رفتن به مطلب
Negarita

کویر تشنه(مریم اولیایی )

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]بخش 26

 

وقتی* رفت خودم را لعنت کردم که چرا زیاده*روی کردم و اصلاً چرا آن لباس را پوشیدم، نه به خاطر اینکه همسرم را آزرده بودم، بلکه به این علت که دیگر نمیتوانستم کنار اردشیر باشم. عادل به ما شک کرده بود.

در کنکور شرکت کردم. به نظر خودم امتحانم را خوب دادم. با تمام افکار شیتانی*ای که در سرم بود، چون دانشگاه رفتن آرزویم بود و عادل درس خواندن مرا جدی گرفته بود، برای اینکار حسابی* وقت گذاشته بودم.

یک هفته بعد از کنکور عقد و عروسی* افسانه و علی*محمد بود. با وجود تمام اخطارها باز با اردشیر گفتم و خندیدم و رقصیدم. حرفها و خواسته*های عادل برایم ارزشی نداشت. دیگر نه دوستش داشتم، نه از سرپیچی از اوامرش می*ترسیدم. نهایتش این بود که مرا طلاق می*داد، که از خدایم بود. عادل با دیدن حالتهای زنندهٔ من عصبانی* از سالن خارج شد. اردشیر زیر گوشام چیزهایی میگفت که به جای اینکه همان جا توی صورتش بزنم، به او لبخند میزدم و ناز و ادا می*آمدم. آن شب همه متوجه عصبانیت عادل شدند. مادرم کلی* نصیحتم کرد که از او عذرخواهی کنم و شر به پا نکنم.

در راه برگشتن عادل کلمه*ای با من صحبت نکرد، اما وارد خانه که شدیم چنان سیلی*ای به صورتم زد که برق از چشمم پرید. در حالی* که رگهای گردن و شقیقه*اش برآمده شده بود، فریاد کشید: سزای کسی* که با من لجبازی کنه اینه. می*فهمی یا نه؟ مگه نگفتم نباید طرف اردشیر بری؟

- گفته باشی*. کی* به حرف تو اعتنا میکنه؟

سیلی* دیگری میل کردم. گفت: برو باز هم برقص تا بفهمی. من همیشه صبوری نمیکنم. ما قرار گذاشته بودیم به خواسته*های هم احترام بذاریم. حالا که تو زیر قولت زدی، من هم اینم.

عادل رفت و محکم در اتاق خواب را بست. روی صندلی* آرایشم نشستم و اشک ریختم. به عادل ناسزا می*گفتم و اردشیر را میخواستم. دیگر انگار خودم نبودم. عشق به اردشیر بود که به من دستور میداد. آرایشم را پاک کردم، لباسم را عوض کردم، چند چیز مورد نیازم را در ساکی گذاشتم، و به رختخواب رفتم. عادل دیر برای خواب آمد و اصلاً هم به من اعتنا نکرد. مدتی* که گزشت، همانطور که طاقباز خوابیده بودم، گفتم: عادل! عادل!

- بله؟

- من دیگه نمیخوام بهات زندگی* کنم. میخوام ازت جدا شم.

- اگه میتونی، برو جدا شو.

- میخوام که اذیتم نکنی* و زود طلاقم بدی. ازت خواهش می*کنم.

- آسون بدستت نیاوردم که آسون بدمت بری. درستت میکنم، اما طلاقت نمیدم.

- در هر صورت من صبح می*رم خونهٔ پدرم. واقعا دیگه نمیتونم به زور زندگی* کنم. خسته شده*ام.

به پهلو غلط زد و پرسید: چیه میخوای التماست کنم؟

- نه، چرا باید بخوام؟ من به تو علاقه ندارم که بخوام احساساتتو به بازی بگیرم. تا حالا هم بهانه*ای واسهٔ اعتراض نداشتم. اما امشب بهم لطف بزرگی* کردی و کتکم زدی، دیگه بهانه دارم.

- توقع داشتی بعد از اون همه هرهر و کرکر با اردشیر و نگاه*های چپ*چپ پدرت به من، بیام نوزشت کنم، مینا؟ اگه من با دختری اینطور میرقصیدم تو ناراحت نمیشدی؟

- اگه دوستت داشتم چرا خیلی* ناراحت می*شدم.

- خب من کم دوستت درم؟ نگاه اردشیر به تو نگاه ناپاکیه. اینو بفهم.

- نگاه همهٔ مردها به من ناپاک چون تو دل برو هستم.

- ن، اینطور نیست. درسته تو دختر زیبایی هستی، اما همه تورو با منظور نگاه نمیکنن. همونطور که من به زنها و دخترهای زیبا نگاه منزورداری نمیکنم. من فقط تورو دوست دارم.

- دیگه دوستم ناداشته باش. دست از سرم بردار عادل. من دارم کنار تو میسوزم چرا نمیفهمی؟

- اون اردشیر لأعنتی چی* زیر گوش تو گفته مینا؟

- من از اول تورو نمیخواستم به اردشیر چه مربوطه؟

- مینا، اردشیر دیوونه*اس ، اعصاب نداره. گول اونو نخور. فوق*العاده حسود و عصبیه. پسر عموی منه، همخون منه، تف سربالاس، اما می*گم که چشمهاتو به واقعیات باز کنی*. اون از اول هم چشم دیدن منو نداشت. حالا میخواد تیشه به ریشهٔ زندگی* من بزنه. تو عاقل باش.

- اردشیر چیزی نگفته. من مگه دیوونه*ام بشینم با مردی زندگی* کنم که واسهٔ شادی کردن به من سیلی* میزنه؟ تو حسودی نه اون.

- خب شوهرتم باید روت حساس باشم. اگه نباشم، خودتو میگی* بهم بیتوجهی، نمیگی؟ تو که هرروز ماشالله یه ساز یاد میگیری.

- من حرفهامو زدم. اصرارت برای موندن من جز سوختن من و خودت هیچی* نداره عادل.

- اقلاً بذار یه سال از ازدواجمون بگزره، بعد از این حرفهای بچه*گونه بزن.

- آره. من بچه*ام مامان و بابام رو میخوام.

- دهها بوسه به صورتم زد و گفت: بیا چند برابر اون سیلیها بزن تو گوشم.

اما من بی*احساس، مثل تکه*ای سنگ شاهد نوازشها و بوسه*های او شدم. بالاخره در حالی* که دستهایش را دورم حلقه کرده بود به خواب رفت. تا صبح دیده بر هم نگذاشتم. باید برای هدفم برنامه ریزی میکردم، که جدیی از عادل و رسیدن به اردشیر بود.

صبح عادل به خیال اینکه با او آشتی* کرده*ام، آخرین بوسه را به صورتم زد و از خانه خارج شد. بعد از صرف صبحانه نامه*ای برایش نوشتم به این شرح:

سلام، عادل.

همانطور که دیشب گفتم، به منزل پدرم میروم. اگر واقعا دوستم داری، هرگز دنبالم نیا. پدر و مادرم که مرا درک نکردند، دست کم تو درکم کن. برای همهٔ محبتهایی که به من کرده*ای از تو سپاسگزارم. خدانگهدار.

ظهر بود که به منزل پدر رسیدم. مادر و مهناز خانه بودند. تا مرا با چمدان دیدند با نگرانی پرسیدند: قهر کرده*ای مینا؟

- دیگه میخوام خودم واسهٔ زندگیم تصمیم بگیرم.

- آخر کار خودت رو کردی؟ مگه نگفتم شر درست نکن بچه؟ چی* شده؟

- کتکم زد. به همین راحتی*.

- زود برگرد خونه*ات تا پدرت نیومده.

- اتفاقا میخوام بدونه عزیز کرده*اش چی* از آب دراومده. عادل! عادل! حالم ازش به هم میخوره.

- اون که غلام حلقه به گوشته.

- آره دیدم چه تو گوشی*های خوبی* میزنه.

- والله پدرت هم دیشب کلی* با من دعوا کرد. میگفت دختره*رو بد بارآوردی.

- رقصیدن ایبه، اونم جلوی خونواده؟

- همه رو ول کردی با اردشیر میرقسی؟ آدم قحطه؟

- مگه افسانه با علی*محمد نرقسید؟ مگه مهناز با علی* نرقسید؟ همه با هم میرقصن دیگه.

- اردشیر فرق می*کنه.

- ببین مامان جون، من عادلو دوست ندارم. شما نمیتونین درک کنین یعنی* چی؟

- ما که رفتیم بگیم اردشیر بیاد خواستگاری، خودت نظرت عوض شد. هیچ وقت هم نفهمیدم چرا.

- از دست شما که پستونک به دهان منو فرستادین خونهٔ یه بابابزرگ. آخه چه وقت شوهر کردن من بود؟

- ببینم نکنه اون اردشیر ننه مرده نشسته زیر پات؟ چی* زیر گوشت پچ*پچ می*کرد هان؟

- مامان اعصاب ندارم ها.

- بیا تو. مهناز یه شربت بده مینا بخوره ببینم حرف حسابش چیه.

- حرف حسابم اینه که تلاقمو از عادل بگیرین. وگرنه خودکشی* می*کنم.

- والله سنگینتره. بالله سنگینتره.

- به اینجام رسیده. چقدر به خاطر دل شما و حرف مردم بشینم و بسوزم و بسازم؟

- چه سوختنی؟ ماشالله وسی خودت اهن و تلپی به هم زده*ای. یه سره به*به و چه*چه مردم بلنده. با اون ماشین مدل بالا و خونهٔ بالا شهر و اون شوهر همه دارن بهت حسادت میکنن، بدبخت! کیف پولت بسته نمیشه ناشکر.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 27

 

- شما فقط ظاهرو می*بینین.

- جلوی پدرت از این حرفها نزنی، میزنه اونور صورتتو هم بالا میاره*ها.

- من از هیچ کس نمیترسم.

- تو فقط به درد اردشیر دیونه میخوری که درستت کنه. عادل معصوم به درد تو نمی*خوره.

- حاضرم با یه دیونه زندگی* کنم اما دوستش داشته باشم.

- این حرفها مال قصه*هاس، بچه جون. اگه عادل دوتا سیلی* بهت زده، اردشیر زیر پا لهت می*کنه.

- خب اقلاً دوستش دارم. اقلاً وقتی* باهام آشتی* میکنه، واقعا ازش لذت می*برم.

- خجالت بکش مینا. فکر مهنازو بکن. نمیبینی واسهٔ علی* میخوانش؟ تو طلاق بگیری که دیگه نمیشه؟

- عجب گرفتاری شده*ایم! تا حالا واسهٔ شما بوده، حالا مهناز هم اومد روش، به من چه؟

- پاشو برو خونه*ات. حوصلهٔ دعوا مرافعهٔ باباتو ندارم. مامان جون، پاشو برو با عادل بیا.

- می*رم تو کوچه می*شینم تا بابا بیاد.

مادر برخاست و به آشپزخانه رفت. شربتی را که مهناز برایم آورد خوردم و به اتاقم رفتم و به خاطر بیخوابی شب قبل خواب راحتی* کردم. با صدای عادل از خواب پریدم. مگه دیشب با هم آشتی نکردیم، مینا؟

- بنده هرگز.

- این مسخره بازیها چیه؟

- من به این نمیگم مسخره*بازی. می*گم واقعیت. می*گم ایستادگی تا رسیدن به هدف. من تورو نمیخوام. عزیزدلم. مثلا تحصیلکرده*ای.

- تو چطور دلت میاد زندگی* به این قشنگی* رو به هم بزنی؟

- چقدر زیبا و قشنگ! نگو که دلم رفت. واسهٔ تو قشنگه. واسهٔ من جهنمه آقای منطق.

- نمیدونم کجای کار اشتباه کردم. شاید نباید واسهٔ اردشیر دلسوزی می*کردم.

- اونجا که از اول میدونستی دوستت ندارم و اصرار کردی.

- نه تو اوایل خیلی* خوب شده بودی. سه چهار ماهه عوض شدی.

- لابد از وقتی* با اردشیر رفت و آمد پیدا کرده*ایم. آره؟

- دقیقا.

- هرطور دوست داری فکر کن.

- من بابت سیلیها اون همه عذرخواهی کردم.

- عذرخواهی دعوای در من نیست عادل.

- چی* کار کنم؟

- طلاقم بده.

- دهنتو آب بکش دختر. طلاقم بده یعنی* چی؟ خجالت نمیکشه دختره.

- بابام اومده؟

- بله، پایینه.

- خوبه.

- کجا میری؟

- با بابا صحبت کنم.

- مینا جلوی پدرت آبروریزی نکن.

- یعنی* نگم دخترش چه سیلیهایی نوش جان کرده، فقط به این دلیل که رقسیده؟

- خود پدرت از دست من عصبانی بود که چرا جلوی تورو نمیگیرم. اون اردشیر بی* همه چیز کم مونده بود…. لا اله الا* الله .

- الان خیال هر دوتونو راحت می*کنم که دیگه پشت من صفحه نذارین.

- کجا میری؟ چرا بیگدار به آب میزنی؟

- می*رم پیش پدرم تکلیفمو معلوم کنم. دردمو باید به کی* بگم؟

- مگه نمیخوای بری پاتختی افسانه؟

- غلط بکنم به گور اجدادم بخندم. از تو کتک بخورم، بعد پاشم برم به فک و فامیلت احترام بذارم؟

از پله*ها سرازیر شدم. عادل هم دنبالم آمد. پدرم داشت پشت میز نهارخوری مینشست. سلام و روبوسی کردم. استقبال گرمی* کرد و گفت: به*به! چی* میشد هرروز که می*اومدم خونه شما رو اینجا میدیدم؟

- ما که همیشه مزاحمیم.

- مراهمین. مزاحم چیه؟ بیاین بشینین نهار بخوریم. بیا پسرم. بیا بشین اینجا.

عادل نشست. مادر با دیس برنج به سمت میز آمد و به من اشاره کرد که غذا را به همه زهر نکنم. گفت: مینا اومده اینجا به خیاطش سفارش بده. وگرنه کی* میاد اینجا؟

با گله*مندی نگاهی* به مادر کردم. می*خواست موضوع را از پدر مخفی* کند. معلوم نبود چمدان مرا کجا سربه*نیست کرده بودند. تا آمدم حقیقت را بگویم، مادر چنگی به صورتش زد و لبش را گزید و گفت: امروز به هوس حسین خورشت کرفس درست کرده*ام. عادل جون، توکه دوست داری، مادر؟

- بله. ممنونم. با دستپخت شما هم که دیگه صدبرابر میخورم.

- نوش جونت.

ساکت شدم. جنگ با این جماعت متحد بی*فایده بود. عادل گاه زیرزیرکی نگاهی* به من می*کرد. بیچاره اصلاً از خوردن غذا لذت نمیبرد.

پدر گفت: امروز که خانمها واسهٔ خودشون برنامهٔ پاتختی دارن، ما چی* کار کنیم عادل جون؟

- هر چی* شما دستور بدین، پدر جون.

- شما چرا به خودتون نرسیده*این؟ همیشه این موقعها سر و کله*هاتون مثل سبد شده بود. اصلاً کسی* به ما نهار نمیداد. یکی* دستش سشوار بود یکی* ماتیک. یکی* دنبال…. این چیزها چیه که خانمها میبندن که مردمو گول بزنن یعنی* ما شکم نداریم؟

همه خندیدیم. مهناز گفت: گن بابا.

- آهان پس اسمش گنه. من هم باید یکی* واسهٔ خودم بخرم. دیگه لازمه. از دستپخت خوب اعظم به این روز افتاده*ام. خودش هم باید برام بخره.

مادر خندید و گفت: به جای اینکه واسه*ات گن بخرم بهت غذا نمیدم. بهتره حسین جون.

خلاصه غذا با خیر و خوشی صرف شد. پدر از مادر تشکر کرد و گفت: دستت درد نکنه اعظم جون. خیلی* خوشمزه شده بود. پشت*بندش یه چایی اگه به ما بدی که دیگه یه عمر مدیون شماییم.

- چای هم بهت میدیم. منتها بعد از اینکه کمی* به خودمون رسیدیم و گن*هامونو بستیم.

- عادل جون پس اینها امروز به ما چای بده نیستن.

همه در حال خنده بودند که من گفتم: من براتون میریزم، بابا. چون کاری ندارم.

عادل و مادر نگاه نگرانی به هم کردند. پدر گفت: من که باور نمیکنم تو با این قیافهٔ ساده رنگ و رو رفته بری پاتختی. بابا نمیخواد خودم به خودم میرسم. به شوهر تو هم میرسم غصه نخور.

- آخه من پاتختی نمیرم بابا.

مادر ابرو بالا انداخت که ادامه ندم. تا حالا میگفت زهرمان نکن، حالا بعد از نهار میگفت کوفتمان نکن. نمی*دانستم پس کی* باید حرف بزنم.

- مگه میشه تو اونجا نباشی* بابا؟

- حالم خوب نیست. هر چیزی حوصله میخواد.

مادر دوباره وسط پرید و گفت: مینا جون میدونم کمرت درد میکنه، اما مسکن بخور بریم، زشته. مهناز میزو جمع می*کنه. پاشو بریم موهای منو سشوار بکش که دیر شد.

پدر نگاه مشکوکی به ما کرد و مادر مرا با خودش برد و با قربان صدقه راضیم کرد همراهشان به پاتختی بروم. اما آنجا همه متوجه شدند که هیچ حال و حوصله ندارم. توری که وقتی* عادل آمد دنبالمان مادرش به او گفت: مینا جون چشه عادل؟ نکنه مریض شده؟ مواظبش باش.

آن شب به خانهٔ پدر برگشتیم. آخر شب هر چه عادل التماس کرد، به خانه نرفتم. او هم به اصرار پدر و مادر ماند. مادر رختخوابمان را مثل همیشه در اتاقم پهن کرد. عادل کلی* با من صحبت کرد. آخر سر بالشم را برداشتم و به اتاق مهناز رفتم.

صبح که از خواب بیدار شدم عادل رفته بود سر کار. مادرم دوباره شروع کرد. آخه این کارها چیه؟ زشته. وقتی* یکی* دیگه رفت جات خوابید، می*فهمی چه غلطی کرده*ای.

آن روز سر نهار هر چه کردم باز نتوانستم به پدر شکایت عادل را بکنم. نمیدانام چرا زبانم بسته شده بود. راستش هم کمی* از پدر می*ترسیدم. یعنی* جرات شکایت کردن داشتم اما جرات اینکه اسم طلاق را بیاورم نداشتم.

عادل آن شب خیلی* خسته بود. انگار مغزش گنجایش لجبازیها و خواسته*های من و سر و کله زدن با صاحبان ساختمانها و عمله و بنا را همزمان نداشت. خستگی* و غم دا صورتش مشهود بود. دلم برایش سوخت و خواستم آن شب پیشش بخابم، اما خودش نماند و به بهانهٔ وسایلش که در منزل بود رفت.

خلاصه پنج روز به همین منوال گذشت. هر شب عادل برای شام میامد کلی* اصرار می*کرد که به خانه بروم اما من جا خوش کرده بودم. پدر هیچ به روی خودش نمیاورد اگر چه شک نداشتم که مادر به او گفته. مادر دائم با ایما و اشاره و چنگ زدن به صورت و گزیدن لبش مانع حرف زدن من میشد.

آخر روز ششم مادر گفت: مینا جون به جون خودت نه اینکه فکر کنی* خسته شده*ام یا مزاهمی، اینجا خونهٔ خودته، اما من فکر این پسره هستم. گناه داره، بسشه دیگه، تنبیه شد. پاشو برو سر زندگیت، قربونت برم. بده بهت احترام میذاره؟ از اون مردها میخوای که به زور و دعوا و بی*احترامی ببرت خونه؟ آره؟

حق با مادر بود. اما من توری وانمود کردم که به من برخورده و دیگر نمیمانم. شب که عادل امد، وقتی* گفت: پاشو بریم دیگه، مینا. بسه. از خدا خواسته برخاستم و بساطم را جمع کردم. خودش هم حیران مانده بود، اما ذوق هم کرده بود. پدر خیلی* اصرار کرد که باز هم بمانیم، اما مادر در گوشم گفت: برو قربونت برم. در پناه خدا. قدر شوهرتو بدون. دیگه هم به قهر اینجا نیا. اما آشتی* هر ساعت که بیای به جون حسین از ته دل خوشحال میشم.

 

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 28

 

- دیگه اعتراف کردین که خسته شده*این. این حرفها بیفایده*اس مامان. ببخشین زحمت دادیم. من بالاخره از عادل جدا میشم، منتها قبلش جایی واسهٔ خودم پیدا می*کنم.

- باشه، تو اینطور فکر کن. اما به جون حسین سعادتتو میخوام وگرنه از خودامه که دورم باشین. برو دو رکعت نماز بخون، از خدا بخواه بهت صبر و آرامش بده. این اردشیر شیطون صفتو هم از فکرت به در کن که شده بلای جونت. بلای سعادتت. دارم می*گم مثل عادل پیدا نمیکنی*ها.

خداحافظی کردم و سوار شدم. نفهمیدم کی* چمدانم را در صندوق عقب گذاشته بودند که پدر نبیند. به خانه رفتیم. عادل دسته کلیدش را روی کنسول گذاشت و گفت: ازیزم، به خونهٔ خودت خوش اومدی. به خدا فهمیدم که زندگی* بدون تو یعنی* مرگ. تنبیه شدم.

- عادت میکنی*.

دنبالم به اتاق خواب آمد و گفت: قول میدم دیگه تکرار نشه.

- تکرار میشه. چون من باز هم با هر کسی* که دوست دارم میرقصم.

- تو پاک باشی* کافیه. اگر مورد خاصی* از کسی* ببینم چاک و چونه*اش رو خورد می*کنم. این کارو که می*تونم بکنم؟

جایی برای اعتراض پیدا نکردم. پرسید: خب، حالا منو بخشیده*ای؟

- بخشیده*ام که اومدم.

- الهی قربون اون چشمهات برم که منو کشته.

- ولم کن عادل.

- ولت کنم؟ شیش روزه دمار از روزگار من درآوردی. آخه رحم و مروت هم خوب چیزیه.

صبح روز بعد اردشیر تلفن زد. با اینکه دلم برایش تنگ شده بود، با او سرسنگین صحبت کردم.

- کجایی مینا؟ معلوم هست؟ نمیگی اردشیر هلاک میشه؟

- خونهٔ مامانم بودم.

- واسهٔ چی* این همه؟

- با عادل قهر بودم.

- باریکلا. تازه داری میشی* دختر خوب. از اون دخترهایی که من براشون می*میرم.

- مگه چند نفریم؟

- والله یه نفر.

- تو چرا آنقدر به عادل حساسیت داری؟

- چون عشقمو ازما گرفت و بیخودی همه جا ذکر خیرشه.

- اون تقصیری نداره. من خودم خریت کردم.

- پس اعتراف میکنی؟

- اردشیر!

- ببخشین. ببخشین. خب حالا نتیجه چی* شد.

- نمیشه به پدر آذین حرفها زد.

- خب بالاخره کار سختیه دیگه. برای رسیدن به هم باید همه چیزو به جون بخریم. فکر کردی برای من راحته زن پسرعمومو از چنگش دربیارم و بکنم زن خودم؟ دارن میزنن. اما بزنن. عشق یعنی* همین. آنقدر پشتمون حرف بزنن که یه بچه هم باراشون بیاریم. اون وقت همه خفه میشن.

- اما دلم برای عادل میسوزه. خیلی* برای من ارزش قائله.

- میل خدته، مینا جون. یا من یا اون. ببین با کدوم خوشتری. ببین آغوش من گرمتره یا آغوش اون.

- من از اول تورو دوست داشتم. اما این خیانته.

- بجنب تا زنم ندادن دختر. از دستت می*رم میشینی* زار میزنی* ها. اونوقت باید بشینی* یه عمر با شوهر عهد قاجارت بسوزی و بسازی.

- کاری نداری؟

- نه عزیزم. برو دمار از روزگارش دربیار که این تان داره واسط میمیره.

- خدا نکنه. خداحافظ.

- خدانگهدار.

چند روز بعد حالم به هم خورد. فکر کردم از حرص و جوش است، از فکر و غصه است. اما وقتی* دیدم روزهای بعد هم تکرار شد، با اضطراب هولناکی به پزشک مراجعه کردم. دستور آزمایش داد. جواب مثبت بود. من باردار بودم. این سومین لطف و امداد خدا بود و من درک نکردم. برعکس چه حالی* شدم. خدا عالم است چه به روزگار عادل درآوردم. خودم میدانم و خودش. گریه شده بود نفس کشیدنم. فریاد و داد و هوارم که دائم هوا بود. می*گفتم من بچه نمیخوام. من خودم بچم. میخوام برم دانشگاه. واسهٔ زندگیم برنامه*ها داشتم. تو زندگیمو حروم کردی. تو مخصوصا این کارو کردی. باید منو ببری بندازمش.

اما او مگر زیر بار میرفت؟ با تمام دعوا و مرافعه*ها و بی*ا*حترامی*های من مثل یک بچه از من مراقبت می*کرد و سعی* می*کرد آرامش من حفظ شود.

تا یک ماه به اردشیر چیزی نگفتم. میدانستم که فحشم میدهد و میرود زن می*گیرد. کم*کم که وجود جنین را درون خودم پذیرفتم و تازه به آن علاقه*مند هم شدم تصمیم گرفتم اردشیر را خلاص کنم. گفتم: من خرابکاری کرده*ام اردشیر.

- یعنی* چی؟

- من باردارم.

- خاک عالم بر سرت کنن. من می*گم عادلو از سرت باز کن تو یکی* دیگه*ام برایم درست کردی؟ مگه نمیتونی* جلوی خودتو بگیری؟ اون عادل بیشرف چه جا خوش کرده.

- بالاخره شوهرمه اردشیر. چرا زور میگی؟

- مگه قرار نبود بهاش رابطه نداشته باشی؟ این چه مبارزه*ایه آخه؟

- دیگه نمیشه که اصلاً رابطه نداشته باشیم.

- پس برو به شوهرت برس و دیگه منو فراموش کن. فهمیدی؟ برو ور دل اون پیرمرد.

وقتی* تماس را قطع کرد آنقدر عصبانی بودم که گلدان یستال نازنینم را که کنار دستم بود به دیوار کوبیدم. به عادل، به پدرم، به مادرم لعنت فرستادم و زار زدم. هیچ طور نمیتوانستم از اردشیر دل بکنم.

نیم ساعت بعد عادل وارد منزل که شد، با ریزه*های گلدان و اعصاب خراب و چشمهای اشکبار من روبرو شد. پرسید: چی* شده مینا؟

- تا این بچه به دنیا بیاد هرروز یکی* از وسایل این خونه رو میشکنم تا دیگه فکر نکنی* با بچه*دار کردن من میتونی* منو نگه داری.

بیچاره رفت جارو آورد و همه را تمیز کرد و لام تا کام حرف نزد. به او گفته بودم ازدواج با من جز بدبختی و شکنجه چیزی برایش ندرد، اما او باور نکرده بود.

آن سال در کنکور در رشتهٔ دبیری شیمی* قبول شدم. عادل خیلی* ذوق کرد. یک سرویس خیلی* زیبا برایم هدیه خرید و یک شب همهٔ نزدیکان را برای شام به رستوران دعوت کرد. اردشیر نیامد و من در انتظارش سوختم. به او عادت کرده بودم. انگار بدون او با هیچ کس نمیتوانستم بگویم و بخندم و برقصم. بندبند وجودم او را می*خواست و برای او بود که نفس می*کشیدم.

عادل صبح*ها مرا به دانشگاه میبرد و عصرها هم برمیگرداند. در دوران بارداریم خیلی* به من رسید. کارش را کم کرده بود تا بیشتر به من برسد. در کار خانه خیلی* کمک می*کرد و بیشتر هم بیرون از منزل نهار و شام میخوردیم. ترشی و چلوکباب برگ شده بود آرامش روح و جسم من. ویارم همین بود. به وضع تغزیه*ام خوب میرسید. خلاصه بگویم، شوهری را در حق من و پدری را در حق بچه*اش تمام کرد. اما این اصلاً به چشم من نمیامد، چون اردشیر را میخواستم.

آن موقع جریانات انقلاب شروع شده بود. مردم در خیابانها شعار میدادند و مبارزه می*کردند و رهبری امام خمینی را تالاب می*کردند. به خاطر شلوغی خیابانها و به هم ریخته بودن اوضاع اواخر بارداریم زیاد از منزل خارج نمیشدم. در آن روزها عادل به مردم آفرین میگفت و همت و پشتکارشان را تحسین می*کرد. میگفت: بلکه کمی* نور اسلام به این مملکت بتابه و این فساد ریشه کن بشه. انسانها کم*کم هویت خودشونو فراموش کردن. والله هیای حیوونها از ما بیشتر شده.

آن موقع من توی خط دین و سیاست نبودم. فقط به یک چیز فکر میکردم، و آن اردشیر بود. اردشیر اصلاً تماسی نگرفت. فقط چند بار در مهمانیها و مراسم دیدمش که اصلاً تحویلم نگرفت. مادر سیسمونی آن*چنانی*ای برایم تهیه دید. خودم هم ذوق و شوق داشتم. از ماه دوم به بعد دیگر واقعا به بچه*ام علاقه*مند شده بودم. عادل هم که هی* نازش می*کرد و قربان صدقه*اش می*رفت. همه*اش میگفت: خدا کنه دختر باشه. خدایا به من خواهر ندادی اقلاً یه دختر خوب بده.

بالاخره هم دیش گرفت و یک شب درد به سراغم آمد و بچه ورودش را اعلام کرد. نزدیک سحر دختری خوشگل و رعنا به دنیا آوردم. به خاطر زمان ورودش اسمش را سپیده گذاشتم. آن روز برای اولین بار با عادل حرف زدم و از صمیم قلب پدر شدنش را تبریک گفتم. آخر خیلی* خوشحال بودم. حس بسیار خوبی* داشتم. حسی تازه و قشنگ. به خودم می*گفتم: چطور دلم میومد اینو بندازم؟ خدایا شکرت که سالمه.

عادل وقتی* تبریک مرا شنید به گونه*ام بوسه زد و گفت: این هم که مثل خودت چشم آهوییه. من دیگه چه خاکی به سر کنم؟ مواظب چند نفر باشم آخه؟

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 29

 

- خوشگله مگه نه؟ آدل، ببین چه ناخنهای بلند و کشیده*ای داره.

- آره. جون میده واسهٔ دعوا و مرافعه. اینو چشم آهویی کرده*ای اشکالی نداره، مجبورم شمارهٔ یک و دو صداتون بزنم، اما مثل خودت جنژوش نکنی* ها! به خدا نه جونشو دارم، نه اعصابشو.

یک هفته بعد که عادل شناسنامهٔ بچه را گرفت، اردشیر و خانواده*اش به دیدنمان آمدند. تعجب کردم اما خیلی* هم خوشحال شدم. همهٔ این خوشهالیها را از قدم بچه*ام میدانستم. اردشیر دوباره ستیز با عادل را شروع کرد و با نگاه*های نافذش به مغز استخوانم رخنه کرد. دوباره آتش به روح و جانم کشید و دوباره آتش به زندگیم زد. دوباره تلفن*بازی*هایش شروع شد و من هویت و شخصیتم را گم کردم. یک بار گفت: چه آرزوها داشتم، مینا! بگم خدا چی* کارت کنه!

پرسیدم: یعنی* تو سپیده رو دوست نداری؟

- اگه قدمش خوب باشه و ما رو به مرادمون برسونه، خب خیلی* دوستش دارم.

- سخته، اما باید همدیگه رو فراموش کنیم، اردشیر. من دیگه باید به فکر سعادت دخترم باشم.

- مینا من دوستت دارم. فکر میکنی* من سعی* نکرده*ام به تو فکر نکنم اون هم حالا که یه بچه هم درست کردی؟ اما دوستت دارم مینا. خونه هم که برات ساختم. فقط میمونه که تو از عادل دست بکشی. زندگی*ای برات بسازم که روزی صد بار بگی* چه کار خوبی* کردم. ما دو تا خیلی* به هم میاییم.

- سپیده رو چی* کار کنم؟

- میدیمش باباش. هر موقع دوست داشتی میتونی* بری ببینیش.

- پارهٔ جگرمه. من نمیتونم یه دقیقه بدون اون زندگی* کنم.

- حالا اولش بعدش باباش بعد میاریمش پیش خودمون.

- نه من بچه*مو ترجیح میدم.

- حالا تو اول طلاق بگیر، بعد درباره*اش فکر می*کنیم.

- مینا و سپیده جدایی ناپذیرن. فکرهاتو بکن، اردشیر.

- من که حرفی* ندارم. اما خونوادم این*طوری رضایت نمی*دن.

- دیگه هر طور میلته.

- خب من هر کاری می*کنم که صاحب اون چشمهات بشم.

- سپیده داره گریه میکنه، کاری نداری؟

- نه برو به بچه*ات برس. این هم واسهٔ ما شده دردسر. به ما هم برسی* بد نمیبینی، مینا خانم ها!

باز تلفنهای او رویم اثر گذاشت و آن شب سر اینکه چرا زنگ حمام را فشار داده و صابون خواسته و باعث شده بچه*ام از خواب بپرد دعوایی به یاد ماندنی با عادل کردم.

دیگر باید به دانشگاه میرفتم. مرخصی*ام تمام شده بود. یک هسته سپیده را پیش مامان نصرت میگذاشتم یک هفته پیش مامانم که اختلاف درست نشود. آخر همه برای او سرودست میشکستند. در هر دو خانواده تک نوه بود و عزیز. علی* که دیوانه*وار او را میپرستید. سر راه هم شده، میامد سریع میزد و می*رفت. علی*محمد هم واقعا دوستش داشت، منتها زن و زندگی* داشت و دور بود.

به دانشگاه میرفتم که دیدم اردشیر پررویی و وقاحت را به حدی رسانده که به خودش اجئزه میدهد دنبالم بیاید. اولش از ترسم اعتراض کردم، اما وقتی* دیدم کسی* متوجه نخواهد شد، لذت هم میبردم. اواخر ترم دوم بود و سپیده وارد شش ماهگی شده بود. اردشیر کلافه*ام کرده بود و با من دعوا می*کرد که مگه من الاف توام. عمه منو نمیخوای یا دل و جرات این کارها رو نداری بهم بگو که فکری واسهٔ خودم بکنم. دیگه نمیتونم تحمل کنم زن میخوام.

از دست دادن اردشیر مرا میترساند. منتظر بهانه بودم. اما ba بردباریهای عادل فرصتی دست نمیداد. آخرش یک روز با اردشیر دعوایی حسابی* کردم و از ماشینش پیاده شدم و خودم به خانه برگشتم. از شانس خوب اردشیر همان روز بعدازظهر که عادل سپیده را از خانهٔ مادرش به خانه برگرداند بهانهٔ خوبی* پیدا کردم. چون پیشانی بچه اندازهٔ توپ تخم*مرغی بالا آمده و کبود شده بود. گفتم چه بلایی سر بچم آوردن؟

- مامان یه لحظه حواسش پرت شده، در اتاقو بیهوا باز کرده. سپیده پشت در بوده و در محکم خورده به پیشونیش. بنده*ی خدا نمیدونسته پشت دره.

- یعنی* چی؟ پس چطور از این بچه مواظبت میکنن وقتی* نمیدونن کجاس؟

- داشته تلفن میزده، این بچه هم چهاردست و پا رفته دیگه.

- بچهٔ علی*محمد رو هم اینطور مواظبت میکنن؟

- علی*محمد بچه*اش کجا بود مینا؟ حرفها میزنی*! اتفاق دیگه.

- نگاه کن چقدر ورم کرده. دیگه لازم نکرده ببریش خونهٔ مادرت.

- این اتفاق ممکن بود خونهٔ شما هم پیش میومد. از قصد که نکردن.

- اِه؟ شاید هم یه روز از پله افتاد و مرد. اتفاق دیگه. فدای مادرم.

- مادرم صد بار عذرخواهی کرد. خوده از تو ناراحت*تره.

- این ورم و کبودی یعنی* اینکه دیگه خسته شدیم. بچه*تونو پیش ما نیارین.

- مامان از خداشه.

- لابد دیگه خسته شدن. ما هم مزاحمت واسهٔ کسی* فراهم نمی*کنیم.

- تو که رو سر مامان من قسم میخوردی امروز صحت شده دوباره؟

- از خودت بیزارم چه برسه به خونوادت.

- نتیجهٔ اون همه احترام و قدردانی* و ارزش گذاشتن اینه؟

- چه قدردانی*ای؟

- تو امروز با کی* بحثت شده؟ هان؟

- با خودم. با خود احمقم که هم خودمو بدبخت کردم هم تورو هم این بچه*رو.

- همه میگن مینا خوشبخت شده. همه داران حسرت زندگی* تورو میخورن.

- همه غلط کردن. به گور باباشن هم خندیدن. خودتو انقدر بزرگ نکم.

- پدر مادر خودت هم که همینو میگن.

- بله؟ یه بار دیگه تکرار کن.

- می*گم یعنی* اونها رو که قبول داری.

- به پدر و مادر من توهین میکنی؟ اونها که ورد زبونشون عادله، دستمزدشون اینه؟

- به خدا منظورم این نبود. می*گم یعنی*…..

- دیگه برو گمشو.

- مینا تو داری اشتباه میکنی*.

- برو کنار ببینم. میخوام لباس عوض کنم.

- مینا!

- مینا واسهٔ تو مرد. ولم کن. من تورو نمیخوام. چرا نمیفهمی؟

- پس کی* رو میخوای لعنتی؟

- برو کنار.

- می*گم کی* رو میخوای. جرات داشته باش بگو. من میدونم کی* زیر پات نشسته.

- میشه بفرمایین که ما هم بدونیم؟

- اون اردشیر مادر مرده که الهی زیر گل بره.

- باز به اون بدبخت پیله کردی؟

- پریروز جلوی دانشگاه دیدمتون. چیه لال شدی! با هم چه کار مهمی* داشتین؟

- خب یادم رفت بگم. اتفاقی همیگه رو دیدیم سوارم کرد. اشکالی داره؟

- چه اتفاق جالبی*!

- تو بیماری که به اون حسودی میکنی*.

- اگه بیمار بودم، دو روز دندان رو جگر نمیذاشتم، دو شب بیخوابی نمیکشیدم تا دم نزنم و خودمو گول بزنم که اتفاقی بوده.

- اتفاقی بوده.

- خدا کنه. اما از این بهانه*های الکی* تو، از اون جدا خوابیدن و حوصله نداشتنهای تو از اون رفتار غیر قابل تحمل تو زیاد بعید هم به نظر نمیرسه. صد بار بهت گفتم منو احمق فرض نکن. من فقط دیر قضاوت می*کنم و به همه فرصت اصلاح کارهاشونو میدم.

- پسر عموی توئه. بهش بگو محبت نکنه و دیگه منو نرسونه و هی* نگه من به عادل مدیونم وظیفمه.

- غلط کرده، پسرهٔ الواط! اون محبتهاش به خاطر خودشه. بعد از سی* و یک سال نفهمم نگاه پسر عموم به همسرم چه نگاهیه باید خیلی* کودن باشم مینا خانم.

- خب شاید هم باشی*.

- دستش را بالا برد تا توی صورتم بخواباند، اما انگار به یاد آورد دیگر اینبار حتما برنمیگردم. از من دور شد و گفت: تو دیگه مینای پاکی که میشناختم نیستی*. متاسفم. واقعا متاسفم.

- هر چی* دوست داری تهمت بزن برام مهم نیست. ) دیگه خیلی* این دختر پررو و بیهیا و دروغگو (

- مگه دروغ میگم؟ تو اردشیررو دوست داری و گرنه تا حالا به یه گربه این همه محبت کرده بودم عاشقم شده بود.

- پس چرا طلاقم نمیدی؟ من که بهت گفتم با من خوشبخت نمیشی*.

- اگه مطمئن بودم اردشیررو میخوای و ارتباطی* که دعا می*کنم نباشه بوده، یک ثانیه هم نگهت نمیدارم.

- پس بدون من اردشیرو دوست دارم و باهاش ارتباط تلفنی دارم. اصلاً از اول هم میخواستم زن اون بشم، اما سر یه لجبازی بچگونه با اردشیر اومدم زن تو شدم. مادر و پدرم اومده بودن بگن اردشیر بیاد خواستگاری. اما با تلفن اجولانهٔ من ورق برگشت و تو شدی شوهر من. اون صورت بعد کرده و کبود به خاطر این بود که با اردشیر ارتباط تلفنی داشتم و پدرم اینو فهمید. حالا مطمئن شدی، اقا؟ من برم؟

عادل مدتی* مبهوت به من چشم دوخت. رنگ از لبش فرار کرده بود. کم*کم عقب رفت و روی تخت نشست و گفت: نه باور نمیکنم. تو داری دروغ میگی*.

- راست میگم، میگی* دروغ میگی*. دروغ میگم، میگی* دروغ میگی*.

سپیده گریه سر داده بود و چهار دست و پا به سمت عادل می*رفت و با سر و صدا از او می*خواست بغلش کند. عادل گیج و مبهوت او را در آغوش گرفت و گفت: از همون موقع که مهرهٔ سیاه شطرنجو انتخاب کردی باید میفهمیدم که دلت هم سیاهه. تو لیاقت محبت منو نداشتی مینا. برو دیگه نمیخوام ببینمت. برو گمشو.

لباسم را عوض کردم یک کش به موهایم بستم و کیفم و ساک سپیده را برداشتم. از عادل خواستم او را به من بدهد. گفت: برو بچهٔ اردشیرو بزرگ کن. نمیخوام بچم شیر ناپاک بخوره. فکر نکنم نسبتی با مادرت داشته باشی*.

- بچه*مو بده انقدر حرف مفت نزن عادل.

- تو از اول هم اینو نمیخاستی. حالا من بهت نمیدمش. برو از این خونه بیرون.

- بچه شیر میخوره. تو که نمیتونی* بهش برسی*. حالا بدش تا تکلیفمون معلوم بشه. [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 30

 

بالاخره سپیده را از آغوشش درآوردم. دیگر اصراری برای نگه داشتن بچه نکرد. عاقل بود و میدانست بچه به مادر بیشتر نیاز دارد. همراه سپیده به خانهٔ پدرم رفتم. پدر آن موقع شب خانه بود و از بدو ورودمان همه چیز را فهمید. به آنها گفتم: اون نباید به شما توهین می*کرد.

پدرم گفت: عادل منظورش چیز دیگه*ای بوده. تو بد متوجه شدی. اگه دنبال بهانه*ای حرف دیگه*ایه. تا تقی* به توقی میخوره پا میشی* میای. تو دیگه متعلق به فرزندتی، دختر جون. فرزندت هم کنار تو و پدرش خوشبخته. کلهٔ بچه بعد کرده که کرده. خب نمیخواستن اینطور بشه که.

خلاصه بعد از دو روز پدرم وسط را گرفت. گفت: باید حرفهای عادل هم بشنوم. باید اتفاق مهمی* رخ داده باشه که اون موقع شب تنها رهات کرده. دوروز هم هست که دنبالت نیومده.

- روش نمیشه. نسبت به شما بی*احترامی کرده خجالت میکشه بیاد. ) بابا تو دیگه کی* هستی*(

بالاخره پدر غرورش را کنار گذاشت و با عادل تماس گرفت و از او خواست به آنجا بیاید. متوجه شدم که عادل ابتدا دعوت پدر را نپذیرفت. اما پدر گفت: پسرم بیا دست کم از خودت دفاع کن چرا بی*محاکمه مجازات شی؟ این طوری همه چیز به نفع مینا تموم میشه ها.

عادل آمد. با همه گرم سلام و احوالپرسی کرد اما با من سرسنگین برخورد کرد. سپیده را چنان در آغوش کشید که انگار مدتهاست او را ندیده. تا شام صحبتی* راجع به اختلافمان مطرح نشد. اما بعد از شام پدر مرا صدا زد و از من خواست در بحث حضور داشته باشم. از عادل پرسید: پسرم میخوام از زبون خودت ماجرا رو بشنوم.

عادل حقیقت را از سیر تا پیاز تعریف کرد، و در آخر گفت: پدر جون انگار مینا از اول به خواست شما وارد زندگی* من شده. البته من میدونستم که مردی با روحیات دیگه رو دوست داره اما سعی* کردم با محبتهام دیدشو عوض کنم که انگار متاسفانه بدتر اثر منفی* داشته. با رفتارها و صحبتهای اخیر مینا متوجه شدم که مینا.... که مینا به اردشیر بیشتر از من فکر می*کنه. به خدا دوروزه منگم گیجم. باورم نمیشه عزیز آدم اینطور به آدم خیانت کنه.

پدر با وحشتی خاص پرسید: چه خیانتی؟

- بگذریم پدر جون. مینا میگه منو نمیخواد انگار طلاق میخواد. من هنوز هم به جدایی راضی* نیستم چون ازش بچه دارم. اما قول نمیدم بتونم به مینا مثل سابق محبت کنم. اگه هم میخواد جدا صحه اصراری واسهٔ آزارش ندارم.

پدر با عصبانیت به من نگاه کرد. قلبم ریخت. پرسید: تو با اردشیر ارتباط داری؟

جوابی ندادم. یعنی* نمی*دانستم چه باید بگویم که آن طرف صورتم را بالا نیاورد.

دوباره پرسید: با توام. تو مگه با اردشیر ارتباط داری؟

یه بار اتفاقی جلوی دانشگاه منو دید و رسوندم منزل. همین. عادل دیده واسه*اش سوتفاهم شده.

پدر با نگاهش از عادل توضیح خواست.

من رفتم مینا رو بیارم، دیدم اردشیر زودتر از من رسیده و منتظره. بعد مینا سوار شد. به خداوندی خدا حالتی* تو چهرهٔ مینا ندیدم که فکر کنم اینها اتفاقی همدیگه رو دیدن. انگار همین چند ساعت پیش هم با هم بودن. اون طوری با هم سلام و علیک کردن. تا دوروز هم تو دلم ریختم گفتم زندگیمو خراب نکنم. تا اینکه خود مینا سر بعد کردن سر سپیده حرفهای دلشو بیرون ریخت. میگه من از اول اردشیرو میخواستم. شما اومدین بگین اون بیاد اما مینا با اردشیر لجبازی کرده و نظرش عوض شده. انگار اینها قبل از ازدواج ما با هم ارتباط داشتن.

رگهای گردن پدرم متورم شده بود. از خجالت سرخ شده و از عصبانیت گور گرفته بود. با این حال مجدد از عادل پرسید: تو مطمئنی این با اردشیر ارتباط داره؟

- دیگه با حرفهای خودش شاکی* برام نمونده.

میان حرف عادل پریدم و گفتم: تو خجالت نمیکشی تهمت میزنی* عادل؟ من قبل از ازدواج باهاش ارتباط تلفنی داشتم اما بعداً نه.

- خودت گفتی* اردشیرو دوست داری. وقتی* باهاش میرقصی اون همه پچ*پچ چیه؟ اصرارت واسهٔ زیباتر پوشیدن و زیباتر شدن جلوی اون چیه؟ بهانه*هات چیه؟ چرا اصرار داشتی این مدت خودت دانشگاه بری و بیای؟ هان مینا؟ من تورو نشناسم به درد چی* میخورم؟ اگه سکوت می*کنم فکر نکن نمیفهمم.

پدر خشمگین بخاست و به سمتم حمله*ور شد. مادر و عادل جلویش را گرفتند، اما او کوتاه نمی*آمد. میگفت: بذارین این لکهٔ ننگو از رو زمین بردارم. آبرو واسم نذاشته. به خدا اون اردشیرو میکشم. چرا دست از سر تو برنمیداره. یالله بگو رابطتون در چه حد بوده. ولم کنین تا به این بفهمونم دیگه پدرش نیستم. دخترهٔ بیچشم و رو چرا به ما نگوفتی چرا از ازدواج با اردشیر پشیمون شدی هان؟ مردم مگه مسخرهٔ ما بودن؟ به خدا عادل جون من اون موقع هم زدم لات و پارش کردم به خاطر اینکه تورو بدبخت نکنه. اومدم بگم مینا رو به شما نمیدیم.

- پدر جون آروم باشین. اینطور که سکته می*کنین. دیگه کاری که نباید میشده شده. بشینین تا فکرهامونو رو هم بریزیم. مینا هم تقصیر نداره. من پسر عموی خودمو میشناسم. اون به هر وسیله*ای میخواد منو به آتیش بکشه. بالاخره هم کشید. اون زیر پایه این نشسته. میدونم.

- خب این دختر منه. مادرش این زنه. باید عاقل باشه. تف به روت بیاد بچه. بعد نشست و گفت: عادل جون من شرمنده*ام. روم سیاه. هر تصمیمی راجع به مینا بگیری با جون و دل و بدون گلایه پذیرا هستم. اگه خواستی* بکشش. اختیار با خودته.

- این چه حرفیه پدر جون؟ دشمنتون شرمنده باشه. شاید ما مقصریم. نباید اصرار به ازدواج میکردیم. الان هم مینا اگه دوست داره میتونه برگرده. من هنوز دوستش دارم. اگه به مرور زمان مطمئن شم از اردشیر دست برداشته مثل همون موقع ها بهش محبت می*کنم. موضوع سر اینه که منو نمیخواد.

- مینا میاد. با کله هم میاد. حساب اردشیر با من.

ترس را کنار گذاشتم و گفتم: نه بابا دیگه نمیتونین مجبورم کنین. من زندگی* با عادلو دوست ندارم. می*بینین که کارمون be کجا کشیده.

- تو بیجا میکنی*. فکر بچه تو نمیکنی؟ باید یه عمر بسوزی تا تو باشی* درست تصمیم بگیری.

- شما مجبورم کردین.

- دخترهٔ بیچشم و رو ما که رفتیم بگیم اون الدنگ بیاد خواستگاری. اون هم نه به خاطر تو به قرآن به خاطر اینکه عادلو مثل پسرم دوست دارم و بدبختیشو نمیخواستم. یه عمر بهت توجه کردم و نازتو خریدم که اینطور جلوی دامادم سرشکستم کنی* هان؟

تا آن زمان ندیده بودم پدرم جلوی دیگران بغض کند، اما آن شب دیدم که گریه کرد. یک دنیا شرمنده شدم. اردشیر را لعنت کردم که آتش به زندگیم کشیده بود. هیچ راهی* هم برای رهایی از این منجلاب نمیدیدم. توان فراموش کردنش را نداشتم.

خلاصه آن شب عادل رفت و تا دو هفته جز دوبار نیامد آن هم برای دیدن سپیده که به اصرار مادر آمد. کم کم پایه خانوادهٔ او وسط کشیده شد. یک شب بزرگترها دور هم جمع شدند. بیچاره نصرت خانم جلوی همه از من عذرخواهی کرد و گفت: من نمیخواستم سر سپیده آسیب ببینه. نفهمیدم چطور اون اتفاق افتاد.

گفتم: اون بهانه بود مادر جون. ما اختلافمون ریشه داره. وگرنه تا حالا خودم صد بار بی*ا*حتیاتی کردم. من از شما معذرت میخوام که اینو بهانه کردم. دلم از جای دیگه پر بود.

بالاخره همه نظرشان را گفتند و تأکید کردند که حیف است و باید سر زندگیم برگردم، تا آنجا که مادر عادل به او گفت: عادل جون، تو خودت از مینا بخوای برگرده اثرش بیشتره مادر.

- مینا میدونه که چقدر دوستش داشتم. قسم میخورم به اندازهٔ سپیده برام عزیزه. هنوز هم هست. آدم تو زندگی* اشتباه می*کنه. مینا جون دیدی من به خاطر عشقی* که بهت دارم چقدر تحمل به خرج دادم. با این حال یه بار دیگه جلوی همه می*گم که کوتاهی از طرف من بوده. به بزرگواری خودت منو ببخش. بیا بریم زندگیمونو از نو شروع کنیم.

آن لحظه حرفهای عادل مثل شیرینی* خوشمزه*ای به من چسبید. مثل ترنم آوازی خوش به دلم نشست. انگار یکی* از درون به من هشدار میداد برو سر زندگیت از عادل بهتر گیرت نمیاد اما اعتراف می*کنم که درون من شیطان قویتر بود. نیرویی که مرا به طرف اردشیر می*کشید خیلی* جاذبتر بود. برای همین گفتم: میدونم خیلی* آزارت دادم عادل. میدونم بچگی* کردم. بیچشم و رو هستم. خودم میدونم. هر کس دیگه به جز تو این همه منو تحمل نمی*کرد. بابت همهٔ اذیتهام ازت معذرت میخوام. اما خواهش می*کنم بذار اونطور که دوست دارم زندگی* کنم. ادامهٔ این زندگی* چه فایده داره؟ البته به جون سپیده دوستت دارم چون بدی ازت ندیدم. یعنی* جز محبت و رسیدگی چیزی ندیدم. اگر هم گاهی* عصبانی شدی حق با تو بوده. میدونم. اما شاید یه طرز دیگهٔ زندگی* برام بهتر و خوشایندترباشه. امیدوارم درک کنی*.

دانه*های عرق روی صورت عادل هویدا شد. رنگ به چهره نداشت. بغض کرده بود اما می*خواست خودش را حفظ کند.

ادامه دادم: از همگی* بابت این دردسری که درست کردم معذرت میخوام. از خانوادهٔ عادل هم جز محبت و احترام چیزی ندیدم. اما جدایی حرف آخر منه. متاسفم.

سکوت بر سالن حکمفرما شد. ببخشیدی گفتم و از سالن خارج شدم. یک ساعت بعد که مادر آمد و صدایم زد که دارند میروند، برای خداحافظی پایین رفتم. هیچ کس دیگر چیزی نگفت. حتی عادل با یک خداحافظی معمولی سپیده را بوسید و رفت.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 31

 

از ترس پدر به اتاقم پناه بردم و در را قفل کردم. حدسم درست بود. عصبانی به در کوبید و گفت: خوب گوشهاتو باز کن بچه جون. فردا که برمیگردم اگر عادل اینجا بود و آشتی* کرده بودین که الهی شکر. اما اگه غیر از این باشه و باز سر حرفت باشی، به خدا قسم، به کتابش قسم، به جون مهنازم از لحظه*ای که پاتو واسهٔ طلاق تو محضر بذاری تو این خونه جایی نداری. دیگه اسمتو نمیارم و هرگز نمیخوام ببینمت. حالا خوددانی. فردا ظهر یا سر زندگیتی، یا عادل اینجاس. خلاصه با هم آشتی* هستین. وگرنه فکر جا باش.

پدر که رفت، برای مادر در را باز کردم. همراه مهناز کلی* التماسم کرد. ترس در وجودم رخنه کرده بود، اما غرورم به من اجازه بازگشت نمیداد.

صبح روز بعد مهناز گفت: بیا به عادل زنگ بزنیم بگیم نهار بیاد، با هم آشتی* کنین. کاری نکن بابا اسمتو نیاره. اونوقت دیگه نمیتونیم همدیگه رو ببینیم. تو داری همه رو فدای اردشیر میکنی، مینا.

- همه با زندگی* من بازی کردن مهناز. چرا بدون نظرخواهی از من به خانوادهٔ عادل جواب مثبت دادن؟

- خب مگه عادل بده؟ تو داری ناشکری میکنی*. خدا بهت پشت می*کنه ها!

- مهناز تو الان علی* رو دوست داری. میتونی* از فکرت بیرونش کنی؟

- اگه بابا و مامان تأیدش نمیکردن، بهش فکر نمیکردم، به خدا.

- حرف مفته.

- می*گم به خدا. تو که میدونی* من نظر اینها رو قبول دارم. تو همه چیز. با انتخاب داماد اولشون هم مطمئن شدم که نظرشون درسته. عادل حرف نداره. من که خیلی* دوستش دارم. تو دنبال چی* هستی* اخه؟

- خب من هم عادلو دوست دارم. اما اردشیرو بیشتر دوست دارم.

مادربزرگ گفت: من مطمئنم سپیده رو از اردشیر بیشتر دوست داری. و اینو بدون که اردشیر هرگز سپیده رو دوست نخواهد داشت.

مادر وقتی* دید دارم بار و بندیلم را جمع میکنم، زیر گریه زد و گفت: کجا میری مینا؟ چرا داری همه رو بدبخت میکنی؟

- از بابا بپرسین.

- خب با عادل بساز، بچه. چرا پاتو کردی تو یه کفش؟

- میخوام به روش خودم زندگی* کنم.

- فکر کردی میتونی* بدون سپیده دقیقه*ای زندگی* کنی؟

- سپیده رو خودم بزرگ می*کنم.

- به همین خیال باش که اون بزاره بچه*اش زیر دست تو نکبت بزرگ شه.

- اره، من نکبتم، من کثافتم، بذارین برم بمیرم.

- آخه کجا میخوای بری؟ تو خیابون؟ حالا که بابات نگفته به این زودی بری. گفت خواستی* محضر بری دیگه برنگرد خونه.

- دوست ندارم روم به روی بابا بیفته. بابایی که آدم رو درک نمیکنه نخواستم.

- ای اردشیر، خدا از روی زمین برت داره الهی. اون مادر خدابیامرزت سر تو چی* خورده بود که تو به وجود اومدی و افتادی به جون خوشبختی* ما، لعنتی؟

- مامان!

- چیه؟ لابد احترامش واجبه؟ خاک بر سر بی*لیاقتت کنن.

رو به مادربزرگ گفتم: مدربزرگ، میشه بیام پیش شما؟

- آخه باباتو چی* کار کنم؟ میخوای رفت و آمد ما رو هم قطع کنه؟

- پس من کجا برم؟ مجبورم بگم اردشیر واسعم جا بگیره. پس فردا برام حرف درنیارین.

- مردم چی* میگن؟ مگه زده به سرت؟ خدا مرگم بده. عزیز جون، فعلاً بذارین بیاد خونهٔ شما تا ببینم چی* میشه. این دیوونه*اس عقل که تو کله*اش نیست.

- من که حرفی* ندارم. کلیدمو میدم. اما تا حسین آقا برگرده من همین جا هستم. نمیخوام منو مقصر بدونه.

مادر و مهناز ظرف نهارم را بدستم دادندد، خداحافظی غریبانه*ای با هم کردیم، و همراه سپیده روانهٔ خانهٔ مادربزرگ شدم. گردباد زمانه مرا به کجا میبرد نمیدانستم، اما ناتوان به دنبالش میرفتم، مثل کسی* که در مردابی افتادل باشد و در حال فرورفتن باشد.

به منزل مادربزرگ که رسیدیم، سپیده رادراتاق گذاشتم و به حیاط رفتم. در آن حیاط قدیمی* حوض بزرگی* وجود داشت پر از ماهی*های قرمز. کنار حوض نشستم. بغضم ترکید. از حالا دلم برای همه تنگ شده بود. حتی برای عادل. یک لحظه آرزو کردم جای ماهی*ها بودم. دستی* در آب کردم و چشمم به کف حوض افتاد. ناچار به خودم اطمینان دادم که آیندهٔ من در کنار اردشیر چشمگیر و به روشنی همین آب خواهد بود و در نهایت خوشبختی* با ماست. گفتم بالاخره هر راحتی*ای با سختی به دست میاید و من هم بعد از مدتی* زندگی در کنار اردشیر با همه آشتی می*کنم و همه چیز عادی میشود.

غروب مادربزرگ به خانه آمد. از پدر پرسیدم. گفت: تا اومد، سراغ شمارو گرفت. بعد که دید رفته*این روی بلهٔ حیاط نشست. غم دنیا به دلش اومد و گفت: پس رفت به سوی خودش. باشه ببینم چه گلی* به سر خودش و اون بچه*اش میزنه. بعد رو به مهناز و مادرت کرد و گفت: تا جدا نشده برین بهش سر بزنین. بهتون کاری ندارم. اما از لحظه*ای که اسم عادل تو شناسنامش خط خورد، دیگه دیدنش و تماس گرفتن بهاش ممنوعه، وگرنه شما رو هم میفرستم پیش اون. به من هم گفت عزیز جون، میدونم واسهٔ شما ایجاد مزاحمت کردیم، اما هر موقع احساس کردین خسته شدین بیرونش کنین. من ناراحت نمی*شم. زنی* که با وجود شوهر به این خوبی* سر و گوشش بجنبه باید طرد بشه. یه روز می*فهمی چه غلطی کردی که دیگه خیلی* دیره مینا.

مادربزرگ برای آبپاشی به حیاط رفت و به من فرصت داد تا به اردشیر زنگ بزنم.

- سلام اردشیر.

- به*به، سلام! حال شما؟ چه عجب غرورتون بهتون اجئزه داد زنگ بزنین!

- گرفتار بودم.

- اون روز انقدر عصبانی از ماشین پیاده شدی که گفتم دیگه برم زن بگیرم.

- حالا گرفتی؟

- نه هنوز.

- من دارم از عادل جدا میشم.

- افسانه یه چیزهایی گفت، اما باور نکردم. گفتم بعد از دو هفته آشتی* میکنی* بالاخره. آخه شوهرته.

- نه دیگه تمومش کردم. آب پاکی رو ریختم رو دستشون. پدرم هم منو طرد کرد. الان خونهٔ مادربزرگم هستم.

- چه شجاع شدی! دارم ازت میترسم.

- چه وقت شوخیه اردشیر؟ حوصله ندارم.

- خب اگه جدیه که باید بگم مرحبا. همینطور محکم بایست. پات ایستادم. این وقایع قابل پیش*بینی* بود. بعدش نوبت طرد شدن منه.

- من به امید تو انقدر دل و جرئت به خرج دادم. نامردی نکنی* اردشیر.

- دادخواست طلاق دادی؟

- نه فردا صبح می*رم.

- با عادل صحبت کن، راضیش کن توافقی طلاقت بده، زیاد معطل نشیم.

- به هر حال باید یه مدتی* صبر کنی*. میدونی* که.

- وای، اون مدت سیصد سال بر من میگذره.

- کاری نداری؟

- نه عزیزم. از دور میبوسمت. جبران می*کنم.

- خب دیگه خداحافظ.

- خدانگهدار.

گوشی را گذاشتم اما دوباره سریع برداشتم تا با عادل تماس بگیرم.

- سلام عادل.

- سلام خوبی؟

- الحمدلله

- سپیده چتوره؟

- خوبه. به باباش سلام میرسونه.

- ببوسش. چه عجب یاد ما کردی! اتفاقی افتاده؟

- نه فقط خواستم یه خواهشی ازت بکنم.

- ما که مرتب داریم به خواهش*های شما جواب مثبت میدیم. دیگه از این وضعیت بدتر چیه؟ بگو.

- خواستم منو دادگاه نکشونی. با بچه برام ساخته. برو و بیا داره. من هم دیگه خونواده*ای ندارم که سپیده رو به اونها بسپارم. پدرم به خاطر تو منو جواب کرده. فعلاً خونهٔ مادربزرگ هستم. لطف کن بیا طلاقم بده.

- به همین راحتی؟

- این*طوری نه تو اذیت میشی، نه من، نه سپیده.

- یعنی* هیچ راهی* نمونده؟

- چه فایده داره عادل، باز به بن*بست میرسیم.

- یعنی* اون اردشیر لعنتی، یا حالا هر کسی* که روحیاتش به تو میخوره، ارزشش بیشتر از بچه و خونوادته مینا؟ من هیچی* پدر و مادر و خواهرت چی؟ بچه*ات چی؟

- خونواده*ای که آدمو به احساسات و خواسته*های خودشون بفروشن به درد من نمیخورن. در مورد سپیده هم باید بگم من و اون جدایی ناپذیریم.

- اما من سپیده رو به تو نمیدم. یعنی* به مرد اجنبی نمیدم.

- دادگاه حضانت سپیده رو تا هفت سالگی به من میده. تو میتونی* هر موقع دلت خواست بیای ببینیش.

- بله. البته اگر صلاحیتشو داشته باشی*.

- ندارم؟

- میترسم یه روز بچه*تو هم فدای عشقت کنی، مینا. اونوقت دیگه نمیتونم خودمو ببخشم.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال