رفتن به مطلب
Negarita

°• حادثـــه یکــــ نگـاه (نسرين سيفي) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]- کفش هایم را پوشیدم و گفتم:

- جون خاله ات.

- به مامان می گم .

- برو به خود خاله بگو باکی نیست منم به عمه می گم.

- تو...تو..

- در را به شدت به هم کوبیدم. لبخندی پیروزمندانه زدم. ابروهایم را بالا کشیدم و چند ضربه ای به در زدم و گفتم :

- با بابا خوش باشی.

- منتظر جواب نشدم. به سرعت از پله ها سرازیر پایین رفتم. صدای باز شدن درو بسته شدنش را شنیدم.

از این که سر به سر فرناز بگذارم احساس خوشی می کردم. چند پله به طبقه همکف مانده از سرعتم کاستم و با طمانینه و سر و روی جدی قدم بر داشتم.

خودم را برای دیدن صورت معصوم او آماده کرده بودم. می ترسیدم نگاهش کنم. سر به زیر انداختم. پا در راهرو طبقه همکف گذاشتم.

گوشم را برای شنیدن صدای گرمش تیز کردم. صدای زمخت و مردانه شهاب رویاهایم را درید.

- سلام

- یکه خوردم با چهره ای متعجب سر بلند کردم. دهانم خشک شده بود و زبانم حرکت نمی کرد.

شهاب دوباره گفت :

- سلام .

- با ناباوری گفتم :

- سلام

- بیا تو سرشو بگیر من کار دارم.

- جلو رفتم و سر چهار پایه را گرفتم .

- پس خانم...

- چی؟

- به راه افتادم و به آرامی گفتم :

- هیچی.

- صدای برخورد کفشم با زمین با صدای قلبم درهم آمیخته بود. در سکوت که همچون هاله ای مرا در برگرفته بود جز صدای پا و صدای

قلب صدای نفسهایی که درهم بازدم به عطر شکوفه های گیلاس آغشته بود شنیده می شد. من از دست رفتم .

- چهار پایه را که در انبار گذاشتم دست شهاب را فشردم و به سرعت از خانه خاج شدم. دیگر تحمل نداشتم اگر لحظه ای بیشتر می ماندم

از رفتن پشیمان می شدم و اگر نمی رفتم خودم را گرفتار کرده بودم.

- قدم که از در بیرون گذاشتم دلم فرو ریخت پاهایم سنگین شده بود دو دل شدم که برگردم. ابروهایم را بالا کشیدم و با تشر گفتم

بچه شدی برو دنبال زندگیت اگه دو تا چشم زیر و روت کنه که کلات پس معرکه اس. لبخندی تلخ بر لبانم نشست و به راه افتادم .

هر قدمی که بر می داشتم مرا از دنیای پشت سرم دور و دورتر می کرد اما زنگ یک صدا در گوشم چون ترانه ای

دلنشین امتداد داشت و با قدم هایم هماهنگ شده بود.

- با همان زنگ صدا و تصویر صورت سلانه سلانه پیش می رفتم. سر به زیر داشتم و در ذهن به دنبال راهی بودم تا خودم را از شر این صدا خلاص کنم.

راهی که مصرانه می خواستم پیدا نشود.

- احوال آقای خودم؟

- سربلند کردم شهروز بود دستم را پیش بردم و گفتم:

- چطوری؟

- با سر زندگی چشمکی زد و گفت:

- دیگه با لات و لوت ها نمی پری؟

- چه خبر؟

- خبرا که زیاده امروز دیر کردی همه تو پارک سراغتو می گرفتن زنگم زدم ها چه خبر بود رفته بودی حموم؟

- حمومم خبر می خواد! تقصیرم نداری. سال تا سال رنگ تمیزی نمی بینی از این که می شنوی دیگرون رفتن حموم تعجب می کنی.

- می ری پارک؟

- اگه این راه به پارک برسه آره.

- نرسه هم می رسونیمش.

- در کنارم به راه افتاد.

- امروز خوشگل کردی. صورت شیش تیغ موها فرق وسط لباس...

- به میان حرفش دویدم و گفتم:

- کیا تو پارکن؟

- تقریبا همه به جز فربد خان. خانم خانوما هم هستن . چپ می ره راست میره سراغتو می گیره، اون وادارم کرد زنگ بزنم.

- زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:

- می دونستم از این بخارا نداری. چیکارم داره؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- با کنایه جواب داد:

- دلش واسه ات تنگ شده.

- به تلخی گفتم:

- غلط کرده.

- چته؟ اولا که خوب بود.

- از اولم آش دهن سوزی نبود. زود وا داد.

- نه فربد جان تقصیر مردم نیست تقصیر توئه چشمت هرز شده.

- لبخندی زدم و با شیطنت گفتم :

- چه کنیم خوشگلیه و هزار دردسر.

- چه غلطا.

- بلدی برو بخر.

- پس چی که می خرم.

- بر بخیلش لعنت.

- بشمار.

- هر دو به خنده افتادیم. رنگ سبز پارک در چشمانم نشسته بود. با نگاه تا آنجا که در مسیر دیدم بود کاویدم. چهره های آشنایی که به

سرعت از مقابل چشمانم می گریختند. شهروز که متوجه من بود. با خنده گفت :

- دنبالش می گردی؟

- با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

- دنبال کی؟

- سمیه.

- ولم کن شهروز. الان رو یه صندلی روبروی یه گله پسر نشسته و به خیال خودش داره دلبری می کنه.

- خب خنگ خدا استفاده کن.

- از چی؟

- می گم خنگی از سمیه.

- چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

- منظور؟

- پسر جون تو که می بینی اینقدر پیچ و مهره هاش شله. خب دیگه.

- که چی؟

- اه حوصله مو سر بردی چرا تو استفاده اشو نبری؟

- ایستادم شهروز هم ایستاد.

- می فهمی چی می گی؟

- آره.

- چی کشیدی؟

- هیچی.

- پس حتما یه چیزی خوردی؟

- معلومه که نه.

- پس من رو اشتباه گرفتی.

- ناراحت شدی؟

- اونقدرم پست نیستم که دیگرونو واسه استفاده بخوام. اونم این یکی رو که اصلا ارزش وقت گذاشتنم نداره.

- چون ارزششو نداره میگم با...

- بسه دیگه شهروز. چون رفیقم هستی هیچی بهت نمی گم ولی اگه کس دیگه ای این حرفو بهم می زد دندوناشو تو دهنش خورد می کردم .

- دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برد. دست روی شانه ام گذاشت و گفت:

- خب حرفی نیست.

- بعد راه افتادیم. از خیابان رد شدیم و در حالی که چهره درهم کشیده بودم وارد پارک شدیم.

- تو ناراحتی؟

- نگاهش کردم .

- نه.

- پس چرا اخم کردی؟

- چهره ام از هم باز شد. لبخندی زدم و گفتم:

- دلم از جای دیگه پره.

- با شیطنت گفت:

- چی شده؟

- همانطور که به سلام و احوالپرسی ها جواب می دادم. بریده بریده گفتم:

- با...قربون شما...بابام حرفم...سلام آقا رضای گل...شده ...احوال شما؟

- این بابای تو حرف حسابش چیه؟

- فراری دادن من. سلام آقایون خل و چل.

- سیل سلام از طرف دوستانم جاری شد.

- دیر کردی.

- گرفتار بودم.

- آره بابا این فربد یه سر داره و هزار سودا.

- به من بهتون نزنید.

- اینجای آدم دروغگو آتیش بگیره.

- واسه بابات آتیش بگیره .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- ای بابا شما که هر چیزیت غلط بشه پارک رفتنت غلط نمی شه. امروز کدوم جهنم دره ای بودی؟

- محض اطلاع آقایون عرض می کنم. امروز هوس پیاده روی به سرم زده بود پیاده گز کردم.

- حداقل به سمیه می گفتی مارو خفه کرد.

- با خونسردی گفتم:

- غلط کرد چه خبر؟

- ببینم تو راه چی دیده بودی که هوس پیاده روی به سرت زد؟

- مگه قرار بود چیزی ببینم.

- تو هیچ کاری رو بی حکمت نمی کنی. بدجنس اگه تو مسیرت هلو هست ماهم گلو داریم.

- من نگران خودتونم می ترسم خفه اتون کنه.

- ببینم ما امروز چه قراری داشتیم فربد خان؟

- با تعجب نگاهی به سعید انداختم و گفتم:

- چه قراری؟

- مگه نگفتم قراره دختر خاله اش رو بیاره تو رو ببینه.

- با کف دست به پیشانی ام کوبیدم و گفتم:

- آخ آخ شرمنده ام. مگه واسه آدم حواس می زارن.

- شهروز با خنده گفت:

- کیا؟

- همه به خنده افتادند.

- نخیر شماها آدم بشو نیستین.

- رو به سعید ادامه داد:

- رفتن؟

- نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:

- پس بریم پیداشون کنیم با اجاره.

- سعید هم از روی صندلی بلند شد و گفت:

- الان می یایم.

- شهروز با خنده گفت:

- یعنی یه ساعت دیگه .

- پس سعی کن تا اون موقع خوش باشی.

- به تو که بیشتر خوش می گذره فربد خان.

- شانه هایم را بالا انداختم و با خنده گفتم:

- اینم از برکت دوستای خوبه.

- سعید هم خندید.

- بریم سعید؟

- بریم.

- خداحافظ.

- خوش بگذره.

- دوشادوش سعید به راه افتادم. چند قدمی که از بچه ها دور شدیم سعید گفت:

- می تونم یه سوالی بپرسم؟

- نگاهش کردم. سر به زیر داشت با خنده گفتم :

- دوتا بپرس.

- می خوای با سمیه چیکار کنی؟

- با خونسردی گفتم باید کاری کنم؟

- من فکر می کردم بهم زدین؟

- چیزی نبوده که بخوایم بهم بزنیم.

- پس....

- او نه که تو نخ کارای منه. ول کن معامله ام نیست. ببینم چه خبره؟

- دست و پایش را گم کرد و گفت:

- هیچی.

- ایستادم و با قاطعیت گفتم :

- از هیچی گفتنت معلومه.

- از دور سمیه را دیدم. روی یک صندلی نشسته بود و به این طرف و آن طرف سرک می کشید.

مرا که دید سیخ شد.

- موضوع چیه سعید؟

- هیچی.

- سعید.

- به راه افتاد. من هم به دنبالش روان شدم.

- قیل و قال راه نندازی ها.

- حرفتو بزن.

- یه چیزایی گفته.

- غلط کرده حالا چی گفته؟

- چه می دونم چرت و پرت.

- می خوام بشنوم.

- این دختره مثل جن می مونه از همه چیز خبر داره نمی دونم از کجا فهمیده من و پری...

- خب؟

- رفته و به اسم این که رفیق توئه باهاش ریخته روهم.

- خب؟

- پری هم به من گفت تعجب کردم.

- دختره دیوونه شیطونه می گه...

- فربد تو به من قول دادی.

- سمیه با اشاره سر سلام کرد. سر برگرداندم.

- دیگه چی؟

- دیگه هیچی. به پری بگو با این نگرده. خوش ندارم اسم رفیقاتون بد در بیاد. دوس ندارم یکی بیادو بگه فربد. به این رفیقت بگو این دختره اله و بله است.

- گفتم.

- از مقابل صندلی سمیه رد شدیم.

- سلام.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- مستقیم به روبرو نگاه کردم بی انکه جوابش را بگویم رد شدم.

- پس اینا کجان؟ نکنه رفتن؟

- نه پری بدون خداحافظی با من نمیره.

- دوستش داری؟

- سعید با تعجب نگاهم کرد. حتی خودم هم از لحنم و از پرسشی که کرده بودم یکه خوردم. با ناباوری جواب داد.

- آره خیلی زیاد.

- سر به زیر انداختم و ساکت شدم. چند قدمی رفتیم. سعید که انگار به دنبال شنونده ای می گشت به صدا در آمد.

- تو تا حالا کسی رو دوس داشتی؟

- زیر چشمی نگاهش کردم چشمانش برق عجیبی می زد .

- شاید.

- اون بهترین حس دنیاست توش شایدی نداره.

- و احمقانه ترین.

- نگاه اندرسهیفی به من کرد و گفت:

- در مورد چیزی که تجربه نداری نمی تونی اظهار نظر کنی.

- یکه خوردم در کلامش صلابت خاصی دیدم.

- دوس داشتن؟ تو نسبی ترین کار دنیا رو گرفتی و داری به شدت ازش حمایت می کنی.

- همین که احساس کنی یک نفر هست یک نفر که تمام وجودت بهش بستگی پیدا کنه و بهت وابستگی داره اون امر نسبی برات مطلق می شه.

- فیلسوفم که هستی.

- لبخندی زد و گفت:

- اوه اوه خدا نکنه.

- زنگ صدای او در گوشم پیچید و طرح یک صورت محو در چشمانم نشست. دلم هری ریخت . نفس عمیقی کشیدم و چشمهایم را بهم فشردم.

- خوبی؟

- چشم باز کردم .

- آره.

- ا...اوناهاش اونجا نشستن.

- سر بلند کردم پری به همراه دختری لاغر و کشیده بر روی یک صندلی نشسته بودند.

- بریم.

- لبخند تلخی زدم. دیدن هیجان سعید برایم لذتبخش بود. به آرامی گفتم:

- بریم.

- زیر چشمی به پری نگاه کردم. لبخند به لب داشت و سر به زیر انداخته بود. نگاهم به روی صورت دختر خاله اش سر خورد.

نگاهش به ما بود و تند تند حرف می زد آهسته به سعید گفتم :

- اینا واقعا دختر خاله ان.

- آره بابا.

- مطمئنی؟

- نگاهم کرد و گفت:

- تو چته؟

- لبخندی زدم و گفتم:

- ببخش شرمنده واقعا شرمنده اما یکی تپل مپل و سرخ و سفیده یکی لاغر و استخوانی و...

- به میان حرفم دوید و گفت:

- ای بابا تو چیکار به اوناش داری دو ساعته دیگه. پری گفت با تو بیام منم اومدم.

- با تعجب گفتم:

- من؟

- دختر خاله اش قبلا تورو دیده و از تو خوشش اومده. خب پری هم...

- نگاهی به پری انداختم. روی صندلی کمی جابجا شد و به طور نامحسوسی با سر سلام کرد.

- پس نقشه بوده؟

- نه به جون تو. مسئله ثواب بوده.

- پوزخندی زدم و گفتم:

- نمی دونستم منشا خیری.

- تو خیلی چیزا رو نمی دونی.

- نزدیک صندلیشان رسیده بودیم. سعید خیلی عادی گفت :

- می ریم دنبالمون بیا.

- و دوباره رو به من ادامه داد : فکر می کنن تو قدر خودتم نمی دونی.

- ولم کن سعید حوصله ندارم.

- بی آنکه به پشت سرم نگاه کنم گفتم :

- دارن می ان.

- سعید نیم نگاهی به عقب انداخت و با خنده گفت:

- تو پشت سرتم چشم داری؟

- با خونسردی گفتم :

- نه پشت سرم تجره زیاد دارم.

- هر دو به خنده افتادیم . سعید دوباره نیم نگاهی به عقب انداخت و با تعجب گفت:

- ا سمیه پشت سرمونه.

- ایستادم و با صدای بلند گفتم:

- غلط کرده.

- سعید دستم را گرفت و گفت:

- ولش کن فربد بیا بریم.

- اینجوری نمی شه شما برید منم می یام.

- بیا بریم فربد ما که با هم ببینه راشو می کشه میره.

- نمی شه دیگه صد دفعه منو دیده اگه رفتنی بود می رفت.

- پری و دختر خاله اش از کنارمون رد شدند ادامه دادم.

- شما برید می یام.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- فربد!

- با غیظ گفتم:

- برو می یام.

- از روی ناچاری شانه بالا انداخت و گفت:

- تو به هیچ صراطی مستقیم نیستی.

- و به راه افتادند . به عقب بر گشتم سمیه در چند قدمی ام ایستاده بود . در حالی که چهره در هم کشیده بودم به طرفش رفتم .

احساس کردم رنگش پریده تکانی خورد اما پیش از آنکه قدم از قدم بردارد خودم را به او رساندم و گفتم:

- کجا؟

- با صدایی لرزان گفت:

- سلام .

- سلام و زهر مار تو ول کن ما نیستی؟

- فربد جان عصبانی...

- زهر مار فربد جان من جان تو نیستم . واسه چی زنگ زده بودی تعمیرگاه.

- سر به زیر انداخت.

- الان چی می خوای مگه نمی بینی کار دارم؟

- می ری دنبال پری؟

- به تو چه؟

- همه دارن نیگامون می کنن.

- پوزخندی زدم و گفتم:

- خجالتم می کشی؟

- فربد جان...

- میان حرفش دویدم و گفتم :

- اگه خجالت می کشی برو وانستا.

- وبا دست به سمت مخالف اشاره کردم . سر بلند کرد . چشمانش پر از اشک بود.

- من دوستت دارم.

- آنقدر عصبی بودم که نهایتی نداشت با کج خلقی گفتم :

- برو خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه.

- وبه راه افتادم زیر لب غریدم :

- فکر می کنه دوست داشتن چرته همین جوری به زبون می آردش.

- سعید چند قدی پاییین تر ایستاده بود . دستی به موهایم کشیدم . چهره ام از هم باز شد . به کنارم آمد و در حالی که به پشت سر می نگریست گفت:

- همونجا وایستاده.

- بریم دیگه نمی یاد.

- فربد...

- خفه شو سعید بریم.

- لبخندی زد و گفت :

- بریم.

- نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- پس کوشن؟

- از پارک رفتن بیرون.

- دوشادوش سعید قدم برداشتم. در خود غرق بودم . به اخرین جمله سمیه به نگاه پر از خواهشش و به قطرات اشکی که می فت روی

گونه هایش سر بخورد می اندیشیدم . نمی توانستم باور کنم نمی توانستم سمیه را باور کنم . نمی توانستم دوست داشتن را باور کنم..

امری نسبی که هیچگاه به وجود مطلق نخواهد رسید. صرف دوست داشتن یک دلیل می خواهد و این دلیل برای من گم شده بود .

من؟ نه این مکان نداشت من محرک بودم نه دلیل .

- چشم به سنگفرش خیابان داشتم و در پی سعید کشیده می شدم . آنقدر به دروغ این جمله را گفته و شنیده بودم که برایم رنگ باخته بود.

تصور این که موجودی چون سمیه بتواند این جمله را از سر صدق بگوید حالم را بهم می زد.

- زیر لب غریدم:

- احمق.

- سعید با تعجب گفت:

- با منی؟

- سر بلند کردم . چشمهایش گرد شده بود و با تعجب نگاهم می کرد . خنده ام گرفت . سر تکان دادم و گفتم:

- نه بابا .

- با خودت حرف می زنی؟

- کجا رفتن؟

- حالت خوبه؟

- ابروهایم را بالا کشیدم و گفتم :

- آره حالا می گی کجا رفتن؟

- مطمئنی؟

- سعید؟

- اوناهاش . سه قدم جلوتر از ما .

- به روبرو خیره شدم . پشت سرشان بودیم . به تلخی خندیدم و گفتم :

- حق با توئه حالم خوش نیست.

- جون خودت آبرومو نبر کلی پز دادم .

- نه دیوونه ببینم کجا داریم می ریم . نمی خوای بری جلو؟

- سعید نیشخندی زدو گفت :

- عجله داری؟

- می خوام زودتر برگردم پارک.

- چی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- ببین سعید رک و راست بهت بگم این دختره چنگی به دل نمی زنه. فکر نکنم حوصله اشو داشته باشم.

- فربد.

- دستم را پشت سعید گذاشتم و او را به طرف جلو هل دادم و گفتم:

- بریم دیگه بچه ها تو پارک منتظرن.

- سعید که ناراضی به نظر می رسید به سرعتش افزود و از من فاصله گرفت. مشغول سلام و احوالپرسی که شد به سرعتم افزودم

و پشت سرش به راه افتادم . به عقب برگشت و در حالی که لبخند کل صورتش را پر کرده بود گفت:

- فربد و که می شناسی؟

- پری به عقب برگشت و با لبخند ملیح و نگاه خریدارانه ای گفت :

- سلام حالتون خوبه؟

- با حالتی جدی و مغرور جواب دادم :

- سلام خوبم.

- ایشون لادن خانم دختر خاله پری هستن.

- سلام.

- سعید در میان پری و لادن راه می رفت و من پشت سرشان در حالی که در ذهنم نقشه می کشیدم چطور زودتر خودم را خلاص کنم .

به سه نفری که از جلو می رفتند نگاه کردم. با خود اندیشیدم اینها چقدر بی تناسبند یکی تپل با کپلهایی که هنگام راه رفتن تاب می خورد و

آن دیگری لاغر با پاهایی دراز و کج و معوج . نگاهم به پاهایشان خیره شده بود و طرز قدم برداشتن هر یک را نگاه می کردم لادن قدم آهسته کرد .

دردل گفتم : بازی شروع شد.

- انقدر آهسته رفت تا قدمهایش با من هماهنگ شد. حالا دیگر شانه به شانه من می آمد . سکوت آرامش بخشی بین من و او بر قرار بود.

قدمهایم را می شمردم . یک دو سه چهار می خواستم ببینم تا کی تحمل می کند..هفت هشت...

- شما همیشه اینقدر ساکتید؟

- با خود اندیشیدم حتی تا شماره ده طاقت نیاورد جواب دادم:

- تقریبا.

- پری که می گفت بین دوستاتون از همه شیطون ترید.

- پس اطلاعاتش تکمیل بود . با خونسردی و خودخواهی خاص خودم که همیشه در مقابل دخترها به اوج می رسید گفتم:

- تقریبا.

- حتما خیلی هم دوست دختر دارید.

- تقریبا.

- به جز کلمه تقریبا کلمه دیگه ای هم بلدین؟

- ابروهایم را بالا کشیدم . سری تکان دادم و جواب دادم .

- تقریبا.

- بازم جای شکرش باقیه.

- لبخندی گوشه لبم نشست. با شعف کودکانه ای گفت:

- خندوندمتون.

- زیر چشمی نگاهش کردم . ویرم گرفته بود سربه سرش بگذارم . گفتم:

- تقریبا.

- چهره در هم کشید و گفت:

- اگه می خواین حرف نزنم راحت بگین.

- تقریبا.

- سر به زیر انداخت و با چهره ای عبوس در کنارم قدم برداشت . زیر چشمی نگاهش می کردم .خوب کم اورده بود .

حالا دیگر مثل موم در دستانم نرم شده بود و برای سواری گرفتن آماده بود.

- شما همیشه اینقدر زود دلخور می شین؟

- سر بلند کرد و با خنده گفت:

- تقریبا.

- شانه بالا انداختم و گفتم:

- اصلا مهم نیست.

- قیافه معترضی به خود گرفت . به خنده افتادم . او هم خندید و گفت :

- خیلی بدجنسی.

- دقیقا.

- شنیده بودم آدم عجیبی هستین.

- تعجب نکردم.

- از چی؟

- این که شما منو آدم می دونید.

- لب به دندان گزید و گفت:

- دور از جون شما.

- شاید فرشته باشم.

- دوباره به خنده افتادم.

- خیلی زبون درازی.

- اگه بلدی تو هم بخر.

- فقط برازنده شماست.

- خوبه! خوبه!

- لبخندی زد . از آن لبخندهای خرکی که دخترها برای دلبری روی لب می نشانند .چندشم شد. کاش راه دیگری را می شناخت . راهی که تا این اندازه تکراری نباشد .

- به چی فکر می کنی؟

- نگاهش کردم و بی آنکه جواب بدهم سربرگرداندم . تماس نوک انگشتانش را با دستم حس کردم. خودم را عقب کشیدم و با اخم به صورتش خیره شدم.

سر به زیر انداخت و با شرمندگی گفت :

- ببخشید.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- سری تکان دادم و به خود نهیب زدم چته؟ دیوونه دختر مردم سکته کرد. اخمهایم را باز کردم و دوباره در کنارش به راه افتادم .

هر دو در سکوت فرو رفته بودیم . دلم می خواست این سکوت درست تا کلمه خداحافظی ادامه پیدا کند . دوباره شروع کردم به شمردن قدمهایم .

یک دو سه چهار..

- ببخشید.

- نگاهش کردم . در عمق چشمانش یک خواهش تلخ نشسته بود . لبخندی زدم و جواب دادم :

- مهم نیست.

- حرکتم زشت بود.

- دوست ندارم حریم خصوصی ام بی اجازه شکسته شود.

- شما اولین پسری هستید که...

- حرفش را نیمه کاره خورد . سرخ شد و سر به زیر انداخت . با لبخند ادامه جمله اش را گرفتم و گفتم :

- که از شکستن حریم خصوصیش با این وضع ناراحت میشه دیوونه ام دیگه حتما اینم شنیدین.

- سر به زیر انداخت و لبخندی زد . نگاهی به ساعتم انداختم . با نگرانی پرسید :

- عجله دارین؟

- تقریبا.

- با سر به سعید و پری که دست در دست هم می رفتند اشاره کرد و گفت:

- سعیدم کار داره؟

- فکر نکنم.

- خودش را جمع و جور کرد و با خودخواهی کودکانه ای که بیشتر به یک بازی می ماند گفت:

- من مزاحمتون شدم.

- نیستین.

- اگه بخواین یعنی اگه کار دارین می تونین برین.

- هر وقت کار داشته باشم می رم.

- سر بلند کرد و به چشمانم خیره شد و گفت:

- خیلی خودخواهی.

- با خونسردی جواب دادم :

- می دونم.

- سربه زیر انداخت. در سکوت هماهنگ با هم قدم بر می داشتیم دوباره شروع کردم به شمردن .یک دو سه...

- به سحر حسودیم میشه.

- با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

- کی؟

- سحر همسایه تون.

- به فکر فرو رفتم چنین اسمی را نشنیده بودم پرسیدم:

- همسایه ما؟

- اره دیگه سحر آقای احراری.

- به مغزم فشار آوردم . لادن که تعجب را در نگاهم دید گفت:

- همسایه طبقه اول آقای احراری تو آپارتمان خودتون.

- دلم حری ریخت. بخار از سرم بلند شد. نگاه متعجبم را به دهان لادن دوختم. صدای ظریف و گیرای او در گوشم پیچید. به زحمت دهان گشودم و گفتم:

- سحر؟

- شما آقای احراری رو نمی شناسید؟

- هاج و واج مانده بودم جواب دادم :

- نه.

- ای بابا چند باری اومدن آپارتمانتون.

- من که خونه نیستم . شما از کجا می شناسیدشون؟

- با هم همکلاس و همسایه بودیم ..اون خونه قبلیشون . امروز اسباب کشی کردن . اینو که می دونین.

- بله امروز دیدمشون.

- خوش بحال سحر کاش ما همسایه شما می شدیم.

- در دل گفتم خدا رو شکر که اینجوری نشد ادامه داد.

- وقتی سحر گفت می یان این طرف کلی ناراحت شدم اما وقتی آدرس خونه جدیدشونو بهم گفت و منم از پری پرسیدم ببینم کجاست حسابی خوشحال شدم...

- دیگر برایم مهم نبود چی می گوید. صورت معصوم سحر را می دیدم که بزرگتر و بزرگتر می شود و تمام ذهن مرل در خود فرو می برد .

به میان حرفش دویدم و پرسیدم:

- سال چندمی؟

- چی؟

- با طمانینه گفتم:

- سال چندمی؟

- دوم دبیرستان.

- با دختر آقای احراری همکلاس بودی؟

- آره.

- پس باید شونزده سالت باشه.

- با خنده گفت :

- هی همچین.

- خونه تون کجاست؟

- بهشتی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- سر تکان دادم و پرسیدم :

- بابات چیکاره اس؟

- کارمند.

- مثل آقای احراری؟

- نه اون وکیله زنشم فرهنگیه آنقدر خوبن داداششم که نگو انقدر بامزه اس.

- با کنایه گفتم:

- ا چند دفعه خوردیش؟

- با اخم نگاهم کرد و گفت :

- بچه اس هنوز مدرسه نمی ره.

- خیالم راحت شد در حالی که سعی می کردم صورت و لحنم بی تفاوت باشه پرسیدم؟

- پس تک دختره؟

- آره همین دوتان.

- چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

- واسه ات مهمه؟

- خودم را به سرعت جمع و جور کردم و گفتم :

- نه مگه باید مهم باشه؟

- شانه بالا انداخت و گفت:

- نمی دونم.

- سعید نیم نگاهی به پشت سرش انداخت و با لبخند پرسید:

- خوبی؟

- چهره در هم کشیدم و جواب دادم:

- آره.

- پری ایستاد . با دو قدم به او رسیدیم صدای گوشنوازی داشت با لطافت خاصی گفت :

- شما ناراحتید؟

- لبخندی تصنعی زدم و گفتم :

- نه

- مزاحمتون شدیم شرمنده.

- دستهایم را در جیبم فرو کردم و گفتم:

- نه آشنایی از نزدیک با شما موهبتی بود.

- لادن نیشخندی زد . برای این که دلش را بسوزانم ادامه دادم.

- مدتها بود می خواستم به سعید بگویم با هم بیشتر آشنامون کنه اگه یه وقت کاری داشتین به من بگین حالام پیش اومده اما تو این شرایط اصلا دوست نداشتم باشم.

- وبا چشم و ابرو به لادن اشاره کردم . پری لبخندی زد و گفت :

- ناراحت شدین؟

- سعید لب به دندان گزید و اخم کرد. سر به زیر انداختم و گفتم :

- نه به هر حال پیش اومده.

- سرش را تا بیخ گوشم آورد و به آرامی پرسید:

- همیشه اینقدر سخت می گیرید؟

- نگاهش کردم . صورت سفید و تپلش نزدیک صورتم بود گرمای نفسهایش را روی گردنم حس کردم . خودم را عقب کشیدم و گفتم :

- همیشه.

- لادن با لحنی معترض گفت:

- شما دوتا چی یواشکی به هم می گین؟

- با تشر جواب دادم:

- اگه شما باید می فهمیدید بلند صحبت می کردم.

- چهره در هم کشید و ساکت شد . نگاهی به ساعتم انداختم . سر بلند کردم و به چشمهای سعید چشم دوختم.

- بریم؟

- مزاحم تون نمی شم.

- پری ایستاد و گفت :

- نه دیگه ماهم باید بریم باهم برید.

- شما را تا سر کوچه تان می رسونه بعد میاد

- نه خودمون می ریم . شما هم حتما کار دارین.

- دستم را روی شانه سعید گذاشتم و با خنده گفتم:

- کارو زندگی این آقا سعید که شمایین.

- سر به زیر انداخت و لبخند زد . لادن با طعنه گفت :

- خوش به حالشون.

- با تشر گفتم :

- حسود هرگز نیاسود.

- با اخم نگاهم کرد و سر برگرداند.

- خب پری از آشناییت خوشحال شدم.

- لادن نگاهم کرد و گفت:

- جدی جدی می خوای بری؟

- نه موشکی موشکی میرم خوب معلومه.

- نگاه ملتمسش را به پری دوخت . پری با خونسردی گفت :

- منم خوشحال شدم امیدوارم بازم ببینمتون . البته همونطور که شما می خواین.

- دستی به موهایم کشیدم و با خنده گفتم :

- ایشاالله.

- رو به سعید ادامه دادم.

- پس تو اینا رو برسون . بیا پارک.

- باشه.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- احتیاجی نیست یکی ببینه می دونید که..

- شانه بالا انداختم و گفتم:

- هرجور صلاح می دونید با اجازه.

- لادن تک سرفه ای کرد. نگاهش کردم . دستش را پیش آورد و گفت:

- از آشنایی با شما خوشحال شدم.

- دستهایم را در جیبم فرو کردم و گفتم:

- این عالیه.

- سربرگرداندم و به راه افتادم . صدای خداحافظی کردن سعید را شنیدم . خودش را به من رساند و با عصبانیت گفت:

- تو چته؟

- با خونسردی جواب دادم:

- هیچی.

- می فهمی چطور رفتار کردی؟

- بهت که گفتم ازش خوشم نیومد.

- یه کم فکر آبروی منو می کردی.

- با بی تفاوتی گفتم:

- تو که می دونی من با دخترا چطور حرف می زنم.

- دخترا که اینو نمی دونن.

- نگاهش کردم و گفتم:

- اونام می فهمن. فقط زمان می بره.

- می دونی امیدوارم یکی چنان حالتو بگیره که نتونی قد راست کنی.

- عمرا مادر نزاییده کسی رو که حال منو بگیره.

- نگاهی به ساعتم انداختم. چیزی به نه نمانده بود. حال عجیبی داشتم. شلوغی اطرافم رهگذرانی که سر در لاک خود فرو برده بودند

و به سرعت از کنارم رد می شدند . فروشنده هایی که با نگاه التماس خرید یک قلم جنس را به حراج گذاشته بودند .

جوانهای بیکار مثل خودم علاف یک لاس زدن مضحک پی این و آن راه می افتادند و یک محبت کوچک ولو در قالب یک فحش رکیک گدایی می کردند .عذابم می داد.

- سعید تو می ری پارک؟

- منظورت چیه؟

- به بچه ها سلام برسون.

- مگه تو نمی یای؟

- حوصله ندارم.

- چی می گی؟

- حوصله ندارم . نمی دونم چم شده . می خوام برم خونه.

- حالت خوبه؟

- نگاهش کردم و با بی حوصلگی جواب دادم:

- فکر نکنم.

- من جواب بچه ها رو چی بدم؟

- شانه بالا انداختم و گفتم:

- همه شون برن به جهنم.

- دستم را به طرف سعید دراز کردم و گفتم:

- بگو فردا می بینمشون.

- هاج و واج نگاهم کرد. دستم را فشرد و با ناباوری سر تکان داد. به سرعت از کنارش گذشتم و راه خانه را در پیش گرفتم .

مدام در مغزم تکرار می کردم این موضوع به خاطر پدر است. نمی خواهم امشب هم الم شنگه درست کنه اما خودم بهتر از هر کسی می دانستم

حقیقت ندارد چرا که قبلا مجدانه تصمیم گرفته بودم امشب دیرتر از حد معمول نیز بازگردم. پاهایم بی اختیار به طرف خانه کشیده می شد

ومن در تکاپو بودم تا دلیلی جز آنچه در مخیله ام بود برای این رفتن پیدا کنم . زیر لب تکرار می کردم .این حقیقت ندارد .

اما قلبم با هر ضربان خود کوس رسوایی مرا می کوبید.

 

- کیا؟

- همه به خنده افتادند.

- نخیر شماها ادم بشو نیستین.

- رو به سعید ادامه داد:

- رفتن؟

- نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:

- پس بریم پیداشون کنیم با اجاره.

- سعید هم از روی صندلی بلند شد و گفت:

- الان می یایم.

- شهروز با خنده گفت:

- یعنی یه ساعت دیگه .

- پس سعی کن تا اون موقع خوش باشی.

- به تو که بیشتر خوش می گذره فربد خان.

- شانه هایم را بالا انداختم و با خنده گفتم:

- اینم از برکت دوستای خوبه.

- سعید هم خندید.

- بریم سعید؟

- بریم.

- خداحافظ.

- خوش بگذره.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- دوشادوش سعید به راه افتادم .چند قدمی که از بچه ها دور شدیم سعید گفت:

- می تونم یه سوالی بپرسم؟

- نگاهش کردم.سر به زیر داشت با خنده گفتمک

- دوتا بپرس.

- می خوای با سمیه چیکار کنی؟

- با خونسردی گفتم باید کاری کنم؟

- من فکر می کردم بهم زدین؟

- چیزی نبوده که بخوایم بهم بزنیم.

- پس....

- او نه که تو نخ کارای منه .ول کن معامله ام نیست .ببینم چه خبره؟

- دست و پایش را گم کردو گفت:

- هیچی.

- ایستادم و با قاطعیت گفتم:

- از هیچی گفتنت معلومه.

- از دور سمیه را دیدم .روی یک صندلی نشسته بود و به این طرف و ان طرف سرک می کشید .مرا که دید سیخ شد.

- موضوع چیه سعید؟

- هیچی.

- سعید.

- به راه افتاد.من هم به دنبالش روان شدم.

- قیل و قال راه نندازی ها.

- حرفتو بزن.

- یه جیزایی گفته.

- غلط کرده حالا چی گفته؟

- چه می دونم چرت و پرت.

- می خوام بشنوم.

- این دختره مثل جن می مونه از همه چیز خبر داره نمی دونم از کجا فهمیده من و پری...

- خب؟

- رفته و به اسم این که رفیق توئه باهاش ریخته روهم.

- خب؟

- پری هم به من گفت تعجب کردم.

- دختره دیوونه شیطونه می گه...

- فربد تو به من قول دادی.

- سمیه با اشاره سر سلام کرد . سر برگرداندم.

- دیگه چی؟

- دیگه هیچی .به پری بگو با این نگرده .خوش ندارم اسم رفیقاتون بد در بیاد .دوس ندارم یکی بیادو بگه فربد .به این رفیقت بگو این دختره اله و بله است.

- گفتم.

- از مقابل صندلی سمیه رد شدیم.

- سلام.

- مستقیم به روبرو نگاه کردم بی انکه جوابش را بگویم رد شدم.

- پس اینا کجان؟نکنه رفتن؟

- نه پری بدون خداحافظی با من نمیره.

- دوستش داری؟

- سعید با تعجب نگاهم کرد .حتی هودم هم از لحنم و از پرسشی که کرده بودم یکه خوردم .با ناباوری جواب داد.

- آره خیلی زیاد.

- سر به زیر انداختم و ساکت شدم .چند قدمی رفتیم .سعید که انگار به دنبال شنونده ای می گشت به صدا در آمد.

- تو تا حالا کسی رو دوس داشتی؟

- زیر چشمی نگاهش کردم چشمانش برق عجیبی می زد .

- شاید.

- اون بهترین حس دنیاست توش شایدی نداره.

- و احمقانه ترین.

- نگاه اندرسهیفی به من کردوگفت:

- در مورد چیزی که تجربه نداری نمی تونی اظهار نظر کنی.

- یکه خوردم در کلامش صلابت خاصی دیدم.

- دوس داشتن؟تو نسبی ترین کار دنیارو گرفتی و داری به شدت ازش حمایت می کنی.

- همین که احساس کنی یک نفر هست یک نفر که تمام وجودت بهش بستگی پیدا کنه و بهت وابستگی داره اون امر نسبی برات مطلق می شه.

- فیلسوفم که هستی.

- لبخندی زدو گفت:

- اوه اوه خدا نکنه.

- زنگ صدای او در گوشم پیچید و طرح یک صورت محو در چشمانم نشست.دلم هری ریخت . نفس عمیقی کشیدم و چشمهایم را بهم فشردم.

- خوبی؟

- چشم باز کردم .

- آره.

- ا...اوناهاش اونجا نشستن.

- سر بلند کردم پری به همراه دختری لاغرو کشیده بر روی یک صندلی نشسته بودند.

- بریم.

- لبخند تلخی زدم .دیدن هیجان سعید برایم لذتبخش بود .به آرامی گفتم:

- بریم.

- زیر چشمی به پری نگاه کردم .لبخند به لب داشت و سر به زیر انداخته بود .نگاهم به روی صورت دختر خاله اش سر خورد .نگاهش به ما بود و تند تند حرف می زد آهسته به سعید گفتمک

- اینا واقعا دختر خاله ان.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- آره بابا.

- مطمئنی؟

- نگاهم کردو گفت:

- تو چته؟

- لبخندی زدم و گفتم:

- ببخش شرمنده واقعا شرمنده اما یکی تپل مپل و سرخ و سفیده یمی لاغرو استخوانی و...

- به میان حرفم دویدو گفت:

- ای بابا تو چیکار به اوناش داری دو ساعته دیگه .پری گفت با تو بیام منم اومدم.

- با تعجب گفتم:

- من؟

- دختر خاله اش قبلا تورو دیده و از تو خوشش اومده .خب پری هم...

- نگاهی به پری انداختم .روی صندلی کمی جابجا شد و به طور نامحسوسی با سر سلام کرد.

- پس نقشه بوده؟

- نه به جون تو .مسئله ثواب بوده.

- پوزخندی زدم و گفتم:

- نمی دونستم منشا خیری.

- تو خیلی چیزا رو نمی دونی.

- نزدیک صندلیشان رسیده بودیم .سعید خیلی عادی گفتک

- می ریم دنبالمون بیا.

- و دوباره رو به من ادامه داد:فکر می کنن تو قدر خودتم نمی دونی.

- ولم کن سعید حوصله ندارم.

- بی انکه به پشت سرم نگاه کنم گفمک

- دارن می ان.

- سعید نیم نگاهی به عقب انداخت و با خنده گفت:

- تو پشت سرتم چشم داری؟

- با خونسردی گفتم :

- نه پشت سرم تجره زیاد دارم.

- هر دو به خنده افتادیم .سعید دوباره نیم نگاهی به عقب انداخت و با تعجب گفت:

- ا سمیه پشت سرمونه.

- ایستادم و با صدای بلند گفتم:

- غلط کرده.

- سعید دستم را گرفت و گفت:

- ولش کن فربد بیا بریم.

- اینجوری نمی شه شما برید منم می ام.

- بیا بریم فربد ما که با هم ببینه راشو می کشه میره.

- نمی شه دیگه صد دفعه منو دیده اگه رفتنی بود می رفت.

- پری و دختر خاله اش از کنارمون رد شدند ادامه دادم.

- شما برید ما ام.

- فربد!

- با غیظ گفتم:

- برو می ام.

- از روی ناچاری شانه بالا انداخت و گفت:

- تو به هیچ صراطی مستقیم نیستی.

- و به راه افتادند .به عقب بر گشتم سمیه در چند قدمی ام ایستاده بود .در حالی که چهره در هم کشیده بودم به طرفش رفتم .احساس کردم رنگش پریده تکانی خورد اما پیش از انک قدم از قدم بردارد خودم را به او رساندم و گفتم:

- کجا؟

- با صدایی لرزان گفت:

- سلام .

- سلام و زهر مار تو ول کن ما نیستی؟

- فربد جان عصبانی...

- زهر مار فربد جان من جان تو نیستم .واسه چی زنگ زده بودی تعمیرگاه.

- سر به زیر انداخت.

- الان چی می خوای مگه نمی بینی کار دارم؟

- می ری دنبال پری؟

- به تو چه؟

- همه دارن نیگامون می کنن.

- پوزخندی زدم و گفتم:

- خجالتم می کشی؟

- فربد جان...

- میان حرفش دویدم و گفتمک

- اگه خجالت می کشی برو وانستا.

- وبا دست به سمت مخالف اشاره کردم . سر بلند کرد .چشمانش پر از اشک بود.

- من دوستت دارم.

- آنقدر عصبی بودم که نهایتی نداشت با کج خلقی گفتمک

- برو خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه.

- وبه راه افتادم زیر لب غریدم :

- فکر می کنه دوست داشتن چرته همین جوری به زبون می آردش.

- سعید چند قدی پاییین تر ایستاده بود .دستی به موهایم کشیدم . چهره ام از هم باز شد .به کنارم آمدو در حالی که به پشت سر می نگریت گفت:

- همونجا وایستاده.

- بریم دیگه نمی یاد.

- فربد...

- خفه شو سعید بریم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- لبخندی زدو گفتک

- بریم.

- نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- پس کوشن؟

- از پارک رفتن بیرون.

- دوشادوش سعید قدم برداشتم .در خود غرق بودم .به اخرین جمله سمیه به نگاه پر از خواهشش و به قطرات اشکی که می فت روی گونه هایش سر بخورد می اندیشیدم .نمی توانستم باور کنم نمی توانستم سمیه را باور کنم .نمی توانستم دوست داشتن را باور کنم..امری نسبی که هیچگاه به وجود مطلق نخواهد رسید.صرف دوست داشتن یک دلیل می خواهد و این دلیل برای من گم شده بود .من؟نه این مکان نداشت من محرک بودن نه دلیل .

- چشم به سنگفرش خیابان داشتم و در پی سعید کشیده می شدم .آنقدر به دروغ این جمله را گفته و شنیده بودم که برایم رنگ باخته بود. تصور این که موجودی چون سمیه بتواند این جمله را از سر صدق بگوید حالم را بهم می زد.

- زیر لب غریدم:

- احمق.

- سعید با تعجب گفت:

- با منی؟

- سر بلند کردم .چشمهایش گرد شده بودو با تعجب نگاهم می کرد .خنده ام گرفت .سر تکان دادم و گفتم:

- نه بابا .

- با خودت حرف می زنی؟

- کجا رفتن؟

- حالت خوبه؟

- ابروهایم را بالا کشیدم و گفتمک

- آره حالا می گی کجا رفتن؟

- مطمئنی؟

- سعید؟

- اوناهاش .سه قدم جلوتر از ما .

- به روبرو خیره شدم .پشت سرشان بودیم .به تلخی خندیدم و گفتمک

- حق با توئه حالم خوش نیتس.

- جون خودت ابرومو نبر کلی پز دادم .

- نه دیوونه ببینم کجا داریم می ریم .نما خاوی بری جلو؟

- سعید نیشخندی زدو گفتک

- عجله داری؟

- می خوام زودتر برگردم پارک.

- چی؟

- ببین سعید رک و زاست بهت بگم این دختره چنگی به دل نمی زنه. فکر نکنم حوصله اشو داشته باشم.

- فربد.

- دستم را پشت سعید گذاشتم و او را به طرف جلو هل دادم و گفتم:

- بریم دیگه بچه ها تو پارک منتظرن.

- سعید که ناراضی به نظر می رسید به سرعتش افزود و از من فاصله گرفت.مشغول سلام و احوالپرسی که شد به سرعتم افزودم و پشت سرش به راه افتادم .به عقب برگشت و در حالی که لبخند کل صورتش را پر کرده بود گفت:

- فربد و که می شناسی؟

- پری به عقب برگشت و با لبخند ملیح و نگاه خریدارانه ای گفتک

- سلام حالتون خوبه؟

- با حالتی جدی و مغرور جواب دادم:

- سلام خوبم.

- ایشون لادن خانم دختر خاله پری هستن.

- سلام.

- سعید در میان پری و لادن راه می رفت و من پشت سرشان در حالی که در ذهنم نقشه می کشیدم چطور زودتر خودم را خلاص کنم .به سه نفری که از جلو می رفتند نگاه کردم.با خود اندیشیدم اینها چقدر بی تناسبند یکی تپل با کپلهایی که هنگام راه رفتن تاب می خورد و ان دیگری لاغر با پاهایی دراز و کج و معوج .نگاهم به پاهایشان خیره شده بود و طرز قدم برداشتن هر یک را نگاه می کردم لادن قدم آهسته کرد .دردل گفتم :بازی شروع شد.

- انقدر اهسته رفت تا قدمهایش با من هماهنگ شد.حالا دیگر شانه به شانه من ما امد .سکوت آرامش بخشی بین من و او بر قرار بود.قدمهایم را می شمردم .یک دو سه چهار می خواستم ببینم تا کی تحمل می کند..هفت هشت...

- شما همیشه اینقدر ساکتید؟

- با خود اندیشیدم حتی تا شماره ده طاقت نیاورد جواب دادم:

- تقریبا.

- پری که می گفت بین دوستاتون از همه شیطون ترید.

- پس اطلاعاتش تکمیل بود .با خونسردی و خودخواهی خاص خودم که همیشه در مقابل دخترها به اوج می رسید گفتم:

- تقریبا.

- حتما خیلی هم دوست دختر دارید.

- تقریبا.

- به جز کلمه تقریبا کلمه دیگه ای هم بلدین؟

- ابروهایم را بالا کشیدم .سری تگان دادم و جواب دادم .

- تقریبا.

- بازم جای شکرش باقیه.

- لبخندی گوشه لبم نشست.با شعف کودکانه ای گفت:

- خندوندمتون.

- زیر چشمی نگاهش کردم .ویرم گرفته بود سربه سرش بگذارم .گفتم:

- تقریبا.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- چهره در هم کشیدو گفت:

- اگه می خواین حرف نزنم راحت بگین.

- تقریبا.

- سر به زیر انداخت و با چهره ای عبوس در کنارم قدم برداشت .زیر چشمی نگاهش می کردم .خوب کم اورده بود .حالا دیگر مثل موم در دستانم نرم شده بود و برای سواری گرفتن اماده بود.

- شما همیشه اینقدر زود دلخور می شین؟

- سر بلند کردو با خنده گفت:

- تقریبا.

- شانه بالا انداختم و گفتم:

- اصلا مهم نیست.

- قیافه معترضی به خود گرفت . به خنده افتادم .او هم خندید و گفت :

- خیلی بدجنسی.

- دقیقا.

- شنیده بودم ادم عجیبی هستین.

- تعجب نکردم.

- از چی؟

- این که شما منو ادم می دونید.

- لب به دندان گزیدو گفت:

- دور از جون شما.

- شاید فرشته باشم.

- دوباره به خنده افتادم.

- خیلی زبون درازی.

- اگه بلدی تو هم بخر.

- فقط برازنده شماست.

- خوبه!خوبه!

- لبخندی زد . از ان لبخندهای خرکی که دخترها برای دلبری روی لب می نشانند .چندشم امد. کاش راه دیگری را می شناخت .راهی که تا این اندازه تکراری نباشد .

- به چی فکر می کنی؟

- نگاهش کردم و بی انکه جواب بدهم سربرگرداندم .تماس نوک انگشتانش را با دستم حس کردم . خودم را عقب کشیدم و با اخم به صورتش خیره شدم .سر به زیر انداخت و با شرمندگی گفت :

- ببخشید.

- سری تکان دادم و به خود نهیب زدم چته؟دیوونه دختر مردم سکته کرد.اخمهایم را باز کردم و دوباره در کنارش به راه افتادم .هر دو در سکوت فرو رفته بودیم .دلم می خواست این سکوت درست تا کلمه خداحافظی ادامه پبدا کند .دوباره شروع کردم به شمردن قدمهایم .یک دو سه چهار..

- ببخشید.

- نگاهش کردم .در عمق چشمانش یک خواهش تلخ نشسته بود .لبخندی زدم و جواب دادم:

- مهم نیست.

- حرکتم زشت بود.

- دوست ندارم حریم خصوصی ام بی اجازه شکسته شود.

- شما اولین پسری هستید که...

- حرفش را نیمه کاره خورد .سرخ شدو سر به زیر انداخت .با لبخند ادامه جمله اش را گرفتم و گفتمک

- که از شکستن حریم خصوصیش با این وضع ناراحت میشه دیوونه ام دیگه حتما اینم شنیدین.

- سر به زیر انداخت و لبخندی زد .نگاهی به ساعتم انداختم .با نگرانی پرسیدک

- عجله دارین؟

- تقریبا.

- با سر به سعیدو پری که دست در دست هم می رفتند اشاره کردو گفتک

- سعیدم کار داره؟

- فکر نکنم.

- خودش را جمع و جور کرد و با خودخواهی کودکانه ای که بیشتر به یک بازی می مانس گفت:

- من مزاحمتون شدم.

- نیستین.

- اگه بخواین یعنی اگه کار دارین می تونین برین.

- هر وقت کار داشته باشم می رم.

- سر بلند کردو به چشمانم خیره شدو گفت:

- خیلی خودخواهی.

- با خونسردی جواب دادم :

- می دونم.

- س ربه زیر انداخت .در سکوت هماهنگ با هم قدم بر می داشتیم دوباره شروع کردم به شمردن .یک دو سه...

- به سحر حسودیم میشه.

- با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

- کی؟

- سحر همسایه تون.

- به فکر فرو رفتم چنین اسمی را نشنیده بودم پرسیدم:

- همسایه ما؟

- اره دیگه سحر اقای احراری.

- به مغزم فشار اوردم .لادن که تعجب را در نگاهم دید گفت:

- همسایه طبقه اول آقای احراری تو آپارتمان خودتون.

- دلم حری ریخت .بخار از سرم بلند شد .نگاه متعجبم را به دهان لادن دوختم .صدای ظریف و گیرای او در گوشم پیچید .به زحمت دهان گشودم و گفتم:

- سحر؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- شما اقای احراری رو نمی شناسید؟

- هاج و واج مانده بودم جواب دادم:

- نه.

- ای بابا چند باری اومدن آپارتمانتون.

- من که خونه نیستم .شما از کجا می شناسیدشون.؟

- با هم همکلاس و همسایه بودیم ..اون خونه قبلیشون .امروز اسباب کشی کردن . اینو که می دونین.

- بله امروز دیدمشون.

- خوش بحال سحر کاش ما همسایه شما می شدیم.

- در دل گفتم خدا رو شکر که اینجوری نشد ادامه داد.

- وقتی سحر گفت می یان این طرف کلی ناراحت شدم اما وقتی آدرس خونه جدیدشونو بهم گفت و منم از پری پرسیدم ببینم کجاست حسابی خوشحال شدم...

- دیگر برایم مهم نبود چی می گوید. صورت معصوم سحر را می دیدم که بزرگتر و بزرگتر می شود و تمام ذهن مرل در خود فرو می برد .به میان حرفش دویدم و پرسیدم:

- سال چندمی؟

- چی؟

- با طمانینه گفتم:

- سال چندمی؟

- دوم دبیرستان.

- با دختر آقای احراری همکلاس بودی؟

- اره.

- پس باید شونزده سالت باشه.

- با خنده گفتک

- هی همچین.

- خونه تون کجاست؟

- بهشتی.

- سر تکان دادم و پرسیدم :

- بابات چیکاره اس؟

- کارمند.

- مثل اقای احراری؟

- نه اون وکله زنشم فرهنگیه انقدر خوبن داداششم که نگو انقدر بامزه اس.

- با کنایه گفتم:

- ا چند دفعه خوردیش؟

- با اخم نگاهم کردو گفتک

- بچه اس هنوز مدرسه نمی ره.

- خیالم راحت شد در حالی که سعی می کردم صورت و لحنم بی تفاوت باشه پرسیدم؟

- پس تک دختره؟

- اره همین دوتان.

- چپ چپ نگاهم کردو گفت:

- واسه ات مهمه؟

- خودم را به سرعت جمع و جور کردم و گفتمک

- نه مگه باید مهم باشه؟

- شانه بالا انداخت و گفت:

- نمی دونم.

- سعید نیم نگاهی به پشت سرش انداخت و با لبخند پرسید:

- خوبی؟

- چهره در هم کشیدم و جواب دادم:

- آره.

- پری ایستاد . با دو قدم به او رسیدیم صدای گوشنوازی داشت با لطافت خاصی گفتک

- شما ناراحتید؟

- لبخندی تصهعی زدم و گفتمک

- نه

- مزاحمتون شدیم شرمنده.

- دستهایم را در جیبم فرو کردم و گفتم:

- نه اشنایی از نزدیک با شما موهبتی بود.

- لادن نیشخندی زد .برای این که دلش رل بسوزانم ادامه دادم.

- مدتها بود می خواستم به سعید بگویم با هم بیشتر آشنامون کنه اگه یه وقت کاری داشتین به من بگین حالام پیش اومده اما تو این شرایط اصلا دوست نداشتم باشم.

- وبا چشم و ابرو به لادن اشاره کردم .پری لبخنری زدو گفت:

- ناراحت شدین؟

- سعید لب به دندان گزید و اخم کرد. سر به زیر انداختم و گفتمک

- نه به هر حال پیش اومده.

- سرش را تا بیخ گوشم آوردو به ارامی پرسید:

- همیشه اینقدر سخت می گیرید؟

- نگاهش کردم .صورت سفیدو تپلش نزدیک صورتم بود گرمای نفسهایش را روی گردنم حس کردم .خودم را عقب کشیدم و گفتمک

- همیشه.

- لادن با لحنی معترض گفت:

- شما دوتا چی یواشکی به هم می گین؟

- با تشر جواب دادم:

- اگه شما باید می فهمیدید بلند صحبت می کردم.

- چهره در هم کشیدو ساکت شد .نگاهی به ساعتم انداختم .سر بلند کردم و به چشمهای سعید چشم دوختم.

- بریم؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- مزاحم تو نمی شم.

- پری ایستادو گفتک

- نه دیگه ماهم باید بریم باخم برید.

- شما را تا سر کوچه تان می رسونه بعد میاد

- نه خودمون می ریم .شما هم حتما کار دارین.

- دستم را روی شانه سعید گذاشتم و با خنده گفتم:

- کارو زندگی این اقا سعید که شمایین.

- سر به زیر انداخت و لبخند زد . لادن با طعنه گفتک

- خوش به حالشون.

- با تشر گفتم.

- حسود هرگز نیاسود.

- با اخم نگاهم کردو سر برگرداند.

- خب پری از اشناییت خوشحال شدم.

- لادن نگاهم کردو گفت:

- جدی جدی می خوای بری؟

- نه موشکی موشکی میرم خوب معلومه.

- نگاه ملتمسش را به پری دوخت .پری با خونسردی گفتک

- منم خوشحال شدم امیدوارم بازم ببینمتون .البته همونطور که شما می خواین.

- دستی به موهایم کشیدم و با خنده گفتم.

- ایشاالله.

- رو به سعید ادامه دادم.

- پس تو اینا رو برسون .بیا پارک.

- باشه.

- احتیاجی نیست یکی ببینه می دونید که..

- شانه بالا انداختم و گفتم:

- هرجور صلاح می دونید با اجازه.

- لادن تک سرفه ای کرد. نگاهش کردم .دستش را پیش اوردو گفت:

- از آشنایی با شما خوشحال شدم.

- دستهایم را در جیبم فرو کردم و گفتم:

- این عالیه.

- سربرگرداندم و به راه افتادم .صدای خداحافظی کردن سعید را شنیدم . خودش را به من رساندو با عصبانیت گفت:

- تو چته؟

- با خونسردی جواب دادم:

- هیچی.

- می فهمی چطور رفتار کردی؟

- بهت که گفتم ازش خوشم نیومد.

- یه کم فکر آبروی منو می کردی.

- با بی تفاوتی گفتم:

- تو که می دونی من با دخترا چطور حرف می زنم.

- دخترا که اینو نمی دونن.

- نگاهش کردم و گفتم:

- اونام می فهمن.فقط زمان می بره.

- می دونی امیدوارم یکی چنان حالتو بگیره که نتونی قد راست کنی.

- عمرا مادر نزاییده کسی رو که حال منو بگیره.

- نگاهی به ساعتم انداختم.چیزی به نه نمانده بود.حال عجیبی داشتم. شلوغی اطرافم رهگذرانی که سر در لاک خود فرو برده بودند و به سرعت از کنارم رد می شدند .فروشنده هایی که با نگاه التماس خرید یک قلم جنس را به حراج گذاشته بودند .جوانهای بیکار مثل خودم علاف یک لاس زدن مضحک پی این و آن راه می افتادند و یک محبت کوچک ولو در قالب یک فحش رکیک گدایی می کردند .عذابم می داد.

- سعید تو می ری پارک؟

- منظورت چیه؟

- به بچه ها سلام برسون.

- مگه تو نمی ای؟

- حوصله ندارم.

- چی می گی؟

- حوصله ندارم .نمی دونم چم شده .می خوام برم خونه.

- حالت خوبه؟

- نگاهش کردم و با بی حوصلگی جواب دادم:

- فکر نکنم.

- من جواب بچه ها رو چی بدم؟

- شانه بالا انداختم و گفتم:

- همه شون برن به جهنم.

- دستم را به طرف سعید دراز کردم و گفتم:

- بگو فردا می بینمشون.

- هاج و واج نگاهم کرد.دستم را فشردو با ناباوری سر تکان داد.به سرعت از کنارش گذشتم و راه خانه را در پیش گرفتم .مدام در مغزم تکرار می کردم این موضوع به خاطر پدر است.نمی خواهم امشب هم الم شنگه درست کنه اما خودم بهتر از هر کسی می دانستم حقیقت ندارد چرا که قبلا مجدانه تصمیم گرفته بودم امشب دیرتر از حد معمول نیز بازگردم.پاهایم بی اختیار به طرف خانه کشیده می شد ومن در تکاپو بودم تا دلیلی جز آنچه در مخیله ام بود برای این رفتن پیدا کنم .زیر لب تکرار می کردم .این حقیقت ندارد .اما قلبم با هر ضربان خود کوس رسوایی مرا می کوبید.

 

 

پایان فصل دوم[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]24uwxlj.gifفصل سوم24uwxlj.gif

 

 

از سر کوچه که پیچیدم قلبم هری ریخت .

دلم می خواست تا خانه بدوم .به زحمت خودم را کنترل کردم .

ظاهر بی تفاوتی به خود گرفتم و با قدمهایی شمرده خودم را به پشت در رساندم .

کلید را در قفل چرخاندم .در به آرامی باز شد .سراپا گوش شدم و قدم به داخل ساختمان گذاشتم .جز صدای پای من که روی

سنگفرش کف راهرو نوای من امدم من امدم را سر داده بود صدای دیگری نمی امد.

از کنار خانه اشان که می گذشتم سربرگرداندم اما تلاش بی فایده بود .زیر چشمی نگاهی به در بسته آپارتمانشان انداختم .

صدایش در گوشم پیچید سلام لبخندی روی لبم نشست. دستی روی موهایم کشیدم .به طرف پارکینگ رفتم . به نرمی از پله ها پایین رفتم.

نادر روی پله آخر بود و سرش را در میان دو دست گرفته بود.

سلامت کو؟

سربلند کردو لبخندی زد و گفت:

سلام.

سلام از ماست.

به این زودی نصف شب شد؟

نصف شب کجاست ساعت تازه نه.

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

شوخی می کنی؟

دستم را در مقابل صورتش گرفتم و گفتم:

نیگا کن.

آخه تو...اینجا..الان؟

چیه؟چشم نداری ببینی؟

با خنده گفت:

بر بخیلش لعنت.

کنارش نشستم و پرسیدم:

بچه ها کجان؟

پی شام خوردن. ساعت ده و نیم به بعد اینجا جمع میشیم.

زیر چشمی نگاهش کردم .در عمق چشمانش غمی مواج می رقصید.

پرسیدم:

چته؟

با دستپاچگی گفت:

من هیچی.

نادر، نادر خان مارو دیگه سیاه نکن ما خودمون این کاره ایم.

به تلخی لبخندی زد و گفت:

چیزی نیست.

با عصبانیتی تصنعی گفتم:

دیگه دارم کفری می شم.

پوزخندی زد و گفت:

کفری شدنتم دیدیم.

بعد برای اینکه حرف را عوض کنه گفت:

راستی همسایه جدید اومده.

قلبم به لرزه افتاد . ظاهری بی تفاوت به خود گرفتم و گفتم:

مبارکه به ما چه؟

من موندم تو دنیا چی واسه تو جالبه؟

این که بدونم تو چته؟

ای بابا چیزیم نیست می گن وکیله همکار آقای پورزاد اینجام اون واسه اش جور کرده.

در درونم آشوبی به پا بود با خونسردی که خودم را آتش می زد گفتم:

کی؟

آقای احراری همسایه جدید.

اونا رو ول کن خودت چته؟

لبخندی زد و گفت:

یه دختر و یه پسر کوچولو داره.

خون در رگم به جوش اومد . نزدیک بود یقه اش را بگیرم و بگویم داره که داره تورو سنه نه .به زحمت خودم را کنترل کردم و گفتم:

اینا به من چه ربطی داره نادر د لب بجنبون دیگه.

نگفتی چرا زود اومدی؟

با غیظ بلند شدم و گفتم:

به جهنم حرف نزن.

نیم نگاهی به من انداخت و گفت:

بشین تو هم زود جوش می آری بشین بگم.

دیگه لازم نیست نمی خوام بشنوم.

بشین بابا خودشو لوس می کنه.

نگاهی به بالای پله ها انداختم و گفتم :

دیگه ولش کن.

بلند شد و روبروم ایستاد و گفت:

قهر کردی.

من بیست و یک سالمه بچه که نیستم.

اما من قهر کردم.

با کی؟

روی پله نشست و گفت:

با مامان و بابائه مردم از بس واسه شون نبودم.

تو دیوونه ای . تورو خدا کار دنیارو باش . ما از خدامونه کار به کارمون نداشته باشن اینم که کاری به کارش ندارن

دلش می خواد بهش گیر بدن پاشو پاشو بریم بالا که این بچه بازیا واسه نی نی کوچولوهاست.

توبرو من حالا اینجا هستم.[/b][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بر روی پله نشستم و گفتم :

می دونی نادر خدا جای مارو اشتباه کرده. تو باید تو خونواده من بودی من تو خونه شما.

خندیدم صورت غمگین نادر بر چشمانم نشست. خودم را جمع و جور کردم و گفتم:

نه حالا اگه بخوایم جدی باشیم..

هنوز اخرین کلمه بطور کامل از دهانم بیرون نیامده بود که صدای باز شدن یک درو در پی آن فریاد شادی پسر بچه ای در فضا طنین انداخت .

صدای ظریف و گوشنواز سحر تارو پود وجودم را لرزاند.

سینا وایستا . سینا.

بلند شدم پسر بچه ای به سرعت از پله ها پایین آمد و خود را در اغوشم انداخت . دستهایم را دور کمرش حلقه کردم .

خودش را محکم به من چسبانده بود و با شادی کودکانه ای می خندید. سایه ای روی دیوار افتاد صدای پایش برروی پرده های گوشم فرود آمد.

صدای زد:

سینا.

بچه با خنده گفت:

بیاو من و بگیر.

طرح اندامش در چشمم نشست . مرا که دید ایستاد. سر به زیر انداخت و به نرمی سلام کرد.

صدای افتادن قلبم را شنیدم . بچه دست و پا زد و محکمتر به من چسباند . دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و گفت:

من نمی آم .نمی آم.

به زحمت لب گشودم و گفتم:

سلام .

نادر بلند شد و سلام کرد .همانطور که سر به زیر داشت . جواب سلامش را داد.

ببخشید سینا آقا را اذیت نکن.

نه خواهش می کنم چه اذیتی.

صدایم می لرزید . بچه فریاد زد:

بیا من و بگیر . بیا دیگه.

سینا بیا بریم وقت خوابه.

من نمی خوابم می خوام بابا بیاد.

دستهایش را برای گرفتم بچه دراز کرد .سر بلند کرد. در یک لحظه نگاهمان به هم گره خورد .

هر دو با سرعت چشم بر گرداندیم .

لطفا بدینش به من.

بچه محکم مرا چسبید و با خنده گفت:

نه.

اگه اجازه بدین چند دقیقه ای پیش ما باشه .آروم که شد می ارمش.

باعث زحمته می برمش.

صدای نا آشنایی در راهرو پیچید:

سحر چی شده؟

سرش را به طرف بالا گرفت و گفت:

الان می آرمش.

سینا خودش را محکمتر از پیش به من چسباند و گفت:

من نمی ام.

صدای کشیده شدن پایی به گوشم خورد . سایه اش روی دیوار افتاد سحر سربگرداند.

چی شد؟

می گه نمی ام.

یعنی چی وقت خوابشه.

از پله ها پایین امد زنی بلند قد و چهارشانه . رنگ چشمانش از رنگ چشمان سحر روشن تر بود

اما بینی و دهانشان تا حدودی شبیه به هم بود. جز اینکه صورت سحر خوش ترکیبتر و جذابتر از صورت مادرش بود.

سلام

نادر هم سلام کرد به گرمی جواب سلاممان را داد.

بذاریدش زمین خسته می شین.

خواهش می کنم خانم این کوچولو که وزنی نداره.

سینا آقا رو خسته کردی بهتره بیای با مامان بریم.

بچه با جدیتی تحسین برانگیز گفت:

نمی آم می خوام اینجا باشم.

اجازه بدین باشه من می آرمش.

باعث زحمته.

نه خانم.

چاره ای نیست بریم سحر.

ولی مامان.

خودت که می بینی لج کرده کاریشم نمی شه کرد.

با تغیر گفت:

حق با بابائه شما این بچه رو لوس کردین.

و به سرعت از پله ها بالا رفت. خانم احراری نیم نگاهی به من و نادر کرد و گفت:

عذر می خوام.

و از پله ها بالا رفت. دوپله بیشتر نرفته بود که ایستاد و رو به من گفت:

هر وقت دیدین اذیتتون می کنه بیارینش.

چشم.

ممنون.

خواهش می کنم.

به سرعت از پله ها بالا رفت.

خب سینا خان خطر رفع شد.

سرش را از روی شانه ام برداشت .اطراف را با چشم کاوید. خیالش که راحت شد از آغوشم پایین آمد.

نادر با چشم اشاره ای به سینا کرد و گفت:

حسابی کفریش کرد.

ظاهر بی تفاوتی به خود گرفتم و گفتم:

به ما مربوط نیست.

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

چته؟ زیاد تو نخش نیستی؟

دستهای سینا را گرفتم و همان طور که روی پله می نشستم گفتم:

حالشو ندارم.

اولین باره که از این حرفا می زنی.

بهتره بهش عادت کنی.

رو به سینا کردم و گفتم:

خب. شازده کوچولو از دست مامان فرار می کنی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]سرتا پایم را ورانداز کرد و با دودلی گفت:

از دست سحر.

واسه چی؟

می خواد منو بخوابونه.

نادر گفت :

شاید وقت خوابته.

سینا را روی پایم نشاندم و گفتم:

این دلیل خوبی نیست واسه فرار کردن.

شما خودتون چرا فرار کردین؟

ما؟

نادر به خنده افتاد و گفت:

ما که فرار نکردیم.

پس تو پارکینگ چی کار می کنید؟

نادر نگاهی به من انداخت و گفت:

خیلی زبله.

سینا با شیرین زبونی گفت:

زبل یعنی چی؟

گونه اش را بوسیدم و گفتم:

یعنی آقای خوب.

کمی نگاهم کرد و گفت:

تو هم زبلی.

نادر با صدای بلند به خنده افتاد . سینا سربرگرداند و با تعجب به نادر خیره شد و در همان حال پرسید:

واسه چی می خنده؟

حتما یاد یه چیز خنده دار افتاده.

نادر بریده بریده گفت:

چقدم زبون دازه؟

خودت زبون درازی.

نگاهی به نادر کردم و با اشاره ابرو به او فهماندم چیزی نگوید . سینا با کنجکاوی خاصی پرسید:

نگفتین چرا فرار کردین؟

ای بابا ول کن نیست.

او را کمی روی پایم جابجا کردم و گفتم:

ما که فرار نکردیم ما هر شب اینجا دور هم جمع می شیم . یه جمع شدن مردونه.

کمی فکر کرد و پرسید:

منم می تونم بیام.

نگاهی به نادر انداختم و زیر لب گفتم:

خدا بهمون رحم کنه.

با خنده جواب دادم:

فکر کنم بتونی ولی یه شرط داره.

تیز نگاهم کرد و گفت:

چه شرطی؟

قول بده سحر خانمو اذیت نکنی و به حرفش گوش بدی.

چشمهای نادر گرد شد . سربلند کرد و در حالی که در عمق چشمانش خنده نشسته بود نگاهم کرد.

خودم را جمع و جور کردم و با خونسردی گفتم:

چیه؟ منحرف دنبال بهانه ای واسه ام حرف درست کنی.

با مظلوم نمایی که بیشتر شبیه تمسخر داشت گفت:

این حرف اصلا بهت نمی یاد .خیالت راحت با شه هواتو دارم.

بلند خندیدم:

احتیاجی نیست.

رفیق با ما به از این باش که با خلق جهانی .

سینا را روی زمین گذاشتم و گفتم:

ببین نادر من ده تا بهتر از اینو دارم . خوش ندارم بیشتر از اینم در موردش بشنوم.

دستهایش رابه نشانه تسلیم بالا آورد و گفت:

چشم هرچی شما بگین.

سینا گفت:

شرطت قبول.

خم شدم و گفتم:

قول؟

دست کوچکش را بالا اورد و با اطمینان مردانه ای گفت :

قول

نیم نگاهی به نادر کردم .به خنده افتاد. لبخندی زدم دستش را فشردم.

پاشو نادر پاشو بریم بالا.

می ری خونه.

آره گشنمه پاشو.

با نابوری گفت :

الان.

آره پاشو.

تو برو من بعدا می رم.

دستش را گرفتم و همانطور که می کشیدم گفتم:

پاشو دیگه تو دیگه مرد شدی.

ای بابا من که مثل تو نیستم کسی منتظرم باشه . تو چشم به راه داری.

کاشکی نداشتم .آخه اینم حسرت خوردن داره.

دستش را از بین انگشتانم بیرون کشید و گفت:

حوصله اون بالا رو ندارم.

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:

هرطور میلته.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]دست سینا رو گرفتم و گفتم:

بریم.

دستش را از دستم بیرون کشید و گفت:

منم نمی یام.

شرطت یادت رفت . تو به من قول دادی . آقا نادرم الان می ره . تو که نمی خوای تنها بمونی.

تو گفتی ما هر شب دور هم جمع می شیم.

البته ولی الان نه باید شام بخوریم بعد.

نگاهی به نادر انداخت . نادر با بی حوصلگی گفت:

راست می گه برو.

دست مرا گرفت و گفت:

باشه.

و به راه افتاد .او را در آغوش کشیدم و از پله ها بالا رفتم. هر قدم که پیش می رفتم ضربان قلبم تندتر می شد .

بوی سینا در قفسه سینه ام می پیچید و تمام ذرات وجودم را به لرزه می انداخت . دست کوچکش را دور گردنم حلقه کرده بود و

پوست لطیف صورتش بر روی صورتم ساییده می شد .

نگاه معصومی که رنگ نگاه سحر راداشت از روی چشمانم سر خورد و مرا لبریز از شعف کرد.

بی اختیار سر پیش بردم و گونه اش را بوسیدم .چیزی در من جوشید چیزی مثل یک احساس اهورایی .

احساس کردم تمام وجودم سرشار از تمنایی شگرف شد تمنای یک نگاه.

پشت در خانه اشان ایستادم . با خود اندیشیدم آیا بانوی رویاهای من آنسوی این در است؟ قلبم به شدت بی تابی می کرد .

دستم را بالا آوردم و چند ضربه ای به در کوبیدم . تمام من برای دیدن او چشم شده بود . تصور این که اندام خیال انگیزش در قاب در خواهد نشست

تارهای وجودم را به ارتعاش در آورد .در که باز شد . نفسم بند آمد . سر به زیر انداختم . صدایش در گوش روحم پیچید:

اذیتتون کرد؟

سر بلند کردم جز دنیایی سرتاسر خاکستری و تصور گنگ دو چشم چیز دیگری ندیدم . چشم برگرداندم و جواب دادم:

البته که نه. آقا سینا قول داده به حرف شما گوش کنه درسته.

سینا سرش را به نشانه تایید حرف من تکان داد . دستهایش را برای گرفتن بچه پیش آورد.

انگشتان کشیده اش در روحم چنگ فرو برد و وجودم را از هم درید . سینا را از آغوش کندم و به طرفش گرفتم در یک لحظه

نوک انگشتانم دستش را لمس کرد . ستون فقراتم تیر کشید . به سرعت دستم را کشیدم . سینا را در هوا گرفت:

با دستپاچگی گفتم"

ببخشید.

بی آنکه نگاهم کند جواب داد :

شما ببخشید

یک علامت سوال بزرگ در چشمانش نشسته بود .سر به زیر داشت. تا انجا که می شد به صورتش دقیق شدم .

هیچ نشانی از این که جوابی را در جایی پنهان کرده باشه نیافتم . پرسیدم:

با من امری نداری؟

سربلند کرد . به سرعت از روی چشمانم رد شد و گفت:

خواهش می کنم.

با اجازه.

با صدای آسمانی اش گفت:

خداحافظ.

و در را به سرعت بست. نگاهم بر روی در بسته ثابت ماند. نتوانستم بفهمم در نگاه او چه چیزی ریشه دوانده بود

دستی به موهایم کشیدم و سلانه سلانه راه طبقه سوم را در پیش گرفتم:

پله ها را شمردم . یک دو سه..از خودم پرسیدم به خانه می روم؟

در هزار توی ذهنم فریاد آری شنیده می شد . سر بلند کردم . پله ها هر کدام بالاتر از دیگری نشسته بودند و انتظار پاهای خسته ای را می کشیدند

که با قدرت بر سرشان فرود می آید . هر قدم که بالاتر می رفتم می دیدم دلم را پایین پله ها ی اشنا جا گذاشته ام . نفسم بند آمد .

ایستادم اولین باری بود که بالا آمدن از پله ها خسته ام می کرد.

با خود اندیشیدم کاش برگردم هر چه باشد پارکینگ دیوار به دیوارش است بویش را می دهد .

اما به خودم نهیب زدم دیوانه شدی ای فردا ، فردا هم روز خداست و زمان برای دیدن او به کفایت وجود دارد روزها می ایند

و من باز هم اورا خواهم دید و جواب سوالی را که در جانم نشسته و خفه ام می کند خواهم گرفت.

پشت در خانه ایستاده بودم . از پله ها به پایین نگاه کردم . لبخند تلخی روی لبهایم نشست زنگ زدم صدای دینگ دینگ زنگ در گوشم پیچید .

چند دقیقه بعد فرناز در را به رویم باز کرد . با نابوری نگاهم کرد . انقدر از شادی سرشار بودم که نمی توانستم تظاهر به بداخلاقی بکنم.

ابروهایم را بالا کشیدم و گفتم:

علیک سلام.

خودش را کنار کشید و با دستپاچگی گفت:

سلام

کفشهایم را در اوردم صدای مادرم امد که پرسید:

کیه؟

داداشه.

وارد خانه شدم پدرم روبروی تلویزیون نشسته بود به سنگینی سلام کردم . بی انکه نگاهم کند جواب سلامم را داد .

مادرم از آشپزخونه بیرون آم دو در حالی که دهانش از تعجب باز مانده بود به من خیره شد.

سلام.

هاج و واج جواب سلامم را داد .از کنارش رد شدم .با نگرانی پرسید:

خوبی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بله.

پشت در اتاقم بودم که دوباره پرسید:

خوبی؟

دستگیره در اتاقم را به طرف پاییین فشردم و همان طور که کلید را در قفل می چرخاندم جواب دادم:

بله.

در راباز کردم و وارد اتاق شدم . همه چیز درهم و برهم بود. خودم را روی تخت انداختم .

طرح صورت سحر صدای آسمانیش عصبانیت شیرینش و سایه اندامش و سایه ملیحش از نظرم دور نمی شد.

چشم برهم گذاشتم . همه چیز در ذهنم به رقص امده بود . چشمهایش را می دیدم که به سرعت از روی نگاهم سر می خورد .

دستم را بالا اوردم . نوک انگشتانم سوزن سوزن می شد. تنم داغ بود. لبخند روی لبهایم نشست.

دستم را بالا اوردم و روی لبهایم گذاشتم .چند ضربه ای به در اتاقم خورد .نشستم و گفتم:

بله.

در به ارامی باز شد . فرناز سرش را تا گردن داخل اتاق کرد و گفت:اجازه هست؟

می خواستم تنها باشم .به سحر فکر کنم و با یاد سر انگشتانی که سهوا نوک انگشتانم را به اتش کشیده بود خوش باشم .

با کسالت گفتم :

چیه؟

وارد اتاق شد.

من که هنوز اجازه ندادم.

در را بست و با خنده گفت :

ولی من ازت اجازه نگرفتم.

روی تخت دراز کشیدم و گفتم :

می خوام تنها باشم.

روی لبه تخت نشست و گفت :

زیاد مزاحمت نمی شم .می خوام ازت تشکر کنم.

نیم خیز شدم و پرسیدم:

واسه چی؟

این که زود اومدی.

دوباره روی تخت افتادم و گفتم:

واسه خاطر شماها نیومدم.

دستم را گرفت و گفت:

همین که اومدی مهمه.

نگاهم را از روی دستم به روی صورتم خزید . خنده روی لبهایش نشسته بود و با قدردانی نگاهم می کرد.دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

تشکر تو کردی دیگه که کاری نداری؟

بلند شد و با اخمی تصنعی گفت:

بد اخلاق.

لبهایش را غنچه کرد. خنده ام گرفت . با شعف گفت:

به خدا بهترین داداش تو دنیایی.

با کنایه گفتم:

واسه همین دیشب از اتاقت بیرونم کردی؟

خیره نگاهم کرد و گفت :

خیلی لوسی.

و با حالت قهر از اتاق بیرون رفت . لبخند رضایتی بر روی لبم نشست. سربرگرداندم نگاهم به پنجره به آسمان تاریک اما پرستاره شب افتاد .

نیم خیز شدم و پرده را کنار زدم . شب روی شهر نشسته بود . شبی مخملی با ستاره هایی که به انسان

چشمک می زدند و با دلربایی هرچه بیشتر خود را به رخ می کشیدند.

وجودم سرشار از حسی داغ و سوزان بود و نفسهایم با طرح یک نگاه که زیر نوری خاکستری بازی می کرد در هم آمیخت .

لبخند روی لبم نشست . هیچگاه شب را اینقدر آرام و در عین حال اینقدر مواج ندیده بودم روی تخت افتادم .حسی گنگ در من به غلیان در آمده بود.

از اندیشه ای که در ذهنم گذشت پشتم لرزید.

حسی که تجربه اش نکرده بودم. باورش نکرده بودم و به تمسخرش گرفته بودم . قلبم به تپش در امد . دهان از کردم تا انچه در مخیله ام می گذشت

با صدای بلند بگویم شاید باور کنم خواب می بینم و در عالم حقیقت چنین حسی را به تجربه نشسته ام.

من...

چند ضربه ای به در اتاقم خورد . در با صدای قرچی باز شد . فرناز سرش را داخل اتاق کرد و گفت:

مامان می گه غذا اماده اس.

روی تخت نشستم و گفتم :

اومدم.

لبخندی زد و گفت :

الان؟

نگاهش کردم . چشمانش از فرط خوشحالی می درخشید . جواب دادم:

الان.

دستهایم را به کناره تخت حایل کردم و چشم به زمین دوختم .سنگینی نگاهش را بر روی شانه ام حس کردم .سر بلند کردم و نگاهش کردم.

لبخندی زد و گفت:

بلند شو دیگه.

همانطور که بلند می شدم گفتم:

ول کن نیستی ها.

خودش را عقب کشید و گفت:

نه.

دستی به موهایم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم .بعد از فرناز وارد آشپزخانه شدم .پدرم پشت به ما نشسته بود .

نگاه نگران مادر روی قاب در خشک شده بود. با دیدن ما تکانی خورد . پشت میز نشستم . فرناز روبرویم نشست .

زیر چشمی به من و پدر نگاه کرد . بشقاب را برداشتم . ماهها بود که با هم سر یک میز غذا نخورده بودیم .نگاهی به فرناز انداختم [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]و سریع چشم چرخاندم . بشقابم را پر کردم و در مقابلم گذاشتم . سکوت ازاردهنده ای فضا را مشمئز کرده بود .

جز صدای قاشقهایی که به کف بشقاب می خورد صدای نفسهایی که به سنگینی می رفت و می آمد و صدای دهانهایی که سعی می کردند

هرچه ارامتر غذا را بجوند صدایی به گوش نمی خورد.

اخرین باری که باهم غذا خوردیم کی بود؟ به ذهنم فشار اوردم یک ماه سه ماه یک سال . نه اینقدر زیاد نبود.

بیست روز بعد از اشناییم با شهروز بود. یک شب در میان و بعد دوشب و یک هفته و بعد...

هر کسی برای خودش می خورد . مادرم لیوان آب را در مقابلم گذاشت. با نگاهی گیج نگاهش کردم از خودم پرسیدم من امشب سر میز شام چه می کنم؟

نیم نگاهی به پدر انداختم . ردپای رضایت روی صورتش خط انداخته بود.اگر فکر می کرد از ترس او امده ام چه؟

اینرا دیگر نمی توانستم تحمل کنم من که می خواستم امشب دیرتر بیام .اینجا چه می کنم؟

قاشقم پروخالی میشد و سوال پشت سوال مرا به مسلخ می برد. آیا این سحر بود که مرا به خانه کشانده بود و با خانواده پشت یک میز نشانده بود؟

 

لیوان را برداشتم و محتویات آن را یک نفس سر کشیدم . لعنت به من که یک زن تا این اندازه بر من مسلط است.

غذا را با حرص در دهان گذاشتم . قاشقم به شدت به کف بشقاب می خورد و من تمام عصبانیتم را بر سر لقمه ای که در دهان داشتم خراب می کردم.

من هیچگاه اسیر زنی نبودم. برایم باورکردنی نبود امروز چه اتفاقی افتاده است . من به خانه امده ام.

دو چشم آتشبار و یک صدای طناز را شنیده ام . در کمتر از چند ثانیه دل باخته ام و حالا اینجا نشسته ام در حالی که می دانستم این ان چیزی نیست

که در مخیله ام جان گرفته بود. ایا این من بودم که می خواستم اعتراف کنم عاشق شده ام؟ از افکاری که پیش از شام داشتم شرمنده بودم .

از این که با سادی خود را در دام بلا می انداختم از خودم و از احساسم خجالت می کشیدم .صدای مادرم مدا از خلسه بیرون اورد.

بازم بکش مادر.

نگاهی به بشقاب خالی روبرویم انداختم . نگاهش کردم و نگاه مضطربش روی صورتم مکث کرد جواب دادم.

سیر شدم.

بلند شدم و از آشپزخونه بیرون زدم .اتاق را با نگاه کاویدم . مبلها دور هم نشسته بودند و به میز شیشه ای خالی از میوه چشم دوخته بودند .

کنترل تلویزیون روی میز ایستاده بود و به تلویزیون خاموش زل زده بود . گلدان شمعدانی مورد علاقه مادر پشت پنجره نشسته بود

و دعا می خواند تا خورشید زودتر طلوع کند.

ساعت دیواری با نقش زنی که کوزه ای بر دوش گرفته است خودش را به صلیب کشیده بود .

در مبل فرو رفتم . سکوت آزارم می داد. تلویزیون را روشن کردم . یک جنگل سبز با رودخانه ای که به ارامی در بستر زمین پیش می رفت.

در مقابل چشمانم نمایان شد.سرم را به مبل تکیه دادم.

چند پله پایین تر از اینجا پری کوچکی زندگی می کند که چون موزیانه قلب مرا می خورد و در ان نفوذ می کرد .

صورتش را در نظر مجسم کردم. او نگاهم نکرد هیچ کس تاب مقاومت در برابر مرا نداشت.اگر یک بار نگاهم می کردند

حتما بار دومی هم بود و این بار طولانی تر . رفتارش غیر طبیعی بود . چهره درهم کشیدم . از ذهنم گذشت

شاید این طبیعی ترین چیزی بود که وجود داشت قلبم لرزید . چشم باز کردم . روی مبل صاف نشستم .به خودم تشر زدم احمق بازم که احساساتی شدی

تو هیچ وقت اون از خود راضی از راه نرسیده رو تو حریم خودت راه نمی دی. باید از او دوری می کردم .دیگر نمی خواستم اورا ببینم .

احساس خفته بیزاری از زنان احساس شیرین سوزاندنشان را در وجودم بیدار کردم.

نمی خواهم خود را اسیر عشق کودکانه دخترکی احساساتی بکنم و از زندگی کردن لذت نبرم .عشق دردسر است و

تمام شیرینی کاذبش به این دردسر نمی ارزد. او را خواهم چزاند . نفسم گرفت. من چگونه می توانستم سحر را برنجانم .

ان نگاه اهورایی را درهم بشکنم.از من ساخته نیست .اورا ویران کنم و بر روی تلی از احساسات سرکوب شده فریاد پیروزی سر بدهم.

پدر روی مبل نشست .کنترل را برداشت و صدای تلویزیون را زیاد کرد . یک تمساح سر از اب بیرون اورد و گورخری را با خود به درون آب کشید.

صدایی مبهم می شنیدم .گوینده توضیحاتی می داد. به پدرم نگاه کردم . با ولع خاصی صحنه تکه شدن گورخر را تماشا می کرد .

برق لذت در چشمانش می درخشید . چندش اور بود از دیدن غذا خوردن سوسمارها لذت ببریم ان هم موجودی که تا

آخرین لحظه فریاد می کشید و التماس می کرد رهایش کنند. سرم را به مبل تکیه دادم.

از من ساخته نبود سحر را برنجانم باید از او دوری می کردم .بهترین راه حل موجود دوری از سحر بود .

اینگونه هم اورا نمی رنجاندم و هم عشقش را پس می زدم.

فرناز کنار پدر نشست.صدای شیر آب از آشپزخانه می امد .نگاهی به تلویزیون انداختم .

یوزپلنگی در تاریکی شب به کمین آهویی نشسته بود فرناز با هیجان گفت:

الان می گیردش.

با بی حوصلگی گفتم:

به نظرت خیلی عالیه؟

بی انکه چشم از تلویزیون بردارد گفت:

جالب نیست؟

پوزخندی زدم و گفتم:

جالبه البته که جالبه.

نگاهی گذرا به صورت پدر کردم .حالتی جدی به خود گرفته بود .به خودم نهیب زدم بلند شو برو تو اتاقت دستم را به مبل تکیه دادم و نیم خیز شدم .

مادرم با سینی چای وارد پذیرایی شد.شل شدم و روی مبل افتادم .سینی را روی میز گذاشت روبرویم نشست و در حالی که به تلویزیون خیره شده بود گفت:

اینا چیه تماشا می کنید؟

نگاهم کرد. چشمهایش از فرط خوشی دور هم بودنمان می درخشید .

چایی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]یک استکان بر داشتم . دستهایم را به دور استکان حلقه کردم . نوک انگشتانم سوزن سوزن می شد .

از خودم پرسیدم:آیا عشق هم به این داغی است؟سرم را تکان دادم تا افکار غریب را از ذهنم بیرون کنم .

دیگر نباید به چیزهای واهی می اندیشیدم .برای من عشق یعنی مطلق . مطلق به معنی کامل کلمه. استکان را به لبم نزدیک کردم

و چای را چشیدم .طعم تلخ ان در دهانم نشست . به خود گفتم این یعنی عشق واقعی تلخ و مشمئز کننده پس از آن دوری کن.

قندی به دهان گذاشتم و چایم را جرعه جرعه نوشیدم .نگاهی به تلویزیون انداختم .گوینده هنوز هم پرحرفی می کرد .

حوصله دیدن شام خوردن حیوانات وحشی را نداشتم بلند شدم.مادرم با دستپاچگی پرسید: چرخید و باز شد

کجا؟

نگاهش کردم سربه زیر انداخت .با تاکیدی که بیشتر جنبه شکایت داشت گفتم :

اتاقم اگه ایرادی نداره؟

از سوال خود شرمنده بود. به سرعت به اتاقم رفتم . روی تخت افتادم . حال خوشی نداشتم.

احساس کردم هر لحظه از خودم دورو دورتر می شم.انگار با دست خودم فرزندم رو خفه می کردم.اما می دانستم باید این کار را بکنم.

چرا که اگر او جان می گرفت مرا از پای در می آورد.

سرم را میان دودست گرفتم.از پنجره به نوار باریکی از آسمان سیاه که دزدانه از پشت پرده سرک می کشید خیره شدم .

شب روی دلم سنگینی می کرد زیر لب غریدم :

لعنتی.

به دور اتاق چشم چرخاندم . لباسها کف اتاق پخش بود. تکانی به خودم دادم . حوصله هیچ کاری نداشتم .

به خودم نهیب زدم بلند شو ایستادم . هوای ساکن اتاق خفه ام می کرد . پرده را کنار زدم .خانه های اطاف به من دهن کجی می کردند .

پرده را کنار زدم و روی تخت نشستم . چند ضربه به در اتاقم خورد. سربلندکردم دستگیره در به طرف پایین چرخیدو باز شد .

فرناز سرش را داخل اتاق کرد و گفت :

چرا اینجا نشستی؟

صدایش راپایین آورد و گفت:

بیا بیرون پیش بابا.

چیزی در من به لرزه درآمد. خون در رگهایم جوشید. شقیقه هایم به تپش در آمد . مثل فنر از جا پریدم .

با قدمهایی بلند خودم را به در اتاقم رساندم.فرناز با تعجب نگاهم می کرد .اورا کنار زدم و از اتاق خارج شدم. نمی خواستم به پذیرایی نگاه کنم.

می توانستم صورت پدر را ببینم که پیروزمندانه لبخند می زند وبا خود می اندیشد مرا سر جایم نشانده است .

به طرف در رفتم صدای مادرم را از پشت سرم شنیدم که با نگرانی می گفت:

فربد کجا؟

بی آنکه جوابش را بدهم در را باز کردم و بیرون رفتم در رابستم هوای خنک راهرو حالم را جا آورد . لبخند تمام صورتم را پر کرد.

تصور صورت پدر حالم را بهتر می کرد. خم شدم و کفشهایم را پوشیدم .از اینکه آنقدر بزرگ شده بودم که روبه روی پدر بایستم

وخواسته ام را به کرسی بنشانم احساس غرور می کردم به سرعت از پله ها سرازیر شدم .

خانه چون گوری تنگ و تاریک مرا در خود می فشرد دلم می خواست از آنجا فرار کنم.

 

روی پاگرد پله ایستادم . سربلند کردم و به طبقه بالا نگاه کردم . پاهایم سنگین شده بود . صدای نگران مادر پشتم را لرزاند.

خسته و خراب از پله ها بالا رفتم . کلید را در قفل چرخاندم و ان را چرخاندم .

ذهنم خالی بود. فکرم خسته بود و تنم داغ .

وارد خانه شدم دلم نمی خواست سربلند کنم و صورت پدر، مادر و فرناز را ببینم .احساس کردم پاهایم روی زمین کشیده می شود.

روی مبل افتادم و در صورتی که صدایم انگار از ته چاه بیرون می امد گفتم:

فرناز یه چای.

 

پاهای فرناز را می دیدم که به پیش می رفتند. سربلند کردم . موهای بلند فرناز در هوا تاب می خورد .

به راه افتادم و به اتاقم رفتم. روی لبه تخت نشستم وبه اتاق شلوغ و درهم و برهمم چشم دوختم.

باید خودم را به گونه ای سرگرم می کردم. بلند شدم. لباسهایم را با پا این طرف و آن طرف کردم خم شدم

لباسهارا در آغوشم جمع کردم و در کمد لباسهایم ریختم و درش را بستم . یکی از بلوزهایم زیر میز افتاده بود .

بر روی زمین نشستم و آن را برداشتم .چند ضربه به در اتاقم خورد ودر باز شد .سربلند کردم .فرناز با لبخند گفت :

اجازه هست.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]چهره در هم کشیدم و گفتم:

نه.

وارد اتاق شد و در را بست.همانطور که پیش می امد گفت:

واسه ات چایی ریختم کجا غیبت زد؟

چهره در هم کشیدم و گفتم:

گم شو بیرون.

قیافه درهم کشید و گفت:

این چه طرز خوش آمد گفتنه؟

بلوزم را از زیر میز برداشتم وگفتم:

مدل دوهزار.

تیز نگاهش کردم و پرسیدم:

چیه؟

هیچ چی.

با دست به در اتاق اشاره کردم وگفتم:

پس بفرما.

روی زمین نشست . بلوزم را گرفت و همانطور که با دقت تا می کرد گفت:

دلت می اد بیرونم کنی.

بلوزم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

البته کار سختی نیست.

روبرویش نشستم وگفتم:

اینطور فکر می کنی.

بلوز را از دستم بیرون کشید و گفت:

تو که نمی تونی به زور بیرونم کنی.

غریدم:

لعنتی.

زیر لب گفت:

خودتی.

خیلی پررویی.

سربلند کرد و با حالت مسخره ای نیشخند زد. بلند شدم و روی تخت افتادم و گفتم:

هرغلطی دلت می خواد بکن.

دستم را در مقابل چشمانم حایل کردم . صدای تق و توقی بلند شد. نیم خیز شدم . فرناز کنار کمد لباسهایم نشسته بود .

لباسهارا در مقابلش ریخته بود. آنها را تا می کرد و روی هم می چید.

به اونا چیکار داری جمعش کردم .

با بی تفاوتی گفت:

می بینم.

آخه مگه تو فضولی؟

لبش را به دندان گزید و گفت:

هیس،الان فکر می کنن چه خبره.

روی تخت نشستم و گفتم:

عجب گیری افتادیم.

ا خودت گیر خر افتادی.

خنده ام گرفت .چشمکی زد و گفت:

بازم خندوندمت.

روی تخت افتادم و در حالی که لبخند رو لبم بود گفتم:

برو گمشو.

با مهربانی خاصی گفت:

چرا سعی می کنی ادای آدمهای بداخلاق و در بیاری.

گاهی وقتا حوصله هیچ کس رو ندارم .اگه بد اخلاقی می کنم واسه همینه.

از اعترافی که کرده بودم یکه خوردم . خودم را جمع و جور کردم و گفتم:

اگه کارت تموم شده هری دستتم درد نکنه.

بلند شد و امد لبه تخت نشست و گفت:

تو امروز چته؟یه جوری شدی؟

نیم خیز شدم و مستقیم توی چشمهایش خیره شدم و گفتم:

شاید اثر کشیده بابائه.

نگاهم را از چشمانم دزدید وبه پرده چشم دوخت وگفت:

یه کشیده نمی تونه تورو زیرو رو کنه.

دلم لرزید و به آرامی گفتم:

اینقدر عوض شدم؟

نگاهم کرد و به نرمی پرسید:

عاشق شدی؟

رنگم پرید روی تخت افتادم و گفتم:

خفه شو پرت و پلا نگو.

فربد!

گفتم خفه، برو بیرون.

داداش؟

دوباره نیم خیز شدم و گفتم:

نه من احمق نیستم بچه هم نیستم خرم نیستم خیالت راحت شد؟

از لبه تخت بلند شد و در حالی که سر به زیر داشت با لحنی محزون گفت:

آره راحت شد .

چهره در هم کشیدم و روی تخت افتادم .کنار کمد نشست ودوباره مشغول جمع کردن لباسها شد .از لبه پرده به آسمان چشم دوختم.

در دل گفتم: خدا لعنتت نکنه دختر همچین عوض شدم که مثل تابلوی راهنمایی رانندگی به همه فرمون می دم .

لعنت به این شانس آخه تو از کجا سر راه ما سبز شدی. صدای زنگ تلفن در خانه پیچید .

زیر چشمی نگاهی به فرناز انداختم درکمدم را بست . نگاهم کرد لبخند کمرنگی روی لبش نقش بست.

مادرم سرش را از لای در تو آورد و گفت:

فربد تلفن.

با بی حوصلگی بلند شدم و به دنبال مادر از اتاق بیرون رفتم . سنگینی نگاه پدر روی سرم خراب شد

با بی اعتنایی آشکاری کنار تلفن نشستم وگوشی را برداشتم.

بله؟

سلام فربد خان.

با تعجب گفتم:

سلام .

شناختی؟

نه.

لادن هستم.

لا...[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]جمله ام را قورت دادم و گفتم:

کی؟

لادن دختر خاله پری.

خشکم زد با عصبانیت گفتم:

امرتون؟

حالت خوبه؟

دلم می خواست دنیارا بر سرش بکوبم . زیر چشمی نگاهی به پدر انداختم .می توانستم بفهمم چه حالی داره

نگاهم روی صورت مادرم چرخید با نگرانی نگاهم کرد . صدایم را پایین آوردم و گفتم :

شماره منو...

به میان حرفم دوید و گفت:

از سعید گرفتم.

غلط کردی .

درست صحبت کن.

بهتون برخورد . غلط کردی سعیدم غلط کرد . دیگه اینجا زنگ نزنی ها.

گوشی را محکم کوبیدم و بلند شدم . صدای پدر در گوشم خوابید .

کی بود؟

بی آنکه نگاهش کنم با لحنب خشک جواب دادم :

مزاحم.

تازگی ها مزاحما اسم میبرن با کی کار دارن؟

آره آخه مدل دوهزاره.

خراب بشه این دوهزار...

برای گوش دادن به بقیه جمله اش صبر نکردم . فرناز کنار آشپزخانه ایستاده بود وبا اضطراب نگاهم می کرد.

به طرف در رفتم مادرم با نگرانی پرسید:

دیر می آی؟

پیش ا