رفتن به مطلب
Negarita

کویر تشنه(مریم اولیایی )

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]رمان کویر تشنه

 

نویسنده: مریم اولیایی

 

 

بخش 1

 

از هفت هشت سالگی یادم می**آید هر وقت سر خاک پدر می*رفتیم، مادر به جای اینکه سر مزارش فاتحه بخواند، ناسزا می*گفت.او را لعنت می*کرد و برایش طلب زجر و شکنجه می*کرد. به سینه*اش می*کوبید و می*گفت: "مرد، خدا نیامرزدت. خدا هر چی* ظلم به من و اون کردی سرت بیاره. تنت تو قبر بلرزه که مثل زلزله زندگی* من و این بچه رو ویرون کردی." آن* لحظه خیلی* ناراحت و عصبی می*شدم، اما بعد که می*گفت: "آخه هنوز هم دوستت دارم. دلم برات میسوزه. حاضر بودم با خودت زندگی* می*کردم، اما الان آن* قدر انتظارشو نمیکشیدم." گیج می*شدم. مثل درمانده*ها سر در نمیاوردم.

سیزده چهارده ساله که شدم، بالاخره جرات کردم و پرسیدم: "به چه حقی* بابامو نفرین میکنی*؟ اون دستش از دنیا کوتاهه. مگه چی* کار کرده؟ ما که تو ناز و نعمتیم. چی* برات کم گذاشته؟ دوستش هم که داشتی*.دوستت هم که داشته!"

مادر با چشمهای اشک آلودش به من نگریست. حرف گنگی در نگاهش سرگردان بود که به بیان در نمی*آمد. دوباره به سنگ قبر چشم دوخت و این بار با صدای بلندتری نالید: "خدا، چی* کار کنم؟ تا کی* این همه درد و غصه رو تو دلم بریزم؟ این بچه رو چطور قانع کنم؟"

باز این ضجه*هایش مرا محکوم به سکوت کرد. اما آخر تا کی* باید بیجواب میماندم؟ بنابراین از رو نرفتم و هنگام بازگشت، در حالی* که رانندگی* می*کرد، از او پرسیدم: "مامان آدم حسابم کن و جواب سوالم را بده. من می*خوام بدونم بابام کی* بوده. این حق منه."

-تو عزیز دل منی*. تو امید زندگی* منی*، قربونت برم. اما نمیتونم الان به تو تفهیم کنم که چی* به ما گذشته. به دلایلی نمیتونم، دخترم.

-آخه یعنی* چی*؟

-یعنی* اینکه وقتی* بزرگتر شدی و فهمیدی حق چیه و معنی بعضی* کلماتو بهتر درک کردی، وقتی* عقلت آنقدر رشد کرد که درست قضاوت کنی*، اون وقت بهت میگم. قول میدم. الان زوده. بدتر افکارت پریشون میشه.

هفده ساله که شدم، چون ظرفیتم پر بود، لب گشودم و پرسیدم: مامان تو اصلا بابامو دوست داشتی؟

-خوب معلومه. بله که دوستش داشتم.

-منظورم وقتیه که زنش شدی.

-نه

-برای من بابای خوبی* بود؟

مادر کلافه به نظر میرسید. آنقدر سکوت کرد که گفتم: خوب فهمیدم. بابای خوبی* واسه*م نبوده. اما می*خوام بدونم پس چرا به خودمون زحمت میدیم میریم سر خاکش؟

-ببین، دخترم، چون چیزی از زندگی* ما نمیدونی، نمیتونم جوابی* بهت بدم. تو بابای خیلی* خیلی* خوبی* داشتی. یه بابای نمونه. اما..... اما...... دختر، دست از سرم بردار. آنقدر نمک روزخمم نپاش. هر موقع وقتش بشه، خودم بهت میگم دیگه.

-دست بردار نیستم. کاری نکن سر به بیابون بذارم، مامان. حالم خیلی* بده. دیگه تحمل ندارم. دارم روانی* میشم. همین روز هاس که سر خاک من هم بیای*ها! گفته باشم.

-خدا نکنه. این حرفها چیه؟ من دلم به تو خوش، سپیده.

-اگه برات ارزش دارم حرف بزن. پرده از واقعیت بردار. راحتم کن. نه عکسی* از پدرم نشونم میدی، نه خاطره*ای تعریف میکنی*. گاهی فکر می*کنم...... فکر می*کنم.....

-بگو. فکر میکنی* که چی*؟

-که... که.... اصلا پدر شناسنامه*ای نداشته*ام.

رنگ از رخسار مادر پرید. خشکش زد. روی صندلی* آشپزخانه نشست. انگار پاهایش قدرت نگهداریش را نداشت. از حرفم شرمنده شدم. شانهٔ او را نوازش کردم و گفتم: معذرت می*خوام. میدونم تو زن پاکی* هستی*. اما تو هم بودی همین فکرو میکردی و مثل من گاهی تصمیم به خودکشی* میگرفتی.

به اتاقم پناه بردم و بسترم را پر از مرواریدهای اشک کردم. دلم نوازش پدر را می*خواست،اما دستهای ظریف مادر را پشتم حس کردم. لبهٔ تخت نشست و گفت: میدونی*، شاید اگه زن نانجیب و ناپاکی بودم، تو این دنیا هیچی* از دست نمیدادم. آنقدر بدبختی نمیکشیدم و تو هم الان پدرت کنارت بود. اون وقت حسابم رو با خدا اون دنیا پاک می*کردم. هر چند که مطمئنم این دنیا در مکافاته و آدم همین جا پاسخ گناه*هایی رو که کرده میگیره. من نانجیب نبودم و تو فرزند حلالزاده*ای. هرگز در مورد من چنین فکری نکن. اما در مورد سوالت، هر موقع تونستی* زیباترین و کاملترین تعریفو از یه انسان عاشق و یه انسان خأئن بکنی*، اون روز واسه*ت درددل می*کنم. اون وقت خاطراتی رو برات تعریف می*کنم که شاید شنیدنش خیلی* تلخ باشه. اون روز عقده*ای رو که پانزده ساله تو سینه نگه داشتم برات باز می*کنم. اون روز تو رو با خودم آشنا می*کنم. بهت قول میدم. می*خواد همین الان باشه، می*خواد بعدها باشه. یه تعریف زیبا می*خوام.

معنایی که آن* لحظه برای مادر کردم به دلش ننشست. از کنارم برخاست و رفت. از آن* روز به بعد کارم در آمد. افتادم دنبال یافتن معنا. به نظر دو کلمهٔ ساده با معانی مشخص می*آمدند، اما هیچ کدام از تعاریف مادر را راضی* نمیکرد. کلی* کتاب خواندم، سراغ کلی* آدم رفتم، و خیلی* جدی به خاله مهناز و عمو علی* گیر دادم. فکر می*کردم آنها حتما خاطرات زندگی* مادرم را می*دانند و میتوانند کمک بزرگی* باشند. اما مادر زیپ دهان آنها را هم بسته بود. از نگاههایشان می*فهمیدم از همه چیز آگاه اما خاموشند. بهانه میاوردند و میگفتند همان معانی معمولی* را بلدیم و از راز مینا بیخبریم. این مسئله شدیدا در روحیه*ام اثر منفی* گذاشته بود. به جای اینکه فکر درس و تحصیل باشم، دنبال این دو واژه بودم تا پدرم رو بشناسم.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 2

 

یک سال و اندی دیگر گذشت و به راز مادرم پی نبردم. بعد از گرفتن دیپلم خودم را برای کنکور آماده کردم، اما آن* سال موفق نشدم. علتش فقط و فقط فکر مشغولم بود. تمرکز نداشتم و هنوز جا و شخصیت خودم را پیدا نکرده بودم. اگر بگویم سر کنکور حواسم پیش خاطرات مادرم و پدر بدم بود، اگر بگویم وقتی* تستهای بینش اسلامی را پاسخ میدادم نفرین و ناله*های مادر و عاقبت بد پدرم در آن* دنیا جلوی چشمم میامد، شاید باورش مشکل باشد. من فقط به تستهای ذهنم پاسخ می*گفتم و بس. تا نمی*فهمیدم دختر چه مردی هستم، نمیتوانستم آینده*ام را بسازم.

به نظر من غیر ممکن بود، اما برای خدای مهربان کاری نداشت و من سال بعد در رشتهٔ ادبیات پارسی قبول شدم. مادر وقتی* اسمم را در روزنامه دید، از خوشحالی* بالا پرید و با هیجانی خاص گفت: الهی شکر! اگه تو همه چیز خجالت زده*شم،"منظور نویسنده خجالت زده اونم" دست کم از این بابت رو سفید شدم. وقتی* مرا دید که عجیب غریب نگاهش می*کنم، مرا بوسید و گفت: آفرین. بهت تبریک میگم. نمیدونی چقدر خوشحالم کردی و چه قدر از بارهایی که رو دوشم میکشم برداشتی. رو سفیدم کردی، دخترم.

با کنایه و طعنه گفتم: مامان پس تو خجالتزدهٔ بابا هم هستی*؟ خوبه. هم متنفری، هم عاشقی، هم خجالتزده. واقعاً جالبه.

-معانی رو پیدا کردی؟

-بیشتر حس می*کنم سر کارم گذاشته*ای. چون بهترین معانی رو برایت پیدا کرده*ام.

-به جون خودت معانیت راضیم نکرده. وگرنه می*گفتم.

-تو بدتر اعصاب منو خراب کرده*ای. روزی که تو بستر بیماری بیفتم، هرگز نمی*بخشمت.

-بچه جون، نمی*خوام وقتی* ماجرای زندگی* من و پدرتو شنیدی، سرزنشم کنی*.

-چرا سرزنشت کنم مامان؟ تو بدبخت*ترین و زجرکشیده*ترین و بی*کس*ترین زنی* هستی* که دیده*ا*م. با اینکه از مال دنیا بی*نیازی، با اینکه پیش همه و همه احترام داری، با اینکه آدم معتقدی هستی*، اصلاً خوشبخت نیستی*. و این منو خیلی* آزار میده. پدرم که به اون زودی از دست رفت. پدر تو که اصلاً نمیگه دختری به اسم مینا دارم، چه برسه که حالتو بپرسه. مادربزرگ هم که اجازه*اش دست پدربزرگه و چی* بشه یه سریع به ما بزنه. باز گلی* به جمال خاله مهناز که طاقت دوریمونو نداره و گلی* به جمال خانوادهٔ بابام که تنهامون نمی*ذارن. از پدر و مادر و شوهر که خیری ندیده*ای. اقلاً امیدوارم من دختر خوبی* برات باشم. هرگز تو رو سرزنش نمیکنم، حتی اگه اون تفکر غلطی که گهی ذهنمو مشغول میکرد واقعیت داشت.

مادر دستی* به سرم کشید و گفت: من زن خوشبختی هستم، دخترم، و همیشه خدا رو شکر می*کنم، چون به اشتباهم تو همین دنیا پی بردم و وقت برای پاک شدن بیشتر دارم. من خوشبختم چون تو رو دارم. خوشبختم چون هنوز نور امیدی تو دلم موج میزنه. از پدرم هم اصلاً گله*مند نیستم. تو واسهٔ من غصه نخور. زندگی* هر کسو که خوب بررسی* کنی*، توش مشکلات و غم و غصه پره. حالا مال من این جوریه. ما محکومیم که تو این دنیا زندگی* کنیم، و البته مختاریم که خوب یا بد زندگی* کنیم. هر چی* به سرمون میاد مسببش خودمونیم. خدای مهربون سفره* لطف و رحمتش برای همه پهنه، عزیزم.

-با همهٔ اینها، کاش یه پدر نمونه بالا سرم بود که بهش افتخار می*کردم. صد افسوس!

اشکهای مادر باریدن گرفت، و همین اشکها بهانهٔ خوبی* برای سکوتش شد.

یک روز پنجشنبه که به قصد رفتن سر مزار بابا از ماشین پیاده می*شدیم، مادر با حالتی خاص گفت: نرو، بشین. بشین بریم.

با تعجب پرسیدم: مگه نمی*خوایم بریم سر خاک بابا؟ واسهٔ چی* برگردیم؟

-مگه نمیبینی بابت مهمون داره.

یک زن و یک پسر یازده دوازده ساله کنار قبرش نشسته بودند و فاتحه می*خواندند. دقیقتر که نگاهشان کردم، آن**ها را شناختم. از اقوام بودند.

پرسیدم: اونها اینجا چی* کار می*کنن؟

-تو هنوز جواب سوال منو نداده*ای. نزدیک سه ساله منتظرم. اون وقت مراتب از من سوال میکنی*، بچه.

-خوب هر چی* میگم، میگی* اونی* که می*خوام نیست.

-خوب نیست دیگه.

-نیست که نیست.

-پس من هم نمیدونم اونها چرا اینجان. لابد اومدن بهشت زهرا، سر خاک بابت هم اومدن.

جشن تولد بیست سالگی*ام بسیار با شکوه برگزار شد. همهٔ دوستان و بیشتر اقوام حضور داشتند. هنگامی که می*خواستم چاقو را در دل کیک فرو کنم، عمو علی* آهسته گفت: جای پدرت خالی*.

-ممنونم، عمو. اما من هیچ وقت جای پدری رو که در حقم پدری نکرد و برای مادرم همسر خوبی* نبود در جشنم خالی* نمیکنم. همون بهتر که مرد و من ندیدمش.

عمو علی* با تعجب و ناراحتی* گفت: این طور نیست، عزیزم. سخت در اشتباهی*. در مورد پدرت این طور قضاوت نکن.

برای اولین بار از بریدن کیک تولدم بدم آمد. به حدی عصبی شده بودم که دوستم، فریال، که در حال فیلمبرداری بود، گفت: مگه می*خوای آدم بکشی که این طور چاقو رو فرو میکنی*؟

آخر شب، موقع خداحافظی عمو را بوسیدم و گفتم: عمو جون، من باید حتماً با شما صحبت کنم. گمون نکنم عمر زیادی داشته باشم.

عمو خیلی* خونسرد گفت: اگه می*خوای وصیت کنی* که خوب همه رو ببخش به من، قربونت. اگر هم می*خوای فضولی مضولی کنی* که من معذورم. من با مامانت عهدی بستم که نمی*شکنمش.

-نه وصیته، نه فضولی. کار دیگه*ای دارم.

-پس لابد می*خوای منو بکشی، اموال منو تصاحب کنی*، هان؟

-عمو، دارم جدی صحبت می*کنم.*ای بابا!

-پس فردا باهام تماس بگیر، جایی قرار بذاریم. با دختر خوشگلی* مثل تو جهنم هم بهشته. الهی قربونت برم. آخ که چه قدر دوستت دارم، عزیز دل عمو.

-عمو، آبلمبوم کردین. بس دیگه. چه قدر می*بوسین؟

عمو علی* عزیزتر از جانم مدیریت خوانده بود و شرکت ساختمانی عظیمی* را همراه عمو علی* محمد اداره میکرد. در کار برج سازی و ساخت طرحهای عظیم بودند. البته به گفتهٔ همه، آنها برای پدر خدابیامرزم کار میکردند. یعنی* میگفتند: بیشتر این عظمت مال من است. عمو علی* سی* و نه ساله و مجرد و بسیار تو دل برو بود، که از بخت بد همهٔ عشاقش، عاشق خاله مهناز من بود. من وامانده از دنیا هیچ نمی*فهمیدم که چرا خالهٔ بی*عقلم نمی*خواهد شوهری سرتر از خودش داشته باشد. حس می*کردم برای عمو علی* میمیرد، اما سر در نمی*آوردم که چرا نمی*خواهدش.

روز بعد از راه دانشگاه به شرکت رفتم. عمو به قول خودش استقبال گرمی* از رئیسش به عمل آورد و هی* به مستخدم سفارش خوردنی داد. بعد از بگو بخندهای همیشگی* گفت: خوب عزیزم اولاً به شرکت خودت خوش اومدی. این اخمهاتو باز کن که اموالتو خوب ببینی*. حالا بگو که در خدمتم. هر چه دل تنگت می*خواهد بگو.

-من هر چی* دارم از زحمات و مهربونیهای شماست.

-تو هر چی* داری از زحمات پدرته. ما هم همینطور.

-دارم دیوونه میشم، عمو. شما میگین خوب بود، مامان میگه بد بود.

-مادرت دروغ نمیگه.

-وای، یکی* منو برسونه تیمارستان.

عمو علی* خندید و گفت: خوب پدرت واسهٔ تو پدر خوبی* بود، واسهٔ ما داداش خوبی* بود، لابد واسهٔ مینا خانوم همسر خوبی* نبوده. این کجاش گیج کننده*س؟! تو هم گیر داده*ای ها!

-شما باید جای من باشید تا درکم کنین.

-میدونم. حق داری. ولی* در عوض معلومه که حسابی* بزرگ شده*ای. قدیمها از این حرفها نمیزدی. مینا خانم حق داشت که میگفت باید صبر کنیم تا حسابی* بزرگ بشه و خوب و بد رو تشخیص بده. من که فکر می*کنم کم کم وقتشه همه چیز رو بفهمی.

-کاش مامانم اینجا بود و حرفهای شما رو می*شنید.

به مامانت فشار نیار. قلبش بیماره. اینطوری آرامش اونو بهم می*ریزی. حالا بابات یه مرد خوب یا بد، چه فرقی* میکنه؟ مهم اینه که تو دختر خوبی* هستی* و مایهٔ افتخار ما و همه.

-من ساده از این مسئله نمی*گذرم. تا نفهمم پدرم کی* بوده، امکان نداره سر سفره* عقد با کسی* بشینم.

-این خیلی* فکر خوبیه. چون تا شوهر نکرده*ای، مال مایی. به نفع ماس، نباید بذاریم سر در بیاری. یه غریبه بیاد این همه ملو جمع کنه که چی* بشه؟ یه عمر زحمت کشیده*ایم، بعد شهر تو بیاد بگه سلام علیکم، بگیم بفرمایید، این همه مالو واسهٔ شما جمع کرده بودیم؟ اصلاً خّریته محضه. به جون تو فکر شوهر موهرو از سرت به در کن، عمو. به نفع همه*اس.

-عمو علی*.

-جون عمو؟ خوب برو شوهر کن.

-ممکنه یه دختر بی* پدر بدبختو از هزار فکر و غصه در بیارین؟ تا عمر دارم دعاتون می*کنم.

-دختر بی* پدر بدبخت چیه؟ این حرفها چیه؟ تو هم پدر و مادر داری، هم خوشبختی*، هم.......

-بهم کمک می*کنین یا پاشم برم؟

-چه کمکی*، عمو؟

-می*خوام یه چیزی رو برام معنی کنین. مامانم گفته اگه معنی یه چیزی رو براش پیدا کنم، همه چیز رو دربارهٔ بابام بهم میگه.

-چی* هست؟

 

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 3

 

-اول بگین آقا ارسلان و زن و بچه*اش چه نسبتی با بابام داشتن.

عمو علی* اخمهایش درهم رفت و گفت: نشد! تو گفتی* باید چیزی رو معنی کنم، نگفتی باید جّد و آباد شناسی* کنم.

-آخه سر خاک بابام بودن.

-خوب باشن مگه اشکالی* داره؟ آدم تا بهشت زهرا میره، سر خاک غریبه و دوست و آشنا هم میره دیگه.

-اینو که میدونم، عمو علی*. اشکالی* نداره.

-پس چی*؟

-خوب چرا مامانم تا اونا رو دید فرار کرد؟ سر خاک نرفتیم تا اونها رفتن. اصلا یه عمر ازشون فرار می*کنه. آخه یعنی* چی*؟

عمو علی* از پشت میزش بلند شد. نفسی بیرون داد و گفت: اتفاقا مامانت با ارسلان خیلی* خوبه. اما با زنش مشکل داره. فرار نمیکنه، نمیخواد باهاشون روبرو بشه.

-چرا؟

-خوب دو نفر گهی با هم جور نیستن، عزیزم. لزومی نداره با هم رفت و آمد کنن.

ارسلان کیه بابام بوده؟

-دوست بابات بوده. خودشون عقیده داشتن مثل دو تا برادرن، اما مامانت انگار از زن ارسلان کار زشتی دیده که دوست نداره باهاشون رفت و آمد کنه.

-چه کار زشتی.

-نمیدونم.

-میدونین.

-بس کن.

-من مطمئنم بابام با زن عمو افسانه نسبتی داشته.

-خوب بله. افسانه زن برادر ما و دختر عموی ماس.

-نه. ارتباط خیلی* نزدیکتر بوده.

-مثلا افسانه خواهر بابت بوده، اون وقت عمه*ات زن عموت شده؟ آره؟

-نه عمو. نمی*شه که خواهر و برادر با هم ازدواج کنن!

-پس چی* میگی* تو؟ پدر منو درآوردی.

-شما بهم بگین. من دارم دیوونه میشم.

-به یکی* گفتن چرا دیوونه شده*ای، گفت من یه زن گرفتم که یه دختر هیجده ساله داشت. دختر زنم با بابام ازدواج کرد، پس زنم مادر زن پدرشوهرش شد. دختر زن من پسری زایید که داداش من و نوه زنم بود، پس نوه من هم بود. پس من پدربزرگ داداشم بودم. زن من پسری زایید و زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و مادربزرگ اون شد. پس پسرم داداش مادربزرگش بود و من خواهر زاده پسرم. اون وقت میگن چرا دیوونه شده*ای. حالا حکایت توئه، قربونت برم.

-آخه می*شه دختر عمو آنقدر پسر عموشو دوست داشته باشه که مراتب سر خاکش بره؟

-ببین، عمو جون، تو به این چیزها پیله نکن، چون ما خودمون هم نمیدونیم کی* به کیه. فقط بابات تو خونه عمومون بزرگ شد. اما نسبت خونی با اونها نداره.

-پس آقا ارسلان چطور با شما برادره؟ شما چطور برادرزادهٔ آقا رادشین هستین و نسبت خونی ندارین؟

عمو انگار دید بدجوری خیطی بالا آورده، چون گفت: بابا ول کن. جون مادرت ول کن. بابت داداش ما بوده دیگه، عزیز من. افسانه و ارسلان و عمو هم خیلی* بابات رو دوست داشتن، آنقدر که داداشو بردن پیش خودشون.

-نمی*فهمم واقعا نمی*فهمم.

-حالا بگو چی* رو باید معنی کنم؟ از مرحله پرت نشو.

-آخه جواب منو ندادین.

-نمیتونم، پیله نکن، عمو. یه روزی خودت میفهمی.

-مثلا چه قدر باید صبر کنم؟

سه چهار ماه دیگه.

-چرا سه ماه دیگه مگه چه اتفاقی* می*افته؟

-مامانتو راضی* می*کنم که حقیقتو بهت بگه تا وقتی* می*خواد بره زیر عمل، خیالش راحت باشه.

-نمی*بخشمتون. همینطور آدمو می*پیچونین و از زیرش در میرین.

-سوالتو بکن عمو جون. عجب گرفتاری شده*ایم امروز! نمیدونم صبح سحر تو روی کی* نگاه کرده*ام که تو مثل بلا نازل شدی.

با خنده من عمو از حالت گریه بیرون آمد و پرسید: حالا چی* رو معنی کنم بپرس تا پشیمون نشده*ام.

-انسان عاشق کیه؟ انسان خأئن کیه؟ اینو که دیگه امیدوارم بتونین بگین. اگه نتونین به خاله مهناز حق میدم به خدا.

-سوال مامانت اینه و تو آنقدر به عالم و آدم التماس میکنی*؟ یعنی* نمیدونی معنی این دو تا چیه؟ یعنی* این همه سال درس میخونی*، هیچ دیگه!

-یه کتاب واسه*اش معنی برده*ام. قبول نکرده. میگه اونی* که می*خوام اینها نیست.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 4

 

-خوب حالا که اومده*ی پیش یه عالمِ فیلسوفِ عارفِ دانشمند سالک.......

-اِه، عمو، بس کنین دیگه، شب شد.

-بچه، دارم خودمو معرفی* می*کنم.

-اگه مامان معنا رو پسندید، میفهمم اینهایی که گفتین هستین.

-پس خوب گوش کن. انسان عاشق یکی* مثل توئه. مگه همیشه نمیگی من عاشق عمو علی* هستم؟

-خوب؟

-همین دیگه. اون وقت خائن یعنی* وقتی* که میگم بیا یه بوس به عمو بده، نمیای. اون موقع به من خیانت کرده*ای.

خندیدم و گفتم: وسط دعوا نرخ تعیین نکنین عمو. کار دارم باید برم. وقت رفتن یه بوس میدم خوبه؟

-خوب اگه این طوره، پس میریم بالای منبر. آره می*گفتم. تو چه حسی به من داری؟ یعنی* چه جوری عاشق منی*؟

-یعنی* خیلی* دوستتون دارم. خیلی* بهتون وابسته*م. خیلی* بهتون نیاز دارم. با شما کمبود پدر رو کمتر حس کرده*ام.

-خوب اگه این طوره که به جای یه ماچ دو تا ماچ میدی میری. این همه مفیدم، قیمت میره بالا.

-چشم.

-اینهایی که گفتی* درسته همه نشونهٔ عشقه، اما به اون چیز مهم اشاره نکردی. فکر کنم مادرت همینهو می*خواد.

-چی*، عمو؟

-چی* چی* رو چی*، عمو؟ چه زرنگه دختره! تو باید بگی*. من فقط اجازه دارم راهنماییت کنم. عجب گرفتاری شده*ام!

-خوب آدم وقتی* عاشق کسی* باشه، دوست داره تمام وقتشو با اون بگذرونه.

-آفرین خوب چرا؟

-چون بهش نیاز داره. یعنی* چون کنارش آرامش میگیره. میدونین، عمو، من چون عاشق کسی* نیستم، نمیتونم زیاد حس عاشقی رو بیان کنم.

-پس ما تا حالا آب تو هاون میکوبیدیم، خانوم؟ پس این تن کیه مقابل شما؟

 

-عاشق شما هستم، اما به عنوان یه برادرزاده. منظورم عشق زن و شوهر.

 

-رابطه هر چی* می*خواد باشه. عشق تو به همسرت، به برادرت، به مادرت. عشق عشق دیگه. اما مهم اینه که چقدر و چطور دوستش داری. تو درست اشاره کردی. اما بگو ببینم، عاشق چه توقعی از معشوقش داره؟

-اینکه طرف مقابل درکش کنه، ناراحتش نکنه، تنهاش نذاره، خلاصه کاری کنه این آرامش همیشه حفظ بشه. درواقع یه جور تسلیم شدن.

-هزار آفرین. عشق یعنی* آرامش مطلق کنار معشوق. وقتی* عاشق واقعی* باشی*، هیچ چیز جز رخسار محبوبت نمی*بینی. هیچ صدایی جز صدای اون روحتو صیقل نمیده. هیچ چیز جز اون نمی*خوای. همهٔ حرکت معشوقت برایت زیباست. حتی اشتباهاتش، حتی غرورش. واسهٔ همینه که عشق واقعی* به مرحلهٔ دوست داشتن میرسه و می*شه گذشت واقعی*. تنهایی رو با اون و برابر اون بودن دوست داری. تنهایی رو برای به اون اندیشیدن دوست داری. غرورتو تسلیم عشق میکنی*. خطا رو نمی*بینی و در واقع یه جورایی کوری. مثل من دربه*در.

عمو در حالی* که به سمت پنجره میرفت، در احساسش غرق شد و گفت: به قول شعر عشق یعنی* مستی و دیوانگی/ عشق یعنی* با جهان بیگانگی/ عشق یعنی* شب نخفتن تا سحر / عشق یعنی* سجده*ها با چشم تر/ عشق یعنی* سر به دار آویختن/ عشق یعنی* اشک حسرت ریختن/ عشق یعنی* در جهان رسوا شدن/ عشق یعنی* مست و بی*پروا شدن/ عشق یعنی* سوختن یا ساختن/ عشق یعنی* زندگی* را باختن/ عشق یعنی* انتظار و انتظار / عشق یعنی* هر چه بینی* عکس یار/ عشق یعنی* دیده بر در دوختن/ عشق یعنی* در فراقش سوختن/ عشق یعنی* لحظه*های التهاب/ عشق یعنی* لحظه*های ناب ناب/ عشق یعنی* سوزنی، آه شبان/ عشق یعنی* معنی رنگین کمان/ عشق یعنی* شاعری دلسوخته/ عشق یعنی* آتشی افروخته/ عشق یعنی* با گلی* گفتم سخن/ عشق یعنی* خون لاله بر چمن/ عشق یعنی* شعله بر خرمن زدن/ عشق یعنی* رسم دل بر هم زدن/ عشق یعنی* یک تیمم یک نماز/ عشق یعنی* عالمی راز و نیاز/ عشق یعنی* با پرستو پر زدن/ عشق یعنی* آب بر آذر زدن/ عشق یعنی* چون محمد پا به راه/ عشق یعنی* همچو یوسف قعر چاه/ عشق یعنی* بیستون کندن به دست/ عشق یعنی* زاهد اما بت پرست/ عشق یعنی* همچو من شیدا شدن/ عشق یعنی* قطره و دریا شدن/ عشق یعنی* یک شقایق غرق خون/ عشق یعنی* درد و محنت در درون/ عشق یعنی* یک تبلور یک سرود/ عشق یعنی* یک سلام و یک درود.

عمو علی* همانطور که روبروی پنجره ایستاده و یک دستش را به شیشه گذاشته بود، سر به زیر انداخت و در رویای خودش غرق شد. هیچ حال خوشی* نداشت. صدایش زدم: عمو جون!

در حالی* که برمیگشت، با خودش گفت: عشق یعنی* انتظار و انتظار. لعنت به تو، مهناز، که فکر آرومو از من ربوده*ای. آخه تا کی انتظار؟ تا کی*؟

-این خاله*ات تا کی* میخواد منو علاف نگاه داره؟ دختر هیچ به روی مبارکش نمیاره. چهل سالم شد و رفت پی کارش.

-خوب شما تا کی* میخواین بشینین به پاش؟ ولش کنین، خودش میاد.

میترسم. صد بار خواسته*ام قیدشو بزنم، برم جای دیگه خواستگاری. اما نه می*تونم فراموشش کنم، نه جرأتشو دارم. میترسم به لجبازی بیفته و پانزده ساله دیگه ما رو سر کار بذاره.

-آهان، پس الکی* میخواین برین خواستگاری که بترسونینش؟

-من جز اون کسی* رو نمیخوام. یه عمر هم باشه صبر می*کنم. آخه نه هم نمیگه لامروت که تکلیفمو بدونم. میگه فعلاً نه. فعلاً باید صبر کنیم. فعلاً زمینه واسهٔ ازدواج مساعد نیست. میگه می*بینی* که من هم به پای تو نشسته*ام، اما بابام فعلاً رضایت نمیده. آخه بگو دختر، دیگه سنی* ازت گذشته. باید خودت تصمیم بگیری. می*ترشی و می*مونی تنها هان!

با حالتی جدی گفتم: باش، بهش میگم عمو. خودتونو ناراحت نکنین.

-یه موقع حرفی* نزنی* ها! جون مادرت نگی* من چی* گفتم.

-خودتون الان گفتین بگو دختر این طوری می*ترشی.

-یعنی* من خودم داشتم به اون می*گفتم.

-که این طور. من فکر کردم که باید برم مو به مو به خاله مهناز بگم که شما چی* گفتین.

-نه خیر، تو بیجا فکر کردی.

هر دو زادیم زیر خواند. پرسیدم: خوب، حالا اگه دوباره دو صفحه شعر نمیگین، بگین خائن یعنی* کی*؟

-آهان، اینجا هم باید دوباره برم بالای منبر. دخترم، بسیاری از فلاسفه معتقدن.....

-عمو!!!

-آهان، نظر خودمو بگم. چون به هر حال سریع تو سرها بلند کرده*ایم. باشه.

-بفرمایین، لطفاً.

-خائن کسیه که روی همهٔ جملات و اشعار من یه خط قرمز بکشه و بگه این*ها چرت و پرته و به اینها پشت کنه. خیانت یعنی* شکستن قلبی که روزی اونطور که برات گفتم می*خوای. دوباره بگم؟

-نه، قربون شکلتون. ممنونم متوجه شدم.

-خیلی* خوب. خیانت یعنی* شکستن قلبی که روزی اونطور بارات می*تپیده و تو تیر دردناکی بهش پرتاب کرده*ای. اونو نادیده گرفته*ای. یعنی* ظلم کردن در حق کسی* که این عشق به پات ریخته. بی*نهایت دوستت داشته، آنقدر که از اشتباهای وحشتناکت گذشته. یعنی* حقو زیر پا گذاشتن. یعنی* بی*وجدانی، عزیزم. و خائن گناهکاریه که فأعل این فعل هاست.

-چه خوب و آسون معنی* کردین، عمو.

-شاید به خاطر اینه که این افعال رو به چشم دیده*ا*م و فاعلشونو خوب میشناسم.

-کی* میتونه آنقدر پست باشه عمو، محاله!

عمو سر به زیر انداخت و ادامه داد: محال نیست، عمو جون. من عاشقی رو به چشم دیده*ا*م که هنوز در حیرتم چطور یه عمرو فدای معشوق کرد. نمیدونم، شاید هم ارزششو داره. اگه من بودم، هرگز به پاش نمی*نشستم و هرگز نمی*بخشیدمش. هرگز! من هم عاشقم. خودت میدونی*، که چه قدر خاله مهنازتو دوست دارم. اما هرگز غرورمو به این عشق نفروختم و نمیفروشم.

-خاله مهناز هم شما رو خیلی* دوست داره، عمو. اما نمیدونم چرا پا رو نفسش میذاره. شاید درست نباشه بگم، اما اشکی که تو چشم شماست منو مجبور میکنه پرده از یه راز بردارم، و اون اینه که خال مهناز چند بار برای شما گریه کرده. نمیدونم چرا زیر لب میگفت: هر چی* میکشم از دست ننهٔ توئه. من نمی*فهمم چرا مامانم به همهٔ عالم و آدم مدیونه و نمی*فهمم چرا از بس خوبه و مهربونه همه دوستش دارن و ول کنش نیستن.

اگه پدرم خائن بود که مرده و رفته. اگه مادرم خائن بوده پس چرا آنقدر با خدا و پاک نشست و منو بزرگ کرد؟ مامانم خیلی* زیباس. من که دخترشم هر موقع به چشمهاش نگاه می*کنم لذت میبرم، وای به حال مردها. این همه خاستگار داره که من شاهدم، عمو، اما به بابام وفاداره. بابایی که هرگز بهش خوبی* نکرده و هرگز برنمیگرده.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 5

 

عمو علی* نگاه دلسوزانه*ای به من کرد. سریع به افسوس تکان داد و گفت: من فقط اجازه داشتم تا این حد راهنماییت کنم. قضاوت در مورد دیگران در حد من نیست عزیزم. حالا هم چاییتو بخور و اونقدر فکر نکن. آخرش انیشتین میشی*، اونوقت به ما عموهای خنگ نمیخوری!

آن* شب با مادرم پشت میز شام نشسته بودم. روحیهٔ مادر بد نبود و هیچ دوست نداشتم با سوالاتم ناراحتش کنم، اما چه کنم که عاشق دانستن بودم. عاشق اینکه پرده از راز او بردارم. بالاخره دست به طرف سبزی خوردن بردم و گفتم: دوباره برای سوالهات جواب پیدا کرده*ام، بگم؟

-بسم ا...! باز شروع شد. بچه جون، تو نمیتونی* جواب سوال منو بدی. بیخود خودتو خسته نکن.

-مگه سر کارم گذاشته باشی*. وگرنه برای هر سوالی جوابی* هست.

-خوب بگو. ایشالله که این یکی* به دلم بشینه. خودم هم خسته شده*ام. یه موقع با این حال نزار و قلب خرابم می*افتم می*میرم، تو بیجواب می*مونی و لعنتم میکنی*.

-وقتی* دهان گشودم و معانی را برایش گفتم، با حیرت به من چشم دوخته و قاشق را در دهانش نگاه داشته بود. وقتی* خیانت را برایش معنی کردم، اشک از چشمهایش سرازیر شد. وقتی* یک فصل گریه کرد، پرسید: کی* بهت کمک کرده؟

-هیچ کس.

-تو چشمهام نگاه کن ببینم.

-دوستم بهم کمک کرده.

-به من دروغ نگو. اینهای که تو گفتی* از زبون کساییه که از زندگی* من با خبرن. جون مینا کی* کمکت کرده؟

-خوب عمو علی*. اما به خدا فقط معنی کرد. حتی نگفت کی* عاشق بوده کی* خائن. گفت اجازه ندارم.

-خیلی* خوب، پس زادی به هدف. من هم سر قولم هستم، باشه.

-یعنی* امشب همه چیزو برام میگی*؟

-به شرطی که قول بدی نه احساساتی بشی* نه عصبانی.

-قول میدم.

-تو دیگه دختر بزرگی* شده*ای. کم کم وقت ازدواجته. دوست دارم یه امشب رودرواسی مادر دختری رو کنار بذارم و هر چی* تو قلب و ذهنمه بیان بکنم و زندگیمو توری برات تعریف کنم که فکر کنی* از زبون یه دوست صمیمیه. اما در قدرتم نیست که تو چشمهای قشنگت نگاه کنم و پرده از رازها بردارم، دخترم. برام ساخته.

-آمادهٔ شنیدن هر چیزی هستم، راحت باش، مامان. خواهش می*کنم بگو. چیزی رو حذف نکن.

-خیلی* خوب پس زندگی* مینا زربافو ورق می*زنیم!

*************************************

تقریباً بیست و یک سال پیش بود. دختری هفده ساله بودم. تعریف نباشد، دختری جذاب و تو دل برو بودم. چشمهای مشکی* بادامی*ام به مادرم رفته بود و پوست سفید و اجزای متناسب صورتم به عمه*ام. موهایم آنقدر لخت و پر و براق بود که مادرم برای اینکه چشم نخورم، همیشه آنها را برایم می*بافت. پدرم مغازهٔ پارچه فروشی بزرگی* داشت و به قول عمو علی*ات وضعمان خیلی* بیست بود. بنام بودیم و سرشناس. اسم حسین زرباف که می*آمد، به به همه در می*آمد که خانواده*ای چنین هستن و چنان هستند. مهناز آن* موقع دوازده ساله بود. دختری خوش زبان و بانمک بود و درست مثل الانش حاضر جواب و پر جنب و جوش. یک روز که از مدرسه برمیگشتم، دیدم پدر و مادرم جلوی در کوچه ایستاده*اند و آقای رادش را که از دوستان قدیمی* پدرم بود بدرقه میکنند. خیلی* مودبانه سلام و احوالپرسی کردم. مثل همیشه با نگاه مهربانش جواب سلام من را داد و گفت: هزار ماشالله چه زود شناختی*، دخترم.

-مگه می*شه مهربونی مثل شما رو نشناسم، اقای رادش؟ سالها بود ما رو فراموش کرده بودین. دلمون براتون تنگ شده بود. ذکر خیر شما تو خونه ما همیشه هست.

-ما هم دلمون برای همهٔ شما تنگ شده بود. خدا شاهد نصرت که دیگه دلش لک زده واسهٔ مامانت. تازه از اصفهان اومده*ایم، قربونت. در اولین فرصت برنامه میذاریم که همدیگر رو ببینیم. نصرت اگه بدونه تو آنقدر بزرگ و خوشگل شده*ای چه می*کنه! همیشه میگفت: مینا جون بزرگ بشه از اون خوشگل*های بلا می*شه. حسین جون، حالا بلاس یا ناقلا؟

همه خندیدیم. پدر نه گذاشت و نه برداشت، گفت: والا باید یه بدبختی پیدا کنیم که بلا از خونمون دور شه. زلزله*س.

-خدا واست نگهش داره. خانوم. مثل مامانشه. خوشحال شدم دیدمتون.

مادر گفت: ما هم همینطور. خوشحال شدیم دیدیمتون، آقا سعید. تو رو خدا تشریف بیارین.

-حتماً در اولین فرصت خدمت میرسیم، با اجازه.

آقای رادش خداحافظی کرد و رفت. هنوز در حیاط منزل بودیم که مادر گفت: حسین آقای رادش واقعا برگشته تهران؟

-آره دیگه، با اصفهان خداحافظی کرده*ان. دو ماه اومدن.

-چه خوب.

-خوبترش اینه که امروز که اومده بود مغازه، صحبت شراکت میکرد. میگه بیا با ما شریک شو، زمین می*خریم، می*سازیم و می*فروشیم. دیدم بد نمیگه.

-خیلی* خوب آدمهای مطمئنی*ان. به حرفش گوش کن.

-اگه حامد راضی* بشه ملک پدری رو بفروشیم، می*تونیم. خوب سرمایه*ایه.

-ایشالله راضی* می*شه. بیا دست و روتو بشور، نهار بخوریم. همین پنجشنبه هم دعوتشون کن. میخوام نصرت خانمو ببینم.

امر مادر اطاعت شد و پنجشنبه مهمانهای عزیز خانوادهٔ زرباف وارد شدند. نصرت خانم زن بانمک و تپل مپلی بود. چهل و چهار پنج سال بیشتر نداشت و با نگاهش دنیای محبت را به دل آدم می*ریخت. قربان صدقه*هایش دلچسب بود. من فکر می*کردم بیچاره حتماً دلش دختر میخواد که با دیدن من و مهناز دلش قیلی ویلی رفته. اما اونقدر که به مادرم علاقه داشت به ما هم محبت داشت. آقای رادش هم کلی* از ما تعریف کرد.

نیم ساعت بد آقازاده*ها وارد شدند. خداییش یکی* از یکی* بهتر و آقاتر بودند. هر سه قد بلند و چهارشانه و چشم و ابرو مشکی*. آن* موقع عادل بیست و هشت ساله بود، علی* محمد بیست و چهار ساله، و علی* هم شانزده ساله. سه تایی آنقدر مؤدب و سنگین بودند که من جلویشان کم آورده بودم. یادم است وقتی* سینی چای را مقابلشان گرفتم، هیچ کدام به صورتم نگاه نکردند و فقط تشکر کردند و چای برداشتند. اما کمی* که خجالتها فروکش کرد، متوجه شدم عادل دو سه بار یواشکی من را از نظر گذراند و بالاخره سر صحبت را با این پرسش باز کرد: مینا خانم رشتهٔ تحصیلی* شما چیه؟

-علوم تجربی*.

-پس حتماً می*خواین راه پزشکی* رو در پیش بگیرین.

-تا خدا چی* بخواد. اما راستش دبیری رو بیشتر دوست دارم.

-دبیری هم خیلی* عالیه. اگه تلاش کنین، حتماً خدا هم براتون می*خواد.

-ایشالله.

نصرت خانم گفت: مینا جون، اگه اشکالی* تو ریاضی* یا فیزیک داشتی، میتونی* از عادل یا علی* محمد کمک بگیری. خیلی* واردان.

-چشم، حتماً.

-بهت میاد از اون شاگرد زرنگها باشی*. آره، دخترم؟

من به لبخندی اکتفا کردم. به جای من مادر پاسخ داد: درسش که بیسته. اما انضباطش با التماس بیسته.

همه خندیدیم. نصرت خانم گفت: به این مرتبی و خانمی، اعظم جون!

-در مراتب و تمیز بودنش حرفی* نیست. بحث سر شیطنتشه. یه مدرسه تو کار این مونده*ان. یه روز که غایب می*شه، اینجا زنگ بارونه که کجاس. البته بچه*ام شیطنتهاش مودبانه و بموقعه.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 6

 

بالاخره آن* شب به پایان رسید و مهمانهای عزیز ما رفتند، اما تا پاسی از شب صحبتشان در خانه باقی* بود. پدر چشمش عادل را گرفته بود و مراتب از او تعریف میکرد. میگفت: چقدر خوش*سیما و باوقار شده. آدم حظ می*کنه. ماشاالله دست راست باباشه. طرح ساخت و ساز میده و پول رو پول میذارن.

 

-گفتم: اونوقت علی* محمد کدوم دست باباشه؟

 

پدر گفت: دست چپ باباشه.

 

بازم پرسیدم: علی* چی*؟

 

پدر بینی* من را بین دو انگشتش فشرد و گفت: اون نور چشم باباشه. منتها نپرس چرا که میترسم جوابتو بدم، دختر شیطون.

 

مهناز گفت: خوب اگه شما میترسین، من میگم. نور چشم باباشه چون ته طغاری باباشه.

 

برای اینکه تلافی کنم، یکمرتبه از جا برخاستم و مهناز ته طغاری صد تا پا قرض گرفت و پا به فرار گذاشت. اما... وقتی* دید من خندان سر جایم نشسته*ام، قرضهایش را پس داد و قدمهایش را کند کرد و گفت: بیمزه! این بار واقعا از جا برخاستم. مهناز گفت: غلط کردم. و غیب شد و نفهمیدم کجا رفت.

 

در آن* دوران من شبها با فکر حمید، پسر عمو حامد، خواب میرفتم. خیلی* دوستش داشتم. بیست و سه سال بیشتر نداشت و در مغازهٔ پدرش کار میکرد. وضعشان خیلی* روبراه بود و فرش فروشی داشتند. حمید هم به من خیلی* علاقه داشت. این عشق را از نگاهمان به هم تشخیص میدادیم، وگرنه هیچ وقت با هم صحبتی* نکرده بودیم. اما آن شب آن آرامش خیال به هم ریخته بود و ترسی* به آن شلاق میزد. از اینکه به عنوان عروس آن خانواده مورد پسند واقع شوم وحشت به جانم افتاده بود. آن شب خیلی* خوب فهمیدم که مورد پسند رادش*ها واقع شده*ام، چرا که یک مثل قدیمی* میگوید: مادر را ببین دختر را بگیر. و آنها عاشق مادرم بودند. مادر من زن نمونه*ایی بود و هست. و خوب من از مادرم زیباتر بودم. چشمهایم چشمهای هر بیننده*ای را روی صورتم میخکوب میکرد. اما من فقط و فقط طالب نگاه حمید بودم.

دو هفته بعد به منزل آنها دعوت شدیم. و واقعا چه منزلی! خوب دیگر، آنها که برای مردم واحد روی واحد می*ساختند، برای خودشان معلوم است چه ساخته بودند. وقت نهار بساط جوجه*کباب و کباب کوبیده در حیاط زیبای منزلشان پهن شد و آن روز بهاری در حیاط با صفای میزبان مهربانمان، با آن* غذاهای رنگارنگ و خوشمزه خیلی* زیباتر سپری شد. بعد از نهار صحبت از این در و آن در شد. گه گاه از نگاه*های عاشقانهٔ عادل اعصابم به هم می*ریخت و بیشتر دلتنگ حمید میشودم. در دلا به مهناز غبطه میخوردم که به بهانهٔ درس خواندن به اتاق رفته بود.

نصرت خانم گفت: عادل جون، یه برنامه*ای واسه مینا جون بریز که حوصله*اش سر نره مادر.

از جملهٔ خانم رادش خیلی* خنده*ام گرفت. واقعا جلوی خودم را گرفتم تا نخندم. عادل بیچاره هم که انگار بدتر از من از خنده خودداری میکرد، با رودربایستی گفت: بله، حتما. مینا خانم، اهل بازی هستین که؟

-بدم نمیاد.

-با شطرنج موافقین؟

-کمی* بلدم.

عادل از علی* خواست شطرنج را از درون منزل بیاورد. با خودم عهد کردم آبروی زربافها را حفظ کنم و روی عادل را کم کنم. عادل شطرنج را باز کرد و چیدیم. پرسید: سفید یا سیه.

سیاه.

سر چی*؟

سر بستنی برای همه.

موافقم.

بازی شروع شد. علی* و علی* محمد هم کم کم با دخالتهایشان خودشان را به ما نزدیک کردند و کنار ما نشستند. علی* با عادل بود و علی* محمد با من. اما اعتراف می*کنم در برابر عادل شکست را پذیرفتم. نابغه بود. با هوش و تیز. علی* محمد مدام به من انرژی مثبت میداد، تا اینکه نصرت خانم مدافع خوب و تکیه*گاه محکمم را از درون منزل صدا زد. وقتی* برخاست گفتم: زودتر برگردین. رقیب خیلی* نابغه*س.

عادل نگاهی* به من کرد که نفهمیدم به چه منظور بود. علی* محمد پاسخ داد: چشم، زود بر می*گردم. اما شما کمک نمیخواین ماشاالله.

 

سه چهار دقیقه نگذشته بود که علی* محمد خودش نیامد که هیچ، علی* را هم صدا زد. پرسیدم: چرا یکی* یکی* دارین میرین؟

 

علی* گفت: شما که باید از رفتن من خوشحال بشین مینا خانم!

 

قصدمون سرگرمیه. رقابت بهانهٔ رفاقت علی* آقا.

 

مطمئنم اینبار نگاه عادل عاشقانه بود. بازی به جای حساسی رسیده بود. عادل مرتب به من کیش میداد. داشتم میباختم که علی* محمد آمد و گفت: عادل، تلفن.

لحظه حساسی بود. عادل از علی* محمد خواست که به پشت خطی* بگوید بعداً تماس بگیرد. علی* محمد گفت: اقای مهندس صمیمیه.

عادل گفت: بهش بگو تا آخر هفته تحویلشون میدم.

-اقای رادش گفت: پاشو پسرم، زشته.

به کنایه گفتم: آره، اقای صمیمی* رو منتظر نذارین. من تقلب نمیکنم. خیالتون راحت.

عادل در حالی* که برمیخاست گفت: مطمئن نیستم، مینا خانم، چون درین میبازین. مامان خودتون هم که اعتراف کردن خیلی* شیطونین.

لبخندی تصنعی زدم، در حالی* که از درون میسوختم. وقتی* عادل رفت و موقعیت رو مناسب دیدم، یکی* از سربازهای مهم عادل را برداشتم و در جیب پیراهنم گذاشتم تا دیگر روحیهٔ منفی* به آدم ندهد و بیخود به کسی* تهمت نزند.

عادل برگشت. نگاهی* به صفحهٔ شطرنج انداخت و نگاهی* به من، و پرسید: خوب نوبت کی* بود؟

-نوبت شما. رو به علی* محمد گفتم: شما نمیاین کمکم آقای مهندس؟ دارم می*بازم.

علی* محمد نگاهی* به مادرش کرد و گفت: شما راحت باشین. بعضی* دو نفره*اس.

فهمیدم که مادرش از او خواسته ما را تنها بگذارد. خلاصه عادل مهره*ای را حرکت داد. با اینکه مدافع خوب وزیرش را دزدیده بودم، هنوز می*تاخت. بالاخره هم باختم. اگر سرباز را ندزدیده بودم اینقدر از خودم شرمنده نمیشدم. به حقیقت اعتراف کردم و گفتم: خیلی* عالی* بازی کردین، آقای مهندس.

-شما هم همینطور. آفرین. عرقمو درآوردین.

-عیب نداره. عوضش یه بستنی واستون میخرم، خنک میشین، عرقاتون خشک میشه.

در حال جمع کردن مهره*ها نگاه زیبایی به من کرد و گفت: خیلی* عذر میخوام، اگه ممکن سربازمونو پس بدین، بهش نیاز داریم.

 

از خجالت مردم و زنده شدم. این پسر در حین سکوت چقدر دقیق و تودار بود. با لبخند گفتم: سرباز جاش تو میدون جنگ، نه پیش من.

 

-اون که بله. سربازی رو که به جای میدون جنگ پیش شما باشه دار میزنم.

 

خون به صورتم دوید و به لبخندی اکتفا کردم.

 

ادامه داد: بهش رحم نمیکنم.

 

-از کجا مطمئنین پیش منه؟

 

-پیش شما و تو جیب شماست. خیلی* هم بهش خوش گذشته. بسشه. پررو میشه.

 

نگاهی* به سینه*ام کردم و گوشهٔ لبم را جویدم. با لبخند به عادل نگاه کردم و گفتم: بذارین مردم خوش باشن. خیرخواه مردم باشین.

 

-میترسم زیادی بهش خوش بگذره، حالش بد بشه، دفعات بعد به حرفم گوش نده و ببازم. آخه به این جور جاها عادت نداره. سر به زیره و نجیب. اگه صاحبش منم که خوب تربیتش کرده*ام.

سرباز را از جیبم بیرون آوردم و به عادل دادم و گفتم: بفرمایین. اما وقتی* زیادی بهش فشار بیارین، حریص میشه و دیگه به حرفتون گوش نمی*ده. پس بذارین راحت باشه.

عادل جعبهٔ شطرنج را بست و گفت: بله، حق با شماست. دیدین که به روش نیاوردم و اجازه دادم مدتی* با شما باشه. خیلی* وقته فهمیده*ام سربازام دررفته. همون موقع که برگشتم فهمیدم.

باورم نمی*شد اینقدر حاضر جواب و تیز باشد. راستش از او خوشم آمد. آن روز هم برای خودش روز خوبی* بود و من شب باز با کلی* فکر خوابیدم.

قرار بر این شد که یک شب منزل عمو حامد جمع شویم و در مورد فروش ارثیهٔ پدریشان صحبت کنیم. آن شب برای اینکه هر طور شده به حمید ندا را داده باشم که اگر مرا می*خواهد زودتر بجنبد، به حنانه خواهرش گفتم: حنانه، کاش رشتهٔ ریاضی رو انتخاب کرده بودیم. پسرهای آقای رادش هر دو شون ریاضی* خونده*ان و واسهٔ خودشون مهندس راه و ساختمون شده*ان. ما مگه چیمون از اونها کمتره.

حمید پرسید: مگه اومده*ان تهران؟

-خیلی* وقته. اومده*ان اینجا زندگی* می*کنن. خونشون مثل قصره.

حنانه گفت: انگار به دلت بجوری نشسته*ان، مینا خانم. بگو کدومشونو من بردارم.

در اینکه واقعا دلچسبن شکی* نیست. اما من تو نخ اینها نیستم. اونها انگار به من گیر داده*ان.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 7

 

رنگ از رخسار حمید پرید. نگاه حسودانه*ای به من کرد و گفت: تو هنوز دهنت بو شیر میده، مینا. نکنه گولشونو بخوریها! بهتر از اونها واسهٔ تو هست.

 

-معلومه که هست. موضوع اینه که اونها فکر می*کنن بهتر از من دیگه نیست.

 

-کمی* بعد یک روز دیدم مادر دوباره دارد آنها را دعوت می*کند. به تندی گفتم: مامان، شما هم حوصله دارین*ها نمیگین ما امتحان داریم؟

-و، خیلی* دلت بخواد، دخترهٔ بی*سلیقه. از اونها بهتر کیه؟

-آخه ما چند روز پیش اونها رو دیدیم.

-بگو هرروز! چه اشکالی* داره؟ با آدمهای خوب و با فرهنگ هر روز باشی*، باز هم کمه.

-نمیگین دو تا دختر بزرگ دارین، اونها سه تا پسر دارن، این رفت و آمدها به صلاح نیست؟ این فکرها رو نمیکنین؟ آخه ما معذبیم. اونها هم همینطور.

-به هم عادت می*کنین و کم کم جونتون واسه هم در میره. صبر داشته باش.

-واه واه! خدا نکنه! اصلا ازشون خوشم نمیاد. به زور باید دو کلمه حرف ازشون بیرون کشید. من ندیده*ام پسر اینقدر کم رو باشه. بی*روحن. اه اه!

-جلسهٔ اول و دوم که نباید توقع داشته باشی* رو کولت بپرن، مادر. درستش همینه. کم کم به اخلاق هم آشنا می*شین، با هم صمیمی* می*شین، روتون به هم باز میشه. تازه مگه اون روز کم با عادل و علی* محمد کر کر خنده راه انداخته بودین؟ سرمونو بردین.

-من پسرهای مثل پسرهای فامیل خودمون دوست دارم که از در و دیوار بالا برن، شوخی* کنن، بگن، بخندن، پر انرژی باشن.

-لابد گلشون هم حمید عمو حامدته که عالم از دستش به تنگ اومده، یا اون یکی* مسعود که کم مونده ببرنش دیوونه خونه.

-حمید که حرف نداره، مامان. عالم باید قدرشو بدونن. من که خیلی* دوستش دارم.

-باریکلا! چشم و دلم روشن! یادم باشه به بابات بگم. دیگه خواب شب به ما حرومه.

-بابا پسر عمومه. منظور بدی که ندارم.

-اگه عقل داشته باشی*، همین عادلو که آدم حظ می*کنه تو صورتش نگاه کنه اسیر خودت میکنی*.

-واه واه! یه دفعه بگین برم خودمو بکشم دیگه! یه وقت از این برنامه*ها واسهٔ ما نچینین*ها! من به این شوهر بکن نیستم. اولا باید اختلاف سنیش با من کم باشه. عادل ده سال از من بزرگتره. بعدش هم میدونین که چه خصوصیات اخلاقی*ای رو دوست دارم. هیچ با این پسره جور نیستم.

-عوض این حرفها برو کمی* از عادل چیز یاد بگیر که مثل شطرنج اون روز نشه. برو دعا کن تو رو قابل بدونن، بیان خواستگاریت. بچه چه از خودراضی شده. عادل صد تا خاطرخواه داره، اونوقت این براش ناز می*کنه.

-چشمهای آهویی من شاهو به تعظیم وادار می*کنه، چه برسه به عادل.

-خدا کنه. ما که از خدامونه دامادمون شاه باشه و ماشین عروس دخترمون کالاسکهٔ طلایی. ولی* کو شانس؟

-هنوز وقتش نشده. به وقتش زنگ میزنن. غصه نخور، مامان جون. یه روز ملکه میشم و شما افتخار می*کنین. به شرطی که دور عادلو خط بکشین ها!

-اگه شاهی* واسهٔ تو باشه، همون عادله و بس. حرف منو بشنو مادر. دلشو بدست بیار. حیفه*ها!

-این نصرت خانم چیز خورتون کرده. میدونم.

-دخترهٔ بی* عقل، بیخود تهمت نزن.

امتحانات خرداد ماه را پشت سر گذاشتم. رفت و آمدها به هفته*ای یک بار رسید. تیرباران نگاه*های عادل خواسته*ام کرده بود. خودم را بی*حوصله نشان میدادم تا دست از سرم بردارد، اما انگار هر چه سنگین تر و آرامتر می*شدم، عادل شیفته*تر می*شد. همیشه و همه جا حواسش به من بود. حتی یک بار در یکی* از پیک*نیک*ها مرا از پرت شدن و آسیب دیدن نجات داد. هر چه می*کردم از ته دل از او متنفر باشم، نمیتوانستم. او را برای دوستی* دوست داشتم. با او بودن را دوست داشتم. اما حاضر نبودم لحظه*ای همسرش باشم.

شهریور ماه پدر و آقای رادش قرار مسافرت گذاشتند و قرار شد دست جمعی* به شمال برویم. من مخالفت کردم و گفتم: من که نمیام. میرم خونه مادربزرگ.

مادر گفت: یعنی* چی*؟ ما به خاطر شما داریم میریم مسافرت.

-خوب مسافرت میام. اما با اینها نمیام معذبم.

-تو که سنگ پای قزوینو از رو برده*ای! من معذبم! چه حرفها!

-عمو حامد هم پیشنهاد مسافرت داد. چرا باید با اینها بریم؟ من با اونها بهم خوش می*گذره.

-من از زن عموت خوشم نمیاد. مسافرت بهمون زهر می*شه، قربونت برم. تو هم نیای که ما نمیریم. نه ماه که دارم بهتون رسیدگی می*کنم. راحت مدرسه رفتین و اومدین. غذاتون آماده بوده و همه چیز مهیا. اونوقت حاضر نیستین سه چهار روز من با کسای باشم که بهم خوش می*گذره؟

وقتی* این جملات رو از مادرم شنیدم، به او حق دادم و مخالفت نکردم. او با نصرت خانم عشق میکرد و من هم مادرم را میپرستیدم و خوشحالیش برایم یک دنیا ارزش داشت.

تصمیم گرفتم با دل خوش به مسافرت بروم، اما خوشی* به ما نیامده بود، چون شب قبل از مسافرت صحبت آهستهٔ پدر و مادرم را شنیدم. مادر میگفت: من به اونها دختر بده نیستم. اصلا آبم با سیمین تو یه جوب نمیره، حسین. یه جوری ردشون کن برن.

-چی* بگم که برن، خانم؟ برادرم، ناراحت می*شه.

-دخترمو بدم که یه عمر هم اون بکشه؟ من از دست سیمین کم کشیده*ام که حالا دخترمو دو دستی* تقدیمش کنم؟

-من خودم میدونم حمید وصلهٔ تن ما نیست، اما مونده*ام به برادرم چی* بگم.

-این چیزها خجالت بردار نیست، حسین جون. زندگیه پارهٔ تنمونه. مینا که یه جور خله. حمید هم که خدای دیوونه*هاس. این دو تا به هم بیفتن، روزگارمونو سیاه می*کنن.

-ولی* انگار مینا بدش نمیاد.

-مینا غلط کرده. عقل نداره. دختره عاشق خل و دیوونه*هاس. میگه شوهر من باید از دیوار راست بالا بره.

هر دو زدند زیر خنده. پدر گفت: این شوهر با یه چیزی عوضی* گرفته. اعظم، ببریمش دکتر.

-چه میدونم والا.

-حالا یه جوری ردشون می*کنم دیگه. میگم میخواد درس بخونه.

آن* شب تا صبح دیده بر هم نگذاشتم. دلم می*خواست فریاد میزدم و میزان عشقم را به همه نشان میدادم. من باید به حمید می*رسیدم، بنابراین سکوت به صلاحم نبود. صبح سر میز صبحانه خجالت را کنار گذاشتم و گفتم: معذرت می*خوام، دیشب شنیدم عمو حامد از من خواستگاری کرده مامان. ناخواسته شنیدم. داشتم رد میشودم.

-خوب اره. اما ما جوابمون منفیه.

-آخه چرا؟

مادر که از لحن پرسش من تعجب کرده بود گفت: آخه تو چی* حمیدو دوست داری، دخترهٔ بی* عقل؟

-دوست داشتن علت نمیخواد. دوست دارم دیگه. شما چرا بابا رو دوست دارین؟

-خوب واسهٔ اینکه مرد خوبیه. اهل زندگی* و زن و بچه*اس. کوری؟ نمی*بینی؟

-خوب از اول که نمیدونستین این طوریه. بابا هم اون موقع مثل الان حمید یه کل داشت و یه دست و پای دراز. والا حمید هم همهٔ اینها رو داره. تازه همخون باباس.

از قیافهٔ مادرم خنده*ام گرفت. هر دو قاه قاه زدیم زیر خنده. مادر یه توسری برایم فرستاد و گفت: خاک تو سرت بچه. بلد نیستی* دو کلمه حرف بزنی*. سال دیگه دیپلمه میشی*. یه کله داشت و یه دست و پای دراز چیه آخه؟ خوب آدم همین*ها رو داره دیگه. ما منظورمون اخلاق و شخصیت و ثروت و تحصیلاته، مینا. و از همه مهمتر خانواده. تو خودت مادر حمیدو می*شناسی*، چه مارمولکیه. فکر کردی میذاره آب خوش از گلوت پایین بره؟ تازه دختر عمو پسر عمو خوب نیست با هم ازدواج کنن. ما صلاح تورو بهتر میدونیم. یه کم عاقل باش. وقتی* از ازدواج با حمید پشیمون بشی*، تو و ماییم که بدبخت میشیم نه اونها. حمید بچه ننه*س. اخلاق و منش نداره. آخه تو حمیدو کنار عادل بذار، ببین حق دارم حرص بخورم یا نه.

-من عادلو دوست ندارم.

-والا من هم اول باباتو دوست نداشتم. ولی* الان براش می*میرم.

-اومدین و عادل هرگز خواستگاری نکرد. اون وقت چی*؟

-نصرت خانم سربسته تو رو از ما خواسته. عادل خیلی* دوستت داره. کالسکهٔ طلایی داره میرسه جلوی درها! این وسعت حمید لنگ درازو عالم نکن.

-مامان جون عادلو بدبخت نکنین. من احساسی* بهش ندارم. چرا متوجه نیستین؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 8

 

صیغهٔ عقد که بینتون جاری بشه، یه دنیا احساس هم بینتون جاری میشه.

-اون لحظه اگه احساس کنم عزراییل کنارمه، خیلی* خوشحال میشم به خدا.

-میگم خلی، بابات میگه نه.

-من حمیدو دوست دارم ، جز اون هم با کسی* ازدواج نمیکنم.

-تو بیخود میکنی* دخترهٔ پررو. مگه اون روز من مرده باشم. یه عمر زحمت نکشیدم که ثمرهٔ زندگیمو بدم به اون مفت خورها. تو بچه*ای، نمیفهمی. من با اونها زندگی* کرده*ام. نمی*ذارم تو هم خون دل بخوری.

-خیلی* خوب. شما آرزوهای منو به باد بدین، من هم محل سگ به عادل نمی*ذارم و آرزوهای شما رو به باد میدم.

-تورو به عادل هم ندم به حمید نمیدم. اینو تو اون کله*ات فروع کن.

عصبانی و صبحانه نخورده راه بالا را در پیش گرفتم و به اتاقم پناه بردم و*های های اشک ریختم. مادر به جز یک بار صدایم نزد. پدر هم که انگار نمیخواست رودربایستی بینمان از بین برود، دنبالم نیامد.

شب مهناز با یک سینی غذا به اتاقم آمد و گفت: آبجی* جون تو نشسته*ای اینجا گریه میکنی*، و اونها دارن پایین میگن و میخندن. بیا غذاتو بخور.

انگار کبریت زیرم روشن کرده باشند، از جا جستم و کوسن تخت را به طرف مهناز پرت کردم. او هم سینی را همانجا روی فرش گذاشت و آنقدر با مزه فرار کرد که کلی* خندیدم.

صبح روز بعد مهناز را صدا زدم تا از دلش در بیاورم. پرسیدم: چه خبرها مهناز جون؟

-بابا به عمو گفته که مینا می*خواد درس بخونه و ازدواج فامیلی هم به صلاح نیست. انگار عمو حامد ناراحت شده، گفته پس فروش ملک ارثیمون هم به صلاح نیست. حالا بابا ناراحته که نمیتونه با اقای رادش شریک بشه و مجبوره زمین لواسونشو بفروشه.

خوشحال شدم و گفتم بلکه این موضوع باعث وصل من و حمید شود، اما اشتباه من در این بود که نمیدانستم پدر و مادر آنقدر عاشق فرزندانشانند که به خاطر مال بچه*هایشان را قربانی نمیکنند. این موضوع باعث شد که مسافرت را برایشان به تلخی* زهر مار کنم. خودم را در ویلایی که اجاره کرده بودیم حبس کرده بودم و با هیچ کس هیچ جا نمیرفتم و کمتر در جمع حاضر میشودم. در مواقع حضورم هم آنقدر توی خودم بودم که کسی* جرات نمیکرد حالم را بپرسد. آخر صدای نصرت خانم درآمد که: آخه یکی* بگه این بچه چشه. نکنه دوست نداشته بیاد مسافرت. می*خوای زودتر برگردیم مینا جون؟

وقتی* به اوتق خوابم برگشتم، مادرم سراغم آمد و کلی* دعوایم کرد. چته قنبرک زده*ای، آبرومونو بردی، مینا؟

-حالم خوب نیست.

-چته، حمید بیاد اینجا حالت خوب میشه؟

-باید بابا رو ازتون بگیرن تا بفهمین من چمه.

-آخه حمید ارزش غصه خوردن داره؟ عادل داره مثل پروانه دورت میچرخه. د هر چیزی لیاقت میخواد.

سکوت کردم و به گوشه*ای زل زدم.

ادامه داد: مردم فکر می*کنن نمیخواسته*ای باهاشون بیای مسافرت.

-خوب علتشو بهشون بگین. شما که خوب با هم درددل می*کنین!

-گفتم. باید بدونن چرا باهاشون شریک نمیشیم.

-گفتین؟

-آره که گفتم. بندهٔ خدا گفت: ما باید زودتر بجنبیم.

-زمین لواسونو قرار بود ویلا کنین، نه اینکه بفروشین. بگین مغازه و ساختمون نخواستیم. چی* چی* رو بجنبیم؟

-چرا چرت و پرت میگی*؟ منظورشون از زودتر بجنبیم اینه که زودتر تورو ببرن، قربونت برم.

-ببرن؟ کجا ببرن؟

-با همون کالسکه*هه ببرن به قصر خوشبختی عادل.

پلکهایم یکی* به زمین چسبید یکی* به آسمان. بعد از کلی* جا خوردن، با صدای بلند گفتم: می*خوام جیغ بکشم. لطفا برین بیرون، مامان، که به شما بی* احترامی نشه.

-وا مگه زده به سرت بچه؟ میگن دختره خلع و دیوونس*ها! نکنی* این کارو!

-گفتم برین بیرون.

مادر سریع دستگیرهٔ در را به طرف پایین کشید و گفت: اگه به حرف ما گوش بدی که زهی سعادت. حاضرم رو قرآن قسم بخورم که تو فقط با عادل خوشبخت میشی*. اما اگر به حرف دلت بری، بدبخت روزگاری، مینا. چون تو فقط دو قدم جلوتر رو میبینی* و ما اون دورهارو. تو مو میبینی* و ما پیچش مو.

مادر رفت و در را محکم بست. هر چه کردم، رویم نشد جیغ بکشم. بنابرین از روی زمین برخاستم و روی تخت دراز کشیدم و صورتم را در بالش فرو بردم و اشک ریختم. جز این چاره*ای نبود.

غروب تنها کنار ساحل رفتم و روی ماسه*ها نشستم. صدای برخورد امواج به من آرامش بخشید. عاشق صدای آب بودم. اصلا همیشه به عشق شنیدن صدای برخورد امواج به ساحل به شمال میرفتم. به خداحافظی زیبای خورشید با این طرف زمینیها خیره شدم و آرزو کردم که میتوانستم مثل آن* از بالا به همه نگاه کنم و سیرت واقعی مردم را بشناسم و بفهمم کی* خوب است کی* بد، با کی* آدم خوشبخت میشود با کی* بدبخت. دلم می*خواست حمید را از آن* بالا نگاه می*کردم. یا حتا عادل را. شاید حق با پدر و مادرم بود، اما چه کنم که من فقط صدای قلبم را می*شنیدم. تجربه و دلیل و برهان برایم خنده*دار بود. منطق اصلا قابل درک نبود. مهم علاقه بود. به تفاهم و اینطور چیزهای مهم اصلا فکر نمیکردم. عقلم را داده بودم به دست قلبم و با آینده*ام قمار می*کردم.

تازه داشتم کمی* به خود می*آمدم که یکمرتبه عقل کلّ، که آن* موقع از نظر من فقط بلا بود، نازل شد. کنارم نشست و گفت: اگه شما تنهایی رو دوست دارین، من اصلا دوست ندارم. میخواهم پیش شما بشینم. اشکالی* که نداره، مینا خانم؟

-اشکالی هم داشته باشه، دیگه کاریه که شده و نشسته*این، آقا عادل. بنده هم حال پا شدن ندارم.

لبخندی زد و با دستهایش شلوارش را تکاند و قصد برخاستن کرد. و گفت: ببخشین اگه باعث آزارتون هستم. حقیقت اینه که طاقت دیدن ناراحتی* شما را ندارم. مثل اینکه تنهایی رو تحمل کنم بهتره.

دیدم واقعا دارد از جا بلند میشود. دلم سوخت و گفتم: بشینین خواهش می*کنم. شما باعث آزار من نیستین. دلم گرفته و میخوام پاچه بگیرم. فقط همین.

از خدا خواسته نشست و باز با لبخند گفت: باش بگیرین، هر چه از دوست رسد نیکوست.

این بار لبخند من از او عمیق*تر شد. به خورشید نصفه نیمه نگاه کرد و گفت: غروبها دل همه میگیره مینا خانم.

-گمان نکنم شما غمی داشته باشین.

-همه سعی* می*کنن تو ویترین ظاهرشون قشنگترینها رو به نمایش بذارن. چهرهٔ من هم یکی* از این ویترینهاس. باورش نکنین. چهرهٔ خندون و آروم دارم، اما دلم پر از گریه و غصه*اس. پر از تلاطم و نگرانیه.

-چرا؟

-خوب دوست ندارم مردمو ناراحت کنم. از انرژی منفی* به مردم دادن خوشم نمیاد. چه کاریه آخه؟

-پس من هم کار خوبی* نمیکنم که چهرهٔ غمگینمو پنهون نمیکنم و مدام انرژی منفی* منتشر می*کنم؟

-خوب آره دیگه. میبینین که چه اثری رو من گذاشته و چه چرت و پرتهایی تحویلتون میدم.

هر دو خندیدیم. گفتم: باز گلی* به جمال شما که نمیتونین ناراحتی* منو ببینین. واقعا ممنونم.

-هیچ کس نمیتونه ناراحتی* شما رو ببینه.

-اما پدر و مادرم خیلی* راحت منو ناراحت می*کنن.

-اونها تجربه دارن. شما اون تجربه رو ندارین که از نصیحتشون ناراحت میشین. اون همخونها پدر و مادر شمان که مطمئناً به سعادت شما فکر می*کنن.

-پس شما هم خبر دارین؟

-امروز بعدازظهر فهمیدم. مامانم گفت.

-به نظرتون مخالفتشون منطقیه یا غیر منطقی*؟

-خوب اگه بخواهیم احساسی* برخورد کنیم، غیر منطقی*. اما اگه بخواهیم عاقلانه فکر کنیم، منطقی*.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بخش 9

 

-این کجاش منطقیه که چون مادرم با زن عموم نمیسازه، من هم نمیتونم بسازم؟

-و علت مخالفت پدرتون چیه؟

-شاید چون به حرف مادرمه. یا شاید هم بهترشو سراغ داره. نمیدونم.

-اونها هردوشون به خوشبختی* شما فکر می*کنن. من مطمئنم اگه پسر عموتون آدم دلخواه مادر و پدرتون بود، اونها با وجود هزار مشکل با زن عموتون، هرگز با ازدواج شما مخالفت نمیکردن. اونها به عاقلانه اندیشیدن حمید آقا شک دارن. به خوبیش شک دارن.

-اما من حس می*کنم می*تونم کنار حمید خوب زندگی* کنم. ما همدیگر رو خیلی* دوست داریم.

-همیشه اونهای که همدیگر رو دوست دارن با هم خوشبخت نمیشن. زندگی* فراز و نشیب*هایی داره که گاهی دو تا عاشقو دو تا دشمن می*کنه. الان شما سنی* ندارین. بزرگتر که بشین، میفهمین چه اشتباهیه که عدم تنها عشق و علاقه رو ببینه. اونوقت پشیمونی سودی نداره.

-خوب الان هم اگه با کسی* ازدواج کنم که عقلم میگه و دلم نمیگه، باز هم پشیمون میشم، میدونم.

-بله هرگز با کسی* ازدواج نکنین که عقلتون میگه و دلتون نمیگه. این هم اشتباهه. آدم اول از همه چیز، قبل از هر چیز باید از طرف مقابلش خوشش بیاد، بعد به مسائل دیگه توجه کنه. در این صورت احتمال اینکه پشیمون بشین خیلی* کمه. تو ازدواج اول صورت بعد سیرت. آدم اول قیافهٔ طرفو می*بینه. اگه به دل نشست، بعد رو تحصیلات و ثروت و اخلاق و رفتار تحقیق می*کنه.

-میدونم تا آخر عمر نمیتونم فراموشش کنم.

-همیشه دنبال کسی* بگردین که واقعا دوستتون داره.

-اینو چطور می*شه فهمید؟

-همونطور که من فهمیدم شما اصلا منو دوست ندارید و روحیاتمو نمی*پسندین.

از خجالت نگاهش نکردم. تکه سنگی* را در آب پرت کردم. پرسیدم: پس شما چرا منو دوست دارین؟ من که به قول شما دوستتون ندارم، چرا دنبال من هستین؟

-سوالتون بجاس، مینا خانم. اما باید بگم من دنبال یه چیزهایی هستم که در شما هست. بعد هم تنفر تو چشمتون نمیبینم. اتفاقا این صداقت شما رو می*رسونه که دل و زبون و نگاهتون یکیه.

-من با شما بودنو دوست دارم، اما زندگی* کردن کنار شما رو دوست ندارم. وگرنه هر عقل سلیمی شما رو تائید میکنه. شما آدم کاملی هستین. علت اینکه شما رو واسهٔ سایهٔ سر قرار دادن نمیخوام علاقه به حمیده.

در چشمهایم دقیقتر نگریست و گفت: اما من شما رو واقعا دوست دارم. بارا از خودم امتحان گرفته*ام که اگه هوس بذارمش کنار. اما هوس نبوده و نیست.

-خیلی* ممنونم. اما با چه امتحانی اینو حس کردین؟ می*شه به من هم یاد بدین؟

-اینکه دخترهای زیبا مثل شما برای من فراوونن، اما به هیچ کدومشون به اندازهٔ شما احترام نمیذارم. آنقدر دوستتون دارم که گاهی* مجبورم نمازمو دوبار بخونم.

-یعنی* من باعث حواسپرتی سر نمازتون هم هستم؟ اصلا نمی*فهمم خدا واسهٔ چی* منو آفریده.

لبخند قشنگی* تحویلم داد و با نوای قشنگی* گفت: واسهٔ اینکه به من آرامش ببخشین. واسهٔ اینکه کار مردمو رها کنم و برای لحظاتی کنار شما بودن و حتی غصه خوردن باهاتون، بیعم شمال و اصلا به مادیات و مسئولیتهام فکر نکنم.

-خیلی* ببخشینها، اما اونوقت فکر کنم باعث گدایی شما تو کوچه و خیابون هم بشم.

او خندید و من هم همراهیش کردم. سپس گفت: من هرگز مسائل با هم قاطی* نمیکنم و هرگز شما رو بی* پول نمیزارم. تمام هدف من رفاه شماست.

-آقای مهندس من لیاقت شما رو ندارم. من به کسی* دیگه علاقه دارم.

-خوب حالا که مجبورین در قلبتونو به روی آقا حمید ببندین، اقلاً پنجرهٔ کوچیکی از قلبتونو به روی من باز کنین. قول شرف میدم ازش دری بسازم که تمام محبتهای دنیارو وارد قلبتون کنه.

-من هم قول میدم که بدبختتون می*کنم. خواهش می*کنم فراموشم کنین. خواهش می*کنم خانواده را جلو نفرستین.

-حمید آقا اگه واقعا شما رو دوست داشته باشه، باز هم جلو میاد. هنتور که من تا ازدواج نکرده*این، عقب*نشینی نمی*کنم.

-اون حتما میاد. آنقدر صبر می*کنیم تا بابا و مامان راضی* بشن. البته بدیش اینه که من و اون هرگز راجع به دوست داشتن با هم حرفی* نزده*ایم. حیف که نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم، وگرنه همه چیز حل میشد.

-باشه. من دوست ندارم عشق کسی* رو به زور تصاحب کنم. صبر می*کنم ببینم آقا حمید چه می*کنن. متاسفانه یا خوشبختانه نمیتونم شما رو فراموش کنم و مجبورم صبر کنم ببینم خدا برام چی* می*خواد.

از روی ماسه*ها بلند شدم، خودم را ت*****، و گفتم: ببین، آقای مهندس، منتظر من نمونین. چون من نه لیاقت لطف شما رو دارم، نه می*تونم زندگی* آرومی براتون بسازم. با من بدبخت روزگار میشین. من آدم شما نیستم.

-هستین. من مطمئنم. هر آدمی* باید برای رفاه حال خودش و دیگران تسلیم یه چیزهایی بشه. کمی* من تسلیم خواسته*های شما میشم، کمی* هم شما به چیزی که من دوست دارم احترام میذارین و همه چیز درست میشه. خوشبختی* تو ذات کسی* نیست، مینا خانم. خوشبختی* ساختنیه.

-شما هرگز نمیتونین چیزی بشین که من می*خوام. همینطور من .

-شما چطور آدمی* دوست دارین؟

-شما میتونین مثل حمید شر باشین؟ زمین و زمانو به هم بریزین؟ شوخی* کنین، جوک بگین، شیطنت کنین؟

عادل نگاهی* اندر سفیه به من انداخت. شک ندارم در دلش گفت: این دیگر چه دیوانهٔ زنجیری*ای است. بعد گفت: به اندازهٔ کم و منطقی* البته. اما من تمام وقتمو رو این کارها نمی*ذارم. این چیزهایی که شما میخواین هیچ کدوم بد نیستند، اما با روحیهٔ من سازگار نیستند. من از اول عادت کرده*ام تو جمع بزرگترها حدود خودمو حفظ کنم. بیشتر هم سرم تو درس و فعالیتهای اجتماعی بوده. اینه که فرصتی واسهٔ با دوستهام گشتن و شوخی* کردن نداشتم. اما همیشه بین کار و درس وقتی* واسهٔ تفریح و بازی و سرگرمی گذاشته*ام. مثل الان که اومده*ام مسافرت و دارم با شما خوش میگذرونم. دوست صمیمی* هم زیاد دارم. دوستهام هم مثل خود منن. اما برای اینکه ثابت کنم آدمها تغییر پذیرن و ما میتونیم با هم تفاهم پیدا کنیم، حاضرم بعد از ازدواج بیشتر سن و سال شما رو درک کنم و یه کم مثل شما بشم. خوبه؟

-آخه چطور ممکنه؟

-ممکنه. یعنی* وقتی* شما بین دوستان و اقوامتون به شیطنت و شوخی* و بازی سالم پرداختین، من با لبخند موافقتمو اعلام می*کنم و لذت هم میبرم. (آخی بمیرم برات با این فداکاری). شما در حد درست آزادین هر طور دوست دارین باشین. شما هم اونجاهایی که من دوست ندارم، با سکوت و آرامشتون به دوستان و اقوام من میفهمونین که مثل من فکر می*کنین. در طی* زمان هر دو از تب و تاب می*افتیم و به جایی میرسیم که میشیم مثل هم. به همین راحتی*. آنقدر مسائل متفاوت تو زندگی* پیش میاد که شیطنت از یاد آدم میره. البته من دوست ندارم شما شیطنتو کنار بذارین. من شما رو همینطوری دوست دارم.

-واقعا؟

-البته اولش خیلی* سخته. چون من هم همسری با خصوصیات خودم دوست دارم و نمیتونم ببینم کسی* سر به سر شما میذاره. اما چون شما رو دوست دارم و شما هم به من اعتماد کردین و از اول گفتین که چطور دوست دارین، تماشاچی خوبی* میشم. خوبه؟

-اگه حمید نیومد، به صحبتاتون فکر می*کنم، آقا عادل. حرفهاتون به دلم نشسته. به خدا راست میگم. اما شما که درک بالایی دارین، بهم حق بدین که عشق و احساسمو راحت کنار نذارم. حمید برای من یه آرزو بوده. باید به هدفم برسم. مگه اون دیگه جلو نیاد. چون من هم غرور دارم و هیچ وقت خودمو واسهٔ مرد جماعت کوچیک نمیکنم.

 

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر