رفتن به مطلب
Negarita

°• دلتنگی هایم را ببین(مریم س (منجزی)) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]-من تحمل شکست رو ندارم! اصلاً معلوم هست چی می گی، کم شکست نخوردم از این روزگار نکبتی. اول خواهر خوشگلم و بعد پدر و مادرم و مادربزرگم. اینها شکست نیست تو نمی دونی چقدر سخته همه خونواده ات رو از دست بدی، نکنه فکر کردی اینها کم دردیه ها، بهم بگو هیچ کدومتون برای یه دقیقه خودتون رو جای من گذاشتین تا بفهمین بدبختی و درد چیه، درد اینکه هر شب با دلتنگی برای عزیزات بخوابی و صبح بیدار بشی و به جای اینکه با دیدن عزیزات به زندگی سلام کنی به روی این روزگار کثیف و پر نیرنگ چشم بازکنی و کسی کنارت نباشه که درکت کنه و یا دلداریت بده. وهاب چرا با من این کارو کرد؟ این کار خداست که می خواد منو از پا بندازه، مگه نه؟

-آروم باش، تو باید صبر داشته باشی شاید اونجوری نشه که تو فکر می کنی، یه سیب و که بندازی هوا هزار تا چرخ می خوره تا بایفته زمین، ببین چطوری بی تابی می کنی به خدا هیچ مردی لیاقت این همه اشک ریختن و نداره، منو ببین چند روز پیش عاطفه رو دیدم و اصلاً هم مثل تو بی تابی نکردم.

-چون شما مردها عنوان عاشق رو یدک می کشید، در حقیقت اصلاً عاشق نیستین. تو هم حتماً عشقت به عاطفه مثل عشق وهاب به من بود زودگذر و سطحی، همتون مثل همین.

-تو الان عصبانی هستی نمی فهمی چی می گی، عشق فداکاری و گذشت هم هست من که نمی تونستم به اجبار عاطفه رو عاشقم کنم و تا هزارن سال منتظرش بمونم اون حتی یه درصد هم دوستم نداشت من که احمق نبودم که با یه خیال واهی زندگیم رو خراب کنم، تو هم اگه وهاب رو خیلی دوست داری چرا به خاطرش گذشت نمی کنی، تو الان داری با احساساتت قضاوت می کنی برخلاف خانم ها که همیشه احساسی رفتار می کنن ما مردها بیشتر از منطقمون استفاده می کنیم.

اونقدر گریه کردم که به سک سکه افتادم، طالب سعی می کرد با حرف هاش آرومم کنه، نفهمیدم کی و چه طوری سرم رو روی شونه های قوی طالب گذشتم و دستم رو محکم دور گردنش انداخته بودم وقتی آروم شدم تازه متوجه شدم که موقعیتم چه جوریه، با خجالت از توی آغوشش بیرون اومدم و دیگه جرات نکردم به طرفش نگاه کنم، اونم بدون حرف ماشین رو روشن کرد و به طرف خونه حرکت کرد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]وقتی لباس می پوشیدم با نگاه خیره طلا روبرو شدم، طلا با لحنی که سعی می کرد منظوردار نباشه گفت:

تو که گفتی چهارشنبه ها و پنج شنبه ها کلاس نداری.

با یکی از دوستام قرار برم کتاب بخرم.

می دونستم قانع نشده ولی به خاطر اینکه ناراحت نشم دیگه چیزی نگفت.

قبل از اینکه زن دایی هم سوال جوابم کنه از خونه بیرون زدم و یه گوشه که کمتر توی دید باشه نشستم، با اضطراب به در کافی شاپ خیره شده بود تا پویان از را برسه، توی همین لحظه پویان شیک و پیک وارد شد، ناخواسته با نگاه خریدارانه ای نگاش کردم، قیافه مردونه ولی بور داشت چهارشونه و بلند قد بود ولی هنوز از وهاب یه ذره کوتاهتر بود، با یاد وهاب سرم رو پایین انداختم.

با صدای پویان سرم رو بلند کردم و قبل از اینکه بشینه بلند شدم ایستادم و گفتم:

میشه لطفاً جای دیگه ای بریم، چون اینجا آشنا زیاد میاد.

پویان با لحن خاصی گفت: چرا نمی شه؟ بفرمایید بریم.

حرکاتش شبیه یک جنتلمن بود، جوری در ماشین رو برام باز نگه داشت تا من سوار بشم که احساس کردم شاهزاده ام، با خودم گفتم انگار زیادی واردی آقای پویان، خدا می دونه چند تا دختر رو اینجوری گرفتار کردی.

پویان یه منطقه خیلی آروم جلوی یه رستوران شیک نگه داشت و باز مثل دفعه قبل در رو برام باز کرد، دوست نداشتم باهام مثل دوست دخترش رفتار کنه، ولی اونکه هنوز منظور من رو از این دعوت وقیحانه نمی دونست.

دو تا قهوه سفارش دادیم، یکی با شکر و یکی تلخ، دیگه خوردن قهوه تلخ برام عادت شده بود به یاد روزی افتادم که با وهاب بیرون رفتم و بعد از اینکه قهوه ها یخ کردن گفتم من چایی می خورم، پویان از لبخند من خوشحال شد گفت:

وقتی می خندی خیلی ناز می شی، البته بدون لبخند هم زیبایی، حتی وقتی برای پدر و مادرت سوگواری می کردی هم به چشمم زیبا بودی.

برای یک لحظه خدا گواه فقط یک لحظه احساس شعف کردم که در نظر پویان اینقدر جذاب به نظر می رسیدم ولی خیلی زود احساسم را پس زدم و توی اون سرما عرق سردی از پشت کمرم پایین ریخت، دست هام لرزش پیدا کردن خیلی سریع زیر میز پنهانشون کردم، با خودم گفتم داره چاخان می کنه، اون هیچ وقت من رو دوست نداشت می خواد با این حرف ها تحت تاثیرم بزاره، به سختی گفتم:

من برای شنیدن این حرف ها نیومدم، ازتون خواستم بیاین اینجا چون یه راز رو می خوام براتون فاش کنم.

پویان یه ابروش رو داد بالا و گفت: جالبه، خوب بگید من گوش می دم.

برای اینکه زودتر این بازی رو تموم کنم بی وقفه داستان عاطفه رو تعریف کردم، هر چه جلوتر می رفتم بیشتر پویان دچار گیجی می شد، آخر سر طاقت نیورد و گفت:

بس کن مریم، با این حرف هات داری دیونه ام می کنی، تو داری شوخی می کنی مگه نه؟

دیگه ازش خجالت نمی کشیدم، همه حرف ها رو زده بودم و مطمئن بودم که پویان حالا از فکری که در مورد من کرده بود پشیمون شده.

-نه، یعنی دلیلی نداره که من با ترس و لرز با تو قرار بزارم و بخوام باهات شوخی کنم، اگه باور نمی کنی می تونی از زن دایی و یا مادرت بپرسی، ولی نمی خوام اسمی از من ببری، اگه عاطفه بفهمه هیچ وقت من رو نمی بخشه.

-چرا هیچ وقت کسی چیزی در این رابطه نگفت؟

-من هم نمی دونم، ولی شاید یکی از دلیل هاش این بود که خاله اینجا زندگی نمی کرد و دور از فامیل بود و یا چون موقع طلاقشون از پدرت امضا گرفت که هیچوقت نباید سراغ دخترش بیاد.

-یعنی بابا این کار رو کرده بود؟

-آره، موقع طلاق.

پویان دستش رو با حالت کلافه به چونه اش کشید و گفت:

-توی خواب هم فکر نمی کردم که هدفت از این دعو.ت این باشه که به من بگی من یه خواهر دارم که دختر خاله تو میشه.

پویان به اصرار سفارش غذا داد.

طی صرف ناهار سنگینی نگاه پویان رو احساس کردم، برای اینکه از این وضع خلاص بشم با چنگالم توی بشقاب غذا شکل کشیدم و گفتم:

از اینکه مجبور شدم اینجا باهات قرار بزارم پشیمون نیستم، چون می دونم دارم چی کار می کنم.

پویان با لبخند تلخی گفت:

حالا میشه شماره ات رو بدی بهم، اگه خواستم با عاطفه حرف بزنم تو خبرش کنی.

دودل بودم نمی دونستم کارم درست بود یا اشتباه، ولی دلم رو به دریا زدم و شماره دادم، شماره ام رو ذخیره کرد توی موبایلش و یه تک زنگ زد و گفت: این هم شماره من، لطفاً ذخیره اش کن.

بعد خنده کوتاهی کرد و گفت:

میشه حالا در مورد خودمون حرف بزنیم.

نگاه خیره ام رو بهش دوختم که اخم کوچولویی کرد و گفت:

دیروز که باهام قرار گذاشتی خیالم راحت شد که تو هم بهم علاقه داری، اگه راستش رو بخواهی من الان مدتی هست که بهت فکر می کنم.

-داری شوخی می کنی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-نه، اگه چیزی نگفتم چون می دیدم داغ داری و اصلاً نمی خواستم توی بدترین شرایط بهت پیشنهاد ازدواج بدم.

نگاهم به میز روبرویی که دختر و پسر جونی نشسته بودن گره خورد، دختر گریه می کرد و پسر با بیتابی باهاش حرف میزد، پویان خیلی عادی گفت: از حرفم ناراحت شدی؟

بهش نگاه کردم و گفتم: شما هم حق داری تشکیل خونواده بدین، ولی من نمی تونم بهتون جواب مثبت بدم.

-چرا؟

اصلاً انگار یادش رفته بود من برای چی باهاش قرار گذاشته بودم، با طعنه گفتم: خوب معلومه، چون احساس می کنم این یه احساس زودگذره که آغازش از دیروز بوده، ازتون معذرت می خوام که باعث شدم شما فکرتون مشغول بشه.

-داری طعنه می زنی.

انگار بحث کردن با پویان بی فایده بود، کیفم رو برداشتم و ایستادم و گفتم:

-من باید برم.

پویان با عجله بلند شد و گفت:

اگه فکر می کنی دارم دستت میندازم سخت در اشتباهی، من قبلاً به طاهر گفته بودم که دوستت دارم، اون پیشنهاد داد یه مدتی صبر کنم.

دیگه ایستادن رو جایز ندونستم و از رستوران بیرون اومدم، با عجله پولی روی میز گذاشت و دنبالم اومد، اصرار کرد برسونم، ولی قبول نکردم که طاقتش تمام شد وگفت:

دختر تو چقدر لجبازی، اینجا برای تاکسی بد مسیره، الان هم ساعت 3 بعدازظهره، بهتره سوار شی.

چون خودم هم اونجا رو زیاد نمی شناختم و هیچ وقت درست و حسابی از اونجا نگذشته بودم کوتاه اومدم و سوار ماشینش شدم، مسیر کوتاهی که رفتیم گفتم:

یه جایی توی خیابون اصلی پیاده میشم.

بعد از ربع ساعت دیگه به جایی رسیدیم که خودم راه رو مثل کف دستم بلد بودم، بدون اینکه چیزی بگه توی خیابون اصلی که فقط یک ایستگاه تا خونه عمو فاصله داشت نگه داشت، زیر لب ازش تشکر کردم ولی پویان فقط به یه خداحافظ سرد اکتفا کرد و همون جا ایستاد و تا وقتی سوار تاکسی نشدم نرفت.

بدون سرو صدا با کلیدی که داشتم وارد خونه عمو شدم، خوشبختانه کسی توی حال نبود به سرعت به سمت اتاق دویدم و وارد شدم و چشمم رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا چشم باز کردم با لبخند گشاد طلا روبرو شدم که روی تخت دست به سینه نشسته بود، اصلاً طلا رو فراموش کرده بودم.

طلا با خنده گفت: تا حالا کجا بودی که اینطور دزدکی وارد میشی؟

مقنعه ام روی تختخواب انداختم و گفتم:

بهت که گفتم با دوستم رفتیم کتاب خریدیم، چون دیر شده بود ترسیدم عمو و پسرها دعوام کنن.

-خدا خیلی دوستت داشت چون امروز هیچکدوم برای ناهار خونه نیومدن.

به طرفش رفتم و بوسیدمش، و اون با حالت مشکوکی فقط نگاهم کرد.

***

خیلی زود نوروز فرا رسید، نوروزی که برای من هیچ شادی و سرزندگی به ارمغان نیورد، از همه بدتر و وحشتناک تر رفتار سرد وهاب بود، نمی فهمیدم چرا ازم دوری می کنه و نمی خواستم هم دلیلش رو بپرسم، یعنی چند بار دستم به طرف موبایلم کشیده شد ولی نیرویی که به گمونم همون غرور بود مانع از این کارم شد.

برای لحظه تحویل سال طاها و ویدا به جمعمون اضافه شده بودند. شب اول عید وهاب همراه خونواده عمه به بازدید عید به خونه عمو اومدن، داشتم مثلاً مثل بقیه سریالی که از تلویزیون به مناسبت ایام نوروز پخش می شد رو نگاه می کردم ولی حواسم جای دیگه ای بود، حواسم دوباره پیش دلیل های جورواجور برای رفتار وهاب بود که طاهر ظرف آجیل را از روی میز برداشت و کنار ویدا نشست و گفت: ویدا مگه قرار نبود عمه اینا ساعت 9 بیان اینجا؟

-حتماً الان دیگه میرسن.

در همین حین زنگ آیفون به صدا در اومد، خودم رو جمع و جور کردم و هول هولکی از جام بلند شدم که این حرکتم از نگاه طالب دور نمود و لبخندی نثارم کرد، خجالت زده به اتاق رفتم و برای تنبیه محکم از خودم نیشگونی گرفتم، خوشبختانه از بین صداها صدای وهاب هم به گوشم رسید.

نگاهم را از آینه گرفتم و بیرون رفتم و با همه احوالپرسی گرمی کردم ولی با وهاب نه، اونم خیلی سردتر زیر لب فقط سلام کرد و یه گوشه نشست، خیلی بهم برخورد، دمغ شدم و خودم رو توی آشپزخونه انداختم و ناخواسته اشک توی چشمام جمع شد، چند نفس عمیق کشیدم ولی بی فایده بود. با صدای طالب دستپاچه شدم و خیلی سریع اشکم را پاک کردم و با صدای نسبتاً آرومی گفتم: چیزی گفتی؟

طبق معمول خونسرد جواب داد: رفتارت درست نبود یه احمقم می فهمه که تو از وهاب دلخوری، اگه هر کدورتی بین تونه نباید بزاری دیگران بفهمم.

- اتفاقی بینمون نیفته... یعنی من اصلاً دلیلی سردی وهاب رو نمی فهمم نمی تونم تحمل کنم.

متعجب گفت: باید ازش دلیل رفتارش می پرسیدی ، تا متوجه بشی مشکل چیه، اگه هم برات سخته من این کار رو برات می کنم.

-نه ... اون یه توضیح بهم بدهکار خودش باید بهم بگه جریان چی بوده.

-چطوری؟ اینجوری که من می بینم زیاد اوضاش روبراه نیست.

با طالب همیشه راحت بودم برای همین گفتم: می شه بری بیرون نمی خوام دیگران فکر بد کنن.

لبخند زد و گفت: دیگران منظورت وهاب دیگه؟

-نه.

حرف رو عوض کردم و گفتم: چند روز بیمارستان نمی ری؟

جوابم را نداد ولی سرش را با لبخند چند بار تکون داد و رفت بعد از اینکه کتری رو روی اجاق گاز قرار دادم

بین جمع قرار گرفتم سعی کردم حداقل جلوی عمو جمال به وهاب نگاه نکنم ولی بالاخره یکی دوبار از شلوغی استفاده کردم و زیر چشمی بهش نگاه کردم که باز دیدم توی خودشه و اصلاً متوجه نمی شه که دارم نگاش می کنم، همه دو سه ساعتی که اونجا بودن من فقط از درون حرص خوردم و به خودم بدو بیراه می گفتم که چرا از وهاب توضیح نخواستم و گذاشتم به رفتارش ادامه بده و چرا اون اینقدر عوض شده.

شب موقع خواب آنقدر غلت زدم که داد طلا در اومد و با کلافگی گفت: تو امشب چته مریم؟

-ببخشید که بدخوابت کردم.

-نه بابا خواب نبودم منم مثل تو بی خوابی زده به کله ام. برای چند دقیقه بینمون سکوت برقرار شد ولی این سکوت از جانب طلا شکسته شد:

امروز از مامان شنیدم که طالب بهش گفته نمی تونه با اخلاق مهناز بسازه اون توقعش خیلی بالاست، ازم الکی ایراد می گیره و می خواد از همین الان روی همه کارهای من تسلط داشته باشه و بعد گفته تلفنی به مهناز همه چیز رو گفته و قرار نامزدی کنسل شد.

و بعد آه کشید و گفت: ولی خدایی مهناز خیلی نازه به نظر من که بیشتر شبیه هنرپیشه های خارجیه، به طایفه مامانم رفته مثل طاها، هر جا که میره همه از زیبایش تعریف می کنن، اونقدرها هم که طالب می گه اخلاق مهناز بد نیست، شاید طالب تقصیری نداشته باشه دله که همیشه حرف اول رو می زنه، مگه نه مریم؟

با تکون دادن سرم توی تاریک روشن اتاق جواب مثبت دادم.

- همیشه این مامان بود که دوست داشت این وصلت سربگیره، حالا ببین از امروز به بعد باید شاهد اخم و تخم مامان باشیم، خیلی دوست داشت مهنازی که توی فامیل تکه هم از زیبایی و هم موقعیت شغلیش عروسش بشه.

- عمو چی؟ اون هم ناراحت شده؟

- نه بابا، بابا که دوست نداشت این وطلت سربگیره حالا که یه بهونه داره و اونم اینه که طالب خودش نخواسته پس تیر مامان به سمتش نشونه گرفته نمی شه ولی بیچاره طالب.

و بعد آروم خندید، از خنده اون منم خندیدم، در همین حین صدای پیامک موبایلم من و از جا پروند با عجله از کنار بالشتم برشداشتمش، از طرف وهاب بود:[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اگه می تونی فردا صبح ساعت 10 بیا به رستورانی که یه بار با هم رفته بودیم. همین ... نه سلامی و نه حرف دلگرم کننده ای، ولی همین هم برایم غنیمت بود که می خواست من و ببینه، بنابراین بدون اینکه احتمال بدم شاید نتونم برم، سریع جواب دادم: باشه میام.

طلا از زیر پتو گفت: کی بود؟

-سمیه بود، ازم می خواد فردا صبح برم خونشون.

لبم رو به دندون گرفتم و از اینکه این چند وقت دروغگو شده بودم از خودم بدم اومد.

-خوب برو، منم شاید برم پیش جوانه عید دیدنی، چند وقته می شه ندیدمش.

خیالم راحت شد و با آرامش به خواب رفتم.

صبح از سرو صدای من که بیشتر از روی عمد بود تا طلا هم بیدار شود و راحت تر بتوانم مثلاً به دیدن سمیه بروم، طلا هم بیدار شد. از طالب خبری نبود فهمیدم رفته بیمارستان، طاهر و بیتا هم از خونه زده بودند بیرون، بیچاره مثلاً قرار بود امشب برن سر خونه زندگیشون بدون هیچ جشنی. بعد از صبحانه هردو آماده شدیم و در مقابل اخم و تخم زن عمو که یه ریز می گفت شب نزدیک 50 نفر مهمون داریم اون وقت شما کجا دارین می رین و ماهم سریع قول دادیم تا دو سه ساعت دیگه برگردیم در عوض غر غر های زن عمو طاها تا تونست شیطنت کرد، از خونه بیرون زدیم تا مسیری با همدیگه رفتیم و بعد از هم جدا شدیم.

توی ماشین مدام به ساعتم نگاه می کردم، دیر کرده بودم و می ترسیدم وهاب منتظرم نمونده باشه، ولی خوشبختانه همان جای قبلیمان منتظرم نشسته بود با دیدنم ساعتش را نشون داد و گفت: دیر کردی؟ اونم نیم ساعت.

-اولاً سلام، دوماً می تونستی یه زنگ ناقابل بهم بزنی ببینی شاید توی راه مُردم و نتونستم به قرامون برسم.

به طعنه ام توجهی نکرد و گفت: چی سفارش می دی؟

-قهوه تلخ.

متعجب نگاهم کرد ولی چیزی نگفت و سفارش دو قهوه داد، برای چند دقیقه به صورت جذاب ولی غمگینش نگاه کردم: تو بهم یه توضیح بدهکاری، برای چی این چند روز اینقدر رفتارت عجیب شده، دیگه.... دیگه گرم و مهربون نیستی حتی همین الان که روبروتم دست از رفتارت برنداشتی.

-تو هم اگه جای من بودی همینجور می شدی.

-مگه چی شده؟

مردد نگاهم کرد و گفت: چیزی نیست، خواستم بیای بیرون فقط ببینمت.

داشت دروغ می گفت دروغی به این واضحی مسخره بود، ناراحت شدم و گفتم: یعنی فکر می کنی من بچه ام، یه چیزی شده ولی تو پنهانش می کنی، از رفتار سردت معلومه.

عصبانی شد و گفت: من هیچ وقت گرم نبودم.

توی حرفش پریدم و گفتم: اینقدر سرد هم نبودی ، تو داری علناً جلوی خودم می گی دوستم نداشتی، پس داشتی تظاهر می کردی، همه اون حرف ها دروغ بود؟ دارم فکر می کنم اشتباه کردم که منتظرت موندم.

-من کی این حرف رو زدم ، چرا حرف توی دهنم می ذاری. من گفتم .... اصلاً ببخشید. حق با تو... معذرت می خوام.

-نخواستم ازم معذرت خواهی کنی، من حرفم اینه که تو از چیزی ناراحتی که به من نمی گی.

-میشه تمومش کنی، لطفاً مریم. بخدا خودم داغونم و تو هم همش روی اعصابم راه می ری، به موقعش بهت می گم جریان چیه.

بعد از اینکه گارسون دو فنجون قهوه با دو تکه کیک رو روی میز گذاشت و رفت، دستم رو داخل کیفم کردم و هدیه وهاب رو بیرون اوردم، هدیه ای که یک ساعت مارک دار که با تمام پس اندازم و با عشق برایش خریده بودم، وهاب شوکه شد با تردید بازش کرد و تشکر کرد و شرمنده گفت: معذرت می خواهم من فراموش کردم برات هدیه بخرم.

جلوی ریختن قطره های که توی چشمم جمع شده بودند گرفتم و با لب های لرزانی گفتم: مهم نیست.

مهم بود ولی می خواستم غرورم رو حفظ کنم، چرا مثل احمق ها زودتر از اون هدیه رو بهش دادم ولی ته دلم از خریدن هدیه پشیمون نشده بودم بالاخره خودم دوست داشتم به مناسبت سال نو براش هدیه بخرم اجباری که در کار نبود.

بعد از یک مدت کوتاهی ازش معذرت خواهی کردم و گفتم: به خاطر مراسم امشب مجبورم زود برگردم خونه، از اینکه به یه فنجون قهوه دعوتم کردی ممنونم.

اخم کرد ولی خیلی زود گره ابروهاش رو باز کرد و گفت: از دستم دلگیری؟

-نه، تقصیر من بود که انتظار داشتم مسایل شخصیت رو برام بازگو کنی.

-اینقدر طعنه نزن، بهت که گفتم به موقعش برات می گم.

کیفم رو برداشتم و گفتم: خدافظ.

-کجا وایسا تا نزدیک های خونه می رسونمت.

-ممنون همون جور که اومدم همون جور هم می تونم برگردم.

از رستوران که بیرون زدم با اینکه خودم خواسته بودم تنها برگردم ولی دوست داشتم بازهم به دنبالم بیاد ولی انگار وهاب هم بی خیال شده بود.

با عصبانیت یه تاکسی دربست گرفتم و به خونه برگشتم.

برای مهمانی شب یه لباس خیلی ساده پوشیدم و اصلاً آرایشی نکردم همه فامیل های درجه یک دو طرف دعوت شده بودند و بدون هیج بزن و بکوبی عروسی شروع شد. من بیشتر توی آشپزخونه بودم تا بین دعوت شدگان. چند باری که بیرون رفتم در کمال تعجب حتی یک بار هم به قسمتی که وهاب نشسته بود نگاهی نیانداختم. ویدا لباس مجلسی سفیدی پوشیده بود و آرایش ملایمی هم کرده بود خیلی ناز شده بود و طاهر هم با اون کت و شلوار جذاب تر شده بود. عاقد اونها رو به عقد دایم در اورد و آخر شب از همه خداحافظی کردن و برای ماه عسل به مدت یک هفته به سمت مشهد حرکت کردن.

مهمان ها کم کم همه به خونه هاشون برگشتن و من و طلا و زن عمو مشغول تمیز کاری شدیم. با شنیدن صدای عمو که دم در آشپزخونه ایستاده بود و ما رو نگاه می کرد گفت: بچه ها بیاین تو حیاط کارتون دارم، همگی به حیاط رفتیم.

عمو روی تخت چوبی که کنار دیوار گذاشته شده بود نشسته بود، با لبخند نگاهمان کرد و گفت: برین استراحت کنید بقیه اش باشه برای فردا صبح.

از رفتارش تعجب کردم به گمونم برای زن عمو و طلا هم عجیب بود اگه می خواست این حرف رو بزنه چرا توی آشپزخونه نزده بود، تا خواستیم برگردیم، عمو آروم زن عمو رو صدا کرد و گفت: ثریا تو بیا اینجا بشین کارت دارم.

و بعد از همان جا طالب را که داخل خانه بود صدا زد و بعد اشاره به من کرد و گفت: تو هم بیا بابا.

طلا که خیلی بهش برخورده بود گفت: یعنی فقط من اضافه ام، دستتون درد نکنه که اینقدر دختر یکی یدونه تون رو تحویل می گیرین.

عمو به قهقه افتاد و گفت: تو کار بزرگتر ها دخالت نکن.

طلا رو ترش کرد و به داخل رفت ولی من مردد همان جا ایستاده بودم اصلاً متوجه نشده بودم که طالب روبرم ایستاده بود، با ترس نگاهش کردم که آروم گفت: چی شده؟

-ها، نمی دونم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]و بعد هردو به سمتی که آنها نشسته بودن رفتیم، عمو با لبخند معنی داری نگاهم کرد که بیشتر دچار دلشوره و وحشت شدم، شصتم خبر دار شده بود که قراره چه حرف هایی عنوان بشه ولی خدا خدا می کردم که اشتباه کرده باشم.

طالب کتش رو در اورده بود ولی هنوز لباس مهمونی تنش بود، کروات قرمز راه راهش را شل کرد و گفت: خِیر باشه بابا، چی شده؟

عمو با نگاه تیزش نگاهم کرد و گفت: خیره انشالله، می خوام که هردوتون خوب گوش کنید، منظور تو و مریمه.

طالب مبهوت نگاه کرد که عمو مجال نداد و گفت: همیشه دلم می خواست مریم عروسم بشه، برای تو در نظرش گرفته بودم ولی مادرت دلش می خواست مهناز عروسش بشه، قبل از اینکه داداشم فوت کنه موقعیتش جور نشد ولی الان دلیلی نمی بینم که موضوع رو عنوان نکنم مخصوصاً حالا که تو با مهناز به توافق نرسیدی.

و بعد رو به من که لبه تخت نشسته بودم با صدای محکمی گفت: ازت می خوای عروسم بشی، طالب رو که می شناسی خدا رو شکر جون قوی و با ارداه ای و مشکلی تا حالا نداشته، تو که روی عموتو زمین نمی ندازی؟

خدایا حالا چی جواب بدم، قلبم مثل قلب یه گنجشک می زد، خجالت می کشید مستقیم توی چشم های عمو نگاه کنم و بگم نه، طالب که از همه چیز خبر داشت زودتر از من به صدا در اومد و گفت: بابا خواهش می کنم، شما اصلاً نظر منو خواستین که دارین خواستگاری می کنین؟

عمو عصبانی سرش داد کشید و گفت: تو از مریم بهتر می خوای؟

طالب جواب نداد ولی کلافه به آسمون نگاه کرد که عمو گوشه سبیلش را با دستش تاب داد و گفت: پس حرف برای گفتن نداری و موافقی؟

طالب محکم جواب داد: دارم، شما دارین این ازدواج رو به ما دو تا تحمیل کنید، من مطمئنم مریم هم راضی نیست، مگه نه مریم؟

با التماس نگاهش کردم که پای مرا وسط نکشد، ولی این خودخواهی بود که اجازه بدم همه تقصیرها به گردن طالب بیفته، نتونستم جلوی گریه کردنم رو بگیرم و گفتم: من الان آمادگی ازدواج رو ندارم.

زن عمو که همه مدت صامت ایستاده بود و ما را نگاه می کرد به صدا دراومد و با لحن گله مندی گفت: من هنوز به خواهرم نگفتم که قرار نامزدی بچه ها بهم خورده، اونوقت آقا شما دارین حرف یه خواستگاری دیگه رو پیش کشیدید.

عمو با چشم های عصبانی جواب زن عمو را بدون حرف داد، طالب دست مادرش رو توی دست گرفت و گفت: مامان من که گفتم با مهناز حرف هام رو زدم حتماً اونم به خانواده اش گفته، بعدش هم چرا تا حالا چیزی بهشون نگفتین؟ این درست نیست که اونا رو معطل خودمون کنیم.

زن عمو اشکش رو پاک کرد و گفت: فکر می کردم یه دعوایی چیزی کردین و بعد هردوتون کوتاه میاین، ولی نمی دونستم تو اینقدر تصمیمت جدی بوده.

-خوب مریم، من منتظر جوابتم.

-عمو، ببخشید که اینقدر نمکم نشناسم ولی من نمی تونم با طالب ازدواج کنم، چون...

-چون من مخالف این ازدواجم و هیچ جوری زیر بارش نمی رم، با اینکه خیلی دوستتون دارم و احترامتون برام واجبه ولی باید بگم که موقعیت ازدواج رو ندارم، لازم نیست مریم رو هم مجبور به این ازدواج کنین.

-اصلاً حرف حسابت چیه؟ کدوم موقعیت، تو که داری طرحت رو می گذرونی، اگه منظورت امکانات مالیِ مثل طاهر برات یه خونه جمع و جور می خرم ، دیگه حرفی هم داری؟

-بابا حرف من خونه و پول نیست، من می خوام برای سال دیگه آماده بشم امتحان تخصص دارم، کم که نیست.

-کو تا سال دیگه، داری بهونه میاری و روی حرف من حرف می زنی، جای تو دیگه توی این خونه نیست.

اونقدر بلند و محکم گفت که قلبم برای یه لحظه از حرکت ایستاد، طالب عصبانی شد و زن عمو گریان گفت: آقا، شما الان عصبانی هستین، درست نیست این حرف ها رو بزنید، مگه بچه ام چه گناهی مرتکب شده که مستحق اینه.

-مامان مسئله ای نیست، من همین فردا صبح از این خونه میرم.

با گریه گفتم: طالب، این کارو نکن، خواهش می کنم.

از قیافه عمو مشخص بود که از حرفی که زده پشیمون شده ولی سکوت اختیار کرده بود، همین که طالب از تخت پایین رفت، به سمت عمو رفتم و با التماس گفتم: عمو تو رو خدا، تو رو به ارواح خاک بابام ازش بخواین بمونه، اگه قراره کسی از این خونه بره این منم نه طالب، چطور دلتون میاد طالب رو از خونش بیرون کنی، اونکه همیشه براتون مایه افتخار بود.

در حالی که نم اشگی توی چشمش جمع شده بود آروم گفت: برو از طرف من بهش بگو لازم نیست بره، پریا تو هم اینقدر گریه نکن.

با عجله به سمت اتاقش دویدم و بدون اینکه در بزنم در رو باز کردم، داشت دکمه بالای پیراهنش رو باز می کرد که با دیدن من دست از کار کشید و گفت: ناراحت نباش من می رم که تو توی تنگنا قرار نگیری، حالا دیگه اشک هات رو پاک کن.

با حرکت عجولانه ای اشک هام رو پاک کردم و گفتم: به خدا عمو خودش گفت بیام بهت بگم نری، اگه باور نمی کنی بیا بریم ازش بپرس مامنت هم اونجا بود.

-ببین مریم اگه من نرم باز هم بابا می خواد حرف های امشب رو تکرار کنه، اونوقت چی؟ پس بهتره من برم.

-نه اون دیگه هیچ وقت ازت نمی خواد که ...

-مطمئنی؟

-نه.

خندید و گفت: باشه به خاطر تو و مامان نمیریم.

طلا از پشت سرم با بغض گفت: پس من چی؟ هیچ کی من و آدم حساب نمی کنه؟

طالب دست هاش رو باز کرد و طلا به آغوش پر محبت برادرش پناه برد، با لبخند زیر گوشش گفت: تو که اینقدر زرزرو نبودی، من قرار نیست جایی برم و یا قهر کنم.

-قول می دی؟

-آره.

و بعد گونه اش رو بوسید، وقتی دید با حسرت نگاهشون می کنم، چشمکی زد و گفت: برو عقب طلا، نوبتی هم که باشه نوبت اون خواهرمه.

طلا محکم به سینه اش زد و گفت: پرو، نکنه طاهر تو رو به جای خودش اجیر کرده که ما رو اذیت کنی.

***[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]نهم فروردین عروسی عاطفه بود دو روز قبل از عروسی خاله اینا برای معذرت خواهی اومدن خونه عمو، خاله چند بار به گریه افتاد و گفت: راضی نیستیم عروسی بگیریم ولی چی کار کنیم که خونواده داماد قبول نمی کنن بدون جشن. عمو بدون هیچ ناراحتی گفت: معذرت خواهی لازم نیست 3 ماه گذشته، ما توی مراسم عنوان کردیم که راضی نیستیم کسی به خاطر ماها از جشن و خوشیش چشم پوشی کنه. لحظه خداحافظی عاطفه با خجالت بغلم کرد و گفت: دوست داشتم تو هم توی مراسمم بودی ولی حیف ... بغضم رو پس زد و گفتم: برات آرزوی خوشبختی می کنم.

توی مدتی که اونها مهمانمون بودن چند بار طالب رو زیر نظر گرفتم ولی طالب بدون هیچ دلخوری و اخم و تخمی عادی با عمو و پدر عاطفه حرف میزد حتی چند بار هم که نگاهش به عاطفه افتاد هیچ تغییری توی رفتارش ندیدم، برام عجیب بود.

برای سیزده برای اولین بار بعد از مرگ عزیزانم به خونه مادربزرگ رفتیم و همگی همونجا یادی از رفتگانمون کردیم، ولی این بار جرات نکردم بگم می خوام برم پیش صنم برای همین از خیر دیدن صنم گذشتم. هرچه چشم براه وهاب بودم نیومد، حتی تمام ایام نوروز رو هم باهام تماس نگرفت، کم کم داشتم به نبودنش عادت می کردم. عمه ناراحت بود و در مقابل سوال زن عمو که دلیل ناراحتیش رو پرسید گفت: چیزی نیست، یه کم ناخوشم. بعد از ظهر دلگیری بود داشتم به حرف های ویدا که داشت از ماه عسلش می گفت گوش می دادم که وهاب بهم زنگ زد: سلام خوبی؟

از خوشحالی می خواستم جیغ بکشم ولی خود دار از جمع فاصله گرفتم و با لحن دلگیری گفتم: سلام، چرا نیومدی اینجا؟ همه جمعن فقط تو غایبی.

-نتونستم بیام، بهت زنگ زدم که فردا همدیگه رو ببینیم، همون جای قبلی.

-باشه میام، امیدوارم این بار دیگه مثل این چند وقت برخورد نکنی.

-خواهش می کنم، باز شروع کردی.

از لحن کلافه اش دیوانه شدم از جمع فاصله بیشتری گرفتم و گفتم: نباید چیزی بگم، یعنی من به اندازه یه توضیح برای رفتار عجیبت ارزش ندارم و یا فکر کردی که من کشته مُردتم و می خوام هرجوری شده خودم رو آویزونت کنم، اشتباه فکر کردی منم برای خودم غرور دارم و حاضر نیستم به خاطر هیچ کس غرورم رو زیر پا بذارم.

-لازم به تذکر نیست همه می دونیم که خانم چقدر کینه ای و مغرور تشریف دارن.

-وهاب! اصلاً معلوم هست تو چرا اینقدر عوض شدی؟ مگه تو نبودی که ازم خواستی بهت فرصت بدم تا نشونم بدی می تونی خوشبختم کنی، همه اون حرفات کشک بود؟ کی بود می گفت گذشته ها رو فراموش کن و من بهت ثابت می کنم که چقدر دوستت دارم، الان چند روزه که منتظر یه تماست ....

توی حرفم پرید و با عجله گفت: فردا باهام حرف می زنیم، همون جای همیشگی همون ساعت.

-ولی من نمی یام، لعنتی، هرجور بخوای باهام رفتار می کنی و دستور می دی.

بعد از صدای ضعیف زنی سرم داد کشید و گفت: باید بیای تا همه چیز رو برات توضیح بدم.

-اون صدای کی بود؟ تو پیش یه زنی؟

ولی وهاب بدون اعتنا به سوالم تلفن رو قطع کرد، منم یه گوشه رو گیر اوردم و نشستم و برای حال و روز خودم گریه کردم. یعنی وهاب مثل یه تفاله من و انداخته دور، نه... این امکان نداره. خدایا خودت بهم رحم کن من تحمل یه شکست دیگه رو ندارم، مگه من چیزی زیادی ازت خواستم فقط ازت خواستم طمع خوشبختی رو بچشم بعد از اون همه مصیبت.

زار زدم خدایا همه چیزم رو ازم گرفتی، همه خونواده ام رو ازم جدا کردی حداقل این بار وهاب رو ازم نگیر، بزار به عشق اون دلخوش باشم به اون تکیه کنم، خدایا خودت کمکم کن که از دلتنگیام کاسته بشه نه که بهشون دامن بزنی، خدایا کمکم کن.

بعد از نیم ساعت به جمع برگشتم همه فهمیدن اتفاقی افتاده ولی هیچ کس چیزی ازم نپرسید، ولی بالاخره طاهر که برای دادن دوربین به ویدا نزدیکمان شده بود با دیدنم گفت: چی شده؟

-دلم گرفته بود.

-می خوای زودتر بریم، تو حق داری نخواهی اینجا بمونی.

-نه، من حالم خوبه، وقتی گریه کردم سبک شدم.

تمام مدت باقی مونده از اون روز رو به این فکر کردم که فردا وهاب می خواد چی بهم بگه و شب با گریه به خواب رفتم.

صبح سعی کردم از همیشه خوشتیپ تر و جذاب تر به نظر بیام و با عذاب وجدان رژ کالباسی رنگی به روی لبهای بی رنگم که حاصل اضطراب بود زدم و با عجله از خونه بیرون زدم دلم نمی خواست مثل دفعه قبل دیر برسم.

از ظاهر آشفته و داغون وهاب دچار شوک شدم، همه ناراحتیم رو به دست فراموشی سپردم و گفتم: اتفاقی افتاده؟چرا این شکلی شدی؟

-برات می گم، ببین چقدر داغونم اونوقت تو .... ولش کن... ببین مریم می خوام فقط درکم کنی، نه اینکه نمک به زخمم بپاشی.

با هر کلمه ای که از دهانش خارج می شد بیشتر هراسان می شدم.

-دو روز بعد از اینکه با طاهر حرفم شد ...

حرف کِی رو می زد، به مغزم فشار اوردم تا به یاد اوردم شاید حدود یک ماه قبل بود، با تکان دادن سر انتظارم رو برای شنیدن ادامه حرفش نشون دادم، برای چند دقیقه سکوت کرد انگار برایش سخت بود ادامه بده، با یک نفس عمیق ادامه داد: حنانه رو دیدم، اون ازم بچه داره یه پسر 15 ماهه وقتی جدا شدیم اون دوماهه بارداربوده.

گوش هایم زنگ می زدند انگار همه صداهای عالم را با هم می شنیدم، برای یک لحظه سرم به دوران افتادمیز رو محکم گرفتم زود قوای از دست رفته ام رو بدست اوردم و با چشم های از حدقه در آمده گفتم: چی؟! شوخیت گرفته؟

نگاهم کرد عمیق و سوزان: نه کاملاً جدی ایم، اون یه پسر ازم داره.

-شاید اون دروغ گفته باشه، از کجا مطمئنی؟

از این واضح تر توی عمرم چیزی رو درک نکرده بودم، خدایا من چی می دیدم، وهاب بعد از شنیدن حرفم عصبی و کلافه شد، یعنی هنوز هم دوستش داره؟ آره داره... وگرنه دلیلی نداشت این همه مدت ازم دوری کنه... اون حتی نمی تونه تحمل کنه که به زنی که زمانی عاشقش بوده تهمت بزنن اونم کی دختری که قراره بود نامزدش بشه ، خدایا چرا بهم رحم نکردی، چرا دوباره می خوای بهم ضربه بزنی، کم بدبختی نکشیم، کم عذاب نکشیدم حالا هم داری با گرفتن عشقم با احساسم، بهم ضربه می زنی.

-با توام مریم، خواهش می کنم تو نباید اینقدر شوکه بشی.

-نباید شوکه بشم؟ حالا ازم چی می خوای؟ که از زندگیت محترمانه برم بیرون؟ که جنابعالی به عشق قدیمیتون برسین؟ چرا اصلاً با اون حرف هات منو خام کردی که پا توی راهی بزارم که به ناکجا آباد می رسه، راهی که اسمش فقط می تونه عذاب عشق باشه، تو عاشقم نبودی دوستم نداشتی فقط داشتی به خاطر عذاب وجدانی که از گذشته گریبان گیرت شده بود خودتو تسکین می دادی، می خواستی با بودن در کنارم خودتو آروم کنی مگه نه؟

داد کشیدم: مگه نه؟

لیوان آبی که نفهمیدم کی سر میز ما کنار دو فنجون قهوه قرار گرفته بود را به سمتم گرفت و گفت: این رو بخور، خواهش می کنم اینقدر زود قضاوت نکن.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با کلافگی زیر دستش زدم و با بغض گفتم:نمی خورم، لازم نیست نشون بدی نگرانمی، مگه برات مهمه که چه بلایی با اون دروغات سرم اوردی اون موقعی که از جبر روزگار داشتم دیونه می شدم تو هروز با اون پیام هایی که برام می فرستادی نمی گفتی دلتنگمی؟ نمی نوشتی دوستم داری؟ تو با اون دروغات ... حالم از هرچه مرده بهم می خوره.

توی چشم هاش اشک جمع شد و عصبانی گفت: تو رو خدا مریم، چرا منو درک نمی کنی؟

با پوزخند و بغض گفتم: دارم درکت می کنم مگه من حرفی زدم؟ مخالفتی کردم؟ اون حرف هایی که زدم اگه نمی گفتم روی دلم سنگینی می کردن، به عنوان یه دلشکته گفتمشون تو به دل نگیر، از نظر من هیچ ایرادی نداره تو می تونی بری با نامزد قبلیت که الان دیگه مادر بچه ات زندگی کنی. خوشبخت بشین.

و بعد با عصبانیت از رستوران بیرون زدم داشتم توی پیاده رو تقریباً می دویدم که وهاب محکم از پشت سرم بازوم رو گرفت و داد کشید: همه درکت همین قدر بود که نشون دادی؟

توی چشم های عصبانیش نگاه کردم و گفتم: آره همین قدر بود، نمی تونم تحمل کنم که توی چشم نگاه کنی و بگی، مریم از زندگیم برو بیرون.

فشار انگشت های گره کرده اش را بیشتر کرد و با صدای آروم ولی عصبانی گفت: فکر می کردم اینقدر واکنش نشون بدی برای همین چند روز با خودم کلنجار رفتم تا تونستم موضوع رو باهات در میون بزارم. الان هم همه حرف هام تموم نشده بود که تو سر از خود زدی بیرون.

با زهر لبخندی گفتم: می دونم می خوای بگی همه چیز رو فراموش کنم و بزارم بچه ات، گفتی پسره آره؟ طمع پدر داشتن و بچشه و زیر دست ناپدری بزرگ نشه، گفته بودی همه چیز بینتون تموم شده ولی از رفتارت مشخصه که هنوزم دوستش داری، حتماً از اینکه دوباره به اون دوران برمی گردی سر از پا نمی شناسی، برو خوش باش بی خیال دختری که روزی احساسش به بازی گرفته شد.

از بین دندان های قفل کرده گفت: مریم بس کن.

و بعد دستم را کشید و به سمت ماشینش برد، دروغ چرا هنوزم دوستش داشتم و از اینکه رابطه مون داشت ویرون می شد داشتم دیونه می شدم، برای همین در مقابل رفتارش مخالفتی نکردم و به دنبالش داخل ماشین نشستم.

مسافتی که طی کرد با حرص گفت: ببین مریم، دوست ندارم یه طرفه به قاضی بری، می دونم از اینکه چیزی از رابطمون بهت نگفته بودم الان احساس کسی رو داری که بهش خیانت شده، ولی اون موضوع مال گذشته بوده، خودتم می دونی که من قبلاً عاشق حنانه بودم و با همه وجود دوستش داشتم... خوب من...

یک نفس عمیق کشید و یک گوشه ماشینش رو پارک کرد و دوباره گفت: خوب هردومون می خواستیم... فکر نمی کردیم یه روز بر اساس لج و لجبازی و اختلاف نظر از همدیگه جدا بشیم ولی خدا شاهده نمی دونستم که حنانه بارداره،.... خیلی عوض شده وقتی از نزدیک دیدمش باورم نمی شد که اون زن ساده حنانه باشه که بدون هفت قلم آرایش و لباس های آلامد بیرون نمی زد.... بعداً شنیدم که حنانه سرطان داشته و دوباره به زندگی برگشته و توبه کرده گفت می خواد سرپرستی متین رو بعد از کارهای قانونی به من واگذار کنه.

از صدای لرزان و غصه دارش به وضوح مشخص بود که هنوزم دوستش داره و نمی تونه ببینه که مریض و بیماره.

معذب در حالی که با فرمان ماشین ور می رفت، سرش رابه طرف خیابون چرخاند به طوری فقط پشت سرش رو می دیدم، با صدای آرومی گفت: می خواد کنارش باشم و بهش برگردم ولی....

پس وهاب هم می خواست فقط این وسط من داشتم روی دلش سنگینی می کردم، برام گرون تموم شد ولی بازم هم دوستش داشتم ولی دلیلی نداشت که به اجبار ازش بخوام کنارم بمونه در صورتی که خودش چیزه دیگه ای می خواست، پس همه چیز تموم شده بود فقط من خبر نداشتم.

مطمئنم آن لحظه قلبم خالی از هر احساسی شده بود، با صدای بی روح و خسته ای گفتم: نگران نباش، از نظر من همه چیز تموم شده، باهاش بمون تا آخرین لحظه کنارش بمون، مگه نمی گی عوض شده و توبه کرده پس تردید رو کنار بزار، منم با دلتنگیام می سازم مثل گذشته، مثل وقتی که دلتنگ مینا میشم که باهاش درد دل کنم، مثل وقتی که دلتنگ مامان و بابا می شم ولی نمی تونم حسشون کنم، مطمئن باش با این دلتنگیم هم کنار میام هرچند برام سخته.

نتونستم بیش از این تحمل کنم و حرف های آخرم رو با گریه می زدم، نمی فهمیدم که باهق هق گریه و صدای لرزان و نفس های بریده ام دارم عذابش می دهم، اونم داشت اشک می ریخت، وهاب با صدای لرزانی گفت: مریم من دوستت داشتم باور کن هنوزم دارم اگه....

توی حرفش پریدم و گفتم: بزار من ادامش و بگم اگه فقط این اتفاق نمی افتاد مگه نه همینو می خواستی بگی، ولی افتاد بدم افتاد، انگار روزگار می خواد منو دیونه کنه وگرنه هیچ دلیلی نمی تونم برای این همه ضربه واسه خودم بتراشم.

کلافه شد: نه، می خواستم بگم بازم اگه تو بخوای ازش دست می کشم.

- از بچه ات چی؟ از اونم می تونی دست بکشی؟ حنانه و پسرت فعلاً با همن این و بودن توی هر کجای دنیای هم که بری می گن بچه تا 6 سالگی حق مادره.

خوشبختانه دیگه مثل سابق بغض نمی کردم، اشکم دم مَشکم بود و بی اختیار پایین می ریخت، نمی دونم چند دقیقه همون جا ایستادیم و من گریه کردم و درست مثل دفعه اولی که وهاب من و از دم در دانشگاه سوار کرد از ماشین بیرون زد و تا آروم نگرفتم بر نگشت، وقتی دوباره مثل همون خاطره برام بطری آب معدنی گرفت از دستش نگرفتم و فقط سکوت کردم.

با زدن استارت شروع کرد به توجیح کارش: قسم می خورم که قصدم این نبود که برای تسکین عذاب وجدانم باهات ازدواج کنم، با دیدنت دوباره داشتم عاشق می شدم ولی یهو همه چیز بهم ریخت.

حرفی که توی دلم تلنبار شده بود رو به سختی به زبون اوردم: تو دوستم نداشتی چرا اون موقع، همون موقع که پدرت با ازدواجمون با دلیلی های الکی مخالفت کرده بود نظر پدرت برات مهم بود و نمی خواستی یه جریان دو بار تکرار بشه، حالا چی شده تغییر عقیده دادی؟ برای زندگی با نامزد قبلیت موافقت پدرت رو گرفتی؟ نظرت عوض شده و یا عشق دوباره کورت کرده و می خوای دوباره ترد بشی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با دلخوری نگاهم کرد و گفت: من از طریق پدرم فهمیدم یه پسر دارم، بابا خیلی وقته می دونست وقتی برای عیادت یکی از دوستاش میره بیمارستان، همونجا حنانه رو می بینه، پرس و جو می کنه و می فهمه که حنانه به خاطر مریضیش طی مدتی که برای انجام کاری به شیراز میاد مجبور میشه چند روزی توی بیمارستان بستری بشه بعد هم جریان بچه رو می فهمه.

-خوبه معلومه که عروس قدیمی بالاخره مورد قبول پدر داماد قرار گرفته و همه چیز برای یه زندگی خوب روبراهه.

-میشه کمتر تیکه بندازی، به نظر خودم دارم بهترین کار رو انجام می دم و بهت یه عذرخواهی بدهکارم، می خوام منو ببخشی به خاطر این مدتی که ...

-هزار بار معذرت خواهی هم کمه چون تو باعث شدی این همه مدت عاشقت بشم و خودم رو گول بزدم که وهاب منو مثل مینا پس نمی زنه ولی متاسفانه تو این کارو کردی، یادمه چند سال پیش هم می گفتی به نظر خودم دارم بهترین کار رو انجام می دم.

وهاب با تعجب به لحن سرد و منزجرم نگاه کرد، تا لب باز کرد گفتم: همین جلو نگه داره، بقیه راهو خودم می رم.

دستم رو توی دستش گرفت و گفت: منو ببخش، می دونم در حقت نامردی کردم که توی این شرایط ... باور کن چاره دیگه ندارم.

دستم رو از توی دستش کشیدم و با همان لحن گفتم: نگران نباش من به دنبالت آه نمی کشم، پس برو به سلامت استاد.

همه توانم رو جمع کردم که بتونم سرپا بایستم و تا دور شدن کامل ماشینش تحمل کردم ولی همین که مطمئن شدم دیگه توی دیدش نیستم خودم رو به دیوار رسوندم و همه سنگینی وزنم رو به دیوار تحمیل کردم، گریه کردم و با صدای بلندی گفتم: خدایا چرا من؟ چرا داری این همه عذابم می دی، مگه من چه گناهی مرتکب شدم که مستحق این همه بدبختیم.

وقتی به خودم اومدم که زنی چادر به سر داشت به اجبار توی لبهای قفل شده ام آب قند می ریخت، با دیدن چشم های بازم با خوشحالی گفت: خدارو شکر، به هوش اومدی.

با تعجب به صورت ناشناخته اش نگاه کردم و گفتم: من کجام؟

-نگران نباش، توی خونه بودم که صدای گریه بلند زنی رو شنیدم، دلم نمی خواست فکر کنید من فضولم برای همین پشت در داشتم برمی گشتم که صدای افتادنتون رو شنیدم، شوهرم دم در منتظر بستگانتونه.

-چی؟

-شما که دوباره بی هوش شدین ما ترسیدیم و با آخرین تماس تلفونیتون تماس گرفتم، یه آقا بود که گفت پسر عموی شماست.

-شرمنده از اینکه مزاحمتون شدم، خونه عموم چند تا خیابون پایین تره خودم می تونم برم.

در همین حین صدای یالله مردی باعث شد خودم رو جمع و جور کنم و سرپا بایستم، طالب هم کنارش ایستاده بود، با دیدنم با نگرانی به سمتم اومد و گفت: حالت خوبه؟

با تکون سر جواب دادم ولی اون مضطرب نگاهم کرد و چند بار از خانم و آقایی که کمکم کرده بودن تشکر کرد.

توی ماشین متوجه شدم که فرمون ماشین رو به سمت معکوس خونه عمو چرخوند، با صدای بی حالی گفتم:

-کجا داری می ری؟

-می ریم بیمارستان؟

-من حالم خوبه، فقط یه فشار عصبی بود، با یه قرص آرام بخش همه چیز حل می شه.

با تعجب به طرفم برگشت و گفت: از کی این قرص ها رو مصرف می کنی؟

-از وقتی یتیم شدم، از وقتی طمع تلخ درد و دلتنگی رو فهمیدم، تا وقتی کنارتن نمی فهمی چی داری وقتی دیگه کنارت نیستن تازه می فهمی که تکیه گاه و دلسوزی رو از دست دادی.

-سر از خود دارو مصرف می کنی؟

-آره.

-بیخود کردی، مگه می تونی بدون تجویز دکتر دارو مصرف کنی اونم آرام بخش.

بغض کردم: سرم داد نزن کم امروز عذاب نکشیدم تو حداقل درکم کن. یعنی توی دنیای به این بزرگی کسی نیست من و درک کنه.

با لحن مشکوکی مثل یک بازپرس جنایی پرسید: اصلاً بگو ببینم چرا اینجوری شدی؟ با کی رفته بودی بیرون؟

بغضم شکست و میون گریه بریده بریده گفتم: من خیلی بدبختم، وهاب می خواد به زن اولش برگرده.

به سرعت ماشین رو یه گوشه پارک کرد و حیرت زده پرسید: چی داری می گی؟ مطمئنی؟

-آره ... خودش گفت.

-من باهاش حرف می زنم.

-نمی خوام.

در حالی که شیشه ها رو با دکمه بالا بر بالا می برد گفت:

باشه داد نزن، الان همه فکر می کنن ما داریم باهمدیگه دعوا می کنیم و من دارم اذیتت می کنم.

-دیگه هیچی برام مهم نیست.

همه حرف هایی که از وهاب شنیده بودم رو براش گفتم. طالب با سخاوت بهم اجازه داد دوباره خودم رو خالی کنم، بالاخره اونم طاقتش رو از دست داد و گفت: اشکت تموم نشد، تو داری با این کارهات نشون می دی یه دختر ضعیفی که تحمل شکست رو نداره.

-من تحمل شکست رو ندارم! اصلاً معلوم هست چی می گی، کم شکست نخوردم از این روزگار نکبتی. اول خواهر خوشگلم و بعد پدر و مادرم و مادربزرگم. اینها شکست نیست تو نمی دونی چقدر سخته همه خونواده ات رو از دست بدی، نکنه فکر کردی اینها کم دردیه ها، بهم بگو هیچ کدومتون برای یه دقیقه خودتون رو جای من گذاشتین تا بفهمین بدبختی و درد چیه، درد اینکه هر شب با دلتنگی برای عزیزات بخوابی و صبح بیدار بشی و به جای اینکه با دیدن عزیزات به زندگی سلام کنی به روی این روزگار کثیف و پر نیرنگ چشم بازکنی و کسی کنارت نباشه که درکت کنه و یا دلداریت بده. وهاب چرا با من این کارو کرد؟ این کار خداست که می خواد منو از پا بندازه، مگه نه؟

-آروم باش، تو باید صبر داشته باشی شاید اونجوری نشه که تو فکر می کنی، یه سیب و که بندازی هوا هزار تا چرخ می خوره تا بایفته زمین، ببین چطوری بی تابی می کنی به خدا هیچ مردی لیاقت این همه اشک ریختن و نداره، منو ببین چند روز پیش عاطفه رو دیدم و اصلاً هم مثل تو بی تابی نکردم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-چون شما مردها عنوان عاشق رو یدک می کشید، در حقیقت اصلاً عاشق نیستین. تو هم حتماً عشقت به عاطفه مثل عشق وهاب به من بود زودگذر و سطحی، همتون مثل همین.

-تو الان عصبانی هستی نمی فهمی چی می گی، عشق فداکاری و گذشت هم هست من که نمی تونستم به اجبار عاطفه رو عاشقم کنم و تا هزارن سال منتظرش بمونم اون حتی یه درصد هم دوستم نداشت من که احمق نبودم که با یه خیال واهی زندگیم رو خراب کنم، تو هم اگه وهاب رو خیلی دوست داری چرا به خاطرش گذشت نمی کنی، تو الان داری با احساساتت قضاوت می کنی برخلاف خانم ها که همیشه احساسی رفتار می کنن ما مردها بیشتر از منطقمون استفاده می کنیم.

اونقدر گریه کردم که به سک سکه افتادم، طالب سعی می کرد با حرف هاش آرومم کنه، نفهمیدم کی و چه طوری سرم رو روی شونه های قوی طالب گذشتم و دستم رو محکم دور گردنش انداخته بودم وقتی آروم شدم تازه متوجه شدم که موقعیتم چه جوریه، با خجالت از توی آغوشش بیرون اومدم و دیگه جرات نکردم به طرفش نگاه کنم، اونم بدون حرف ماشین رو روشن کرد و به طرف خونه حرکت کرد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]خوشبختانه طلا خونه نبود و من بدون نگاه مشکوکش به خواب رفتم، با سرو صدای طلا به سختی چشم باز کردم.

-چی شده کبکت خروس می خونه؟

-ببین مریم، من الان باید بالانس برم پس چی؟

صداش رو آروم کرد و گفت: امروز صبح زود یه پیام از یه شماره ناشناس داشتم که ازم خواسته بود ببینتم، منم فکر کردم مزاحمه یه مشت اراجیف بارش کردم، که عصبانی شد و بهم زنگ زد اون موقع بود که فهمیدم جاویده، الان پیشش بودم قرار فردا شب بیاد خواستگاریم.

با اینکه خیلی خوشحال شدم ولی بی حال جواب دادم: خدارو شکر تو به آرزوت رسیدی، چی کارست؟

-مغازه لوازم خانگی داره.

-برات آرزوی خوشبختی می کنم.

کمتر از یک ماه بعد طلا به عقد دایمی جاوید در اومد و قرار شد بعد از سالگرد فوت بابا اینا جشن بگیرن، تقریباً از همون روزی که محرم شدن یا طلا خونه اونها بود و یا جاوید خونه عمو، بعد از جریان وهاب تا یک هفته به دانشگاه نرفتم ولی کسی چیزی نفهمید چون همون تایمی که کلاس داشتم به جای دانشگاه به حافظیه و چاهچراغ و پارک می رفتم بالاخره یه جوری خودمو سرگرم می کردم، اونقدر اشک ریخته بودم و خودم و عذاب دادم که یه شب عمو با نگرانی سر سفره شام گفت: مریم بابا حالت خوش نیست؟ چرا اینقدر ضعیف شدی؟

همه با شنیدن این همه متوجه من شدن، خجالت زده سرم رو پایین انداختم و گفتم: چیزی نیست، یه ریزه درس هام سنگینه.

و از اون شب به بعد مجبور بودم همه غذام رو کامل بخورم تا موجب نگرانی عمو نشم، خوشبختانه طالب هیچ وقت دیگه در مورد وهاب باهام حرف نزد و اجازه داد خودم با این مسئله کنار بیام، چند بار توی عصبانیت تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم چون طاقت نداشتم توی کلاسی که استادش وهاب باشه بشینم ولی بعد منصرف می شدم و به خودم تشر می زدم: چیه کم اوردی؟ می خوای همه بفهمن که عاشق دلخسته وهاب بودی و اون بازیت داده، باید بمونی و ثابت کنی می تونی فراموشش کنی.

بعد از یک هفته که به دانشگاه رفتم و با دیدنش دوباره همون احساس بدبختی گریبان گیرم شد برای اونم سخت بود از عصبانیتی که توی صداش مشخص بود پی به ناراحتیش بردم، بالاخره اونم آدم بود و شاید واقعاً مجبور به این کار شده بود، با دیدنش بغض کردم و لبم رو به دندون گرفتم تا گریه نکنم ولی موفق نشدم، اون روز اولین بار بود که سه ساعت تموم سرم رو پایین انداختم و آروم مثل یه بچه معصوم و بی گناه اشک ریختم.

بعد از کلاس رفتم نمازخونه و یه دل سیر گریه کردم و قید کلاس بعدی رو زدم، همون جا با خدا عهد کردم که قوی باشم و اینقدر عاجزانه در مقابل عشق وهاب بی تابی نکنم.

به مرور زمان آهسته آهسته همه چیز برام عادی شد، که بدون کوچکترین احساسی مثل یک سنگدل رفتار کنم، کم کم عادت کردم از سنگ بشم حتی وقتی قبل از امتحان های پایان ترم توی گرمای خرداد ماه ایمان ازم خواستگاری کرد مثل یه مجسمه به چهره آرومش نگاه مردم و گفتم: متاسفم نمی تونم قبول کنم، نه اینکه شما ایرادی داشته باشید ایراد از منه که دیگه قلبی توی سینه ندارم که به یه مرد تقدیمش کنم.

و بدون اینکه اعتنایی به ادامه حرف هاش بدم از کنارش گذشتم. از ازدواج وهاب خبری نبود یه بار به سرم زد که از ویدا بپرسم ولی بعد پشیمون شدم دلیلی نداشت که خودمو کوچیک کنم، عمه توی اون سه ماه فقط دو بار خونه عمو اومد اونم عجله ای انگار از من خجالت می کشید چون دیگه با دیدنم زیر گوشم یواشکی نمی گفت عروس گلم چطوره منم به خاطر اینکه عمه هیچ نقشی توی این ماجرا نداشت برخورد بدی باهاش نمی کردم حتی اخم و تخم.

برای امتحان سومم که بودجه و برنامه ریزی بود دو روز فرجه داشتم از ساعت 7 صبح بیدار شدم و شروع کردم به مطالعه تا خود شب ، سر سفره شام طلا با دیدن چشم های خسته ام گفت: مریم مامان می گفت برات یه ...

با چشم غره زن عمو طلا حرفش رو نیمه کاره رها کرد، بی خیال شدم و به غذا خوردنم ادامه دادم که عمو گفت: خوب خانم می ذاشتی طلا حرفش رو می زد ما هم دلمون می خواد بفهمیم توی این خونه چی میگذره.

زن عمو خجالت زد گفت: روم سیاه، من کی از شما چیزی رو چیزی رو پنهون کردم آقا، نمی خواستم هنوز چیزی نشه حرفی بزنم ولی برای اینکه خیال شما راحت بشه می گم، امروز صبح یه نوک پا خانم اشرفی اومده دیدنم.

و بعد نگاهش رو به طرف من چرخوند و گفت: اومده بود خواستگاری پسرش برای مریم، می گفت پسرم مهندسیش رو گرفته و الان توی یه شرکت خصوصی کار می کنه.

عمو چیزی نگفت و به غذا خوردن ادامه داد ولی زن عمو بی طاقت گفت: می گفت فرهاد مریم رو چند بار سر ایستگاه دیده از متانتش خوشش اومده، الان 10 سالی هست که دیوار به دیوارمون زندگی می کنن از دیوار صدا در می یومد ولی از این خونواده نه، پسر هاش هم که ماشالله از آقایی چیزی کم ندارن، بالاخره نگفتین آقا نظر شما چیه؟

طالب به جای عمو با اخم و تخم گفت: مادر من از روی ظاهر آدم ها قضاوت نکن.

عمو از سفره کناره گرفت و گفت: در موردش فکر می کنیم بعد نظر می دیم.

با این که این دیگه حق عمو بود که به جای پدرم برای زندگیم تصمیم بگیره ولی خیلی بهم برخورد که اصلاً از من نظری نخواستن، در همین حین صدای موبایل طلا از توی اتاق در اومد و با عجله و خوشحالی مطمئن از اینکه حتماً جاویده رفت که جواب بده، من هم با عصبانیت ظرف های شام رو بردم توی آشپزخونه و برگشتم که سفره پاک کن رو بدم به زن عمو که رخ به رخ طالب شدم نزدیک بود از ترس جیغ بزنم، دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم: وای طالب ترسوندیم.

طالب با نگاهی که منعیش رو نمی فهمیدم گفت: تو قصد ازدواج داری؟

-طالب.

-جواب من این نبود.

متعجب از رفتار کلافه اش گفتم: نه، حالا برو کنار می خوام این رو بدم مامانت.

در حالی که کنار می رفت پرسید: مطمئن؟ نظرت عوض نمی شه؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]دلم می خواست دلیل رفتارش رو بفهم، اصلاً به چه دلیلی طالب به خواستگاری من حساس شده بود، برای همین با بدجنسی گفتم: نمی دونم شاید هم عوض شد.

-چرا حرفت رو عوض کردی؟

- فکر نمی کردم اینقدر خواستگار من برات مهم باشه.

عصبانی شد، برای اولین بار چهره عصبانیش رو دیدم به نظرم از همیشه جذاب تر شده بود یک لحظه فکر کردم که طالب قیافه اش به دل می شینه، وای حتماً چند تا از اون پرسنل بیمارستان عاشقشن، اصلاً به من چه، به افکار مسخره ام خندیدم و بی تفاوت از کنارش گذشتم که گفت: کی گفته برام مهمه؟ می خواستم بگم چشم بسته همسرت رو انتخاب نکن.

عمو بعد از یک هفته تحقیق ازم نظر خواست و من هم با دلیل الکی جواب رد دادم و کار به جلسه آشنایی نکشید و من اصلاً قیافه خواستگارم رو ندیدم، شاید هم توی خیابون دیده بودمش ولی نمی شناختمش.

 

 

به سختی واحدهام رو پاس کردم و بعد از امتحاناتم با خونواده دایی به استبهان رفتم بعد از دو روز اونها برگشتن ولی من موندگار شدم بیشتر از یک ماه پیش خاله و عاطفه که خونش نزدیک خونه خاله بود موندم، خودم باورم نمی شد بتونم این همه مدت اونجا بمونم، بالاخره بعد از مدت ها یه حال و هوایی عوض کردم و تغییر روحیه دادم ولی یه حس مثل خوره به جونم افتاده بود، توی تنهایی چندین و چندین بار به طالب فکر کردم هربار به خودم می گفتم :دارم دوباره چی کار می کنم و دفعه آخر توی تاریکی اتاق به خودم گوشز کردم: آخه دختر احمق، هر کسی جای تو بود اصلاً یه بار دیگه ریسک نمی کرد و آخر سر به این نتیجه می رسیدم که چون چند وقت توی خونه باهاش زندگی کردم عادت به دوریش ندارم و برام سخت که نبینمش . گاهی وقت ها به طلا زنگ می زدم، آخرین بار همین امروز صبح بود وقتی صدام رو شنید گلایه کرد و گفت: کی می خوای برگردی؟ رفتی اونجا کنگر خوردی لنگر انداختی که چی؟

به خنده افتادم و گفتم: هرکی گله کنه تو یکی گله نکن چون می دونم صبح تا شب چشم براه جاویدی، و همه وقتت رو با اون پر می کنی.

با ناراحتی گفت: خجالت بکش مریم، هرکی جای خود، جاوید که دخترعموم نمیشه، دیشب بابا داشت می گفت می خوای برگردی که طالب یا طاهر بفرسته دنبالت.

-ممنون، شاید تا آخر تابستون اینجا بمونم، خاله خیلی اصرار می کنه که بمونم.

-شوخی می کنی؟ یعنی می خوای سه ماه اونجا بمونی، من به بابا می گم تا خودش حسابت رو برسونه تو که نمی دونی هرشب سر سفره می گه جای مریم دخترم خالی، کی می خواد برگرده، با نبودنش انگار یه تیکه از قلبم نیست.

-عمو لطف داره، منم همه شما رو دوست دارم، خوب خاله هم حق داره منم اینجا رو خیلی دوست دارم.

-کلک نکنه خبرهایی؟

خبرهای بود یعنی پسر یکی از بستگان شوهر خاله ام که توی همون خیابون زندگی می کردن چند بار من رو با عاطفه دیده بود برای همین ازم خواستگاری کرده بود که من جواب رد دادم، ولی گفتم:

نه بابا، دلت خوشه.

-نخیر زبونت لق بود، من می دونم یه اتفاق هایی اونجا افتاده.

-باشه بابا برات می گم ولی تو رو خدا نری جار بزنی ها، فقط یه خواستگاری ساده بود که من جواب رد دادم.

با هیجان گفت: کی بود؟ چی کاره بود؟

-همسایه خاله اینا فامیل دور شوهر خاله ام میشه، مهندس برق توی اداره برق کار می کنه.

-واقعاً جواب رد دادی یا داری سر من کلاه می زاری؟

-بخدا همون جلسه اول ردش کردم، به دلم ننشسته بود.

-کاری با من نداری؟ طالب اینجاست می خواد باهات حرف بزنه.

قلبم به شدت می زد از همون موقع که توی ماشینش بهش آویزون شدم ازش خجالت می کشیدم و دوروبرش نمی پلکیدم، یه جورایی ازش فرار می کردم خودش هم متوجه شده بود که جریان از چه قراره برای همین کاری به کارم نداشت، و این اواخر اون احساس مسخره ام دلیل بر اضظرابم شد، با صدای دوباره طلا که گفت: کاری نداری ؟

از گیجی بیرون اومدم و گفتم: نه سلام برسون.

-پس از طرف من خداحافظ.

-سلام حالت خوبه؟ پارسال دوست امسال آشنا.

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با یه بسم الله شروع کردم: سلام از محبت های شما ما خوبیم.

-منظورت اینه که چرا توی این مدت باهات تماس نگرفتم؟ می خواستم راحت باشی.

به وضوح مشخص بود که اون روز رو یادآوری می کرد، با صدای آروم تری پرسید: قصد نداری برگردی، الان 40 روز رفتی اونجا.

-به احتمال زیاد تا آخر تعطیلات استهبان بمونم.

-شوخی می کنی؟

چرا قلبم اینقدر تند تند می زنه، من یه احمقم باید به خودم ثابت کنم هیچ احساسی بهش ندارم و هنوزم به فکر وهابم، نه به اونم دیگه فکر نمی کردم داشتم فراموشش می کردم هرچند اویل برام سخت بود ولی هنوز گهگاهی به یادش می افتادم.

-نه اینجا راحت ترم تو که بهتر می دونی منظورم چیه، حداقل اینجا چیزی اطرافم نیست که من و یادش بندازه.

عصبانی بهم توپید: تو هنوز داری به اون موضوع فکر می کنی، وهاب خیلی وقته از زندگیت رفته بیرون، اون همون موقع بدون سروصدا ازدواج کرد ولی تو هنوز منتظرش نشستی؟ برات متاسفم، تو اینقدر بیچاره بودی و من نمی دونستم می خوای همه دنیا جریانتون رو بفهمن.

بدون اینکه متوجه باشم که عاطفه توی آشپزخونه هست و فقط سه متر باهام فاصله داره داد کشیدم: برام مهم نیست بزار همه دنیا بفهمم شاید درس عبرتی بشه برای زن های ساده دلی مثل من که دیگه گول حرف های مردهای بی احساس رو بخورن، زندگیم رو بهم ریخت و رفت، اگه کسی با احساسات خودت بازی می کرد چی؟ بازم این حرف ها رو می زدی؟

-زندگی رو سخت نگیر مریم، به چیزهای خوب فکر کن، همین که سالمی باید روزی هزار بار خدا رو شکرگذار باشی، تو خبر نداری که توی بیمارستان ها چه خبره، ناشکری می کنی، خوب زندگی کردن رو یاد بگیر. فقط با این شکایت ها و سخت گرفتن ها داری زندگیت رو خراب می کنی.

-این زندگی خودم و به کسی مربوط نیست که دارم خرابش می کنم، اصلا می خوام تا آخر عمر به همون عشق مسخره ام از نظر تو فکر کنم، تو حق نداری برام موعظه بخونی. [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-ببخشید نمی دونستم حق دخالت توی زندگیت رو ندارم، زندگی خودته بشین یه گوشه عزلت و تا آخر عمرت غصه عشق از دست رفتت رو بخور.

خیلی تند رفته بودم طالب بیچاره که تقصیری نداشت، حتماً برایش مهم بودم وگرنه می تونست بی خیال بشه و اینقدر جوش من رو نزنه.

-طالب معذرت می خوام.

وقتی صدای بوق آزاد تلفن بهم حالی کرد که طالب حرف های منو نشنیده، بغض کردم ولی نمی خواستم گریه کنم، داشتم به گوشی توی دستم نگاه می کردم که عاطفه روبرویم ظاهر شد و گفت: با غصه خورن هیچ مشکلی حل نمی شه، من و نگاه کن، بعد از اینکه فهمیدم پدر واقعیم کیه با اینکه خیلی ناراحت بودم ولی نمی ذاشتم مامان و بابا چیزی بفهمن و تونستم به ظاهر نشون بدم هیچ مشکلی ندارم، وقتی پویان اومد دیدنم مثل دیونه ها هرچه توی دلم بود سر اون بیچاره خالی کردم.

توی حرفش پریدم و گفتم: کی اومد دیدنت؟

- دو ماه پیش بود، می دونم تو بهش گفتی همه چیز رو برام تعریف کرد وقتی شوهرم جریان رو فهمید اول ناراحت شد که جریان رو بهش نگفتم ولی بعد خودش کمکم کرد تا با موضوع کنار بیام، بعضی وقت ها پویان بهم زنگ می زنه مادرش هم همه جریان می دونه ولی پوریا هنوز چیزی نمی دونه پویان می گه پوریا هنوز بچه است و نمی تونه درک کنه.

و بعد خندید و گفت: پوریا بهم گفت ازت خواستگاری کرده ولی تو جوابش کردی.

- آره، احساساتش زودگذر و بی اساس بود؛ احمق که نبودم همون موقع هم بهش گفتم ولی پویان می گفت نه.

- تو خیلی سنگ دلی مریم، همه رو به یه بهونه ای جواب می کنی.

- تو از هیچی خبر نداری.

- توی این مدت فهمیدم مشکلی داری و گذاشتم خودت به موقعش بگی جریان چی بوده.

همه جریان خودم و وهاب رو براش تعریف کردم فقط از موضوع مینا فاکتور گرفتم، با هر کلمه ای که از دهانم خارج می شد عاطفه متحیرتر می شد و پا به پای من اشک می ریخت.

20 مرداد به طرف مشهد حرکت کردیم برخلاف اصرار عاطفه من توی ماشین خاله اینها موندم می خواستم اولین سفر متاهلیشون براشون خاطره انگیز بشه، قبل از رفتن به عمو اینا زنگ زدم و ازشون خداحافظی گرفتم.

آخرین بار که بارگاه امام رضا رفته بودم 14 ساله ام بود اونوقت ها توی عالم نوجونی نمی فهمیدم که چه موهبتی نصیبم شده بود، ولی الان با دل پرغصه به پابوسش رفتم و در اون فضای روحانی خودم رو خالی از هر کینه و غصه ای کردم ازخدا طلب بخشش کردم و برای رفتگانم طلب مغفرت کردم. باور نمی کردم که اون فضای روحانی و پاک مثل آب زمزم دلم رو از هرباری سبک و مطهر کنه، عاطفه هم همین عقیده رو داشت.

وقتی برای آخرین بار به زیارت رفتیم همون جا با خدا عهد کردم که بنده شکرگذارش باشم و در مقابل پستی و بلندی های زندگی سرخم نکنم، برای همه سوغاتی کوچولویی خریدم، برای زن عمو چادر نماز، برای عمو مُهر و تسبیح و سجاده، برای طلا و ویدا روسری و برای هر سه پسرعمو و شوهر طلا ساعت جیبی که جاکلیدی هم بود سوغات خریدم.

***

بالاخره بعد از یک هفته که از سفر برگشتیم چمدونم رو بستم و آماده برگشتن به خونه عمو شدم داشتم با خاله حرف می زدم که موبایلم زنگ خورد، عاطفه بود که گفت: فهمیدم شال و گلاه کردی و می خوای برگردی شیراز.

-آره، این دو سه ماه خیلی زحمتتون دادم.

-بزار فردا که جمعه است و اردلان سرکار نمی ره می بریمِت.

-نه مزاحمتون نمی شم، خاله هم همین حرف رو زد با ماشین های ترمینال می رم بچه که نیستم.

-من که تعارف نمی کنم ولی انگار تو داری تعارف می کنی.

-ممنون خودت که می دونی من تعارفی نیستم.

-چند دقیقه صبر کنی میام بدرقه ات تا ترمینال.

-باشه منتظرم.

با دیدن اولین خونه های مسکونی شهرم انگار گمشده ام رو بهم برگردونده بودن با خوشحالی بوی خوش شیراز رو به ریه هام فرستادم. ساعت یک ظهر خونه رسیدم، طبق معمول جاوید اونجا بود طاها هم که تعطیلات تابستونش بود ولی طالب نبود بدون اینکه سراغی ازش بگیرم به خودم گفتم: حتماً بیمارستانه.

همه از دیدنم شوکه شدن عمو با لبخند گفت: پدر صلواتی رفتی یه هفته بمونی ولی 3 ماه موندی، خوش اومدی.

طلا تهدیدم کرد و گفت: اگه جرات داری یه بار دیگه این همه مدت ازمون دور شو.

در کمال تعجب دیدم اشکش پایین ریخت، به طرفش رفتم و بغلش کردم و زیر گوشم گفت: دلم برات خیلی تنگ شده بود ولی تو خیلی سنگ دلی.

برای خودم هم سخت بود که روزی تصور کنم طلا اینقدر بهانه دوریم رو بگیره و برام گریه کنه، اشکش رو پاک کردم و گفتم: اگه می دونستم اینقدر دلتنگمی زودتر میومدم.

طاها به خنده افتاد و گفت: دختر عمو بزنم به تخته انگار به قول مامان آب زیر پوستت رفته.

متعجب نگاهش کردم که زن عمو گفت: دروغ می گه، تازه مثل یه سال پیشت شدی، بعد از فوت اون خدابیامرزها آب شده بودی، یه تیکه گوشت به بدنت نمونده بود.

نارحت سرم رو پایین انداختم که طاها با صدا خندید و گفت: حالا ناراحت نشو همینجوری هم خوشگلی هنوز تا چاقی خیلی فاصله داری.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]عمو با اخم نگاهش کرد و توبیخ کننده گفت: طاها.

طاها که جوون شیطونی بود روی پای جاوید زد و گفت: مگه نمی گن هرچه دل تنگت می خواهد بگو، منم دارم می گم بابا من عاشق دختر عموی خل و چلمَم.

و بعد با حالت مسخره ای پا به فرار گذاشت و منم با عصبانیت دنبالش توی حال می دویدم ولی دستم بهش نمی رسید از همان جا گفت: بابا غلط کردم می خواستم یه کم روحیت عوض بشه وگرنه من خودم یه نامزد خوشگل دارم این هوا.

و دستش رو به علامت تسلیم بالا برد منم که خسته شده بودم کوتاه اومدم و روی مبل کنار طلا نشستم.

- از طاهر و ویدا چه خبر؟

- خوبن، وایسا ببینم فکر کنم بهت نگفتم که ویدا حامله است.

- نگفته بودی، مبارک باشه.

- همین دو سه روز پیش شنیدم الان دوماهشه، به نظر من که براشون بچه دار شدن زوده ولی ندیدی خودشون چه شوقی می کنن.

صداش رو پایین اورد و کنار گوشم به حالت درگوشی گفت: بهت که گفته بودم بعد از اینکه رفتی خونه خاله ات مامان از عمه شنید که وهاب به زنش برگشته و بدون سروصدا دارن زندگیشون رو می کنن، بابا خیلی عصبانی شد که بی خبر عروسی کردن ولی بعد فهمیدیم که اونها یه بچه داشتن، الان هم خانم وهاب حالش چندان مساعد نیست.

باورت نمی شه همین دو هفته پیش جشن تولد دو سالگی متین بود همه رو به تلافی عروسی نگرفتشون دعوت کردن، ما هم رفتیم البته فقط من و جاوید و طاها.

صدای معترض طاها که می گفت؛ در گوشی توی جمع ممنوع طلا خانم، شوهر کردی ولی هنوز این چیزا رو نمی دونی.

برام عجیب بود که با شنیدن این خبرها عصبانی نشدم و یا اشک توی چشمام جمع نشد. طلا و طاها توی سرکول هم می زدن و مایه خنده ما شدن که توی همین لحظه قامت بلندی میان در ظاهر شد، در نگاه اول متوجه نشدم ولی وقتی دقت کردم طالب رو دیدم که خونسرد و با چهره ای جدی زیر لب به همه جمع سلام کرد و خیلی عادی من و نادیده گرفت و به سمت اتاقش رفت که زن عمو در حالی که سفره رو پهن می کرد گفت: مامان مریم اومده.

و با اشاره ابرو منو نشونش داد تا طالب به خود بیاد، طالب هم با لبخند اجباری احوالپرسی کرد و گفت: شرمنده ندیدمت.

و بعد رفت که لباهاش رو عوض کنه. دروغ می گفت منو دیده بود ولی بهم بی اعتنایی کرده بود برای اولین بار توی عمرم از رفتار طالب ناراحت شدم اون همیشه باهام مهربون بود توی هر شرایط و موقعیتی برای همین برام گرون تموم شد، ناراحت کنار طاها سر سفره نشستم که طالب با لباس راحتی تنها جای خالی کنار جاوید که سمت چپ سفره نشست خوشبختانه توی دید همدیگه نبودیم و من می تونستم یه نفس راحتی بکشم که طاها با لودگی گفت: طالب بیا جا تو با من عوض کن، نباید که همیشه بزرگترها بالای اتاق بشینن.

در مقابل اخم عمو گفت:

آخه نمی تونم اینجا راحت تلویزیون نگاه کنم باید همش برگردم عقب و نگاه کنم خدایی نکرده چشمام چپ می شه و گردنم می شکنه..

طالب آروم خندید و گفت: بیا ببینم دیگه چه بهونه ای میاری تا غر بزنی.

کنارم نشست و زیر لب گفت: ناراحت که نمی شی برای چند دقیقه کنارت بشینم.

ایندفعه اشک توی چشمم جمع شد و فقط تونستم بگم: طالب.

بی توجه به حرفم از عمد با صدای بلندی که به گوش دیگران برسه پرسید: من می خوام عصر برم خونه وهاب، تا حالا فرصت نشد برم، عیادت مریض ثواب داره، مریم تو هم همراهم میای؟

نفسم رو با حرص بیرون داده و گفتم: خدا شفاش بده، ولی من می خوام برم پیش سمیه بهش قول دادم منتظرمه.

عمو دخالت کرد و گفت: تو که این همه وقت نرفتی فردا برو که مریمم بتونه بیاد.

-اتفاقاً منم همین قصد رو دارم بدون مریم نمی رم می خوام کدورت های گذشته فراموش بشه.

-کدوم کدورت؟

با عجله به طوری که کسی نفهمه نشگون محکمی از پهلوش گرفتم و به سرعت دستم رو عقب کشیدم ولی متاسفانه با دیدن چشم های متعجب طلا فهمیدم این حرکتم از نگاهش دور نموند، طالب با صدای خندانی گفت: بابا ببخشید من امروز یه کم حواسم پرته نمی فهمم چی دارم می گم.

زن عمو مهربانانه به طالب رسیدگی می کرد بطوری که داد طاها در اومد، بعد از نهار توی شستن ظرف ها به طلا کمک کردم، جاوید خداحافظی کرد و رفت ماهم توی اتاقمون رفتیم بعد از مدتها توی تخوابم دراز کشیدم و چشم هام رو بستم، طلا خودش رو با کامپیوترش مشغول کرد ولی بالاخره طاقتش طاق شد و گفت: مریم دلت اومد داداشم رو نیشگون بگیری؟

خجالت زده سرم رو انداختم پایین: تقصیر خودش بود داشت از عمد دستم مینداخت.

با خنده به حالت دستوری گفت: مگه چی گفته بود، بار آخرت باشه خان داداش ما رو اذیت می کنی ها، وگرنه به مامان میگم حسابت رو برسه.

و بعد با خنده موضوع رو به خودش و جاوید کشوند و گفت: وقتی تو نبودی اون شب ها توی اتاقمون می خوابید.

خنده بلندی کردم و گفتم: دیدم دمغ بود نگو دلش می خواست سرم رو از بیخ بکنه که خلوتتون رو بهم زدم.

-تو هنوز جاوید رو نمی شناسی اون خیلی آقاست.

-خدا برات نگهش داره.

-راستی مریم می دونی فرزاد و بیتا با هم مشکل پیدا کردن.

-نه.

-آرومتر همه رو از خواب پروندی، بیتا خیلی حساسه و شکاکه، شاید هم حق داره.

-آخه فرزاد پسر خوبیه چرا اینجوری شد، اونها که رابطشون خوب بود، خاله همین چند وقت پیش بهم زنگ زده بود ولی چیزی نگفت.

-معلوم نیست شاید الان کوتاه اومدن، اینطوری که ما شنیدیم انگار بیتا رفته درخواست طلاق داده.

-باورم نمیشه.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]شماره فرزاد رو گرفتم ولی یه مرد دیگه جواب داد و گفت که خط واگذار شده، شماره خاله رو گرفتم و نزدیک ربع ساعت با همدیگه حرف زدیم و فهمیدم به خیر گذشته و هردو طرف کوتاه اومدن، خیالم راحت شد، کم کم خواب بهم چیره شد. با شنیدن صدای ضربه های نواخته شده به در اتاق با گیجی نشستم و گفتم: بیا تو

با دیدن طالب در آستانه در سیخ نشستم و نگاهی گذارا به لباس های تنم انداختم مشکلی نداشتن فقط روسری سرم نبود که منم بی خیالش شدم، طالب لبخند به لب گفت: مگه قرار نبود بری خونه دوستت اسمش سمیه بود؟

با حرص نگاهش کردم: نه قرار نبود.

لبخندش رو پس زد و با اخم نگاهم کرد و محکم گفت: پس پاشو باهم بریم خونه وهاب.

-دست از سرم بردار، داری اذیتم می کنی طالب، به خدا داری دوباره من رو به یادش میندازی.

-باید یاد بگیری با شنیدن اسمش و یا دیدنش دوباره عاشقش نشی و دست و دلت براش نلرزه.

از حرفش عصبانی شدم و گفتم: برو بیرون.

-تو حق نداری بهم دستور بدی من هر کاری که دلم بخواد می کنم.

بغض کرده گفتم: تو چرا اینقدر عوض شدی؟ دیگه اون طالب مهربون نیستی.

-ولی در عوض تو عوض نشدی، حتی اگه بگی فراموشش کردی ولی رفتارت داد می زنه عاشقشی.

بدون توجه به بقیه صدام رو بلند کردم: دست از سرم بردار، برو بیرون.

-هرچه دلت می خواد داد بزن هیچ کس به جز ما خونه نیست.

-من فراموشش کردم دیگه هیچ احساسی بهش ندارم، فقط نمی خوام خودم رو خوار و خفیف کنم و به عیادت زنش برم. مگه من غرور ندارم، می بینی دیگه اشکی ندارم براش بریزم.

مردد نگاهم کرد خواست چیزی بگه ولی منصرف شد و از اتاق بیرون رفت، بالشت رو با عصبانیت پشت سرش انداختم که به در خورد" بهت ثابت می کنم دیگه دوستش ندارم" در اتاق رو باز کردم دیدم داره تلویزیون نگاه می کنه: من الان آمده میشم که بریم.

بدون اینکه برگرده نگام کنه گفت: قرار نبود از اولم بریم فقط می خواستم مطمئن بشم هنوزم دوستش داری که فهمیدم اشتباه نمی کردم.

-بس کن، تو چی از جونم می خوای؟ می خوای دوباره داغونم کنی الان که تونستم سرپا بایستم و با خودم کنار بیام، دوباره بهت می گم من دیگه عاشقش نیستم.

-دروغ می گی، اگه همین الان بیاد ازت بخواد باهاش ازدواج کنی قبول نمی کنی؟

-مگه دیونه ام که این کار رو بکنم.

-حتی اگه با اون ازدواج نکرده باشه.

-حتی اگه ... به دست و پام بیافته و بگه ببخشمش و باهاش ازدواج کنم هم باهاش ازدواج نمی کنم.

-ولی من باور نمی کنم.

-چرا، چرا طالب؟ آخه من چطوری باید بهت ثابت کنم.

-با من ازدواج کن.

-طالب!

-پس هنوزم دوستش داری.

-این چه ربطی داره تو داری من رو دست میندازی.

به مبل کنار دستش اشاره کرد و با پرخاش گفت: بیا اینجا بشین.

-سر من داد نزن، تو حق نداری با من اینطور رفتار کنی، چرا این جوری شدی من دارم ازت می ترسم من این طالب رو نمی شناسم.

بلند شد و با عصبانیت بازوم رو کشید و روی مبل انداختم در حالی که خودش روبروم سرپا ایستاده بود سرم داد کشید: چون دوستت دارم لعنتی.

هاج و واج نگاهش کردم با ناباوری زیر لب تکرار می کردم: داری دروغ می گی... داری دروغ می گی تو هیچ وقت دوستم نداشتی....

نگاهم به مشت های گره کرده اش بود که با بغض گفت: دروغ نبود من دوستت دارم.

همه توانم رو جمع کردم و مقابلش سرپا ایستادم و پی یا پی با مشت به سینه اش می کوبیدم و زار می زدم: تو هم می خوای با احساساتم بازی کنی، تو هم می خوای برای مدتی من رو بازیچه قرار بدی، بگو دروغ گفتی بگو... تو رو خدا طالب ... بگو باهام شوخی می کردی.

بدون اینکه واکنشی نشان بده در مقابلم صامت ایستاده بود نگاهم به چشم های غمگینش برخورد کرد برای چند دقیقه به چشم های هم خیره شدیم، رفته رفته توانم رو از دست دادم سرم گیج می رفت داشت تعادلم بهم می خورد که طالب سریع دستش رو دورم حلقه کرد و مانع از افتادنم شد و با لحن مضطربی گفت: آروم باش مریم، حتماً فشارت افتاده.

کمکم کرد روی مبل دراز بکشم و خودش به سراغ دستگاه فشارسنج رفت تا خواست آستین رو بالا بزنه زیر دستش زدم و گفتم: من حالم خوبه.

نگاش غمگین شد و صداش لحن سرزنش به خود گرفت و زیر لب گفت: لجباز.

همانطور نشسته کنار مبلی که روش دراز کشیده بودم زمزمه وار ادامه داد: از وقتی رفتی احساس می کردم یه چیزی گم کردم، کلافه بودم و بی طاقت تا یکی از همکارام به شوخی یه روز بهم گفت تو لکی نکنه عاشق شدی تا حالا تو رو اینجور پریشون ندیده بودم، اول به حرف هاش خندیدم ولی طی روزهای بعد تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده، من دلتنگت شده بود و این دلیل بیقراریم بود. [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]می گفتم نه مریم وهاب رو دوست داره، یا من چرا باید عاشق مریم بشم من که تا دیروز مثل طلا دوستش داشتم، چرا و هزار چرای دیگه، دچار احساسات متناقضی می شدم و همش احساسم رو پس می زدم تا اینکه باهات تلفنی حرف زدم و فهمیدم هنوزم به فکر وهابی، برای خودم هم باور کردنش سخت بود نمی تونستم تحمل کنم پرخاشگر شده بودم چند بار مامان بهم گوشزد کرد برای همین بیشتر گوشه گیر شدم، نمی خواستم هیچ وقت از احساسم بهت بگم ولی امروز با دیدنت طاقتم رو از دست دادم.

در حالی که به سقف زل زده بودم و اشک های درشتم از گوشه چشمام به پایین می ریخت به حرف هاش گوش می دادم سرم داشت می ترکید خواستم تکونی به خودم بدم و ازجام بلند شم ولی انگار توی بدنم به جان خون سرب ریخته بودن که اونقدر سنگین شده بودم، طالب خیلی آروم با نوک انگشتش اشک چشم سمت راستم رو گرفت و گفت: معذرت می خوام مریم، من فقط داشتم بهت می گفتم دوستت دارم.

سرم رو برگردونم طرف مبل و در حالی که به جای چهره طالب به گل های براق طلایی مبل نگاه می کردم با بغض و درد به سختی گفتم: تنهام بزار طالب، تو هم یکی هستی مثل بقیه، چه تضمینی هست که بعداً زیر حرف هات نزنی و منو تنها نذاری ها. من از کجا بدونم تا آخرش باهام بمونی، من یه شکست خورده ام.

محکم و جدی گفت: به شرافتم قسم می خورم تنهات نمی زارم.

به سختی نیم خیز شدم خواست کمکم کنه دستم رو به علامت ایست جلوش گرفتم و گفتم: نه، من به درد تو نمی خورم، تو مرد ایده آلی هستی و می تونی هر دختری رو خوشبخت کنی، امیدوارم خوشبخت بشی.

عصبانی شد و در حالی که نفسش رو محکم بیرون داد گفت: من غرورم رو زیر پا گذاشتم و التماست کردم ولی تو...

-من قلب ندارم طالب، چرا اینو نمی فهمی، چرا حال روزم رو نمی بینی، چرا دلتنگی هام رو نمی بینی، من ضربه خوردم این کم نیست اونم نه یه بار چند بار، منو درک کن.

-حرف آخرت همین بود؟

-طالب.

دستم رو دراز کردم که مانع از رفتنش بشم ولی اون مهلت نداد و سریع سویچش رو برداشت و از خونه بیرون زد.

اون شب برای اولین بار توی خونه عمو شام نخوردم و در مقابل اصرار طلا به دروغ گفتم: عصر گرسنه ام بود از غذای باقی مونده نهار گرم کردم خوردم.

حال خودم رو نمی فهمیدم، داغون بودم و دلم می خواست اونقدر داد بکشم که حنجره ام پاره بشه، طالب شب شیفت داشت برای همین خونه نیومد.

طالب باهام دیگه در رابطه با اون روز حرفی پیش نکشید ولی علناً نادیده ام می گرفت و من هم در آتیش حرف زدن باهاش می سوختم ولی دم نمی زدم.

دوباره روزهای رفتن به دانشگاه شروع شده بود و من اینار با این غصه جدید به نام طالب وارد دانشگاه شدم، خوشبختانه وهاب یه جا به دردم خورد اونم در رابطه با صابر بود، وقتی باهام برخورد میکرد فقط روترش می کرد و از کنار می گذشت گاهی وقت ها هم زیر لب یه چیزایی برای خودش بلغور می کرد ولی من اهمیتی نمی دادم، از وهاب خبری نبود همه بچه ها در مورد نیومدنش شایعه های مختلفی می گفتن، یکی می گفت از شیراز رفته و اون یکی می گفت رئیس یه دانشکده شده و ... .

سمیه مثل همیشه بهترین دوستم بود با اینکه واحدهای خیلی کمی با همدیگه افتاده بودم ولی همچنان رابطمون قوی بود، فرزاد رو دورادور می دیدم یه بار مفصل با همدیگه حرف زدیم و از بین حرف هاش متوجه شدم به خاطر بیتا با خیلی ها قطع رابطه کرده چون دختر دایی شکاک من به زمین و زمان مشکوک بود، این ضربه ای بود که از نامزدی نافرجام قبلیش عایدش شده بود ولی با این حال باز هم فرزاد عاشقش بود و می پرستیدش.

آذر ماه بود و تا ساعت 5 کلاس داشتم تا کلاس تموم شد سریع وسایلم رو جمع کردم که برم، ولی در همین حین بغل دستیم که اسمش بهاره بود گفت: مریم کجا داری میری؟

متعجب دست از کار کشیدم و گفتم: خوب معلومه خونه، مگه تو نمی خوای بری؟

-مگه یادت رفته که استاد هفته گذشته گفت باید جلسه بعد تا ساعت 8 شب بمونید به جبران جلسه بعدی که استاد نمی تونه بیاد، یعنی هفته دیگه این سکشن نمیایم.

گوشی رو از توی جیب مانتوم در اوردم و شماره خونه رو گرفتم با شنیدن صدای طالب قلبم شروع به تقلا کرد سعی کردم عادی باشم ولی نمی دونم چقدر موفق بودم: سلام.

-سلام.

-میشه گوشی رو بدی زن عمو.

-مامان مریمه باهات کار داره.

-بعد از چند ثانیه صدای زن عمو رو شنیدم: چیزی شده؟

-نه نگران نباشین، من نمی دونستم حالا فهمیدم که کلاسم تا 8 شب طول می کشه زنگ زدم که یه وقت نگران نشی.

-8 شب، اون موقع چطوری میای این سر شهر اونم تنها.

-یه تاکسی دربست می گیرم و میام.

صدای طالب رو شنیدم که خطاب به زن عمو گفت: بهش بگو میام دنبالش.

-دستت درد نکنه پسرم، مریمم مثل طلاست.

-نمی خواد خودم میام، زن عمو مزاحم طالب نمی شم.

-این چه حرفیه، منتظرش بمون.

-باشه ممنون.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]وقتی کلاس تعطیل شد بعضی از دخترهای کلاس به سرعت بیرون زدن، ولی من خیالم راحت بود که طالب دنبالم میاد برای همین با آرامش بیرون اومدم، با دیدنم بوق زد و من رو متوجه خودش کرد، تا نشستم حرکت کرد هنوز باهام سرسنگین بود منم همین طور، جلوی یه مغازه شیک ساعت فروشی نگه داشت و بدون حرف از ماشین پیاده شد حدود 15دقیقه بعد برگشت. در همین حین پیامی از طرف طلا به دستم رسید: برای ویدا چی خریدی؟

براش نوشتم: من هیچی مگه امروز تولدشه؟ تو چی خریدی؟

برام نوشت آره همه خونشون دعوتیم، لباس شیک بپوش همه اینجا جمعن. من براش یه مجسمه شیک خریدم.

بالاخره مجبور شدم به حرف در بیام: من باید برای ویدا هدیه بگیرم، یه گوشه نگه دار.

یه گوشه نگه داشت، زیر لب گفتم: ممنون.

توی دلم گفتم: حالا چی باید بخرم؟

از ماشین پیاده شدم و بی هدف به چند مغازه توی راهم نگاه انداختم که چشمم به یک یه بدلیجات پر زرق و برق افتاد، وقتی وارد شدم تازه متوجه شدم که طالب به دنبالم می یومد و از ته دل خوشحال شدم، از بین اون همه بدلیجات یه جفت گوشواره و گردنبد ست که خیلی به نظرم زیبا می یومدن انتخاب کردم، با شنیدن قیمتشون چشممام از حیرت گشاد شدن من نصف این پول رو به همراه داشتم. خواستم بگم یه چیز ارزون تر می خوام که طالب عابر بانکش رو به سمت فروشنده گرفت و گفت: همین رو برمی داریم.

آروم گفتم: طالب.

بدون توجه به حرفم حساب کرد و هدیه رو برداشت و در مغازه رو برای بیرون رفتنم باز نگه داشت، داشتم حرص می خوردم که با اشاره ابرو به حالت تهدید ازم خواست زودتر بزنم بیرون. معطل نکردم و به دنبالش بیرون رفتم.

تا خواستم حرفی بزنم پیش دستی کرد و گفت: می دونم می خواستی با پول خودت بخری ولی دیدم از همین خوشت اومده گفتم دلت رو نشکونم.

-مگه برای خودم می خواستم اون یه هدیه بود.

-اگه بخوای می ریم بهترشو برات می خورم چرا بغض کردی، گریه نداره که.

-طالب خوشت میاد سربه سرم می ذاری؟

-آره وقتی حرص می خوری خیلی با مزه می شی.

-من باید برم خونه لباسم رو عوض کنم.

-باشه می برمت.

یه شلوار جین تیره پوشیدم و یه بلوز تا بالای زانو با راه های آبی تیره و مشکی، شال آبی تیره ام رو که همرنگ لباسم بود سرم کردم و یکی از مانتو هام که مجلس تر بود پوشیدم آخر سر یه رژ صورتی روی لبام کشیدم و از خونه بیرون زدم.

طالب آروم رانندگی می کرد و اصلاً عجله برای زودتر رسیدنمون نداشت کلافه به قیافه خونسردش نگاه کردم ساعت مچی ام رو نشونش دادم و گفتم ساعت نه و نیم، زشته دیر برسیم.

لبخند زد و گفت: از عمد این کار رو می کنم می خوام همه ببینن با دختر عموی زیبام وارد مجلس می شم.

-اگه منظورت وهابه، باید بگم اصلاً برام مهم نیست می تونی تا هروقت دلت بخواد لفتش بدی آقای پسرعمو.

-می بینیم.

-اِ... طالب، این اخلاقت رو دوست ندارم تو خیلی مهربون هستی پس الکی تظاهر نکن.

-من به خاطر تو اینجوری شدم نمی دونستی بدون.

-مگه تو نبودی که می گفتی هیچ کس لیاقت اشک ریختن و نداره و ما مردها با عقلمون تصمیم می گیریم نه با احس.

-بس کن.

دیگه ادامه نداد و عصبانیتش رو سر پدال گاز خالی کرد، توی فکر بودم بدون اینکه بفهمم خیلی سریع من رو به طرف خودش کشید شوکه شده بودم، محکم بغلم کرد و با صدای دیوانه کننده ای زیر گوشم گفت: اون موقع نمی فهمیدم عشق چیه، تو اغوا کننده ای این رو می دونستی؟

نفسم از هرم نفس هاش که درست کنار گوشم بود و گرمای تنش بند اومده بود، بریده بریده گفتم: طالب... ولم کن.

با صدای خندانی گفت: چرا خودت تلاشی برای بیرون رفتن از آغوشم نمی کنی.

تازه به خودم اومدم و فهمیدم که منم بی میل نبودم که توی آغوشش باشم ، با یک تکون من گره دست هاش رو شل کرد و من رو آزاد کرد.

از کاری که کرده بود شرمنده نبود چون خیلی ریلکس گفت: پیاده نمی شی .

تازه متوجه شدم که دم درِ مجتمع چهار واحدیه طاهر اینا ایستاده بودیم، از فکر اینکه شاید آشنایی ما رو دیده باشه مضطرب شدم، قبل از اینکه از پله ها بالا بریم همه عزمم رو جزم کردم و گفتم: بار آخرت باشه این کار رو کردی وگرنه به عمو می گم.

یک تای ابروش رو بالا داد و با خوشحالی گفت: خودت می دونی که اونوقت بابا چه استقبالی از این ازدواج می کنه پس بهتر سکوت کنی.

با حرص و بغض گفتم: طالب تو خیلی عوض شدی.

-بهت قول می دم همون آدم قبلی بشم فقط تو باید...

-بس کن.

و بی توجه به اون از کنارش گذشتم و زنگ خونه طاهر رو زدم با نگاهی با ساعتم با تعجب متوجه شدم تا 10 شب چیزی نمونده.

خود طاهر در رو باز کرد و با صدای بلندی گفت: به به، چه عجب ما شما دو تا رو زیارت کردیم، بفرمایید.

طالب با اخم گفت: زیاد بازار گرمی نکن که ما دست خالی اومدیم.

با لبخند نگاهشون کردم و مانتوم رو در اوردم طاهر با لحن آرومی ولی پر از شیطنت گفت: ما امروز پسر مجرد زیاد داریم مواظب خودت باش.

طالب اخماش توی هم رفت و گفت: می شه بس کنی.

و بعد منتظر من ایستاد تا با همدیگه وارد بشیم، همه اونجا بودن خونواده عمو وعمه ویدا، حتی وهاب و خانمش و پسر شیرینش متین، وقتی با حنانه روبرو شدم متوجه زیبایی خاصی که هنوز پس از بیماری حفظ کرده بود شدم، وهاب حق داشت که بهش برگرده، خیلی ضعیف و رنگ پریده بود لباس ساده ولی شیکی پوشیده بود و آرایش کمرنگی روی صورتش انجام داده بود، برخلاف من به گرمی دستم رو فشرد و گفت: از دیدنت خوشحالم، وهاب از شما برام گفته.

برای یک لحظه ترسیدم، یعنی وهاب همه چیز رو براش گفته، در حالی که گیج می زدم سریع گفتم: منم از دیدنتون خوشحال، استاد لطف دارن.

ولی در عوض با وهاب سرد و کوتاه احوالپرسی کردم و کسی به جز طالب و حنانه که مشکوکانه ما رو زیر نظر گرفته بودن متوجه سردی رفتارمون نشد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]خبری از جشن تولد نبود در حقیقت بهونه ای بود که همه دور هم جمع بشن، چون خبری از موزیک نبود فقط وجود یک کیک بزرگ و زیبا خبر از جشن تولد می داد، همه دسته جمعی چند تا عکس انداختیم، برخلاف نظر طاهر اون دو پسر مجرد که هردو پسر عموهای ویدا بودن کمترین توجی بهم نکردن منم با خیال راحت یه گوشه نشستم و به دیگران نگاه می کردم و چند بار نگاهم با نگاه خالی از احساس وهاب برخورد کرد، بدون کوچکترین تغییری در احساس و رفتارم، نگاهم رو ازش می گذروندم.

من نسبت به وهاب تهی شده بودم، خالی از هر احساس دوست داشتن و تپش های عاشقانه. حتی باور کردنش هم برای خودم سخت بود که روزی برسه که وهاب رو ببینم و اینقدر از همدیگه دور و با هم سرد باشیم. به خودم گفتم:

یعنی من و اون عاشق هم نبودیم، و فقط ... فقط چی مریم؟ و فقط داشتیم ادای دو تا آدم عاشق رو در می اوردیم.... اصلاً کِی ... چه موقع وهاب به من گفت عاشقمه ... هیچ وقت، ولی از رفتارش می فهمیدم دوستم داره، من چی؟... آیا منم فقط دوستش داشتم و یا عاشقش هم بودم؟ نمی دونم.... نمی دونم .... اصلاً فرصتی برای عاشقی نداشتیم تا خواستیم وارد مرحله ای بشیم که به هم عشق بورزیم دست روزگار جدامون کرد.

-چیزی شده؟

نگاهم رو از لیوان چایی توی دستم که دیگه سرد شده بود برداشتم و به طالب که درست به فاصله کمی در کنارم نشسته بود چشم دوختم و زیر لب گفتم: داشتم فکر می کردم.

-این رو که همه فهمیدیم اونقدر توی فکر فرو رفته بودی که نشنیدی مامان صدات می زد.

حرف رو عوض کردم و گفتم: عمو کو؟ نمی بینمش.

-گفت می خواد بره دوره اشون.

-طالب.

-جانم.

با حرص آروم گفتم: طالب.

با شیطنتی که قبلاً به نظرم بعید بود و حالا داشت کم کم برام جا می افتاد گفت: دوست داری یه بار دیگه بهت بگم جانم خوب می گم بگو جانم می شنوم.

با حرص نگاهش کردم و گفتم: خیلی خیلی عوض شدی.

- این حرف رو امشب چند بار ازت شنیدم، من عوض نشدم اون موقع تو برام یه دختر عمو بیشتر نبودی و الان موضوع فرق می کنه.

برای یک لحظه پام به پاش خورد شرمزده سریع مثل برق گرفته ها خودم رو جمع کردم، با عصبانیت زیر لب گفت: چیه من نجسم.

بغض کردم و از بین لبهای قفل شده به سختی گفتم: طالب اذیتم نکن.

به جای خالیش نگاه کردم و از اینکه باعث دلخوریش شدم دچار عذاب وجدان شدم، طالب همیشه برام الگوی تلاش و محبت بود ولی حالا با این رفتارش کلافه ام کرده بود.

تا آخر مجلس طالب با یه اخم بزرگ کنار جاوید نشست و دیگه حتی یه نیم نگاه کوتاه بهم نیانداخت، آخرهای مجلس بود داشتم مانتوم رو می پوشیدم که در کمال تعجب دیدم وهاب نزدیکم ایستاد و گفت: تو هنوز از دستم دلخوری؟

پسرش رو که خواب بود توی آغوشش گرفته بود ، با انگشت اشاره ام روی گونه گوشت آلودش دست کشیدم و گفتم: پسر خیلی نازی داری، خدا برات حفظش کنه.

-جواب سوالم رو ندادی؟

-نه دلخور نیستم ولی تو کاری کردی که دیگه حرف هیچ مردی رو باور نکنم.

در همین حین خانمش کنارمون ایستاد و گفت: وهاب جان گفته بود خیلی جذابی تا ندیدمت باور نکردم.

بعد از این وهاب از خونه بیرون زد من هم برای اینکه حرفی زده باشم گفتم: خواهش می کنم به نظر من هم شما خیلی زیبایید.

و بعد با یه خدافظی جمعی از خونه بیرون زد، من و زن عمو همراه طالب برگشتیم صندلی عقب نشستم و چند بار از توی آینه به طالب نگاه کردم ولی طالب انگار واقعاً از دستم دلخور بود چون کوچکترین نگاهی بهم نیانداخت شاید هم به خاطر حضور مادرش ساکت بود.

بعد از اون شب باز هم رابطه من و طالب بهم خورد، زیاد همدیگه رو نمی دیدیم.

هر چه به سالگرد خانواده ام نزدیک می شدم عصبی تر می شم و مثل بچه ها دنبال بهانه بودم تا گریه کنم، طلای بیچاره هم دم نمی زد.

برای سالگرد همه اومده بودن، دیگه مثل روز مرگشون بی تابی نمی کردم ولی بازهم دلم آشوب بود و تا تونستم گریه کردم و گله کردم که چرا من رو تنها گذاشتن و حالا اونجا خودشون کنار همن.

خاله مدام دلداریم می داد و عمه آروم اشک می ریخت ولی هیچ کدومشون حال و روز من رو نداشتن، بالاخره با التماس های طلا و عاطفه آروم گرفتم و کمکم کردن سوار ماشین شوهر عاطفه بشم، بعد از اینکه خونه رسیدیم بلافاصله قرص آرام بخش خوردم و گیج شدم و کم کم به خواب رفتم، وقتی چشم باز کردم غروب شده بود و از بقیه خبری نبود.

زن عمو توی آشپزخونه داشت شعله گاز رو کم می کرد که چشمش به من افتاد و گفت: حالت خوبه؟

-آره، خاله اینا کی رفتن؟

-یه ساعت بعد از اینکه برگشتیم، تو خسته بودی کسی مزاحمت نشد.

-طلا رفته خونه پدر شوهرش؟

-آره، کُشت من و هرچی می گم بزار جاوید بیاد خونمون تو کمتر برو اینجوری سبک می شی محل نمی زاره.

-مامان من فردا دارم می رم تهران.

طالب درست پشت سرم ایستاده بود زیر چشمی نگاهش کردم، زیاد سرحال نبود رفتارش عجیب بود تا خواست برگرده بره، زن عمو فوری پرسید: برای چی می خوای بری تهران.

-می رم امتحان تخصص بدم.

وقتی مطمئن شدم زن عمو توی اتاقش رفته به طالب گفتم: دروغ نگو، امتحانت که الان نیست، می دونم که شهریوه.

با پوزخند نگاهم کرد و گفت: مگه برای تو مهمه.

اشک توی چشمم جمع شد و مضطرب گفتم: تو رو خدا طالب اذیتم نکن، برای طاها اتفاقی افتاده؟

-آروم همین رو کم داریم که مامان بفهمه بهش دروغ گفتم و اسم طاها رو بشنوه.

نزدیکش شدم گفتم: بهم نمی گی؟

خیره نگاهم کرد و گفت: برو لباس بپوش ببرمت بیرون اونجا با هم حرف می زنیم.

-من با تو هیج جا نمیام.

-خوب منم بهت نمی گم.

-طالب.

-اینجوری صدام می زنی اونوقت نمی خوای بشنوی جانم.

-من قبلاً هم همین مدلی صدات می زدم.

-مطمئنی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مطمئن نبودم بعضی مواقع یعنی اکثراً به فکرش بودم، مثلاً چرا دیر از بیمارستان اومد و یا چرا ناراحت؟ یه بار به خاطر اینکه چهار ساعت دیر کرده بود مردم و زنده شدم ولی با دیدنش به روی خودم نیوردم که نگرانشم.

-چی شد؟ جوابم رو ندادی؟

-باهات میام ولی باید قول بدی.

-چه قولی؟ اگه منظورت اینه که سنگین و رنگین باشم باید بگم هیچ قولی نمی دم.

-خوب نده من نمی یام.

-به ضررت تموم میشه.

-داری اذیت می کنی طالب.

-برو آماده شو.

و از همون جا داد زد: مامان من دارم مریم رو می برم بیرون یه هوایی بخوره، شام منتظرمون نباشید.

زن عمو متعجب از اتاق زد بیرون و گفت: چیزی شده؟

-مگه باید چیزی شده باشه، مریم روحیه اش خوب نیست گفتم ببرمش بیرون شما نمیاین؟

-نه، بهتون خوش بگذره.

تا توی ماشین نشستیم گفتم: خوب بگو گوش می کنم.

با صدا خندید و گفت: بابا اجازه بده استارت بزنم بعد.

برای اینکه نشون بدم زیاد برام مهم نیست پشتم رو بهش کردم و زل زدم به خیابون، مدتی توی خیابون ها الکی چرخید و بعد انگار تصمیم گرفت بریم حافظیه، حافظیه زیاد شلوغ نبود، هر وقت وارد اونجا می شدم با دیدن زیبایی و فضای معنویش دستخوش احساسات می شدم، باد سردی بهم خورد که هم اشکم رو در اورد و هم باعث شد دست هام به دور بدنم حلقه بشن، طالب متوجه شد و گفت: چرا لباس گرم نپوشیدی؟

-عجله کردم یادم رفتم پلیورم رو بردارم.

-بیا مال من رو بگیر.

-نه نمی خواد.

-وقتی اینجوری لج می کنی دلم می خواد..

-دلت می خواد سرم رو از تنم جدا کنی؟

-ولش کن ... نمی گم چون اگه بگم ناراحت می شی.

و بعد پلیور ضخیمش رو که راه راهای پهن مشکی و سفید داشت روی شونه هام انداخت و زیر بازوم رو گرفت و روی پله ها کنار قبر خواجه حافظ نشوند، پله ها سرد بودن ولی به خاطر طالب چیزی نگفتم، زیر نگاه های سوزانش داشتم آب می شم بالاخره خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم: طالب زشته اینجوری نگام می کنی اگه کسی..

با عجله ازم فاصله گرفت و گفت: ببخشید.

و بعد بدون مقدمه گفت: نیوردمت اینجا که این حرف ها رو بهت بزنم ولی دوست دارم از احساساتم با خیر بشی، ببین مریم همین جا برات قسم می خورم که اگه تو هم همین قدر که من دوستت دارم دوستم داشته باشی تا اخر عمر منتظر جوابت می مونم اگه هنوز دودلی و نمی تونی دلت رو باهام صاف کنی درکت می کنم و منتظرت می مونم، تو هم بگو که دوستم داری، تو سختی ها کنارت می مونم و برات تکیه گاه میشم.

و بعد ملتمسانه نگاهم کرد برای اولین بار بود که طالب رو اینقدر غصه دار می دیدم، بغضم شکست: من لیاقت تو رو ندارم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]کنارم نشست و گفت: هیس... چیزی نگو.. می دونم فقط می ترسی یه بار دیگه ضربه بخوری ولی برات قسم می خورم وقتی بله رو گفتی تا آخرش باهات می مونم مگر اینگه خودت نخوای ادامه بدی.

اشکم رو پاک کردم و گفتم: سردمه پاهام دارن می لرزن.

سریع متوجه حالت غیر طبیعیم شد چون هوا سرد بود ولی نه اونقدر که با 5 دقیقه ایستادن توی هوای آزاد به لرز بیافتم، زیر بازوم رو گرفت و با این کارش همون بازوم گرم گرم شد، سر بلند کردم و به چشم های مضطربش نگاه کردم، سریع بخاری ماشینش رو روشن کرد و از توی صندوق عقب یه پتوی نازک مسافرتی روم انداخت، دستم رو توی دستش گرفت و چند بار ها کرد تا گرم بشم و پشت سر هم می پرسید گرم شدی؟ بهتر شدی؟ از دیدن دستپاچگی و نگرانیش داشتم دیونه می شدم، دوستش داشتم ولی مردد بودم احساسم داشت لبریز می شد بالاخره نتونستم طاقت بیاورم و گفتم: طالب بغلم کن.

طالب هاج و واج از درخواستم مردد نگاهم کرد، بغض آلود گفتم: مگه نگفتی دوستم داری مگه نگفتی می خوای تکیه گاهم باشی.

با شنیدن این حرف سخت در آغوشم گرفت سرم روی سینه اش قرار داشت مضطرب پرسید: دوستم داری؟

نگاهم رو از پیراهنش گرفتم و به بالا جایی که دو چشم منتظر به چهره ام دوخته شده بود چرخاندم، با تکون دادن سرم جواب مثبت دادم که اخم کرد و گفت: اینجوری دوست ندارم باید با زبون بهم بگی دوستم داری.

بدون هیچ شک و تردیدی با خجالت زیر لب گفتم: دوستت دارم.

محکم تر از قلب من رو به خودش فشرد و گفت: من هم دوستت دارم.

و بعد با خنده گفت: میشه ازت بخوام بری سر جات بشینی، با اینکه دلم می خواد این لحظه تا آخر عمرم ادامه داشته باشه ولی به خدا زشته همین الان یه زن و مرد به حالت بدی نگاهمون کردن خوب حق دارن محل عمومی که جای این کارها نیست.

ازش جدا شدم که دوباره گفت: نظرت چیه بریم خونه ادامه اش بدیم.

-طالب.

-جانم، جمله آخرم از لحاظ نگارش شوخی بود مطمئن باش پیشنهادی نبود

-نمی دونستم اینقدر با احساسی.

-کجاش رو دیدی رفتیم خونه نشونت می دم احساس به چی میگن.

دیگه صداش نکردم که اونم بگه جانم فقط طلبکارانه نگاش کردم که با صدا خندید و به راه افتاد بعد از چند دقیقه گفت: حق داری از رفتارم تعجب کنی، بعضی آدم ها یه دنیای بیرونی دارن یه دنیای داخلی، من همیشه با دیگران جدی برخوردم می کردم برعکس طاهر و طاها ولی با خانمم که اینجوری نیستم.

مثل برق گرفته پریدم طرفش و تقریباً داد زدم: مگه قرار نبود بهم بگی برای چی می خوای بری تهران؟

به قهقه افتاد و من فقط حرص می خوردم بالاخره به زبون اومد و گفت: خواستم فقط عکس العملت رو ببینم و تو هم کنجاو شدی و منم که دنبال بهونه ای برای بیرون کشیدنت از خونه بودم دیدم تنور داغه نون رو چسبوندم.

-یعنی دروغ گفتی؟

-آره.

از اینکه رو دست خورده بودم عصبانی شدم و به حالت قهر صورتم رو به طرف دیگه برگردونم، طالب چند بار مِنتم رو کشید تا بخشیدمش. شام رو توی یه رستوران شیک خوردیم و بعد به خونه برگشتیم.

***

تا چشم بهم زدم یک ماه گذشت و من به عقد طالب در اومدم، قرار شد بعد از امتحانات من و طالب عروسی بگیریم.

برای عقدمون جشن نگرفتیم ولی عده ای زیادی از بستگان رو دعوت کردیم عاقد اومد و ما به هم محرم شدیم، مثل هر دختری چشم انتظار دیدن پدر و مادرم بودم ولی متاسفانه این آرزویی بیش نبود چند بار در طول اون روز گریه کردم و هر بار با نگاه نگران طالب و دیگران مواجه شدم، دفعه آخر طلا سرم داد زد و گفت:

بس کن مریم داری ما رو هم به گریه میندازی طالب خودش معلوم نیست چِشه تو هم با این گریه هات دیونه اش کردی.

بالاخره آروم گرفتم و لباس سفید بلند و سراسر مهره های زینتی که دست کمی از لباس عروس نداشت پوشیدم و با آرایش ملایمی که حاصل کار طلا و ویدا بود زیباتر شدم و سر سفره کنار طالب نشستم، برای اینکه تردید هاش رو که می دونستم مثل خوره به جونش افتاده بود و کلافه اش کرده بود رو کنار بزنم دستم رو زیر دستش قرار دادم و برام مهم نبود دیگران پیش خودشون چی می گن. بعد از اینکه دفتر رو امضاء کردیم، طالب به حالت رمانتیکی انگشتر رو انگشتم انداخت و همون انگشتم رو بوسید از این کارش دچار هیجان شدم و بغض کردم، منم انگشتر رو دستش انداختم و بعد سرم رو روی شونه اش قرار دادم و بعد چشم هام رو بستم.

برام مهم نبود مهناز یا مادرش پشت سرم حرف بزنن.

صدا ها خاموش شده بودن فهمیدم تنهامون گذاشتن، فقط صدای تپش های قلب طالب رو می شنیدم و از آن صدای گوپ گوپ داشتم به خواب می رفتم که با صدای طالب هوشیار شدم: امروز با دیدن چشم های گریونت دیونه ام کردی؟ تو که با تردید بهم بله نگفتی؟

خودم رو توی آغوشش جابجا کردم و گریان گفتم: اون اشک نبودن خونوداه ام توی روز عقدم بود، برای همین نمی خواستم قبول کنم چون از امروز تو می خوای همش بهم شک کنی.

محکم و رسا گفت: نه اشتباه فکر می کنی، فقط یه بار دیگه بگو که

اجازه ندادم ادامه بده و توی حرفش پریدم و گفتم: دوستت دارم.

و اولین بوسه برخلاف دیگر عروس و دامادها از طرف من بود که مهمان لبهای گرم مرد زندگیم شد.

***

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]الان که دارم این قصه رو می نویسم دخترم طارا قراره دو ماه دیگه به دنیا بیاد و من از انتخاب مرد زندگیم هیچ وقت پشیمون نشدم ، همون سالی که من ازدواج کردم یعنی 2 سال پیش خانم وهاب فوت کرد و بعد از اون وهاب به خاطر متین با خونواده عمه ام زندگی کرد و تا حالا ازدواج نکرده، من و سمیه بالاخره تونستیم 6ماه پیش لیسانسمون رو بگیریم.

با شنیدن صدای چرخوندن کلید نگاهی به آینه انداختم و وقتی مطمئن شدم روبراهم به استقبال طالب رفتم.

طالب با دیدنم لبخند زد و گفت: سلام بر بانوی من.

برایش ناز کردم وگفتم:

سلام بر دلیل تپش های قلب بانو.

طالب با آن نگاه مهربان و صادقش آغوشش را برای پذیرایی من و دخترش گشود و من عاشقانه به سمتش پر کشیدم.

 

 

 

پایان[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×