رفتن به مطلب
Negarita

°• دلتنگی هایم را ببین(مریم س (منجزی)) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]دو روز رو با کسالت گذروندم، با سمیه توی محوطه دانشگاه نشسته بودم، سمیه چیپسی که از بوفه خریده بود رو باز کرد و گفت:

بخور، چرا همش تو فکری؟

-نمی دونم چرا خسته ام، اصلاً کشش ندارم بیام سر کلاس.

-یعنی چه؟ معلوم هست چته.

-احساس می کنم مریض شدم چون خیلی سرم درد می کنه، خودت دیدی که از صبح به زور سر کلاس نشستم.

-حالا این چند ساعت یه جوری تحمل کن.

-نمی تونم، چشم هام داره کم کم سیاهی داره.

-یعنی اینقدر حالت بد شده؟

-آره، همون موقع که رفتی بوفه زنگ زدم به بابام بیاد دنبالم.

-حالا که حالت بده بهتر بری.

کمتر از نیم ساعت بعد بابا به دنبالم اومد و با همدیگه به خونه رفتیم.

ساعت تقریباً 10 شب بود که موبایلم به صدا در اومد، با بی حالی به شماره سمیه نگاه کردم و جواب دادم:

بله.

-سلام، حالت خوبه؟

-ممنون، با بابا رفتم دکتر، گفت علایم آنفولانزاست، بهترِ یکی دو روز استراحت کنم.

- پس، فردا نمیای کلاس؟

-شاید بیام، چه خبر؟

دوست داشتم از سه ساعتی که با وهاب کلاس داشتم و غایب بود بدونم. سمیه با شیطنتی که توی صداش معلوم بود گفت:

خبر خاصی نیست، فرزاد و محسن سراغت رو گرفتن من هم گفتم ناخوش بودی رفتی خونه و البته یه ریزه استاد از اینکه نبودی شوکه شد.

-تو از کجا می دونی که شوکه شد، باز یه چیزی فهمیدی و هی خیال بافی می کنی.

-باشه اینجوریه، تقصیر من که می خواستم با این خبر سوپرایزت کنم، پس توی خماری می زارمت.

نمی خواستم به سمیه التماس کنم:

حالا نمی خواد ناز کنی، چون اصلاً برام مهم نیست.

-من هم باور کردم.

انگار چاره ای جز التماس کردن نداشتم چون بلافاصله گفتم:

-لوس نشو سمیه، بگو جریان چیه؟

-تو بهترین دوستمی و نمی خوام اذیتت کنم این دفعه رو کوتاه میام، چون دیر رسیدم مجبور شدم ردیف آخر بشینم، طبق معمول آخر ساعت نوبت به حل تمرین رسید، باور کن مریم، استاد کنارم ایستاد و آروم جزوه ام رو برداشت و چیزی توش نوشت، نمی دونی با عجله گوشه جزوه ام نوشته بود چرا خانم ایزدیان نیومده؟ من هم تند تند نوشتم حالش خوب نبود رفت خونه، دفترم رو روی میز گذاشتم تا راحت ببینه و کسی شک نکنه و استاد هم دیگه چیزی نگفت و از همون جا به ادامه حل تمرین نگاه کرد.

-شاید فکر کرده اتفاق بدی افتاده که نتونسته جلوی کنجکاویش رو بگیره، وگرنه استاد از این کارها نمی کنه.

-خودم هم همین فکر رو کردم.

بعد از اینکه ارتباطم رو با سمیه قطع کردم با بغض گفتم:

نباید بزارم بلایی که سر مینا اومد سر من هم بیاد، چرا کم کم مثل گذشته دارم به دیدنش و دوست داشتنش فکر می کنم. اون نباید بفهمه من هم دوستش داشتم، نمی خوام مثل مینا به مرحله ای برسم که عشق رو ازش گدایی کنم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]یک هفته به سرعت گذشت روز چهارشنبه سعی کردم سر کلاس وهاب خیلی عادی رفتار کنم و موفق هم شدم و وهاب هم بدون کوچکترین توجه ای بهم کلاس رو ترک کرد، روز پنج شنبه بعد از اینکه از دانشگاه به خونه اومدم با مامان برای خرید لباس به بازار رفتم، توی هر مغازه ای که وارد می شدیم بدون انتخاب بیرون می زدیم بعد از 2 ساعت گشتن صبر مامان تموم شد و با خستگی گفت:

مریم، اون لباسی که تو می خوای رو هیچ جا پیدا نمی کنی.

-چی کار کنم، هیچ کدومشون در نظرم خوشگل نبودن، اصلاً نمی خوام، بریم خونه.

-چرا ناراحت میشی؟ شاید اگه پرو کنی بهتر باشه.

با بد اخلاقی چند بوتیک دیگه هم رفتیم و به اصرار مامان لباس حریر بلندی که طرح موج های بنفش و آبی رو داشت با آستین های حلقه ای و شال حریر بنفش رو برای پرو انتخاب کردم وقتی خودم رو توی آینه اتاق پرو دیدم، با رضایت لبخند زدم و با صدای آرومی گفتم:

مامان سلیقه ات حرف نداره.

بعد از خرید دیگه از خستگی نمی تونستیم راه بریم، با اخم زیر لب غر غر می کردم:

چرا نگفتیم بابا بیاد دنبالمون، چون دو روز دیگه عید همه جا شلوغِ.

-بابات رفته مادربزرگت رو بیاره.

-راست می گین!

وقتی مامان در آرپارتمان رو با کلید باز کرد، مادربزرگ توی سالن نشسته بود و با لبخند گفت:

سلام خسته نباشید.

مامان با لبخند به طرفش رفت دستش رو بوسید و گفت:

سلام خاله خوش اومدین.

من هم خودم رو توی آغوش مادربزرگ انداختم و گفتم:

چه خوب شد برای نامزدی بیتا اومدین؟

مادربزرگ از صمیم قلب گفت:

بیتا مثل تو برام عزیره، نوه خواهرم با نوه خودم فرقی نداره.

دوباره بوسیدمش و گفتم:

بیتا هم شما رو مادربزرگ خودش می دونه.

-حالا چی خریدی؟

با شیطنت ابرو بالا انداختم و گفتم:

-فردا نشونتون می دم.

-بدجنس، بلند شو از اینجا برو.

-مادربزرگ! به خاطر شما الان می پوشمش.

به خاطر مادربزرگ لباسی رو که خریده بودم پوشیدم و مورد تعریف پدر و مادربزرگ قرار گرفتم.

بعد از شام همه توی سالن کوچیکمون نشستیم و از هر دری حرف زدیم، بابا در حال نگاه کردن به اخبار تلویزیون بود و کمتر توی بحث ها شرکت می کرد، مامان دوباره رشته صحبت رو به دست گرفت و گفت:

راستی خاله، هفته گذشته رفته بودیم پیش رقیه، انگار آقا جمال هنوز کوتاه نیومده.

- دو، سه روز پیش بود که رقیه بهم زنگ زد و گفت وهاب دوباره اومده معذرت خواهی و جمال کوتاه اومده، ولی وهاب الان 10 روزی میشه که یه آرپارتمان اجاره کرده، میگه می خوام مستقل باشم.

بدون اظهار نظر فقط گوش می دادم، چون هفته گذشته به بهانه درس داشتن به خونه عمه ام نرفته بودم و مامان هم کوچکترین اشاره ای به جریان وهاب نکرده بود.

مادربزرگ دوباره گفت:

به رقیه گفتم خودت این دفعه دست به کار شو و یه دختر خوب برای وهاب انتخاب کن، الان توی این شرایط دیگه با نظرتون مخالفتی نمی کنه، اون هم گفت توی فکرش هستیم، چند تا دختر خوب براش در نظر گرفتیم، تا ببینیم کدومشون رو انتخاب می کنه.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با عصبانیت بلند شدم و به اتاقم رفت و زیر لب گفتم:

آقا می خواد ازدواج کنه.

بعد از چند دقیقه گفتم:

اصلاً چرا باید برام مهم باشه، بره به جهنم، من نباید بزارم اینقدر احساسم به وهاب زیاد بشه که از حرف ازدواجش ناراحت بشم، اصلاً من چم شده؟ منی که این چند سال رو با یاد کمرنگ وهاب سر کردم حالا با دیدنش دستخوش احساسات قدیم شدم.

و روی تختخواب دراز کشیدم و به سقف اتاق خیره شدم چند قطره اشکی که حاصل یاد مینا و وهاب بود رو پاک کردم و نفهمیدم کی به خواب رفتم.

***

روز شنبه صبح با صدای مادربزرگ چشم باز کردم و با خواب آلودگی گفتم:

صبح بخیر مادربزرگ.

-ظهر بخیر، مادرت گفت مگه نگفتی می خوای بری آرایشگاه موهات رو درست کنی.

دوباره به پشت دراز کشیدم و گفتم:

حالا من یه چیزی گفتم، حوصله ندارم برم.

-حتی اگه نخوای بری آرایشگاه باید بیدارشی، می دونی ساعت چنده؟

می دونستم تا بیدار نشم مادربزرگ دستم از سرم بر نمی داره بنابراین بلند شدم نشستم :

حالا خوب شد.

به کمک مامان موهام رو صاف کردم و آرایشی که از همیشه بیشتر بود رو روی صورتم انجام دادم. تا نزدیکی های ساعت 6 همگی آماده بودیم که به جشن عقد بریم، وقتی از اتاق بیرون زدم مادربزرگ با خوشحالی گفت:

ماشاالله چقدر خوشگل شدی، اسپند برای دخترم دود نکردیم مبادا اونجا چشم بخوره.

با خجالت و ناز گفتم:

حالا اونجا اینقدر دختر خوشگل هست که من به چشم نمیام.

وقتی وارد حیاط خونه دایی نادر شدیم، خیلی ها اونجا بودن، زیر چشمی به حاضرین توی حیاط نگاه کردم بعد از دیدن وحید و طاها که طبق همیشه یار جدانشدنی بودن با خوشحالی به اتفاق بقیه اعضای خانواده ام به طرف اونها رفتیم و گذارا به هرکس که توی مسیرمون بود سلام کردم و بعد از احوالپرسی به وحید گفتم:

کی اومدی مرخصی؟

-الان چهار روزی می شه؟ چه خبر؟

-سلامتی، دو سه ماه دیگه که خدمت تموم میشه راحت می شی.

-می خوام بمون همون جا.

-شوخی می کنی؟

-نه، خوب موقعیت شغلی خوبیه، کم کم درجم میره بالاتر.

-عمه قبول می کنه برای همیشه ازش دور باشی؟

-کم کم عادت می کنه، مگه این چند سال وهاب کنارش بود.

-بی انصاف نباش وحید، موضوع اون فرق می کرد.

طاها با خنده گفت:

حالا نمی خوای با پسر عموت دو کلام حرف بزنی، بابا این وحید کچل رو ول کن، تازه مگه من همیشه اینجام که تو اینقدر با وحید گرم گرفتی.

-تو که دانشگاهی مثل وحید سرباز نیستی، اونجا هم که هستی عشق و صفاست مگه نه، برای همین کسی دلتنگت نمی شه.

-ولی من دلتنگ دختر عموی خوشگلم میشم.

با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:

بچه پرو.

رو به وحید با شیطنت گفتم: وحید اونجا دختراش خوشگلن؟

طاها خنده بلندی سر داد و گفت:

خوب باشن چی به این وحید کچل و لاغر می رسه.

-دلت میاد، وحید همینجوری هم کلی خاطر خواه داره.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-نه بابا، حتماً ...

نمی خواستم وحید از یادآوری یاسمن ناراحت بشه، یاسمن یکی از فامیل های دور پدریم بود، قبل از سربازی وحید از عمه شنیده بودیم وقتی سربازی وحید تمام بشه میرن خواستگاری یاسمن، انگار وحید خودش با یاسمن حرف زده بود و یاسمن هم غیرمستقیم گفت منتظرش می مونه بعد از اینکه وحید به سربازی رفت با سنگدلی نامزد کرد و در جواب وحید که ازش توضیح خواسته بود گفت نمی تونستم از این موقعیت خوب دست بکشم.

-اِ... طاها بس کن دیگه.

-باشه دختر عمو.

برای عوض کردن بحث رو به وحید پرسیدم: اصلاً نفهمیدم مامان اینا رفتن داخل، بابا کجا رفت؟

-اونجاست کنار دایی نشسته.

-با من کاری ندارین بچه ها؟

-نه.

خیلی دلم می خواست سراغ وهاب رو از وحید رو بگیرم ولی بدون حرف به طرف دایی نادر و عمو ایرج رفتم و بعد از احوالپرسی کوتاهی به داخل رفتم، با تعجب به جمعیت داخل سالن نگاه کردم و با صدای بلندی سلام کردم، اونقدر سر و صدا داخل بود که با خودم فکر کردم کسی جواب سلامم رو نمیده چون صدا به صدا نمی رسه.

از قبل با خودم عهد کردم که بیشتر از همیشه با دخترهای فامیل صمیمی برخورد کنم بنابراین به طرف دخترهای عمه ام ویدا و شیدا رفتم و بعد از احوالپرسی گونه های شیدای کوچولو رو کشیدم و گفتم:

شیدا خیلی ناز شدی.

شیدا با خجالت گفت:ممنون، عمه مریم.

روبه ویدا کردم و گفتم:این آرایش خیلی بهت میاد.

-ممنون، تو هم خیلی خوشگل شدی.

-اِ... اون طلا نیست؟

ویدا با خنده گفت:

-نشناختیش، می بینی چقدر تغییر کرده.

-یعنی ما هم ابروهامون رو بگیریم اینقدر عوض می شیم؟

-من شاید، ولی تو چون ابروهات پر نیست، زیاد تغییر نمی کنی.

توی فامیل فقط دختران انگشت شماری ابروهاشون رو می گرفتن، هنوز فامیل به رسم قدیم وقتی دختری نامزد و یا عقد می کرد اجازه داشت که این کار رو انجام بده، با اینکه چند باری دلم می خواست زیر ابروهام رو بگیرم ولی از ترس مامان چیزی نگفتم و گذاشتم همون جور بمونن.

طلا به طرفمون اومد وگفت:

-سلام مریم، چه عجب ما دختر عمومون رو دیدیم.

-نه که تو هر روز میایی به ما سر میزنی، طاها رو بیرون دیدم ولی طاهر و طالب رو ندیدم.

-قرار بود بیان.

طلا از غفلت ویدا استفاده کرد و آروم زیر گوشم گفت:

قرار بریم خواستگاری برای طاهر.

-طاهر؟ پس طالب چی؟

-طالب می گه فعلاً قصد ازدواج ندارم، اگه گفتی اون دختر کیه؟

-دختر خاله ات مهسا.

طلا سرش رو به علامت نفی تکون داد و با اَبرو به ویدا اشاره کرد، با تعجب و لبخند به طلا خیره شدم که با صدای دختر خاله ام به عقب برگشتم، با خوشحالی از دیدن عاطفه به طرفش رفتم و گفتم:

سلام، حالت خوبه؟

عاطفه با خوشحالی بغلم کرد و گفت:

از این بهتر نمی شه، خیلی از دیدنت خوشحالم.

-کی اومدین؟ پس خاله کجاست؟

-دیروز غروب رسیدیم، مامان هم توی آشپزخونه کنار زن دایی داره بساط پذیرایی رو آماده می کنه.

-بیا بریم اونجا.

تا وقتی که بیتا رو بیارن با همه فامیل خوش و بش کردم دیگه دلم نمی خواست کسی بگه من افاده ایم، به طوری که کسی متوجه نشه می خواستم از پنجره آشپزخونه به حیاط نگاه کنم ولی موفق نشدم چون توی همین لحظه بیتا کنار فرزاد وارد سالن شد، عاطفه با خوشحالی به آشپزخونه اومد و گفت:

بیتا اومد.

و بعد با خنده دست به کمر ایستاد و گفت:

چشمم روشن مریم خانم داشتی پسرها رو دید می زدی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]از دیدن وهاب نا امید شدم با بی حالی گفتم:

ولم کن، حوصله ندارم.

عاطفه با خنده بلندی زیر بغلم رو گرفت و گفت:

بوی محبت به یه مرد به مشامم می رسه، نمی خوای چیزی بگی؟

-چیزی نیست که بگم.

-باشه، حالا از من گفتن بود.

-بیا بریم، بیتا خوشگل شده؟

-آره خیلی، فرزاد هم خیلی آقاست توی این چند سال که ندیده بودمش خیلی تغییر کرده.

-انشاالله که خوشبخت بشن.

-عاقد باهاشون اومده بیا بریم.

بعد از اینکه عاقد از اتاق بیرون رفت به کنار عروس و داماد رفتم و به اونها تبریک گفتم، فرزاد سراغ سمیه رو ازم گرفت ، با گیجی گفتم:

اصلاً به یادش نبودم، الان میرم بهش زنگ می زنم ببینم چرا نیومده.

به طرف اتاقی که کیفم قرار داشت رفتم و بعد با سمیه تماس گرفتم، سمیه گفت:

حال مادربزرگم خوب نیست، نمی تونم بیام.

-باشه می دونم خودت دست تنهایی.

-خودت می دونی که زن بابام کاری به مادربزرگم نداره، و همیشه موقع مریضیش من ازش پرستاری می کنم.

-زیاد سخت نگیر، انشالله زودتر خوب می شه.

سمیه با خنده گفت: به جای من هم برقص.

-نه که خیلی بلدم.

-یادم نرفته چند بار از دهنت پرید که توی عروسی هاتون برای رقص پایه ای.

-به خدا هنوز نرقصیدم حسش رو ندارم، کاری نداری؟

-خوش بگذره، خدافظ.

قبل از رفتن به عاطفه اصرار کردم که بیاد خونمون چند روزی بمونه ولی عاطفه گفت نمی تونه چند روز دانشگاه نره و فردا صبح زود باید برگردن، من هم با ناراحتی ازش جدا شدم وقتی نصف راه رو رفتیم به جای خالی مادربزرگ نگاه کردم و گفتم:

مادربزرگ چرا نیومد؟

بابا گفت:

قرار چند روزی خونه عموت باشه.

 

 

**

روز پنج شنبه عصر12 آذر دومین سالگرد فوت مینا رو برگزار کردیم همه فامیل درجه یک سر مزارش اومدن وقتی دیدم مامان بی تابی می کنه کنارش نشستم و با بغض دلداریش می دادم با صدای سلامی سر بلند کردم با دیدن وهاب بغضم ترکید اگه تنها بودیم فریاد میزدم ببین مینا این وهاب توِ که برای دیدنت اومده، کم کم همه خدافظی کردن وهاب کنار بابا ایستاده بود برای رفتن به خونه با مامان به طرفشون رفتیم که با چشم های غمگینش مواجه شدم، با خودم گفتم اونم غصه داره من نباید اینقدر خودخواه باشم که فکر کنم که قلب اون از سنگه.

بعد از یه هفته ای که مادربزرگ خونه عمو و عمه رقیه موند برای عید غدیرخم همه رو خونه اش دعوت کرد، ما هم چون عید یک شنبه بود دانشگاه شنبه رو هم تعطیطل اعلام کرد از صبح جمعه به خونه خاله عالیه رفتیم و اون دو روز رو با عاطفه خوش گذروندم و همه بچه های شوهر خاله که ازدواج کرده بودن به خاطر ما اونجا جمع بودن، صبح شنبه از استهبان به خونه مادربزرگ حرکت کردیم تقریباً نهار اونجا رسیدیم وقتی بابا خواست ماشین رو توی حیاط ببره طاهر رسید و گفت:

سلام عمو، داخل جا نیست، ماشینتون رو دم در پارک کنید.

بعد از چند ماه طاهر رو دیدم، دلم می خواست بدونم جریانش با ویدا به کجا رسیده بود، وقتی از ماشین پیاده شدم طاهر با لبخند بهم نگاه کرد و گفت:

هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی این شکلی بشی.

با اخم ازش چشم برداشتم و گفتم:

مگه قبلاً چه شکلی بودم؟ قیافه خودت یادت رفته؟

طاهر با خنده بلندی رو به مامان گفت: زن عمو هنوز دخترت گوشت تلخه.

مامان با آرامش گفت:

دلت میاد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بعد از وارد شدن بابا و مامان به حیاط بدون توجه از کنارش رد شدم و زیر لب گفتم:

حیف ویدا که بخواد زن تو بشه.

طاهر آستین مانتوم رو کشید و گفت: حیفِ ...

ادامه حرفش رو خورد و چیزی نگفت، با تعجب به طرفش برگشتم و گفتم:

چرا بقیه اش رو نمی گی؟

-چون بعداً خودت می فهمی.

-من چی رو باید بفهمم.

-التماس نکن که چیزی بهت نمی گم.

-خوب نگو، اصلاً برام مهم نیست.

-چی شده؟

با شنیدن صدای طالب به طرفش رفتم و با خوشحالی گفتم:

سلام خوبی؟ آقای دکتر؟

-ممنون، تو چه طوری؟ مگه نگفتم من هنوز درسم تموم نشده و تو نباید همش مثل مامان بهم بگی دکتر.

-زیاد سخت نگیر، بالاخره که همین ترم آخرته و بعدش میشی دکتر.

طاهر برایم شکلکی در اورد و به داخل رفت، بی خیال دوباره به طالب نگاه کردم که گفت:

-هنوز آب تو با طاهر توی یه جوی نمیره؟

-من چی کارش دارم اونه که همش بهم گیر می ده.

-استهبان بودی؟

-آره.

طالب با لحن خاصی گفت:

-چه خبر از اونجا؟

-خبر خاصی نبود.

وقتی دیدم طاهر به داخل رفته و دیگه اثری ازش نیست گفتم:

درست متوجه شدم منظورت خبری در مورد عاطفه است؟

طالب با نوک کفشش سنگ های زیر پاش رو جابجا کرد و گفت:

یعنی عاطفه بهت نگفته که من ازش خواستگاری کردم و اون جواب رد داده.

با تعجب گفتم:

نه چیزی نگفت، چرا جواب رد داد؟

-می گفت دوست ندارم از خانواده ام دور بشم و از این حرف ها.

-حالا مگه چقدر دورن که این حرف رو زده، چرا قبلاً چیزی نگفتی؟

-کسی چیزی نمی دونه، من خودم به عاطفه زنگ زدم اون هم جواب رد داد.

وقتی با همدیگه وارد حال شدیم همه با تعجب نگاهمون کردن از نگاه خیره زن عمو و عمه رقیه خجالت کشیدم و به آرومی سلام کردم و یه گوشه کنار ویدا نشستم.

ویدا آروم گفت: چه به موقع اومدین، بحث سر ازدواج طالب و طاهر بود.

-ولی من...

با نگاه خیره وهاب حرف توی دهنم ماسید و نتونستم بگم ولی من اون کسی نیستم که اون دوست داره باهاش ازدواج کنه.

برای اینکه از اون جو سنگین فرار کنم به ویدا گفتم:

بیا بریم بیرون یه گشتی بزنیم.

وقتی با ویدا بیرون زدم نفس راحتی کشیدم، نفس کشیدن توی اونجا برام سخت بود، ویدا با خنده گفت:

راحت شدی، نه؟

-آره، چرا همه اونجوری من رو نگاه می کردن؟

-خوب حتماً می دونی که چند روزی هست که زمزمه ازدواج من و طاهر شده ولی دایی ایرج می گه تا طالب ازدواج نکنه طاهر نباید ازدواج کنه، بحث سر این بود که شاید طالب کس خاصی رو در نظر داره که نمی تونه بگه، وقتی با همدیگه اومدین همه پیش خودشون یه فکرایی کردن.

-ولی این درست نیست، اون دختری که طالب دوست داره من نیستم.

-می خوام یه چیزی بهت بگم ولی ازت می خوام بین خودمون بمونه.

می دونستم چون من هیچ وقت باهاش انس نمی گرفتم حالا که سعی می کنم باهاشون صمیمی تر بشم اونها تعجب می کنن و پیش خودشون فکرهایی می کنن تا دلیل تغیر رفتار من رو بفهمنن و شاید براشون سخت باشه که با من راحت باشن و بهم اعتماد کنن.

-اگه فکر می کنی به کسی می گم، خوب نگو من ناراحت نمی شم.

-مامان چند تا دختر به وهاب معرفی کرده که یکیشون تویی، وقتی تو با طالب وارد شدی مامان و وهاب بیشتر از همه شوکه شدن.

از حرف های ویدا دچار گیجی شدم باور نمی کردم که من یکی از کاندیدای ازدواج برای وهاب باشم، با اینکه توی دلم احساسی بهش داشتم ولی نمی خواستم به یاد و خاطره مینا خیانت کنم، حتماً وهاب قبول نمی کنه، اصلاً وهاب که جریان مینا رو می دونه اون چه طوری جرات می کنه حتی فکر خواستگاری از من رو بکنه، همه احساسی که به وهاب داشتم رو کنار گذاشتم نمی دونم شاید با خودم لجبازی می کردم و یا می خواستم از احساسم فرار کنم.

ویدا دستم رو کشید و گفت:

-مریم، حواست کجاست؟

به چشم هاش زل زدم و گفتم:

-چیزی گفتی؟

-بهتر نیست برگردیم، خیلی دور شدیم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-راستی طلا کجا بود؟

-طلا و شیدا توی اتاق بودن.

-وحید رو هم ندیدم.

-وحید مرخصیش سه شنبه تمام شد برگشته اراک.

خوشبختانه وقتی با ویدا وارد شدم جمع پراکنده شده بود، تا ساعت یک با دخترها از هر دری حرف زدیم، مامان به اتاق اومد و گفت:

بچه ها نهار رو کشیدیم نمی خواین بیان.

وقتی خواستم از اتاق بیرون بزنم مامان آروم به طوری که کسی متوجه نشه دستم رو گرفت وقتی به طرفش برگشتم با سر بهم اشاره کرد بمونم، بعد از رفتن بقیه سریع گفت:

ببینم بین تو و طالب چیزی هست؟

-مامان!

مامان خیلی سریع رگبار کلمات رو به طرفم نشونه گرفت:

-دارم بهت می گم، هفته گذشته توی نامزدی بیتا شوهر عمه ات سر بسته به بابات گفته تو رو برای وهاب در نظر گرفتن، بابات هم مخالفت علنی نکرده، یعنی فقط منتظر جواب تو هستن.

-مامان، حالا باید به من بگین، همیشه فکر می کردم بابا خیلی من رو درک می کنه، ولی انگار اشتباه فکر می کردم.

-من هیچ وقت اجازه نمی دم که تو با طالب ازدواج کنی، همه می دونیم که این چند ساله مهناز دختر خاله اش به انتظارش نشسته، نمی خوام زن عموت...

وسط حرفش پریدم و با عصبانیت گفتم:کی گفته طالب من رو می خواد؟

مامان بدون اعتنا به حرفم به طرف در بسته رفت و گفت:

- مواظب رفتارت باش.

-مامان!

مامان به زور دستم رو کشید و به حیاط برد اصلاً نفهمیدم چی خوردم الکی فقط قاشق رو پر می کردم و به دهنم می ذاشتم، بعد از نهار به کمک ویدا و طلا همه ظرف ها رو شستیم، به آرومی کنار مامان که روی تخت نشسته بود ایستادم و گفتم:

مامان می خوام برم دیدن صنم.

الان؟

-مگه ساعت چنده تازه 2 شد.

طالب که نزدیک مامان نشسته بود حرف های ما رو شنید و گفت:

اگه می خوای باهات میام؟َََ[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]عمه با لبخند زورکی گفت: مگه قرار نبود با وهاب بری؟

از این دروغ عمه شاخ در آوردم کی این قرار گذاشته شد که من ازش بی خبر بودم: ممنون از لطفتون، راهش زیاد دور نیست، خودم می تونم برم.

عمه در جوابم گفت: این چه حرفیه، وهاب پاشو مادر.

وقتی دیدم وهاب داره کفش هاش رو می پوشه تا بیاد من رو برسونه از حرفی که زدم پشیمون شدم، جلوتر از اون به راه افتادم تا از در حیاط بیرون زدم با شنیدن صدای عصبانی وهاب مجبور شدم به ایستم:

کجا داری می ری، بفرما من سگت هستم که پشت سرت بدوم.

از حرفش خنده ام گرفت ولی تغییری در قیافه عصبانیم ندادم و با عصبانیت به طرفش برگشتم و گفتم:

من ازت نخواستم دنبالم بیای.

وهاب دستش رو مشت کرد و گفت: من هم مجبور شدم بیام.

-می تونی چند دقیقه دیگه اینجا بایستی و بعد برگردی خونه.

بدون توجه به حرفم گفت: خونشون کجاست؟

وقتی آدرس که آخر روستا بود رو گفتم با اخم گفت: می رسونمت بعد بر می گردم.

از از پشت سرش طلا رو دیدم که با دو به طرفمون می اومد، در حال نفس نفس کردن گفت: حوصله ام سر رفته من هم باهات میام مریم.

با نگاه پیروزمندانه به وهاب گفتم: ممنون حالا تنها نیستم، شما هم لازم نیست از اینکه توی عمل انجام شده قرار گرفتین عصبانی بشین و می تونین برگردین.

و بدون توجه به وهاب دست طلا رو کشیدم و رفتم.

***

 

فصل سوم

قسمت اول

متاسفانه هر چه در زدیم کسی در رو باز نکرد، با طلا توی چمنزار روبروی خونشون نشستیم و حرف زدیم، با بی خیالی وسط بوته ها دراز کشیدیم هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که با صدای پسری وحشتزده بلند شدیم نشستیم، پسری با جثه ای ظریف با موهای مجعد بالای سرمون ایستاده بود و با حالت بدی سرتا پامون رو نگاه می کرد، طلا با ترس دستم رو گرفت، نمی خواستم بفهمه ازش می ترسیدم صدام رو بلند کردم و گفتم:

چرا اینجوری نگاه می کنی؟

-خوب دو تا عروسک روبرومه نباید نگاه کنم؟

-خفه شو.

تا خواستیم پا به فرار بزاریم خیز برداشت و دستم رو کشید هرچه تقلا کردم نتونستم دستم رو بکشم، طلا با جیغ می گفت: ولش کن عوضی، کثافت.

وقتی دیدم طلا همون دور ایستاده و جلو نمیاد توی یه حرکت سریع ناخنهای بلندم رو به صورتش کشیدم و اون هم نامردی نکرد و دو تا مشت محکم به صورتم زد که یکی شون به دماغم خورد ، گیج شدم و افتادم با صدای گریه طلا و تکون های شدیدی چشم باز کردم، طلا کمکم کرد بلندشم وقتی جای اون عوضی رو خالی دیدم گفتم: چی شد؟

-وقتی تو اونجوری بی هوش شدی پا به فرار گذاشت.

از درد اشک هام ریختن و گفتم: نمی تونستی دوتا جیغ بنفش بکشی تا کسی بیاد کمکمون.

از حرفم ناراحت شد و گفت: چرا خودت جیغ نکشیدی؟

-من هول کرده بودم.

-نه که من ریلکس ایستاده بودم.

-حالا که گذشت بی خیال شو.... دماغم خیلی درد می کنه.

-همه مانتوت خونی شده.

-اون پسر رو اولین بار بود این اطراف می دیدم.

-ولی خدا بهمون رحم کرد، انگار نرمال نبود.

نزدیک در خونه که رسیدیم طلا با نگرانی گفت: چیزی نگم؟

با تمسخر از حرفی که از طلا شنیدم گفتم: چرا نباید بگیم یه عوضی این کار رو کرده ما که نمی تونیم دروغ بگیم، نه بابا چیزی نگی ها.

کنار شیرآب توی حیاط نشستم و دماغم رو شستم، به طلا گفتم برو یه جوری کلید ماشین بابام رو بیار تا یه مانتو دیگه از توی ساک که صندوق عقب ماشین بود بپوشم.

هنوز چند ثانیه از رفتنش نگذشته بود که صدای مامان رو شنیدم که با دستپاچگی می گفت:

کجاست؟

زیر لب گفتم: طلا عرضه یه دروغ گفتن رو نداری.

وقتی حال وحشتزده مامان رو دیدم به گریه افتادم و گفتم: مامان به خدا چیزی نیست، حالم خوبه.

-کی اینکار رو کرده؟می شناختیش؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-نه تا حالا ندیده بودمش.

مادربزرگ با روسریش اشکش رو پاک کرد و گفت:

ببینین قیافه ات چه شکلی شده، الهی دستش بشکنه که دست روی دخترم بلند کرده.

رو به طلا پرسیدم: کلیدها رو اوردی؟ نه.

مادربزرگ دستم رو کشید و گفت:

نمی تونی که پنهونش کنی مردها رفتن بیرون، نرگس براش یه قالب یخ بیار بزاریم روی دماغش.

مادربزرگ مجبورم کرد توی حال دراز بکشم و خودش یخی رو که توی یه نایلون گذاشته بود رو روی دماغ نگه داشت اولش خیلی درد داشت ولی کم کم کمتر شد، با صدای بابا چشم باز کردم و به سرعت نشستم، بابا جوری داد کشید چی شده که بقیه که توی اتاق، خواب بودن بیدار شدن و بیرون اومدن، عمه به سرعت کنارم نشست، مامان کنار بابا ایستاده و براش تعریف کرد چی شده، بابا با عصبانیت گفت:نمی دونی کی بود؟

-نه بابا.

بابا اینقدر عصبانی یه گوشه نشست که از کسی صدایی در نیومد، بعد از چند دقیقه تحملش رو از دست داد و گفت: پاشین بریم خونه.

مادربزرگ وساطت کرد و گفت: کجا پسرم، مگه قرار نیست امشب بله برون طاهر و ویدا همین جا برگزار بشه.

-بشینم اینجا ببینم بچه ام زجر می کشه، می خوام ببرمش بیمارستان.

به حرف اومدم و گفتم: بابا من حالم خوبه.

-تو ساکت شو، چرا وقتی دیدی کسی اونجا نیست برنگشتی خونه.

-من که تنها نبودم، طلا هم باهام بود.

بابا با عصبانیت بی سابقه ای سرم داد کشید: با هر که بودی، هنوز یاد نگرفتی باید احتیاط کنی و اینقدر سر به هوا نباشی، اگه تنها بودی و اتفاقی می افتاد چی؟

با گریه به حیاط رفتم و زیر درخت نشستم، با اینکه هرچه بیشتر گریه می کردم سرم بیشتر درد میگرفت ولی نمی تونستم جلوی اشک ریختنم رو بگیرم، وقتی کمی آروم شدم با چوبی که توی دستم بود روی زمین نقش می کشیدم که با صدای پسرها خودم رو جمع کردم تا نزدیکم نشن، ولی انگار با حرکت من اونها بیشتر کنجکاو شدن ببینن کی کنار درخت نشسته، طالب با صدای متعجبی پرسید: چی شده مریم؟

به آرومی گفتم: چیزی نیست.

طاهر دوباره لجبازی گل کرد و گفت:

حالا چرا سرت رو بلند نمی کنی عروس خانم؟

وهاب با تشر گفت: طاهر بس کن.

با عصبانیت به طرف طاهر رفتم و گفتم:

تو هیچ وقت برات مهم نبوده که برای من چه اتفاقی می افته حالا هم ببین.

هر سه با تعجب بهم زل زدن، طالب زودتر از بقیه به خودش اومد و گفت:

صورتت چی شده؟ چرا اینجوری شدی؟

دیگه اشکی نداشتم که بریزم با سردرد شدید رو به طالب گفتم:

هیچ کس به فکر من نیست برام یه مسکن بیار.

بعد از رفتن طالب، وهاب یه قدم به طرفم اومد و با ناراحتی که از قیافه اش پیدا بود گفت:

اینها جای یه مشته، کی این بلا رو سرت اورده؟

-به خدا نمی دونم، یه عوضی بود.

-کجا دیدیش؟

-این جریان یک ساعت پیشه مطمئناً یه جایی گم و گور شده.

طاهر با ناراحتی گفت:

فکر کردی سربه سرت میزارم برام مهم نیستی، اگه می دیدمش به خاطر این کارش می کشتمش.

می دونستم اونها من رو مثل خواهرشون دوست دارن و ناموسشون به حساب میام با مهربونی گفتم: می دونم.

وهاب وقتی دید گیج می زنم زیر بغلم رو گرفت و گفت:

باید بریم بیمارستان تو حالت خوب نیست.

-نه امشب نامزدیه نمی خوام به خاطر یه خون دماغ همه چیز بهم بخوره.

وهاب سرم داد کشید: به این می گی خون دماغ ساده ببین دوباره داره خون میاد.

با صدای بلندی مامان رو صدا زد و دیگه چیزی نفهمیدم.

از تکون های توی ماشین به سختی چشم باز کردم سرم روی شونه مامان بود، با چشم های سنگین گفتم:

مامان.

مامان به سرعت بهم نگاه کرد و گفت: داریم می ریم بیمارستان.

بابا با صدای مامان به طرفمون برگشت و گفت:

خوبی بابا؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با سر علامت مثبت دادم، صدای وهاب رو شنیدم که با نگرانی گفت:

الان می رسیم، خیلی درد داری؟

از توی آینه بهش نگاه کردم و با صدای ضعیفی گفتم: سرم بیشتر درد می کنه.

وقت به بیمارستان رسیدیم با کمک مامان به طرف ارژانس رفتیم، اونجا ازم عکس گرفتن و تشخیص دادن دماغم شکسته، بابا با نگرانی گفت:

حالا باید چی کار کنیم، خیلی درد داره.

دکتر اورژانس گفت:

-براش فقط مسکن می نویسم، باید فردا پیش متخصص بره اینجا چند متخصص داریم.

-ممنون دکتر.

وقتی بابا رفت داروهام رو بگیره، وهاب که دست هاش رو زیر بغلش گذاشته بود نزدیکتر اومد و به مامان گفت:

من خودم یه دکتر خوب می شناسم، فردا می بریمش همون جا.

از حرفش لجم گرفت مگه اون وکیل وصی من بود، اگه مامان اونجا نبود حتماً همین رو بهش می گفتم.

در همین حین موبایلش زنگ خورد و برای جواب دادن بیرون رفت هنوز یک دقیقه نگذشته بود که برگشت و گفت:

مریم مادربزرگ می خواد باهات حرف بزنه.

گوشی موبایل رو از دستش گرفتم و سعی کردم لحنم رو سرحال نشون بدم.

-سلام مادربزرگ.

-سلام دخترم، حالت خوبه؟

-آره.

-دکترها چی گفتن؟

-گفتن یه شکستگی کوچولوه و مشکل خاصی پیش نمیاد.

-خدا رو شکر، همه اینجا نشستن و نگران تو هستن.

-به همه سلام برسونید و ازشون تشکر کنید.

وقتی گوشی رو به وهاب برگردوندم، به تلخی گفتم: امشب بله برون خواهرته، نمی خوای بری؟

وهاب با بی خیالی بهم زل زد و گفت: به اون هم می رسم نمی خواد تو نگران باشی.

بعد از اینکه آمپول مسکن رو زدم به خونه رفتیم وهاب و بابا دم در خداحافظی کردن ، بابا باید توی مجلس بله برون شرکت می کرد هم ماشینش رو می اورد.

بعد از اینکه روی کاناپه ولو شدم با ناراحتی گفتم: حیف شد الان بایستی اونجا بودیم.

مامان با حرص بهم نگاه کرد و گفت: اونجا که جشنی نمی گیرن یه بله برون ساده است، تو بهتره به فکر خودت باشی.

از حرف های مامان ناراحت شدم و لب هام رو به دندون گرفتم و گفتم: من همش باعث دردسر می شم، من نمی خوام فردا برم دکتر.

-چی؟ چی گفتی؟

-می دونم بابا به زور قسط خونه و خرج دانشگاه من رو فراهم می کنه، چه طوری انتظار داشته باشم پول عمل رو فراهم کنه.

-لازم نیست به فکر باشی، مگه یه شکستگی بینی چقدر خرج بر میداره.

بدون اینکه فکر کنم چی دارم می گم گفتم: نکنه می خواین از کسی پول بگیرین؟

مامان برای اولین بار سرم داد کشید و گفت: منظورت عمه ات نه؟ چرا نمی خوای بزرگ بشی، حتی اگه مجبور باشم این کار رو می کنم چون عمه ات قرار مادرشوهرت بشه.

وقتی دید دارم به شدت گریه می کنم کنارم نشست و گفت: خودمون یه مقداری پس انداز داریم تازه طلاهای بی استفاده ای هم دارم.

با گریه گفتم: چرا اصلاً براتون مهم نیست که نظر من چیه؟

-چون خیر صلاحت رو می خوایم، مگه از وهاب و خونواده عمه ات بهتر می خوای؟

چه طوری باید می گفتم در عین حالی که بهش بی میل نیستم ولی دوست ندارم باهاش ازدواج کنم اون دل من و مینا رو شکسته بود چه طوری ببخشمش.

-مگه همین عمه نبود که وهاب رو طرد کرده بودن حالا همه فراموش کردن که وهاب عاشق یه دختر دیگه بود.

-همه توی زندیگشون اشتباه می کنن، تازه وهاب که ازدواج نکرده بود.

-ولی وهاب خودش گفت به همدیگه محرم بودن

-حتی اگه ازدواج هم کرده بود زیاد مهم نبود، همین خواهرم، مگه زن دوم شوهرش نیست مگه عاطفه با خواهر برادرهای ناتنیش مشکلی داره؟ خواهرم از زندگیش راضیه، این دلیل نمی شه که چه زن و چه مرد قبلاً توی زندیگشون شکست خوردن و یا بیوه شدن تا آخر عمرشون تنها بمونن.

-ولی من نمی خوام.

-دارم کم کم به حرف های مادربزرگت می رسم ما زیادی تو رو لوس کردیم.

-مامان!

-بابات این چند روزه که ازم خواسته باهات حرف بزنم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]من هرچه می گفتم مامان یه جواب براش داشت و حرف های در نظرش بی ارزش بودن، آخر سر با بی حوصلگی بلند شد و گفت:

تو بچه ای و هنوز توی زندگی نرفتی ببینی همسر آدم مهمترین شخص توی زندیگشه و اگه توی انتخاب همسر اشتباه کنه فقط باعث بدبختی و زجر کشیدنش می شه.

وقتی سرم روی بالشت گذاشتم دیگه اشکی نداشتم که بریزم با خستگی چشم روی هم گذاشتم و به خواب رفتم.

*** وقتی چشم باز کردم ساعت 7 صبح بود با عجله از خواب بیدار شدم تا به کلاس آمار برسم، نمی خواستم دوباره مورد بازخواست استاد قرار بگیرم و یا آخر ترم تلافی به قول استاد این بی توجهی رو سرم در بیاره، با عجله از خونه بیرون زدم و تاکسی دربست گرفتم تا به موقع به دانشگاه برسم، نزدیک های دانشگاه خواستم مقنعه ام رو درست کنم که دستم به دماغم خورد، تازه بیاد اوردم که قیافه ام افتضاحه، زیر لب زمزمه کردم: چه جوری می خوام با این قیافه به دانشگاه برم، با بی خیالی گفتم حالا مگه مهمه.

به موقع خودم رو رسوندم و چند ثانیه قبل از استاد وارد کلاس شدم فرصت نکردم به سوال سمیه که پرسیده بود چی شده جواب بدم ، تموم مدت سمیه برای اینکه بفهمه چه اتفاقی افتاده بیتابی می کرد تا وقتی که بعد از سه ساعت استاد بی وقفه درس داد و از کلاس بیرون رفت سمیه با عجله گفت:

من رو کشتی، چرا قیافه ات اینقدر ورم کرده؟

وقتی جریان رو براش گفتم با ناراحتی گفت:

تو اصلاً محافظه کار نیستی، همیشه می خوای بگی از پسرها نمی ترسی.

-چرا نمی ترسم، ولی نمی خوام اونها بفهمن، اگه پسره می فهمید که ازش می ترسم حتماً کار بدتری می کرد.

به طرف سالن ورزش رفتیم، که با صدای ایمان به عقب برگشتم و با تعجب گفتم: چیزی گفتین؟

-آره، گفتم براتون اتفاقی افتاده؟

-نه چیز خاصی نیست.

سمیه به جای من گفت: با یه موتوری تصادف کرده و با سر به موتور برخورد کرده.

ایمان با مهربونی که برای اولین بار نشان می داد گفت: بعد از کلاستون اجازه بدین برسونمتون خونه.

با تعجب بهش گفتم: ممنون، مزاحم نمی شیم.

و با عجله به طرف در سالن رفتیم، سمیه با خنده وارد شد و گفت:

این چش بود؟ دیدی چه طور بهت نگاه می کرد، انگار از اینکه تو رو اینجوری دیده ناراحت شده.

باصدای ویبره موبایلم به شماره خونه نگاه کردم جواب دادم، مامان بود که نگرانم شده بود و گفت: چرا جواب نمی دادی؟

-با یه استاد بد اخلاق کلاس داشتیم، گذاشته بودم روی ویبره.

-دیشب نگفته بودی فردا میری دانشگاه، یعنی الان درد نداری؟

-خیلی کمتر شده.

-مواظب خودت باش.

وقتی به استاد گفتم دیروز دماغم شکسته اجازه داد یه گوشه بشینم وبچه ها رو تماشا کنم. امروز از مونا خبری نبود.

***[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ساعت 1 خونه رسیدم بعد از خوردن نهار سبکی به اتاقم رفتم ساعت 5 بعدازظهر با صدای مامان بیدار شدم.

-چی شده؟

-پاشو، مگه قرار نیست بریم دکتر.

-من که گفتم چیز مهمی نیست.

-پاشو، دیگه هم بحث نکن.

وقتی خواستم برای شستن صورتم از اتاقم بیرون برم مامان به طرفم برگشت و گفت:

اینجوری نیا، عمه ات با بچه ها بیرون نشستن.

با بی حوصلگی مانتو سفید که راه راه آبی داشت و شلوار جین مشکی پوشیدم و شال سفیدم رو سر کردم، مثل صبح که بدون آرایش به دانشگاه رفتم از اتاق بیرون زدم با همه احوالپرسی کردم و به ویدا تبریک گفتم، هنوز ننشسته بودم که عمه گفت: بهتری؟

-آره.

-پاشو با وهاب و ویدا برو دکتر.

-لازم نیست.

-یعنی چه لازم نیست، من به بابات هم زنگ زدم گفتم نمی خواد بیاد دنبالت.

بابا همیشه رو حرف عمه حرفی نمی زد حالا که از من هم خواستگاری کرده بود که جای خود داشت، وقتی وهاب بلند شد مجبور شدم به دنبال ویدا از خونه بیرون بزنم.

توی مطب دکتر جای سوزن انداختن نبود، وهاب بعد از اینکه اسمم رو به منشی گفت منشی گفت تشریف داشته باشید نیم ساعت دیگه نوبتتون می شه.

اون نیم ساعت رو سر پا ایستادیم بعد از اینکه منشی اسمم رو خوند به طرف اتاق دکتر رفتم وهاب تنها همراهم اومده بود، دکتر دماغم رو چند بار فشار داد بعد از هر بار آخ من در میومد، بعد برام عکس نوشت، دوباره مثل دیشب عکس گرفتم و بعد از ربع ساعت معطلی برای نشون دادن عکس پیش دکتر رفتیم، دکتر گفت دماغتون از یه ناحیه شکسته که البته شکستگی بدی نیست می تونیم جاش بندازیم و یه دو سه روز باید توی گچ باشه بدون اینکه با مشکل جدی برخورد کنی همه چیز روبه راه می شه.

با تعجب گفتم: یعنی باید برم اتاق عمل؟

- بله، از نظر هزینه که مشکلی ندارین البته هزینه زیادی نداره.

وهاب با عجله توی حرف دکتر پرید و گفت: نه.

و دوباره رو به دکتر گفت: ایشون رو اورژانسی فردا عمل می کنید؟

-پس فردا، فردا بعداز ظهر کارهای بستری رو بکنید چهارشنبه صبح انشالله عمل می شن.

بعد از اینکه وهاب برام پرونده تشکیل داد به خونه برگشتیم توی تموم مدت بدون اینکه حرف بزنم اعتراضم رو نشون دادم نمی خواستم وهاب برام الکی دلسوزی کنه، موبایل وهاب زنگ خورد فهمیدم طرف صحبتش باباست وهاب مو به مو حرف های دکتر رو براش گفت، وقتی ماشین رو در مجتمع پارک کرد با عصبانیتی که سعی می کردم کنترل کنم رو به ویدا گفتم: میشه ما رو تنها بزاری؟

ویدا که یه چیزایی بو برده بود از ماشین پیاده شد، وهاب با بی خیال گفت:

می دونم می خوای چی بگی.

-من از تو کمک نخواستم اگه اونجا چیزی نگفتم فقط به این خاطر بود که نمی خواستم جلوی دیگران با همدیگه بحث کنیم.

-بس کن، مریم چرا اینقدر لج می کنی، می خوای چی رو ثابت کنی.

-من لج نمی کنم، دلیلی نداره تو دنبالم راه بیافتی بیای مطب، از لطف امروزت ممنونم.

وهاب با عصبانیت به طرف چرخید و گفت: داری عصبانیم می کنی، یعنی تو دلیلش رو نمی دونی؟ نمی دونی که قرار من و تو...

توی حرفش پریدم و داد کشیدم:

من و تو هیچ وقت با هم ازدواج نمی کنیم، یادت که نرفته تو دل خواهرم رو شکوندی.

-یعنی تو اینقدر از من متنفری؟ هنوز نمی تونی این رو بفهمی که اون موضوع یه چیز دیگه بود؟

-نه نمی تونم قبول کنم کنار عشق خواهرم زندگی کنم.

-چرا اینقدر بچه گونه فکر می کنی، مثلاً دانشجوی این مملکتی.

-آره تو راست می گی من بچه گونه فکر می کنم، ولی مثل تو سنگ دل نیستم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]وهاب با عصبانیت بهم چشم دوخت و گفت: با این کارهات می خوای چی رو ثابت کنی؟ می خوای بگی به یاد و خاطره خواهرت وفاداری، تو اینو یه خیانت محسوب می کنی، مگه نه؟

وقتی جوابی ندادم وهاب آرومتر شد و گفت:

عشق عدالت سرش نمی شه، اگه از هرکسی که تا حالا عاشق شده بپرسی می گه که عشق یه جورایی بی عدالتیه، مثلاً خود ما، من عاشق حنانه بودم، مینا من رو دوست داشت و خدا بهتر می دونه کی عاشق مینا بوده.

با عصبانیت دسته کیفم رو توی دستم فشار دادم و گفتم:

نمی خوام برام فلسفه بافی کنی.

وهاب با کلافگی سرش رو تکون داد و گفت:

داری خسته ام می کنی مریم، تو به هیچ صراطی مستقیم نمی شی.

خودم هم از بحث کردن سردرد گرفتم بدون حرف از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم، بابا هم خونه بود وقتی دید برای تعویض لباس به اتاقم رفتم به اتاقم اومد و گفت:حالت خوبه؟

آروم به طوری که صدام بیرون نره گفتم: آره، وهاب که حرف های دکتر رو بهتون گفت.

-آره

-بابا اگه پول نیست لازم نیست به این زودی عمل کنم.

-تو قیافه خودت رو توی آینه دیدی؟ ندیدی دماغت چقدر زشتت کرده به خاطر خودت می خوام این کار رو بکنم، یه مقداری پول هست تازه عموت هم زنگ زد و گفت می خواد توی حسابم پول بریزه ولی من قبول نکردم، خودت که اخلاق زن عموت رو می دونی.

از دیشب منتظر یه فرصت بودم تا از بابا دلیل این رفتارش رو که موضوع وهاب رو ازم مخفی کرده بود بپرسم، دلم رو به دریا زدم و گفتم: بابا چرا نگفتی اونها ازم خواستگاری کردن.

-به مادرت گفته بودم، فکر نمی کردم توی این یک هفته چیزی بهت نگفته باشه، من مخالف نیستم، کی از وهاب بهتر.

-بابا!

-یعنی چی؟ پای مرد دیگه ای وسطه.

با عجله گفتم: نه.

-پس چی؟ حرف های من و مامانت یکیه، اون که گناه نکرده یه بار عاشق شده، تازه عمه ات ازش خواسته توی دخترهای فامیلی که براش در نظر گرفتن یکی رو انتخاب کنه اون هم تو رو انتخاب کرد.

-ولی من...

برام سخت بود نمی دونستم چی باید بگم، هر چه می گفتم مطمئناً بابا هم مثل مامان یه جوابی داشت که بده، اونها موافق این ازدواج بودن من هم نمی تونستم روی حرف بابا که یه عمر زحمت رو کشیده حرفی بزنم.

-می خوای بگی به وهاب به عنوان یه شوهر تا حالا نگاه نکردی و برات سخته؟

به دروغ گفتم: آره.

-یه روز خودت به این روزها می خندی.

بعد بلند شد و از اتاق بیرون زد، دیگه از اتاق بیرون نزدم می دونستم این کارم بی احترامیِ ولی از سردرد و بلاتکلیفی نمی دونستم چی کار کنم، از یه طرف وقتی توی آینه به صورتم دقیق شدم به گریه افتادم یعنی من صبح با این قیافه به دانشگاه رفتم زیر چشمم کبود شده بود و سط دماغم هم ورم کرده بود، عوضی یعنی اینقدر قوی بود که قیافه من رو اینجوری کرده بود، زیر لب هرچه حرف زشت بلد بودم نثارش کردم.

تا صدای در زدن رو فهمیدم خودم رو بخواب زدم وقتی عمه صورتم رو نوازش کرد تحت تاثیر محبتش قرار گرفتم همه می دونستن عمه خیلی مهربونه، خیلی خودم رو کنترل کردم که گریه نکنم، عمه به آرومی از اتاقم بیرون رفت.

بعد از رفتنشون مامان با عصبانیت وارد شد و گفت:

این چه رفتاریه که می کنی، عمه بیچاره ات فکر کرده تو واقعاً خوابی.

هیچ وقت ندیده بودم مامان باهام اینجوری رفتار کنه به جز این دو روز، اشک توی چشم هام دوید سعی کردم گریه نکنم ولی موفق نشدم، از صدای مامان بابا هم به اتاق اومد و با تعجب گفت: چی شده؟

-ببین دارم جلوی روی خودش می گم اون مخالف این ازدواجه.

بابا با حیرت بهم نگاه کرد و گفت: راسته بابا، مگه ما با هم حرف نزدیم؟

جرات به خرج دادم و گفتم: ولی من نگفتم راضیم.

-یعنی نظر ما برات مهم نیست؟ نمی خوای که توی امری به این مهمی خودسرانه تصمیم بگیری؟

-نه ، ولی...

خدایا چی کار کنم چه طوری بگم هم وهاب رو دوست دارم هم ازش بدم میاد، چه طوری بگم وقتی کنارم نیست دلم می خواد ببیبنمش ولی وقتی کنارمه نمی تونم تحملش کنم و من رو یاد مینا میندازه و همش با همدیگه بحث می کنیم، یه لحظه دیوانه شدم فکر نکرده گفتم:

از کجا معلوم با اون زن زندگی نکرده باشه، شاید برای اینکه عمو جمال ببخشش دروغ گفته.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-معلوم هست چی میگی؟ اگه ازدواج کرده که توی شناسنامه اش ثبت شده.

-ولی اون گفت محرم بودن، شاید با همدیگه زندگی می کردن.

-می تونی وقتی با همدیگه حرف می زنین ازش بپرسی.

-من نمی خوام باهاش حرف بزنم.

بابا طاقتش رو از دست داد کنارم روی تختخوابم نشست و گفت:

عموت امروز یه جورایی موضوع ازدواج طالب رو پیش کشید، می خواست بگه مریم رو برای طالب در نظر گرفتم که من حرف رو عوض کردم، دوست ندارم با زن عموت در بیافتم.

با حیرت گفتم: بابا!

-ببین من نمی خوام تو به هیچ وجه با طالب ازدواج کنی.

با اینکه می دونستم طالب عاطفه رو دوست داره ولی با سماجت گفتم:

-مگه طالب چشه؟ هر چی باشه اون قبلاً ازدواج نکرده.

-وقتی چیزی نمی دونی هیچی نگو، فقط ظاهر قضیه رو نگاه نکن، طالب الان 30 سالشه ولی بدون اجازه مادرش آب هم نمی خوره، الان چند ساله اسمش روی دختر خالشه.

-اصلاً موضوع طالب نیست بابا، اون یکی دیگه رو می خواد خودش بهم گفت.

-پس تو دنبال چی می گردی؟ تو فکر کردی به خاطر این میگم وهاب پسر خوبیه چون وضعش خوبه و یا شغل دهن پر کنی داره، اینجوری نیست، یه چیزایی هست تا توی زندگی نری نمی فهمی، اول اینکه تا با کسی زندگی نکنی از زندگی قبل از ازدواجش مطلع نمی شی مگر اینکه آشنا باشه، نمی دونی تو عشق چندم همسر بودی که باهات ازدواج کرده، اخلاقش تا دستت بیاد طول می کشه و ...

بعد خیلی آروم از پیشونیم بوسه گرفت و گفت:

من خوشبختی تنها دخترم رو می خوام، به حرفام گوش بده ضرر نمی بینی، توی همین چند روز فکرات رو بکن تا به عمه ات خبر بدم.

مامان توی این مدت بی حرف کنار دیوار ایستاده بود و ما رو تماشا می کرد، بابا و مامان از اتاقم بیرون رفتن با صدای پیامک موبایلم رو برداشتم یه جوک از طرف سمیه بود، به تلخی لبخند زدم ای کاش با یکی درد دل می کردم تا سبک بشم، به یاد فرزاد افتادم ولی وقتی به عقربه های ساعت که 12 شب رو نشون می دادن نگاه کردم پیشمون شدم که با فرزاد حرف بزنم.

***

روز چهارشنبه صبح عمل کردم بماند همه مدتی که درد می کشیدم به باعث و بانیش فحش دادم، همون روز عمل مرخص شدم زیاد نمی تونستم حرف بزنم احساس می کردم دوباره چند تا مشت خوردم صورتم ورم کرده بود، پنج شنبه همه به عیادتم اومدن وقتی وهاب همراه عمه اینا برای عیادتم نیومد از دستش دلگیر شدم، فرزاد همراه خاله ماهرخ و بیتا به عیادتم اومد و با خودش دوربین اورد و گفت می خوام با این قیافه ازت عکس داشته باشم من هم چند تا ژست مسخره گرفتم از رفتار فرزاد فهمیدم به خاطر روحیه حساس بیتا زیاد باهام گرم نمی گیره ولی برام اصلاً مهم نبود، همون موقع که فرزاد اونجا بود محسن به موبایلم زنگ زد و حالم رو پرسید، روز جمعه صبح سمیه اومد پیشم و تا نزدیک های غروب پیشم موند و همه جریان های دو روزی که نبودم رو برام مو به مو تعریف کرد و با آب و تاب گفت صابر یه بار سراغت رو گرفته ولی ایمان یه بار با دودلی نزدیکم شد ولی برگشت و سرجاش نشست بیچاره خجالت می کشید از حالت جویا بشه در مقابل حرفش هیچ واکنشی نشون ندادم ولی از وهاب چیزی نگفت، چند بار خواستم موضوع خواستگاری وهاب رو بگم ولی با به یاد آوری اینکه دیشب عمه حتی یه اشاره کوچیک نکرد از گفتنش پشیمون شدم، با خودم گفتم شاید وهاب اونها رو منصرف کرده، انگار از حرف های اون شب توی ماشین ناراحت شده بود حتماً فکر نمی کرد من اینقدر بداخلاق و به قول طاهر گوشت تلخ باشم.

شب بعد از اینکه شامم رو خوردم به عاطفه پیام دادم، سلام بی معرفت سراغی ازم نمی گیری نمی گی دخترخالم زنده است یا مرده.

تا ارسال کردم گوشیم زنگ خورد با اون گچی که روی دماغم بود نمی تونستم زیاد حرف بزنم به سختی جواب دادم: بله.

-چی شده؟ حالت خوبه؟

-نه.

-چرا صدات اینجوری شده؟

-عمل کردم، نمی تونم حرف بزنم.

عاطفه هول کرد و گفت:چی؟ [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]از اینکه نگرانش کردم ناراحت شدم: چیزی نیست، مجبور شدم بینم رو عمل کنم.

-اینجوری فایده نداره تو تلگرافی حرف می زنی گوشی رو بده خاله.

به سالن رفتم و گوشی رو به مامان دادم و روی کاناپه دراز کشیدم، مامان همه جریان رو برای عاطفه تعریف کرد وقتی گوشی رو قطع کرد با لحن شاکی گفت:

نمی تونی دو روز ساکت یه جا بشینی، نمی خواستم خاله ات رو توی زحمت بندازم.

-خوب حوصله ام سر رفته بود.

مامان به طرف گوشی تلفن رفت و گفت: یه زنگی به بابات بزنم یه ساعت پیش زنگ زد گفت داره میاد نمی دونم چرا دیر کرده.

توی همین موقع بابا در رو با کلید باز کرد و گفت: یا الله.

با دیدن وهاب کنار دستش دلم ضعف کرد و روی مبل نشستم، بابا با خنده گفت: بابا گفتم یا الله.

تازه به خودم اومدم و به سمت اتاق به حالت دو رفتم، که سرم سنگین شد دستم رو به لبه تختخواب گرفتم و نشستم، بلوزی که تنم بود آستین کوتاه بود نگاهی به شلوارک جگری رنگی که به پام بود کردم و از فکر اینکه وهاب پاهای من رو دیده از خجالت و شرم گوشه لبم رو به دندون گرفتم، به سرعت بلند شدم و لباسام رو عوض کردم، نگاهم به آینه خورد که به خنده افتادم و به خودم گفتم فکر کنم وهاب با دیدن قیافه ام به اندازه کافی سوپرایز شده که به لباسهام توجهی نکرده باشه، در همین حین مامان صدا زد مریم.

با عجله از اتاق بیرون زدم و زیر لب سلام کردم.

وهاب با سلام من به طرفم برگشت و گفت: سلام، حالت خوبه؟

-ممنون.

بابا به سرتا پام نگاه کرد و گفت: چرا نمی شینی بابا؟

مجبور شدم بشینم و خودم رو با تلویزیون که صداش خیلی کم بود مشغول کردم، اصلاً نفهمیدم کی ازم چی پرسید که بابا گفت: بابا، وهاب با توِ.

به وهاب که با لبخند کجکی نگام می کرد نگاه کردم و گفتم:

-ببخشید نشنیدم چی می گفتین؟

-گفتم تا کی دانشگاه نمیای؟

-این هفته اصلاً نمیام.

-حالت خوب نیست؟ چشمات خیلی قرمز شده؟

از اینکه به فکرم بود خوشحال شدم خیلی زود به خودم تشر زدم و گفتم من امروز چم شده؟

شالم رو درست کردم و گفتم: سرم درد می کنه.

مامان از جاش بلند شد و گفت: الان برات مسکن میارم.

بابا با عجله بلند شد و گفت: ساعت نزدیک 10 من هنوز نماز نخوندم.

وقتی تنها شدیم وهاب به سرعت گفت: انگار جلوی دایی و زن دایی خیلی مهربون می شی.

حال نداشتم جوابش رو بدم ولی با اخم بهش فهموندم از این خبر ها نیست، مامان قرص رو با یه لیوان آب بهم داد و در کمال تعجب پیش بابا رفت، قرص توی دستم بود که وهاب با خنده ای که توی صداش بود گفت:

انگار از این وضع زیاد راضی نیستی، از اینکه با من تنها موندی ناراحتی؟

-نه.

-مگه سرت درد نمی کرد چرا قرصت رو نمی خوری؟

قرص رو به سختی قورت دادم از جام بلند شدم که وهاب با عصبانیت ولی آروم گفت: وایسا کارت دارم.

بدون اینکه بهم فرصت عکس العملی رو بده گفت: حالا حالت خوب نیست اومدم فقط عیادتت ولی هفته دیگه مفصل با همدیگه حرف میزنیم.

بعد از اینکه عکس العملی در مقابل حرفش انجام ندادم ابروهاش رو به علامت تعجب بالا برد و گفت: چرا چیزی نمی گی؟

چرا نتونستم بهش بگم نمی خوام باهات ازدواج کنم، انگار زبونم قفل کرده بود قلبم با آرامش می زد، آره دوستش داشتم برام دیگه مهم نبود که روزگاری دل تنها خواهرم رو شکوند بدون هیچ اعتراضی سرم رو پایین انداختم و بدون اینکه چیزی بگم با لیوان توی دستم ور می رفتم که مامان از اتاق بیرون زد من هم از خدا خواسته با یه ببخشید به اتاقم رفتم، بعد از نیم ساعت صدای خداحافظی کردنش رو شنیدم، از پشت پنجره به آسمان سیاه شب نگاه کردم و با بغض گفتم خدایا چیکار کنم؟ با این احساسی که دارم کم کم مغلوبش میشم چی کار کنم؟ دو باره دودل شدم ... نه ... من نمی خوام عشق خواهرم رو تصاحب کنم مینا تا لحظه آخر عاشق وهاب بود، یعنی مینا من رو می بخشه؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]روز دو شنبه با صدای عاطفه از خواب بیدار شدم هرچه عاطفه قلقلکم می داد تا بیدار بشم چشم هام رو به زور بسته نگه داشتم و گفتم: التماس نکن، من ازت ناراحتم.

عاطفه با تعجب گفت:از من؟! برای چی؟

چشم هام رو باز کردم و گفتم: آره تو، چرا به طالب جواب رد دادی؟

-بابا بزار عرقم خشک بشه بعد بازخواستم کن، نمی دونستم پسرعموت اینقدر دهن لقه.

-اون دهن لق نیست، هیچ کس نمی دونه به جز من، می خواست بفهمه دلیل واقعیت چی بود که جواب رد دادی.

-میشه بلند شی، بعداً در موردش حرف می زنیم.

وقتی دید بد جوری نگاش می کنم گفت: باشه، می گم ببین چه طوری هوای فامیل های پدریش رو داره.

-آخه طالب خیلی آقاست دلت میاد بهش جواب رد بدی؟

-تو از هیچی خبر نداری.

-پس زودتر بگو.

-آخه ممکن مامان بیاد توی اتاق، به خدا بعداً بهت میگم.

-باشه، قول دادی ها.

-باشه، قرار تا فردا بعد از ظهر پیشت بمونم.

-راست می گی؟ پس کلاسهات چی میشه؟

-سه شنبه ها کلاس ندارم، امروز هم خودم به خودم مرخصی دادم.

تازه به یاد قیافه ام افتادم وگفتم: با گچ روی دماغم خیلی زشت شدم.

عاطفه چشم هاش رو گشاد کرد و گفت: وای آره، اگه جای تو بودم نمی ذاشتم هیچ پسری ببینتم.

-برو بابا، اتفاقاً همه دیدنم، فرزاد هم ازم عکس گرفت.

عاطفه با خنده گفت: اعتماد به نفست من رو کشته.

شب خاله و شوهرش خونه دایی نادر رفتن و همون جا موندن، عاطفه سر تخت مینا دراز کشید بهش مهلت ندادم و گفتم: زود باش بگو جریان چیه؟

-چند باری که اینجا و خونه مادربزرگت طالب رو دیدم متوجه شدم بهم نظر داره.

-چرا چیزی به من نگفتی؟

-نمی خواستم الکی چیزی بگم، من که مطمئن نبودم، آخرین بار عید امسال بود که خونه مادربزرگت دیدمش نمی دونم مامان چه طوری متوجه جریان شد که اون دوستم داره یادته مامان چقدر اصرار کرد که زودتر برگردین خونه، وقتی رسیدیم خونه باهام یه دعوای سخت کرد.

به اینجا که رسید بغض کرد و اشک هاش خیلی زود پایین ریختن، با عجله روی تخت کنارش نشستم و گفتم:

چرا گریه می کنی؟

خیلی زود به خودش مسلط شد و گفت: توی حرف های مامان یه چیزایی دستگیرم شد، اون خیلی ترسیده بود که من هم بهش علاقمند شدم یا نه؟ وقتی براش قسم خوردم که هنوز هیچ احساسی به طالب ندارم آروم شد، کم کم توی دلم یه احساس بدی پیدا کردم نمی دونستم اون حس چی بود ولی کلافه ام کرده بود، یه ماه گذشت خیلی دلم می خواست جریان رو بفهمم که یه روز..

عاطفه دوباره به گریه افتاد، بغلش کردم و گفتم : اگه برات سخته نگو، تقصر منه که اصرار کردم.

-نه باید به یکی بگم باید خودم رو خالی کنم، یه روز حرف های مامان رو با بابا شنیدم، اونها داشتن از من می گفتن، با شنیدن اسمم گوش تیز کردم، مامان با گریه گفت:

-تا کی باید ازش مخفی کنم؟

- نمی دونم، اون الان 25 سالشه اونقدر بزرگ شده که بفهمه دلیل کارت چی بوده.

دیگه حرفی نزدن و من هم ناامید به اتاقم رفتم، همون شب با التماس از مامان خواستم که جریان رو بهم بگه، انگار برای خودش هم سخت بود که دیگه حقیقت رو ازم پنهون کنه.

بعد از چند دقیقه مکث کردن اشک هاش رو پاک کرد و گفت: می دونی مریم، بابای پویان و پوریا بابای منه، یعنی من دختر دایی طالبم.

با تعجب ازش فاصله گرفتم و گفتم:

دیونه شدی؟ این حرف ها چیه که می زنی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-نه دیونه نشدم، مامان اول زن اون بود، یعنی زن دومش بود، زن اولش تا ده سال بعد از ازدواجشون حامله نشد که اونها تصمیم گرفتن براش یه زن دیگه بگیرن، منظورم از اونها زن عموت و مادرشه، وقتی خیلی به مامانم اصرار کردن و بهش قول دادن که بعد از اینکه صاحب بچه شد زن اولش رو طلاق میده، نمی دونم چرا بالاخره بعد از مدتی مامان با وجود مخالفت خانواده اش با داییِ طالب ازدواج می کنه، مامان همون روزهای اول ازدواجش فهمید که شوهرش عاشق زنشه و فقط به اصرار مادرش دوباره ازدواج کرده بود، با وجود همه سختی ها و بی محلی ها مامان بعد از یک سال باردار می شه ولی باز هم توی رفتار شوهرش تغییری ندید و بهش بی محلی می کرد، تازه وقتی 3 ماه باردار بوده می فهمه که زن اول شوهرش بارداره اون 5 ماه، حکمت خدا رو می بینی مریم.

-بعد چی شد؟

-وقتی مامان فهمید خواست تکلیفشو مشخص کنه و اونم به مامان گفت باید از همدیگه جدا بشن، باور می شه که اون اینقدر سنگ دل و بی احساس باشه، یعنی یه پدر فقط بچه ای که از زن مورد علاقه اش داره رو دوست داره؟

-آروم باش، بسِ دیگه نگو.

-نه باید بگم... بعد مدتی زن عموت که واسطه این ازدواج بود حرف طلاق مامان رو توی فامیل پخش کرد، هیچ کس نتونست رای اونها رو عوض کنه و مامان ازش جدا شد و سرپرستی من رو برای همیشه ازش گرفت. بعد از اینکه من بدنیا اومدم دقیقاً دو ماه بعد از به دنیا اومدن پویان، مامان هم بعد از گذشتن عده اش سریع با دوست دایی نادر ازدواج کرد.

 

 

 

 

- دلت نمی خواست اون موقعی که پدر واقعیت زنده بود می فهمیدی اون پدرته.

-نه، مگه تا قبل از اینکه بمیره خواست من رو ببینه، اون خیلی سنگ دل بود که از تنها دخترش گذشت، فقط به این خاطر که من از زنی متولد شده بودم که عاشقش نبود، ولی گاهی دلم می خواد پویان و پوریا رو ببینم حتماً اونها هم چیزی از این جریان نمی دونن، این خیلی مسخره است که من تا حالا برادرهام رو فقط دو بار اونهم اتفاقی دیدم، نه.

اشک هاش رو پاک کردم و گفتم: اگه می دونستم اینقدر ناراحت می شی، حرفی از طالب نمی زدم.

-طالب می دونه من دختر دایشم، مامان می گفت مادر طالب زندگیم رو بهم زد وگرنه حسین نمی خواست من رو طلاق بده، ولی اون اینقدر توی گوشش خوند که زندگی با دو تا زن سخته تا اونهم طلاقش داد، می دونم که مادرش می خواد دختر خواهرش رو برای طالب بگیره یعنی دختر عمه من رو باور می کنی من اینقدر بدبخت باشم، اون هیچ وقت راضی نمیشه که من عروسش بشم.

-ولی طالب گناهی نداره، اون خیلی خوبه، اون دوستت داره و می تونه خوشبختت کنه.

-من به پسر یکی از همسایه هامون که مهندس مکانیک جواب مثبت دادم، قرار عید عقد و عروسی رو با همدیگه بگیریم.

-برای من فرقی نمی کنه که با کی ازدواج کنی، من فقط خوشبختیت رو می خوام.

تا چند روز بعد از رفتن عاطفه داشتم به سرنوشت عجیبش فکر می کردم اون خیلی عاقلانه موضوع رو قبول کرد ولی اگه کس دیگه ای جای اون بود چی؟ حالا فهمیده بودم چرا خاله قبول کرده بود با کسی ازدواج کنه که زنش فوت کرده بود و سه تا بچه داشت چون می خواست کسی برای دخترش پدری کنه، حقی که پدر واقعیش در حقش کوتاهی کرده بود، خوشبختانه خاله توی ازدواج دومش طعم خوشبختی رو چشید.

***

کنار مامان که داشت سبزی پاک می کرد نشستم و بعد از کلی خودخوری گفتم: مامان چرا خاله از شوهر اولش جدا شد؟

مامان نگاهش رو از سبزی ها گرفت و گفت: از عاطفه شنیدی؟

-آره.

-خاله ات بهم گفت که همه چیز رو به عاطفه گفته، فاطمه از من چند سال بزرگتر بود و همیشه حرف حرف خودش بود اون توی مدتی که برای خیاطی به کلاس می رفت عاشق شاگرد مکانیکی که توی مسیرش بود شد اون پسر هم فاطمه رو می خواست، نادر و مامان قبول نکردن که اون دو تا با همدیگه ازدواج کنن، خیلی خوب یادمه که فاطمه چند روز غذا نخورد و با همه قهر کرد تا نظر نادر رو عوض کنه ولی مرغ اون یه پا داشت، بعد از چند ماه خبر دار شدیم که اون پسر ازدواج کرده، بعد از دو سه ماه لج و لجبازی با نادر بعد از اینکه زن عموت به خواستگاریش اومد فاطمه به خاطر لجبازی قبول کرد که عروسشون بشه، همه غرورش رو توی اون دو سالی که زن حسین بود از دست داد، وقتی بعد از طلاق عده اش تموم شد خیلی سریع به خواستگاری دوست هم خدمتی نادر جواب مثبت داد.

-عاطفه می گفت زن عمو توی طلاق خاله نقش داشت.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-همه این رو می دونن، بعد از اینکه شنیدیم قراره طلاق بگیرن چند تا از مردهای فامیل جمع شدن و با حسین حرف زدن اون هم قول داد که طلاقش نده و همه خرج و مخارج فاطمه رو بده و یه خونه جدا براشون بگیره، هنوز یه هفته نگذشته بود که اونها از هم جدا شدن، فاطمه می گفت به خاطر حرف های ثریا بود که حسین من رو طلاق داد.

-به خاطر همین شما و بابا نمی خواستم حرف ازدواج طاها با من زده بشه؟

مامان با تعجب نگام کرد و گفت: تو دوستش داری؟

-نه.

مشکوک نگاهم کرد و گفت: آره، بیشتر به خاطر اخلاق زن عموت نمی خواستیم، اون هنوز عادت های بدش رو ترک نکرده، همیشه از همه بدگویی می کنه و کاه رو به کوه تبدیل می کنه، تازه اون حتماً طالب رو راضی به ازدواج با مهناز می کنه.

توی پاک کردن سبزی کمکش کردم و بعد بلند شدم طبق معلوم این چند روز به اتاقم رفتم و دراز کشیدم.

عصر با بابا به مطب دکتر رفتم و اونجا دستیار دکتر گچ دماغم رو در اورد و به جاش چهار تا چسب زد.

***

شنبه وقتی وارد دانشگاه شدم از خوشحالی یه نفس عمیق کشیدم، با صدایی که گفت خانم ایزدیان سلام به عقب برگشتم، با دیدن صابر همه خوشحالیم پر کشید، با بی اعتنایی گفتم: سلام.

به دماغم خیره شد و گفت: پس این چند روز که ما نگرانتون بودیم شما برای زیبایتون تلاش می کردین.

با حرص گفتم: به تو ربطی نداره که من چی کار می کنم.

بی اعتنا به من با پوزخند و خودمونی گفت:

-البته خودت خوشگل بودی نیازی نبود دماغت رو عمل کنی.

با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:

اگه کور نبودی چند روز پیش دیدی که صورتم چه وضعی بود، اصلاً ... منظورتون از این کارها چیه؟ یه بار شایعه ای رو که خودت گفتی به ایمان نسبت دادی چیزی نگفتم فکر می کردم اینقدر شعور داری که بفهمی دوست ندارم هی بهم متلک بپرونی.

-اوه .... فکر می کنی به خاطر اینکه دوستت دارم اذیتت می کنم؟

دیدم صحبت با صابر اصلاً فایده نداره، بدون اعتنا برگشتم هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای ایمان رو شنیدم که گفت:

صابر بار اولت نیست که مزاحم خانم ایزدیان میشی، چرا دست از این کارهات بر نمی داری؟

صابر بی خیال هلش داد و گفت: به تو ربطی نداره، برو کنار.

به طرفشون برگشتم و گفتم:

آقای حمیدی ممنون از اینکه به فکرمی ولی بهتر این آقا رو به حال خودشون بزارین من می دونم دلیل رفتارش چیه.

یه جوری گفتم که خودش دوریالیش افتاد که منظورم اینه که پسر بی شخصیتی، با اخم بهم نزدیک شد و گفت: اگه جرات داری فکرت رو به زبون بیار افاده ای.

ایمان یقه شو گرفت و کشیدش کنار و گفت:

تو اصلاً حالیته چی کار می کنی، یعنی احترام به یه همکلاسی تو مرامت نیست؟

صابر زیر دستش زد و داد کشید: تو چرا خودت رو میندازی وسط، این موضوع بین ماست به تو ربطی نداره.

به نگرانی از وضع به وجود اومده به طرف ایمان رفتم و گفتم: خواهش می کنم ایمان، بیا بریم.

صابر بلافاصله گفت:

ایمان، چه صمیمی نمی دونستم رابطتون اینقدر خوبه که به اسم کوچیک همدیگه رو صدا میزنین.

اصلاً از حرف ها و کارهاش سر در نمی اوردم نمی دونستم مقصودش از این کارها چیه که همش با هام لج می کنه، با صدای سمیه جون گرفتم، سمیه با تعجب گفت: چی شده؟

ایمان لبخندی زد و گفت: چیزی نیست، بفرمایین بریم کلاس.

بی توجه از کنار صابر گذشتیم، توی مسیری که تا مجتمع آموزشی که کلاس داشتیم باید طی می کردیم از ایمان تشکر کردم و بابت جریان قبلی معذرت خواستم، اون هم با خونسردی گفت:

پیش میاد من ازتون ناراحت نیستم، ولی ازتون میخوام که وقتی صابر چیزی میگه بهش بی اعتنایی کنین، همیشه جواب های هوی نیست.

-باشه، سعی خودم رو می کنم، امروز دیگه مطمئن شدم اون با خودش هم درگیری داره.

ایمان و سمیه به حرفم خندیدن، در همین حین که به کلاس هم نزدیک شده بودیم موبایلم زنگ خورد با تعجب به شماره ناشناس نگاه کردم و با خودم گفتم حتماً بابک که یه شماره دیگه دستش گرفته ولی وقتی گفتم الو صدای وهاب رو شنیدم که گفت: سلام، حالت خوبه؟

-ممنون، شما خوبید؟

بچه ها وارد کلاس شدن ولی من توی سالن موندم، برای خودم هم غیر قابل باور بود چرا دیگه وقتی صداش رو می شنوم و یا می بینمش عصبانی نمی شم و دچار عذاب وجدان نمی شم، وهاب بدون هیچ احساسی گفت:

امروز تا ساعت چند کلاس داری؟

-من فقط سه ساعت کلاس دارم، یعنی ساعت 5 آزادم.

-منتظرم بمون میام دنبالت با همدیگه بریم بیرون حرف بزنیم.

دوباره لجبازیم گل کرد و گفتم: نمی تونم بیام، چون قراره با دوستم برم خرید.

با عصبانیت گفت: مگه من هفته گذشته نگفتم می خوام باهات حرف بزنم، قرارت رو کنسل می کنی.

وقتی دیدم عصبانی شده با بغض گفتم: باشه.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]و خیلی آروم گفتم: بد اخلاق.

انگار شنید چون مهربونتر شد و گفت: ببخشید، من هم تا پنج کلاس دارم پس دم در دانشگاه منتظرم باش.

وقتی گوشی رو قطع کردم سریع شماره وهاب رو ذخیره کردم تا سرم رو از توی گوشی بلند کردم با نگاه صابر روبرو شدم، پوزخند زنان به طرف کلاس می اومد، سریع تر از اون وارد کلاس شدم.

تا وقتی ساعت پنج بشه نزدیک به بیست بار به ساعتم نگاه کردم، خودم از کارم خنده ام گرفته بود سمیه چند بار گفت: چی شده همش به ساعتت نگاه می کنی؟

-هیچی، همینطوری به ساعتم نگاه می کنم.

-می خوای من رو رنگ کنی؟

مجبور شدم بهش جریان رو بگم، با تعجب لبخند زد و گفت: قرار برای چه کاری استاد بیاد دنبالت؟

-فعلاً که خودم هم مطمئن نیستم، ولی فردا همه چیز رو برات می گم.

-حتماً؟

-آره به خدا.

از شانس بدم تا استاد از کلاس بیرون زد و بچه ها کم کم از کلاس بیرون رفتن، با عجله به سمیه گفتم: بدو بریم ساعت 5 دقیقه به پنجه.

سمیه به قهقه افتاد و گفت: تو رو خدا پس نیافتی.

با حرص گفتم: مسخره، من رفتم.

تا از کلاس زدم بیرون نفهمیدم چه طوری به کسی خوردم و توی کسری از ثانیه توی آغوشش افتادم، خیلی زود خودم رو عقب کشیدم چشم که باز کردم دیدم صابر به یه لبخند بزرگ بهم خیره شده انگار برق بهم وصل کردند همه موهای تنم سیخ شدن سمیه از پشت بازوم رو گرفت و با اضطراب گفت: حالت خوبه؟

اونقدر بغض کرده بودم که نمی تونستم از ترس گریه حرف بزنم، سرم رو تکون دادم، سمیه به جای من با پرخاش گفت: چرا یهو از پشت دیوار بیرون زدید، چرا مواظب رفتارتون نیستین؟

صابر با بی خیالی خندید و گفت: همش که من مقصر نیستم، مریم هم مقصر بود.

با شنیدن اسمم داغ کردم و گفتم: دهنت رو ببند، عوضی، به جای اینکه معذرت خواهی کنی، طلب کار هم هستی.

با همه سعیم که برای جلوگیری از گریه ام کردم اشک هام پایین ریختن، سمیه دستم رو کشید و آروم گفت:

مریم زشته ببین چند تا از بچه ها دارن نگاه می کنن، الان حراست میاد بهمون گیر میده و بعد خربیارو باقالی بار کن.

صدای صابر دیونه ام کرد: چرا باید معذرت بخوام، به دهنم مزه داد که توی آغوشم بودی به دهن تو چی؟

دستم رو از دست سمیه بیرون کشیدم و به طرفش رفتم همه شجاعتی که داشتم رو جمع کردم و یه سیلی به صورتش زدم، صابر شوکه شد سمیه با ترس کنارم کشید و گفت: دیونه شدی؟

-اگه جرات داری یه بار دیگه مزاحمم شو، عوضی.

صابر دستش رو جای سیلی کشید و گفت: هرچه از دوست رسد نیکوست.

انگار هیچ فایده نداشت بایستیم و باهاش بحث کنم با سمیه به طرف در خروجی به راه افتادیم، تازه به یاد قرار با وهاب افتادم خیلی سریع با صدای زنگ موبایلم، از توی جیب مانتوم درش اوردم گفتم:

سمیه بیا با استاد حرف بزن بگو من حالم خوب نبود رفتم خونه، موبایلم پیشت جا مونده.

سمیه هاج و واج نگاهم کرد و گفت: معلوم هست چی میگی؟

-خواهش می کنم، سمیه.

سمیه با کلافگی گفت: بده به من.

همه حرف هایی که بهش گفتم برای وهاب تکرار کرد، وقتی قطع کرد با عصبانیت راه افتاد و گفت:

مسخره، می رفتی استاد می دید که صابر با دختر دایش چی کار کرده، حداقل اون پدرش رو در می اورد.

پنج دقیقه توی حیاط صبر کردیم و بعد از دانشگاه بیرون زدیم، توی همین موقع ماشین وهاب جلوی پامون ایستاد با عصبانیت در جلو رو از داخل برام باز کرد، سمیه زیر لب خداحافظی کرد و من رو تنها گذاشت، با صدای وهاب که تقریباً شبیه فریاد بود سوار شدم، هنوز ننشته بودم که وهاب به تندی گفت:

منظورت از این مسخره بازی ها چیه؟ فکر کردی باور کردم رفتی خونه، می خوای...

با صدای گریه بلندم به طرفم برگشت و گفت: چی شده؟

سرم رو به طرف خیابون کردم و با دست جلوی دهنم رو گرفتم، وهاب کنار خیابون نگه داشت و با ترس گفت:

چی شده؟ برای دایی اتفاقی افتاده؟

چند بار صدام زد مجبور شدم داد بزنم، نه نه.

-پس چی شده؟ کسی اذیتت کرده؟

با تکون دادن سر جواب مثبت دادم، وهاب از ماشین بیرون زد و وقتی دیگه از گریه سبک شده بودم با یه بطری آب معدنی برگشت، در سمتم رو باز کرد و گفت:

بیا کمی آب بخور.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با خوردن آب انگار جون وارد بدنم شد زیر لب تشکر کردم، وهاب به یه جای خلوت بردم تا وقتی پشت میز نشستیم حرفی نزد، وقتی سفارش قهوه داد آروم پرسید:

میشه بگی جریان چی بوده؟

همه ماجرا رو براش گفتم وقتی حرف های آخر صابر رو براش گفتم دیدم از عصبانیت سر جاش تکون خورد می خواست چیزی بگه ولی با اومدن پیشخدمت چیزی نگفت، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که وهاب گفت:

نگران اون موضوع نباش، خودم حلش می کنم.

با لبخندی ناخواسته نگاش کردم که وهاب گفت:

چه عجب ما لبخند شما رو دیدیم.

تا خواستم جوابش رو بدم گفت: باشه بابا، جبهه نگیر، به دایی گفتم میام دنبالت پس نمی خواد نگران باشی.

در حینی که قهوه اش رو می نوشید گفت: چرا قهوه ات رو نمی خوری؟

بدن رودربایستی گفتم: چون دوست ندارم.

-چرا نگفتی؟

-چون نپرسیدی.

-ببخشید، حالا می پرسم چی دوست داری برات سفارش بدم.

-بعد از یه گریه چی می چسبه، چایی.

بعد از اینکه برام چایی اوردن شروع کرد به حرف زدن:

ببین مریم من و تو دو تا انسان بالغ و عاقلیم، حالا قبلاً من یه اشتباهاتی کردم به جای خود، ولی از وقتی برگشتم مامان اصرار کرد که با انتخاب اون ازدواج کنم، از بین دخترهایی که پیشنهاد کرد من تو رو انتخاب کردم.

بین حرفش پریدم و گفتم: چرا من؟ مگه نمی دونستی من به خاطر مینا...

اجازه نداد حرفم رو کامل کنم و گفت:

بزار حرفام تموم بشه، بعد هرچه خواستی بپرس، اون چیزای که تو برای خودت بزرگ کردی فقط کدورتِ همین، تو باید واقع بین باشی و اینقدر به احساسات غلطت بها ندی، می دونم برات سخته که دیگه مینا کنارت نیست و از همه بدتر اون من رو دوست داشت که من به خاطر یه دختر دیگه به عشقش جواب رد دادم، همه اینها رو قبلاً با داد و فریاد به همدیگه گفتیم یادت که نرفته.

-نه.

- می خوام بهم فرصت بدی تا خوشبختت کنم، من از دایی و بابا خواستم بهمون فرصت بدن تا سر فرصت تصمیم درستی بگیریم اونها هم به سختی قبول کردن ما مدتی فقط نامزد بمونیم حالا نظر خودت چیه؟

-نامزد بمونیم! اگه نامزد بمونیم که دیگه با ازدواج فرقی نداره حتماً می خوان برامون هم یه صیغه محرمیت بخونن.

-یعنی تو نظرت با این ازدواج صد در صد منفیه؟

وقتی به نی نی چشماش نگاه کردم نتونستم بی تفاوت از احساسی که بهش داشتم بگذرم، سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم، صدای آه کشیدن وهاب رو شنیدم که گفت:

من رو تو منگنه گذاشتن وگرنه حالا حالا قصد نداشتم ازدواج کنم، نمی خواستم تو با این احساس بدی که در مورد من داری مجبور بشی باهام ازدواج کنی برای همین ازت خواستم بیای که باهم سنگامون رو وا بکنیم.

آب دهنم رو قورت داد و گفتم: پس تو هم فقط به اجبار خانوده ات می خوای با من ازدواج کنی؟

محکم جواب داد:

نه، من مجبور نبودم با تو ازدواج کنم، الان هم دارم توی آپارتمانم تنها زندگی می کنم، مطمئن باش اگه بهت هیچ احساسی نداشتم محال بود قبول کنم به خواستگاریت بیام.

از شنیدن حرف هاش دلگرم شدم، ولی به روی خودم نیوردم و با ناراحتی گفتم:

وقتی تقریباً ما هر وقت همدیگه رو می بینیم با همدیگه بحث می کنیم، تو چه طوری بهم احساس پیدا کردی؟

با لبخند بهم زل زد و گفت: همه دوست داشتن ها که با خوبی و نگاه های عاشقانه شروع نمی شن، هنوز اونقدر احساسم قوی نیست که بخوام بهت ثابت کنم دوستت دارم و مثل فرهاد بیستون رو بتراشم، همون روز اول که توی کلاس دیدمت اون احساس خوب شروع شد.

خون به صورتم دوید می دونستم منظورش از احساس خوب دوست داشتنه ولی نمی تونستم بگم وهاب من هم از همون لحظه برخورد اول بعد از چند سال محبتت به دلم برگشت.

-نمی خوای چیزی بگی؟

-من برام سخته که فراموش کنم مینا هم تو رو دوست داشت.

وهاب با کلافگی گفت: خواهش می کنم مریم، چرا اینقدر خودت رو درگیر گذشته ها می کنی، مینا من رو بخشید ولی تو هنوز ازم کینه به دل داری.

-باید بهم فرصت بدی، البته نه اینکه نامزد بشیم، همین جوری چند بار همدیگه رو ببینیم.

-خودت می دونی که پدرهامون قبول نمی کنن، مخصوصاً پدر من.

-اگه تو سعی کنی حتماً قبول می کنن.

-باشه سعی می کنم.

تا وقتی رسیدیم خونه هیچکدوم سکوت رو نشکوندیم، در مجتمع نگه داشت و گفت: سلام برسون.

-نمیای بریم بالا، حتماً مامان شام تهیه کرده.

-باشه یه وقت دیگه، خستم.

خالصانه گفتم:ممنون از اینکه درکم می کنی، اوایل که می دیدمت دلم می خواست می کشتمت.

با خنده گفت: از طرز نگات و حرف زدنت می فهمیدم ولی می دونم که با گذشت زمان همه چیز حل میشه.

کلید انداختم و وارد سالن شدم مامان از توی آشپزخونه نگام کرد و گفت: سلام، پس وهاب کو؟

-گفت خسته است و یه روز دیگه مزاحم میشه.

-به چه نتیجه ای رسیدین؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-مامان!

-من مادرتم حق ندارم بفهم به کجا رسیدین.

-وهاب خودش براتون توضیح میده.

-این وظیفه تو که به مادرت توضیح بدی.

یه چیزایی سر هم کردم و بهش گفتم بدون اون حرف هایی که در رابطه با مینا بود، مامان هم حرف وهاب رو زد که بابات اجازه نمیده.

***

شب بابا با یه هندونه وارد شد با تعجب گفتم: بابا هندونه گرفتین.

بابا با خستگی گفت: می دونی چقدر پولش شده چون شب یلداست همه گرون فروش شدن.

و مقداری آجیل روی اپن گذاشت و گفت: من می گم تو یادت نبود آره.

-آره.

-مامانت کجاست؟

-داره نماز میخونه.

-بشین بابا کارت دارم.

روی مبل کنارش نشستم می دونستم می خواد در مورد حرف های دیشب باهام حرف بزنه، بابا با آرامش تسبیحش رو از توی جیبش در اورد و گفت: وهاب میگه یه مدتی با همدیگه بیرون برین تا بیشتر آشنا بشین ولی من و آقا جمال قبول نکردیم.

همه امیدم رو از دست دادم و با نگاه پرسشگر بهش خیره شدم، به حرف اومدم و گفتم: چرا بابا قبول نمی کنین؟

-چون نمی خوام از نظر اسلام مشکلی وجو داشته باشه.

-بابا! مگه ما می خوایم چیکار کنیم.

-تازه حرف مردم هم هست.

-بابا من نمی خوام بدون شناخت ازدواج کنم، تازه اگه به همدیگه محرم بشیم بعداً بفهمیم به درد هم نمی خوریم همیم مردم حرفی نمی زنن؟ نمی گن اینها که با هم محرم بودن خدا می دونه...

تازه یادم اومد که دارم با پدرم حرف می زنم و بقیه حرفم رو خوردم.

بابا با کلافگی دستی به موهای جوگندمیش کشید و گفت: فقط یکی دو ماه.

با خوشحالی که توی صدام معلوم بود گفتم: ممنون بابا.

آخر شب کنار مامان و بابا نشسته بودم و داشتیم آجیل می خوردیم که به یاد موبایلم افتادم چند تا پیام شب یلدا داشتم هنوز موبایلم رو کنار نگذاشته بودم که یه پیام جدید به دستم رسید، با تعجب دیدم از طرف وهابه:

خاطرم نیست که تو از بارانی یا که از نسل نسیم هرچه هستی گذارا نیست هوایت، بویت، فقط آهسته بگو با دلم میمانی؟

با اینکه قبلاً این پیام از طرف عاطفه به دستم رسیده بود ولی وقتی وهاب اون رو برام ارسال کرد دلم آشوب شد و از اینکه برام این پیام رو فرستاد تعجب کردم، مامان با تعجب گفت:

الان چند دقیقه ای هست که داری به صفحه موبایلت لبخند میزنی.

با گیجی بهش نگاه کردم و گفتم: چیزی نیست متن پیامم زیبا بود داشتم بهش فکر می کردم.

مامان با طعنه گفت: حالا فرستنده این پیام زیبا کی بود؟

با خجالت بلند شدم که هردو به خنده افتادن، بابا گفت: قدر این روزهای خوب رو بدون.

قدر می دونستم آره، اگه قدر نمی دونستم که رفتارم رو تغییر نمی دادم، با خودم گفتم اگه هنوز با لجبازی می خواستم به احساسم پشت کنم الان این پیامی که من رو توی دنیای دیگه برد به دستم نمی رسید، نمی دونم چرا تحت تاثیر قرار گرفتم و پیامی که توی اینبوکسم داشتم به این مضنون براش ارسال کردم:

کاش یادت نرود روی آن نقطه پررنگ بزرگ، بین بی باوری آدمها، یک نفر میخواهد با تو تنها باشد، نکند کنج هیاهو بروم از یادت...

خیلی سریع یه پیام ازش دریافت کردم که نوشته بود:

بین بی باوری آدم ها تو مرا باور کن،

تو کنارم باشی هیچ وقت تنهات نمیزارم خانمی.

روی تخت افتادم و گفتم خدایا ازت ممنون که خیلی زود من رو هدایت کردی تا به ندای قلبم گوش بدم می دونم وهاب مرد رویاهای منه، اون اینقدر فهمیده است که از برخوردهای بد من ناراحت نمی شد، خیلی زود به یاد مینا افتادم، مینا خواهش می کنم ازم ناراحت نباش.

با عذاب وجدانی که با یاد مینا گرفتارم شد به خواب رفتم.

باور نمی کردم این مینا بود که کنارم نشسته بود و داشت نگاهم می کرد، با ناباوری بهش نگاه کردم تا خواستم دستش رو بگیرم با صدای زنگ بیدار باش موبایلم از خواب پریدم، با یادآروری خوابی که دیدم با گیجی بیدار شدم[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]امروز از بچه ها شنیدم صابر رو به دفتر حراست بردن، دلم خنک شد می دونستم کار وهابه از اینکه به فکرم بود خیلی خوشحال شدم و با خودم گفتم استاد با این کارهات داری من رو به خودت وابسته می کنی.

توی وقت آزادی که داشتم مامان بهم زنگ زد و گفت:

زود بیا خونه، شام خونه عمه ات دعوتیم.

سر فرصت دوش گرفتم و به خودم رسیدم زودتر از مامان که اینقدر عجله داشت من زود برسم خونه آماده شدم.

همه اونجا بودن حتی لیدا با شوهرش و دخترش صوفیا، عمه با دیدنم گفت:

خدا رو شکر، بعد از چند ماه به خونه عمه ات اومدی؟

با شرمندگی سرم رو پایین انداختم که عمه دستم رو گرفت و کنار خودش روی مبل های گرون قیمتش نشوند، زیر گوشم آروم گفت: عروس گلم چه طوره؟

-خوبم ممنون.

ویدا با لبخند نشست و گفت: مامان چی زیر گوش مریم می گین؟ نکنه از همین حالا دارین مادرشوهر بازی در میارین؟

عمه با اخم گفت: عروسم با دخترم هیچ فرقی نمی کنه.

وهاب کنار پدرش نشسته بود و بدون اظهار نظر به حرف های پدرش در مورد کارش گوش می داد.

تا بعد از شام همهه چیز خوب پیش رفت، از وقتی که اومدم نشد با وهاب حرف بزنم، خودم رو با دختر لیدا سرگرم کرده بودم، که با حرف های عمو جمال قاطی کردم درست میشنیدم که داشت به بابا می گفت:

یه تاریخ توی ماه آینده برای عروسی بچه ها معین کن.

بابا با سرگردونی نگاهی به ما انداخت و گفت: حالا این همه عجله لازم نیست، بزارین چند ماه بگذره بعد.

عموجمال با ترشرویی گفت:

اگه منظورت اینه که دست و بالت فعلاً برای جهیزیه دادن تنگه، دارم بهت می گم که اصلاً لازم نیست به دخترت جهاز بدی.

از حرف هایی که می شنیدم مخصوصاً لحن صحبت عمو که داشت دارایش رو به رخ بابا می کشید از عصبانیت دست هام رو روی پاهام مشت کردم.

بابا خیلی خونسرد گفت: بحث جهاز نیست آقا جمال.

عمو جمال هم کوتاه اومد و گفت:

باشه حالا که تو می گی فعلاً زوده، الان زنگ میزنم حاجی کریمی بیاد برای بچه ها یه صیغه دو ماهه بخونه.

با گیجی به وهاب و بابا نگاه می کردم قرار ما این نبود، اگه به احترام عمه و ترس از بابا نبود همون لحظه بلند میشدم و از خونه بیرون میزدم، بابا به سختی گفت:

حاجی، بچه ها خواستن یکی دوماه دیگه بهشون فرصت بدیم، یعنی فقط نامزد باشن.

عمو با قاطعیت گفت:

از تو بعیده، بچه ها بگن ما که نباید به ساز اونها برقصیم، دین میگه که نباید دو تا نامحرم با همدیگه رابطه نزدیک داشته باشن که خدایی نکرده کار به گناه کشیده بشه.

دیگه تحملم رو از دست دادم و از جا بلند شدم و به طبقه بالا رفتم، توی سالن روی کاناپه نشستم، که دیدم وهاب از پله ها بالا اومد با کلافگی دستش رو توی جیب شلوارش کرد و گفت: مریم، به خدا من نمی دونستم که قرار بابا این کار رو بکنه.

مثل بچه ها با انگشت های مشت کرده اشک هام رو پاک کردم و گفتم: ولی من نمی خوام، این رو قبلاً هم گفته بودم.

-باشه، من میگم که تو آمادگی نداری.

خودم می دونستم که اگه این حرف رو بزنه به خاطر اخلاق پدرش همه چیز بهم می ریزه، بلاتکلیف بودم نمی دونستم چی کار کنم، با نگاه به وهاب می خواستم منصرفش کنم که عمه اومد بالا، با نگرانی گفت: چیزی شده؟

با خجالت گفتم: من به بابا گفتم نمی خوام صیغه بشم، اون هم راضی شده بود ولی انگار عمو جمال نظر ما براش مهم نیست.

عمه با دلخوری کنارم نشست و گفت: یعنی تو ناراضی؟

با کلافگی به وهاب نگاه کردم، وهاب نزدیکتر شد و گفت: مامان میشه بابا رو از این تصمیمش منصرف کنی، من که گفتم مریم راضی نشده که اینجوری نامزد بشیم.

عمه با حرص بلند شد و گفت: از دست شما، اون پایین پدراتون دارن با همدیگه بحث می کنن، حالا تا اوضاع خراب تر نشده بلند شین بریم پایین.

وقتی نشستیم متوجه شدم بابا داره حرف های من رو میزنه، عمو جمال با حرف های بابا ناراحت شد ولی چیزی نگفت و آخر سر با عصبانیت گفت: نمی دونستم که اینقدر به حرف دخترتی، تا دیروز که با من موافق بودی.

با ناراحتی فقط گوش می دادم نمی خواستم احترام که بینمون بود از بین بره، وهاب با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت گفت: بابا این چه حرفیه، دایی بهتر میدونه برای دخترش تصمیم بگیره، اگه شما با نظرش مخالفین دلیل نمیشه که این حرف رو بزنین.

بابا با دست به وهاب اشاره کرد که دیگه ادامه نده، با ناراحتی که توی صداش به وضوح مشخص بود گفت:

دخترم با من مشورت کرده و توی این تصمیم من هم باهاش هم عقیده شدم می خواستم بهش فرصت بدم...

عمو جمال صداش رو بیشتر بلند کرد و گفت:

بهش فرصت بدی که چی بشه؟ فقط با این کارت بهم ثابت کردی که حرف دخترت بیشتر از آبروت برات مهمه، البته اگه ...

عمه با خجالت وسط حرفش پرید و گفت:

آقا جمال! این چه حرفیه، ما رفتیم خواستیگاری، برادرم مثل هر کسی حق داره در مورد ازدواج دخترش تصمیم بگیره.

با نگاه عصبانی عمو جمال عمه ساکت شد، باورش برام سخت بود که امشب اینجوری خراب شد با گیجی به مامان و بابا که از جاشون بلند شدم نگاه کردم، بابا به آرومی گفت:

دیگه زحمت رو کم می کنیم.

عمو جمال خیلی راحت تیر آخر رو رها کرد و گفت: از نظر من این ازدواج منتفیه.

همه با تعجب بهش خیره شده بودیم، بغض کردم به سختی خودم رو کنترل کردم، بابا نفسش رو بیرون داد و چشم توی چشمش دوخت و گفت:

خدا رو شکر دختر نجیب برای پسر شما زیاد هست.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با بدرقه بقیه از خونه بیرون زدیم عمه خیلی آروم از بابا و مامان بابت حرف های شوهرش معذرت خواهی کرد، از دست وهاب و پدرش ناراحت بودم بدون اینکه زحمتی برای خداحافظی به خودم بدم به سمت ماشین رفتم و سوار شدم، وقتی بابا پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد خطاب به من گفت: رفتارت اصلاً درست نبود، چرا با عمه ات خداحافظی نکردی؟

بدون اینکه جواب بدم به بیرون چشم دوختم، مامان با دودلی گفت:

سر نامزدی قبلی وهاب هم همین خودخواهی آقا جمال پیش اومد خوب یادمه که مادرت چند بار گفت که بدخلقی اون باعث شد که وهاب با لجاجت دنبال اون دختره بره.

بابا در تایید حرف های مامان چیزی نگفت، با احساس خفگی شدیدی دست به گلوم بردم و گفتم:

مامان دارم خفه میشم.

می دونستم اگه گریه می کردم این وضع پیش نمی اومد، بابا با ترس یه گوشه پارک کرد مامان با عجله در رو باز کرد و از ماشین بیرونم کشید، پشت سر هم چند بار گفت: نفس عمیق بکش.

در حالی که داشت به گریه می افتاد گفت: اصلاً گریه کن، حتماً بهتر می شی.

با گریه سرم رو سینه اش گذاشتم و گفتم: مامان چرا اینجوری شد؟

-چیزی نشده که اینجوری میکنی.

خیلی زود به خودم مسلط شدم من نباید اینقدر از خودم ضعف نشون بدم، من که هنوز به احساسم تردید داشتم و می خواستم وهاب فرصت بیشتری بهم بده، چرا اینقدر احساساتی شدم می دونستم نصف بیشتر ناراحتیم بیشتر از توهینی که به بابام شده بود نشات گرفته، ولی دروغ چرا فکر نمی کردم به این زودی همه چیز به هم بخوره دقیقاً وقتی که من می خواستم خودم رو محک بزنم.

با لبخند تلخی به مامان گفتم: بریم، دیگه احساس خفگی ندارم.

با خجالت توی ماشین نشستم، تا خونه همه سکوت کرده بودیم.

هنوز سرم رو روی بالشت نگذاشته بودم که موبایلم زنگ خورد با دیدن شماره وهاب لبم رو به دندون گرفتم و با حرص گوشی رو روی تخت انداختم، چند بار گوشی زنگ خورد ولی باز جواب ندادم، بعد از یه وقفه چند دقیقه ای دوباره وهاب بهم زنگ زد طاقتم تموم شده بود دلم می خواست همه حرف های توی دلم رو که نتونستم جلوی خانواده اش بگم بیرون بریزم، با عصبانیت جواب دادم: بله.

وهاب با آرامش گفت: سلام، زنگ زدم از بابت حرف های بابا معذرت خواهی کنم.

با حرص گفتم: اگه یادت باشه این ازدواج از نظر پدرت منتفی شده، یادت که نرفته؟ پس چرا از دستور پدرت سرپیچی کردی؟

-بس کن مریم، همه می دونیم که بابا چه اخلاقی داره، اون فقط مامانه که می تونه تحملش کنه، پس چرا ناراحت می شی؟

-ناراحت نشم، اینقدر به بابا توهین کرد، بله تو درست می گی چون همه به خاطر پول به بابات احترام میزارن اون فکر کرده به خاطر شخصیتشه و یا طرز فکرشه.

وهاب عصبانی ولی خوددار گفت: قرار نشد توهین کنی.

-مگه خونه شما به ما توهین نشد، یعنی بابای تو میترسه توی یکی دوماهی که قراره ما باهم حرف بزنیم احتمال داره من شیطون بشم و تو رو به گناه بکشونم.

-چرا داری چرت و پرت میگی؟ اون منطق خودش رو داره.

-منطقش میگه که به شعور بابام توهین کنه.

-الان تو ناراحتی توی یه فرصت دیگه با هم حرف میزنیم.

با حرص گفتم: نمی ترسی پدرت بفهمه؟

با عصبانیت گفت: بس کن، داری دیونه ام می کنی.

و گوشی رو قطع کرد، به گریه افتادم و گفتم آره من تو رو دیونه کردم یا تو و با گریه به خواب رفتم.

***

الان که چهارشنبه است من بدون اینکه بخوام سه روز که منتظر تلفن وهابم ولی انگار اون هم از حرف های چند شب پیش من ناراحت شده بود، با عصبانیت دفترم روی دسته صندلی گذاشتم، سمیه که این چند روز از همه جریان باخبر شده بود با شیطونی گفت:

حالا چرا داغ دلت رو سر این دفتر خالی می کنی، الان استاد گرامی که اومد کتک مفصل می خوره البته اگه جریان رو به مونا بگیم.

با لبخند بهش نگاه کردم و گفت:

دیونه مونا من رو میکشه نه استاد رو، میگه من براش تور پهن کردم.

سمیه با حالت متفکری خودکارش رو توی هوا تکون داد و گفت:

آره به این موضوع فکر نکرده بودیم، چه طور بریم به ایمان بگیم استاد مزاحمت شده، مطمئن باش حساب استاد رو میرسه.

-این چه ربطی به ایمان داره!؟

سمیه ابروهاش رو داد بالا و با لبخند گشادی گفت:

خودت رو میزنی به اون راه یا واقعاً توی این دنیا سیر نمی کنی، یعنی تو از رفتار ایمان نمی فهمی که دوست داره.

با عجله به دستش زدم و گفتم:

یواشتر، می خوای آبرومون بره، لطفاً دیگه برای خودت داستان نباف.

سمیه با دلخوری نگام کرد ولی دیگه چیزی نگفت، خودم می دونستم که حرف هاش حقیقت داره ولی نمی خواستم ایمان بفهمه متوجه شدم که دوستم داره، من هنوز توی احساس وهاب دست و پا می زدم نمی خواستم وارد یه بازی دیگه بشم، دوباره با یاد وهاب بغض کردم، با صدای سمیه سر بلند کردم و با خجالت گفتم: ببخشید نشنیدم چی گفتی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-گفتم میای بعد از کلاس بریم شاهچراغ؟

-الان که چهارشنبه است، بزار فردا بریم.

-الان چند روز دلم هواش رو کرده.

با دیدن هیبت وهاب دیگه ادامه حرف سمیه رو نشنیدم، خدایا چرا به جای اینکه ازش ناراحت باشم با دیدنش قبلم آروم و قرارش رو از دست داده چرا با دیدنش همه چیز یادم رفته، سمیه خیلی آروم کنار گوشم گفت:

مریم اینقدر نگاش نکن، استاد فهمید میخش شدی.

با خجالت سرم رو پایین انداختم، خاک توی سر بی عرضه ام کنن به جای اینکه کینه ام ازش بیشتر بشه بیشتر دارم عاشقش میشم، باید احساسم رو کنترل کنم تا با دیدنش اینقدر سرکش و یاغی نشه، به سختی اون سه ساعت رو گذروندم حتی بعد از یه ساعت که به خونه رسیدم منتظر تماس وهاب بودم پیش خودم فکر کردم که وهاب حتماً با دیدنم طاقت نمیاره و بهم زنگ میزنه،ولی نه شاید تماسی نگیره با یاد آروری حرفی که توی رستوارن بهم زده بود اشک به چشم هام دوید، اون گفته بود هنوز اینقدر عاشقم نشده که مثل فرهاد کوه کن بهم ثابت کنه دوستم داره، حتماً همون علاقه کمرنگی که بهم داشت رو از دست داده، تا آخر شب به حماقتم ادامه دادم و هر لحظه منتظر زنگ تلفن از طرف وهاب بودم.

بعد از کلاس اقتصاد برای زیارت شاهچراغ از دانشگاه بیرون زدیم، توی شاهچراغ تا تونستم گریه کردم سمیه هم تا حدودی من رو همراهی میکرد اون هم مثل هر آدمی برای خودش مشکلات و گرفتاری هایی داشت، با التماس از خدا خواستم راه درست رو جلوی پام قرار بده حتی اگه توی اون راه وهاب همراه و همسفرم نباشه، برام سخت بود ولی نمی خواستم به اجبار خودم رو وارد سرنوشتی کنم که به قول مامان بزرگ توی پیشونم نوشته نشده بود.

شب قبل از اینکه از سر میز شام بلند شم بابا با جدیت گفت: چرا این چند روزه اینقدر کم غذا می خوری؟

با غذای توی بقشابم ور رفتم و خیلی آروم گفتم: با سمیه رفتیم شاهچراغ، توی بازار قره قوروت زیاد خوردیم.

بابا با سرزنش بهم نگاه کرد و حرف رو عوض کرد: فردا میریم پیش مادرم، حالش خوش نیست.

-میشه من نیام؟

بابا با قاطعیت گفت: نه.

مامان با نگرانی به صورتم زل زده بود طاقت نیاورد و گفت: شاید مسموم شدی چون رنگت خیلی زرد شده.

-چیزی نیست، من حالم خوبه.

خواستم ظرف ها رو بشورم که مامان گفت: برو استراحت کن، خودم می شورم.

کتاب زبان رو از توی قفسه کتابخونه کوچیکم برداشتم و باهاش ور رفتم، با خستگی دو درس اول رو خوندم، فایده نداشت انگار چیزی توی مغزم نمی رفت، روی تختخوابم افتادم و با ناراحتی عکس مینا رو برداشتم و گفتم:

دیدی مینا، حالا که کم کم دلم باهاش صاف شده بود اینجوری شد انگار من هم طلسم این عشق شدم، فقط یه اتفاق و کدورت کوچیک باعث به هم خوردن نامزدیمون شد، با صدای زنگ موبایلم قبلم به شدت به تقلا افتاد به سمتش یورش بردم با دیدن اسم وهاب با تردید جواب دادم می ترسیدم این آخرین باری باشه که میخوام باهاش حرف بزنم: سلام مریم حالت خوبه؟

در حالی که صدام از شوق شنیدن آهنگ صدای وهاب لرزش دار شده بود گفتم: سلام، ممنون.

وهاب کمی تامل کرد و گفت: از دست من که دلخور نیستی؟

از دستش دلخور بودم ولی نمی خواستم این لحظه خوب رو خراب کنم، با دلگیری گفتم: نه زیاد.

با خنده که توی صدای گیراش معلوم بود گفت: خوب باید امیدوار باشم که هنوز کمی دوستم داری.

دیونه از خودراضی من الان سه روز که از دوریش دارم می سوزم بعد اون داره چی میگه، با صدای وهاب از فکر کردن بیرون اومدم:

مریم، چرا چیزی نمی گی؟

خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم: خودت چی؟ من هنوز باید امیدورا باشم که ...

اجازه نداد ادامه بدم و گفت:

مطمئن باش که دوستت دارم، وگرنه دلیل نداشت الان من و تو با همدیگه حرف بزنیم.

با طعنه گفتم: دیدم این چند روز همش بهم زنگ میزدی، حتی دیروز توی کلاس هم بهم بی اعتنایی کردی.

-طعنه نزن، قبول کن که ما به یه فرصت چند روزه نیاز داشتیم تا آروم بشیم، اگه دروغ میگم بگو دروغ میگی.

با خودم گفتم تو راست میگی چون دیگه حرف های بابات برام مهم نبود اصلاً فراموش کرده بودم که توی خونه شما چی پیش اومده بود فقط می خواستم تو برگردی و بگی که هنوز می خوای با من ازدواج کنی و من فقط می خواستم تو بازم دوستم داشته باشی، ولی خیلی خونسرد گفتم:

شاید تو راست بگی، ولی حتی این فکر رو پیش خودت نکردی که احتمال داشته باشه که من به خاطر لجبازی با تو توی این چند روز به پسر دیگه ای جواب بله داده باشم.

سکوت چند دقیقه ای وهاب آزارم میداد به غلط کردن افتاده بودم، اصلاً چرا با احساسش بازی کردم، با صدایی که از عصبانیت کلفت شده بود گفت: من که احمق نیستم، می دونم که تو هم من رو دوست داری فقط به کمی زمان نیاز داری، پس بگو داری شوخی میکنی؟

با ترس و لرز گفتم: شوخی کردم.

با همون جدیتی که توی کلاس ها ازش میدم گفت: اصلاً شوخی جالبی نبود، بار آخرت باشه اینجوری سربه سرم میزاری، فهمیدی؟

با بغض فقط تونستم بگم: وهاب.

با کلافگی گفت: وهاب چی؟ من توی این چند روز با خودم کلنجار رفتم که چی کار باید بکنم، فعلاً که بابا روی دنده لج افتاده و ما باید کمی صبر کنیم، نمی خوام باز مثل دفعه قبل همه حرمت ها شکسته بشه وگرنه خودت می دونی که میتونم بدون حمایت پدرم باهات ازدواج کنم، قبل از اینکه به تو زنگ بزنم با دایی همه حرف هام رو زدم قرار شد یه چند روزی دندون روی جگیر بزاریم تا ببینیم چی مشه.

بی صدا به گریه افتاده بودم نمی تونستم هیچ حرفی بزنم، وهاب که از سکوت من فکر کرده بود از حرفاش دلگیر شدم برای معذرت خواهی با تمام احساسش گفت: گل من معذرت میخوام سرت داد کشیدم.

با این حرفش دیونه شدم و شدت گریه ام بیشتر شد، وهاب با کلافگی گفت: گریه می کنی؟ آخه هر وقت می بینمت و یا بهت زنگ میزنم تو با حرفات کلافه ام میکنی، دقیقاً مثل چند لحظه پیش.

به سختی تونستنم بگم: ببخشید.

وهاب با مهربونی گفت: دیگه گریه نکن، مواظب خودت باش دیشب یه خواب خیلی بد دیدم.

از اینکه اینقدر نگرانم بود احساس ضعف کردم، هر لحظه که میگذشت بیشتر با حرف هاش دیونه ام میکرد، دیگه کوچکترین کینه ای ازش به دل نداشتم من با تمام وجود دوستش داشتم.

-ممنون که به فکرمی.

-کاری نداری؟

-نه خدافظ.

***[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر