رفتن به مطلب
Negarita

°• حادثـــه یکــــ نگـاه (نسرين سيفي) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]تو فقط به کارت و خوشگذرونیت فکر می کنی دارم باهات اتمام حجت می کنم. سحر تو سحر نشده غروب کرده

خوب گوشاتو باز کن تو اونقدر بزرگی که هیچ کی اندازه ات نمی شه . مرد باش و خودت رو دست کم نگیر .

اینو تو گوشت فرو کن ،تا من زنده ام اینجور احساساته وای واسه ات بمیرم ، بدون تو با لنگه دمپایی می خوابم ،

شبا به جای تو چراغ خوراک پزی رو بغل می کنم ، بی احساسات. یه مرد اگه از خر بیفته افتاده .حالا برو و مرد باش

پات که به خونه رسید همه چی فی فی یعنی چی ،یعنی فراموش یعنی تموم نه تو نه سحر

نه هیچ جنس جن دیگه ای حالا زود برو خونه که امروز کلی روزتو خراب دو تا چشم آتیشپاره لامذهب کردی.

از سر کوچه که پیچیدم احساس آرامش کردم .وجودم از هرچی که نام عشق داشت خالی بود.سحر در من غروب کرده بود

وپشت سیاهی ها پنهان شده بود. لبخند رضایتی بر روی لبم نشست. دستی به موهایم کشیدم و با قدمهای بلند راهی خانه شدم .

وارد آپارتمان که شدم مثل هرشب بودم. شنگول و سرخوش .از مقابل درشان که رد شدم. برایم مهم نبود که در ان خانه پری رویی نفس می کشید .

بعدازظهر سختی را گذرانده بودم. تمام قوایم را مصروف مبارزه با دوست داشتن کرده بودم . قوایم تحلیل رفته بود.

از رفتن به پارکینگ منصرف شدم . مستقیم راه طبقه سوم را در پیش گرفتم . به شدت نیاز به استراحت داشتم .

کلید را در قفل انداختم و چرخاندم . در را که باز کردم

سرها به طرف من چرخید . وارد شدم وسلام کردم . منتظر جواب نشدم . به آشپزخانه رفتم .

در یخچال را باز کردم . شیشه آب را برداشتم وآن را سر کشیدم . لبخند رضایتی بر لبانم نشست.

از آشپزخانه بیرون آمدم و از همانجا فریاد زدم:

شب بخیر.

وبه اتاقم رفتم . روی تخت افتادم و از کنار پرده به آسمان چشم دوختم .. شب تا کرانه امتداد داشت .سبکبار بودم.

دلم از خوشی لبریز بود. چشم برهم نهادم و زودتر از آنچه تصورش را می کردم خوابم برد.

 

...[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]چشم باز کردم سحر در آستانه در اتاقم ایستاده بود. روی تخت نشستم .

نگاهش مثل همیشه از من گریزان بود .سایه اندامش روی دیوار افتاده بود .

قدم به داخل اتاق گذاشت قلبم لرزید .خودش را محکم در چادر پیچیده بود با صدای آسمانی اش گفت:

سلام.

بند بند وجودم از هم دریده شد .جواب دادم:

سلام.

سربه زیر انداخت دستی به موهایم کشیدم و گفتم:

بفرمایید.

قدم به داخل اتاقم گذاشت نفسم بند آمد. در صورتش دقیق شدم. پوستش می درخشید لبهای گلی رنگش را غنچه کردو گفت:

وای.

با دستپاچگی پرسیدم :

چی شد؟

روی زمین نشست و گفت:

یه چیزی رفت تو پام.

به طرفش رفتم کف پای راستش را با دو دست چسبیده بودم . گفتم:

ببینم.

دستش را روی شانه ام گذاشت و کف پایش را بالا آورد . قلبم از جا کنده شد . بی اختیار دستش را گرفتم.

سر باند کرد و به چشمانم خیره شد . برای اولین بار بود که چشمانش را از نزدیک می دیدم . هرم نفسهایش روی پوست صورتم می نشست .

همانطور که به چشمانش خیره شده بودم دستش را به دهانم نزدیک کردم و بوسیدم .به نرمی دستش را از بین انگشتانم بیرون کشید .

سرش را پایین آورد هر دو دستش را گرفتم وسرم را پیش بردم....

 

ناگهان چشم باز کردم .روی تخت نشستم .عرق سردی بر بدنم نشسته بود. دستی به موهایم کشیدم .

قطرات عرق از روی پیشونی ام سر خورد .زیر لب گفتم :

لعنتی خواب می دیدم این دخترم تو خوابم دست از سرم بر نمی داره .

از تخت پاین آمدم باید لباسم را عوض می کردم به شدت از دستش عصبانی بودم .صورتم را با پتویم خشک کردم.

لباسم را عوض کردم و دوباره به رختخواب بازگشتم .در دل خطاب به سحر گفتم:

کور خوندی اگه بمیری هم واسه من هیچ هیچی عجوزه. کمی اندیشیدم وگفتم:عجوزه خوشگل.

نگاهی به ساعتم انداختم در دل گفتم: تا سحر چند ساعتی مونده .

با تشر به خودم گفتم: تا سحر نه تا روشن شدن هوا.چشم برهم نهادم .نمی خواستم خواب شیرینم رابا اندیشیدن به سحر از دست بدهم .

احساس کردم در اتاقم صدایی کرد. چشم گشودم .جز تاریکی مطلق چیز دیگری نبود . زیر لب غریدم:

ببین چه جوری خرابمون کرد.

احساس تنفر شدیدی وجودم را در برگرفت. مطمئن بودم این بار اگر او را ببینم تمام دنیا را روی سرش خراب می کنم .چشم بستم .

با خود عهد کردم این بار اگر تکانم هم دادن چشم باز نکنم .سکوت خانه مرا در خود غرق کرد و به زودی دوباره به خواب رفتم .

چشم که باز کردم باریکه ای از آفتاب دزدانه روی تختم لمیده بود .پنج دقیقه زودتر بیدار شده بودم .زنگ ساعتم را بستم

ودوباره روی تخت افتادم صدای شرشر آب از آشپزخانه می امد .احساس ضعف شدیدی می کردم دلم مالش می رفت .بلند شدم و با خودم گفتم:

خیر نمیشه تحمل کرد .

از تخت پایین امدم .شلوارم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم .شلوار را داخل حمام انداختم و به دستشویی رفتم .از مقابل آشپزخانه که رد می شدم

نیم نگاهی به داخل انداختم .پدرم سر میز مشغول صبحانه خوردن بود .صدای در اتاق فرناز را شنیدم .به عقب برگشتم .لبخندی زد و گفت:

سلام صبح بخیر.

صورتش پف کرده بود و چشمانش در خواب دست و پا می زد .جواب دادم.

سلام.

زودتر از او داخل دستشویی چپیدم .آبی به دست و صورتم زدم .از دستشویی که بیرون امدم .پشت در منتظر بیرون امدنم بود.

آب خنک حالم را جا آورده بود.

نبینم منتظر باشی؟

خمیازه ای کشید و گفت:

هنوز خوابم میاد.

از کنارش رد شدم و گفتم:

تنبل.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]به سرعت داخل دستشویی رفت و در را بست .چند ضربه به در زدم و با لودگی گفتم :

نره؟

برو گمشو.

به آشپزخانه رفتم به شدت احساس خوشحالی می کردم .

سلام.

مادرم با لبخند جواب داد .اما پدرم با سنگینی جواب سلامم را داد .با بی تفاوتی پشت میز نشستم .

مادرم که استکان به دست منتظر بود قوری را برداشت و استکان را پر کرد و در مقابلم گذاشت.

نگاهی مملو از قدردانی به او انداختم و به آرامی گفتم:

ممنون.

چشمانش از خوشی درخشید .فرناز هم وارد آشپزخانه شد و سلام کرد و پشت میز نشست .مادر یک استکان چای هم مقابل او گذاشت .

با سرعت صبحانه اش را خورد. مادرم با تشر مهربانانه ای گفت:

چته یواشتر؟

دیرم شد.

خب زودتر بیدار می شدی.

از پشت میز بلند شد .نگاهی به ساعت انداخت و از پدر پرسید :

شما آماده اید؟

آره تا لباساتو بپوشی من اماده ام.

آخرین جرعه چایم را نوشیدم و بلند شدم .تصمیم گرفته بودم امروز هم چون روز پیش پیاده و از میان دخترمدرسه ایها به سر کار بروم .

به اتاقم رفتم و با خونسردی مشغول اماده شدن شدم.

روبروی آیینه ایستادم احساس کردم رنگم پریده .دستی به موهایم کشیدم لبخند کمرنگی روی لبهایم دوید.صدای فرناز به گوشم خورد که فریاد می کشد:

بابا شما برین پایین بگین الان می یام.

تعجب کردم لباسم را به سرعت عوض کردم واز اتاق بیرون رفتم .فرناز هم از اتاقش بیرون امد و در حالی که کیفش را می بست گفت:

عجله کن دیر شد.

شما برید خودم پیاده می رم.

مادرم از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:

زود باش دختر مردم پایین منتظره.

با کنجکاوی پرسیدم :

کی؟

فرناز مقنعه اش را مرتب کرد و گفت:

سحر از امروز با ما می اد.

دلم هری ریخت.از سرم بخار بلند شد .به زحمت دهان باز کردم و گفتم:

واسه چی؟

مادرم در حالی که فرناز رابا دست به جلو هل می داد گفت:

با هم تو یه مدرسه ان با خانم احراری قرار گذاشتم با هم برن.

قلبم به شدت بی تابی می کرد .و خود را به قفسه سینه ام می کوبید .

پاهایم به طرف در کشیده می شد و چیزی در نگاهم به فرناز می گفت فرناز مرابا خودت ببر.می خواستم مقاومت کنم اما فایده ای نداشت .

جنگ مغلوبه شده بود و ایستادگی در برابر خواست دل غیر ممکن بود .هرچه رشته بودم پنبه شده بودو من بی اراده به سوی سحر کشیده می شدم .

دلم هوای دیدنش را در سر داشت و تنم می خواست در هوایی که با نفسهای او عطر آگین شده قدم بزند.

فرناز به طرفم برگشت و گفت:

پس تو نمی آی؟

ظاهر بی تفاوتی به خودم گرفتم و گفتم:

شاید اومدم.

به طرف در رفت و گفت:

پس عجله کن .

نگاهی به مادرم انداختم .لبخندی زد.احساس کردم ذهنم را می خواند .از خود شرمنده شدم .

دلم نمی خواست کسی از مکنونات قلبی ام با خبر شود.مادر آهسته گفت:

زود باش دیرشون شد.

در حالی که لبم اکنده از یک خواهش بزرگ بود جواب دادم:

ولش کن خودم می رم.

دستش را روی پشتم گذاشت و فشار کوچکی به پشتم وارد کرد و گفت:

پس برو بگو نمی ری. معطل نشن.

نگاهش کردم صورت معصومی داشت آهسته گفتم:

خداحافظ .

لبخندی زد و گفت:

به سلامت

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]تمام وجودم مرتعش بود. پاهایم مرا به جلو می کشید وقلبم سرشار ازشوری عطشناک بود. به آرامی از پله ها پایین رفتم.

احتیاج به فرصت داشتم تا بر خودم مسلط شوم. به طبقه اول رسیده بودم. کف دستهایم می سوخت ستون فقراتم تیر می کشید نفس

عمیقی کشیدم وپا بر پله گذاشتم شمردم یک دو سه چهار پنج از پاگرد پیچیدم شش هفت...

 

صدای سلامی روحم را نشانه گرفت بر خود لرزیدم نمی توانستم سر بلند کنم جواب دادم:

- سلام

بی آنکه نگاهش کنم طول پارکینگ را طی کردم پدرم پشت فرمان نشست ماشین از جا کنده شد

و خود را از سر بالای بالا کشید دست در جیب بردم و در حالی که به جلو خم شده بودم از سر بالایی بالا رفتم در را بستم

و قفل پشتش را انداختم فرناز و سحر از مقابلم رد شدند سر بلند کردم بی آنکه به من توجهی کند از در بیرون رفت نگاهی

به آسمان انداختم تا بی نهایت آبی بود زیر لب با خود گفتم :

- بازم یه روز دیگه

و از در بیرون رفتم در را بستم و به طرف اتومبیل رفتم در را باز کردم و کنار پدر نشستم چرخهای اتومبیل به دوران در آمد

دلم مثل سیر و سرکه میجوشید آرام و قرار نداشتم سعی می کردم هوای بیشتری را ببلعم نفسم را حبس کردم

تا هوایی که از وجود سحر معطر است در خونم بنشیند عشق مثل حریری نرم به صورتم می خورد

و دلم را میلرزاند درست پشت سرم نشسته بود دلم می خواست با او سر صحبت را باز کنم اما نمی توانستم زبانم سنگین شده بود

و سکوتی که مارا در خود داشت به من توان ماندن بیشتری می داد کمی روی صندلی جا به جا شدم پدرم پرسید:

- جاتون که خوب هست؟

صدایش در گوشم نشست:

- بله خب خداروشکر ، بهترین حسنش به اینه که مدرسه به محل کار بابا نزدیکه ،

- محل کار بابا کجاس؟

-همین نزدیکیها

پدرم سر تکان داد تمام وجودم برای شنیدن صدایش گوش شده بود

-ناراحت نیستی مدرسه ات عوض شده؟

-چرا ولی نه انقدر زیاد فقط خداروشکر که هنورز مدرسه ها تق و لق بود به هرحال یه هفته چیز زیادی نیست

فرناز با خنده گفت :

- مگه میشه ناراحت باشه اونم با وجود دانش آموزای گلی مثل من که این مدرسه داره

 

سر برگرداندم و چشم به بیرون دوختم همه چیزاز مقابل چشمانم فرار می کرد

دخترها به آرامی صحبت می کردند و من در خلسه ای رویایی فرو رفته بودم صدای ترمز مرا از رویا بیرون کشید

به خودم آمدم سحر به نرمی تشکر کرد و پیاده شد احساس کردم نیمی از من است که به سختی از وجودم جدا میشود

در که بسته شد قلبم به شدت فشرده شد از پنجره نگاهش کردم با نگاهی بی تفاوت سر برگرداند

و شانه به شانه فرناز وارد مدرسه شد بر جا خشکم زد و به دستهایم خیره شدم اتومبیل به حرکت درآمد

و من می دانستم دل باخته ام تمام روز را در حال دست و پا زدن با خودم بودم اختیار از کف داده بودم

و آرام آرام بی آنکه مقاومتی نشان دهم در عشق فرو میرفتم مدام از خود میپرسیدم :

چی شده

وبه خودم جواب میدادم :

جای نگرانی نیست این فقط عشق است

کار می کردم آن هم با جدیتی که از خودم بعید میدانستم مرتب و دقیق با ناباوری به دستهایم نگاه می کردم

با تمام افکاری که در مخلیه ام بود چگونه می توانستم با این دقت و وسواس و در عین حال سرعت کار کنم؟

از خودم و از نیروی شگرفی که یک احساس قلبی در من بوجود آورده بود در شگفت بودم

تا بعد از ظهر در حالتی بین خواب و بیداری و در سکوتی روح فزا که به رویاهایم اجازه حیات میداد پرپر زدم

کم کم دلواپسی در جانم نشست هر چه ساعت پایان کار روزانه نزدیکتر میشد التهابم بیشتر میشد دلم نمی خواست ساعت پنج برسد

در خود تاب رفتن به خانه را نمی دیدم تنفس در هوایی که سحری در خود دارد به نظرم سنگین می امد

از قدم نهادن در ساختمانی که او را در میان بازوان خویش می فشرد وحشت داشتم می ترسیدم ببینمش صدایش را بشنوم نفسش بکشم

و با اینکه نا باورانه یقین داشتم احساسی نسبت به او در وجودم ریشه دوانده بود برای چندمین بارپیاپی به ساعت نگاه کردم

نیم ساعت تا تعطیل شدن مدرسه مانده بود آرام و قرار نداشتم از روی صندلی بلند شدم وسایل را جمع و جور کردم

حواسم پرت بود عجله داشتم دلشوره بر جانم نشسته بود روبروی پدر ایستادم و به چهره درهم کشیده پرسیدم :

 

- برای امروز دیگه کاری نیست؟

بی آنکه نگاهم کند جواب داد:

- نه

- پس با اجازتون من میرم

از مقابلش رد شدم دستها و صورتم را شستم به اتاقک رفتم لباسهایم را تعویض کردم 15دقیقه به 5مانده بود که از تعمیرگاه بیرون زدم

از قبل تصمیم گرفته بودم که تا خانه قدم بزنم قدم که به خیابان گذاشتم بی اختیار دستم برای اولین تاکسی بلند شد

در حالی که شدیدا در مقابل خودم مقاومت میکردم سوار اولین اتومبیلی که مقابل پایم ایستاد شدم در دل به خودم گفتم:

خاک تو سرت خر شدی رفتی[/b][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]و به خودم جواب دادم:

اینجوری هم که فکر می کنی نیست من خونه برو نیستم

از پنجره به بیرون نگاه کردم اتومبیل به آرامی حرکت کرد حسابی عصبی شده بودم دلم برای دیدن سحر و شنیدن سحر صدایش غنج میزد

چندباری تصمیم گرفتم پیاده شوم با خود اندیشیدم : خودم تندتر راه میرفتم

اما توان حرکت نداشتم در صندلی فرو رفته بودم و مناظر درهم و برهم بیرون را نگاه می کردم

سر کوچه از اتومبیل پیاده شدم نگاهی به ساعتم انداختم سر برگرداندم و به انتهای خیابان به پارک چشم دوختم

 

دو دل برجای ماندم نمی توانستم تصمیم بگیرم چشم بستم نفس عمیق کشیدم با خودم گفتم

هر کجا پاهایم رفتند می روم و قدم به داخل کوچه گذاشتم قدم به قدم به خانه نزدیکتر میشدم

قلبم به شدت می تپید

دستی به موهایم کشیدم و شروع کردم به شمردن یک دو سه چهار پنج...

پشت در ایستاده بودم برای اولین بار دست روی زنگ گذاشتم حداقل تا موقع باز شدن در فرصت داشتم

 

صدای فرناز در سرم صدا کرد

- کیه؟

- باز کن با تعجب پرسید:

- شما؟

- بازکن می گم اگه بیام بالا حالتو میگیرم

- داداش تویی؟

- باز می کنی یا نه؟

درباز شد پیش از آنکه وارد شوم صدای فرناز را شنیدم که گفت :

 

- داداش بود

وارد شدم و در را بستم نتوانستم مقاومت کنم زیر چشمی نگاهی به در خانه شان کردم بسته بود در دل گفتم :

الان سحر من پشت این دره

به سرعتم افزودم می ترسیدم اگه بیشتر بمان بیش از این از خودم شرمنده شوم که نتوانسته ام احساساتم را کنترل کنم

پله ها را به سرعت دوتا یکی کردم پشت در آپارتمان خودمان ایستادم نفسی تازه کردم و زنگ زدم چند ثانیه ای بیش طول نکشید

که مادرم در را به رویم باز کرد با تعجب نگاهم کرد

– سلام مرا بر انداز کرد و گفت

– سلام کفشهایم را درآوردم

مادرم با نگرانی پرسید:

- خوبی؟

وارد خانه شدم جواب دادم:

-بله شما خوبین؟

هاج و واج نگاهم کرد و جواب داد:

- آره

- چیزی شده؟

در صورتم دقیق شد و جواب داد:

نه باید چیزی شده باشه

لبخندی از سر بی حوصلگی زدم و گفتم:

- نه

مادرم دوباره پرسید:

- خوبی؟

به چشمانش نگاه کردم حرکات مرا زیرنظرداشت

پرسیدم:

- چرا اینطری نگام میکنین؟

- چطوری؟

چشمانم را چپ کردم و گفتم:

اینطوری خودش را جمع وجور کرد ولبخندی زد و گفت

- خودتو لوس نکن مرد گنده برای یک لحظه احساس کردم دلم می خواهد بغلش کنم دست پیش بردم و مثل بچه ننه ها گفتم:

- مامان

لب به دندان گزید و گفت هیس خودم را عقب کشیدم و گفتم :

-چیه؟

صدایش را پایین آورد و گفت:

مهمون داریم نگاهی به پذیرایی انداختم کسی نبود نگاهش کردم و گفتم کیه؟

 

پیش از آنکه مادرم جواب بدهد در اتاق فرناز باز شد سر بلند کردم فرناز با صورتی خندان در آستانه در ایستاده بود

گفت: بچه شدی این چه طرز مامان گفتنه؟ زبان را بیرون آوردم و برایش شکلک درآوردم مادرم بازویم را گرفت و دستم را پایین کشید و

گفت:

ا.... فربد فرناز هم با شیطنت گفت:

گفتم بچه شدی چرا شکلک در میاری؟

مادرم اخمی به فرناز کرد و به آرامی گفت:

بیا تو آشپزخونه یه چایی برات بریزم فرناز پرسید

زود اومدی؟

-کارم تموم شد چیه مگه جای تو رو تنگ کردم؟

لب به دندان گرفت و با ابرو به داخل اتاقش اشاره کرد جلو رفتم وبا حرکات دست پرسیدم:

کیه؟

بی آنکه جوابم را بدهد به داخل اتاق رفت و در را بست

سرم را داخل آشپزخانه کردم مادرم کنار سماور بود به آرامی پرسیدم:

مهمون کیه؟

سربرگرداند و گفت:

بیا تو چایی آماده س

قدم به داخل آشپزخانه نهادم بوی قورمه سبزی فضای آشپزخانه را پر کرده بود نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- هوم چه بوی اشتها آوری

پشت میز نشستم مادرم استکان جای را در مقابلم گذاشت وبه نرمی پرسید:

حرفتون شد؟

- ها؟ [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- زود اومدی؟

خنده ای عصبی کردم و گفتم:

ای بابا باور کنین کارمون تموم شد گفتم برم گفت برو مادرم هم پشت میز نشست نگاهم کرد و گفت:

سر به سرش نذار مامان جون

- مامن تروخدا شروع نکن

دستهایش را به نشانه تسلیم بالا آورد و گفت:

خب شروع نمی کنم

لبخندی زدمو گفتم:

قربون مامانم برم

لبخندی زد و گفت:

دیشب کار خوبی کردی زود برگشتی خونه

- به خاطر اون نیومدم

تیز نگاهم کرد استکانم را برداشتم ویک جرعه سر کشیدم

– من فقط خسته بودم نمی خوام فکر کنه ازش می ترسم -

چراباهاش لج می کنی اون خیرو صلاحتو میخواد چهره در هم کشیدم و گفتم:

ولم کن مامان این چایی رو زهر مار مون نکن

- هردوتاتون کله شقین

با تشر گفتم:

مامان

- خب دیگه حرفی نمی زنم هر چی که پیش بیاد به جهنم به من مربوط نیست نگاه ش کردم دلم از دست خودم گرفت:

برای اینکه بحث را عوض کنم گفتم:

نگفتی مهمون کیه؟

با دلخوری گفت:

سحر قلبم فرو ریخت پرسیدم:

سحر؟

نگاهی گذرا به صورتم دوخت و گفت:

سحر

- واسه چی اومده؟

- واسه تو معلومه دیگه واسه درس خوندن به یاد حرفهایی که زده بودم و کارهایی که کرده بودم افتادم

فرناز مگه دستم بهت نرسه تو میدونی این دختر ه اینجاس اونوقت...

من که از او شرم داشتم و حالا با این وضعیت شرمم از او دو چندان شده بود بلند شدم وتلوتلو خوران از آشپزخانه بیرون آمدم

او اینجا بود در کنار من زیر سقفی که بالای سر من هم بود فاصله ام از او به اندازه یک دیوار آجری بود گوش تیز کردم

دیوار آجری که مرا از شنیدن صدایش محروم کرده بود پشت در اتاقم ایستادم به زحمت کلید را در قفل انداختم و چرخاندم در باز شد

وارد اتاقم شدم و در را بستم خودم را روی تخت انداختم چشم به دیوار دوختم او اینجا بود درست پشت اتاق دیوار من

اگر دست دراز میکردم می توانستم بگیرمش بلند شدم کنار دیوار ایستادم کف دستم را روی دیوار گذاشتم او اینجا بود

در خانه من و من می توانستم او را به براحتی نفس بکشم چشم بر هم گذاشتم و طرح صورتم را پیش چشمم نقاشی کردم

چانه، لب بینی و چشمها چشمهایی کشنده اما بی احساس چشمهایی که با تمام فریبندگی حرفها را در خود فرو میخورد

چشم باز کردم و از دیوار کنده شدم به آن چشم دوختم عقب عقب رفتم روی تخت نشستم و سرم را با دو دست گرفتم از خودم پرسیدم:

((آخه چت شده؟لعنتی تو رو چه به این غلطا؟))

سرم را تکان دادم و آهسته نالیدم

((چیکارکنم دست خودم نیست من دوسش دارم دوسش دارم))

روی تخت افتادم و زیر لب تکرار کردم ((دوستش دارم)) در اتاق فرناز باز شد توان حرکت نداشتم صدایش را شنیدم که گفت:

- فردا تو مدرسه یادت می دم صدای مادرم را شنیدم که گفت:

- شام بمون

- ممنون وصدای فرناز که گفت:

- بمون دیگه

- ممنون اون پایین هم متعلق به شماس هر کلمه اش چون خنجری در قلبم می نشست گفت:

- خداحافظ

می خواستم فریاد بزنم:

- نه

اما توان نداشتم سرم را میان دست گرفتم من از دست رفته بودم صدای بسته شدن در را که شنیدم

دنیا برایم رنگ خاکستر شد تکانی به خودم دادم بدنم سنگین شده بود چند ضربه به در اتاقم خورد ماتم برده بود

در با صدای نرمی باز شد صدای فرناز در سرم فرو رفت

– پسره لوس آبرومو بردی

صدای پایش را می شنیدم که نزدیک می شد هر چه توان داشتم جمع کردم تا سر برگردانم اما نتوانستم بالا سرم ایستادا بود پرسید:

- خوابی؟

به زحمت دهان گشودم

– نه با نگرانی پرسید:

خوبی ؟

عزمم را جزم کردم سربرگرداندم و با نگاهی مبهوت به صورتش خیره شدم

- آره

بر لبه تخت نشست به خودم جرات دادم و پرسیدم:

- رفت؟

- آخ آخ پسر این چه بچه بازی بود در آوردی؟کلی آبروم پیشش رفت

می دانستم که رفته صدایش را شنیدم اما خواستم از فرناز بشنوم که او رفته بود شاید باور کنم دوباره پرسیدم:

رفت؟

نگاه تندی به من انداخت و گفت:

- معلومه که رفت وگرنه من پیش تو نبودم وباتمسخر اضافه کرد:

حالا باخیال راحت میتونی خودتو برای مامان لوس کنی

زیر لب غریدم:

- خفه شو

- چی؟

سر برگردانم دلم می خواست تنها باشم اما فرناز خیال رفتن نداشت

- امروز تو مدرسه کلی پزتو دادم اوه کلی کلاس واسه ت گذاشته بودم همه رو داغون کردی

- شما تو مدرسه کار دیگه ای ندارین؟

- ای کم و بیش اما امروز یه روز دیگه بود اونم به خاطر سحر

کنجکاو شدم سر برگردانم و به فرناز چشم دوختم کنجکاوی را در نگاهم خواند با لبخند گفت:

- بچه ها دوره ش کرده بودند

- واسه چی؟

- واسه خاطر تو با تعجب پرسیدم واسه خاطر من؟

روی تخت نشستم کنجکاوی ام به شدت تحریک شده بود پرسیدم

– چرا؟

- بهش حسودی کردن قلبم فرو ریخت برای یه لحظه شک کردم نکند به راز من آگاه شده باشن

- چرا؟

- فکر نمی کردم اینقدر خنگ باشی

- خب درست و حسابی بنال ببینم چی میگی؟ [/b][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بلند شد وگفت

– می گفتن خوش به حالش شده همسایه ما شده همین

- چرا؟

- ا تو قرص چرا خوردی؟خنگ خدا بین دخترا آتیش به پا کردی

در حالیکه دلم از شنیدن این حرف غنج میرفت چهره در هم کشیدم وباعصبانیتی تصنعی گفتم

– غلط کردن

- خیلی دلت بخواد

-می بینی که نمی خواد

- کلی کلاس گذاشتم واسه ت کلی ازت تعریف کردم سحر بیچاره همین جوری مونده بود اونوقت آقا نازم میکنه

گل از گلم شکفت فکر اینکه حالا سحر میداند چه تکه ای هستم حتما رفتارش نسبت به من عوض خواهد شد

در دلم آشوب به پا کرد می دانستم زنها موجودات غریبی هستند آنها همیشه در پی این هستن که بهترینها را بدست بیاورند

وبدین ترتیب بر دیگران فخر بفروشند وحالا او میدانست من بهترین هستم در خیال اندیشیدم

((به زودی دلبریها آغاز خواهد شد)) به نرمی از فرناز پرسیدم

– خوب اون چی گفت؟

- کی؟

- این همسایه جدیده دیگه

-سحر؟هیچی فقط نگاه کرد و لبخند می زد اما با کار امروزت...

نگاهش کردم :

خب؟

-هیچی دیگه پوزخند زد وگفت داداشت که تعریف میکردن اینه؟

نفسم بند آمده بود به چشمان فرناز خیره شده بودم بی توجه به حال من ادامه داد

– گفت خیلی بچه س

برای اینکه فرناز متوجه حالم نشود روی تخت دراز کشیدم به زحمت خودم را جمع و جور کردم و در حالی که به شدت از گفتن این جمله اکراه داشتم گفتم:

غلط کرد تو چی گفتی؟

- گفتم از مهربونیشه مگه بده آدم خودشو واسه مامانش لوس کنه

برق امیدی در چشمانم درخشید فرناز ادامه داد

– گفت نه چرا بد باشه ولی نه برای یه مرد اونم مثل دادش تو انگار یک سطل آب یخ بر سرم ریخته باشن وارفتم فکر میکردم

اورا در چنته دارم تصورم این بود که اورانسبت به من حریص کرده اند ایمان داشتم از آن من است اما او سرکشر از آن بود

که به سادگی در کمندم گرفتار آید فرناز روبه روی آینه ایستاده بود در حالیکه به صورت خود دقیق شده بود پرسید:

- زود اومدی؟

انگار تمام چند دقیقه پیش و حرفهایی که زده بود فراموش کرده بود بی خیال و آسوده در مقابل آینه شکلک در میاورد

حوصله حرف زدن نداشتم جواب دادم:

- کارم تموم شد اومدم خونه نگاهم کرد

– اولین باره از سرکار نپریدی تو حموم

احساس کردم کنجکاو شده نمی خوستم زیر بار نگاهش له شوم به زحمت بلند شدم و گفتم:

- تو اومدی وگرنه داشتم می رفتم

تلو تلو خوران به طرف کمدم رفتم درش را باز کردم و لباسهایم را برداشتم فرناز هنوز هم روبروی آینه بود

دستش را گرفتم و در حالیکه به طرف بیرون هلش میدادم گفتم:

- هری دیگه مگه نمی بینی دارم میرم حموم

-خوب چرا هل میدی؟

در اتاق را بستم به طرف حمام رفتم صدای فرناز را از پشت سر سر شنیدم:

- راستی یادم رفت

به طرفش برگشتم با تمسخر آلوده به کنایه گفت:

- یکی زنگ زده بود باهات کار داشت

- کی؟

شانه بالا انداخت و گفت:

- اسمشو نگفت ولی تا دلت بخواد پررو بود داشت منو میخورد

با غیظ گفتم:

- غلط کرد هرکی باشه پدرشو در می آرم پدرسوخته های نا...

به میان حرفم دوید و گفت:

- اوه جوش نیار دختر بود

باتعجب گفتم دختر بود؟

- اصلا فکر نمی کردم اینقدر بد سلیقه باشی دختره خیلی بدچاک و دهن بود

با حالتی متفکر گفتم:

- دختر بود؟ یعنی کی بود؟ گفتی اسمش چی بود؟

- مستی؟! اسمشو نگفت گفت بهم زنگ میزنه منتظر تماسش باش

- غلط کرده اگه دوباره زنگ زد بگو ما اینجا یه همچین کسیو نداریم

بالودگی گفت:

- مطمئنی؟

باعصبانیت نگاهش کردم و گفتم:

- حوصله کل کل با تو ندارم بنابراین هوای دهنتو داشته باش

چهره درهم کشید و گفت:

- به تو زنگ میزنن من مواظب باشم

- ببین فرناز وقت خوبی رو برای سربسر گذاشتن من انتخاب نکردی یه وقت دیدی زدم...

– یکی دیگه کیفشو میبره یکی دیگه لاسشو میزنه...

– خفه شو وگرنه.....

– چیه دوباره هار شدی؟

مادر سراسیمه وارد اتاق شد و گفت:

-دوباره چی شده؟ شما باز به هم رسیدین؟

- تقصیر اینه

- فرناز باز شروع کردی؟ تقصیر اون یا تو شما کی میخواین به هم خوب باشین؟

- ولم کن مامان سر برگردانم و وارد حمام شدم.

صدای مادرم را ازپشت دربسته شنیدم که گفت:

- من دارم باهات حرف میزنم لباسهایم را درآوردم

- چرافرار می کنی؟ وایستا و جواب بده

شیر را باز کردم صدای مادرم پشت شرشر آب گم شد دلم میخواست ساعتها زیر دوش بایستم

و بگذارم آب تمام من را از من بشوید موهایم روی صورتم ریخته بود و من از این که اینقدر ژولیده به عمق نگاه سحر می اندیشیدم خرسند بودم.

شیر آب را که بستم احساس سبکی می کردم حوله را به خودم پیچیدم و از حمام بیرون آمدم خانه در سکوتی کرخ کننده

در تاریکی و روشنی غروب غوطه می خورد داخل اتاقم پیچیدم سراغ کمد لباسهایم رفتم یک بلوز آبی روشن انتخاب کردم

و پوشیدم شلوار جین تنگی به پا کردم روبروی آیینه ایستادم و مشغول مرتب کردن موهایم شدم.

هیچ صدایی نمی آمد.برای آخرین بار در آیینه نگاهی به خودم انداختم چشمکی زدم و گفتم:

- جون عمه ات شدی دختر کش. [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]نگاهی به در اتاقم انداختم سکوت دیگر غیرعادی شده بود به آرامی از اتاقم بیرون آمدم به طرف آشپزخانه رفتم

هیچ کس درآنجا نبود به نرمی به اتاق فرناز رفتم گوشم را روی در گذاشتم و با تمام حواس گوش دادم صدایی به گوش نخورد

دستگیره را گرفتم به آرامی به طرف پایین کشیدم در باز شد چشمی به اطراف چرخاندم و سرم را داخل اتاق کردم فرناز داخل اتاقش دراز کشیده بود

و کتب می خواند با باز شدن در نگاهی به من انداخت چهره در هم کشید و گفت:

- به تو یاد ندادن در بزنی؟

کتاب را بست و روی تخت نشست قیافه حق به جانبی به خود گرفتم و گفتم:

- به تو یاد ندادن با صدای بلند کتاب بخوونی؟

در را بستم و به راه افتادم وسط پذیرایی بودم که صدای فرناز را از پشت سر شنیدم:

- زود می آیی؟

بی آنکه نگاهش کنم جواب دادم:

- نمی دونم

با اضطراب گفت:

- اگه بابا پرسید؟

در را باز کردم و گفتم:

- بگو رفته جهنم.

در را پشت سر بستم نفس عمیقی کشیدم و از پله ها سرازیر شدم آقای سهرابی هن هن کنان از پله ها بالا می آمد سرعتم را کم کردم و گفتم:

- سلام ایستاد و سر بلند کرد نفس نفس زنان جواب داد:

- سلام... خوبی؟... بابا... خوبه؟

- به مرحمت شما شما خوبین؟ مهشید خانم خوبن؟

- خوبیم

- نادر چطوره؟

- اونم خوبه مگه ندیدیش؟

- نه

- دیشب مگه تو پارکینگ نبود؟

لبخندی زدم و جواب دادم: - آ... چرا دیدمش نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:

- سلام برسونید به سرعت از کنارش رد شدم از این احوالپرسی کسالت بار،از این تکرار هر روزه مکررات روزمره احساس تهوع میکردم

 

به هوای آزاد احتیاج داشتم صدای آقای سهرابی را شنیدم که گفت:

- به بابا سلام برسون از پاگرد پیچیدم و جواب دادم:

- بزرگیتونو می رسونم

 

هرچه به طبقه اول نزدیکتر می شدم قدمهایم آرامتر می شد قدم به طبقه اول که گذاشتم دلم خالی شددستی به موهایم کشیدم

و با طمانینه از مقابل درشان گذشتم پیش از آنکه از ساختمان بیرون بروم نیم نگاهی به در خانه شان کردم صدای فرناز در گوشم پیچید:

- گفت چرا بد شد ولی نه برای یه مرد اونم مثل داداش تو

لبخندی گوشه لبم نشست از در بیرون رفتم و در را به آرامی بستم سلانه سلانه به طرف پارک انتهای خیابان به راه افتادم

چراغها تک و توک روشن شده بودند مردم در هم می لولیدند و مغازه دارها از وجود این همه مشتری در پوست خود نمی گنجیدند

دستهایم را در جیبم فرو بردم و نگاهم را به سنگ فرش پیاده رو دوختم راهم را از میان مردم باز می کردم و پیش می رفتم فکرم پیش سحر بود

پیش مسخ چشمانش و مسلخ نگاهش پیش طرح اندام اهورایی اش که روی دیوار پارکینگ با نور و سایه نقاشی شده بود

پیش صدای دلنشین و آهنگینش حالت صورتش وقتی به سینا غیظ میکرد واقعا تماشایی بود با خود اندیشیدم

((کاش همیشه همانگونه بی تاب و آتشین باشد)) از این تصور خنده ام گرفت کسی در گوشم فریاد زد:

- تخمه داغ

از جا پریدم و به گوشه پیاده رو نگاه کردم حوصله جر و بحث نداشتم به راهم ادامه دادم رشته خیالاتم پاره شد

راهم را به طرف پارک کج کردم سعید در آنسوی خیابان به طرف پارک می رفت با دیدنش چیزی از ذهنم عبور کرد

به سرعت از وسط خیابان رد شدم متوجه من نشده بود از پشت سر صدایش کردم:

- سعید... سعید... با توام پسر

 

خودم را به او رساندم و کتش را کشیدم به عقب برگشت با دیدنم لبخندی زد با شعف گفت:

- سلام چطوری؟

چهره ترش کردم جواب دادم:

- چه سلامی مرد ناحسابی بابا دست خوش اینه رسمش؟

با دستپاچگی گفت:

- اتفاقی افتاده؟

- به تازه میپرسه اتفاقی افتاده مرد حسابی واسه چی شماره مارو دادی به این آنتیک؟

رنگش پرید به تته پته افتاد:

- خب فربد اونقدر اصرار کرد که مجبور شدم به خدا شرمندتم

- پسر خوب من به خاطر تو راضی شدم چند قدمی باهاش راه بیام اونوقت تو...

به میان حرفم دوید و گفت:

- به جون فربد مجبور شدم به پری گفتم تو ناراحت می شی گفت اون با من

- ببین سعید خودت خراب کردی خودتم درستش می کنی به پری خانمت بگو به اون دختر خاله عتیقش بگه دیگه خونه ما زنگ نزنه

تو که می دونی وقتی اون روم بالا بیاد چیکار می کنم

- حتما بهش می گم قول میدم لحنم را عوض کردم و با لحنی دوستانه پرسیدم:

- میری پارک؟

با شرندگی جواب داد:

- آره [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]دستی به پشتش کشیدم و گفتم:

- پس هم مسیریم

به راه افتادیم سعید هم با یک قدم فاصله از پشتم به راه افتاد نزدیک در ورودی پارک ایستادم سعید به من رسید

- نبینم عقب بمونی

سر به زیر انداخت و گفت:

- شرمندتم

سقلمه ای به پشتش زدم و گفتم:

- بی خیال دیگه بهش فکر نکن پری خودش کارو درست می کنه

سر تکان داد و گفت:

- آره

- بریم تو؟

زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:

- بریم قهقه ای زدم و گفتم :

- خب اومدیم بریم تو دیگه

و قدم به داخل پارک گذاشتم سعید هم شانه به شانه من راه افتاد با شیطنت پرسیدم:

- خوب سعید خان این خانم محترم در مورد من چی گفت؟

با تعجب پرسید:

- کی؟

همان طور که به جلو زل زده بودم گفتم:

- دخترخاله پری خانم شما

- اینقدر ازش بدت میاد که نمی خوای اسمشو بیاری؟

شانه بالا انداخت و جواب دادم

– من اینجوریم دیگه از یکی خوشم بیاد مطلق خوشم میاد از یکی هم بدم بیاد مطلق بدم میاد

نگفتی چی گفت؟

- خیلی از تو خوشش اومده

- یه چیز نو بگو

با هیجان گفت:

- کلی ازت تعریف کرد

- اینم قدیمی بود

- کلی قربون صدقه ات رفت

- خیلی خیل قدیمی بود

- ببخشید چیز خاصی باید می گفت؟

نگاهی به سعید انداختم و گفتم:

- مثل بقیه اس تکراری و تهوع آور

از دور چشمم به بچه ها افتاد لبخندی زدم و گفتم:

- بازم جمع ولگردای بیکار

سعید لبخندی زد و گفت

- ماهمه مثل همیم

ایستادم و خیره خیره نگاهش کردم سر به زیر انداخت و به راهش ادامه داد نگاهم به دنبال سعید کشیده شد

صدایی از پشت سرم شنیده شد که گفت:

- سلام

صدای سمیه را شناختم چهره در هم کشیدم و به راه افتادم بلندتر از پیش گفت:

- سلام

بی توجه به راهم ادامه دادم صدای پایش را از پشت سر شنیدم دوباره گفت:

- سلام

ایستادم به طرفش چرخیدم بی آنکه نگاهش کنم با لحنی عصبی گفتم:

- فرمایش؟

- میخواستم باهات حرف بزنم

- من حرفی واسه گفتن ندارم با صدای بغض آلودی گفت:

- خواهش می کنم نگاهش کردم چشمانش در اشک غوطه ور بود

با لحن عصبی گفتم:

- ببین خانم من حرفامو دیشب بهت گفتم راهتو بکش برو چرا خوشت میاد... استغفرالله

- میشه بریم یه گوشه؟

دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:

- ولم کن بابا

وبه راه افتادم بچه ها نگاهمان می کردند سمیه هم به راه افتاد و گفت:

- خواهش می کنم

- نه

- فربد

ایستادم و با تشر گفتم:

- آقا فربد

- چشم اقا فربد

از کنارم رد و روبرویم ایستاد

– خواهش می کنم

- از دخترایی که دنبال پسرا بو می کشن و راه می رن بدم میاد

راه افتادم کتم را چسبید و گفت:

- من دوستت دارم

با خونسردی جواب دادم:

- اشتباه می کنی

دستم را عقب کشیدم به سرعت دوباره کتم را چسبید به بچه ها نگاه کردم ایستاده بودند

و مارا نگاه می کردند دستم را با عصبانیت عقب کشیدم و گفتم:

- برو سمیه برو هر وقت یاد گرفتی پنج قدم با یه پسر راه بری شروع کننده حرف نباشی

اون روز بدون اندازه من شدی ولی تا اون روز اونقدر دهنی شدی که نشه نگات کرد

 

به سرعت از کنارش رد شدم به طرف بچه ها رفتم شهروز چند قدمی به طرفم آمد

و در حالیکه با چشم و ابرو به سمیه اشاره می کرد پرسید:

- چی گفت؟

- ولش کن بابا مریضه

 

 

پایان فصل سوم

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]24uwxlj.gifفصل چهارم24uwxlj.gif

 

.

.

.

من در خود تکرا می شدم منبسط می شدم فراگیر می شدم و باز از ذره ایی کوچکتر بودم

زندگی من در دو چیز خلاصه شده بود هر روز صبح صدای نفسهای سحر را از پشت سر شنیدن و هر روز عصر از

مقابل در بسته شان رد شدن. حالا دیگر کم و کمتر به پارک می رفتم دلم نمی خواست از خانه دور شوم

می ترسیدم او بیاید و من نباشم بیشتر وقتم را با بچه ها در پارکینگ بودم از اینکه دیوار با دیوار خانه شان بود

و فاصله ام با او اندازه یک تیغه بود احساس آرامش می کردم

 

- خب با اجازه

از روی صندلی بلند شدم شهروز پرسید:

- کجا؟

نگاهی به ساعتم انداختم و جواب دادم:

- خونه

- الان؟

تعجب در نگاهشان نشست لبخندی زدم و دوباره به ساعتم نگاه کردم و گفتم:

-الان.

سعید با دو دلی پرسید:

- ساعت چنده؟

دوباره به ساعتم نگاه کردم.

- مگه الان ندیدیش؟

- حواسم جمعش نبود

پرویز خندید و گفت:

- مشکوک شدی فربد کجا داری تنها خوری می کنی؟

چهره درهم کشیدم و نگاهش کردم شهروز بازویم را چسبید و گفت:

- بگیر بشین تازه پارک داره شلوغ می شه

- حوصله شو ندارم

- به خاطر سمیه س

نگاه معنی داری به شهروز انداختم و گفتم:

- از تو این حرفا بعیده سمیه چیکارس که من به خاطرش تو پارک نمونم

- پس موضوع چیه؟

دستی به موهایم کشیدم و گفتم:

- اگه چیز خاصی بود بهتون می گفتم

سعید با شرمساری گفت:

- به خاطر منه

- نه بابا بهتره اونو فراموش کنی فقط جون هرکس دوس داری بگو اینقدر زنگ نزنه خونه ما آبرو و حیثیت واسه مون نذاشته

- به خدا شرمنده تم

- بی خیال بابا

شهروز به آرامی پرسید:

- موضوع چیه؟

- هیچی بابا قضیه دختر خاله...

به میان حرفم دوید و گفت:

- اونو که می دونم. این دیر اومدنا و زود رفتنات رو می گم. یه چند روزی می شه که فربد همیشگی نیستی.

تو خودتی ،یه جور دیگه شدی. تو رو به زور می فرستادیم بری. اما حالا... به زور می آریمت. باید ده دفعه زنگ بزنیم، التماس دعا،

تا آقای راضی بشه بیاد ،نرسیده هم که می خوای دربری. فربد تو چته؟

نگاهی به بچه ها کردم.هر پنج نفر با نگاههایی پرسشگرانه به من چشم دوخته بودند.

دستهایم را در جیب فرو بردم ، لبخندی زدم و گفتم:

- چیز مهمی نیست.

- فربد.

به چشمهای شهروز خیره شدم.

- اگه من می تونم...

به میان حرفش دویدم و گفتم:

- کاری نیست.

نگاهی به ساعتم انداختم. نزدیک هفت بود.

- خب، خداحافظ.

دستم را به طرف شهروز دراز کردم. انگشتانم را در مشت فشرد و گفت:

- بیشتر پیش ما بیا.

- قول می دم.

سعید انگشتانم را فشرد و گفت:

بازهم شرمنده ام.

بی خیال پسر.

دستان پرویز را در دست گرفتم.

- ببین اگه سند مالکیت نزدی ما هم هستیم.

مشتم را بالا آوردم. خودش را عقب کشید و با خنده گفت:

- شوخی کردم. بیخ ریش صاحبش.

به زور لبخندی زدم و گفتم:

- باشه، هر وقت پیداش کردم اول می فرستمش پیش تو.

- خیلی آقایی.

بهزاد در حالی که دستم را می فشرد گفت:

- دست و دلبازیه ما هستیم ها.

دست چپم را روی چشمم گذاشتم و گفتم:

- رو چشمم، فکر شمام هستیم.

شاهرخ هم دستم را فشرد و گفت:

- زیاد خونه نمون، مگه می خوای تخم کنی که می ری تو خونه و در نمی آی.

پرویز با سر و صدا گفت:

- قدقدا ،قدقدقدا.

در حالی که می خندیدم، مشتم را بالا آوردم و گفتم:

- می زنم...

نگاهم از روی سر پرویز رد شد و پشت یک درخت بر روی صورت سمیه ثابت ماند با صورتی محزون با سر سلام کرد

چهره درهم کشیدم و مشتم راپایین آوردم. بچه هاکه متوجه تغییر چهره ام شده بودند،به عقب برگشتند. سعید گفت:

- سمیه اس!

بهزاد گفت:

- قایم شد...اونا ها...داره می ره.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]روی صندلی نشستم. سنگینی نگاه شهروز را حس کردم. سر بلند کردم. بی آنکه چیزی بگوید،سر بر گرداند.

با عصبانیت گفتم:

- چته؟

سر ها به طرف من چرخید.شهروز با بی اعتنایی شانه بالا انداخت و گفت:

- هیچی.

- چرا این جوری نگام می کنی؟

روی صندلی نشست و گفت:

- من دارم نگات می کنم؟

- نگام که می کردی؟

شاهرخ با خنده گفت:

- بابا صلوات بفرستین.

- تو یکی حرف نزن.من دارم با شهروز صحبت می کنم.

پرویز با نگرانی گفت:

- تو چت شده؟

در حالی که به شهروز اشاره می کردم، گفتم:

- از اون بپرسین.

شهروز به طرفم برگشت و گفت:

- تو اگه از دست کس دیگه عصبانی هستی ، چرا دادشو سر من می زنی؟

- گوش کن شهروز...

- نه تو گوش کن، تو رئیس نیستی، هیچ وقت هم نبودی...

به میان حرفش دویدم و با پوزخند گفتم:

- رئیس ، تو فکر کردی ما بچه ایم یا داریم مثل دخترا خاله بازی می کنیم.رئیس و رئیس بازی ما تموم شده. من هیچ وقت ادعا نکردم که رئیسم.

- تو فکر می کنی کی هستی؟

بچه ها هاج و واج مانده بودند. بهزاد بلند شد و با تحکّم گفت:

- بسه دیگه.

مثل دو خروس لاری ، به هم نگاه می کردیم. هر کدام منتظر این بودیم که دهان دیگری باز شود تا یقه اش را بگیریم و کتک کاری را شروع کنیم.

- بهتره تمومش کنید.همه دارن به ما نیگاه می کنن.شما دو تا چتونه؟

شاهرخ با نگرانی گفت:

- من همیشه فکر می کردم بین ما ها ، شما دو تا با هم جور ترید.

شهروز گفت:

- جور بودیم اما تا پیش از این که این آقا ...چی بگم.

- بگو ، هر چی می خوای بگی بگو.

- تو از اون شبی که با سعید رفتی عوض شدی.

سعید با دلواپسی گفت:

- با من؟ منظورت چیه؟

نیم نگاهی به سعید انداختم و گفتم:

- این موضوع هیچ ربطی به اون شب نداره.

- من فکر می کردم ما با هم دوستیم.

- معلومه که هستیم.

- اما تو...

سر به زیر انداخت. با عصبانیت گفتم:

- چرا حرفاتو می خوری ،مرد باش و تمومش کن.

سر بلند کرد از چشمانش آتش می بارید ، گفت:

- من نگرانتم

پوزخندی زدم و گفتم:

- مضحکه ، مثل بابام حرف می زنی. از هر چی نگرانیه حالم بهم می خوره

از روی صندلی بلند شدم. بهزاد دستش را روی شانه ام گذاشت و مرا بر جایم نشاند و گفت:

- کجا؟

- می خوام برم. به اندازه کافی وقتم هدر رفته.

شهروز گفت:

- بله دیگه، حالا دیگه بودن با ما وقت تلف کردنه.

با عصبانیت به طرفش برگشتم و پرسیدم:

- تو اصلا معلومه چته؟

با خونسردی آزار دهنده ای گفت:

- تو چی؟ معلوم هست چته؟

- من دردمه، تو چی؟

- بهتره بری زایشگاه.

دست دراز کردم و یقه اش را گرفتم. بهزاد مرا محکم بغل کرد و گفت:

- چته پسر؟

- لیچار می بافه. حرف اضافه می زنه.

همان طور که مرا به طرف عقب هل می داد گفت:

- بسه دیگه. دارین شورشو در می آرین.

شهروز فریاد زد:

- ولش کن ببینم می خواد چیکار کنه؟

پرویز با تشر گفت:

- تو دیگه ساکت شو.

سعید هاج و واج نگاهمان می کرد.

- آخه ...

- ولم کن بهزاد.

پرویز با خنده گفت:

- مهم نیست چتونه، به هر حال آدم گاهی وقتا عصبانی می شه. بهتره فراموشش کنید.

سلقمه ای به شهروز زد و گفت:

- پاشو.

شهروز با دلخوری گفت:

- من؟

بهزاد گفت:

- شهروز!

بلند شد و به طرفم آمد. پک محکمی به سیگار زدم. دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:

- ببخش.

دستش را به سردی فشردم و در حالیکه چهره در هم کشیده بودم گفتم:

- مهم نیست.

بهزاد گفت:

- نه اینجوری نه

نگاه تندی به بهزاد انداختم و به آرامی گفت:

- ببین فربد تو واسه ما عزیزی نمی خوایم بینتون کدورتی باشه

- نیست

- تو هم پاشو

نگاهی به شهروز انداختم و بلند شدم دستش را فشردمو گفتم:

- منم معذرت میخوام

لبخندی زدو گفت:

- مهم نیست هردوتامون عصبانی بودیم

از روی شانه ام نگاهم به سمیه افتاد

- این دختره ول کن نیست[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]شهروز به عقب برگشت

- چند روز پیش اومده بود پیشم

- غلط کرد

روی صندلی افتادم

- حالم از امثال این بهم می خوره

شاهرخ با خنده گفت:

- خاک تو سرت کاش یکی این جوری دنبالم بود

سیگار را زیر پا له کردم و گفتم:

- تو هم دلت خوشه

- آخه خنگ خدا مگه بده

دستی به موهایم کشیدم و گفتم:

- پیشکشی

پرویز نگاهی به سمیه که روی چمنها نشسته بود انداخت و گفت:

- تو هم هرچی جنس بنجول داشتی به ما غالب کن

شهروز پرسید:

- تو بالاخره میخوای چیکار کنی؟

- هیچی من قبلا سنگهامو باهاش وا کندم اگه یه جو غیرت داشت دیگه تو این پارک قدم نمی ذاشت

سعید با هیجان تب آلودی گفت:

- پری

بهزاد به قهقهه افتاد و گفت:

- بچه ها شروع شد

همه به خنده افتادند با تعجب به بچه ها و سعید نگاه کردم شرمنده سر به زیر داشت سری به اطراف چرخاندم

و پری را به همراه مادر و خواهر کوچکش دیدم سعید نگاهم کرد احساس کردم با او به نقطه مشترک رسیدم لبخند زدم

قوت قلب گرفت شهروز به آرامی گفت:

- قضیه چیه؟

نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:

- من باید برم

بهزاد گفت:

- سمیه صدات می کنه.

بی آنکه نگاهش کنم گفتم:

- غلط می کنه آقایون بیکار خداحافظ

شهروز گفت:

- وایستا باهات تا در دم پارک میام

پرویز با خنده پر سروصدایی گفت:

- میاد بدرقه ات یه کاسه آب بدم خدمتتون بریزید پشت سرشون

بی توجه به او گفتم:

- بریم

شانه به شانه به راه افتادیم دست در جیب شلوارم فرو کردم شهروز به آرامی گفت:

- سمیه اشاره میکنه صدات کنم

- مهم نیست

- اومده بود پیشم

-زیر چشمی نگاهی به شهروز انداختم ادامه داد:

- با تو کار داشت

سربرگرداندم شهروز بی توجه به عدم رضایت من ادامه داد:

- گفت جرات نمی کنه زنگ بزنه خونه تون

نگاهی به شهروز انداختم و گفتم:

- می شه بس کنی؟

- از من خواسته باهات حرف بزنم

- حوصله شو ندارم

- من بهش چی بگم؟

ایستادمو نگاهش کردم او هم ایستاد

- جدی نگفتی

مستقیم به چشمهایم خیره شد و گفت:

- اتفاقا خیلی جدی ام

- خل شدی پسر؟

- تو چی فکر می کنی؟

- همون بهتر بود میزدی تو دهنش

- آخه تو دیگه چی میخوای؟

- بچه شدی شهروز؟

- باید حرفاشو می شنیدی

پوز خندی زدم و گفتم:

- از اونی که خودشو به من تسلیم می کنه بدم میاد

بعد با نیروی عجیب دوباره گفتم:

- اونی خودم به دستش بیارم واسم عزیزه

دستش را روی پشتم گذاشت و همانطور که مرا به راه رفتن ترغیب می کرد گفت:

- اشتباهت همینجاست اون که روزی به دستش بیاری سوار گردنت می شه اما یکی مثل این رو تو سوار گردنش می شی

تازه یه همچین کسی مثل این تو این زمونه پیدا نمی شه

در حالیکه صدایم میلرزید گفتم:

- ولی من پیداش کردم

شهروز با تعجب گفت:

- پیداش کردی؟

نگاهش کردم دو علامت سوال بزرگ در چشمانش نشسته بود سرم را به نشانه تایید تکان دادم

صدایش انگار که از ته چاه بیرون می آمد پرسید:

- کیه؟

- نمی شناسیش

- اونوقت تو... یعنی تونسته...

لبخند زدم سر بزیر انداختم با یه حرکت سریع روبرویم ایستاد و دستش را روی قلبم گذاشت

- چیکار می کنی؟

- میخوام ببینم تو واقعا قلب داری؟

- دستش را از روی سینه ام پس زدمو گفتم:

- آره دارم [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]به راه افتادم در کنارم به راه افتاد

- باورم نیشه

- اما بهتره بشه

- آخه فربد تو... هیچ وقت فکرشم نم کردم که یه روز... یه روز اعتراف کنی... پسر محشره

- هی نمی خوام کسی چیزی بدونه

- چرا؟

- نمی خوام

- با چهره مصمم گفت:

- قول می دم

- مطمئنم

- پس بگو پیش ما نمی آی حتما همش پیش اونی؟

سربرگرداندم و با لحنی گرفته گفتم:

- نه بابا

- چرا؟

- هنوز بهش نگفتم

- خیلی خری

- روم نمی شه

پغی زد زیر خنده و گفت:

- اینو باش میگه روم نمی شه

- زهر مار مگه من چمه که رو نشدنم خنده داره؟

- فربد و کم آوردن؟ فربد و خجالت کشیدن؟

- قضیه این یکی فرق داره

- مثلا؟

- همسایه س

- خره این که بهتره اولین حسنشم اینه که همیشه در دسترسه

- دِ نه دِ بدی هم زیاد داره اولیشم اینه که چشمم تو چشم خودش و خانواده شه

چهره متفکری به خود گرفت و گفت:

- اینم درسته خوب؟

- خب که خب

- یعنی میخوای دست رو دست بذاری و تماشا کنی؟

- دارم دیوونه میشم

- اون چی؟ اون هیچی نمی شه؟

- اون ...

نفس عمیقی کشیدم نتوانستم بگویم حتی نگاهم نمی کند به تلخی جواب دادم:

- نه خیلی خانم تر از این حرفاست

به در پارک رسیده بودیم ایستادم شهروز که حالت مصممی به خود گرفته بود گفت:

- چرا براش نامه نمی نویسی؟

نگاهش کردم با خود اندیشیدم چرا این فکر به ذهن خودم نرسیده بود شهروز انگار فهمیده بود

پیشنهادش نظر مرا جلب کرده چهره پیروزمندانه ای به خود گرفت و ادامه داد:

- اینجوری خیلی راحت می تونی بهش بگی چه احساسی داری

- نمی دونم بشه یا نه؟

- در موردش فکر می کنم

 

دستم را به طرفش دراز کردم دستم را فشرد سربرگرداندم و در حالیکه کلمه نامه مدام در ذهنم بالا و پایین می رفت

از پارک بیرون آمدم با خود اندیشیدم: ((آیا این کار صحیح است؟ آیا اصلا نوشتن و خبر دادن از مکونات قلبی می تواند عملی باشد؟

بچه گانه نیست؟احمقانه نیست؟اگر نپذیرد چه؟اگر از من برنجد چه؟اگر رسوایم کند چه؟اصلا چگونه بنویسم؟چطور بنویسم؟

اگر نوشتم چگونه به دستش برسانم؟از چه راهی جوابش را بدانم؟))

 

اما با تمام این تفاسیر وسوسه نوشتن نامه در جانم نشسته بود و مرا سخت می آزرد. سلانه سلانه در حالیکه در خود فرو رفته بودم

به طرف خانه رفتم و در هزار توی مغزم کلمه نامه تکرار شد دنیای اطرافم کاغذ سپیدی بود که کلماتی ناخوانا بر روی آن نقش می بست

و باز هم نقش می بست به خود که آمدم پشت در خانه بودم و کلید را بیرون آوردم به آن نگاهی انداختم لبخند تلخی

روی لبهایم نقش بست کلید را در قفل چرخاندم در با صدای نرمی باز شد سر تکان دادم و وارد شدم

 

سینا پشت در خانه شان با صورتی اخم آلود ایستاده بود با دیدن من لبخندی زد و گفت:

- آخ جون بالاخره یکی اومد

به طرفم آمد پاهایم را محکم بغل کرد با خنده گفتم:

- چه خبره؟

با صدای کودکانه اش گفت:

- یو هو ... دیگه نمی تونن بیرونم کنن

 

او را از خودم جدا کردم بر روی پاهایم نشستم بازوهایش را چسبیدم و گفتم:

- از کجا بیرونت کنن؟

به عقب برگشت و در حالی که به پارکینگ اشاره می کرد جواب داد:

- اونجا

سرک کشیدم و گفتم:

- کیا؟

- سحر و فرناز جون

نگاهش کردم خنده ام گرفت

– فرناز جون!

- آبجی ت رو می گم

- بله بله فرناز جون با کی؟

- سحر

صدایم را پایین اوردم و گفتم:

- سحر خانوم

و طوری که او نشنود گفتم:

- سحر خانم جون

با هیجان گفت:

- پاشو بریم[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]دستش را گرفتم و گفتم:

- کجا؟

- پارکینگ

لبخند پیروزمندانه ای زدم بلند شدم و گفتم:

- بریم اما تو زودتر برو

نگاهم کرد و گفت:

– می آی؟

- آره پسر برو حالا

سینا از پله ها پایین رفت دستی به موهایم کشیدم لباسم را مرتب کردم نفس عمیقی کشیدم

خم شدم و نفسم را بیرون دادم سعی کردم ظاهر خونسردی به خود بگیرم

به روی اولین پله که رسیدم صدای سحر بلند شد:

- تو دوباره اومدی؟ بدو بالا

ایستادم و گوش دادم سینا با قلدری گفت:

- ما الان یه جلسه مردونه داریم

- چه غلطا

- بهتره شما برید بالا

- سینا اعصاب منو خرد نکن به بابا می گم ها

لبخندی روی لبهایم نشست

- چرا می شینی برو بالا

- نمی خوام گفتم که جلسه مردونه داریم

- چه مردی؟من اینجا هیچ مردی نمی بینم

از پله ها پایین رفتم

- پس من چی ام؟

- تو... زرشک از تو گنده تراشم مرد نیستن

از پله ها پایین رفتم و گفتم:

- سلام

خنده روی لبهای فرناز ماسید سحر چادرش را جلو کشید و با خجالت سر به زیر انداخت و گفت:

- ببخشید نمی دونستم شما...

دستم را روی شانه های سینا گذاشتم و گفتم:

- خواهش می کنم

اخمی به سینا کرد و با سر اشاره کرد به بالا برگردد سینا سر بلند کرد و نگاهم کرد دست و پایم را گم کرده بودم

فرناز که از شوک بیرون آمده بود گفت:

- کاری داری؟

- نه؟

- پس لطفا سینا رو ببر بالا

نگاه کردم روی زمین موکت پهن شده بود نمی خواستم بروم می خواستم همانطور روبروی سحر بایستم و نگاهش کنم پرسیدم:

- خبریه؟

- جلسه اس

سینا با چابکی گفت:

- منم که گفتم یه جلسه مردونه اس

سحر با تشر گفت:

- سینا!

سینا خودش را به من چسباند فرناز ادامه داد:

- جلسه ساختمونه

با تعجب نگاهش کردم رو به سحر کرد و گفت:

- فربد هیچوقت تو این جلسات نبوده

سحر هم با کنایه گفت:

- حتما وقت این کارا رو ندارن

احساس کردم لبه تیز کلامش روی گردنم نشست جواب دادم:

- ولی از این به بعد یه وقت خالی براش میذارم

فرناز با تعجب نگاهم کرد و با مِن و مِن گفت:

- میشه سینا رو ببری بالا تو دست و پامون می پیچه

دست سینا را گرفتم و در حالیکه به شدت ناراحت بودم گفتم:

- بریم

 

سربلند کردم در یک لحظه نگاهم به نگاه سحر گره خورد دلم لرزید به سرعت سربرگرداند و چهره در هم کشید

پاهایم سست شد نگاهش آنقدر داغ بود که در یک لحظه تمام یخ مرا آب کرد

بی آنکه سربچرخاند خطاب به سینا گفت:

- برو پیش مامان دیگه هم دیگرونو اذیت نکن

لحنش آنقدر بی خیال بود که خونم را به جوش آورد دست سینا را محکمتر چسبیدم و با عصبانیت گفتم:

- می برمش پیش خودم مطمئنم تو دست و پای من نمی پیچه بریم سینا

به راه افتادم و او را هم به دنبال خودم کشیدم سینا گفت:

- ولی ما...

همانطور که از پله ها بالا می رفتم گفتم:

- فرقی نمی کنه میریم بالا

آنقدر عصبانی بودم که مقاومت نکرد از پله ها که بالا آمدیم دستش را از بین انگشتانم بیرون کشید و

در حالیکه با تعجب نگاهم میکرد به طرف خانه شان رفت و گفت:

- می رم پیش مامانم

گفتم:

- برو به جهنم[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]به سرعت از پله ها بالا رفتم شنیدم که با کف دست به در می کوبید پله ها را دوتا یکی طی کردم یک سلام سنگین کردم

به سرعت به اتاقم رفتم روی تخت افتادم و با خودم گفتم:

 

- لعنتی فکر می کنه کیه؟ فکر میکنه... دیوونه! واسه من اخم و تخم می کنه سربرمیگردونه برو بدبخت

من صدتا کشته مرده دارم تو به کارم نمیای فکر میکنه دختر شاه پریونه! آره جون عمه ات !

آب زرشک من همون جوری که ازت یه افسانه ساختم

می تونم زیر پاهات له ات کنم دختره احمق انگار نه انگار منم آدمم و اونجا وایستادم

حیفش میاد سربلند کنه همچین اخماشو ریخته که انگار ارث باباشو از من میخواد دیوونه

 

دستهایم را بروی سینه گره کردم از گوشه پنجره چشم به بیرون دوختم آسمان سیاه شب تا افق امتداد داشت

چراغهای روشن هم نمی توانست سیاهیها را از روی بامها دور کند به شدت عصبی بودم دلم می خواست فریاد بکشم

همه چیز را به هم بکوبم و محکم توی گوشش بخوابانم صدای گوینده سکوتم را میشکست بیش از پیش ناراحتم میکرد

روی تخت نشستم و سرم را با دو دست محکم گرفتم

- دارم سرسام می گیرم اون لعنتی رو خفه کنین

 

دلم می خواست این جمله را با بلندترین صدای دنیا فریاد بزنم بلند شدم روبروی آینه ایستادم موهایم پریشان شده بود خطاب به خودم گفتم:

- خاک تو سرت آخه...

 

صدای زنگ تلفن بلند شد در آینه به خود خیره شده بودم دلم لرزید یاد نگاه دزدانه سحر یاد آن نهیب خفته در اعماق چشمانش پشتم را لرزاند

صدای مادرم بلند شد:

- فربد تلفن

از خودم در آینه پرسیدم:

- تلفن؟

با بی حوصلگی از اتاق بیرون رفتم مادرم گوشی به دست ایستاده بود نگاه سرزنش بارش روی پوستم پنجه میکشید گوشی را گرفتم و گفتم:

- بله؟

- سلام

- سلام و زهرمار تو ول کن نیستی

- چرا اینقدر بد صحبت می کنی

- به تریج قبات بر میخوره مزاحم نشو

نگاهی به مادرم که بالای سرم ایستاده بود انداختم

- چرا خودتو لوس می کنی؟

- ببین خانم ما اینجا ادمی که شما باهاش وراجی کنی نداریم

- منم لادن

- هر خری میخوای باش

- به سعید می گم

- به گنده تر از اونش بگو آه... ماشاالله هزار ماشاالله رو که ور نیست سنگ پای قزوینه این آدم واسه خودش ارزش قائل باشه هم خوب چیزیه

گوشی را قطع کرد لبخند رضایتی بر لبم نشست گوشی را کذاشتم و بلند شدم مادرم پرسید:

- کی بود؟

- یه احمق

به راه افتادم مادرم پرسید:

- با تو چیکار داشت؟

به طرفش برگشتم به چشمانش خیره شدم و گفتم:

- مامان فکر می کنم گفتم یه احمق بود مزاحم متوجه که هستین

- اسمت رو از کجا میدونست؟

- بازجویی می کنین؟

پدرم همانطور که به تلویزیون خیره شده بود گفت:

- جواب مامانتو بده

چهره در هم کشیدم و گفتم:

- من به هرکسی دلم می خواد شماره می دم

- تو بیجا میکنی

با عصبانیتی آشکار گفتم:

- این دیگه قضیه دیر اومدن نیست

- من میخوام تو خونه ام تو خونه خودم آرامش داشته باشم

پوزخندی زدم و گفتم:

- خونه ام خونه خودم

مادرم که اوضاع را نا آرام دیدم با دستپاچگی گفت:

- مهم نیست بالاخره هر خونه ای که پسر جوون داره مزاحمم داره پدرم از روی مبل بلند شد و گفت:

- دوباره حمایتهای بیجای شما شروع شد موضوع پسر جوون نیست موضوع نداشتن انسانیته موضوع ارزش قائل نبودن واسه حرمت خونه اس

از صبح تا غروب که چپ و راست زنگ می زنن تعمیرگاه شبام که خونه والله ما هم جوون بودیم اگه هوسه یه دونه بسه نه صدتا

سربرگرداندم و گفتم:

- این مشکل شماست که عرضه نداشتین بیشتر از یکی داشته باشین

نگاهش کردم و ادامه دادم:

- شایدم کسی بهتون پا نمیداد

- من من تو جونیم صد تا مثل تو رو حریف بودم

پوزخندی زدم و گفتم

- معلومه

مادرم لب به دندان گزید و گفت:

- بسه دیگه فربد

پدرم سرخ سرخ شده بود غبغبش می لرزید چشمهایش از هم دریده شده بودند

- اون موقع ها که توی پدر سوخته تو دنیا نبودی من واسه خودم هزارو یکی دوست دختر داشتم

نیم نگاهی به مادرم انداختم و با بی اعتنایی گفتم:

- به من چه خوش به حال زنت تازه هر کی راضی شده با شما راه بیفته خیلی...

پدرم به شدت عصبانی شده بود فریاد کشید:

- اِ... اِ... پسره پدر سوخته روبروی من وایستاده از نون من میخوره لیچارم بارم می کنه

مادرم هاج و واج مانده بود با بغض گفت:

- نگفته بودی واسه خودت کلی کیا بیا داشتی [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]لبخند شیطنت آمیزی روی لبم نقش بست. پدر دست و پایش را گم کرده بود بین منو مادرم مانده بود

- خیلی چیزای دیگه رو هم نگفته

نگاهی به پدر انداختم برق شیطنت در چشمانم می در خشید جای سیلی پدر روی صورتم ذوق ذوق می کرد

- واسه اش تعریف کن بابا آدم خوب نیست از زنش پنهون کاری کنه

- خفه شو

- چرا واسه اش نمی گین؟ از گذشته ها... از ...

نیم نگاهی به مادرم انداختم مثل یه بشکه باروت شده بود باید کبریت را میزدم نگاهی به پدر انداختم و

در دل گفتم ((من هیچ وقت چیزی یادم نمیره بابا کار خوبی نکردی زدی تو صورتم اصلا کار خوبی نکردی))

ادامه دادم:

- از امروز...

- خفه شو

- چرا باید خفه بشم میدونی فرق من و شما چیه بابا؟ من جوونم بهم خرده نمی گیرن اما...

- خفه شو

- اما عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند...

- می فهمی چی داری میگی؟

- شما چی می فهمین؟

مادرم پرسید:

منظورت چیه؟

- من شاگردم شاگردا که حرفای استادشونو هر جا نمیزنن

پدرم با عصبانیت فریاد زد:

- فربد خفه شو

روبه مادرم گفتم:

- ببین چه جور سرم داد میزنه بپرس واسه چی؟

- فربد خفه شو

مادرم نگاه گریانش را به پدرم دوخت و گفت:

- اینجا چه خبره؟

- داره چرت و پرت میگه به حرفاش گوش نکن

مادر نگاهم کرد شانه هایم را بالا انداختم سربرگرداند و به پدر خیره شد

- زن عقلت رو دست این پدر سوخته نده

در حالیکه لبخند شیطنت روی لبم نشسته بود بلند شدم و به اتاقم رفتم پشت در ایستاده بودم صدای مادرم آمد که با ناباوری پرسید:

- فربد چی میگه؟

- چرت و پرت میگه

- به نظر نمی اومد

- تو چرا باورت می شه؟

- چرا باور نکنم؟

- اون پدرسوخته... استغفرالله می خواد خودش خراب نشه

- خودت گفتی

- من غلط کردم خانم من یه چیزی گفتم شما چرا باور کردین

- به نظر نمیومد دروغ باشه

- بیا حالا باید قسم و آیه بخوریم که چی؟که به پیر و به پیغمبر ما دست از پا خطا نکردیم

- حتما یه چیزی هست

- اولا که نیست دوما که نیست به فرضم که باشه من که پیش این پسره بندو آب نمیدم

- پس یه چیزی هست

چشمانم درخشید انگار روی سرم یخ گذاشته بودند احساس نشاط می کردم دستهایم را بهم مالیدم و گوشم را بیشتر به در چسباندم

- اِی بابا خانم چرا حرف تو دهن من می ذاری

- فربد بیراه حرف نمی زنه

- فربد غلط کرد فربد بیخود کرده

 

چهره درهم کشیدم و زیر لب گفتم:

((چرا فحش می دی؟من میخواستم مزه گیر دادن بیاد زیر دندونات حالا هم که اومده حالم جا اومد بابا جون!))

صدای فریاد پدر بلند شد

- فربد!

خودم را عقب کشیدم خطاب به خودم گفتم:

 

(( بزن بیرون که بهترین وقته امشب ننه ئه تلافی همه بلاهایی رو که سرت آورده سرش در میاره ))

در کمدم را باز کردم پدرم دوباره فریاد زد:

- فربد

همانطور که لباسها را زیرو رو می کردم جواب دادم:

- اومدم

- جون بکن ببین چه آتیشی به پا کردی

- به اون چه مربوطه اصلا با اون چیکار داری؟

مشغول تعویض لباس شدم

- فربد!

- اومدم مگه چه خبره؟

با چهره درهم کشیده و حق به جانب از اتاقم بیرون رفتم

- چیه شال و کلاه کردی؟

- می خوام برم بیرون

- غلط می کنی

سر بزیر انداختم مادرم به دفاع از من بلند شد و گفت:

- می خواد بره که بره اینم پسر این باباس دیگه

پدرم خطاب من گفت:

- ببین چه نونی تو دامن من گذاشتی

- من که چیزی نگفتم فقط گفتم همه تلفنها واسه من نیست

مادرم مثل اسپندی که بر روی آتیش ریخته باشند از جا پرید و گفت:

- دیگه چی؟

- پسر چرا پرت و پلا میگی

به زحمت خنده ام را فروخوردم و گفتم:

- من میرم بیرون

- تو غلط می کنی وایستا ببینم

- می خواد بره که بره برو مامان برو تا من تکلیفم رو تو این خونه روشن کنم

- کجا بره نصف شبی؟

- هر کجا دلش بخواد

از آپارتمان امدم بیرون در را بستم دلم می خواست قهقه بزنم نان پدر را تا یک هفته اجر کرده بودم

دستی به گونه ام کشیدم و گفتم:

- بزن بریم که امشب شام زهر مار داریم

 

 

...[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]به سرعت از پله ها پایین رفتم به طبقه اول که رسیدم قدمهایم سست شد سرپله های پارکینگ ایستادم

به طرف پایین خم شدم و گوش تیز کردم صدایی نمی آمد آرام آرام از پله ها پایین رفتم سحر و فرناز روی موکت نشسته بودند

سحر با دیدن من چهره در هم کشید و سر به زیر انداخت پشت به او کردم با تشر فرناز را صدا زدم:

- فرناز بیا

صدای پایش را از پشت سر شنیدم از کنارم رد شد و روبرویم ایستاد

– چیه؟

صدایم را پایین آوردم و گفتم:

- نرو بالا هوا پسه

- واسه چی؟

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:

- نمی دونم بابا چیکار کرده مامان مچشو گرفته

با تعجب گفت:

- چیکار کرده؟

- من نمی دونم

می خواستم از سحر بپرسم می خواستم از او بدانم کمی دل دل کردم طاقت نیاوردم خیلی آهسته پرسیدم:

- این چشه؟

- کی؟

در حالی که با چشم و ابرو به داخل پارکینگ اشاره می کردم گفتم:

- این دختره دیگه

- هیچی

- نیگا نکن خنگه الان میفهمه در موردش حرف میزنیم

فرناز هم صدایش را پایین آورد و بیخ گوشم گفت:

- چطور مگه؟

- مثل برج زهر مار می مونه

شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

- نمی دونم

- من که رفتم هیچی نگفت؟

- نه چطور مگه؟

- هیچی همینجوری

دل به دریا زدم و پرسیدم:

- در مورد من هیچی نمیگه؟

فرناز با تعجب نگاهم کرد و گفت:

- چرا؟

چشمانم درخشید پرسیدم:

- خب؟

کمی مِن مِن کرد دوباره پرسیدم:

- خب؟

- می گه... می گه... داداشت اونقدرا که بچه ها می گن...

- خب؟ بنال دیگه.

- می گه داداشت اونقدرا که بچه ها می گن تعریفی نیست

 

با صدای بلند گفتم:

- غلط کرده فکر می کنه خودش کیه؟

فرناز گفت:

- هیس یواشتر

برگشتم در حالیکه با غضب به سحر نگاه می کردم از پله ها بالا رفتم فرناز پشت سرم آمد و گفت:

- داداش... وایستا... فربد

دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:

- ولم کن

 

با قدمهایی بلند طول راهرو را طی کردم و از در بیرون رفتم به شدت عصبی بودم فکرم مختل شده بود

با خودم درگیر بودم دلم میخواست برگردم و حالش را جا بیاورم سر کوچه که رسیدم نگاهی به هر دو طرف انداختم راه سمت چپ را در پیش گرفتم

و به راه افتادم آخه آدمم اینقدر پررو؟ داداشت نمی ارزه انگار خانم ارزش گذاره فکر می کنه خودش می ارزه

بهتره بره گم شه آشغال دست در جیب فرو بردم دختره چموش فکر می کنه من بهش احتیاج دارم کور خوندی

باید مثل سگ دنبالم بدویی شاید نیگات کنم نوک انگشتانم به چیزی خورد آن را بیرون کشیدم آدرس خانه حبیب بود

نگاهی به آن انداختم احتیاج داشتم با کسی حرف بزنم خودم را داخل خیابان انداختم و برای اولین تاکسی دست بلند کردم

به چیزی جز رسیدن به حبیب و صحبت با او فکر نمی کردم یک اتومبیل مقابل پایم ایستاد آدرس را گفتم سوار شدم

و اتومبیل به راه افتاد تا رسیدن به مقصد در خودم غرق بودم جملات فرناز را در ذهنم بالا و پایین می کردم

رفتار سحر را در نظر مجسم می کردم طرح صورت معصوم و اندام موزونش را می کشیدم نگاه اولین باری که دیدمش

رفتار آنروزش را در ذهن می آوردم و با نگاه و رفتار این چند روزه اش مقایسه می کردم به یاد اولین باری افتادم

که باهم سوار اتومبیل شدیم پشت سرم نشسته بود با حرارت حرف میزد صدای خنده اش پشتم را می لرزاند

صدای خنده ای که فقط روز اول شنیدم از روز بعد ساکت بود حتی به زحمت جواب سوالات پدر را میداد

چرا متوجه تغییر رفتارش نشده بودم آنقدر از بودن در کنار او لذت می بردم آنقدر از تنفس هوایی که او در آن نفس می کشد سرمست بودم

که هیچ چیزی را نمی فهمیدم آیا از بودن در کنار من عذاب می کشید؟ به خاطر احساسش به من سکوت می کرد؟

شاید... شاید... نمی توانستم ذهنم را یک جا جمع کنم دلم نرم شد عصبانیتم فروکش کرد احساس کردم او دا صمیمانه دوست دارم اما ... [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اما اگر او مرا نخواهد؟ نه حتی تصورش هم پشت انسان را می لرزاند صورتم را به شیشه چسباندم

سرمای رخوتناکی روی پوستم دوید چشم بر هم گذاشتم و از خود پرسیدم :

 

- آیا من عاشق شده ام؟

اتومبیل که ترمز کرد پیاده شدم و کرایه را حساب کردم نگاهی به ساعتم انداختم نزدیک هشت بود.

دردل گفتم، ((خدا کنه خونه باشه)) سلانه سلانه به راه افتادم. آدرس راازجیبم بیرون آوردم ویک باردیگرنگاهش کردم.

سری به اطراف چرخاندم. باخودگفتم،((درست می رم)) آدرس را دوباره درجیبم چپاندم وبه مسیرم ادامه دادم.

به کوچه شهید قدمی رسیدم با خودم گفتم:

- اینم کوچه شهید قدمی حالا بریم سراغ پلاک 19

وارد کوچه شدم به سر در خانه ها نگاه میکردم و پیش میرفتم چشمم به پلاک 19 خورد

- خودشه

پشت در ایستادم دستی به موهایم کشیدم و زنگ را فشار دادم لحظاتی بعد صدای گرم زنانه ای پرسید:

- کیه؟

یکه خوردم جواب دادم:

- منم

در به نرمی باز شد زنی که خود را در چادر پیچیده نمایان شد سر به زیر داشت پرسید:

- بله؟

- حبیب آقا هستن؟

- بله

سربرگرداند و رفت پشت در ایستادم صدایش را شنیدم که گفت:

- حبیب آقا با شما کار دارن

لبخند روی لبم نشست صدای کشیده شدن پایش را روی زمین شنیدم پشت در آمد با دیدن با صدای بلند گفت:

- به فربد خان گل گلاب عجب بفرما آقا بفرما

خودش را کنار کشید با خنده وارد شدم و در حالیکه دستش را می فشردم گفتم:

- سلام

- سلام چه عجب یادی از ما کردی

مشتم را بالا آوردم و گفتم:

- خودتو لوس نکن

- بیا تو بیا تو که نرسیده داری خودتو نشون میدی

 

پیش افتاد نگاهی به اطراف کردم یک حیاط کوچک آجر فرش با دو درخت کاج و یک عمارت قدیمی دو طبقه زنی که در را برویم

باز کرده بود روی ایوان ایستاده بود و زیر چشمی نگاهمان می کرد صورتش در تاریک روشن ایوان پنهان بود حبیب به طرف گوشه سمت چپ رفت بدنبالش کشیده شدم

 

- بیا تو که به کلبه درویشی من خوش اومدی

از پله ها سرازیر شدم وارد زیر زمین شدیم

- اینم خونه من

یک اتاق دوازده متری که در گوشه ای از آن شیر آب به چشم می خورد فرش کهنه ای کف اتاق پهن بود

یک پیک نیک و کتری و قوری و مقداری ظرف و ظروف در گوشه ایی انبار شده بود یک کمد چوبی زهوار در رفته

به دیوار تکیه داده بود و یک دست رختخواب کف اتاق ولو شده بود

- می خواستی بخوابی؟

گوشه تشک را گرفت و در حالیکه آنرا بر روی هم می انداخت گفت:

- نه بابا الان چه وقت خوابه؟ بشین

در گوشه ای نشستم کتری را برداشت و زیر شیر آب گرفت

- خونه مجردی اینه دیگه حوصله رختخواب جمع کردن هم ندارم

با حسرت گفتم :

- عوضش راحتی

کتری را روی پیک نیک گذاشت و گفت:

- نه بابا پدر آدم در میاد

بعد نگاهم کرد و گفت:

- قدر خوشیهایی که داری نمی دونی

سر تکان دادم و گفتم:

- چه خوشی؟ دلت خوشه ها!

روبرویم نشست و گفت:

- می دونی فربد تو مثل آینه دق می مونی

تیز نگاهش کردم و گفتم:

- دست شما درد نکنه

- جدی میگم ببینم به نظر تو هیچ چیز قشنگ و دیدنی ای تو دنیا نیست؟

لبخند موذیانه ای زدم و گفتم:

- معلومه که هست

- خاک تو سرت کنن

- اِ... خودت گفتی چیز دیدنی نیست منم جوابت رو دادم

- بازم حرفتون شد؟

چشمانم از خوشی درخشید با هیجان گفتم:

- یه آشی براش پختم روش یه وجب و نیم روغنه

با تردید گفت:

- چیکارش کردی؟

کمی جا به جا شدم و با خوشی جواب دادم:

- ننه ام رو تیر کردم انداختم به جونش

- پسر تو مرض داری؟

- اره اگه میخوای به تو هم بدم

دستهایش را بالا آورد و گفت:

- نه ممنون خودم به اندازه کافی دارم

چند ضربه به در خورد حبیب از جا پرید و به طرف در رفت حرکاتش دستپاچه بود در را باز کرد

صدای زنانه ای گفت:

- بفرمایین آقا حبیب

- خیلی ممنون راضی به زحمت شما نبودم

- خواهش می کنم زحمتی نیست

- لطف کردین

- خواهش می کنم دوستتون شامم می مونن؟

- راضی به زحمت نیستم یه چیزی از بیرون می گیرم

- خدا مرگم بده مگه من مُردم

- خدا نکنه

- تعارف می کنین به هر حال یه نون و پنیری که می تونم تهیه کنم

- آخه...[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- دیگه قرار نشد رو حرف من آخه بیارین

حبیب به طرفم برگشت یک ظرف میوه در دستانش بود پرسید:

- شام که هستی؟

- مزاحم نمی شم باید برم

- باعث زحمته عاطفه خانم

- خواهش می کنم

حبیب دست در جیب کرد و دسته ای اسکناس برداشت و گفت:

- پس بفرمایید هر چی می خواید بر دارید

- دیگه چی؟ ناراحتم می کنید

- ممنون

حبیب آنقدر ایستاد تا او رفت در را بست صورتش سرخ شده بود ظرف میوه را در مقابلم گذاشت با خنده گفتم:

- ها چه خبره؟

با دستپاچگی گفت:

- هیچی مگه قراره خبری باشه؟

- ای خدا از این خونه مجردیها قسمت ما هم کن

- برو گمشو

- بابا جان خونه ات که چندان مجرد نیست

پیش دستی را در مقابلم گذاشت و گفت:

- این زن همسایه اس

- خب باشه مگه همسایه نمی تونه...

به میان حرفم دوید و گفت:

- خنگه شوهر داره

- خب از اول بنال

در حالیکه به میوه ها اشاره می کرد گفت:

- بخور بخور که کوفتت بشه

مگه تو پولشو دادی که کوفتم بشه

سه دانه سیب و چهار تا نارنگی در کاسه ای ریخته شده بود یک سیب را برداشتم و

در حالیکه سری به اطراف اتاق می چرخاندم گفتم:

- همچین جای بدی ام نیست

سیبی برداشت آنرا گاز زد و گفت:

- من که راضی ام

سیبی را که در دست داشتم بالا انداختم و گفتم:

- منم بود راضی بودم

سیب گاز زده اش را به طرفم نشانه گرفت وگفت:

- می زنم چشمت در بیادا

خنده افتادم و گفتم:

- خب نمی خواد نشون بدی می دونم هنوز وحشی هستی معاشرت با خانما هم نتونسته آدمت کنه

- مگه تونست تو رو آدم کنه

قلبم لرزید چهره درهم کشیدم و با لحنی محزون گفتم:

- معاشرت...

سیب را درون پیش دستی گذاشتم حبیب با خنده گفت:

- نبینم دلت پر باشه

- ولم کن بابا

- نه مثل اینکه خیلی جدیه

سر بلند کردم خنده تمام صورتش را پر کرده بود

- به چی می خندی؟

- من؟ کو؟ من که نمی خندم

- ببند اون نیشت رو دهنشو عین گاراژ باز کرده

به قهقهه افتاد و گفت:

- پسر فربد داره از یه زن حمایت میکنه

خودم هم به خنده افتادم

- خیلی خری

- خودت خری

- دِ فربد جان اگه خر نبودی که... خداجون... باورم نمی شه

آنقدر خندید که اشکش در آمد

- مگه خنده داره؟

در حالیکه بروی رانش می کوبید گفت:

- آره... آره... اونم... از تو

به خنده گفتم:

- مگه من چمه؟

صدایش را کلفت کرد و گفت:

- من خر بشو نیستم آدم مگه اختیارشو می ده دست دل عشق و عاشقی چرته... نه... نه... باورم نمی شه

- بسه دیگه اعصابم داره خورد میشه

-خب... بشه.... به... من... چه؟

- مارو باش اومدیم پیش کی

- خوش... اومدی... اما...

- این قدر بخند تا سکته کنی

سیبم را برداشتم و مشغول پوست کندن آن شدم خنده حبیب آرام آرام کم شد اشکهایش را با پشت دست پاک کرد و گفت:

- خب موضوع چیه؟

با حالتی قهرآلود گفتم:

- هیچی

- لوس نشو موضوع چیه؟

بی آنکه نگاهش کنم جواب دادم:

- فکر کنم...

صدای خنده اش بلند شد با عصبانیت گفتم:

- زهر مار مسخره شو در آوردی

جلوی دهانش را گرفت و در حالیکه تمام بدنش از شدت خنده می لرزید گفت:

- شرمنده م بگو

- اصلا ولش کن

- بگو جون فربد

- دیگه حوصله شو ندارم

- پس من میگم

- چی رو؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- این که بالاخره خر شدی و کار دست خودت دادی و دلت رفت و... بازم بگم

دستی به موهایم کشیدم و گفتم:

- اگه چشماشو می دیدی اگه صورت معصوم و صداشو می دیدی

- خره صدا که دیدنی نیست

- خفه شو

- نه بابا پاک خل شدی

- حبیب میگی چیکار کنم؟

صورتش جدی شد پرسید:

- جدی جدی انگار... فربد راستی راستی...

به میان حرفش دویدم و گفتم:

- آره راست راستکی

کمی فکر کرد و گفت:

- کجا باهاش آشنا شدی؟

- تو خونه

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

- از تو بعیده فربد اینجور زنا...

- نه منظورمواشتباه فهمیدی منظورم این بود که همسایه است تازه اومدن

- ها... خب از اول بگو اون چی اون دوستت داره؟

سربه زیر انداختم و گفتم:

- نمی دونم

- یعنی چی؟

- تا به حال باهاش حرف نزدم

- مگه نمی گی همسایه س؟

- أه مثل شهروز حرف میزنی

- اون کیه دیگه؟

- یکی از دوستام

- خب مگه اون چی میگه؟

- چرت و پرت

- چرا بهش نمی گی دوسش داری؟

نگاهش کردم برایم گفتن این جمله سخت بود نفس عمیقی کشیدم و با شرمساری گفتم:

- محل سگمم نمیذاره

هاج و واج نگام میکرد با ناباوری گفت:

- شوخی میکنی؟

سرتکان دادم و گفتم:

- نه

- واسه چی؟

- نمی دونم

- شاید خودش یکی رو داره

چشمانم را درشت کردم و با غضب به حبیب چشم دوختم

- چرا عصبانی می شی باید حقیقت را قبول کرد

دلم فرو ریخت بخار از سرم بلند شد اگر حقیقت داشت چه؟اگر مرد دیگری در زندگی سحر بود؟

نه این را نمی توانستم تحمل کنم و بر او ببخشم صدای حبیب مرا از خود بیرون کشید

- شایدم ناز می کنه

 

نگاهش کردم صدای در آمد مثل فنر از جا پرید به طرف در رفت باز همان صدای قدیمی فقط شنیدم که گفت:

- آقا حبیب...

حبیب از در بیرون رفت و در را بست یک نارنگی برداشتم و مشغول پوست کندن شدم همان طور که پرهای نارنگی رادر دهان می گذاشتم

با چشم اتاق را کاویدم دیوارهای نمور و خالی دل انسان را میزد نگاهم را به در دوختم در دلم گذشت((پس حبیب کجا موند؟))

یک نارنگی دیگر برداشتم و پوست کندم در باز شد و

 

حبیب در حالیکه متفکر به نظر می رسید وارد اتاق شد

- سلام

سربلند کرد لبخند زد و گفت:

- ببخش تنهات گذاشتم

- خواهش می کنم

 

کنارم نشست نگاه کنجکاوم را به صورتش دوختم

- وقت کردی میوه بخور

نارنگی را در دهانم چپاندم و با دهان پر جواب دادم:

- تا چشمت کور بشه

خندید و گفت:

- نترکی؟

لقمه ام را بلعیدم و گفتم:

- به کوری چشم تو نه

احساس کردم نگران است پرسیدم:

- چیزی شده؟

در حالیکه سعی داشت چیزی را پنهان کند جواب داد:

- نه البته که نه

نگاهی به ساعتم انداختم

- چیه به چی نگاه می کنی؟

- دلم یه جوریه باید برم

- چه غلطا امشب رو که پیش منی

- نه مزاحمت نمی شم

- برو بچه داره با منم تعارف می کنه

- تعارف نیست تو خونه نگفتم میام اینجا

- دواش یه تلفنه، خودم زنگ می زنم می گم پیش منی

- مخصوصا با اون آتیشی که من تو خونه سوزوندم

- باشه بهشون می گم اونم از معرفتت بوده به دل نگیرن

 

خندیدم بی قرار بودم گفتم:

- ولی من باید برم

ابروهایش را بالا کشید و گفت:

- واسه ننه بابات نیست کلک؟

نیم نگاهی به او انداختم می خواستم جوابش را بدهم اما خنده ام گرفت دستی به موهایم کشیدم ادامه داد:

- توی مارمولک دلت واسه اون بیچاره ها تنگ نمی شه

- پسر الان پنج روزه که بهم ریختم

- از بس که خری

- دستت درد نکنه ای از کمال همنشین خوبه

- چاکر شمام هستیم ما هرچی داریم از دوستایی مثل شماست

- قربونت برم می دونی که قابل تورو نداره[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]نگاهم کرد

- حالا می خوای چیکار کنی؟

- با چی؟

- نه بابا خیلی عاشقی

- چه جورم

چهره ام در خود مچاله شد

- نمی دونم

صدای فریاد کتری بلند شد بلند شد قوری را برداشت چای دم کرد

- بهتره بهش فکر نکنی

تیز نگاهش کردم

- منظورت چیه؟

- ببین فربد این بچه بازیا مال بچه سوسولای دبیرستانه بهتره عاقل باشی

پوزخندی زدم

- یادت میاد تعمیرگاه... باهم... چقدر برو بچه ها رو مسخره می کردیم به خدا به هر کی بگی باورش نمی شه

- خودمم باورم نمی شه اما حالا...

- از دلت دم نزن دل وجود نداره به خودت نگاه کن به خودت خوب نگاه کن حیف نیس اسیر یه بچه بازیه مسخره بشی

فردا یا تو دل اونو میزنی یا اون دل تو رو آخرش واسه ات چی می مونه؟

نگاهش کردم:

- آدم باید فکر نون باشه که خربزه آبه اونم چه خربزه ای زنای این دوره زمونه بجای بلا صاعقه انا خونه خرابت نکنن ول کن معامله نیستن

آخر سرم وقتی داری تو کوچه می ری می بینی خانم دست به دست یه گردن کلفت یالقوز داره میاد فربد تو که اینقدر خر نبودی

 

حرفهایش کم کم در من اثر کرد سر تکان دادم

- اونم کی؟این دختره هم که می گی محل سگم بهت نمیذاره اصلا تو چه دلی داری که با یه نظر عقلتو

گذاشتی زیر پات دلت رو گرفتی سرت حلوا حلوا می کنی

آهسته گفتم:

- چشماش!

- ول کن پسر چشم گاوم شهلاست باید با دیدنش دل ببازی

تیز نگاهش کردم

- تو حق نداری...

بقیه جمله ام را خوردم با خونسردی گفت:

- بهت بر خورد؟

دستی به موهایم کشیدم و گفتم:

- سیگار داری؟

- نه نمی کشم

 

- نمی دونستم می کشی

- گاهی وقتا می طلبه

بلند شد و چای ریخت استکان را در مقابلم گذاشت

- من معتقدم چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی تو هم چرا می خوای خودتو دستی دستی بدبخت زن کنی؟

- دختر

- خبِ تو هم دختر اگه یه دفه بری طرفشون بهت مزه می ده بازم بازم بازم یه وقت به خودت میای می بینی معتاد شدی

اونم به چی؟ به زن چشات هرزه شده دستت هرزه شده دلت هرزه شده

 

در خودم فرو رفتم به حرفهایش فکر کردم سحر آرام آرام در مغزم عقب می نشست

- اصلا ببینم تو فکر می کنی کشکه؟ شب بخوابی صبح بلند شی ببینی عاشق شدی چشماش! چشم خودتی تو آینه به خودت نیگا کن

- تو که منکر عشق نیستی

- البته که نه ولی نه عشقی که با یه بار دیدن توی راه پله ها جون گرفته باشه

- بالاخره باید از یه جا شروع بشه

- البته ولی نه راه پله

- من که تو راه پله ندیدمش

- دست خودت نیس دیگه خنگی منظورم همینجوریه

- این علاقه همینجوریم نیست

- پس چه جوزیه؟ فربد خودمونو که نمی تونیم گول بزنیم

- خیلی بهش فکر کردم اما نتونستم از ذهنم از دلم بیرونش کنم

- برای اینکه نخواستی اگه می خواستی می تونستی

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:

- نمی دونم تو می گی چیکار کنم؟

- با خودت مبارزه کن فقط باید...

چند ضربه به در خورد لرزش لبهای حبیب را دیدم بلند شد و در را باز کرد صدای آشای همیشگی در اتاق پیچید

- چای آوردم

- ممنوتم بفرمایید تو

- مزاحم نمی شم

- خواهش می کنم بفرمایید فربد از بهترین دوستامه

قدم به داخل اتاق گذاشت از تعجب دهانم باز مانده بود ایستادم و سلام کردم

- سلام بفرمایین خواهش می کنم

- بفرمایید

روبرویم نزدیک حبیب نشست حبیب سینی چای را روی زمین گذاشت نشستم

- ایشون عاطفه خانم هستن واسه ات که گفتم

- بله بله

- ایشونم آقا فربد هستن

سر بلند کردم صورت رنگ پریده و لاغری داشت با چشمانی به گود نشسته و لبانی ناز