رفتن به مطلب
Negarita

°• پس کوچه های سکوت (ماندانا معینی ) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]-تو سرویس که بودم،موقعی که حرکت کردیم،ماشین بابا رسید دم مدرسه.خاله تینام تو ماشین بود!

«انگار برق وصل کردن بهم!تمام بدنم مثل چوب شد1حتی شچمام قدرت حرکت نداشت!نمی تونستم چیزی رو که شنیدم باور کنم!تینا خواهر کوچک ترم بود!حدوداً سی سالش که شوهرم نکرده بود!یعنی اصلاً قصد ازدواج نداشت!

سعی کردم به خودم مسلط بشم!»

-کجا دیدی شون؟!

-یه خرده بعد از مدرسه!

-مطمعنی؟!

-اره!دستم براش تکون دادم اما منو ندید!مامان!جمعه می ریم خونه مامان بزرگ اینا؟!دلم برای خاله تینا و مامان بزرگ خیلی تنگ شده!می ریم؟!

«اصلاً نمی فهمیدم چی بهش بگم!فرستادمش سر درسش و خودم همونجا تو اشپزخونه نشستم!داشت چه اتفاقی می افتاد؟!چه بلایی داشت سرم می اومد؟!خواهرم؟!یعنی روزگار انقدر کثیف شده؟!اخه چرا؟!یعنی ممکنه سوگل اشتباه کرده باشه؟!یه ان یه چیزی به عقلم رسید1تند تلفن رو برداشتم و شماره ی پیک رو گرفتم و وقتی جواب داد همون منصور رو خواستم که گوشی رو دادن بهش.باهاش سلام و احوال پرسی کردم و ازش خواستم سریع بیاد در خونه و تلفن رو قطع کردم رفتم سر البوم عکس ها.تند گشتم و یه عکس جدید تینا رو از توش دراوردم که زنگ زدن.ایفون رو جواب دادم.پیک بود.زود رفتم پایین و گفتم»

-ببخشین منصور خان اما یه خواهشی ازتون دارم.

-بفرمایین خانم!

-شما اون روز که رفتین دنبال شوهرم،وقتی اون خانمه اومد،پرایدش چه رنگی بود؟!

«یه فکری کرد و گفت»

-نقره ای!

«قلبم تیر کشید!پراید تینام نقره ای بود!»

-ببخشین شما صورتش رو دیدن؟

-یه مقدار!

-الان یادتون هست؟!

-اونطوری نه!

-یعنی اگه الان دوباره ببینینش،می شناسینش؟

«یه سری تکون داد که از تو جیب روپوشم عکس تینا رو دراوردم!دلم نمی اومد عکس رو بدم دست منصور!عکس خواهرم!شایدم می ترسیدم بدم!می ترسیدم که منصور بشناسدش!نمی خواستم اینطوری باشه!تو اون لحظه خداخدا می کردم که اون کثافت هر کی دیگه باشه غیر از تینا!تینایی که حاضر بودم براش جونم رو بدم!خواهرم!کسی که هم خون من بود!

دستم رو اروم دراز کردم طرف منصور!خدا می دونه تو اون لحظه چقدر از خدا خواستم که منصور بگه نه،اون نیست!تمام لحظاتی که منصور داشت به عکس نگاه می کرد،تو دلم دعا کردم!چشمم به صورت منصور بود و دعا می کردم که کمی بعد سرش رو بلند کرد و گفت»

-فکر کنم خودشه!

«زانوهام بی حس شد!»

-حالتون خوبه خانم؟!

-اره،اره!فقط خواهش می کنم یه بار دیگه م نگاه کنین!با دقت!

«دوباره نگاه کرد و گفت»

-هشتاد نود درصد خودشه!

-شما اون روز فاصله تون باهاشون چقدر بود؟

-ده متر!

-ممکنه اشتباه کرده باشین؟!

-اخه یه بار که ندیدمش!یه بار بغل به بغل رفتم و یه نظر اونجا دیدمش!یه بارم یه جا یه مرتبه زد رو ترمز و شوهرتون پیاده شد و منم......... [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ازشون رد شدم و یه خرده جلو تر واستادم !اونجا دیدمش!بعد شوهرتون یه چیزی مثل ساندیس بود ،نمیدونم شیر کاکائو بود خرید و برگشت سوار شد . برای همین می گم هشتاد نود در صد خودشه !این جور زن ا خانم جون از دور قیافشون داد می زنه چیکاره ن !همشون ...

- ممنون منصور خان !ممنون !

«عکس رو ازش گرفتم و از تو جیب روپوشم دو تا هزار تومنی در اوردم و دادم بهش که با تعارف گرفت و خداحافظی کرد و رفت !منم همونجا پشت در ایستادم !پاهام حس نداشت ازپله ها بیام بالا !رو یه پله نشستم !حالا دیگه چیکار کنم ؟!برم این درد رو به کی بگم ؟!به کی بگم که خواهرم رفته رفیقه شوهرم شده؟!اگه حقیقت داشته باشه پس دیگه تو این دنیا میشه به کی اعتماد کرد؟!چه کسی از خواهر ادم به ادم نزدیک تره ؟!یعنی واقعیت داره؟یعنی ممکن نیست که منصور اشتباه کرده باشه ؟!اما چند تا اشتباه ؟!گیرم صورتش رو درست ندیده

!ماشینش چی؟!مگه می شه هم رنگ ماشین درست باشه و هم عکس رو شناسایی کنه؟!اخه چرا تینا؟!چرا؟!بین اون همه خاستگار که من همیشه باهات دعوا میکردم که چرا ردشون می کنی ،شوهر منو انتخاب کردی؟!اخه چرا؟!چرا تو ؟! چرا بهروز؟!از من خجالت نکشیدی؟!از شیری که با هم خوردیم ؟!از خونی که تو رگهامونه؟!از اون بازیهای بچه گی؟!از اون روزایی که همیشه پشتت بودم و بهت کمک میکردم ؟!اخه چه طوری تونستی اینکارو بکنی؟!اخه چی بهت بگم ؟!چطور راضی شدی که اشیونه من و بچه م رو از هم بپاشی؟!اشیونه ای که ده سال با بدبختی درست کرده بودم !الز سوگل خجالت نکشیدی؟!از سوگل که انقدر دوستت داره ؟!از مادرمون خجالت نکشیدی؟!از روح پدرمون خجالت نکشیدی؟!وای !وای!وای!به کی برم بگم خدا؟!خدا جون دلم داره میترکه !حالا هی بگو نجابت کن 1اخه چه جوری؟!وقتی خواهرم ادم شوهر ادم به ادم خیانت کنن مگه میشه نجیب موند؟!وای ! وای ! خداجون چطور هنوز دنیات سر ا استاده ؟!چند ساله اینا با همدیگه رابطه دارن ؟!چند سال من مثل احمق ها شوخی هاشونو با همدیگه می دیدم و میذاشتم پای اینکه اون کثافت داره بی منظور با خواهر زنش شوخی میکنه !چقدر تو این مدت بهم خندیدن!تینا! تینا! تینا! تو فقط کافی بود اشاره می کردی تا صد تا پسر بریزن دور و ورت پسرایی که بهروز ناخن کوچیک شونم نمی شد !اخه چی تو این کثافت دیدی؟!اون حداقل ده سال از تو بزرگتره !خدایا دیگه چطوری تحمل کنم !اون کثافت وقتی به من که زنشم وفا نکنه ،چجوری به تو وفا می کنه ؟!

«صورتم رو گرفتم تو دستام و زدم زیر گریه !اونم چه گریه ای !همیشه ارزو میکردم که دستم به اون زن کثاتی که زندگیم رو به هم ریخته برسه !دلم میخواست بدونم کیه !حالا فهمیدم چیکار میتونم بکنم ؟!اگه یه غریبه بود حتما میکشتمش اما حالا چی؟!حتی شرمم میشه که یه همچین چیزی رو تو فکرم بیارم وای به اینکه بخوام به خواهرم بگم تو رفیقه شوهرمی!وای!اگه مامانم بفهمه !حتما سکته می کنه !خدایا چیکار کنم ؟!خدایا یه راهی جلو پام بذار!

«اونقدر اونجا نشستم و گریه کردم که سوگل از بالا صدام کرد !تند بلند شدم و اشکه9امو پاک کردم و دذستم رو گرفتم به نرده ها و اروم اروم رفتم بالا ! می ترسیدم هر لحظه از بالای پله ها پرت شم پایین

!پاهام تحمل وزنم رو نداشت !تا رسیدم دم در اپارتمان که سوگل پرید بیرون و گفت »

- چی شده مامان ؟!چرا گریه کردی؟!

- هیچی عزیزم !

- تو رو خدا چی شده مامان ؟!

0- هیچی عزیزم !برادر دوستم بود !اومد بهم خبر داد که دوستم مرده !یه دوست عزیز !مثل خواهرم !!

- کدوم دوستت مامان جون ؟!

- تو نمیشناسیش عزیزم !

«بعد دستش رو گرفتم و با هم رفتیم تو خونه و دوباره فرستادمش سر درس و مشقش و خودم یه قرص خوردم و رفتم خوابیدم !

دو سه ساعت خواب کمی ارومم کرد . وقتی سوگل بیدارم کرد نمیفهمیدم چه وقته روزه 1از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه نشستم . طفلک سوگل خیلی ناراحت بود . هی میگفت مامان اب برات بیارم ؟!مامان میوه برات بیارم ؟!مامان ...

یه دستی کشیدم سرش و گفتم که حالم خونه اما چه خوبی؟ مرتب صحنه های زشت و کثیف می اومد تو ذهنم !صحنه هایی که بهروز کثافت و تینا توش با همدیگه ...!

اصلا نیمخواستم یه همچین چیزایی رو تو ذهنم مجسم کنم !بلند شدم به هوای خرید از خونه رفتم بیرون و همینجوری شروع کردم تو خیابونا قدم زدن !باید چیکار می کردم ؟!چشمم رو روی خیانت تینا می بستم ؟!اگه اون جای من بود همین کار رو می کرد ؟ به چه حقی با زندگی من بازی کرده؟!خواهرم بوده که باشه 1عملی که با من کرده فقط از یه دشمن بر می امد نه یه خواهر !چرا نباید ازش انتقام بگیرم ؟!حداقل انتقام دخترم رو!اما چه جوری؟!چیکارش باید بکنم ؟!ابروش رو جلوی مادرم ببرم ؟!اونطوری که مادرم سکته می کنه و دودش تو چشم خودم میره !برم انقدربزنمش تا بمیره ؟!اخه چیکارش میکتونم بکنم ؟!اون یه کثافت رو چی ؟!منم مثل خودش باهاش رفتار کنم؟!اخه از من بر نمی اد که مثل ان باشم !پس چیکار از دستم بر می اد بکنم ؟!اخ مامان ،بابا!کاشکی منو اینطوری تربیت نکرده بودین !اون وقت یه همچین موقعی می دونستم با این بهروز کثافت چیکار کنم !اما مگه به اون تینای کثافتم همین چیزا رو یاد نداده بودین ؟!پس چرا اون مثل من نشده ؟1

وای خدا جون کمک کن !دارم دیوونه می شم !یه چیزی داره از تو منو میخوره !دلم میخواد یه جوری انتقام بگیرم !یه انتقام سخت!یه انتقامی که شاید دلشون رو بسوزونه !یه انتقام ..!

اصلا کی به اون تینای کثافت حق همچین کاری رو داده ؟!کی بهش اجازه داده چیزی رو که مال منه ازم بدزده؟!چرا نباید حقم رو ازش بگیرم ؟!چرا نباید حقم رو ازش بگیرم ؟!چرا نباید ازش انتقام بگیرم ؟!مگه وقتی کوچیک بودیم و مثلا می رفت سر کتابا و دفترام و یکی شون رو بر میداشت به زور ازش نمی گرفتم ؟!حالا چرا نباید اینکارو بکنم ؟!چه فرقی داره ؟!زندگیم که از کتاب و دفتر برام با ارزش تره ؟!زندگی بچه م !اینده ش ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]وای خدا جون چیکار کنم ؟!برداشتن کتاب و دفتر ابروریزی نبود !یه شیطونی بچه گونه بود اما این یکی؟!

کثافت ازت متنفرم !تینای لجن ازت متنفرم !صد برابر بیشتر ازت متنفرم !اگر غریبه بودی کمتر متنفر بودم اما حالا نه !دلم میخواد بمیری!دلم میخواد دیگه نباشی!اگه مامان نبود یه دقیقه نمیذاشتم زنده بمونی و به من بخندی!شدی یه فاحشه !لیاقتت همین بوده !تو یه اشغالی!حتی فاحشه هام به خواهرشون خیانت نمیکنن!تو یه حیوونی !حیف ادن همه خوبی که بهت کردم!به هر دوتون !اشغالای پست !

«یه لحظه دیگه نفهمیدم چی شد !همه جا تاریک شد !انگار یه مرتبه تمام چراغای خیابون و خونه ها خاموش شدن !هیج جارو نمیتونستم ببینم !دور تا دورم فقط تاریکی بود و صداهای گنگ و نا مفهوم !بدنم سنگین شده بود !حتی دستامم نمیتونستم حرکت بدم !انگار افتاده بودم تو یه چیزی مثل قبر!یعنی کاری نمیتونستم بکنم !همه جا تاریک بود !داشتم فرو می رفتم و هیچ چیزی نبود که دستم رو بهش بگیرم و خودمو نکه دارم !داشتم می مردم !

یه مرتبه بالا سرم یه نوری دیدم !یه نور یه دست کوچولو »

- مامان !مامان جون !مامان جونم!

«دست کوچولوئه دخترم بود !گرفتمش !به زور خودمو کشیدم بالا و چشامو باز کردم !سوگلم بالا سرم بود 1نه ! سوگل نبود !صدای سوگل بود !خودش نبود !دور و ورم چند نفر تند و تند یه کاری میکردن !همه رو پوش سفید تنشون بود !به دستم سرم وصل بود !یکی داشت به این دستم امپول می زد !رو صورتم ماسک اکسیژن بود !دیگه حالا همه چیزی رو می فهمیدم 1تو بیمارستان بودم !وقتی سرم رو برگردوندم چشمم افتاد به سوگل که بیرون اتاق ایستاده بود و داشت گریه می کرد !صدای گریه ش نجاتم داد!از میون اون همه قیر سیاه برم گر دوند!

اون شب بیمارستان نگهم داشتن و فرداش مرخص شدم !فشار شدید عصبی تشخیص داده بودن !وقتی رفتم خوهنه تو راه سوگل برام تعریف کرد که چی شده !وقتی ددیه که بر نگشتم خونه به اون کثافت تلفن کرده اما خودش دلش طاقت نیاورده و اومده از خونه بیرون و شروع کرده تو خیابونا دنبالم گشتن !با همه کوچیکیش تو تاریکی شب اومده بوده دنبالم !گریه میکرده و دنبالم میگشته و بالاخره پیدارم کیده !مادرش رو پیدا کردهًبعداز گریه جلوی یه ماشین رو گرفته و چند نفر رو جمع کرده دور خودش و منو سوار ماشین کردن و رسوندن بیمارستان و از همونجا با اون اشغال تلفن کرده !

وای خا جون پس هنوزم خوبی هست !عشق هست !محبت هست !وفا هست !

دو سه روز تو خونه موندم و استراحت کردم . اون اشغالم هی می اومد و می رفت و مثلا ازم پذیرائی می کرد !سر کارشم نرفت ًنمیدونم حیوون گرفتار عذاب وجدان شده بود یا اینکه می خواست بازم منو گول بزنه!مخصوصا بهشون گفته بودم که به مامانم اینا خبر ندن !میدونستم که اگه بفهمن حتما خودشون رو می رسونن اینجا و اصلا دلم نمیخواست که تو اون شرایط چشمم به چشای اون خواهر خیانتکار بیفته !

بالاخره شنبه ادامه شدم که به کارام برسم !خیلی عقب افتاده بودم !مخصوصا کار افسانه!تو این چند روزم هی اون پست فطرت می رفت و می اومدو میگفت کارت زیاده و باید سبکش کنی!از هر ده تا جمله ای که می گفت فقط یکیش رو جواب می دادم !اونم با زور!

خلاصه رفتم به دو تا از شرکتها سر زدم و کارام رو مرتب کردم و رفتم سراغ افسانه!

نوار هشتم

شنبه هشت و نیم صبح ،تاریخ... زندان زنان ...پرونده شماره ... نام :افسانه...

- نگفتی چرا انقدر لاغر شدی؟!

- لاغر شدم؟!

- اره !طوری شده؟!

- نه !مثل قبله !

- هنوز کاری نکردی؟

- چه کاری؟

- انتقام !

- نه !هنوز نه !

- بهشم فکر نکردی؟

- چرا ،زیاد!

- صورتت خیلی لاغر شده !رنگتم پریده !

- شاید باید منتطر بدتر از اینم باشم !

- امها همه فقط یبار زندگی میکنیم !خودتو راحت کن !

- با خودکشی؟

- نه ! نه ! منظورم اینه که خرافات رو بذار کنار و از زندگیت لذت ببر!همین ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- حالا برگردیم سر زندگی خودت !بگو ببینم بالاخره چی شد؟!

- سلام ای کسانی که بعد از من این نوارا رو گوش میدین !شاید اینا اخرین اعتارفات من باشه !

(صدای خنده )

- خب حالا جدی بشیم !یادت هس تا کجا برات گفتم ؟

- از اپارتمان اومدی بیرون .

- اره ،اومدم بیرون همه چیز توم نابود شده بود !هیچ ضخصیتی نداشتم !پوچ پوچ!منگ !منگ!از بین رفته !تموم شده !

احساس میکردم که دنیا برام به اخرش رسیده !احساس می کردم که یه چیز بی مصرف شده م !یه چیز که ازش استفاده هاشونو کردن و بعدش خیلی راحت انداختنش دور!شده بودم یه چیز مسخره !دیگه نه به سهیل فکر میکردم و نه به خاستگاری و نه کاری که باهام کرده !تو اون لحظه فقط فکر خودم بودم !فکر اینکه چیکار باید بکنم !میدونستم که این جور مواقع کسایی هستن که با یه جراجی کوچیک همه پیز رو مثل اولش می کنن !اما نمیدونستم از کجا باید پیداشون کرد !

از کوچه شون اومدم بیرون و رفتم تو خیابون اصلی که سوار یه تاکسی بشم !ماشینا از جلوم می اومدن و رد می شدن !بعضی هاشونم یه ترمزی می زدن اما وقتی می دین که هیچ عکس العملی نشون نمیدم حرکت میکردن و می رفتن !راستش تو اون موقع این فکر اومد تو سرم !بپرم!جلو اولین ماشینی که داره با سررعت از جلوم رد می شه و خیال ترمز زدنم نداره !خیلی به خودم گفتم که میتونم اینکارو بکنم !یکی دو بارم یه حرکت کوچیک به پاهام دادم اما نشد !جراتش رو نداشتم !خیلی بی غیرت شده بودم !بی غیرت و بی ابرو !

جلو یه تاکسی رو گرفتم و سوار شدم نیم ساعت بعد جلو خونه مون پیاده م کرد در رو باز کردم و رفتم بالا و در اپارتمانم باز کردم و رفتم تو شوکا پند قدم اومد طرفم و تا یه نگاه بهم انداخت و گفت»

- چی شد؟!

- هیچی!

- نگفت چرا نیومدن ؟!

- می ان !

- می ان ؟ کی؟!

-امشب!

- امشب؟!میدونی بابات اگه بفهمه چیکار میکنه؟!

- نه نمیدونم !- تو چه ت شده ؟!

- هیچی!

- خونه بود؟!

- کی؟

- سهیل!

- نه!

- پس از کجا میدونی؟!

- نمیدونم !

- افسانه؟!

- هان؟

- حالت خوبه؟!

- اره !

- اصلا سهیل رو دیدی؟!

- نه !

- خونه نبود؟!

- نه!

- پس از کجا فهمیدی که دوباره می خوان بیان ؟!

- همه جا خالی بود !

- چی؟!

- خونه ش خالی بود.

- یعنی ی خالی بود؟!

- اسباب کشی کرده و رفته . شبونه!

- اسباب کشی کرده و رفته؟! بی هیچ خبری؟!

- اره .

- ای بی ناموس بی شرف حروم زاده !دیدی بهت گفتم !چقدر نصیحتت کردم!چقدر بهت گفتم این از اون هفت خطای روزگاره !حالا شانس اوردی که بلاملای سرت نیاورده !خدا خیلی بهت رحم کرده!

«فقط نگاهش میکردم که اومد جلوم و بغلم کرد و گفت »

- حالا برو یه ابی بزن صورتت و بیا برات قهوه درست کنم سر حال بیای.

- نه حوصله ندارم .

- خب پس برو دراز بکش. همه چی رو هم فراموش کن !انگار نه انگار این چند وقته بوده!بچسب به درست !ایشالا وارد دانشگاه که شدی روزی یه سهیل پیدا میشه !

«یه نگاهی بهش کردم و رفتم تو اتاقم و کیفم رو انداختم یه گوشه و با همون لباسا خودمو پرت کردم رو تخت !عجیب اینکه راحت خوابم برد!

حرف رو کش نمیدم 1تو خونه کم کم وضع به حالت عغادی در اومد و همه چی فراموش شد!برای خودمم همینطور!فقط تنها مسئله ای که بود پیدا کردن یه جراح یا یه چیز مثل اون که بتونه گندکاریم رو درست بکنه!

خودم یه خرده پول داشتم . انگشتریم که سهیل بهم داده بود... [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]برداشتم و بردم که بفروشم . هر چند دلم راضی نمی شد اما چاره نداشتم !شنیده بودم هزینه این کار زیاده !

انگشتر ک نقره از کار در اومد و نگین هاشم همه بدلی !اینم یکی رو بقیه بی شرفیهای سهیل کثافت !

دیگه کاری از دستم برنمی اومد!باید حتما جریان رو به شوکا می گفتم. حداقل شاید می تونست یه پولی چیزی به یه بهانه از پدرم بگیره !ازشم مطمئن بودم که رازداره و رازم و فاش نمی کنه !

چند روزی گذشت !هی دست دست می کردم !نمیدونم چرا !شاید حوصله نصیحتهای شوکا رو نداشتم !کارم که از کار گذشته بود وو چند روز این ور و اون ور کردن فرق نمی کرد !راستش ته دلم هنوز رفتن سهیل رو باور نکرده بودم !نمیدونم چرا همه ش فکر میکردم که بر میگرده !

تقریبا دو هفته از این جریان گذشت که یه شب ساعت ده تلفن زنگ زد . من تو اتاقم بودم . از همونجا جواب ددادم که یه مرتبه خشکم زد !سهیل بود !

- الو !افسانه!

- الو !

- افسانه!

- سهیل !

- سلام چطوری؟!

«یه لحظه ساکت شدم که گفت »

- الو !اونجایی؟

- خیلی نامردی سهیل !

- ببین اگه بخوابی از این حرفا بزنی ،قطع می کنم آ!

- هر غلطی دلت میخواد بکن !اما بدون که خیلی نامردی!

«یه متربه از تو سالن صدای پدرم بلند شد »

- کیه افسانه؟!

«زود گفتم »

- دوستمه بابا جون !

- حالا فهمیدم که واقعا سر سفره پدرت نون نخوردی !حرومزاده !

- قطع می کنمآ!

- دیگه بالاتر از سیاهی رنگی نیست !دیگه هیچ فرقی نمیکنه !تو ابروی منو بردی!

- مگه چیکار کردم !

- سهیل مطمئن باش سزای کاری رو که با من کردی می بینی!

- چرا اومدی؟!منکه به زور نیاوردمت !چشمت کور!

- مطمئن باش نفرینت میکنم !

- من که فعلا تو امریکا م !هر کاری میخوای بکن !

«بعد شروع کرد به خندیدن که زدم زیر گریه »

- ایشالا تیکه تیکه بشی سهیل !هر شب ارزوی مرگت رو میکنم !

- هر چقدر میخوای ارزو کن !

- نابودم کردی سهیل !نامرد کثافت !برو گمشو !دیگه م اینجا زنگ نزن اشغال !

- من میخواستم ازت یه خداحافظی بکنم که نمیخوای نخوا!اما انقدر ننه من غریبم بازی در نیار !

«انقدر عصبانی بودم که دلم میخواست پای تلفن نعره برنم اما نمی شد برای همین اروم گفتم »

- کثافت فکر کردی همه مثل مادر تو هستن ؟!

- نه اینکه نیستن ؟!همون زن بابات مگه نیس؟!همونکه برات اوضاع رو جور میکرد که وقتی می ای پیش من بابات نفهمه !کسی از این حرفا می زنه که خودش مادر سالم و نجیب داشته باشه !

«اینو گفت و شروع کرد به خندیدن !از عصبانیت نمیتونستم جوابش رو بدم !اگه اون لحظه اونجا بود حتما می کشتمش !یه لحظه ساکت شد که گفتم »

- سهیل !فقط اینو بدون !از صمیمی قلبم دوستت داشتم و حاضر بودم تا اخر عمر برات هر کاری بکنم !و مطمئن باش که عشقی مثل عشق من تا روزی که زنده هستی پیدا نمیکنی!

من ...!

«دیگه نفهمیدم چی شد !یه لحظه یه سوزش تو سرم احساس کردم و بعدش یه مایع گرم ریخت تو گردنم !تا برگشتم دیدم پدرم گلوم رو گرفت !داشت خفه م میکرد !فقط فحشهایی رو که می داد شنیدم !بعدش چشمام بسته شد و نفهمیدم چه اتفاقی افتاد !

(سکوت)

- اینا رو بعدا فهمیدم!وقتی پدرم میبینه دارم با تلفن حرف میزنم ،اروم می ره تو اتاقش و اون یکی تلفن رو برمیداره و گوش میده!از چیزایی که اون کثافت میگه کاملا جریان رو میفهمه و حمه میکنه طرف اتاق من !اولین چیزی که دستش میرسه ساعت رو میزی م بوده که بر میداره و میزنه تو سر من !بعدشم که من از ترس از حال می رم !

نیم ساعت بعد به هوش اومدم !شوکا بالا سرم بود و گریه می کرد !به موقع خودشو رسونده بود وگرنه پدرم خفه م میکرد !وقتی دستاش رو از دور گردنم ازاد می کنه ،پدرم یه چکم به اون می زنه و گریه کنون از خونه میره بیرون !

دیگه خونه بر نگشت روز سوم که یکی از اقوام که واسطه ازدواج اون و شوکا شده بودن اومد و شوکا خبر داد که برای طلاق اماده باشه !اون بیچاره محرفی نزد !چاره ای نداشت !قبول کرد !دو هفته بعد از هم جدا شدن و چمدونش رو برداشت و رفت !

به همین سادگی !

وقتی تنها شدم خیلی گریه کردم !بهش عادت کرده بودم !شایدم دوستش داشتم !هر چند که هر بلایی سرم اومده بود باعثش اون بود !شایده نه !اره ،باعث همه ش اون نبود !بیشتر خودم بودم !اون بیچاره برای اینکه دل منو به دست بیاره و به قول معروف جای پای خودشو تو خونه محکم کنه اینکارا رو کرد !اخرشم که مثل سرنوشت خودمو پیدا کرد !پدرم از خونه انداختش بیرون !پای تلفن وقتی اون حرفا رو سهیل کثافت زد پدرم فهمید که شوکا از همه جریانات خبر داشته !دلم خیلی براش سوخت !

(سکوت)

- خب؟!

- هیچی دیگه !روزی که شوکا با چشم گریون از خونه مون رفت شبش پدرم اومد خونه!تا در رو باز کرد از همونجا داد زن و گفت

- ای...هر وقت من می ام تو خونه و صدای در رو شنیدی می ری تو اتاقت و بیرونم نمیای !تا من تو خونه م جات همونجاس![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]«سرم رو انداختم پایین و رفتم تو اتاقم . پدرمم لباساشو عوض کرد و رفت گرفت خوابید دیگه برات نمیگم که تو اون چند وقت چه حال و روزی داشتم !چه زندگی ای !چه بدبختی ای !

فرداشم که از خواب بلند شد لباس پوشید و رفت بیرون و نیم ساعت بعد با یه قفل ساز برگشت و قفل در رو عوض کرد و یه قفل دیگه م بهش اضافه کرد !شدم یه زندانی تمام عیار!صبح به صبح که میخواست از خونه بره بیرون !اول تنها تلفن تو خونه رو میذاشت تو کمدش و درش رو قفل میکرد و بعد در خونه رو هم قفل می کرد و می رفت !دیگه من تو اون اپارتمان زندانی بودم تا شب که بر میگشت !هیچیم تو خونه نمی خورد !یکی دو بار غذا درست کردم که شب برمیگرده بخوره و شاید اینطوری کم کم باهام اشتی کنه اما نکرد!هر دو بار وقتی اومده بود تو اشپزخونه و دیده بود یه پشقاب غذا براش کشیدم صاف برده بود و خالی کرده بود تو سطل اشغال!

میدونستم پدرم خیلی کینه ایه !امکان نداشت به این زودیا چیزی رو فراموش کنه 1حقم داشت !ابروش رو برده بودم !اون در حق من بدی نکرده بودو خیلی زحمتم رو کشیده بود اما من جای تشکر و قدردانی ابوش رو برده بودم !بایدم مجازات می شدم !بازم خیلی بهم ارفاق شده بود که هنوز زنده بودم !زندانی شدنم حقم بود !کسی که ازادیش سوء استفاده کنه،حقش همینه!

حالا زندانی شدن یه طرف گریه های پدرم یه طرف دیگه !بعضی از شبا از پشت در اتاقم صدای گریه ش رو می شنیدم !اون وقت بود که دلم میخواست خودمو بکشم !چه کثافتی بودم من!

(سکوت)

- بالاخره چی شد؟

- دو سه هفته بعد از رفتن شوکا یه روز صبح پدرم اومد پشت در و گفت

- سر ساعت ده !می ری به این ادرس که نوشتم و گذاشتم رو میز !فهمیدی؟!

«اروم از اون طرف در گفتم »

- کجا برم بابا جون !

«یه مرتبه فریاد زد و گفت »

- اونجا که کثافتکاریت رو ماست مالی کنن حیوون!

«بعدش یه مشت زد به در اتاق و گفت»

- بی حیا !بی ابرو !لجن !اشغال!...!...!

(سکوت)

- از خجالت داشتم می مردم !کاشکی می اومدو انقدر منو می زد تا واقعا می مردم !اینطوری راضی تر بودم !

تا قبل از این جریان عاشقم بود !یه افسانه می گفت و صد تا افسانه از دهنش می ریخت !چقدر مواظبم بود !چقدر بهم محبت می کرد اما من الاغ قدر اون همه اسایش و ارامش تو خونه رو نمیدونستم !وای خدا میدونه که چقدر از کارام پشیمون بودم !چقدر از خودم و سهیل و یه کمی م به شوکا فحش میدادم !

خلاصه از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو اشپزخونه و کاغذ یادداشت رو برداشتم . یه ادرس روش نوشته شده بود . بقیه شم که گفتن نداره !کار خیلی سریع تموم د !با خجالت ،بی شرمی،ابروریزی و خیلی چیزای دیگه !هر خنده ای که هبم می کردن ،برام مثل مردن بود !حالا ببین پدرم چی کشیده !

(ُکوت)

- بسه دیگه !گریه نکن !

- دست خودم نیس ترانه!تو نمیدونی چقدر پشیمونم !

(سکوت)

- اروم شدی؟

- اره

- حالا بقیه ش رو بگو !

- یه ماه دیگه گذشت تا اینکه یه روز عصر پدرم برگشت خونه و من تند دویدم تو اتاقم و در رو بستم حدودا نیسم ساعت بعد بود که دیدم در ااق باز شد . اولش فکر کردم که خودش باز شده !تند بلند شدم که تا صدای پدرم در نیومده ببندمش !یه مرتبه پدرم گفت »

- بیا بیرون !

«یه ان فکر کردم که مجازاتم تموم شده اما صدای پدرم هنور عصبانی و پر از نفرت بود !

خلاصه رفتم بیرون !بدون اینکه نگاهم کنه گفت »

- امشب می ان خاستگاریت . حاضر باش .

«همین!اینو گفت و داشت می رفت طرف اتاقش که اروم گفتم »

- کی هست بابا جون ؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]«یه مرتبه داد کشید و گفت »

- هر گهی که هس !بی حرف و حدیث و ایراد و بهانه ،زنش می شی و می ری پی کارت!اگرم نخواستی خوش اومدی!دیگه اینجا جات نیس!برو پیش اشغالایی مثل خودت !

«بعدش رفت تو اتاقش و در رو محکم کوبید به هم !اصلا مونده بودم جریان چیه و باید چیکار کنم !نمیدونستم این خاستگار کی هست و از کجا پیداش شده !اما دیگه چه فرقی می کر ؟!هرچی بود از زندانی بودن بهتر بود !حداقل برام ازادی م یاورد !همون لحظه شم به خاطر اون از اتاق ازاد شده بودم !

تند رفتم سر میوه هایی که پدرم خریده بود و شستم شون و بعد شیرینی ها رو چیدم تو یه ظرف و خودمم رفتم حمام . میخواستم طوری باشه که خواستگاره فرار نکنه بره !

تقریبا ساعت هفت بود که حاضر شدم . لباس پوشیده و ارایش کرده !سر ساعت هفت و نیم خواستگارا اومدن . یه خانم حدود پنجاه و خرده ای ساله بود با یه جوون حدود سی ساله . اما جوون کی بود !کارمند همون شرکت بابام !یه فوق دیپلم!یه خرده چاق وکمیم کچل!اولش وا دادم اما بلافاصله فکر کردم !یعنی یاد حرف پدرم افتادم !یا این یا اخراج از خونه !منم این رو انتخاب کردم !گزینه دیگه ای در کار نبود!

پدرم اون شب نقشش رو عالی بازی کرد !اولش گفت نه و و قت شوهرش نیست و رو احترام به جوونیت قبول کردم که تشریف بیارین و من همین یه دختر رو دارم و نور چشم منه و بعد از تمام دار و ندارم می رسه به اون و چی و چی و چی!

از پدرم انکار و از مادر پسره اصرار که عاقبت پدرم گفت که اگه دخترم موافق باشه من حرفی ندارم !

قرار شد که چند روز دیگه جواب بدیم . اوتام بلند شدن و رفتن .

سه چهار روز دیگه م درم شب که اومد خونه بهم گفت که قرار پسره فردا شب شام بیاد اینجا با هم حرفاتون و بزنین . یه وریم حرف بزن که انگار داری سبک سنگینش میکنی و بعد بعله رو بگو !فردا شبم نه !بذار یکی دو بار بیاد بعد !

منم مو به مو هرچی که پدرم گفت بود اجرا کردم . پسره که اسمش رضا بود فردا شبش اومد . یه پذیرایی و شام و بعدش درم فت تو اتاقش و من و اون تو سالن نشستیم به حرف زدن !حرفای معمولی !بعضیهاش بیخود!بعضیاش مثلا جدی!چیزای ب مزه و بی نمک که هر دو مجبوری بهش می خندیدیم !یه ساعت بعدم اجازه گرفت و رفت !

نوبت بعدیم چهار پنج روز دیگه بود !بازم مثل دفعه گذشته !همون حرفا همون چیزا بی مزه و همون حرفای مثلا جدی در مورد اینده و این چیزا!یه ساعت بعدشم اجازه رفع زحمت!

دو روز بعدم پدرم تو شرکت بعله رو بهش داده بود و هزار تام منت سرش گذاشته بود که این انگار فقط قسمت بوده که دهن ما بسته شده و چی و چی و چی!

یه ماه بعدم عقد و عروسی و پایان قرار داد!

یه جهیزیه کامل که پدرم توش سنگ تموم گذاشت و پول رهن یه اپارتمان چون رضا اه در بساط نداشت و تو دو تا تاق اجاره ای با مادر زندگی می کرد !

اینطوری پدرم مبت رو در حقم تموم کرد با اینکه لیاقتش رو نداشتم !

هرچی که بود با افتخار منو فرستاد خونه شوهر!

شب عروسیم همه چی به خیر و خوشی و هیچ کس از قضیه بویی نبرد و تموم شد رفت پی کارش! هر پند وجدانم غذابم می داد اما جای گوش کردن به حرفای وجدان نبود چون لاین مرتبه حتما به دست پدرم کشته می شدم !

زندگی جدیدم شروع شده بود !رضام چون داماد پدرم شده بود هم حقوقش رفته بود بالا و هم پستش تو شرکت !هرچی م که بود حال کمی چاق و کمی کچل ،عاشق من بود !

روزای اول با سهیل مقایسه ش می کردم و هر دفعه کم می اودرم اما هر چی که می گذشت تازه متوجه می شدم که چقدر از سهیل سرتره !همون غیرت و مردونگیش می ارزید به صد تا مثل سهیل !بدون اینکه خودم متوجه باشم عاشقش شدم و یه چند وقت بعد وقتی دیدم اخلاقمون با هم جو جوره خواستیم بچه دار بشیم !

یه ماه دو ماه سه ماه شیش ماه !نشد که نشد !خیلی ترسیده بودم!فکر میکردم که اشکال از خودمه !یعنی فکر میکردم به خاطر همون گذشته ها اتفاقی برام افتاده !برای همینم یه روز بدون اینکه به رضا بگم رفتم دکتر ازمایش و چی و چی معلوم شد که من سالمم پس می موند رضا!البته دکتر بهم گفت که ممکنه اونم سالم باشه و گذشت زمان مسئله رو حل کنه اما برای من فرقی نداشت !

صبر کردم !صبر کردم تا یه سالی گذشت و رضا خودش به زبون اومد!دلش بچه میخواست !خواستم بهش جریان رو بگم اما [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]دلم نیومد !خیلی اقا و نجیب بود!به همین خاطرم هیچی بهش نگفتم.فقط بعش گفتم که باید چند وقت دیگه صبر کنیم و این حرفا.حدود هفت هشت روز بعد،وقتی از شرکت برگشت دیدم خیلی ناراحته!فکر کردم تو شرکت با کسی حرفش شده.براش چایی ریختم و بردم گذاشتم جلوش که گفت»

-افسانه!یه دقیقه بیا بشین کارت دارم.

-چی شده؟

-بیا بشین تا بهت بگم.

«کنارش نشستم که اروم شروع کرد به حرف زدن»

-من واقعاً برام سخته که اینو بهت بگم!اما چاره ای نیست!ببین افسانه!من خیلی دوستت دارم!انقدر که نمی تونی تصورشم بکنی!اما با خواست خدام نمی شه جنگید!

-چی شده رضا؟!

-من چند روز پیش رفتم دکتر.ازمایش دادم.امروزم رفتم جوابش رو گرفتم.متاسفانه ایراد از منه که بچه دار نمی شیم!

-یعنی چی؟!مگه...

-گوش کن افسانه! این یه واقعیته!

-دکتر چی گفت؟!

-حالا باید بازن برم پیشش اما فعلاً که مشخص شده اشکال از منه!برای همینم تو اجازه و اختیار داری که هر کاری بکنی!

-یعنی چیکار کنم؟!

-اگه خواستی می تونی ازم جدا بشی!کاملاً حقته!اما بدون که من واقعاً دوستت دارم!اینکه من بچه دار نمی شم از حق مردونگی من کم نمی کنه!یه اشکالی تو سیستم بدنیم وجود داره اما نه در خصوصیات اخلاقیم!من یه مردم!

«یه خرده ساکت شد و بعد گفت»

-هرجام خواستی می ام و می گم که ایراد از من بوده!خجالتم نمی کشم!حالا برو فکرهاتو بکن و بعد هر تصمیمی که خواستی بگیر.

«اینا رو گفت و بلند شد و رفت تو دستشویی.حدود یه ربع بعد اونجا طول داد و وقتی برگشت دیدم چشماش سرخ شده!فهمیدم گریه کرده!رفتم تو اشپزخونه و سرم رو گرم کردم و رفتم تو فکر!نمی دونم چرا یه مرتبه هوس بچه دار شدن کردم!تا قبل از اینکه رضا حرف بزنه اصلاً تو فکرشم نبودم ا اما وقتی گفت که ایراد از اونه یه مرتبه دلم بچه خواست!اما چیکار باید می کردم؟!باید ازش جدا می شدم؟!یه ان یاد این یک سالی افتادم که با همدیگه زندگی کردیم!چقدر ارامش داشتم!رضا با اینکه پدرم براش جور کرده بود که حقوقش زیاد بشه اما بالاخره یه حقوق کارمندی داشت و با اون پول می شد که یه زندگی معمولی رو درست کرد اما جاش تا دلت بخواد اقا و مهربون بود!بعد از نامردی ای که از سهیل دیده بودم،رضا برام مثل یه فرشته بود!کسی که می تونستم بهش تکیه کنم!کسی که بهش اعتماد داشتم!

یه چایی دیگه ریختم و رفتم و تو سالن!رو یه مبل نشسته بود و سرش رو گرفته بود تو دستاش!رفتم بغلش نشستم و گفتم»

-رضا!

«سرش رو بلند کرد .بازم داشت اروم گریه می کرد!دلم خیلی براش سوخت.اشک هاشو پاک کردم و گفتم»

-اگه بهت بگم که بچه نمی خوام دروغ گفتم!

-می دونم!

-اما شاید خدا فعلاً صلاح نمی دونه که بهمون بچه بده!

«یه نفس بلند کشید که گفتم»

-منم تو رو خیلی دوست دارم.حاضرم نیستم ازت جدا بشم!بالاخره شاید بشه کاری کرد!الان علم پزشکی خیلی پیشرفت کرده!تو بازم برو دکتر!من مطمئنم که خوب می شی!به هیچکسم حرفی نزن!به همه می گیم فعلاً قصد بچه دار شدن نداریم!دیگه م غصه نخور!

«تا این رو گفتم و بغلم کرد و شروع کرد منو ماچ کردن!یه احساس خیلی خوب بهم دست داد!باور نمی کردم انقدر دوستم داشته باشه!انقدر خوشحال شده بود که از خوشحالیش منم احساس شادی عجیبی کردم!

رضا شروع کرد به دکتر رفتن و دارو خوردن.داروها اثری نداشت اما یه اتفاق دیگه تو زندگی مون افتاد!

رضا شروع کرد به پیشرفت کردن!اولش که از اون شرکت اومد بیرون و رفت با یکی شریک شد و اون سرمایه گذاشت و رضا کار کرد!شاید یه سال یه کمی بیشتر نگذشته بود که یه شب اومد خونه و گفت»

-افسانه!افسانه!

«اومدم جلوش که گفت»

-ببین تو خیابون چی پیدا کردم!

«دست کرد جیبش و یه جعبه ی کوچیک در اورد و داد به من!با تعجب از ش گرفتم و گفتم»

-کجا پیداش کردی؟!

-همین جلو در خونه!

-چی هست توش؟!

-بازش کن ببین!

«تا در جعبه رو باز کردم که دیدم یه انگشتر الماس توشه!»

-اخ اخ اخ اخ!بببین مال کدوم بدبختی بوده که گم کرده؟!برو هرجا پیداش کردی واستا که الا صاحبش داره دنبالش می گرده!

-ولش کن!

-یعنی چی؟!

-ما پیداش کردیم،پس مال خودمونه!

-مگه ما دزدیم؟!

-اینکه دزدی نیست!

-پس چیه؟!یالا!بیا با هم بریم!

-اخه این تنها نیس که! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-چیز دیگه م هس مگه؟!

-اره !اینم هس!

«دوباره دست کرد تو جیبش و یه سوئیچ از توش دراورد!»

-این دیگه چیه؟!

-سوئیچ ماشینه!فکر کنم سوئیچ پراید مشکیه!

-از کجا می دونی؟!

«یه ان نگاهش کردم که خندید و گفت»

-برای اینکه هردوش رو خودم برات خریدم!

«مات شدم بهش که صورتم رو بوسید و گفت»

-قابل زن خوب و قشنگ رو نداره!

-رضا!

-جون رضا!

-گیجم کردی!تورو خدا اینا چیه؟!

-این یکی یه انگشتر الماسه و اون یکیم یه پراید!

-اخه از کجا؟!چطوری؟!

-خدا! خدا برامون خواسته !بیا نیگاش کن!

«دستم رو کشید و منم روپوشم رو برداشتم و دنبالش رفتم که دیدم تو پارکینگ مون یه پراید مشکی پارک شده!»

-قشنگه؟!

-تو رو خدا مال خودمونه؟!

-اره به جون تو!باور نمی کنی؟!

«با ریموت بازش کرد و دستم رو گرفت برد جلو و گفت»

-بشین توش!مبارکت باشه!

«باورم نمی شد!درش رو باز کردم که دیدم یه کاغذ رو صندلی شه!برداشتم که دیدم رضا روش نوشته"در خانه ی ما رونق اگر نیست صفا هست"

برگشتم و نگاهش کردم!تو چشماش یه دنیا صفا بود!پریدم و ماچش کردم و گفتم»

-احتیاج به این چیزا نبود!من همینطوریم دوستت دارم!

«بعد نشستیم تو ماشین و انگشتر رو دراوردم!چه انگشتری!یه ان رفتم تو فکر اون یکی که سهیل کثافت بهم داده بود!داشتم شک میکردم که توجعبه ش کاغذ خریدش رو دیدم!خیلی گرون خریده بودش!»

-رضا!چقدر گرون!

-پیش تو بی ارزشه!دستت کن دیگه!

-بیا تو دستم کن!

«دستم رو گرفت و انگشتر رو کرد تو انگشتم و بعد دستم رو ماچ کرد و گفت»

-خیلی دوستت دارم افسانه!ایشالا خدا بهم می ده،صد برابر اینا رو برات می خرم!

«کار شرکت شون گرفته بود.لوازم کامپیوتری وارد می کردن!برای خودمم عجیب بود که چطور یه مرتبه رضا اینطوری شده بود!انگار یه دفعه ذهن اقتصادیش شروع به کار کرده بود!

سال بعدش یه اپارتمان شصت متری خریدیم.طفلک مثل پروانه دورم می گشت!هرچی می خواستم ،هنوز نگفته برام فراهم می شد!واقعاً که خوشبخت بودیم!گذشته از مسئله ی بچه هیچی تو زندگی مون کم نداشتیم!

کم کم رابطه م با پدرمم خب شده بود!ده روزی یه بار،دوهفته ای یه بار با رضا می رفتیم خونه ش.البته جلو رضا با من خیلی خوب بود اما تنها که بودم،نه!باهام حرف نمی زد!هنوز باهام قهر بود!

یه چند وقتی گذشت.داشتیم پول جمع می کردیم که خونه مون رو عوض کنیم!تقریباً دو سال بعد بود.رضا واقعاً کار می کرد!شب و روز!با عشق کار می کرد!منم واقعاً عاشقش بودم!

خلاصه حدود دو سال بعد اپارتمان مون رو گذاشتیم برای فروش و بعد از اینکه فروختیمش،یه مقدارم گذاشتیم روش و یه صد متری شیک تو یه جای خب خریدیدم و ماشین مونم عوض کردیم!

رضام همون شرکت رو پنجاه درصد شریک شد!یعنی تو سرمایه شریک شد!دیگه جز یه بچه از خدا هیچی نمی خواستم!

زندگی به کامم شده بود!با پدرمم دیگه اشتی کرده بود.یعنی اون وقتی دیده بود که سر خونه و زندگیم هستم،دیگه گذشته رو فراموش کرده بود و باهام حرف می زد و تقریباً مثل گذشته شده بود و هی ازمون می خواست که بچه دار بشیم!ماهام هی براش بهانه می اوردیم که فعلاً زوده و حالا حالاها وقت هست!

دردسرت ندم!

چند وقت بعد،یه روز که رضا رفته بود سر کار و من داشتم خونه رو نظافت می کردم،پدرم از شرکت زنگ زد!»

-الو!افسانه؟!

-سلام باب جون!چطورین؟!چه عجب یاد من کردین؟!

-سلام،خوبی؟

-خیلی ممنون!خوبم!

-رضا جون چطوره؟!

-اونم خوبه،سلام می رسونه!

-شرکته؟!

-بعله!کاریش دارین؟!

-نه،سلام بهش برسون!-چشم راستی بابا جون چرا یه شب تشریف نمی ارین اینجا؟!

-شماها دعوت کنین تا منم بیام!

-شما که دیگه دعوت لازم ندارین!منزل خودتونه!همین شب جمعه منتظرتونم!

-حالا با هم صحبت می کنیم.راستی اون دوستت کی بود؟!

-دوستم؟!

-اره!همونکه چند سال دبیرستان با هم بودین و رفت امریکا!اسمش ساناز بود دیگه؟!

-ساناز؟!اهان!خب؟!

-برگشته ایران.دیشب زنگ زد!خیلی دلش می خواست تو رو ببینه!شماره ت رو بهش دادم!انگار بهت زنگ نزده؟!

-نه!

-خب حتماً می زنه! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-کی برگشته؟!

-گفت چهار پنج روزه اومده!در هر صورت گفتم بهت یه خبری بدم!

-خیلی ممنون!پس شب جمعه یادتون نره!

-باشه،باشه!به رضا جون خیلی سلام برسون!

-چشم بزرگی تونو می رسونم!

-فعلاً خداحافظ.

-خداحافظ بابا جون!ممنون!

«تلفن رو قطع کردم!ساناز یکی از دوشتام بود که تو دبیرستان با هم بودیم!دختر خیلی بدبختی بود!اونم پدر و مادرش از همدیگه جدا شده بودن و خیلی سختی می کشید!فقط شانسی که اورد،یه شوهر براش پیدا شد که تو امریکا زندگی می کرد!از خودش ده دوازده سال بزرگتر بود اما ساناز به خاطر وضع مالی بدشون مجبور شد با پسره ازدواج کنه.بعدشم رفت امریکا.طفلک حتی دیپلمش رو هم نتونست بگیره!یکی دو تا نامه برام نوشت و بعدش ارتباط مون قطع شد.یعنی جواب نامه م رو نداد!خیلی دلم می خواست ببینمش!

خلاصه یکی دو روزی گذشت یه روز نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ زد!یه دختر بود!»

-الو!

-بفرمائین!

-افسانه خانم؟!

-شما؟!

-خودتون هستین؟

-بعله شما؟!

-گوشی چند لحظه!

«یه خرده بعد گوشی رو یکی دیگه گرفت!صدای یه مرد بود!یه صدای جاافتاده!»

-الو!

-بعله؟!

-افسانه؟!

-شما؟!

-منو نمیشناسی؟

-خیر به جا نمی ارم!

-من سهیلم!

«انگار بهم برق وصل کردن!یه ان خشکم زد!اصلاً نمی دونستم چیکار باید بکنم!تنها کاری که کردم گوشی رو گذاشتم سر جاش!

همچین ترسیده بودم که نمی تونستم لرزش دستام رو کنترل کنم!

تند رفتم تو اشپزخونه و یه لیوان اب برای خودم ریختم که دوباره تلفن زنگ زد!نمی فهمیدم باید چیکار کنم!می دونستم اونه اما با خودم می گفتم نکنه رضا باشه!

هفت هشت ده تا زنگ خورد و قطع شد!نشستم رو یه صندلی!دوباره زنگ زد!خدایا چیکار باید می کردم!زود بلند شدم و دوشاخه رو از تو پریز کشیدم بیرون!رفتم یه لیوان دیگه اب خوردم و فکر کردم!نمی شد که همه ش تلفن رو قطع کنم!بالاخره چی؟!وقتی رضا برگشت چی؟!اگه اون موقع زنگ بزنه که دیگه واویلا!

تند دوشاخه رو زدم تو پریز که یه لحظه بعد بازم تلفن زنگ زد!دستام داشت می لرزید!اروم گوشی رو برداشتم!»

-الو!افسانه!

-چی می خوای از جونم؟!

-هیچی چرا انقدر ترسیدی؟!

-من اصلاً نترسیدم!فقط عصبانیم!وقتی اسم تو می اد حالم به هم می خوره!

-چقدر لطف داری!

-تلفن منو از کجا پیدا کردی؟!

-چه پدر خونگرمی داری!تا ادم دوسه تا جمله باهاش حرف می زنه و تمام اطلاعات رو منتقل می کنه!

«فهمیدم این کثافت یه دختر رو که احتمالاً همین بود که اول با من حرف زد به جای ساناز جا زده!جریان سانازم خودم قدیم بهش گفته بودم!»

-گوش کن ببین چی می گم!من شوهر دارم! عاشقشم هستم!برو دنبال کارت!دیگه م اینجا زنگ نزن!فهمیدی چی می گم؟!

-چرا انقدر ناراحت می شی؟!به خدا انقدر خوشحال شدم وقتی ............ [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فهمیدم شوهر کردی و زندگی خوبی داری!

-اگه راست می گی،کاری به کارم نداشته باش!

-یعنی انقدر ازم متنفری؟!

-بیزارم ازت!

-من می خواستم فقط یه تبریک بهت بگم!

-لازم نکرده!دیگه اینجا زنگ نزن!

-گوش کن افسانه!من قفط می خواستم یه بار ببینمت!همین!

-فکرشم از سرت بیرون کن!من یه زن شوهر دارم!می فهمی معنی این چیه؟!اگه شوهرم بفهمه حتماً می کشدت!

-اووه!یعنی انقدر خشنه؟!

-تو رو خدا دیگه ازارم نده!همون کار که باهام کردی بسه!تو رو خدا،تو رو اون کسی که می پرستی بذار زندگیم رو بکنم!

«اینو گفتم و تلفن رو قطع کردم که دوباره زنگ زد!این دفعه وقتی گوشی رو برداشتم فریاد زدم و گفتم»

-برو گم شو دیگه !به خدا ازت شکایت می کنکم پدرت رو دربیارن!حیوون!من شوهر دارم!

-گوش کن افسانه!می دونی اگه شب دوسه بار تلفن بزنم خونه تون و قطع کنم چی می شه!بلافاصله شوهرت شک می کنه!اون وقت وامصیبتا!

«کثافت بعدش زد زیر خنده!»

-اخه چرا می خوای اینکارو بکنی؟!برای تو که دختر قحط نیست!چرا می خوای زندگی منو از هم بپاشی؟!ظلمی که در حقم کردی کافی نبود؟!

-به خدا این دفعه می خوام ازت عذر خواهی کنم!می خوام حلالم کنی!

-باشه!باشه!من حلالت کردم1اصلاً م ازت ناراحت نیستم!فقط دست از سرم بردار!

-باید یه جا ببینمت!یه چیزایی هست که باید بهت بگم!

«صداش خیلی عجیب شده بود!گرفته و شل!»

-سهیل تو رو خدا این کارو نکن!

-فقط پنج دقیقه1هرجا که تو خواستی!

-نه!نه! من شوهر دارم کثافت!

-قطع نکن!

-برو گمشو!

«تلفن رو قطع کردم!داشتم سکته می کردم!نمی دونستم چیکار کنم!یه ان اومد تو فکرم که زنگ بزنم به پدرم اما گفتم نه!خطرناکه!عاقبت خوبی نداره!

دوئیدم تو اشپزخونه و یه ارمبخش خوردم.خدا می دونه چه حالی داشتم!چشمم همه ش به تلفن بود . گوشم به زنگش!دستگاه تلفن برام شده بود مثل هیولا!وقتی نگاهش می کردم بدنم از وحشت می لرزید!

چند دقیقه گذشت و خبری نشد!یعنی دیگه زنگ نزد!نیم ساعت دیگه رو هم با وحشت و ترس گذروندم!بازم خبری نشد!با خودم گفتم حتماً وقتی اینطوری باهاش حرف زدم ترسیده و شایدم ناامید شده!شایدم دلش سوخته و دست از سرم برداشته!

یه ساعت دیگه م گذشت و تلفن زنگ نزد!کمی اروم شده بودم و خیالم راحت که یه مرتبه زنگ در رو زدن!مثل چی از جام پریدم!یعنی کی می تونست باشه؟!نکنه اومده باشه دم در؟!

یواش از پنجره بیرون رو نگاه کردم!یه مرد حدود پنجاه ساله بود.رفتم ایفون رو جواب دادم!»

-بعله؟!

-اژانس هستم خانم.یه بسته براتون اوردم!

-بسته ؟!از کی؟!

-نمی دونم والا!

«یه کمی فکر کردم و بعد گفتم»

-صبر کنین الان می ام.

«تند روپوش و روسری م رو برداشتم و رفتم پایین و لای در رو باز کردم.یه بسته ی کوچیک بود.راننده هه از لای در داد بهم و خداحافظی کرد و رفت!تند اودم بالا و سریع بازش کردم!یه نوار بود!یه نوار ویدئو!داشتم این ور و اون ورش رو نگاه می کردم که تلفن زنگ زد!مغزم داشت منفجر می شد!گوشی رو برداشتم و تا خواستم چیزی بگم که گفت»

-فیلم قشنگی یه!نگاش کن !تنهایی!

«بعد قطع کرد!مثل برق رفتم و ویدئو و تلویزیون رو روشن کردم و نوار رو گذاشتم!وای خدا جون!

(سکوت)

-اروم باش!اروم باش!

(صدای گریه)

-برام دیگه همه چی تموم شده بود!بی شرف حرومزاده نمی دونم چه طوری ازم فیلمبرداری کرده بود!یعنی نمی دونم که معلومه دیگه!

وقتی بیهوش اونجا رو کاناپه افتاده بودم و هیچی تنم نبود،ازم فیلمبرداری کرده بود!جای هیچ انکاریم نبود!انقدر فیلم واضح بود که هیچ جوری نمی شد زد زیرش!

نشستم به گریه کردن که تلفن زنگ زد!همونجور گریه کنون تلفن رو برداشتم»

-حالا دیدی اگه می خواستم اذیتت کنم برام چه اسون بود؟!

-تو رو خدا سهیل!جون همون مادرت که دوستش داری!جون...

-چرا گریه می کنی؟!منکه کاری باهات ندارم!

-تو نمی فهمی داری چیکار می کنی!من نابود می شم!زندگیم از هم می پاشه!

-من فقط می خوام ده دقیقه ببینمت!همین!بعدش اصل نوارم بهت می دم!

-منو ببینی برای چی؟

-هیچی!فقط ازت عذرخواهی کنم!دلمم برات تنگ شده!می خوام ببینم چه شکلی شدی!

-تو رو خدا این کارو نکن!تو رو قران این کارو نکن!من بعد از اون جریان خیلی سختی کشیدم سهیل!ابروم رفت!دیگه نذار بیشتر از این بدبخت بشم!اگه شوهرم بفهمه با یه مرد غریبه رفتم بیرون حتماً منو می کشه!

-از کجا بفهمه؟!ده دقیقه بیرون رفتن که چیزی نیس!

-من می دونم که همین ده دقیقه نیست!

-به جون خودت فقط همینه!

«یه خرده ساکت شدم و فقط گریه کردم!گریه و فکر!فکر برای گرفتن تصمیم!»

-افسانه!

-چیه؟!

-بیا به این ادرس که بهت می دم! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-تو گفتی که یه جا بیرون همدیگه رو ببینیم!

-بیرون که بدتره!ممکنه یه اشنایی چیزی ببیندمون!

«بازم ساکت شدم که گفت»

-یادداشت کن!

«ادرس رو گفت.یه جا طرف خیابون جمهوری بود!»

-من می ام همون دم در!تو خونه نمی ام!بهت گفته باشم!

-نترس!من چیزی ازت نمی خوام که لازم باشه بیای تو خونه!

-پس چی می خوای اخه؟!

-هیچی بابا!یه خرده دستم تنگه!اگه داری یه مقدار پول برام بیار!

«تازه فهمیدم جریان چیه!داشت ازم اخاذی می کرد!»

-پول؟!

-اره!تو یه معامله ضرر کردم الان احتیاج به پول دارم!

-داری ازم حق السکوت می گیری؟!

-این حرفا چیه؟!تو بالاخره یه روزی دوست من بودی!حالا یه کمکی به دوستت بکن!

-دوست؟!تو از صد تا دشمنم بدتری!

-باز شروع نکن!

-وضع مالی ما خوب نیست!

-خونه تون که جای خوبیه!

-با قرض و قوله و وام خریدیم!شوهرم از صبح تا شب کار می کنه و زحمت می کشه!مثل تو نیس که نون حروم بخوره!

-فعلاً سیصد تومن برام جور کن!

-سیصد تومن ؟!سیصد هزار تومن؟!

-گوش کن افسانه!ارزش این فیلم بیشتر از ایناس!خیلی ا حاضرن بیشتر از این پول بدن و بلیت تماشای این فیلم رو بخرن!برای تو که خیلی خیلی بیشتر ارزش داره!می فهمی چی میگم؟!فردا صبح ساعت ده منتظرتم!دیر نکنی که یه اژانس دیگه ممکنه همین فیلم رو شب بیاره برای شوهرت!

«تا اومدم حرف بزنم که تلفن رو قطع کرد!دوباره نشستم به گریه کردن!خدایا چه غلطی بکنم!خدایا منکه الان سر خونه و زندگی م هستم و به شوهرم وفادار!چرا باید اینطوری بشه؟!درسته که چند سال پیش یه اشتباهی کردم اما نمی فهمیدم و بزرگ تر درست و حسابیم نداشتم!خدایا چیکار کنم؟!»

(سکوت)

«اون روز تا رضا بیاد،ده بار گریه کردم!انقدر فکر کردم که کغزم داشت می ترکید!اما جز رفتن چاره ای نداشتم!

بالاخره ،فردا صبحش یه مقدار پول که تو خونه داشتم برداشتم و با یه زنجیر طلا و از خونه رفتم بیرون و یه تاکسی گرفتم و رفتم به همون ادرسی که داده بود!

تو راه فقط دعا می کردم که یه جوری بشه این پولا رو با زنجیر بهش بدم و فیلم رو بگیرم و بیام اما از کجا معلوم که یه کپی بهم نده و دوباره ازم پول نخواد؟!

نمی دونستم چیکار باید بکنم!به خدا همه ش ارزوی مرگ می کردم!هرچقدر که به اون ادرس نزدیک تر می شدیم انگار یکی گلوم رو گرفته بود و بیشتر فشار می داد!داشتم دیگه خفه می شدم!

بالاخره رسیدم.یه کوچه ی فرعی بود،پایین تر از سه راه جمهوری بود.از تاکسی پیاده شدم و دنبال پلاکش گشتم.یه خونه اجری رو پیدا کردم.خیلی قدیمی!زنگ طبقه ی اخرش رو زدم که یه خرده بعد خودش جواب داد!»

-کیه؟!

-منم!

-بیا بالا!

-نه تو بیا پایین!

-در رو می زنم،خواستی بیا بالا،نخواستیم برو!

«در رو باز کردم و سرم رو انداختم پایین و تند رفتم بالا!مخصوصاًمی خواستم کسی صورتم رو نبینه،هرچند که یه عینک بزرگ زده بودم و روسری روهم تا اونجا که می شد کشیده بودم تو صورتم!

تند رفتم بالا.چه راه پله هایی؟!درب و داغون!معلوم بود که وضع مالی ش خیلی خرابه که اومده اینجا رو اجاره کرده!

وقتی رسیدم طبقه ی اخر،دیدم در رو باز گذاشته.همونجا ایستادم و اروم صداش کردم که اومد جلو در!مات شدم بهش!داغون شده بود!موهای جلو سرش کمی ریخته بود و بغل پیشونی شم سفید!لاغر لاغر!فهمیدم چی شده!معتاد شده بود!انگار ته دلم قند اب کردن!به سزای عملش رسیده بود کثافت!»

-بیا تو!

-نه!همینجا خوبه!

-قدیما هر چی می گفتم گوش می کردی!

-فکر می کردم ادمی!

-هیچی بهت نمی گم،دور ور ندار!

-توام فکر نکن یه نوار دست ته می تونی هر غلطی بکنی!بالاتر از سیاهی رنگی نیست!اخرش اینه که خوم رو بکشم!توام برو نوار رو به هرکی می خوای نشون بده!اما قبل از اینکه خودمو بکشم،کاری می کنم که توام بیفتی زندان!

«یه مرتبه نرم شد و گفت»

-به جون مادرم کاری باهات ندارم!فقط اینجا درست نیس با هم حرف بزنیم!اصلاً بیا تو و بذار در وا باشه!خوبه!

«اروم رفتم تو و در رو باز گذاشتم.یه اپارتمان که چه عرض کنم،دو تا اتاق بود با یه سوراخ مثل اشپزخونه و یه در بسته که احتمالاً دستشویی و حموم و این چیزا بود!کف شم موزائیک بود و یه میز با چهار تا صندلی و یه یخچال کهنه ی کوچیک!»

-بیا بشین!

«رفتم یه صندلی رو کشیدم نزدیک در و نشستم که گفت»

-یاد قدیم به خیر!چه روزایی بود؟! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-گند و مزخرف!مثل خودت!معتاد شدی؟!

«نگاهم کرد و یه سیگار دراورد و روشن کرد.یه سیگار ایرانی بود!»

-کارت به کجاها کشیده!این سزای ادم نامرده!الانم داری همون نامردیا رو می کنی!

-پول اوردی؟

-اره اما از کجا معلوم که از رو نوار چند تا دیگه م کپی نکرده باشی؟!

-توام فکر کردی من مادرزاد حق السکوت بگیرم؟!

-تو مادرزاد خیلی کاره هستی!

«یه پک به سیگارش زد و نگاهم کرد و گفت»

-کو پول؟

-نوارا کجاس؟

-همه ش یه دونه هس!

-از کجا معلوم؟!

-می خوای به چی برات قسم بخورم؟

-بهت اعتماد ندارم!

-دیگه مشکل خودته!بده من پول رو!

«مجبوری از تو کیفم پولا رو دراوردم و انداختم رو میز که یه نگاهی بهش کرد و گفت»

-بقیه ش؟!

«زنجیر طلا رو هم دراوردم و انداختم رو میز و گفتم»

-بگیر حرومت باشه!

-اینا که سیصد تومن نمی شه!

ندارم!نمی فهمی؟!

-به من مربوط نیس!

-ارث بابات رو که نمی خوای !نوارا رو بده!

-گفتم کمه!

-همینی که هست!بیشتر ندارم!اینارو هم اگه شوهرم بفهمه فاتحه م خونده س!

«یه نگاهی بهم کرد و پول و زنجیر رو برداشت و یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت»

-دیگه دوستم نداری؟

-می خوام سر به تنت نباشه!نوارا رو بده وگرنه جیغ می کشم ا!

-بکش! بعدش فکر می کنی چی میشه؟!من اب از سرم گذشته!چه اینجا چه زندان!حداقل اونجا بهمون یه غذای حسابی می دن!

-خیلی بیچاره شدی نه؟!نوارا رو بده!

«بلند شد رفت تو اون اتاق و یه خرده بعد با یه نوار برگشت و گذاشتش رو میز!»

-از کجا معلوم همین یه نواره؟!

-به جون خودت همینه!

-به جون خودت!اصلاً معلوم نیست همین یکیم باشه!

-خب برو بذارش تو ویدئو ببین!

-کجاس؟!

-تو اتاق!برو ببین که مطمئن بشی!

«بلند شدم و رفتم طرف اتاق.از همون بیرون نگاه کردم.چیزی معلوم نبود.دو قدمرفتم جلوتر تو چهارچوب در که دیدم این طرف اتاقم چیزی نیست!یه تختخواب بود و یه میز کوچولو که روش یه........ [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]تنگ اب بود و یه خربزه و یه چاقو که فرو رفته بود تو خربزه !تا برگشتم طرفش که دیدم در خونه رو بست و اومد طرفم !

- جلو نیا کثافت !

- بیخود ادای نجیبا رو در نیار!یادت رفته با هم چیکارا کردیم ؟!حالا برای من نجیب شدی؟!

«تا اومدم برم اون طرف میز که پرید جلو و هلم داد تو اتاق!همچین هل داد که وسط اتاق خوردم زمین !تا بلند شدم از پشت موهامو گرفت و پرتم کرد طرف تختخواب!زدم زیر گریه و گفتم »

- تو رو خدا سهیل !تو رو قران !تو رو هرکی می پرستی !من شوهر دارم !بازم برات پول می ارم !مگه پول نمی خوای؟!

- اونم برام می اری!تازه اولشه !

- سهیل!این کارو نکن !ببین سزای اون دفعه ت رو چه جوری پس دادی!من الان دیگه شوهر دارم !برای تو دختر قحط نیست !پولم که گفتم برات می ام !دیگه این کارو نکن !

- نترس ازت چیزی کم نمیشه !

- اگه این کارو با من بکنی،بعدش مطمئن باش خودمو می کشم !اون وقت چه نفعی برای تاو دارم !اینطوری می تونم برات پول بیام که بری با هر کس دیگه که خواستی اینکارو بکنی!چه فرقی برای تو میکنه ؟!

- تو یه چیز دیگه ای !

- سهیل جون مادرت !تو رو علی قسم !نه سهیل !نه !

«مثل حیوون شده بود و هیچی نمی فهمید !خیلیم زورش زیاد بود و حریفش نمی شدم !نمیتونستم جیغ بکشم و کمک بخوام چون بعدش همه چی برام تموم می شد !»

(سکوت)

«یه مرتبه نمی دونم چرا دست از تقلا برداشتم !یه دفعه یه احساس ارامش کردم !دراز کشیدم رو تخت !اونم یه خنده ای کرد و اومد رو تخت !اروم دستم رفت طرف میز و چاقو رو از تو خربزه در اوردم !اصلا نفهمید !حواسش نبود !یه لحظه به خودم گفتم خدا جون منو ببخش!دارم از ناموسم دفاع میکنم !از ناموس شوهرم !

زیر چشمی یه نگاه به چاقو کردم !از این چاقو های میوه خوری کوچیک بود !اومدم بزنم به بازوش که متوجه شد و خودشو کشید عقب که رفت تو گردنش و یه فریاد زد و خون از گردنش پاشید بیرون !از رو تخت هلش دادم پایین و بلند شدم !دستش رو گرفته بود رو گردنش و هی دور خودش می پیچید !حال اون موقعم خیلی برام عجیب بود !خیلی خونسرد ایستاده بودم و نگاهش میکردم !همونجور که گردنش رو گرفته بود و رو زمین این ور و اون ور میغلتید ،با یه صدای بد که خر خر می کرد می گفت که تلفن بزنم به اورژانس!منم خیلی خونسرد بهش گفتم نوارا کجاست ؟!بی شرف تو اون حالم نمی خواست بگه !خواستم در رو روش ببنئم که مجبور شد بگه !تو همون میز کوچولوئه بود !با چشم بهش اشاره کرد!مشوش رو کشیدم بیرون !حرومزاده شیش تا نوار اونجا داشت !برشون داشتم و بهش گفتم »

- دیگه چی؟!بازم هست یا نه ؟!راست بگو وگرنه ولت میکنم که بمیری!

«با همون صدای خر خر التماس کنون گفت که هموناس فقط!خودمم حدس میزدم که فقط همونا باشه !

رفتم سر تلفن که متوجه شدم چاقو هنوز دستمه !زود از تو کیفم دستمال در اوردم و چاقو رو گذاشتم لاش و گذاشتم تو کیف !یه مقدار از لباس و گردن و صورتمم خونی شده بود !رفتم تو اشپزخونه و شستم و پولا و زنجیر رو از رو میز برداشتم و بعدش تلفن زدم به اورژانس و گفتم اینجا یکی خودکشی کرده و داره ازش خون می ره !پرسیدن تو کی هستی ؟!گفتم یه دوست که میخوام کمکش کنم اما نمیخوام تو دردسر بیفتم !زود ادرس رو دادم و برای اخرین بار نگاهش کردم !واقعا داشت تو خون خودش پر پر می زد !

تند از خونه اومدم بیرون و سر کوچه یه تاکسی گرفتم و نزدیک خونه پیاده شدم و بقیه راه رو پیاده رفتم !تا رسیدم خونه و لباسامو در اوردم و گذاشتم تو یه کیسه زباله و یه لباس دیگه پوشیدم و اومدم بیرون و رفتم دو سه تا کوچه پایین تر و کیسه زباله رو انداختم قاطی بقیه کیسه ها که یه جا سر یه کوچه گذاشته بودن . بعدش برگشتم خونه و رفتم حمام !

نیم ساعت بعد اومدم بیرون و رفتم سر نوار!سه تاش مال خودم بود و سه تا دیگه شم مال یه دختر دیگه که از مال من بدتر بود !روشم یه شماره تلفن نوشته بود و یه اسم !مرجان!حتما از اونم حق السکوت می گرفت !نوارا رو شیکوندم و بعدش سوزوندم شون !اینطوری خیالم راحت شد !انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده بود !

زود یاد چاقو افتادم !اونم از تو کیفم در اوردم و از پنجره پرت کردم بیرون !

(سکوت)

- افسانه!

(سکوت)

- افسانه؟!

- هان !

- حالت خوبه ؟!

- اره [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- بعدش چی شد ؟

- اون شب حالم خیلی بد بود !خیلی!به رضا گفتم مریضم !یه قرص خوردم و رفتم خوابیدم . تازه متوجه شده بودم که چیکار کردم !همه صحنه ها جلو چشمم بود !صبحش که رضا رفت دیگه نتونستم طاقت بیارم . عذاب وجدان ولم نمی کرد !هرچی قرص تو خونه داشتم خوردم و رفتم یه نامه نوشتم که هیچ کس مسئول مردنم نیست و به خاطر مسائلی که به شوهرم مربوط نمیشه خودکشی کردم !

شبش چشم باز کردم و دیدم تو بیمارستانم و رضا گیج و منگ بالا سرم نشسته !متاسفانه اون روز یه چیزی تو خونه جا گذاشته بوده و وقتی برگشته دیده من بی حال افتادم رو تخت ،نامه رو که خونده و بلافاصله منو رسونده بیمارستان !

در تمام مدت زندگی م با رضا فقط همون موقع بود که ازش بدم بومد!یعنی بدم نیومد !از دستش عصبانی شدم !کاشکی نجاتم نمی داد!

(سکوت)

- خب؟!

- فرداش که بهتر شدم و اجازه مرخصی بهم دادن اوار سوال بود که رو سرم خراب می شد !از یه طرف رضا و از یه طرف پدرم !اما من هیچ جوابی نداشتم که بهشون بدم !فقط همون که دکترا بهش اشاره کرده بودن به دادم رسید !افسردی روحی !هرچند که فایده نداشت !فرداش اومدن سراغم از اگاهی !

چیزی دستشون نبود !رفتن و برگشتنم به خونه سهیل رو هیچکس ندیده بود !فقط همون دختره بهشون گفته بود که سهیل با من تماس داشته و قرار بوده همدیگه رو ببینیم !می تونستم بزنم زیر همه چی اما تا اومدن همه چیز رو اعتراف کردم !

سهیل مرده بود !وقتی اورژانس می رسه دیگه دیر شده بوده !اون دخترم خواهرش بود که اونم معتاد کرده بود !

(سکوت)

- چرا اعتراف کردی؟!

- نباید می کردم ؟!

- منورم این نیست !منظورم اینه که انگیزه ت از اعتراف چی بوده؟!

- ارامش وجدان!اگه اعتراف نمی کردم بعدش دوباره دست به خودکشی می زدم!من نمیخواستم بکشمش!فقط میخواستم از خودم دفاع کنم !خودش یه مرتبه یه حرکت بی موقع کرد و چاقو رفت تو گردنش!دیگه نمیتونستم تحمل کنم !عذاب وجدان راحتم نمیذاشت !برامم فرقی نمیکرد !چه اونا می کشتنم چه خودم خودکشی میکردم !بالا تر از سیاهی که رنگی نیس!

(سکوت)

- اروم باش !دیگه تموم شده!توام زیاد مقصر نبودی!

- داری دلداری م می دی؟!من ادم کشتم !

- کشتن با کشتن فرق می کنه !

- چه فرقی داره؟

- همه نوارا رو سوزوندی؟!

- اونم دیگه فرق نمی کنه !

- چرا این یکی خیلی فرق میکنه !کاشکی یکیش رو نگه می داشتی !

(سکوت)

- نگه داشتم !یکی مال خودم ،یکی مال اون دختره !

- راست میگی؟ کجاست ؟!

- فقط خود نواره!جلدش رو شیکوندم و نوار رو از توش در اوردنم !

- کجاست الان؟!

- خونه مون . تو انبارمون!یه جا پشت یه لوله فاضلاب. تو یه کیسه نایلونه.

- این ممکنه خیلی بهت کمک کنه !

- کمک که نمیکنه هیچی یه جرمم می اد رو پرونده م !

- نه ! نه !این ثابت میکنه که اون میخواسته ازت حق السکوت بگیره !این خیلی مهمه !

- راست میگی؟!

- اره ! اره !

- نمیدونم والا!

- شوهرت چی شد؟!

- هیچی!

- یعنی چی هیچی؟!

- طلاقم داد!یعنی حقم داشت!

- پدرت؟!

- خیلی وقته ندیدمش!

- یعنی اصلا نیومده بهت سر بزنه ؟

- اصلا نمیخواد اسمم رو بشنوه !مطرود شدم !

(سکوت)

- -الا میخوای چیکار برام بکنی؟

- باید حسابی رو پرونده ش فکر کنم !دادگاهت نزدیکه !توکل به خدا کن !

- فکر نمیکردم یه ادم به این شلیا بمیره !

- بدشانسی اوردی !ضربه چاقو درست به رگش خورده و پاره ش کرده !

- واقعا می شه کاری کرد؟

- خدا میدونه!شاید!

- هر چند برام دیگه فرقی نداره!من زندگی رو باختم !از هیجده سالگی!شایدم زودتر!همون موقع که با اولین پسر رفتم بیرون و خواستم سرکیسش کنم !حیف!

- خودتو ناراحت نکن !بذار ببینم چی میشه !

- بازم می ای اینجا؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- حتما!حالا خیلی با هم کار داریم!نترس!تنهات نمیذارم !امیدوار باش!به لطف خدا امیدوار باش!

- میدونی خیلی دوستت دارم ترانه؟!بهت خیلی عادت کردم !

- منم همینطور!

- این نوارا رو نگه دار یادگاری!

- حتما!راستی گفتی اون نوارا تو انباری خونه تونه؟!خونه رضا دیگه؟!

- اره ،پشت لوله کلفت که مال توالت طبقه اوله !دست کنی،پیدا میشه !

- باید اول اجازه بگیرم !

- تو از پدرم و رضا خبری نداری؟

- نه!ولی باید حتما یه سر بهشون بزنم .

- اگه دیدی شون از قول م بهشون بگو خیلی دوست شون دارم !بهشون بگو من تو سن خیلی پایین یه اشتباهی کردم !اما دیگه بعدش پاک بودم .مخصوصا به رضا بگو !

- باشه!حتمال میگم !

- دیگه خاموشش کن!شنوندگان محترم نوار به پایان رسید و زندگی منم همینطور !دیدار به قیامت !

(صدای کلید ضبط صوت)

یادمه اون روز بعد ازاینکه اخرین جمله رو گفت شروع کرد به گریه کردن!یعنی اولش خندید و بعد زد زیر گریه!بغلم کرده بود و گریه می کرد!منم که لم خیلی گرفته بود،شروع کردم به گریه کردن!

شاید حدود ده دقیقه دوتایی با هم گریه کردم!بعدش ازش خداحافظی کردم و از زندان اومدم بیرون.

تو راه یه لحظه به زندگی افسانه فکر می کردم و یه لحظه به زندگی خودم.به زندگی ای که به دست دو نفر به گند کشیده شده بود،اونم چه دو نفری!دو نفری که عزیزترین کسانم بودن!خواهرم،شوهرم!

عزیزترین!برن بمیرن!می خوام سر به تن هیچکدوم شون نباشه دیگه!ازشون متنفر بودم!دلم می خواست هردوشون رو بکشم!

راستی باید باهاشون چیکار می کردم؟!چیکار می تونستم بکنم؟!با اون خواهر بی ابرو!اخه چطور دلت اومد اینکارو بکنی؟! حالا بهروز یه مرده!یه مرد کثیف بی غیرت!تو چی؟!تو که خواهرم بودی؟!تو که مثل چشام بهت اعتماد دشتم.با تو باید چیکار کنم؟!اون کثافت رو میدونم چه جوری ازش انتقام بگیرم اما تو رو چیکار کنم؟!حیف که پای مادرم میونه وگرنه می دونستم چیکارت کنم کثاف هرجایی!

حوصله نداشتم سوار تاکسی بشم.همینجوری پیاده راه می رفتم و فکر می کردم! هر لحظه صحنه های کثیف می اومد جلو چشمم!صحنه هایی که خواهرم رو با شوهرم می دیدم!هرچی سعی می کردم نمی تونستم از تو ذهنم بیرون شون کنم!صحنه هایی نفرت انگیز!اونقدر نفرت انگیز که حاضر بودم تو اون لحظه هر دوشون رو بکشم!همون موقع بود که حال فسانه رو درک کردم!زمان که سهیل مثل حیوون بهش حمله کرده بود و اونم خیلی خونسرد با چاقو زده بودش!می تونستم احساسش رو درک کنم!دفاع از شرفش!دفاع از زندگیش!زندگی ای که یه بار به خاطر یه ادم حرومزاده به هم ریخته بود و می خواست برای بار دومم تکرار بشه!حسی که الان خودمم داشتم!

نمی دونم چقدر راه رفتم.پاهام درد گرفته بود!شاید نصف راه رو پیاد اومده بودم!احساس خستگی شدید می کردم!خستگی ده سال!ده سال زندگی ای که قرره برا دخترمم تکرار بشه؟!چیکار باید بکنم که اینطوری نشه؟!ما زنها چیکار باید بکنیم که اینطوری نشه؟!اما مگه همین خود ماها نیستیم که این بلا رو سر همدیگه می اریم؟!اگه خواهر من خودو مفت م مجانی نمنداخت تو بغل شوهرم،ایا این اتفاق می افتاد؟!مت و مجانی!شایدم مفت و مجان نه!اصلاً چرا باید این ارو بکنه؟!یعن چیزی ازش گرفته؟!یعن به خاطر پول بوده؟نکنه تهدیدش کرده باشه؟! نکنه مثلاً یه بار که با هم تنها بودن یه اتفاقی افتاده باشه و بهروزم از اون داره سوء استفاده می کنه؟1 مثل سهل!تینام مجبور شده به این رابطه ادامه بده!چطوری م تونم بفهمم؟!چرا نیومده به من بگه؟!ولی اگه می اومد به من می گتایا فرقی می کرد؟!اره!رق می کرد!حداقل وجدانش راحت می شد!اگه من به جای اون بودم همین کارو میکردم!شایدم خودمو می کشتم!بالاخره اولش یه چیزی بوده که به اینجاها کشیده چرا اصلا اجازه داده که چیزی به وجود بیاید؟! حتی به چیز خیلی خیلی کوچیک! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]خدایا چقدر خسته ام احساس میکنم پیر شدم پیر و بی مصرف!اما نه من پیر و بی مصرف نیستم!من هنوز هستم!جوون و با مصرف! من پایه ی این زندگی بودم !هنوزم هستم !باید باشم !حداقل به خاطر دخترم!وای که تو چه چقدر لجن و کثافتی بهروز !

یه مرتبه صدای ترمز یه ماشین رو شنیدم ! برگشتم این طرفم رو نگاه کردم! وای! درست تو ده سانتیمتریم یه ماشین زده بود رو ترمز!راننده ش که یه خانم بود،مات داشت به من نگاه میکرد!دو سه تا ماشین دیگه م پشتش ایستاده بودن!یه مرتبه دست و پام رو گم کردم!اصلاًنمی تونستم حرکت کنم!حتی نمی تونستم حرف بزنم!در ماشین رو باز کرد و اومد بیرون و با فریاد گفت»

-حواست کجاس؟!اگه زده بودم بهت که مرده بودی!

«بازم نگهش کردم که گفت»

-حالا خودت به درک!منو بیچاره می کردی!احمق بیشعور!

«تو همین موقع یه اقا از ماشین پشتی پیاده شد و گفت»

-خانم مگه نمی بینی حالت طبیعی نداره؟!

-به درک که نداره!کسی که اینطوریه،می شینه نو خونه ش!

-برای شما پیش نمی اد که اینطوری بشین؟!

-به شما مربوط نیس!

«دوباره داد زد و گفت»

-برو کنار دیگه!

«اروم برگشتم عقب که گاز داد و رفت!همه شون رفتن!با یه نگاه به من!بعضیاشونم یه سری تکون دادن و اینجوری ابراز تاسف می کردن!

اگه اون زنه م مثل من حواسش پرت بود چی؟!اگه اونم مثل من یه مشکل تو زندگیش داشت چی می شد؟!الان حتماً یا مرده بودم و یا تو بیمارستان با دست و پای شکسته افتاده بودم!اون وقت اون کثافتا با دل راحت کارشون رو می کردن و بعدش حتماً با یه دسته گل می اومدن به عیادتم!

نه!نباید اینطوری بشه!باید مواظب خودم باشم!حداقل به خاطر دخترم!ای زندگی تنها مال من نیست!من دیگه مال خودم نیستم!باید سالم باشم!دخترم به من احتیاج دره!مگه چند ساشه!زوده که یتیم بشه!زوده بی مادر بشه!تا حالا خیلی براش زحمت کشیدم تا به این سن و سال رسیده!از این به بعد تازه بیشتر به من احتیاج داره!من برای اون مادر خوبی بودم!بعدم خواهم بود!اما برای شوهرمم زن خوبی بودم؟!اره؟!بودم!پس چرا این کارو کرد؟!شایدم نبودم!اگه بودم که یکی دیگه رو به من ترجیح نمی داد!اما نه!ایا تمام مردایی که این کارو می کنن،زنای بدی دارن؟!نه!اونایی که اینکارو میکنن ذات شون دله س!بیمارن!عقده دارن!

جلو یه تاکسی رو گرفتم و سوار شدم.انقدر ذهنم خسته بود که از کار افتاد!شایدم خودم از کار انداختمش!اینجوری اگه بخواد کار بکنه که دیوانه می شم!همین الان شم روای شدم!

به راننده ادرس خونه رو دادم! »

****************

«نوار هشتمم تموم شد!یه زندگی تو چند ساعت رو نوار1

ساعت چند بود؟!

بلند شدم و چراغا رو روشن کردم!ساعت حدود هشت بود!چطور انقدر زود گذشت!چرا سوگل برنگشته!اصلاً حواسم نبود!دیشب بهم گفته بود که از راه مدرسه می ره خونه دوستش.جشن تولدش بود!قبلاً براش یه کادو خریده بودم که با خودش ببره!

جشن تولد!چه چیز مسخره ای!دم سالروز بدبختیش رو جشن بگیره!

یادم افتاد که امشب شب تول خودمه!

یه مرتبه انقدر عصبانی دم که ضبط صوت رو از رو میز پرت کردم پایین و یه جیغ کشیدم!اینطوری کمی از فشارهای درونم رو تخلیه کردم!

امشب تولدمه!همیشه از صبحش اون کثاف بهم تبریک می گفت و عصرش ساعت شیش می اومد خونه و برام یه کادو می گرفت!یه کادو و یه کیک!تو راه پله ها شمع هاشو روشن می کرد و اینطوری سورپرایز می دم هرچند که می دونستم هر سال اینکار رو می کنه اما هربارشم لذت می برم!

ساعت چنده؟!

کمی از هشت گذشته بود و هنوز برنگشته خونه!حتماًبا اون خواهر هرزه م سرش گرمه!

یه مرتب یه فکر اومد تو سرم!زود بلند شدم و شماره خونه ی مامانم اینا رو گرفتم.می دونستم معمولاً این وقت شب مامانم می ره خونه ی همسایه ی روبرویی و تا ساعت نه و نه و نیم اونجا می مونه.همسایه شون یه زن تنهاس .مثل مامانم.همیشه م تینا خونه می مونه و یه شامی چیزی درست می کنه!

تلفن انقدر زنگ زد تا قطع شد!دیگه مطمئن شدم!حتی برای ظاهرسازیم که شده انقدر به خودش زحمت نداده که تولدم یادش باشه!کثافتا!کثافتا!

دخترم چی؟!اون دیگه چرا یادش رفته؟!اونکه همیشه از یه هفته قبل یاد بود و با اینکه مثلاً نمی خواست به روی من بیاره،با خنده هاش نشون می داد که تولدم یادشه!

این خیلی بده که ادم با داشتن خونواده،یه همچین شبی تنها بمونه!تنها با یه دنیا غم و درد!

رفتم تو اشپزخونه.بهتر بود سرم رو گرم کنم!شروع کردم و ظرفهای دیشب رو شستن!وسطاش یه مرتبه گریه م گرفت!یه گریه ی تلخ!دلم می خواست بشینم و فقط گریه کنم!

تند ظرفا رو شستم و رفتم نشستم.شام هیچی نداشتیم!یعنی همیشه یه همچین شبی با بهروز شام می رفتیم بیرون!طبق عادت هیچی درست نکردم!چقدر احمقم من!

نکنه واقعاً پوچ و بی مصر شده باشم؟!راستی اینایی که خودکشی می کنن به کجا می رسن که یه همچین کاری انجاام می دن؟!شاید به همیجایی که من الان رسیدم!چند تا قرص باید خورد که دیگه نشه ادمو نجات داد؟!

نه!نه!نه!من پوچ و بی مصرف نیستم!

رفتم از تو کیفم شماره ی فرنوش رو دراوردم!الان شاید وقتشه که بهش تلفن کنم!وقت انتقام!تو یه همچین شبی!

واقعاً می تونم؟!

تو ذهنم صحنه ها رو مجسم کردم!دوتایی تو خونه ی فرنوش!تک و تنها!بعد دوتایی...!

نه خدایا!نه!من اینکاره نیستم!

شماره رو پاره کردم و ریختم تو سطل اشغال! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]من یه بازنده م!ضعیف و بازنده!

چند تا قرص باید خور؟!سی تا؟!چهل تا؟!

چند تا قرص خواب و ارام بخ داشتم؟!فقط ده تا!باید یه سر برم بیرون!داروخانه نزدیک مونه!

شاید پنجاه شصت تا لازم باشه!

بی اختیار رفتم طرف کمد لباسام که تلفن زنگ زد!رفتم طرفش!حتماً سوگله!نکنه خدای نکرده براش اتفاقی افتاده باشه؟!چه مادر بی فکریم من!»

-الو؟!

-مامان؟!سلام!

-سلام مامان جون!کجایی؟!

-خونه دوستم!

-نمی ای؟1خیلی دیر شده ها!

-چه جوری بیام؟!

-نمی رسوننت؟!

-ماشین ندارن که!

-خب!خب!ادرس بده الان با یه اژانس می ام!

-پس زود باش مامان جون!

«ادرس دوستش رو گرفتم.یه جا تو ولنجک بود.تند زنگ زدم به یه اژانس و لباسامو عوض کردم!ده دقیقه بعد رسید.خواستم یه نامه برای بهروز بذارم که وقتی اومد دلش شور نزنه!بازم از حماقت خودم عصبانی شدم!اون خیلی وقت بود که دیگه دلش برای من شور نمی زد!

از خونه اومدم بیرون و سوار اژانس شدم!خیابونا خلوت بود و نیم ساعت بعد رسیدیم.به اژانس گفتم که منتظر باشه.

ادرس رو نگاه کردم.یه ساختمون نوساز بود.زنگ زدم که یه خرده بعد یه خانمی جواب داد.سلام کردم و گفتم که اومدم دنبال سوگل.گفت داریم کیک رو می بریم.خواستم که تو ماشین منتظر بشم اما ازم خواهش کرد که برم بالا!خودمم بدم نمی اومد برم بالا!حداقل دیدن کیک تولد یاداور خاطرات خودم بود!

با اسانسور رفتم بالا و زنگ اپارتمان رو زدم.هیچ سرو صدایی از تو اپارتمان نمی اومد!چه جشن تولد سوت و کوری!

یه مرتبه در باز شد!همه جا تاریک بود!ترسیدم!تا خواستم یه قدم برم عقب که دو تا دست از تو تاریکی دستامو گرفت و کشید تو!یه ان اومدم جیغ بکشم که چراغا روشن دن!

نمی دونم!نمی دونم!نمی دونم!

نمی دونم اگه شما جای من بودین تو اون لحظه چیکار می کردین!من فقط گریه کردم!

دست خودم نبود!چیکار می تونستم بکنم جز گریه؟!

نیم ساعت پیش داشتم می رفتم قرص بخم که شاید خودکشی کنم اما حالا!

جدا چیکار می تونستم بکنم جز گریه؟!

وقتی بهروز بغلم می کرد و تولدم رو بهم تبریک می گفت!

وقتی تینا بغلم می کرد و تولدم رو بهم تبریک می گفت!

وقتی مادرم بغلم می کرد و تولدم رو بهم تبریک می گفت!

وقتی سوگل تند تند صورتم رو ماچ می کرد و اطلاعات رو مثل برق بهم منتقل می کرد که خاله تینا و بابا چند وقته که زحمت کشیدن تا این مراسم رو تو این اپارتمان برگزار بشه و کاملاً سورپرایزم کنن!اپارتمانی که بهروز برام خریده بود!با سلیقه ی تینا و مادرم!

هدیه جشن تولدم!

واقعاً چیکار می تونستم بکنم جز گریه؟!

وقتی فهمیدم تمام اون چیزایی که در مورد شوهرم و خواهرم فکر کرده بودم اشتباه بوده!یه اشتباه احمقانه!

در تمام این مدت این دو نفر با همدیگه دنبال پیدا کردن و خریدن اپارتمان بون!

مادرم بهم می گفت که این دو تا چند وقته از کار و زندگی افتادن که اینجا رو پیدا کنن،چیکار می تونستم بکنم؟!

وقتی کیک تولدم رو اون وسط دیدم با شمع هایی که روش روشن شده؟!سی و پنج تا؟!

روی کیک نوته شده بود:

سی و پنج برابر بیشتر دوستت دارم

بهروز

چیکار می تونستم بکنم جز گریه؟!خاله م و دخترش و شوهرم بودن!عموم و زنشم بودن!خواهر و مادر بهروزم بودن!برادرشم بود!همه دوزم جمع شده بودن و دست می زدن و می خندیدن!همه ازم می خواستن که شمع ها رو فوت کنم اما من چیکار می تونستم بکنم جز گریه!

فقط دولا شدم و نشستم رو زمین و به درگاه خداوند بزرگ سجده کردم!از اینکه همون می خواستم که ده!از اینکه نذات از راه راست منحرف بشم!ممنون خدا جون!ممنونم که جلومو گرفتی و نذاشتی کار بدی انجام بدم!ممنون!

بلند شدم و به بهروز نگاه کردم!داشت گریه می کرد!رفتم جلوش و با دستام اشکهاشو پاک کردم و بهش گفتم خیلی دوستت دارم!»

****************************

«سر شام تینا و بهروز کارایی رو که کرده بودن برام تعریف می کردن و می خندیدن!جریان تلفن زدنها!بلوز خریدن!همون بلوزی که انقدر در موردش فکر کردم و همون موقع تن تیما بود!وقتی می گفتن که تو اژانس مسکن تینا خودشو جای من،زن بهروز جا زده!همه و همه رو می گفتن و می خندیدن!همون چیزایی که تا یه ساعت قبل داشت منو دیوونه می کرد و نزدیک بود به هزار راه بد بکشونه!

بهروز زمین کرج رو فروخته بود و یه وامم درخواست کرده بود.همونکه همکارش بهم گفت!خلاصه از هر جا تونسته بود و هر چقدر پول داشتیم جمع کرده بود و این اپارتمان رو خریده بود.یعنی اکثر پولش رو داده بود و قولنامه کرده بود و مونده بود محضر رفتن که گذاشته بود بعد از جشن تولدم!طفلک تینام خیلی زحمت کشیده بود ا تونسته بود این اپارتمان رو پیدا کنه!سعی کرده بود که مطابق سلیقه ی من باشه که بود!خیلیم بیشتر از اون چیزی بود که انتظار داشتم!

یاد اون روزایی افتادم که از خدا می خواستم فقط شوهرم رو به من برگردونه !چقدر به درگاهش التماس کردم که همه ی این چیزا دروغ باشه!و خداوند ارزوم رو براورده کرد!

دو هفته بعدش اسباب کشی کردیم و رفتیم!»

******************

در مورد افسانه م،بهترین کاری بود که کردم!تمام نوارا رو با حذف قسمتهایی که مربوط به پرونده ش نمی شد،کپی کردم و همراه با اون دو تا نوار که با اجازه ی شوهرش از تو انبار خونه شون پیدا کرده بودم برای دادگاه فرستادم.نتیجه گرفتم!

افسانه که منتظر حکم اعدام بود و امیدش از همه چی قطع شده بود به زندگی برگش!براش چند سال زندان تعیین شد.با شوهر و پدرشم حرف زدم.شوهرش واقعاً دوستش داشت ولی خیلی غمگین و ناراحت بود.شاید بعد از گشت چند سال وضع عوض می شد و افسانه می تونست دوباره برگرده سر خونه و زندگیش.

سه ماه بعدم خبردار شدم که رفته ملاقاتش!این خیلی معنی می تونست داشت باشه!حداقل اینو فهمیده بود که افسانه از شرف خودش و شوهرش دفاع کرده!

*************************

منم به زدگیم برگشتم!زندگی ای که فکر می کردم از دستم رفته!

حالا با عشق و دلخوشی کار می کنم،به دخترم می رسم،به خونه و زندگیم می رسم و به شوهرم!

شبا تا از یه ساعتی میگذره فقط چشمم به در و گوشم به صدای زنگه که کی بهروز برمی گرده خونه! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پـــــــــــايان رمان پس كوچه هاي سكوت [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×