رفتن به مطلب
Sobhan

دستنوشته های هکر در ســـــــــال 91

پست های پیشنهاد شده

شب وصل است و طی شد نامه هجر

سلام فیه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه

و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

برآی ای صبح روشن دل خدا را

که بس تاریک می‌بینم شب هجر

دلم رفت و ندیدم روی دلدار

فغان از این تطاول آه از این زجر

وفا خواهی جفاکش باش حافظ

فان الربح و الخسران فی التجر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد

ولی هر قطره‌ای از وی به صد دریا اثر دارد

 

ز عقل و جان و دین و دل به کلی بی خبر گردد

کسی کز سر این دریا سر مویی خبر دارد

 

چه گردی گرد این دریا که هر کو مردتر افتد

ازین دریا به هر ساعت تحیر بیشتر دارد

 

تورا با جان مادرزاد ره نبود درین دریا

کسی این بحر را شاید که او جانی دگر دارد

 

تو هستی مرد صحرایی نه دریابی نه بشناسی

که با هر یک ازین دریا دل مردان چه سر دارد

 

ببین تا مرد صاحب دل درین دریا چسان جنبد

که بر راه همه عمری به یک ساعت گذر دارد

 

تو آن گوهر که در دریا همه اصل اوست کی یابی

چو می‌بینی که این دریا جهانی پر گهر دارد

 

اگر خواهی که آن گوهر ببینی تو چنان باید

که چون خورشید سر تا پای تو دایم نظر دارد

 

عجب آن است کین دریا اگرچه جمله آب آمد

ولی از شوق یک قطره زمین لب خشک‌تر دارد

 

چو شوقش بود بسیاری به آبی نیز غیر خود

ز تو بر ساخت غیر خود تویی غیری اگر دارد

 

سلامت از چه می‌جویی ملامت به درین دریا

که آن وقت است مرد ایمن که راهی پرخطر دارد

 

چو از تر دامنی عطار در کنجی است متواری

ندانم کین سخن گفتن ازو کس معتبر دارد[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب فراق نخواهم دواج دیبا را

که شب دراز بود خوابگاه تنها را

ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند

که احتمال نماندست ناشکیبا را

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی

روا بود که ملامت کنی زلیخا را

چنین جوان که تویی برقعی فروآویز

و گر نه دل برود پیر پای برجا را

تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو

ببرد قیمت سرو بلندبالا را

دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم

که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را

دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب

چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را

شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز

نظر به روی تو کوری چشم اعدا را

من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق

معاف دوست بدارند قتل عمدا را

تو همچنان دل شهری به غمزه‌ای ببری

که بندگان بنی سعد خوان یغما را

در این روش که تویی بر هزار چون سعدی

جفا و جور توانی ولی مکن یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

 

میان او که خدا آفریده است از هیچ

دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست

 

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

نصیحت همه عالم به گوش من بادست

 

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

 

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

 

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

 

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]در عشق تو عقل سرنگون گشت

جان نیز خلاصهٔ جنون گشت

 

خود حال دلم چگونه گویم

کان کار به جان رسیده چون گشت

 

بر خاک درت به زاری زار

از بس که به خون بگشت خون گشت

 

خون دل ماست یا دل ماست

خونی که ز دیده‌ها برون گشت

 

درمان چه طلب کنم که عشقت

ما را سوی درد رهنمون گشت

 

آن مرغ که بود زیرکش نام

در دام بلای تو زبون گشت

 

لختی پر و بال زد به آخر

از پای فتاد و سرنگون گشت

 

تا دور شدم من از در تو

از ناله دلم چو ارغنون گشت

 

تا قوت عشق تو بدیدم

سرگشتگیم بسی فزون گشت

 

تا درد تو را خرید عطار

قد الفش بسان نون گشت

[/align]

[align=CENTER] عطار که بود کشتهٔ تو

دریاب که کشته‌تر کنون گشت[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خاطر خاطره هایت , خاطرت در خاطرم , خاطره انگیزترین خاطرههاست

روی آن شیشه تبدار تو را " ها " كردم

اسم زیبای تو را با نفسم جا كردم

شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یك شبه تبدیل به دریا كردم... آنكه چشمان تو را این همه زیبا می كردكاش از روز ازل فكردل ما می كرد

یا نمی داد به تو این همه زیبایی را

یا مرا در غم عشق تو شكیبامی كرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پیرانه‌سر همای سعادت به من رسید

وقت زوال، سایهٔ دولت به من رسید

 

پیمانه‌ام ز رعشهٔ پیری به خاک ریخت

بعد از هزار دور که نوبت به من رسید

 

بی‌آسیا ز دانه چه لذت برد کسی؟

دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید

 

شد مهربان سپهر به من آخر حیات

در وقت صبح، خواب فراغت به من رسید

 

صافی که بود قسمت یاران رفته شد

درد شرابخانهٔ قسمت به من رسید

 

مجنون غبار دامن صحرای غیب بود

روزی که درد و داغ محبت به من رسید

 

این خوشه‌های گوهر سیراب، همچو تاک

صائب ز فیض اشک ندامت به من رسید[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اي مرغ مهاجر به كجا خواهي رفت ؟

 

به كدامين سو پرواز خواهي كرد ؟

 

هجرت براي نبودن !

 

رسيدن در اعماق پوچ !

 

رسيدن براي مرگ !

 

در كدامين انتظار ، خواهي ماند ؟

 

به ياد كدامين سرزمين مي ماني ؟

 

بدون بازگشت ؟!

 

از كدامين قسمت خواهي رسيد ؟

 

از كدامين تبار آسودگي مي نالي ؟

 

در مسير تنهاي هجران

 

با كه همقدم خواهي شد ؟

 

زخم هاي تنت را به كدامين آغوش خواهي سپرد ؟

 

و به عشق كدامين دل فرياد خواهي برآورد ؟

 

هجرت براي چيست ؟

 

روزي مرگ فرا خواهد رسيد

 

و در آن هنگام

 

آسمان غربت بار هجرت

 

براي تو نمي نالد

 

كه عمري در شب هاي بي ستاره آن

 

پرواز كردي

 

و همدم تنهايي شبهايش شدي

 

پرهايت به دور از آتش باد ! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از بار فراق تو مرا، کار خراب است

دریاب، که کار من از این بار، خراب است

 

پرسید، که حال بیمار تو چون است؟

چون است میپرسید، که بیمار خراب است

 

کی چشم تو با حال من افتد که شب و روز؟

او خفته و مست است و مرا کار خراب است

 

هشیار سری، کز می سودای تو مست، است

آباد دلی، کز غم دلدار خراب است

 

من مستم و فارغ ز غم محتسب امروز

کو نیز چو من، بر سر بازار، خراب است

 

تنها نه منم، مست، ز خمخانه عشقت

کز جرعه جامش، در و دیوار خراب است

 

سلمان ز می جام الست، است چنین مست

تا ظن نبری کز خم خمار، خراب است

 

زاهد چه دهی پند مرا جامی ازین می؟

درکش که دماغ تو، زپندار، خراب است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اي مرغ مهاجر به كجا خواهي رفت ؟

 

به كدامين سو پرواز خواهي كرد ؟

 

هجرت براي نبودن !

 

رسيدن در اعماق پوچ !

 

رسيدن براي مرگ !

 

در كدامين انتظار ، خواهي ماند ؟

 

به ياد كدامين سرزمين مي ماني ؟

 

بدون بازگشت ؟!

 

از كدامين قسمت خواهي رسيد ؟

 

از كدامين تبار آسودگي مي نالي ؟

 

در مسير تنهاي هجران

 

با كه همقدم خواهي شد ؟

 

زخم هاي تنت را به كدامين آغوش خواهي سپرد ؟

 

و به عشق كدامين دل فرياد خواهي برآورد ؟

 

هجرت براي چيست ؟

 

روزي مرگ فرا خواهد رسيد

 

و در آن هنگام

 

آسمان غربت بار هجرت

 

براي تو نمي نالد

 

كه عمري در شب هاي بي ستاره آن

 

پرواز كردي

 

و همدم تنهايي شبهايش شدي

 

پرهايت به دور از آتش باد !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]سرو بلند بین که چه رفتار می‌کند

وان ماه محتشم که چه گفتار می‌کند

 

آن چشم مست بین که به شوخی و دلبری

قصد هلاک مردم هشیار می‌کند

 

دیوانه می‌کند دل صاحب تمیز را

هر گه که التفات پری وار می‌کند

 

ما روی کرده از همه عالم به روی او

وان سست عهد روی به دیوار می‌کند

 

عاقل خبر ندارد از اندوه عاشقان

خفتست او عیب مردم بیدار می‌کند

 

من طاقت شکیب ندارم ز روی خوب

صوفی به عجز خویشتن اقرار می‌کند

 

بیچاره از مطالعه روی نیکوان

صد بار توبه کرد و دگربار می‌کند

 

سعدی نگفتمت که خم زلف شاهدان

دربند او مشو که گرفتار می‌کند[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من لاف چون زنم، که سرم را هوای توست

بس نیست؟ این قدر که سرم خاک پای توست

با آنکه رفته در سر مهر تو، جان من

جانم هنوز، بر سر مهر و وفای توست

پرداختیم، گوشه خاطر، ز غیر دوست

کین گوشه، خلوتی است که خاص، از برای توست

ای غم وثاق اوست دلم، گرد او مگرد

جایی که جای فکر نباشد، چه جای توست

آیینه صفات خدایی و خلق را

جمعیتی که روی نمود، از صفات توست

چشم بدان، ز حسن لقای تو دور باد

کاکنون بقای عالمیان، در لقای توست

آنچ از تو می‌رسد به من احسان و مردمی است

و آنها که می‌رسد، به تو از من دعای توست

موی تو بر قفای تو دیدم، بتافتم

گفتم، مگر که دود دلی، در قفای توست

مویت به هم برآمد و در تاب رفت و گفت

سودای کج مپز، که کمند بلای توست

گر بنده می‌نوازی، ور بند می‌کنی

ما بنده‌ایم، مصلحت ما، رضای توست

ور قطع می‌کنی سرم، از تن بکن، که نیست

قطعا برین سرم سخنی، رای، رای توست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کسی از عمر برخوردار باشد

که از عشق نگاری زار باشد

 

هوای دلبری ما پسند است

دو عالم را بهل ز اغیار باشد

 

به غیر عشق دل چیزی نخواهد

که غیر عشق بر دل بار باشد

 

خلایق جمله در خوابند الا

دو چشم عاشقان بیدار باشد

 

ز کوی دوست می‌آید نسیمی

کسی یابد که او هشیار باشد

 

کسی را کو ز عشقی برد بوئی

چه پروای گل و گلزار باشد

 

دلی راکو بود داغی ز عشقی

کیش با لاله یا گل کار باشد

 

کسی کو یافت ذوق لذت عشق

ز جنت گر زند دم عار باشد

 

بهشت دیگران گلزار باشد

بهشت ما رخ دلدار باشد

 

نعیم زاهدان حور و قصور است

نعیم عاشقان دیدار باشد

 

جحیم بی‌غمان دود است و آتش

جحیم ما فراق یار باشد

 

نه پیچم از بلای دوست گردن

که در عشق امتحان بسیار باشد

 

کسی را میرسد لاف محبت

که چشمش زار و دل افکار باشد

 

بهشت فیض باشد عشق جانان

ز اشکش تحتها الانهار باشد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خنده ات ایینه ی خورشید هاست

در نگاهت صد هزار آهو رهاست

میوه ای شیرین تر از تو کی دهد

باغ سبز عشق کو بی منتهاست

برگی از باغ سخن هات ار بود

هستی صد باغ و بارانش بهاست

پ یش اشراق تو در لاهوت عشق

شمس و صد منظومه شمسی سهاست

در سکوتم اژدهایی خفته است

که دهانش دوزخ این لحظه هاست

کن خموش این دوزخ از گفتار سبز

کان زمرد دافع این اژدهاست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


[align=CENTER]آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

 

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

 

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

 

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

 

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

 

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

 

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست

در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

 

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

 

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


[align=CENTER]دل سراپا از عطش غرق تمنای تو شد

خاطراتت میشود ای آشنا درمان غم

ای حضور تو به دل آغاز عشق و التهاب

دیدنت یعنی:

که مرگ غربت و پایان غم[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من این شب زنده داری دوست دارم

پریشان روزگاری دوست دارم

تراهم باهمه نامهربانی

عزیزم اری اری دوست دارم

من این چشم انتظاری دوست دارم

برای دیدنت رخصت نخواهم

من این بی بند وباری دوست دارم

نمیگیرم بیک جا یکدم ارام

چو طوفان بیقراری دوست دارم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


دلم ز نازكي خود شكست در غم عشق

وگرنه از تو نيايد كه دلشكن باشي

 

خموش سايه كه فرياد بلبل از خامي ست

چو شمع سوخته آن به كه بي سخن باشي

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]روی کار دیگران و پشت کار من یکی است

روز و شب در دیدهٔ شب‌زنده‌دار من یکی است

 

سنگ راه من نگردد سختی راه طلب

کوه و صحرا پیش سیل بیقرار من یکی است

 

نیست چون گل جوش من موقوف جوش نوبهار

خون منصورم، خزان و نوبهار من یکی است

 

گر چه در ظاهر عنان اختیارم داده‌اند

حیرتی دارم که جبر و اختیار من یکی است

 

ساده‌لوحی فارغ از رد و قبولم کرده است

زشت و زیبا در دل آیینه‌وار من یکی است

 

می‌برم چون چشم خوبان دل به هر حالت که هست

خواب و بیداری و مستی و خمار من یکی است

 

بی‌تامل صائب از جا بر نمی‌دارم قدم

خار و گل ز آهستگی در رهگذار من یکی است[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیاکه این زمانه قصد وفاندارد

گرهم کندوفایی کاری به ماندارد

بیاکه دل دوباره دارد بهانه تو

که دردبی توبودن جزتودواندارد

گفتی چرابه یادم بیمار ومست گشتی

گفتم که روی ماهت چون وچراندارد

صبرم تمام گشته هجرتوقاتل من

دل ازفراق رویت نای ونواندارد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]عشاق به درگهت اسیرند بیا

بدخویی تو بر تو نگیرند بیا

 

هرجور و جفا که کرده‌ای معذوری

زان پیش که عذرت نپذیرند بیا[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت شیشه برف می بارد

درسکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

چون نهالی سست می لرزید

روحم ازسرمای تنهایی

می خزد درظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق؛ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام؛ازعشق هم خسته

ای خدا....برروی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تابه کی دردل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]خونِ من خاکی که بریزد آخر

با خاک به خونی که ستیزد آخر

 

در خون دلم مشو که من خاک توام

از خون کفی خاک چه خیزد آخر[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادت به خیر ای که دلت آفتاب بود

مهرت زلال و عشق تو همرنگ آب بود

یادت به خیر ای که سرا پا وجود تو

همچون فرشتگان خدا روح ناب بود

یادت به خیر باد، که با ماه روی تو

این تیره آسمان دلم پر شهاب بود

میریخت قطره قطره محبت ز چشم تو

احساست از سلاله ی تُرد حباب بود

وقتی که بامداد جدایی فرا رسید

قلبم هنوز روی دلت گرم خواب بود

می بینمت دو باره؟ دلم این سؤال کرد

دردا که این سؤال دلم بی جواب ماند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غمگین که می شوی

ودلت که می گیرد

با عطر های تنهایی

ومیدان های همهمه

عطر کدام گل

ترا به گریه می خواند

با حرف کدام پرنده

چهچه می زنی

دلت که می گیرد

با دستهایت گریه می کنی

وچشم هایت را

به یاد نمی اوری

وهیچ مردمی در حافظه ات

مهربان ترازگنجشک های صبح های کودکیت نیستند

سرگردانی سرگردان

غروب که می شود.........

غمگین می شوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×