رفتن به مطلب
Negarita

°• دلتنگی هایم را ببین(مریم س (منجزی)) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]با بی خیالی در حالی که با کلاه حوله آب موهام رو می گرفتم به سمت در رفتم و در رو باز کردم، از دیدن وهاب و طالب و طلا دم در شوکه شدم و به سرعت دستم به طرف یقه حوله ام رفت تا مطمئن بشم باز نباشه که متاسفانه کمی باز بود، هنوز متوجه قیافه های مبهوت اونها نشده بودم، به سرعت از پشت در کنار رفتم و توی اتاقم دویدم و لباس پوشیدم از خجالت صورتم سرخ شده بود، به یاد اوردم که حتی سلام هم نکردم، خجالت رو کنار گذاشتم و از اتاق بیرون زدم، زیر لب سلام کردم و به آرومی سمت طلا رفتم و باهاش دست دادم، تازه متوجه شدم که اونها زیادی ساکتن، قلبم با سرعت بی سابقه ای می زد با ترس به طلا گفتم:

چی شده؟ مامان بزرگ حالش خوبه؟

طلا که انگار بغضش رو نمی تونستم دیگه کنترل کنه زد زیر گریه و گفت: اون فوت کرده.

باورش برام سخت بود عذاب وجدان داشتم که چرا به دیدنش نرفتم، بریده بریده گفتم:

من حتی نتونستم برای آخرین بار ببینمش.

و توی آغوش طلا به گریه افتادم وقتی کمی آرومتر شدیم سر بلند کردم و به چشم های خیس وهاب و طالب نگاه کردم، با گام های لرزانی به سمت آشپزخونه رفتم تا چایی درست کنم که احساس کردم کسی پشت سرم داره میاد به خیال اینکه طلاست برگشتم تا بگم آیا الان همه روستان؟ که دیدم وهاب با چشم های سرخ و شونه های افتاده به فاصله دو قدمی من ایستاده، با همه دردی که از صدام مشخص بود گفتم:

وهاب تو دیدیش؟

وهاب آروم سرش رو به علامت تایید تکون داد، با صدایی که انگار از ته چاهی بیرون میومد گفت:

مریم، می خوام صبور باشی.

برای اولین بار دستم رو گرفت و گفت:

ما همه اونجا بودیم دو ساعت پیش همگی با مامان بزرگ که توی ماشین شما بود برگشتیم، آخه دایی..

با گیجی بهش نگاه کردم نمی دونستم می خواست چی بگه و منظورش از این همه مقدمه چینی چیه، طاقتم تموم شد و گفتم: بابا چی؟

وهاب نفسش رو بیرون داد و فکش رو منقبض کرد در حالی که از چشم هاش قطره های درشت اشک روی گونه اش پایین می ریخت گفت:

دایی اصرار داشت که فردا مامان بزرگ رو ببره دکتر، ولی... ولی بین راه تصادف کردن.

از حرف های که داشت می گفت چیزی متوجه نمی شدم دستم رو از توی دستش کشیدم و با گنگی گفتم: منظورت چیه؟

وقتی صدای گریه هر سه شون رو شنیدم با صدای بلندی داد کشیدم: چرا گریه می کنین؟

وهاب می خواست بغلم کنه و گفت: سه تاشون فو...

به سرعت هولش دادم و گفتم:

شما گفتین مامان بزرگ فوت کرده، حالا مامان اینا کدوم بیمارستانن؟

وقتی جوابی از هیچ کدومشون نشنیدم داد کشیدم: با شمام.

برای اینکه نیافتم دستم رو به اپن گرفتم و به طرف طالب رفتم و گفتم: طالب من رو ببر پیش مامان و بابام، خواهش می کنم، تو حداقل کمکم کن.

طالب سرش رو انداخت پایین و با گریه گفت: متاسفم.

طلا از پشت سر طالب اومد طرفم و بغلم کرد و گفت: گریه کن مریم، خواهش می کنم.

با لجاجت بغضم رو نگه داشتم و گفتم تا نبینمشون باور نمی کنم، می دونم شما دارین با من شوخی می کنین.

طلا بوسیدم و گفت: مریم ما خودمون دیدیم.

داد کشیدم و گفتم: من هم می خوام ببینم.

همه با سردرگمی به همدیگه نگاه می کردن که وهاب پیش قدم شد و گفت:

مانتوت رو بپوش می بریمت اونجا.

یه مانتو از توی کمدم کشیدم و تنم کردم، برام مهم نبود چی می پوشم فقط می خواستم بعد از دیدن اونها یه نفس راحت بکشم.

نمی دونم چند مدتی گذشت که طلا زیر بغلم رو گرفت و از ماشین پیاده ام کرد، خونه برام آشنا بود ولی نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم ببینم اینجا کجاست که من رو اوردن، با دیدن حیاط بزرگ عمو به یاد اوردم که اینجا کجاست به طرف طلا برگشتم و گفتم: چرا اومدیم خونه شما؟

وهاب آروم گفت: مگه نمی خواستی ببینی، پس برو تو.

با قدم های لرزان به طرف سه پله ای که همیشه وقتی کوچکتر بودیم اونجا می نشستیم و به بازی پسرها نگاه می کردیم رفتم، یه آن جنازه مامان و بابا که روی زمین توی حال بودن جلوی چشمم مجسم شد و همه شوکی که این یه ساعت بهم دست داده بود بیرون زد و من رو از گیجی و سردرگمی رها کرد به سرعت وارد حال شدم، همه اونجا بودن و داشتن گریه می کردن با دیدن من عمه جیغ کشید و گفت:

عمه ات برات بمیره که تنها شدی

با گیجی به همه نگاه می کردم همه با صدای بلندی گریه می کردن، عمو که همیشه برام اسوه ای از سنگ دلی بود مثل ابر گریه می کرد و می گفت:

خودم دیدم، سوختن برادرم رو ...[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]و با صدای بلندتری گریه کرد، دیگه تحمل شنیدن بیشتر از این رو نداشتم یعنی اونها سوخته بودن، حتی من نمی تونستم ببینمشون، زانوهام خم شدن و روی زمین افتادم، طلا و ویدا زیر بغلم رو گرفتن تا بلندم کنن ولی انگار هزار کیلو شده بودم چون خیلی زود از توی دستشون سر خوردم عمو به کنارم نشست و گفت:

عمو گریه کن، چرا توی خودت می ریزی، دردت بخوره توس سرم، دخترم گریه کنه.

سرم رو توی بغلش گرفت و گفت:

تو تنها یادگار برادرمی، خدا خواست تو بمونی خونه.

دیگه نتونستم تحمل کنم داشتم خفه می شدم دوباره مثل چند روز پیش نفسم بند اومد، لیدا که صوفیا رو محکم توی بغلش گرفته بود زودتر از همه متوجه شد و توی اون همه سر و صدا داد کشید:

وای خدا مریم داره می میره.

صدای جیغش رو شنیدم و دیگه چیزی نفهمیدم، وقتی احساس کردم روح به بدنم برگشته چشم رو به آرومی باز کردم و همه رو کنارم دیدم، حتی نتونستم سرم رو که روی زمین بود بلند کنم، خیلی سریع همه به جز عمه از کنارم پراکنده شدن، دیگه هیچی برام مهم نبود دلم می خواست بمیرم تنها جمله ای که تونستم با صدای ضعیفی بگم این بود: چرا نذاشتین بمیرم.

عمه آروم سرم رو بلند کرد و چند بار بوسیدم و گفت: دیگه این حرف رو نزن.

و چند بار پشت سر هم گفت: گریه کن عزیرم.

زن عمو با یه لیوان که داشت به هم میزد بهم نزدیک شد و در حالی که با گوشه روسریش اشکش رو پاک کرد گفت: این رو بخور.

حتی نتونستم به لیوانی که مطمئن بودم آب قند بود نگاه کنم به سختی بلند شدم و نشستم، همه اونجا بودن، عمه آروم آروم باهام حرف میزد و می گفت:

می دونم سخته، من هم مادرم رو برادرم رو و زن برادرم رو با هم از دست دادم، اگه نخوای بیرن بریزی مثل چند دقیقه پیش می شی، اگه طالب بهت تنفس نمی داد حتماً زبونم لال...

دیگه نتونست چیزی بگه و به گریه افتاد، فقط تونستم بدون حرف نگاهش کنم دلم می خواست بهش بگم عمه با گریه کردن من خالی نمی شم من باید بمیرم تا خالی بشم، چرا من اینقدر بدبخت بودم که توی دو سال همه اعضای خانوده ام رو از دست دادم. برای کی باید زندگی کنم.

انگار این جمله آخر رو با صدای بلند گفتم که عمه به موهام که دیگه شالی برای پوشیدنشون سرم نبود دست کشید و گفت:

برای اون که دلش پیش توه، برای دل عمه بیچاره ات، به همه این ها نگاه کن، اینها هم خانوده تو هستن.

عمه خیلی آروم شالم رو از روی زمین برداشت و سرم کرد من حتی به یاد نمی اوردم که کی شالم از سرم افتاده بود.

به همه نگاه کردم هرکسی به کاری مشغول بود و یا گریه می کردن، نگاهم روی وهاب ثابت موند، توی نگاش هم غم بود هم عصبانیت، با گیجی فقط نگاش کردم ای کاش توانایی این رو داشتم تا توی این لحظه های سخت سرم رو روی شونه هاش می ذاشتم، و با نوازش های دست های مردونه اش آروم بگیرم، با نگاه خیره من کلافه شد و با عصبانیتی که توی رفتارش معلوم بود به حیاط رفت، چرا وهاب توی این لحظه سخت کنارم نموند؟ یعنی حتی نگاهش رو ازم دریغ می کرد؟

با عصبانیت سعی کردم از جا بلند شدم که عمه و زن عمو زیر بغلم و گرفتن، زن عمو من رو به اتاق طلا برد و گفت:

همینجا استراحت کن تا حالت بهتر بشه.

با خودم گفتم پس زن عمو هم احساس داره همیشه مامان طوری می گفت زن عموت سخت گیره وقتی میری خونشون مودب باش که ازش می ترسیدم، یاد مامان شکنجه ام می داد، به سقف اتاق طلا خیره شدم، با هجوم خاطرات با هم بودن تحمل سنگینی سرم رو نداشتم دلم می خواست اینقدر فشارش بدم تا از هم بپاشه، همین صبح امروز بود که مامان نگران تنهایی من بود، حالا کجایی که ببینی برای همیشه تنها شدم، دیگه تو نیستی تا نازم رو بکشی، بابای مهربونم کجاست تا مثل همیشه پشتم باشه، مامان بزرگم که همیشه انتظار داشت مثل دختر عاقل و بالغ رفتار کنم کجاست، خدایا این چه سرنوشتیه که دارم، با یاد آوری حرف عمو که گفته بود سوختن برادرم رو دیدم تنم به لرزه افتاد دلم می خواست جیغ بکشم ولی انگار دست نامریی گلوم رو فشار می داد تا صدایی از حنجره ام بیرون نیاد، صدای فریادی همه خونه رو لرزوند احساس کردم مامنه که داره داد میزنه خدایا این چه طوری این مصیبت رو تحمل کنم، آره صدای مامان بود با همه ناتوانیم بالاخره از تخت پایین رفتم و دستگیره در رو کشیدم به سختی از اتاق بیرون زدم و به مامان نگاه کردم و گفتم:

مامان!

با صدای زنی که احساس می کردم مادرمه دچار شوک شدیدی شدم، فقط صداش رو می شنیدم و دوباره روی زمین افتادم، صدای گوشخراش جیغش رو شنیدم و بعد از آن فهمیدم این خیالی بیشتر نبود، خاله به صورتش می زد و می گفت:

برات بمیرم، بی مادر شدی.

می دیدمش که با دستهای لرزان کنارم نشست و سرم رو روی سینه اش گذاشت و به تلخی گریه ای از ته دل سر داد، نه ولی این خاله نبود این صدای عاطفه بود که کنار گوشم می گفت: مریم گریه کن، تو رو خدا.

به عمق چشمان قرمزش زل زدم و به سختی نفس می کشیدم، عاطفه چند بار با شدت تمام به صورتم زد و داد می کشید: گریه کن، تو باید گریه کنی.

با بهت به عاطفه نگاه می کردم بغضم که به اندازه سر سوزنی به من اجازه نفس کشیدن نمی داد سر باز کرد، دیگه نمی فهمیدم چی کار می کنم جیغ می کشیدم و به صورتم میزدم و عاطفه و خاله دست های من رو می گرفتن، اینقدر جیغ کشیدم که از حال رفتم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]وقتی چشم باز کردم همه دخترها توی اتاق بودن با بدنی که احساس می کردم به سنگینی کوه بود بلند شدم چشمم به بیتا افتاد، بیتا به طرفم اومد و با گریه دستم رو گرفت و گفت: مریم...

اجازه ندادم ادامه بده و گفتم: تو هم شنیدی چه فاجعه ای رخ داده، مگه میشه آدم توی این مدت کوتاه همه خانواده اش رو از دست بده.

طلا کمک کرد تا مانتویی مشکی که توی دستش بود رو تنم کنم، با تعجب به یقه پاره ام نگاه کردم که ویدا با صدایی که به سختی کنترلش می کرد تا گریه نکنه گفت: یادت نمیاد؟ دیشب خودت این کار رو کردی.

با یادآوری همه اتفاقات دیشب بر خلاف دیشب خیلی زود به گریه افتادم، عاطفه زود با من همراه شد، بقیه هم آروم اشکشون دراومد، با کمک طلا از تخت پایین رفتم، تا صورتم رو بشورم حتی وقتی توی آینه دستشویی قیافه وحشتناکم رو دیدم هیچ عکس العملی نتونستم نشون بدم دیگه زیبایی صورتی رو که مادرم نتونه ببینه رو حتی نمی خوام ببینم.

عمه به زور یه لقمه صبحونه به دهنم گذاشت، من فقط یه قهوه تلخ می خواستم تلخ مثل سرنوشتم، عاطفه رو به من گفت: بیا این چایی رو بخور تا کمی سردردت بهتر بشه.

با صدایی که به زشتی صدای قورباغه شده بود رو به طلا گفتم: یه قهوه تلخ می خوام، تلخ.

هر دو با تعجب بهم نگاه کردن اونها می دونستن که من حتی قهوه با شکر هم نمی تونستم از گلوم پایین بفرستم چه برسه به تلخش.

خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم طلا یه لیوان بزرگ قهوه جلوم گذاشت، به بخاری که از لیوان بلند می شد خیره شدم و نمی دونم چه مدتی گذشت که عاطفه خیلی آروم گفت:

مریم قهوه ات یخ کرد.

حتی برای اولین بار با چشیدن مزه تلخ قهوه اخم هم نکردم.

با گیجی به دنبال بقیه از خونه بیرون زدم تازه متوجه شدم لحظه وداع با عزیزانم رسیده ولی از بدن سوخته اونها هم مگه چیزی مونده بود، جمعیت زیادی اومده بودن که من حتی نمی تونستم به ذهنم فشار بیارم که اونها کی هستن، ولی با دیدن خانم نامجو همسایه واحد روبرویی با سر ازش تشکر کردم، خاله ماهرخ مثل هر خواهرمرده ای شیون می کرد، دایی نادر با شونه های افتاده کنار عمو ایستاده بود و گریه می کرد، باز نتونستم گریه کنم و فقط به دیگران زل میزدم، با دیدن بابک یاد مامان افتادم که همیشه بابک رو از همه بچه های فامیل بیشتر دوست داشت و می گفت مثل پسر نداشتم دوستش دارم، با نگاه به سنگ قبری که کنارش ایستاده بودم بغضم کردم، تازه به یاد اوردم که قبر مینا دقیقاً همینجا قرار داره، با گیجی به بیتا زل زدم و جواب سوالم رو از اون می خواستم بدون اینکه چیزی پرسیده باشم، بیتا و عاطفه که زیر بغلم رو گرفته بودن کمک کردن که روی سنگی که بزرگتر از بلندتر از بقیه بود بشینم، هنوز چند لحظه نگذشته بود که از فریادهایی که خاله میزد جواب سوالم رو گرفتم، بابا اینا بدون اینکه به من چیزی بگن وقتی مینا فوت کرد دو تا قبر کنارش برای خودشون خریدن، یعنی اونها حتی نمی خواستن من کنارشون باشم، دیگه نتونستم تحمل کنم و خودم رو به خاله رسوندم و گفتم:

خاله شما می دونستین اونها این کار رو کردن، اونها حتماً اینجا برای منم قبر خریدن، مگه نه؟

خاله با دیدن من سکوت کرد و بغلم کرد، به سختی خودم رو از توی آغوشش بیرون کشیدم و داد کشیدم:

یعنی اونها من رو دوست نداشتن.

عمه کنارم نشست و با گریه گفت: عمه عزیزم، خودت می دونی که چقدر دوستت داشتن، اونها دلشون نمی اومد که برای دختر جونشون زبونم لال قبر بخرن.

با حرف های عمه آرومتر شدم و به گریه افتادم.

وقتی صدای لااله الله رو شنیدم موهای بدنم سیخ شدن نمی تونستم باور کنم اون سه تابوتی که مردها دارن روی شونه هاشون میارن سه تا عزیر منن که باید برای همیشه اینجا دفن بشن، جیغ می کشیدم و می گفتم:

چرا من باهاتون نیومدم تا من هم الان با شما دفن بشم، تا دیگه تنها نباشم، تا دیگه بی پدر و مادر نباشم.

خاله و عمه و زن دایی به زور نگه ام داشته بودن تا طرف تابوت ها نرم، هرکاری می کردم اونها نمیزاشتن برم، با گریه ایی که دل آسمون رو هم لرزوند داد کشیدم بزارین من هم کنارشون بخوابم، دلم می خواد بمیرم، دلم براشون تنگ میشه، دیگه هیچ کس نیست نه مینا نه پدر و مادرم نه مادربزرگ، من چرا نمردم.

باران نم نم شروع به باریدن کرد، اونها اول به فاصله زیادی مامان بزرگ رو به خاک سپردن و بعد به طرف ما اومدن، حتی زمین گلی هم باعث نشد اونها اجازه بدن بلند شدم، با گریه رو به خاله گفتم:

خاله تو رو خدا بذار مامانم رو ببینم.

خاله گریه می کرد و می گفت:

مادرت اینجوری عذاب می کشه، آروم باش.

نمی دونم صدای کدوم زنی توی جمعیت بود که بلند با بی خیالی گفت:

هیچ کس به این دختر بدبخت نگفته که اونها سوختن و چیزی برای دیدن نیست.

نفهیمدم که نباید چیزی بگم و به احترام اینکه توی مراسم خانواده ام شرکت کرده حرمت نگه دارم، به طرفش برگشتم و گفتم: ساکت شو، خودم می دونم اون سوخته ولی اونها پدر و مادرمن می فهمی مگه تو دل نداری؟

زن دایی دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت:

مریم، فدات بشم می دونم دلت پره، فقط گریه کن.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اونقدر گریه کردم و زیر باران شدید خودم رو روی زمین انداختم که بیهوش شدم.

وقتی به هوش اومدم خیلی زود متوجه شدم که توی اورژانس بیمارستانم، عاطفه با چشم های غمزده بهم خیره شده بود، به تلخی گفتم: چرا نمیزارین بمیرم.

عاطفه اخم بزرگی کرد و گفت: ساکت شو.

طالب و طاهر پرده رو کشیدن و وارد شدن، طاهر با لبخند کوچیکی گفت: حالت خوبه؟

با دیدن لباس مشکی و غمی که توی صداش بود همه ناراحتی هایی و لجبازی هایی که با همدیگه داشتیم رو فراموش کردم و خیلی آروم گفتم: باید خوب باشم؟ من بدبخت شدم طاهر.

بعد از اینکه طالب به جای پرستار سرمم رو کشید به طرف خونه عمو رفتیم، توی این موقعیت من به وهاب نیاز داشتم حتی نگاه کردن به همدیگه هم برای من بس بود می دونستم به خاطر باباش زیاد اطرافم نمیاد، خیلی آروم به طوری که طالب و طاهر نَشنون به عاطفه گفتم: چرا وهاب نیومد؟

عاطفه با چشم های براق نگام کرد و دستم رو فشرد و گفت:

اونها زودتر رفتن مسجد و اصلاً اون ندید که تو حالت بد شده.

وقتی فهمیدم همه رفتن مسجد گفتم: پس چرا ما داریم می ریم خونه عمو؟

-توی مسجد اذیت میشی، عموت خودش گفت که حق نداریم تو رو اونجا ببریم.

روی مبل توی حال نشستیم دیگه حتی اشکم هم خشک شده بود و همه به تبعیت من سکوت اختیار کردن، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشی طالب زنگ خورد، طالب خیلی سریع جواب داد.

نه چیزی نیست، الان حالش خوبه.

-

- نه خونه خودمونیم.

بعد از قطع تماس طاهر گفت:

بابا بود؟

-نه، وهاب بود.

با شنیدن اسم وهاب دلم آشوب شد و دوباره یاد تمام بدبختی هام افتادم، به سمت اتاق طلا رفتم و روی تخت دمر افتادم و گریه کردم، عاطفه درکم کرد و دنبالم نیومد، بعد از نیم ساعت انگار چشمه اشکم خشک شد، گلوم خشک شده بود برای خوردن یه لیوان آب به حال رفتم که وهاب رو به جای طاهر دیدم.

با نگاه خسته ای بهش خیره شدم که وهاب طاقتش رو از دست داد، بلند شد و به طرفم اومد، همه چیز رو از یاد بردم دیگه حتی به حضور عاطفه و طالب هم توجه ای نکردم و خودم رو توی آغوشش انداختم و دوباره به گریه افتادم.

وهاب کمرم رو نوازش کرد و با صدایی که از گریه کلفت شده بود گفت:

آروم باش.

و با دست های پر مهرش سرم رو بلند کرد و اشک هام رو پاک کرد و به سختی گفت:

نمی خوام اینجوری ببینمت، اصلاً تحملش رو ندارم.

و دوباره سرم رو روی سینش گذاشت و آروم باهام حرف زد:

من رو ببخش که نمی تونم این چند روز کنارت باشم.

سرم رو بلند کردم و گفتم: همین که الان اومدی اینجا یه دنیا برام ارزش داره.

و خیلی آروم و سخت از آغوش گرم مردی که تازه فهمیده بودم چقدر به وجودش نیاز دارم جدا شدم و با خجالت کنار عاطفه نشستم، حالا دیگه اونها از عشق ما خبر داشتن، وهاب با صدای محکمی رو به طالب گفت:

نمی خوام کسی چیزی بفهمه، اگه بابا بفهمه همه چیز خراب میشه.

طالب به شونه اش زد و گفت: مرد از چی میترسی؟

-من از چیزی نمی ترسم، نمی خوام پدرم به خاطر اعتقاداتش به کسی توهین کنه، متوجه منظورم که میشی.

-آره، خیالت راحت باشه، کسی چیزی نمی فهمه.

عاطفه هم به صدا در اومد و گفت:

از طرف من هم مطمئن باشید به کسی چیزی نمی گم.

وهاب بعد از شنیدن این حرف از جا بلند شد و گفت:

طالب اینجایی دیگه، من برم مسجد؟

-آره برو.

رو به من پرسید: کاری نداری؟

با چشم هایی که از خستگی و گریه سنگین شده بودن بهش نگاه کردم و گفتم:

ممنون که اومدی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با تکون های مامان از خواب بیدار شدم، به سختی چشم باز کردم و گفتم: مامان خواهش می کنم، من نمی تونم بیام.

مامان با تعجب بهم زل زد و گفت: چرا؟

بعد به صورتم دقیق شد و گفت: دیگه به شدت دیشب رنگ پریده نیستی.

-خوب چون دیشب موقع ...

-می دونم نمیخواد بگی تو هر ماه همین موقع اینجوری میشی نمی دونم چرا من فراموش کرده بودم.

-مامان طبق معمول کمرم هم درد می کنه، میشه اصلاً امروز نریم؟

-نه مامان بزرگت حالش خوب نیست، خوب می تونیم تو رو ببریم خونه نادر تا بریم و بیایم.

-خوب اونجا هم مگه با خونه مامان بزرگ فرقی می کنه، من که نمی تونم یه جا بشینم و از درد به خودم بپیچم.

-زنگ بزن به سمیه بیاد پیشت.

-وای اصلاً به فکر خودم نرسید.

تا سمیه نیومد مامان خیالش راحت نشد، و بعد با خیال راحت گفت: به خاطر تو زیاد نمی مونیم.

بعد از رفتن اونها سمیه مانتوش رو در اورد و یه گوشه سالن انداخت، با حرص گفتم: نگفتم از همین حالا شلخته بازی در بیاری، تازه باید ناهار هم درست کنی.

سمیه دست به کمر ایستاد و گفت: پررو، خجالت نمی کشه مثلاً من مهمانم.

با درد شدیدی که داشتم روی مبل دراز کشیدم و گفتم: به خدا حالم خوب نیست، یعنی کوری نمی بینی اوضاعم بی ریخته.

-بابا می دونم نازکِش داری که همش ناز می کنی.

بعد با شیطنت به طرف آشپزخونه رفت و گفت: حالا که استاد اینجا نیست هی ناز می کنی، متاسفانه یکی باید بیاد ناز خودم رو بکشه.

با صدای بلندی خندیدم و گفتم: پس محسن چی کارست؟

از توی آشپزخونه گفت: چند روز پیش دیدمش داشت با یه دختر توی حیاط دانشگاه حرف می زد، اون اگه واقعاً من رو دوست داشت توی این دو سال آشنایی پیش قدم می شد.

با عجله گفتم: الان زنگ می زنم به فرزاد ته توی قضیه رو در میارم.

سمیه با ترس با دو لیوان چایی که توی دستش بود کنارم نشست و گفت:

نه، دیونه می خوای چی کار کنی؟

-کاری نداره الکی میگم قرار تو به خواستگارت جواب مثبت بدی، می خوام ببینم حرفی از محسن میزنه یا نه.

سمیه با دلهره گفت: نمی خوام عشق رو گدایی کنم، آخه ندیدی چه طور دختره محوش شده بود.

-تو کاریت نباشه، خودم میدونم چی کار کنم.

بعد از چند بوق فرزاد با صدای بی حالی گفت: بله.

-سلام آقای خوش خواب.

-سلام، حالا یه روز نمی دونم تو به چه علت زودتر از 12 از خواب بیدار شدی باید مثل زلزله نازل بشی سر ما.

صدای زنانه ای آروم گفت: کیه فرزاد؟

با شنیدن صدای بیتا شیطنتم گل کرد و با صدای بلندی خندیدم و گفتم: به به، صدای دختر دایی به گوشم میرسه.

فرزاد با بی حالی گفت: فکر کنم دختردایی جنابعالی زن بنده است.

برای اینکه حرصش رو دربیارم گفتم: فعلاً که هنوز کامل زنت نشده.

با این حرف من عصبانی شد و گفت: مریم با من شوخی نکن اصلاً حوصله ندارم.

وقتی لحنش رو شنیدم بغض گلوم رو گرفت و از شوخی که کردم پشیمون شدم، خیلی آروم گفتم:

ببخش که مزاحمت شدم.

و بلافاصله تلفن رو قطع کردم، سمیه با کلافگی گفت:

من که گفتم نمی خواد بهش زنگ بزنی، حالا چرا اینقدر دمغ شدی.

وقتی دید برای اینکه بغضم نشکنه خودم رو با کنترل تلویزیون مشغول کردم گفت:

تقصیر خودته نمی دونی نباید با غیرت مردا بازی کنی.

با عصبانیت بهش اخم کردم و گفتم:

مگه من چی گفتم که آقا به غیرتش برخورده، از وقتی عقد کرده رفتارش خیلی سرد شده، یعنی به خاطر بیتا اینقدر باید عوض بشه.

سمیه کوتاه اومد من هم بی خیال قضیه شدم، به سمیه دستور دادم نهار سالاد الویه درست کنه اون هم با اخم ساختگی گفت: چشم اولیا حضرت.

سمیه بعد از نهار سراغ تلویزیون رفت و گفت: حالا نوبت فیلم نگاه کردنه.

-زندگی شیرین رو بزار تازه گرفتمش.

-چه طوره؟

-نمی دونم هنوز ندیدنمش، فروشنده که خیلی تعریفش رو کرد.

با دیدن فیلم حال و هوامون عوض شد، یه خواب کوچولو هم کردیم، با صدای سمیه چشم باز کردم و گفتم:

چی شده؟

سمیه لباس پوشیده کنارم نشست و گفت: ساعت 5، من باید برم.

-حالا چه عجله ای داری؟

-من از ساعت 10صبح اینجام، تو میگی چه عجله ای داری، می دونی که بیشتر از این نمی تونم بمونم، تا همین الان هم باید دو کیلو غرغر زن بابام رو بشنوم.

از لحن حرف زدنش به خنده افتادم و گفتم: ممنون که اومدی پیشم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]سمیه بوسه آرومی ازم گرفت و گفت: خواهش می کنم.

تازه وقتی تنها شدم دلشوره گرفتم و با خودم گفتم حتماً برای مامان بزرگ اتفاقی افتاده که هنوز مامان اینا برنگشتن خونه، ولی به خودم امیدواری دادم که شاید اونجا همه جمع بودن و نتونستن زودتر راه بیافتن، دستم ناخوداگاه به طرف تلفن رفت و شماره بابا رو گرفتم، بعد از دو بوق فهمیدم خاموشه، برای اینکه کمتر فکر کنم یه دوش گرفتم، هنوز حوله حموم تنم بود که زنگ خونه به صدا دراومد با خوشحالی به سمت آیفون رفتم و بدون اینکه بپرسم کیه در رو باز کردم، احساس تشنگی کردم سمت آشپزخونه رفتم و لیوان آب رو پر کردم و لاجره نوشیدم نمی دونم چرا احساس عطش می کردم، با صدای زنگ در آپارتمان به طرف در رفتم و گفتم:

نخیر انگار بابا اینا امروز یه چیزیشون میشه، نه کلید در آپارتمان رو بردن نه در مجتمع رو.

با بی خیالی در حالی که با کلاه حوله آب موهام رو می گرفتم به سمت در رفتم و در رو باز کردم، از دیدن وهاب و طالب و طلا دم در شوکه شدم و به سرعت دستم به طرف یقه حوله ام رفت تا مطمئن بشم باز نباشه که متاسفانه کمی باز بود، هنوز متوجه قیافه های مبهوت اونها نشده بودم، به سرعت از پشت در کنار رفتم و توی اتاقم دویدم و لباس پوشیدم از خجالت صورتم سرخ شده بود، به یاد اوردم که حتی سلام هم نکردم، خجالت رو کنار گذاشتم و از اتاق بیرون زدم، زیر لب سلام کردم و به آرومی سمت طلا رفتم و باهاش دست دادم، تازه متوجه شدم که اونها زیادی ساکتن، قلبم با سرعت بی سابقه ای می زد با ترس به طلا گفتم:

چی شده؟ مامان بزرگ حالش خوبه؟

طلا که انگار بغضش رو نمی تونستم دیگه کنترل کنه زد زیر گریه و گفت: اون فوت کرده.

باورش برام سخت بود عذاب وجدان داشتم که چرا به دیدنش نرفتم، بریده بریده گفتم:

من حتی نتونستم برای آخرین بار ببینمش.

و توی آغوش طلا به گریه افتادم وقتی کمی آرومتر شدیم سر بلند کردم و به چشم های خیس وهاب و طالب نگاه کردم، با گام های لرزانی به سمت آشپزخونه رفتم تا چایی درست کنم که احساس کردم کسی پشت سرم داره میاد به خیال اینکه طلاست برگشتم تا بگم آیا الان همه روستان؟ که دیدم وهاب با چشم های سرخ و شونه های افتاده به فاصله دو قدمی من ایستاده، با همه دردی که از صدام مشخص بود گفتم:

وهاب تو دیدیش؟

وهاب آروم سرش رو به علامت تایید تکون داد، با صدایی که انگار از ته چاهی بیرون میومد گفت:

مریم، می خوام صبور باشی.

برای اولین بار دستم رو گرفت و گفت:

ما همه اونجا بودیم دو ساعت پیش همگی با مامان بزرگ که توی ماشین شما بود برگشتیم، آخه دایی..

با گیجی بهش نگاه کردم نمی دونستم می خواست چی بگه و منظورش از این همه مقدمه چینی چیه، طاقتم تموم شد و گفتم: بابا چی؟

وهاب نفسش رو بیرون داد و فکش رو منقبض کرد در حالی که از چشم هاش قطره های درشت اشک روی گونه اش پایین می ریخت گفت:

دایی اصرار داشت که فردا مامان بزرگ رو ببره دکتر، ولی... ولی بین راه تصادف کردن.

از حرف های که داشت می گفت چیزی متوجه نمی شدم دستم رو از توی دستش کشیدم و با گنگی گفتم: منظورت چیه؟

وقتی صدای گریه هر سه شون رو شنیدم با صدای بلندی داد کشیدم: چرا گریه می کنین؟

وهاب می خواست بغلم کنه و گفت: سه تاشون فو...

به سرعت هولش دادم و گفتم:

شما گفتین مامان بزرگ فوت کرده، حالا مامان اینا کدوم بیمارستانن؟

وقتی جوابی از هیچ کدومشون نشنیدم داد کشیدم: با شمام.

برای اینکه نیافتم دستم رو به اپن گرفتم و به طرف طالب رفتم و گفتم: طالب من رو ببر پیش مامان و بابام، خواهش می کنم، تو حداقل کمکم کن.

طالب سرش رو انداخت پایین و با گریه گفت: متاسفم.

طلا از پشت سر طالب اومد طرفم و بغلم کرد و گفت: گریه کن مریم، خواهش می کنم.

با لجاجت بغضم رو نگه داشتم و گفتم تا نبینمشون باور نمی کنم، می دونم شما دارین با من شوخی می کنین.

طلا بوسیدم و گفت: مریم ما خودمون دیدیم.

داد کشیدم و گفتم: من هم می خوام ببینم.

همه با سردرگمی به همدیگه نگاه می کردن که وهاب پیش قدم شد و گفت:

مانتوت رو بپوش می بریمت اونجا.

یه مانتو از توی کمدم کشیدم و تنم کردم، برام مهم نبود چی می پوشم فقط می خواستم بعد از دیدن اونها یه نفس راحت بکشم.

نمی دونم چند مدتی گذشت که طلا زیر بغلم رو گرفت و از ماشین پیاده ام کرد، خونه برام آشنا بود ولی نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم ببینم اینجا کجاست که من رو اوردن، با دیدن حیاط بزرگ عمو به یاد اوردم که اینجا کجاست به طرف طلا برگشتم و گفتم: چرا اومدیم خونه شما؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]وهاب آروم گفت: مگه نمی خواستی ببینی، پس برو تو.

با قدم های لرزان به طرف سه پله ای که همیشه وقتی کوچکتر بودیم اونجا می نشستیم و به بازی پسرها نگاه می کردیم رفتم، یه آن جنازه مامان و بابا که روی زمین توی حال بودن جلوی چشمم مجسم شد و همه شوکی که این یه ساعت بهم دست داده بود بیرون زد و من رو از گیجی و سردرگمی رها کرد به سرعت وارد حال شدم، همه اونجا بودن و داشتن گریه می کردن با دیدن من عمه جیغ کشید و گفت:

عمه ات برات بمیره که تنها شدی

با گیجی به همه نگاه می کردم همه با صدای بلندی گریه می کردن، عمو که همیشه برام اسوه ای از سنگ دلی بود مثل ابر گریه می کرد و می گفت:

خودم دیدم، سوختن برادرم رو ...

و با صدای بلندتری گریه کرد، دیگه تحمل شنیدن بیشتر از این رو نداشتم یعنی اونها سوخته بودن، حتی من نمی تونستم ببینمشون، زانوهام خم شدن و روی زمین افتادم، طلا و ویدا زیر بغلم رو گرفتن تا بلندم کنن ولی انگار هزار کیلو شده بودم چون خیلی زود از توی دستشون سر خوردم عمو به کنارم نشست و گفت:

عمو گریه کن، چرا توی خودت می ریزی، دردت بخوره توس سرم، دخترم گریه کنه.

سرم رو توی بغلش گرفت و گفت:

تو تنها یادگار برادرمی، خدا خواست تو بمونی خونه.

دیگه نتونستم تحمل کنم داشتم خفه می شدم دوباره مثل چند روز پیش نفسم بند اومد، لیدا که صوفیا رو محکم توی بغلش گرفته بود زودتر از همه متوجه شد و توی اون همه سر و صدا داد کشید:

وای خدا مریم داره می میره.

صدای جیغش رو شنیدم و دیگه چیزی نفهمیدم، وقتی احساس کردم روح به بدنم برگشته چشم رو به آرومی باز کردم و همه رو کنارم دیدم، حتی نتونستم سرم رو که روی زمین بود بلند کنم، خیلی سریع همه به جز عمه از کنارم پراکنده شدن، دیگه هیچی برام مهم نبود دلم می خواست بمیرم تنها جمله ای که تونستم با صدای ضعیفی بگم این بود: چرا نذاشتین بمیرم.

عمه آروم سرم رو بلند کرد و چند بار بوسیدم و گفت: دیگه این حرف رو نزن.

و چند بار پشت سر هم گفت: گریه کن عزیرم.

زن عمو با یه لیوان که داشت به هم میزد بهم نزدیک شد و در حالی که با گوشه روسریش اشکش رو پاک کرد گفت: این رو بخور.

حتی نتونستم به لیوانی که مطمئن بودم آب قند بود نگاه کنم به سختی بلند شدم و نشستم، همه اونجا بودن، عمه آروم آروم باهام حرف میزد و می گفت:

می دونم سخته، من هم مادرم رو برادرم رو و زن برادرم رو با هم از دست دادم، اگه نخوای بیرن بریزی مثل چند دقیقه پیش می شی، اگه طالب بهت تنفس نمی داد حتماً زبونم لال...

دیگه نتونست چیزی بگه و به گریه افتاد، فقط تونستم بدون حرف نگاهش کنم دلم می خواست بهش بگم عمه با گریه کردن من خالی نمی شم من باید بمیرم تا خالی بشم، چرا من اینقدر بدبخت بودم که توی دو سال همه اعضای خانوده ام رو از دست دادم. برای کی باید زندگی کنم.

انگار این جمله آخر رو با صدای بلند گفتم که عمه به موهام که دیگه شالی برای پوشیدنشون سرم نبود دست کشید و گفت:

برای اون که دلش پیش توه، برای دل عمه بیچاره ات، به همه این ها نگاه کن، اینها هم خانوده تو هستن.

عمه خیلی آروم شالم رو از روی زمین برداشت و سرم کرد من حتی به یاد نمی اوردم که کی شالم از سرم افتاده بود.

به همه نگاه کردم هرکسی به کاری مشغول بود و یا گریه می کردن، نگاهم روی وهاب ثابت موند، توی نگاش هم غم بود هم عصبانیت، با گیجی فقط نگاش کردم ای کاش توانایی این رو داشتم تا توی این لحظه های سخت سرم رو روی شونه هاش می ذاشتم، و با نوازش های دست های مردونه اش آروم بگیرم، با نگاه خیره من کلافه شد و با عصبانیتی که توی رفتارش معلوم بود به حیاط رفت، چرا وهاب توی این لحظه سخت کنارم نموند؟ یعنی حتی نگاهش رو ازم دریغ می کرد؟

با عصبانیت سعی کردم از جا بلند شدم که عمه و زن عمو زیر بغلم و گرفتن، زن عمو من رو به اتاق طلا برد و گفت:

همینجا استراحت کن تا حالت بهتر بشه.

با خودم گفتم پس زن عمو هم احساس داره همیشه مامان طوری می گفت زن عموت سخت گیره وقتی میری خونشون مودب باش که ازش می ترسیدم، یاد مامان شکنجه ام می داد، به سقف اتاق طلا خیره شدم، با هجوم خاطرات با هم بودن تحمل سنگینی سرم رو نداشتم دلم می خواست اینقدر فشارش بدم تا از هم بپاشه، همین صبح امروز بود که مامان نگران تنهایی من بود، حالا کجایی که ببینی برای همیشه تنها شدم، دیگه تو نیستی تا نازم رو بکشی، بابای مهربونم کجاست تا مثل همیشه پشتم باشه، مامان بزرگم که همیشه انتظار داشت مثل دختر عاقل و بالغ رفتار کنم کجاست، خدایا این چه سرنوشتیه که دارم، با یاد آوری حرف عمو که گفته بود سوختن برادرم رو دیدم تنم به لرزه افتاد دلم می خواست جیغ بکشم ولی انگار دست نامریی گلوم رو فشار می داد تا صدایی از حنجره ام بیرون نیاد، صدای فریادی همه خونه رو لرزوند احساس کردم مامنه که داره داد میزنه خدایا این چه طوری این مصیبت رو تحمل کنم، آره صدای مامان بود با همه ناتوانیم بالاخره از تخت پایین رفتم و دستگیره در رو کشیدم به سختی از اتاق بیرون زدم و به مامان نگاه کردم و گفتم:

مامان![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با صدای زنی که احساس می کردم مادرمه دچار شوک شدیدی شدم، فقط صداش رو می شنیدم و دوباره روی زمین افتادم، صدای گوشخراش جیغش رو شنیدم و بعد از آن فهمیدم این خیالی بیشتر نبود، خاله به صورتش می زد و می گفت:

برات بمیرم، بی مادر شدی.

می دیدمش که با دستهای لرزان کنارم نشست و سرم رو روی سینه اش گذاشت و به تلخی گریه ای از ته دل سر داد، نه ولی این خاله نبود این صدای عاطفه بود که کنار گوشم می گفت: مریم گریه کن، تو رو خدا.

به عمق چشمان قرمزش زل زدم و به سختی نفس می کشیدم، عاطفه چند بار با شدت تمام به صورتم زد و داد می کشید: گریه کن، تو باید گریه کنی.

با بهت به عاطفه نگاه می کردم بغضم که به اندازه سر سوزنی به من اجازه نفس کشیدن نمی داد سر باز کرد، دیگه نمی فهمیدم چی کار می کنم جیغ می کشیدم و به صورتم میزدم و عاطفه و خاله دست های من رو می گرفتن، اینقدر جیغ کشیدم که از حال رفتم.

وقتی چشم باز کردم همه دخترها توی اتاق بودن با بدنی که احساس می کردم به سنگینی کوه بود بلند شدم چشمم به بیتا افتاد، بیتا به طرفم اومد و با گریه دستم رو گرفت و گفت: مریم...

اجازه ندادم ادامه بده و گفتم: تو هم شنیدی چه فاجعه ای رخ داده، مگه میشه آدم توی این مدت کوتاه همه خانواده اش رو از دست بده.

طلا کمک کرد تا مانتویی مشکی که توی دستش بود رو تنم کنم، با تعجب به یقه پاره ام نگاه کردم که ویدا با صدایی که به سختی کنترلش می کرد تا گریه نکنه گفت: یادت نمیاد؟ دیشب خودت این کار رو کردی.

با یادآوری همه اتفاقات دیشب بر خلاف دیشب خیلی زود به گریه افتادم، عاطفه زود با من همراه شد، بقیه هم آروم اشکشون دراومد، با کمک طلا از تخت پایین رفتم، تا صورتم رو بشورم حتی وقتی توی آینه دستشویی قیافه وحشتناکم رو دیدم هیچ عکس العملی نتونستم نشون بدم دیگه زیبایی صورتی رو که مادرم نتونه ببینه رو حتی نمی خوام ببینم.

عمه به زور یه لقمه صبحونه به دهنم گذاشت، من فقط یه قهوه تلخ می خواستم تلخ مثل سرنوشتم، عاطفه رو به من گفت: بیا این چایی رو بخور تا کمی سردردت بهتر بشه.

با صدایی که به زشتی صدای قورباغه شده بود رو به طلا گفتم: یه قهوه تلخ می خوام، تلخ.

هر دو با تعجب بهم نگاه کردن اونها می دونستن که من حتی قهوه با شکر هم نمی تونستم از گلوم پایین بفرستم چه برسه به تلخش.

خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم طلا یه لیوان بزرگ قهوه جلوم گذاشت، به بخاری که از لیوان بلند می شد خیره شدم و نمی دونم چه مدتی گذشت که عاطفه خیلی آروم گفت:

مریم قهوه ات یخ کرد.

حتی برای اولین بار با چشیدن مزه تلخ قهوه اخم هم نکردم.

با گیجی به دنبال بقیه از خونه بیرون زدم تازه متوجه شدم لحظه وداع با عزیزانم رسیده ولی از بدن سوخته اونها هم مگه چیزی مونده بود، جمعیت زیادی اومده بودن که من حتی نمی تونستم به ذهنم فشار بیارم که اونها کی هستن، ولی با دیدن خانم نامجو همسایه واحد روبرویی با سر ازش تشکر کردم، خاله ماهرخ مثل هر خواهرمرده ای شیون می کرد، دایی نادر با شونه های افتاده کنار عمو ایستاده بود و گریه می کرد، باز نتونستم گریه کنم و فقط به دیگران زل میزدم، با دیدن بابک یاد مامان افتادم که همیشه بابک رو از همه بچه های فامیل بیشتر دوست داشت و می گفت مثل پسر نداشتم دوستش دارم، با نگاه به سنگ قبری که کنارش ایستاده بودم بغضم کردم، تازه به یاد اوردم که قبر مینا دقیقاً همینجا قرار داره، با گیجی به بیتا زل زدم و جواب سوالم رو از اون می خواستم بدون اینکه چیزی پرسیده باشم، بیتا و عاطفه که زیر بغلم رو گرفته بودن کمک کردن که روی سنگی که بزرگتر از بلندتر از بقیه بود بشینم، هنوز چند لحظه نگذشته بود که از فریادهایی که خاله میزد جواب سوالم رو گرفتم، بابا اینا بدون اینکه به من چیزی بگن وقتی مینا فوت کرد دو تا قبر کنارش برای خودشون خریدن، یعنی اونها حتی نمی خواستن من کنارشون باشم، دیگه نتونستم تحمل کنم و خودم رو به خاله رسوندم و گفتم:

خاله شما می دونستین اونها این کار رو کردن، اونها حتماً اینجا برای منم قبر خریدن، مگه نه؟

خاله با دیدن من سکوت کرد و بغلم کرد، به سختی خودم رو از توی آغوشش بیرون کشیدم و داد کشیدم:

یعنی اونها من رو دوست نداشتن.

عمه کنارم نشست و با گریه گفت: عمه عزیزم، خودت می دونی که چقدر دوستت داشتن، اونها دلشون نمی اومد که برای دختر جونشون زبونم لال قبر بخرن.

با حرف های عمه آرومتر شدم و به گریه افتادم.

وقتی صدای لااله الله رو شنیدم موهای بدنم سیخ شدن نمی تونستم باور کنم اون سه تابوتی که مردها دارن روی شونه هاشون میارن سه تا عزیر منن که باید برای همیشه اینجا دفن بشن، جیغ می کشیدم و می گفتم:

چرا من باهاتون نیومدم تا من هم الان با شما دفن بشم، تا دیگه تنها نباشم، تا دیگه بی پدر و مادر نباشم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]خاله و عمه و زن دایی به زور نگه ام داشته بودن تا طرف تابوت ها نرم، هرکاری می کردم اونها نمیزاشتن برم، با گریه ایی که دل آسمون رو هم لرزوند داد کشیدم بزارین من هم کنارشون بخوابم، دلم می خواد بمیرم، دلم براشون تنگ میشه، دیگه هیچ کس نیست نه مینا نه پدر و مادرم نه مادربزرگ، من چرا نمردم.

باران نم نم شروع به باریدن کرد، اونها اول به فاصله زیادی مامان بزرگ رو به خاک سپردن و بعد به طرف ما اومدن، حتی زمین گلی هم باعث نشد اونها اجازه بدن بلند شدم، با گریه رو به خاله گفتم:

خاله تو رو خدا بذار مامانم رو ببینم.

خاله گریه می کرد و می گفت:

مادرت اینجوری عذاب می کشه، آروم باش.

نمی دونم صدای کدوم زنی توی جمعیت بود که بلند با بی خیالی گفت:

هیچ کس به این دختر بدبخت نگفته که اونها سوختن و چیزی برای دیدن نیست.

نفهیمدم که نباید چیزی بگم و به احترام اینکه توی مراسم خانواده ام شرکت کرده حرمت نگه دارم، به طرفش برگشتم و گفتم: ساکت شو، خودم می دونم اون سوخته ولی اونها پدر و مادرمن می فهمی مگه تو دل نداری؟

زن دایی دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت:

مریم، فدات بشم می دونم دلت پره، فقط گریه کن.

اونقدر گریه کردم و زیر باران شدید خودم رو روی زمین انداختم که بیهوش شدم.

وقتی به هوش اومدم خیلی زود متوجه شدم که توی اورژانس بیمارستانم، عاطفه با چشم های غمزده بهم خیره شده بود، به تلخی گفتم: چرا نمیزارین بمیرم.

عاطفه اخم بزرگی کرد و گفت: ساکت شو.

طالب و طاهر پرده رو کشیدن و وارد شدن، طاهر با لبخند کوچیکی گفت: حالت خوبه؟

با دیدن لباس مشکی و غمی که توی صداش بود همه ناراحتی هایی و لجبازی هایی که با همدیگه داشتیم رو فراموش کردم و خیلی آروم گفتم: باید خوب باشم؟ من بدبخت شدم طاهر.

بعد از اینکه طالب به جای پرستار سرمم رو کشید به طرف خونه عمو رفتیم، توی این موقعیت من به وهاب نیاز داشتم حتی نگاه کردن به همدیگه هم برای من بس بود می دونستم به خاطر باباش زیاد اطرافم نمیاد، خیلی آروم به طوری که طالب و طاهر نَشنون به عاطفه گفتم: چرا وهاب نیومد؟

عاطفه با چشم های براق نگام کرد و دستم رو فشرد و گفت:

اونها زودتر رفتن مسجد و اصلاً اون ندید که تو حالت بد شده.

وقتی فهمیدم همه رفتن مسجد گفتم: پس چرا ما داریم می ریم خونه عمو؟

-توی مسجد اذیت میشی، عموت خودش گفت که حق نداریم تو رو اونجا ببریم.

روی مبل توی حال نشستیم دیگه حتی اشکم هم خشک شده بود و همه به تبعیت من سکوت اختیار کردن، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشی طالب زنگ خورد، طالب خیلی سریع جواب داد.

نه چیزی نیست، الان حالش خوبه.

-

- نه خونه خودمونیم.

بعد از قطع تماس طاهر گفت:

بابا بود؟

-نه، وهاب بود.

با شنیدن اسم وهاب دلم آشوب شد و دوباره یاد تمام بدبختی هام افتادم، به سمت اتاق طلا رفتم و روی تخت دمر افتادم و گریه کردم، عاطفه درکم کرد و دنبالم نیومد، بعد از نیم ساعت انگار چشمه اشکم خشک شد، گلوم خشک شده بود برای خوردن یه لیوان آب به حال رفتم که وهاب رو به جای طاهر دیدم.

با نگاه خسته ای بهش خیره شدم که وهاب طاقتش رو از دست داد، بلند شد و به طرفم اومد، همه چیز رو از یاد بردم دیگه حتی به حضور عاطفه و طالب هم توجه ای نکردم و خودم رو توی آغوشش انداختم و دوباره به گریه افتادم.

وهاب کمرم رو نوازش کرد و با صدایی که از گریه کلفت شده بود گفت:

آروم باش.

و با دست های پر مهرش سرم رو بلند کرد و اشک هام رو پاک کرد و به سختی گفت:

نمی خوام اینجوری ببینمت، اصلاً تحملش رو ندارم.

و دوباره سرم رو روی سینش گذاشت و آروم باهام حرف زد:

من رو ببخش که نمی تونم این چند روز کنارت باشم.

سرم رو بلند کردم و گفتم: همین که الان اومدی اینجا یه دنیا برام ارزش داره.

و خیلی آروم و سخت از آغوش گرم مردی که تازه فهمیده بودم چقدر به وجودش نیاز دارم جدا شدم و با خجالت کنار عاطفه نشستم، حالا دیگه اونها از عشق ما خبر داشتن، وهاب با صدای محکمی رو به طالب گفت:

نمی خوام کسی چیزی بفهمه، اگه بابا بفهمه همه چیز خراب میشه.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]طالب به شونه اش زد و گفت: مرد از چی میترسی؟

-من از چیزی نمی ترسم، نمی خوام پدرم به خاطر اعتقاداتش به کسی توهین کنه، متوجه منظورم که میشی.

-آره، خیالت راحت باشه، کسی چیزی نمی فهمه.

عاطفه هم به صدا در اومد و گفت:

از طرف من هم مطمئن باشید به کسی چیزی نمی گم.

وهاب بعد از شنیدن این حرف از جا بلند شد و گفت:

طالب اینجایی دیگه، من برم مسجد؟

-آره برو.

رو به من پرسید: کاری نداری؟

با چشم هایی که از خستگی و گریه سنگین شده بودن بهش نگاه کردم و گفتم:

ممنون که اومدی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]سه هفته بعد از فوت اونها وحید که خدمتش تموم شده بود برای مرخصی به شیراز اومد، اون با فهمیدن موضوع پیشم اومد و مدتها با همدیگه گریه کردیم، وحید و طاها مثل برادرهای کوچیک تر من بودن و همیشه دوستشون داشتم، بعد از دو هفته برای شروع به کار توی پادگانی که سرباز بود به اراک برگشت.

کسی به طاها خبر نداد یعنی عمو که ته تغاریش رو بیشتر از همه دوست داشت به همه دستور داد که وقتی طاها زنگ میزنه یه جوری حرف بزنیم که متوجه جریان نشه، طلا غر می زد و می گفت مثلاً مرد شده و داره دانشگاه میره ولی زن عمو به طرفداری شوهرش می گفت پسرم همش 18 سالشه کو تا مرد بشه.

توی تعطیلات قبل از امتحانات طاها سرزده وارد خونه شد که با تعجب همه رو برو شد با خنده به آغوش مادرش رفت و گفت:

مامان مگه خبری شده که دختر عموی خوشگل من اینجاست؟

همه با گیجی به همدیگه نگاه کردیم که طاها زودتر از همه گفت:

خوب فهمیدم بوی پلوی عروسی به مشامم می رسه.

دیگه طاقت نداشتم و زیر گریه زدم که طاها به طرفم اومد و گفت:

چی شده مریم؟ اصلاً چرا اینقدر لاغر شدی؟

به طرف طلا رفت و گفت: تو چرا گریه می کنی؟

داد کشید و گفت: مگه با شما نیستم، چرا نمی گین اینجا چه خبره؟

انگار تازه رنگ لباسهای ما رو دید که با بهت گفت: چرا همتون مشکی پوشیدین؟

عین یه بچه خودش رو به مادرش رسوند و گفت:

بابا کجاست؟ طاهر و طالب کجان؟

با صدای بلندی که به گوشش برسه گفتم:

اونها بیرونن، ولی عموت و زن عموت و مادربزرگت رو همزمان از دست دادی.

وقتی می دیدم طاها مثل یه بچه زار میزنه و می گه چرا بهم چیزی نگفتین، به یاد بی تابی های خودم افتادم، عمو راست می گفت اون تازه 19 ساله شده بود و نمی تونست مرگ سه تا از نزدیک هاش رو تحمل کنه.

زن عمو سرش رو توی سینش گرفت و نوازشش کرد من به اتاقم رفتم و بعد از چند دقیقه صدای گریه طاها کمتر شد و بعد قطع شد.

طاها از دست همه ناراحت شد و با ناراحتی بعد از 10 روز به دانشگاهش برگشت.

 

تا مراسم چهلم به سختی گذشت روزهایی که پر از درد و غصه بود و بیتابی من برای مادری که حتی یه روز ازش جدا نخوابیدم پدری که همیشه من رو درک کرده بود و برای رفاه من با تمام وجود سعی می کرد .

روزهای پرغصه و دلتنگی من همچنان ادامه داشت ولی به قول مادربزرگ که یه بار برام گفته بود؛ خاک سرده و به مرور زمان مُرده ها از یاد می رن و تحمل داغشون آسون تر میشه برای منم همین جور شد به سختی گذشت ولی دیگه کم کم به نبودنشون عادت کردم و بعضی وقتها توی تنهایی خودمو خالی می کردم.

توی خونه عمو موندگار شدم و با طلا هم اتاق شدم، عمو حتی اجازه نداد برای بردن لباس هام به تنهایی اونجا برم، توی این مدت سمیه و بقیه مرتب بهم سر می زدن.

اصلاً نتونستم ترم رو تموم کنم و همه زحمت های اون ترمم به هدر رفت البته در مقابل زحمت هایی که یه عمر پدر و مادرم برای من کشیده بودن قابل قیاس نبود، حالا از همه یه ترم عقب بودم، وهاب نمی تونست به دیدنم بیاد و من همون روزای اول ازش خواستم زیاد بهم زنگ نزنه چون می ترسیدم کسی متوجه بشه و به گوش دیگران برسونه البته منظورم از دیگران عموی خودم و عمو جمال پدر وهاب بود. فقط روزی یه بار برام پیام می فرستاد و حالم رو می پرسید البته بعضی روزها هم طاقتش تموم می شد و بهم زنگ می زد که من رو به اندازه یه دنیا خوشحال می کرد.

دو روز بعد از مراسم چهلم، عمو لباس سیاه همه رو در اورد و من رو هم مجبور کرد این کار رو بکنم، خیلی گریه کردم ولی حرف عمو یکی بود:

نه، نمی خوام دختر جوان برادرم سیاه پوش باشه، مطمئنم بابا هم راضی نیست، یادت که نرفته چند سال پیش که بابابزرگت فوت کرد فقط سه روز لباس مشکی پوشید و بعد از تنش درش اورد می گفت برای مرده خوب نیست، مرده با لباس مشکی عذاب می کشه.

توی این مدت برخلاف گذشته با طلا صمیمی شدم، طلا یه دوست خیلی صمیمی داشت به اسم جوانه که چند بار به خونه عمو اومد و من هم باهاش آشنا شدم، بین حرف هاش فهمیدم یه برادر به اسم جاوید داره، هر وقت اسمی از جاوید می شد طلا دستپاچه می شد و من و جوانه بهش می خندیدم ولی اون علاقه اش رو به اون حاشا می کرد، و یک روز خیلی ماهرانه از زیر زبون جوانه این حرف رو کشیدم که برادرش هم به طلا علاقه داره ولی هنوز به خانواده اش چیزی نگفته، وقتی بعد از رفتن جوانه این خبر رو به طلا دادم با خوشحالی بغلم کرد و بوسید و ازم تشکر کرد چون خودش هیچ وقت نمی تونست مستقیم از دوستش جریان رو بپرسه.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]برای ثبت نام ترم جدید عمو همه هزینه ها رو داد و من با شرمندگی گفتم که راضی به زحمت نیستم و دیگه علاقه ای به درس خوندن ندارم، که با نگاه توبیخ گر عمو روبرو شدم ومجبور شدم معذرت خواهی کنم.

خونه خودمون هم چنان خالی از سکنه بود و پر از وسایلی که همه یادگار عزیزان از دست رفته ام.

با اینکه از غم پدر و مادرم خیلی افسرده شده بودم و گاهی وقت ها بدون دلیل به گریه می افتادم ولی از اینکه اطرافم شلوغ بود و توی خونه عمو موندگار شده بودم خوشحال بودم، چون هم طلا کنارم بود هم طاهر همیشه مثل گذشته سر به سرم می گذاشت و منو می خندوند ولی بعضی اوقات که تحملش رو نداشتم سرش جیغ می کشیدم و اون فرار می کرد و من به گریه می افتادم.

انصفاً زن عمو به من کاری نداشت و مثل یه موجود اضافی بهم نگاهی نمی کرد توی مدتی که باهاش همخونه شدم فهمیدم اونهم مثل همه دل داره و میتونه به دیگران محبت کنه البته بعضی مواقع مثل همه زن های خونه دار خسته می شد و غر میزد ولی توی اون مواقع من و طلا کمکش می کردیم و بدون اعتراض به حرف هاش گوش می دادیم، یه روز که از دلتنگی خیلی گریه کرده بودم زن عمو کنارم نشست و گفت:

از اینکه یه عمر مادرت ازم دلگیر بود پشیمونم من توی جونی خیلی اشتباه کردم، مغرور و خود رأی بودم و دوست داشتم نظرم رو حتی به زور به دیگران تحمیل کنم، می دونم مادرت مثل بقیه من رو توی طلاق خواهرش مقصر می دونست، البته من هم کم مقصر نبودم توی اون موقعیت آتیش بیار معرکه شده بودم.

اشک هاش رو خیلی سریع پاک کرد و گفت:

تو من رو یاد مادرت میندازی، دلم می خواد تو ازم کینه ای به دل نداشته باشی، گذشته ها رو فراموش کن، من هم مثل بقیه آدمم و اشتباه می کنم.

با لبخند نگاش کردم و گفتم:

مامان هیچ وقت از شما بد نگفت، فقط یه بار که من جریان رو فهمیدم اون حرف گذشته ها رو زد، ولی همیشه ازم می خواست جلوی شما مودب باشم.

در حال اشک ریختن خندید و گفت: می دونم من زیادی خشک و سخت گیرم و بعضی وقتها از کاه کوه می سازم.

باور نمی کردم زن عمو جلوی من نشسته و داره این حرف ها رو میزنه، با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:

وقتی برادرم سکته کرد و داشت میمرد بهم گفت، از دخترم حلالیت بطلب، بهش بگو من رو ببخشه که یه عمر ازش بی خبر بودم، بعد از مدتی یه بار به خونه اشون زنگ زدم ولی فاطمه همه اون چیزایی که توی دلش این چند سال نگه داشته بود بیرون ریخت، البته حق داشت اون نمی خواست دخترش چیزی بفهمه.

با این حرف زن عمو خاطره شبی که پدر و مادرم رو به خاک سپردیم به ذهنم دوید توی مراسم عاطفه برادرهاش رو بعد از چند سال دید، شب وقتی دید من همش می گم من چقدر بدبختم، با گریه کنارم دراز کشید و گفت:

من هم خیلی بدبختم مریم، پوریا رو دیدی چقدر بزرگ شده دلم می خواست بغلشم می کردم، پویان دیگه وقت ازدواجشه ولی هنوز خبر نداره یه خواهر داره که هم سنشه.

***

با صدای طاهر به عقب برگشتم و گفتم: چیه؟

در حالی که کفشش رو می پوشید گفت:

صبر کن، من که دارم می رم مغازه تو رو هم تا یه مسیر می رسونم.

توی ماشین 206 مشکیش نشستم و برای اینکه حرصش رو در بیارم گفتم:

اینم ماشین تو داری، انگار تخم مرغه.

طاهر به قهقه افتاد و گفت: تو هم حرف دختر عمه ات رو میزنی.

خیلی سریع گفتم: طاهر تو و ویدا الان محرمید؟

طاهر با حالت مشکوکی ابروهاش رو بالا داد و گفت:

آره، مگه عمو جمال میزاشت ما نامزد بمونیم.

با اینکه برام سخت بود ولی گفتم: به خاطر بابا اینا عروسیتون عقب افتاد؟

طاهر با مهربونی گفت:

اگه من بخوام بدون جشن عروسی هم می تونم ویدا رو ببرم خونه خودم، قرار شده یه ماه دیگه که عیده عقد کنیم و بریم سر خونه زندگیمون.

بغضم رو خوردم و گفتم: چرا جشن نمی گیرین؟ مطمئن باشین من ناراحت نمی شم.

طاهر با لبخند نگاهم کرد و گفت: اگه تو هم راضی باشی ما این کار رو نمی کنیم، بعداً می تونیم سالگرد ازدواجمون رو جشن بگیریم.

-آخه شاید ویدا دوست داشته باشه، جشن بگیره.

-تو فکر اون نباش، من باهاش طی کردم مگه می تونه حرف منو زمین بندازه.

با عصبانیت گفتم: تو خیلی خودخواهی.

طاهر با صدای بلندی خندید و گفت:

خوب تو میگی چی کار کنم، الان 3 ماه صیغه ایم، نمی شه هم جشن بگیریم، من هم دیگه دلم برای نامزدم فقط با حرف زدن کوتاه نمیاد، انگار توقعش بالا رفته، پدر ویدا هم میگه نباید دخترم بیشتر از این صیغه بمونه.

از خجالت شنیدن حرف های رک طاهر سرم رو به طرف بیرون چرخش دادم و سرخ شدم، توی همین موقع موبایلم زنگ خورد با دیدن شماره وهاب تکون خوردم و خیلی معمولی جواب دادم: بله.

وهاب با صدایی که معلوم بود خیلی خسته است گفت: سلام، حالت خوبه؟

-آره، تو خوبی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-من که وقتی صدات رو می شنوم انرژی می گیرم.

-من دارم میام دانشگاه، همونجا می بینمت.

-باشه، کسی پیشته؟

-آره.

-خوب مزاحمت نمی شم، بعداً می بینمت.

-خدافظ.

با صدای طاهر بهش چشم دوختم و گفتم: چی گفتی؟

-با کی حرف می زدی؟

-چرا اینجوری می گی؟

-خودم شنیدم داشتی با یه مرد حرف میزدی.

-طاهر.

ماشین رو پارک کرد و با عصبانیت گوشی توی دستم رو کشید و گفت: بده ببینم.

دیگه نتونسم تحمل کنم و داد کشیدم: دیونه شدی؟ داری به من تهمت می زنی.

سعی کردم موبایلم رو توی کیفم جا بدم ولی طاهر اجازه نمیداد و می خواست از زیر دستم کشش بره، خیلی زود موفق شد صاحبش بشه، با اخم گفت:

قبلاً هم چند بار دیدمت که توی حیاط داشتی با موبایلت حرف میزدی، حتی یه بار بیشتر حرف هاتون رو شنیدم ولی خودم رو به خریت زدم و گفتم شاید دختر خاله ات باشه.

دوباره به زور سعی کردم موبایلم رو از توی دستش بیرون بکشم ولی اون اجاه نمی داد و می خواست توی منوی تماس ها بره، با فریاد گفتم:

اصلاً تو حق نداری به گوشی من دست بزنی، به تو هیچ ربطی نداره، اصلاً تو مگه چی کاره منی؟

با شنیدن این حرف طاهر عصبانی شد و با پشت دست محکم زد توی دهنم، مزه خون رو توی دهنم احساس کردم، از شدت درد تو دهنی و حرف هایی که بهم زد بغض کردم و برای اینکه کم نیارم و گریه نکنم به بیرون نگاه کردم با نگاه به بیرون متوجه شدم طاهر نزدیک در دانشگاه پارک کرده و داره با من جر و بحث می کنه، طاهر بدون اعتنا به من گفت: پس اینطوره، اسمش عاطفه 2 ولی صداش که مردونه بود.

با این حرفش برای اینکه حواسش را پرت کنم با گریه بهش نگاه کردم و گفتم: ببین چی کار کردی.

وقتی گوشه لبم رو دید خیلی سریع دستمالی به طرف صورتم دراز کرد که بهش اجازه ندادم و خودم از دستش گرفتم، به غلط کردن افتاد و پشت سر هم معذرت خواهی می کرد، می گفت:

وقتی دیدم با یه مرد حرف میزنی عصبانی شدم، دوست ندارم بازیچه این گرگ های وحشی بشی، تو پاکی تو ساده ای نمی دونی مردها بعضی هاشون چقدر بی صفتند.

نمی خواستم ادامه بده اون داشت به وهاب من می گفت گرگ و بی صفت اون که حتی بعد از اون روز که توی بغلش گریه کردم تا چند روز به دیدنم نیومده بود چون احساس می کرد به پدرم خیانت کرده، عصبانی وسط حرفش پریدم و گفتم:

اون گرگ نیست، می فهمی.

در کمال تعجب بهم زل زد و با موبایلم ور رفت و گفت:

بهش بگو بیاد اینجا، می خوام خودم با چشم های خودم ببینم که گرگ نیست تا دیگه دلواپس نباشم.

با حالت زار بهش نگاه کردم و گفتم: خواهش می کنم، تو داری اشتباه می کنی طاهر.

ولی طاهر با لحن محکمی گفت: نمی خوای که به بابا بگم.

شماره ای که متعلق به وهاب بود ولی با اسم عاطفه 2 ذخیره اش کرده بودم رو گرفت و گوشی رو به طرفم کشید، صدای الو گفتن وهاب رو شنیدم و گوشی رو به دست گرفتم دلم رو به دریا زدم یعنی دیگه چاره ای نداشتم، سعی کردم آروم باشم: می تونی بیای جلوی در دانشگاه؟

وهاب که بی خبر از همه جا بود گفت: تو بگو قله قاف هم باهات میام.

خیلی سریع گفتم: منتظرتم.

حتی اگه می گفتم وهاب طرف صحبتم بود مطمئنم طاهر باور نمی کرد مگر اینکه باهاش حرف میزد، وقتی توی عمل انجام شده قرار گرفتم بی خیال شدم و به وهاب پیشنهاد دادم بیاد تا طاهر با چشم های خودش ببینه، اصلاً اگه از اول گفته بودم وهابه اینقدر موضوع کش پیدا نمی کرد.

موبایلم رو به طرفش گرفتنم و گفتم:

بیا بیگرش، بعداً نگی بهم حقه زدی.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که وهاب از در دانشگاه بیرون زد با عجله در ماشین رو باز کردم و صدا زدم:

استاد.

وهاب با دیدن ماشین طاهر کمی جا خورد ولی خیلی زود به خودش مسلط شد و به طرفمون اومد، با طاهر دست داد، برای اینکه قیافه ام رو نبینه توی ماشین نشستم، از کنارم به شیشیه زد و علامت داد شیشه رو پایین بکشم، طاهر همه مدت متعجب و بی حرکت ایستاده بود و ما رو نگاه می کرد.

وقتی شیشه رو پایین کشیدم خم شد و گفت:

نمیای بریم، مگه کلاس نداری؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]سعی کردم سمت چپ صورتم رو که سیلی خورده بود و مطمئن بودم جاش روی پوست سفیدم مثل لبو قرمز شده رو نبینه، مطمئن نبودم که عکس العمل بدی رو نشون بده ولی خوب به قول معروف علاج واقعه را قبل از وقع باید کرد یا پیشگیری بهتر از درمانه... خودم هم از مثلی که توی ذهنم دویده بود به خنده افتادم.

بدون اینکه تمام رخ بهش نگاه کنم گفتم: نه حوصله ندارم.

ولی وهاب انگار قانع نشد چون دستش رو برای باز کردن در ماشین جلو اورد و گفت:

پیاده شو، حال ندارم یعنی چی.

و بعد خیلی آروم زیر بازوم رو گرفت و از ماشین بیرونم کشیدم، سنگینی نگاهش رو روی صورتم احساس کردم، به درخت های کنار وهاب نگاه کردم و سعی کردم گریه نکنم، نتونستم با این فاصله کم به صورت جذاب و مردونه اش نگاه نکنم با آرومی نگاهم رو از درخت ها گرفتم ولی با دیدن چشم هاش که رگ هایی از خشونت درشون دیده می شد خیلی زود کم اوردم و سرم رو پایین انداختم.

تازه دو ریالیش افتاد که اوضاع از چه قراره، تا به طرف طاهر خیز برداشت بازوش رو سفت گرفتم و گفتم:

وهاب تو رو خدا، اون از عمد نزده.

-غلط کرده.

بعد دستش رو خیلی راحت از دستم آزاد کرد و به طرف طاهر رفت، با عصبانیت چشم تو چشمش دوخت و گفت: به چه حقی دست روی مریم بلند کردی طاهر؟

طاهر خجالت زده سرش رو پایین انداخت و گفت:

خوب ... فکر نمی کردم داره با تو حرف میزنه، اون هم مقصر بود با حرف هاش دیونه ام کرد.

وهاب دستش رو مشت کرد و گفت:

اگه جلوی در دانشگاه نبودیم نشونت می دادم که چقدر عصبانیم.

اگه نمی دیدم اینقدر ناراحت شده و داره حرص می خوره هیچ وقت نمی فهمیدم که اینقدر دوستم داره، با ترس برای ختم غائله گفتم: تقصیر من هم بود، بریم وهاب.

توی حیاط دانشگاه کنارش قدم میزدم و به این فکر می کردم که نصف بچه های دانشگاه که ما رو می شناسن مطمئناً با دیدن هر دوی ما که شونه به شونه به طرف مجتمع آموزش می رفتیم می فهمیدن ما با هم رابطه نزدیکی داریم، هر چه سعی کردم حرف هایی که وهاب زیر لب می گفت رو بفهمم ولی موفق نشدم، یه دفعه گفت:

راستش رو بگو، این بار اولش بود که تو رو زده؟

از اینکه اینقدر دوستم داشت نزدیک بود پس بیافتم از این همه احساسی که بهم داشت قوت قلب گرفتم، بهش لبخند زدم و گفتم:

وهاب تقصیر خودم هم بود، ولی باور کن که اونجا تا حالا از گل نازک تر بهم نگفتن حتی طاهر لجباز.

نزدیک دفتر اساتید که رسیدیم ازش خدافظی کردم و به کلاس رفتم، این ترم مجبور شدم دوباره همون واحدهای ترم گذشته رو بردارم چون هیچ کدوم رو امتحان نداده بودم، وقتی وارد کلاس شدم فقط یک نفر از هم کلاس هام رو دیدم که انگار اون هم آمار رو پاس نکرده بود.

توی وقت استراحت یک ساعته که تا کلاس بعدی داشتم به موبایل سمیه زنگ زدم نزدیک دو هفته می شد که به دیدنم نیومده بود، با همدیگه یه گوشه حیاط دانشگاه قرار گذاشتیم، با اینکه هوا سرد بود ولی بی اهمیت روی نیمکت نشستم و منتظر سمیه موندم.

با دیدنش به یاد روزهای خوبی که با همدیگه داشتیم افتادم، سمیه با دیدنم گفت: صورتت چی شده؟

اصلاً فراموش کرده بودم که همین 3 ساعت پیش چی شده بود، با تعجب گفتم: مگه هنوز معلومه؟

سمیه با اخم زیبایی گفت: گوشه لبت زخمه ولی روی گودی صورتت کبوده.

با بی خیالی گفتم: کتک خوردم.

و همه جریان رو برای سمیه تعریف کردم، سمیه به خنده افتاد و با آب و تاب از خبری که تازه از بچه ها شنیده بود می گفت، خبر این بود:

مونا نامزد کرده بود.

بیشتر دلم می خواست از رابطه خودش با محسن بگه البته اگه توی این مدتی که من نبودم رابطه ای به وجود اومده باشه طی مدتی که بهم سر میزد نتونستم چیزی بپرسم ولی احساس کرده بودم سمیه از چیزی دلگیره و نمی خواد عنوانش کنه، خیلی ماهرانه حرف رو به فرزاد و محسن کشوندم و گفتم:

فرزاد رو هم می بینی؟ بی معرفت حتی یه زنگم بهم نمی زنه، این ترم درسی هم با فرزاد و محسن افتادی؟

رنگ پریدگی سمیه رو به وضوح دیدم و لرزش کم دست هاش رو، از حرفی که زدم پشیمون شدم، سمیه با صدای خفه ای گفت:

نه نیافتادم، باورت می شه اگه بگم محسن با همون دختر دوست شده و باهاش توی دانشگاه می پلکه، اسمش آتناست، البته اگه ببینیش می فهمی که محسن حق داره عاشقش بشه چون اون خیلی خوشگل و نازه.

عصبانی از حرفی که شنیدم گفتم: احمق نشو، مگه تو زشت بودی که ازت زده شده، اگه ببینمش...

توی حرفم پرید و با بغض گفت:

می خوای بهش چی بگی؟ بگی ببخشید شما رسماً از دوستم خواستگاری کردید و حالا زدین زیرش، اون کی به من گفت دوستم داره؟ من احمق پیش خودم فکر می کردم دوستم داره.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با حرص دندونم رو فشار دادم و گفتم:

عوضی، تا یه دختر دیگه دور ورش دید تو رو فراموش کرد.

سمیه که انگار دیگه طاقتش رو از دست داده بود به گریه افتاد و گفت:

مریم تمومش کن، نمی خوام دیگه حرفی در موردش بزنیم.

می دونستم خیلی تند رفتم و با گریه سمیه از حرف آخری که زدم پشیمون شدم، پا به پای سمیه اشک ریختم من هم مثل سمیه از همچین روزی می ترسیدم اگه یه روز وهاب دیگه من رو نخواد همونطور که حنانه رو دیگه نخواست چی؟ اونوقت من باید چی کار کنم.

با بهت به سمیه نگاه کردم و گفتم:

اگه یه روز دیگه وهاب من رو دوست نداشته باشه چی؟

سمیه لبخند تلخی زد و گفت:

همه که مثل محسن بی وفا نیستن، فکر می کنی من احمق و ساده بودم که دوستش داشتم، حاضرم برات قسم بخورم قبل از اینکه آتنا رو ببینه من رو می خواست.

با صداقت تمام گفتم: می دونم، چند بار خودم متوجه شدم.

-همه عشق های امروزه کشک ان.

از لحن سردش احساس سرمای بیشتری کردم و گفتم:

سمیه من رو بیشتر از این نترسون، من تحمل یه شکست دیگه رو ندارم، من دیگه طاقت ندارم ببینم حتی وهاب رو هم ندارم، اصلاً اگه ... اگه همون بار اول که حرف صیغه شده بود اجازه میدادم و اینقدر لجبازی نمی کردم الان خیالم راحت تر بود.

سمیه به سیم آخر زد و گفت:

اگه یه مرد به خواد به همسرش خیانت کنه حتی اگه بچه هم داشته باشن از این کار ابایی نداره.

طبق عادت لبم رو به دندون گرفتم و گفتنم:

بس کن، می خوای من رو دق بدی.

سمیه حرف رو به واحدهایی که برداشته بود کشوند اون بیشتر روزهای هفته کلاس داشت به جز یک شنبه ها، ولی من چهارشنبه و پنج شنبه ها کلاس نداشتم.

روزهای شنبه از ساعت 2 تا 5 حسابداری صنعتی با وهاب کلاس داشتم، امروز سه شنبه بود و من باید تا شنبه صبر می کردم، با دلی بیقرار از سمیه جدا شدم و به کلاس آئین زندگی رفتم، همه دو ساعت رو به حرف های سمیه فکر می کردم، ولی من نمی تونستم تحمل کنم که وهاب دیگه دوستم نداشته باشه، مثل بچه های احمق به وهاب فکر می کردم و اسمش رو روی دسته صندلی حک کردم، کنار دستیم که زن میانسالی بود با اخم گفت:

خانم، چی کار می کنی؟ مثلاً دانشجوی این مملکتی، این کارهای بچه گونه چیه که انجام میدین.

انگار سرش درد می کرد که نطق کنه چون وقتی از طرف من حرفی نشنید ادامه داد:

مگه اگه اسم کسی رو که دوست دارین روی این تخته بیچاره حک کنی بهش می رسی.

دیگه تحملم رو از دست دادم و گفتم:

می شه ساکت شین، لطفاً.

لطفاً رو به حالت کشیده ای گفتم، با اخم بهم زل زد و گفت:

بی ادب هم که هستی.

با شنیدن صدای استاد که گفت خسته نباشید، بی خیال بلند شدم و به خانمی که کنارم نشسته بود گفتم:

اینقدر باید سن داشته باشین که بفهمین بعضی مواقع آدم ها کارهایی رو ناخواسته انجام می دن.

و سریع از کنارش گذشتم خدایی ترسیدم بزنه توی گوشم، توی پله ها که داشتم می رفتم با خودم گفتم:

من که دلم از جای دیگه ای پر بود، خدا می دونه اون از کجا دلش پر بود که سر من خالی کرد.

که به کسی برخوردم با تعجب چشم باز کردم که دیدم ایمان به قیافه ام زل زده و خیلی آروم سلام کرد و مرگ پدر و مادرم رو دوباره تسلیت گفت، از سمیه شنیده بودم که همه بچه های کلاس برای مراسم هفته اومده بودن ولی من متوجه نشده بودم، فقط چند بار فرزاد و یه بار محسن رو دیدم.

با عجله کنار رفتم چون آقایی از پشت سر گفت: خانم چرا راه رو بستین؟

ایمان هم با من دو پله باقی مونده رو برگشت و کنارم ایستاد، با خجالت سرش رو پایین انداخت و گفت:

از اینکه شما رو دوباره می بینم خیلی خوشحالم.

نمی دونستم چی باید بگم، هول هولکی نفهمیدم چرا گفتم: منم همینطور.

وقتی به صورتش نگاه کردم متوجه شدم ایمان داره با نگاهش بهم چیزی رو میگه اونقدر نفهم نبودم که معنی نگاهش رو نفهمم اون داشت با نگاهش می گفت دوستم داره، من هیچ احساسی نسبت به ایمان نداشتم، داشتم نگاهش می کردم که انگار دستی نامریی تکونم داد حس کردم دارم به وهاب خیانت می کنم، با عجله گفتم:

من باید برم، خداحافظ.

و بدون اینکه منتظر خداحافظی ایمان بایستم به راه افتادم که صدای همان زنی که توی کلاس باهام بحث کردیم رو شنیدم: ایمان گفتم که دم در دانشگاه منتظرم بمون. بقیه حرفش رو نفهمیدم چون فاصلمون زیاد شده بود.

زیر لب با حرص گفتم: دختر چقدر احمقی ، نخیر هم من از کجا باید می فهمیدم خواهر ایمانه، هزار تا فمیلی حمیدی شاید توی دانشگاه باشه.

و بعد لبخند زدم و گفتم: حالا چی در موردم به ایمان می گه، ولش کن بی خیال برام مهم نیست.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با همین فکر و خیال ها از دانشگاه بیرون زدم، با صدای بوق ماشینی برگشتم و طاهر رو توی ماشینش دیدم، دلم می خواست اذیتش کنم برای همین بدون اینکه اهمیت بدم به راهم ادامه دادم، طاهر کنارم راه می رفت و از توی پنجره می گفت:

سوار شو، برای خودت زشته.

دیدم راست میگه و خیلی زود سوار شدم ولی حتی سلام نکردم، طاهر با لحن پشیمونی گفت:

دختر عمو، سلام، اومدم برای معذرت خواهی.

دوباره گفت: کو ببینم لبت خوب شده؟

وقتی دید بازهم بهش بی محلی می کنم گفت:

بابا غلط کردم، تو ببخش، تو برام مثل طلا عزیزی، مطمئن باش اگه طلا هم جای تو بود ازم سیلی می خورد.

با عصبانیت برگشتم و گفتم:

پررو، با اون حرف هایی که در مورد مردهای بد گفتی خجالت نکشیدی توی صورت وهاب نگاه کردی.

خودش رو به مظلومیت زد و گفت: بخدا وقتی دیدم داره به طرفم میاد فکر کردم الانه که بکشم، از این بدتر، گفتم نکنه بگه دیگه باید از ویدا دست بکشم.

با کیف بهش زدم و گفتم: دیونه.

طاهر ابروهاش رو بالا داد و با لحن سرزنده ای گفت:

ولی خوب ازش آتو گرفتم، فهمیدم نقطه ضعفش چیه، نه یعنی کیه.

با خجالت بهش نگاه کردم و گفتم: اصلاً اینجوری نیست که تو فکر می کنی.

طاهر با صدای بلندی خندید و گفت:

نه بابا، از من که مَردم بپرس.

از حرفش اینقدر خوشحال شدم که اگه حریم های بینون نبود حتماً می بوسیدمش، تا موقع رسیدن به خونه طاهر سر به سرم گذاشت ولی قبل از اینکه پیاده بشم گفت:

می دونم الان وقتش نشده که وهاب بیاد جلو، ولی مطمئن باش اون دوستت داره.

و بعد با لودگی اضافه کرد:

من باید برم خونه عمه نذارم یه بار وهاب ذهن نامزدم رو نسبت به من مصموم کنه و خدایی نکرده بگه من دست بزن دارم.

طاهر برام بوق زد و به سرعت از کوچه بیرون رفت.

 

وقتی وارد خونه شدم با دیدن چند جفت کفش متوجه شدم مهمون اومده، در حال باز کردن بند کفش های زمستونیم بودم که صدای پویان رو شنیدم، سر بلند کردم و گفتم:

سلام.

با لبخند بهم زل زد و گفت:

سلام.

حالا موقعش بود باید همه چیز رو به پویان می گفتم دلم رو به دریا زدم و گفتم:

ببخشید آقا پویان.

پویان اجازه نداد ادمه بدهم و گفت:

بگو پویان، وقتی می گی آقا پویان یاد بابابزرگم می افتم در صورتی که فقط سه چهار سال ازت بزرگترم.

خیلی سریع قبل از اینکه کسی برسه باید حرفم رو بزنم، بنابراین با عجله گفتم:

ببین پویان، میشه برای فردا یه جا قرار بزاری تا همدیگه رو ببینیم.

چشم های پویان گشاد شد و با تعجب سرش رو کج کرد و گفت: چی؟

با لبخند زورکی نگاش کردم، می ترسیدم کسی برسه، انگار فهمید می ترسم کسی ما رو ببینه، چون صداش رو آهسته کرد و گفت:

همون کافی شاپ روبروی دانشگاه، ساعت 12، خوبه؟

با اینکه برام سخت بود که اونجا باهاش قرار بزارم ولی انگار مغزم قفل کرده بود و جایی به ذهنم نمی رسید، همش می ترسیدم کسی ما رو ببینه، با ترس گفتم: به کسی که چیزی نمی گی؟

با اخم ابروهای پهنش رو گره زد و گفت: اگه می ترسی...

اجازه ندادم و سریع گفتم: نه نمی ترسم.

و با عجله به داخل رفتم، زن داییِ طلا و دو تا پسر هاش شام اونجا موندن و من از اینکه پویان زیر زربینم قرار گذاشته بود خسته شده بودم و یه جورایی پیشمون شدم که اون پیشنهاد رو بهش دادم اصلاً اگه اون پسر خوبی نباشه چی و دیگه دست از سرم بر نداره، افکاری بدتر از این به ذهنم هجوم اوردن و من رو کلافه تر کردن.

سر میز شام با حضور عمو و طالب باز هم همه حرکاتم رو زیر نظر داشت با اینکه خیلی ضعف کرده بودم نتونستم چند قاشق بیشتر غذا بخورم، عجب غلطی کرده بودم حتماً پویان پیش خودش گفته چه دختره هرزه ایم که هنوز دو ماه از مرگ والدینم نگذشته سراغ پسر بازی و الواطی رفتم، به بهونه سردرد زودتر از همگی خدافظی کردم، و تا به اتاق اشتراکیم با طلا وارد شدم بغضم رو شکستم، مامان بابا به خدا من فقط قصدم خیره نه چیز دیگه ای.

صدایی که از تختخواب طلا شنیدم باعث شد بفهمم طلا وارد اتاق شده، جلوی دهنم رو گرفتم تا بیشتر از این صدام در نیاد مگه طلا گناه کرده بود که هم اتاقیش شده بودم، دوباره صدای تختخواب رو شنیدم، طلا کنارم نشست و گفت:

مریم گریه نکن، فکر نکن چون خسته شدم این رو می گم ولی تو همیشه گریه میکنی، من.. من...

ملاحفه رو کنار زدم و گفتم: می دونم تو از دستم خسته شدی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]طلا آروم گریه کرد و گفت:

نه به خدا، من چند شب پیش خواب عمو رو دیدم، پشت عمو به من بود وقتی صداش کردم اون به طرفم برگشت ولی یه غمی توی صورتش معلوم بود، تا خواستم بپرسم چرا غمگینه اون از جلوی چشم هام ناپدید شد، حتماً اون از اینکه تو اینقدر بی تابی می کنی اون دنیا برات غصه میخوره.

سرم رو روی پاش گذاشتم و گفتم:

مامان راست می گفت روزی رسید که من و تو مثل یه خواهر بهم نزدیک شدیم ولی خودش اون روز رو ندید.

طلا دستش رو توی موهام به چرخش در اورد و گفت:

تا چند سال پیش همش بهت حسودی می کردم تو یه خواهر داشتی که هیچ وقت تو رو تنها نمیذاشت اون بهترین دوستت هم بود ولی من تنهای تنها بودم با این که برادرهام همیشه هوام رو داشتن ولی دلم می خواست یه خواهر داشتم که توی دلتنگیام سرم رو روی شونه هاش بزارم و گریه کنم، مثل رابطه قشنگ تو و مینا.

میون گریه به خنده افتادم و گفتم:

من هم همش می گفتم تو پز می دی و فقط با ویدا گرم میگیری، می دونم من هم همش بچگی می کردم و با شما اخت نمی شدم.

طلا قلقلکم داد و گفت: چرا پسردایی خوش تیپ من امروز اینقدر نگات می کرد؟

رنگ از روم پرید سیخ نشستم و گفتم:

نمی دونم، یعنی اینقدر ضایع بود؟

-بابا یه بار بهش گوشزد کرد، می دونی بابا چی بهش گفت؟

با اشتیاق به دهنش چشم دوختم و گفتم: چی گفت؟

طلا خیلی خونسرد بهم نگاه کرد و گفت: بابا گفت به عروس این خونه بد نگاه کنی با من طرفی.

قلبم ایستاد طلا داشت چی می گفت، من عروس این خونه، نه نه نمی تونم باور کنم؛ با صدای خنده بلند طلا از فکر بیرون اومدم و به قیافه اش که از خنده تقریباً سیاه شده بود زل زدم، انگار کر شده بودم فقط به حرکت لب هاش نگاه کردم، طلا تکونم داد و گفت:

بابا دارم می گم من گفتم تو چرا باور کردی؟

تازه فهمیدم این مدت داشت دستم مینداخته، با قهر ساختگی از اتاق بیرون زدم و توی حیاط نشستم، بعد از مدتی صدای طلا رو از بالای سرم شنیدم که می گفت: ناراحت شدی؟

با لبخند که مطمئن بودم همه دندون هام رو نشون طلا می داد گفتم: بار آخرت باشه.

تا دو ساعت کنار باغچه کوچولی حیاط نشستیم و حرف زدیم، طلا برام گفت قرار شده جمعه برن خواستگاری دختر خاله اش برای طالب، از ته دل خوشحال شدم دلم نمی خواست اون به انتظار عاطفه بشینه، به یاد اوردم که بعد از مراسم چهلم وقتی تنها شدیم عاطفه خیلی راحت گفت همه چیز رو روز خاکسپاری خاله به طالب گفتم، وقتی تعجبم رو دید گفت روز خاکسپاری وقتی تو رو به خونه بردیم طاهر رفته بود مسجد و قبل از اینکه وهاب بیاد ما چند دقیقه تنها بودیم و طالب اصرار داشت باهام حرف بزنه من هم رک و راست همه جریان رو بهش گفتم و این رو هم گفتم که عید می خوام عقد کنم.

با گریه بهش گفتم چطور دلت اومد دلش رو بشکنی، ولی عاطفه بهم لبخند زد و گفت الکی باید می گفتم عاشقشم تا در نظر تو خوب باشم.

با صدای طالب که صدامون کرد تا بریم توی خونه هر دو از جا بلند شدیم، نگاهم به عقربه های ساعت توی حال افتاد ساعت 2 شب بود و ما هنوز بیدار بودیم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]وقتی لباس می پوشیدم با نگاه خیره طلا روبرو شدم، طلا با لحنی که سعی می کرد منظوردار نباشه گفت:

تو که گفتی چهارشنبه ها و پنج شنبه ها کلاس نداری.

با یکی از دوستام قرار برم کتاب بخرم.

می دونستم قانع نشده ولی به خاطر اینکه ناراحت نشم دیگه چیزی نگفت.

قبل از اینکه زن دایی هم سوال جوابم کنه از خونه بیرون زدم و یه گوشه که کمتر توی دید باشه نشستم، با اضطراب به در کافی شاپ خیره شده بود تا پویان از را برسه، توی همین لحظه پویان شیک و پیک وارد شد، ناخواسته با نگاه خریدارانه ای نگاش کردم، قیافه مردونه ولی بور داشت چهارشونه و بلند قد بود ولی هنوز از وهاب یه ذره کوتاهتر بود، با یاد وهاب سرم رو پایین انداختم.

با صدای پویان سرم رو بلند کردم و قبل از اینکه بشینه بلند شدم ایستادم و گفتم:

میشه لطفاً جای دیگه ای بریم، چون اینجا آشنا زیاد میاد.

پویان با لحن خاصی گفت: چرا نمی شه؟ بفرمایید بریم.

حرکاتش شبیه یک جنتلمن بود، جوری در ماشین رو برام باز نگه داشت تا من سوار بشم که احساس کردم شاهزاده ام، با خودم گفتم انگار زیادی واردی آقای پویان، خدا می دونه چند تا دختر رو اینجوری گرفتار کردی.

پویان یه منطقه خیلی آروم جلوی یه رستوران شیک نگه داشت و باز مثل دفعه قبل در رو برام باز کرد، دوست نداشتم باهام مثل دوست دخترش رفتار کنه، ولی اونکه هنوز منظور من رو از این دعوت وقیحانه نمی دونست.

دو تا قهوه سفارش دادیم، یکی با شکر و یکی تلخ، دیگه خوردن قهوه تلخ برام عادت شده بود به یاد روزی افتادم که با وهاب بیرون رفتم و بعد از اینکه قهوه ها یخ کردن گفتم من چایی می خورم، پویان از لبخند من خوشحال شد گفت:

وقتی می خندی خیلی ناز می شی، البته بدون لبخند هم زیبایی، حتی وقتی برای پدر و مادرت سوگواری می کردی هم به چشمم زیبا بودی.

برای یک لحظه خدا گواه فقط یک لحظه احساس شعف کردم که در نظر پویان اینقدر جذاب به نظر می رسیدم ولی خیلی زود احساسم را پس زدم و توی اون سرما عرق سردی از پشت کمرم پایین ریخت، دست هام لرزش پیدا کردن خیلی سریع زیر میز پنهانشون کردم، با خودم گفتم داره چاخان می کنه، اون هیچ وقت من رو دوست نداشت می خواد با این حرف ها تحت تاثیرم بزاره، به سختی گفتم:

من برای شنیدن این حرف ها نیومدم، ازتون خواستم بیاین اینجا چون یه راز رو می خوام براتون فاش کنم.

پویان یه ابروش رو داد بالا و گفت: جالبه، خوب بگید من گوش می دم.

برای اینکه زودتر این بازی رو تموم کنم بی وقفه داستان عاطفه رو تعریف کردم، هر چه جلوتر می رفتم بیشتر پویان دچار گیجی می شد، آخر سر طاقت نیورد و گفت:

بس کن مریم، با این حرف هات داری دیونه ام می کنی، تو داری شوخی می کنی مگه نه؟

دیگه ازش خجالت نمی کشیدم، همه حرف ها رو زده بودم و مطمئن بودم که پویان حالا از فکری که در مورد من کرده بود پشیمون شده.

-نه، یعنی دلیلی نداره که من با ترس و لرز با تو قرار بزارم و بخوام باهات شوخی کنم، اگه باور نمی کنی می تونی از زن دایی و یا مادرت بپرسی، ولی نمی خوام اسمی از من ببری، اگه عاطفه بفهمه هیچ وقت من رو نمی بخشه.

-چرا هیچ وقت کسی چیزی در این رابطه نگفت؟

-من هم نمی دونم، ولی شاید یکی از دلیل هاش این بود که خاله اینجا زندگی نمی کرد و دور از فامیل بود و یا چون موقع طلاقشون از پدرت امضا گرفت که هیچوقت نباید سراغ دخترش بیاد.

-یعنی بابا این کار رو کرده بود؟

-آره، موقع طلاق.

پویان دستش رو با حالت کلافه به چونه اش کشید و گفت:

-توی خواب هم فکر نمی کردم که هدفت از این دعو.ت این باشه که به من بگی من یه خواهر دارم که دختر خاله تو میشه.

پویان به اصرار سفارش غذا داد.

طی صرف ناهار سنگینی نگاه پویان رو احساس کردم، برای اینکه از این وضع خلاص بشم با چنگالم توی بشقاب غذا شکل کشیدم و گفتم:

از اینکه مجبور شدم اینجا باهات قرار بزارم پشیمون نیستم، چون می دونم دارم چی کار می کنم.

پویان با لبخند تلخی گفت:

حالا میشه شماره ات رو بدی بهم، اگه خواستم با عاطفه حرف بزنم تو خبرش کنی.

دودل بودم نمی دونستم کارم درست بود یا اشتباه، ولی دلم رو به دریا زدم و شماره دادم، شماره ام رو ذخیره کرد توی موبایلش و یه تک زنگ زد و گفت: این هم شماره من، لطفاً ذخیره اش کن.

بعد خنده کوتاهی کرد و گفت:

میشه حالا در مورد خودمون حرف بزنیم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]نگاه خیره ام رو بهش دوختم که اخم کوچولویی کرد و گفت:

دیروز که باهام قرار گذاشتی خیالم راحت شد که تو هم بهم علاقه داری، اگه راستش رو بخواهی من الان مدتی هست که بهت فکر می کنم.

-داری شوخی می کنی؟

-نه، اگه چیزی نگفتم چون می دیدم داغ داری و اصلاً نمی خواستم توی بدترین شرایط بهت پیشنهاد ازدواج بدم.

نگاهم به میز روبرویی که دختر و پسر جونی نشسته بودن گره خورد، دختر گریه می کرد و پسر با بیتابی باهاش حرف میزد، پویان خیلی عادی گفت: از حرفم ناراحت شدی؟

بهش نگاه کردم و گفتم: شما هم حق داری تشکیل خونواده بدین، ولی من نمی تونم بهتون جواب مثبت بدم.

-چرا؟

اصلاً انگار یادش رفته بود من برای چی باهاش قرار گذاشته بودم، با طعنه گفتم: خوب معلومه، چون احساس می کنم این یه احساس زودگذره که آغازش از دیروز بوده، ازتون معذرت می خوام که باعث شدم شما فکرتون مشغول بشه.

-داری طعنه می زنی.

انگار بحث کردن با پویان بی فایده بود، کیفم رو برداشتم و ایستادم و گفتم:

-من باید برم.

پویان با عجله بلند شد و گفت:

اگه فکر می کنی دارم دستت میندازم سخت در اشتباهی، من قبلاً به طاهر گفته بودم که دوستت دارم، اون پیشنهاد داد یه مدتی صبر کنم.

دیگه ایستادن رو جایز ندونستم و از رستوران بیرون اومدم، با عجله پولی روی میز گذاشت و دنبالم اومد، اصرار کرد برسونم، ولی قبول نکردم که طاقتش تمام شد وگفت:

دختر تو چقدر لجبازی، اینجا برای تاکسی بد مسیره، الان هم ساعت 3 بعدازظهره، بهتره سوار شی.

چون خودم هم اونجا رو زیاد نمی شناختم و هیچ وقت درست و حسابی از اونجا نگذشته بودم کوتاه اومدم و سوار ماشینش شدم، مسیر کوتاهی که رفتیم گفتم:

یه جایی توی خیابون اصلی پیاده میشم.

بعد از ربع ساعت دیگه به جایی رسیدیم که خودم راه رو مثل کف دستم بلد بودم، بدون اینکه چیزی بگه توی خیابون اصلی که فقط یک ایستگاه تا خونه عمو فاصله داشت نگه داشت، زیر لب ازش تشکر کردم ولی پویان فقط به یه خداحافظ سرد اکتفا کرد و همون جا ایستاد و تا وقتی سوار تاکسی نشدم نرفت.

بدون سرو صدا با کلیدی که داشتم وارد خونه عمو شدم، خوشبختانه کسی توی حال نبود به سرعت به سمت اتاق دویدم و وارد شدم و چشمم رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا چشم باز کردم با لبخند گشاد طلا روبرو شدم که روی تخت دست به سینه نشسته بود، اصلاً طلا رو فراموش کرده بودم.

طلا با خنده گفت: تا حالا کجا بودی که اینطور دزدکی وارد میشی؟

مقنعه ام روی تختخواب انداختم و گفتم:

بهت که گفتم با دوستم رفتیم کتاب خریدیم، چون دیر شده بود ترسیدم عمو و پسرها دعوام کنن.

-خدا خیلی دوستت داشت چون امروز هیچکدوم برای ناهار خونه نیومدن.

به طرفش رفتم و بوسیدمش، و اون با حالت مشکوکی فقط نگاهم کرد.

***

خیلی زود نوروز فرا رسید، نوروزی که برای من هیچ شادی و سرزندگی به ارمغان نیورد، از همه بدتر و وحشتناک تر رفتار سرد وهاب بود، نمی فهمیدم چرا ازم دوری می کنه و نمی خواستم هم دلیلش رو بپرسم، یعنی چند بار دستم به طرف موبایلم کشیده شد ولی نیرویی که به گمونم همون غرور بود مانع از این کارم شد.

برای لحظه تحویل سال طاها و ویدا به جمعمون اضافه شده بودند. شب اول عید وهاب همراه خونواده عمه به بازدید عید به خونه عمو اومدن، داشتم مثلاً مثل بقیه سریالی که از تلویزیون به مناسبت ایام نوروز پخش می شد رو نگاه می کردم ولی حواسم جای دیگه ای بود، حواسم دوباره پیش دلیل های جورواجور برای رفتار وهاب بود که طاهر ظرف آجیل را از روی میز برداشت و کنار ویدا نشست و گفت: ویدا مگه قرار نبود عمه اینا ساعت 9 بیان اینجا؟

-حتماً الان دیگه میرسن.

در همین حین زنگ آیفون به صدا در اومد، خودم رو جمع و جور کردم و هول هولکی از جام بلند شدم که این حرکتم از نگاه طالب دور نمود و لبخندی نثارم کرد، خجالت زده به اتاق رفتم و برای تنبیه محکم از خودم نیشگونی گرفتم، خوشبختانه از بین صداها صدای وهاب هم به گوشم رسید.

نگاهم را از آینه گرفتم و بیرون رفتم و با همه احوالپرسی گرمی کردم ولی با وهاب نه، اونم خیلی سردتر زیر لب فقط سلام کرد و یه گوشه نشست، خیلی بهم برخورد، دمغ شدم و خودم رو توی آشپزخونه انداختم و ناخواسته اشک توی چشمام جمع شد، چند نفس عمیق کشیدم ولی بی فایده بود. با صدای طالب دستپاچه شدم و خیلی سریع اشکم را پاک کردم و با صدای نسبتاً آرومی گفتم: چیزی گفتی؟

طبق معمول خونسرد جواب داد: رفتارت درست نبود یه احمقم می فهمه که تو از وهاب دلخوری، اگه هر کدورتی بین تونه نباید بزاری دیگران بفهمم.

- اتفاقی بینمون نیفته... یعنی من اصلاً دلیلی سردی وهاب رو نمی فهمم نمی تونم تحمل کنم.

متعجب گفت: باید ازش دلیل رفتارش می پرسیدی ، تا متوجه بشی مشکل چیه، اگه هم برات سخته من این کار رو برات می کنم.

-نه ... اون یه توضیح بهم بدهکار خودش باید بهم بگه جریان چی بوده.

-چطوری؟ اینجوری که من می بینم زیاد اوضاش روبراه نیست.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با طالب همیشه راحت بودم برای همین گفتم: می شه بری بیرون نمی خوام دیگران فکر بد کنن.

لبخند زد و گفت: دیگران منظورت وهاب دیگه؟

-نه.

حرف رو عوض کردم و گفتم: چند روز بیمارستان نمی ری؟

جوابم را نداد ولی سرش را با لبخند چند بار تکون داد و رفت بعد از اینکه کتری رو روی اجاق گاز قرار دادم

بین جمع قرار گرفتم سعی کردم حداقل جلوی عمو جمال به وهاب نگاه نکنم ولی بالاخره یکی دوبار از شلوغی استفاده کردم و زیر چشمی بهش نگاه کردم که باز دیدم توی خودشه و اصلاً متوجه نمی شه که دارم نگاش می کنم، همه دو سه ساعتی که اونجا بودن من فقط از درون حرص خوردم و به خودم بدو بیراه می گفتم که چرا از وهاب توضیح نخواستم و گذاشتم به رفتارش ادامه بده و چرا اون اینقدر عوض شده.

شب موقع خواب آنقدر غلت زدم که داد طلا در اومد و با کلافگی گفت: تو امشب چته مریم؟

-ببخشید که بدخوابت کردم.

-نه بابا خواب نبودم منم مثل تو بی خوابی زده به کله ام. برای چند دقیقه بینمون سکوت برقرار شد ولی این سکوت از جانب طلا شکسته شد:

امروز از مامان شنیدم که طالب بهش گفته نمی تونه با اخلاق مهناز بسازه اون توقعش خیلی بالاست، ازم الکی ایراد می گیره و می خواد از همین الان روی همه کارهای من تسلط داشته باشه و بعد گفته تلفنی به مهناز همه چیز رو گفته و قرار نامزدی کنسل شد.

و بعد آه کشید و گفت: ولی خدایی مهناز خیلی نازه به نظر من که بیشتر شبیه هنرپیشه های خارجیه، به طایفه مامانم رفته مثل طاها، هر جا که میره همه از زیبایش تعریف می کنن، اونقدرها هم که طالب می گه اخلاق مهناز بد نیست، شاید طالب تقصیری نداشته باشه دله که همیشه حرف اول رو می زنه، مگه نه مریم؟

با تکون دادن سرم توی تاریک روشن اتاق جواب مثبت دادم.

- همیشه این مامان بود که دوست داشت این وصلت سربگیره، حالا ببین از امروز به بعد باید شاهد اخم و تخم مامان باشیم، خیلی دوست داشت مهنازی که توی فامیل تکه هم از زیبایی و هم موقعیت شغلیش عروسش بشه.

- عمو چی؟ اون هم ناراحت شده؟

- نه بابا، بابا که دوست نداشت این وطلت سربگیره حالا که یه بهونه داره و اونم اینه که طالب خودش نخواسته پس تیر مامان به سمتش نشونه گرفته نمی شه ولی بیچاره طالب.

و بعد آروم خندید، از خنده اون منم خندیدم، در همین حین صدای پیامک موبایلم من و از جا پروند با عجله از کنار بالشتم برشداشتمش، از طرف وهاب بود:

اگه می تونی فردا صبح ساعت 10 بیا به رستورانی که یه بار با هم رفته بودیم. همین ... نه سلامی و نه حرف دلگرم کننده ای، ولی همین هم برایم غنیمت بود که می خواست من و ببینه، بنابراین بدون اینکه احتمال بدم شاید نتونم برم، سریع جواب دادم: باشه میام.

طلا از زیر پتو گفت: کی بود؟

-سمیه بود، ازم می خواد فردا صبح برم خونشون.

لبم رو به دندون گرفتم و از اینکه این چند وقت دروغگو شده بودم از خودم بدم اومد.

-خوب برو، منم شاید برم پیش جوانه عید دیدنی، چند وقته می شه ندیدمش.

خیالم راحت شد و با آرامش به خواب رفتم.

صبح از سرو صدای من که بیشتر از روی عمد بود تا طلا هم بیدار شود و راحت تر بتوانم مثلاً به دیدن سمیه بروم، طلا هم بیدار شد. از طالب خبری نبود فهمیدم رفته بیمارستان، طاهر و بیتا هم از خونه زده بودند بیرون، بیچاره مثلاً قرار بود امشب برن سر خونه زندگیشون بدون هیچ جشنی. بعد از صبحانه هردو آماده شدیم و در مقابل اخم و تخم زن عمو که یه ریز می گفت شب نزدیک 50 نفر مهمون داریم اون وقت شما کجا دارین می رین و ماهم سریع قول دادیم تا دو سه ساعت دیگه برگردیم در عوض غر غر های زن عمو طاها تا تونست شیطنت کرد، از خونه بیرون زدیم تا مسیری با همدیگه رفتیم و بعد از هم جدا شدیم.

توی ماشین مدام به ساعتم نگاه می کردم، دیر کرده بودم و می ترسیدم وهاب منتظرم نمونده باشه، ولی خوشبختانه همان جای قبلیمان منتظرم نشسته بود با دیدنم ساعتش را نشون داد و گفت: دیر کردی؟ اونم نیم ساعت.

-اولاً سلام، دوماً می تونستی یه زنگ ناقابل بهم بزنی ببینی شاید توی راه مُردم و نتونستم به قرامون برسم.

به طعنه ام توجهی نکرد و گفت: چی سفارش می دی؟

-قهوه تلخ.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]متعجب نگاهم کرد ولی چیزی نگفت و سفارش دو قهوه داد، برای چند دقیقه به صورت جذاب ولی غمگینش نگاه کردم: تو بهم یه توضیح بدهکاری، برای چی این چند روز اینقدر رفتارت عجیب شده، دیگه.... دیگه گرم و مهربون نیستی حتی همین الان که روبروتم دست از رفتارت برنداشتی.

-تو هم اگه جای من بودی همینجور می شدی.

-مگه چی شده؟

مردد نگاهم کرد و گفت: چیزی نیست، خواستم بیای بیرون فقط ببینمت.

داشت دروغ می گفت دروغی به این واضحی مسخره بود، ناراحت شدم و گفتم: یعنی فکر می کنی من بچه ام، یه چیزی شده ولی تو پنهانش می کنی، از رفتار سردت معلومه.

عصبانی شد و گفت: من هیچ وقت گرم نبودم.

توی حرفش پریدم و گفتم: اینقدر سرد هم نبودی ، تو داری علناً جلوی خودم می گی دوستم نداشتی، پس داشتی تظاهر می کردی، همه اون حرف ها دروغ بود؟ دارم فکر می کنم اشتباه کردم که منتظرت موندم.

-من کی این حرف رو زدم ، چرا حرف توی دهنم می ذاری. من گفتم .... اصلاً ببخشید. حق با تو... معذرت می خوام.

-نخواستم ازم معذرت خواهی کنی، من حرفم اینه که تو از چیزی ناراحتی که به من نمی گی.

-میشه تمومش کنی، لطفاً مریم. بخدا خودم داغونم و تو هم همش روی اعصابم راه می ری، به موقعش بهت می گم جریان چیه.

بعد از اینکه گارسون دو فنجون قهوه با دو تکه کیک رو روی میز گذاشت و رفت، دستم رو داخل کیفم کردم و هدیه وهاب رو بیرون اوردم، هدیه ای که یک ساعت مارک دار که با تمام پس اندازم و با عشق برایش خریده بودم، وهاب شوکه شد با تردید بازش کرد و تشکر کرد و شرمنده گفت: معذرت می خواهم من فراموش کردم برات هدیه بخرم.

جلوی ریختن قطره های که توی چشمم جمع شده بودند گرفتم و با لب های لرزانی گفتم: مهم نیست.

مهم بود ولی می خواستم غرورم رو حفظ کنم، چرا مثل احمق ها زودتر از اون هدیه رو بهش دادم ولی ته دلم از خریدن هدیه پشیمون نشده بودم بالاخره خودم دوست داشتم به مناسبت سال نو براش هدیه بخرم اجباری که در کار نبود.

بعد از یک مدت کوتاهی ازش معذرت خواهی کردم و گفتم: به خاطر مراسم امشب مجبورم زود برگردم خونه، از اینکه به یه فنجون قهوه دعوتم کردی ممنونم.

اخم کرد ولی خیلی زود گره ابروهاش رو باز کرد و گفت: از دستم دلگیری؟

-نه، تقصیر من بود که انتظار داشتم مسایل شخصیت رو برام بازگو کنی.

-اینقدر طعنه نزن، بهت که گفتم به موقعش برات می گم.

کیفم رو برداشتم و گفتم: خدافظ.

-کجا وایسا تا نزدیک های خونه می رسونمت.

-ممنون همون جور که اومدم همون جور هم می تونم برگردم.

از رستوران که بیرون زدم با اینکه خودم خواسته بودم تنها برگردم ولی دوست داشتم بازهم به دنبالم بیاد ولی انگار وهاب هم بی خیال شده بود.

با عصبانیت یه تاکسی دربست گرفتم و به خونه برگشتم.

برای مهمانی شب یه لباس خیلی ساده پوشیدم و اصلاً آرایشی نکردم همه فامیل های درجه یک دو طرف دعوت شده بودند و بدون هیج بزن و بکوبی عروسی شروع شد. من بیشتر توی آشپزخونه بودم تا بین دعوت شدگان. چند باری که بیرون رفتم در کمال تعجب حتی یک بار هم به قسمتی که وهاب نشسته بود نگاهی نیانداختم. ویدا لباس مجلسی سفیدی پوشیده بود و آرایش ملایمی هم کرده بود خیلی ناز شده بود و طاهر هم با اون کت و شلوار جذاب تر شده بود. عاقد اونها رو به عقد دایم در اورد و آخر شب از همه خداحافظی کردن و برای ماه عسل به مدت یک هفته به سمت مشهد حرکت کردن.

مهمان ها کم کم همه به خونه هاشون برگشتن و من و طلا و زن عمو مشغول تمیز کاری شدیم. با شنیدن صدای عمو که دم در آشپزخونه ایستاده بود و ما رو نگاه می کرد گفت: بچه ها بیاین تو حیاط کارتون دارم، همگی به حیاط رفتیم.

عمو روی تخت چوبی که کنار دیوار گذاشته شده بود نشسته بود، با لبخند نگاهمان کرد و گفت: برین استراحت کنید بقیه اش باشه برای فردا صبح.

از رفتارش تعجب کردم به گمونم برای زن عمو و طلا هم عجیب بود اگه می خواست این حرف رو بزنه چرا توی آشپزخونه نزده بود، تا خواستیم برگردیم، عمو آروم زن عمو رو صدا کرد و گفت: ثریا تو بیا اینجا بشین کارت دارم.

و بعد از همان جا طالب را که داخل خانه بود صدا زد و بعد اشاره به من کرد و گفت: تو هم بیا بابا.

طلا که خیلی بهش برخورده بود گفت: یعنی فقط من اضافه ام، دستتون درد نکنه که اینقدر دختر یکی یدونه تون رو تحویل می گیرین.

عمو به قهقه افتاد و گفت: تو کار بزرگتر ها دخالت نکن.

طلا رو ترش کرد و به داخل رفت ولی من مردد همان جا ایستاده بودم اصلاً متوجه نشده بودم که طالب روبرم ایستاده بود، با ترس نگاهش کردم که آروم گفت: چی شده؟

-ها، نمی دونم.

و بعد هردو به سمتی که آنها نشسته بودن رفتیم، عمو با لبخند معنی داری نگاهم کرد که بیشتر دچار دلشوره و وحشت شدم، شصتم خبر دار شده بود که قراره چه حرف هایی عنوان بشه ولی خدا خدا می کردم که اشتباه کرده باشم.

طالب کتش رو در اورده بود ولی هنوز لباس مهمونی تنش بود، کروات قرمز راه راهش را شل کرد و گفت: خِیر باشه بابا، چی شده؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر