رفتن به مطلب
Negarita

°• پس کوچه های سکوت (ماندانا معینی ) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=center]نویسنده:ماندا معینی(مودب پور)

چاپ اول:1386[/align]

 

[align=center]

(یه ساعتی هست که برگشتم خونه اما هنوز نه ناهار حاضره و نه خودم !ظرفای دیشب کثیفه و چرب و چیلی تو ظرفشویی مونده ن !رختای چرکم تو سبده کنار لباسشویی!خونه م کثیفه و به هم ریخته !

خودمم رو یه مبل کنار یه میز موندم !چشمم به یه ضبط صوت کوچولوئه که رو میز گذاشتم !بغل شم چند تا نواره !یه ساعته نشستم و میخوام که روشنش کنم اما نمیشه .!

یعنی ممکنه که نیم ساعت دیگه بتونم روشنش کنم ؟!یا مثلا امشب؟ یا فردا؟!اما چه فرقی داره ؟ چه الان چه نیم ساعت دیگه چه شب چه فردا .

اولین نوار رو گذاشتم توش کلیدش رو فشار دادم .

 

نوار اول

شنبه ساعت 9صبح تاریخ...زندان زنان...پرونده شماره ...نام افسانه...

- بشین دختر جون من وکیل تو ام .اگه باهام حرف نزنی که نمیتونم کاری برات بکنم !

(سکوت)

- الان یه ربع میشه که اینجام !وقت من ارزش داره !کارای دیگه ای هم دارم !

(سکوت)

- عزیزم!فکر می کنی این سکوت کاری برات انجام میده ؟!

- باشه !الان نیسم ساعته که من منتظر موندم اما...!خب حتما احتیاج به کمک نداری !

(سکوت)

- پس من برم ؟!حرف نمیزنی؟!

- چه جوری میخوای کمکم کنی؟

- همینکه همین حرف رو زدی خودش یه جور کمک کردن به توئه !

- همین ؟!خسته نباشی!

- من فقط یه وکلم

- چند سالت هس؟!

- قراره من از تو سوال کنم نه تو از من !

- بازجویی؟!

- نه

- نمیشه حالا من از تو سوال کنم ؟

- میخوای از من سوال کنی؟

- اره

- منکه احتیاج به کمک ندارم !تویی که الان احتیاج به کمک داری !

- از کجا معلوم ؟!

- خب میخوای چه سوالی ازم بکنی؟

- پرسیدم ازت چند سالته؟

- سی و پنج سالمه راضی شدی؟

- نه با یه سوال که نمیتونم بشناسمت !

- مگه قراره تو منو بشناسی؟!

- من نباید وکیلم رو بشناسم ؟

- خب پرا اما وقت برای این کارا نیست

- وقت میخوای برای جی؟

- برای اینکه یه مقداری از زندگیت سر در بیارم که بتونم انگیزه ها رو پیدا کنم و ازشون به نفع تو استفاده کنم!

- که چی بشه ؟

(سکوت)

- نمیدونم

- خودتو گول میزنی؟!

- اصلا مسئله گول زدن نیست [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]- تو نمیتونی به من کمک کنی اما من میتونم به تو کمک کنم

- چجوری ؟

- من اب از سرم گذشته !اما سرگذشت من و تجربیاتم و زندگیم میتونه هزار تا درس برای تو باشه !

0 سکوت)

- خیلی خب!سوالت رو بکن .

- ازدواج کردی؟

- اره

- بچه داری؟

- یه دونه

- دختر یا پسر؟

- دختر

- اسمش چیه؟

- فکر کن مهناز

- میترسی اسمش رو به من بگی؟!

(سکوت)

- شاید!

- شوهرت رو دوست داری؟

- اره

- راست میگی؟

- اره

- چند سالشه ؟

- حدود چهل

- چقدر دوستش داری؟

- خیلی خب !ببین !تموم نشد؟

- نه

- اخه اینطوری که نمیشه !

- مگه وقت وقت من نیست؟

- خب چرا

- مگه زندگی من نیس؟

- چرا اما !

- اما نداره من میخوام الان زندگیم رو اینجوری بگذرونم اگه باهام موافق نیستی بلند شو برو این مسخره بازی رو هم بذار کنار

- کدوم مسخره بازی؟

- این ضبط صوت و این چیزا از این فیلمای خارجی یاد گرفتی؟

- اگرم یاد گرفته باشم چیز خوبیه !استفاده از تکنولوژی برای کمک به نوع بشر !

- همین تکنولوژی که داره بشر رو به طرف نابودی می کشونه !

- اگه میخوای من اینجا بمونم و به سوالاتت جواب بدم باید این ضبط روشن باشه حوصله بحثهای ایدئولوژیک م ندارم !

(خنده)

- باشه !قهر نکن ! وکیل که نباید اینقدر نازک نارنجی باشه !

(صدای اواز خواندن )

- نازک نارنجی نباش –نازک نارنجی نباش !

(خنده)

-خب خانم وکیل ،گفتی خیلی دوسش داری!

- اره !

- به خدا دروغ میگی.

- یعنی ی؟

- چه فایده داره ؟!تو از اول شروع کردی بهم دروغ گفتن !

- اصلا بهت دروغ نگفتم !

- به جون دخترت قسم بخور

- به جون دخترم قسم میخورم

- به وجدانت م قسم بخور

- ای بابا! به وجدانم قسم !

- خب حالا بگو ببینم تا حالا چند بار یه جوون خوش تیپ رو تو خیابون دیدی و دلت نخواسته که اون جای شوهرت باشه؟

- من تا بحال...

- بسه بسه !کو وجدان تو این دور و زمونه ؟!

(سکوت)

- خیلی خب !تا حالا یکی دو بار شده !

- افرین !ادم خیلی باید شجاع باشه که خواسته های پنهان قلبش رو به زبون بیاره !

- اخه تربیت ما ...

- غلط بوده !

- تو تربیت درستی داشتی که اینجایی؟

- نه !اگه درست بود که اینجا نبودم !

- خب حالا کارمونو شروع کنیم ؟

- شروع کردیم !

- فعلا که تو داری از من باز خواست می کین !

- چه فرقی داره ؟

- فرقش اینه که چند وقت دیگه تو دادگاه نمیتونم با این چیزا ازت دفاع کنم !

- مهم نیس !

- خیلی خونسردی !انگار پرونده ات یادت رفته ؟!

- اصلا ! همه ش یادمه !

- بابا چند روز دیگه ...

- چند روز دیگه هنوز نیومده !حالا بگو خانم وکیل تا قبل از ازدواجت چند تا دوست پسر گرفتی؟

- دیگه داری شورش رو در میاری آ!هر چیزی حدی داره !

- بلند شو گم شو بابا

- مودب باش !

- وقتی تو سر قول و قرارت نمیتونی من چرا مودب باشم ؟

- اخه اینا به چه درد میخوره؟!بعدشم ،اینا چیزای شخصی و خصوصی منه !چرا باید به تو بگم ؟

- چطور تو میخوای زندگی خصوصی منو بدونی؟

- برای کمک به خودت

- هیچ کمکی برای من از تو ساخته نیست

- اولا که هیچ معلوم نیست!درثانی اگه من زندگی خصوصیم را برات بگم وضع تو بهتر از الان میشه ؟

- نه اما حداقل سرم گرم میشه !

- یا واقعا خونسردی یا دیوونه

- ادم میتونه جفت اینام باشه !یه دیوونه خونسرد !

- کاشکی تو میرفتی درس میخوندی و یه کاره ای میشدی !استعداد خیلی خوبی داری

- از کجا میدونی نخوندم ؟

- از تو پرونده ات

- مگه هرچی تو پرونده باشه درسته ؟

- نمیدونم !

- تو چه وکیلی هستی که هیچی نمیدونی !حالا چند تا دوست پسر داشتی ،یا نه ؟!

- یکی دو تا

- همین ؟!

- اره دیگه

- همه شونو دوست داشتی؟

(سکوت)

- شاید تو اون موقع اره

- چا باهاشون ازدواج نکردی ؟

(سکوت)

- پیش نیومد !یعنی خیلی جوون بودم

- یعنی اونا نیومدن جلو؟ چون اگه دوستشون داشتی باهاشون ازدواج میکردی

- اگه موقعیتش رو نداشته بودم چی؟

- صبر میکردی

- شاید!

- ازت سوئ استفاده م کردن؟

- من دیگه جواب نمیدم

- خانم وکیل کلافه شده !هُو !هُو !

- اخه این سوالا چیه میکنی؟

- منظور دارم

- چه منظوری؟

- تو اول جواب بده !

- حالا هرچی؟

- یعنی گذاشتی ازت سوءاستفاده کنن؟!یعنی باعث لذت شون شدی!بعدشم ولت کردن و رفتن !توام ازشون گذشتی!

- نذاشتم تا اون مرحله بد پیش بره !

- حتما موقعیتش رو نداشتی!حتما اوضاع جور نبوده !یعینی امکاناتش بارش فراهم نبوده!یا برای تو یا برای اون !وگرنه جلوتر می رفتی!

(سکوت)

- هیچ وقت بعد از اینکه رفتن به فکر انتقام نیفتادی؟

(سکوت)

- حالا تو ساکت شدی و حرف نمیزنی؟

- نمیدونم !

- میدونی اما نمیخوای بگی!

(سکوت)

- بد جور گیر کردی خانم وکیل !اگه حواب بدی که کار منو تایید کردی !اگه ندی که شکست خوردی!اونم جلوی کی؟!متهم بیست سه ساله !خیلی بده ،نه؟!

- شاید به فکر انتقام افتادم اما عملیش نکردم !

- شوهرت چی؟

- شوهرم چی؟!

- اونم حتما یکی از اون پسرا بوده که ده تا دختر رو بعد از سوءاستفاده قال گذاشته و رفته !

(سکوت)

- برات تا حالا از گذشته ش حرف زده ؟ از کارایی که کرده یا از دوست دختراش حتما گفته !

- گاهی به عنوان خاطره جوونی و دوران مجردی و مسخره بازی!

- تو چیکار کردی؟

- هیچی!مال وقتیه که با من ازدواج نکرده بوده !

- تو چی؟ توام میتونی از این خاطرات جوونی و دوران مجردی و مسخره بازیا براش تعریف کنی؟

(سکوت)

- میخوای یه بار امتحان کنی تا بعدش ببینی چی میشه ؟

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center](سکوت)

- قول میدم که از امتحان سربلند بیرون نیاد

(سکوت)

- از کجا مطمئنی که بازم شوهرت یاد دوران مجردی و جوونی و مسخره بازیا نمیکنه/!ببینم ؟!گاه گداری یه پرس و جو تو ادارش میکنی که ببینی یا منشی یی چیزی سر و سری نداره؟!

- دیگه وقتم تمومه !باید برم

(خنده)

- این نوار و پاک نکنیا!شاید بعدا خواستی بهش گوش بدی!

(صدای کاغذ و باز بسته شدن قفل کیف )

- فعلا خداحافظ

- خداحافظ وکیل عزیزم !این صحبتا رو جدی نگیریا !یه شوخی بود و تموم شد !شوخی یه دیوونه خونسرد مثل من !شوهرتم پاک پاکه اصلا مردا وقتی زن میگیرن دیگه چشم شون دنبال دخترای ده پونزده سال جوون تر نیس!

(خنده)

- دو شنبه م میام !

- بیا!

(صدای دکمه ضبط صوت )

نوار اول رو در اوردم .کوتاه اما شنیدنی !بی اختیار یاد اون روز افتادم :اون روز که از زندان اومدم بیرون ننفهمیدم چطوری خودمو رسوندم دادگاه تو راه نمیتونستم فکر افسانه و حرفایی که بهم زده بود رو از سرم بیرون کنم !از دست خودم عصبانی بودم !اخه من چه وکیلی بودم که موکلم باید بازی م بده !چرا بهش این اجازه رو داده بودم ؟ اصلا چرا این پرونده رو قبول کردم !؟کا رمن چیز دیگه ای بود برای سه تا شرکت کار میکردم !این پرودنه رو از طرف کانون بهم دادن !اونم تقصیر دوستم شد! می گفت برات خوبه!موقعیتت رو محکم میکنه و این چیزا!افسانه سر و صدای عجیبی تو جامعه به پا کرده بود . روزنامه ها و مجله های مرتب در موردش مطلب مینوشتن !خوب افسانه که توان مالی برای وکیل گرفتن نداشت !در واقعمن وکیلی بودم که براش در نظر گرفته شده بود!حالام مثل سک پشیمون بودم . راه برگشت م نداشتم !تو کانون برام بد می شد اگه پرونده رو پس میدادم ،حالا ایناش به کنار تازه میخواست شک م تو دلم بندازه !اونم یه دختر بیست و سه ساله !واقعا خجالت اوره !اصلا منو چه به این جور پرونده ها !

یه مرتبه صورت بهروز شوهرم اومد جلو چشمم چند سال بود که با هم ازدواج کرده بودیم ؟ده سال!یعنی تونسته بودم بشناسمش؟!

رسیدم دادگه کارای حقوقی سه تا شرگت دست من بود و من وکیلشون بودم . یه کار بی درد سر که در امد خوبی داشت !نه بار وجدانی برام داشت و نه شک و تردید تو دلم به وجود می اورد و نه دل شوره و غم و غصه توش بود .

تا ساعت یک بعد از ظهر اونجا معطل شدم و بعدش برگشتم خونه دوباره رفتم تو فکر حرفای افسانه !یه چیزایی ش رو راست می گفت!واقعا بهروز گیکار داشت میکرد؟! دو جا شاغل بود یکیش که اداره خودش بود و عصری م میرفت یه شرکت حقوقشم بد نبود زندگی خوبی داشتیم هر چند که متاجر بودیم اما زندگی مون خوب بود . یه اپارتمان دو خوابه تو یه جای نسبتا خوب یه ماشین نه خیلی عالی اما خوب و یه دختر خوشگل و مامانی .

خودم چند سالی می شد شروع کرده بودم بار خودم کار کردن یعنی یه وکیل تازه کار اما نسبتا وارد شغلم رو دوست داشتم شوهرم و دخترمم دوست داشتم اما واقعا بهروزم همینجور بود!

از خودم خنده م گرفت ًچطور یه دختر بیست و سه ساله تونست بود شک بندازه تو دلم !حتما داشت الان تو سلولش بهم میخندید !یا داشت برای هم بندیهاش تعریفمیکرد که چطور سر به سر من گذاشته و به قول خودش منو گذاشته سر کار .

تا رسیدم خونه مشغول شدم از شب قبل یچیزایی برای نهار اماده کرده بودم از تو یخچال درش اوردم و گذاتشم رو گاز که گرم بشه . سوگل دخترم ساعت دو میرسید خونه با سرویس مدرسه می اومد . کلاس دوم دبستان بود .

بهروز که شب بر میگشت و معمولا برای نهار چیزای اونطوری درست نمیکردم اما برای شام چرا! تا اونجا که میتونستم غذاهای خوب و سفره قشنگ و کامل ترتیب میدادم .

مخصوصا غذاهایی که بهروز دوست داشت .

وقتی که میرسید از همون دم در شروع میشد !یه استقبال گرم !

کیفش رو ازش میگرفتم و کفشاشو میذاشتم تو جا کفشی و لباساشو که همون دم در حموم از تنش در می اوردم بر میداشتم و اونایی رو که کثیف بود میذاشتم برای سشتن و بقیه رو تو کمد به چوب رختی اویزون میکردم و میدویدم طرف اشپزخونه که تا اون یه دوش بگیره بساط شام اماده باشه درست به موقع که نه از دهن بیفته و نه دیر بشه !بعد از شامم که تند میز رو جمع میکردم و ظرفارو میچیدم تو ظرفشویی و شستن شون ورو میذاشتم برای وقتی که یا بهروز خوابیده باشه یا وقتی که میره تلویزیون تماشا کنه .

براش تند یه چایی تازه دم میبردم تو سالن و مینوستم بغلش تا اگه خواست برام از اتفاقایی که اون روز پیش اومده بود صبت کنه و همونجور که داشت برایم حرف میزد برای میوه پوست میکندم قبلش م به سوگل کمک میکردم تا درساشو تموم کنه که وقتی باباش برگشت کتاب و دفترش اون وسط چخش و پلا نباشه .

این تمام زندگی من بود ! شوهرم دخترم و خون ه ام !

اون روز ده دقیقه یک ربع بعد از رسیدن من سوگل ام رسید خونه و تا لباساشو در بیاره ناهارش رو اماده کردم معمولا ظهرها حاضری میخوردم .

ناهارش تموم شد و رفت سر تلویزیون منم ظرفارو شستم و رفتم دراز کشیدم و یه ساعتی خوابیدم بعدش بلند شدم و رفتم تو سالن و سوگل رو فرستادم سر دسهاش و خودم شروع کردم به اماده کردن شام و نظافت خونه به امید شب که شوهرم برگرده!

 

* * *[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]نوار دوم

دوشنبه ساعت 9:20صبح ،تاریخ ...زندان زنان ...پرونده شماره ...نام افسانه ...

- دوباره سلام کنم خانم وکیل یا همون سلام اول در پرونده م درج شده .؟!

- همون یکی کافیه حالا اجازه هست که شروع کنیم؟!

- تو قصه ماه پیشونی رو شنیدی؟

- امروز دیگه نه ! بهت اجازه نمیدم مثل اون هفته بازیگوشی کنی افسانه خانم !

- بازیگوشی؟!

(خنده)

- یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود!

- افسانه خواهش میکنم !چیزی تا دادگاهت نمونده!من ...

- گوش کن خانم وکیل !در زمان های قدیم توی یکی از شهرهای قدیم یه زن و شوهر با همدیگه زندگی میکردن که خیلی همدیگه رو دوست داشتن خدا بهشون یه دختر خیلی خیلی خوشگل و مهربون داده بود !خلاصه اینا با همدیگه خیلی خیلی خوب بودن تا اینکه زد و زنه مریض شد هرچی حکیم و دوا کردن فایده نداشت تا اینکه یه روز شوهرش رو صدا کرد و همونجور که تو رختخواب افتاده بود بهش گفت که ای شوهر عزیزم من مردنی ام !شوهرش بهش گفت ای وای غزیزم تو رو خدا از این حرفا نزن !تو همین روزا خوب میشی !زنه گفت نه شوهر خوبم من دیگه خوب شدنی نیستم برای همینم میخوام برات وصیت کنم !شوهر بی شرمش زد زیر گریه و گفت من بعد از تو دیگه زنده نیستم که تو بخوای برای من وصیت کنی و من انجامش بدم !زنه گفت چرا بی غیرت تو حتما زنده ای !بعد از من مواظب این دخترمون باش!

- افسانه اخه منو فرستادن اینجا تا با تو صحبت کنم و یه چیزی این وسط پیدا کنم که انگیزه عمل تو باشه که بتونم ازت دفاع کنم !این چرت و پرتا چیه میگی !تو انگار اصلا متوجه وضع خودت نیستی !

- شوهره گفت الهی من کور بشم و بعد از تو رو نبینم !زنه گفت شوهر بی ناموسم تو حتما بعد از منو میبینی اما اگه دخترم رو اذیت کنی روحم برمیگرده و چوب میکنه تو هرچی...

- بس کن دیگه افسانه !خجالت بکس!

- خلاصه زد و زنه مرد و شوهرشم شیش ماه نشده یه زن گرفت اونم چه زنی!

- افسانه من الان بلند میشم میرم !

- چرا؟!مگه نمیخوای بفهمی انگیزه م چی بوده؟

- انگیزه تو چه ربطی به قصه ماه پیشونی داره ؟!

- داره؟!اگه صبر کنی میفهمی کاشکی میذاشتن سیگار بکشم !

- همون بهتر که نمیذارن !حالا بگو ببینم ماه پیشونی چه ربطی به تو داره ؟!

- وقتی کوچیک بودم مادرم ..[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]وقتی کوچیک بودم، مادرم برام همیشه این قصه رو تعریف می کرد!اخرشم پیشونی منو ماچ می کرد و بهم می گفت تو مثل ماه پیشونی خوشگلی!بیچاره خبر نداشت که داره ی نصفه ی سرگذشت خودش رو برای خودش و من تعریف می کنه!نصف ِ داستان، نصف ِ سرگذشت من و مادرمه!یعنی وقتی پونزده شونزده سالم بود،مادرم سرطان گرفت و چند ماه بعد مرد!موندیم من و بابام.بعد از مراسم خاکسپاری و ختم و این چیزا،پدرم خودش قول داد که تا زمانی که من بزرگ نشدم برای من هم مادر بشه و هم پدر.جون خودش یه سال بیشتر طول نکشید که من بزرگ شدم.یعنی اون گفت که بزرگ شدم!

بذار درست برات تعریف کنم!وقتی مادرم مرد و مراسم تموم شد،من و پدرم زندگی جدیدمون رو شروع کردیم.یعنی همون زندگی، منهای وجود ماردم.اویل بد نبود و فقط غم و غصه ی مردن مادرم ناراحتمون می کرد،وگرنه بقیه ی چیزا خوب بود.یه خدمتکار گرفته بود هفته ای یه بار می اومد خونه رو نظافت می کرد و سه چهار جور غذا برامون درست میکرد و میذاشت تو فریزر و می رفت.سه چهار روز هفته رو با همونا سر می کردیم و بقیه شم از بیرون غذا می گرفتیم.

من ساعت سه بعد از ظهر می اومدم خونه و پدرم پنج .بعد از مردن مادر رابطه مون با هم خیلی خوب و نزدیک شده بود و منم چون تنها پدرم برام مونده بود بیشتر قدرش رو میدونستم.اگه غصه ی ماردم نبود شاید خیلی خیلی از قبلش راحت تر زندگی می کردیم تا اینکه فامیل دست به کار شدن و خواستن خوش خدمتی کنن!

می اومدن می رفتن و همه ش به پدرم می گفتن که مرد باید زن داشته باشه و دختر مادر!مگه می شه مرد بی زن بمونه؟!مگه می شه خونه بی خانم خونه باشه؟!مگه می شه دختر از مدرسه بیاد و تو خونه تنها باشه!خدای نکرده ممکنه هزار تا بلا سرش بیاد و فکرای ناجور به سرش بزنه و یه شیطونیایی بکنه!

خلاصه اِنقدرفوضولی کردن و خودشون رو نخود اش کردن تا در اثر تلقین،پدرم احساس کرد که واقعاً باید یه زن بیاد تو خونه ی ما!اینجام اقوام بیکار ننشستن و شغل شریف دلالی رو انتخاب کردن و هر کدام به یه نحوی شدن واسطه!

یه روز عمه م مهمونی می گرفت و مثلاً دختر خاله ترشیده ی شوهرش رو دعوت می کرد که شاید پدرم ازش خوشش بیاد و خودش رو،هم پیش شوهرش عزیز کنه و هم پیش خونواده ی شوهرش و نهایتاً به خیال باطل خودش یه خدمتیم به ما کرده باشه!

یه شب دیگه عموم این کارو می کرد و یه دختر ترشیده ی فامیل زنش رو به پدرم نشون می داد!

بعدشم که تمام فامیل به این خیل خیرخواه ملحق شدن!هرکی تو فامیل دختر بخت بسته شده داشت و جنس تو انبار مونده و مرجوع شده،یه مهمونی می گرفت و به عنوان ثواب و خیرخواهی ما رو دعوت می کرد!واقعاً خانم وکیل جات خالی بود این نوبرای بهار رو ببینی و بخندی!

بالاخره تو یکی از این مهمونیا بود که یه «آس»برامون رو کردن!اونم چه آسی؟!یه دختر،یعنی زن ِ بیست و هفت هشت ساله با تمام امکانات!

اونای دیگه ای که تا حالا دیده بودیم و یه طرف و این یکی یه طرف!اونای دیگه مثلاً یکی شون عیب تو صورتش بود و رو دست پدر و مادرش مونده بود!یکی شون مثلاً موهاش انقدر کم بود که از دور فرق سرش پیدا بود!یکی شون دوتا بچه داشت و شوهرش ولش کرده بود و رفته بود!یکی شون که نسبت به بقیه بهتر بود شرط کرده بود که بچه می خواد!خلاصه هرکدوم یه مشکلی تو کارشون بود اما این یکی نه!این یکی حدود پونزده شونزده سال از پدرم جوون تر بود!خوشگل بود!شیک پوش بود!سرزنده بود و یه چیز مهم اینکه به عللی بچه دار نمیشد!از همه مهمتر اینکه به کارش وارد بود!می دونست چیکار باید بکنه!اونای دیگه همه وقتی پدرم رو می دیدن،محجوب می نشستن یه گوشه و مواظب بودن که مثلاً یه کار سبک و جلف ازشون سر نزنه اما این یکی به محض اومدن شروع کرد!

اولش یه نوار گذاشت و یه رقصی کرد که تا حالا ندیده بودم!از صد تا رقاص حرفه ای بهتر رقصید! بعدش نشست پیش پدرم و نمی دونم تو نیم ساعت چی در ِ گوشش گفت که پدرم یه دل نه صد دل عاشقش شد!وقتی خیالش از اون طرف راحت شد اومد سر وقت من!حرفایی به من زد که دلم می خواست بشنوم!از زندگی،از اینده،از رویاهام و خلاصه از همه چی!بعدشم خیلی راحت و بی پروا دو سه بار اومد خونه ی ما!یعنی در واقع خودشو انداخت اونجا!

شب اول یادمه ساعت نه بود که زنگ خونه مون رو زدن!ایفون رو من جواب دادم!وقتی فهمیدم اونه،جا خوردم اما در رو واکردم که اومد تو!همچین فیلم بازی کرد که صد تا هنرپیشه نمی تونن بازی کنن!نمی دونم از کجا سلیقه ی من دستش اومده بود!یه تی شرت خیلی قشنگ و کمی لخت برای من خریده بود و یه ادکلن خیلی خوشبو و گرون قیمت برای پدرم!وقتیم رسید همون دم در واستاد و تو نیومد و به پدرم گفت که نمی خواد مزاحم مون بشه!فقط چون رفته بوده خرید ،یاد ما افتاده و خواسته که منو خوشحال کنه!دکمه ی روپوشش رو باز گذاشته بود و زیرش یه دامن پوشیده بود چهار انگشت بالای زانوش!یه عطری به خودش زده بود که من ِ دختر ِ پونزده شونزده ساله یه حالی شده بودم وای به پدرم!اون وقت همون دم در واستاده بود و میگفت نمی خوام مزاحم بشم! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]واقعاًنمی اومد تو تا اینکه پدرم دستش رو گرفت و کشید تو!اومدن همان و بقیه ی نقشه و طرحش رو اجرا کردن همان!

بلافاصله تا رسید یه خرده نشست،از جاش بلند شد رفت تو اشپزخونه و پیش بند بست و گت تا اینجاس یه دستی به سر و صورت خونه بکشه!

ظرفا رو مثل برق شست و اشپزخونه رو مرتب کرد و رفت تو اتاق پدرم و میز کارش رو مرتب کرد و یه دستمال کشید رو میز و کمدش رو مرتب کرد و پیرهنهای کثیف پدرم رو که یقه شون چرک بود برد و ریخت تو ماشین لباسشویی و روشنش کرد!

تمام این کارا رو هم که می کرد با عشوه و ناز و ادا می کرد!باهامون حرف میزد و می گفت می خندید و اواز می خوند و وسطاشم هی برای مادرم خدابیامرزی می گفت و دل منو با خودش نرم می کرد!اخر شبم پدرم رو برد لب چشمه و تشنه برگردوند و تو خماری گذاشتش و خداحافظی کرد و رفت!

یکی دو نوبت دیگه م به همین صورت اومد و دو هفته ی بعد شد زن پدرم!به همین سادگی!یه عقد خصوصی تو محضر و دو تا حلقه و یه سبد گل و شیرینی!همین!بدون مهریه و این چیزا!همون موقع م با یه چمدون لباس اومد خونه ی ما!

حالا حتماً فکر می کنی بعد از اینکه زن پدرم شد شروع کرد مثل اون داستانهای قدیمی به اذیت کردن من و وقتی پدرم خونه نبود منو ازار می داد جلوش بهم مهربونی می کرد و این چیزا!

تو چی فکر میکنی خانم وکیل؟

-بقیه ش رو بگو معلوم می شه!

-دیگه خسته شدم!یه سیگار روشن می کنی بکشم؟

-من سیگاری نیستم.

-دفعه ی دیگه که اومدی یه بسته سیگار برام میاری؟

-نه!

-ادم«چـِتی»هستیا!

-توام گاهی خیلی بی ادب هستی!

-خب ببخشین!

-نمی خوای بقیه ش رو برام بگی؟

-دفعه ی دیگه!راستی دخترت چطوره؟

-خوبه ،ممنون .

-شوهرت چی؟

-اونم خوبه.

-چیکاره س؟

-تو یه اداره کار می کنه.بعدشم تو یه شرکت.

-تا حالا شده یه بار سرزده بری سروقتش ببینی اونجا چه خبره؟

-احتیاجی به این چیزا ندارم.

-حتماً مثل چشمات بهش اعتماد داری؟!

-همینطوره!

(خنده)

-خیلی هالویی خانم وکیل!دیگه این یکی رو نمی تونی بگی که از من بهتر بلدی یا تجربه ی بیشتری داری!من کرم ِ این کارم!بذار بهت بگم!چهار چشمی مواظب شوهرت باش که اگه چشم به هم بزنی رو هوا زدنش!اونم تو این اوضاع بی شوهری!

(خنده)

-گناه از تو نیست!جوّی که توش بودی بدبین بارت اورده!

-جوّی که من توش بودم،بهم یاد داده که حواسم رو جمع کنم!

(خنده)

-شانس بیاری که یکی پیدا نشه و بخواد شوهرت رو امتحان کنه!اینا تا زمانی که وضع مالی شون خوب نیس سر به راه و نجیب ن!تا تنبون شون دوتا می شه شروع می کنن به زیرابی رفتن!

-در هر صورت شوهر من اینطوری نیس!

-شکر خدا!حالا دفعه ی دیگه کی می ای؟

-چهارشنبه.

-سیگار که برام نمی اری حداقل یه چیز دیگه برام بیار!

-چی میخوای؟

-یه بسته شکلات!از همین ایرانیا!پول م ندارم بهت بدم ا!باید مهمونم کنی!عوضش کلی چیز برات تعریف می کنم که به تجربه هات اضافه بشه!

-وضع ت اینجا تو زندان چه جوریه؟

(خنده)

-مثل وضع بقیه!

(سکوت-صدای کلید ضبط صوت)

*********************************

«نوار دومم تموم شد.چشمامو بستم و رفتم تو اون روزا.

اون روز وقتی از زندان اومدم بیرون،چون پرونده نداشتم برگشتم خونه که به کارای عقب مونده م برسم.

یه ساعت بعد خونه بودم و لباس مو عوض کردم و شروع کردم به کار کردن.اول باید خونه رو جارو برقی میکشیدم.رفتم تو اتاق که جارو رو از تو کمد دربیارم که چشمم خورد به کت و شلوارای بهروز!یه مرتبه یه حس کنجکاوی خیلی زیاد بهم دست داد!

شروع کردم به گشتن لباساش!دست می کردم تو هر کدوم از جیباش!نمی دونم چرا دلم می خواست یه چیزی پیدا کنم!شاید برای اینکه توجیهی برای این عملم داشته باشم!اما اگه پیدا می کردم چی ؟!اون وقت چیکار باید می کردم؟!

زود جارو رو برداشتم و در ِ کمد رو بستم و رفتم تو سالن و سیمش رو زدم تو پریز و شروع کردم به جارو کشیدن!صدای جارو که بلند شد انگار یه فضای سرد احاطه ام کرد!یه فضای سرد و پوچ که من وسطش تنها مونده بودم! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]داشتم چیکار می کردم؟!بعد از این همه سال درس خوندن و زحمت کشیدن،حالا داشتم جاروبرقی می کشیدم؟!اینو که یه خدمتکار ساده م می تونه انجام بده!

من کجای این زندگی واستادم؟!ایا واقعاً مرکز ثقل این خونواده یا بهروز؟!پس چرا رئیس خونواده باید اون باشه؟!چرا باید من با نام خانوادگی اون شناخته بشم؟!اون صبح که از خواب بلند می شه،صبحونه ش اماده اس!لباساش اماده س!فقط صبحونه می خوره و لباساشو می پوشه و می ره!به هیچ چیزم کار نداره!نه به خرید خونه،نه به درس و مشق مدرسه ی سوگل،نه به نظافت خونه،نه اشپزی،نه به تربیت درخترش!به هیچی!هشت و نیم صبح می ره اداره تا ساعت چهار.چهار و نیم می رسه شرکت تا هشت و نیم. نه-نه و نیم خونه س.تقریباً دوازده ساعت.بعدش که اومد خونه دیگه کارش تموم شده س و فقط استراحت می کنه اما من چی؟!

ساعت شیش صبح بیدار می شم و صبحونه رو حاضر می کنم و سوگل رو صدا می کنم و صبحونه ش رو میدم و راهش می ندازم که بره مدرسه.تا اون موقع بهروز بیدار شده.اونم که راهی کردم تازه نوبت شستن ظرفا می شه و بعدش خودم باید برم سر کار معمولاً تا ساعت یک یا دو کار میکنم.بعدش کار تموم نشدنی خونه.

بهروز چقدر حقوق می گیره؟!من چقدر؟!اندازه هم؟!نه ! من بیشتر میگیرم!تقریباً دو برابر اون!اگه خودش قرار بود که تنها کار بکنه و پول دربیاره،فقط می تونست اجاره خونه رو بده و یه لقمه نون بخور و نمیر!

جارو رو خاموش کردم و رفتم سر کمدش.چهار نوع ادکلن گرون قیمت داشت!عادت کرده بود فقط لباس زیر خارجی بپوشه!سه جفت کفش!جورابای خارجی!ده تا پیرهن مردونه که هر روز یکی ش رو می پوشید!راستی چرا؟!مگه تمام کارمندا هر روز پیرهن عوض می کنن؟!

برگشتم سر جارو و روشنش کردم!بازم من موندم اون وسط و صدای جارو دور و ورم!

برای چی من همیشه باید دوم باشم؟!دومم نه!سوم!چرا باید همیشه اولین هزینه برای لوازم شخصی بهروز باشه و بعدش سوگل و اخریشم که دیگه تمام صرفه جوئیا روش اِعمال می شه،من!

روپوش ارزون،کفش ارزون،روسری ارزون!چرا؟! چرا انقدر خودمو دست کم گرفتم؟!چرا این همه تو زندگی کوتاه اومدم؟!به خاطر چی؟!فقط چون شوهرم سربه راهه و زن وبچه دوست؟!خب منم همینطورم!شوهر و بچه و زندگی م رو دوست دارم اما چرا باید همیشه حداقل ها مال من باشه؟!

تمام اینا رو تحمل کردم چون فکر میکنم شوهرم سربه راهه؟!خب وظیفه ش همینه!بایدم اینطور باشه!منم هر کار بد و خلاف اخلاقی که اون می تونه انجام بده می تونم بکنم!پس چه فرقی بین من و بهروز هست؟!

تلفن زنگ زد!جارو برقی رو خاموش کردم.بهروز بود!»

-سلام،چطوری؟

-خوبم.

-رفتی پیش اون دختره؟

-اره،تو کجایی؟

-کجا می خواستی باشم؟!اداره!

-چیکار داشتی؟

-اون پیرهن توسی م رو شستی؟

-اره چطور مگه؟

-فردا می خوام بپوشمش!چیکار داشتی می کردی؟

-جارو می کشیدم.

-قربون دستت یه اتو ام به اون پیرهنه می زنی؟

-ترانه؟!

-هان؟

-چی شده؟ناراحتی؟!

-یه جوری حرف می زنی!

-تو فکر پرونده ی افسانه م!

-انقدر خودت رو ناراحت نکن!ایشالا درست می شه!کاری نداری؟

-نه.

-پس خداحافظ!

-خداحافظ.

«تلفن رو قطع کردم و رفتم پیرهن ش رو برداشتم و گذاشتم و جلو دستم که یادم نره اتو کنم و برگشتم سر جارو برقی!یه ساعت از وقتی شروع کرده بودم گذشته بود اما من فقط یه اتاق رو جارو کشیده بودم!سه بار چهار بار پنج بار!یک ساعت فکر!بدون نتیجه!تو یه اتاق دور خودم چرخیده بودم!شایدم ده سال دور خودم چرخیده بودم! »

********************************

«نوار سوم رو گذاشتم تو ضبط صوت.»

نوار سوم

چهار شنبه ساعت 9:30 صبح،تاریخ...زندان زنان...پرونده ی شماره ی...نام افسانه...

-خیلی خوشمزه س! چند خریدی؟!تازه اومده؟!

-اره جدیده.شکلات خالصه.

-دستت درد نکنه!

-خب شروع کنیم؟

-سلام اونایی که بعدها این نوار رو گوش می دین!

-خب بگو! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center](سکوت)

- میخواهم بروم انجا که هیچ نیست انجا که روسریها را حراج نمی کنند !انجا که دختران سرد و بی جان را پشت شیشه مغازه ها اسیر نمیکنند!انجا که حجاب را قیمت نمیزند !

میخواهم بروم انجا که هیچ دیواری نیست !انجا که ادمها مثل روز سیزده به در روی حصیر در کنار هم هندوانه میخورند انجا که برای پنهان کردن هندوانه دور خود دیوار نمی کشند !

- قشنگه؟خودم گفتما!

- قشنگه

- تو شعر نو دوست داری؟

- من هر چیز قشنگی رو دوست دارم .

- توام یه روزی وقتی ماشین نبودی دوست داشتی شعر بگی؟

- چی نبودم ؟

- ماشین !

(خنده)

- ماشین جوجه کشی !

- من یه دختر بیشتر ندارم !

- اگه شوهرت اراده کنه پیدا میکنی!یه دو جین!مثل مرغای تلاونگ!

(خنده)

- تو افکارت خیلی بدبینانه و مسمومه!

- افکار من واقع گرایانه س!اگه شوهرت بازم بچه بخواد چیکار میکنی؟

- شاید مخالفت

- اگه اصرار کرد؟

(سکوت)

- بچه دار نشی حق داره بره یه زن دیگه بگیره !

(سکوت)

داری دست و پا میزنی ؟!تو واقعیت داری دست و پا میزنی؟!میخوام بروم !انجا که مرغان شال را گردن نمیزنند !انجا که موجه ها قبل از تولد سرخ نمیکنند!

(سکوت)

بالاخره شوکا شد نامادری من !اسمش شوکا بود!

فردای اون روزی که اومد خونه ما صبح که بلند شدم دیدم مثل روزای قبل پدرم بیداره و داره صبحونه رو اماده میکنه تا منو دید بهم گفت یواش حرف بزن مادرت خوابه اینقدر از دست پدرم عصبانی شدم که نگو !چقدر راحت جای مادرم رو صلح مرد به یه تازه وارد !از همون لحظه تصمیم گرفتم که خدمت شوکا برسم تا دیگه هوس اینکه یخواد جای مادرم رو بگیره نکنه !

ساعت سه بود که برگشتم خونه قبلش تو راه خودمو برای برخورد باهاش اماده کرده بودم حساب کرده بودم که چه جوری صبر کنم اون بیاد جلو سلام کنه و سرد جوابش رو بدم و اگه خودشو برام گرفت چیکار کنم و این چیزا اما همه ش نقش بر اب شد !

وارد راه پله که شدم دیدم صدای موسیقی می اد !فکر کردم از خونه همسایه هاس اما تا رسیدم پشت در اپارتمان مون دیدم از خوه خودمونه !کلید رو انداختم در و بازش کردم و اومدم بلند داد بزنم و بگم چرا اینقدر صدای ضبط رو زیاد کرده که از تعجب دهنم وا موند!

شوکا یه بیکینی پوشیده بود و داشت اون وسط میرقصید !مات شدم بهش که تا منو دید با خنده دوید طرف من و کیف رو از دستم کشید و پرت کرد یه گوشه و دستامو گرفت و برد وسط سالن و شروع کرد با من رقصیدن!رقص و خنده!یه اداهایی در می اورد که ادم میمرد از خنده!مسخره بازی همراه با حرکات قشنگ رقص و باله انقدر بدنش نرم بود که پاش رو مثل بالرین ها راحت می اورد بالای سرش!

واقعا قشنگ می رقصید !

درست نیم ساعت تموم رقصیدیم که من از نفس افتادم و خودمو انداختم رو مبل اما اون هنوز انرژی داشت !خیس عرق شده بودم که همونجور با رقص رفت و برام چند تا دستمال کاغذی اورد و داد بهم و بعد صدای ضبط رو کم کرد و بلند گفت

- سلام سلام به خوشگل ترینِ خترا!

بهش سلام کردم که تند رفت و یه خرده بعد با یه لیوان شیر برگشت و گفت

- بگیر بخور!تو سن تو حتما باید روزی سه لیوان شیر خورده بشه !برای بدنت ،قد،مو،دندون و خلاصه همه چیزت خوبه!

دیگه حرفی برای گفتن نداشتم !لیوان رو ازش گرفتم و خوردم که گفت

- ناراحت که نشدی صبح برات صبحونه درست نکردم ؟!

- نه یعنی عادت داریم !

- میخوای از فردا بلند شم ؟!

- نه

- اخه برایم خیلی سخته صبح زود بیدار شم!مدرسه چطور بود؟

- خوب بود

- صبر میکنی بابات بیاد یا گرسنه ته ؟!

- نه صبر میییکنننم نهااار دددرست کردین؟

- ای،یه چیزایی!البته انتظار نداشته باش که دست پختم مثل مامانِ فرشته ت باشه !مامانا همیشه گُل و نازن و همه چی شون خوب!مثل مامان خودت !

انقدر از طرز حرف زدنش خوشم اومد که نگو !

- امروز خیلی درس داری؟

- نه زیاد!

- پس بپر برو یه دوش بگیر که میخوام تا بابات میومده یه دستی به موهات بکشم !

نمیدونستم داره چه اتفاقی می افته یا اصلا این چیزا واقعیه یا خیالات!بلند شدم و لباسامو در اوردم و رفتم حموم که ده دقیقه بعد از همون بیرون داد زد و گفت

- میخوای بیام پشتت رو کیسه بکشم ؟

از خودم خجالت کشیدم که در موردش بد فکر کردم اروم گفتم

- نه مرسی لیف بلند داریم !

یه ربع بعد اوممد بیرون که اومد جلوم و همونجور که داشت اواز میخوند شروع کرد با حوله سرم رو خشک کردن !درست مثل یه مادر یعنی ممکن بود که زن بابا اینجوری باشه !خلاصه رفتیم تو اتاق خواب و منو نشوند جلو میز ارایش و شروع کرد رو موهام کار کردن و گفت

- عجله ای باید موهات رو درست کنم !دفعه دیگه سر فرصت به مدل قشنگ بهش میدم ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]یخورده با سشوار کار کرد و بعد یه حالت قشنگ به موهام داد و گفت

- نامرتبه !باید بعدا برات درستش کنم !

- مگه ارایشگری بلدین ؟!

- دیپلمش رو دارم

- جدی؟!

- اره به خدا !فقط الان نمیشه بابات نزدیکه که بیاد ،بعدا!

راست میگفت در عرض ده دقیقه اینقدر قشنگ موهامو درست کرد که خودم باورم نمی شد!

- چطوره؟!

- عالیه خیلی قشنگ درست کردی!دستت درد نکنه!

بلند شدم و با خجالت صورتش رو ماچ کردم که زد زیر خنده و گفت

- بهترین مزد ارایشگری رو بهم دادی!برم دیگه سر نهار که وقتی باباتم اومد یه مزدم از اون بگیرم !

دوتایی با خنده دویدیم طرف اشپزخونه که همون دم در خشکم زد اصلا فکر نمیکردم که شوکا اهل این چیزا باشه !

یه میز چیده بود به چه قشنگی !انقدر خوب تزیین کرده بود که یه مرتبه گرسنه م شد !یه نگاه بهش کردم و گفتم

- چقدر با سلیقه میز رو چیدین !

- چیدین چیه؟ بگو چیدی!

بهش خندیدم که گفت

- خوشت اومد؟

- خیلی!

- یه چند وقت پیش که بی کار بودم رفتم دوره ش رو دیدم

- عالیه

- بیفتک دوست داری؟

- نهار بیفتک داریم؟!

- نکنه دوست نداری؟

- عاشقش ام !

- زیرشو کم کردم که خشک نشه!یعنی حاظره دیگه 1اگه گرسنه ته برات بکشم ؟!

- نه!نه!الان دیگه بابا می اد !

- چایی میخوری یا قهوه؟

- چایی!خودم میریزم !

- بشین الان میریزم !

رفتم تو سالن که رفت و لباساشو پوشید و کمی بعد با یه سینی اومد و نشست بغلم و یه فنجون داد بهم و گفت

- هیچی بدتر از این نیس که ادم مادرش رو از دست بده !خودم این بلا سرم اومده !از تو کوچک تر بودم !خیلی!

یه اه کشید و کمی از چایی ش خورد و گفت

- ولش کن !این حرفا جز غم و غصه هیچ نداره !برام حرف بزن!از دوستات بگو!از خودت!از مدسه ت !بگو دیگه !دوست صمیمی و جون جونی داری؟

- اره با یکی از دوستام خیلی صمیمی ام !

- خب بیارش خونه!یه شب شام دعوتش کن !

- اخه...!

- اخه نداره !هر وقت خواستی بگو !

تو همین موقع صدای کلید اومد و در وا شد و پدرم اومد تو که شوکا تند فنجونش رو گذاشت رو میز و از جاش بلند شد و دویید طرف پدرم و سلام کرد و گفت

- معلوم هس تا حالا کجایی مرد!بیا زودتر تکلیف منو با این دخترت روشن کن که دیگه طاقت ندارم !

من و پدرم مات شدیم بهش !من که اضلا خشکم زد!بعد از اون همه مهربونی اصلا نمیفهمیدم داره چی میگه !پدرم کمتر اما اون م اخماش رفت تو هم و تند گفت

- چی شده ؟!افسانه؟!چی شده؟!

مونده بودم چی بگم که یه مرتبه شوکا خندید و گفت

- هیچی!چی میخواستی بشه ؟!این دخترت نفس نداره!نیم ساعت که میرقصه غش میکنه!

پدرم یه خرده مکث کرد تا براش موضوع جا بیفته !منم همینطور!یعد هر دو زدیم زیر خنده که پدرم گفت

- یکی طلب من شوکا!به خدا قسم خیلی ترسیدم !

بعد پرید و پدرم رو ماچ کرد و کیفش رو ازش گرفت و گفت

- بدو که از گرسنگی مردیم ما!

پدرم رفت که لباساشو عوض کنه و من و شوکا رفتیم تو اشپزخونه و شوکا مثل برق بیفتک هارو گذاشت تو بشقابا و گذاشت رو میز که پدرمم اومد و تا چشمش به میز افتاد خشکش زد و بعد یه خنده ای کرد و گفت

- به به !چه خبره امروز؟!جشن گرفتی؟!

شوکا خندید و گفت

- سلیقه من و افسانه س!بیا بشین که الان یخ میکنه !

سه تایی نشستیم و شروع کردیم به خوردن !واقعا خوشمزه شده بود !همونطورم که میخوردیم شوکام جوک میگفت و میخندیدیم نمیدونم این همه جوک دست اول رو از کجا بلد بود!

خلاصه غذا که تموم شد من تند رفتم سر ظرفشویی و نذاشتم دیگه اون ظرفارو بشوره!شوکا میز رو جمع کرد و من ظرفارو شستم و پدرمم همونجا نشسته بود و سیگار میکشید و از کارش تو شرکت تعریف میکرد.

نیم ساعت بعد پدرم رفت که بخوابه و شوکام باهاش رفت و منم رفتم سر درسم .کتابامو وا کردم اما همه ش یا فکر کارایی که شوکا کرده بود می افتادم یا یاد جوکهایی که گفته بود !

حدود ساعت هفت و نیم بود که درس منم تموم شد و اونام از خواب بیدار شدن و شوکا اومد تو اشپزخونه و یه ظرف میوه درست کرد و برد تو سالن و صدامون کرد و خودشم شروع کرد به میوه پوست کندن و دوتا بشقاب گذاشت جلو ما و گفت

- خب،برانامه امشب مون چیه؟

من و پدرم به همدیگه نگاه کردیم که گفت

- نکنه میخواین بشینین تو خونه؟!پدر بزرگ و مادر بزرگ هوا بیرون سرده !نکنه پاتون رو از خونه بیرون بذارین که سرما خوردین و افتادین تو رختخواب ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]من و پدرم خندیدیم که گفت

- پاشین کاراتونو بکنین بریم پارک !شامم یه ساندویچی چیزی بیرون میخوریم !

- اخه این وقت شب؟!

- شوکا نذاشت بقیه حرفش رو بزنه و گفت

- پاشو تنبل بازی در نیار !ادم روحیه ش تو خونه خراب میشه ! همینکه نیم ساعت یه ساعت بریم یه قدمی بزنیم انرژی پیدا میکنیم برای افسانه م خوبه!

من که از خدا میخواستم پدرمم به زور بلند شد و سه تایی لباس پوشیدیم و از خونه رفتیم بیرون . هوا سرد بود. سوار ماشین شدیم و رفتیم پارک ...یه خورده قدم زدیم و بعد رفتیم تو کافی شاپش و نشستیم و نسکافه سفارش دادیم . دور و ورمون پر بود از دختر پسرا و یکی دوتام خانواده .شوکام شروع کرد از دوران تحصیلش برامون حرف زدن یکی دوتا خاطره گفت که ما مردیم از هنده !بعدشم یه جا رفتیم و ساندویچ خریدیم و برگشتیم خونه. خیلی بهم خوش گذشت راستش عاشق شوکا شده بودم !عاشق رفتارش ،سرزندگیش،خنده هاش،روحیه ش!واقعا عالی بود !

اون شب رو خیلی خوب خوابیدم و صبحش مثل روز قبل یواش کارامونو کردیم و از خونه رفتیم بیرون مخصوصا مواظب بودم سر و صدا نکنیم که شوکا بیدار نشه .

(سکوت)

- میخواهم بدانم کجای این کوچه بن بست فال گوش ایستاده ام ؟!پشت کدارم دّر بختِ خواب الوده به سراغم می اید؟!به سراغ دخترکی چادر به سر که قاشقش را با شرم ته کاسه خالی میکوبد. !

میخواهم بدانم که پس از نیمه شب ،شهر من چگونه به خواب میرود؟!میخواهم تا پایان خوابش بایستم !میخواهم پایان شب را ببینم !میخواهم بیدارش کنم تا حرکت بعد!سرباز یک خانه به عقب!

(سکوت)

- خوابت گرفته خانم وکیل؟

- نه دارم گوش میدم

- چیزی دستگیرت شد؟

- باید صبور بود !

- دخترت کلاس چندمه؟

- تورو خدا افکارم رو مسموم نکن !

(خنده)

- می ترسی؟

- نه موضوع ترس نیست !منم میتونم همین کارو با تو بکنم !

من فقط ازت سوال میکنم همین !

- سوالات خطرناکه!

- تا حالا رفتار یه مرد رو تو خیابون دیدی؟یعنی بهش دقت کردی؟

(سکوت)

- حواسش همه ش این ور و اون وره !مثلا تو ماشین نشسته !تا یه ماشین دیگه از بغلش رد میشه که راننده ش خانمه ،زود سرش برمیگرده اون طرف!بعدشم برای اینکه جلو همسرش کم نیاره ،یه فحش به اون رانندهه میده و میگه که مثلا "دیدی چقدر بد رانندگی میکنه؟!"

(خنده)

- باید کمی بیشتر حواست رو جمع کنی خانم وکیل !

- اخه یه دختر بیست و سه ساله چی از مردا میدونه؟

- خیلی چیزا!

- با این سن و سال کم ؟!

- تجربه س دیگه !میشه ادم تو سن کم به دست بیاره!

(سکوت)

- میخوای یه چیزی بهت بگم ؟!

- بگو !

- یه بار سرزده برو شرکتش!خیلی چیزا دستگیرت میشه !

- چه چیری باید دستگیرم بشه ؟

- مردا وقتی با تلفن اروم صحبت میکنن خطرناک میشن !

- چه ربطی به شرکت رفتن داره ؟ [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]وقتی پای تلفن می گن "نه! اره! بعداً!"

-داری ذهنم رو تخریب می کنی!

(خنده)

-پس خداحافظ تا کی؟

-شنبه!

-پس تا شنبه به پای هم پیر بشین!

(خنده صدای قطع کلید ضبط صوت)

«نوار سوم تموم شد.ضبط رو خاموش کردم!این دختر کم کم داشت وارد ذهن من می شد!حس بدبینیم رو تحریک میکرد!

اون روز،بعد از اینکه از زندان اومدم بیرون،فقط فکرم دنبال این بود که یادم بیاد بهروز پای تلفن چه جوری حرف می زنه!اما هرچی فکر کردم چیزی یادم نیومد!یعنی تا حالا توجه نکرده بودم!

از اونجا باید می رفتم دادگاه!یه پرونده داشتم که تا ساعت یک بعد از ظهر معطلم کرد و بعدش سریع خودمو رسوندم خونه.نمی دونم چرا به محض رسیدن زنگ زدم اداره ش!نبود!از همکارش پرسیدم کجاس اما اونم نمی دونست!فقط گفت ساعت یازده،سه ساعت مرخصی رد کرده و رفته بیرون!

قطع کردم و زنگ زدم موبایلش.دو سه بار گرفتم تا جواب داد.»

-الو!بهروز!

-سلام.

-سلام کجایی؟

-تو شعبه ی استعلامات!اومدم دنبال چند تا استعلام.تو کجایی؟

-خونه.

-کاری داشتی؟

-نه،همینجوری زنگ زدم!زدم اداره گفتن رفته بیرون!

-رفتی پیش اون دختره؟

-اره.

-خبری چیزی نیست؟

-نه،سلامتی.

-پس برو که فعلاً گرفتارم.شب می ام خونه.

-باشه کاری نداری؟

-نه خداحافظ.

«درست اخرین لحظه ای که داشت موبایل را قطع می کرد،یه مرتبه یه صدایی شنیدم!زود گوشی رو چسبوندم به گوشم اما دیگه قطع شده بود!صدا صدای یه خنده بود!یعنی شبیه صدای خنده!خنده ی یه زن!شایدم اینطوری تصور کردم!شایدم نه!یعنی ممکن بود که تحت تاثیر حرفای افسانه اینطوری به ذهنم رسیده باشه؟!

گوشی رو گذاشتم سر جاش و رفتم دنبال اماده کردن ناهار.سوگل دیگه کم کم پیداش می شد.

قابلمه ی غذا رو از تو یخچال دراوردم و گذاشتم رو گاز و زیرش رو روشن کردم تا گرم شد و شوگل م رسید.با یه دنیا حرف!همیشه همین کارو می کرد.تا می رسید خونه و لباساشو عوض نکرده،شروع می کرد باهام حرف زدن.منم همیشه با حوصله به حرفاش گوش میکردم اما امروز حوصله نداشتم!همه ش تو کر اون صدای خنده بودم!یه لحظه مطمئن بودم که یه همچین چیزی رو شنیدم و یه لحظه بعد فکر می کردم که خیالاتی شدم! تو این بین م سوگل پشت سر هم حرف میزد!»

-امروز یه ورقه بهمون دادن برای سینما!پنجشنبه قراره ببرن مون سینما!همه ی بچه ها رو!!مامان باید امضاش کنی!نفری هشتصد تومن م باید پول بدیم! می گن انقدر فیلمش قشنگه!

«بهروز هیچ وقت دنبال استعلام نمی رفت!اصلاًاستعلام گرفتن که کار بهروز نیس!یعنی کجا رفته؟

-نزدیک عیدم میخوان ببرن مون اردو!می زاری برم مامان؟!دوستام گفتن همه می ان!

«بهروز چند سالشه؟پنج سال از من بزرگ تره!یعنی چهل سال!قد بلند و چهار شونه!خوش تیپ و خوش زبون!

چرا تا حالا به فکرم نرسیده یه سر برم اداره ش یا شرکتش؟گیرم برم!چیزی نمی فهمم که!شایدم بفهمم!»

-امروز دیکته م بیست شدم!خانم مون یه پاک من بهم جایزه داد!

«من چند سالمه؟سی پنج سال.یعنی پیر شدم؟!سی پنج سال که سنی نیس!پس چرا باید بهروز این کارو بکنه؟!

-مامان ناهار چی داریم؟!

-اِه... چقدر حرف می زنی سوگل!

«دست خودم نبود!بی خودی سر سوگل داد زده بودم!همونجور واستاده بود و داشت منو نگاه می کرد!ناراحتیهامو سر اولین کسی که جلو دستم بود خالی کرده بودم!

تند رفتم جلوش و ماچش کردم و گفتم»

-عزیزم یه خورده فکر مشغول یه پرونده س!ناهارم قورمه سبزی داریم که دوست داری!الان برات می کشم!

«طفل معصوم بی صدا رفت سر میز نشست و براش غذا کشیدم و ساکت بی حرف شروع کرد به خوردن.خودم که اصلا اشتها نداشتم!

بعد از غذا کمی تلویزیون تماشا کر و رفت سر ِ درسش.منم یه چیزی برای شام درست کردم و بعدش رفتم و دراز کشیدم که بخوابم اما فکر ولم نمی کرد!فکر اون صدا!فکر این که چرا باید بهروز دنبال استعلام بره!

یه مرتبه انگار یکی با پتک کوبید تو مغزم!اگه برای کار اداره رفته دیگه چرا مرخصی رد کرده بود؟!

بی اختیار شروع کردم به گریه کردن!زود بلند شدم و اروم در اتاق رو قفل کردم!نمی خواستم سوگل بفهمه!ممکن بود یه مرتبه بیاد تو اتاق!

نشستم رو تختم و اروم گریه کردم!انگار افسانه راست می گفت!هرچند از خدا خواستم که همه ش دروغ باشه اما انگار حقیقت داشت!کاشکی این پرونده رو قبول نمی کردم!کاشکی هیچی نمی دونستم!اونطوری راحت تر بودم!اما نه!ممکن بود یه سال دیگه یه مرتبه خبر دار بشم که یه دختر بیست و چند ساله شوهرم رو باهام شریک شده!

از بهروز متنفر شدم!دلم می خواست زودتر بیاد خونه تا هر چی از دهنم در می اد بهش بگم و بعدش دست سوگل رو بگیرم و بذارم برم!اما نه!این کار درست نبود!دقیقاً شاید همون چیزی که اون می خواست!

باید یه فکر عاقلانه بکنم که نتیجه داشته باشه!این جور موقع ها که نباید میدون رو خالی کرد!باید از زندگیم دفاع کنم!از بچه م!از اینده ی بچه م!می همچین حقی به مردا داده که هر وقت دل شون خواست هر غلطی که می خوان بکنن؟!

از دست خودم عصبانی شدم!ناسلامتی خودم وکیل بودم!چطور این قدر کور دارم فکر می کنم!؟مثل زنهای صد سال پیش!گریه برای چیه؟!نباید از خودم ضعف نشون بدم! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]زود اشکهام رو پاک کردم و رفتم صورتم رو شستم!همونجور که تو اینه نگاه می کردم متوجه چند تا چین ریز کنار چشمم شدم!یعنی پیر شدم؟!نه! نه! نه!نباید پیر بشم!حداقل تو این چند ساله نه!پس این اینه داشت چی می گفت؟

اومدم بیرون!یه نگاهی به خودم کردم!این چه قیافه ای بود که داشتم؟!یه لباس تو خونه ای خیلی خیلی ساده!چرا؟!چون می خواستم صرفه جویی کنم و بتونم صاحب خونه بشم؟!

احمق!

به ناخن دست و پام نگاه کردم!بدون لاک!چرا؟!چون باید می رفتم سر کار و نمی تونستم تو محیط کاری لاک بزنم؟!اصلاً من لاک ناخن داشتم که بزنم؟!

رفتم سر لوازم ارایشم!یکی دو تا رژ لب،دو تا لاک،یه ریمل و یه قوطی سایه چشم!همین!احمق!

صرفه جویی کردی؟افرین!حالا وقتی پولا جمع شد،حتما!رقیبت ازش استفاده می کنه!هی پس انداز کردی!هی کار کردی و پولاتو جمع کردی!از هر چیزی ت زدی!حالا حقته که این بلا سرت بیاد!گذاشتی به قول قدیمیا،تونبون شوهرت دوتا بشه!ولی هنوز که نشده!پس چرا از الان شروع کرده!چقدر احمق بودم و خوش خیال و ساده!تو همون موقع که من از همه چیزام می زدم،اون کثافت پولایی رو که من خرج نمی کردم،خرج عیاشی ش می کرده!چقدر احمقم من!

حالا باید چی کار کنم؟!نکنه کار از کار گذشته باشه؟!اگه اینطور باشه چیکار کنم؟!اصلاًباید به روم بیارم یا نه؟از کی می تونم کمک بخوام؟!کمک فکری!کسی که تجربه ی خوبی داشته باشه!

از مادرم که نمی تونم!اگه همه ی اینا اشتباه باشه چی؟!اون موقع خیلی بد می شه!خواهرمم که هنوز ازدواج نکرده و تجربه ای نداره!هرچند که بیست و هفت هشت سالش هس اما تجربه ی شوهرداری رو نداره!پس چیکار کنم؟!انگار تنها کمک فکری برام افسانه س!اما نه!اون نه!اون بدتر ذهنم رو خراب می کنه!اما مگه همون نبود که بهم هشدار داد!

الان نباید تصمیم بگیرم!الانه نه!تو عصبانیت نه!باید اروم باشم !اروم و خونسرد!

رفتم تو اشپزخونه و یه چای دم کردم!بعد چند تا نفس عمیق کشیدم و تا برگشتم دیدم که سوگل دم در اشپزخونه واستاده و داره به من نگاه می کنه!

-درست تموم شد؟

-یه خورده مونده!

«بی اختیار گفتم»

-مامان جون زودتر تمومش کن که وقتی بابا می اد کار نداشته باشی.

«یه چشم گفت و رفت و من بازم بیشتر از دست خودم عصبانی شدم!چرا باید وقتی بهروز می اد سوگل کاری نداشته باشه؟!چرا باید فقط من فکر همه چی باشم؟!چرا باید همه چی مرتب باشه که وقتی اون بر می گرده ،ناراحت نشه؟!تازه اون از کجا بر می گرده؟!از پیش عشقش؟!

دلم می خواست هرچی جلو دستممه بزنم و خرد کنم!اما این راهش نبود!باید اروم باشم!باید فکری کنم!

بعد از اینکه لیوان چایی خوردم کمی اروم شدم و به خودم مسلط!شاید اشتباه باشه؟!شاید همکارش اشتباه کرده باشه!بهتره که دقیق بفهمم!بلند شدم و یه تلفن کردم به اداره ش! همون همکارش جواب داد.بعد از سلام و این چیزا بهش گفتم»

-ببخشین دوباره مزاحم شدم!شما فرمودین بهروز مرخصی رد کرده؟

«یه مکثی کرد و گفت»

-نه!نه!اشتباه کردم !رفته دنبال یه پرونده!

«حالا نوبت مکث کردن من بود!یعنی موضوع چیه؟!چیز دیگه ای نداشتم بگم!یعنی داشتم اما نمی تونستم بگم برای همین م یه تشکر کردم و خداحافظی و گوشی رو گذاشتم!

یعنی چی؟!حتماً بهروز بعد از من بهش تلفن کرده و اونم بهش گفته که جریان مرخصی رو لو داده و اونم گفته که یه جوری ماست مالی ش کنه!

اصلاًبیخودی زنگ زدم اداره ش!اونا همکارشونو ول نمی کنن و منو بچسبن!خدایا پس چیکار کنم؟!بهتر نیست برم پیش این مشاورای خانواده و ازشون راهنمایی بخوام؟! ولی اخه من خودم یه نوع مشاورم!

بازم یه لیوان چایی برای خودم ریختم.باید فکر میکردم!

لیوان چایی م رو برداشتم و رفتم توی بالکن.هوا کمی سرد بود!باد که به صورتم خورد کمی ارامش پیدا کردم. چند دقیقه صبر کردم و اروم اروم چایی م رو خوردم.ده دقیقه بعد به خودم مسلط شدم و تونستم فکر کنم!

چه شواهدی داشتم؟!یه صدای ضعیف خنده؟!شاید همون موقع که داشته با من حرف می زده،اتفاقی چند تا دختر از کنارش رد شدن و خندیدن!پس این نمی تونه دلیل محکمه پسند باشه!دیگه چی داشتم؟!اینکه همکارش گفته مرخصی رد کرده؟!شاید واقعاً اشتباه کرده! اینم که سند محکمی نیس!پس چی؟!فقط می مونه شکی که افسانه تو دل من انداخته بود!زیادی تند رفتم!برای محکوم کردن یه نفر خیلی بیشتر از اینا مدرک لازمه!اونم یه شوهر!خودم تمام اینا رو می دونستم!

سردم شد برگشتم تو،رو صندلی اشپزخونه نشستم.بازم فکر کردم!بازم شواهد رو تو ذهنم سبک سنگین کردم!اگه مثلاً یه موکل می اومد پیش م بهم می گفت که به استناد این دو تا مورد برای شوهرش نتیجه گیری کنم چیکار می کردم؟!ایا بهش نمی خندیدم؟!چرا!حتماً همین کارو می کردم!پس چرا خودم برای شوهرم یه همچین قضاوتی کرده بودم!چقدر ساده لوحانه با مسئله برخورد کرده بودم!هنوز خیلی خامم!یه وکیل خام که بازم تحت تاثیر موکل جوون و خطاکار قرار گرفته بودم!این دفعه از خودم متنفر شدم!بعد زا تنفر،نوبت خجالت شد!از خودم خجالت کشیدم!بعدش نوبت تمسخر شد!خودمو مسخره کرده بودم!

پشت سر تمام اینا یه خنده رو لبم نشست!یه خنده به این دو ساعت گذشته!یه رضایت!رضایت از اینکه تمام این افکار بدون پایه و اساس بوده و شادی از اینکه نتونستم شوهرم رو محکوم کنم!

با همون شادی از جام بلند شدم و رفتم سراغ سوگل و همونجور که داشت مشقهاشو می نوشت زا پشت بغلش کردم که با خوشحالی برگشت طرف من و بغلم کرد و شروع کرد به حرف زدن!

-مامان ورقه ی رضایت نامه ی سینما رو بیارم امضا کنی؟!می گن انقدر فیلمش قشنگه که ادم همه ش می خنده!گفتن اگه مادرامون بخوان می تونن بیان!می ای مامان جون با هم بریم؟!» [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]«چهارمین نوار رو گذاشتم تو ضبط.

نوار چهارم

شنبه ساعت 10 صبح،تاریخ...زندان زنان...،پرونده ی شماره ی... نام افسانه...»

-دوباره سلام به اومدن و نوار گذاشتن ت عادت کردما!از وقتی که بهم گفتی کی می ای دقیقه شماری می کنم تا پیدات بشه!

-اینجا حوصله ت سر می ره؟

(سکوت)

-کاشکی فقط حوصله سر بره!غیر از تمام مسائل که اینجا هس،وقتی ازادی رو از یه نفر می گیرن ادم دیوونه می شه!

(سکوت)

-حالا ولش کن!اینه دیگه!از بیرون چه خبر؟

-هیچی!همونجور که قبلاًبود!مگه چند وقته اینجایی؟!

-زیاد نیس اما هر دقیقه ش برای ادم مثل یه روز می گذره!کند و دیر!

(سکوت)

-نوار داره می ره!نمی خوای بقیه ش رو بگی؟

-از داستان زندگیم خوشت اومده؟!

-باید بدونم تا بتونم ازت دفاع کنم!توام که اصلاً جریان رو نمی گی!پس باید صبر کنم تا کم کم بهش برسیم!حالا بگو!

(سکوت)

-این برنامه چند ماهی ادامه داشت.صبح ها که مدرسه بودم و وقتی برمی گشتم تو خونه همه چی اماده بود!خیلی به شوکا نزدیک شده بودم!مثل دوتا دوست یا دوتا خواهر شده بودیم.تا از مدرسه برمی گشتم و لباس مو عوض می کردم،شوکا دو تا فنجون قهوه اورده بود و گذاشته بود سر میز تا من بیام.دوتایی می نشستیم و من از او روز مدرسه و دوستام و اتفاقاتی که افتاده بود براش تعریف می کردم.یا مثلاً در مورد مهمونایی که شب قبل داشتیم حرف می زدیم یا در مورد مهمونی یا جایی که با هم رفته بودیم.بعضی وقتام شوکا از شیطونیایی که کرده بود حرف می زد!

تقریباً هیفده ساله شده بودم.یه دختر هیفده ساله با تمام احساسات هیفده سالگی!می دونی که یه دختر تو اون سن و سال چه احتیاجاتی داره!واقعاً تو اون دوران به وجود مادرش احتیاج داره!منم که مادر نداشتم!برای همین م شوکا بهترین کس برای من بود!

مخصوصاً با اون اخلاقش!سخت نمی گرفت،روشن فکر می کرد!محدودیت قائل نمی شد و دهن شم محکم بود و حرف پیش خودش می موند!

شده بود محرم راز من!بهش اعتماد داشتم!می دونستم حرفی رو که بهش می زنم به پدرم نمی گه!چندین بار امتحانش کرده بودم و خیالم ازش راحت بود!

اون روز وقتی از مدرسه برمی گشتم یه اتفاقی برام افتاد!وقتی برگشتم خونه خیلی عصبانی بودم!تند رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم اما بیرون نیومدم!یه خرده که گذشت شوکا اومد دم اتاقم و در زد و گفت»

-افسانه؟!نمی ای؟!

«جوابشو ندادم که دوباره در زد و گفت»

-چیزی شده؟از دست من ناراحتی؟!

-نه!چیزی نیس!

-پس چرا نمی ای بیرون؟!

-می ام حالا!

-با هم غریبه شدیم؟!دیگه بهم اعتماد نداری؟![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]یه لحظه بعد در اتاقم رو باز کردم و رفتم بیرون و بغلش کردم و بیخودی زدم زیر گریه که هول شد و گفت

- چی شده افسانه؟!چرا گریه میکنی؟

- چیزی نشده !

- حتما شده !باید بهم بگی!

- نه به خدا!چیز مهمی نیس!

- اگه مهم نبود که گریه نمیکردی !کی اذیتت کرده؟!تو مدرسه طوری شده ؟!

دوتایی رفتیم تو اشپز خونه و نشستیم . دوباره برام قهوه ریخت و اورد و گفت

- حالا برام تعریف کن ببینم چی شده!

تو اون لحظه مسئله برام خیلی مهم بود !هرچند که الان به اون احساساتم می خندم اما اون لحظه و اون چیز برام مهم بود.

یه خرده از فنجونم خوردم و بعدش گفتم .

- امروز که داشتم از مدرسه می اومدم سر چهار راه چند تا جوون واستاده بودن به هر کدوم از دوستام یه متلک گفتن !

- خب !

- به منم گفتن !

- همین ؟!

- اخه چیزی که گفتن خیلی نارحتم کرد !

- مگه چی گفتنم ؟!

- بهم گفتن پشمالو !

تا اینو گفتم یه مرتبه شوکا زد زید خنده !حالا نجخند کی بخند!

خودمم خنده ام گرفته بود ابروهامو نیگا کن !خیلی پرپشته اون موقع ها که بهشون دست نزده بودم مثل ماهوت پا کن بود!!یادمه وقتی ده دوازده سالم بود یه روز به مادرم گفتم مامان دخترا کی میتونن ارایش کنن؟!مامانم تند گفت وقتی خواستن شوهر کنن!این حرف همیشه تو ذهنم بود !مامانم تو این موارد سختگیر بود !اون روزم بیشتر از این ناراحت بودم که فکر میکردم نه تا موقع ازدواج کردنم اما حداقل تا زمانی که دیپلم نگرفتم و داشنگاه نرفتم باید این صورت پشمالو رو تحمل کنم !

خلاصه شوکا همونجور که میخندید و اشک از چشماش می اومد گفت

- بیچاره ها راست گفتن !اینقدر که صورت تو مو داره مال بابات نداره !

- خودم میدونم !خیلی م ناراحتم اما چیکار کنم ؟!

- خب یخورده صورتت رو تمیز کن !

یخورده بهش نگاه کردم و گفتم

- جواب بابا رو چی بدم ؟!

- بابات حرفی نداره !

- یعنی چی ؟

- قبلا باهاش حرف زدم و راضی ش کردم !

- پی چرا بهم نگفتی؟!

- به بابات قول داده بودم تا وقتی خودت نخواستی من چیزی بهت نگم !اما بابات گفت هر وقت خودش خواست می تونه کمی ابروها و صورتش رو تمیز کنه !

- تو رو خدا راست میگی شوکا؟!

- ارخ به جون خودت!

- نکنه داری سر به سرم میذاری!اخه بابا قبلا...!

- اون قبلا بود !بلند شو بیا تا بابات نیومده خودم برات درستش کنم !

از ذوقم پریدم بغلش و انقدر ماچش کردم که صورتش سرخ شد دوتایی بلند شدیم و رفتیم تو اتاقش اول کمی به ابروهام نگاگه کرد و بعد گفت !

- فقط برات تمیزش میکنم حالتش خوبه فعلا یه مدت همینجور باشه تا بعد!اینطوری کمتر تو چشم می اد تا یک دفعه باریکشون کنی!

- همینکه یخورده از این حالت در بیام عالیه !

با یه روسری موهامو بست و موچین رو برداشت و شروع کرد هر دونه از موهای ابروم رو که میکند یه اخ میگفتم و یه خنده می کردم !نیم ساعت بعد یه قوطی پودر اورد و زد به صورتم و نخ مخصوص بند رو اورد و شروع کرد !وای که چه دردی داشت اما با جون و دل تحمل کردم !حتما خودت تو این ظرایط بودی !دیگه گفتن نداره !نیم ساعت م اون طول کشید و بعدش یه خمیازه کشید و گفت

- کاشکی برات ریش تراش باباتو می اوردم !پدر دست و انگشت و کمرم در اومد!

- الهی فدات بشم شوکا!

- خدا نکنه!پاشو یه نیگاه تو ایینه بنداز ببین چطور شده !

از جام پریدم و رفتم جلو ایینه اما وقتی خودمو دیدم نشناختم !انگار یه دختر دیگه رو رو بروم میدیدم !یه زمان دیگه !یه مرحله دیگه از خودم !از زندگی م !انقدر به چشم خودم قشنگ شده بودم که نگو اما به خودم عادت نداشتم !خجالت می کشیدم !مثل اینکه لخت شده بودم !یه ان یاد این افتادم که الان اگه پدرم بیاد چجوری برم جلوش؟!عرق نشست تو پیشونی م !برگشتم طرف شوکا و گفتم

- شوکا؟!بابامو چیکار کنم ؟!چه جوری بیام جلوش؟!

- اول شه !عادت میکنی!

- حالا تا عادت کنم !

- وقتی اومد تو برو تو اتاقت .من جریان رو بهش میگم !حالا صورتت رو بشور و یه پنبه الکی بمال بهش!زودم برو که کمتر جوش بزنه!بعدش یخورده پودر بزن روش.

اون روز وقتی پدرم اومد خونه .شوکا جریان رو بهش گفت. یه پنج دقیقه ده دقیقه بعد اول شوکا صدام کرد و بعد پدرم .وقتی از اتاق،با خجالت اومدم بیرون،دوتایی سر میز نشسته بودن. سلام کردم و رقفتم نشستم رو صندلی .موهامو دیخته بودم تو صورتم که کمتر ابروهام معلوم بشه . یه حال عجیبی داشتم !نمیدونستم عکس العمل پذدرم چیه .

شروع کردیم به غذا خوردن و شوکام از این ور و اون ور حرف زد و پدرم رو به حرف کشید تا جو خونه عادی شد و تو این میون چشم پدرم که تا اون لحظه منو نگاه نکرده بود افتاد به صورتم !اینطور وضعیت جدید من به رسمیت شناخته شد !

(سکوت)[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]- من با خیلی آ در این مورد حرف زدم !اکثر یه همچین وضعیتی داشتن !مثل من !تو چی خانم وکیل؟!وقتی اولین بار ابروهاتو برداشتی و صورتت رو بند انداختن چند سالت بود؟!تواّم مثل من دفعه اول جلو پدرت انقدر خجالت کشیدی؟!

- تقریبا یه چیزی مثل مال تو !

- عجیبه ها !اکثر اینجور بودن !

- بالاخره اینجا یه کشور سنت گراس!خب!بعدش؟!

- از اون روز به بعد خودمو یه جور دیگه دیدم !یه دختر بزرگ!یه چیز تازه !برام مثل دگردیسی بود!خنده داره ،نه؟

ببین خانم وکیل!بعضی چیزا یه جورایی یه !مثلا سیگار کشیدن !نفس سیگار کشیدن به خودی خوب انچنان چیزی نیست اما یه پسر جرات نمیکنه جلو پدرش سیگار بکشه !میدونی چرا؟!چون سیگار یه پایه س !یه پایه بد!گذشته از اینکه ریه ها رو خراب میکنه و سرطان می اره ،یه پایه س برای مراحلبعد!مثل پله اول!بعدش حشیشه و تریاک و هروئین !تا اولی رو بلد نباشی،دنبال بقیه نمیری!برای همین م هس که پدر و مادرا انقدر باهاش مخالفن!حالا این زیر ابرو برداشتن خود به خود هیچی نیس به شرطی که دختر توجیه بشه !وقتی توجیه ،علاوه بر اینکه بد نیس شایدم خوبم باشه !اما وای از از اون روزی که امر به خود ادم مشتبه بشه و فکر کنه که حالا که دیگه ابروهاشو برداشته ،بزرگ شده و همه چیز رو بهتر از همه کس میدونه !یعنی شده عقل کل!

متاسفانه برای من اینطوری شد !احساس میکردم که حالا دیگه میتونم کارای دیگه م بکنم !احساس بزرگی کردم !دلم میخواست مثل زنها رفتار کنم !حالا دیگه دنبال مرحله بعدی بودم !مرحله بعدی ام حتما خودت میدونی چیه؟!

اولش فقط تو خونه بود و موقعی که هنوز پدرم نیومده بود!یه سایه چشم ملایم ملایم !یه ریمل از اونم ملایم تر و یه رزلب که فقط لبهامو براق می کرد !بعدش همه شون تا قبل از اومدن پدرم پام می شد !

کم کم ،تو راه مدرسه یه سری م به فروشگاه های لوازم ارایشی میزدم و لوازم ارایش رو نگاه میکردم امت بعدش یه رژ لب خریدم !یه رز براق کننده!بعدش همه چی با هم !

اونایی که تازه سیگاری میشن دستشویی و تولت براشون معنی و مفهوم خاصی داره !سیگار دستشویی رو یادشون میندازه و دستشویی سیگار رو !چون حتما همه شون مجبوری و یواشکی سیگارشون رو تو توالت کشیدن!برای منم پارکینگ خونه این معنا رو پیدا کرد!پارکینگ خونه ارایش رو یادم مینداخت و ارایش پارکینگ خونه رو !

صبح که خواستم برم مدرسه قبلش می رفتم تو پارکینگ و تند تند ارایش میکردم و بعدش میرفتم بیرون!دم در مدرسه با یه دستمال همه رو پاک میکردم و میرفتم مدرسه!مدرسه که تعطیل میشد ،می رفتم تو دستشویی و تند ارایش میکردم و زود از مدرسه می اومدم بیرون که ناظم مون نبینه!

دو سه ماهیی از این حالت لذت می بردم !از احساس بزرگ شدن !اما بعد از یه مدت ،این احساس برام کامل نبود!یه چیزایی کم داشت !یه چیزی مثل هیجان !شایدم هیجان نبود!شاید یه ازمایش بود!یه تست!یه ازمون از خودم !

دلم میخواست که بفهمم تا چه حد میتونم تو پسرا نفوذ داشته باشم !یعنی در واقع میخواستم بدونم چقدر قشنگ و خوشگلم و میتونم چند نفرو رو عاشق خودم کنم !دلیل دیگه شم شاید چشم و هم چشمی بود!بعضی از دوستام !یکی دو تا دوست پسر داشتن و نمیخواستم از اونا کم بیارم !

اولش مثل یه بازی بود!همونجور که از مدرسه می اومدیم بیرون،مخصوصا را ه مون رو مینداختیم از یه خیابون اصلی که نزدیکش یه مدرسه پسرونه بود ،ماها زودتر تعطیل میشدیم اما انقدر معطل می کردیم که اونام تعطیل بشن!بعدش شروع می شد !با متلک و این چیزا!ماهام جواب میدادیم !بعدش همه می خندیدیم !

اوایل همینجوری بود اما بعدش یه قدم رفتم جلوتر. دیگه وقتی پسرا بهمون نزدیک میشدن شروع میکردیم باهاشون حرف زدن !حرف میزدیم جوک میگفتیم از دبیرامون تعریف میکردیم !از اهنگها و سی دی های جدیدی که اومده بود و بقیه چیزا!اینام یه مدت سرگرمم میکرد تا اینکه یروز یکی از همین پسرا وقتی با دوستام رسیده بودیم سر خیابون بهم گفت که میخواد تنها باهام حرف بزنه!اولش میخواستم بگم نه اما چون دلم همینو میخواست بهش نه نگفتم . دوستام جلو تر رفتن و من و اونم پشت سرشون راه افتادیم . یه پسر بود هم سن و سال خودم .اسمش پاشا بود . از این شلوارای جین گشاد با این پوتین های بزرگ که تازه مد شده بون پوشیده بود با یه بلوز تنگ کوتاه!سرشم ژل زده بود !از بقیه دوستاش خوش تیپ تر بود !ازش خوشم اومد.

شروع کردیم با همدیگه قدم زدن که یه بسته سیگار از تو جیبش در اورد و یکی روشن کرد و شروع کرد به کشیدن !راستش رو بخوای تو همون موقع برام خنده دار بود که یه پسر تو اون سن و سال سیگار بکشه اما همونجور که ارایش کردن برای ما احساس بزرگی می اورد برای پسرام تراشیدن صورت و سیگار کشیدن احساس مردونگی ایجاد میکرد !

خلاصه با یه ژشت مخصوص یه پک به سیگارش زد و گفت

- با متالیکا حال میکنی؟

- خیلی ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]- پس از این دخترای امل نیستی که پدر و مادرشون می زنن تو سرشون و میکنن شون تو خونه !چقدر ازادی؟!

- تا یه مقدار!

- یعنی میتونی سینما بیای؟

- اگه دلم بخواد!

- اسم من پاشاس!اسم تو چیه؟

- بعدا بهت میگم !

- می ترسی الان بگی؟

- نه !برای چی بترسم؟!دلم نمیخواد بگم !

- دلت میخواد دوست دختر من بشی؟

- تو چی؟ دلت میخواد دوست پسر من بشی؟

- اگه نمیخواستم که نمی اومدم باهات حرف بزنم !اما بهت از همین الان بگم !من یه مرد عصبانی و غمگینم !هیچ چیز تو دنیا منو خوشحال نمیکنه !عصبانیم بشم دیگه هیچی جلو دارم نی!اگه میخوای با من باشی باید فقط برات من باشم !اگه به یه شپر دیگه نگاه کنی میکشمت !قبوله؟

(خنده)

حالا که یاد حرفاش می افتم خنده م میگیره!چقدر بچه گونه !مثلا فکر می کرد که اگه یه پسر عصبانی و غمگین باشه دیگه خیلی اسرار امیز و مرموزه !ولی راستش تو اون لحظه واقعا لذت بردم !برای همین م یه خرده فکر کردم و بعدش بهش گفتم

- باشه،قبوله اما اگه توام به یه دختر دیگه نگاه کنی اول چشای تورو در می ارم بعدشم میرم خودمو می کشم !

- می آی الان بریم کافی شاپ؟!

- الام؟!

- اره !مگه چیه؟!

- صبر کن !

دوستمو صدا کردم و جریان رو بهش گفتم و قرار شد اگه شوکا زنگ زد خونه شون بگه که من رفتم خونه یکی دیگه از دوستام که جزوه ش رو بگیرم .بعدش برگشتم پی پاشا و گفتم

- بریم !

دوتایی پیاده راه افتادیم و رفتیم همون نزدیکیا یه کافی شاپ بود!رفتیم تو و نشستیم و دوتا کافه گلاسه سفارش دادیم !دیگه حالا فکر میکردم که چقدر بزرگ شدم ،بماند!

وقتی کافه گلاسه رو برامون اورد پاشا گفت

- قراره بابام برام یه ماشین بگیره !

- راست میگی؟!کی؟!

- وقتی گواهینامه گرفتم !

- چه عالی!

-(ای دی )ت چیه؟!می آی تو چت ؟

- نه ،یعنی اره اما فعلا کامپیوترم خرابه!

- خب فعلا(ای دی)ت رو بده تا کاپیوترت رو درست کنی.

یه فکر کردم و بعدش گفتم

- افسانه!

- پس اسمت افسانه س !

- نه!یعنی (ای دی)م اینه !

- کی درستش میکنی؟

- دو سه روز دیگه !

- ما با بچه ها همه چت بازیم توام بیا پت بازی کن !

دوتایی زدیم زیر نده و گفتم

- بذار کامپیوترم رو بگیرم بعدا!

- این ماشین جدیدا رو دیدی اومده؟

- نه !چی هست؟

- بی ام و !خیلی عالیه !یک یکه !بابام میخواد یه دونه بخره!

- اون وقت یکی م برای تو میخره!

- از اون نه !یه چیز دیگه برام می خره !شما سر کلاس حال دبیراتون رو نمیگیرین؟

- چه جوری؟!

- امروز یه کاری کردم دبیرمون کف کرد!از ته کلاس صدا بچه گربه در می اوردم !تا بر میگشت بچه ها میگفتن اقا از بیرونه !یه دفعه م دو درش کردیم !ماشین حسابش رو گذاشته بود روز میز و منم کار گرفتمش!یه ساعت دنبالش میگشت ! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]«دوتایی زدیم زیر خنده!این چیزا رو تعریف می کرد و من غش می کردم از خنده!چیزایی که الان برام خیلی بی مزه و بی نمکه!اما اون موقع برام خیلی جالب بود!

خلاصه همونطور که حرف می زدیم،تند تند کافه گلاسه مونو خوردیم و پاشا صورت حساب خواست و وقتی صاحب کافی شاپ صورت حساب اورد،پاشا کیفش رو دراورد اما پول به اندازه نداشت!

یه مرتبه عصبانی شد و گفت»

-ای مادر...!

-چی شده پاشا!

-پدرام خواهر ... از تو کیفم پول ورداشته!یه دقیقه کیفم رو گذاشتم رو میز«دودَرَم»کرده! ببینمش...

-چقدر کم داری؟

-سیصد تومن!

-بیا من دارم!

«از تو کیفم سیصد تومن دراوردم و دادم بهش که گرفت و حساب مون رو داد و اومدیم بیرون تا نزدیک خونه اومد و از همدیگه خداجافظی کردیم و اون رفت و منم رفتم خونه.ساعت تقریباً چهار و نیم بود.تا رسیدم.و سلام کردم شوکا گفت»

-کجا بودی؟

-رفته بودم یه جزوه از دوستم بگیرم.

«یه خرده هول شده بودم!شوکا یه نگاهی بهم کرد و خندید و گفت»

-ادم وقتی از دوستش دروغ می شنوه خیلی دلش می گیره!بیا برات قهوه بریزم!

«ازش خجالت کشیدم.رفتم لباسامو عوض کردم و برگشتم و وقتی دوتایی سر میز نشستیم بهش گفتم»

-شوکا جون نمی دونم چرا بهت دروغ گفتم!راستش رفته بودیم کافی شاپ!

«خندید و گفت»

-با یه پسر؟!

«دیدم علاوه بر اینکه ناراحت نشد،انگار خوش شم اومد!برای همین جریان رو براش تعریف کردم!وقتی حرفام تموم شد حسابی خندید و گفت»

-اولین دوست پسرته؟!

-اره!

-راست می گی؟!

-اره بخدا!

-پس حواست جمع باشه!فعلاً که چتر رو روت واکرده!سیصد تومن ازت گرفته!باید این پسرا رو دوشید!دوست دختر می خوان؟!خب باید خرجش کنن!از این به بعد یادت باشه که نذاری«پیاده»ت کنن!البته الان کمی برات زوده ولی باید یاد بگیری!این اولی ش!دومی ش اینکه همیشه ببرشون لب چشمه و تشنه برشون گردون!مردا وقتی یه شیکم سیر اب بخورن از ادم زده می شن!باید یه خرده عشوه گری یاد بگیری!

-من اصلاً بلد نیستم!

-نترس استاد اینجا بغلت نشسته!

«بعد زد زیر خنده!منم خندیدم!راست می گفت!واقعاً تو این کار استاد بود.همون لحظه اولین درسها رو بهم یاد داد!چه جوری با حرکت سر و موهام دل طرف رو ببرم!چه جوری راه برم!چه جوری بخندم!و ده تا چه جوری های دیگه که هر روز بهم یاد می داد !

درست سر یه هفته چنان عوض شده بودم که خودم باورم نمی شد!شاید همون موقع بود که دید و تصورم نسبت به زندگی فرق کرد!دیگه تنها اینده رو نمی دیدم!زمان حال برام مهم شده بود!شوکا همراه با عشوه گری،افکارشم بهم دیکته می کرد!بعدها فهمیدم یعنی یه وقتی به خودم اومدم که متوجه شدم همراه با احساسات عاطفی و شور جوونی و رمانتیک،یه حس اتقام جویی م درونم به وجود اومده!این همون حسی بود که شوکا ریزه ریزه و کم کم به من القا کرد!

مدتها بعد فهمیدم که علتش چی بوده!شایدم حق داشته!شاید اگه منم جای اون بودم همینطور می شدم!

شوکا به دلایلی بچه دار نمی شده! به همین دلایل م شوهرش طلاقش می ده!هیچی م بهش نمی ده!بعد از چند سال زندگی!چقدرم شوهرش رو دوست داشته!اما بعدش تمام اون عشق تبدیل به نفرت و انتقام می شه یه انتقام بی صدا!چیزی که تو منم ایجاد کرده بود!اولین تعلیمات و اموخته هامم،حدوداً دو هفته بعد به کار بستم!

با پاشا قرار می زاشتم که مثلاً ساعت 6 بیاد فلان پارک و خودم نمی رفتم!بهش روز تولدم رو خیلی جلوتر می گفتم و برام کادو می خرید!شوکا زنگ می زد مدرسه واجازه مو می گرفت که مثلاً ظهر بیام خونه و منم با پاشا قرار می زاشتم که بریم رستوران و اون برام خرج کنه!یا عصری به هوای درس خوندن خونه ی دوستم با خودم می بردمش خرید و همچین براش ناز می کردم که مثل موم تو دستم نرم می شد . برام یه چیزی می خرید!اصلاً روحیه م عوض شده بود! شده بودم یه چترباز!

اخرین کاری که باهاش کردم هیچ وقت از یادم نمی ره!رفتم با دوستش که وضع مالی شون بهتر از پاشا بود دوست شدم و انداختم شون به جون همدیگه!سر ِ من همچین تو خیابون کتک کاری کردن که نگو!درست جلوی روی خودم!و من لذت بدم!مثل بیمارای روانی!

بعد زا اون دیگه زندگی م عوض شد!با کمک شوکا می تونستم راحت خیلی کارا بکنم و پدرمم نفهمه!شوکا همه رو ماست مالی می کرد!

(سکوت)

-چندمین نواره این؟

-چهارمی.

-پس برای این جلسه کافیه.

(سکوت،صدای کلید ضبط)

«اون روز یادمه ضبط صوت خاموش کردم اما همونجا پیش افسانه نشستم که گفت»

-نمی خوای بری؟

-چرا فعلاً وقت دارم.ببینم افسانه!چرا رفتی با دوست پاشا دوست شدی؟

-می خواستم چند تا چیز رو با هم داشته باشم!از هردوشون استفاده می کردم!یه روز این برام خرج می کرد یه روز اون!

-فقط به خاطر پول؟!

-نه!یه احساس برتری بهم دست می داد! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]-اگه اونا این کارو با تومی کردن چه احساسی بهت دست می داد؟

«یه خرده فکر کرد و بعد گفت»

-بازم فرقی نمی کرد!من کار خودمو می کردم!

-یعنی چی؟

-گوش کن خانم وکیل!اونام اگه می تونستن همینکارو می کردن!یعنی اگه یه دختر دیگه بهشون راه می داد ،باهاش دوست می شدن!منم همین کارو باهاشون کردم!

-قصاص قبل از جنایت کردی!

-اگه یه مرد به یه زن خیانت کرد باید باهاش مقابله به مثل کرد!اگه نکنی،باختی! همین خود تو!اگه فهمیدی که شوهرت داره بهت خیانت می کنه چه کاری از دستت بر می اد؟! اخرش اینه که می ری شکایت می کنی! فوقش طلاقت رو می گیری!شوهرتم که از خداشه اینجوری بشه!پس چه نفعی برای تو داره؟! هان؟!

-تو با همین ایده هات الان اینجایی دیگه؟!

-نه!بودن من اینجا ربطی به اون نداره!

-پس چی؟!

-تو فعلاً جواب منو بده تا بهت بگم!بعد از یه عمر زندگی و بچه دار شدن،اخرش طلاقت رو می گیری اما انتقام چی؟!

-پس چیکار باید کرد؟!

-مقابله به مثل!درست مثل اون!اگه شوهرت رفته و با یکی دیگه ریخته رو هم،توام بکن!اون می خواد چند تا چیز رو امتحان کنه توام بکن که سرت کلاه نرفته باشه!تنها راهش همینه!

-افکارت خطرناکه!

-اما صحیحه!

-نه!اگه صحیح بود که اینجا نبودی!

«بهم خندید و گفت»

-بر بهش فکر کن!خودت می فهمی!

-اخه مگه تو چقدر تجربه داری؟!مگه تو چند سالته که اینطور محکم حرف می زنی و حکم می دی؟!

-به سن و سال نیس!تجربه مهمه!یادمه همون موقع که پاشا می رفت از باباش پول می گرفت،از مادرش میگرفت،از دوستاش قرض می کرد،از سوپر مارکت سرکوچه شون قرض می کرد تا منوببره با خودش بیرون!یعنی با این زحمت پول جور میکرد که بتونه یه ساعت با من باشه و حداکثر اینکه مثلاً بتونه دستم رو تو خیابون بگیره تو دستش،اما با تمام اینا وقتی دوتایی سر میز تو کافی شاپ نشسته بودیم و داشت به من می گفت که چقدر دوستم داره و بدون من نمی تونه زندگی کنه،بازم چشمش این ور و اون ور بود و دخترا رو نگاه میکرد که شاید بتونه یکی دیگه رو هم برای خودش جور کنه!تو خیابون ،بغل من داشت راه می رفت ا، اما دیدم به یه دختر که داشت از جلو می اومد چشمک می زد! خاک بر سر حداقل نکرد با اون یکی چشمش چشمک بزنه که من نبینم!اما من اصلاً به روی خودم نیاوردم!عوضش یه جور دیگه تلافی کردم!تازه مگه چند سالش بود؟!هیفده سال!حالا حساب کن یه مرد سی ساله چه جونوریه!

-همه مثل هم نیستن!

-خدا کنه !برای منکه بودن!حالا دفعه ی دیگه بقیه ش رو برات میگم!الان که دیگه وقت تمومه!دوشنبه می ای؟

-اره .چیزی می خوای برات بیارم؟غیر از سیگار!

-سیگار اینجام هس!خیالت راحت!یه خرده خرجش بالاس!

-یعنی چی؟!

-یعنی یه تجربه ی دیگه!

-برات شکلات می ارم!

-دستت درد نکنه!

«وسایلم رو جمع کردم و ازش خداحافظی کردم و از زندان اومدم بیرون.یه کار کوچیک تو یکی از شرکتها داشتم و بعدشم باید به یکی دیگه از شرکتها سر می زدم.

ساعت حدود دو بود رسیدم خونه که دیدم سوگل از سرویس پیاده شد و دوتایی با همدیگه رفتیم تو.تند دوئیدم سر یخچال و قابلمه ی غذا رو دراوردم و تا سوگل لباساشو عوض کنه،غذا رو گرم کردم و براش کشیدم تو یه بشقاب و خودمم رفتم دنبال کارام

یه خرده سالن رو نظافت کردم و رفتم که لباسا رو بندازم تو ماشین لباسشویی.چند تا پیرهن بود و چند تیکه لباس سوگل و شلوار بهروز.لباس رنگیها رو جدا کردم و شلوار بهروز رو ورداشتم که جدا بندازمش تو ماشین.همونجور که داشتم جیبهاشو می گشتم که پولی چیزی توش جا نمونده باشه،دستم خورد به یه تیکه کاغذ.زود درش اوردم.یه ورق کاغذ تا شده بود.بازش کردم که دیدم یه شماره تلفن روش نوشته!شماره ی بالای شهر بود!...242! هرچی فکر کردم نفهمیدم این چه شماره ایه!اداره و شرکت بهروز تقریباً مرکز شهر بود!کسی رو هم نداشتیم که یه همچین شماره تلفنی داشته باشه!

تند رفتم سر دفتر تلفن و دونه دونه شماره ها رو چک کردم!هیچکدوم نبود!مونده بودم چیکار کنم!بازم شک اومده بود سراغم!داشت مثل خوره مغزم رو می خورد!تلفن رو برداشتم و رفتم تو اتاق خواب و در رو بستم و شماره رو گرفتم!دو تا زنگ خورد و صدای یه دختر جوون اومد!»

-بله؟!

-سلام!

-سلام عزیزم،بفرمائین!

-ببخشین مزاحم تون شدم!راستش من شماره شما رو بین کاغذام پیدا کردم اما متاسفانه در کنارش چیزی یادداشت نکردم!می خواستم ببینم این شماره ی کیه!

-خواهش می کنم!اینجا اژانس مسکن ِ...!

-اژانس مسکن؟! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]-این چند وقته دنبال اپارتمان نبودین؟

«دوباره یه مکث کردم و زود گفتم»

-چرا !چرا!ببخشین می شه ادرس تون رو لطف کنین؟!

-البته!ولنجک...اژانس مسکن ِ...!

-اره!اره!درسته!چند وقت پیش اونجا سر زدیم!

-می تونم اسم تون رو سوال کنم؟حتماً یه فایل براتون باز کردیم!مورد چی بوده؟

«فامیل بهروز رو گفتم که زود گفت»

-خانم...؟!شما با شوهرتون دو هفته پیش اینجا بودین دیگه!

«با اینکه انگار برق وصل کرده بودن به تنم اما خودمو کنترل کردم و گفتم»

-باور می کنین که این چند وقته اصلاً گم و گیج شدیم؟!

-حتماً اژانسا خیلی اذیت تون کردن!

-نه خب ولی بالاخره یه مقدار مشکله دیگه!

-در هر صورت الام همکارم نیست که ازش سوال کنم مورد شما براتون پیدا شده یا نه!یه نیم ساعت دیگه تماس بگیرین ایشون اومدن!

-باشه باشه!حتماً تماس می گیرم!از کمک تون خیلی خیلی ممنونم!لطف کردین!

«تلفن رو قطع کردم و همونجور نشستم!حس از تنم رفته بود!منگ شده بودم!صدای افسانه تو گوشم می پیچید!تمام جملاتی که گفته بود!اخه چرا خداجون؟مگه من براش زن بدی بودم؟اخه چه ایرادی تو من دیده که اینکارو کرده؟!بهش نمی رسیدم که نه!بهش احترام نذاشتم؟!

کمبودی داشته؟!زشت و پیر شدم؟!زن بدی براش بودم؟!مادر بدی برای بچه ش بودم؟!اخه پس چی؟!

اصلاً حال خودمو نمی فهمیدم!داشتم دیوونه می شدم!دیدم اگه یه دقیقه دیگه اونجا بمونم حالت جنون بهم دست می ده!نت بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه و به سوگل که غذاش تموم شده بود گفتم که بره تلویزیون تماشا کنه.بهش گفتم بای یه سر برم طبقه ی بالا پیش همسایه مون!بعد کلیدم رو برداشتم و از خونه رفتم بیرون و رفتم طبقه ی بالا و در زدم!

نجوا همسایه مون بود.تقریباً هم سن و سال خودم.اونم یه دختر داشت.یه لحظه بعد در رو وا کرد و گفت»

-سلام!چطوری؟!وا! چی شده ترانه؟!

-علیرضا خونه س؟!

-نه بیا تو!چی شده؟!

-چیزی نیس!یه خرده اعصابم خرابه!

-با بهروز حرفت شده؟!

-یه همچین چیزی!

-بیا تو!

«دوتایی رفتیم تو.دخترش داشت تو اتاقش مشقاشو می نوشت.ماهام رفتیم اشپزخونه که یه چایی برام ریخت و نشست بغلم و گفت»

-بخور اروم بشی!می خوای یه لیوان اب برات بیارم؟!

-نه!سیگار داری؟!

-سیگار؟!

-اره!داری؟!

«با تعجب بلند شد و از تو یخچال یه بسته سیگار اورد و داد به من!تند یکی از توش دراوردم و کبریت رو ازش گرتم و روشنش کردم و تا یه پک کشیدم به سرفه افتادم!تند اومد و زد پشتم و خواست سیگار رو از دستم بگیره اما بهش ندادم!چند تا سرفه که کردم اروم شدم که گفت»

-این چه کاریه اخه؟!تو سیگاری نیستی!

-احساس می کنم الان بهم ارامش می ده!

-بذار یه لیوان اب برات بیارم!سیگار چیه اخه؟!

-نه همین خوبه!

-برات گل گاوزبون دم بکنم؟! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]نه!بشین !

- اخه چی شده ؟!بهروز خونه س؟!

- نه !سوگل تنهاس!

- دعواتون شده ؟!

- بذار یه خرده بشینم بهت میگم !

- برم سوگل و بیارم بالا؟!

- نه !نمیخوام منو اینطوری ببینه!

- خب زود بگو ببینم چی شده ؟!دیوونه م کردی!

چند دقیقه همینجور نشستم و دو سه تا پک به سیگار زدم که نجوا گفت

- بالاخره می گی چی شده یا نه ؟!

سیگار رو خاموش کردم و یخرده چایی خوردم و اروم گفتم

- خودم هنوز نمیدونم چی شده !یعنی نمیدونم واقعا داره چه بلایی سرم می اد !

- یعنی چی؟!

- نمیدونم !نمیدونم !بخدا خودمم گیج شدم !

- خیلی خب!اروم باش!فقط از اول تعریف کن که منم بفهمم!

دوباره کمی پایی خوردم که نجوا بلند شد و برام یه لیوان اب اورد و دوباره نشست یه نگاهیی بهش کردم و گفتم

- بهروز انگار داره یکارای میکنه!

- چه کارایی؟!

- هنوز خودمم نمیدونم !فکر کنم پای یه زن وسطه !

نگاهم کرد خجالت کشیدم !از خودم !حتما پیش خودش فکر میکرد که وقتی یه مرد همچین کاری میکنه علتش رو باید تو زنش پیدذا کرد حتما زنش کمبود یا ایرادی داره که نتونسته شوهرش رو جذب کنه !

- از کجا فهمیدی؟!

- چند وقت پیش بهش شک کردم !اولش فکر کردم بیخودی بهش بدبین شدم اما انگار اشتباه نکردم !

- چطور مگه ؟!

تمام جریان رو براش تعریف کردم !خوب گوش کرد و بعدش از جاش بلند شد و بدون اینکه چیزی بگه رفت سر گاز و قهوه درست کرد و چند دقیقه بعد با دو تا فنجون برگشت و نشست کنارم و یه سیگار از تو پاکت در اورد و روشن کرد .خیلی ناراحت شده بود بهش گفتم .

-تو چی میگی حالا؟!یعنی فکر میکنی من درست فکر کردم ؟!

- نمیدونم چی بگم ترانه !اما وظیفه خودم میدونم که بگم !

- چی رو ؟!

- چند روز پیش با علیرضا داشتیم می رفتیم بازار تجریش!درست یه خرده مونده بود برسیم سر پارک ری که یه مرتبه یه ماشین مثل ماشین شنا از بغل مون رد شد !من یه لحظه چشمم افتاد بهش !بهروز رو از نیمرخ دیدم !به این علیرضای حرومزاده گفتم تند بره اما نرفت !گفت اشتباه دیدی!اونم حالا یا ما رو دید یا ندید،پاشو گذاشت رو گاز و تند رفت !فقط از پشت که نگاه کردم یه زنم بغلش نشسته بود !

- چه روزی بود ؟پس پریروز و میگی که اومدی در خونه؟!

- اره !برای همینم به این علیرضای کثافت گفتم تند بره !چون میدونستم تو خونه ای !بهروزم که رفته بود اداره !

- چرا بهم نگفتی؟!

- چی بگم درست درست که ندیده بودم !بذار علیرضا برگرده میدونم باهاش چیکار کنم !مخصوصا نرفت دنبالش!این مردا که همدیگه رو ول نمیکنن!

- فعلا بهش هیچی نگو !ببینم کجا دیدی شون ؟!

- سر پارک ری!

- تقریبا همونجا ی که اژانس ادرس داد!ولنجک همونجاس دیگه !

- بی شرفا ی رذل پست !همه شون سروته یه کر!همین علیرضا از همه بدتره !اما من نمیذارم تنبونش دو تا بشه !تو خیلی بهروز رو پررو کردی!هار شده !

- چی کار کنم نجوا؟!به جون سوگل اصلا دیگه فکرم کار نمیکنه !اصلا نمیفهمم داره چی میشه !

- خودتو نباز!اون کثافت لیاقت تو رو نداره!اینا زن خانم و نجیب به دردشون نمیخوره که !همون...های تو خیابون لایقشونه!

یه سیگار دیگه روشن کردم و تا کشیدم به سرفه افتادم !

- نکش تو رو خدا به خودت چرا ضرر میزنی؟!

-الان باید چیکار کنم ؟!

- ببین ترانه!اول باید مطمئن بشی!

- چه طوری؟!

- باید تعقیبش کنی!

- از کجا بفهمم که کجا میره؟!

- کاری نداره !دو سه روز باید همت کنی!

- کارم چی میشه؟!سوگل رو چیکار کنم ؟!

- اولا که سوگل با من !خیالت راحت باشه !بعدشم لازم نیس خودت بری که !یه پیک !از این پیک موتوریا!دو سه روز دربست کرایه شون کن!یه خرده باید خرج کنی!چاره نیس!

- حالا اگه درست بود چی؟!برم تقاضای طلاق بدم؟!

- مهریه ت چقدره؟

- دویست تا سکه !

پ- کثافتا!

- یعنی ممکنه اشتباه کرده باشم ؟!

- چه اشتباهی؟!خودت زنگ زدی و بهت گفتن!منم که دیدمش!درست همون طرفا!

یخورده ساکت شدم که گفت

- دلم میخواد اینجور مردا رو با دستای خودم خفه کنم !بی شرفا![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]قرار شد که فردا همین کارو بکنم !از نجوا خداحافظی کردم و بهش سفارش که به علیرضا چیزی نکه !بعدشم برگشتم پایین،سوگل رفته بود سر درسش یه قرص خودم و رفتم خوابیدم !

به زور دو ساعت خوابیدم و بعدش سوگل بیدارم کرد . رفتم یه دوش گرفتم و بهتر دیدم که سعی کنم همه چیز طبیعی باشه که شک نبره!اینطوری دیگه دم لای تله نمیداد!

لباسامو پوشیدم و رفتم تو اشپزخونه که شام درست کنم .همه ش به خودم میگفتم که باید خونسرد و اروم باشم !اگه می فهمید که من بهش شک دارم دیگه نمیشد چیزی رو ثابت کرد اما دست خودم نبود !تو فکرم براش هزار تا نقشه کشیدم !اگه میتونستم سر بزنگاه مچ شون رو بگیرم خیلی خوب میشد!میتونستم با مامور برم بالای سرش!اما اخرش چی میشه ؟!نهایتا عقدشون میکردن !کارش اسون تر میشد !اخه چیکار میتونستم بکنم !حتی اگه مهریه م رو میگرفتم و پولایی رو که تو این چند سال در اورده بودم بهم پس می داد بازم من باخته بودم !ده سال زندگی !شوخی نیست !بعد از طلاق باید چیکار میکردم !یه زن تنها!اگه قرار میشد که سوگلم بتونم ازش بگیرم اون وقت یه زن تنها با یه دختربچه !چیکار باید میکردم !تو این مملکت یه زن تنها چطور میتونه زندگی کنه؟!دیگه حتی بقال سر کوچه م ازم انتظاراتی پیدا میکرد!از اون گذشته چطور میشه یه دختر رو بدون پدر بزرگ کرد!حالا لطمه ای که به خودم میخورد هیچی!چطوری میتونستم جای پدرش رو براش پر کنم؟!وای خدا جون این چه بلایی بود که سرم اومد !بهتر نیس که برم جریان رو به مادرم بگم ؟!کاشکی یه برادر داشتم !می اوردمش و میدادم انقدر این کثافت رو بزنه که بمیره!بمیره!بمیره!

یه مرتبه دستم رو با چاقو بریدم و خون زد بیرون !همچین خون اومد که ظرفشویی پر از خون شد اما من دردش رو نمیفهمیدم !انقدر تو دلم درد داشتم که هیچ دردی برام مهم نبود!

دستم رو گرفتم زیر اب سرد تا خونش کمی بند اومد و بعد دو تا پسب زدم به زخم روش .اگه اینطوری ادامه پیدا میکرد حتما یه بلایی سر خودم میاوردم باید کمی خودار تر باشم !از اینکه خودمو داغون کنم که نتیجه ای عایدم نمیشه !باید فکر کنم !نباید عجله کنم !هنوز هیچی درست معلوم نیست!

به دیازپام 2 خوردم و یه خرده اعصابم اروم شد. تقریبا نزدیک اومدن بهروز بود . سر و وضعم رو درست کردم و یه کمی م ارایش!هر چند که شده بودم مثل دلقکی که با تمام غم و غصه هاش باید گریم کنه و بره جلوی مردم و خودشو شاد و بی غم و غصه9 نشون بده و باعث شادی و خنده شون بشه !

تقریبا نزدیک هست و نیم بود که برگشت خونه!ازش چندشم می شد اما سعی کردم مثل همیشه باشم !تند رفتم جلوش و سلام کرد و کیفش رو ازش گرفتم که سرش رو اورد جلو و صورتم رو بوسید !دلم میخواست همونجا محکم بزنم تو صورتش اما هر جور بود جلوی خودمو گرفتم و یه لبخند بهش زدم که گفت

- چه خوشگل شدی امشب؟!

نگاهش کردم که گفت

- چی شده؟!

- هیچی!تو ام تازگی ها خیلی جوون شدی!

- من ؟!چطور مگه؟!

دیدم نتونستم خودمو کنترل کنم برای همین طود گفتم

- حرفای قشنگ میزنی!

- خب زنم رو دوست دارم دیگه !سوگل کجاست؟

- دستشویی

- امشب زودتر بخوابونش که ...

حالت تهوع بهم دست داد!دیگه تحمل این یکی رو نداشتم !اصلا نمیتونستم فکرشم بکنم !تند کیفش رو بزدم گذاشتم تو کمد و کفشاشو گذاشتم تو جا کفشی که رفت دم حموم و لباساشو همونجا در اورد و ریخت رو مین و خودش رفت تو حموم با اکراه رفتم و لباساشو برداشتم بعد یه فکری اومد تو سرم !زود جیباشو رو گشتم!چیز غیر عادی توش نبود شلوارش رو که تا کردم گذاشتم تو کمد و خواستم پیرهن و جوراباش رو بندازم تو سبد رخت چرک ا که یه مرتبه چشمم افتاد به پیرهنش!یه لک قرمز روش بود !لک سس!اما سس قرمز برای چی؟!اون روز براش نهار عدس پلو درست کرده بودم که با خرما برده بود اداره !با عدس پلو ام که سس کسی نمیخوره !اشغال!حرومزاده!

حتما با اون فاحشه رفته رستوران اون وقت باید کثافتکاریش رو من بشورم و تمیز کنم !بی شرف رذل!دلم میخواست تو همون لحظه بکشمش!

بغض خشم داشت خفه م میکرد !به زور رفتم تو اشپزخونه و غذا رو گذاشتم که گرم بشه و میز رو چیدم و سوگل رو صدا کردم !خود اشغالشم چند دقیقه بعداومد بیرون و لباس پوشید و اومد تو اشپزخونه که سوگل بهش سلام کرد و رفت بغلش . اونم نشوندش رو زانوش و شروع کرد باهاش حرف زدن. منم فقط گوش میکردم رغبت نمیکردم که نگاهش کنم !

- دختر خوشگلم همه مشقاشو نوشته ؟

- بعله بابا جون !

- افرین1مامان رو که اذیت نکردی؟!

- نه بابا جون !

- افرین خوشگلم!حالا زود شامت رو بخور برو بخواب که فردا سرحال بیدار بشی!نمره هات که همه بیسته؟

- همه شون بابا جون !همه رو به مامان نشون میدم !

-افرین به تو افرین به مامان که یه همچی دست گلی رو تربیت کرده !

انگار یکی داشت با چاقو قبلم رو شوراخ میکرد !دلم میخواست داد بزنم و ازش بپرسم پس چه مرکته که رفتی دنبال کثافتکاری!

- واقعا قدر این مامان رو باید دونست !هم به کار بیرونش میرسه هم به کار خونه و اشپزی و هم بچه داری و درس و مشق !یه وقت نشنوم که به حرفای مامان گوش ندادیا!

- نه بابا جون 1

- افرین عزیزم!حالا برو بشین شام بخوریم !

غذاشونو کشیده بودم ومیخواستم یه چیزی بگم چون اینجور وقتا همیشه حرف میزدم اما هر کاری کردم نتونستم حتی یه کلمه بگم !

- ترانه جون برام زیاد کشیدی!نمیتونم بخورم !

نگاهش کردم!کثافت خورده بود که حتی برای ظاهر سازی م جا نداشت چیزی بخوره!

- امروز با لطفی رفتیم بیرون.عصری بود!یه ساندویچ خوردیم !

جا خوردم!یعنی چی؟![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]- زورکی آ!نصفشم بیشتر نتونستم بخورم !خدا رحم کرده که تو برام غذا میدی!این غذا های بیرون که واقعا اسمش غذاس!ادم یه هفته بخوره خونریزی معده میکنه!

یعنی داشت راست میگفت؟!شاید میخواد لک روی پیرهنش رو توجیه کنه!

دیدم الان دیگه باید حتما یه چیز بگن و گرنه ممکنه شک کنه !

- ساندویچ برای چی؟

- اگه بدونی چی شده!ابروش تو شرکت رفت!

زد زیر خنده و گفت

- ادم اگه غلطی م میکنه خونه که درست بکنه!یه دختره رو تازه استخدارم کردیم !یه ماهه. قیافه ش بد نیس!حدود بیست سالشه !زیر دست لطفی کار میکرد !نیومده و لطفی باهاش ریخته رو هم !

- حرومزاده!

یه مرتبه برگشت یه نگاه به من کرد و بعد خندید و گفت

- اوه اوه اوه اون !اتحاد و همبستگی خانما!

یه خرده دیگه از غذاش خورد و گفت

- بیچاره زیادم گناه نداره !زنش یه جورایی یه !البته نباید اینکارو میکرد!ولی خب!

بازم یه خرده خورد و گفت

- قربون دستت!همون که برام خالی کردی دوباره بکش!انقدر خوشمزه شده که گور بابای رژیم و این چیزا!

براش یه کفگیر کشیدم و همونجورکه میخورد گفت

- زنش اهل خونه و زندگی نیست!بیچاره اکثرا میره سانویچ و این چیزا میخوره !

- شاید خودش بی لیاقته؟!

- خودشم بی لیاقته!راست می گی!حالا گوش کن !این دختره یه جورایی فامیل خانمش از اب در اومده!خلاصهتو یه جا گندش در میاد و واویلا!خانمشم از خونه بیرونش می کنه!امروزم بزور منو ورداشت برد که یه چیزی بخوره!هرچی بهش گفتم بابا من ظهر ناهار خوردم و شبم باید شام برم خونه گوش نکرد و برام شاندویچ گرفت!مجبوری نصفش رو خوردم !

- اصلا بیخورد با یه همچین ادم رذل و پست فطرتی رفتی بیرون!

- دیگه نمیشد!حسابیم بهش توپیدم!هم من هم بقیه بچه ها !دختره رو هم اخراج کردیم !

- اخراج؟!باید جفت شون رو اعدام کرد !

یه خرده دیگه خورد و بعد جدی شد و گفت

- نه عزیزم اشتباه نکن!تو به خودت نیگا میکنی !زنای مردم همه که مثل تو نیستن !من از در که میرسم خونه همه چیزم اماده س!از رخت و لباس بگیر تا شام و ناهار و همه چی!خونه و زندگی م که همیشه مثه گله !بچه مم که همینجور!دیگه کم و کسری تو زندگی ندارم!تو هم منو همیشه درک کردی !اما همه که اینطوری نیستن!بیا فقط لباسایی که این لطفی بدبخت میپوشه ببین !یقه ش چرک !زیر بغلش پاره !از بو نمیشه نزدیکش نشست!خب ادم می فهمه که زنش دل به زندگی نمیده !حالا اینم جای اینکه زندگی اش رو درست کنه رفته یه همچین غلطی کرده !اتفاقا چند وقت پیش یروز داشتیم تو اتاق من چایی می خوردیم . من همیشه کتم رو توی شرکت در می ادم !اون روز همینجور که رو مبل بغلم نشیته بود یه مرتبه یه دستم رو گرفت و بلند کرد و سر استینم را یه نگاهی کرد و خندید و گفت "خانمت پیرهنت رو ساعتی میشوره یا هر روز یه دونه نو میخری؟!"

بعدش سر استینش رو بهم نشون داد!یه من کبره بهش بود !

داشتم نگاهش میکردم !اخه چه جوری میشه !یعنی داره نقش بازی میکنه؟!میدونم که میشناسمش!یعنی فکر میکنم که میدونم !داره الان صادقانه حرف میزنه !میدونم !

- امشب م میخواست بیاد اینجا !یه جوری از زیرش در رفتم !خوشم ... [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]خوشم نمی اد با این جور ادما رفت و امد کنم!مردم پشت سر ادم حرف در می ارن!اعتبار ادم می ره زیر سوال!بابا جون گوشت م بخور!ترانه جون براش گوشت بذار!

«از تو ظرف خورشت یه تیکه گوشت برای سوگل گذاشتم!اصلاً نمی فهمیدم دیگه چی رو باید باور کنم و چی رو نباید!یعنی جریان لک سس واقعاً این بود؟!زیر چشمی نگاهش کردم!خیلی راحت داشت غذاشو می خورد!راحت و خونسرد و محکم!تمام علائم یه وجدان راحت و بی اضطراب!مگه می شه ادمی که به زنش خیانت می کنه انقدر ریلکس باشه!بعدشم بیاد و یه همچین چیزی برای زنش تعریف کنه!

یه مرتبه زد زیر خنده و گفت»

-حالا می دونی لطفی به من چی می گفت؟!داشت منو نصیحت می کرد!راجع به تو!می گفت قدر زنت رو بدون!خانمه!جواهره!

«بعد دوباره خندید که زود گفتم»

-تو چی گفتی؟!

«دستش رفته بود برای ماست که یه نگاه به من کرد و گفت»

-ارزش جواهر رو روی خانمایی مثل تو گذاشتن خیانته!خیانت و بی انصافی در حق شما!ترانه!فکر نکن من قدر کارای تو رو نمی دونم!تا حالا نتونستم برای تو کاری بکنم!اما خدا بزرگه!هنوز وقت هس!بگذر از اینکه گاهی ممکنه یه مرد کارای بدی انجام بده اما این دلیل نمی شه که زنش رو دوست نداشته باشه!برای من همیشه اول تو بودی و خواهی بود!حتی قبل از سوگل که به جونم بسته س!

«بعد بهم خندید و دستش رو که نون توش بود زد تو ماست و خورد و گفت»

-یه کوچولو دیگه برام برنج بکش!

«خدایا چی رو باید باور کنم؟!دم خروس رو یا قسم هاش رو؟!یعنی انقدر هنرپیشه ی خوبیه یا داره راست می گه؟!اگه اشتباه کرده باشم چی؟!اگه نجوام اشتباه کرده باشه چی؟!

شام تموم شد و سوگل رفت خوابید و بهروزم رفت پای تلویزیون و ماهواره و منم ظرفا رو شستم و فکر کردم!فکر!فکر!فکر!

وقتی کارم تموم شد براش چایی بردم و خواستم بذارم رو میز که دستم رو گرفت و کشید و نشوند بغل خودش و گفت»

-ترانه؟!

-چیه؟!

-فکر نمی کنی این پرونده ی دختره برات مناسب نبوده؟

-چطور مگه؟

-رو اعصابت اثر گذاشته!

-شاید!

-نمی تونی برش گردونی؟!

-نه؟!

-می دونم خیلی وظیفه ت سنگینه!خیلی کار می کنی!خدا رحمت کن پدرت رو!خدا نگه دار مادرت باشه!واقعاً دست شون درد نکنه!چه دختری تربیت کردن!تو رو خدا سوگل م مثل خودت بار بیار!

«واقعاً مونده بودم!جملاتش یکی یکی مثل ابی بود روی اتیش شک و تردیدم!نرم شده بودم!دیگه از اون تنفـّر دورنم خبری نبود یا حداقل خیلی خیلی کم شده بود!

بهش خندیدم!می خواستم بخندم!می خواستم همینطور باشه!می خواستم بهروز پاک باشه!حاضر بودم ده برابر این کار کنم اما بهروز پاک باشه!شاید برای اولین بار تو زندگی م از خدا می خواستم که اشتباه کرده باشم!

اومدم بلند شم برم تو اشپزخونه!برام سخت بود که تواون لحظه جلوی بروز احساستم رو بگیرم اما دوباره دستم رو گرفت و گفت»

-بشین دیگه!کجا می ری؟!

-می رم برات میوه بیارم!

-من کوفت بخورم دیگه!ای بابا در ِ دیزی وازه،حیای گربه هه کجا رفته؟!

بشین خودم می رم می ارم!

«یه مرتبه دستم رو ماچ کرد و از جاش بلند شد و رفت طرف اشپزخونه!دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم!اروم شروع کردم به گریه کردن!اشک هام دونه دونه از چشمام می اومد رو صورتم!اشک گیجی!اشک واموندگی!»

-ترانه؟!چته؟!چی شده؟!

-هیچی؟!

-چرا گریه می کنی؟!

-همینجوری!

-من فردا می رم کانون!هر جوری هس باید این پرونده رو پس بدی!

-نه به خاطر اون نیس!

-کارت زیاده عزیزم!زیاده!

-نه!نه!

-چرا باید من اینجوری باشم؟!بخدا گاهی وقتا از خودم بدم می اد ترانه!

«صورتم رو پاک کردم و خندیدم که گفت»

-پاشو بریم!پاشو بریم بخوابیم!

-میوه ت رو بخور!

-میوه باشه برای فرداشب!

*********************************** [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]«فرداش کمی دیرتر رفتم سر کار.باید مطمئن می شدم!با یه پیک موتوری تماس گرفتم.یه پیک که تومحل خودمون نبود.بهش چهل هزار تومن و یه عکس بهروز رو دادم و رفت که تعقیبش کنه.بعدش خودم رفتم شرکت اما چه کشیدم!تمام کارایی که اون روز انجام دادم با هم قاطی پاتی شد!پرونده ی این شرکت رو برده بودم اون شرکت!دادخواستهای اون یکی برده بودم دادگاه!سومی رو که اصلاً نرسیدم برم! خلاصه ساعت دو که برگشتم خونه تازه یادم افتاد که برای سوگل ناهار درست نکردم!

تند زنگ زدم از بیرون براش پیتزا گرفتم و دادم خورد و خودمم سرسری یه چیزی برای شام درست کردم و رفتم بالا پیش نجوا.دو ساعاتم اونجا بودم و هی چایی خوردم و سیگار کشیدیم و حرف زدیم و فکر کردیم و گمانه زدیم!

بالاخره شب شد و بهروز برگشت خونه و طبق معمول شام و کمی صحبت و بعدشم خواب اما چه خوابی!تا ساعت دو بعد از نصف شب خوابم نبرد!بعدشم که همه ش خواب می دیدم که خودم پشت اون پیک موتوری نشستم و دارم بهروز رو که یه دختر رو سوار ماشینش کرده تعقیب می کنم اما اون تند می ره و ما سر هر چهارراه که می رسیم چراغ قرمز می شه و ازش عقب می مونیم!

صبحم که باز طبق معمول زود بیدار شدم و صبحونه رو اماده کردم و شوگل رو بیدار.بعدشم راهیش کردم بره مدرسه.بهروزم که بیدار شد فقط منتظر بودم که زودتر صبحونه ش رو بخوره و بره اداره.با پیک قرار ساعت هشت و نیم صبح رو گذاشته بودم.

بهروز ساعت هشت از خونه رفت بیرون و منم همینجور پشت پنجره منتظر بودم تا پیک برسه که درست سر ساعت هشت و نیم رسید و زنگ زد.دوئیدم پایین!جواب سلامش رو ندادم فقط پرسیدم»

-چی شد؟!

-هیچی خانم!

-هیچی یعنی چی؟!

-از همون موقع که رفتم دم اداره،تا تعطیل شد هیچ خبری نبود!اداره که تعطیل شد این اقا اومد بیرون سوار یه ماشین شد و رفت یه جا دیگه تو یه ساختمون.

-ساختمون کجا بود؟!

-تو بلوار کشاورز!

-شرکتش اونجاس،خب؟!

-تا شب همونجا موند و بعدشم که اومد بیرون و دوباره سوار ماشین شد و اومد همینجا!

-شما مطمئنی؟!

-خیال تون راحت باشه خانم!من تو کارم خیانت نیس!همونکه دیدم گفتم!حالا اگه می خواین فردام برم؟!

-نه!فردا نه!بهتون زنگ می زنم!

-اگه زنگ زدین بگین با منصور کار دارم!

-باشه!باشه!خیلی خیلی ممنون!دست تون درد نکنه!

«ازش خداحافظی کردم و برگشتم تو خونه.خیالم کمی راحت شده ود.تند کارامو کردم و رفتم سر کار.اون روز اعصابم راحت تر بود!هرچند که مرتب با خودم کلنجار می رفتم اما کفه شک و تردید دیگه خیلی سبک شده بود!»

******************************

«نوار پنجم رو گذاشتم تو ضبط صوت»

نوار پنجم

دوشنبه ساعت 10:30 صبح،تاریخ... زندان زنان...،پرونده ی شماره ی....نام افسانه...

-سلام.

-دوباره سلام!نگفتی چرا امروز دیر اومدی خانم وکیل!ترسیدم اصلاً نیای!

-یه جا یه کار کوچولو داشتم،خوبی؟

-بد نیستم.

-بیا!اینم شکلات!

-دستت درد نکنه!

-یه کمپوت اناناسم برات اوردم!

-ای وای!حسابی چوبکاری م کردیا!

-قابل نداره،بشین.

-می برم تو بند!بچه ها خوشحال می شن.

-به خودت چیزی نمی رسه که!

-عیبی نداره،با هم می خوریم.

-رفته بودم دادگاه.چیزی به محاکمه ت نمونده ها!

(خنده)

-محاکمه ی من خیلی وقته که تموم شده!

-نه!فعلاً هیچی معلوم نیس!

-چرا انقدر بیخودی خوش بینی؟!

-ادم باید اینطور باشه!

-اگه تو زندگی تم اینجوری باشی سرت کلاه می ره!

-خب!تا وقت داریم تعریف کن.

-بذار اول برسی،بعد!

-وقت ندارم اخه!

-من وقت ندارم یا تو؟!

-هر دو!الان من و تو در واقع یکی هستیم!

-یعنی تو اون و میله ها من این ور میله ها!یه خرده با هم فرق داره!

(سکوت)

-ناراحت نشو خانم وکیل!می دونم که تقصیر تو نبوده!

-حالا تعریف می کنی؟

-اره!گوش کن!

(سکوت) [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]-چند وقت بعدش بود.پیش دانشگاهی بودم.یعنی تموم شده بود و داشتم درس می خوندم که برای کنکور اماده بشم.حدودای اردیبهشت،اون موقع ها بود.دیگه تو اون چند وقته،چه کارا کرده بود،بماند!بیست تا دوست پسر عوض کرده بودم!چی می گم؟!سی تا چهل تا!یه هفته با این،ده روز با اون یکی،دو هفته با سه تا همزمان با هم!یه هفته استراحت!دوباره از سر نو!شده بود برام مثل یه بازی!

پسرا رو سر انگشتم می چرخوندم!اشک شون رو در می اوردم!تا لب چشمه می بردم شون و تشنه برشون می گردوندم!کاری باهاشون می کردم که به له له می افتادن!این وسط شوکام هی چیز یادم می داد و هر بار که یه پسری رو اذیت میکردم و میچزوندمش،تشویقم می کرد!دیگه تو کارم استاد شده بودم!مثل یه برنامه ریزی بود!مرحله به مرحله!اول پسره می اومد برای اشنایی!بعد با هم یه خرده تو خیابونا قدم می زدیم!بعدش یکی دو بار کافی شاپ!بعد رستوران!بعد سینما!

(خنده)

-اگه بعدش بهش می گفتم برو بخاطر من بمیر،معطل نمی کرد!یعنی بعد از اون سینما رفتن دیگه اسیر من شده بود!هرکاری می گفتم می کرد!به هر قیمت!اون موقع درخواستهای من شروع می شد!کفش،لباس،عطرای گرون قیمت!

خلاصه دنیا به کامم بود!پادشاهی می کردم!تنها مشکلم این بود که چه طوری کادوهایی رو که اینا برام می خریدن ببرم خونه!دیگه نه من و نه شوکا نمی دونستیم به پدرم چی بگیم!یعنی بگیم اینا از کجا اومده!

البته من از پدرم پول می گرفتم!شوکام به هوای من ازش پول می گرفت اما تا یه مقدار این کادو ها رو می تونستیم بزاریم پای اونا!

بقیه ش می موند رو دستم که تو کمد قایم شون می کردم!

حالا بیاییم سر شوکا!قبلاً برات گفتم!شوکا یه ازدواج کرده بود و خیلی م شوهرش رو دوست داشته!شوهره م گویا اونو خیلی دوست داشته اما این وسط مادرشوهرش و خواهرشوهرش براش شده بودن ...خر!هی بی موقع و با موقع می اومدن وسط زندگی اینا!

اینطور که خودش می گفت،یکی دو سال اول نمیذاشتن که بچه دار بشن اما از بس مادرشوهره به پسرش فشار می اره،قرار می شه که دیگه جلوگیری نکن و بچه دار بشن!

یه ماه،دو ماه،شیش ماه،یه سال،دو سال!نمی شه که نمی شه!ازمایش و فلان و این چیزا،معلوم می شه که ایراد کار از شوکاس!دیگه وامصیبتا!سرکوفتها و سرزنشها و متلکها شروع می شه!شوکام که از دکترا ناامید شده بوده،متوسل می شه به این گل و گیاهیا و رمالا و فالگیرا و دعانویسا و جادوگرا!اونام هر کدوم چند وقتی بیچاره رو سرکیسه می کنن و هیچی به هیچی!دست اخرم که نذر و نیازها و این چیزا کارساز نمی شه و شوکا و شوهرش از همه جا ناامید می شن،با همدیگه قرار می زارن که یه بچه از پرورشگاه بیارن و بزرگ کنن.مثل بچه ی خودشون!

وقتی عزم شون جزم می شه،شوهرش زنگ می زنه به مادرش جریان رو میگه و پای تلفن خیلی محکم میگه که من زنم رو دوست دارم و بچه دار نشدنش م برام هیچ مسئله ای نیس و چون میخوام باهاش زندگی کنم،چند روز دیگه میریم و یه بچه از پرورشگاه می اریم!همین!!!مادرشم نیم ساعت بعد با خواهرش می ریزن خونه شون و چنان قشقرقی به پا می کنن که نگو!بعدشم با کلک و حقه بازی وانمود می کنن که یعنی اصلاً مهم نیس که شوکا بچه دارنمی شه!شماها می تونین مثل هزاران زن و شوهر دیگه که بچه دار نمی شن،همینجوری با همدیگه زندگی کنین تا شاید بعد از چند سال خدا بخواد و بهتون بچه بده!شوکا و شوهرشم خیلی خوشحال می شن و قائله همینجا به خوبی و خوشی ختم می شه!

از اون وطرف مادرشوهره این در و اون در می زنه و یه دختر خوشگل رو پیدا می کنه و یه جوری به پسره نشون می ده و انقدر در گوشش می خونه و می خونه و می خونه تا عاقبت پسره رو هوایی می کنه و شوکا یه وقت خبردار می شه که یه نامه براش از دادگاه می اد!خواهر فلان یا سرکار خانم فلان یا فلان فلان شده یا هرچیز دیگه،بیا که شوهرت به دلیل نقص فنی شما داره طلاقت می ده!بعدشم چهارده تا سکه می زارن کف دستش و شوهرشم با بزرگواری شیش تا سکه ام اضافه تر می ده و مادر شوهر و خواهر شوهرشم به عنوان کادوی طلاق،هر کدوم دو تا سکه می دن به خانم،بعدش خوش امدین!

اینم از این!حالا دیگه بعدش شوکا مریض می شه و روانی می شه و چی می شه و چی می شه،گفتن نداره!

چند سال بعدم که مادر من فوت می کنه ،فامیل پدرم این شوکا رو براش در نظر می گیرن.شوکام با زرنگی و مهارت کامل می اد و زن پدر من می شه.هر چند که اختلاف سنی داشتن اما هر چی بود براش یه پناهگاه بود.اگه به دل منم راه می اومد برای این بود که نمی خواست یه دشمن برای خودش بتراشه!برای همینم انقدر ا من خوب بود و هوای منو داشت!حالا برگردیم سر داستان خودم!

داشتم خودمو اماده می کردم برای کنکور.تا اون موقع پسرایی که .... [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×