رفتن به مطلب
majid01

عسل

پست های پیشنهاد شده

رمان زیبای عسل

 

نویسنده: خانم نازنین.م

 

همیشه از زمانی که خیلی کوچک بودم دلم می خواست خاطرات روزانه ام را ثبت کنم اما هرگز در این کار مصمم نبودم ، به گمانم این بار بتوانم این تصمیم را عملی سازم.

امروز روز اول مهر است و روز تولد من... به راستی کسی جز من می داند که امروز هفده ساله می شوم! پدر روی مبل لم داده و با چشمانی غمگین به مادرم خیره شده است و مادر با لبخندی که حاکی از رضایت اوست در اتاق ها می چرخد تا مبادا چیزی را برای بردن فراموش کرده باشد و من ...آخ! که چقدر غمگینم.

مادر با آن کت و دامن سپید رنگ شبیه فرشته ها شده و همین بر اندوه پدرم می افزاید.. پس از سال ها مشاجره سر انجام امروز روز رهایی مادر است و این همان چیزیست که او در آرزویش بود یعنی برای همیشه رفتن.

ساعت نه صبح به دادگاه می رفتند و پدر تنها بر می گشت و ما دیگر مادری نداشتیم هر چند که تا پیش از این هم زیاد حضورش را احساس نمی کردیم به خصوص فواد برادر یکساله ام که هرگز گرمای آغوش مادر را حس نکرد ، به خاطر دارم وقتی او فهمید که فواد را باردار شده است ، فقط گریه کرد و سر انجام تصمیم گرفت او را از میان بردارد و در این راه هر کاری که می توانست انجام داد ، اما گویی به خواست خدا او باید با قلبی بیمار متولد می شد . اما برای مادر چه فرقی داشت؟

وقتی همه چیز آماده شد مادر به سویم آمد و پیشانی ام را بوسید ، اشک در چشمان من حلقه زده بود و بغضی داشت خفه ام می کرد. مادر با تمام بی تفاوتی هایش آن شب نگاهی آشنا پیدا کرده بود . او حرفی نزد و پس از مدتی سکوت ، زیر لب گفت: روزی برای بردنت خواهم آمد ، قول می دهم... قول مادر را باور می کنی عسلم؟

خیلی دلم می خواست بپرسم کی؟ کجا؟ چگونه؟ ولی مادر رفته بود و من حتی فرصت نکردم بگویم دوستت دارم.

مادر فواد را در آغوش کشید ، چهره ی فواد هنگامی که خودش را در آغوش مادر می دید ، غیر قابل تصور بود... او بوسه ای بر پیشانی داغ فواد زد. امروز در چشمان خیس مادر حسی را دیدم که از آتش سوزنده تر بود . آخ! خدای من ، مادر امروز چقدر مهربان شده بود . ای کاش امروز پایانی نداشت حتی برای لحظه ای گمان کردم مادر به خاطر فواد می ماند اما این تصوری کودکانه بود.

آن ها رفتند و من ماندم و خانه خالی ، فواد را در آغوش گرفتم ، بهانه ی مادر را نمی گرفت ، آخر او چه می دانست مادر چیست؟ اما من که می دانستم...آخ! ای کاش من هم نمی دانستم.

همه ی خانه بوی مادر را می داد هنوز عطر تندی که او به خودش زنده بود به مشامم می رسید ، می دانستم که دیگر هرگز بر نمی گردد برای او رفتن کلید رهایی اش بود و چه کسی به قفسش بر می گشت ؟

قطرات اشک بر گونه ام می لغزیدند و من دلم می خواست کیکی بود و شمع تولدی... فوتش می کردم و مادر را می خواستم.

هنگام غروب پدر به منزل بر گشت ... با تنی در هم شکسته و صورتی که از شدت غم رنگ پریده شده بود. روبه رویش نشسته و پرسیدم: گذاشتی برود؟

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- چه کار می کردم؟ ای کاش هرگز ندیده بودمش... در آن صورت تو و فواد هم الآان در این وضعیت نبودید.

پدر آه سردی کشید و به تابلوی چهره ی نقاشی شده ی مادر خیره ماند . بی اختیار گفتم : چرا مادر دوستت نداشت؟

بغض پدر شکست و قطرات اشک بر گونه اش لغزیدند ، می دانستم که حرف من تا عمق وجودش را سوزانده ، با پشیمانی نگاهش کردم که گفت: قبول داری مادرت فوق العاده زیباست؟ چنین زن زیبایی از روز اول مرا نمی خواست چون به نظرش اینجا ماندن و بودن با من یعنی تباه شدن زندگی اش... اما مادربزرگت به خاطر ثروتم او را به من داد ، همین مادرت را بیزارتر کرد و زندگی ما را سخت تر... آن روزها نمی فهمیدم که زن عروسکی نیست که بتوان آن را خرید و مادرت رفت تا عروسک من نباشد...شاید هم حق داشت من خیلی زیاده خواه بودم ، خیلی....

به سختی گفتم: پدر می دانستی دوستت ندارد و باز هم با او ازدواج کردی؟

دوباره آه سردی کشید و گفت : به خیالم می توانستم عاشقش کنم... چه تصورات احمقانه ای... هر چقدر من تلاش می کردم ، او از من دورتر می شد و رنگ نفرتش عمیق تر.. می گفت من جوانی اش را به فنا داده ام و به خاطر خود خواهی خودم نگذاشتم به آرزوهایش برسد... حالا آرزوهایش چه بود من نمی دانستم ، فقط این را فهمیدم که من نبودم... تو نبودی.... فواد هم نبود... مادرت می خواست با جوانی که دوستش دارد ازدواج کند خدا می داند او که بود ؟ گفتن این حرف ها عصبی ام می کند ، عسل دیگر چیزی نگو.

گونه ی داغ فواد را بر روی گونه ام فشرده و دستم را آرام روی قلبش گذاشتم ...قلبش آنقدر تند و نا مرتب می زد که بی اختیار گریستم آن هم با صدای بلند...

پدر هم وضعی بهتر از من نداشت و به گمانم تا روشن شدن هوا هر سه فقط گریستیم ....

صبح به مدرسه نرفتم ... پدر هم به شرکتش نرفت... گویی ما حتی تحمل خودمان را هم نداشتیم....

پدر چایی تلخ را سر کشید و گفت: به مدرسه نرفتی؟

گفتم: خودت هم نرفتی سر کار!

پدر با طنینی عصبی فریاد زد : عسل

- پدر تو شرایطم را می دانی...به خاطر اسباب کشی که کردیم ، من باید به یک دبیرستان جدید بروم در حالی که هیچ کدام از همکلاس ها و معلم هایم را نمی شناسم. وضع روحی ام اصلا خوب نیست ، خودت که می دانی مادر رفته و با رفتنش همه چیز به هم ریخته .

- خوب که چه؟

هرگز پدرم را آنقدر عصبی ندیده بودم ، زیر لب گفتم: که هیچی پدر.

- ببین عسل خوب به حرفم گوش بده ، حالا که مادرت رفته قرار نیست ما بمیریم، باید زندگی کنیم مثل گذشته.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- زندگی پدر؟ شما اسم آنچه که بر ما گذشته ، زندگی می گذارید؟ جهنم بود ... هر روز دعوا و قهر... وقتی مادر را می زدید انگار مرا می زدید و خودتان را... من هم دلم می خواست یک روز با هم به مهمانی برویم ، به گردش یا حداقل یکبار ببینم در کنار مادر نشسته اید و با هم به گرمی صحبت می کنید، اما پس از ساعت ها مشاجره شما به اتاقت می رفتی و مادر گریه می کرد ... چرا آنقدر مادر را می زدی ! حالا دلت خنک شد پدر؟

یقین داشتم به صورتم سیلی می زند، اما نزد . کنار پنجره ایستاد و من لرزش شانه هایش را دیدم.

آشپزخانه را ترک کرده و قرص های فواد را به او دادم ... دلم برایش می سوخت ، آنقدر دارو دور و برش بود که خیال می کرد در جهان هیچ بویی جز بوی قرص هایش وجود ندارد.

هنگام غروب که به یقین دلگیرترین غروب زندگی مان بود پدر ساندویچی برایم فراهم کرد و خودش روی راحتی لم داد ، اشتهایی به خوردن نداشتم... پدر آنقدر درهم شکسته شده بود که تا ته دلم را سوزاند ... هر ازگاهی می دیدم به تابلوی چهره ی مادر خیره می شود و قطرات اشک صورتش را می پوشاند ... تا نیمه های شب پدر سیگار کشید ، به گمانم می خواست در دود سیگارهایش تصویر مادر را گم کند... جا سیگاری ش پر شده بود که به خواب فرو رفت، ملافه ی سبکی رویش انداخته و خوابیدم...

وقتی پدر بیدارم کرد چشمانم از شدت نیاز به خواب می سوختند .

- عسل بیدار شو... مدرسه ات دیر شده.

در حالی که به سختی بلند می شدم ، پرسیدم: فواد چه می شود؟

- تا زمانی که پرستاری برایتان بگیرم خودم در خانه می مانم ... حالا عجله کن.

حاضر شدم و با بی میلی خانه را ترک کردم.

با قدم هایی بلند مسافت کوچه را پیمودم و وقتی می خواستم وارد خیابان اصلی بشوم به جوانی بلند قامت بر خورد کردم . کلاسور از دستم افتاد و کاغذهای سپید بر روی زمین پخش شدند ، با شرمندگی داشتم او را نگاه می کردم که خم شده بود و کاغذهایم را دسته می کرد ، آن ها را به دستم داد و باگفتن "بیشتر دقت کن" از من فاصله گرفت....

فقط لحظه ای نگاهم با نگاهش در آمیخت که کاغذ ها را به من داد و من حتی فرصت نکردم از او معذرت بخواهم...

از سرعت قدم هایم کم کرده و به سوی دبیرستان رفتم. همه چیز برایم غریب و نا شناخته بود ، حیاط مدرسه... درخت های چنار قدیمی.... بوفه ای که در انتهای حیاط بود . بابای پیر مدرسه مرا به سوی دفتر برد و خانمی که اسدی صدایش می زدند کمک کرد تا کلاسم را پیدا کنم. در زدم و پس از ورود مستقیما به ته کلاس رفته و روی صندلی آخر نشستم و بی توجه به سخنان معلم سرم را روی میز گذاشتم و به بغضی که داشت خفه ام می کرد اجازه ی شکستن دادم... دلم گرفته بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و بی مهابا می گریستم ، در آن لحظات به مادرم فکر می کردم و به فواد که یقین داشتم پدر حوصله اش را ندارد و حتما به او خوب نمی رسد... به دبیرستان قدیمی ام و به همکلاسی هایی که داشتم...گوشه ای از ذهنم نیز به آن پسر تعلق گرفته بود و به خودم ناسزا می گفتم که چرا بیشتر مواظب نبودم ! حالا او فکر می کرد من یک دختر بی حواسم... اما خوب چه اهمیتی داشت ؟ هر چه می خواست فکر کند.

در این افکار بودم که احساس کردم دستی شانه ام را تکان می دهد . سرم را بلند کرده و با چشمانی خیس به صورت معلم خیره شدم... عجب چشمانی داشت !

-عزیزم حالت خوب نیست؟

خواستم چیزی بگویم ، اما اشک امانم نداد .

- تازه واردی؟

باز هم نگاهش کردم ، گیج و خسته بودم.

لبخند گرمی زد و گفت: عزیزم آرام باش. مگر چه خبر است؟ هر کس نداند گمان می کند عاشق شده ای.

از شوخی او بچه ها خندیدند و من باز مات نگاهش کردم.

-اسمت چیست عزیزکم؟

از اینکه آنقدر مهربان با من حرف می زد احساس امنیت کرده و گفتم : عسل نیایش.

- مثل اسمت هستی... عسلم دیگر به درس گوش بده.

لبخند گرمی لبم را پوشاند ، از اینکه مرا عسلم صدا زده بود احساس عجیبی داشتم گاهی وقت ها مادر همین گونه صدایم می زد به راستی چشمانش عجب شباهتی با چشمان زیبای مادر داشت !

او دبیر ادبیات بود و آن روز حرف ، حرف حافظ بود و بس… و من از حافظ همین قدر می دانستم که با آن فالی بگیرم و عقده ی دلم را با ابیاتش خالی کنم…

سر انجام زنگ خورد و بچه ها بیرون رفتند ، تمایلی به رفتن نداشتم. دختری با موهای کوتاه کنارم نشست و گفت : نمی روی بیرون؟

- نه..

نیمی از کیک اش را به من داد و گفت: چرا گریه می کنی؟ مگر بچه ای تو!

لبخندی زده و گفتم: مگر فقط بچه ها گریه می کنند؟ می دانی من برادری دارم که یکساله است و اصلا هم گریه نمی کند.

- خوب برای اینکه تو را دیده که بعد از گریه کردن چه شکلی می شوی…

آینه ی کوچکی به دستم داد و من از دیدن چشمان سرخ و ورم کرده ام شگفت زده شدم.

گمان کردم آن دختر مو کوتاه می تواند دوست خوبی برایم باشد ، اسمش را پرسیدم.

- من فاخته محبی هستم …

لبخندی زده و به همین سادگی توانستم با کسی دوست بشوم. ساعت بعد کنار من نشست و بی توجه به حرف های دبیر ریاضی برایم روی کاغذ یادداشت می نوشت.

- عسل تا حالا عاشق شدی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به معلم خیره شدم که داشت توضیحی کوتاه درباره کتاب درسی امسال می گفت و توجهی به ردیف آخر نداشت.

نوشتم : نه، نشدم.

- همان بهتر که نشدی .

لبخندی بر لبم نشست و زیر لب گفتم: مگر تو شدی؟

شکلکی برایم کشید که گونه هایش قرمز شده بود.

سرم را بلند کرده و مستقیم در چشمانش خیره شدم. این دختر دیگر که بود!

دوباره با مدادش نوشت : عاشق دبیر شیمی.

زیر لب گفتم : دبیر شیمی؟

با تک سرفه ی معلم دیگر چیزی ننوشتیم ، اما از این که دختری در سن و سال من بتواند عاشق بشود و بداند عشق چیست ، شگفت زده شده بودم . آن هم عاشق چه کسی ؟ یک معلم .

وقتی به خانه برمی گشتم در تمام طول راه به خود می گفتم آیا این فاخته دوست خوبی برای من است یا نه؟ نظر پدر را خیلی خوب می دانستم ، اما چرا باید او می فهمید من دوستی پیدا کرده ام؟ مگر پدر می توانست خودش دوست و هم صحبت من باشد !

در انتهای کوچه دوباره دیدمش … این بار تلاش کردم به آرامی قدم بردارم تا بتوانم اشتباه صبحم را جبران کنم. بدون این که به او نگاهی بیندازم از کنارش گذشته و وارد خانه شدم.

پدر به سویم آمد و گفت: بیا فواد را بگیر و آن را هم چون شیء بی ارزشی به آغوشم سپرد و در حالیکه برای خودش چائی می ریخت ، گفت: مدرسه چطور بود؟

- مثل همیشه بد.

- خوب با بچه ها که دوست بشوی دیگر دلت نمی خواهد به خانه بر گردی، راستی با کسی هم دوست شدی؟

به یاد فاخته افتادم ، اما چیزی به پدر نگفتم ، اصلا تصمیم داشتم دیگر هیچ حرفی به پدر نزنم ، چه فایده ای داشت وقتی که او مرا نمی فهمید؟

پدر صدایم کرد ، برای خوردن قهوه نرفتم ، سر میز ناهار هم حاضر نشدم، او به سویم آمد و گفت: مگر صدایت نمی زنم؟

- نمی خورم.

- دیشب هم شام نخوردی.

- دیگر نمی خواهم غذا بخورم.

- که چه بشود؟

- که مریض بشوم و مادر به دیدنم بیاید.

پدر زیر لب گفت: حتی اگر بمیری باز هم او نمی آید...

گمان می کرد حرفش را نشنیدم چرا که با صدای بلند گفت : نخور تا مادرت بیاید ببیند چه دختر لجبازی برایم گذاشته.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوباره بغضم شکست ، این بار از بی مهری مادر… بله حق با پدرم بود دیگر ما برای مادر مرده بودیم.

گرسنگی هنگام شام مرا به سوی میز کشاند و با اینکه از غذاهای سرد بیزار بودم شروع به خوردن ماهی کردم . پدر لبخندی از رضایت زد و گفت: این طور که نمی شود از فردا باید برای آوردن پرستار اقدام کنم ، می ترسم دو روز دیگر در خانه بمانم و دیوانه بشوم.

- چرا دیوانه بشوی؟

آه سردی کشید و گفت : هر جا می روم مادرت را می بینم . آن مادر بی وفا…

نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد و گفتم: پرستار بگیری ، دیگر نمی آیی؟

- شب ها برای خواب ،خوب دیگر خیالم ازشما راحت می شود.

لبخند تلخی زده و در دل گفتم: برو… تو هم به دنبال زندگی ات برو…. کاش من و فواد می مردیم تا آن پرستار هم به دنبال زندگی اش برود.

فواد را در آغوشم گرفتم… طفلک هیچ وزنی نداشت . با آن صورت زیبایش هرروز مرا شیفته تر از پیش می کرد . من و او هر دو شبیه مادر بودیم اما فواد سبزه رو تر از من بود و همین بر جذابیتش می افزود... اما افسوس که هیچ کس جز من این پسر جذاب را دوست نداشت . انگشتانم را در مشت خود گرفت و ناله ای از درد کرد . دکتر گفته بود سن او برای جراحی خیلی کم است و دوام نمی آورد اما به راستی این گونه دوام می آورد؟

برایش نوار کودکانه ای گذاشتم و او لبخند گرمی بر لب آورد. هرگز گریه نمی کند چرا که می داند چقدر دوستش دارم و چقدر از درد کشیدنش عذاب می کشم ، این کودک یکساله چقدر خوب می فهمید که برای پدر و مادرش موجود عزیزی نیست و حق ندارد شکایتی از درد بکند که همین گونه هم دوستش نداشتند…

اما من با تمام سلول های بدنم می خواهمش…هر دو با هم به نوار گوش دادیم و او در آغوشم به خواب رفت ، گویی از صبح تا کنون بی قرار من بوده و حالا با آرامشی شگفت در آغوشم فرو رفت.

امروز صبح دوباره پدر بیدارم کرد و من با دنیایی از غم فواد را به او سپرده و رفتم ، ناگهان متوجه شدم که دو چشم به من خیره شده است ، خیلی دلم می خواست کمی به صورتش خیره بشوم اما نتوانستم و به سرعت از کنارش گذشتم . چرا آمده بود؟

تا زمانی که کلاس تشکیل بشود و فاخته را ببینم در این فکر به سر می بردم. اما او رشته ی افکارم را از هم گسست و گفت: امروز گریه نمی کنی؟

- نه...ولی هنوز غمگینم.

- اما من اصلا غمگین نیستم ، می دانی این ساعت چه درسی داریم؟

- نه هنوز برنامه ی درسی ام را نگرفته ام.

- خوب حدس بزن!

از لبخند گرمی که بر لب داشت و گونه های سرخش، زیر لب گفتم: شیمی؟

- آه... بله.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- چرا دوستش داری؟ اصلا مگر می شود یک معلم را دوست داشت.... یعنی که عاشقش شد؟

- چرا نمی شود؟ باید آقای یگانه را ببینی اما قسم بخور که عاشق اش نمی شوی...

از تصورات کودکانه ی او به خنده افتادم . من عاشق مردی هم سن و سال پدر بشوم! به نظرم مضحک بود. با این وجود بدم نمی آمد که او را ببینم.

سر انجام در باز شد و مردی جوان وارد شد ، بر خلاف انتظارم شباهتی به پدر نداشت . خیلی جدی و مصصم سال جدید را تبریک گفت و روی صندلی نشست ، وقتی حضور و غیاب می کرد نگاهی سنگین به بچه ها می انداخت و فاخته لحظه شماری می کرد که اسم او را صدا بزند.

-فاخته محبی

دستش را که به شدت می لرزید بالا برد و من بی قراری را در وجودش دیدم ، اما آقای یگانه با بی اعتنایی اسم نفر بعد را خواند . نگاهم در نگاه فاخته گره خورد ، چقدر دلش می خواست یکبار دیگر اسمش را بخواند ....

روی تابلو چند فرمول نوشت و گفت : این فرمول ها را همراه با جدول صفحه اول کتاب حفظ کنید ....

تمام حواس فاخته به حرف های او بود ، یقین داشتم درس را به خوبی می فهمد اما همان لحظه آقای یگانه بر گشت و با انگشت به او اشاره کرد و گفت: شما... اسمت چه بود؟

- من آقا؟

- بله ،شما بیا پای تابلو.

وقتی به سوی تابلو می رفت به وضوح پاهایش می لرزید. می دانستم چه حالی دارد. آقای یگانه مسئله ای را عنوان کرد و گفت : با توجه به فرمول جواب بده.

بر خلاف انتظارم هیچی بلد نبود شاید هم غافلگیر شده بود...

آنقدر احمقانه جواب مسئله را نوشت که آقای یگانه به تمسخر سرش را تکان داد و گفت: برو بنشین... برایت یک منفی می گذارم تا بدانی سر کلاس باید حواست جمع باشد ، نه اینکه فقط جسمت را بگذاری و بروی.

با سر افکندگی برگشت و کنارم نشست . دستانش را در دست گرفتم... یخ زده بودند. دیگر هیچ کس شهامت نکرد حتی لحظه ای از درس غفلت کند و همه با همه ی وجود به حرف های اوگوش سپردند.

زنگ تفریح سرش را روی میز گذاشت و هق هق گریه اش سکوت کلاس خالی را در هم شکست . دستم را روی شانه اش گذاشته و گفتم : چرا گریه می کنی ، مگه بچه هستی؟ آهان یادم افتاد حتما عاشقی.

بعد به آرامی پرسیدم: یعنی باز هم عاشقی؟

به نظر من که برای بیزار کردن او از آقای یگانه شروع خوبی بود. سرش را از روی میز بلند کرد و گفت : خیلی بد جواب دادم ، نه؟ دیگر از این بدتر نمی شد . اصلا چگونه فهمید که من حواسم به درس نبود؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم برایش سوخت و گفتم : شاید سنگینی نگاهت را حس کرده ، ولی ناراحت نباش ، من هم حواسم به درس نبود ، حواس خیلی ها به درس نبود اما در بین همه تو برایش اهمیت داشتی.

چشمانش را با کف دست پاک کرد و انگار چیز مهمی یادش آمده باشد ، گفت: عسل صدایم چه، خیلی می لرزید؟

- خیلی که نه....

دستان یخ زده اش را به سختی فشرده و گفتم: باز هم دوستش داری؟

- چه می گویی عسل؟ او حق داشت که این گونه با من رفتار کند ، چون من فقط به انگشتانش نگاه می کردم که ببینم حلقه ای دارد یا نه؟

بی اختیار خندیدم . عجب حماقتی می کرد که عاشق چنین مرد سرد و خشنی شده بود.

امروز در مدرسه دیگر اتفاقی نیفتاد ولی من مدام به عقربه های ساعت نگاه می کردم خیلی دلم می خواست بفهمم امروز هم آن غریبه را می بینم یا نه؟

وقتی به انتهای کوچه رسیدم همان جا بود . نمی دانم چه منظوری داشت ، اما از اینکه گمان کنم حضورش فقط به خاطر من است احساس غرور می کردم . دلم می خواست اینگونه باشد ، غیر از این نمی خواستم.

وقتی رسیدم فواد خواب بود و پدر هم مشغول صحبت با تلفن:

- حتما متنظرتان هستم . امروز می آیید... خیلی خوب و عالی... لطفا یادداشت کنید..

در حالیکه پدر داشت آدرس منزلمان را می گفت ، کیفم را روی تخت انداخته و به سوی پدر بر گشتم.

-سلام پدر.

نگاهی به ساعت انداخت وگفت : آمدی.. چقدر زود .

- می خواهی برگردم؟

- ناهار را چه بکنیم؟ اصلا چرا مادرت آنقدر بی خیال است ، فکر ما را نکرد ، فکر این شکم گرسنه هم نبود؟

لبخند بی رنگی زده و گفتم: من آماده میکنم.

بعداز ظهر زنگ در به صدا در آمد و زنی میان سال وارد خانه شد و از همان لحظه ی نخست به آشپز خانه رفت و با ظرفی از میوه بر گشت. لبخند رضایت بر لب پدرم نشست و گفت: می خواهی از همین حالا شروع کنی؟

زن سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: شب که شما آمدید می روم . دستمزدم هم، همانی که توافق کردیم . هر روز به غیر از جمعه ها ، باشد؟

پدر لبخند دیگری زد و گفت: عالی است... پس شما را تنها می گذارم. راستش خیلی کار دارم که... خوب البته دیگر خیالم از بابت بچه ها راحت است.

پدر رفت و ما را با زنی ناشناس تنها گذاشت که خودش را مرجان معرفی کرد و گفت: مادرت زن بی رحمی بود؟

با طنینی لبریز از خشم گفتم : تو حق نداری در مورد مادرم این گونه بگویی.

-پس پدرت مرد بدی است؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سکوت کردم و به نشانه ی اعتراض به اتاقم رفتم. مرجان، فواد را در آغوش گرفت و در آستانه ی در ظاهر شد.

- فهمیدم تو دختر بدی هستی...

- هیچ کس بد نیست. این سرنوشت من است که با من نمی سازد.

- البته، سرنوشت من هم تعریفی ندارد.

روی تختم نشست و گفت: برای شام چه می خواهی؟

- فرقی نمی کند.

-برایتان خوراک گوشت می پزم.

فواد را به من داد و رفت. با رفتن او احساس آسودگی کردم ، فواد از اینکه خودش را در آغوش من می دید احساس آرامش می رد موهایش را نوازش کرده و برایش لالایی خواندم. چشمان درشت و زیبایش لبریز از خواب شده بود اما هم چنان نگاهم می کرد ،مرا مادر خودش می دانست.

دیگر حرفی با مرجان نزدم غذای خوبی درست کرده بود . پدر با خرسندی گفت: چند روز بود که چنین غذائی نخورده بودم.

نگاهی به چهره ی رنگ پریده و چشمان غمگین پدر انداختم ، او فقط تظاهر می کرد که دل تنگ مادر نیست ، شاید می خواست من را ناراحت نکند ،اما من ناراحت بودم و هر ساعت که می گذشت دل تنگ تر... وقتی مادر بود قدرش را نمی دانستم . خیلی کم با هم حرف می زدیم ، بیشتر در اتاقم بودم و زمانی که با پدر حرفشان می شد گوشهایم را می گرفتم . حتی گاهی اوقات فکر می کردم شاید اگر مادر برود همه چیز بهتر شود . آه! چه خیال کودکانه ای.. به همه ی غم های زندگی ام دل تنگی مادر هم اضافه شده بود . به راستی که حضورش گرما بخش زندگی ما بود و با رفتنش...!

هنگام خواب پدر به اتاقم آمد و گفت: از مرجان راضی هستی؟

- مگر فرقی هم می کند پدر!

- البته . اگر کارش خوب نیست می گویم از فردا نیاید و به جایش کس دیگری را...

حرف پدر را باگفتن: نه هیچ فرقی نمی کند قطع کرده و ادامه دادم: راستش را بخواهی هرچقدر هم مرجان خوب باشد باز نمی توانم دوستش داشته باشم چون او فقط یک خدمتکار است و بس ، فقط امیدوارم بتواند به خوبی از فواد نگهداری کند، شب به خیر پدر.

- شب به خیر .

با رفتن او دوباره فواد را در آغوشم فشردم و به این فکر کردم که چرا مادر حتی یک تلفن هم نمی زند؟ به راستی دوستمان نداشت؟ هیچ شماره ای از او نداشتیم ، مادر اینگونه می خواست ، به خیالش این گونه راحت تر می توانستیم با موضوع کنار بیاییم، شاید برای خودش هم بهتر بود چون دیگر هیچ مزاحمی نداشت . یعنی من هم مزاحمش بودم؟ بغض راه گلویم را گرفته بود و از اینکه ممکن بود تا آخر عمرم مادر را نبینم و خبری از او نداشته باشم به شدت گریستم. فواد انگشتان کوچکش را بر روی گونه ام می کشید و با لبخندهایش تلاش می کرد مرا از آن حال خارج کند ، بوسه ای

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بر انگشتان کوچک و استخوانی اش زده و گفتم: حق داری دل تنگ نباشی مادر هرگز تو را در آغوش نگرفته ولی وقتی من کوچک بودم کنار او می خوابیدم موهایم را می بافت ، حتی برایم قصه می گفت آن وقت ها مادر بیشتر حوصله ی ما را داشت ، اما هر چه بیشتر گذشت در کنار پدر عصبی و افسرده تر شد تا جایی که من هم کمتر به سراغش می رفتم. فواد عزیز من، داداش کوچکم... آخ! که چقدر دوست داشتم زود تر بزرگ می شدی و حرف می زدی، هر چند همین الآن همین لبخندت را به دنیا نمی دهم.

قرصش را زیر زبانش گذاشته و خوابیدم.

 

 

در راه مدرسه دوباره دیدمش ، دیگر یقین پیدا کردم به خاطر من می آید ، به خودم شهامت دادم و لحظه ای نگاهش کردم. چقدر زیبا بود ! تا آن لحظه این را نفهمیده بودم ، قامتی برازنده داشت . در عمق چشمان سیاهش حرفی بود که من نمی فهمیدم چیست! نگاه از او بر گرفته و به راهم ادامه دادم. عجیب اینکه دنبالم نمی آمد و حرفی نمی زد ، شاید هم به منظور دیگری آمده بود... اما نه این امکان نداشت ، چون چشمانش چیز دیگری می گفتند . به مدرسه رسیدم و کنار فاخته نشستم. می دانستم که ادبیات داریم و از این بابت خوشحال بودم.

خانم معین وارد و شد و این بار هم با لبخندی گرم به سویم آمد و گفت: امروز غمگین نیستی؟

لبخندی زده و تمام ساعت به چشمان مهربانش خیره شدم ، مرا به یاد مادر می انداخت اگر چه او برای من ازمادرم مهربان تر بود .

ساعت بعد ریاضی داشتیم و من سرم را روی میز گذاشتم، توجهی به حرف های معلم نداشتم گویی از فرمول هایی که روی تخته سیاه نوشته بود هیچ چیز نمی فهمیدم ، تمام حواسم به آن سوی کوچه های مدرسه بود ، به آن کوچه پهن که در دو طرف آن درخت های سرو سر به آسمان کشیده بودند و همیشه خلوت بود و بالاخره به آن غریبه ای که دقیقه های طولانی آنجا منتظرم می ماند. حس عجیبی داشتم . حس دوست داشتن ... حس خستگی ... حس خفگی.. برایم فقط همین مهم بود که یکبار دیگر نگاهم به نگاه آن غریبه پیوند بخورد ، آن زمان شاید از نگاهش می فهمیدم که چرا همیشه غمگین است ؟ چشمانم رابستم و انگار نا خواسته به ضیافت عشق رفتم. آنجا که از دل تنگی شبانه مفروش شده است ... گم شدم... خیس از اشک هایم...سردر گم بودم. اما چرا؟!

سرانجام زنگ به صدا در آمد ، کوله پشتی ام را بر دوش انداخته و تمام راه را دویدم. دلم می خواست هر چه زودتر به آن کوچه برسم، با دیدن او قدم هایم را آهسته تر کردم . تمام وجودم پر از نیاز شده بود که بایستم و نگاهش کنم ، اما مانند همیشه سرم را پایین انداختم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی به اتاقم رسیدم گونه هایم سرخ شده بودند و بدنم می لرزید . دست های یخ زده ام به خاطر من آورد که باز هم اشتباه کرده ام. من تمام مدت در کلاس آرزو می کردم که او را ببینم اما باز بی تفاوت از کنارش عبور کردم.

مرجان از آشپز خانه بیرون آمد و گفت : ناهارت را بکشم؟

- آه! ناهار؟

میلی به خوردن غذا نداشتم این بی اشتهایی از دل تنگی است ، می دانم. اگر مادر به خانه بر می گشت غذا می خوردم و راحت می خوابیدم و به معنای واقعی کلمه زندگی می کردم اما بدون مادرم؟

فقط با غذایم بازی می کردم در حالیکه حتی برای لحظه ای از یاد آن غریبه غافل نبودم، غریبه ای که پاورچین پاورچین پا بر قلبم...مغزم و زندگی ام می گذاشت. به راستی او که بود و در کوچه ی ما چه می کرد؟ یعنی ممکن بود در همان برخورد اول عاشق من شده باشد و این چنین بی تابی کند که هرروز در مسیرمدرسه ام بایستد ، تنها به امید یک نگاه؟

احمقانه بود نباید این گونه فکر کنم من که دیگر بچه نیستم به قول مادرم وقتی او هفده ساله بود کودکی سه ساله داشت اما خوب مادر هم بی انصافی می کند او خیلی زود ازدواج کرد مگر یک دختر سیزده ساله چه می فهمد!

مرجان سکوت را شکست و گفت: مادرت زن جوانی است. عکسش را دیدم ،فوق العاده زیباست. چند سال دارد؟

- به گمانم سی سال.

- پدرت چطور؟

به چشمانش خیره شدم . چه منظوری داشت؟

- پدر عاشق مادرم است ، برایش می میرد . یکبار به من گفت همه ی زندگی من مادرت است.

نمی دانم چرا این ها را به او گفتم شاید می خواستم بداند یک خدمت کار است و بس.

اما او لبخندی زد و گفت: قابل ستایش است .

از سر میز بلند شدم و به بهانه ی درس خواندن به اتاقم رفتم که ناگهان به خاطرم آمد که امروز باید فواد را پیش پزشکش ببریم . به پدر تلفن کردم و او با اکراه پذیرفت ،گویا در آن شرکت کارهایی بسیار مهم تر از من و فواد داشت.

با آنکه پدر قول داده بود زودتر از همیشه بیاید اما ما خیلی منتظر ماندیم. در تمام مدتی که او رانندگی می کرد عصبی و خسته به نظر می رسید. دکترش پس از معاینه ی فواد لبخند تلخی زد و گفت: خوب اگر بهتر نشده بدتر هم نشده است. داروهای جدید و قوی تری برایش می نویسم.

فواد بدون هیچ عکس العملی روی تخت خوابیده بود و به پیراهن سپید رنگ پزشک نگاه می کرد.

- عجیب است این پسر کوچک اصلا بهانه نمی گیرد!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بغضم را فرو داده وگفتم: هرگز ندیده ام برای درد گریه کند شاید پذیرفته آن هم جزئی از زندگی اش است ، او درد می کشد و فقط لبخند من مسکنی است برای درد کشیدنش.

پدر آه سردی کشید و گفت: این پسر معصوم اصلا شانس ندارد... مادرش که نمی خواهتش ، من هم گرفتارم اگر عسل نبود واقعا نمی دانم چه می شد!

پزشک حرف پدرم را تصدیق کرد و گفت: البته...

و در حالیکه زیر پلک فواد را بررسی می کرد، گفت: کم خونی اش شدید تر شده و میتواند خطرناک باشد. حتما داروهایش را سرفرصت به او بدهید ، کاش کمی بزرگ تر بود و می وانستم جراحی اش کنم ، فعلا تنها کمک من این داروهاست. برایش دعا کنید .

فواد را در آغوش کشیدم ، در حالی که در تمام مدت راه اشک ریختم و به چهره ی دوست داشتنی اش خیره شدم. می دانستم که گریه ام ناراحتش می کند اما اشک امانم نمی داد و او غمگین نگاهم می کرد ، وقتی به خانه رسیدم او را به اتاقم برده و و روی پاهایم خواباندم .

بالش کوچکی زیر سرش گذاشته و به آرامی تکانش دادم ، احساس کردم بغض کرده و می خواهد گریه کند. نه طاقتش را نداشتم ، او را به قلبم چسباندم و برایش لالایی خواندم. کمی آرام گرفتیم . در زیر نور ضغیف آباجور برق شادی را در چشمان گود رفته و زیبایش دیدم و گونه های داغش را بر روی گونه ام فشردم تا کمی از حرارت آن ها کم کند، نمی دانم کی به خواب رفتیم ؟ اما صبح وقتی چشمانم را گشودم او را دیدم که شبیه فرشته های کوچک در آغوشم به خواب فرو رفته بود و عجیب اینکه تا صبح هیچ کدام تکانی نخورده بودیم.

تمام بدنم خسته بود و درد می کرد شاید چون خیلی بد خوابیدم بودم اما ارزشش را داشت. به سرعت حاضر شده و به راه افتادم. پیش از رفتن فواد را به مرجان سپردم و از او خواستم که مرتب به او آب میوه بدهد.

حسی در وجودم غوغا کرده بود ، با نگاهم به دنبالش بودم همانند روزهای پیش آمده بود . نمی دانم چرا همیشه بلوز و شلوار سیاه می پوشید هم رنگ چشمان گیرایش! معصومیتی در نگاهش او را از همه ی انسان هایی که دیده بودم متمایز می کرد . آخ ! خدای من . بر من چه شده بود که این چنین پایبند یک نگاه شده بودم؟

تحمل فضای کلاس برایم غیر قابل تحمل بود ، توجهی به درس ها نداشتم . ساعت مچی ام را باز کرده و روی میز گذاشتم تا بهتر بتوانم حرکت کند عقربه هایش را ببینم... انگار فاخته هم فهمیده بود بی قرارشده ام . سرانجام پرسید: منتظر چه هستی؟

شانه هایم را بالا انداخته و گفتم: کاش می دانستم.

به یاد آقای یگانه افتاده و گفتم: فاخته ساعت بعد شیمی داریم. چه احساسی داری؟

- زیاد احساس خوبی نیست . تمام شب درس خواندم ولی باز می ترسم ، وقتی نگاهم می کند انگار همه ی وجودم مسخش می شود ، دیگر همه ی کلمات را گم می کنم و می شوم فاخته ی خنگ.

- فاخته ی خنگ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- خوب به نظر آقای یگانه من خنگ هستم ، دو ضرب در دو من می شود آقای یگانه.

خنده ام گرفته بود ، با این حال گفتم: یقین دارم این بار اگر صدایت بزند حتما موفق می شوی .

- امیدوارم. راستی عسل چرا تو از خودت چیزی به من نمی گویی؟

نگاهی به ساعت کردم . هنوز دقایقی تا تمام شدن زنگ تفریح مانده بود ، برای همین گفتم: مادرم ترکمان کرده ، من و برادرم فواد همراه با پدر زندگی می کنیم. زندگی که نه.... روزها را سپری می کنیم. وقتی مادرم بود هر ساعت با پدر بحثشان می شد حالا هم که رفته پدرم خیلی بی حوصله تر از قبل شده و فقط سیگار می کشد. مادرم دنیای دیگری داشت ، دنیایی از عشق تهی.. دنیایی که حتی برای من و فوا د هم جایی نداشت.

- عجب ! پس از هم جدا شدند ، خیلی غم انگیز است. برای همین گریه می کردی؟

زنگ خورد و بچه ها به کلاس بر گشتند . آقای یگانه بی تفاوت تر از گذشته رفتار کرد ، آخر او نمی دانست کسی برای دیدنش ثانیه شماری می کند و این چنین بی تاب است.

- عسل نیایش

- بله.

- بیا برای حل تمرین .

- من؟

نفس عمیقی کشیدم ، اصلا آمادگی نداشتم . زیر لب گفتم: من آماده نیستم.

- که این طور، خیلی بد شد . اول ِ سال که آنقدر زرنگ باشی ...

حرفش را نیمه تمام رها کرد و گفت: پرستو صدری.

او برای حل تمرین رفت و من نگاه غمگینی به فاخته انداختم . بغض کرده و بی اختیار گریستم . ای کاش اشک هایم را نمی دید ، چرا که گفت: برای دفعه ی بعد آماده باش تا مجبور نشوی آنقدر خجالت بکشی ، هنوز که تنبیهت نکرده ام. ولی بار دوم بخششی در کار نیست.

آنقدر عصبانی بودم که دلم می خواست بر سرش فریاد زده و از کلاس خارج بشوم. مگر من بچه بودم که بخواهد تنبیهم کند ؟

وقتی زنگ خورد از فاخته خدافظی نکردم. دنبالم آمد و گفت: مگر من ناراحتت کردم؟

- دیگر بدتر از اینکه چنین کسی را دوست داری!

- خوب من عاشق همین جذبه اش هستم.

- جذبه؟ بهتر است بگویی عقده...

به سرعت گام بر می داشتم و زیر لب به او ناسزا می گفتم ، اما بادیدن آن غریبه همه چیز از خاطرم رفت. انگار دنیای دیگری در برابر دیدگانم ساخته شد. دقیقه ای نگاهش کردم و عجیب اینکه او هم فقط نگاهم کرد ، گمان می کردم اگر بایستم با من حرف می زند اما هیچ... به سرعت راه افتادم و در خانه را باز کردم.

مرجان به پیشوازم آمد و گفت: چقدر ناراحتی دختر!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- فواد کجاست؟

- تازه خوابیده.

بوسه ای بر گونه اش زدم و خودم را روی تخت رها کردم. در تمام این چند روز که مادرم رفته بود از او بی خبر بودیم و من هرگز آنقدر کلافه و بیزار نشده بودم.

منتظر برگشتن پدر بودم ، به خیالم دیدن او کمی از اندوهم کم می کرد. با ورود پدر به سالن نشیمن رفته و روبه رویش نشستم.

- چه خبر؟

شانه هایم را بالا انداختم و با تاسف نگاهش کردم.

- یعنی هیچ خبری نشده؟

- منتظر خبری هستید؟

- یعنی مادرت حتی حال تو را هم نمی پرسد ، آنقدر سرگرم زندگی جدیدش شده!

- شما هم حال ما را نمی پرسید.

- ببین عسل . من الآن حال خودم را هم نمی فهمم. مادرت گذاشته و رفته ، اصلا انگار نه انگار که ...آخ! خدای من . دیوانه نشوم خوب است.

- دلم برای مادر تنگ شده. آخر چرا اذیتش می کردی؟

- او با من لجبازی می کرد ، می خواست مرا عصبانی کند تا بر سرش فریاد بکشم و او را بزنم ، تا بتواند به این بهانه چند روزی را قهر کند ... همه ی تلاش من خوشبخت کردن او بود اما خودش نخواست ، رفت و یقین دارم روزی پشیمان بر می گردد.

صبح زود از خانه خارج شدم ...با دیدنش جانی دوباره گرفته و به مدرسه رفتم. در راهرو نگاهم به آقای یگانه افتاد که داشت با یکی از دخترهای سال چهارمی حرف می زد نخست خیال کردم صحبتشان در مورد درس است اما با نزدیک تر شدن من حرف هایشان را قطع کرده و از هم خدافظی کردند . بی اختیار این موضوع را به فاخته گفتم ، با ناراحتی گفت : احتمالا آن دختر سوگل بوده... او دارد خودش را برای کنکور آماده می سازد.

آن روز فاخته تا زنگ آخر بی مهابا گریست و ساکت بود.

در راه خانه دوباره دیدمش . همان پسر سیاه پوش و زیبا... با متانت و غروری که او را از دیگران متمایز ساخته بود... نگاهم در نگاهش گره خورد و لبخندی کم رنگ بر لبش نشست منتظر بودم چیزی بگوید اما هیچ...

چه شانسی داشتم من!؟ وقتی مادرم دوستم نداشت دیگر از یک غریبه چه انتظاری می رفت!

چرا مرا در این دوراهی گذاشته بود وعذابم می داد؟ اگر حرفی داشت باید می گفت و گرنه چرا چشم به راهم می ماند؟

شب جمعه بود و آسمان خیس و بارانی. از تصور اینکه فردا آن غریبه را نمی دیدم غمی سنگین بر قلبم نشست، زیر لب گفتم: فردا تعطیل است.

پدر لبخندی زد و گفت: خوشحال نیستی؟ می توانی راحت بخوابی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سادگی پدر لحظه ای خنده ام گرفت، من حاضر بودم هرگز نخوابم و لحظه ای دیگر آن غریبه را ببینم . آخ! پدر چه می دانست ...؟ هیچ چیز.

فواد را در آغوش گرفتم و با انگشتانش بازی کردم ... مرجان به خواهش من مرتب به او آب میوه تازه میداد و مواظبش بود.

به آشپز خانه رفتم، مشغول تهیه ی شام بود.

با دیدن من لبخندی زد و گفت: اسم تو را چه کسی عسل گذاشته؟

می دانستم منظورش چیست ، از وقتی به خانه ما آمده بود فقط اخم می کردم و بهانه می گرفتم.

زیر لب گفتم: تو هم اگر دل تنگ بودی نمی توانستی بخندی...

- می فهمم. من وقتی ده ساله بودم مادرم مرد. پدرم با زن دیگری ازدواج کرد ومن نزد مادر بزرگم رفتم . خوب او زیاد حوصله ی مرا نداشت... دو سال تحملم کرد و دیگر نتوانست.

آه سردی کشید و گفت: من مجبور شدم از دواج کنم. آن هم با چه کسی؟

نگاهش کردم.

ادامه داد: پنجاه سال داشت ، بی انصاف زندگی ام را سیاه کرد. خانم ِ خانه کس دیگری بود من را برای کار کردن می خواست . وقتی که مرد سوگند خوردم که دیگر ازدواج نکنم و برای این که در آمدی داشته باشم در خانه های مردم کار کردم.

- چند سال داری؟

- بیست و شش سال. باور می کنی؟

شگفت زده شده بودم تاکنون فکر می کردم هم سن و سال پدرم است! روزگار چقدر زود جوانی اش را از او ربوده بود.

- عسل تو خیلی زیبایی، مواظب باش. شنیده ام انسان های زیبا خوشبخت نمی شوند.

اگر چه حرف هایش را باور نکردم اما ناخواسته قطره ای اشک از چشمانم فرو چکید ...به چهره ی مرجان بیشتر خیره شدم... هنوز ته مانده های زیبایی بر صورتش پیدا بود . هر چه بیشتر دقت کردم زیباتر دیدمش... پس زیبا بود که خوشبخت نبود...

آن روز دلم می خواست فقط گریه کنم، پیش از این هم جمعه ها را دوست نداشتم. مادر رفته و این جمعه نه مادر را می بینم و نه آن غریبه را...

فواد در حالیکه خوابیده بود سعی داشت خودش را به من برساند. با شگفتی نگاهش کردم ، هرچقدر نزدیک تر می شد صدای نفس زدن هایش را بهتر می شنیدم. با بلند شدن فریادی که از شادی قلبم برخواسته بود ، پدر سراسیمه وارد اتاق شد. او هم چون من غافل گیر شده بود .حالا دیگر فواد در آغوشم لبخند می زد. چه لحظه ی زیبایی بود! حتی چشمان پدر از شادی می درخشیدند.

او آنقدر هیجان زده شد که گفت: شام را بیرون می خوریم.

انگار فواد هم فهمیده بود که با این تلاشش شادی را به خانه ی ما آورده است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این نخستین حرکت او برای ادامه زندگی بود. پدر او را در آغوشش گرفت و گونه هایش را غرق در بوسه کرد. فواد فقط می خندید... انگار درد برای ساعتی رهایش کرده بود.

به رستورانی نزدیک خانه رفتیم، مرجان هم شریک شادیمان شد. چقدر دلم می خواست مادر امروز کودکش را می دید و می فهمید که فواد خودش را برای مرگ آماده نکرده بلکه تمام تقلایش برای زندگیست.

هنگام خواب نوازشش کردم آخر او جمعه ی دلگیرم را چراغانی کرده بود.

 

 

وقتی بیدار شدم ، کنارم نبود .با نگرانی از اتاق خارج شدم که پدر را دیدم. لبخندی زد و گفت : نگران نباش. صبح دیدم خودش را به اتاق من رسانده و کنارم خوابیده است. این پسر عجب دوست داشتنی شده.

لبخندی زدم . دلم می خواست از خوشحالی گریه کنم ، به مرجان سپردم بیشتر مواظبش باشد .

 

با دیدن غریبه خوشبختی ام دو چندان شد. نمی دانم خودش می دانست این چنین سلطان رویاهایم شده است؟ می دانست اگر روزی سر راهم قرار نگیرد دیوانه می شوم! حتما می دانست که هر روز می آمد و به من زندگی می بخشید.

تصمیم داشتم موضوع را به فاخته بگویم. پس از پایان حرف هایم گفت: اسمش چیست؟

- نمی دانم.

- چند ساله است؟

شانه هایم را با افسوس بالا انداختم.

- مطمئنی دوستت دارد؟

قطرات اشک صورتم را پوشاند ، من هیچ چیز نمی دانستم.

فاخته در حالیکه شگفت زده شده بود گفت: حداقل می دانی چه شکلی است؟

لبخندی زده و گفتم: همانندش را تا به حال ندیده ام . چشمانش آنقدر سیاه و گیراست که گاه مرا می ترساند ، موهایش سیاه و سبزه رو است.

- اینها که می گویی به نظرم شبیه آقای یگانه است.

- آخ ! خدای من. نه ،باید او را ببینی ، همتایی ندارد.

لبخندی زد و گفت: به من نشانش می دهی؟

- البته. همین امروز.

با من هم گام شد و سر انجام وارد کوچه شدیم ، آنجا بود مثل همیشه. زیر لب گفتم: خودش است.

برای لحظهای نتوانست حرکتی بکند ، گویی نفس در سینه اش محبوس شده و به سختی توانستم دوباره او را با خویش همراه کنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به در خانه ی ما که رسیدیم ، زمزمه کرد: حق با تو است عسل . بی همتاست. چه متانتی داشت این پسر! حتی لحظه ای نگاهم نکرد ، خیره به چشمان تو بود. تو را می خواهد عسل.

حرف های فاخته مرا لبریز از شادی می کرد ، هر دو از شدت هیجان می لرزیدیم.

- پس به نظرت پسر خوبی است؟

- خوب؟ چه می گویی عسل ، اجازه نده از دستت برود. این خوشبختی است که به انتظارت ایستاده پس به سویش برو .

- نمی شود فاخته ، او باید به سوی من بیاید ، او باید شروع کند ، نه من.

- خوب البته حق با توست. ولی شک مکن که دیوانه ات شده. البته او هم حق دارد.

- مسخره ام می کنی؟

لبخندی زد وگفت: البته به پای او که نمی رسی اما خوب تو دختر مغروری هستی مانند خودش .

با اندوه به چشمان من خیره شد وگفت: اما من یقین دارم آقای یگانه هیچ توجهی به من ندارد ، من برایش یک شاگرد هستم، آن هم از نوع خنگش.

دستش را به گرمی فشرده و گفتم: حالا که تا این جا آمدی بهتر است فواد را هم ببینی .

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: باشد .

با دیدن فواد لبخندی زد و در آغوشش گرفت .

- باور نمی کنم ، این کودک اصلا غریبی نمی کند ، انگار سال هاست که مرا می شناسد.

-او همیشه محتاج نوازش شدن است ، دست محبت کسی را پس نمی زند.

- خیلی دوست داشتنی است. مادرت چگونه توانسته رهایش کند؟ هنوز خیلی کوچک است!

- البته ولی من حال بدتری دارم . من به او بیشتر احتیاج داشتم مخصوصا حالا با وجود این غریبه...

لبخندی بر لبم نشست و ادامه دادم : به نظرت روزی با او هم کلام می شوم؟

بوسه ای بر گونه ی فواد زد و گفت: یقین دارم آن روز خیلی نزدیک است.

- آخ ! خدای من. اگر یک روز آن غریبه برایم آشنا می شد!

فاخته رفت و مرا در اندیشه های زیبایم تنها گذاشت.

فواد انگشت مرا در دهان گرفت و فشار داد ، فکر می کنم می خواهد دندان در بیاورد و درد دیگری به دردهایش اضافه شده بود .

چشمانم سنگین شده و به خواب فرو رفتم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- بیدار شو عسل ، فواد نیست.

دقیقه ای طول کشید تا معنی حرف پدر را بفهمم. با پریشانی دنبالش گشتیم اما او نبود ، پدر بیرون رفت می ترسید که فواد از خانه خارج شده باشد روی مبل نشستم و بی اختیار گریه کردم ، فواد را می خواستم ...آن چشمان گودرفته ی زیبا... دستان کوچک و داغ...

پدر برگشت ، اما بدون فواد... او هم نگران و عصبی شده بود.

اسمش را فریاد زدم که صدای خفیفی از داخل کمد مادر شنیده شد. در را باز کردم ، فواد بود که در گوشه ای از کمد نشسته ، انگشت شصتش را در دهان گذاشته بود و می مکید . با دیدن من لبخندی زد و دست هایش را به سویم دراز کرد ، او را در آغوش فشردم .

پدر با دیدن فواد لبخندی به آسودگی کشید و گفت: تو هم دلتنگ مادرت بودی؟

فواد به چشمان پدر خیره شد . او از مادر جز آن بوسه ی گرمی که روز رفتن بر پیشانی اش زده بود چیزی به یاد نداشت. در حقیقت او دل تنگی زنی شده بود که یک شب ، یک ساعت در یک دقیقه به او گفته بود " دوستت دارم"

صبح با سختی بیدار شدم ، تنها اشتیاق دیدن آن غریبه بود که مرا وادار به رفتن می کرد . او را دیدم و نگاهم با نگاهش گره خورد. در درونم غوغایی بر پا بود. نفس هایم به شماره افتاده بودند و انگشتانم می لرزیدند . نمی دانم آن غریبه که بود که وقتی او را می دیدم بیشتر دلتنگش می شدم... وقتی روبه رویم بود انگار فرسنگ ها با من فاصله داشت و شب ها که چهره اش در قلبم جان می گرفت از همیشه به من نزدیک تر....

وقتی به مدرسه رسیدم ، وقتی وارد کلاس شدم، وقتی روی نیمکتم نشستم ، دیگر بغض من شکست.

فاخته با پریشانی پرسید: برای مادرت اتفاقی افتاده؟ نکند برای فواد !

- نه فاخته برای مادرم نیست. وقتی به مادر فکر می کنم در برابر چشمانم زنی زیبا با موهای سیاه نقش می بندد که نامش مادر است ... زنی که همیشه می گفت ما باعث بدبختی اش شده ایم و او اسیر ما شده و سر انجام به دنبال خوشبختی اش رفت و آینده ی ما را لگد مال کرد . فاخته من برای کس دیگری گریه می کنم. برای نیمی از وجودم... نه ...نه برای تمام وجودم. کسی که نگاهش با همه ی سلول هایم پیوند می خورد و من لحظه ای بدون او نمی توانم زندگی کنم اما با این حال ، همیشه بدون او هستم. می دانی این احساس برای یک قلب هفده ساله بزرگ تر از آن است که بتوانم درکش کنم یا احساسم را به تو بگویم. فقط می دانم هر بار با دیدن او چیزی در درون من فرو می ریزد و من انگار گم می شوم. گوئی در امواج طوفانی دریا غوطه ورم... اما او هیچ تلاشی برای نجات من نمی کند، شاید می خواهد آنقدر دست و پا بزنم تا اینکه بمیرم....

فاخته دستانم را در دست خود گرفت و گفت: می دانم چه حسی داری ، تو عاشق شده ای.

- عشق؟

می ترسیدم از عشق.. از بی صدا قربانی شدن...

- آخ ! فاخته اگر روزی نیاید چه کنم؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد... در دام مانده باشد ، صیاد رفته باشد.

آن روز تنها چیزی که بر زخم قلبم مرحم می گذاشت دیدن دوباره ی آن غریبه بود.

پس از تمام شدن کلاس مشتی آب به صورتم زدم و و به سوی خانه رفتم ، آن غریبه آنجا بود ، به آرامی با من هم قدم شد.... او به رو به رو خیره شده و قدم بر می داشت و من فرصتی یافته بودم که نگاهش کنم . چهره اش حکایت از پریشانی وجودش می داد ، انگار روحش دست خوش تلاطم امواج شده بود . هر لحظه طرح و رنگی تازه می گرفت . همچنان نگاهش می کردم... کفش های سیاهش...بلوز و شلواری سیاه ...زنجیر نقره ای رنگی که در لا به لای این همه سیاهی می درخشید ... هراس و پریشانی ، تردید و اشتیاق و بیتابی پی در پی در چهره اش.. در سر و گردن و چشم و لب و دست و پایش رنگ می گرفت و رنگ می باخت .. چشم هایش جست و جوئی نداشتند انگار دیگر در انتظار هیچ کس نبودند. شاید هیچ کس و هیچ جا را نمی دید شاید هم نگاهش در انبوه اندیشه ها و خیالات رنگارنگش گم شده بود ... این بار آرامشی پس از طوفان ..

کوچه آن روز به خاطر مراسم ازدواج همسایه ی روبه رویی خیلی شلوغ بود و من شهامتم را برای گفتن هر حرفی از دست دادم.

به خانه رسیدم . آخ ! که این مسافت امروز چقدر کوتاه شده بود ، انگار فقط یک قدم بود. کلیدم را با انگشتانی لرزان بیرون کشیدم و در باز کردم . به او خیره شدم که هم چنان به راهش ادامه می داد ..هم چون نابینایی مست به همه تنه می زد و تنه می خورد و انگار هیچ احساسی نداشت . من به غریبه ای نگریستم که هر گامی بر می داشت عده ای بر می گشتند و لحظه ای با شگفتی نگاهش می کردند . برخی بی تفاوت می گذشتند و برخی لب هایشان هم با چشم هایشان همراهی می کرد و زیر لب ستایشش می کردند. از اینکه او را می دیدم که توجه همگان را به خود جلب کرده غمی سینه ام را می فشرد . شاید هم یک حسادت دخترانه بود به هر حال هرچه بود آزارم میداد و آرزو کردم که ای کاش آن غریبه آنقدر زیبا نبود.

به مرجان گفتم غذا نمی خورم و برای صرف آن صدایم نکند . خودم را روی تخت رها کردم. چه روز زیبایی بود . آن غریبه با من راه رفته و من نگاهش کرده بودم. من توانستم سیاهی چشمانش را از نزدیک ببینم . آخ ! کاش آن دو چشم سیاه دوستم داشته باشند ..

غریبه دوست داشتنی من تو که هستی که این چنین پریشانم می کنی؟ اما هر که هستی باش فرقی نمی کند مهم این است که من با یاد تو خوشبخت ترینم.

پدر خیلی دیر به خانه می آمد گاه مرجان مجبور بود تا ساعت دوازده شب منتظر پدر بماند، انگار او هم فقط به خاطر مادر به خانه می آمد و دیگر ما هیچ.

احساس می کردم تشنه ی محبت شده ام. اما هیچ خبری از مادر نبود ، پدر هم چون سایه ای محو و محو تر می شد... آن غریبه هم انگار!

نه . نباید فکر کنم که دوستم ندارد ، این افکار پریشان ترم می کنند. سرم را روی بالش فشرده و گریستم. چرا پدر نمی آمد؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرجان در حالی که فواد را به آغوش من می سپرد ، گفت: پدرت خیلی دیر کرده من باید بروم ، بیش از این نمی توانم منتظرش بمانم.

- باشد برو. من به پدر می گویم که تا این ساعت منتظر ماندی.

لبخندی زد و گفت: نمی ترسی تنها بمانی؟

- من همیشه تنها هستم. یعنی نمی بینی؟

- مواظب خودت باش.

در را که باز کرد ، پدر وارد ش د. خسته تر از همیشه بود . خودش را روی راحتی رها کرد و سیگار کشید.

- پدر …

حرفم را قطع کرد و گفت: چیزی نگو عسل. اصلا حوصله بحث کردن ندارم.

روی زمین نشستم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم قطره ای اشک گوشه چشمانم خانه کرده بود .مرجان شهامت هر اعتراضی را از دست داد و با گفتن فردا ساعت هفت می آیم خانه را ترک کرد. فواد هم خودش را به من رساند و هم چون من روبه روی پدر نشست.

- چرا این جا نشستید بروید به اتاقتان.

در حالیکه گریه می کردم همراه فواد به اتاقم رفتم و در را قفل کردم. پدر دیگر حوصله ما را نداشت. اما نه، او آنقدرها هم بی انصاف نبود، حتما اتفاقی افتاده یا شاید هم قرار بود اتفاقی بیفتد. دلم نیامد اینگونه رهایش کنم. به آشپزخانه رفتم و با فنجانی چای به سویش بر گشتم. فنجان را به دیوار کوبید.

آنچنان ترسیده بودم که احساس کردم قلبم برای لحظه ای ایستاد. صدای گریه ی فواد مرا به سوی اتاق کشاند. او را در آغوش گرفتم. دستم را گرفت و بر روی قلبش فشرد. قرصی زیر زبانش گذاشته و درحالیکه اشک می ریختم برایش لالایی خواندم. وقتی قلبش درد می گرفت و دست و پاهایش به خاطر کم خونی اش بی جان می شدند او چشم هایش را می بست و تلاش می کرد مرا آزار ندهد و برای رضایت من لبخندی پر از غم می زد.

پدر وارد اتاق شد و با طنینی لبریز از خشم و ناراحتی گفت: مادرت تلفن نکرده ؟

سرم را به نشانه ی نه بالا بردم.

لبه ی تخت من نشست و سیگاری آتش زد.

چشمانش را غباری از اشک پوشانده بود.

- معلوم نیست این زن کجاست؟ امروز به خانه ی مادر بزرگت رفتم. پس از چند ساعت رانندگی پی در پی… فهمیدم که مادرت اصلا به آنجا نرفته. مادر بزرگت در چشم من نگاه می کند و می گوید: این همه سال دخترم را آزار دادی کم نبود که دوباره به سراغش آمدی؟ در هرحال اینجا نیست ، برو دنبال زندگی خودت .

باور نکردم… بی اعتنا به فریادهای مادر بزرگ وارد خانه شدم و همه جا را گشتم اما او نبود… گمان کردم شاید برای کاری بیرون رفته ، اما او که نمی توانست تمام وسایلش را همراه خودش ببرد. اصلا او نمی دانست که من به دنبالش می روم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یقین پیدا کردم که آنجا نیست، حالا هم هیچ خبری ندارم . عسل تو هنوز کوچک تر از آن هستی که بفهمی من چه می گویم… تو نمی فهمی که من باخته ام…

- پدر شما هنوز من و فواد را دارید. این مهم نیست؟

- اما تو هم می روی ، خیلی شبیه مادرت هستی. هر روز این شباهت پر رنگ تر از قبل می شود. فواد هم که…

دیگر اشک های پدر روی گونه اش می لغزیدند. فواد به خواب فرو رفته بود و پدر با قدم هایی سنگین اتاقم را ترک کرد.

پریشان شدم. من هم گمان می کردم مادرم آنجاست . پدر تمام امیدم را نا امید کرده بود.

 

 

وقتی جای خالی آن غریبه را دیدم انگار وجودم از زندگی تهی شد. نمی دانم چند دقیقه گذشته و ساعت چند است؟ دیگر چیزی برایم مهم نبود ، من باید او را می دیدم. مگر می توانست با من این کار را بکند؟ نه هرگز نمی بخشیدمش. اما او که با من عهدی نبسته بود؟ شاید همه ی این ها تصورات من بودند. آخ ! چه تصورات احمقانه ای . چرا به او دل خوش کرده بودم؟ اصلا چه شباهتی بین ما وجود داشت؟ چرا گمان می کردم مرا می خواهد ، در حالی که لیاقتش را نداشتم. هیچ دختری برای داشتن او شک نمی کرد . پس چرا باید خودش را اسیر من بکند؟ چرا آنقدر احمق بودم!

آیا می خواست با این کار مرا مسخره کرده و در دل به این همه سادگی بخندد؟ آیا بازیچه ی خواهش های کسی شده بودم؟ شاید هم برای دیدن دختر دیگری می آمده! هر روز دخترهای زیادی از این کوچه می گذرند ، به راستی اگر مرا می خواست دیروز که با من همقدم شده بود باید می گفت.. .باید وقتی من ایستادم او هم می ایستاد . چرا دیروز نفهمیدم؟ اصلا چرا خوشحال شدم که با من قدم زد ولی نگاهم نکرد؟ ...آخ! خدای من . عجب حماقتی ، اما نه این خسته... این دل بهانه گیر... هرگز طاقت این اتفاق راندارد،نوشتم اتفاق؟ باید بنویسم ویرانی زمین...سقوط آسمان... قیامتی بزرگ .

قطرات پی در پی اشک ، هزاران سوال بی جواب... قلبی که مرتب بهانه ی او را می گرفت تمام توانم را از من گرفته بود. زانوهایم خم شد و روی زمین نشستم. هیچ نشانی از او نداشتم ، دلم می خواست فریاد بزنم ، اگر لب هایم یاری می کرد دریغ نداشتم. آخ ! غریبه ی نا مهربان من. نه تو که مال من نبودی.

سر انجام بلند شدم و با قدم هایی سست به سوی مدرسه رفتم . بابای مدرسه با شگفتی مرا به دفتر برد. خانم اسدی نگاه سردی به من انداخت و گفت : حالا می آیی؟

نگاهم به ساعت دیواری افتاد ، یازده و نیم.

باور نمی کردم یعنی من پنج ساعت تمام گریه کرده بودم!

نگاهی به چشمان سرخ و اشک آلودم کرد و گفت: اتفاق بدی افتاده؟

- نمی دانم فکر میکنم.

- چه می گویی دختر، کجا بودی؟

- نمی دانم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خانم اسدی دستش را روی میز کوبید و گفت: گفتم کجا بودی؟ الآن با تلفن از پدرت می پرسم.

- آخ ! خدای من . چه باید می گفتم !چه کسی باور می کرد من فقط یک خیابان با مدرسه فاصله داشته و آنجا روی زمین زانو زده بودم ؟

- خواهش می کنم خانم... حال برادرم خوب نبود باید در کنارش می ماندم.

گوشی را سر جایش گذاشت و گفت : این دفعه تو را می بخشم به شرطی که دیگر تکرار نشود.

وارد کلاس شدم، خانم معین به سویم آمد و گفت: وقتی سر کلاس نباشی من هم تمرکز ندارم عزیزم.

لبخندی زده و سر جایم نشستم. فاخته زیر لب گفت: دیدی گفتم به زودی با تو همکلام می شود.

حرف او دوباره اشک هایم را بر گونه ام لغزاند.

- چراخوشحال نیستی ، مگر با او نبودی ؟

- امروز نیامد. دیگر نمی بینمش.

چقدر غمگین و دل شکسته بودم فقط خدا می دانست.

وقتی زنگ خورد با زانوهایی لرزان به سوی خانه رفتم ، اگر نمی دیدمش می شکستم. می دانم. چشمهایم را بسته و وارد کوچه شدم. وقتی چشم هایم را با هزاران امید و آرزو بازکردم او نبود... جای خالی اش... انگار آخر زمین بود، انتهای بودن...

نمی دانم چگونه خودم را به اتاقم رساندم ! مرجان را می دیدم اما نمی فهمیدم چه می گوید؟ فواد تمام تلاشش را می کرد تا به او نگاه کنم اما نمی شد... بدنم از شدت تب می سوخت و سرم درد عجیبی داشت. مرجان به سختی مسکنی در دهانم گذاشت ، چقدر تلخ مزه بود، مثل زندگی من. غریبه با من همان کاری را کرد که مادرم... که در آینده ای نزدیک پدرم خواهد کرد.

ساعتی بعد پدر را دیدم که لبه ی تخت نشسته و سیگار می کشد ، بوی دود آزارم می داد.

مرجان گفت: باید او را ببریم بیمارستان.

پدر موافقت کرد وگفت : تا من ماشین را روشن می کنم او را بیاور.

خسته تر از آن بودم که بتوانم رفتار آن دو را زیر نظر بگیرم، وقتی چشمانم را گشودم که روی تخت زیر سرم بودم.

- چطوری عسل؟

- پدرم کجاست؟

- او رفت و گفت که من مواظبت باشم.

لبخند بی رنگی زدم.

وقتی به خانه بر گشتم حالم بهتر شده بود . فواد از دیدن من لبخند گرمی زد و به سویم آمد.

- چرا او را تنها گذاشته بودی مرجان؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- نگران نباش ، می بینی که حالش خوب است.

- نگران نیستم . اصلا دیگر نگران چه باشم؟

پزشک سه روز برایم استراحت نوشته بود و من با کمال میل پذیرفتم در خانه بمانم. اگر بروم و نبینمش دیوانه می شوم.. یک روز می شود برای دل بی قرار بهانه ای آورد که شاید کاری داشته و نیامده اما اگر تکرار می شد چه؟

آن روز خودم را با فواد سرگرم کردم... دو روز بعد هم همین طور در حالی که کاری جز گریستن نداشتم...

وقتی مرجان مرا از خواب بیدار کرد نگرانی وجودم را لبریز کرد ... به سختی وارد کوچه شدم در انتهای کوچه او را دیدم. باور کردنی نبود با خودم عهد کرده بودم اگر یکبار دیگر ببینمش به سویش رفته و همه چیز را بگویم ، اما در آن لحظات فقط می توانستم نگاهش کنم.

با پریشانی به سویم آمد ، قصد گفتن حرفی را داشت. اما انگار منصرف شد و ایستاد، کمی صبر کردم ولی جلوتر نیامد.

در کلاس به سوی فاخته رفته و گفتم: امروز دیدمش...

نفسی به آاسودگی کشید و گفت: خدا را شکر و گرنه تو درس را رها می کردی و در خانه می نشستی، همانند این سه روزی که غیبت داشتی .

- بیمار بودم.

- تب عشق را می گویی؟

- می شود آنقدر نگویی عشق؟ از این کلمه بیزارم. دوست داشتن مرا به لجن می کشد .من احساس دیگری به او دارم ، انگار نیمی از وجود من است . نگو عشق.. عشق احساس تو به آقای یگانه است، آن غریبه زندگی من و وجود مرا طور دیگری به ترسیم کشیده و احساس می کنم با او می توانم کس دیگری باشم که حالا بدون او نیستم...

- البته که من عاشق آقای یگانهم. بهتر است بگویم مهیار...

- خوش به حالت ، اسمش را می دانی!

- تو هم به زودی خواهی فهمید ،کمی صبر داشته باش و آرام باش دختر.

- دلتنگم فاخته می فهمی؟ هر چند می دانم که دلتنگی...دل خوشی.. خوبی و بدی... اشک و لبخند ...دقیقه ها و ثانیه ها ....می دانم اینها همه اش زندگی است .

پس از پایان کلاس و رسیدن به کوچه با دیدن غریبه در دل گفتم: هر چند زندگی من فقط دلتنگی است.

باز هم غریبه با من هم قدم شد ، کنار در خانه ایستادم . ایستاد ، نگاهم در نگاهش گره خورد. قطره ای اشک بر گونه ام لغزید ، با پشت دستم آن را پاک کردم. چشمان او هم خیس بودند. در را که باز کردم زیر لب زمزمه کرد: چشمان تو از غروب هم دل تنگ تر است . به من فرصت حرف زدن نداد و به سرعت در پیچ کوچه گم شد. طنینش در ذهنم تداعی می شد ، عجب طنین غمگین و صادقانه ای بود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در اتاقم را باز کردم و روی تخت خوابیدم در حالیکه ملافه ی سپید را تا کنار ابروهایم بالا کشیدم. نمی خواستم هیچ تصویر دیگری در ذهنم بنشیند غیر از آن دو چشم مست. چه احساسی داشتم؟ انگار همه چیز خواب بود و من در دقیقه ها و ثانیه ها تکرار می شدم. در دلم عجب طوفانی بر پا بود که خدا فقط می فهمید... به جای هر چیز بهتر است بنویسم ، امروز خوشبختم.

وقتی از مدرسه بیرون آمدم یک بنز سیاه با شیشه هایی دودی رنگ به دنبالم آمد . سرعتش را به اندازه ی قدم های کوتاه من کم کرده بود. توجهی به او نکردم. در دل آرزو داشتم که آن ماشین وارد کوچه نشود ولی آمد . با نگرانی به چشمان غریبه خیره شدم . او هم به من خیره شد و نگاهش به ماشینی که دنبالم بود افتاد. موجی از غم و پریشانی در چشمانش غوطه ور شد. نمی دانستم چه کنم ؟ بین دو غریبه ایستاده بودم و با نگاه پاکم تلاش می کردم که به او بفهمانم آن ماشین هیچ ربطی به من ندارد. اما ناگهان آن مرد شیشه ی ماشین را پایین کشید و صدایم کرد:

- عسل.

چیزی در قلبم فرو ریخت.

- بیا سوار بشو. من بردیا هستم ، دوست آقای نادر نیایش، پدرت را می گویم.

- نفس عمیقی از غم کشید م، در دلم به او ناسزا می گفتم.

- خیلی ممنونم، راهی نمانده.

- بیا سوار شو. باید حرف مهمی را به تو بگویم.

با بی میلی سوار ماشین شدم در حالیکه غریبه با بهت به ما خیره شده بود.

- خوب عسل من را نمی شناسی؟

- نه اصلا.

- حق هم داری . عجس سوال احمقانه ای پرسیدم ! من فقط یک بار به ایران آمده بودم آن هم زمانی که تو خیلی کوچک بودی.

- فکر می کنم می خواستید چیز مهمی بگویید.

- آه ! البته . من به سختی نشانی منزل جدیدتان را پیدا کردم ، در حقیقت من برای فروش املاک پدری ام به کمک نادر نیاز دارم.

- همین؟

- منظورت چیست؟

ای کاش آن مرد می دانست من با سوار شدن به ماشین مدل بالای او دل غریبه ام را شکسته ام و شاید مجبور باشم تاوان سنگینی را پس بدهم.

وقتی از ماشین پیاده شدم نگاهی به انتهای کوچه انداختم ،. غریبه رفته بود.

مرجان در را برایمان باز کرد و به او خوش آمد گفت.

روی مبل نشست و به اطراف خیره شد ،. مرجان برایش فنجانی قهوه آورد و گفت: خیلی وقت است که ایران نبودید؟

- البته . چطور مگر؟

- کفش هایتان!

با شرمندگی گفت: نوزده سال است که ایران نبودم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

معذرت خواسته و به اتاقم رفتم ، به یاد چشمان مهربان غریبه ام قطره ای اشک بر گونه ام لغزید.

وقتی چشمانم را باز کردم پدر روبه رویم بود.

- از تو می خواهم با بردیا به خوبی رفتار کنی.

- مگر او کیست؟

- تنها شانس زندگی تو...

- پدر چه می گویی؟

- بلند شو و لباس مناسبی بپوش.

پدر رفت و مرا با هزاران سوال بی جواب تنها گذاشت.

از اتاق خارج شدم. آن ها با دیدن من صحبتشان را قطع کردند و پدر نگاه تحسین آمیزی به من انداخت و گفت: همانی است که برایت توصیف کردم؟

بردیا لبخند گرمی زد و گفت: عالی است ، آخرین بار که او را دیدم دو ساله بود. با یک پیراهن قرمز کوتاه و جوراب شلواری سپید رنگ، موهایش کوتاه و خرمایی رنگ بود، اما حالا دختر زیبا و شایسته ای شده.

روی مبل نشستم و به سرامیک قهوه ای رنگ خیره شدم.

- نظرت چیست عسل؟

- در مورد چه پدر؟

صدای خنده ی بردیا در تمام سالن طنین افکند. مرجان با پریشانی از آشپزخانه خارج شد و به من خیره شد. سرانجام او سکوت کرده و پدر ادامه داد : نظرت را در مورد بردیا پرسیدم. ،می خواهم همسر تو باشد.

با نگاهی کودکانه به پدر خیره شده بودم ، گیج از حرف هایی که می شنیدم .

پدر به بردیا نگاه کرد و گفت: آخر همین ماه خوب است؟

- من حرفی ندارم نادر عزیز ، اما هنوز نظر عسل را نمی دانم.

پدر بی توجه به حضور من لبخندی زد و گفت: او از خوشبختی چه می فهمد؟ من و تو می دانیم.

مرجان به بردیا چشم دوخت و زیر لب گفت: اما شما هم سن آقای نیایش هستید!

پدر با لحن عصبی گفت: شما نباید به فکر شام باشید؟

مرجان سالن را ترک کرد و بردیا با خنده ای جنون آمیزش تمام بدنم را به لرزه افکند.

خودم را به اتاقم رسانده و در را قفل کردم. قلبم به تندی می زد . آن ها چه می گفتند؟ مگر می شد؟ غمی عظیم قلبم را می فشرد . دستم را بر روی قلبم فشردم اما آرام نمی شدم.

پدر می خواست از دست من خلاص بشود ، به همین سادگی. ولی فکر نمی کردم آنقدر زود ...آنقدر بی رحمانه...

پدر به در می کوبید ، اما من اعتنائی نکردم. خسته و عصبی بودم . مسکنی خورده و به خواب فرو رفتم در حالی که تا سحر کابوس دیدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×