رفتن به مطلب
Negarita

°• دلتنگی هایم را ببین(مریم س (منجزی)) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]


[align=CENTER]قسمت اول

این سومین پاییز غم انگیز زندگیم بود، همیشه عاشق پاییز بودم و با این نظر اخوان ثالث هم عقیده بودم «پاییز پادشاه فصل هاست»، رنگ طبیعت، برگریزان درختان، بوی پاییز، غروب های دلگیرش هم برام جذاب بود، ولی الان نزدیک به سه سال بود که همه زیبایی و جذابیت پاییز برام بی تفاوت شده بود، و از کنار برگریزان تک درخت ساکن خیابونی که زندگی می کردم بی تفاوت می گذشتم، دیگه عاشق فال گرفتن و پرسه زدن توی حافظیه نبودم، چون همدم رو توی یک پاییزی سرد و تاریک، سردتر از زمستان سوزان از دست داده بودم.

با بی حوصلگی کنار سمیه بهترین دوستم یه گوشه کلاس نشسته بودم و مات بچه ها شده بودم، دخترها طبق معمول داشتن غیبت می کردن و انگار براشون مهم نبود کسی صداشون رو بشنوه مونا هم توی راس این گروه چند نفره بود، با صدای خنده بلند چندتا از پسرها به سمیه گفتم:

اه، دیگه نمی تونم تحمل کنم، می خوام برم.

سمیه با تعجب بهم زل زد و گفت:

تو امروز چته؟

-از صبح که از خواب بیدار شده بودم سردرد دارم و اصلاً حوصله سرو صدای بچه های کلاس رو ندارم.

دیواری کوتاه تر از سمیه ندیدم و دوباره گفتم:

هنوز تکلیف این کلاس مشخص نشده، مگه نگفتن این هفته حتماً استاد جدید برامون میاد.

سمیه در حالی که زیرچشمی به محسن نگاه می کرد گفت:

من هم از بچه ها شنیدم که مدیریت کلاس ها گفته حتماً امروز به جای استاد صامتی یه استاد میاد، هنوز نیم ساعت بیشتر از شروع کلاس نگذشته کجا می خوای بری.

بی طاقت کیفم رو برداشتم و گفتم:

من رفتم، دیگه فکر نکنم استاد جدید بیاد.

توی همین لحظه استاد وارد کلاس شد با تعجب به در کلاس خیره شده بودم باورم نمی شد استاد جدیدی که بعد از دو هفته بلاتکلیفی به جای استاد صامتی قراره بود بیاد کسی نبود جز وهاب، با تکون شدید سمیه به خودم اومدم و نشستم، نمی دونم چند دقیقه بهش خیره شده بودم که سمیه با آرنج بهم زد و گفت:

حالا نمی خواد با نگاهت بخوریش.

با گیجی بهش نگاه کردم و گفتم:

-چی؟ چی گفتی؟

-نه بابا واقعاً انگار تحت تاثیر قیافه استاد جدید قرار گرفتی، چون نزدیک 5 دقیقه ای هست که بهش زل زدی.

-من؟!

سمیه با پوزخند گفت:

نه من، باشه بابا، این قیافه رو به خودت نگیر.

همه توجه ام رو به ادامه حرف های استاد معطوف کردم، استاد یکتایی با صدای بلند و محکمی گفت:

خدا رو شکر هنوز اول آبانِ و شما با مشکل جدی برخورد نمی کنین، متاسفانه برای استاد صامتی مشکلی پیش اومده و مجبور شدن برای مدتی از ایران برن و همه کلاس هاشون به من محول شده.

از توی کیفش کتاب حسابداری صنعتی رو بیرون اورد و ادامه داد:

با کسی جو کلاس رو با مزه پرونی و پر حرفی بهم بزنه برخورد میشه، باید این رو بدونین که روش تدریس من با استاد صامتی فرق داره، بعداً بیشتر با روش تدریسم آشنا میشین، حالا جزوه رو بیارین ببینم تا کجا پیش رفتین.

فرزاد فروزش جزوه به دست کنار استاد ایستاد و چند دقیقه ای با هم حرف زدن، سمیه همش حرف می زد بدون اینکه بفهمم چی میگه فقط به حرکت لبهاش نگاه می کردم با صدای استاد که می گفت به لطف خدا درس رو شروع می کنیم رو به سمیه گفتم:

بس کن چقدر حرف میزنی، بقیه اش رو بزار برای بعد از کلاس.

سمیه با اخم گفت:

چی شده امروز بد اخلاق شدی؟ همیشه با اشتیاق به حرفهام گوش می دادی.[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]به آرومی گفتم:

هیس.

استاد یکتایی یکسره سه ساعت کلاس رو درس داد بدون اینکه آنتراکی به بچه ها بده، ربع ساعت آخر جزوه رو بست و گفت:

خسته نباشید، و با صدای رسایی گفت:

اسم هر کسی رو که می خونم می خوام بلند شه و مختصری بیوگرافیش رو بگه تا بیشتر باهاتون آشنا بشم.

و شروع کرد به خوندن اسامی بچه های حسابداری ورودی 84، قلبم تندتر از همیشه میزد به خودم تشر زدم و گفتم:

هی چته، آروم باش، تو الان باید ریلکس باشی، گذشته ها گذشته و من باید فراموشش کنم.

دوباره گفتم:

خوبِ که فاطمه با این هیکل گنده اش جلوم نشسته، و گرنه تا حالا من رو دیده بود.

ولی دوباره گفتم: بالاخره که چی؟ الان که استاد اسمم رو بخونه همیشه از اینکه جز اولین اسامی توی دفتر حضور و غیاب بودم خوشحال بودم ولی الان نه.

با صدای استاد که اسمم رو خوند به خودم اومدم:

بله.

وقتی از سرجام بلند شدم و ایستادم وهاب بدون فرصتی و یا تعجبی گفت:

بفرمایید خانم ایزدیان.

اون حتی اجازه نداد مثل بقیه خودم رو براش معرفی کنم، البته که نیاز به معرفی نبود چون اون از سیر تا پیاز زندگی من خبر داشت و از بچگی بزرگ شدنم رو دیده بود به اسثنای این چند سالی که اینجا نبود.

در حال نشستن زیر لب گفتم:

خودخواه، بی مسئولیت. اصلاً نمی دونم چرا وقتی دیدمش فکر کردم از دیدنم تعجب می کنه و کمی دستپاچه میشه.

سمیه با تعجب نگام کرد و گفت:

چی برای خودت می گی، بلندتر بگو من هم بفهمم.

بعد از اینکه آخرین نفر که شماره 59 بود خودش رو معرفی کرد استاد از کلاس بیرون رفت. همهمه بچه ها بلند شد هرکسی چیزی می گفت، محسن رو به فرزاد گفت:

وای تو رو خدا این استاد عصا قورت داده رو از کجا پیدا کردن؟ از جذبش نتونستم یه ساعت حرف بزنم.

سمیه با خنده گفت:

همین استاد برات خوبه، که دیگه مزه پرونی نکنی.

فرزاد با لبخند بهم نگاه کرد و گفت:

اگه این دو تا رو بزاری تا دو ساعت با همدیگه کل کل می کنن.

با صدای آرومی گفتم:

-انگار خدا این دو تا رو ساخته برای هم.

فرزاد متوجه حرفم شد و گفت:

-منم فکر می کنم نسبت به هم بی میل نیستن.

با خوشحالی که سعی می کردم مشخص نباشه گفتم:

-محسن چیزی بهت گفته؟

-نه، ولی خوب بعضی وقتها از عکس العمل هایی که توی دانشگاه در برابر پسرها انجام میده فهمیدم نسبت به سمیه بی میل نیست.

با تعجب گفتم:

توی دانشگاه مگه خبریه؟

فرزاد با لبخند به اونها نگاه کرد و گفت:

-بین خودمون بمونه، یکی از بچه های عمران یه بار می خواسته از ما شماره سمیه رو کش بره که محسن پرهاش رو چید.

نگاهم به ایمان حمیدی که یکی از بچه های خوب کلاس بود ولی میونم باهاش خراب شده بود البته تقصیر خودش بود افتاد، متوجه شدم ایمان به خاطر حضور من پیش فرزاد نمونده با ناراحتی گفتم:

انگار ایمان کارت داره.

-الان میرم پیشش.

و از همون جا براش دست تکون داد تا منتظرش بمونه.

به سمیه نگاه کردم و گفتم:

سمیه خانم حرف هات تموم شد؟ اجازه میدی که بریم.

سمیه با اخم زیبایی گفت:

نه که تو داشتی در و دیوار رو نگاه می کردی حوصلت سر رفته بود.

با اینکه محسن و فرزاد دو ترم از ما جلوتر بودن ولی به خاطر نسبت فامیلی فرزاد با من و کلاسهایی که با همدیگه افتاده بودیم بینمون صمیمیتی به وجود اومده بود، دوستی من و سمیه از روزهای اول دانشگاه شروع شد، برحسب اتفاق چند بار کنار هم نشستیم و همین باعث آغاز دوستیمون شد.

فرزاد به هر دومون تعارف کرد که تا مسیری برسونتمون، ولی ما قبول نکردیم و بعد از خداحافظی کردن به سمت ایستگاه رفتیم، توی اتوبوس هر دو سکوت کرده بودیم، نمی دونم سمیه به چی فکر می کرد ولی می دونستم که توی این 2 سال به محسن علاقمند شده بود، دوباره به پسر عمه ام وهاب فکر کردم، الان نزدیک چهار سالی میشد که وهاب رو ندیده بودم، با خودم گفتم:

اگه الان مینا به جای من بود چی کار می کرد؟

با یاد مینا اشک مهمون چشم هام شد، با ایستادن اتوبوس سمیه با عجله از روی صندلی بلند شد، من هم به دنبالش پیاده شدم و از همدیگه خدافظی کردیم، ایستگاه بعدی رو به تنهایی با تاکسی رفتم و بیشتر به فکر فرو رفتم، کم کم بغض کردم و آماده گریه کردن شدم ولی وقتی چشمم به خیابونی که باید پیاده می شدم افتاد خیلی زود به خودم اومدم و به راننده تاکسی گفتم:

ممنون همین جا پیاده میشم.

تا خونه راه زیادی نبود و خیلی زود به خونه رسیدم، پشت در نفس عمیق کشیدم و با صدای بلندی گفتم:

باید آروم باشم.

کلید انداختم و وارد آپارتمان شدم بوی ماکارونی همه خونه رو پر کرده بود، با خوشحالی ظاهری گفتم:

سلام مامان من اومدم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مامان در حالی که ظرف سالاد رو توی یخچال قرار می داد برگشت بهم نگاه کرد و گفت:

سلام دخترم، خسته نباشی.

-ممنون مامان، می بینم غذای مورد علاقه من رو درست کردی.

-گفتم حتماً مثل همه روزهای چهارشنبه نهار توی دانشگاه چیزی نخوردی.

-اتفاقاً امروز سمیه مجبورم کرد ساندویچ بگیرم.

-سمیه بیشتر به فکر سلامتیتِ تا خودت.

در حالی که برای تعویض لباس به اتاقم می رفتم گفتم:

مامان، بابک نیومد کامپیوترم رو درست کنه؟

-نه گفت شب میاد.

با وارد شدن به اتاقم چشمم به قابی افتاد که عکس دونفره من و مینا بود و روی میز آرایش وسط دو تختخواب قرار داشت، به آرومی با انگشتم لبخند زیبای مینا رو از پشت شیشه لمس کردم قاب عکس رو روی قلبم گذاشتم و گفتم:

مینا من امروز وهاب رو دیدم، وهابی که تو خیلی دوستش داشتی، اون خیلی بی احساسِ، نمی دونم تو چه طوری تا لحظه آخر عاشقش بودی، دلم می خواست سرش داد میکشیدم و میگفتم نامرد، چرا عشق خواهرم رو قبول نکردی؟

در حالی که انگار وهاب روبروم بود با بغضی که گلوم رو فشار میداد زمزمه کردم:

چرا باعث شدی اون توی بدترین شرایط قرار بگیره، سرطان مینا رو از ما نگرفت اون عشق تو بود که اون رو از پا انداخت، اگه تو کنارش بودی اون با مریضیش می جنگید و کمتر زجر می کشید، ولی مینا بدون عشق تو هیچی رو نمی خواست،نمی خواست برای زندگی کردن بجنگه، چقدر بهت التماس کردم ولی قلب تو از سنگ شده بود، حتی وقتی فهمیدی سرطان گرفته باز هم نخواستی کنارش باشی، تو اینقدر بی عاطفه شده بودی که حتی مراسم مینا هم نیومدی.

عکس مینا سر جای اولش قرار دادم و گفتم:

مینا من راز دار خوبی برات بودم تا حالا به هیچ کس نگفتم که تو عاشق وهاب شده بودی و اون عشق تو رو رد کرده بود.

بعد از چند دقیقه با احساس شرمندگی روی تختخواب نشستم و گفتم:

مینا می خوام خودم رو خالی کنم، آره من با همه صمیمتی که با تو داشتم نتونستم بهت یه چیز رو بگم، تو از همه رازهای کوچیم خبر داشتی، و حالا می خوام از رازی بگم که هیچ وقت نتونستم قبل از رفتنت بهت بگم، توی هفده سالگی کم کم فهمیدم که وهاب رو دوست دارم با اینکه وهاب اولین پسری نبود که توی سن نوجونی ازش خوشم میومد ولی در نظرم وهاب از پسرهایی که توی زندگیم چند وقتی دوستشون داشتم با ارزش تر و بهتر بود، ولی وقتی فهمیدم تو هم بهش علاقه داری، از احساسم گذشتم، نمی خواستم بهت خیانت کنم، من توی سنی بودم که می تونستم خیلی راحت تر از تو وهاب رو فراموش کنم وقتی می دیدم چقدر دوستش داری و همیشه برای خوشبختیش دعا می کنی به احساسم می خندیدم چون من مثل تو اینقدر عاشق نبودم، احساس من فقط دوست داشتن ساده بود، ولی حالا با دیدنش احساسی بین عشق و کینه بهش پیدا کردم، احساس دوست داشتنی که با دیدنش دوباره جون گرفت و نفرتی و کینه که من رو به یاد سنگ دلی وهاب میندازه، اون عشق تو رو نپذیرفت، من چه طور می تونم هنوز دوستش داشته باشم.

با دست جلوی دهنم رو گرفتم تا هق هق گریه ام بیرون نره، بعد از اینکه آرومتر شدم با عجله لباسم رو عوض کرد و به سمت دستشویی رفتم.

سر میز شام مامان با تعجب گفت:

گریه کردی مریم؟

بهانه الکی که همه موقع گریه سرهم می کنن رو با عجله برای مامان توضیح دادم:

-نه مامان، خودتون می دونین که وقتی خسته میشم و سردرد میگرم چشم هام قرمز میشن.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-می خوای زنگ بزنم بابک بگم فردا بیاد؟

- نه نمی خواد فردا ساعت دو کلاس دارم، می تونم بیشتر بخوابم.

-قراره جمعه بریم یه سری به مادربزرگت بزنیم، فردا نگی نگفتی و من آمادگی ندارم و درس دارم و این حرف ها.

-باشه.

لقمه دیگری در دهانم گذاشتم و ادامه دادم:

من نمی دونم چرا مامان بزرگ خودش تنها توی روستا زندگی می کنه.

-خودش می گه توی شهر خفه میشم و عادت ندارم توی آپارتمان زندگی کنم.

با لحن بدی که خودم هم متوجه اش شده بودم گفتم:

-البته فکر اینجا رو نکردم که خونه ما که دو اتاق بیشتر نداره و اینقدر کوچیک هست که منم توش احساس خفگی می کنم.

مامان نرگس با ناراحتی گفت:

خیلی ناشکر شدی مریم، نمی بینی بابات از صبح تا شب توی آژانس جون می کنه، اگه همین خونه 80 متری رو هم نداشتیم باید هر سال خونه به دوش از این خونه به اون خونه می رفتیم.

از حرفی که زدم پشیمون شدم، من حق نداشتم با خودخواهی این حرف رو بزنم، با ندامت دست مامان رو گرفتم و گفتم:

ببخشید مامان منظوری نداشتم، از بابا هم ممنونم که اینقدر زحمت میکشه، تا خرج دانشگاه من رو فراهم کنه.

مامان با بغض گفت:

ما هر کاری برای پیشرفت و خوشبختی تو می کنیم، مگه ما به جز تو کسی رو داریم.

برای اینکه به اشک هام اجازه ندم بریزن سریع بشقاب به دست به سمت ظرفشویی رفتم، با هق هق مامان به سمتش رفتم و با بغض گفتم:

مامان خواهش می کنم، باز هم دارین گریه می کنین؟

-گریه نکنم، مینای من بیست و دو سالش بود، چرا من به جای اون سرطان نگرفتم؟

با بغضی که داشت خفه ام می کرد گفتم:

-مامان!

و به سرعت به سمت اتاقم رفته و روی تختخواب افتادم، به یاد روزهایی افتادم که با مینا توی این اتاق 12 متری زندگی می کردم، من از جای جای این اتاق و خونه باهاش خاطره دارم و روزی نیست که یادش نکنم، چه طوری انتظار دارم مامان مینا رو فراموش کنه، بعضی وقتها از اینکه مزاحم درس خوندش می شدم شاکی می شد و سرم داد می کشید، مینا سال سوم رشته پزشکی بود ، قبل از اینکه وهاب برای کار از شیراز بره بدون اینکه دلیل واقعی رفتن وهاب رو بدونه به خودش جرات داد و به عشقش اعتراف کرد ولی وهاب گفت هیچ احساسی بهش نداره، و کِس دیگه ای رو دوست داره و به خاطر اون می خواد بره، مینا افسرده شده بود ولی نمی خواست کسی بفهمه جریان چیه، ولی من بعد از اینکه دیدم مینا از نظر روحی مدتی که مثل گذشته نیست با کمی کنجکاوی همه چیز رو فهمیدم و از وهاب بدم اومد دیگه اون یه ذره احساس دوست داشتنی که بهش داشتم رو فراموش کردم و به جاش ازش کینه به دل گرفتم، تقریباً 6 ماه بعد بود که مینا طی یه اتفاق ساده فهمید سرطان خون داره ، سرطان پیشرفت کرده بود و کاری از دست دکترها بر نمی اومد هیچ کس باور نمی کرد مینا در اوج جوانی سرطان گرفته باشه، چه روزهای سختی بود؛ شیمی درمانی، بیمارستان، بدن رنجور و بیمار خواهر عزیزم... حتی از یادآوریشون هم عذاب می کشم خیلی با خودم کلنجار رفتم و بالاخره یه روز از بیرون به وهاب زنگ زدم و گفتم مینا خیلی دوستت داره، ولی باز وهاب همون حرف های قبلی رو تکرار کرد، با گریه جریان مریضی مینا رو بهش گفتم، ولی دوباره وهاب بعد از چند دقیقه سکوت با ناراحتی گفت، نمی تونم از روی ترحم بهش محبت کنم، من یه نفر دیگه رو دوست دارم، تو هم اینو بفهم مریم که عشق اجباری و تحمیلی نیست و هیچ عشق یه طرفه ای به نتیجه نمی رسه. هنوز تک به تک حرف هاش رو به یاد دارم که خالی از دوست داشتن و عشق به مینا بود.

***

با بی حالی گوشی موبایلش رو برداشتم و به شماره روی صفحه نگاه کردم با دیدن اسم فرزاد با صدای کلفتی که حاصله خواب طولانی بود گفتم:

یعنی اول صبحی فرزاد چی کارم داره؟

سعی کردم صدام رو صاف کنم، بعد از چند بوق دیگه جواب دادم:

بله

-سلام خواب بودی؟

با صدای کش داری گفتم:

آره خواب بودم، کاری داشتی؟

فرزاد با خنده گفت: دختر ساعت یه ربع به دوازدهِ، نمی خوای بیدار شی؟

به سختی نشستم و گفتم: دیروز یه سر کلاس داشتم خسته بودم.

-بعد از کلاس منتظرم بمون.

-تو که کلاس نداری، می خوای بیای دانشگاه؟

-نه، ولی چون امشب خونه ما دعوتین، من میام دنبالت.

-خودم می تونم بیام، زحمت نکش.

-زحمتی نیست، منتظرم باش.

-باشه، خدافظ.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بی خیال از اینکه شاید زیاد از حد خوابیده باشم دوباره دراز کشیدم که به طور اتفاقی نگاهم به ساعت افتاد وقتی عقربه های ساعت رو 10 دقیقه به 12ظهر دیدم با عجله به سمت دستشویی رفتم، وقتی دیدم مامان با تلفن حرف می زنه به خنده افتادم و گفتم:

فرزاد دیونه قبل از مامانش زنگ زده.

موقع صرف نهار با دهن پر گفتم:

مامان امشب خونه خاله ماهرخ دعوتیم؟

-آره، قراره فرزاد بیاد دنبالت.

-میدونم.

بعد از چند دقیقه گفتم:

مامان من از پریشب بابا رو ندیدم دلم براش تنگ شده.

مامان با تعجب گفت:

ولی دیشب اومده بود توی اتاقت.

-ولی من بعد از شام بیهوش شدم.

-شاید دیده خوابی بیدارت نکرده.

-راستی مامان باز این برادرزاده جنابعالی بد قولی کرد و نیومد.

-خوب بابک هم درس داره هم می ره مغازه، خودت می دونی که...

اجازه ندادم مامان ادامه حرفش رو بگه و گفتم:

-یه سر داره هزار سودا، آره دیگه دخترها رو بیچاره کرده.

-مریم!

-مگه دروغ میگم، الان یه هفته است قول داده بیاد ببینه ایراد کامپیوترم چیه یعنی اینقدر گرفتاره؟

و بدون اینکه منتظر جواب بمونم با عجله تشکر کردم و به سمت اتاقم دویدم و توی ربع ساعت آماده شدم که به کلاس ساعت 2 که اقتصاد بود برسم.

هنوز از خونه بیرون نزده بودم که بابا رو توی حیاط مجتمع دیدم، با خوشحالی به طرفش رفتم و گفتم:

سلام بابا، خوبی؟

بابا با لبخند گفت:

سلام دختر گلم، بیا می رسونمت.

-نه بابا شما خسته ای، خودم می تونم برم.

بابا با اخم گفت:

بیا سوار شو، من برای دخترم هیچ وقت خسته نیستم.

با خوشحالی سوار شدم و با صدای بلندی گفتم:

خدا رو شکر بابا من رو می رسونه و گرنه حتماً دیر می رسیدم.

بابا به خنده افتاد و گفت:

تو که یه دقیقه پیش می گفتی مزاحم نمی شم و خودم می تونم برم.

با ناز گفتم:

داشتم خودم رو براتون لوس می کردم.

-امان از دست تو.

توی مسیر با همدیگه در رابطه با درس و کار حرف زدیم، همیشه از اینکه پدری به این خوبی داشتم که همیشه درکم می کنه خوشحال بودم، با اینکه پدر تحصیلات عالی نداره ولی در نظر من یکی از بهترین پدرهای دنیاست.

قبل از اینکه به دانشگاه برسیم، با دو دلی گفتم:

بابا دیروز استاد جدید برامون اومد، اگه گفتی اون استاد کی هست؟

بابا بدون فکر کردن گفت:

مریم نمی تونم فکر کنم کی هست پس خودت بگو.

-وهاب.

بابا با تعجب نگام کرد و گفت:

-اِ... نمی دونستم که استاد شده، عمه ات هم چیزی نگفته بود که قرار برگرده.

-خوب منم وقتی دیدمش تعجب کردم، مگه قرار نبود برای همیشه اونجا بمونه و همون جا ازدواج کنه.

-عمه ات اینطوری می گفت، ندیدی طردش کرده بودن، و توی این چند سال باهاش قطع رابطه کرده بودن.

-برخوردش خیلی خشک بود.

-تو که انتظار نداری جلوی بچه های دانشگاه باهات گرم بگیره.

-نه .

-پس به دل نگیر و از رفتارش ناراحت نشو.

به خودم گفت:

ولی من هیچ وقت نمی بخشمش.

با صدای بابا که گفت نمی خوای پیاده شی به طرفش برگشتم و گفتم:

ممنون بابا که رسوندیم.

-خواهش می کنم.

هنوز چند قدم تا در کلاس فاصله داشتم که سمیه از پشت سر بهم رسید و گفت:

دختر مگه دوی ماراتون شرکت کردی، از توی محوطه دانشگاه دارم دنبالت می دوم.

با خنده گفتم:

عجله داشتم که به کلاس برسم، خودت می دونی که استاد اقتصاد چقدر بدش میاد کسی بعد از اون به کلاس بره.

سمیه با لبخندی که زیباییش رو دو چندان کرده بود گفت:

محسن رو توی حیاط دیدم که گفت توی بُرد زده که کلاس های امروز استاد لغو شده، خوب برای همین من اینقدر بی خیال داشتم توی حیاط پرسه میزدم.

با عصبانیت گفتم:

اَه... اینقدر برای اومدن عجله کردم و حالا استاد نمیاد، نمی شد دیروز اعلام کنه که کلاس تشکیل نمی شه؟

سمیه با بی خیالی شانه بالا انداخت و گفت:

بی خیال، شاید یه دفعه براش مشکلی پیش اومد.

بعد دستم رو کشید و گفت: بیا بریم کافی شاپ.

با بی حالی گفتم:

بریم ولی من هیچی میلم نمی کشه.

- ولی من به جای تو دارم از گرسنگی می میرم.

سمیه با ولع به پیتزای روی میز نگاه کرد و گفت:

وای مریم دلت میاد نخوری؟

-آره، چون خونه غذا خوردم.

وقتی مریم شروع به خوردن پیتزا کرد با نمکدون روی میز بازی می کردم و بدون اینکه بخوام فکرم به طرف وهاب کشیده شد، یعنی وهاب با همسرش به شیراز برگشته؟ به یاد اوردم وقتی مثل بمب توی فامیل ترکید که وهاب به خاطر دختری که عاشقشِ با وجود مخالفت خانواده اش برای زندگی از شیراز رفته، مینا روزهای آخر زندگیش رو با حسرت گذروند، وقتی مینا با گریه بهم گفته بود اون دختر حتماً با وهاب خوشبخت میشه، با فریاد گفتم:

امیدوارم وهاب توی زندگیش زجر بکشه چون دل تو رو شکوند.

مینا با گریه شدیدتری گفت:

هیچ وقت نفرینش نکن، چون عشق من یه طرفه بود و معمولاً عشق های یه طرفه هم به سرانجام نمی رسه، براش آرزوی خوشبختی می کنم و هیچ ناراحتی ازش ندارم.

به خودم گفتم:

الان دو سال از رفتن مینا گذشته دقیقاً ترم اول بود که مینا یه روز غم انگیز پاییزی از کنار مون پرکشید، اگه سمیه و فرزاد نبودن من حتی نمی تونستم یه واحد از اون ترم رو پاس کنم.

من با دیدن مینا و مریضیش عشق وهاب رو فراموش کردم ولی فراموش نکردم که مینا تا لحظه آخر عاشق وهاب بود، با صدای سمیه تکونی خوردم و گفتم:

چیه؟ ترسیدم.

سمیه با تعجب گفت:

توی این نمکدون چیزی هست که 10 دقیقه بهش زل زدی و اصلاً متوجه نشدی دارم باهات حرف می زنم.

با چشم های نم داری گفتم:

داشتم به مینا فکر می کردم.

و ناخواسته مثل همیشه که به یاد تنها خواهرم می افتادم به گریه افتادم، سمیه با عجله از جعبه دستمال کاغذی رو میز دستمال بیرون کشید و گفت:

مریم زشته، نمی بینی همیشه بچه های دانشگاه اینجا پلاسن، می خوای آتو بدی دستشون.

با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:

برام مهم نیست چه فکری می کنن، بزار فکر کنن این اشک ها رو برای عشقم می ریزم.

-برات مهم نیست؟! همین تو نبودی که هفته گذشته با ایمان دعوا کردی فقط به این خاطر که همه جا گفته بود که تو عاشقی پسری هستی که تو رو نمی خواد.

-همشون برن بمیرن، من از عشق نفرت دارم.

-باشه، آروم تر، اصلاً بیا بریم.

وقتی اون شایعه رو از مونا شنیدم شوکه شدم چون این حقیقت داشت که روزی پسری رو دوست داشتم ولی هیچ کس از این موضوع چیزی نمی دونست.

***[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]وقتی با خستگی وارد آرپارتمان شدم با خانم نامجو همسایه واحد روبروی برخورد کردم و به اجبار نزدیک 5 دقیقه باهاش احوالپرسی کردم، وقتی خانم نامجو از پله ها پایین رفت، با تعجب از پشت سر رفتش رو نگاه کردم و گفتم:

نمی دونم چرا همیشه خانم نامجو اینقدر پر انرژیِ، اگه بزاریش تا دو روز باهات حرف میزنه.

با خستگی کلید انداختم وارد خونه شدم و به سمت اتاقم رفتم حتی نتونستم مثل همیشه با صدای بلندی مامان رو صدا بزنم.

احساس کردم کسی تکونم میده وقتی به آرومی پلک هام رو باز کردم مامان بالای سرم ایستاده بود با بی حالی گفتم:

سلام، چقدر خسته بودم.

مامان پتو رو از سرم کشید و گفت:

نفهمیدم که اومدی، وقتی به موبایلت زنگ زدم ببینم رفتی خونه ماهرخ یا نه، از صدای موبایلت فهمیدم برگشتی گذاشتم این نیم ساعت رو هم بخوابی ، حالا پاشو نزدیک ساعت 6 ، بابات پایین منتظرهِ.

با عجله به سمت کمد لباسم رفتم و بدون توجه یکی از مانتو هام رو پوشیدم و شال مشکی که رنگ عسلی چشم هام رو به زیبایی نشون می داد رو سر کردم وقتی دیدم مامان هم پایین رفته پشت سرم در آپارتمان رو قفل کردم و با لبخند به سمت بابا و مامان که توی ماشین منتظرم بودن رفتم.

توی مسیر به یاد فرزاد افتادم با عجله موبایلم رو از توی کیفم بیرون اوردم و گفتم:

اوه... فرزاد پنج بار تماس گرفته.

مامان به عقب برگشت و گفت:

وقتی دیده نیستی، باهام تماس گرفت منم گفتم خونه ای.

-یادم رفت بهش زنگ بزنم که نیاد دنبالم.

بعد از چند دقیقه که به خیابون های شلوغ نگاه کرد خسته شدم و گفتم:

مامان کاش منم با یکی از دختر عمو هام صمیمی بودم، مثل شما و خاله ماهرخ.

مامان با محبت گفت:

اگه خودت بخوای می تونی باهاشون صمیمی بشی، تو و طلا تقریباً هم سن هستین، ولی زیاد با هم نمی جوشین.

با اعتراض گفتم:

بابا می بینین همیشه مامان از من انتقاد می کنه، می دونین من چند بار از طلا خواستم با همدیگه بیرون بریم ولی هر بار به بهانه ای گفته نمی تونم بیام، خودم متوجه شدم من رو دوست نداره چون با ویدا خیلی صمیمیِ.

بابا با مهربونی که توی صداش پیدا بود گفت:

زمان همه چیز رو عوض می کنه، تو هم انشاالله در آینده مثل مامانت با دخترهای فامیل رابطه ات بهتر میشه، چون تا دو سال پیش خواهرت کنارت بود هیچ وقت احساس نکردی به اونها احتیاج داری و حالا که تنهایی بیشتر دوست داری کنارشون باشی، نه بابا؟

با ناراحتی گفتم:

شما راست می گین، تا مینا کنارم بود با هیچ کس صمیمی نبودم چون فکر می کردم مینا همیشه کنارمه، ولی مینا مثل من فکر نمی کرد اون چند تا دوست صمیمی داشت.

مامان در حالی که سعی می کرد بغضش رو پنهون کنه با صدای لرزش داری گفت:

وقتی ماهرخ بعد از ازدواجش به خاطر کار شوهرش به داراب رفت بینمون جدایی افتاد ولی از حال همدیگه هیچ وقت بی خبر نبودیم، حالا که بعد از چند سال اومده اینجا احساس می کنم خواهرم کنارمه، درسته که مینا بهترین خواهر برای تو بود ولی توی اطرافیان کسانی هستن که مثل خواهر عزیزن تو هم باید سعی کنی با دیگران صمیمی تر برخورد کنی.

مامان راست می گفت توی مدتی که درس می خوندم به جز هاله که مثل خواهرم میموند با کسی دوست نشدم هاله تنها دوست صمیمی دوران تحصیلم بود که اون هم همون سالی که بیشتر از همیشه بهش احتیاج داشتم برای زندگی به تهران رفتن، اوایل زیاد به همدیگه زنگ می زدیم ولی به مرور زمان ارتباط تلفنیمون کم شده، آخرین بار دو ماه پیش بود که با هم حرف زدیم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] فصل اول

 

قسمت دوم

 

وقتی بعد از احوالپرسی همگی نشستیم تازه متوجه شدم که فرزاد اونجا نیست، با تعجب گفتم:

 

خاله ماهرخ فرزاد کجاست؟

 

-قرار بود بیاد دنبال تو.

 

-کلاس امروز برگزار نشد منم برگشتم خونه، و یادم رفت به فرزاد بگم دیگه دنبالم نیاد.

 

-اشکال نداره، الان که دیگه پیداش بشه.

 

مامان رو به خاله ماهرخ پرسید:

 

فروزان با دو قلوهاش چی کار می کنه؟

 

خاله ماهرخ با لحن دلگیری گفت:

 

-باهاشون سرگرمِ، همه وقتش رو گرفتن، اون که توی دارابِ و من توی شیراز و زیاد پیش هم نیستیم، اون روز می گفت مامان فکر می کردی بچه های من دو قلو باشن، منم که از دستش بابت اینکه بهم نگفته بود دوقلو حامله است ناراحت بودم گفتم اگه به ما می گفتی چشمت میزدیم یا نامحرم بودیم.

 

-اِ... ماهرخ خوب اشتباه کردن.

 

-فروزان می گفت چون دکتر گفته بود احتمال اینکه یکی شون بمیره زیاده ما هم به کسی چیزی نگفتیم، بهش گفتم حتی مادرت نباید می فهمید.

 

برای اینکه به این بحث خسته کننده پایان بدم گفتم:

 

خاله ماهرخ حالا دیگه گذشته خودتون رو ناراحت نکنید.

 

توی این سه سالی که خاله ماهرخ به شیراز اومده بود فقط یه بار فروزان رو دیدم نمی دونم چرا اصلاً با همدیگه رابطه خوبی برقرار نکردیم.

 

در همین حین فرزاد وارد حال شد و به همگی سلام کرد، وقتی روی مبل کناری من نشست و اصلاً تحویلم نگرفت،کمی معذب شدم و با شرمندگی گفتم:

 

ببخشید یادم رفت بگم نیای دنبالم، از دستم ناراحتی؟

 

فرزاد با اخم گفت:

 

نه چرا باید ناراحت بشم حتماً برات مهم نبوده که نگفتی.

 

-فرزاد، به خدا اعصابم خراب بود تا رسیدم خونه خوابم برد.

 

فرزاد به خنده افتاد و گفت:

 

دختر مگه تو خرس قطبی که اینقدر می خوابی، مگه تا 12 خواب نبودی؟

 

شانه ای بالا انداخت و گفتم:

 

پیش میاد دیگه.

 

-محسن جزوه ای بهت نداد که بدی به من؟

 

-نه، من وقتی رسیدم کسی توی کلاس نبود ولی سمیه دیده بودش ولی چیزی به من نداد.

 

-بهش گفته بودم حالا که توی کلاس می بینت جزوه دولتی اش رو بده برام بیاری.

 

دوست داشتم به طریقی بفهمم که شایعه ای که در موردم پخش شده از کجا آب می خوره.

 

- راستی فرزاد می خوام تویه جریانی کمکم کنی.

 

فرزاد چشم هاش رو به علامت تعجب بازتر کرد و گفت:

 

چی؟ مشکوک می زنی.

 

برای یه لحظه پشیمون شدم ولی بالاخره با دو دلی گفتم:

 

راستش من هفته گذشته با ایمان دعوا کردم.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-چرا؟

 

-چون فکر کنم اون رفته به یکی از پسر های دانشگاه گفته من عاشق پسری هستم که اون من رو نمی خواد.

 

فرزاد با خنده ای که سعی داشت کنترل کنه گفت:

 

جون من حالا اون مرد کی هست؟

 

با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:

 

فرزاد!

 

-خوب بابا، ترسیدم.

 

-نمی دونم شاید اون نگفته باشه، ولی من باهاش دعوای سختی کردم.

 

فرزاد کمی جدی تر نشست و گفت:

 

خودم ته توش رو در میارم، ایمان پسر خوبیه فکر نکنم این کار رو کرده باشه، حالا تو از کجا فهمیدی که ایمان گفته؟

 

اصلاً حواسم نبود از دهنم در رفت: خوب دوست پسر مونا گفته بود.

 

-نه بابا مونا هم دوست پسر داره؟

 

-مسخره، حالا نری بزاری کف دست ایمان و بگی دوست پسر مونا گفته، هیچ کس نمی دونه مونا دوست پسر داره.

 

-حالا که من می دونم و می رم به همه می گم.

 

با خنده گفتم:

 

می دونم که نمی گی، برای همین بهت گفتم.

 

چون بابا خسته بود زودتر از همیشه به خونه برگشتیم، وقتی برای خواب روی تختخواب دراز کشیدم ناگهان چشمش به کامپیوترم افتاد و با عصبانیت گفتم:

 

بازم امشب خبری از بابک نشد.

 

و با عصبانیت سعی کردم بخوابم.

 

***

 

 

 

صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم با تعجب گفتم:

 

مامان امروز جمعه است منم شکر خدا کلاس ندارم چرا بیدارم کردی؟

 

-پاشو تنبل، یادت رفته قرارِ بریم پیش مادر بزرگت.

 

-آره یادم رفته بود.

 

بعد از اینکه صبحانه ام رو با عجله خوردم برای آماده شدن به سمت اتاقم رفتم، دو بار ریمل زدم و کمی رژ گونه و مداد مشکی به چشمام کشیدم، به خودم توی آینه گفتم:

 

خوشم اومد بزار مادربزرگ همش قربون صدقه ام بره و بگه تو از همه نوه هام خوشگل تری.

 

بعد با خنده بلندتری گفتم:

 

مریم خیلی بدجنس شدی ها.

 

به سمت کمد لباسم رفتم و برخلاف دیشب با آرامش به مانتوهام نگاهی انداختم و گفتم:

 

مانتو مشکی ام رو می پوشم با شال سفید.

 

وقتی آماده از اتاق بیرون زدم مامان و بابا توی حال منتظرم نشسته بودن، مامان با شوق گفت:

 

خیلی خوشگل شدی.

 

بابا با تبسم گفت: بریم بابا؟

 

-بریم.

 

هنوز 10 دقیقه ای تا روستا فاصله داشتیم که موبایلم زنگ خورد با تعجب به شماره ناشناس نگاه کردم و با دو دلی جواب دادم:

 

بله[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]صدای بابک توی گوشی پیچید:

 

-سلام دختر عمه، حالت خوبه؟

 

-سلام، بازم یه شماره جدید دستت گرفتی.

 

-چی کار کنم دیگه؟

 

با حرص گفت:

 

-این یه هفته است قرار بیای کامپیوترم رو درست کنی، اگه داده بودمش بیرون تا حالا آماده شده بود.

 

-قراره تا یه ساعت دیگه با بیتا بیام خونتون.

 

-لازم نکرده.

 

-چرا؟

 

-چون ما الان توی راهیم داریم می ریم خونه مادربزرگم.

 

-ببین این دیگه تقصیر من نیست.

 

-حالا این بار مقصر منم، به بیتا سلام برسون.

 

-سلامت باشین اگه زود برگشتین خبرم کن تا بیام، باشه.

 

-باشه، خدافظ.

 

مامان برگشت سمت عقب و گفت:

 

اینقدر پرتوقع نباش شاید بیکار نبوده.

 

-من که گفتم می برمش مغازه اش ولی بابک گفت نمی خواد، خودم میام درستش می کنم.

 

بعد از چند ثانیه سکوت مامان گفت:

 

-دیشب ماهرخ گفت می خوان برن خواستگاری بیتا برای فرزاد، تو می دونستی؟

 

از حرف های مامان تعجب کردم:

 

نه فرزاد چیزی نگفته، یعنی هنوز نرفتن؟

 

-نه قراره امشب برن.

 

-شاید برای همین بیتا با بابک می خواست بیاد خونمون، تا در مورد فرزاد ازم بپرسه.

 

بابا در حالی که دنده عوض کرد گفت:

 

با اینکه الان 3 سالی هست که به خاطر درس فرزاد به شیراز اومدن ولی می تونم بگم که فرزاد پسر خوبیه و با اینکه توی بچگی پدرش رو از دست داده ولی خوب بار اومده، حتماً نادر بهش جواب مثبت میده.

 

و در حالی که از توی آینه بهم لبخند می زد گفت:

 

اگه خواستگاری دختر من هم می اومدن من هم جواب مثبت می دادم.

 

با خجالت سرم رو پایین انداختم و به آرومی گفتم:

 

بابا درسته که من با فرزاد رابطه ام خوبِ، ولی این دلیل نمی شه که اون بخواد با من ازداج کنه.

 

-من هم این تصور رو نداشتم منظورم اینِ که فرزاد پسر خوبیه و می تونه بیتا رو خوشبخت کنه.

 

مامان گفت:

 

-امیدورام خوشبخت بشن.

 

وقتی رسیدیم مادربزرگ دم در ایستاده بود با خوشحالی مادربزرگ رو بغل کردم و با صدای بلندی گفتم:

 

وای مادربزرگ چقدر دلم براتون تنگ شده بود.

 

مادربزرگ با ناراحتی ظاهری گفت:

 

می بینم زود به زود بهم سر میزنی، می دونی که فاصله اینجا تا شیراز چقدر کمِ، و شکر خدا شما هر چند ماه یه بار سراغی از من پیرزن میگیرین.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-اِ... مادربزرگ، خوب من درس دارم، بابا و مامان که تقریباً هر هفته میان.

 

با تعارف مادربزرگ همه به داخل خونه رفتیم، با تعجب به لباس های پهن شده روی بند لباس نگاه کردم و گفتم:

 

مادربزرگ این لباس های مردونه مال کیه؟

 

مادربزرگ با لبخند گفت: بیاین داخل تا براتون بگم.

 

وقتی مادربزرگ بهم گفت: بلند شو برو عرق نعناع رو بیار.

 

مامان زودتر از من بلند شد و گفت:

 

خودم میارم، خاله.

 

مادربزگ دست عروسش رو گرفت و گفت:

 

بشین نرگس، این دختر رو زیادی تنبل بار اوردی، بذار خودش بره.

 

با ترشرویی گفتم:

 

من کجا تنبلم، مادربزرگ!

 

فکر می کردم من رو خیلی دوست دارین ولی انگار شما از همه نوه هاتون من رو کمتر دوست دارین.

 

مادربزرگ با اخم گفت:

 

این هیچ ربطی به دوست نداشتن نداره، الان بیست و یک سالته باید بعضی چیزها رو یاد بگیری، دخترهای دوره ما همسن تو که می رسیدن سه، چهار تا بچه داشتن و مسولیت یه زندگی رو دوششون بود.

 

با ناراحتی بلند شدم و در حالی که بغض کرده بودم به آشپزخونه رفتم، بعد از چند دقیقه با چهار لیوان عرق نعناع برگشتم و گفتم:

 

حالا دیدین می تونم پذیرایی کنم بدون اینکه لیوانی بشکنم.

 

بعد به همه تعارف کردم وقتی نشستم در حالی که به خنده افتاده بودم گفتم:

 

خدا رو شکر شما خواستگارم نیستین.

 

و بعد رو به بابا گفتم:

 

بابا دیدی چطوری مادرتون نگاهم می کرد.

 

مادربزرگ به خنده افتاد و گفت:

 

از دستم دلخور نشو، برای خودت می گم، شاید پدر و مادرت برای اینکه خیلی دوستت دارن چیزی بهت نمی گن، ولی من بهت می گم باید توی کارهای خونه به مادرت کمک کنی تا فردا که ازدواج کردی به مشکلی برنخوری، جدای از این موضوع باید درک کنی شاید بعضی وقتها مادرت خسته و یا مریض باشه و احتیاج داشته باشه دخترش کمکش کنه.

 

با خجالت گفتم:

 

باشه سعی می کنم از این به بعد کمک کنم، شما راست می گین من دختر تنبلی هستم.

 

بابا رو به مادرش گفت:

 

نگفتین لباس های توی حیاط مال کیه؟

 

-مالِ وهابِ.

 

-اومده اینجا؟

 

-آره، رفته خونه شون ولی انگار جمال بیرونش کرده فعلاً اینجاست.

 

بابا با ناراحتی گفت:

 

جمال زیادی بزرگش می کنه، یادتون که نرفته جمال کاری کرد که وهاب مجبور شد به خاطر یه دختر با خانوده اش قهر کنه حالا که بازم برگشته اون کوتاه نمیاد. خانمش هم باهاشِ؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادربزرگ با ناراحتی گفت:

 

تنها اومده، ازش پرسیدم مگه قرار نبود ازدواج کنی، گفت اصلاً به ازدواج نکشید.

 

با تعجب به حرف های مادربزرگ گوش می دادم طاقت نیوردم و گفتم:

 

چرا توی این چهار سال برنگشت؟

 

-نمی دونم دیگه پاپیچش نشدم دیدم از دست باباش دلگیرِ، منم نخواستم ناراحتش کنم.

 

مامان گفت:

 

همه اشتباه می کنن، نباید حالا که برگشته آقا جمال ببخشش؟

 

بابا لیوان رو توی سینی گذاشت و گفت:

 

حتماً چند روز دیگه می بخشش، می دونم الان رقیه داره باهاش حرف میزنه تا آروم بشه.

 

-توی این سه روز رقیه نزدیک 10 بار زنگ زده سراغش رو گرفته ولی بهم میگه وهاب نفهمه زنگ میزنم.

 

با حالتی بین خوشحالی و ناراحتی بلند شدم و گفتم:

 

مامان من میرم پیش صنم.

 

خوشحال از اینکه فهمیدم وهاب مجرده و ناراحت از اینکه دوباره به یاد مینا افتادم، بدون توجه به دیگران از خونه بیرون زدم، هر وقت صنم رو می دیدم به یاد مینا می افتادم مینا و صنم دوست های خوبی بودن، نفهمیدم چه طور به در خونه صنم رسیدم، به خودم گفتم:

 

تازگی ها خیلی عصبانی میشم و این اصلاً خوب نیست، چرا اینقدر کم تحمل شدم.

 

زنگ در خونه مش سهراب رو زدم، و زن مش سهراب پشت در ظاهر شد با خوشحالی بوسیدم و به داخل دعوتم کرد، صنم با شنیدن صدام از اتاق بیرون زد و با عجله به سمتم اومد و گفت:

 

سلام چقدر دلم برات تنگ شده بود.

 

-سلام، خوبی؟

 

-آره.

 

دستم رو کشید تا به داخل خونه بریم، ولی من گفتم:

 

بیا روی تخت بشینیم، اینجا بهتره.

 

هر دو نزدیک به یک ساعت حرف زدیم، با نگاه کردن به موبایلم با عجله بلند شدم و گفتم:

 

نزدیک یه ساعت که اینجام، صنم خیلی خوشحال شدم دیدمت، تو من رو به یاد مینا میندازی.

 

-هر وقت میای به من هم سری بزن، خودت که می دونی من به خاطر موقعیتی که دارم با کسی صمیمی نیستم و هیچ کس دوست نداره با من دوست بشه، تنها دوست صمیمی من مینا بود که حتی بعد از اون حادثه هم من رو مثل گذشته دوست داشت، باور کن من برای دیدنش لحظه شماری می کردم.

 

-خودت می دونی که من هم از موقعی که مینا رفته بیشتر بهت علاقمند شدم، باید من رو ببخشی فکر نکن چون تو اینجوری هستی دوست نداشتم باهات دوست بشم، به خدا چون مینا همیشه کنارم بود با هیچ کس صمیمی نمی شدم.

 

-می دونم، مینا می گفت چه اخلاقی داری و کمی مغرور و خودخواهی.

 

از حرفش ناراحت نشدم چون می دونستم بیراه نمی گه، این حرف برام تازگی نداشت شاید اونها راست می گفتن که من مغرور و خودخواهم.

 

مسیر برگشت به خونه مادربزرگ رو آهسته طی کردم و با خود فکر کردم زندگی چه بازی هایی با آدم می کنه، کی فکرش رو می کرد صنم که یکی از زیباترین دختران روستا بود توی 11 سالگی یه روز بر اثر بی احتیاطی توی چاله آتیش بیافته و صورتش بسوزه، بعد از اون حادثه صنم تا یه سال افسردگی شدید پیدا کرده بود حتی نمی خواست مینا رو ببینه دکترها گفته بودن هزینه عمل بالاست و متاسفانه مش سهراب از خانواده فقیری بود و وقتی مردم روستا خواستن با کمک همدیگه مشکل رو رفع کنن باز هم بیشتر پول عمل باقی می موند و بعد از یه سال همه چیز عادی شد و دیگه کسی به فکر زیبایی تنها دختر مش سهراب نبود، و حالا گذر زمان زخم دل صنم رو پاک کرد، دیگه براش عادت شده بود تنها باشه و یا تنها همدمش مادرش باشه.

 

وقتی وارد خونه مادر بزرگ شدم دیدم همه زیر سایه درخت روی تخت بزرگ مادربزرگ نشسته بودن، با خوشحالی سلام کردم، مادربزرگ با طعنه گفت:

 

قرار بود دیگه توی کارهای خونه کمک کنی.

 

با ناراحتی گفتم: [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادربزرگ شما امروز همش ازم ایراد می گیرین، خودتون که می دونین صنم همیشه تنهاست وقتی به خودم اومدم دیدم یک ساعت که داریم حرف می زنیم.

 

مادربزرگ سبد پر از انار را روی تخت گذاشت و گفت:

 

کار خوبی کردی رفتی دیدنش، من که حرف بدی نزدم که بهت برخورد، می دونی انگار توی این یه ماه که نیومدی دیدنم دل نازک شدی، چون از صبح همش از حرف های همیشگی من ناراحت میشی.

 

با خجالت سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم، مادربزرگ اناری به سمتم دراز کرد و گفت:

 

بیا این رو بخور.

 

و بعد با خنده اضافه کرد:

 

نکنه داری میری خونه بخت که دل نازک شدی.

 

-اِ ... مادربزرگ.

 

-ببین چه لپ هاش گل انداخته، عزیزم هر دختری بالاخره باید ازدواج کنه.

 

-ولی من دارم درس می خونم.

 

-این بهونه همه دخترهاست، چطور وقتی کسی باب میلتون میاد خواستگاری میگین هم درس می خونم هم ازدواج می کنم مگه مشکلی پیش میاد.

 

-من که هنوز این حرف رو نزدم.

 

-تو هم به موقع اش می گی.

 

بابا با خنده گفت:

 

مادر سر به سر دخترم نذار، الانِ که اشکش در بیاد.

 

مادربزرگ به صورتم دقیق شد و گفت:

 

من که اشکی نمی بینم، دخترم می دونه دارم نصیحتش می کنم، حالا پاشو برو کمک مادرت سفره رو بنداز.

 

-همین جا بندازم؟

 

-حالا که دوست داری همین جا بنداز.

 

بعد از نهار، برای بار اول ظرف ها رو شستم و مادربزرگ مامان رو مجبور کرد بشینه و توی شستن ظرف ها کمکم نکنه، البته ظرف زیادی نبودن.

 

بعد از شستن ظرف ها رفتم توی اتاق بخوابم، حدود نیم ساعت چرت زدم که از صدایی که از بیرون می اومد از خواب پریدم، با کنجکاوی از توی پنجره به حیاط نگاه کردم و گفتم:

 

وهابِ ...

 

دلم نمی خواست باهاش روبرو بشم، از اینکه می دیدم اون بی خیال اتفاقی که در گذشته افتاده داره با بابا حرف میزنه، خونم به جوش اومد و با عصبانیت به بیرون خیره شده بودم، وهاب که سنگینی نگاهی رو احساس کرد بود متوجه من شد و با سر سلام کرد، به خودم اومدم و بدون عکس العملی در مقابل سلام وهاب از پنجره فاصله گرفتم و به اشک هام اجازه دادم تا بریزن، وقتی سبک شدم به سمت آشپزخونه رفتم و آبی به صورتم زدم بعد از اینکه خودم رو توی آینه کوچیکی که توی حال زده شده بود دیدم به خنده افتادم و گفتم:

 

اصلاً حواسم به ریملی که زده بودم نبود ببین چه طور صورتم سیاه شده.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]و با عجله به سمت کیف آرایشم رفتم و با شیر پاک کن تمیز کاری کردم ولی حوصله آرایش مجدد رو نداشتم.

 

با صدای مادربزرگ نگاهم رو از آینه گرفتم، با لبخند گفتم:

 

چی شده مادربزرگ؟

 

-چیزی نشده، وهاب اومده، می خوام براش غذا بکشم بیا کمکم کن، مادرت رفته سری به شوکت بزنه.

 

-باشه، بریم.

 

با عصبانیتی که سعی می کردم مادربزرگ متوجه اش نشه سینی به دست به بیرون رفتم، وقتی به نزدیکی تخت رسید به خشکی گفتم:

 

سلام، حال شما خوبه؟

 

وهاب با نگاه سنگینی که بهم دوخته بود گفت:

 

سلام، حالت خوبه؟

 

به خودم گفت:

 

اگه بابا و مادربزرگ نبودن بهت نشون می دادم که چقدر حالم خوبِ.

 

ولی وقتی چشم های جذابش را دیدم ادامه دادم: لامصب از چند سال پیش جذاب تر و آقاتر شده.

 

ولی بدون احساس با صدای آرومی گفتم:

 

خوبم.

 

وقتی می خواستم سینی رو روی تخت بزارم وهاب نیم خیز شد و سینی رو از دستم گرفت و گفت:

 

ممنون، زحمت کشیدی.

 

بدون حرف گوشه تخت نشستم و خودم رو با موبایلم مشغول کردم، پیام های که داشتم رو برای چندمین بار خوندم، با صدای بابا که داشت می گفت چه طور شد ازدواج نکردی گوش تیز کردم.

 

وهاب به سختی گفت:

 

تا دو سال اول با هم نامزد بودیم و البته محرم، کم کم متوجه شدم پدرم راست می گفت اونها از خانواده ای بودن که فرهنگشون با ما فرق می کرد، اوایل برام مهم نبود که مثلاً توی مهمونی هاشون تقریباً لخت بودن و حتی خانم هاشون مشروب می خوردن و توی روابطشون آزادن ولی کم کم دیدم نمی تونم تحمل کنم، و خیلی چیزای دیگه که عنوان کردنی نیست، بحث یه روز دو روز که نبود، فکر می کردم حنانه به خاطر من عوض میشه ولی دیدم اون هم دیگه نمی تونه من رو تحمل کنه و به قول خودش من امل بودم و حوصله اش رو سر برده بودم.

 

بابا با افسوس گفت:

 

چهار سال عمرت رو هدر دادی از خانواده ات بریدی به خاطر دختری که ارزشش رو نداشت، یادت که چقدر پدر و مادرت مخالف بودن ولی تو به خاطر اون رفتی اونجا زندگی کردی، حالا هم دیر نشده ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است، می تونی از پدرت بخوای که تو رو ببخشه.

 

وهاب با ناراحتی گفت:

 

رفتم خونه همه این حرف ها رو هم زدم ولی پدر من رو بیرون کرد، الان دارم دنبال خونه میگردم.

 

-چرا همون دو سال پیش برنگشتی؟

 

-خوب غرورم جریحه دار شده بود نمی خواستم همه بگن مخصوصاً پدرم بگه دیدی اشتباه کردی و راه اشتباهی پیش گرفته بودی، این دو سال رفته بودم تهران چون فوق لیسانس قبول شده بودم.

 

-بهت تبریک می گم اگه توی ازدواجت موفق نشدی ولی توی تحصیلت موفق شدی.

 

-ممنون.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]توی این لحظه مادربزرگ با چایی نزدیک شد، وقتی دیدم بابا داره از مادربزرگ چیزی می پرسه از فرصت استفاده کردم و با عصبانیت لبم رو گاز گرفتم و گفتم:

 

شاید دل کسی رو شکوندی که تاوانش رو پس دادی.

 

وهاب با ناراحتی بهم نگاه کرد خواست چیزی بگه ولی به خاطر اینکه مادربزرگ استکان چایی رو جلوش گذاشت و کنارش نشست نتونست چیزی بگه.

 

با ناراحتی چایی رو از توی سینی برداشتم و از مادربزرگ تشکر کردم، دیگه هیچ حرفی در مورد گذشته وهاب زده نشد، به فکر فرو رفتم ای کاش من حنانه رو می دیدم تا بفهمم آیا اون ارزشش بیشتر از مینا بود.

 

در حالی که به چایی توی لیوانم نگاه می کردم با صدای وهاب چشم از چایی برداشتم و با گیجی گفتم:

 

چیزی گفتی؟

 

-حالا که کسی نیست می خواستم باهات حرف بزنم.

 

با تعجب به جای خالی مادربزرگ و بابا نگاه کردم به طوری که وهاب متوجه شد و گفت:

 

مادربزرگ رفته نماز بخونه دایی هم ماشینش کار داشت رفته بهش رسیدگی کنه، انگار خیلی از دستم دلخوری.

 

به چشم هاش زل زدم و گفتم:

 

نباشم، اگه کسی با خواهرت این کار رو می کرد چی کار می کردی؟

 

-می دونم برات سخته که مینا دیگه کنارت نیست، من مینا رو مثل خواهرم دوست داشتم.

 

در حالی که صدام می لرزید آروم گفتم:

 

-بله دیدم حتی برای مراسمش هم نیومدی.

 

وهاب با ناراحتی گفت:

 

-اون موقع تازه بهم زده بودم و خیلی داغون بودن.

 

-بله دیگه عشق حنانه کورت کرده بود به طوری که دل از همه بریدی و رفتی.

 

-بهم طعنه نزن، گذشته ها گذشته.

 

دیگه نتونستم آروم باشم با صدای بلندتری گفتم:

 

-برای من نگذشته، از وقتی دیدم برگشتی حتی یه ساعت مینا از یادم نمیره یادته بهت زنگ زدم و گفتم مینا سرطان گرفته ولی تو ...[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]وهاب اجازه نداد بقیه حرفم رو بگم و گفت:

 

-من چی؟ فکر می کنی مینا نمی فهمید به خاطر مریضیش بهش ترحم کردم و به طرفش اومدم، مگه اون بچه بود.

 

-تو آدم بی احساسی هستی و البته سنگ دل.

 

وهاب با عصبانیت گفت:

 

-من سنگ دل نیستم، می دونی چند بار سه شنبه سر مزارش رفتم می دونستم رسم پنج شنبه میرین سر مزارش ولی من نمی تونستم با خانوده ام روبرو بشم، مینا هیچ وقت بهت نگفت توی مدت مریضیش باهاش تلفنی حرف میزدم.

 

-گفت ولی من فکر می کردم برای اینکه من کمتر از دستت ناراحت باشم این حرف رو زده، ولی این دلیل نمیشه ببخشمت تو نه تنها دل مینا رو شکوندی حتی دل من رو هم شکوندی هیچ وقت فکر نمی کردم تو عشق مینا رو رد کنی دیگه از حرف عشق هم حالم بهم می خوره.

 

وهاب با صدایی که دیگه تحملش رو از دست داده بود گفت:

 

تو چرا اصلاً متوجه نیستی من اون موقع عاشق کس دیگه ای بودم و هیچ وقت هیچ عشقی به مینا نداشتم، هیچ کس نمی دونست در آینده چه پیش میاد، نه من می دونستم یه روز با حنانه بهم میزنم و نه مینا می دونست من دختر دیگه ای رو دوست دارم و اینقدر عمرش کوتاه و گرنه هیچ وقت به عشقش اعتراف نمی کرد.

 

با گریه بلند شدم و روبروی وهاب ایستادم و گفتم:

 

برای تو راحتِ که در موردش حرف بزنی چون خواهرت رو از دستت ندادی.

 

وهاب با عصبانیت ایستاد و بازوهام رو محکم گرفت و گفت:

 

من مسبب مرگ مینا نیستم، مینا از سرطان مُرد، این رو بفهم.

 

با گریه بازوهام رو از دست های وهاب بیرون کشیدم و به سمت اتاق دویدم، وقتی از جلوی مادربزرگ که داشت ذکر می گفت گذشتم با نگاه متعجب مادربزرگ روبرو شدم ولی بدون توجه از توی حال گذشت و به اتاق رفتم و دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه گریه کردن به خواب رفتم.

 

نمی دونم چه مدتی گذشت که با نوازش های مادربزرگ چشم باز کردم، با خجالت نشستم مادربزرگ بدون اشاره به موضوع گریه کردنم گفت:

 

بابات بیرون منتظرتِ، تنبل خانم چقدر می خوابی.

 

بعد به آرومی پیشونیم رو بوسید و گفت:

 

زود به زود بیا دیدنم، خودت که می دونی من یه پام لب گوره، دوست دارم همیشه از حالتون خبر داشته باشم و سالم و سرحال ببینمتون.

 

مادربزرگ رو بوسیدم و بدون حرف کیفم رو برداشتم و بیرون رفتم، وقتی دیدم از وهاب خبری نیست با خیال راحت روی صندلی عقب پراید نقره ای رنگ بابا نشستم و برای مادربزرگ دست تکون دادم.

 

شب موقع خواب با خودم فکر کردم که احتمالاً فرزاد رفته خواستگاری بیتا و جواب مثبت گرفته، چون دیر رسیدیم نشد به بابک بگم بیاد کامپیوترم رو درست کنه، وگرنه می تونستم ازش حرف بکشم، ببینم بیتا راضیِ یا نه، ولی احتمال ناراضی بودنش کمِ، مگه بیتا از فرزاد بهتر می خواد دو ترم دیگه درسش تموم میشه، از لحاظ مالی هم که مشکلی نداره، اخلاقش هم که موردی نداره.

 

و بعد با خنده گفتم:

 

من اینجا نشستم دارم برای خودم می برم و می دوزم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

فصل دوم

 

قسمت اول

 

 

 

صبح چهار شنبه موقع بیرون زدن از خونه با خوشحالی به خودم گفتم:

 

خوب دیگه امروز می فهمم که جریان خواستگاری چی شده، توی این چند روز به سختی جلوی خودم رو گرفتم تا به فرزاد یا بیتا زنگ نزنم، بابک روز دوشنبه که کلاس بودم اومد مشکل کامپیوترم رو درست کرد ولی متاسفانه وقتی خونه رسیدم رفته بود و مامان هم چیزی ازش در رابطه با خواستگاری نپرسیده بود.

 

وقتی سمیه رو توی کلاس دیدم به سمتش رفتم و گفتم:

 

سلام خوبی؟

 

-سلام، بیا بشین.

 

-خلاصه زبان رو نوشتی؟

 

-اِی ... یه چیزایی نوشتم، تو چی؟

 

-من هم مثل تو، امروز دیگه یه جوری باید بفهمیم فرزاد نامزد کرده یا نه.

 

سمیه با عصبانیت گفت:

 

این سه چهار روز هی بهت گفتم بهش زنگ بزن تا ما هم راحت بشیم ولی تو می گفتی زشته حالا می گن چقدر فوضولن، حالا انگار نمی دونه ما فوضولیم.

 

-خوب زشتِ، باید یه جوری حرفش رو پیش بکشم، اونها که چیزی به من نگفتن، این پررویی نیست که برم بپرسم چی کار کردین؟

 

تا ساعت دوازده دو کلاس رو پشت سر هم رفتیم برای دو ساعتی که وقت آزاد داشتیم به طرف بوفه دانشگاه رفتیم تا ساندویچ بگیریم، سمیه با غر غر می گفت:

 

چرا قبول نمی کنی بریم کافی شاپ بیرون، اونجا بهتر نیست؟

 

-نه حوصله ندارم هی پسر ها دور و ورمون بپلکن و یا لقمه هامون رو بشمارن.

 

موقع خوردن ساندویچ، در حالی که سس فرانسوی روی ساندویچش می زدم گفتم:

 

راستی سمیه، من در مورد ایمان به فرزاد گفتم قرار شد بفهمه جریان چی بوده.

 

-بابا تو چقدر راحتی، حتماً باید می گفتی.

 

-خوب باید یه جوری می فهمیدم جریان چی بوده.

 

کسی از پشت سر چشم هام رو گرفت، سمیه با خنده گفت:

 

مریم حدس بزن کیه؟

 

با لمس دست های مونا گفتم:

 

-معلومه مونا چون من فقط مونا رو می شناسم که انگشتر هایی به این قطوری دستش می کنه.

 

مونا با اخم و ناز دست هاش رو برداشت و روی صندلی نشست و گفت:

 

بی سلیقه ای دیگه، سمیه تو بگو انگشتر من زشته؟

 

-نه ولی برای محیط دانشگاه مناسب نیست.

 

-شما هر دوتون به درد هم می خورین.

 

و بلند شد و سفارش همبرگرد داد و دوباره نشست، با آرامش کیف آرایشش رو روی میز گذاشت و آرایشش رو تمدید کرد، سمیه گفت:

 

حوصله داری دوباره آرایش می کنی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

- آره چرا نداشته باشم، مخصوصاً اینکه یه ساعت دیگه با استاد یکتایی کلاس داریم.

 

در مورد این که استاد یکتایی پسر عمه ام هست به هیچ کس چیزی نگفته بودم، در حالی که حرصم رو سر باقی مونده ساندویچم در اوردم و با شدت به طرف سطل زباله ای که نزدیک بود انداختم و گفتم:

 

حالا مگه استاد تحفه است، این همه استاد و پسر دانشجو بهتر از اون هست.

 

مونا با ناز گفت:

 

فعلاً که دل ما پیش جذبۀ استاد گیر کرده.

 

سمیه با طعنه گفت:

 

تو که دلت هر هفته یه جا گیر کرده.

 

از زیر میز به پای سمیه زدم که یعنی چیزی نگو، مونا با عشوه گفت:

 

این دل من نیست هر هفته یه جا گیره، چی کار کنم دیگه خوشگلی و هزار تا دردسر هر هفته یکی عاشقم میشه.

 

سمیه چشم غره ای به مونا رفت و رو بهم گفت:

 

میای بریم، من دفتر پژوهش کار دارم.

 

تا از مونا جدا شدیم سمیه با اخم گفت:

 

من نمی دونم که به این گفته این همه خوشگلِ که همه عاشقشن.

 

با خنده گفتم:

 

شاید در نظر تو خوشگل نباشه به نظر من هم با نمکِ.

 

-ولی تو خیلی از اون خوشگلتری، دو سه بار که تو نبودی جلوی پسرهای کلاس با صدای بلندی گفت چند از بچه های سال بالایی گفتن من از همه دخترهای کلاس زیباترم، عقده ای بیچاره.

 

-ولش کن، حوصله داری، حالا دفتر پژوهش چی کار داری؟

 

-با استاد علیپور کار دارم می دونی که تازگی ها ریئس پژوهش شده و اونجا می تونم پیداش کنم، یکی از دوست های خانوادگیمون تابستون برای پنج واحدی که از آخرین ترمش مونده بود ترم تابستونی گرفت و آخر تابستون ازدواج کرد و حالا رشت زندگی می کنه، فکر نمی کرده دو واحدش رو بیافته و حالا می خواد برای این ترم همون 2 واحد ها رو اونجا مهمان بشه می خوام ببینم استاد می تونه براش کاری بکنه.

 

-الان که دیر شده.

 

-می دونم برای همین می خوام از استاد کمک بگیرم.

 

وقتی سمیه با اجازه منشی به داخل رفت روی مبل توی سالن کوچیک انتظار نشستم و خودم رو با نشریه دانشجویی که هر ماه منتشر می شد سرگرم کردم، با صدای سلام منشی چشم از مجله برداشتم و با تعجب به وهاب که ایستاده بود نگاه کردم و با آرامشی که در نظر خودم هم بعید بود بلند شدم و گفتم:

 

سلام استاد.

 

-سلام.

 

منشی با احترام گفت:

 

ببخشید استاد، تشریف داشته باشین تا خبر بدم اومدین.

 

-من عجله ای ندارم، بذارین آقای علیپور به کارشون برسن.

 

و در کمال تعجب کنارم روی مبل نشست، از اینکه اینقدر نزدیکم بود دچار احساس خوبی شدم برای اینکه از احساسم باخبر نشه به آرومی خودم رو به مبل چسبوندم و زیر چشمی به منشی نگاه کردم و وقتی دیدم منشی به کارش مشغول خیالم تا حدودی راحت شد و با گفتن خدایا کمکم کن آروم بشم سعی کردم ریلکس باشم.

 

وهاب با صدایی که مطمئناً به گوش منشی هم می رسید گفت:

 

حال دایی و زن دایی خوبه؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

آروم تر از اون جواب دادم: خوبن سلام دارن خدمتتون.

 

و در کمال تعجب مجله رو از توی دستم کشید و گفت: بزار ببینم بچه های اینجا در چه سطحی هستن.

 

و سطحی نگاهی به تیترها انداخت و زیر لب گفت:

 

ظاهرش که نشون می ده بچه های با استعدادین.

 

و بعد به صورتم دقیق شد و گفت: منتظری بری داخل؟

 

با بی میلی گفتم: نه، منتظر دوستمَم.

 

-از اینکه کنارت نشستم ناراحت شدی، نه؟

 

-نه، ولی فکر کردم شما دوست ندارین کسی بفهمه با من نسبتی دارین.

 

-بالاخره که چی، من برخلاف نظرت اصلاً برام مهم نیست دیگران بگن به خاطر فامیلی بهت نمره دادم و یا غیره.

 

-ولی بچه ها دنبال سوژه می گردن تا سرگرم بشن.

 

-بذار هر چی می خوان بگن.

 

و با لبخند گفت: انگار دوستت خیلی تعجب کرده کنارت نشستم.

 

با خجالت به بالای سرم نگاه کردم و با قیافه بهت زده سمیه روبرور شدم با عجله بلند شدم ایستادم و گفتم:

 

کارت تموم شد؟

 

-آره.

 

وهاب با طعنه گفت:

 

هنوز نمی خوای من رو به دوستت معرفی کنی؟

 

با عصبانیت بهش زل زدم و گفتم: هر وقت صلاح بدونم این کار رو انجام می دم.

 

وهاب با معذرت خواهی کوتاهی به داخل رفت، سمیه با عصبانیت از دفتر بیرون زد، از پله ها با سرعت پایین رفتم تا بهش برسم، از پشت سر دستش رو گرفتم و گفتم:

 

خواهش می کنم سمیه، بزار برات توضیح بدم.

 

-چی رو می خوای توضیح بدی، می ترسیدی بهم بگی استاد رو می شناسی من برم همه جا جار بزنم و بگم.

 

-فکر کردم دوست نداشته باشه بگم که اون پسر عمه منه.

 

-باشه قبول، ولی بدون از دستت دلخورم.

 

نیم ساعت مونده به کلاس رو توی کلاس نشستیم کم کم بچه ها وارد کلاس شدن و نشستن، وقتی محسن دید سمیه پکرِ، از ردیف اول با سر ازم پرسید چی شده؟

 

من هم دیگه طاقتم تموم شد و گفتم:

 

ببین سمیه محسن نگران شده داره می پرسه تو چته؟

 

سمیه با لبخند گفت: بهش بگو من از عشق تو دیونه شدم.

 

بوسیدمش و گفتم:

 

اگه تو هم جای من بودی همین کار رو می کردی، من چهار سال استاد رو ندیدم نمی دونستم باید چی کار کنم.

 

و به طرف محسن رفتم و گفتم:

 

چیزی نشده یه خرده از دست من دلخوره.

 

محسن هم با اخم ظاهری لبخند زد وگفت: نبینم اذیتش کنی.

 

با خنده و تعجب گفتم: چی شده؟ از کی تا حالا اینقدر برات عزیز شده.

 

فرزاد از پشت سر دستش رو روی شونه محسن گذاشت و به هر دو سلام کرد، و با تعجب گفت:

 

جریان چیه؟ کی برای کی عزیز شده؟

 

محسن با خجالت سرش رو پایین انداخت و من هم با اَبرو به سمیه اشاره کردم، وقتی محسن سرجاش نشست، با عجله و بدون فکر گفتم:

 

فرزاد خان، جواب بیتا چی بود؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فرزاد با خنده بلندی گفت:

 

چی می خواستی باشه، باید از خداش باشه.

 

-لوس بهش می گم .

 

-نه تو رو خدا، آقا من شکر خوردم.

 

-پرو.

 

-بعد از کلاس بمون خودم می برمت می خوام بیشتر در موردش حرف بزنم.

 

-یعنی سمیه نیاد؟

 

-نه، می تونه با محسن بره.

 

-اون هیچ وقت این کار رو نمی کنه.

 

-می خوای باهات در مورد بیتا حرف بزنم، نمی تونم جلوی اون راحت باشم.

 

-فرزاد، سمیه از دستم ناراحتِ، اگه امروز هم تنهاش بزارم بیشتر ناراحت میشه.

 

-خودم ازش می خوام.

 

هنوز این حرف کامل از دهن فرزاد خارج نشده بود که وهاب وارد کلاس شد و من و فرزاد رو ایستاده نزدیک در دید، با اخم بهم نگاه کرد، خیلی سریع به طرف صندلی رفتم و نشستم، سمیه با طعنه ولی با لبخند گفت:

 

دیدی چه طوری نگات کرد، به این می گن جذبه، حالا مونا توی دلش قند آب می کنه.

 

وهاب با صدای محکمی گفت:

 

گفته بودم از اینکه کسی جو کلاس رو با پرحرفی بهم بزنه بدم میاد.

 

سمیه که فهمید منظور استاد خودشِ، با ترس خودش رو توی صندلی جمع کرد و تا یک ساعت و نیم بعد که استاد آنتراک ربع ساعته داد از جاش تکون نخورد.

 

بعد از اینکه استاد برای استراحت کوتاه بیرون رفت، سمیه نفسش رو بیرون داد و گفت:

 

به خدا نزدیک بود گریه کنم مریم، وقتی عصبانیِ چقدر قیافه اش ترسناک می شه.

 

با بی حالی گفتم: من هم تقریباً حال تو رو داشتم، چون منظورش با هر دوی ما بود.

 

محسن و فرزاد به طرفمون اومدن، محسن صندلی روبروی سمیه رو برعکس کرد و نشست و گفت:

 

استاد منظورش با شما بود؟

 

سمیه با خجالت گفت:

 

آره، یادم رفته بود دوست نداره سر کلاسش حرف بزنیم، گفتم الان که بیرونمون کنه.

 

فرزاد هم صندلی کنار من نشست و گفت:

 

زیاد ناراحت نباشین برای همه پیش میاد.

 

و بعد رو به سمیه گفت:

 

من بعد از کلاس با مریم کار دارم اگه تنها بری ناراحت که نمی شی؟

 

سمیه که می دونست جریان چیه گفت: نه.

 

و تا اومدن استاد حرف زدیم، قبل از اینکه استاد بیاد با دلشوره رو به فرزاد گفتم:

 

میشه بری بشینی سرجات؟

 

-چرا؟

 

قبل از اینکه به سوال فرزاد جواب بدم استاد وارد شد و همگی سر جاهاشون نشستن، سمیه روی کاغذ نوشت:

 

مریم به خدا استاد از اینکه فرزاد کنارت نشسته بود دوباره عصبانی شده.

 

ولی من جرات اینکه جوابی براش بنویسم رو نداشتم، و به خودم گفتم اگه بیرون از کلاس باشیم ازش ترسی ندارم ولی الان دارم می میرم، خودم هم متوجه شدم از دستم ناراحتِ، این چه حس خوبیه که مورد توجه وهاب قرار بگیرم، نه ... من نباید خودم رو گول بزنم و فکر کنم وهاب به من احساسی غیر از فامیلی داره و همون جریان مینا دوباه تکرا بشه.

 

بعد از یک ساعت تدریس استاد با صدای بلندی گفت:

 

خسته نباشید، قرار شد این جلسه سه تا مسله ای که داده بودم رو حل کنید، پس اسم چند تا از بچه ها رو می خونم تا حلشون کنن.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مسئله اولی رو به یکی از پسرهای کلاس داد و مسئله دومی اسم من رو صدا زد، با کمی ترس بلند شدم و به سمت وایت برد رفتم و شروع کردم به حل تمرین، از روی چک نویس می نوشتم، تا به آخر مسئله رسیدم استاد گفت:

 

خسته نباشید می تونید بنشینید.

 

و به سمت جایگاهش رفت و با صدای بلندی گفت:

 

خانم ایزدیان جزوتون اینجاست.

 

وقتی برای گرفتن جزوه به استاد نزدیک شدم وهاب آروم گفت:

 

اگه میشه توی محیط دانشگاه بیشتر مواظب باش.

 

با عصبانیت ولی آروم گفت: مگه من چی کار کردم؟

 

وهاب بدون اینکه جوابم رو بده با عصبانیت از کنارم گذشت و با صدای بلندی خسته نباشید گفت و از کلاس بیرون رفت.

 

برای برداشتن کیفم به طرف سمیه رفتم و زیر لب به وهاب بد و بیراه می گفتم، بعد از جمع کردن وسایلم با عصبانیت به سمیه گفتم:

 

بریم منتظر چی هستی؟

 

-مگه قرار نبود با فرزاد بری.

 

-فرزاد کجاست؟

 

-همین جام پشت سرت.

 

با کلافگی در حالی که بغض کرده بودم کیفم رو روی شونش گذاشتم و گفتم:

 

-ببین فرزاد، اصلاً امروز حوصله ندارم شب بیا خونمون تا با همدیگه حرف بزنیم.

 

فرزاد با تعجب گفت:

 

-چیزی شده؟ استاد چیزی بهت گفته؟

 

-نه، خدافظ بچه ها.

 

***[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فرزاد با تعجب گفت:

 

-چیزی شده؟ استاد چیزی بهت گفته؟

 

-نه، خدافظ بچه ها.

 

 

 

 

 

و با عجله بدون اینکه منتظر سمیه بمونم از کلاس بیرون زدم نمی خواستم جلوی بچه ها گریه کنم، انگار داشتم خفه می شدم و زودتر از سمیه به در دانشگاه رسیدم، ماشین وهاب جلوی پام ترمز کرد و اصرار کرد سوار بشم، وقتی اصرار وهاب رو دیدم با حرص سوار شدم و به خودم گفتم حالا که آقا براش مهم نیست، برای من هم مهم نیست که بچه ها ما رو با همدیگه ببینن.

 

با عصبانیت نشستم و در ماشین رو محکم بستم، وهاب با طعنه گفت:

 

در ماشین بابات رو هم همینجوری می بندی.

 

-بابای من هیچ وقت حرف بی ربط نمی زنه تا من در ماشینش رو اینجوری ببندم.

 

-که اینطور، از کی تا حالا حرف حساب شده بی ربط.

 

با عصبانیت به طرفش برگشتم و گفتم:

 

بی ربط نبود؟ تو نگفتی مواظب رفتارم باشم.

 

وهاب با بی خیالی گفت:

 

دیدم زیادی با فرزاد فروزش صمیمی هستی خواستم هوشیارت کنم مواظب اطرافیانت باشی.

 

-من خودم می دونم چی کار کنم، اصلاً خودت تو چه طوری جلوی بچه های کلاس برای سوار کردن من نگه داشتی؟

 

-من از روز اول به رئیس دانشگاه گفتم جنابعالی دختر دایی بنده ای، و از بچه های دانشگاه هم ترسی ندارم.

 

بیشتر برای اینکه لجش رو در بیارم گفتم:

 

-خودت که ظهر دیدی من به کسی نگفتم تو پسر عمه منی.

 

وهاب با شیطنت گفت: اشتباه کردی باید می گفتی.

 

صدای زنگ موبایلم باعث شد چند دقیقه ای سکوت برقرار بشه، با خوشحالی ظاهری جواب دادم:

 

بله.

 

فرزاد خیلی آروم گفت:

 

تو الان با کی هستی؟ دیدم سوار یه سمند شدی.

 

-من با استاد یکتایی هستم.

 

-شوخی می کنی مریم؟

 

از اینکه جلوی وهاب با فرزاد حرف میزدم خوشحال بودم، سعی کرد لحنم عادی باشه:

 

-نه چرا باید شوخی کنم، می دونی فرزاد، استاد یکتایی پسر عمه منه.

 

-من رو گرفتی؟

 

-اگه دوست نداری باور نکن، شب می بینمت.

 

-منتظرم باش، مواظب خودت باش.

 

وهاب با طعنه گفت:

 

انگار فروزش خیلی خاطرت رو می خواد.

 

-مگه برات مهمه؟

 

وهاب از آینه بغل دستش به پشت سرش نگاه کرد و از ماشین جلویی سبقت گرفت و گفت:

 

-تو دختر دایی منی چرا نباید برام مهم باشه.

 

-اِ... مینا هم دختر دایی جنابعالی بود چرا برات مهم نبود که اون خاطرت رو می خواد.

 

وهاب با عصبانیت گوشه خیابون ترمز کرد و داد کشید:

 

داری دیونه ام می کنی مریم، فکر می کنی من از سنگم، چرا همش عذابم می دی؟

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]به زور جلوی گریه کردنم رو گرفته بودم وهاب دوباره سرم داد کشید و گفت:

 

تو مگه می دونی من چه شب هایی با عذاب وجدان خوابیدم، از اینکه اینقدر راحت بهش گفتم کس دیگه ای رو دوست دارم و یا وقتی مینا مرد عذاب کشیدم، از اینکه چرا سعی نکردم تصمیم درست بگیرم و عشق حنانه رو به مینا ترجیح دادم افسوس می خوردم، عشق حنانه کورم کرده بود .

 

بعد از چند ثایه سکوت آه کشید و گفت:

 

من با انتخاب اشتباهم همه چیز رو خراب کردم.

 

و با عصبانیت از ماشین پیاده شد و از ماشین دور شد، بغضم بعد از رفتن وهاب شکست، داد کشیدم خدایا چرا مینا رو ازمون گرفتی، چرا نذاشتی زنده بمونه تا امروز وهاب با پشمونی برگرده پیشش، من راضی بودم که مینا رو سالم و خوشبخت کنار وهاب ببینم، ولی الان در حسرت دیدنش زجر نکشم.

 

نفهمیدم کی وهاب به ماشین برگشت وقتی صدای غم دار وهاب رو شنیدم که گفت:

 

آروم باش مریم، بس دیگه گریه نکن.

 

سعی کردم دیگه گریه نکنم، وهاب ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد و دیگه تا در خونه حرفی بینمون زده نشد، من در فکر خواهرم بودم اگه الان مینا زنده بود این احتمال وجود داشت تا وهاب پشیمون به طرفش برمی گشت ولی پشیمونی دیگه سودی نداشت.

 

وهاب زیر لب قبل از پیاده شدنم گفت:

 

حق داری از من ناراحت باشی، تو به زمان نیاز داری تا من رو ببخشی.

 

بدون حرف از ماشین پیاده شدم و حتی به وهاب تعارف نکردم به خونه بیاد.

 

مامان با دیدن قیافه ام با تعجب گفت:

 

چی شده؟

 

-چیزی نیست، مامان.

 

-به من دروغ نگو.

 

-با وهاب اومدم توی مسیر به یاد مینا افتادیم.

 

و با عجله اشک هام رو پاک کردم، مامان با گریه بغلم کرد و گفت:

 

قربونت برم، مینا ناراحت می شه تو رو اینجوری ببینه، از وقتی اون رفته تو دیگه همه امیدت رو از دست دادی، هیچ جا نمی ری، هم سن و سال های تو هر روز هفته یا مهمونین یا پارک و سینما ولی تو چی؟ فکر می کنی مینا دوست داره تو اینجوری زندگی کنی؟

 

-خسته ام مامان، از زندگی کردن خسته شدم انگیزه ای برای زندگی ندارم.

 

-دیگه این حرف رو نزن، دوست ندارم اینقدر ضعیف باشی.

 

و با عجله چند بار صورتم رو بوسید و محکم تر از قبل در آغوشم گرفت، در حالی که نوازشم می کرد گفت:

 

دو هفته دیگه که شنبه عید قربانِ ، میریم استهبان خونه خاله ات، تا روحیه ات عوض بشه.

 

***[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]شب با صدای خاله ماهرخ از اتاق بیرون زدم، و با خوشحالی احوالپرسی کردم وقتی نشستم با لبخند تبریک گفتم، فرزاد با خوشحالی گفت:

 

ممنون.

 

خاله ماهرخ دستم رو توی دستش گرفت و گفت:

 

انشالله شیرینی عروسی تو رو هم پشت سر فرزاد بخوریم.

 

با خجالت سرم پایین انداختم، فرزاد با شیطنت آروم به مادرش گفت:

 

مامان نمی دونی توی دانشگاه چقدر خاطرخواه داره.

 

چشم هام رو بهش دوختم و گفتم:

 

-فرزاد! چرا دروغ می گی، خاطر خواهم کجا بود.

 

خاله ماهرخ به خنده افتاد و گفت:

 

مگه دروغ میگه، خودم می دونم دختری به زیبایی و خانمی تو حتماً خیلی خاطرخواه داره.

 

ولی این حرف زیاد صحت نداشت خودم می دونستم، سه چهار تا خواستگار معمولی که داشتم هیچ کدوم نه عاشقم بودن که بعد از جواب رد من باز هم منتظرم بمونن و نه شیفته من بودن که با عشقشون من رو تحت تاثیر قرار بدن ، فقط یکی از پسرهای دانشگاه که چند باری من رو دیده بود فرزاد رو دو بار واسطه کرده بود و من هم بدون تحقیق و یا دیدن طرف گفتم نه و از اصرار فرزاد برای دیدنش خوشم نیومده بود و باهاش برخورد تندی کردم که بعد از دلخوری فرزاد مجبور شدم ازش معذرت خواهی کنم.

 

فرزاد بعد از 10 دقیقه طاقتش تمام شد و گفت:

 

-نگفته بودی استاد یکتایی پسر عمه ات میشه.

 

-دوست نداشتم بگم.

 

فرزاد با لحن کشداری گفت:

 

-دیدم بدجوری نگام می کنه، نگو طرف به غیرتش برخورده بود کنار دختر دایش نشسته بودم.

 

از این حرف فرزاد دچار احساس خوبی شدم ولی خیلی زود به خودم مسلط شدم و گفتم:

 

-فرزاد بس کن.

 

فرزاد کوتاه نیومد و گفت:

 

-حتی محسن هم گفت استاد چرا اینجوری بهت نگاه کرد.

 

-داری اشتباه فکر می کنی، بعداً در موردش حرف می زنیم.

 

-اصلاً من اومدم تا در مورد بیتا باهات حرف بزنم.

 

فرزاد از بابا اجازه خواست تا با همدیگه بیرون بریم، ولی بابا گفت:

 

لازم نیست برین بیرون، می تونین توی اتاق مریم حرف بزنین.

 

فرزاد به شوخی گفت:

 

اینجوری خیلی بهتره چون بنزین هم مصرف نمیشه.

 

فرزاد به تنهایی به اتاقم رفت و برای برداشتن ظرف میوه به آشپزخونه رفتم وقتی وارد اتاقم شدم فرزاد رو دیدم که گوشه تختم نشسته ، ظرف میوه رو روی میز آرایشی که وسط دو تختخواب بود گذاشتم و خودم روی تخت مینا نشستم، متوجه شدم فرزاد از چیزی ناراحته، فرزاد با تامل گفت:

 

نمی خوای تختخواب مینا رو از اینجا برداری؟ اتاقت با وجود این تختخواب و میز کامپیوتر خیلی کوچکِ.

 

با عصبانیت گفتم:

 

نه دوست ندارم تختخواب مینا رو بردارم.

 

-باشه، چرا عصبانی میشی.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فرزاد بعد از چند ثانیه سکوت ادامه داد:

 

- اومدم در رابطه با نامزدی قبلی بیتا بپرسم می خوام حقیقت رو بهم بگی، بیتا خودش گفته می تونم از هر کی خواستم بپرسم.

 

-اون موضوع مال چند سال پیشِ، بیتا سه سال از من بزرگتره و دقیقاً همسن توِ، سال آخر دبیرستان بود که گرفتار یه عشق بی سرانجام شد با وجود مخالفت هر دو خانواده بیتا و رامتین به مدت یه سالی نامزد بودن، بیتا چند بار شک کرده بود که رامتین مواد مصرف می کنه، اواخر نامزدیشون که بینشون دعوای سختی شد چون قبل از اون رامتین مواد مصرف کرده بود بدون اینکه کنترلی روی رفتارش داشته باشه بیتا رو به قصد کشتن زده بود، هیچ وقت قیافه بیتا یادم نمیره، بابک هم به تلافی اونقدر رامتین رو زد که اگه دایی نرسیده بود کشته بودش، بعد هم از بیتا از رامتین جدا شد، همین یه سال پیش بود که از دیگران شنیدیم بر اثر تزریق زیاد فوت کرده.

 

-من قبلاً تصمیم رو گرفته بودم فقط یه مقداری شک داشتم و حالا با حرف هایی که تو زدی، مطمئن شدم بیتا هیچ دروغی نگفته.

 

-امیدورام با همدیگه خوشبخت بشین.

 

-ممنون، حالا تو برام بگو جریان چی بوده.

 

-من بهت اعتماد دارم که دارم راز مینا رو برات می گم.

 

-ممنون مطمئن باش من هم راز دار خوبی هستم.

 

سیر تا پیاز ماجرا رو برای فرزاد تعریف کردم البته نگفتم که خودم هم به وهاب بی میل نبودم، فرزاد با تعجب به همه حرف هام گوش داد، وقتی دیدم به فکر فرو رفته پرسیدم:

 

تو یه پسری اگه به جای وهاب بودی چی کار می کردی؟

 

-نمی دونم چون من جای اون نیستم، ولی همین چند دقیقه پیش مگه نگفتم چون بیتا رو دوست دارم از این می گذرم که تا یه سال پیش هم با اینکه از رامتین جدا شده بود هنوز هم چشم براهش بود تا سالم به طرفش برگرده.

 

-ولی وهاب خیلی در حق مینا کوتاهی کرد.

 

-تو نباید اون رو مقصر بدونی، اون که نمی دونست بعدها چه اتفاقی می افته، توی اون موقعیت به نظرش کاری درست رو انجام داد.

 

با ناراحتی گفتم:

 

دیگه وهاب برام با یه غریبه فرقی نداره.

 

خودم می دونستم که این حرف رو از ته دلم نگفتم.

 

-تو باید واقع بین باشی، دارم کم کم به این نتیجه می رسم که تو خیلی خودخواهی.

 

با عصبانیت گفتم: من خودخواه نیستم.

 

-باشه، چرا تازگی ها زود عصبانی می شی؟

 

فرزاد بعد از اینکه میوه ای توی پیش دستیش گذاشت گفت:

 

اصلاً یادم رفت بگم ایمان قسم خورد که اصلاً حرفی به کسی نزده، شاید مونا از خودش اون حرف رو زده.

 

-بعید نیست، تا فهمیدم بدون فکر سراغ ایمان رفتم و باهاش دعوا کردم.

 

-من از طرف تو معذرت خواهی کردم.

 

-ممنون، تو بهترین برادر دنیا برای منی، حالا کی نامزدیِ؟

 

-دو هفته دیگه عید قربان عقد می کنیم.

 

با شیطنت گفتم: من که نمیام، قرار برم استهبان خونه خاله ام.

 

-جراتش رو نداری که نیای.

 

-شوخی کردم قرار بود بریم، ولی حالا که نامزدی و حتماً خاله اینا برای نامزدی بیتا میان.

 

***[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل دوم

قسمت دوم

با عجله حرف های استاد رو می نوشتم نمی خواستم مثل دو شنبه هفته گذشته از اینکه یه صفحه جا افتاده بودم و نتونسته بودم مسئله های آمار رو حل کنم و از شانس بدم امروز استاد اسمم رو برای حل تمرین صدا زد و وقتی با شرمندگی گفتم:

ببخشید استاد نتونستم حلشون کنم.

استاد با سرزنش بهم نگاه کرد و گفت:

بچه ها آمار به دقت نیاز داره وگرنه درس مشکل و پیچیده ای نیست، اگه بتونید کمی از تفریحتون کمتر کنید مطمئناً به درس هاتون بیشتر می رسین و نتیجه بهتری می گیرین، اینقدر خودتون رو درگیر حاشیه ها نکنید به اصل موضوع که درس خوندنِ توجه کنید. شما برای درس خوندن و پیشرفت اینجا نشستین نه چیز دیگه ای.

بعد از اینکه استاد از کلاس بیرون رفت سمیه با خنده گفت:

نمی خواد حالا خودت رو بکشی، انگشت هات درد نگرفته اینقدر تند تند می نویسی.

-دیدی چه طوری جلوی بچه ها ضایع شدم.

-آره دیدم از حرف های استاد مثل لبو قرمز شدی.

-به این خاطر که هفته گذشته هردومون وسط کلاس رفتیم بیرون حالا امروز چوبش رو من خوردم.

در همین حین صابر برای خود نمایی بهمون نزدیک شد و گفت:

-خودت رو ناراحت نکن برای همه پیش میاد.

با عصبانیت به صابر نگاه کردم و گفتم:

من از تو نظر نخواستم و اصلاً هم ناراحت نیستم.

-حالا چرا پاچه آدم رو می گیری.

-مواظب حرف زدنت باش.

-مثلاً می خوای چی کار کنی؟

سمیه با نگرانی دستم رو کشید و گفت:

بیا بریم مریم.

در حالی که صدام می لرزید گفتم:

می بینی چی کار می کنم، این بار اولت نیست که توی کارهایی که به تو ربطی نداره دخالت می کنی.

-حالا گریه نکن، ملوسک.

-ساکت شو.

سمیه به اجبار از کلاس بیرون کشیدم و گفت: چرا با این پسره اینقدر بدی؟

با عصبانیت نفسم رو بیرون دادم و گفتم:

-چی گفتی؟ من با این بدم یا اون؟

-صابر با کسی کاری نداره فقط به پَر و پای تو می پیچه، نمی دونم شاید تو قبلاً بهش بی احترامی کردی و یا ...

-و یا چی؟ من چی کار به کار اون دارم، با تنها کسی که راحتم و حرف می زنم فرزادِ، و البته یه کمی هم محسن.

-نمی دونم چی بگم، حالا بیا بریم سالن ورزش الانِ که استاد بره کلاس رو شروع کنه.

-بریم.

توی سالن بعد از نرمش کردن مونا با ناز کنارم ایستاد و گفت:

از استاد ناراحت نشو، خودت می دونی که اون به خاطر کهولت سن یه کمی بی حوصله است.

از یادآوری جریان یک ساعت پیش دوباره ناراحت شدم:

من هم به خاطر همین مسئله چیزی در جواب بهش نگفتم.

موهام رو باز کردم و محکم تر از قبل بستم ناگهان به یاد حرف چند روز پیش فرزاد افتادم بنابراین با عجله گفتم:

مونا، ایمان در رابطه با اون جریان بی تقصیر بود چرا گفتی ایمان گفته که من عاشق پسری هستم که اون من رو نمی خواد.

مونا بدون تامل گفت:

-خوب صابر...

و دیگه ادامه حرفش رو نزد.

با تعجب و پوزخند گفتم:

-صابر!؟... یعنی دوست پسر تو صابر بود؟

-خواهش می کنم مریم، نری به سمیه و یا کس دیگه ای بگی، صابر دوست نداره کسی بفهمه ما باهمیم.

-نه چرا بگم، می خوای برات قسم بخورم که به کسی نمی گم.

-نه.

-البته تو هم به صابر نگو که من می دونم.

-البته که نمی گم.

اون دوست نداشت کسی بفهمه عاشق صابره و دوست پسرش کسی نیست جز صابر که چند واحدی توی این دو ترم باهامون کلاس داشت، سمیه در حالی که یک لیوان آب توی دستش بود به ما نزدیک شد و گفت:

خوب شد این ترم تربیت بدنی گرفتیم وگرنه ترم دیگه توی گرما اذیت می شدیم.

لیوان آبی رو که برام اورده بود از دستش گرفتم و بعد از تعارف کردن به مونا، رو به سمیه گفتم:

آره، تو راست می گی.

با خودم فکر کرد پس صابر همه اون حرف ها رو از طرف خودش به ایمان نسبت داده، برای انداختن تشک ورزش به کنار سالن رفتم و با عصبانیت زیر لب گفتم:

صابر خیلی ازت بدم میاد نمی دونم هدفت از این کارها چیه.

***[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×