رفتن به مطلب
Negarita

°• پس کوچه های سکوت (ماندانا معینی ) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]-باید ازش رضایت نامه بگیرین!

-می گیرم.ممنون.خب!برای این مشاوره چقدر باید خدمت تون تقدیم کنم؟

-هیچی!این در مقابل لطف امروز شما بود!یا همون سرنوشت محتوم به عقیده ی شما و اتفاق به نظر من!

-بازم ممنون!میدونین؟!وقتی یه خانم وکیل قشنگ و زیبا ادم رو راهنمایی می کنه خیلی راحت تر حرفاش مورد قبول واقع می شه!

-ممنون از تعریف تون.

-نه جدی می گم!

-پس جدی بازم ممنون.

-خب مورد بعدی چی می شه؟کی وقت دارین؟

-تقریباً رسیدیم!وقت برای مورد بعدی نیست!

-می تونم ازتون خواهش کنم که در مورد بعدی وکالتم رو قبول کنین؟

«نگاهش کردم!ایا واقعاً این یه اتفاق بود یا همان سرنوشت؟!داشتم به نسخه ای که افسانه برام نوشته بود عمل می کردم؟!به تجویز دختری که شاید تمام عمر کوتاهش رو خطا کرده بود؟!اما اگر وکالت فرنوش رو قبول میکردم که کار بدی نبود؟من یه کیل بودم و فرنوشم یه موکل!»

-دارین فکر می کنین!

-مطمئن نیستم که بتونم پرونده تون رو قبول کنم!یعنی چون کمی سرم شلوغه،ممکنه وقت نکنم!

«از تو جیبش یه کارت در اورد و گرفت طرف من و گفت»

-اگه وقتی پیدا کردین با من تماس بگیرین!باشه؟

«کارت رو ازش گرفتم و گفتم»

-لطفاً همین جا نگه دارین!

«کنار خیابون نگه داشت و گفت»

-مطمئن باشین که بعد از وکالتم،شما یه دوست خوبم پیدا می کنین!

-فقط یه دوست؟

-اگه اینطور بخواین!

«بازم نگاهش کردم و بعد از ماشین پیاده شدم.اونم با سر یه تعظیم کوتاه بهم کرد و رفت.ایستادم تا دور بشه و بعد کارتش رو گذاشتم تو کیفم و حرکت کردم.نزدیک خونه بودم.اروم راه می رفتم .دلم می خواست فکر کنم.هر چند که این همه سال فکر کرده بودم و اخرش وضعیتم این بود!شایدم این همه سال رو بدون فکر کردن گذرونده بودم؟!

ناخوداگاه تمام فکرم متوجه فرنوش شده بود!فرنوش!عجب اسمی!اسم پسرم می تونست باشه!اسم دخترم همینطور!از خودم چند سال کوچیکتر بود!این یعنی چی؟!یه هوای تازه؟!

پیچیدم تو یه خیابون دیگه.یه خیابون تازه!یه زندگی تازه!یعنی تازه که نه1از این خیابون سالها گذشته بودم اما امروز برام تازه بود!زندگی رو هم سالها گذرونده بودم اما چرا الان به نظرم تازه می اومد؟!به خاطر اشنایی با فرنوش؟!لعنت به تو بهروز!چرا این کارو کردی؟!چرا کاری کردی که برخلاف میلم اینکارو بکنم؟!کاشکی الان برام خبر بیارن که تصادف کردی و مردی!اون وقت دیگه خیالم راحت می شه و من می مونم و سوگل.می شینم و بزرگ شدن سوگل رو تماشا می کنم!بعدشم دیگه می دونم زیر خاک خوابیدی و هر لحظه شک تو دلم نمی افته که الان کجایی و با کی.

همه چی رو خراب اما منم می دونم باهات چیکار کنم!داغی به دلت بذارم که هیچ وقت یادت نره!کثافت اشغال!فکر کردی فقط خودت زرنگی؟!فکر کردی چون زن هستم هیچ کاری ازم بر نمیاد؟!بهت نشون می دم!حتی اگه به قیمت لجن مال شدن شخصیتم تموم بشه!

رسیدم به خونه.یه وقتی نه خیلی دور، هر کجا بودم،با عشق به خونه و زندگیم،ساعتها رو میگذروندم اما حالا؟!

در رو وا کردم و رفتم تو.خونه دیگه اون خونه نبود!دیگه توش عشق نبود!رو همه جاش گرد و غبار شک و بدبینی و نفرت نشسته بود!

لباسامو عوض کردم و رفتم تو اشپزخونه.حوصله هیچ کاری نداشتم!طفلک سوگل!دخترم!دختر قشنگم!اون چه گناهی داره؟بهروز کثافت،اون چه گناهی داره؟از دخترت شرم نکردی؟!از اون بچه ی طفل معصوم خجالت نمی کشی؟!

قابلمه رو دراوردم و دو تا پیمونه برنج توش ریختم.

خودم چی؟از سوگل شرم نمی کنم؟ولی من که اول شروع نکردم!هنوزم که کاری نکردم!اما دام خجالت می کشم!از خودم !از سوگل!از در و دیوار!پس اگه اینطور که هنوز هیچی نشده ان احساس رو دارم،بعدش چی میشه؟!من سر سفره ی پدر و مادرم نشستم و نون خوردم!نمی تونم اینکارو بکنم!از من ساخته نیست!ولی پس چیکار کنم؟!میدون رو بدم دست اون کثافت؟!اجازه بدم هر غلطی دلش می خواد بکنه؟!اگه جلوتر رفت چی؟اگه کار به جدایی کشید و سوگل م رو ازم گرفت چی ؟اون وقت پشیمون نمی شم ازش انتقام نگرفتم؟!اما چطور می تونم اینکارو بکنم؟!برام مثل مردنه!شرم،خجالت،عذاب وجدان!شاید تحمل اینکه بهروز بهم خیانت کنه راحت تر از این کار باشه!اصلاً نمی تونم حتی تو ذهنم مجسم کنم که مثلاً...!وای خدا جون اخه چطوری می شه؟!بعدش کارم به خودکشی نمی کشه؟اصلاً بعد از اون می تونم زندگی کنم؟!می تونم تو اینه به چشمای خودم نگاه کنم؟!

رفتم سر کیفم و کارت فرنوش رو دراوردم و انداختم تو سطل زباله و اشغالها رو هم ریختم روش!یه مرتبه به احساس ارامش کردم و همونجا نشستم رو زمین و از خدا معذرت خواستم و بعد بلند شدم و شروع کردم به غذا درست کردن.

دخترم دیگه کم کم از مدرسه برمی گشت.باید براش غذا درست می کردم.حتماً راه حل دیگه ای هم وجود داره!حتماً می تونم یه جور دیگه ازش انتقام بگیرم.می تونم حتی بکشمش1یه جوری که هیچ کس نفهمه!اما چطوری؟!به یکی پول بدم که با ماشین زیرش کنه!نه1نه!اون وقت مرتب باید حق السکوت بدم و حتماً هزار تا چیز دیگه!اصلاً مگه من قاتل و ادم کشم؟!

باید یه راه دیگه باشه!اگه می دونستم اون زن کیه خیلی عالی بود!می رفتم سراغش و هر جوری بود از سر راه شوهرم دورش میکردم!اما بعدش چی؟!یکی دیگه!یکی دیگه!مگه می شه همه ش دنبال این و اون باشم تا شوهرم پاک بمونه؟!اشکال از شوهر خومه!عیب از اون حرومزاده س!پس چیکار باید بکنم؟!تسلیم بشم و واگذارش کنم به خدا؟! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]نمی خوام دیگه فکر کنم!نمی خوام!الان دخترم می اد !دختر نازنینم!بعدش شروع می کنه برام حرف زدن!می تونم زندگی رو تو چشماش ببینم!اینده رو!گذشته رو!کم کم بزرگ می شه!خانم می شه!خوشگل می شه!منم مواظبش هستم!همه کاری براش می کنم!اما نه!بعدش چی؟!اگه گیر یه کثافت مثل باباش بیفته؟!نه !نمیذارم!به خدا این انصاف نیست!نباید اینطوری باشه!اصلاً نمیذارم شوهر کنه!بهش میگم که مردا چقدر کثیفن!باید خوب تربیتش کنم!باید زرنگ باشه!نباید گول بخوره!دیگه م نمی خوام فکر کنم!بالاخره یه جوری می شه دیگه!حالا هرچی!

زود رفتم تلویزیون رو روشن کردم و صداش رو زیاد کردم .خواستم اینطوری جلوی فکر کدنم رو بگیرم.مخصوصاً داشتم به صدای تلویزیون گوش می دادم و سعی می کردم که حواسم فقط به اون باشه.

کمی بعد سوگل از مدرسه برگشت خونه و ناهارش رو دادم و طبق وعمول شروع کرد برام حرف زدن.دیگه سرم گرم شد.نشستم و به حرفاش گوش دادم و تو دلم قربون صدقه ش رفتم.دیگه تنها امید من به زندگی،این بچه بود!

شب حدود ساعت نه بود که اونم برگشت خونه.سعی کردم که رفتارم عادی باشه.طبق معمول لباساشو در اورد و همنجا جلوی حموم ریخت و خودش رفت دوش بگیره که یه مرتبه موبایلش زنگ زد!تند با یه حالت غیرعادی از تو حموم برگشت بیرون!من مخصوصاً حرکت کردم طرف اشپزخونه و و اونم حوله ش رو پیچید دور خودش و اومد بیرون و موبایل رو برداشت و رفت تو حموم!منم سریع برگشتم پشت در حموم ایستادم!همون حرومزاده بود!درست چیزی نمی فهمیدم اما انگار یه صحبتی در مورد ماشین بود!داشتم بر میگشتم تو اشپزخونه که لحظه ی اخر شنیدم که بهروز گفت"حواست کجاست؟!"بعد یکی دو جمله ی دیگه اروم گفت که متوجه نشدم اما اخریش رو چرا گفت"یه دوش بگیرم و می رم پایین"!دیگه فهمیدم هر چی هست مربوط می شه به ماشین!تند برگشتم تو اشپزخونه و از همونجا داد زدم و گفتم»

-مگه چقدر بهت حقوق می دن که باید بیست و چهار ساعته در خدمت شون باشی؟!

«تو همین لحظه از حموم اومد بیرون و موبایلش رو خاموش کرد و گذاشت رو میز و گفت»

-چه می دونم والا؟!انگار ادمو خریدن!شام چی داریم؟

-مرغ.

-خالی؟!

-نه،با برنج.

-پس اومدم!

«تا صدای دوش اب رو شنیدم و تند سوئیچ رو ورداشتم و یواش به شوگل گفتم می رم تو انبار برنج بیارم و زود رفتم پایین و رفتم سر ماشین و درش رو باز کردم!احتیاج به گشتن نبود!یه کیسه نایلون افتاده بود پشت صندلی،کف ماشین!تند ورش داشتم!توش یه بلوز زنونه بود!زنونه که چه عرض کنم؟! دخترونه!از این بلوزا که تازه مد شده بود و تو ماهواره همه ی دخترا می پوشیدن!خیلی کوچیک!معلوم بود که یه دختر لاغر برای خودش خریده!از این بلوزا که تمام بالای بدن ادم معلومه!یه بلوز مناسب یه دختر بیست و سه چهار ساله!چیزی که چند وقت بود پشت ویترین مغازه ها می دیدم اما خجالت می کشیدم بخرمش!شاید از سن وسالم؟!شایدم به خاطر این بود که می دونستم برام تنگه و چسبون!اما خیلی ازشون خوشم می اومد ولی اندازه م نبودن!چاق شده بودم!تو پیچاپیچ زندگی خودمو ول داده بودم!چند وقت بود که به این چیزا فکر نکرده بودم؟!فقط کار!کار و پول دراوردن!غافل از اینکه همیشه یکی پشت سر ادم هست که این پولا رو خرج کنه!

گذاشتمش تو کیسه ش!یعنی چه کار دیگه ای باید می کردم؟!اگه یه کلمه حرف می زدم که با اون حرومزادگی که داشت زود می گفت که برای تو خریدم عزیزم!بعدش دیگه چی می تونستم بگم؟!برای همینم گذاشتمش سرجاش و در ماشین رو قفل کردم و از تو انبار یه کیسه برنج در اوردم و برگشتم بالا.کثافت هنوز تو حموم بود!

اروم رفتم تو اشپزخونه و کیسه ی برنج رو گذاشتم تو کابینت و رفتم سر سطل زباله و اشغالا رو زدم کنار!کارت فرنوش هنوز اونجا بود!منو ببخش خدا جون!منو ببخش دخترم1وقتی ادم پس زده می شهفوقتی بعد از سالها یه مرتبه چشم باز می کنه و می فهمه که همه ش دروغ شنیده،وقتی جواب صفا و صمیمیت و یکرنگی رو با خاینت بهش می دن دیگه چی براش تو زندگی باقی می مونه؟!

میز رو چیدم و منتظر شدم تا از حموم دربیاد!یه ان به فکرم رسید که نکنه اون بلموز رو برای من خریده باشهه و یادش رفته بیاره بالا؟!هر چند بعید می دونم اما شاید اینطور باشه؟!پس هنوز یه فرصت باقی مونده!

دوسه دقیقه بعد از تو حموم اومد بیرون و لباساشو پوشید و اومد تو اشپزخونه و گفت»

-خب بنده در خدمت خانواده ی عزیزمم!اگه یه شام خوب بهم بدین به سورپرایزم من براتون رو می کنم!

«نشست پشت میز!انگار اون بلوز رو داره می گه!یعنی برای من خریده؟! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]تند شام رو کشیدم و سوگلم صدا کردم و خودمم نشستم که شروع کرد به خوردن و همونجور که می خورد گفت»

-همسر عزیزم،دختر گلم امروز چی شد؟!اگه گفتین؟

«من و سوگل فقط نگاهش می کردیم!چقدر اون لحظه تو دلم از خدا خواستم که همین الان بگه که مثلاً داشتم تو خیابون رد می شدم چشمم افتاد به ویترین یه مغازه و این بلوز رو دیدم و رفتم خریدمش!واقعاً تو اون لحظه این برام از همه چیز دنیا با ارزش تر بود!اگر چه نه اندازه ی من می شد و نه مناسبم بود اما می تونست خیلی چیزا رو درونم تغییر بده!

چشمام فقط به دهنش بود و خداخدا می کردم که یه قاشق دیگه خورد و گفت»

-امروز شدم رئیس قسمت مون!

«یه مرتبه وا دادم!قاشقم رو گذاشتم تو بشقاب و تکیه م رو دادم عقب و نگاهش کردم که خندید و گفت »

-شوکه شدی؟!می دونستم!از امروز به بعد کلی وضع مون بهتر می شه!حقوقم خیلی می ره بالا! خیلی منتظر این روز بودم!خیلی!

«سوگل هورا کشید و شروع کرد کف زدن!هر دو خوشحال بودن اما تو من خیلی چیزا شکست!همونجور که نگاهش می کردم برگشت طرف من و گفت»

-خوشحال نشدی؟!

-چرا!چرا! اما چطور یه مرتبه بی خبر؟!

-چرا خبر که بود!یعنی می دونستم!چند وقت بود که حکم بازنشستگی محمدی رو زده بودن و یه ابلاغ شفاهیم به من شده بود!فقط گذاشته بودم وقتی صد در صد شد بهت بگم! می دونی چند ساله کهمنتظرم این پست رو بگیرم؟!

-برای پولش؟

-هم پولش هم مقامش!

-مگه از نظر مالی مشکل تو زندگی مون بوده؟

-نه!ولی مگه بده که ادم بیشتر پول دربیاره؟!ببینم،انگار تو خوشحال که نشدی هیچ،ناراحتم هستی؟!

-نه!

-راستش رو بگو!چطور یه مرتبه جا خوردی؟!

-همینجوری.

-نکنه فکر می کنی حالا که شدم رئیس ،خودمو برات می گیرم و این چیزا؟!

-نمی دونم!

-ای کلک!برای همین زیاد خوشحال نشدی!امان از دست شما خانما!

«یه قاشق دیگه خورد و بعد گفت»

-نه عزیزم!شکر خدا با حقوقی که تو گرفتی و می گیری،ما مشکل مالی نداشتیم و نداریم!تازه همین الان شم که ترفیع گرفتم و دو جام کار می کنم،حقوقم نصف توام نیس!اما وقتی حقوق می ره بالا خب ادم خوشحال می شه دیگه!حالام که هم حقوقم رفته بالا و هم مقامم!

-شکر خدا!خدا کنه که روحتم پاک بشه!

-پاک بشه یا پاک بمونه!

«داشتم خراب می کردم!برای همینم زود گفتم»

-پاک بمونه و گول این پست و مقاما رو نخوری!

-تو که میدونی من هیچوقت به کارمندا و زیر دستام سخت نگرفتم و اذیتشون نکردم!ایشالا ازاین به بعدم همینطور می مونم!فقط باید وقت کنم و برم یکی دو دست کت وشلوار بخرم!زشته جلو کارمندا!ناسلامتی رئیس شدم!نه؟!

«سرم رو تکون دادم و گفتم»

-حتماً!حتماً!

-بابا برای این رئیس بیچاره یه کفگیر دیگه برنج بکش اخه!

«براش کشیدم و شروع کرد به خوردن و حرف زدن!اما نه اون حرفی که تو اون لحظه ارزوی شنیدنش رو داشتم!ای کاش اون بلوز توی ماشین برای من بود!خدا جون یه کاری بکن همین الان از دهنش دربیاد و بگه "راستی ترانه برات یه کادو خریدم!"اونوقت این کارت رو پاره پاره میکنم و میندازمش تو سطل!

اون شب همه چی گفت!از لیاقت و کاردانی و پشتکار و چی و چی خودش!بعدم بلند شد و رفت تو سالن و ماهواره رو روشن کرد ونشست پاش!

دلم باز شکست!شاید دنبال کثافتکاری و هرزهگی رفتم اولین تحفه ی رئیس شدنش بود؟!کاش همیشه همون کامند ساده می موندی و پاک!کاش حقوقت همون چندرغاز بود اما حرمت همسر و شریک زندگیت رو نگه می داشتی!این ریاست جز نکبت برات هیچی نداره بدبخت هرزه!»

************************

فردا صبحش که چند بار تلفن زدم اداره ش،تا ساعت نه و نیم هنوز نرسیده بود!می دانستم کجا رفته!رفته بود که اون بلوز رو به یه کثافت تر از خودش بده!اما عیبی نداشت!یعنی دیگه زیاد برام فرق نداشت!قبول کرده بودم!نه!قبول نکرده بودم!این یک واقعیت بود و من ناچار پذیرفته بودمش!

.......... [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اون روز باید به دو تا از شرکتها سر می زدم. اخرین تلفن رو همون ساعت نه و نیم بود که از تو خیابون بهش زدم که نبود!منم یه شماره دیگه رو گرفتم !شماره فرنوش!همینکه دو تا زنگ زد صداش رو شنیدم !

- بفرمایین!

«یه لحظه زبونم حرکت نکرد و نتونستم حرف بزنم !»

- بفرمایین!

«خیلی سست و نا مطمئن گفتم »

- الو!

- بله؟!بفرمایین!

- سلام !

- سلام !

من ترانه هستم !

- به به !حال شما چطوره؟!خیلی لطف کردین که زنگ زدین !

- ممنون!

- کجا هستین ؟!

- یکی دو ساعت وقت دارم و میتونیم در مورد پرونده تون صحبت کنیم !

- پای تلفن؟!

- خب اگه بشه...

- اصلا نمیشه !شما الان دقیقا کجا هستین ؟

«بهش گفتم که یه مکثی کرد و گفت »

- میتونین بیاین به این ادرس؟!یه کافی شاپ تمیز و خوبه!هم یه قهوه با هم می خوریم و هم موضوع پرونده رو خدمت تون عرض میکنیم !

«ادرس رو داد و خداحافظی کردم . قرار شد تا نیم ساعت دیگه اونجا باشم . یه تاکسی گرفتم و راه افتادم و تقریبا بیست دقیقه بعد جلوی کافی شاپ بودم .

وقتی از تاکسی پیاده شدم . یه حس پشیمونی بهم دست داد!دلم میخواست برگردم اما یه چیزی جلوم رو گرفت!دروغ!دروغ و دوروی!وقتی یه مرد دست به یه همچین کاری بزنه معنیش اینه که زنش رو پس زده!

در کافی شاپ رو باز کردم و رفتم تو . درست رو به روی در پشت یه میز نشیته بود . تا منو دید از جاش بلند شد . رفتم طرفش و بعد از یه سلام سرد نشستم . گارسن اومد و سفارش گرفت و رفت . بسته سیگارش رو در اورد و تعارف کرد که گفتم سیگار نمی کشم . یکی برای خودش روشن کرد و گفت »

- خیلی قشنگ شدین !

- موضوع پرونده تون چیهع؟

«یه لحظه مکث کرد و بعد گفت »

- اختلاف!یه اختلاف با شریکم .

- خب؟

- همین دیگه !

- اختلاف سر چی هست؟

- سرمایه گذاری.

- باید اساسنامه شرکت رو ببینم.

«از تو یه کیف اساسنامه شرکت شون و در اورد و من شروع کردم به خوندن . عمده سهم شرکت مال فرنوش بود . وقتی تموم شد گفتم »

- میخاین از همدیگه جدا بشین و شرکتا و منحل کنید؟

- نه!میخوام سهمش رو ازش بخرم .

- میتونین.

- قبول نمیکنه .

- مجبوره !

- خودم نمی رسم که برم دادگاه و این چیزا.

- باید وکیل بگیرین .

- چه کسی بهتر از شما .

- من شاید نتونم وکالت تون رو قبول کنم .

- منتظر میشم تا قت پیدا کنین

«یه خرده از نسکافه خوردم و گفتم »

- باید فکر کنم .

- باشه ،مسئله ای نیس.

- میتونم مدارک شرکت رو با خودم ببرم ؟

- اره فتوکپی ن

«مدارک رو گذاشتم تو کیفم که گفت »

- چرا اینقدر غمگین هستین ؟

- من اومدم اینجا فقط برای کار!

- خب باشه !اما من ناراحت میشم که وکیلم رو غمگین بینم !

- من هنوز وکیل شما نیستم .

- خب دوستم رو !بالاخره میتونم شما رو به عنوان دوست خطاب کنم یا نه؟

«یه خرده از فنجونم خوردم و هیچی نگفتم که یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت »

- اگه ازتون برای شام دعوت کنم موافقت میکنین؟

- نه!

- چرا؟

- موضوع پرونده شما همین جلسه برام روشن شد !احتیاج به جلسه بعدی نیست!

- خیلی سخت هستین !

- همینطوره !

- اما منم صبرم زیاده!برای چیزی که میخوام به دست بیارم !

«یه نگاهش کردم و گفتم »

- من باید برم ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]«از جام بلند شدم اونم بلند شد و گفت »

- پس پرونده چی؟

- مطالعه ش میکنم . اگه جوابم مثبت بود باهاتون تماس میگیرم .

-پس منتظرم.

«تند از پشت میز اومد این طرف و از کافی شاپ اومدم بیرون و رفتم تو خیابون و جلو تاکسی رو گرفتم و سوار شدم قلبم مثل چی داشت می زد!یه خرده بعد برگشتم عقب رو نگاه کردم میترسیدم مثلا تعقیبم کنه اما نه!پشت سرم تو خیابون نبود.

کمی اروم شدم باید فکر میکردم . پرونده ش درست بود . میتونستم وکالتش رو قبول کنم اما شاید این پرونده رو بیخودی بهانه کرده بود!

نوار هفتم رو گذاشتم .

نوار هفتم

دوشنبه ساعت 10صبح،تاریخ...زندان زنان...پرونده شماره ...نام افسانه ...

- شجره نامه تموم شد ؟

- اره

- حالا حرف بزنم ؟

- بزن !

- اولا منون از این چیزا که برام اوردی !

- خواهش میکنم .

- خب بگم؟

- بگو ،منتظرم!اما بدون که وقت زیادی تا دادگاهت نمونده!

- بیخالش!حال گوش کن . اون پنجشنبه برام خیلی چیزا داشت!اصلا شادی زندگیم رو عوض کرد !

پارتی تو یه خونه بالای شهر بود . خنه یکی از دوستان سهیل بود . تا اون موقع همچین جاهایی نرفته بودم!یعنی یکی دوبار رفته بودم خونه دوستام اما اونجا فقط جشن بود!یعنی جشن تولد!تازه پدر و مادر دوستامم خونه بودن اما اینجا قضیه فرق می کرد !

یه خونه خیلی بزرگ بود. وقتی وارد ساختمون شدیم همه جا تاریک بود . و صدای موزیک ادمو کر میکردهیچکس م به هیچکس نبود!یعنی هرکی سرش تو لاک خودش بود!

من و سهیل فقط کسی رو که پارتی گرفته بود دیدیم بعدش اونم رفت که به کارا برسه !موندیم ما دو تا که اول رفتیم یه جا نشستیم و سهیل رفت و دو تا نوشیدنی اورد و یکیش رو داد به من . یه لیوان اب میوه بود اما تا خوردم دیدم خیلی تلخه !

- این چیه سهیل؟!

- چیز بدی نیس!

- خیلی تلخه!

- بخور!بعدش خوب میشه !

- یه مرتبه حالم بد نشه؟!من تا حاال از این چیزا نخوردما!

- اولا که حالت بد نمیشه!بعدشم من اینجام !به من اعتماد نداری؟!

«یه نگاهی بهش کردم و یه مقدار از لیوانم خوردم که خودشم از لیوانش خورد!»

- تو که میگفتی دیگه لب به این چیزا نمی زنی؟

- چیزی نیس!نوشابه س!

«بعد دو تا سیگار در اورد و روشن کرد و یکیش رو گرفت طف من !»

- نمیکشم !

- لوس نشو !

- اخه تا حالا نکشیدم !بدم میاد!

- اگه بچه ای که اینجا چیکار میکنی؟!اگرم بزرگ شدی که بگیر بکش!

- اخه...!

- دستم رو پس نزن!ازت دلم میگیره ها!

- سیگاره؟!

- پس فکر کردی چیه؟!بگیر!

«ازش گرفتم و یه پک زدم که گفت»

- اینطوری نمیکشن که !دودش رو با نفست بده تو !

«یه پک دیگه زدم و یه خرده از دودش رو دادم پایین که سرفه م گرفت !یه مرتبه سهیل زد زیر خنده !من سرفه میکردم و اون می خندید و اشک از چشمای من می اومد که یه مرتبه موهامو ناز کرد و گفت »

- وقتی حالت گریه کردن میگیری و اشک از چشمات میاد پقدر قشنگ تر میشی!انگار داری عاشقم میکنی!

«نمیدونم چرا حال عجیبی بهم دست داد و یه پک دیگه به سیگار زدم!این دفعه محکم تر و دودش رو دادم پایین!شاید میخواستم بیشتر سرفه م بگیره که بعدش اشک از چشمام بیاد و سهیل بهم میشتر محبت کنه که همینطورم شد !دستای محکم و قدی که مثل یه حفاظ اهنی ازم محافظت می کرد و یه احساس مثل رها شدنم از یه ارتفاع تو ذهنم ترسیم میکرد!یه عوض شدن!یه پر شدن!یه خالی شدن و اخرشم احساس تعلق!مال یکی شدن!مالی یکی بودن!احساسی که داشتم برای اولین مرتبه تجربه ش میکردم !

سرم گرم گرم شده بود و منم کم کم از لیوانم میخوردم که بیشتر گرم بشه !موزیک میکوبید!تو سرم !تو دلم !تو تمام بدنم !»

- پاشو بریم برقصیم !

- هان؟!

- بیا دیگه !

«دستم رو کشید و برد وسط سالن !جای که همه داشتن میرقصیدن!یه موزیک تند و یه رقص تند!عرق کرده بودم!با زیر و بهم موزیک یکی شده بودم و فقط می رقصیدم !با تمام وجود می رقصیدم بطوری که داشتم از نفس می افتادم که یه مرتبه اون موزیک قطع شد و جاش یه موزیک اروم شروع شد و سهیل اومد جلوم و گفت »

- حالا با این یکی خستگیت در میره ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]«نمیدونم داره چی میشه!مثل یه پرنده بودم که بین چنگالهای قوی گیر کرده و هیچ کاریم نمیتونه بکنه!اون ترس و وحشتی که هر ادمی در درونش داره دیگه کم شده بود و شاید دیگه اثری ازش نبود !برام چیز ترسناکی وجود نداشت که احساس خطر کنم پس اروم شدم و خودمو به دستای سهیل دادم !حرکت اروم و چرخش هایی که منو با خودش به یه جای دیگه برده بود!به یه دنیای دیگه که برام نا اشنا بود!همه چیزش!رنگش،عطرش،صداهاش!

گردنم تحمل سنگینی سرم رو نداشت و دنبال تکیه گاهی میگشت که پیدا کرد!یه تکیه گاه گرم و مطمئن!»

- نه سهیل!نه!

- منم!سهیل!

- نمیخوام !میترسم!

- از چی؟تا وقتی من هستم نترس!

- نه !نکن!خواهش میکنم ،نمیخوام!

- ببین!دور و برت رو ببین!اینا زندگی واقعی رو پیدا کردن!

«دور و ورم پر بود از پرنده هایی که دیگه خودشونو ول داده بودن !منم ول دادم!مثل افتادن تو چاه گود و عمیق بود!

(سکوت)

- نمیدونم چقدر گذشت!یه ساعت،دو ساعت،سه ساعت!یه حال عجیبی بود!مثل یخ خلسه!مثل تشنگی!چشام نمی دید!از هرجای بدنم صدای صدای خواستن می اومد!انقدر داغ شده بودم که اگه کبریت رو تو دستم می گرفتم روشن می شد!

(سکوت)

«چراغا که روشن شد به خودم اومدم !انگار پرندههایی که اونجا بودن به خودشون اومدن!جالب اینکه همه با هم یه کار رو انجام میدادیم:بستن دکمه،مرتب کردن لباس،دست بردن تو موها!»

(صدای خنده)

«پارتی تموم شده بود!میز شام دست نخورده !ادمای سیر شده!شایدم نیم سیر!»

- ساعت چنده سهیل؟

- دوازده!

- وای باید برگردم خونه!

- الان که سر شبه!

- نه ! نه !باید برگردم !

- این کارت ناراحتم میکنه!

- مجبورم سهیل جون!مجبورم!

- ببین!اینای دیگه همه میرن یه جای دیگه!

- نمیتونم سهیل !نمیتونم!بفهم!

«سوار ماشین شدیم اما قهر کرد و تا دم خونه حرف نزد!هرچی باهاش حرف زدم جوابم رو نداد!خودم خیلی ناراحت بودم!دلم میخواست باهاش بمونم!تا صبح!تا همیشه!تا سیر شدن!

- باهام خداحافظی نمیکنی؟

- خداحافظ!

- سهیل!

- خداحافظ!

«فایده نداشت!خیلی از دستم عصبانی بود!اروم پیاده شدم و هنوز در رو نبسته بودم که یه گاز محکم داد و ماشین با صدای سائیده شدن چرخهاش رو زمین حرکت کرد و من موندم و یه دنیا حسرت!حسرت تنها شدن و متعلق نبودن!

وقتی با کلید در خونه رو باز کردم و اروم رفتم تو ،شوکا مثه گربه ،یواش و بی صدا اومد جلوم!بیدار بود و منتظر!تا بهش سلاک کردم که خیلی چیزا رو فهمید!»

- چی خوردی؟!

- هیس!

- دهنت بو میده !چی خوردی؟!

- یواش!چه خبرته؟!بابا کجاس؟

- خوابیده !

- چیزی که خراب نشده؟!

- نه ،خیالت راحت باشه !بهت چی داده خوردی؟

- یه چیز ملایم!نترس!

- افسانه!

- گفتم نترس!حواسم به همه چی هست!

- برو فعلا بخواب تا بابات بیدار نشده !از یه متری معلومه چی خوردی! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]«لباسامو عوض کردم و رفتم تو رختخواب اما انگار برام هنوز همه چی ادامه داشت!ساعت از دوازده گذشته بود و جادو باطل شده بود اما سیندرلا نمیخواست اینو باور کنه!هنوز تو پارتی بودم و دنبال تعلق! تمام صحنه ها جلو چشمم بود و هی برام تکرار می شد و هر بار میخواستم که لحظه به لحظه ش رو دوباره حس کنم !مثل یه قصه که هر بار شنیدنش برات یه جور دیگه لذت داره!تو این قصه سهیل قهرمان بود! شاهزاده ای که تمام قصه اون بود!اصلا تمام رویاهام فقط سهیل بود و بقیه چیزا یه حاشیه!هرجا رو که نگاه میکردم سهیل بود!با چشماش با لبخندش با حرفاش با صداش!

 

 

 

تا صبح خوابش رو دیدم و تا صبح خواستمش!

(سکوت)

- ترانه؟!تو میدونی اولین عشق برای یه دختر چه معنی ای داره؟!حتما میدونی!اولین عشق چقدر محکمه و قوی!

از فرداش دیگه هیچ حرفی جز حرفای سهیل برام معنی نداشت !هیچ کس جز سهیل برام وجود نداشت و هر چیزی جز سهیل برام بی معنی بود !

تا قبل از اون شب دلم میواست با شوکا حرف بزنم در مورد همه چی! در مورد سهیل!کاراش!حرفاش!جاهایی که رفته بودیم و چیزایی که دیده بودیم اما از اون شب به بعد دیگه شوکا رو غریبه میدونستم !دلم نمیخواست حتی اسم سهیل رو ببره !یه تعصب خاص حتی رو اسمش پیدا کرده بودم!برام مثل یه کلمه مقدش شده بود!می ترسیدم با شوکا حرف بزنم و یه مرتبه یه چیز بد در موردش بگه و نتونم خودمو کنترل کنم و باهاش دعوا کنم !

عشق اول!

پاک،لطیف،معصوم،قشنگ و رویایی!

عشقی که با تمام عشقها فرق می کرد و فکر میکردم که من اولین نفر و شاید تنها کسی هستم که به این احساس دست پیدا کردم !فکر میکردم که هیچ کس نمیتونه حال منو بفهمه و درک کنه!یعنی دیگه اصلا به اطرافم توجه نداشتم که ببینم کی چی میگه !اگرم میگفت من نمی شنیدم !

فرداش بهش تلفن کردم اما رو پیام گیر بود !دوباره زنگ زدم !بازم همینطور بود !به خودم دلداری دادم که حتما نیسم ساعت دیگه می اد و تا پیغامم رو بگیره بهم تلفن میکنه اما اینطوری نشد!جمعه بود و پدرم خونه!با هر بدبختی بود سه چهار بار دیگه بهش زنگ زدم اما بازم جواب نداد!فکر کردم رفته خونه مادرش دلم رو خوش کردم که تا یکی دو ساعت دیگه برمیگرده اما بازم اینطوری نشد!

شب شده بود و من هنوز تلفن می زدم !اخرین زنگی که بهش زدم دیگه رو پیغام گیر نرفت!گوشی رو برداشت و دوباره گذاشت!اینطوری بهم نشون داد که باهام قهره و نمیخواد جوابم رو بده!از خدا میخواستم که تلفن رو برداره تا ازش عذر خواهی کنم !از خدا میخواستم که باهام حرف بزنه تا بهش التماس کنم که منو ببخشه اما هیچکدوم از اینا نشد!سنگدل تر از این حرفا بود! حتما داشت تنبیهم میکرد!یه تنبیه سخت که مستحقش نبودم!

میدونی ترانه تو اون سن و سال وقتی عشقت باهات قهر میکنه انگار دنیا برات اخر شده !تمام غم و غصه های عالم میریزه تو دلت! انگار داری می میری اما مرگ شیرین! هر بار که میخوای جون بدی عشق صدات می کنه و به زندگی برت می گردونه و دوباره همه چی از اول!

یادمه اون روز اصلا غذا نخوردم!رنگم پریده بود و شده بودم مثل کسایی که چند روزه مریض شدن و ضعف تمام وجودشون رو گرفته ! از چشمای پدرم فرار میکردم !احساس میکردم اگه یبار تو چشام نگاه کنه فهمه چیز رو می فهمه !تو این میون شوکا بود که به کمکم می اومد و هر جور بود سر پدرم رو گرم میکرد تا متوجه وضع روحی من نشه !اخرشم به زور پدرم رو ورداشت و با خودش برد بیرون که قدم بزنن و من بتونم با دل راحت به سهیل تلفن کنم !

وقتی اونا رفتن انگار خدا دنیا رو بهم داد ! زود تلفن رو برداشتم و شماره ش رو گرفتم و بعد از صحبت ضبط شده گفتم »

- الو! سهیل!

- میدونم اونجایی و داری گوش می دی!

- تلفن رو بردار!

- ده بارم بیشتره که بهت زنگ زدم !

- اگه برنداری دیگه نمیزنم ا !

- خیلی هب فمیخوای همه چی تموم بشه؟!

- باشه اما خودت خواستیا!

- تا سه میگم اگه برداشتی که برداشتی اگه نه دیگه بهت زنگ نمیزنم!یک،دو،سه!

- تموم شد!

- دیگه داری از شور درش میکنی!بردار دیگه !

- خیلی لجبازی !اخه مگه چی شده؟!

- بردار برات توضیح بدم !

- باشه!دیگه باهات کاری ندارم حداحافظ!

«تلفن رو قطع کردم ،گریه م گرفت !نشستم به گریه کردن !تلخ و شیرین !یه مجازات دلچسب و سخت و شیرین !

اون شب بعد از اینکه بابا اینا برگشتن و شام خوردیم ،زودتر رفتم خوابیدم . میدونستم دیگه تلفن نمیکنه !تمام امید ها رو به فردا بستم !فردایی که عصبانیتش تموم می شد و باهام حرف می زد و منم هر طوری بود از دلش در می اوردم چون دیگه طاقت یه روز دیگه رو اینطوری گذروندن نداشتم !

صبح که از خواب بلند شدم ،بابا رفته بود . خودمم کلاس داشتم و باید می رفتم اما حوصله ش رو نداشتم !باید حتما با سهیل حرف می زدم وگرنه اصلا نمیتونستم به هیچی فکر کنم !

دوباره تلفن ها شرع شد !هر یه ساعت یه تلفن و یه پیام اما بازم بی اثر!

عشقم داشت رنگ عوض میکرد 1رنگ تنفر ،انتقام ،خشم!

تو تلفنهای اخر دیگه همه پیغام هام تهدید بود و بعد از هر تلفن پشیمونی از چیزایی که گفتم !هر بارم بین هر تلفن شوکا می اومد و باهام صحبت می کرد !صحبت نه ،نصیحت!هر بارم انقدر از دستش عصبانی می شدم که دلم میخواست باهاش دعوا کنم !مجبوری یه جوابی بهش میدادم !اونم به خاطر اینکه مجبور بودم !یعنی باهاش کار داشتم ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- اینقدر بهش زنگ نزن ،سبک میشیا!

- حتما خونه نیس!

- با این پیغامهایی که گذاشتی دست خودت رو رو کردی! حالا اگه ونه م نباشه بعدش برگرده و اینایی رو که گفتی گوش بده ،برات خودشو میگیره !

- شوکا حوصله ندارم !

- حالا دعواتون سر چی بوده؟

- بعد از پارتی میخواست که بیشتر پیشش بمونم !

- خب بهش میگفتی که نمیتونی!

- گفتم اما گوش نمیکرد !خیلی دوستم داره !

- پس چرا جوابت رو نمیده؟!

- لج کرده!خیلی یه دنده س !

- بهش دیگه تلفن نزن!همین بیست سی باری که زدیم جلوش خیلی سبک شدی!

- باید از دلش در بیارم!

- پس فردا که سوارت شد میفهمی!

- تو نمیدونی چه روحیه ای داره !خیلی شکننده س!

- فعلا که تو رو شیکونده !داره بازیت میده افسانه!

- من میدونم دارم چیکار میکنم !

- از اول بهت گفتم این دیگه مثل اون پسر بچه های هیفده هیجده ساله نیس!

- از اونا ساده تره!به خدا!باور نمیکنی؟!

- نه!این اونقدر مار خورده افعی شده !مواظب باش افسانه!

«انقدر از دستش حرصم گرفته بود که دلم میخواست هرچی از دهنم در میاد بهش بگم !از دست سهیلم همینطور!چرا باید کاری بکنه که من جلو شوکا خجالت بکشم و حرفی برای گفتن نداشته باشم !

دوباره تلفن زدم !دوباره پیغام گیر!دوباره پیام !این دفعه خیلی تندتر از دفعه قبل!»

- الو!

- مردی؟!

- واقعا که پستی سهیل!اصلا فکر نمیکردم اینطوری باشی!خیلی بی جنبه ای !الو!

- کثافت دیگه تموم شد !خیلی پرروت کردم!گم شو !دیگه نمیخوام حتی صدات رو بشنوم !

«این اخرین پیغامی بود که اون شب براش گذاشتم . چقدر زود تمام اون عشق به نفرت تبدیل شده بود!دلم میخواست اون لحظه پیشم بود تا کله ش رو میکندم !باید بهش نشون میدادم که منم میتونم مثل خودش باشم !وقتی به التماس انداختمش میفهمه که ا یه دختر نباید یه همچین رفتاری داشته باشه !

مخصوصا سرمو گرم کردم که بهش فکر نکنم !با تلویزیون ،ضبط صوت،کتاب،اما نمی شد !دقیقه به دقیقه فکرش می اومد تو سرم!

بالاخره هر جور بود گرفتم خوابیدم . حاال چه خوابهایی دیدم ،نمیتونم بگم اما نصف از خوابهام شیرین و عالی بودن و نصف دیگه تلخ و بد !هربارم انگار یکی بیدارم میکرد و خوابم نا تموم میموند!فرداش که از خواب بیدار شدم مثل برق صبحوه م رو خوردم و لباسامو پوشیدم و به شوکا گفتم میرم کلاس و زود از خونه اومدم بیرون و سر خیابون یه تاکسی گرفتم و ادرس اپارتمان سهیل رو بهش دادم.

نیم ساعت بعد رسیدم . تند پول تاکسی رو حساب کردم و رفتم در خونه شون و زنگ زدم اما هیچکس جواب نداد !هفت هشت بار زنگ زدم اما خبری نشد !دیگه اخرین بار دستم رو گذاشتم رو زنگ و همینجوری نگهش داشتم !دلم میخواست با سنگ بزنم و شیشه اپارتمانش رو بشکنم که شاید اینجوری مجبور باشه بیاد بیرون!

دلم شکست ! احساس عجز کردم .! این حس را هم برای اولین بار بود که تجربه میکردم ! همیشه فکر میکردم که در برخورد با جنس مخالف پیروزم اما فهمیدم که اینطور نیست ! شوکا درست می گفت .! سهیل دیگه یه پسر بچه هیفده هیجده ساله نبود .

سرخورده و ناامید راه افتادم توخیابونا ! همینجوری بی هدف قدم می زدم و فکر می کردم ! راستی راستی عاشق شده بودم اما اون روز نمی دونستم که اینجور عشقها عشق های پایداری نیستند ! بطوری که هم برای او و هم برای من خیلی زود به انزجار تبدیل می شدند ! بعد از دو ساعت برگشتم خونه و تا شوکا در را باز کرد و زدم زیر گریه ! شورا بغل کرده بودم و گریه می کردم ! اونم باهام گریه می کرد ! بالاخره بعد از دو سه دقیقه برد من را توی دستشویی و صورتم را شست و با هم رفتیم توی آشپزخونه و قهوه درست کرد و یه فنجان گذاشت جلومو گفت

- حالا اینقدر خودتو زجر نده در عوض دس خوبی از زندگی گرفتی .

- فکر نمی کردم اینطوری بشه !

- بازیهای زندگی

- حالا چکار کنم ؟!

- صبر ! تعجب ! بی تفاوتی ! تو دنیا همش همین یه دونه سهیل نیست که ! الان اینطوری فکر می کنی ! چهار روز که بگذره اونم برات می شه یکی مثل بقیه !

- من نمی خوام سهیل برام یکی مثل بقیه بشه

- چرا ؟!

- چون اون با همه فرق می کنه .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- آره تعجب ! بخاطر اینکه اون نفر اول بوده که تجربه کردی .

- نه کسای دیگه ای هم برای من بودند !

- نه تو برای اون پسرا نفر اول بودی که تجربه می کردند .

- یعنی سهیل هم می خواد با من همون کاری رو بکنه که با اونای دیگه کردم .

- آره ! آره ! آره !

- اون دوستم داره !

- حتی اگه اینطوری هم باشه حتماً زجرت می ده و میشکوندت .

- خب حالا چیکار کنم؟!

- از اول نباید جوی خودتو ول میکردی !صدبارم بهت گفتم و گوش نکرد!حالا اون فهمیده که چقدر در مقابلش ضعیفی!فعلا م فقط باید صبر کردی! حتی اگه بهت زنگ زد نباید جوابش رو بدی!

- نمی تونم ! نمی تونم !

- پس بکش!حقته!

«دوباره شروع کردم به گریه کردن و دوباره شوکا اومد و نازم کرد و اشکهامو پاک کرد و بازم باهام حرف زد تا اروم شدم . دیدک بهتره به حرفاش گوش بدم دیگه طرف تلفن نرفتم .

شوکا درست میگفت ساعت چهار بود که تلفن زنگ زد اما برنداشتیم تا بعد از چهار تا زنگ رفت رو پیام گیر !صدای خودش بود!قشنگ و مردونه!یه مرتبه دوئیم طرف تلفن که شوکا دستم رو گرفت و گفت

- جوابش رو نده !

- اخه...!

- اخه بی اخه !جوابشو رو نده افسانه!

«شل شدم و کنار تلفن استادم و گوش کردم »

- افسانه ؟خونه نیستی؟

- من خونه م !خواستی زنگ بزن خداحافظ!

«یه ان دستم رفت که تلفن رو قطع کرد!خیلی پشیمون شدم و اومدم یه چیزی به شوکا بگم که زود گفت »

- نترس دوباره تلفن میکنه!صبر داشته باش!اون باید دنبال تو بیاد نه تو دنبال اون !حالا برو راحت یه جا بشین تا خودش دوباره زنگ بزنه !باید صبر کنی تا حداقل دو سه بار دیگه زنگ بزنه و بعد جوابش رو بدی!

«دیگه از اون لحظه به بعد ،هر دقیقه برام مثل یه روز میگذشت !حالا دیگه میدونستم سهیل خونه س و منتظر تلفن من !دیگه صبر برام خیلی سخت شده بود !داشتم تو ذهنم تبرئه ش میکردم !حتما خونه نبوده!حتما رفته بوده دنبال کاری!نکنه مریض بوده؟!شاید رفته بوده به مادرش سر بزنه !

با شنیدن صداش اون نفرت دوباره تبدیل شد به عشق!و چقدر ساده و احمقانه !مثل بازی بچه ها که یه دقیقه با خوب میشن و یه دقیقه بعد با همدیگه قهر میکن!

چشام فقط به ساعت بود و گوشم به تلفن !یه ساعت گذشت و خبری نشد!دل تو دلم نبود !نکنه دیگه زنگ نزنه؟!ننه بازم لجبازی کنه؟!نکنه براش اتفاقی افتاده باشه؟!حتما هیمنطوه!حتما یه چیزی شده!

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم !صبر کردم تا شوکا رفت دستشویی و زود پریدم و شماره ش رو گرفتم . سه تا زنگ و خودش برداشت»

- بفرمائین!

- الو!سهیل!

- سلام

- هیچی بهت نگم؟!

- چی میخوای بگی؟

- چرا تلفن هامو جواب نمی دادی؟

- نیمخواستم باهات حرف بزنم از دستت خیلی ناراحت بودم !

-اخه چرا؟!

- چون همه چیز رو خراب کردی!

- چی رو خراب کردم؟! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]من برای اون شب خیلی نقشه ها داشتم!می خواستم باهات حرف بزنم!خیلی احتیاج داشتم که تو پیشم باشی!احتیاج داشتم که تو پیشم باشی!احتیاج داشتم بهت تکیه کنم اما تو پشتم رو خالی کردی!شبش تا صبح نخوابیدم!

-الهی بمیرم برات سهیلم!منم نخوابیدم!این چند وقت نتوسنتم لب به غذا بزنم!داشتم دیوونه می شدم1هزار تا فکر اومد تو سرم!

-چه فایده؟!اون شب گذشت و دیگه هیچوقت تکرار نمی شه!مثل بقیه ی لحظه ها که خیلی احمقانه،اکثر مردم از دست می دن و دیگه م براشون تکرار نمی شه!!

-اخه تو باید موقعیت منم درک کنی!

-من فکر می کردم که تو دختر ازادی هستی!

-هستم اما مسائلیم هست!

-من به کاری مجبورت نمی کنم!تو می تونی زندگی خودت رو داشته باشی و منم مال خودمو!

-سهیل!تو رو خدا اینطوری حرف نزن!

«تو همین موقع یه لحظه برگشتم و شوکا رو دیدم که پشتم ایستاده و داره نگاهم می کنه!برام دیگه اهمیت نداشت!اونم یه سری تکون داد و رفت!»

-خب باشه!حالا بعداً بهت تلفن می کنم!فعلاً برو!

-نه سهیل! صبر کن!می خوام باهات حرف بزنم!

-با تلفن نمی شه حرف زد!

-پس چیکار کنم؟!

-اگه می خوای حرف بزنی بیا اینجا!

-باشه!می ام!فردا می ام!

-منتظرتم!

-دیگه باهام قهر نیستی؟

-نه زیاد!

-دوستت دارم سهیل!

-چی؟!

-شنیدی چی گفتم!

-نه،نشینیدم!

-دوستت دارم !خیلی زیاد!

-مطمئنی؟!

-اره!اره!اره!

-منتظرتم!

-باشه فردا اونجام!

-خداحافظ کوچولو!

-من ناراحت نمی شم!تو بگو!ولی من بچه کوچولو نیستم!خودت بعداً می فهمی!

-فعلاً خداحافظ!

«تلفن رو قطع کرد.چند ثانیه گوشی تو دستم موند و بعدش منم قطع کردم و همونطور ایستادم.خجالت می کشیدم با شوکا روبرو بشم اما چاره نبود.رفتم طرف اشپزخونه.نشسته بود پشت میز.یه سیگارم روشن کرده بود و داشت منو نگاه می کرد!رفتم تو!هیچی نگفت که خودم شروع کردم!»

-شوکا!دست خودم نیست! خیلی دوستش دارم!

-می دونم!به خاطر همینم بیچاره ت می کنه1مردا وقتی فهمیدن که یه زن یا یه دختر عاشق شون شده،عوض می شن!می شن مثل هیولا!

-سهیل اینطوری نیس!

-چرا هس!بعداً خودت می فهمی!دیگه نصیحت و این چیزام فیده نداره!یه راهیه تا خودت بفهمی!وقتی قلبت رو شکوند،عقل میاد تو کله ت!

«دیگه اون روز و اون شب شوکا باهامحرف نزد.منم زیاد طرفش نرفتم چون خیلی ناراحت بود.می دونستم نگران منه ولی منم دست خودم نبود.

فرداش یه لباس قشنگ اسپورت پوشیدم و ارایشم کردم و از خونه رفتم بیرون و یه تاکسی گرفتم و رفتم در خونه شون.ساعت حدود ده و نیم بود که زنگ اپارتمانش رو زدم .بدون اینکه ایفون رو جواب بده،در رو باز کرد و رفتم بالا.

در اپارتمانشم باز بود همون جلو در ایستادم و صداش کردم»

-سهیل!سهیل!

-بیا تو !اینجام.

-چرا در بازه؟

برای تو باز کردم .بیا تو.

«رفتم تو و در رو بستم.تو سالن رو یه مبل نشسته بود و داشت نگاهم می کرد .دو قدم رفتم جلو و گفتم»

-وقتی یه خانم میاد خونه ت،درست نیست که همونجور بشینی و نگاش کنی!

«بلند شد و اومد جلو نگاهم کرد و گفت»

-راستش اولش مخصوصاً نخواستم بیام جلو اما وقتی دیدمت دیگه بی اختیار نتوسنتم از جام بلند شم!

-چرا؟!

-چون خیلی قشنگ و خوشگل شدی!

«نگاهش کردم!نمی تونم بگم تواون لحظه چه حالی داشتم!دلم می خواست از خوشحالی فریاد بزنم!»

-نه سهیل!

-چرا نه؟!

-این کار درست نیست!

-مگه نگفتی دوستم داری؟

-چرا اما اینطوری نمی خوام!

-یعنی حتماً باید باهات ازدواج کنم؟!

-مگه چه عیبی داره؟

-فکر می کردم تو با بقیه فرق داری امااینطوری نیست!همه ی دخترا مثل همدیگه ن!

-ازدواج چیز بدی نیست!

-نه نیست اما نه اینکه تا دو نفر به هم رسیدن و زود بشینن پای سفره ی عقد!

-ازدواج چیز مقدسیه!

-بالاخره باید ما همدیگه رو بشناسیم یا نه؟

-اره اما نه اینطوری و به این صورت!

-اینم خودش قسمتی از شناخت و اگاهی از خصوصیات همدیگه س!تو قبول نداری؟

-تو دیوونه ای!

-تو تکلیف خودتو هنوز نمی دونی چیه!تو بچه ای! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-نه،من بچه نیستم!

-یکی دو سال دیگه بزرگتر می شی!

«عصبانی شده بودم!دلم نمی خواست کسی بهم بگه بچه!باید ثابت می کردم که یه دختر بچه نیستم!برام خیلی مهم بود!شایدم این یه بهانه بود و دلم می خواست که به قیدها پشت کنم!اره!این یه بهانه بود!همه چیز دست خودم بود و مطمئناً کسی نمی تونست منو به کاری وادار کنه!این خودمم که تصمیم می گیرم!این خودمم که تصمیم گرفتم!

دنیا داره می چرخه!مثل چرخ و فلک!منم باهاش می چرخم!بدون تکیه گاه!

سرم گیج می ره!

مثل موقعی که تو شهربازی سوار چرخ و فلک می شدم!سردنیا اینطوری گیج می ره؟!

نمی دونم چه مدت طول کشید اما برای من مثل یه سال بود!شایدم بیشتر!»

-پس بزرگ شدی و من اشتباه می کردم!

-توام خوب بلدی ادمم شیر کنی ا!

-بد بود؟

-نه!

-طوریت شد؟

-نه!

-پس بیخودی می ترسیدی!

-شاید!

-بیا بشین.

«رفتیم رو یه مبل نشستیم.کنار هم.»

-تو این چند روز چیکارا کردی؟

-هیچی!

-رو نوارت کار نکردی؟

-نه!

-نقاشی چی؟

-نه!نه!

-چرا؟!

-تو این چند روز فقط داشتم از دست تو حرص می خوردم!

-اخه چرا؟!

-به خاطر همون شب که گذاشتی رفتی!

-یعنی اینقدر دوستم داری؟!

-بهت احتیاج داشتم!

-پس دوستم داری!

-نمی دونم!

-حالا تو بچه شدی!

-جداً می گم!نمی دونم!

-یعنی نمی دونی احساست در مورد من چیه؟!

-چرا می دونم چیه اما نمی دونم که این دوست داشتنه یا نه!

-احساست چیه؟

-می خوام همیشه اینجا باشی!پیش من!

-خب این یعنی چی؟

-نمی دونم!

-باید بدونی!این احساسی که داری فقط یه اسم داره!

-می ترسم افسانه!

-از چی؟!

-می ترسم اگه بگم همه چی خراب بشه!

-نمی شه!بگو!

«سرش رو انداخت پایین»

-بگو سهیل!

«سرش رو اروم بلند کرد و گفت»

-تو این دو روز فهمیدم که دوستت دارم برای همنی عصبانی بودم و جواب تلفن هات رو نمی دادم! هم از تو عصبانی بودم و هم از خودم!دلم نمی خواست عاشق بشم اما شدم!دلم نمی خواست اسیر بشم اما شدم!

«بعد سرش رو انداخت پایین!بازم خودم خواستم و خودم تصمیم گرفتم .و این بار با دفعه ی قبل فرق می کرد!مثل غلتیدن تو یه عالمه پر بود!نرم و لطیف!مثل لحظه ای که تو هواپیما نشستی و داری از زمین بلند می شی!مثل زمانی که خیلی گرسنه ای و داری غذا می خوری!این یکیم نمی دونم چقدر طول کشید!شاید یه سال دیگه!اصلاً متوجه زمان نبودم!متوجه هیچی نبودم نمی خواستم که باشم!مثل تو خواب راه رفتن و حرف زدن!مثل خواب دیدن!مثل خوابی که از یه جا یه مرتبه می پری یه جا دیگه و اصلاً نمی دونی چطوری از اون جا به این جا رسیدی!منم یه موقع دیدم که تو اشپزخونه م و دارم چایی دم می کنم!»

-ای تنبل!هنوز که اینجاها رو تمیز نکردی1

-ولش کن بیا کارت دارم.

-بذار چایی رو دم کنم!

-می گم بیا!

-صبر کن!

-همین الان بیا می گم!

«نمی دونم چرا در مقابلش انقدر ضعیف بودم!اصلاً نمی تونستم جلوش مقاومت کنم برای همینم تند قوری رو گذاشتم زمین و رفتم تو سالن.»

-بشین! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]«رو یه کاناپه نشستم.دو تا سیگار در اورد و روشن کرد و یکیش رو داد به من و گفت»

-وقت برای چایی دم کردن و خونه تمیز کردن زیاده!شاید همه ش گردن خودت بیفته!برای تمام عمر!

«برگشتم نگاهش کردم!حرفش خیلی معنی داشت!»

-برای تمام عمر؟!

-اما فکر نکنی من تو کار خونه به تو کمک می کنم ا!من از اون مردا نیستم که به زنشون تو کار خونه کمک می کنن!

«داشتن قند تو دلم اب می کردن!از خوشحالی نزدیک بود سکته کنم اما جلوی خودمو گرفتم و با خنده گفتم»

-اتفاقاً من اصلاً دوست ندارم که شوهرم تو کارای خونه دخالت کنه!

-چه خوب!

«یه پک دیگه به سیگار زدم!یه طعم و بوی عجیبی می داد!»

-این چیه؟!

-خارجیه!

«یه پک دیگه کشیدم و گفتم»

-می فهمی داری چی به من می گی؟

«یه نگاه بهم کرد و بعد رفت تو یکی از اتاقها و یه خرده بعد برگشت و گفت»

-چشماتو ببند!

-دیگه می خوای باهام چیکار کنی؟!

-چشماتو ببند!

«چشمامو بستم .یه خرده طول کشید تا فهمیدم چه خبره!دست چپم رو گرفت و یه لحظه بعد سردی یه حلقه رو تو انگشتم حس کردم!دلم می خواست چشمامو باز کنم اما صبر کردم!اخلاقش رو می دونستم چه جوریه!لجباز و یه دنده!باید صبر می کردم تا خودش بگه چشمامو باز کنم وگرنه یه دفعه عصبانی می شد!»

-حالا چشماتو باز کن!

«اروم چشمامو باز کردم.درست روی انگشت دست چپم!یه حلقه توش بود!یه حلقه ی طلای ظریف و قشنگ با دونه های ریز الماس!»

-سهیل!

-هووم؟!

-می دونی این یعنی چی؟!

«سرش رو تکون داد!»

-یعنی منو نامزد کردی؟!

-اره،فکر نمی کردی؟!

-نه!یعنی چرا!یعنی نه!

-تو تنها کسی هستی که منو درک می کنی!

-فقط به خاطر اینکه تو رو درک می کنم؟!

-نه!تو تنها دختر قشنگی هستی که منو درک می کنی!

-حالا بهم بگو!

-دوستت دارم افسانه!برای همینم این حلقه رو برات خریدم که مطمئن بشی!من از اون پسرا نیستم که بخوام با سرنوشت یه دختر بازی کنم!فعلاً حرف ازدواج رو نمی زنم امانه اینکه باهاش مخالف باشم.باید خوب بشناسمت!باید مطمئن بشم که واقعاً منو دوست داری و حاضری برام فداکاری کنی!مثل یه مادر برای بچه ش!یعنی نه مثل یه مادر!منظورم اینه که در اون حد منو دوست داشته باشی!و اینم بدون افسانه که من تشنه ی محبتم!اگه کسی به من محبت بکنه هیچ وقت از دستش نمی دم!

«یه مرتبه پریدم و بغلش کردم و گفتم»

-دوستت دارم سهیل!مطوئن باش!انقدر دوستت دارم که حاضرم به خاطرت هر کاری بکنم!

-مواظب باش! سیگارت افتاد!

«تند دولا شدم و سیگارم رو برداشتم که نشست رو کاناپه.منم........ [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]نشستم و یه پک دیگه کشیدم.»

-ناهار چی می خوری؟

-هر چی باشه.

-پیتزا خوبه؟

-اره!

-فعلاً با پیتزا می سازیم تا یه روز خودت برام غذا درست کنی!

«وای که تو اون لحظه چه حالی داشتم!خودمو تو لباس عروسی می دیدم که دستم تو دست سهیله و داریم به مهمونا خوش امد می گیم!دوتایی با اهنگ مبارک باد می رقصیم!دوتایی داریم کیک عروسی مونو می بریم1دوتایی...!

تلفن زد و پیتزاها رو سفارش داد و اومد پیشم نشست .یه احساس عجیبی داشتم!سرم داشت گیج می رفت!»

-سهیل سرم داره گیج می ره!

-سیگارش یه خورده قویه!اولش اینطوریه.یه پک دیگه بکشی گیجی سرت می ره!

«دو سه تا پک زدم و سیگار رو خاموش کردم.»

-چرا خاموشش کردی؟!

-اخه دیگه نمی تونم بکشم!

-خب می دادیش به من!می دونی چقدر گرونه؟!

-مگه این چیه؟!

-ماری جوانا!اصل اصله!

-وای!می گم چرا اینطوری شدم!چرا این کارو کردی سهیل؟!

-باز که ترسیدی1

-نه نمی ترسم ولی...!

-چشماتو ببند و هیچی نگو!

«چشمامو بستم!»

-چی میبینی؟

-هیچی!

«یه مرتبه حالم بد شد!حالت تهوع بهم دست داده بود!»

-حالا چی می بینی؟

-فقط سیاهی می بینم!

-چه جوریه؟

-یه جور بد!

-خیلی حالت بده؟!

-اره سرم خیلی گیج می ره!دلم می خواد دراز بکشم!

-خب همینجا رو کاناپه دراز بکش!

-باید برگردم خونه!

«بازم حالت تهوع!بعد اروم رو کاناپه دراز کشیدم!تا لحظه ای که سرم اومد رو کاناپه انگار یه ساعت طول کشید!مرتب تصویر خودم رو می دیدم که دارم می خوابم رو کاناپه و دوباره از اول! شاید چند بار دیدم که دارم می خوابم !یه لحظه چشمامو باز کردم!اول که هیچی دور و برم نمی دیدم!بعدش وقتی سعی می کردم که ذهنم رو متمرکز کنم،تمام چیزا بد بود!تصویر هر چیز رو یه بار می دیدم اونم به صورت فوق العاده خنده دار و بعدش اون چیز از جلو چشمم می رفت و جاش رو به یه چیز دیگه می داد!مبل ا همه انگار جون داشتن و داشتن تکون می خوردن!دیوارا عقب جلو می رفتن!زمین کج شده بود!

چشمامو بستم یه لحظه احساس کردم که از بالای یه جا دارم اروم می ام پایین!در واقع می افتادم اما انگار بهم چتر نجات بسته بودن!اروم می اومدم پایین و تا نزدیک بود که پام برسه به زمین و دوباره می دیدم که دارم از یه جا دیگه می افتم!هر بارم قلبم یه مرتبه می افتاد پایین و حالم بد می شد!کم کم افتادنها زیاد شدن و حالم بدتر!انقدر که احساس کردم دائماً دارم می ام پایین!بعدش دیگه چیزی نفهمیدم!

(سکوت)

-کاشکی الان یه سیگار اینجا بود و میذاشتن بکشم!

-خب!بعدش!

-تو چه ساده ای ترانه!

-می تونم حدس بزنم اما می خوام خودت بگی!

-شرط می بندم که حدس ت اشتباهه!

-خب تند تر بگو!الان وقت تموم می شه!

-هیچی دیگه!فکر کنم سه چهار ساعت خواب بودم!خواب که نه!بیهوش!مثل مردن!هیچی نمی فهمیدم!فقط موقعی که کم کم داشتم به حال می اومدم رو یادمه!اولش احساس سرما کردم!لای چشمامو باز کردم!هنوز رو کاناپه بودم.خواستم بلند شم اما بازم سرم گیج رفت!احساس گرسنگی و تشنگی شدیدی می کردم!دهنم خشک خشک شده بود!سعی کردم بلند شم که یه مرتبه متوجه ی چی شدم!وای خدا جون!خدا جون!

یه لحظه قلبم ایستاد!هیچی تنم نبود!همونجوری بدون لباس اونجا رو کاناپه خوابیده بودم!از خجالت،تنفر،ترس و وحشت می خواستم بمیرم!تند دنبال یه چیزی گشتم که بپیچم به خودم!دستم رفت این طرف و اون طرف که یه مرتبه گوشه ی یه ملافه اومد تو دستم!زود کشیدمش روم و این ور و اون ور رو نگاه کردم!هیچکس اونجا نبود!تازه فهمیدم چه شده!ازش متنفر شدم!مخصوصاً باهام اینکارو کرده بود و منم مثل یه احمق بی شعور گولش رو خورده بودم!یه مرتبه داد زدم!»

-سهیل!سهیل!

«اروم از تو اشپزخونه اومد بیرون و خندید و گفت»

-بیدار شدی؟

-فکر نمی کردم اینطوری باشی!

-چطوری؟

-بالاخره کار خودتو کردی؟!

-چه کاری؟ [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-خودت می دونی چی دارم می گم!

-اره اما من کاری نکردم!

«یه ان به شک کردم که گفت»

-تو فقط خوابیده بودی!

-اینجوری؟بدون لباس؟!

-خودت هی بلند می شدی و یکی یکی رو در می اوردی!

-من؟!

-اره!

-اخه چطوری؟!چرا خودم یادم نمی اد!

«اومد جلو و گفت»

-اثرش رو بعضیا اینطوریه دیگه!بعدش هیچی یادشون نمی اد!

-فقط همین؟!

-اره،فقط همین!یه ملافه روت انداختم و گذاشتم بخوابی!

-راست می گی سهیل؟!تو رو خدا راست میگی؟!

-اگه دروغ بگم که حتماً خودت می فهمی!متوجهی که چی می گم!

«یه لحظه فکر کردم!درست می گفت!انگار هیچ اتفاقی برام نیفتاده بود!هنوز دست نخورده بود!»

-حلقه هنوز همون جاست که بود!نه؟!

«به دستم نگاه کردم!حلقه تو انگشتم بود!یه مرتبه دلم راحت شد و خندیدم که گفت»

-گرسنه ت نیس؟!

-چرا! خیلی!

-من تو اشپزخونه م!لباساتو بپوش و بیا!

«تند بلند شدم و بازم به خودم نگاه کردم!نه!هیچ اتفاقی نیفتاده بود!سالم بودم!از موقعیت سوء استفاده نکرده بود برای همینم بیشتر عاشقش شدم!

لباسامو پوشیدم و رفتم تواشپزخونه و بهش گفتم»

-وقتی لباس تنم نبود که نگاهم نکردی!

-چرا!

-کار بدی کردی!یه جنتلمن هیچوقت اینکارو نمی کنه!

-یه احمق یه افرینش زیبا رو نگاه نمی کنه!اما می تونه این نگاه کردن فقط برای یه بار باشه!مثل چشم افتادن به یه صحنه!

«از تعریفش خوشم اومد و رفتم سر میز نشستم که پیتزاها رو اورد و دوتایی شروع کردیم به خوردن!انقدر گرسنه م بود که بلافاصله همه ش رو خوردم!واقعاً برام لذت بخش بود.غذا خوردن در کنار مردی که واقعاً دوستش داشتم!با همدیگه غذا می خوردیم و می خندیدیم و اون برام تعریف می کرد چه کارای خننده داری انجام می دادم و چه چیزایی تو خواب گفتم!

خلاصه ساعت حدود چهار بود که از همونجا یه تلفن زدم به شوکا که گفت زود برم خونه بعدش با سهیل سوار ماشین شدیم و منو رسوند نزدیک خونه و قرار شد بعداً بهم تلفن بکنه.

ازش خداحافظی کردم و رفت.منم رفتم خونه هنوز نرسیده حلقه ای رو که برام خریده بود به شوکا نشون دادم!اولش با ناباوری بهش نگاه می کرد و بعدش خیلی خیلی خوشجال شد.جریان رو کامل براش تعریف نکردم!می دونستم اگه یه کلمه بگم شروع می کنه در مورد سهیل بد گفتن و منم اصلاً تحملش رو نداشتم که کسی در مورد سهیل حرف بدی بزنه!برای همینم همه چی رو نگفتم.

یادمه سه روز بعد صبح بهم زنگ زد.البته هر روز با همدیگه تلفنی صحب میکردیم اما اون روز صبح که تلفن کرد، دیدم یه جور دیگه س!»

-الو!افسانه؟

-سلام! خودمم!اشتباه نگرفتی.

-سلام ،چطوری؟

-خوبم،تو چطوری؟

-من؟

-اره دیگه!مگه جز خودت کس دیگه م اونجا هست؟

-نه،کسی نیست!

-حالا بالاخره خوبی یا نه؟

«اینو گفتم و خندیدم اما دیدم از اون طرف هیچ صدایی نمی اد!»

-سهیل!

-هان؟

-گوشی دستته؟!

-اره!

-طوری شده؟!

-می تونی بیای اینجا؟!

-چی شده؟!

-می تونی؟!

-اره،اما بگو ببینم چی شده؟!

-چیزی نشده!بهت احتیاج دارم!الان از اون وقتاس که باید پیشم باشی!

-خیلی خب!خیلی خب!تا سه ربع دیگه اونجام!فقط بگو تو خوبی؟!

-اره!خوبم!

-زود می ام!خداحافظ!

«نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم و یه ارایش مختصر کردم!شوکام مرتب می پرسید چی شده چی شده؟! خودمم نمی دونستم چی شده که براش بگم فقط گفتم انگار مشکلی برای سهیل پیش اومده!اونم شروع کرد به نصیحت کردن که مواظب باش خودتو درگیر چیزی نکن و تو کاری دخالت نکن و این چیزا که من تو اون لحظه اصلاً حوصله شو نداشتم!بالاخره موقعی که داشتم از خونه می اومدم بیرون ازم قول گرفت که تا رسیدم اونجا بهش زنگ بزنم و جریان رو بگم!سفارشم کردم که اگه احیاناً بابا اومد خونه یا تلفن کرد بهش بگه که رفتم کلاس.

تند از خونه اومدم بیرون و یه تاکسی گرفتم و نیم ساعت بعد جلوی خونه شون بودم و زنگ زدم و رفتم بالا.بازم در رو برام باز گذاشته بود.رفتم تو!»

-سهیل! چی شده؟!

«همونجور جلوی در ایستاده بود و مات شده بود به من!تمام صورتش کبود بود!حدس زدم با یکی دعواش شده و کار به کتک کاری کشیده!»

-چی شده سهیل؟!دعوا کردی؟!

«اروم رفت و در رو بست و رفت رو یه مبل نشست.رفتم پهلوش که دیدم هر دو تا دشتس زخمی شده و خون زده بیرون!»

-چی شده اخه؟!با کی دعوات شده!حرف بزن دیگه!

«سرش رو انداخت پایین و اروم گفت»

-با کسی دعوام نشده! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-پس چی شده؟!چرا صورتت اینطوری کبوده؟!دستات چی شده؟!

-هیچی!

-خفه م کردی سهیل!بگو دیگه!خجالت نکش!اگه با کسی دعوات شده...!

-نه!کار خودمه!

«یه لحظه مات شدم بهش و بعد گفتم»

-خودت؟!

-اره.

-یعنی خودت صورتت رو اینجوری کبود کردی؟!

-اره.

-چه طوری؟!

-خودمو زدم!با مشت زدم تو صورتم!

«فقط نگاهش کردم که گفت»

-دستامم همینطور!انقدر با مشت زدم به دیوار که اینجوری شده!

-اخه چرا؟!مگه تو دیوونه ای؟!

-نه!

-پس بگو چرا اینکارو کردی!

-می خوام یه چیزی بهت بگم!یعنی باید بگم!بعدش تو ازادی که هر جور خواستی تصمیم بگیری!می تونی بذاری بری1اصلاً بهت ایراد نمی گیرم!

-چرا باید برم؟!بگو ببینم جریان چیه؟!

-من بیمارم افسانه!یه بیمار روانی!یعنی روانی شدم!روانی م کردن!

-کی؟!

-من بهت دروغ گفتم1یعنی یه مقدار دروغ گفتم!

-چی رو دروغ گفتی؟!

-هی ازم سوال نکن!بذار خودم بگم!

«هیچی نگفتم که یه سیگار روشن کرد و گفت»

-پدرم تو این چند ساله خیلی به من محبت کرده!یعنی به طریق خودش!غیر از موضوع نوار که مسخره م می کنه،در مورد پول و این چیزا خیلی بهم کمک می کنه!پول اجاره ی این اپارتمان ،پول توجیبی که شاید دو برابر حقوق یه مهندس این مملکته!گاه گداریم یه مقدار پول می ده که من به مادرم بدم.چون می دونه که خیلی دوستش دارم!

«ساکت شد و یه پک به سیگارش زد.حدس می زدم که مسئله هر چی هست در مورد مادرشه!حتماً چیزی دیده یا فهمیده!اما صبر کردم تا خودش به حرف بیاد.دو سه دقیقه هیچی نگفت و سیگار کشید و بعدش دوباره شروع کرد!»

-درسته که پدرم از مادرم جدا شد و لطمه ی بزرگی به من زد اما از اون که بگذریم برای من پدر خوبی بوده و هر کاری که از دستش براومده برام کرده!مثلاً سال یکی دو بار منو می فرسته اروپا!می دونی این یعنی چی؟!هر بار که می رم چند میلیون خرجم می شه!

«بازم ساکت شد.داشتم دیوونه می شدم اما هر جوری بود جلوی خودمو گرفتم که بازم شروع کرد به حرف زدن.»

-خیلیم منو دوست داره!عاشق منه!بهم افتخار می کنه!همیشه م می گه!جلو همه می گه که به وجود من افتخار می کنه!

«یه سیگار دیگه روشن کرد!منم یکی برداشتم و روشن کردم که اینطوری بتونم جلو خودمو بگیرم و ازش سوال نکنم و بذارم خودش جریان رو تعریف کنه!»

-منم دوستش دارم!با کمی دلخوری دوستش دارم!برای همینم دارم دیوونه می شم!یعنی دیوونه شدم!به حد جنون رسیدم!دیشب می خواستم خودمو خلاص کنم اما هر جوری بود صبر کردم و صبح اومدم اینجا!بازم خواستم همین کارو بکنم!حتی این تیغم اوردم! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]«یه ان چشمم رفت طرف میز !یه تیغ روش بود!نفسم بند اومد!دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم »

- چرا سهیل؟!مگه چی شده؟!نکنه بازم چیزی در مورد مادرت شنیدی؟!

- نه !نه !

- تو رو خدا زودتر بگو!داری سکتم میدی !

«یه نگاهی بهم کرد و گفت »

- زهره!ولم نمیکنه!

«یه مرتبه اتیش گرفتم !انگار که اب جوش ریختن رو سرم !تمام سلولهای بدنم می زد !انچنان حس حسادت و کینه درونم نسبت به زهره ایجاد شده بود که اگه اون لحظه اونجا بود حتما کشته بودمش!دلم میخواست با دستام تیکه تیکه ش کنم !

سیگارم رو خاموش کردم و یکی دیگه برررداشتم و روشن کررردم سعییی کردم اروم باشم »

- یعنی دوباره اومده سراغت؟!

- دوباره نه!

- یعنی چی؟!

- اینجاش رو بهت دروغ گفتم !اون اصلا منو ول نکرده!کمتر شده اما ولم نکرده !منم دیگه نمیتونم طاقت بیارم !برای همینم میخواستم خودکشی کنم اما وقتی به تو فکر میکردم کمی اروم می شدم !صبحی م که اومدم اینجا فقط فکر تو بود که جلوم رو گرفت و برای اینکه کمی اروم بشم شروع کردم به خود ازاری !انقدر با مشت زدم تو صورت خودم که از درد داشتم می مردم !بعدشم که این بلا رو سر دستام اوردم !

- چرا بهم دروغ گفتی؟

- ترسیدم که بری!

«یه لحظه فکر کردم و گفتم »

- خودتم دلت میخواد؟!

- نه !نه به خدا!نه به جون تو !نفرت دارم ازش اما نمیتونم کاری بکنم !

- چرا؟!

- می ترسم !تهدیدم میکنه !اگه پدرم بفهمه می دونی چی میشه؟!

- تو رو می کشه؟!خب خودتم که میخواستی همین کارو بکنی!

- خودشو می کشه !زهره رو می کشه!من مردن برام ترس نداره!اما نمیخوام بلایی سر پدرم بیاد!دیگه نمیتونم تحمل کنم !

- باهاش حرف زدی؟!

- هزار بار!حرف زدم ! خواهش کردم !التماس کردم !تهدیدش کردم !اما عاشق منه !هیچی توش اثر نداره!مثل دیوونه هاس !از هیچی نمیترسه!فقط منو میخواد!

- حالا میخوای چیکار کنی؟

- نمیدونم !نمیدونم!

«یه مرتبه زد زیر گریه !مثل یه زن گریه میکرد !دلم میخواست دستم به اون زنیکه کثافت می رسید تا بهش حالی کنم که سهیل صاحب داره و حق اون نیست!مرتب داشتم تو فکر دنبال راه حل می گشتم !یه حس مالکیت شدید توم ایجاد شده بد!مثل اینکه یه نفر بخواد همه چیزایی رو که دارم ازم بگیره !و منم اماده هر جور دفاعی شده بودم !برام فرق نمیکرد که اخرش چی میشه فقط برام این مهم بود که از حقم دفاع کنم !از سهیل از نامزدم !

اروم دست کشیدم به موهاش!برگشت طرفم و صورتش رو گذاشت تو دستام !دلم اتیش گرفت !دلم میخواست دهنم رو باز کنم و هرچی فحش بلدم به اون زهره کثافت بدم اما چه فایده داشت؟!باید عاقلانه فکر میکردم !

بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه و زیر کتری رو روشن کردم و اومدم بیرون و یه زنگ زدم به شوکا که خیالش راحت بشه و بعد رفتم پیش سهیل نشستم و گفتم »

- خب!بسه دیگه!مرد که گریه نمیکنه!بسه!

«دستش رو گرفتم و بلندش کردم و بردم تو دستشویی و صورتش رو شستم و با دستمال کاغذی خشکش کردم و برگشتم تو اشپزخونه و چایی دم کردم و از همونجا بلند گفتم »

- الان یه چایی برات میارم که حسابی سر حال بیای.

«جواب نداد . منم همونجا موندم و فکر کردم . یه ده دقیقه ای فکر کردم و بعدش دو تا چایی ریختم و رفتم تو سالن و گذاشتم رو میز و خودمم نشستم که گفت »

- تو هیچ احساسی نداری؟

- چه احساسی؟

- مثل حسادت !زنها این موقع خیلی حسود می شن که نشونه عشق شونه !

- ببین سهیل!من الان یه حس کینه خیلی شدید نسبت به زهره دارم اما نمیخوام بذارم که این کینه و نفرت راه عقلم رو ببنده و ذهنم رو کور کنه !یه همچین مواقعی باید فکر کرد !عاقلانه!

- یعنی راهی هم هست ؟

- اره ،چرا نیست؟!

- مثلا چی؟

- خیلی ساده!

- بگو!

- یه مدت برو با مادرت زندگی کن !اینطوری با یه تیر چند نشون تا نشون زدی!اول و مهم ترین اینکه از دست اون کثافت راحت می شی!دومیش اینکه اون ذهنیت بدی که نسبت به مادرت داری عوض میشه !سوم اینکه مادرتم خوشحال کردی!چطوره؟

«یه ان مات شد بهم که زود گفتم »[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- به پدرتم بگو که چون مادرت کمی مریضه و خیلیم تنهاس ،یه مدت میری که اون کمتر غصه بخوره و بعدش برمیگردی!باید مرتب م به پدرت سر بزنی!بیشتر محل کارش . دو هفته ای یبارم میری خونهه تون . فقط موقعی میری که پدرت خونه باشه !

«یه مرتبه پرید و دستامو گرفت و همونجور که ماچ میکرد گفت »

- دوستت دارم ،دوستت دارم ،دوستت دارم !از همون لحظه میدونستم که تو میتونی کمکم کنی!برای همینم وقتی بهت فکر میکردم اروم میشدم !من چقدر احمقم افسانه ؟!چطور راه حل به این سادگی به عقل خودم نرسیده بود؟!

«به قدری اون لحظخ احساس شیرینی داشتم که حاضر نبودم با تمام دنیا عوضش کنم !احساس برتری!احساس مفید بودن!داشتم شیرینی اون لحظات رو مزه مزه میکردم اما یادم افتاد نباید طوری باشه که سهیل در مقابلم احساس کوچکی بکنه برای همینم زود گفتم »

- بخاطر اینکه تو ذهنت درگیر بوده !اونقدر تحت فشار بودی که قدرت تفکر رو از دست دادی!

- مرسی افسانه !مرسی!همین امشب با پدرم حرف میزنم !شاید همین فردا رفتم خونه مادرم !وای خدا جون چقدر خوشحالم !چه احمقیم من !چقدر خودمو ازار دادم !اگه بدونی چقدر سر و صورتم درد میکنه !انگشتامو نمیتونم حرکت بدم !چه مشتهایی زدم تو صورت خودم !

- دیگه تموم شد !از این به بعدم هر وقت مشکلی برات پیش اومد قبل از اینکه کاری بکنی،یه زنگ به من بزن که اول کمی در موردش با همدیگه حرف بزنیم و بعد تصمیم بگیر!

- از این به بعد بدون اینکه به تو بگم اب نمیخورم !مطمئن باش!

«بعد دوباره دستام و گرفت تو دستش و گفت »

- خیلی وقت بود که دنبال یکی مثل تو میگشتم !

«همینجوری نگاهم کردو بعد گفت »

- چایی ا یخ کرد !

- الان عوضش میکنم !

- نه !تو برو بشین ،من عوض شون میکنم !

- تو که گفتی تو خونه کار نمیکنی!

- این بار یه جایزه س!جایزه راه حلی که برام پیدا کردی!

«بهش خندیدم و رفتم نشستم . اونم سینی چایی رو برداشت و برد!کم کم داشتم به خصوصیات اخلاقیش اشنا میشدم !راست میگفت !یه حالت بیماری درونش بود!چند سالی بود که تحت فشارهای عصبی قرار داشت و همینم باعث شده بود که گاهی رفتارهای عجیبی ازش سر بزنه !اگه زهره دست از سرش بر میداشت ،من براش فرشته نجات می شدم و از همین الان نمیتونستم خودمو با لباس عروسی ببینم !از این فکر بی اختیار خندیدم!شایدم زهره وسیله پیروزی من بود !

یه خرده بعد با دو تا فنجون چایی اومد و یکیش رو داد به من و خودشم نشست . دیگه تو صورتش اثری از غم و غصه و این چیزا نبود! با خنده و شوخی چایی مون رو خوردیم که بلند شد و رفت و همون بسته سیگار رو اورد و دو تا از توش در اورد که گفتم »

- من نمیکشم سهیل!

- چرا؟!

- همون یه دفعه برام کافیه !

- اولا مگه اتفاقی افتاد که ترسیدی؟!

- نه اما!

- دوما !اون دفعه اول بود که روت اونطوری اثر کرد!دفعه دوم دیگه اون اثر رو نداره!

- اخه...!

- بگیر دیگه !الان تو یه شرایطی م که دوست دارم با هم بکشیم !فقط تو نصفش رو بکش!

«نمیدونستم چی بگم!اگه نمیکشیدم ناراحت می شد و نمیخواستم حالا که اینطوری اومده طرفم از خودم برنجونمش برای همینم سیگار رو گرفتم و روشنشون کرد. من یه پک زدم که گفت »

- نگفتم دیگه اینطوری بکش!اینطوری اصلا بهت احساسی دست نمیده !دودش رو بده تو !

«یه پک دیگه زدم و دودش رو دادم تو اما زود برگردوندم بیرون و یه لحظه منتظر شدم که ببینم سرم گیج میره یا نه اما نرفت !»

- سرت گیج رفت؟

- نه !

- دیدی بهت راست گفتم !دفعه اولش فقط اونطوریه .

- پس دیگه به چه درد میخوره ؟

- نه ،اثر داره اما یه اثر خوب!ادمو گرم میکنه ولی از خود بیخود نمیکنه !خیلی ملایم ادمو میگیره !

- مثل مشروب؟

- اره فقط دیگه دهن ادم بو نمیگیره !

«با احتیاط یه پک دیگه زدم . خودش تند تند می کشید »

- هر وقت نخواستی بدش به من خاموشش نکن!

- نه ،فعلا چیزیم نشده !

- خب هرکسی یه ظرفیتی داره!همون اندازه ظرفیت کافیه !

«یه پک دیگه کشیدم »

- امروز ناهار چی بخوریم ؟

- هرچی که بشه![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- مجبورم زنگ بزنم بازم پیتزا بیارن!راستی اینجا کبابم دارن!میخوری؟

- برای من فرقی نداره!

- سیگار رو اینطوری بگیر بالا و بعد بکش!

«همونجور که گفته بود کشیدم . دیگه سرم گیج نمی رفت اما بازم خنده م گرفت »

- بذار یه نوار قشنگ بذارم که برای این حال عالیه !

«بلند شد و یه نوار گذاشت و ضبط رو روشن کرد . یه اهنگ خارجی تند!ادمو بی اختیار به حرکت می اورد !یه خرده گوش دادم و اخر سیگارم رو کشیدم و خاموشش کردم که گفت »

- - تمومش رو کشیدی؟!

«یه مرتبه از جام بلند شدم . انگار تمام بدنم انرژی شده بود !باید یه جوری تخلیه ش می کردم برای همینم شروع کردم به نفش عمیق کشیدنم !احساس میکردم هوا سبک شده !احساس نی وزنی !احساس پرواز!

سردرگمی!گیجی!بالا پایین پریدن!

دوتایی همچین میرقصیدیم که انگار این اخرین رقص مونه !مثل دیوونه ها بالا و پایین می پریدیم !خیلی جالب بود که ادم بتونه رقصیدن خودش رو بصورت زنده ببینه !دوتایی رو کاناپه دراز کشیده بودیم و رقصیدن خودمونو تماشا می کردیم !یعنی تماشا نمیکردیم !گاهی نگاهمون می افتاد!افسانه و سهیل داشتن اون وسط می رقصیدن و ماهام رو کاناپه خوابیده بودیم !افسانه و سهیل دست همدیگه رو گرفته بودن و بالا و پایین می پریدن و ماهام گاهی تماشاشون می کردیم !افسانه و سهیل پاهاشونو هی محکم میکوبیدن رو زمین و ماهام رو کاناپه خوابیده بودیم و بهشون می خندیدیم !هی نگاه شون می کردیم و هی میخندیدیم !خنده ،خنده ،خنده!خنده ،خنده هایی از ته دل اما نه !فقط نمی خندیدیم !سهیل داشت یه کاری میکرد 1منم میخندیدیم و نگاهش می کردم و هیچی نمیگفتم !صدای موزیک اروم شد !سرعتشم کم شد !دیگه اون موزیک تند پخش نمی شد !یه اهنگ ملایم قشنگ بود !داشتم به افسانه و سهیل نگاه میکردم و می خندیدم !دیگه مثل اول نمی رقصیدن !خسته شده بودن !تو همین موقع دست همدیگه رو گرفتن و اروم اومدن طرف ما !انگار اونام میخواستن رو کاناپه دراز بکشن !اما رو کاناپه که ما خوابیده بودیم !اگه ما اینجاییم ،پس اونا کین که دارن می ان ؟!اینجا که جا نیست !اونام دارن میخوابن رو کاماپه !وای خدا جون !اینا که خود ما هستن !من و سهیل!سهیل داره چیکار میکنه؟!من دارم چیکار میکنم؟!وای خدا جون!چی شده؟!چیکار کردیم؟!ما که فقط رو کاناپه دراز کشیده بودیم و افسانه و سهیلم فقط داشتن اون وسط می رقصیدن !پس کی این اتفاق افتاد!چرا سهیل رفته رو اون یکی مبل نشسته و سیگار میکشه؟اون دو نفر دیگه کجا رفتن؟!ما که چهار تا بودیم پس چرا الان فقط من و سهیل تنهایین؟!وای خدا جون چیکار کردم؟!چه بلایی سر خوردم اوردم؟!تمام کاناپه کثیف شده! یعنی به همین سادگی همه چیز تموم شد؟!یعنی تو همین مدت کم همه چیز به کثافت کشیده شد؟!چرا؟!ما که داشتیم فقط می رقصیدیم !پس چه جوری اینطوری شد؟!حالا چیکار کنم؟!

«یه مرتبه شروع کردم به فریاد زدن و سهیل رو صدار کردن!»

- سهیل! سهیل! سهیل!

«انگار صدامو نمی شنید یا من صدام از تو گلوم در نمی اومد!اروم نشسته بود اونجا و سرش رو انداخته بود پایین و سیگارم لای انگشتاش بود!اصلا نمی فهمید که دارم صداش می کنم !شاید م اتفاقی نیفتاده بود!مثل اون هفته !اما نه !پس چرا کثیفم؟!

از جام بلند شدم انگار صحنه اون دفعه داشت برام تکرار می شد !بدون لباس بلند شدم و ایستادم اما نه !این یه تکرار نیست!همه چی برام تموم شده !وای!چه جوری تو چشای پدرم نگاه کنم ؟!بهش چی بگم؟!بگم جای درس خوندن چیکار کردم؟!چطوری بهش بگم که تمام ارزوهاش رو به باد دادم؟!اروزهای خودم چی؟!چه راحت همه شون به باد رفت !»

- سهیل! سهیل!

«بازم همونجا نشسته بودو سیگار می کشید !اصلا منو نگاه نمی کرد !اونم فهمیده بود چه غلطی کرده!

اروم نشستم رو کاناپه و شروع کردم به گریه کردن !اما دیگه این گریه ها مثل اون خنده ها مصنوعی نبود!یه گریه واقعی !میدونستم چی شده! دیگه به خودم اومده بودم و می فهمیدم چه بلایی سرم اومده!همینجوری نشستم و گریه کردم که احساس کردم اومده بغلم نشسته!»

- خب دیگه حالا !گریه نکن!

- چرا سهیل؟!چرا؟!من به تو اعتماد کردم!چرا این بلا رو سرم اوردی؟!

- تو چرا چذاشتی؟!

- من نمیفهمیدم !اون گه رو دادی من کشیدم که نفهمم چیکار دارم میکنم !تو میدونستی که اینطوری می شه !تو میخواستی که اینطوری بشه !تو خیل پستی سهیل!من به تو محبت کردم اما تو عوضش منو نابود کردی! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]گریه نکن !این حرفا یعنی چی؟!طوری نشده که !

- دیگه میخواستی چطوری بشه؟!از این بدتر؟!

- تو اروم باش تا بهت بگم !

- چی بگی دیگه؟! دیگه چیکار میخوای برات بکنم؟!همه چیزم رو ازم گرفتی!من اینو نمیخواستم! تو نامردی سهیل!نامردی!

- منم اینطوری نمیخواستم اما به خدا دست خودم نبود!اصلا نفهمیدم چطور شد!

- بهت گفتم اون کثافت رو نمیکشم اما هی اصرار کردی!

- من دوست دارم افسانه !تنهات نمیذارم!

- میدونی چه بلایی سر من اوردی؟!منکه انقدر دوست داشتم!

- بازم دوستم داشته باش!به من اعتماد کن !

- که چی بشه؟!

- می ام خاستگاریت !هر جوری هست پدرم رو راضی میکنم که بیاد خاستگاریت !اون موقع همه چی حل میشه !

«دیگه چیزی نگفتم و فقط گریه کردم !از خودم متنفر شدم!از خودم !از سهیل!از شوکا که باعث همه این چیزا شده بود !اگه اون نبود الان من اینجا نبودم و این اتفاق برام نیتفاده بود !اصلا من اینجا چیکار میکنم ؟!من الان باید سر کلاسم باشم و درسم رو بخونم !نه اینکه ...!کاشکی مادرم زنده بود و باهام دعوا می کردو تا میخواسنم کار بدی بکنم تنبیهم می کرد تا امروز یه همچین بلایی سرم نیاد!واقعا خودمم که اینجا نشستم؟!من که یه موقع تمام پسرا رو بازی می دادم؟!وای که چقدر احمق بودم!همین الانم چقدر احمقم !»

- بسه دیگه افسانه !اتفاقیه که افتاده !الان باید فکر راه حل باشیم !از گریه کردن که کاری درست نمی شه !بلند شو لباساتو بپوش و یه ابی بزن به صورتت !مگه خودت به من نگفتی که یه همچین موقع ها باید فکر کرد و تصمیم کرفت!مطمئن باش همه چی درست می شه !بهت قول می دم !من دوستت درام افسانه !بهت خیانت نمی کنم !مطمئن باش !

* * *

«اون روز وقتی برگشتم خونه ،هرکاری کردم که حالت عادی به خودم بگیرم نشد و شوکا فهمید که ناراحتم . بهش گفتم که با سهیل دعوام شده و بازم یه خرده نصیحتم کردو مسئله تموم شد !اون شب تا صبح گریه کردم !دیگه چیزی دست من نبود و همه چی بستگی به سهیل داشت !تا صبح هزار تا فکر اومد تو سرم !نکنه نامردی کنه؟!نکنه بزنه زیر همه چیز!اگه نیاد خواستگاریم چی؟!اگه پدرش مخالفت کنه چی؟!وای!جواب پدرم رو چی بدم؟!ابروم تو فامیل می ره !چه کثافتیم من !

فرداش بلند شدم و به هوای کلاس از خونه رفتم بیرون و از تو خیابون تلفن زدم به سهیل !خونه نبود!رفتم یه ساعتی تو خیابونا قدم زدم و دوباره تلفن کردم اما بازم کسی جواب نداد !ترس و وحشت تمام وجودم رو گرفته بود !گرسنه م بود !احساس پوچی می کردم !احساس لجن بودن !

رفتم تو یه اغذیه فروشی و یه ساندویچ گرفتم و خوردم !یعنی به زور قورت دادم !بعدش اومدم بیرون و دوباره بهش تلفن زدم که این دفعه برداشت »

- الو !سهیل!کجایی؟!

- سلام !تو کجایی؟!

- تو خیابونا !چند بار بهت زنگ زدم !

- منم نیم ساعت پیش بهت زنگ زدم !

- زدی خونه؟!

- اره 1شوکا بود !

- چیزی که نگفتی؟!

- نه !تو الان کجایی؟!

- نزدیک خونه تو 1

- بیا اینجا !

- چیکار کردی؟!

- بیا تا بهت بگم !

«تلفن رو قطع کردم و یه تاکسی گرفتم و رفتم دم خونه شون و رفتم بالا و رفتم تو . تند اومد جلوم و بغلم کرد !»

-- چی شد سهیل؟!با پدرت حرف زدی؟!

- با پدرم نه !با مادرم حرف زدم !

- بهش نگفتی که چی شده ؟!

- نه فقط گفتم که یه دختری رو دوست دارم !

- خب چی شد؟!

- خیلی خوشحال شد !قرار شد خودش با پدرم صحبت کنه !

- کی؟!

- همین امروز!

- وای سهیل دارم دیوونه میشم !تو نمیفهمی کن الان چه حالی دارم !

- انقدر خودت رو ناراحت نکن !درست میشه همه چی !بهت قول دادم !مگه به من اعتماد نداری؟!

- چرا اما دست خودم نیست!تو چون یه مردی ،نمیتونی ال یه دختر رو تو این موقع درک کنی!من ابروم در خطره !ابروی پدرم !ابروی تمام فامیلم !

- منکه دارم همه چیز رو درست میکنم !

- میدونم اما تا این مسئله حل بشه من داغون شدم !

- نه ،خودتو کنترل کن !فکر کن هیچ اتفاقی نیفتاده !

- چی اتفاقی نیفتاده؟!

- حالا بیا بشین !

«رفتم و نشستم که گفت »

- وقتی به مادرم گفتم که عاشق تو شدم خیلی خوشحال شد !خیلی وقت بود که بهم اصرار می کرد ازدواج کنم !وقتی شنید از خوشحالی یه جیغ کشید!امروزم تلفن می کنه به پدرم که جریان رو بهش بگه !میدونم که پدرمم خوشحال می شه !

- اگه پدرت مخالفت کرد چی؟!

- خیالت راحت باشه 1نمی کنه 1

- اگه کرد؟![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- فکر اونجاشم کردم !پدرم همیشه میخواست که به قول خودش من دست از این جنگولک بازیا بردارم و برم فروشگاه پیش خودش کار کنم !اگه خواست مخالفت کنه که نمی کنه ،بهش می گم اگه بیاد خاستگاری ،منم می رم فروشگاه و مشغول کار می شم !اینو بهش بگم دیگه راضی میشه !مطمئن باش !

«یه مرتبه زدم زیر گریه !یه گریه شدید عصبی!تند اومد بغلم نشست و گفت »

- دیگه گریه ت برای چیه ؟!

- اینطوری نمیخواستم !

- چه فرقی می کنه ؟! برای من که تو عوض نشدی!تو برای من همون افسانه ای که دوستت دارم !

- تو رو خدا راست می گی ؟!

- چرا دروغ بگم ؟!من دوستت دارم افسانه 1تا اخرشم باهات می مونم !مطمئن باش تا چند روز دیگه می اییم خاستگاری!اون وقت دیگه همه چی تموم میشه !زودم عقد می کنیم !دیگه چی می خوای؟!

- من فقط ازت می خوام که مرد باشی سهیل !هونطوری که من تو رو تنها نذاشتم و هرچی گفتی گوش کردم و خودمو خیلی راحت در اختیارت گذاشتم ،توام مرد باشی و نذاری ابروی من بره !

- مطمئن باش !بهت قول دادم !قول مردونه !

- نکن سهیل!حوصله ندارم !

- دیگه چرا؟!

- دوباره نه !شروع نکن!

- دیگه چه فرقی میکنه !فکر کن الان زن و شوهریم !

- تا زن و شوهر بشیم خیلی مونده!

- چند روز بیشتر نمونده!

- تو رو خدا ول کن سهیل !

- اینطوری دوستم داری؟!

- اینطوری دوستم داری؟!

- نه فاما اخه...آه،سهیل !

(سکوت)

- خب؟!بعدش چی شد؟!

- فرداش بهم زنگ زد و گفت که پدرش رفته مسافرت و مادرش نتونسته باهاش صحبت کنه فگفت که سه روزه دیگه بر میگرده و میگه که مادرش بهش تلفن کنه و ترتیب که رو بده !

اون سه روز مثل سه سال برام گذشت !هر روز بهش زنگ زدم که ببینم پدرش اومده یا نه !هر دفعه م دلداریم می داد و می گفت که خیالم راحت باشه !

بالاخره سه روز گذشت !عصروش هر چی بهش تلفن زدم کسی جواب نداد 1داشتم دیگه دیوونه می شدم . تا شب یواشکی چند بار بهش تلفن کردم اما خونه نبود !

فرداش ساعت یازده بود که رفتم در خونه ش و زنگ زدم اما بازم کسی خونه نبود !همونجا نشستم !یه ساعت رو ساعت سه ساعت !

بالاخره حدود ساعت سه و نیم بود که با ماشینش اومد!تا منو دید و تند پیاده شد !خیلی عصبانی بودم !اومدم بپرم بهش که با دست بهم اشاره کرد !هیچی نگفتم و دوتایی رفتیم بالا و تا رسیدیم با عصبانیت گفتم »

- سهیل !داری بازی م می دی؟!

- با که ترسیدی!

- اره ترسیدم !خیلیم ترسیدم !و بدون که وقتی بترسم ممکنه خیلی کارهای ترسناک انجام بدم 1

- داری منو تهدید می کنی؟!

- هر جور میخوای فکر کن !

- چی خیال کردی؟!فکر کردی من همه چی بادم رفته ؟!

- اره !یادت رفته !

- تو میدونی تا همین الان کجا بودم ؟!

- نه 1برامم مهم نیست که کجا بودی !مهم اینه که تکلیف خودمو بدونم !

- خب منم دنبال همین کار بودم دیکه !

- مگه این کار اداریه که دنبالش بودی؟!

- منظورم اینه که پیش پدرمبودم و داشتم باهاش حرف می زدم !

- خب چی شد؟!

- اولش که می گفت ازدواج بران زوده و هنوز به سن ازدواج نرسیدی!

- مگه تو دختری که باید به سن ازدواج برسی؟!

- پدرم اینو گفت !

- خب؟!

- چرا داد می زنی؟!بذار حرفم رو بزنم !

- خب بگو !

- بالاخره راضیش کردم !قراره یا امشب یا فردا شب زنگ بزنه خونه تون و با پدرت صحبت کنه !

- راست میگی سهیل!

- اره !اره !اره !بیخودم منو تهدید نکن 1برات بگم که بدونی !پدرم یه دختر دیگه رو برام در نظر گرفته بود !دختر یکی از اقوام مون !منم تهدیدش کردم !بهش گفتم یا با دختری که دوستش دارم ازدواج میکنم یا خودمو می کشم !فقط م به خاطر تو !پدرمم وقتی دید که دارم جدی باهاش حرف میزنم قبول کرد !یعنی مادرمم چند بار باهاش حرف زده بود !حالام همه چی داره درست می شه !یا امشب یا فردا شب پدرم تلفن می کنه و قرار خاستگاری رو با پدرت میذاره !

«یه نفس راحت کشیدم و پریدم بغلش کردم و گفتم »

- مرسی سهیل !مرسی!می دونستم که مردی!ببخش از اینکه عصبانی شدم !اخه دست خودم نبود!خیلی می ترسم!

- اخه ترس برای چی؟!من که بهت گفتم تنهات نمیذارم !حتی اگه پدرمم راضی نمی شد ،خودم می اومدم خاستگاری و به پدرت می گفتم که تو رو خیلی دوست دارم !حتما پدرمم قبول می کرد !دیگه چرا انقدر می ترسی؟!بیا بشین !دیگه چیزی نمونده !چشم به هم بزنی همه چی درست میشه !اما یه مسئله دیگه م هست !

- چی؟!

- اومدیم و پدرت راضی نشد !شاید بگه که ازدواج برای تو زوده!اون وقت چی؟!

- نمیدونم !نمیدونم 1تو بگو چیکار کنم !

- خیلی راحت !اون وقت باید جریان رو به پدرت بگیم !نهایتا یه دعوا باهامون میکنه و بعدش رضایت می ده !

- وای!اگه پدرم بفهمه...![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر