رفتن به مطلب
Negarita

°• حادثـــه یکــــ نگـاه (نسرين سيفي) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]سحر در من به شکوفه نشسته بود. می خواستم او را داشته باشم ولو برای یک ساعت. می خواستم حداقل به خودم ثابت کنم این کار از من ساخته است.

من می توانم. می خواستم باور کنم. او هم در مقابل من به زانو در خواهد آمد و می دانستم من در مقابل او به خاک افتادم.

با خود در جدال بودم. صورت معصوم و اندام آسمانی اش صدر نظرم بزرگ می شد و تمام مرا می انباشت.

تن داغم سوزش یک شور پنهانی را در اعماق قلبم ببه مکاشفه نشسته بود. دنیا رنگ دیگری داشت. احساس کردم امروز باید حرف بزنم.

من دیگر خودم نبودم. آتش اشتیاق و حسد در من شعله می کشید و تمنای نگاه سحر وادارم می کرد برای داشتنش دست به هر کاری بزنم.

به خودم که آمدم، مقابل در تعمیرگاه ایستاده بودم. لبخند تلخی زدم و وارد شدم. پدرم پشت میز نشسته بود و با تلفن حرف می زد.

به اتاقک رفتم و لباسم را تعویض کردم. از اتاقک که بیرون آمدم با لحن تلخ پرسیدم:

 

_خب امروز چیکاره ایم؟

نگاهم را به صورت سرد پدر دوختم. جوابی نداد. دوباره پرسیدم:

_خب؟

باز هم جوابی نداد. با عصبانیت گفتم:

_با شمام.

به طرفم برگشت و گفت:

_هر کاره ای. از کی تا حالا جنابعالی واسه کاراتون از ما اجازه می گیرید؟

با عصبانیت گفتم:

_هیچ وقت نمی گیرم. اینو مطمئن باش.

_می دونم خیره سری.

_من که دختر لَچَک به سر خونه ات نیستم.

_کاش بودی. حداقل خیالم راحت بود.

خندیدم:

_جون بابا امروز سگمون نکن.

_مثلا الان آدمی؟

_از خیلی ها بیشتر

_پسره ی.....

صدای تلفن بلند شد. گوشی رو برداشتم و گفتم:

_بله؟

_.....

_گوشی.

گوشی را روی میز گذاشتم و به طرف اتومبیلی که وسط تعمیرگاه پارک بود رفتم.

تمام روز را با عصبانیت فوق العاده مشغول کار بودم. حالم از این زندگی لعنتی بهم می خورد. احساس می کردم در منگنه هستم.

پدر با من کلمه ای هم صحبت نمی کرد و من در این سکوت هر لحظه بیشتر از پیش عصبانی می شدم. زندگی ام معلق بود.

احساسم سر خورده شده بود. دلم از دست رفته ود و پدر بداخلق تر از همیشه، مرا محکوم به یک رفتار یخی کرده بود.

به طوری که تمام مغازه های اطراف متوجه رفتار پدر شده بودند و همین آزارم می داد و مسئول تمام این حوادث سحر بود.

بعد از ظهر زود تر دست از کار کشیدم و بی آنکه حرفی بزنم از تعمیرگاه بیرون آمدم. برای اولین تاکسی دست بلند کردم.

در طول مسیر تمم جملاتی که باید می گفتم در ذهن مرتب کردم و طرز گفتنش را در دل تمرین کردم.

از اتومبیل که پیاده می شدم دلم قرص بود. در را باز کردم و وارد ساختمان شدم. بیآنکه به در خانه شان نگاه کنم، از مقابلش گذشتم.

به سرعت پله ها بالا رفتم. سامان از پله ها پایین می آمد. در پاگرد به هم رسیدیم.

_احوال فربد جان.

_قربون شما.

از کنارش گذشتم. گفت:

_کجا با این عجله؟

دستم را تکان دادم و از پاگرد پیچیدم. در را باز کردم و وارد خانه شدم. همه جا ساکت بود. مادرم با تعجب نگاهم کرد.

_سلام.

_سلام.

_فرناز خونه اس؟

خیره خیره نگاهم کرد. از مقابلش رد شدم. به در اتاقم رسیدم. دلم لرزید. احساس کردم تون این کار را ندارم.

چشم بستم. نفس عمیقی کشیدم و به خودم نهیب زدم،«برو پسر مرد باش»

از اتاق بیرون آمدم. تلویزیون روشن بود.

خیالم راحت شد ماادرم مشغول تماشای تلویزییون است.

 

چند ضربه به در اتاق فرناز زدم و در ررا باز کردم. فرناز روی زمین نشسته بود. پرسیدم:

_اجازه هست؟

چهره درهم کشید و گفت:

_نه.

وارد شدم و گفتم:

_به جهنم.

ایستاد و گفت:

_گمشو بیرون.

با عصبانیت گفتم:

_اومدم باهات حرف بزنم، پس لطفا خفه شو و گوش کن.

_نمی خوام باهام حرف بزنی.

_فرناز می شه لطفا خفه شی؟ خواهش می کنم.

_گمشو بیرون. تو آبروی منو بردی. حالا می خوای باهام حرف بزنی؟

شمرده شمرده گفتم:

_لطفا...خفه...شو.

با چشمانی شرربار نگاهم کرد. با لحنی ملایم گفتم:

_احتیاج به کمک دارم.

_به من مربوط نیست.

با عصبانیت گفتم:

_خفه شو و به حرفم گوش کن.

با حالت تسلیم عقب عقب رفت و روی تخت نشست. نمی توانستم نگاهش کنم. می ترسیدم نگاهش مرا از خواسته ام پشیمان کند.

همانطور که به زمین چشم دوخته بودم، گفتم:

_برام یه مشکلی پیش اومده.تو می تونی کمکم کنی.

_چه مشکلی؟

روی زمین نشستم و گفتم:

_از یه نفر خوشم اومده، می تونی...یعنی می تونم...می شه ازت بخوام....

نگاهش کردم و ادامه دادم:

_از طرف من باهاش حرف می زنی؟

صورتش شکفت. با مهربانی گفت:

_می شناسمش؟

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]سر به زیر انداختم با دو دلی گفت:

_تو همین آپارتمانه

رنگم پرید. نگاهش کردم. لبخندی زد و گفت:

_حدس می زدم.

بی اختیار پرسیدم:

_از کجا؟

خندید و گفت:

_ما زنا رو نباید دست کم گرفت.

سر به زیر انداختم. به طرفم آمد، روی زمین نشست و به آرامی گفت:

_بذارش به عهده من.

 

به شدت شرمنده بودم. توان ایستادن نداشتم. بلند شدم و به سرعت از اتاق بیرون آمدم.

مادرم با تعجب نگاهم می کرد. مجال صحبت به او ندادم. به سرعت از خانه بیرون زدم.

در حالی که در خود فرو رفته بودم، در طول پیاده رو به راه افتادم.

کلمات فرناز ر مغزم بالا و پایین می رفت. از این که دستم پیش او رو شده بود، از این که نگفته، پی به راز درونم برده بود به شدت عصبانی بودم.

احساس می کردم غرورم در مقابل او خدشه دار شده. با خود ندیشیدم، چه بهای گرانی را برای به دست آوردن سحر باید بپردازم.

زیر لب غریدم، «یه روز تلافی اش رو در می آرم.» از همه عصبانی بودم. از خودم، از سحر، از فرناز، از پدر و مادرم و همه و همه.

قدم هایم بر روی زمین کشیده می شد و من همچنان پیش می رفتم. آنقدر با افکارم کلنجار رتم و در خودم غوطه خوردم که

وقتی به خود آمدم هوا کاملا تاریک شده بود. هوا سرد شده بود. در خودم مچاله شدم. سری به اطراف چرخاندم.

از خانه فاصله زیادی داشتم. باز هم سحر مسئول بود. یک تاکسی گرفتم. هوای مطبوع داخل اتومبیل آرامم کرد.

دلم می خواست به خانه برگردم. جرات روبه رو شدن با فرناز را نداشتم. بیشتر خجالت می کشیدم تا ترس.

می دانستم اگر سحر بگوید نه غرورم را برای همیششه خواهم باخت.

از اتومبیل پیاده شدم.

کرایه را دادم. به سنگینی قدم بر می داشتم. پشت در خانه که رسیدم نفس عمیقی کشیدم، نگاهی به ساعتم انداختم. نزدیک نه بود.

کلید را چرخاندم، در باز شد. با کراه وارد خانه شدم. توان نگاه کردن به در آپارتمانشان را نداشتم. سلانه سلانه از مقابل درشان گذشتم.

برق پارکینگ روشن بود. سه پله بالا رتم، اما برگشتم و از پله های پارکینگ سرازیر شدم.

 

سامان با دیدنم برخاست و گفت:

_سلام.

_سلام.

نگاه نادر و شهاب هم به طرفم چرخید.. با لحنی گرفته گفتم:

_سلام بچه ها.

نار دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:

_به، پارسال دوست، امسال آشنا. کم پیدایی.

_هستم.

دست شهاب را فشردم و با کنایه پرسیدم:

_بابات چطوره؟

سر به زیر انداخت و گفت:

_خوبه.

 

سامان گفت:

_نیستی.

_سرم شلوغه.

نادر با خنده گفت:

_برعکس سر ما که یه تار مو هم نداره.

روی پله ولو شدم و گفتم:

_بهتر خرجت کم تر می شه.

روی زمین نشست و گفت:

_من نو کر مخارجشم هستم.

نگاهی بهصورت شهاب انداختم.

_پروفسور چطوره؟

نگاهم کرد.

_خوبم.

_چه خبر؟

_هی...خبر خاصی نیسیت

سری به اطراف چرخاندم و پرسیدم:

_زلزله نیست.

سامان سری تکان دا و گفت:

_اوف...ت همین الان داشت مغزمون رو ترید میکرد. من یکی که واسه خاطر آبجیش تحملش می کنم.

تیز نگاهش کردم و بلند شدم. نادر متوجه تغیّرم شد. ایستاد و گفت:

_بشین.

_حوصله ندارم.

راه افتادم. سامان گفت:

_کجا؟

_دیشب دیر اومدم، خسته ام.

_بهونه نیار، تو که دیر اومدن کار همیشته.

از پاگرد پیچیدم و گفتم:

_شب بخیر.

به زحمت از پله ها الا رفتم. پشت در خانه که ایستام، پشیمان شدم. می خواستم بر گردم. با خود اندیشیدم،« بالاخره که جی؟جز رفتن چاره ای نیست.»

 

در را باز کردم و وارد شدم. پدرم روی مبل لمیده بود و تلویزیون تماشا می کرد. مادرم کف اتاق نشسته بود و دکمه لباس مرا می دوخت.

سلام کردم. مادرم به آرامی جوابم را داد. به اتاقم رفتم خوشحال بودم که با فرناز برخورد نکرده ام.روی لبه تخت نشستم.

دست هایم را به دو طرف حایل کردم و چشم بر هم گذاشتم. چند ضربه به در اتاقم خورد. چشم باز کردم و گفتم:

بیا تو.

در باز شد و فرناز با صورتی خندان وارد اتاق شد. دلم هری ریخت. گفت:

_بیام تو؟

سر تکان دادم. وارد شد و در را بست.

_خوبی؟

قلبم به شدت می تپید. نفسم بند آمده بود. جواب دادم:

آره.

_کجا بودی؟

نگاهش کردم.

_خوش گذشت؟

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]از خونسردی اش حرصم گرفت. دلم می خواست فریاد بکشم بنال ببینم چی شد، اما خجالت می کشیدم.

باا خود اندیشیدم بگذار خودش بگوید. اما فرناز انگار خیال حرف زدن نداشت.

 

_بابا کمی عصبانی بود. پسر تو دیوونه ای سر به سرش می ذاری. ولش کن. اما قبول کن کار دیروزت زشت بود.

خون خونم را می خورد. بالاخره گفت:

_نمی پرسی چه خبر؟

نگاهش کردم. دست هایش را به هم مالید و گفت:

باهاش حرف زدم.

احساس کردم قلبم در کف پایم می تپد. به زحمت دهان باز کردم:

_خب؟

شانه بالا انداخت.

_این یعنی چی؟

_گفت بایید فکر کنم.

_هان؟

_گفت باید فکر کنم. همین.

_یعنی چی؟ مگه فتم خواستگاری؟

_تو نه، من.

_هان؟

_با این خنگیش عاشقم میشه.

روی تخت دراز کشیدم. احساس کردم غرورم زیر پای سحر له شده. خودم را لعنت کدم که فرناز را در جریان گذاشته ام.

صدای فرناز در اتاق پیچید:

_اصلا نگران نباش معلوم بود داره ناز می کنه.

نگاهش کردم. سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت:

_معلوم بود راضیه.

با تردید نگاهش کردم. با قاطعیت گفت:

_از خداش باید باشه.

از کناره پرده به آسمان چشم دوختم و در دل گفتم:«اگه نبود چی؟»

_من مطمئنم جوابش آره است.

_از کجا معلوم؟

_از اونجا که دیروز بعد از این که آقا اومدن، خان خانمها هم رفتن تو هم. باید قیافه اش رو می دیدی.

شده بود عین برج زهرمار. دیگه با منم به زور حرف می زد.

به دهان فرناز خیره شده بودم و با ناباوری نگاهش می کردم.

_امروز صبح که نیومدی کلی تو هم رفت.

_چرت می گی.

_بیا و خوبی کن.

روی تخت افتادم و گتم:

_حالا پاشو برو بیرون.

_زرشک!

_خواهش می کنم.

بلند شد. هنوز از در بیرون نرفته بود که صدایش زدم:

_فرناز!

به طرفم برگشت.

_کسی چیزی نفهمه.

اخم شیرینی کرد و گفت:

_مگه من بچه ام؟

_می دونم که نیستی.

در را باز کرد اما دوباره بست. به طرفم آمد و گفت:

_فدا بهم زنگ بزن بهت بگم چه خبره.

لبخند زدم و چشم بر هم گذاشتم. با لحنی امیدوار کننده ادامه داد:

_البته مطمئنا جوابش آره است.

_برو بیرون.

_اطاعت می شه.

 

از در بیرون رفت. از کنار پرده به آسمان چشم دوختم. فردا بزرگترین روز زندگی ام بود و دلم بی تاب رسیدنش بود.

حرفهای فرناز نو امیدی در دلم روشن کرده بود. با خود اندیشیدم به دست آوردن این گنج به پرداختن چنین بهایی می ارزید.

تمام طول شب، کابوس های غریب دیدم. مدام از خواب می پریدم و دوباره به خواب می رفتم. صبح زود از خواب بیدار شدم.

یادم آمد دیشبشام نخورده ام. شکمم مالش می ررفت. زود تر از همه صبحانه ام را خوردم و آماده شدم.

احساس می کردم توان ماندن ندارم. از اتاق بیون آمدم. پدرم با اخم گفت:

_وایستا با هم بریم.

بند دلم پاره شد. توان دیدن سحر را نداشتم. فرناز لبخند زد. پاهایم شل شد. روی مبل نشستم و منتظر شدم. پدرم خشک و سرد گت:

_بریم.

به زحمت بلند شدم و پشت سرش راه افتادم. فرناز چپ چپ نگاهم می کرد. رنگم پریده بود و سرم گیج می رفت. به آرامی پرسید:

 

_خوبی؟

نگاهش کردم.

_آره.

_ولی....

به میان حرفشش دویدم.

_نباید بهش می گفتیم.

_خل نشو.

 

وارد پارکینگ شدیم. کنار اتومبیل منتظرمان بود. جرات سر بلند کردن نداشتم. سلام کرد. به سختی جواب سلامش را دادم و

برای از کردن در به راه افتادم. سوار شدند. پدر اتومبیل را روشن کرد و از مقابلم گذشت. نگاهمان بهم گره خورد.

سر به زیر انداخت. دلم لرزید. در را بستم و سوار شدم. تمام مسیر ررا ساکت بود. تلاش فرناز هم رای به حرف درآوردنش ثمر نداد.

مقابل در دبیرستان که رسیدیم نگاهش کردم. احساس کردم از هر روز زیبا تر شده. دلم می خواست برایش

دست تکان بدهم اما ببه خوبی می دانستم این امکان پذیر نیست. اتومبیل حرکت کرد. دلم را جا گذشتم.

تا ظهر به هزار جان کندن روز را گذراندم. ساعت نزدیک دو بود که طاقت از دست داده و با خانه تماس گرفتم.

_الو سلام.

_سلام داداش خسته نبباشی.

_ممنون.

_بابا خوبه؟

_خوبه.

صدایم می لرزید.

_مامان چطوره؟

_خوبه.

_خودت چی؟

_مهربون شدی.

_خوبی؟

_آره.

_خب؟

_خب؟

منتظر بودم چیزی بگوید. دوباره گفتم:

_خب؟

_خب که خب.

_فرناز خوبی؟

_آره.

دل به دریا زدم و گفتم:

_همه خوبین؟

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]_آره خوبن.

_فرناز، همه خوبن؟

_آهان...بله خوبن.

_بله و بلا.

_گفتم که بله.

_خودتو وس نکن چه خبرر؟

_تو بگو.

_فرناز پام به خونه می رسه ها.

_می دونم.

_حالا چه خبر؟

_وقت نشد با هم درست و حسابی صحبت کنیم.

_یعنی چی؟

_گفت ذار واسه خونه. الانم که نمی شه.

_چرا؟

_مهمون دارن.

با تعجب گفتم:

_مهمون؟

_اوه نترس دوستاشن.

نفسی به راحتی کشیدم و گفتم:

_آهان.

_یه وقت زهره ترک نشی.

با پرویی گفتم:

_شاید شدم.

_نترکی.

_مواظبم. از حرکات و رفتارش چیزی نفهمیدی؟

_فهمیده بودم.

_خب؟

_باید قول بدی شیرینی من سر جاش باشه.

_باشه.

_همین دیگه.

_فققط بلدی جواب سر بالا بدی.

_تو همیشه آتیشت انقدر تنده؟

با بی تفاوتی گفتم:

_این مساله فرق داره.

_مثلا چه فرقی؟

_تو مگه فوضولی؟ کاری رو که ازت خواستم انججام بده.

_بی مزه!

_عمه اته.

_عمه خودته.

_الان به بابا می گم.

_فربد خودتو لوس نکن.

خندیدم و گفتم:

_خب با من کاری نداری؟

_از اولم نداشتم.

_فرناز.

_آهان سلامت رو می رسونم.

_خفه شو.

_اصلا به من چه. خودت مشکلاتت رو حل کن.

_فرناز می آم خونه ها.

با خونسردی جواب داد:

_می دونم.

_کاری نداری؟

_چرا، اومدی خونه واسه ام چیپس بخر.

_دیگه چی؟

_م دونی که....

_لعنتی.

 

خندید.

_باید خدا رو شکر کنی چیزه دیگه ای نخواستم.

_یه روز حسابت را می رسم.

_ببین فربد، چیپس نمی خوام یه پیرهن دیدم....آه...بیا بریم اونو بگیریم.

_خیلی پررو شدی.

خندید و گفت:

_تو بهم بدهکاری.

_من ؟

واسه چی؟

_اونی که من بهت دادم، خیلی بیشتر از این می ارزید.

دلم لرزید و گفتم:

_یه دنیا.

_پس حالا حالا ها با هم کار داریم.

_مسخره! فعلا حرف حرف توئه. کاری نداری؟

_چیپس یادت نره.

_به مامان سلام برسون.

_خداحافظ.

گوشی را قطع کردم. زیر لب غریدم.

_دختره...

لحظات ببه کندی می گذشتند. دلم برای دیدن سحر بی تابی می کرد. کار که تمام شد به سرعت دست و صورتم را شستم و لباسم را تعویض کردم.

_کاری نداری بابا؟

_نه.

 

از تعمیرگاه بیرون زدم. هوا سرد شده بود. پیاده به راه افتادم. سر راه یک چیپس برای فرناز خریدم. گل فروشی چند قدم پایین تر بود.

وارد گلفروشی شدم و یک شاخه رز سرخ هم برای سح گرفتم.

_آقا لطفا شاخه اش رو کوتاه کنین.

 

آن را در جیبم گذاشتم و دستم را طوری در اطرافش نگاه داشتم که به گل فشار نیاید. سوار اتومبیل شدم و

با قلبی آکنده از یک عشق اهورایی راهی خانه شدم.سر کوچه از تاکسی پیاده شدم. برای دیدن سحر بی قرار بودم. پشت در آپارتمان که رسیدم

چشمانم از خوشی درخشید. امیدوار بودم از در بیرون بیاید. در را باز کردم. با چهره گشاده وارد آپارتمان شدم.سکوت آزار دهنده ای

بر همه جا حکمفرما بود. چشم به درشان دوختم.هر لحظه منتظر بودم در باز شود و سحر سر بیرون آورد. به مقل درشان رسیده بودم.

نگرانش شد. همانطور که نگاهم به در بود، از مقابل خانه شان رد شدم. با نگرانی و تردید از پله ها بالا رفتم. نگاهی به ساعتم انداختم.

سلانه سلانه از پله ها بالا رفتم. امیدوار بودم پیش فرناز باشد. دستم را روی گلبرگ لطیف گل سرخ درون جیبم کشیدم.

لطافت پوست سحر را داشت. آرام گرفتم. در دل گفتم،«حتما پیش فرنازه.»

_آره پیش فرنازه.

به سرعت از پله ها بالا رفتم.پشت در خانه که رسیدم با وسواس در کفش ها به دنبال کفشش گشتم. چیزی نبود.

دلم یخ کرد. در را باز کردم و وارد شدم. آویزان به طرف اتاقم رفتم. مادرم در آشپزخانه مشغول بود. سلام کرم. سر بر گرداند.

_سلام خسته نباشی.

_مرسی.

_چیزی شده؟

_نه.

_ناراحتی؟

_نه.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]حوصله بحث کردن نداشتم. از مقابل در آشپزخانه رد شدم و به اتاقم ررفتم. شاخه گل را که گرفته بودم از جیب بیرون آوردم

و روی میز گذاشتم. چیپس را کنار تخت انداختم. کتم را از تن کندم و روی تخت افتادم. چند ضربه به در اتاقم خورد.

جوابی ندادم. در باز شد و فرناز با صورتی خندان وارد شد.

_اجازه هست؟

_نه.

قدم به داخل اتاق گذاشت.

_امانتی من اومد؟

با دست به کف اتاق اشاره کردم و گفتم:

_بردار و برو.

چیپس را برداشت و با شادمانی گفت:

_دستت درد نکنه.

بالای سرم ایستاد. کمی نگاهم کرد و با نگرانی پرسید:

_چیزی شده؟

می خواستم بگویم نه اما پسیدم:

_بالاخره چی شد؟

فرناز خیره خیره نگاهم کرد. ادامه دادم:

_اومد بالا؟

_مهمون داشت.

_کی؟

 

_گفتم که دو تا از دوستای سابقش بودن. از دوستای اون خونه شون.

بعد با تردید پرسیید:

_چیزی شده؟

_ندیدمش.

_اوف مگه قرار نبود ببینیش؟ تو دیوونه ای. داداش من گفتم نگران نباش.

به فرناز خیره شدم. گفت:

_مثل آدمهای احمق حرف می زنی.

_با منی؟

_همچین زانوی غم بغل کرده که انگار چی شده. می خوری؟

_نه.

_به جهنم.

از اتاق بیرون رفت. دستم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم. حق با فرناز بود. بلند شدم. به سراغ کمد لباسهایم رفتم.

می خواستم استحمام کنم. چند ضربه به در اتاقم خورد. فرناز سرش را تا گردن داخل اتاق کرد و گفت:

_حواس که واسه آدم نمی ذاری. دوستت زنگ زده بود. گفت اومدی بهت بگم حتما یه سر بهش بزنی.

با تعجب پرسیدم:

_کی بود؟

_گفت سعیدم. آره گفت بگو سعید یه کار واجبی باهات داره.

زیر لب تکرار کردم:

_سعید.

و خطاب به فرناز پرسیدم:

_نگفت کاش چیه؟

_من چه می دونم؟ خودت برو ببین چیکارت داره.

_از راهنمایی جنابعالی ممنونم

_ققابلی نداشت.

سرش را بیرون کشید و در را بست.از خودم پرسیدم:

_سعید با من چیکار داره؟

لباسهایم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. آهسته به فرناز گفتم:

_سحر اومد صدام کن.

با خنده گفت:

_یه وقت لخت از حموم بیرون نیای، دختر مردم سکته کنه.

با تشر گفتم:

_خفه شو. اون خودتی.

داخل حمام چپیدم و در را بستم. هر لحظه منتظر بودم فرناز به در بکوبد. به سرعت خودم را شستم و از حمام بیرون پریدم.

خبری نبود. به اتاق فرناز رفتم. مشغول درس خواندن بود. سر بلند کرد.

_نیومد؟

خیره نگاهم کرد:

_نه.

غم در چهره ام نشست. با لحنی دلداری دهنده گفت:

_حتما نتونسته.

سر به زیر انداختم و از اتاق بیرون رفتم. تلفن زنگ زد. خون در رگهایم دوید. به سرعت خودم را به تلفن رساندم:

_بله.

_سلام فربد جان.

با تعجب پرسیدم:

_شما؟

_بایدم ما رو نشناسی.

_شما؟

_بله دیگه. وقتی می ری هفته به هفته سراغی از ما نمی گیری.

_سعید تویی؟

_آره چه عجب.

شل شدم. روی مبل افتادم و پرسیدم:

_خوبی؟

_نه به خوبی شما. پسر نیستی.

_آره سرم شلوغه.

_ای بی معرفت تنها خور.

_خب دیگه، این تیکه رو باید تنها خورد. چه خبرا؟

_خبرای خوب.

_بچه ها چطورن؟

_خوبن همه سراغت رو می گیرن.

_می یام تو همین روزا یه سر بهتون می زنم.

_پسر، پارک بی تو صفایی نداره.

_چه خبر؟

_والله می خواستم ببینم می تونی یه سر بیای پارک.

_خبریه؟

_لادن اومده.

با بی تفاوتی گفتم:

_به من چه؟

_می خواد ببیندت.

_غلط کرده.

_گفت بهت زنگ بزنم.

_حالا دیگه وکیل گرفته؟

_من شرمنده تم.

_پس بگو، شمها اونقدر معرفت ندارین یادی از ما بکنین. لادن خانم فرمودن.

_نه به جون فربد.

_جون عمه ات.

_می یای؟

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]_تازه از حموم دراومدم هوام سرد شده.

_بهش چی بگم؟

_بگو بره به جهنم.

گوشی را گذاشتم. سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشمهایم را بستم. تلفن دوباره زنگ زد. گوشی را برداشتم و با عصبانیت گفتم:

_بله؟

_منم فربد جان.

_ببین سعید دوستیمون سرجاش. ولی این دختره حسابی به من گیر داده. تو که من رو می شناسی، وقتی بگم نه، نه ائه، وقتی هم بگم آره، تا آخرش هستم.

_می خواد باهات حرف بزنه.

_بهش بگو بره به جهنم. من از بره های رام متنفرم.

گوشی را کوبیدم. مادرم از آشپزخانه بیرون آمده و ببا تعجب به من خیره شده بود.

_سلام.

_سلام. کی بود؟

بلند شدم و در حالی که به شدت عصبی بودم گفتم:

_یکی از بچه ها.

_چیزی شده؟

_حوصله ندارم مامان.

_دارم باهات حرف می زنم.

دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:

_بذار واسه بعد. الان نه.

از کنارش رد شدم. پشت در اتاقم ایستادم و گفتم:

_اگر سعید دوباره زنگ زد من خونه نیستم.

وارد اتاق شدم و در را بستم. روی صندلی نشستم. سرم را در میان د. دست گرفتم. به شدت عصبانی بودم. فرناز در اتاق را باز کرد.

_چیه؟

_بیام تو؟

_نه.

_چیپس می خوری؟

_گمشو بیرون.

_باشه، وحشی.

در را بست. مشت روی میز کوبیدم. زیر لب غریدم. لعنتی. فکرم کار نمی کرد. همه چیز در ذهنم بهم ریخته بود.

مسکِنی مثل سحر نیاز داشتم. چند دقیقه بعد دوباره در باز شد و فرناز سرش را داخل اتاق کرد. با عصبانیت گفتم:

_چیه، جون می کنی؟

_بیام تو؟

_گفتم نه.

وارد اتاق شد و در را بست. با عصبانیت نگاهش کردم. به هول گفت:

_به سحر زنگ زدم.

آرام و رام شدم.

_خب؟

_مامانش گفت نیست.

چشمانم درشت شد.

_نیست؟

_یعنی هست. خوابه.

_خوابه؟

به ساعتم نگاه کردم و با نگرانی پرسیدم :

_حالش خوب بود؟

شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

_چیزی نگفت.

_یه سری برو پایین.

_وقتی می گه خوابه من کجا برم؟

_به خاطر من.

_روم نمی شه. یه ساعت دیگه زنگ می زنم، اگر بیدار شده بود می رم.

 

با این که دلم نمی خواست مجبور شدم قبول کنم. زمان به کندی می گذشت. تلویزیون را روشن کردم. قدم زدم. به غذاها ناخنک زدم.

مدام با نگاه ملتمس به فرناز چشم دوختم. وآنقدر در این کار اصرار ورزیدم که بلند شد و دوباره شماره شان را گرفت.

به ظاهر خودم را مشغول تماشای تلویزیون کردم اما گوشم با فرناز بود.

_الو، سلام.

_خوب هستین خانم احراری؟

_مرسی، سلام دارن. سحر جون هست؟

_بله.

نگاهم کرد.

_خوابه؟

قلبم هری ریخت.

_الان چه وقت خوابه؟

زیر چشمی به فرناز چشم دوخته بودم.

_پس ه وقت بیدار شد بگین به من زنگ بزنه.

_مرسی، چشم، شما هم سلام برسونید.

 

گوشی را قطع کرد. شانه بالا انداخت و زیر لب گفت:

_خواب بود.

سر تکان دادم و بلند شدم. خانه مرا در خود می فشرد. احساس خفقان می کردم. به اتاقم رفتم.

کتم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم. مادرم پرسید:

_کجا؟

_می رم پارکینگ.

 

در را بستم و از پله ها سرازیر شدم. به طبقه اول رسیدم. به در بسته شان نگاهی انداختم و راهی پارکینگ شدم. تاریکی بر همه جا نشسته بود.

روی پله ها نشستم. حالا دیگر دیوار به دیوار سحر بودم. پارکینگ تاریک بود. در خیالم سحر را می دیدم.

به او نزدیک شدم و به نرمی در گوشش گفتم:

_سحرمن....دوس....

جمله ام تمام نشده بود که صدای پایی از پشت سر شنیدم. به سرعت خودم را جمع و جور کردم.

_وای.

ایستادم. درحالی که دستش را روی قلبش گذاشته بود، رو به رویم ایستاده بود.

_پسر زهره ترک شدم.

به قهقهه افتادم.

_زهر مار، اگر تا چهل روز دیگه بمیرم، زیر سر توئه.

دستم را به طرفش دراز کردم.

_چطوری؟

دستم را فشرد و گفت:

_اگه شما اجازه بدین، همچین نفسایی میاد و میره.

در کنارم نشست. به من خیره شد. لبخند از روی لبم رفت.

_به چی نگاه می کنی؟

_به تو.

_اینو که می بینم، چی میخوای؟

_می خوام ببینم چی شده؟

_خب؟

_چیز خاصی مشاهده نمی شه.

_اوه، بله، حالا یه چیز خاصی باید مشاهده بشه.

_عوض شدی.

با تعجب گفتم:

_چی؟

_حرف من نیست، حرف همه بچه هاست.

_دیگه چه خبرا؟

_تو اون فربد سابق نیستی.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]_آدما که همیشه یه جور نمی مونن.

_موضوع چیه؟

_اوف تو دیگه چرا؟

_تو باید بگی.

نگاهش کردم.

_مگه فضولی؟

خندید.

_داره خفه ام می کنه.

_پس باش تا خفه شی.

خیره نگاهم کرد. بلند شدم و با غرولند گفتم:

_بد وقتی رو واسه سین جیم انتخاب کردی.

_بشین پسر. نازک نارنجی هم که شدی.

_حوصله ندارم.

_چته؟

دستهایم را بهم مالیدم.

_هوا سرده.

صدای باز شدن در را می شنیدم. صدای فریاد شادمانه سینا در آپارتمان پیچید.

_بیا منو بگیر.

صدای خسته و عصبی سحر فضا را شکافت.

_بیا تو سینا.

قلبم هُری ریخت. پس بیدار شده. سینا با خنده های کودکانه گفت:

_خودت بیا، خوت بیا.

به سرعت از پله ها بالا رفتم. نادر گفت:

_کجا؟

 

دستم را تکان دادم. پیش از آنکه از پاگرد بپیچم، در بسته شد. به سرعت بالا رفتم.

از پشت در بسته شان فریاد سینا بلند بود. یکه خوردم. چند لحظه به در بسته خیره شدم. صدای پای نادر را شنیدم.

به سرعت از پله ها بالا رفتم. در را باز کردم و مستقیم به اتاق فرناز رفتم. با تعجب نگاهم کرد.

_زنگ زد؟

_کی؟

_سحر دیگه.

_نه.

_بیدار شده.

_دیدیش.

_نه پیش از اینکه ببینمش، در رو بست. پاشو بهش زنگ بزن.

_اِوا من همین الان زنگ زدم.

_جون داداش.

_به مامانش گفتم....

به میان حرفش دویدم.

_شنیدم، اما پاشو بهش زنگ بزن.

_من نمی تونم.

با عصبانیت گفتم:

_پاشو وگرنه حالتو می گیرم.

نگاهم کرد.

_به من چه؟

پایم را محکم به زمین کوبیدم و گفتم:

_پاشو.

بلند شد و گفت:

دیوونه ی خر.

_قبول دارم، ولی همین الان زنگ بزن.

با غرغر از اتاق بیرون رفت. شماره را گرفت. روی مبل افتادم.

_سلام خانم احراری شرمنده.

_بیدار شده؟

_خنوز خوابه.

نگاهم کرد. با اشاره گفتم:

_خودم دیدمش.

_نه، نه، یه سوال درسی داشتم.

_نه مهم نیست خداحافظ.

گوشی را گذاشت. گفتم:

_خودم دیدمش.

_میشنوی که می گه خوابه.

مادرم پرسید:

_اینجا چه خبره؟

به اتاقش رفت و مرا با دنیایی از سوالات بدون پاسختنها گذاشت.

 

صدای شکستنم را شنیدم. صدای فرو ریختنم را. نگاهی به در بسته اتاق فرناز انداختم. احساس کردم چقدر سبک و خاکسار شده ام.

روی مبل افتادم. تلویزیون را روشن کردم. ذهنم پر بود از سوال، نقشه و حرف.این موجود، این دخترف به واقع که

مرا بازیچه خویش کرده بود.نمی توانستم از دستش ناراحت باشم. می دانستم مبارزه را باخته ام. اما هر چه او سرش را بالا تر می گرفت

من بر او حریص تر می شدم. هرچه مغرور تر می شد، من بیشتر لذت می بردم. او را با دخترهایی که دیده ودم، مقایسه می کردم

و از اینکه چنین موجودی سر راهم سبز شده، موجودی که به سختی دل می داد، و به سادگی دل می برد، بر خود می بالیدم.

مادرم با سینی چای وارد پذیرایی شد. به خودم آمدم.

_خوبی؟

نگاهش کردم و جواب دادم:

_بله.

_حال منو نمی پرسی؟

با بی حوصلگی گفتم:

_خوبین؟

_نه.

به صفحه تلویزیون چشم دوختم.

_نمی پرسی چرا؟

_چرا؟

_رفتار جمعه ات زشت بود.

حوصله بحث نداشتم. بلند شدم و گفتم:

_بذاریدش واسه بعد.

به طرف اتاقم رفتم. صدای فریاد مادر بلند شد.

_دارم باهات حرف می زنم.

در را پشت سرم بستم و زیر لب غریدم:

_ولم کنید بابا.

 

 

پایان فصل هشتم

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]24uwxlj.gifفصل نهم24uwxlj.gif

 

 

 

 

[align=CENTER] [/align]

 

 

 

صبح روز بعد ، زود تر از همه به پارکینگ رفتم و به ماشین تکیه دادم. زمان به کندی می گذشت. پدرم وارد پارکینگ شد.

برای باز کردن در رفتم. نگاهم به پله ها بود. فرناز یکه و تنها از پله ها پایین آمد. تمام امیدم تبدیل به یأس شد. چهره در هم کشیدم.

اتومبیل از مقابلم گذشت. نگاهم را به صورت فرناز دوختم. سر به زیر انداخت و گفت:

_متاسفم داداش.

دنیا روی سرم آوار شد. غرورم بر باد رفته بود. فرناز ادامه داد:

_مامانش گفت رفته.

دستم را گرفت. خودم را به سختی عقب کشیدم و گفتم:

_مهم نیست. بره به جهنم.

 

دلم می خواست از فرناز فرار کنم.در را بستم. در کنار پدر نشستم. چرخهای اتومبیل کنده شد.

دلم زیر چیزی له شد.

تمام راه را ساکت بودیم. نمی توانستم فکر کنم. نمی توانستم تصمیم بگیرم. با خود اندیشیدم،

« الان به چیزی فکر نکن، بذار وااسه بعد که حالت بهتر شد. »

فرناز که پیاده شد، لبخندی از روی استیصال زد. سر بهه زیر انداختم. از نگاهش خجالت می کشیدم.

ماشین که حرکت کرد، احساس راحتی کردم.به تعمیرگاه که رسیدیم، به اتاقک رفتم و لباسم را عوض کردم.

روبه روی آیینه شکسته ای که به دیوار چسبانده بودم، ایستادم. دستی به موهایم کشیدم و با اندوه گفتم:

_لعنتی! شروع شد.

از اتاقک بیرون زدم. تصمیم گرفته بودم خودم را با کار سرگرم کنم. شاید اینگونه گذر زمان را احساس نکنم.

تا آرنج در روغن فرو رفته بودم. به مغزم فشار می آوردم تا سحر را از آن بیرون کنم، اما او هر لحظه پر رنگ تر

خود را به رخ می کشید و مرا عذاب می داد.

تلفن زنگ زد. مشغول کار بودم. پدر به سردی گفت:

_با تو کار دارن.

دستم را پاک کردم و گوشی را از روی میز برداشتم.

_سلام.

صدای لادن مثل مته در گوشم فرو رفت.

_شما؟

_یعنی من رو نمی شناسی؟

_برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه.

گوشی را گذاشتم. پدر با نگاهی سرزنش بار به من خیره شده بود. دلم می خواست چیزی بگوید تا من بهانه ای برای

دعوا و داد و بیداد پیدا کنم. هنوز قدمی برنداشته بودم که تلفن دوباره زنگ زد. گوشی را به شدت بررداشتم و گفتم:

_مگه مرض داری؟

صدای حبیب آرامم کرد.

_نه به خدا ندارم.

آرام شدم.

_سلام.

_علیک سلام چطوری؟

_خوبم. تو چطوری؟

_بد نیستم. سرری به ما نمی زنی.

_جرا می آم.

_کی؟بابا دلمون واسه ات تنگ شد.

_می آم. تو همین روزا می آم.

_بابا چطوره؟

_خوبه.

_چه خبر؟

نفسی به تلخی کشیدم و گفتم:

_خبری نیست.

_نبینم ناراحت باشی.

_باید ببینمت.

_بیا پیشم.

اتومبیلی وارد تعمیرگاه شد.

_بهت سر می زنم. الان کار دارم.

_منتظرتم.

گوشی را قطع کردم. دستم به طرف سرم رفت. یاد حرف سحر افتادم. دستم شل شد.

به طرف اتومبیل رفتم و پرسیدم:

_چشه؟

 

* * *

 

غذایم را با بی میلی هرچه تمام تر خوردم. بلند شدم تا چای بریزم. تلفن زنگ زد. با اکراه گوشی را برداشتم.

_بله؟

_سلام داداش.

_سلام.

_خوبی؟

_آره.

دلم می خواست گوشی را قطع کنم. تحمل شنیدن صدای فرناز را نداشتم.

_بابا خوبه؟

_آره.

_خودت چی؟

_فرناز خانم، ما خوبیم. همه خوبن. کاری نداری؟

_از دست من عصبانی هستی؟

_نه واسه چی؟

_منو ببخش.

_خواهش می کنم عذابم نده.

_ولی...

به میان حرفش دویدم.

_واسه من همه چی تموم شده.

_اشتباه می کنی.

_فکر نکنم.

_اون احتیاج به وقت داره.

_دیگه برام مهم نیست.

_داداش.

_فرناز بسه دیگه. من اشتباه می کردم. از اول کارم اشتباه بود.

_نه اینطوریام نیست. هرکاری یه راهی داره.

_من تحمل وایستادن و نگاه کردن به راه رو ندارم.

_سخت نگیر.

_مامان نیست؟

_نه، رفته بیرون.

_پس از تنهاییت استفاده کن.

_فربد!

_دیگه داری حوصله مو سر می بری.

_من نگرانت هستم.

_فرناز خواهش می کنم.

_آخه...

_گفتم خواهش می کنم.

_آخه...

_خواهش می کنم.

_خب، خب.

_ممنون.

_به هر حال خواستم بگم...

_مثل اینکه تو آدم بشو نیستی.

_بذار حرفمو بزنم. تو که می دونی تا نگم نمی تونم آروم بشم.

_لعنتی، بنال!

_دیدمش.

دلم هری ریخت. با بی تفاوتی گفتم:

_به من چه

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بی توجه به لحن تلخم ادامه داد:

_گفتم چرا صبح با ما نیومدی، به خاطر داداشمه؟

کنجکاو شده بودم، اما به روی خودم نیاوردم. فرناز که سکوتم را دید، ادامه داد:

_گفت نه کار داشتم.

احساس آسودگی کردم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_دیگه خبری نیست؟

_جرا.

_پس زود باش می خوام قطع کنم.

_یه کم حال نداشت.

_چطور؟

_سرشو گذاشته بود رو میز. گفت، حال ندارم، بی حوصله ام.

_چش بود؟

_من چه میدونم، مگه من دکترم؟

_شاید به خاطر من بوده؟

_خل نشو.

_از من هیچی نگفت؟

_نه.

با اندوه گفتم:

_حدس می زدم.

_چه خبرته؟ هنوز که هیچ خبری نیست. اون اصلا هیچی نگفت....

راستش اگه می خواست تاحالا می گفت.

با بی حوصلگی گفتم:

_کاری نداری؟

_برام سر راهت چیپس بخر.

_کوفت می خرم.

گوشی را گذاشتم. دست و دلم به کار نمی رفت. روی صندلی نشستم و به خیابان چشم دوختم. تا بعد از ظهر خودم را

به انواع کارها سرگرم کردم. زود تر از همیشه کارم را تعطیل کردم و به سرعت رهسپار خانه شدم.

هیچگه تصورش را هم نمی کردم روزگاری برسد که دلتنگ یک زن باشم و حالا، به چشم می دیدم برای دیدار یک زن،

سر از پا نمی شناسم. دلم می خواست تاکسی پرواز کند. چندبار تا پشت دندانهایم آمد بگویم، «آقا تند تر» اما به زحمت خودم را کنترل کردم.

می دانستم اگر زود تر می رسیدم، رنگ پریده ام، مشتم را باز خواهد کرد. هنوز هم نمی خواستم فرناز بفهمد.

من اینگونه سحر را دوست می دارم. می خواستم کمی غرور برای روز مبادا ذخیره داشته باشم.

پشت در خانه رسیدم.

نفس عمیقی کشیدم. لباسم را مرتب کردم و در را گشودم. وارد شدم. راهرو خلوت بود. وارد آپارتمان شدم.

سعی کردم آهسته اما با سر و صدا قدم بردارم تا سحر متوجه آمدنم بشود. چشم به در خانه شان دوختم تا باز شود،

اما انتظاری عبث و رنج آور بود. از مقابل در گذشتم. سر پله ها ایستادم. شروع کردم به سرفه کردن.

آنقدر سرفه کردم که واقعا به سرفه افتادم. گلویم به شدت می سوخت. صدای باز شدن دری را از پشت سر شنیدم.

چشمانم درخشید. به عقب برگشتم. شهاب در آستانه در خانه شان ایستاده بود. بر شدت سرفه ام افزوده شد. با نگرانی گفت:

 

_آب بیارم؟

سر تکان دادم. اشک چشمانم در آمده بود. روی پله ها نشستم. سرفه امانم نمی داد. شهاب به داخل رفت و با یک لیوان آب بر گشت.

آن را با زحمت از دستش گرفتم و به زور یک جرعه نوشیدم. نفسم را حبس کردم. سرفه ام بهتر شد. صورتم را با پشت دست پاک کردم.

لیوان آب را به طرف شهاب گرفتم. نگاهی به در بسته خانه سحر انداختم و گفتم:

_مرسی.

_خواهش می کنم.

از روی پله ها بلند شدم و تک سرفه ای کردم.

_با اجازه.

_بیا تو.

_قربونت.

سلانه سلانه از پله ها بالا رفتم. باورم نمی شد سحر بییرون نیامده باشد. در خانه را باز کردم. همه جا در سکوت و

تاریکی کمرنگ غروب فرو خفته بود. کلید را زدم. اتاق روشن شد. صدا زدم:

_نیستید؟

صدایی نیامد. برق را خاموش کردم. به طرف اتاقم به راه افتادم. صدای زنگ تلفن بلند شد.به طرف تلفن رفتم. روی مبل افتادم و گوشی ر برداشتم.

_بله؟

_سلام.

صدای نا آشنای زنانه ای بود. با تردید گفتم:

_سلام.

_خوبی؟

_شما؟

_لادن هستم.

زیر لب غریدم«آه لعنتی!»

_دختر خاله پری.

با لحنی جدی پرسیدم:

_بله؟

_دیروز نیومدی پارک.

_تو پارک کاری نداشتم.

_ای بدجنس مغرور! خوبی که؟

با تندی گفتم:

_به شما چه؟

_چه کار می کنی با دوست ما؟

_دوست شما؟

_سحر رو می گم.

قلبم فرو ریخت. با تردید گفتم:

_دوست شما؟

_گفتم که ما با هم هم کلاسی و همسایه بودیم.

چیزی در ذهنم منفجر شد. ادامه داد:

_دیروز نبودی، امروز هم که زنگ زدم تعمیرگاه که بهت بگم، قطع کرکدی.

_چی رو؟

_اومدم اونجا دیدن سحر.بهش گفتم حسابی هواتو داشته باشه. دست از پا خطا کنی بهم می گه.

_بهش چی گفتی؟

_گفتم که، بهش گفتم این همسایه تون love منه. هواشو داشته باش.

حالا دیگه همه جیز را می دانستم. غریدم:

_تو غلط کردی.

_بهت گفتن خیلی بد دهنی؟

_آره خیلی ها بهم گفتن. دیگه چی بلغور کردی؟

_درست صحبت کن.

_اگه درست صحبت نکنم چی میشه؟

_وقتی عصبانی می شی خیلی بامزه می شی.

_چرا نمیای پیشم.

_اگه بذاری که من از خدامه.

_تو خجالت نمی کشی؟ من باید به چه زبونی بهت بگم، پاتو از زندگی من بکش بیرون.

_چرا ناراحت شدی؟

_برای اینکه حرف مفت می زنی.

_من دیگه نمی تونم تحمل کنم.

_پس غلط می کنی اینجا زنگ می زنی.

گوشی را محکم کوبیدم. به گوشی خیره شدم و زیر لب گفتم« دختره آشغال! »

گوشی را گذاشتم.

سرم ررا به پشتی مبل تکیه دادم. حالا می دانستم چه اتفاقی افتاده. باید هرچه زود تر با سحر حرف می زدم.

باید به او می گفتم چه شده، باید برایش توضیح میدادم و به او می گفتم او تنها ترین شخص در زندگی من است. تنها ترین عشق!

چه باید می کردم؟ چگونه باید او را میافتم؟ چگونه او را راضی به شنیدن حرفهایم می کردم؟ کاش فرناز خانه بود.

ذهنم به هر سویی کشیده می شد.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]باید سحر را می دیدم. همین امروز. چیزی از ذهنم گذشت. گوشی را بررداشتم و شماره شان را گرفتم.

یک بوق، دو بوق، سه بوق، صدای خانم احراری مثل پتک بر سرم فرود آمد.

_بله؟

قلبم یخ زد، گوشی را گذاشتم.طاقت نشستن نداشتم. شروع کردم در طول پذیرایی قدم زدن. یک، دو، سه، چهار، پنج، شش،...بر گشتم.

یک، دو، سه،...چشمانم درخشید. به سرعت از خانه خارج شدم. از پله ها سرازیر شدم. به طبقه اول رسیدم.

ایستادم و نفسی تازه کردم.لباسم را مرتب کردم و در حالی که سعی می کردم خونسردی ام را حفظ کنم، چند ضربه به

درشان زدم. لحظاتی بعد سینا در را به رویم گشود.

_سلام عمو.

خم شدم. قلبم در سینه بالا و پایین می رفت.

_سلام عمو جان.

خانم احراری پرسید:

_کیه؟

قد راست کردم. برای اینکه سحر صدایم را بشنود بلند گفتم:

_منم.

خانم احراری پشت در آمد.

_سلام .

_سلام بفرمایید.

_مادرم اینجاست؟

_نه.

با دستپاچگی گفتم:

_اومدم، نبودن. فکر کردم شاید اینجا باشن.

سر بلند کردم. نگاهی گذرا به داخل خانه انداختم و پرسیدم:

_شما ندیدینشون؟

_نه به من چیزی نگفتن.

سر برگرداند.

_سحر!قلبم نزدیک بود از حرکت باز ایستد.

_فرناز به تو نگفته کجا می رن

صدایی نشنیدم. به طرفم بگشت.

_متاسفانه چیزی به ما نگفتن.

سر به زیر انداختم.

_ببخشید.

_خواهش می کنم.

با قلبی فشرده راه طبقه سوم را در پیش گرفتم. با شنیدن صدای بستن در، احساس کردم قلبم از هم دریده شد.

با قدمهایی سست به خانه بر گشتم.بی حس و حرکت روی تخت افتادم و به سقف خیه شدم. همه چیز در ذهنم بهم ریخته بود.

سعی می کردم حوادث را منطق کنار هم بچینم. از اولین باری که دیدمش، اولین باری که احساس کردم احساسی نسبت به او دارم،

اولین باری که....اما نمی شد. همه چیز قاطی و در هم بود. احساسم تغییر کرده بود و هیچگاه تصور نمی کردم

روزی او را دوست خواهم داشت اما حالا...

صدای باز شدن در را شنیدم. توان حرکت نداشتم. فرناز با سر و دا وارد شد.

_کسی خونه نیست؟

صدایش را شنیدم که با مادر حرف می زد.

_نیومدن.

_بابات که حالا حالا ها نمی آد. فربد هم که حتما اومده و رفته بیرون.

به رو به روی اتاقم که رسید با تعجب گفت:

_اِ ... تو اینجایی؟

نگاهش کردم بی هیچ سخنی چشم به سقف دوختم. باای سرم آمد و با لبخند گفت:

_سلام.

نگاهش کردم. صورتش از خنده پر بود.

_تو تاریکی چرا خوابیدی؟

به سقف خیره شدم.

با نگرانی پرسید:

_خوبی؟

کنارم نشست.

_فربد!

نگاهش کردم.

_مامان رو صدا کنم؟

زبانم قفل شده بود. تکانی خورد. دستش را گرفتم.

_به سحر زنگ بزن.

_تو چته؟

_بهش بگو بیاد بالا.

با نگرانی گفت:

_فربد!

_من حالم خوبه. بهش زنگ بزن. جون هر کی دوست داری.

_باشه الان.

از اتاق بیرون رفت.

_فربد هست؟

_تو اتاقشه.

_چرا برق رو روشن نکرده؟

به سقف خیره شدم. خدا خدا می کردم مادرم نیاید. زمان بخ کندی می گذشت. دقایقی بعد فرناز را در آستانه در دیدم.

نیم خیز شدم و چشم به دهانش دوختم. کمی این پا آن پا کرد. گفتم:

_خب؟

_مامانش گفت نیسست.

روی تخت افتادم. فرناز بالای سرم آمد.

_اتفاقی افتده؟

به زحمت سر تکان دادم و گفتم:

_درستش می کنم.

_شاید من....

_برو بیرون.

_فربد!

_خواهش می کنم.

_باشه...باشه.

از در بیرون رفت و در را پشت سرش بست. نمیدانستم چگونه باید سحر را بیابم. تمام شب در هیاهوی شهر

طوفان زده خیالاتم به دنبال راه حل گشتم. برای سحر توضیح دادم و او را مجاب کردم. دیدمش که لبخند می زند. و چشم مهربانش را از آیینه به من دوخته.

هنوز هوا تاریک بود که از تخت پایین آمدم.لباسهایم را پوشیدم.مادرم بیدار شد. با دیدن من متعجب و هراسان پرسید:

_کجا؟

_پایین.

_الان؟

بی آنکه جوابش را بدهم از در بیرون رفتم.

_صبحونه.

_میل ندارم.

 

در را بستم از پله ها سرازیر شدم. همه جا در سکوت فرو ررفته بود. به طبقه اول رسیدم. هوا سرد بود.نشستم.

کتم را محکم به دور خودم پیچیدم و به درشان چشم دوختم. باید امروز او را می دیدم. نمی خواستم یک بازنه باشم.

هوا به شدت سرد بود. در خود مچاله شدم. صدای باز شدن دری به گوشم خورد. به سرعت از پله های پارکینگ

پایین رفتم و پشت اتومبیل پدر پنهان شدم. کسی از پله ها پایین آمد. صدای بهم خوردن در آپارتمان را که شنیدم، از پله ها بالا رفتم.

به دیوار تکیه دادم و به درشان چشم دوختم.

در آپارتمانشان باز شد. به سرعت از پله ها بالا رفتم. صدای آقای احراری را شنیدم که خداحافظی کرد و از پله های پارکینگ پایین رفت.

درشان بسته شد. اتومبیلش را که روشن کرد از پله ه پایین آمدم و به انتظار ایستادم. انتظاری که انگار تمامی نداشت.

نگاهی به ساعتم انداختم. در باز شد. از پله ها بالا رفتم. در بسته شد. به آرامی پایین آمدم و سرک کشیدم.

سحر آماده رفتن بود. به سرعت و بی صدا به طرفش رفتم. پیش از آنکه به در برسد صدایش کردم.

_سحر.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]یکه خورد. نگاهم کرد. چهره در هم کشسید و دست به طرف در برد. در را چسبیدم.

_می خوام باهات حرف بزنم.

با عصبانیت گفت:

_بهتره مزاحم نشین، وگرنه به مادرم می گم.

_باید به حرفم گوش بدی.

_من دیرم شده.

_با تو هستم.

با اخم نگاهم کرد.

_بهتره برین کنار وگرنه...

_تا به حرفم گوش ندی نمی رم.

در را کشید. آن را محکم چسبیده بودم. با عصبانیت گفت:

_برو کنار.

_سحر!

در باز شد. آقای پورزاد از در بیرون آمد. رنگم پرید. دستم شل شد. نفسم گرفت. دنیا در نظرم خاکستری شد.

سحر از غفلتم استفاده کرد و در را باز کرد و بیرون پرید. آقای پورزاد خیره نگاهم کرد. پاهایم سنگین شده بود.

گلویم خشک بود و تحمل حرکت دان زبانم را نداشتم.

رو به رویم رسیده بود.

مستقیم در چشمانم خیره شد. پوزخندی زد و سر تکان داد. صدایش را شنیدم که گفت:

_جای تأسفه.

از در بیرون رفت. در را که بست دنیا روی سرم خراب شد. می دانستم قبر خودم را با دست خودم کنده ام.

مزاحمت، آن هم در آپارتمان، آن هم دختر همسایه و از همه بدتر آن هم در مقابل دیدگان آقای پورزاد.

کارم ساخته بود. باید می رفتم و دیگر پشت سرم را هم نگاه نمی کردم.

از در بیرون رفتم و به راه افتادم. صورت آقای پورزاد از مقابل چشمانم محو نمی شد.

پوزخندش،

چون نیشتری بر جانم می نشست و گوشتم را می درید. بی هدف پیش رفتم. تنم تاغ بود. نمی دانستم چه پیش خواهد آمد.

چه باید بکنم؟ چه توضیحی باید بدهم؟ اگر پدرم می فهمید همه آنچه ا که در این مدت گرد آورده بودم، تمام اعتباری که به

تازگی پیش پدر به دست آورده بودم، در تند باد حادثه، چون نهال تازه روییده ای، خم می گشت و از ریشه بیرون می آمد.

سرمای هوا را احساس نمی کردم. بخار از سرم بلند بود. چهره در هم کشیده بودم و بی آنکه بدانم به کجا می روم، پیش می رفتم.

کنار خیابان ایستادم. تاکسی جلوی پایم توقف کرد.

_کجا؟

خم شدم و آدرسم را گفتم.

_بپر بالا.

سوار شدم. اتومبیل حرکت کرد. پیشانیم را به شیشه چسباندم. سرما تا مغزم نفوذ کرد. می دانستم آقای پورزاد کار دستم خواهد داد.

مدتها بود که دنبال بهانه می گشت. در خود غرق بودم. اتومبیل توقف کرد.

_بفرمایید آقا.

به خودم آمدم. دست در جیبم فرو بردم. کرایه ای دادم و پیاده شدم. به سرعت به راه افتادم. از پشت سرم

صدای بوق زدنش را شنیدم. به راهم ادامه دادم.

درِ آشنای خانه حبیب را دیدم. زنگ زدم. لحظاتی بعد کسی پرسیید:

_کیه؟

صدای عاطفه خانم را شناختم. با صدایی لرزان گفتم:

_فربدم.

در باز شد. عاطفه خانم با صورتی شکفته در آستانه در ظاهر شد.

_سلام.

_سلام. حبیب خونه است؟

با تعجب نگاهم کرد. لبخند روی صورتش ماسید.خودش را کنار کشید و گفت:

_بله.

وارد شدم و مستقیم به طرف زیر زمین رفتم. حبیب از پله ها بالا می آمد.

_سلام.

با تعجب نگاهم کرد.

_سلام.

به من خیره شد. سر به زیر انداختم.

_چیزی شده؟

نگاهش کردم. به طرف پایین برگشت.

_بیا تو.

نگاهی به عاطفه خانم که هاج و واج مانده بود انداختم. چشم به زمین دوخت. به دنبال حبیب از پله ها پایین رفتم.

_بیا تو، بیا تو ببینم چی شده؟

روی زمین نشستم.

_چای می خوری؟

_سیگار داری؟

_نه.

به من خیره شد.

_چی شده؟

دستی به موهایم کشیدم.

_بدبخت شدم.

_خدا نکنه.

_آقای پورزاد...

سر تکان دادم.

_این دیگه کیه؟

نگاهش کردم.

_سحر رو یادت می آد؟

با تأمل گفت:

_سحر؟

_دختر همسایمون، گفتم تو نخشم.

صورتش شکفت.

_آره. ای بی معرفت، از اون شب که اینجا بودی، رفتی که رفتی.

بی توجه ادامه دادم:

_بالاخره بهش گفتم.

_نه بابا گفتم از عهده اش بر میای.

_امروز صبح می خواستم باهاش حرف بزنم که این خروس بی محل سرو کله اش پیدا شد.

_زرشک! پس آبرو حیثیت پَر.

_باید چیکار کنم؟

با بی خیالی گفت:

_هیچی، یه هفته ای باش تا آبا از آسیاب بیفته.

_سحر چی؟

_مشکل خودشه. خودش حلش کنه.

_حرفی می زنی حبیب.

_ببین هرکی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه. خودش کرده، خودشم باید دنبال راه حل باشه.

_سحر نه.

_اوه چته؟ نبینم عاشق شده باشی.

نگاهش کردم. با لحنی جدی گفت:

_تو که نمی خوای بگیریش.

دلم لرزید. هیچگاه به این موضوع فکر نکرده بودم.سر تکان دادم.

_خب دیگه پسر خوب. کاری نمی شه کرد. اصلاً شاید این مرده هیچکاری نکرد.

_اوه اون؟من می شناسمش. تا منو از اون آپارتمان بیرون نکنه دست بردار نیست.

_شاید به خاطر آبروی سحر چیزینگه.

_آخه تو که نمی دونی من جلوی سحر رو گرفته بودم.

سر تکان دادم.

_بد وضعی بود. اگر تا الان آش رو برام نپخته باشه شانس آووردم.

_مگه نمی گی بهش گفتی دوستش داری

_آره ولی یه مشکل پیش اوده بود. باید واسه اش توضیح می دادم. سحرم حاضر نبود گوش بده. خیط کردم. حبیب، خیلی ناجور شد.

راستش...راستش...اون هنوز جواب ابراز علاقه ام رو نداده بود.

شانه هایش را بالا اندخت.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]_ولش کن بابا بی خیال. تا هر وقتم که دلت خواست اینجا بمون.

به مغزم فشار آوردم. فکرم کار نمی کرد. زیرلب گفتم:

_پس سحر چی؟

_تو که نمی خوای بری خواستگاریش، پس بهتره فکر خودت باشی.

تیز نگاهش کردم.

_چطوری؟ بلند شد و با خنده گفت:

_به سادگی یه لیوان آب خوردن.

_کجا؟

_سر کارم. تو که اینجایی

بلند شدم.

_نه.

چهره درهم کشید.

_کجا می خوای بری؟

شانه بالا انداختم.

_باید بررم.

دستم را گرفت.

_کجا؟

دستم را بیرون کشیدم. به سرعت از اتاق خارج شدم و گفتم:

_باید برم.

از پله ها بالا رفتم. عاطفه خانم وسط حیاط ایستاده بود و ماتش برده بود. نیم نگاهی به او انداختم و به سرعت از

خانه خارج شدم. تصمیمم را گرفته بودم.

یک تاکسی دربست گرفتم و آدرس تعمیرگاه پدر را دادم.

_آقا زود تر.

_دیرت شده؟

_آقا زود تر خواهش می کنم.

تمام طول راه به حرفایی که می خواستم بزنم اندیشیدم. مقابل تعمیرگاه پیاده شدم.

به سرعت عرض خیابان را طی کردم

_سلام.

با تعجب نگاهم کرد. با تردید گفت:

_سلام. تو کجا رفتی؟

_باید بریم خونه.

_کجا؟

_زود باشین.

_چیکار می کنی؟

دستش را از بین انگشتانم بیرون کشید.

_چی شده؟

_بریم توضیح می دم.

با نگرانی پرسید:

_واسه مادرت اتفاقی افتاده؟

_نه بابا، نه.

_بگو ببینم چیی شده؟

همانطور که او را به طرف بیرون هل می دادم گفتم:

_می گم....تو رو خدا...

_ای بابا من همین الان رسیدم. ولم کن ببینم.

در تعمیرگاه را بستم.پدرم سعی می کرد مقاومت کند. به زور سوار اتومبیلش کردم. پشت فرمان نشستم و گاز دادم.

پدرم به شدت عصبانی بود و داد و فریاد می کرد. بی توجه به حرفایش پیش می رفتم.

مقابل در خانه توقف کردم. پدرم دستهایش را محکم بغل کرد.

_من پیاده نمی شم.

نگاهش کردم با لحنی ملتمس گفتم:

_خواهش می کنم.

_تا نگی منو واسه چی آوردی پیاده نمی شم.

_فقط سه طبقه مونده.

_نه.

_باشه میرم مامان رو میارم پایین.

از ماشین بیرون رفتم. سریع پیاده شد. در را بستم.

_می آیی؟/

_راه بیفت پدر سوخته.

برق پیروزی در چشمانم درخشید. به سرعت از پله ها بالا رفتم. در را که باز کردم مادرم از تعجب خشکش زد.

انگار صدایش از ته چاه می آمد. پرسید:

_چی شده؟

پدرم وارد شد.

_نمی دونم این پسره چش شده، منو کشونده آورده خونه.

در را بستم.

_چیزی نیست مامان.

معلوم بود که به شدت ترسیده بود. روی مبل افتاد. پدرم کنارش نشست.

_خانم خوبی؟

سر تکان داد. به کنارش رفتم. نگاهم کرد.

_چی شده؟ کاری کردی؟

سر به زیر انداختم.

_چیزی نشده ولی اگر شما و بابا اجازه بدین میشه.

پدرم نهیب زد:

_منظورت چیه؟

تمام قوایم را جمع کردم. عرق از پیشانیم روان بود. بخار از سرم بلند می شد. چشم بستم و گفتم:

برام برین خواستگاری.

جرأت سر بلند کردن رو نداشتم. چند ثانیه ای که برایم به اندازه یک قرن برایم طول کشید، در سکوت گذشت.

دلم آرام شد. صدای قهقهه پدر بر سرم آوار شد.

_چه غلطا آقا زن می خواد.

بلند شد.

_من رو کشوندی آوردی که این رو بگی؟ همونجا می گفتی. جوابتم می شنیدی.

مادرم هاج و واج مانده بود. نگاهش کردم. به پدرم چشم دوختم.

_پسره دیوونه تو بلد نیستی شلوارتو بالا بکشی، زن می خوای؟

به مادر چشم دوختم. تمام التماس دنیا در نگاهم خفته بود. به نرمی پرسید:

_کی هست؟

نیرو گرفتم.

_سحر.

صدای قهقهه پدر قطع شد. با لحنی جدی گفت:

_غلط می کنی.

نام سحر قدرتم را افزون کرد.

_من می خوامش. درضمن خودت همیشه می گفتی زن بگیر بلکه آدم شی.

_آخه الان چه وقت زن گرفتنه؟ تو هنوز بچه ای، اونم کی؟ سحر،دختر آقای احراری. اونا جنازه دخترشونم رو دوش تو نمی ذارن.

پسر جان! من یه چیزی گفتم، نگفتم که لقمه بزرگتر از دهنت برداری.

چشم از نگاه ماد بر نمی گرفتم.

_مگه ازشون پرسیدین؟

_احتیاجی به پرسیدن نداره، طرف وکیله. تحصیلکرده است. اون وقت میاد دختر به توی یه لا قبای مکانیک بده؟

_من خوشبختش می کنم.

_اینا حرفای تو قصه هاست.

_قصه ها هم یه روزی واقعیت داشتن.

_اوه آقا شاعرم شدن. بهتره بریم سر کار.از اینجا واستادن واسه من نون در نمی آد.

مادرم گفت:

_امشب می ریم.

چشمانم از شادی درخشید.پدرم سر جایش میخکوب شد.

_یعنی چی خانم؟

لبخندی روی لبم نشست. آهسته دهان باز کردم.

_مرسی.

_می فهمی چی میگی؟

_همین امشب می ریم. الان بهشون زنگ می زنم و می گم.

_خانم عقلتو دست این پسره نده.

_سنگ مفت، گنجشک مفت.راه دوری هم که نیست.

نگاهم کرد.

_تازه از خداشونم بخوان.

_واسه چی خودمون رو سنگ رو یخ کنیم؟

_نمی شیم.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]_اصلا می فهمی چی می گی؟

_آره تو نگران چی هستی؟ بسپرش ه من. جورش می کنم.

نگاهم کرد. قدر دانی در چشمانم موج می زد.

_برین سر کارتون. نگران چیزی هم نباش.

راه افتادم.پدرم با عصبانیت برگشت و روی مبل نشست.

_من نمی آم. باید تکلیفم تو این خونه روشن شه.

مادرم اشاره کرد بروم. دلم قرص بود. می دانستم ما امشب به خانه آقای احراری خواهیم رفت.

 

 

 

 

 

پایان فصل نهم

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]24uwxlj.gifفصل دهم24uwxlj.gif

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تا وقتی بیایند، مضطرب و گیج، دست و پا می زدم. نمی توانستم آرام و قرار بگیرم. مدام طول پذیرایی را قدم می زدم.

در که باز شد. وسط پذیرایی ایستاده بودم. پدر با چهره ای در هم وارد شد. مادرم پشت سر پدر قدم به داخل گذاشت.

به صورتش دقیق شدم. هیچ چیزی که نشان از شادی باشد ندیدم. سر به زیر انداختم.در بسته شد.

فرناز به سرعت به طرف آمد. دست در گردنم انداخت و گفت:

_مبارکه!

قلبم فرو ریخت. اوو را عقب کشیدم. صورتش از خنده پر بود. با صدایی لرزان گفتم:

قبول کردن؟

مادرم با خنده گفت:

_به شرطها و شروطها.

نگاه مشتاقم را به صورت مادر دوختم.

_باید تا تموم شدن درس سحر صبر کنیم.

نفسی به راحتی کشیدم. چشمانم از خوشی درخشید. فرناز شروع کرد به حرف زدن.

_مگه راضی می شدن؟ هی اونا می گفتن، مامان می گفت، هی اونا بهانه...

دیگر ادامه حرفهایش را نمی شنیدم. از شاد در پوست خود نمی گنجیدم. دلم می خواست همین الان، سحر ا ببینم.

دلم می خواست فریاد بزنم، دلم می خواست....

کارهایمان با سرعتی باور نکردنی سرو سامان گرفت و من آن همه را از برکت نیروی عشق می دانستم.

در کمتر از سه هفته یک صیغه محضری خواندیم تا رفت و آمدنمان بلامانع باشد.خودم هم باورم نمی شد من هم د دام بلا افتاده باشم،

اما به شدت از این بلا و گرفتاری خرسند و خشنود بودم. من عشق را با تمام وجودم مس می کردم.

 

 

* * *

 

 

برای آخرین بار در آیینه نگاهی به خودم انداختم.دستی به موهایم کشیدم و از اتاق بیرون آمدم. فرناز با خنده نگاهم کرد.

با تشر گفتم:

_زهرمار.

چهره در هم کشید. سر در آشپزخانه کردم.

_مامان خداحافظ.

_خداحافظ مامان جان.

از در بیرون زدم. به سرعت از پله ها سرازیر شدم. به طبقه اول که رسیدم، ایستادم.سرو وضعم را مرتب کردم،

پشت در خانه شان ایستادم و زنگ را فشردم. چند لحظه بعد، سینا در را به رویم باز کرد.

_سلام عمو.

خم شدم.

_سلام خوبی؟

سر تکان داد. سحر پشت در آمد. قد راست کردم. صدایش روحم را لرزاند.

_سلام.

_سلام، آماده ای؟

_آره.

صدای خانم احراری را شنیدم.

_بفرما تو.

سر را تا گردن تو بردم و گفتم:

_سلام.

_سلام بیا تو.

_ممنون با اجازه بریم بیرون یه گشتی بزنیم.

_خوش بگذره.

دستی به سر سینا کشیدم. نگاه مشتاقم را به سحر دوختم.

_بریم؟

لبخندی زد. سینا را به داخل هل داد و بیرون آمد.

_خداحافظ مامان.

_خداحافظ.

من هم خداحافظی کردم. سحر در را بست. نگاه خیره ام را به نگاهش دوخته بودم. لب به دندان گزید و سر به زیر انداخت.

دستش را گرفتم. خم شدم و همانطور که نگاهش می کردم، پشت دستش را بوسیدم.

_دوستت دارم سحر.

دستم را کشید و همانطور که به طرف در می رفت گفت:

_زود باش، مگه قرار نیست بریم سینما؟

 

 

[align=CENTER]

 

Taher-Pic%20%2894%29.gifپایانTaher-Pic%20%2894%29.gif [/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×