رفتن به مطلب
Negarita

°• حادثـــه یکــــ نگـاه (نسرين سيفي) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER][align=CENTER]Parto_big_643.jpg

مشخصات کتاب

[/align]

  • تعداد صفحه: 376

  • نشر: شقایق (30 مرداد، 1385)

  • نويسنده:نسرين سيفي

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] فصل اول

 

[align=CENTER]

 

[/align]

[align=CENTER]

[/align] در را پشت سرم بستم لبخند روی لبهایم نشست.گوشهایم را تیز کردم و سلانه سلانه به طرف پارکینگ رفتم .

سرم را خم کردم و همین طور که از پله ها پایین می رفتم

دندان های سفیدم را بیشتر نمایان می کردم .هنوز سه پله ای به پارکینگ مانده بود

که صورتهای آشنا ی همیشگی در مقابل چشمهایم به صف ایستادند.

 

به صدایی بلند و کشدار گفتم:

 

-به سلام آقایون بی سروپا.پاتوقه؟

وچشمکی حواله ایشان کردم.هر سه نفر ایستادند و جواب سلامم را دادند.از همانجا به کف پارکینگ پریدم و دستم را به طرف شهاب دراز کردم.

صورت استخوانی و پریده رنگش زیر نور چراغهای پارکینگ به یک نقاشی کودکانه که به بدترین شکل رنگ آمیزی شده باشد می مانست.دستم را روی شونه اش کوبیدم و گفتم:

 

-هزار ماشاءالله نون و خط کش خوب به مزاجت سازگاره . پسر تو روزی یک سانت قد می کشی .اگه ادامه بدی یه روزی می رسه که می تونی

از همینجه که وایستادی دستتو دراز کنی لپ ماهارو بکشی.

 

سامان دستم را فشردوگفت:

- عجالتا تا اون موقع هم می تونی لپ ما زمینی ها رو بکشی.

زیر چشمی نگاهی به شهاب انداختم .لبانش لرزش نامحسوسی داشت. به آرامی چشمکی به سامان زدم و گفتم:

- اگه بخوای ما واسه ات جور می کنیم.

با دستپاچگی گفت:

- نه. نه. فکر نکنم مرسی.

نادر در حالی که به شدت می خندید دست مرا فشردوگفت:

- جون فربد تو که بلدی یکی واسه ما جور کن.

صدای قهقهه خنده هایمان فضای پارکینگ را شکافت و در خود تکرار شد.دستی به میان موهایم کشیدم و گفتم :

- چه خبر؟

لبخند موذیانه ای زدوگفت:

- تو چه خبر؟

با کلافگب جواب دادم:

- مثل هر روز ،کار،خونه،گردش.

- از اون گردشه چه خبر؟

-مثل هر روز دارم تو مرداب غرق می شم.

- این که خیلی بده.

سامان به میان حرفش دویدو گفت:

-کاش از این بدا قسمت ما هم میشد.ول کن شهاب برو فکر نون باش که خربزه آبه.

نادر از روی زمین بلند شد شلوارش را با کف دست پاک کردو گفت:

- آخ که هوس خربزه کردم.

چشمکی به نادر زدم و گفتم:

- پنج شش تا شیرینش رو سراغ دارم میل دارید تقدیم کنم.

پشت سرش را خاراندو گفت:

- واسه این که دلت رو نشکونم دست رد به سینه ات نمی زنم.

دست در جیب شلوارم کردم و کاغذ مچاله شده ای رو بیرون آوردم و به طرف نادر گرفتم:

- برو خوش باش.

با خنده کاغذ رو گرفتوجواب داد:

همیشه خوش باشی.

هوس کرده بودم سر به سر شهاب بزارم .دست در جیبم فرو بردم و کاغذ دیگری در آوردم و به طرف شهاب گرفتم:

- تو نمی خوای خوش باشی؟

شهاب مثل فنر پرید ودر حالی که چشمان گرد شده اش نگاهم می کرد گفت:

- نه،نه!

لبخند روی لبهایم نشست و دندان هایم نمایان شد .سامان با یک خیز از جا پریدو کاغذ را از دستم قاپید و گفت:

- بدش به من تا یه هفته سرگرم باشم.

نگاهم از روی صورت رنگ پریده شهاب سر خورد و روی قیافه مضحک نادر با آن لبهای آویزان مکث کرد.

- حالت خوبه؟

سربلند کردودر حالی که کاغذی راکه به دستش داده بودم به دقت تا می کرد جواب داد:

- هی می گذرونیم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:

- بفرما بریم شام.

نادر کاغذ را در جیبش چپاند و گفت:

- قربونت.

سامان هم نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:

- الان وقت خوابه نه شام.

نگاهم را به صورت شهاب دوختم . با دستپاچگی لبخندی زدو جواب داد:

- من شام خوردم.

- برای چهل تا لقمه که جا داری؟

- نه فکر نکنم

 

صدای باز شدن دری و کشیده شدن پایی در راهرو به گوشم خورد.از پشت سرم شنیدم کسی از پله ها پایین می آید .زیر چشمی شهاب را نگاه می کردم .صدا ایستاد.

 

شهاب با لبخند گفت:

- سلام بابا.

نادروسامان برخاستند و سلام کردند.

 

- سلام شهاب جان بابا نمی خوای بیای.

چشمکی به نادر زدم . به آرامی چرخیدم و در حالیکه سعی می کردم قیافه جدی به خودم بگیرم گفتم:

- سلام.

آقای پورزاد چهره ای در هم کشید و جواب سلامم را داد.به این تغیر عادت داشتم و بی خیالش شده بودم.بی دلیل خوش بودم

و نمی خواستم این خوشی را به این سادگی از دست بدم.

- حالتون که خوبه؟

سرسنگین جوابم را داد:

- بله ، شهاب، بابا بریم؟

- چشم، خداحافظ بچه ها.

- خداحافظ.

- خداحافظ.

به کنارم که رسید دستش را گرفتم و در حالیکه مستقیم به چشمهای آقای پورزاد خیره شده بودم گفتم:

- یه روزآماده باش با هم بریم یه گشتی بزنیم.

صدای شهاب انگار از ته چاه بیرون بیاید به آرامی در گوشم نشست:

- باشه.

وبه سرعت از کنارم رد شد و کنار پدرش رفت .آقای پورزاد با چشمهایی گرد شده و لبهایی که از شدت خشم لرزش محسوسی داشت به من خیره شده بود.

دستم را در جیبم فرو بردم و لبخندی زدم .شهاب دستش را گرفت و گفت:

- بریم بابا ..بابا..بریم.

آقای پورزاد چرخی زدو همراه شهاب به راه افتاد.صدای آقای پورزاد را شنیدم که می گفت:

- مگه من بهت نگفتم با این پسره نگرد.

رو به نادر و سامان کردم و لبخندی زدم و شانه بالا انداختم. صدای آقای پورزاد دوباره شنیده شد :

- به جهنم که می شنوه ، من دوست ندارم...

 

صدای بسته شدن در، سکوت را در پارکینگ به ارمغان آورد.نگرانی در نگاه های نادروسامان موج میزد به قهقهه خندیدم و گفتم:

مهم نیست،همه پدرها نگران بچه هاشون هستن .پدر شهابم مثل همه پدرها.

سامان با تردید گفت:

- یعنی تو...

به میان حرفش دیویدم و گفتم:

- نه اصلا برام مهم نیست .من برای خودم زندگی می کنم.

- نادر قدمی پیش آمد .دست روی شانه ام گذاشت و گفت:

- چته شنگولی؟

روی پله نشستم و گفتم:

-آخ پسر نمی دونی دعوت شدم به یه پارتی توپ ،از اونا که به خوابتم نمی یاد.

- تنها تنها خوری ، تو گلوت گیر نکنه.

به پله تکیه دادم وگفتم:

- نه جون تو مراقبم.

 

صدای فریاد زنانه ای در آپارتمان پیچید:

- سامان تو نمی خوای بیای نصفه شبه.

سامان لبخندی زدوگفت:

اه ول کن ما نیستن.

وفریاد زد:

-اومدم.

بعد رو به ما دوباره داد زد:

- تا دوباره داد نکشیده برم خوب بچه ها شب بخیر.

وبه سرعت از کنارمان رد شد.

 

با لحن مسخره ای گفتم:

-اف مسخره ها کجا نصف شبه. ساعت تازه دوازده و نیمه،کجاش نصف شبه.

نادر کنارم نشست و با خنده گفت:

- واسه تو سر شبه ولی واسه مردم الان دیگه دم صبحه.

- این آقای پورزاد همه رو خراب کرده .آخه یکی نیست بهش بگه مردیکه به تو چه مربوطه که جوونا تا کی می خوان تو پارکینگ بمونن.

تو لله بچه خودتی به بقیه چیکار داری.آقا یه کاره بلند شده تو جلسه گفته جوونا تا دیروقت بیرون می مونن.

آخه تورو سنه نه؟تو مگه فضولی یا کلانتری؟

نگاهم به صورت خندان نادر افتاد و با غیظ گفتم:

- تو چته؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- هیچی بابا تو خیلی غرغرو شدی . خدا به داد زنت برسه.

- گور بابای زن.حالا کی خواسته زن بگیره .من تازه بیست و یک سالمه .د به چی می خندی؟

صدای قهقهه نادر بلند شد .با عصبانیت گفتم:

- به چی می خندی؟

نادر خم شده بود و با صدای بلند می خندید.از خنده او من هم به خنده افتادم و این بار در میان خنده بریده بریده پرسیدم:

- به چی می خندی؟

نادر خودش رو جمع و جور کردو گفت:

- دمت گرم بخدا خیلی باحالی .فکر نمی کردم تو اوج خوشی اینقدر عصبی بشی. تو دیگه کی هستی؟

 

دستم را روی شانه نادر گذاشتم و در حالیکه دندانهایم نمایان بود .گفتم:

- تو نمی خوای پیش از این که صدات کنن بری؟پاشو دیگه!

-ای بابا . مارو هیچ کی صدا نمی زنه رفیق.الان همشون سرشون گرم فیلمه .

ننه ما فیلم هندی رو بیشتر از ما دوست داره شرط می بندم حتی ندونه خونه نیستم.

- بازم تو حداقل کاری به کارت ندارن .ولی من به محض این که پامو بذارم تو خونه داد بابائه رفته رو آسمون.

پسر تا الان کجا بودی؟ تو مگه خونه زندگی نداری، تو نمی خوای آدم بشی؟حسابی کفرآدمو در می آرن .

نادر پوزخندی زدو گفت:

- نه که تو هم به حرفشون گوش میدی واسه همینه نگرانی.

زیر چشما نگاهش کردم و گفتم:

- واسه ام مهم نیست داد میزنه،سرکوفت می زنه، خودشو عذاب میده من حاظر نیستم مثل دخترای لچک به سر خونه بشینم آسته برم آسته بیام که گربه شاخم نزنه .

نا سلامتی مردم ،حق دارم هروقت دلم خواست برم هروقت دلم خواست آواز بخونم هر وقت دلم خواست حرف بزنم.

- جای آقای پورزاد خالی.

با غیظ جواب دادم:

- ولش کن این مردیکه عوضی رو .دلم به حال شهاب می سوزه .این آقای پورزاد نمی ذاه این پسره یه مرد حسابی بار بیاد .

پاسوز این پدرومادر میشه.

- نگران اون نباش آدم که پدرومادرش وکیل باشن ، واسه خودش میشه یه پارچه اقا .نه مثل منو تو خاک تو سرو بدبخت.

بابا تعمیر کار ،ننه خونه دار،تازه سرکوفت یه نفر دیگه هم بالا سرمونه.

از این که یک نفر همدرد من پیدا شده بود ، کسی که حرف های مشترک بسیاری با من داشت،کسی که مثل من دل خوشی از خانه نداشت،

احساس آرامش می کردم .نیاز به گفتن در من ریشه می دوانید.احتیاج داشتم با نادر حرف بزنم دردو دل کنم و از او بشنوم.

لبخند تلخی بر روی لبهایم نشست.

- به چی می خندی؟

نگاهی به ساعتم انداختم.

- ساعت نزدیک یکه،فردا باید صبح زود بیدار شم .از این که مجبورم چند ساعتی رو تو خونه کپه مرگمو بذارم حسابی حالم بهم می خوره کاش میشد

از این خونه لعنتی فرار کنم برم یه جای دور .نگاه متعجب نادر به من خیره شده بود .بلند شدم و در حالیکه شلوارم را با کف دستم می تکاندم گفتم:

- حوصله هیچ کس رو ندارم.

نادر بلند شد و گفت:

- عوضش تو خونه ما هیچ کس حوصله منو نداره.

- پائینی؟

- تنهایی؟ نه بابا می یام بالا وقت خوابه.

شانه به شانه هم به راه افتادیم .هر دو نفرمان می خواستیم حرف بزنیم اما زبانمان نمی چرخید.

شاید برای گفتن و شنیدن از هم به زمان احتیاج داشتیم.با هر قدم زمان را زیر پا له می کردیم.صدای برخورد کفش هایمان با پله های سنگی تنها نوایی بود

که سکوت را می شکست.پشت در آپارتمان رسیدیم .دستم را به طرف نادر دراز کردم . به گرمی دستم را فشرد.

نیروی تازه ای در من دمیده شده بود.چشمکی زدم و گفتم:

- خدا کنه خواب باشه.

لبخند تلخی ز دو گفت:

- ولشون کن،همشون سروته یه کرد.غرغرو بی ادراک فقط خودشونو می بینن.

کلیدی از جیبم در آوردم و گفتم :

- بفرمایید.

- قربانت.

دسته کلید را بیرون اورد وگفت :

- شما بفرمایید.

کلید را در قفل چرخاندم و با خنده گفتم:

- قربانت.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]در را باز کردم و وارد ساختمان شدم .خانه در سکوت و تاریکی فرو رفته بود . در را به آرامی بستم.کورمال کورمال خودم را به آشپزخانه رساندم و کلید را زدم.

روشنایی لامپ در آشپز خانه پخش شد.دسته کلیدم را روی میز گذاشتم و به سراغ یخچال رفتم.هوای خنک داخل یخچال که به صورتم خورد مور مورم شد .

سرم را خم کردم و به داخل یخچال تیز شدم.یک قوطی رب،یک شیشه مربا،یک شیشه خیارشور،چیز خاصی برای خوردن نبود.

خم شدم و قفسه پایینی نگاه کردم .یک سبد سبزی ویک بسته نان لواش . به قفسه پایین تر از ان نگاه کردم. دوقابلمه غذا.

دستم را روی قابلمه گذاشتم و اهسته غریدم :

- این که سرده لعنتی.

صدای مادرم در آشپزخانه پیچید که به آهستگی گفت:

- الان گرمش می کنم.

راست شدم . در یخچال رو بستم و گفتم:

- سلام عرض شد.

قابلمه ها رو از یخچال بیرون آورد و گفت:

- سرو صدا نکن .می خوای باباتو بیدار کنی.

روی صندلی نشستم و گفتم:

- اخه الان چه وقت خوابه.

صدای پدرم فضای آشپزخانه را شکافت.

- همه که مثل جناب عالی بی خوابی به سرشون نمی زنه.

ایستادم .قلبم به شدت میزد .با بی تفاوتی لبخندی زدم و گفتم:

- ترسیدم بابا این چه طرز اومدنه؟

پدرم چند قدم پیش امدو در حالی که نگاه مستقیمش را به من دوخته بود با غیظ گفت:

- ببخشید نمی دونستم باید قبلش بوق اخطار بزنم.چطوری زنگوله به گردنم ببندم .صداش خبرت کنه؟

روی صندلی نشستم و گفتم:

- چته،توپت پره؟

مادرم با دستپاچگی زیر قابلمه رو روشن کرد.

- بله دیگه خانم تحویل بگیرید، یه چیزی هم بدهکار شدم.

- ولم کن بابا حوصله ندارم.

پدرم دستش رو بلند کردو با عصبانیت در حالی که سرخ شده یود گفت:

- شیطونه میگه..

بلند شدم و در مقابلش ایستادم.

- شیطونه چی می گه؟

مادرم خودش را به میان ما انداخت و گفت:

- آقا تورو خدا ولش کنید.

- ولش کردم که هار شده.

- من...

مادرم به طرفم چرخید و لبش را به دندان گزید .حرفم را فرو خوردم .چیزی در ذهنم درخشید .ظاهری بی تفاوت به خود گرفتم

و روی صندلی نشستم ،می دانستم این کار پدر را عصبانی تر می کند.

- بگو؛چرا ساکت شدی؟ تو چی؟ کم مونده دستشو رو من بلند کنه.

پوزخندی زدم و سرم رو برگرداندم .

- تو نخندی کی بخنده .شدیم عروسک کوکی اقا هی کوکمون می کنه هی به سازش می رقصیم .دور برداشتی فکر کردی که چه خبره؟

مادرم به اهستگی زمزمه کرد:

- یواش تر الان فرناز بیدار میشه.

پدرم که از شدت عصبانیت سرخ شده بود فریاد کشید:

- بذار بیدار شه،اصلا بذار همه اهل ساختمون بیدار شن. بذار ببینن من از دست این پسر چی می کشم.به خدا بدبختم از دست شماها.

با لحنی بی تفاوت گفتم:

- شما بامن مشکل داری، با بقیه چیکار داری؟

-کاش هیچکدومتونو نداشتم .مخصوصا تو یکی رو ، شدی آئینه دق من ، شدی باعث سرشکستگیم. ببینم از غروب تا حالا کجا بودی؟

مادرم که سعی داشت اوضاع را ارام کند با لحنی مستاصل گفت:

- آقا بذار واسه بعد.

-کدوم بعد خانوم؟همین اخلاق شماست که این بچه رو خراب کرده . شما کنج خونه نشستی خبر نداری مردم چی می گن.

با چهره ای درهم کشیده به پدر چشم دوختم و گفتم:

- مردم بی جا می گن. اختیار زندگی من که دست مردم نیست.

- اختیار زندگی بچه هاشون که دستشونه.بابا آب شدم از بس که جواب گندکاری های آقا رو دادم.

بلند شدم و در مقابل پدر ایستادم:

- مثلا کدوم گندکاری؟

- همین ول بودنت.

- اگه ولم واسه خودمه،ببینم تا به حال شنیدی تو این محل مزاحم ناموس کسی شده باشم؟

د نه دیگه، فقط می خوای حرف بزنی.اگه ولم واسه خودمه، اگه پول خرج می کنم پول خودمه،از صبح تا غروب جون می کنم شب خرجش می کنم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]دوباره ظاهر بی تفاوتی به خود گرفتم و روی صندلی نشستم .زیر چشمی نگاهی به پدر انداختم . غبغبش می لرزید.

از چشماش به راحتی احساس میشد که مغزش دنبال جمله ای می کاود و آن را نمی یابد.از این که در جواب در مانده بود،احساس رضایت می کردم.

لبخندی بر روی لبم نشست. لبخندی که همچون چوب کبریتی پدر آماده اشتغال را مشتعل می کرد.

- این چه سرو وضعیه واسه خودت درست کردی مگه مردم خودشو این ریختی می کنه.

پوزخندی زدم و گفتم:

- چیز دیگه ای نبود بهش گیر بدی؟ - آها ،چرا فکر می کنی گفتن واقعیت گیر دادنه.آقا سرشو کرده تو قوطی هیفده کیلویی روغن نباتی،

یه شلوار پوشیده که واسه درآوردنش باید سه نفر پاچه هاشو بگیرن بکشن،

یه لباس رنگ مکش مرگ من تنش کرده گلوبند و انگشتر والنگو هم دستش کرده ،اسم خودشم گذاشته مرد.تف به این مردونگیات.

- نمی تونی ببینی یه خوش تیپ تو خونه ات هست؟

پدرم روی صندلی افتاد و گفت:

- هاها، خوش تیپ، ببینم آدم اگه به کله اش روغن بزنه خوش تیپه؟

- بهتر از اینه که آدم اصلا مو نداشته باشه که شونه اش بزنه.

به هدف زده بودم. زیر چشمی به پدر نگاه کردم.چشمهایش برق می زد وسرکم مویش قرمز شده بود.با دو دست روی میز کوبید و فریاد کشید:

- لعنت به من که به تو نون دادم بخوری تا پاچه خودمو بگیری.

سرم را برگرداندم. مادرم خودش رو به میز رسوند و گفت:

- آقا نصف شبی خوبیت نداره.

- آخه چی خوبیت نداره، به این مردیکه لنده هور بگو. هر چی از دهنش در میاد، آب نکشیده می ریزه بیرون.آقا به خیال خودش درافشونی می کنه.

- آقا سر به سرش نذارین.

-چیه تو هم منو کشتی با این آقا ،آقا گفتنت. چطور هر شب واسه ات اکبرم،اکبر هالو،اکبر خره،اکبر نوکر.

زیر چشمی نگاهی به مادر انداختم . بهت زده ایستاده بود و پدر رو نگاه می کرد.

- حالا شدم اکبر آقا، اکبر آقا.

- من کی این حرفا رو گفتم. دور از جون شما.

- نه دیگه، پای حمایت از این آقا زاده که به میون می آد، من میشم آقا.خوب راه خر کردنم رو یاد گرفتی.

مادرم با لحن معترضی جواب داد:

- موضوع حمایت از فربد نیست. من می گم نصف شبی خوب نیست صدامون بره بیرون.آرومترم می تونیم مشکلاتمون رو حل کنیم.

پدرم در حالی که مرا با دست نشان می داد گفت:

- این دیگه مشکل نیست ،معظله.

نگاهی گذرا به پدر انداختم و با بی تفاوتی گفتم:

- پای منو واسه چی وسط می کشین.

پدرم تا بنا گوش سرخ شده بود. به زحمت لبخندم رو فرو خوردم .مادرم با تشر گفت:

- فربد!

قیافه پرسشگری به خودم گرفتم و نگاهی به مادرم انداختم. صورت درهم فرورفته اش را دیدم ظاهر بی تفاوتی به خودم گرفتم و سر برگرداندم.

- چرا اینقدر دیر اومدی؟

- شما زود خوابیدی.

پدرم با لحن مهربانی به خود گرفت و با دلسوزی گفت:

- ببین پسر من به خاطر خودته که نگرانم.

- من نمی خوام کسی نگرانم باشه.

مادرم یک بشقاب ماکارانی در مقابلم گذاشت و به طرف یخچال رفت. قاشق را برداشتم .پدرم به آرامی گفت:

- با کی لج می کنی؟

قاشق رو در دهان گذاشتم و به بشقاب چشم دوختم . مادرم پارچ آب را از یخچال بیرون آورد و در آن را بست.لقمه ام را بلعیدم.

- با کی باید لج کنم؟

قاشق دیگری را پر کردم و به دهان گذاشتم. مادرم لیوانی را کنار پارچ بر روی میز گذاشت.

- این رفتن و اومدنت، این دیر اومدنات، این جوابای سربالات لج کردن نیست؟

غذایم رو فرو دادم. نگاهی بی تفاوت به پدرم انداختم .مادرم صندلی دیگری را عقب کشید و پشت میز نشست.

- ببین فربد جان ما می خوایم کمکت کنیم.

قاشقم را در بشقاب گذاشتم و با تعجب گفتم:

- کمک؟!

- تو اگه حرفاتو به ما بزنی...

به میان حرف مادرم دویدم و گفتم:

- جالبه ،حرفای جدید می شنوم، کمکت کنیم، حرفاتو به ما بزن، شما حالتون خوبه؟

- ما می خوایم با هم دوست باشیم.

از پشت میز بلند شدم و با لحنی عصبی گفتم:

- فکر نمی کنید چند سالی دیر اومدید.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- فربد.

- شب بخیر.

به راه افتادم . پدرم با قاطعیت گفت:

- داریم باهات حرف می زنیم.

- خسته ام ،فردا صبح زود باید بیدار شم.

- وقتی پیش دوستات بودی، فکر صبح زود بیدار شدن نبودی.

به طرف پدر برگشتم. سینه به سینه هم ایستاده بودیم :

- اگه شما هم یه همچین دوستایی داشتین،خوابیدن یادتون می رفت.

پدر یقه ام رو چسبید و به طرف خودش کشید. دستهایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم:

- آرومتر ما که نمی خوایم همه درو همسایه رو خبر کنیم.

- دیگه کفریم کردی .آخه تو حرف حسابت چیه؟

- می خوام تنها باشم ، ما بین کسایی که هم سن و سال خودمن.

- آخه.

مادرم میانجی گری کرد و گفت:

- آقا سر به سرش نذار یقه شو ول کن.

پدر دست از یقه ام کشید. چرخی زدم و به طرف آشپزخونه به راه افتادم . صدای مادر پشت سرم طنین کرد.

- شامت؟

بی آنکه سر برگردانم جواب دادم:

- میل ندارم تو این خونه نمیشه چیزی رو با خیال راحت کوفت کرد.

از آشپزخونه بیرون رفتم . از این که پدرومادرم رو عصبانی و کلافه کرده بودم احساس رضایت می کردم .نیاز به آزار دیگران در من زبانه می کشید .

می خواستم انتقام روح سرگردان و احساسات بی منطق خودم رو از دیگران بگیرم.

در خود احتیاج مبرمی به تنهایی احساس می کردم و از این که اطرافم پر بود از نگاه، صدا و حتی نفس، به شدت در عذاب بودم.

زندگی به من دهن کجی می کرد. گاه حس می کردم میل به بودن و زیستن در من خاموش شده و با خود می اندیشیدم ،امشب دیگر خودم را خواهم کشت.

می خواستم خودم باشم. خودم را گم کرده بودم و چون از یافتنم عاجز می شدم دلم می خواست از دیگران انتقام بگیرم.

آنها را بیازارم و با بی تفاوتی ظاهری دلشان را به درد بیاورم. با خود می اندیشیدم ،من از این خانواده نیستم.

حتی از این نسل. نسل نگاه های هرزه و احساسات ساختگی . نسل بزن و برو. نسل مرگ بر عشق.

اما مثل این نسل، نگاه هرزه داشتم، احساسم دروغ بود و عشق را فقط در فیلمهای سینمایی می دیدم.مثل این نسل به ده نفر شماره تلفن داده بودم

و از ده نفر شماره گرفته بودم و فردا که از در بیرون می رفتم، اگر نگاهی، ولو اتفاقی، با نگاهم گره می خورد، آماده بودم شماره ای بدهم و یا شماره ای بگیرم.

بی آنکه معنای دقیق جمله (دوست داشتن) را بدانم، آن را به کار می بردم و می شنیدم و هر چقدر بیشتر می گفتم و بیشتر می شنیدم،از درک ان عاجزتر می شدم.

بلوغ عقلی مرا ریشخند می کرد و بلوغ جنسی برایم شکلک در می آورد و من ناباورانه می دیدم،نسل من، نسل خاکستر شده است.

در اتاق خواهرم نیمه باز بود . فکری موذی در ذهنم جرقه زد و لبخندی بر روی لبهایم نشاند.دستگیره را گرفتم و در را به آرامی باز کردم.

سرم را تا گردن داخل اتاق کردم و گفتم :

- اگه با این همه سروصدا خواب باشی، به ادم بودنت شک می کنم.

با صدایی بغض آلود و گرفته جواب داد:

- خفه شو برو بیرون.

- ادبت کجا رفته ،این به جای سلام کردنته؟

- گفتم گم شو.

- من اگه برم گم بشم که داد همتون در می آد که تا حالا کجا بودی؟

در تاریکی اتاق نمی توانستم او را ببینم، اما بالشی را که به طرفم می آمد تشخیص دادم و به سرعت در را بستم.

صدای فریاد خواهرم که با گریه همراه بود، در اتاق پخش شد:

- گم شو.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]صداهای گریه اش در اتاق پیچید. پشت در خشکم زد. تعجب در چشمانم نشسته بود و صدای گریه خواهرم مثل آوار روی سرم خراب میشد.

پدرم خودش را از آشپزخانه بیرون انداخت . خشم سرکشی صورتش را فرا گرفته بود. دستانش می لرزید. به طرفم هجوم آوردو فریاد کشید:

- با اون چیکار داری.

فرصت نشان دادن عکس العمل نداشتم، مادرم را دیدم که پشت سر پدر از آشپزخانه بیرون دوید.

پیش از انکه بتوانم حرکتی کنم ، سیلی پدر روی گونه ام نشست. مادرم ایستاد. صدای گریه خواهرم قطع شد.

تمام سنگینی دنیا رو روی قلبم احساس کردم. دستم را روی صورتم گذاشتم و با چشمانی از حدقه در آمده چشم به پدر دوختم

که با دهانی کف کرده، مرا نفرین می کرد.

- الهی خیر نبینی، همین بلایی که سر من میاری بچه هات سرت بیارن. تو کی می خوای آدم بشی؟

تو کی می خوای مرد بشی؟ چیکار به کار این داری؟ گریه اینو واسه چی درآوردی؟

چهره ام درهم فرورفت. اشک در چشمانم نشست. خودم را به زحمت جمع و جور کردم.

بغضم را فرو خوردم و با هیبتی در خود مچاله شده،از مقابل پدر گذشتم و به اتاقم رفتم.

در را پشت سرم قفل کردم و خودم را روی تخت انداختم و به سقف اتاق خیره شدم.صورتم بی حس بود، اما قلبم می سوخت.

آخرین باری که از پدر کتک خورده بودم، چندین سال پیش بود. سال سوم راهنمایی بودم. ثلث آخر تجدید آورده بودم. کارنامه ام را که دید، برآشفت.

می دانستم جای ایستادن نیست. شروع به دویدن کردم. لگدی پرتاب کرد. نوک پنجه اش به کمرم خوردو بعد از آن دیگر هیچ.

صدای فریادهای پدر ،آرام آرام فرو کش می کرد و یکباره به کلی قطع شد. خانه در سکوتش سنگین فرو رفت. صدای نفس هایم عذابم می داد.

با چهره ای در هم کشیده و عبوس، در حالی که دستها را از دو طرف صلیب کرده بودم، چشم به سقف داشتم .

تنها چیزی که دلداریم می داد این بود که بغضم را فرو خورده بودم.

مثل یک مرد اگر می باریدم می شکستم و همین تا حدودی آرامم می کرد.

دستگیره در اتاقم صدا کرد. نیم خیز شدم و نگاهی به در انداختم . دستگیره پایین کشیده شد.دوباره به حالت اول بازگشت.

چند ضربه کوچک به در اتاقم خورد. چرخی زدم و پشت به در کردم. لحظاتی بعد دوباره چند ظربه به در خورد.چهره ام بیشتر در هم رفت.

آماده بودم اگر یکبار دیگر در اتاقم را بکوبند بروم و آن شب را در اولین پارکی که به چشمم خورد به صبح بیاورم.

اما دیگر صدایی نیامد و سکوتی سخت و آزار دهنده ، بر تمام وجودم حکمفرما شد.

به حالت اول بازگشتم. دستهایم را بهم گره کرده و زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم.

آرام آرام چهره ام از هم باز می شد. به سقف خیره شده بودم . روی صورتم چیزی احساس نمی کردم .

سنگینی دست پدر چون نوازشی بر پوستم به جریان در آمده بود و به تمام نقاط بدنم سرک می کشید.

فکر گرمایی که از سرم بلند شده بود. به خنده ام می انداخت. به کجا رسیده بودم ؟ با یک سیلی دود از سرم بلند میشد.

یاد سیلی پدر که پاورچین از ذهنم بیرون می رفت،قلبم را لرزاند.از خودم پرسیدم:

(واقعا به کجا رسیده ام؟)

نگاه از سقف بر نمی گرفتم. حتی پلک هم نمی زدم .

نگران بودم ، مبادا این سفیدی را که هر لحظه بزرگتر می شد و تمام اتاق و مرا در بر می گرفت از دستم برود .

ذهنم پر بود از علامت سولا و من مانند لاشه گوسفند از این علامتهای بر عکس آویزان بودم.به کجا رسیده بودم؟

از زندگی چه می خواستم؟ سهم من از تمام لحظات چقدر بود؟ چرامن؟ چرا زندگی؟ چرا لحظه؟ چرا..؟

پدر؟ مادر؟ دوست؟ خانه؟ کوچه؟ خیابان؟ شهر؟ پارک؟ متلک؟ دهن کجی؟ ریشخند؟ عشق؟

سرم به دوران درآمد. چشمهایم را بستم . با خود اندیشیدم (چه می خواهم؟)

دستی که به خاطر گناهی ناکرده، بر روی صورتم نشسته بود ، تا مغز استخوانم را لرزانده و اتم هزاران نکته را در مغزم منجمد کرده بود.

حالا این من بودم،تنها در اتاقی که فضای آن در حال انبساط بود و اشیایی که در اطرافم به رقص آمده بودند.

چشم بر هم نهادم. یک قدم به عقب بر داشتم. پسر بازیگوش و درس نخوان خانه منصوری که تمام فکرو ذکرش، تعطیل شدن و پرسه زدن در خیابانها با رفقایش بود،

به محض گرفتم دیپلم، دفترچه آماده به خدمت گرفت و در میان مخالفت همه خانواده و فامیل و جار و جنجال پدر برای رفتن به دانشگاه عازم خدمت شد

و سه ماه بعد از گرفتم دیپلم با سری تراشیده خانه را ترک کرد.

قدم که از در بیرون می گذاشتم ، حس خوبی داشتم. دلم قرص بود. دیگر مرد شده بودم. از فردا قدم رو به چپ چپ ،به راست راست شروع می شد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]برای من دوری طبل بزرگ زیر پای راست، دوره فولاد آبدیده شدن بود.همین که جایی بود تا بین هم سن و سالهایم باشم، سربه سر مافوقم بگذارم

و به کسانی که پشت دیوارهای پادگان در روزمره گی گم می شدند،دهن کجی کنم،کفایت می کرد.

از این که در خانه دلتنگم می شدند، احساس آرامش می کردم .

 

غلتی زدم و به شکم روی تخت افتادم . سرم را روی بالش گذاشتم و به دیوار خیره شدم .عکس دیروزها روی دیوار اتاقم انعکاس یک زهرخند بود.

دوسال گذشته بود من با کوله باری از تجربه، به خانه برگشتم. در این مدت یاد گرفته بودم خودم باشم.

هرکس هرچی گفته بود در ذهنم ثبت شده بود و از من، من ساخته بود. روبروی پدر که می ایستادم ،می دیدم مثل او شدهام،حتی از او بالاتر.

او نمی دانست چگونه از زندگی بهره ببرد و من اندیشه نهایت استفاده را در مخیله ام پرورش می دادم .برای رسیدن به نهایت ، مشغول کار شدم.

از صبح تا غروب ، کنار پدر. موتور اتومبیل تعمیر می کردم و چهارچشمی مراقب بودم .گذر موتور زندگی ام به تعمیرگاه نیفته.

حالا من اینجا بودم. در این اتاق تاریک، روی تختی که منو محکم در میان بازوانش گرفته بود و به سینه می فشرد بدنم کوفته شده بود.

پلکهایم سنگین شد. به زحمت دستم را بلند کردم و بر گونه ام گذاشتم نفسم به آرامی می رفت و می آمد .

خواب بر جانم نشسته بود و مرا یارای مقاومت در برابر این بی سرو پا نبود.

 

پایان فصل اول

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]24uwxlj.gif فصل دوم24uwxlj.gif

 

 

نور ملایم آفتاب از کنار پرده دزدانه سرک می کشید . صدای زنگ ساعت مثل چکش روی اعصابم می کوبید.

دست دراز کردم و ساعت را از روی زمین برداشتم. کورمال کورمال با انگشت اشاره پشت ساعت را کاویدم. دگمه ای را فشار دادم.

سکوت بر همه جا طنین انداخت. ساعت را در کنارم گذاشتم. بدنم کم کم سنگین می شد که چند ضربه به در اتاقم خورد. غیظم گرفت .

سرم را در بالش فرو کردم . چند ضربه دیگر به در اتاقم خورد و صدای مادرم در فضای اتاق پیچید:

- فربد، فربد.

چشم باز کردم، غلتی زدم . نور کمرنگ اتاق روی صورتم پخش شد. زیر لب غریدم :

- لعنتی صبح شده.

روی تخت نشستم .نگاهی به ساعت انداختم. چند دقیقه ای از هفت و نیم گذشته بود. زنگ ساعت را خاموش کردم

وآن را در کنار تخت بر روی زمین گذاشتم. دوباره چند ضربه به در خورد و مادرم صدا زد:

- فربد، مامان جان.

می خواستم جواب بدهم که صدای پدرم به گوشم نشست :

- بیدار نمیشه؟

- صداش که در نمی یاد.

- شاید نمی خواد بیاد.

- نکنه بلایی سر خودش آورده؟

- نترس اون سر ما بلا نیاره سر خودش نمیاره.

تمام حوادث دیشب در ذهنم زنده شد . چند ضربه به در اتاقم خورد. دستم را روی صورتم گذاشتم.

- فربد بیداری.

- ولش کن خانم.

لبخند تلخی روی لبهایم نشست. بلند شدم و به طرف در رفتم. دو قدمی به در مانده نگاهم به عکسم در آیینه افتاد.

صورت پف کرده و چشمهای خواب آلودم، در متن صورت مهتابی رنگ و سر ژولیده ام به طبیعت ناسزا می گفت.

برای خودم شکلک در آوردم و به طرف در رفتم. کلید را چرخاندم ودر راباز کردم.

چشمان نگران مادرم بر روی چشمانم منعکس شد.

- سلام.

- سلام صبح بخیر.

چهره در هم کشیدم و از کنارش رد شدم. صدایش را از پشت سرم شنیدم :

- صبحانه آماده اس.

بی اعتنا به راهم ادامه دادم. از کنار آشپزخانه که رد شدم زیر چشمی نگاهی به داخل آن انداختم.

پدر پشت به پذیرایی داشت. دهانم را کج کردم و به راهم ادامه دادم. قدمهایم را شمردم، یک، دو، سه، چهار، پنج، پشت در دستشویی ایستاده بودم.

زیر لب نالیدم. زندگی کثافت شروع شد. دستگیره را فشردم و وارد شدم. شیر آب را باز کردم و در آیینه نگاهی به خودم انداختم .

موهای مشکی، چشمانی شب گون، سرم را کمی چرخاندم، مژه هایی بلند، بینی قلمی و دهانی متوسط با لبهای نازک و پوستی سفید، صورتم را دلپذیر کرده بود.

چشمکی زدم. خنده بر لبانم نشست. از خودم خوشم می آمد. تعریف های دیگران هم اعتماد به نفسم را بیشتر می کرد.

قد بلندو هیکل متناسبم، مرا در بین دوستانم، یک سروگردن بالاتر از دیگران نگه می داشت و از بروبچه ها سرترم کرده بود.

مشتی آب به صورتم زدم. دختر کش محله بودم و چون می دانستم در دلبری از بقیه پیشترم، به خودم می بالیدم.

مشتی دیگر آب به صورتم زدم و دستهایم را بر روی موهایم کشیدم. هرکدام از بچه های محل و دوستانم که به مشکلی بر می خوردند مرا برای حل آن پیش می فرستادند

و مطمئن بودند دل طرف مقابل را برایشان به دست خواهم آورد . مشتی دیگر آب به صورتم زدم.

قطرات آب از نوک مژه هایم می ریخت . لبخندی زدم و شیر آب را بستم .

همین قیافه بود که باعث نگرانی پدر شده بود. برایم نگران بود و من او را در این نگرانی عبث در این خیال خام که مستقیما مرا هدف می ساخت محق نمی دانستم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آنقدر بزرگ شده بودم که مراقب خودم باشم . نه دم تکان دادن بچه های محل که همه سگ پاسوخته درگاهم بودند

و نه طنازی دختران لوند که عشوه هایشان هیچگاه قلبم را نلرزانده بود نمی توانست مرا از جا برکند.

حوله را روی صورتم کشیدم . اندیشه پدر مرا به فکر برو برد. در را که گشودم مادرم پشت در ایستاده بود . یکه خوردم و به عقب برگشتم .

اما به سر عت خودم را جمع و جور کردم ودر حالی که بیشتر ژست می گرفتم تا این که واقعا دلخور باشم با صورتی عبوس

در حالی که سراپای مادرم را ورانداز می کردم و با نگاه از او پرسیدم :

اینجا چه می خواهید. از کنارش گذشتم و مستقیم به طرف اتاقم رفتم . روبروی آیینه ایستادم و مشغول شانه کشیدن به موهایم شدم.

سرم را به چپ و راست خم کردم و در حالی که کاملا از خود راضی بودم ، به موهایم مدل دادم. موهایم را فرق باز کردم و مشغول مالیدن روغن به موهایم شدم.

- صبحانه اماده اس.

سر بلند کردم و چهره در هم کشیدم . مادرم با چهرهای محزون در استانه در ایستاده بود. سر برگرداندم و بی آنکه چیزی بگویم به کارم ادامه دادم .

مادرم پا به داخل اتاق گذاشت و همان طور که اتاق را جمع و جور می مرد ،گفت:

- سر کار می ری؟

دستی به موهایم کشیدم و گفتم:

- آره.

مادرم مشغول مرتب کردن تختم شد.

- دیشب با لباس خوابیدی.

مشغول باز کردن دکمه های بلوزم شدم و با صدایی بم و گرفته جواب دادم :

- خسته بودم خوابم برد.

مادرم روی تخت نشست و گفت :

- از دست بابات عصبانی هستی؟

در کمدم را باز کردم و مشغول وارسی لباسهایم شدم.

- ببین فربد جان سربه سرش نذار بابات دیگه داره پیر میشه . کم حوصله شده تو هم که با این کا...

حرفش را نیمه کاره کرد .یکی از بلوزهایم را انتخاب کردم و برداشتم و با خونسردی گفتم:[/b]

- کدوم کارا.

- مامان جان به بابات حق بده.

بلوزم را پوشیدم و روبروی مادر ایستادم .

- پس حق من چی؟

مادرم بی توجه به پرسش من ادامه داد:

- اونم از این ورواونور حرف می شنوه . خوب مرده. بهش بر می خوره .

قهقهه ای عصبی زدم و گفتم :

- آخه مگه من دخترم که نگرانم باشین و بهتون بر بخوره. اصلا مگه چیکار کردم. از دیوار خونه مردم رفتم بالا. تو کار خلاف افتادم.

ای بابا من نمی فهمم چیکار کردم . حداقل بگین چی شنیدین یا از کی بذارین خیال منم راحت شه.

- همین اومدن و رفتنت .از سرکار نرسیده خونه یه دوش میگیری میری نصف شبم با توپ پر بر می گردی.

- من که نمی تونم خودمو تو خونه زندونی کنم.

- نکن اما به موقع برو به موقع بیا.

بلوزم را داخل شلوارم کردم و گفتم :

- بهتر از این نمی تونم من وقت شناسی بلد نیستم.

مادرم بلند شد و به طرفم آمد و به آرامی گفت :

- تو چرا از خونه گریزونی؟

از لحن آرام و صدای گرمش یکه خوردم . شانه بالا انداختم و جواب دادم :

- ولم کن بابا دلت خوشه.

از اتاق بیرون زدم صدای مادرم در گوشم پیچید :

- فربد فربد.

وارد آشپزخانه شدم . پدر پشت میز نشسته بود به تلخی سلام کردم . به سنگینی جواب سلامم را داد. صدای مادرم هنوز بلند بود:

- فربد با توام.

به طرف سماور رفتم و یک استکان چای ریختم.

- مگه تورو صدا نمی کنم ؟

مادرم وارد آشپزخانه شد و قبل از اینکه من حرفی بزنم جواب داد :

- چیزی نبود.

با چهره ای در هم کشیده پشت میز نشستم. آشپزخانه در سکوت سردی دست و پا می زد. یکی دو لقمه نان و پنیر خوردم. چایم را سر کشیدم و بلند شدم. مادرم با نگرانی پرسید :

- همین.

- سیر شدم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- دیشبم که هیچی نخوردی.

با لحن نیشداری گفتم :

چرا جای شما پر ، نوش جان کردم.

منتظر عکس العمل پدر نشدم به سرعت از آشپزخونه بیرون رفتم. سری به اتاقم زدم. روبروی آیینه ایستادم. دستی به موهایم کشیدم و از اتاق بیرون زدم .

در اتاقم را قفل کردم و بی آنکه خداحافظی کنم از خانه بیرون امدم . کفشهایم را می پوشیدم که در آپارتمان کناری باز شد و اقای سهرابی در استانه آن نمایان شد.

با چشمان خواب گرفته در آپارتمان را باز کرد و گفت :

- گفتم چشم امره دیگه ای نیست.

صدای مهشید خانم از ته خانه بر آمد:

- یادت نره ها وگرنه...

- می دونم خانوم یادم نمی ره.خداحافظ.

بیرون آمدو در را بست . حوصله هیچکس را نداشتم به زخمت گفتم :

سلام .

سر بر گرداند و با چهره ای خندان گفت:

- به سلام صبح بخیر .

با کسالت گفتم:

- صبح شما هم بخیر.

- حالت خوبه بابا چطوره ؟

- خوبم بابا هم سلام داره.

- نیستی فربد جان کم می بینمتون؟

- هستیم زیر سایه شما.

- بیرون میری؟

- بله سرکار.

- آهان حتما بابا پایین منتظره.

حالم داشت بهم می خورد . برای این که حرف رو عوض کنم پرسیدم: نادر چطوره؟

خوبه دیشب دیدمش.

لبخندی زورکی زدم و با مسخرگی گفتم:

- از بس که نازنینه زود به زود دلم براش تنگ میشه . با اجازه .

منتظر جواب نشدم به سرعت از پله ها سرازیر شدم . در دل دعا میکردم دیگر کسی رانبینم. در طبقه اول آقای پورزاد در حالی که سرش را تا گردن داخل آپارتمان کرده بود گفت:

خداحافظ خانم.

ودر را بست. سلامی کردم و به سرعت از کنارش رد شدم.هوای خفه و ساکن این خانه آدمهای اطرافم مثل علف های هرز سر بر آورده بودند.

با نگاهی که لحظات من را می کاویدند دستهایی که دور گردنم حلقه شده بودند و خودم که بیرحمانه از خودم گرفته می شدم. مرا در خود می فشرد.

حالم از هرچه خانه بود بهم می خورد. در را باز کردم و خودم را به داخل کوچه انداختم. احساس آرامش می کردم. نفس عمیقی کشیدم و اجازه دادم هوای خنک صبحگاهی بر مغز استخوانم بنشیند.

در را پشت سرم بستم و صدای قروچ بسته شدن در زندگی را در فضای ذهنم به جریان انداخت.

دست صبح روی پوستم کشیده میشد و قلقلکم می داد و من خشنود از این که از خود به در آمده ام.

نئشه این دم فرار از خودم بودم. تفی بر روی زمین انداختم و تمام آنچه در من نام خانه بر خود گرفته بود با این تف از خود راندم .

به راه افتادم و با خود اندیشیدم کاش هیچگاه زمان بازگشت نرسد. از سرکوچه که پیچیدم.

شهر بیدار شده بود. مغازه هایی که تک و توک باز کرده بودند آدمهایی که در خود فرو رفته و

خاموش از کنار هم می گذشتند اتومبیلهایی که به سرعت می گریختند و بچه هایی که با هیاهو راهی مدرسه بودند. به هم تنه می زدند برسر هم فریاد می کشیدند

 

با هم می خندیدند و راه می رفتند. دخترهایی که در لباسهای متحدالشکل مدرسه کنار هم می رفتند و متلک می گفتند حتی قید و بند کلاس درس هم نمی توانست

آنان را از دلبری و عشوه گری باز دارد. چشمک می زدند شکلک در ما آوردند بوسه می فرستادند و باز بی اعتنا به راه خود ادامه می دادند.

پیرمردهایی که برای پیاده روی صبح گاهی بین دخترها می لولیدند و خاطرات گذشته های دور را زیرورو می کردند و جوانهایی که مثل دمل چرکی روی پوست شهر سنگینی می کردند.

صدای بوق یک اتومبیل مرا از خود به در آورد. سر بلند کردم همه چیز از مقابل چشمانم فرار کرد.

هیاهوی شهر دلم را زد.احساس کردم به تنهایی اتاق بیشتر نیاز دارم تا سر و صدای بهم گسیخته شهری. می خواستم برگردم.

ذهنم را می کاویدم که بهانه ای برای نرفتن پیدا کنم. بهانه بود اما نه برای پاهایی که بی اختیار به جلو می رفقتند. از خیابان می گذشتند و پیچ و تاب می خوردند.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]صدای قهقهه چندین نفر به گوشم خورد .در میان دختران دبیرستانی بودم .زیر لب غریدم:

- لعنتی اشتباه اومدم.

نگاهی به آن طرف خیابان انداختم . هر دو طرف پر بود از دخترانی که با سروصدا می گذشتند . از سرم گذشت : هرچه باداباد.دست در جیب فروبردم .

حوصله هیچکس را نداشتم . چشم به زمین دوختم و به سرعتم افزودم. دختران با هیاهو ومتلک گویان از کنارم رد میشدند.

- اوه چه سر به زیر.

- ولش کنید عاشقه.

- خاک تو سر اون دختر که به این پابده.

- سلام.

- از اونوری نه برگرد با هم بریم.

- اوه چه تیکه ای.

- این اقا خوشگله رفیق کیه ؟

جملاتی که در گوشم مینشست مرا از انزوای ذهنی ام بیرون می آورد و باعث انبساط خاطرم میشد.

در دل گفتم : این دخترا عجیبترین موجودات عالمند. مگر میشد کسی در میان آنها باشد و احساس خوشی نکند. دلم آرام می گرفت.

نفس آنها که در هوا پراکنده میشد نفس زندگی بود. گرمایی که از خود متساطع می کردند یخ وجود هر موجودی را آب می کرد.

بودن بین آنها با آن قهقهه ها و شیطنتها انسان را سر حال می آورد. لبخندی بر گوشه لبم نشست. به زحمت ان را فرو خوردم .

- بالاخره دیدیش یا نه؟

با تعجب سر بلند کردم . دختری بلند قد، با چشمانی قهوه ای و پوستی سبزه از روبرو می آمد.

نگاهم را که دید رو به دوستانش گفت:

- واه مثل وزغ نگاه می کنه بلا به دور.

لبم به خنده باز شد و سر به زیر انداختم . از کنارش که رد میشدم گفت:

- وقت کردی تو آیینه خودتو ببین.

صدای قهقهه از پشت سرم بلند شد . به سرعتم افزودم و به آرامی خندیدم . تجمع درهم و برهم بچه های مدرسه ای تمام شد و دوباره من و شهر

خاکستری رنگ رویاهای خاک خورده روبروی هم تنها بودیم. خوشی دقایقی پیش جای خود را به خستگی کسالت بار یک روز دیگر مثل دیروز می داد.

سری تکان دادم نگاهم را به سنگفرش پیاده رو دوختم و همانطور که پیش می رفتم در خودم فرو رفتم یه روز عجوزه دیگه خودشو تو بغل تو انداخته و تو مجبوری تحملش کنی.

بازم کار بازم زندگی بازم گردش بازم بدبختی آخه یکی نیست به این خورشید خانم بگه پیر سگ تو اگه قرار بود شوهر پیدا کنی تو تمام این چند هزار سال

پیدا کرده بودی. دیگه این هر روز اومدنو خودتو به رخ کشیدنت چیه؟ د برو بیفت تو کوزه ترشی و خیال همه رو راحت کن ما اگه این روشنایی کثافتو نخوایم باید

کی رو ببینیم. حداقل من یکی ، منو تو خودت خفه کردی حق بودن و داشتن و خواستن رو تو فقط از من گرفتی مسخره حالم ازت بهم می خوره .

یه نگاهی به دورو برت بنداز هیچکس حواسش به تو نیست اونقدر اومدی و بیخود اون بالا نشستی که واسه تمام عالم تکراری شدی.

هیچکس توی این دنیای لعنتی بودنتو حس نمی کنه .تو عجوزه پیر ، تو... .

کسی محکم به من تنه زد از خلسه بیرون آمدم و او با یک ببخشید ساده گذشت. شانه بالا انداختم و دوباره به راه افتادم .ساعتم را نگاه کردم .

زمان از دست می رفت. به سرعتم افزودم. دیگر راهی تا تعمیرگاه پدر نمانده بود. چهره های آشنا خود را به رخ می کشیدند.روز آغاز شده بود .

دست به سینه داشتم و در حالی که سرم را خم کرده بودم سلام و علیک کنان پیش می رفتم.

- به احوال آقا فربد خودمون.

- سلام اوس فربد.

- نیستی رفیق.

- احوال بابا چطوره؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- آقا فربد دیروز زود جیم شدی ؟ شیطون خبریه؟

به زحمت لبخند می زدم و خوش و بش کنان می گذشتم . من در دایره بسته زمان محدود شده بودم و این چهره ها این جملات

این نگاهها اعمال شاقه من در طی دوران محکومیتم بود . حالم داشت از زندگی بهم می خورد. روبروی تعمیرگاه ایستادم.

پدر تا کمر بر روی یک اتومبیل شیک خم شده بود و موتورش را وارسی می کرد ، زیر لب گفتم:

- اینم زندگی ما واسه یه لقمه نون باید جلوی ماشین خم بشیم . آ خدا بازم شکرت.

قدم به داخل تعمیرگاه گذاشتم و به سنگینی سلام کردم. پدرم سر بلند کرد و با چهره ای درهم و صدایی بم سلامم را داد.

با قدمهایی شمرده و ظاهری بی تفاوت از کنارش گذشتم و به آخر تعمیرگاه و اتاقک مخصوص تعویض لباس رفتم .

در کمال خونسردی لباسم را تعویض کردم. در آیینه شکسته ای که به دیوار کوبیده شده بود نگاهی به صورتم انداختم و خطاب به خودم گفتم :

- تا یه ساعت دیگه میشی حاجی فیروز خان بابا خان.

 

دستی به موهایم کشیدم و از اتاقک بیرون اومدم . چشمم به پدر افتاد از خودم پرسیدم :

- حالا چیکار باید بکنم؟

نمی خواستم با پدر صحبت کنم و نمی توانستم عاطل و باطل در گوشه ای بایستم و نظاره گر باشم.چهره در هم کشیدم و پیش رفتم .

پدر سخت مشغول ور رفتن با اتومبیل بود . در چند قدمی اش ایستادم . چشم به زمین دوختم و با لحنی ناراضی گفتم :

- چیکار باید بکنم ؟

پدر مثل این که صدای مرا نشنیده بلند با خود گفت :

- سر در نمی یارم چشه. واسه آدم حواس نمی زارن که. گیجم کردن کار یادم رفته. منظورش را به خوبی درک کردم.

پوزخندی زدم و در دل گفتم به در می گه دیوار بشنوه یک کلمه بگو ازش سر در نمی یارم چی کارش باید بکنیم خودم ردیفش می کنم. کبری صغری چیدنت چیه؟

تا اونجا که ما یادمون می اد شما گیج بودی آقا جون گناهش رو تقصیر ما ننداز.

جلوتر رفتم و گفتم:

- من نیگاش می کنم.

پدر کمر راست کرد و بی آنکه نگاهم کند دور شد. روبروی ماشین ایستادم . دستهایم را به دو طرف آن حایل کردم و به موتور خیره شدم .

باید دست به کار میشدم .نمی خواستم پیش پدر کم بیاورم . سرم داغ داغ شده بود . تا ارنج روغنی بودم. تمام حواسم متوجه موتور ماشینی بود که روبرویم نشسته بود

و با سماجتی زجرآور نگاهم می کرد صدایی از پشت سرم شنیدم . گوشم را تیز کردم . صدای آشنای حبیب شاگرد قدیمی پدر بود. دست از کار کشیدم .

کمر راست کردم و با لبخند به طرفش برگشتم. مشغول خوش و بش با پدر بود. مرا که دید برایم دست تکان داد. به طرفش رفتم.

- سلام حبیب.

دستش را از بین انگشتان پدر بیرون کشید و به طرفم آمد.

- سلام آقا فربد گل گلاب پسر پارسال دوست امسال آشنا.

دستم را به طرفش دراز کردم. نگاهی به دستم انداخت و ابروهایش را بالا کشید. نگاهی به دستم انداختم. فکری موذی از مخیله ام گذشت .

به سرعت دستم را بالا آوردم و بر صورتش کشیدم. سرش را عقب کشید و گفت:

- خیلی بدجنسی

به قهقهه افتادم و بریده بریده گفتم:

- خیلی ... خوش...گل ...شدی.

او هم به خنده افتاد و گفت:

- نوبت ما هم میشه.

چشمکی زدم و گفتم:

- ایشاءالله.

- ای بابا تو هنوز آدم نشدی؟

- نه به جون شما پیش هر دکتری رفتم فایده نداشت گفتن درد بی درمونه.

دستش را روی شونه ام گذاشت و گفت:

- من می دونستم اینجوری میشه. عیب نداره. خودتو ناراحت نکن. همچین بچه خوبی هم نبودی. ولی خب خدا بیامرزدت. فاتحه.

با صدای بلند خندیدم صدای پدر خنده را بر روی لبهایم خشکاند.

- فربد دوتا چایی بیار.

چهره درهم کشیدم و زیر لب گفتم :

- فکر می کنه من نوکرشم.

حبیب صدایش را پایین آورد و گفت:

- زدین به تیپ هم.

- ولش کن بابا.

از کنارش رد شدم و همانطور که به طرف اتاق می رفتم گفتم :

- حبیب خان یه نگاهی به این صاب مرده بکن . ببین چشه از صبح تا حالا وقت مارو گرفته.

- روچشمم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]به عقب برگشتم و با خنده گفتم :

- چشمت بی بلا.

آچار را برداشت و آن را تهدید کنان بالا اورد و با خنده گفت :

- می زنمت ها پدر صلواتی.

دستهایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و وارد اتاقک شدم.

حبیب را از مدتها پیش می شناختم . از زمانی که پیش پدر شاگرد بود و من یک بچه دبیرستانی سر به هوا بودم. شش هفت سالی از من بزرگتر بود

اما به اندازه خود من سرپرسودایی داشت. خود را با همه چیز و همه کس تطبیق می داد و به سن آنها می رسید .

با این که تفاوت سنی میانمان را به هیچ وجه احساس نمی کردم. اورا مثل یه برادر بزرگتر دوست داشتم. حبیب تنها کسی بود که زندگی مرا متعادل می کرد

و کفه ترازوی احساس مرا به نفع دوست و دوستان سنگین می کرد.

با او احساس آرامش می کردم . در وجودش بدنبال خودم می گشتم . به دنبال آینده پرتلاطم و تاریکم.

وقتی از سربازی برگشتم و پیش پدر مشغول کار شدم با هم اخت شدیم . دوستیمان پیش همه زبان زد بود. ساعت ها بودن در کنار او باعث شد به مزیتهای شخصیتش پی ببرم .

صمیمی، کمرو، نکته دان و صبور بود. همیشه برای شنیدن گوش شنوا داشت و گاه خود نیز با تو هم نوا میشد وهر جفنگی را بهم می بافت.

همیشه لبش به خنده باز بود و هرجا که می رفت، با خود یک بغل شادی به همراه می برد. کار را از او یاد گرفتم و همین باعث شد همیشه احساس کنم او استادو من شاگردم .

در حالی که خود گاه به خنده می گفت، نگران نباش تو بقیه هنرها من شاگردم و تو استاد پدر صلواتی.

دوماه بعد از مشغول شدن من بود که با یکی شریک شد و یک تعمیرگاه برای خودش اجاره کرد

و رفت برای خودش کار کند و جای خالی اش هنوز هم بعد از ماه ها عذابم می دهد. گاه او می آید و گاه من می روم .

هنوز هم برای من تازگی و صفای روز اول را دارد . حتی بیشتر از سابق بهم نزدیک شده ایم و این نزدیکی باعث شده با او احساس یگانگی بکنم.

سه استکان چای ریختم و از اتاقک بیرون آمدم . پدرم پشت فرمان اتومبیل نشسته بود و حبیب خم شده بودو مشغول کار بود.

- خسته نباشی اوستا.

با خنده نگاهم کرد.

- سلامت باشی.

وفریاد کشید :

- استارت بزن...خب...خب.

- چایی آوردم خدمتتون

سینی را در مقابلش گرفتم.

- می گفتی ما خدمتتون می رسیدیم .

- ما و یه همچین جسارتی.

دوباره فریاد کشید :

- استارت بزن.

ماشین صدایی کرد و روشن شد . لبخندی زد و گفت:

- درست شد.

کمر راست کرد و کاپوت را بست . پدرم از اتومبیل پیاده شد. صورتش از شادی می درخشید.

- کارت حرف نداره.

حبیب سر خم کرد و گفت:

- دست پرورده ایم.

سینی را پیش بردم و گفتم:

- چایی سرد شد.

دستهایش را بالا آورد و روی صورتم مالید و در همانحال گفت:

- بذار دست مو پاک کنم...آها...آها.. درست شد.

نگاهش کردم و گفتم:

- پاشو می خوری.

- آخ نگو ترسیدم.

- بترس تا صبح دولتت بدمد.

یک استکان برداشت . چهره در هم کشیدم و در حالی که چشم به زمین داشتم سینی را در مقابل پدر گرفتم . یک استکان برداشت .

سینی را روی کاپوت گذاشتم. حبیب زیر چشمی نگاهم کرد. نگاهش کردم لبخندی زدوسربرگرداند. استکان چای را برداشتم. گرمای استکان روی پوستم نشست.

همانطور که چای را می نوشیدم به حبیب نگاه کردم. یک چشم به پدر داشت و یک چشم به من.

- خسته نباشی اوستا.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]سربرگرداندم. اوس جعفر نجار در آستانه در تعمیرگاه ایستاده بود. من و حبیب سلام کردیم. جواب سلاممان را داد. پدرم همان طور که به طرفش می رفت گفت:

- به اوس جعفر بفرما بفرما چای.

- نوش جان.

- بفرما تو چرا اونجا وایستادی؟

- حواسم به مغازه اس این پسره امروز نیومده مغازه تنهاست خسته شدم گفتم یه دقه بیام پیش تو.

- خوش اومدی.

پوزخندی زدم و ته مانده چایم را سر کشیدم.

- به چی می خندی؟

نگاهی به حبیب انداختم .استکانم را در سینی گذاشتم و سرم را به چپ و راست چرخاندم.

- ها چته؟

استکانش را در سینی گذاشت . نگاهی به پدرم و اوس جعفر انداختم که جلوی در روی چهارپایه نشسته بود.

- بازم دعواتون شده؟

سینی را برداشتم و به راه افتادم.

- با توام پسر.

ایستادم صدای پدر و اوس جعفر در کل تعمیرگاه پیچیده بود.

- آخر من این پسره رو جواب می کنم. یه خط در میون میاد سرکار.

- جوونای این دوره زمونه همه شون اینجورین. حال کار کردن ندارن. فقط دهنشون واسه خوردن گشاده.

با غیظ به طرف حبیب برگشتم و در حالی که سعی می کردم هیجانم را پنهان کنم گفتم:

- می شنوی چی می گه؟

حبیب نیم نگاهی به آنها انداخت و گفت:

- بگه تو چرا ناراحت میشی؟

سینی را روی کاپوت گذاشتم و گفتم:

- آخه داره منو میگه.

حبیب چشمانش را گرد کرد و گفت:

- نه بابا مگه تو هم اینجوری هستی.

به قهقهه خندید. با عصبانیت سینی را برداشتم و به راه افتادم.

- شوخی کردم فربد.

بی آنکه جوابش را بگویم به راه خودم ادامه دادم.

- فربد ناراحت شدی؟

وارد اتاقک شدم. دیگر صدای پدرم را نمی شنیدم. سینی را روی میز گذاشتم خودم را روی صندلی رها کردم. اخمهایم درهم بود. عصبانی بودم.

دلم می خواست با کسی دعوا کنم. بر سرش فریاد بکشم و با مشت روی صورتش بکوبم.

حبیب در آستانه در ظاهر شد. دستهایش را دو طرف در گذاشت وبا خنده گفت:

- حاظری این عکس قدی رو توی این قاب بذاری.

سرم را برگرداندم و گفتم:

- توام دلت خوشه.

وارد اتاقک شد. دست به سینه ایستاد و به دیوار تکیه داد :

- از دستم ناراحتی؟

- نه.

- دروغ می گی.

- نه.

- تو چته فربد؟

- حوصله ندارم.

- تو که الان خوب بودی؟

نگاهش کردم. نگرانی درمتن چشمانش مشهود بود.

- بازم زدین به تیپ هم؟

- تقصیر اونه.

- بگو بابام.

دهانم را کج کردم و با شکلک گفتم :

- بابام مسخره اس.

- پس این دفعه خیلی جدیه.

- حوصله مو سر برده.

- حرف حسابش چیه؟

- فکر می کنه من بچه ام تازه واسه من ارد می ده کی برو کی بیا.

- بخاطر اینه که دوست داره.

سر برگرداندم و با لحنی عصبی گفتم :

- ولم کن حبیب تو هم لوس بازیت گل کرده .

- بیا و جدی صحبت کن آدمو لوسم می کنن.

- دیشب حسابی گرد و خاک کرد.

حبیب دستش را بالا آورد و در حالی که کف دستش را نشان می داد گفت:

- هوم؟

با سر جواب مثبت دادم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- پس حسابی دادشو در آوردی چیکار به کارشون داری؟

- اونا به کار من کار دارن. ولم نمی کنن. نمی فهمن می خوام واسه خودم باشم.

- شاید جنبه اشو نداری.

نگاهی از روی اعتراضی آمیخته به عصبانیت به حبیب کردم.

- خب بابا توام آدمو زهره ترک می کنی با اون نگات.

خنده ام را به زحمت فرو بردم و حالت جدی را حفظ کردم.

- چرا یه مدت به میلش رفتار نمی کنی آبا که از آسیاب افتاد و آروم شد دوباره هر خریتی که دلت خواست بکن.

- توام حرفا می زنی.اگه به میلشون رفتار کنم که افسار شدم رفته.همین جوریشم می خوان ازم سواری بگیرن.

- ببینم تو اصلا حرف حسابت چیه؟

- می خوام خودم باشم همین؟

- این که خودم باشم یعنی چی؟

نگاهی به حبیب انداختم.

- یک کم عاقل باش فربد.

- از هرچی عقله حالم بهم می خوره.

- پسر تو حالت خیلی بده ها. حتما خودتو به دکتر نشون بده.

- ولم کن حبیب وقت گیرآوردی.

- نه بابا ایمون آوردم حالت بده.

- خودتو لوس نکن نمک!

سر روی جدی به خود گرفت و گفت:

- اینقدر اوضاع بده؟

جرات نداشتم در چشمانش نگاه کنم.

- خسته شدم حبیب خسته شدم. یه زندگی پوچ تکراری تهوع آور، شدم عروسک خیمه شب بازی ای که هر روز داره یه نقشو تکرار می کنه و بازم تکرار می کنه.

اینام که با گیر دادناشوت با این بکن نکناشون واسه آدم شدن کابوس. حوصله هیچ کس رو ندارم با دوستام با این بچه های به قول بابام ولگرد بی بابا ننه خوشم.

حال می کنم. باهاشون که هستم نئشه ام. تو بگو نئشه رفیق و رفیق بازی باشم خوبه یا نئشه کوفت و زهر مار.

حبیب شانه بالا انداخت. از روی صندلی بلند شدم و یک استکان چای برایش ریختم .

- بشین حبیب خسته شدی.

- نه بابا بشین ، بشین و بگو.

روی صندلی افتادم. لحظه ای چند ساکت بودم. حبیب گفت:

- خب؟

- گاهی وقتا یه نگرانی عجیب به سرم می زنه که نگو .اگه از خدا نمی ترسیدم ؟؟؟...

- زبونتو گاز بگیر مگه بچه شدی؟

نگاهم به حبیب دوختم.

- زیادی داری سخت میگیری.

پوزخندی زدم و شانه هایم را بالا انداختم . لبخندی زد و گفت:

- بهتره یه رفیق خوب و باحالی واسه خودت بتراشی.

- حرف می زنی ها رفیق که دارم.

- نه خنگ خدا، منظورم رفیق، رفیق.

نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداختم و گفتم:

- از اون نوعشم دارم.همین جا واستا تا غروب صدتاشون تلفن میزنن باید قیافه بابامو ببینی .

به خنده افتادم.

- بازم بگو بهم گیر می دن.

- تقصیر خودشونه پسر بزرگ تو خونه دردسر داره.

حبیب چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

- منظورت چیه؟

تیز نگاهش کردم.

چه منظوری؟

- پسر بزرگ و دردسر و ..نکنه...اها..!

- هی هی مواظب حرف زدنت باش.

- خودت مواظب حرف زدنت باش. پس بالا خره اومدی به حرف من. د بنال چته. این همه بهونه گیری و کل کل کردن با این و اون واسه خاطر...

-به میان حرفش دویدم و گفتم:

- حبیب خفه شو.

- مگه ایراد داره؟

- آره داره.

- چرا؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- آخه داری حرف مفت می زنی . من از چی می گم تو از چی می گی درد بشریت درد رسیدن به پوچی و راه گریزش...

نگاهی به صورت حبیب انداختم . دستهایش را بهم گره کرده بود و سیخ ایستاده بود.

- اینجا تماشاخونه نیستها داری واسه من تئاتر بازی می کنی.

دستش را روی شانه ام گذاشت .خودم را عقب کشیدم.

- می خوای با بابات حرف بزنم؟

- واسه چی؟

- حل مشکل بشریت.

با تعجب نگاهش کردم.

- واسه این که از پوچی و بی هدفی درت بیاریم.

- لطفا خفه شو داری حوصله امو سر می بری.

- به بیا خوبی کن.

- خوبیت بخوره تو سرت.

- دیگه فحش نده.

- به جای این حرفا برو باهاش حرف بزن . کاری به کارم نداشته باشه.

- شرمنده اتم این مشکل بین پدر و پسره.

نگاهم را به چشمانش دوختم و با لحنی معترض کفتم :

- خدای معرفت دست مریزاد.

قیافه حق به جانبی به خود گرفت و جواب داد :

- چاکرتم قابل شمارو نداشت.

با لحنی قاطع گفتم :

- حبیب جون هر کی دوست داری بیا و آقایی کن و ما رو خلاص کن.

- چیکار کنم؟

- بیا تو گوش این بابائه بخون یه پولی به ما بده یه خراب شده ای رو کرایه کنیم و واسه خودمون خوش باشیم.

- بچه نشو بابا و ننه رو ول کنی بری سی خودت . بابا تو دیگه خیلی خری. مردم...

صدای فریاد پدر جمله حبیب را درید و بر فضای اتاقک نشست:

- حواست باشه من الان میام.

- شدم سگ نگهبانش.

حبیب لبش را گزید و گفت:

- وظیفه اته منتی سرکسی نداره.

با عصبانیت بلند شدم و در حالی که از مقابلش می گذشتم گفتم :

- کسی مجبورم نکرده.

از اتاقک بیرون آمدم . حبیب هم پشت سرم بیرون کشیده شد.

- تو احتیاج به استراحت داری.

نگاهش کردم و پوزخندی زدم.

- یه چند روزی ازش مرخصی بگیر.

- از اون خیلی ساده ای الان می گه زیر بار کار له میشیم. تو مرخصی می خوای. خودمو کوچیک نه شنیدن نمی کنم.

ابروهایش را بالا کشید و گفت :

- والله چی بگم.

لبخندی زدم و گفتم:

- فقط حرف نزن .اینطوری کسی نمی فهمه هیچی بارت نیست.

به سرعت خم شد و دستش را به روغن کف تعمیرگاه مالید و دنبالم کرد. به قهقهه افتادم و پشت اتومبیل سنگر گرفتم.

- که من نمی فهمم.

- مگه شکم داشتی؟

- الان نشونت می دم.

سر در پی من گذاشته بود و من خنده کنان دور اتومبیل می چرخیدم .

اگه مردی واستا.

- خودت اگه مردی بگیر.

دستشو به نشانه تهدید بالا آورد و گفت:

- حالتو می گیرم.

چشمکی زدم و گفتم :

- عیب نداره اما بهر حال حرف نزنی بهتره.

از روی کاپوت جستی زد و پیش از ان که من فرار کنم دستش را روی صورتم مالید. خودم را به شدت عقب کشیدم .

تعادلم را از دست دادم و محکم بر زمین افتادم. از شدت خنده بر روی زمین غلتیدم. حبیب خودش را به کنارم رساند و پرسید:

- چی شد؟

با صدای بلند می خندیدم. آب از چشمانم روان شده بود و نفسم بالا نمی آمد . از پشت پرده اشک صورت خنده حبیب را دیدم. زندگی به روی من لبخند زد.

غرق در خوشی کودکانه بودم. حبیب کنارم نشست و دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:

- پاشو.

دستش را گرفتم و در حالی که خنده تمام صورتم را پر کرده بود برخاستم.ح بیب چهره ای جدی به خود گرفت و گفت :

- بهتره هر وقت دلت می گیره از خونه بزنی بیرون. یه چند ساعتی که نباشی تمدد اعصاب می کنی.

- دو ساعت من دارم واسه ات لالایی می خونم. تمام مشکل ما سر از خونه بیرون زدنه.

- خنگ خدا هر بیرونی رو که نمی گم.

- آها...مثلا؟

-مثلا...مثلا..بیا پیش من. بهر حال یه کلبه خرابه ای داریم که بتونیم یه شب از آقا فربد گل گلاب پذیرایی کنیم.

- نه بابا پیشرفت کردی.

گلویی صاف کرد و گفت:

- اوهوم...اوهوم...بله دیگه.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]به سرعت دست روغنی ام را به صورتش مالیدم و همانطور که پا به فرار می گذاشتم گفتم:

- بله و بلا.

به خنده افتاد . من هم ایستادم و همصدای او شدم . پرسید:

- خب نظرت چیه؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

- نمی دونم.

- این یعنی آره.

نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد:

باید برم گفتم زود می یام.

- با شیطنت گفتم:

- به کی؟

- با تشری دوستانه گفت:

- برو گمشو.

با خنده گفتم:

- بابا دست ما رو هم بگیر.

- تو که خودت رئیس دستگیرای عالمی.

در همان لحظه تلفن زنگ زد. حبیب خنده کنان گفت :

- بیا اینم شاهد از غیب.

سرم را خاراندم و به طرف تلفن رفتم . حبیب برایم شکلک در آورد. گوشی را برداشتم.

- بله؟

- سلام.

- ...

- خوبم.

- ...

- آره.

- ...

- نه.

- ...

- نه

- ...

- می گم نه.

- ...

بعدا زنگ بزن الان کار دارم.

بدون خداحافظی گوشی را گذاشتم .

- کی بود؟

- ولش کن بابا.

- دختر بود؟

- چهره در هم کشیدم و گفتم:

- یه بار یه غلطی کردم و بهش شماره دادم دیگه ول کن معامله نیست .

- تو همیشه باهاش اینجوری حرف می زنی؟

- خب آره.

- اونوقت بازم زنگ می زنه؟

- از حالت حبیب به خنده افتادم و جواب دادم :

- آره.

- بابا خیلی قدرشناسی خیلی.

- قابل نداره پیشکش.

دستهایش را به نشانه تسلیم بالا آورد و گفت :

- قربونت من سرم درد نمی کنه .اگرم درد گرفت محکم می کوبمش به دیوار که احتیاج به دستمال نداشته باشه.

پدرم سلانه سلانه وارد تعمیرگاه شد. حبیب خنده کنان پیش رفت و گفت:

- خوب شد اومدین اوستا داشتم می رفتم.

- کجا ناهار پیش مایی.

- نه نمی تونم خیلی کار دارم. فربد کاغذ بیار آدرسمو بنویس.

- مگه مغازه ات عوض کردی؟

نگاهی به پدرم انداخت و لبخند زنان گفت:

- نه آدرس خونه مو می گم. به فربد گفتم هر وقت احساس تنهایی کرد بیاد پیش من .منم از تنهایی در آم.

کاغذ و خودکاری آوردم. حبیب آدرسش را برایم نوشت. دست و صورتش را شست. آدرسش را در جیب شلوارم گذاشتم. حوله ای برایش آوردم.

- کاش ناهار می موندی.

حوله را به دستم داد و گفت :

- باشه واسه یه فرصت دیگه. حتما به من سر بزن.

با سر جواب مثبت دادم. تا دم در همراهش رفتم .دستم را محکم فشرد و به آرامی گفت :

- سر به سرش نذار.

چهره در هم کشیدم و گفتم:

- بهتر بود به اون می گفتی.

- پیشم بیا.

اخمهایم باز شد و جواب دادم:

- منتظرم باش.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]به راه افتاد. ایستادم و دور شدنش را تماشا کردم . عابران ناآشنا از کنارم می گذشتند و من در خود فرو رفته بر جای باقی می ماندم .

صدای زنگ تلفن فضا را شکافت.دستی به موهایم کشیدم و به داخل تعمیرگاه برگشتم .تلفن همچنان زنگ می زد .پدرم جدی و خشک گفت:

- برش دار حتما طبق معمول با تو کار دارن.

کنایه ای که در لحن کلامش خوابیده بود پوستم را خراش داد. گوشی را برداشتم و گفتم:

- بله.

- سلام.

- ...

- خوبم.

- ...

- نه.

- ...

- گوشی...

گوشی را روی میز رها کردم و در حالی که چهره در هم داشتم گفتم :

- مامانه.

دیگر منتظر نایستادم. به طرف اتاقک به راه افتادم. صدای پدر را شنیدم که با مادرم احوال پرسی می کرد. وارد اتاقک شدم. استکانی برداشتم و چای ریختم.

روی صندلی نشستم. استکان را با دو دست چسبیدم. به شدت عصبی بودم. احساس می کردم وجود پدر انرژی منفی تولید می کند و این انرژی به شدت

اعصاب مرا تحریک می کند.دیگر نمی توانستم تحمل کنم با او زیر یک سقف باشم. از بودن با او احساس خفقان می کردم.

چایم را سر کشیدم و با خود اندیشیدم بهتر است لباسهایم را تعویض کنم و بروم. دیگر نمی خواستم انجا باشم. حتی تصور بودن در خانه ای که

پدر و مادر و خواهرم را در دل خود داشت برایم عذاب آور بود. در همین افکار بودم که صدای پدر را شنیدم.

- بله خواهش می کنم.

گوشم را تیز کردم اما به جز صدای پدر نمی آمد. با خود اندیشیدم هنوز با مادر صحبت می کند اما شنیدم که گفت :

- همین الان می گم پسرم یه نگاهی بهش بندازه خیالتون راحت باشه.

استکان را روی میز گذاشتم و بلند شدم. من شناگر ماهری نبودم. جریان زندگی مرا با خود می برد و دست و پا زدن بیهوده من تنها خسته ترم می کرد.

از اتاقک بیرون رفتم .مردی آراسته و اتو کشیده روبروی پدر ایستاده بود و بهآ رامی و شمرده صحبت می کرد .

سلامی کردم و از مقابلش رد شدم .رو به پدرم گفت :

- آقا زاده هستن ؟

- کوچیک شمان.

در دل گفتم از کیسه خلیفه می بخشه. این آقا و تمام جد وآبادش کوچیک منن.

- زنده باشن.

- سلامت باشین.

کاپوت را بالا زدم و همانطور که به موتور خیره شده بودم پرسیدم:

چشه؟

آنقدر آرام صحبت می کرد که صدایش را نمی شنیدم. مهم نبود حوصله حرف زدن در مورد موتور ماشین را نداشتم.

- شما سوالی ندارید؟...با شما هستم.

سربلند کردم:

هوم!

- پرسیدم شما سوالی ندارید؟

وقتی حرف می زد بینیش می جنبید مرا یاد دکتر بزی برنامه کودک می انداخت.

- نه قربان.

رو به پدر ادامه داد:

خب آقای منصوری من کی خدمتتون تماس بگیرم؟

سرم را در اتومبیل فرو کردم و برایش شکلک در آوردم .

- دوروز دیگه آماده اس .

- خدمتتون تماس می گیرم خوانگهدار.

چشم خداحافظ.

با قدمهایی شمرده و سنگین وار دور شد.کاپوت را بستم و با چهره ای عبوس و لحنی کج خلق گفتم:

- تماس بگیر بگو بیان این لعنتی را ببرن. جامونو تنگ کرده بگو آماده اس.

و با ابرو به اتومبیلی که حبیب تعمیر کرده بود اشاره کردم. پدرم پشت میز نشست و گوشی را برداشت. حوصله کار کردن نداشتم.

پشت فرمان نشستم. دستهایم را روی فرمان گذاشتم و گفتم:

- چرا هرچی عروسه باید دامان این از ما بهترون باشه. نیگا کن ماشین به این خوشگلی صاحبی به اون قرواطواری همچین حرف می زنه

همچین راه میره آدم فکر می کنه استغفرالله یکی نیست بگه یه کم مرد باش سفت واستا و محکم حرفتو بزن.

روی فرمان کوبیدم و گفتم :

- عروس خوشگله با توام گوشت که با منه...نخیر...سر به هوایی خانم خانما ..وگرنه پیش اون چیکار می کردی.

تا تعطیل شدن کار خودم را به انواع و اقسام شیوه ها سرگرم کردم. کمی کار کردم. کمی با شاگردهای مغازه های اطراف سروکله زدم

و کمی پشت فرمان عروس کوچولوی آقای مهندس نظردوست نشستم و به آینده ها خیره شدم . راس ساعت پنج هم مثل هر روز دست و

صورتم را شستم لباسم را تعویض کردم در مقابل آیینه کوچکی که در اتاقک اویخته بود ایستادم.

موهایم را مرتب کرده و از تعمیرگاه بیرون زدم.

 

نسیم خنک بعد از ظهر اولین روزهای مهر روی پوستم نشست. هوس پیاده روی به سرم افتاده بود.

هر چقدر با خودم کلنجار رفتم مثل هر روز سوار تاکسی بشوم فایده نداشت. پیاده روی صبح مزه کرده بود. پاهایم از من فرمان نمی بردند .

نگاهی به آنها انداختم وبا لبخندی گفتم :

-هرچی شما بگین.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]و راه خانه را در پیش گرفتم. احساس خوبی داشتم. نمی توانستم درک کنم چه اتفاقی افتاده است؟ فقط احساس سبکی می کردم.

دستهایم را در جیبم فروبردم و در دل اندیشیدم : به خاطر تمام شدن کار و ندیدن روی پدر است که اینقدر احساس آرامش می کنم.

وبا همین اندیشه در حالی که چشمانم برق شادی در خود داشت بی آنکه عجله ای داشته باشم قدم بر می داشتم ویترینها را تماشا می کردم

و زیر چشمی دخترانی را که از کنارم رد می شدند می پاییدم. دلم از بوی عطرهایشان غنج می رفت و با شنیدن صدای خنده هایشان مورمور می شدم.

آنها را در شادی خویش سهیم می دیدم و از این که دیگران هم مثل من از لحظه هایشان لذت می برند سرمست بودم.

دیرتر از همیشه به خانه رسیدم. از سرکوچه که پیچیدم از بوی خانه چندشم شد.

نگاهی به ساختمان سه طبقه آجرنمای کوچه پرستو انداختم و زیر لب غریدم:

- لعنتی بازم به هم رسیدیم.

 

به سرعتم افزودم. دلم نمی خواست بچه محلهایم مرا با این سرووضع ببینند. سر به زیر داشتم و با گاههایی بلند طول کوچه را می پیمودم.

چند قدم مانده به در ساختمان کلیدم را بیرون آوردم. پشت در رسیدم کلید را به طرف قفل بردم . در باز شد. تعجب کردم.

در را هل دادم و در حالی که سرم را تا گردن داخل ساختمان می کردم. همه جا را با نگاه پاییدم. چند جفت کفش روبروی در

آپارتمان شماره یک که خالی بود به چشم می خورد .وارد شدم و گفتم :

- مثل اینکه همسایه جدید اومده.

پشت در اپارتمان که رسیدم گوشم را تیز کردم اما صدایی نمی آمد. به پله ها رسیده بودم. دوپله بالا رفتم اما برگشتم و از پله ها پایین رفتم

و در پارکینگ سرک کشیدم. خبری نبود. به سرعت از پله ها بالا آمدم آقای پورزاد در اپارتمان شماره یک را باز کرد و بیرون امد.

خودم را جمع و جور کردم و گفتم :

- سلام.

نگاهی به من کرد. در آپارتمان را بست و به سنگینی جواب سلامم را داد.

- با اجازه.

به سرعت از پله ها بالا رفتم. صدای پاهایم که در ساختمان می پیچید مثل انعکاس یک خنده کودکانه غلغلکم می داد.

طبقه سوم و بالاتر از ما خدا بود. پشت در ایستادم و چند نفس عمیق کشیدم .گرما از بدنم بلند می شد.

دستی به پیشانی ام کشیدم . قطرات عرق روی صورتم به رقص در آمده بود.

- اوف نمی دونم چرا اینجا آسانسور نداره.

کلید را در قفل انداختم و چرخاندم. در با صدای نرمی باز شد. چهره درهم کشیدم و حالتی جدی به خودم گرفتم.

وارد خانه شدم. صدای موزیک ملایمی در خانه شناور بود.

- سلام.

زیر چشمی نگاهی به فرناز کردم و به سنگینی گفتم:

- سلام.

- خسته نباشی.

بی آنکه جوابش را بدهم به طرف اتاقم به راه افتادم.

- دیر کردی؟

ایستادم و با غیظ گفتم:

- چته؟باید به توام جواب بدم؟

- من فقط نگرانت شدم.

پوزخندی زدم و گفتم :

- اوف این یکی رو کم داشتم.

- چرا اینقدر عصبانی هستی؟

- ولم کن فرناز حوصله تو یه نفر رو ندارم.

به اتاقم رفتم و در را به شدت به هم کوبیدم .خودم را روی تخت انداختم و دستم را در مقابل صورتم حمایل کردم.

دقایقی بعد صدای باز شدن در اتاق راشنیدم و صدای گرم فرناز که پرسید:

- می تونم بیام تو؟

- نه.

صدای پایش که نزدیک میشد را شنیدم.

- ببخشید.

تکان نخوردم.

- هرچی می خوای بردارو برو بیرون.

- من دارم ازت معذرت خواهی می کنم.

روی تخت نشستم و گفتم:

- خب حالا من باید چیکار کنم؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]خیسی اشک را در چشمانش دیدم . با صدایی لرزان گفت:

- به خاطر ماجرای دیشب خودمو مسئول می دونم ..خواستم...

به میان حرفش دویدم و گفتم:

- نمی خوام در موردش حرف بزنم.

- ولی من...

- فرناز دست از سرم بردار.

- تو با من قهری؟

صدایش به قدری مهربان بود که دلم را لرزاند. تمام عصبانیتم دود شد و به هوا رفت .چشم در چشم فرناز دوختم با لحنی مهربان گفتم :

- وقتی چشات تو اشک شنا می کنه خیلی ناز میشی.

قطره اشکی را که روی گونه اش دویده بود با سر انگشت پاک کردودر حالی که لبخند میزد گفت:

تو با من قهری؟

بلند شدم و روبرویش ایستادم و گفتم :

-نه نیستم.

خودش را در آغوشم رها کرد و در حالی که گریه می کرد بریده بریده گفت :

ب..بخ..شید.

- دیوونه شدی دختر مثل بچه کوچولوها رفتار نکن خوشم نمی یاد.

خودش را عقب کشید و با خنده گفت :

- من مثل اون دخترایی که واسه ات ادم بزرگن نیستم.

با دو انگشت بینی اش را گرفتم و گفتم:

- این غلطا به تو نیومده.

سرش را عقب کشید و گفت :

تا یه دوش بگیری چایی آماده اس پیش از رفتنت بخورو برو.

- مهربون شدی؟

- جبران مافات می کنم.

به سرعت از اتاق بیرون رفت. شانه بالا انداختم و خنده کنان حوله ام را برداشتم .

از مقابل آیینه که می گذشتم چشمکی به خودم زدم و گفتم :

- هی رفیق سخت نگیر.

وارد حمام شدم .لباسهایم را در آوردم. دوش را باز کردم و زیر آن ایستادم. آب روی پوستم دوید و مرا در خود فراگرفت.

سرم را بالا گرفتم. قطرات درشت آب به شدت به صورتم می خورد و در بین موهایم می دوید. چند دقیقه ای به همان حال ایستادم. نفسم گرفت.

سرم را از زیر دوش بیرون بردم و نفسی گرفتم. دوباره زیر آب ایستادم. آب تمام بدنم را در برگرفته بود

مثل زندگی مثل جریان گرم احساس در بدنم مثل رفتن و تا همیشه از بودن لبریز شدن.

چند ضربه به در حمام خورد.

- چیه؟

- تلفن دوستته.

- کدومشون؟

- من چه می دونم.

- بگو حمومه.

گفتم گفت ازت بپرسم امروز نمی ری.

بهش بگو می یاد.

لیف را برداشتم و مشغول استحمام شدم. در کمتر از چند دقیقه خودم را شستم و لباس پوشیدم و از حمام بیرون امدم.

فرناز روبروی تلویزیون نشسته بود. نگاهی به صحنه تلویزیون انداختم .

- برنامه کودک می بینی؟

بی آنکه سر برگرداند گفت:

- از بیکاری بهتره.

دستی به موهایم کشیدم و پرسیدم:

- مامان کجاست؟

شانه بالا انداخت.

- اه که اینطور.

به اتاقم رفتم و روبروی آیینه ایستادم. شانه را برداشتم و مشغول حالت دادن به موهایم شدم. صدای تلویزیون قطع شد.

فرناز در استانه در اتاقم ایستاد و گفت:

- چایی آماده اس می خوری؟

- لعنتی رو ببین یه جوش رو پیشونیم زده.

- می خوری؟

- چی؟

- چای؟

- آره فرناز فرق وسط بهم می اد یا اینطوری ببین.

سربلند کردم. سربرگرداند و گفت:

- فرق وسط.

و رفت. موهایم را از نو شانه کردم. کمدم را به دنبال لباس گشتم. فرناز با دو استکان چای وارد اتاقم شد .

سینی را روی میز گذاشت و گفت :

- چیکار می کنی؟

- دنبال لباس می گردم.

- اینجوری؟

وبا دست به کف اتاقم که پر از لباس شده بود اشاره کرد.

- بعدا جمعشون می کنم.

- چاییتو بخور.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- چاییتو بخور.

یک استکان برداشت و در حالی که سعی می کرد لباسهارا لگد نکند به طرف تخت رفت و روی آن نشست.

- یه همسایه جدید برامون اومده.

لباس دلخواهم را انتخاب کردم و گفتم :

- دیدمشون.

با تعجب گفت:

دیدیشون؟ حرفم زدین؟

لباسم را از تن درآوردم و همانطور که مشغول پوشیدن لباس دیگرم بودم جواب دادم.

- نه بابا کفشاشونو دیدم.

- همکار آقای پورزاده.

نگاهی به فرناز کردم و گفتم :

- اوف خدا رحم کنه.

فرناز لبش را به دندان گرفت و با گلایه گفت :

- فربد.

- چیه ؟ مگه دروغ می گم. یکی کمه دوتا غمه سه تا که شد خاطر جمه.

- در مورد کسایی که نمی شناسی اینطوری حرف نزن.

استکان چای را بر داشتم و با کنایه گفتم:

- مثل مامان حرف می زنی.

- چرا عصبانی میشی؟

روی صندلی نشستم و گفتم:

- برای چی باید عصبانی باشم.

- اگه عصبانی نیستی پس چرا رگ گردنت باد کرده.

- اسم آقای پورزاد که میاد آتیش می گیرم حیف این پسره که همچین پدری داره.

- آدم بدی نیست.

- البته فقط فضوله.

- فقط نگرانه.

- نگران چی؟ نگران کی؟ به اون چه مربوطه اون فقط حق داره نگران پسر خودش باشه.

- تو که می دونی اون وکیله..

به میان حرفش دویدم و گفتم:

- این حرفا رو بابا یادت داده.

- فکر کنم خودم به اندازه کافی عقل و شعور دارم.

- نمی خواستم به عقل جنابعالی توهین کنم.

- تو اصلا چته؟

-تو چته؟

از روی تخت بلند شد و در حالی که چهره در هم کشیده بود سینی را برداشت و با عصبانیتی کاملا مشهود بیرون رفت .

استکان را روی میز گذاشتم و سرم را میان دو دست گرفتم. نمی دانستم چه می کنم؟ حق نداشتم برداشت خودم را تعمیم بدهم

و نظرم را به دیگران تحمیل کنم. بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. به درون آشپزخانه سرک کشیدم. فرناز با صورتی عبوس پشت میز نشسته بود.

لبخند به لب وارد شدم. سربرگرداند و به ظرفشویی خیره شد. روبرویش نشستم و به مهربانی گفتم:

- متاسفم.

دستهایش را در سینه بهم گره کرد وادامه دادم:

- حق باتوئه . ولی باور کن...

به میان حرفم دوید و گفت:

- فربد خسته شدم از این که هر شب دیر میآی و من باید غرغرش رو تحمل کنم خسته شدم .تورو خدا بس کن.این دیر اومدنای تو...

- با عصبانیت به میان حرفش دویدم و گفتم:

- دیر اومدن من خدایا این چرا اینقدر برای همه مهم شده؟ د لا مذهب بگین خودمم بفهمم .

- خیلی دوس داری بدونی؟

- آره دوس دارم حداقل تو بگو.

- چند وقته سیگار می کشی؟

- بخار از سرم بلند شد. قطرات عرق روی پشتم دوید . با ناباوردی گفتم:

- من؟!

- فربد داری با خودت چیکار می کنی؟

- خودم را جمع و جور کردم و گفتم:

- من سیگار نمی کشم.

- فربد! دیگه من رو رنگ نکن.

- کی گفته؟

- هر کی بابا نگرانته می ترسه یه وقت خدایی نکرده...

- جمله اش را نیمه کاره تمام کرد . پوزخندی زدم و همانطور که بلند می شدم گفتم:

- شما همه تون دیوونه اید.

- تو آیینه به خودت نیگا کردی؟

- به چشمانش خیره شدم و گفتم :

- که چی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- اگه خوب دقت کنی حتما یه دیوونه رو توش میبینی.

- یه ذره روی خوش دیدی بلبل زبون شدی.

- بلبل زبون بودم حرفایی که مامان و بابا بهت نمی گن...

- پس بگو اونا پرت کردن دیدم مهربون شدی ابجی شدی قبلا از این ناپرهیزیا نمی کردی.

- منظورت چیه؟

- فرستادنت که خرم کنی.

- پوزخندی زدو گفت :

- تو که خودت خر هستی.

- دستهایم را روی میز کوبیدمو گفتم :

- خفه شو.

- چیه؟از این که می دونیم سیگاری شدی ناراحتی؟

- اولا که سیگاری نیستم در ثانی واسه چی ناراحت باشم حالا که می دونید با خیال راحت تو خونه می کشم.

- افتخارم می کنه فردا پس فردام که معتاد شدی همین جوری افتخار می کنی.

- فکر نمی کنم همی سیگاریها معتاد باشن.

- اما من مطمئنم همه معتادها اول سیگاری بودن.

- فرناز آسمون ریسمون بهم نباف بگو چی باید بگی خلاصم کن الان مامان و بابا جونت پیدا میشن. هنوز ماموریتت ناتموم مونده.

- من از هیچکس درس نمی گیرم.

- معلومه

- تو چرا به همه شک داری؟

- ولم کن بابا حوصله امو سر بردی.

- از آشپزخونه بیرون اومدم . فرناز به سرعت به دنبالم آمد و گفت :

- چرا فرار می کنی؟

- از تو سگ کی باشی؟

- می بینی که فعلا تو مثل سگ پاسوخته داری در میری.

- به طرفش برگشتم . سینه به سینه هم ایستاده بودیم.

- دیگه داری اعصابمو خورد می کنی.

- مثلا اگه خورد بشه چیکار می کنی؟

- استغفرالله برو فرناز برو اینقدر سر به سرم نذار.

- می خوام سربه سرت بذارم .

- فرناز دارم کفری می شما.

- فریاد کشید:

- د کفری شو لعتنی کفری شو ببینم مثلا می خوای چه غلطی کنی.

- دست انداختم موهایش را چسبیدم و با غیظ گفتم:

- خفه شو کثافت.

- زنگ در به صدا در آمد. موهایش را رها کردم. در حالی که چهره در هم کشیده بودم

و خودم را آماده کرده بودم تا بنای داد و فریاد با مادرم را بگذارم به طرف در رفتم.

 

...

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آن را بشدت باز کردم و بی آنکه بیرون را نگاه کنم با عصبانیت گفتم :

- بفرمایید سرکار خانم.

- صدایی ظریف و مواج پرده گوشم را لرزاند و بر جانم نشست :

- ببخشید فرناز هست؟

- سعی کردم سرم را بالا بگیرم اما نمی توانستم. قدرت حرکت نداشتم .زبانم سنگین شده بود. فرناز به دادم رسید:

- سلام بیا تو.

- مرا کنار زد و روبرویش ایستاد. کلمات را متین و با وقار ادا می کرد :

- ممنون مامان تنهاست کلید انباریتونو می خواستم.

- کمی مکث کرد و مثل این که باید توضیحی اضافه کند گفت :

- می خوایم چهارپایه را بذاریم سر جاش.

- حالا باشه.

- ممنون کارمون تموم شده.

- الان داداشم میاد می برتش.

- زحمت نمی دیم خودم می برمش.

- چه زحمتی کاری نداره که.

- برجا خشکم زد .هر کلمه به سنگینی بر گوشم می نشست. صدای فرناز را شنیدم که گفت :

- مگه نه داداش.

- از خودم به در آمدم. سر بلند کردم و گفتم :

- بله البته.

- از فراز سر فرناز دیدمش. دو چشم براق مشکی چشمانی که انگار در اشک شناورند. پیشانی متوسط و موهایی سیاه سیاه چون دل شب.

موهایی که دزدانه از زیر روسری آبی رنگش بیرون آمده بود و دل را در کمند خود به زنجیر می کشید. بینی کوچک و سربالا و دهانی کوچک

و گوشت آلود و نگاه معصومانه اش به رویایی گندم .از خودم پرسیدم این کیه؟

- فرناز کلید ی در دستم گذاشت و گفت :

- کلید را بیار بالا بعد برو.

- ایشون کار دارن مزاحمشون نمی شیم.

- کارش دیر نمی شه.

- نمی توانستم حرکت کنم. نگاه ملتمسم را به فرناز دوختم. شاید کلید را بگیرد و خودش برود .

- از درون فرو می ریختم و برای اولین بار می دیدم دلم را می بازم .

- با سر به بیرون اشاره کرد و به آرامی گفت :

- چته برو.

- کلید را در مشتم فشردم. به سنگینی قدم برداشتم. دستم را به در گرفتم تا تعادلم را حفظ کنم. او پیش از این که حرفی بزنم به سرعت از پله ها پایین رفت .

ایستادم و به فرناز گفتم :

- کی بود ؟

- برق شیطنت در چشمانش درخشید و با کنایه گفت :

- همسایه جدید.

- به روی خودم نیاوردم دوباره پرسیدم.

- اسمش چیه؟

- تو گلوت گیر نکنه؟

- خودم را جمع و جور کردم. قیافه ای جدی به خود گرفتم و گفتم :

- -اه این؟! خودم ده تا از این بهترشو دارم که این باید کنیزیشونو بکنه.

- آره جون خودت.

- سرم را بالا گرفتم و از در بیرون رفتم.

- جون تو که تنها آبجیمی.

- جون عمه ات.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×