رفتن به مطلب
پرنسس

چه آسان باختم | نسرین قدیری

پست های پیشنهاد شده

نداشت بخصوص مواقعی که او رشته کلام را به دست می گرفت و فرصت ابراز عقیده به هیچ کسی نمی داد رامین از عصبانیت خون خونش را میخورد و لبهایش را می جوید.

سیامک تقریباً تمام اوقاتش را با محبوبه می گذراند.محبوبه به خود می بالید که چنین مردی به خاطر او ، مدت هاست پاک و ساده زندگی می کند.و بی صبرانه در انتظار ازدواج با اوست.شبها سیامک اغلب برای محبوبه قطعات ادبی می خواند که محبوبه را به اوج رویاها و آرزوهای شیرین سوق می داد یا برایش حافظ می خواند و فال حافظ می گرفت.

ابتهاج مرد دست و دل بازی بود.محبوبه این مطلب را طی معاشرت چندین ماهه فهمیده بود ، اما از آنجا که به قول خودش هرچه در می آورد خرج می کرد و نیز خرج تحصیل دو فرزندش باعث شده بود برای محبوبه چندان دست و دلباز نباشد.سیامک با شرمندگی به محبوبه این موضوع را گفته بود و آرزو می کرد بتواند سر و سامانی به کارش بدهد تا هر چه محبوبه می خواهد برایش فراهم کند.

محبوبه به او گفته بود خانه بزرگی دارد که اگر بتواند به قیمت خوب آن را بفروشد ، به انضمام جواهرات گرانبهایی که دارد ، می تواند سرمیایه خوبی برای آینده هردوشان باشد.اما هر بار که این صحبت را به میان می کشید ایتهاج اخمهایش را درهم می رفت و می گفت:"بین محبوبه،اون پول مال خودته و من هم سعی می کنم آن را در راهی سرمایه گذاری کنم که فقط خودت بتوانی از آن استفاده کنی و برای بچه هات سرمایه خوبی داشته باشی ، اما من حتی روی یک قرانش هم فکر نمی کنم.دلم می خواد خودم بتونم پول هنگفتی به دست بیارم و بدون شک این کار را هم می کنم."

محبوبه به روی خودش نمی آورد ولی می دانست که سیامک راست می گوید.در یکی از روزها با یکدیگر به یک جواهر فروشی رفتند و دو حلقه ازدواج خریداری کردند.سیامک یا انگشتری برلیان نیز برای محبوبه خرید گرچه به درشتی برلیانهای خود محبوبه نبود ، اما بسیار ظریف و قشنگ بود.

آنها اغلب شبها ، شام را بیرون می خوردند و سیامک بعد از رساندن محبوبه به منزل به خانه خودش برمی گشت ،او معمولا صبحها ساهت هشت به شرکت می رفت و عصر حدود ساعت چهار یا پنج آنجا را ترک می کرد.گاهی اوقات کار اضافی داشت و تا شش و هفت در شرکت می ماند.

سیامک در طول یک ماه اخیر یکی دوبار محبوبه را به شرکت دعوت کرده و او را به کارکنان ایرانی و آمریکایی آنجا ، به عنوان همسر آینده اش معرفی کرده بود.

بیش از دو هفته به ازدواج آنها باقی مانده بود.قرار بود بعد از ظهر عقد کنند و شب یک مهمانی بزرگ در منزل ابتهاج بدهند. در همان ایام ، گرین کارت محبوبه هم به دستش رسید و او بعد از سالها انتظار آن را دریافت کرد.قرار شد که آپارتمان محبوبه همان طور دست نخورده باقی بماند و بچه ها در آن اقامت داشته باشند و محبوبه هم فعلاً در خانه خودش و در خانه سیامک به طور همزمان اقامت داشته باشد و گاهی سیامک به آپارتمان محبوبه بیاید و با هم باشند تا سر فرصت آپارتمان را بفروشند و همگی به منزل ابتهاج بروند و آنجا اقامت کنند.

محبوبه می دانست که رضا از موضوع ازدواج او باخبر شده است.خوشحال بود که توانسته شوهری پیدا کند که دیگر قضیه رضا و کارش را فراموش کند.پیدا شدن سیامک مرهمی بود بر زخمهای محبوبه.

یک روز عصر که قرار بود سیامک طبق معمول به منزل محبوبه بیاید و با هم بیرون بروند ، از شرکت زنگ زد و گفت به خاطر پروژه جدیدی که به دستش رسیده مجبور است دو ساعتی در شرکت بماند.محبوبه که بی صبرانه انتظار او را می کشید ، بعد از تلفن سیامک ، کمی دلخور شد.اما چون به این موضوع عادت داشت و می دانست که او اغلب کار اضافی دارد ، خودش را به مطالعه سرگرم کرد.

هنوز ساعتی نگذشته بود ، تصمیم گرفت که سیامک را غافلگیر کند و با یک دسته گل به سراغش برود.او می دانست که سیامک با این کار چقدر احساساتش اوج می گیرد.پس با عجله از جایش بلند شد ، لباسش را عوض کرد ، آرایش مختصری کرد و خانه را ترک گفت.سر راه چند عدد رز قرمز درشت و زیبا خریداری کرد.

هر چند راه کمی دور بود ، درعوض محبوبه تنها در خانه نمی نشست و انتظار نمی کشید.وقتی به شرکت رسید ،تقریبا هوا داشت تاریک میشد.پارکینگ خلوت بود و جز ماشین سیامک و یکی دو ماشین دیگر ، اتومبیل دیگری به چشم نمی خورد.محبوبه دسته گل به دست سوار آسانسور شد .وقتی از آسانسور پیاده شد ، قبل از اینکه زن شرکت را بزند دسته گل را جلوی چشم الکترونیکی در قرار داد تا سیامک نداند پشت در کیست.

یکی دو زنگ زد و جوابی نشنید ، محبوبه که نگران شده بود به شدت زنگ را فشار داد.بعد از لحظاتی در آپارتمان باز شد و صورت و موهای ژولیده دختری که آنجا کار می کرد از لای در هویدا شد.او به محض دیدن محبوبه خواست در را ببندد ، اما محبوبه به شدت در را هل داد و وارد شد.دختر جوان پا برهنه و به طرز چندش آوری نیمه برهنه بود.

به محض ورود کحبوبه به داخل شرکت ، در حالی که با عجله دکمه های پیراهنش را می بست در آستانه اتاقش نمودار شد.محبوبه احساس کرد قلبش منجمد شده است.گلها از دستش رها شد و به روی زمین ریخت.مات و مبهوت ایستاده بود ، سرش گیج می رفت "... و خداوند عشق را آفرید.آسمان آبی و شکوفه ها...زمزمه جویبارها و گلهای شیپوری...آه من از این دخترهای آمریکایی استفراغم می گیره...مگه من حیوانم هان حیوانم؟زندگی زیباست! دل من با دل تو بیزار از این فاصله هاست."

می خواست فرار کند ، می خواست فریاد بزند.دلش می خواست با ناخن هایش چشم های سیامک را درآورد.اما قدرت حرکت نداشت.همه جا سیاهی بود،سیاهی پشت سیاهی ، دوباره احساس کرد سقوط می کند..."خداوند عشق را آفرید!..." و به طرز دردناکی به روی زمین افتاد.

سیامک مثل برق گرفته ها از جا جست.با عجله او را از روی زمین بلند کرد و روی کاناپه قرار داد و بلافاصله تلفن اورژانس را گرفت.

دقایقی بعد گروه پزشکی اورژانس رسید.این دومین باری بود که محبوبه بیهوش میشد.سیامک برای دکتر و پرستار توضیح داد که خانمش بی جهت غش کرده و بیهوش شده است.

چون محبوبه هنگام افتادن سرش به زمین برخورد کرده بود بی درنگ او را به بیمارستان منتقل کردند.سیامک فوراً به مهشید خبر داد و او همراه رامین سراسیمه خودشان را به بیمارستان رساندند.

مهشید به محض دیدن محبوبه فهمید که خواهرش دچار سانحه خطرناکی شده است.رنگ محبوب به شدت پریده و حلقه سیاهی زیر چشمانش پدید آمده بود.نگاهش آنقدر مات و سرگردان بود که مهشید احساس کرد با یک بیمار روانی روبرو شده است.پشت سرش به شدت ورم کرده بود.او را به احتمال خونریزی مغزی سه روز در بیمارستان بستری کردند.

همان شب اول بعد از بهوش آمدن به مهشید گفته بود که نمی خواهد سیامک را ببیند.

مهشید از او توضیح خواست و محبوبه با لحن دردناکی گفت:"تو رو به خدا ازم سوال نکن ، حالت تهوع دارم ، ممکنه اگه یک کلمه دیگه باهام حرف بزنی سکته کنم و بمیرم..."

مهشید سکوت کرد، بخصوص که در آن هنگام دکتر هم به آنها متذکر شد که بیمار دوبار دچار شوک عصبی شده و بهتر است تنها بماند و استراحت کند.

مهشید به ناچار از اتاق محبوبه بیرون آمد و به محض دیدن سیامک که با رامین صحبت می کرد گفن:"آقا ابتهاج ، البته من از ماجرا خبر ندارم ، اما محبوبه گفت که نمی خواهد شما را ببیند.!"

ابتهاج با کمال وقاحت پرسید:"آخه چرا؟من می تونم برایش توضیح دهم."

مهشید با کنجکاوی پرسید:"چی رو؟چی رو توضیح بدین؟"

سیامک سکوت کرد:"دکتر اجازه ملاقات میده؟"

مهشید به تندی گفت:"نه نه ، به هیچ وجه ، به من هم گفته بهتره تنهاش بزارم تا استراحت کنه."

بعد رو به رامین کرد و گفت:"رامین جان بهتره بریم به بچه ها خبر بدیم که نگران نباشند."

بدون خداحافظی از ابتهاج از بیمارستان خارج شد.

به خاطر آمپولی که به محبوبه زده و قرصهایی که تجویز کرده بودند ، سست و بی اراده روی تخت دراز کشیده بود ، اما خواب نبود.اطرافش کماکان هاله سیاهی وجود داشت.بی اختیار به انگشت هایش نگاه کرد.اثری از حلقه و انگشتری برلیان اهدایی سیامک نبود.احساس کرده بود هنگامی که بیهوش شده و از حال رفته بود ، شخصی حلقه و انگشتری او را از دستش درآورده است.در آن لحظه نمی داست آن شخص چه کسی بوده اما حالا مطمئن بود که سیامک این کار را کرده است!

درد وحشتماکی در سینه و بدنش پیچید و بی اراده فریاد کشید.پرستار بخش سراسیمه نزدش آمد و با مهربانی در حالی که نبض او را در دست می رفت به انگلیسی از او پرسید:"چیه عزیزم؟درد داری؟می توانم کمکت کنم؟"

کحبوبه هیچ جوابی به او نداد.همان طور مات و گیج او را نگاه کرد.دلش نمی خواست هیچ کس را ببیند ، حتی شوقی برای دیدن بچه هایش نداشت.بچه هایش هم دیگر از او بردیه بودند.دلش می خواست روی تمام خاطراتش ، زندگیش و تقدیرش استفراغ کند.دلش می خواست روی هر چه احساس و شور و دلدادگی است استفراغ کند.حالت استفراغ داشت ، دلش می خواست به روی سیامک ، شعرهای رمانتیک و جذابش استفراغ کند...و خدا عشق را آفرید ، اما محبوبه آسان آن را از دست داد.

آه سیاوش به چه جرئتی با دهان کثیف و لجنش ، اسم خدا را آلوده می کند و خدا عشق را آفرید! آری خداوند عشق را آفرید اما نه عشقی که سیامک به آن تظاهر می کرد.

در این لحظه دوباره محبوبه از هوش رفت.دکتر نگران حال او شده بود.یک پرستار تمام وقت را مأمور مراقبت دائم از او کرد و طوماری از قرصها و شربتهای آرام بخش و خواب آور برایش تجویز کرد.خطر خونریزی مغزی بعد از سه روز منتفی شد ولی محبوبه به عنوان بیمار روانی در بخش اعصاب بیمارستان دیگری بستری شد.

سیامک ابتهاج دیگر پیدایش نشد.هیچ کس نفهمید علت جدایی محبوبه از او چه بوده است.مهشید هم هر بار سوای می کرد ، حالت صورت و چشمهای محبوبه تغییر کرده و حالت جنون پیدا می کرد.مهشید صلاح دید که دیگر در این مورد سؤالی نکند.حتی دکتر محبوبه هم نتوانست از زیر زبان او بکشد که چه چیز ناراحتش کرده است.

محبوبه بعد از ده روز استراحت در بیمارستان به خانه برگشت تا مدتی ناچار بود که قرصهایش را بخورد وگرنه دوباره دچار حالات عصبی میشد.مهشید کماکان به او سر میزد.

تاریخ روزی که قرار بود محبوبه با سیامک ازدواج کند گذشت و محبوبه آن روز بخصوص ، افسردگی و غمش شدیدتر و افزونتر شد.

حالتش مساعد نبود وگرنه دوست داشت هرچه زودتر به ایران برگردد.دلش برای خانه و پدر و مادرش تنگ شده بود.هرچند که خانه اش بدون رضا بود اما باز هم دلش می خواست برود آنجا را ببیند.خیابانها و کوچه های تهران را تماشا کند.احساس می کرد نیاز به محیط گرم خانه اش دارد.احتیاج دارد ساعتی سر در آغوش مادر بگذارد و آرام گیرد.

آه ، یاد روزهایی افتاد که دخترخانه بود و خودش را برای مادرش لوس می کرد و از نوازشها و بوسه های گرم او برخوردار میشد.روزهایی مه دستهای گرم و مهربان مادرش به او آرامش و راحتی می بخشید.بوی غذاهای خوشمزه مادرش که هر روز ظهر از آشپزخانه به مشام می رسید.روزهایی که گرسنه و تشنه از مدرسه و دانشگاه به خانه می رسید و غذای گرم و لذیذ در انتظارش بود.

آه چقدر به مادرش احتیاج داشت.آغوش مهربانش را ، گرمای وجودش را و یک دنیا مهر و محبتش را.احساس تنهایی و بی کسی می کرد.کاش حالش خوب بود و می توانست هرچه زودتر به ایران برگردد و نفس بکشد.

محبوبه در وضعیتی نبود که به این زودیها بتواند به ایران برگردد.اشکال کار از این بود که در ایران هم بدون شک مشکلان روحی زیادی در انظارش بود.از فکر اینکه بعد از چهار پنج سال و با گذشت آن اتفاقات سیاه ، دوباره پا به آن خانه بگذارد ، دچار تردید و افسوس میشد.

چطور می توانست خانه اش را ببیند.خانه ای که با هزاران هزار امید و آرزو پای به آن گذاشته بود و با بی مهری و ستگدلی آن را ترک کرده بود.

یاد خواهشها و التماسهای رضا افتاد.یادآخرین روزهایی که رضا سرگردان و پریشان دوروبرش می چرخید و او را می بویید و می بوسید.محبوبه چگونه توانسته بود آنقدر بیرحم و بی اعتنا باشد؟مگر پرپر زدن شوهرش را نمی دید؟مگر غم و رنج را در چشمهای سیاه و مهربان او مشاهده نمی کرد؟مگر نمی دید شبها تا صبح بیقرار بود و هربار از خواب می پرید محبوبه محبوبه می گرد؟

آه چه روزهایی بر او گذشته بود ؟با چه امید بارش را بسته بود و به آمریکا پرواز کرده بود؟فکر می کرد اینجا چه چیز تازه ای داشت؟او که جوانی اش را با شوهر و خانواده اش را با مهر و عطوفت در ایران سپری کرده بود ، چگونه توانسته بود تمام آن علائق و وابستگی هیش را بگسلد و راهی دیار غربت شود؟

آنچه او را بیشتر رتج می داد ، این بود که دیگر در ایران هم نمی توانست بماند و شاهد زندگی مشترک شوهرش با آذر باشد.دوست نداشت چشمش در چشم دوستانش بیفتد و واکنش آنها در قبال جدایی او با شوهرش و ازدواج مجدد شوهرش را ببیند.نه ، به این زودیها نمی توانست به ایران برگردد .قدرت رویارویی با آنچه انتظارش را می کشید نداشت.

ضعیف شده بود ، نه تنها از لحاظ جسمی بلکه از نظر روحی نیز آنقدر شغیف شده بئد که به کوچکترین ناملایمتی حالت غش به او دست می داد.حتی هجوم این افکار که هزاران بار مرور کرده بود ، دوباره او را ازپا می انداخت.ماجرای سیامک نیز بعد از آن اتفاقات ناراحت کننده ، به منزلۀ سیلی محکمی بود که به صورت محبوبه نواخته شده بود.سیلی محکمی که تمامی وجود او را تکان داده بود و او را زیر و رو کرده بود.

کتابهای اهدایی سیامک را مهشید از جلوی چشم محبوبه دور کده بود.محبوبه دیگر از هر چه کتاب شعر و رمان عاشقانه بیزار بود.آه ، خدای من ، این مرد چقدر خوب توانسته بود تخم کینه و نفرت را برای همیشه در دل محبوبه بپرورد.چقدر ماهرانه توانسته بود صورت واقعی خودش را زیر نقاب روشنفکری پنهان کند.

محبوبه با یادآوری سیامک دوباره دچار حالت تهوع میشد.سعی میکرد فراموش کند ولی نمی توانست .فریب خورده بود بعد از چهل سال و با آن همه تجربه فریب خورده بود.

محبوبه در منتهای ناامیدی و یأس سعی میکرد به آینده اش امیدوار باشد.برای زندگی کردن ناچار بود با همه سرخوردگی و تحقیری که شده بود ، باز هم به آینده نگاهی مثبت و خوشایند داشته باشد.

پسرهایش کم و بیش از این ماجرا باخبر بودند و سعی می کردند مواظب باشند.رامین خیلی محتاطانه عمل می کرد و دلش نمی خواست کاری کند که باعث ناراحتی بیشتر محبوبه شود.چند بار تصمیم داشت که به سراغ ابتهاج برود ولی مهشید هربار مانع این کار او شدهبود و عقیده داشت که بهتر است ماجرا مسکوت بماند.اما رامین و مهشید هر دو می دانستند که هر چه هست زیر سر ابتهاج است.

محبوبه روزشماری می کرد که زودتر بهبود یابد و راهی ایران شود مهشید نیز او را به رفتن تشویق می کرد و به او قول داده ود که در غیابش ، مراقب بچه ها باشد.اما محبوبه حداقل پنج شش ماه فرصت لازم داشت تا بتواند دوباره روی پای خود بایستد.

مادر محبوبه از چگونگی ماجرا خبر نداشت.فقط مطلع شده بود که محبوبه تصمیمش عوض شده و نمی خواهد ازدواج کند.گرچه مهری خانم چندان از این خبر خوشش نیامد چون در هر حال دلش می خواست بار دیگر دخترش سرو سامانی بگیرد و زندگی جدیدی را شروع کند.

خواه نا خواه خبر به گوش خانواده رضا و بالاخره خود رضا هم رسید.رضا پوزخندی زد و سری تکان داد سکوت کرد اما از اینکه محبوبه ازدواجش را بهم زده به فکر فرو رفت.نه خوشحال شد و ته غمگین.دیگر برایش فرقی نمی کرد که محبوبه چه تصمیمی دارد و چه می کند.

وجود آذر و دخترش سد بزرگی بین او و محبوبه بود.رضا به هیچ وجه نمی توانست این سد را از مین بردارد و آن را نادیده بگیرد.به هر حال رضا ناخودآگاه منتظر آمدن محبوبه بود.

انتظار رضا گویی بیهوده بود.چون ماهها گذشت و از آمدن محبوبه خبری نشد.محبوبه همچنان درگیر مشکلات درونی خودش بود.سعی می کرد که خبر بیماریش به تهران نرشد.دلش نمی خواست کهپشت سرش حرف بزنند .گرچه وجود دخترخاله هایش در امریکا برای او دردسر بزرگی بود ، اما به هر ترتیب تا حدودی اجازه نداد که آنها هم از چند و چون بیماری او و بستری شدنش چیزی بفهمند.فقط اینطور وانمود کرد که دچار افسردی شدید شده و نمی تواند ازدواج کند.

بالاخره پنج شش ماه بعد از ماجرای سیامک ، محبوبه کم کم وضع جسمی و روحی اش بهتر شد و در صدد تهیه بلیت رفتن به ایران برآمد.

بعد از مدتها به این نتیجه رسیده بود که بدون رضا ، نمی تواند زندگی کند ، محبوبه در خلوت خود و خدای خویش ، تصمیم گرفت که هر طور شده ، دوباره رضا را به دست آورد. می توانست رضا را راضی به جدایی از آذر کند و او را برای همیشه در کنار خود داشته باشد.محبوبه یقین داشت که رضا برای انتقام جویی از او ف دست به این کار زده .بنابراین به محض دبدن همسر سابقش ، خاطرات گذشته زنده می شود و رضا مشتاقانه به سوی او پــر می کشد....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محبوبه با این تصمیم بزرگ به سوی ایران پرواز کرد و از آنچه در قلب و روحش پنهان بود و او را به بازگشت تشویق می کرد با احدی صحبت نکرد. تصمیمش را گرفته بود، خانه را می فروشد، آپارتمان کوچک و دنجی می خرد و آن را کاشانه ی عشق خود و رضا می کند، با بقیه ی پول هم می تواند به کمک رامین در امریکا سرمایه گذاری کند و گاهی با شوهرش به آنجا برود و برگردد. محبوبه فقط به رضا احتیاج داشت و به همین خاطر می توانست گناه بزرگ او را ببخشد و در عوض کنار او با عشق زندگی کند.

 

* * * * *

 

 

فصل 24

 

 

خبر آمدن محبوبه به ایران به گوش آذر هم رسید. آذر به محض شنیدن این خبر دچار نگرانی و پریشانی عجیبی شد. می دانست که دیر یا زود محبوبه به خاطر خانه اش هم که شده مجبور است سری به ایران بزند. برای آذر آمدن محبوبه مهم نبود، بلکه واکنش رضا در برابر همسر سابقش اهمیت داشت. آذر می دانست که احساس شوهرش نسبت به محبوبه کماکان عاشقانه است. گرچه بعد از آن شب دیگر حرفی از محبوبه به میان نیاورد، اما چون واقعیت را احساس کرده بود صلاح دید که به طور کلی آن را نادیده بگیرد و در برابر شوهرش خود را مطمئن و خوشبخت نشان دهد.

 

 

آذر خوب می دانست که وجود محبوبه بین او و شوهرش قرار دارد و این مسئله مثل خوره روح و جسم او را می خورد. محبوبه تنها و بی شوهر می آمد. این موضوع ذهن آذر را به خود مشغول کرده بود.

 

 

اوایل ازدواج با رضا، آذر سعی می کرد، خودش را از همه بخصوص فامیل محبوبه پنهان کند ولی اکنون مدت ها بود که برعکس، دلش می خواست خودش را به همه نشان دهد و ثابت کند که چیزی از محبوبه کم ندارد. گرچه عبارت دختر کارگر و دختر کلفت را دائماً می شنید.

 

 

اوایل، از شنیدن این کنایه ها رنج می برد، اما مدت ها بود که به این چیزها اعتنا نمی کرد. وجود دخترش با تمام زیبایی و شیرینی اش به او قوت قلب می داد و داشتن زندگی راحت و بی دردسر برایش نعمت بزرگی به شمار می رفت. در هر حال آماده بود که با چنگ و دندان از زندگی و منافعش دفاع کند. آنچه او را در این راه استوار میکرد و به جلو می راند، عشق شدیدی بود که به رضا داشت.

 

 

در آخرین سفری که رضا به تهران آمده بود، آذر برای جلب توجه شوهرش و راحتی او هر آنچه از دستش بر می آمد، انجام داد.

 

 

اواخر شهریور ماه بود. رضا گفته بود که اگر دفعه ی دیگر به تهران بیاید، ناچار است سری به شمال بزند و ببیند ویلایی که در آنجا دارد، در چه وضعی است. آذر از رضا خواسته بود که پریسا و او همراهش بیایند. رضا موافقت کرد. بنابراین به محض رسیدن به تهران، بعد از یک شب استراحت هر سه راهی شمال شدند.

 

 

این مسافرت، اولین سفر آذر در طول زندگی بود. قلبش از شادی می تپید و از اینکه تنها با رضا به شمال می رود، از خوشحالی می خواست پرواز کند. مثل همیشه آرام و ساکت نشسته بود و ذره ای از احساسات درونی خود را بروز نمی داد. پریسا در صندلی عقب ماشین راحت نشسته بود و بلبل زبانی می کرد و باعث شادی و خنده پدرش می شد.

 

 

منظره اطراف، کوه های سرسبز و زیبا توجه آذر را به خود جلب کرده بود و همه ی حواسش متوجه زیبایی های جاده ی شمال بود.

 

 

چون صبح زود حرکت کرده بودند دو سه ساعتی بعد رضا احساس گرسنگی شدیدی کرد. تصمیم گرفت که جایی بایستد و چیزی بخورد. اما آذر که برای رسیدن و دیدن ویلا عجله داشت، گفت:«نه رضا جون، بهتره به راهمون ادامه بدیم، من چند تا ساندویچ درست کردم، اگه دوست داشته باشی، می تونیم فعلاً ساندویچ بخوریم.»

 

 

رضا موافقت کرد. آذر ساندویچ ها را از درون ساک بیرون آورد با سلیقه و وسواس خاصی آن ها را درست کرده بود. یکی از آن ها را به رضا داد و یکی هم به پریسا.

 

 

وقتی آذر می خواست دومی را به او بدهد، بی اختیار دست های آذر را بوسید و گفت:« آذر، ساندویچ هات مثل خودت خوشمزه و دلچسب است، متشکرم.»

 

 

دوباره اشک در چشم های آذر حلقه زد. با خودش فکر کرد این مردها چه موجودات عجیبی هستند. می توانند در آن واحد چند زن را دوست داشته باشند و دل همه آن ها را به دست آوردند. اما زن ها، موجودات بیچاره ای هستند که تمام عمر پای بند عواطف و احساسات یکرنگ و پاک خودشان هستند. زن ها تا دوست نداشته باشند و قلب و روحشان از عشق لبریز نباشد، نمی توانند دوستدار مردی باشند.

 

 

ویلا در یکی از شهرک های نوشهر قرار داشت. دربان شهرک به محض دیدن رضا، او را شناخت و حال محبوبه و بچه ها را پرسید و ناگهان سکوت کرد. می دانست که مدت هاست خانم سپهرم با بچه ها به امریکا رفته اند. به محض دیدن آذر و پریسا در ماشین، ناخودآگاه حدس هایی زد. البته بعد از اینکه حال خانم سپهرم و پسرها را پرسید، متوجه شد که شاید آقای سپهرم هم مثل خیلی از مردهای دیگر تجدید فراش کرده است. ناخودآگاه لبخندی به روی لبانش نقش بست که از دید آذر و رضا مخفی نماند.

 

 

آذر به قدر کافی از شنیدن نام خانم سپهرم دل آزرده شده بود، بنابراین ترجیح داد که لبخند سرایدار را نادیده بگیرد و مثل خیلی چیزهای دیگر به آن اعتنا نکند.

 

 

رضا کلید را گرفت و به راه افتاد. شهرک قشنگی بود که ویلاها به ترتیب خاصی در آن قرار گرفته بود. بالاخره رسیدند. آذر از دیدن آن همه زیبایی و سرسبزی، تعجب کرده بود. رضا به او گفت: « حتماً، ویلا باید کثیف باشه، آخه می دونی درسته که نگهبان شهرک مواظب بوده و مرتب سر می زده، ولی کسی نبوده نظافت کنه.»

 

 

آذر خندید و گفت: « مسئله ای نیست، خودم تر و تمیزش می کنم.»

 

 

رضا در را باز کرد و وارد شدند. ویلای قشنگی بود، زیاد بزرگ نبود ولی در محوطه ی بسیار بزرگ و سرسبزی قرار داشت. ویلا کاملا مجهز بود. تمام وسایل مرتب و کامل به ترتیب سابق قرار داشت. سه اتاق خواب کوچک با حمام و تجهیزات ویلا را کامل می کرد. سقف و آشپزخانه را تار عنکبوت و حشرات پر کرده بود. آذر به محض ورود به ویلا، به رضا گفت: «رضا جون پریسا رو ببر بیرون بازی کنه، من اینجا رو تمیز کنم.»

 

 

ـ اگه بخواهی اینجا رو تمیز کنی نصف روز طول می کشه، ولش کن، به زن نگهبان میگم بیاد اینجا رو نظافت کنه.

 

 

اما آذر توجهی نکرد. پریسا و رضا را از ویلا بیرون کرد. اول از همه آشپزخانه را سر و سامان داد، تمام ظرف ها را دوباره شست و گاز را تمیز کرد.

 

 

آذر غیر از اتاق خواب ها، بقیه جاها را جارو کشید و گردگیری کرد. رضا که از دویدن با پریسا و رانندگی صبح خسته شده بود با اعتراض داخل شد، ولی از تمیزی آشپزخانه و سالن پذیرایی جا خورد. با خنده گفت « آذر به خدا گرسنه ام، ساعت دو بعدازظهره، بیا بریم ناهار بخوریم.»

 

 

آذر موافقت کرد. آن روز بعد از خوردن ناهار، وسایل و مواد مورد نیاز را خریداری کرده و به ویلا آوردند.

 

 

بعدازظهر رضا و پریسا، بغل هم روی کاناپه ی پذیرایی به خواب رفتند. آذر با خوشحالی خریدها را جا به جا و اتاق های خواب را نظافت کرد، چای خوشبویی دم کرد، دوش گرفت، لباس پوشید و آرایش کرد و با شادی منتظر بیدار شدن شوهرش شد.

 

 

رضا از بوی ملایم عطر آذر بیدار شد. همسرش را شاد و سرحال بالای سر خود دید. آذر با لبخند گفت: «رضا جان چای حاضره، می خوری؟»

 

 

ساعت 6 بعدازظهر بود. هوای بیرون ملایم، نمناک و کمی دلگیر می نمود. رضا دلش گرفت. یاد خاطراتش با محبوبه افتاد، اما به روی خودش نیاورد.

 

 

آذر دوباره سایه ی غم را در چشم های سیاه شوهرش دید و فهمید که باز رضا در اندیشه ی گذشته است. اما آذر هم به روی خودش نیاورد. در حالی که پریسا را به زور از خواب بیدار می کرد، او را در آغوش رضا گذاشت و خودش برای ریختن چای به آشپزخانه رفت.

 

 

یک هفته ای که آن ها در شمال بودند، یکی از شیرین ترین و فراموش نشدنی ترین روزها و شب های آذر بود. در آن یک هفته، آذر طعم شیرین زندگی خوب و آسایش واقعی را چشید. رضا با او مهربان و صمیمی بود و شب های گرم و با محبت و روزهای شاد و قشنگی داشتند. آذر در آن یک هفته سایه ی سیاه خاطرات گذشته را در چشمان شوهرش ندید، اما سایه ی محبوبه را همچنان در آنجا حس می کرد.

 

 

عصرها اغلب رضا به تنهایی کنار دریا می رفت و قدم می زد. آذر می دانست که او در خلوت خود، در کنار امواج دریا، به یاد چه کسی است. آذر می دانست که او مرتب خاطراتش را مرور می کند و آه می کشد. چون احساس می کرد کاری از او ساخته نیست شانه بالا می انداخت و با خود می گفت «حالا که رضا شب و روز با منه و به من علاقه داره.»

 

 

بدین ترتیب آن یک هفته ی شیرین و فراموش نشدنی به پایان رسید و آن ها عازم تهران شدند. رضا بعد از رسیدن به تهران، فردای آن روز از آذر و پریسا خداحافظی کرد و به اهواز رفت. آذر ماند و نگرانی هایش.

 

 

رضا مدت زیادی بود که به اهواز نرفته و آنجا را ندیده بود. کار بوشهر به کلی وقتش را گرفته و او را از هر کار دیگری باز داشته بود.

 

 

هوای اهواز هنوز گرم و شرجی بود. طی بمباران های اخیر، نقاط مختلف شهر خراب شده بود و جنگ آثار خود را بر شهر باقی گذاشته بود.

 

 

رضا خسته بود. یکراست به شرکت رفت تا استراحت کند. کار مهمی نداشت. بیشتر برای سرکشی به گاراژ و انباری که در اهواز داشت آ مده بود. بی اختیار سراسر جاده ی کوت عبدالله را با ماشین پیمود. دلش برای همه جای اهواز تنگ شده بود. خیابان ها را یکی یکی آرام و متفکر دور زد. باداد شهر، بازار سبزی، محله عرب ها، کیان پارس، همه و همه را طی کرد.

 

 

به خاطر آورد که یکی از دوستان قدیمیش در خانه های شرکت نفت ساکن است. به هر ترتیب بود خانه ی او را پیدا کرد. با خوشحالی پیاده شد و در زد. خانمی پیر و تکیده و سیاهپوش در را باز کرد. سلام کرد. زن بیچاره مثل اینکه دچار حواس پرتی شده باشد کنجکاوانه او را نگاه کرد و با سردی جواب سلام او را داد.

 

 

رضا گفت «من سپهرم هستم، دوست قدیم آقای سراج...»

 

 

خانم سیاهپوش ناگهان چهره اش باز شد و رضا را به جا آورد و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت «راستش محمود بیچاره عمرش را داد به شما! اون از ترس بمباران های هوایی، سکته کرد و مرد.»

 

 

رضا رنگش پرید، قلبش به درد آمد. با لکنت گفت «راستی؟ خانم تسلیت مرا بپذیرید. کی این اتفاق افتاد؟»

 

 

همسر سراج جواب داد «نزدیک دو ماهه، آخه قلبش مریض بود. از این دنیا راحت شد و منو تنها گذاشت.»

 

 

شروع به گریه کرد. رضا هم گریه اش گرفت و او را دلداری داد.

 

 

خانم سراج تعارف کرد که به داخل منزل بیاید ولی رضا تشکر کرد و خداحافظی کرد و به درون اتومبیلش پناه برد.

 

 

بیچاره محمود سراج، چقدر شوخ و بذله گو بود. رضا سعی می کرد افکار نومید کننده را از سرش بیرون کند.

 

 

به طرف محله ی دیگر شرکت نفتی ها، یعنی نیو سایت رفت. در اوایل خیابان دو مدرسه در کنار هم قرار داشت. بچه ها تعطیل شده بودند. شاد و خندان، انگار نه انگار که جنگی در کار است. چهره های سیاه و آفتاب خورده شان خندان و شاد می نمود.

 

 

رضا به یاد پسرهای خودش افتاد. آن ها اکنون فرسنگ ها از او دور بودند. رضا هر بار با آن ها صحبت می کرد، دلسردتر و نومیدتر می شد. رضا تنها محبوبه را از دست نداده بود، پسرهایش هم از دست رفته بودند.

 

 

اگر آذر و پریسا نبودند، ترجیح می داد بمیرد. تنها دلخوشی زندگیش دخترش بود و آذر، نمی توانست منکر علاقه اش به آذر شود. بله، او را دوست داشت و مهم تر از همه به او احتیاج داشت. غرق در افکار خود آرام آرام از جلوی بچه ها گذشت و بعد دوباره به طرف جاده کوت عبدالله راند. ظهر شده بود اما احساس گرسنگی نمی کرد. هر طور بود دو سه روز آنجا ماند کارهایش را انجام داد و بعد به طرف بوشهر حرکت کرد.

 

 

کارهای رضا تمامی نداشت. کمبودهایی در کارش وجود داشت که زمان آن را طولانی تر می کرد و رضا نمی توانست زود پروژه اش را به پایان برساند و تحویل دهد. زمان، زمان جنگ بود و روال معمول اغلب کارها تغییراتی کرده بود. رضا در محیط کارش با همه ی مشکلات احساس آرامش و شادی می کرد. گویی نیروی تازه ای می گرفت که او را برای مقابله با مشکلات یاری می کرد. کسانی که دور و بر او بودند، سال های متمادی با او کار کرده و او را می شناختند. اغلب آن ها اکثراً جنوبی و اهل اهواز یا اطراف آن بودند. با همه ی این ها ترک دیار کرده و هر جا که رضا کار می گرفت به دنبال او روان می شدند.

 

 

خانواده ی دوم او، کارگاه و کارگران و کارمندانش بودند. چند روزی به خاطر خطرات بمباران کار را تعطیل کرده و دوباره مدتی بود که کار را شروع کرده بودند. هوا کم کم رو به سردی می رفت و از شدت گرما کاسته می شد. رضا تصمیم داشت در مدتی که در بوشهر است به کارها سروسامانی بدهد و هر چه زودتر آن ها را به پایان برساند.

 

 

آیا می خواست دوباره کار بگیرد یا به تهران برگردد و در کنار آذر باشد؟ راستی سرانجام او و آذر چه می شد؟ اختلاف سنی زیادی که بین آن ها وجود داشت عاقبت به کجا می کشید؟ تا کی می توانست جوابگوی احساسات و خواسته های زن جوانش باشد؟ او که بیست و پنج سال از آذر بزرگتر بود، چگونه می توانست به روی خود نیاورد که همسرش همسن و سال پسرش است.

 

 

این افکار همچون خوره وجود او را می خورد، و از طرفی احساس می کرد که اگر آذری وجود نداشت و امید قشنگی مثل پریسا برای او نبود، شاید کارش تا کنون به جنون یا بیماری کشیده بود. عشق و محبت بی ریایی که آذر به پای او نثار می کرد موهبتی الهی بود که او را به ادامه ی زندگی امیدوار می کرد.

 

 

سه هفته ای از آمدن رضا به بوشهر نگذشته بود که یک روز به او پیغام دادند که مادرش کار مهمی با او دارد. رضا با عجله به دفتر کارش رفت و با منزل پدرش تماس گرفت. نگران شده بود. فکر کرد شاید خدای ناکرده برای پدرش مشکلی پیش آمده است. مادرش گوشی تلفن را برداشت و بعد از احوالپرسی کوتاهی با نگرانی گفت «مادر جون محبوبه آمده تهران و اصرار داره تورو ببینه!»

 

 

دنیا بر سر رضا خراب شد!

 

* * * * *

 

 

فصل 25

 

 

به محض اینکه محبوبه وارد فضای ایران شدو در فرودگاه مهرآباد پای بر خاک وطن گذاشت، خاطرات گذشته ی زندگیش ناگهان بر او هجوم آورد. دوباره احساس ضعف عجیبی به او دست داد. در تمام مدت طولانی پرواز سعی کرده بود به کمک قرص های آرام بخشی که همراه داشت خودش را کنترل کرده و کمتر دستخوش هیجانات روحی شود،اما حالا دیگر دست خودش نبود. در حالی که تمام بدنش می لرزید سوار اتوبوس فرودگاه شد.گوشه ای ایستاد و چشم هایش را برای لحظاتی روی هم گذاشت. دلش می خواست هر چه زودتر به خانه برسد و در اتاق دوران جوانی اش روی همان تختخواب ساده و راحت دراز بکشد و استراحت کند. سال ها عمر مثل برق از جلوی چشمانش گذشته بود بی آنکه گذشت آن را حس کرده باشد.

 

دوباره پاییز بود و برگ ریزان و دلگیری. کاش پاییز نبود، کاش بهار بود، تابستان بود. فصل پاییز غم انگیز و دلگیر بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تحمل نداشت برای انجام مراسم گمرکی انتظار بکشد و در صف طولانی مسافران بایستد. گاهی از آمدن به ایران پشیمان می شد و گاهی دلش پر می زد ایران را ببیند و حتی آنجا بماند و زندگی کند.

بالاخره به هر ترتیب بود بعد از چند ساعت خود را در آغوش مادرش دید. مادر محبوبه از دیدن قیافه رنگ پریده و تکیده دخترش شوکه شده بود. باورش نمی شد که دخترش را بااین قیافه غمگین و مایوس مشاهده کند. پدر خواهر و خاله هایش برای استقبال او به فرودگاه آمده بودند.

محبوبه حوصله دیدن هیچ کس را نداشت. چون دیروقت بود و محبوبه هم حال خوشی نداشت همگی ترجیح دادند که به همان دیدار کوتاه قناعت کنند و در فرصتهای بعدی به دیدن محبوبه بروند.

به محض اینکه به خانه رسیدندو تنها شدند مهری خانم با نگرانی دخترش را در آغوش گرفت و پرسید: الهی قربونت برم مادر چرااین طوری شدی؟ چرا آنقدر لاغر شدی؟ نکنه مریض شدی؟

محبوبه ناگهان بغضش ترکید سرش را در آغوش مادرش گذاشت و های های شروع به گریه کرد. گریه اش بی امان و غم انگیز بود قرصهای اعصاب افسرده اش کرده بود . بعد از دقایقی به آرامی خوابید.

پدر و مادر محبوبه تنوانستند به راحتی بخوابند. آنها از دیدن صورت غم زده و ناراحت دخترشان به شدت تکان خورده بودند. محبوبه همیشه خندان و شیطان و مظهر شادی و طراوت به محبوبه ای افسرده و دل شکسته تبدیل شده بود.

محبوبه فردای آن روز به خانواده اش گفت که برای چه به ایران آمده است. موقع خوردن صبحانه در حالی که با بی میلی چای را هورت می کشید گفت: بابا جون تصمیم دارم اول از همه خانه را بفروشم به پولش احتیاج دارم درسته که رضا برامون می فرسته اما کافی نیست . یعنی راستش مثل اینجا راحت زندگی نمی کنیم.

محبوبه دلش نمی خواست درباره آذر و بچه اش حرفی به میان آورد و بگوید که رضا در هر حال باید خرج آنها را هم بدهد . پدرش با تصمصم او موافقت کرد و گفت: باشه محبوبه جان هر طور صلاح می دونی انجام بده .

و بعد پرسید: راستی محبوبه بعد می خوای چه کار کنی؟حتما تصمیم داری برگردی پیش بچه هایت؟

در مقابل دیدگان متعجب و ناباور پدر و مادرش گفت: نه به هیچ وجه البته میرم پیش بچه ها ولی زود بر می گردم می خواهم....می خواهم اینجا یک آپارتمان کوچک بخرم و بمونم به شرطی که ...به شرطی که ...

مادر ش با حیرت پرسید: به شرطی که چی دخترم؟

محبوبه بلافاصله گفت: به شرطی که بتونم رضا را ببینم و باهاش آشتی کنم!

لحظاتی سکوت برقرار شد پدر ومادرش گویی به گوشهایشان اعتماد نداشتند نمی دانستند خوشحال باشند یا ناراحت هرچه اوضاع را سبک و سنگین می کردند نمی توانستند قضاوت کنند که آیا عمل محبوبه درست است یا خیر بالاخره پدرش به سخن آمد و گفت: محبوبه تو که می دونی...

محبوبه به میان حرف پدرش دویدوگفت: اگر شرایط منو قبول کنه حاضرم باهاش آشتی کنم و اینجا بمونم بچه هام دیگه بزرگ شدن و می تونن روی پای خودشون بایستند. من دیگه نمی تونم تنها زندگی کنم دیگه طاقت تنهایی رو ندارم. آه حالم خوش نیست حالم بده.

دوباره به گریه افتاد پدر و مادرش فهمیدند که محبوبه واقعا از نظر روحی بیمار و پریشان شده بنابراین دیگر چیزی نگفتند.

به اصرار محبوبه مادرش به سهیلا خانم مادر رضا زنگ زد و گفت که محبوبه می خواهد هرچه زودتر رضا را ببیند.

مادر رضا به خاطر علاقه قلبی اش به آذر و به خاطر بی اعتنایی ها و کنایه هایی که از محبوبه و مادرش شنیده بود دلش نمی خواست که این دیدار چندان بی دردسر انجام شود بنابراین بعد از اینکه آمدن محبوبه را به رضا اطلاع داد بلافاصله تلفن آذر را گرفت و به بهانه پرسیدن حال پریسا گفت: راستش آذر جون می خواستم چیزی بهت بگم اما جون پریسا باید قسم بخوری که به کسی بروز ندی و به روی خودت نیاری

-خاطرتون جمع خانم جون رضا به هیچ کس نمی گم.

مادر رضا گفت: راستش آذر جون محبوبه آمده تهران البته اومده خونه شو بفروشه ولی مادرش به من تلفن زد و گفت به آقا رضا بگین که محبوبه می خواد اونو ببینه.

آذر خشکش زد کم کم داشت به استحکام و پایداری زندگیش امیدوار می شد وجود محبوبه لعنتی دوباره مخل آرامش و راحتی او می شد مادر رضا که سکوت طولانی او را احساس کرده بود گفت: الو آذر گوش کردی چی گفتم؟

آذر به خود آمد و جواب داد : بله ببخشین خانم من...من راستش ...

سهیلا خانم فهمید که دختر بیچاره چقدر ناراحت و دستپاچه شده پس ادامه داد چرا ناراحت شدی مادر از چی می ترسی؟ محبوبه که دیگه هیچ رابطه ای با رضا نداره تو که زن رسمی و عقدی اون هستی دیگه از چی می ترسی؟

آذر بغضش را قورت داد و گفت: حق با شماست خانم البته من از چیزی نمی ترسم ولی از اینکه این موضوع رو به من گفتین ازتون تشکر می کنم هیچ وقت این لطف شما رو فراموش نمی کنم.

سهیلا خانم که راضی به نظر می رسید گفت: این حرفا چیه آذر جون تو هم مثل دختر من هستی فقط مواظب باش بند رو آب ندی و حرفی نزنی که رضا بفهمه من موضوع رو به تو گفتم.

آذر دوباره او را مطمئن ساخت خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.

گفتگوی تلفنی آن روز سهیلا و آذر لااقل در محدوده کوچک وقایع خانوادگی آنها موثر بود. آذر بعد از اطلاع از آمدن محبوبه و بخصوص اینکه او خواستار دیدار رضا شده است به کلی دست و پایش را گم کرد. آذر مطمئن بود که اگر رضا چشمش به محبوبه بیفتد دوباره آتش دیرین عشق و علاقه اش شعله ور می شود و سراز پانشناخته به سوی او پرواز می کند.

آذر می دانست که چه امتیازهایی دارد . او جوان زیبا و باهوش بود. سال دیگر فوق لیسانسش را می گرفت دخترش خانه قشنگی داشت که آذر می توانست در آن زندگی کند خودش هم می توانست کار کند و حقوق بگیرد . ماشین قشنگی داشت که رضا برایش خریده بود . آذر می دانست که اگر چیزی بیش از این هم از رضا طلب کند رضا بدون کوچکترین تردیدی خواسته هایش را برآورده می کند او می توانست بعد از جدایی از رضا شوهر کند و دوباره بچه دار شود اما متاسفانه چیزی که در وجود آذر بود و نمی توانست آن را از خود دور کند عشق بیش از حدی بود که به شوهرش داشت هرگاه که احساس می کرد ممکن است رضا را از دست بدهد میزان این عشق بیشتر و بیشتر می شد و آذر را بر آن می داشت که با چنگ و دندان تا پای جان به خاطر حفظ مرد زندگیش بجنگد و مبارزه کند. زانوانش را در بغل گرفت و به فکر فرو رفت مرحله حساس و نهایی زندگیش فرارسیده بود.

از آن طرف محبوبه هم مطمئن بود که رضا اگر بفهمد او دوباره قصد آشتی دارد تحت هر شرایطی به سوی او برمی گردد می دانست که ازدواج رضا از روی لجبازی و ندانم کاری بوده و هنوز عاشقانه منتظر بازگشت او است.

رضا بعد از شنیدن پیغام مادرش دقایقی دچارسرگیجه و ناباوری شد . هرگز فکر نمی کرد که محبوبه را دوباره ببیند. لحظاتی چند بی حرکت نشست . فکرش به هیچ وجه کار نمی کرد. بالاخره بلند شد خودش را به هر وسیله ای بود به ساحل رساند. جلوی دریای مواج نشست و چشم به آبهای آبی رنگ آن دوخت. محبوبه بعد از پنج شش سال می آید. محبوبه می خواهد او را ببیند. برای چه می خواهد او را ببیند؟ آنها که دیگر کاری با یکدیگر ندارند. محبوبه که دیگر چیزی از او نمی خواهد و احتیاجی به او ندارد. محبوبه با اصرار تقاضای طلاق و جدایی کرده و گفته بود که دیگر حاضر نیست حتی لحظه ای رضا را ببیند.

پرتوی گرم از محبت و دوستی قلب رضا را فرا گرفت. خاکستر سرد کدورت و تاریکی آرام آرام از روی آتش داغ عشق و محبتی که هنوز در قلب رضا روشن بود کنار می رفت و آن آتش گرم و نیرو بخش دوباره قلب و روح رضا را گرم و آتشین می ساخت خون گرمی که در قلب رضا پدید آمده بود سراسر وجودش را فرا گرفت و تک تک سلولها و مویرگهای بدنش از حرارت عشق محبوبه به تپش آمد. چشمهای سیاه و غمگینش را هاله ای از سرور و شادمانی احاطه کرد و ناخودآگاه لبخندی شیرین و دلچسب بر لبهایش نمودار شد.

بعد از سالها می خندید از ته دل و با تمام وجود چشم بر امواج دریا دوخته بود و مشتاقانه آنها را نگاه می کرد. محبوبه اش را به زودی می دید . هرچند دیگر مجاز نبود ولی می توانست او را نگاه کند و از نگاه کردنش سیراب شود.

شور و شیدایی رضا دقایقی بیش نپایید ناگهان سایه بلند و تاریک آذر در برابرش هویدا شد و پرده ای از نومیدی و افسوس بر روی رویاها و آرزوهایش کشید. راستی آذر را چه کند؟پریسا را چه کند؟ احساس می کرد درون تله ای گیر کرده است قدرت حرکت نداشت . به هر طرف که می خواست رو کند بدنش زخمی و مجروح می شد و احساس درد می کرد.

نفهمید چه مدت آنجا نشسته بود فقط وقتی به خود آمد که شریکش کامران را بالای سرش دید که نگران و مبهوت به او خیره شده بود. به دیدن او از جا برخاست و گفت: چیه خبری شده ؟

کامران با ناراحتی جواب داد:والله خبری نشده فقط غیبت طولانی و بعد حالت عجیب و غریبی که اینجا به خودت گرفتی منو به شدت نگران و پریشان کرد همین حالا ممکنه بگی چی شده ؟

رضا که از دنیای خود بیرون آمده بود گفت:خوبم ممنون راستش...راستش همین طوری فکر می کردم.

کامران کاملا رضا را می شناخت و می دانست که تا خودش نخواهد چیزی بروز نمی دهد بنابراین اصراری نکرد و در حالی که او را همراهی می کرد هردو به طرف کمپ به راه افتادند.

رضا آن شب نتوانست بخواند و فردا با عجله به طرف تهران پرواز کرد. نمی دانست به خانه خودش برود یا به خانه پدرش. اگر به منزل پدرش می رفت کارناشایستی بود امامی دانست که اگر چشمش به آذر بیفتد ناپار است حقیقت را به او بگوید.

در هر حال دل به دریا زد و به سوی منزل خودش به راه افتاد. حوالی عصر به منزل رسید. می دانست در آن موقع آذر در خانه است زنگ زد آذر از شنیدن صدی زنگ تعجب کرد چون هیچ اطلاعی از آمدن او نداشت با خوشحالی و نگرانی در رابرایش باز کرد.

پریسا برای استقبال از پدرش در چارچوب در نمایان شد. رضا با دیدن آنها لحظاتی از شر افکارش رها شده بود و د رحالی که دخترش را در آغوش می گرفت آذر را بوسید و وارد منزل شد.

آذر مثل همیشه وسایل حمام را آماده کرد. رضا بعد از حمام به عشق دیدار دخترش لباس پوشید و بیرون آمد.

پریسا مثل همیشه زیبا و مهربان با لباس قشنگی که برتن داشت منتظر او بود و مشتاقانه نگاهش می کرد. رضا او را در آغوش کشید و بوسید. دخترک شروع به بلبل زبانی کرد و شعرهای کودکستانش را خواند و نقاشی هایش را نشان داد.

آذر در آشپزخانه مشغول کار بود در غیاب شوهرش که در حمام بود لباسش را عوض کردو آرایش غلیظی هم به سر و صورتش داد.

آذر می دانست که رضا از این کار اوچندان خوشش نمی آید اما از قصد این کار را کرده بود.

به محض اینکه چای دم کشید دو استکان تمیز چای ریخت و همراه قندان و یک ظرف کیک ساده برای رضا برد. رضا که مشغول بازی با پریسا بود از دیدن آذر با آن شکل وشمایل یکه خورد همان طور که او را نگاه می کرد گفت: آذر جون یادت رفته لباس تنت کنی؟

آذر که انتظار برخورد تندتری داشت خندید و گفت: راستش رضا جون یکی از دوستانم ژورنالی نشانم داد داخل ژورنال مانکنی بود که شباهت زیادی به من داش و لباس قرمزی همین مدل پوشیده بود من هم پارچه شو خریدم و دادم برایم دوختند.

دروغ می گفت .خودش می دانست که حرفهایش سراپا دروغ است . او که تا کنون از صداقت بهره ای نبرده بود اکنون تصمیم داشت از راه دیگری وارد شود و بعد از گفتن دروغهایش لبخند قشنگی زد.

رضا که ناخودآگاه حسادتش تحریک شده بود گفت: ببینم دوست شما درس می خونه یا فقط سرش توی مجله های مده ؟

آذر دوباره خندید و گفت: هم درس می خونه و هم مطابق مد لباس می پوشه.

رضا هم لبخند زد بعد از اینکه دوباره نگاهی به لباس جدید آذر کرد گفت: البته این لباس خیلی به تو میاد اما من می ترسم سرما بخوری بهتره یه چیزی روش بپوشی .

آذر که احساس کرده بود تبرش کاری بوده و اثر آن را در چشمهای رضا می دید زیر بار نرفت و گفت: راستش رضا من این لباسو فقط برای تو دوختم چون فقط پیش تو می تونم اونو بپوشم مطمئن باش سرما نمی خورم.

رضا دیگر حرفی نزد و در حالی که همچنان او را نگاه می کرد چایش را نوشید احساس کرد که اگر بخواهد صحبت محبوبه را به میان بکشد اوقات آذر را خراب می کند.

فردای آن روز نیز رضا هیچ صحبتی با آذر نکرد و بعد از اینکه عاشقانه و پرمحبت او و پریسا را بوسید و بدرقه کرد به مادرش تلفن زد و از چند و چون اوضاع مطلع شد. مادرش به او گفت که محبوبه سفارش کرده که هر وقت رضا به تهران آمد با منزل پدرش تماس بگیرد . زیار محبوبه آنجا اقامت کرده و فعلا به صورت موقت نزد مادرش زندگی می کند.

رضا بعد از خداحافظی گوشی را گذاشت . هنوز آمادگی نداشت که با محبوبه روبرو شود احتیاج به آرامش و تمدد اعصاب داشت.

بالاخره بعد از ساعتی که دوش گرفته و لباس پوشیده بود با تردید و دلهره تلفن منزل پدر محبوبه راگرفت. خوشبختانه محبوبه در منزل نبود و مادرش گوشی را برداشت اگر محبوبه تلفن را جواب می داد رضا نمی دانست چه بگوید و چگونه صحبت را شروع کند. رضا سلام کرد و برعکس آنچه انتظارش را داشت مادر زن سابقش با گرمی جواب داد.

رضا جا خورد. فکر کرد شاید مهری خانم او را نشناخته بنابراین خودش را معرفی کرد و مهری خانم گفت: البته رضاجان می دانم که هستی همون اول شناختمت حال آقا و خانم سپهرم چطوره؟

-متشکرم سلام دارن خدمتتون

بعد با لکنت گفت: ببخشید مثل اینکه محبوبه...می خواد منو ببینه ؟

مهری خانم جواب داد:راستش رضا جان محبوبه می خواد خونه شو بفروشه فعلا هم چند تا مشتری خوب پیدا شده ...غیر از اینکه مثل اینکه می خواست تورو ببینه البته حالا خونه نیست ولی اگه بدونم چه موقع می تونی بیایی بهش می گم که منتظرت باشه.

رضا گفت: راستش برای من فرق نمی کنه من یک هفت هشت روزی تهران هستم هروقت که خودتون صلاح می دونین به مادرم زنگ بزنین و روز و ساعتشو معین کنین.

بعد از خداحافظی گوشی را گذاشت . رضا از برخورد مادر محبوبه احساس کرد که احتمالا محبوبه چندان حالت قهر و ستیز ندارد .دلگرم شد اما دوباره دچار تردید و دلهره شد . اگر محبوبه بخواهد سر خانه و زندگیش برگردد چه ؟ به او چه جوابی بدهد؟ به آذر چه بگوید؟

با علاقه ای که به آذر پیدا کرده بود چگونه می توانست با زن سابقش آشتی کند؟

با تاسف احساس می کرد که آذر و محبوبه برایش جایگاه برابری دارند اگر آذر راضی می شد به طور حتم رضا زندگی با محبوبه را ترجیح می داد . باور نمی کرد که محبوبه حاضر باشد دوباره با او زندگی کند.

تصمیم گرفت تا آمدن آذر و پریسا کمی پیاده روی کند. هنوز دوسه ساعتی به آمدن آنها باقی مانده بود .تصمیم گرفت تا پارک نیاوران پیاده برود چرخی در پارک بزند و دوباره برگردد.

پاییز بود. در همین فصل بود که جنگ آغاز شد و به دنبال آن بهانه جوییهای محبوبه. رضا بی اختیار یاد روزهای گذشته افتاد. با مرور در گذشته احساس می کرد بیشتر به محبوبه نزدیک می شود هرچند هنوز بی مهری محبوبه چون نیشتری قلب و روح او را آزار می داد اما گناهی که رضا مرتکب شده بود چندان کوچک و پیش پا افتاده نبود اما در این گناه نیز محبوبه بی تقصیر نبود.

فراموش نمی کرد که همه مسائل گذشته به خاطر ندانم کاری محبوبه و سکوت بی جای خودش بوده است .قبل از هرکاری باید همه جوانب را سبک و سنگین می کرد وبعد تصمیم می گرفت هرچند دلش برای دیدن محبوبه پر می زد با همه اینها تصمیم گرفت مثل دفعات پیش تسلیم خواسته های او نشود و آنچه منطق حکم می کند انجام دهد.

نفهمید چگونه وقت گذشت وقتی به خانه اش رسید درست زمانی بود که آذر و دخترش نیز به خانه رسیدند. آذر از ماشین پیاده شد . سلام کرد رضا کوچکترین شباهتی بین او و آذر شب قبل پیدا نکرد. آذر ساده و بدون آرایش با مقنعه و روپوش سرمه ای به دختر جوانی می مانست که راهی دبیرستان باشد. قیافه اش معصوم و کوچکتر از سن واقعی اش به نظر می رسید. شخصیت آرام و مرموز زن جوان رضا را بیشتر مجذوب او می کرد.

رضا به پریسا کمک کرد از ماشین پیاده شود و با علاقه او را بوسید.

پریسا بلوز و شلوار خوشرنگی پوشیده بود. موهایش بافته و پشت سرش آویزان بود .رضا از زیبایی و سادگی دخترش لذت برد و دوباره او را غرق بوسه کرد.

آذر گفت: رضا جون غذا تقریبا حاضره فقط نیم ساعت وقت می خواد که گرم بشه.

-لازم نیست غذا درست کنی بذارش برای شب بیا با پریسا بریم بیرون نهار بخوریم.

آذر با خوشحالی پذیرفت. در هر شرایطی با رضا بودن را دوست داشت و از آن لذت می برد.

موقع ناهار آذر باز هم رضا را در فکر دید اما به روی خودش نیاورد و سعی کرد تا آنجا که می تواند طبیعی رفتار کند. رضا در خواب هم نمی دید که آذر کوچکترین اطلاعی از این موضوع داشته باشد و رضا نمی دانست که در درون آذر چه غوغایی برپاست.

رضا ترجیح داد که بعد از ناهار زودتر به خانه برگردند اما حواسش به تلفن مادرش بود که خبری از محبوبه به او برساند.

به محض رسیدن به خانه مثل همیشه رضا دراز کشیدو پریسا برایش صحبت و شیرین زبانی کرد. از آنجا که مضطرب بود خوابش نبرد.

انتظارش تا اوایل شب طول کشید. بالاخره درست هنگامی که آذر مشغول خواباندن پریسا بود و برایش کتاب می خواند زنگ تلفن به صدا در آمد.

رضا با عجله به طرف تلفن هجوم برد. حدسش درست بود. مادرش بود بعد از سلام و تعارفهای معمول در حالی که صدایش را پایین آورده بود گفت: رضا جان مادر محبوبه زن زد و گفت فردا صبح ساعت ده منتظر تو هستن.

بعد در حالی که صدایش انتقاد آمیز شده بود اضافه کرد می بینی مادر این دختره محبوبه حتی یک بار هم خودش زنگ نمی زنه که لااقل سلامی به من بکنه .

رضا پاسخی نداد نمی خواست آذر چیزی بشنود در حالی که سعی می کرد مادرش را آرام کند گفت: به بابا هم سلام برسونید فردا میام می بینمتون.

رضا دل توی دلش نبود. قلبش به تپش افتاده بود.دیگر اشتهای شام خوردن را هم از دست داده بود . نمی دانست موضوع را چگونه با آذر درمیان بگذارد . ناگهان تصمیم گرفت که فعلا چیزی به او نگوید. اصلا از کجا معلوم که محبوبه قصد آشتی داشته باشد و این افکار و خیالات زاییده خوش خیالیهای رضا نباشد؟ پس بهتر دید تا محبوبه را ندیده وبا او صحبت نکرده است با آذر صحبت نکند.

آن شب رضا بعد از مدتها غذای مورد علاقه اش قرمه سبزی پخت همسرش را خورد. هرچند محبوبه هم قرمه سبزیهای خوشمزه ای درست می کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محبوبه صبح زود از خواب بیدار شد . او هم از دیدار رضا دچار اضطراب و دلهره شده بود. با عجله حمام کرد لباس ساده ای پوشید و آرایش مختصری کرد. با اینکه اشتها نداشت به اصرار مادرش صبحانه خود از وقتی از رضا جدا شده بود پنج شش کیلویی وزن کم کرده بود .مادرش گفت: محبوبه جان بهتره یه کمی بیشتر به خودت برسی آخه رنگ و روت خیلی پریده .

محبوبه به تندی جواب داد لازم نکرده نمی خوام رضا فکر کنه که به خاطر اون خودمو درست کردم که مورد توجهش واقع بشم!

-مگه نمی خوای باهاش آشتی کنی؟ مگه نمی خوای بگی اون دختره رو طلاق بده ؟

-درسته اما نمی خوام ضعف نشون بدم می خوام وانمود کنم به خاطر بچه هام دارم با اون آشتی کنم.

بی اختیار اشک در چشمهایش جمع شد . خودش می دانست دروغ می گوید. او خودش به رضا نیاز داشت. زود اشک هایش را پاک کرد و به مادرش گفت: مامان تورو به خدا دیگه درباره این موضوع باهام حرف نزن حالم خوش نیست.

مادرش با دلسوزی پرسید: محبوبه جان قرصهات رو خوردی؟

محبوبه با افسردگی سری تکان داد و گفت: آره خوردم اگه نخورده بودم که نمی تونستم سرپاباشم.

مادر محبوبه برای اینکه اشکش سرازیر نشود لب گزید و از جایش بلند شد و به بهانه ای از آشپزخانه بیرون رفت.

محبوبه سرش را روی میز گذاشت و چشمهایش را بست . دیگر حوصله فکر کردن و جر و بحث کردن نداشت. دلش می خواست آغوش گرم شوهرش دوباره او را در برگیرد و از تنهایی و غم نجاتش دهد. به رضا به دستهای گرم و مهربانش احتیاج داشت.

پدرش از دیدن محبوبه با آن وضع متاسف شد. ترجیح داد خلوت او را بر هم نزند بنابر این به آهستگی برگشت و خوردن صبحانه را به بعد موکول کرد.

پدر محبوبه و همسرش در سنینی بودند که احتیاج به آرامش و استراحت داشتند و بنابراین دیدن این شرایط برایشان طاقت فرسا بود.

هنوز تا آمدن رضا خیلی مانده بود محبوبه ترجیح داد کمی دراز بکشد. قرصهای اعصاب او را خواب آلود و افسرده می کرد هرچند به او آرامش می داد.

محبوبه با خود فکر می کرد که رضا چه شکل و چه قیافه ای پیدا کرده است . آیا پیرتر شده یا همان طور سرحال است؟ به خاطر آورد روز آخری که در ایران بود رضا خیلی لاغر و تکیده شده بود و حتی بعدها شنیده بود که رضا آنقدر لاغر و بیمار شده که قابل تشخیص نیست. در هر حال برای محبوبه شکل و قیافه رضا مهم نبود برای او فقط و فقط وجود رضا مهم بود حتی خانه را هم به خاطر این می فروخت که رضا کمتر کار کند و بیشتر نزد او بماند.

ساعت ده شد ولی از رضا خبری نشد . محبوبه از مادرش پرسید مامان گفتی ساعت چند منتظرش هستیم؟

-ده نیم تا یازده !

دروغ می گفت: می خواست دخترش از تاخیر رضا ناراحت نشود. محبوبه با ترشرویی جواب داد: آخه چرا یازده ؟ مگه می خواهیم ناهار نگهش داریم؟ من که گفتم به مادرش بگو ساعت ده بیاد.

مهری خانم جوابی نداد. خودش بیشتر منتظر و نگران بود می ترسید آذر حسابی قاپ رضا را دزدیده باشد و مانع آمدن او شود .

هنوز ساعت ده و نیم نشده بود که رضا زنگ خانه را به صدا در آورد. محبوبه مثل برق از جایش بلند شد . پدرش صلاح دید که اصلا خودش را نشان ندهد تا آنها بتوانند به راحتی صحبت کنند. به درون اتاقش رفت و در را بست.

مادر محبوبه با عجله در را باز کرد. رضا وارد شد و سلام کرد. سبدگل بسیار بزرگ و گران قیمتی خریده بود که آن را به مهری خانم داد.

وارد پذیرائی شد . محبوبه به دیدن سبد گل قوت قلب بیشتری گرفت. و بعد از رضا به سالن پذیرائی آمد. رضا که هنوز ننشسته بود به محض دیدن او جلو دوید و سلام کرد دلش می خواست محبوبه را در آغوش بکشد ولی ناخوادآگاه در چند قدمی او ایستاد دست او را فشرد و حال بچه هایش را پرسید.

محبوبه با لبخند بی رمقی جواب داد و حالش را پرسید.چقدر از هم دور بودند رضا با دیدن محبوبه به کلی دست و پای خود را گم کرده بود. محبوبه اش همان محبوبه بود با همان گیسوان و همان چشمها.

در همان نگاه اول رضا کاملا تشخیص داد که محبوبه دیگر آن نگاه شاد و سرزنده را ندارد. صورت محبوبه به طرز غریبی لاغر و استخوانی شده بود دو خطی که در اطراف لب او به وجود آمده بود برای رضا بیگانه و غریب جلوه می کرد.

با نگرانی چشم به محبوبه دوخته بود با خودش حدس زد که به طور حتم محبوبه بیمار شده یا شاید خطری جدی او را تهدید می کند. از این فکر به خود لرزید و در دل دعا کرد که حدسش درست نباشد.

محبوبه برای اینکه سکوت را بشکند گفت: حال مامان و بابا چطوره؟ همه فامیل خوب هستن؟

-بله همه خوبن و سلام می رسونن

در حالی که مردد بود پرسید: محبوبه تو حالت خوبه ؟ مثل اینکه حال نداری یا خدای ناکرده مریضی ؟

محبوبه که از این سوال خوشش نیامده بود گفت: راستش کمی اعصابم ناراحته خب اونم طبیعیه!

رضا سرخ شد . می دانست که محبوبه او را مقصر می داند. اما رضا برای جر و بحث به آنجا نیامده بود او برای شنیدن حرفهای محبوبه به آنجا آمده بود. برای رضا مهم نبود که محبوبه لاغر شده یا چاق زیبا شده یا زشت او در هر حال عاشق محبوبه بود و در آن لحظه دلش می خواست بداند که محبوبه اش چه در دل دارد و چه می خواهد به اوبگوید.

بالاخره محبوبه به حرف آمد : رضا من خونه رو به قیمت خوب قولنامه کردم. خریدار پسر یکی از دوستای پدر و آدم مطمئنیه.

رضا بلافاصله جواب داد: هرطور خودت صلاح می دانی.

محبوبه ادامه داد راستش فکر کردم با پولش می تونم هم یک سرمایه گذاری خوب توی آمریکا بکنم و هم یک آپارتمان کوچک اینجا بخرم!

رضا تکان خورد که البته از دید محبوبه مخفی نماند. اما سوالی نکرد. کنجکاو شده بود. محبوبه آپارتمان را برای چه می خواهد؟

محبوبه که رضا را ساکت دید و گفت: لوازم و اثاث رو هم مجبورم بفروشم البته به اندازه ای که آپارتمان رومبله کنم کنار می گذارم و بقیه را می فروشم.

رضا نتوانست طاقت بیاورد و پرسید: مگه می خوای ایران بمونی؟

محبوبه که کمی دستپاچه شده بود گفت: آره آخه رضا اگه من توی آمریکا موندگار شدم به خاطر بچه ها بود نه چیز دیگه حالا هم که اونا بزرگ شدن و می تونن روی پای خودشون بایستن می تونم هم به اونا سربزنم و هم اینجا نزدیک فامیلم زندگی کنم.

در این هنگام مادرش با سینی و چای و شیرینی وارد شد. با عجله آن را روی میز گذاشت و رفت.

محبوبه با صدای بلند به مادرش گفت: مامان لطفا در پذیرائی رو ببندین.

محبوبه فنجان چای را جلوی رضا گذاشت . به او شیرینی تعارف نکرد بلکه مثل همیشه خودش از شیرینی هایی که می دانست رضا دوست دارد انتخاب کرد و برایش در بشقاب گذاشت. این حرکت به دل رضا نشست . آه عمیقی کشید و دوباره منتظر به دهان محبوبه چشم دوخت.

محبوبه نمی دانست چگونه سر صحبت را باز کند . دقایقی خودش را به خوردن چای مشغول کرد و بالاخره به رضا چشم دوخت و پرسید: رضا تو چه کارمی کنی؟ کار و بارت چطوره؟

رضا هول شد دلش نمی خواست که حرفی از آذر به میان بیاید. به قدر کافی از کارش شرمنده بود دوست نداشت جلوی محبوبه چیزی بگوید و موضوع آذر را بیان کند . بالاخره گفت: کاروبار بد نیست...

دیگر حرفی نزد.

محبوبه ناچار به سخن آمد و گفت: ببین رضا من و تو گرچه پنج شش سالی هست که از هم دوریم و از هم جدا شدیم اما در هر حال نمی تونیم با هم غریبه باشیم.

رضا به سرعت گفت: درسته !

محبوبه ادامه داد: من اول به خاطر بچه ها و بعد به خاطر خودمون علیرغم اینکه فکر نم یکنم کارم درست باشه قصد دارم تغییراتی توی زندگیم بدهم. البته این تغییرات به تو هم بستگی داره.

رضا دوباره قلبش به تپش افتاد. خودش می دانست که هرچه محبوبه بگوید بی چون و چرا می پذیرد. کم کم رویاهایش رنگ واقعیت به خود می گرفت. یعنی ممکن است که دوباره با محبوبه زیر سقف زندگی کند؟ رضا مضطرب و منتظر سکوت کرد.

محبوبه از جایش بلند شد مثل کسی که فکر می کند شروع به قدم زدن کرد. بعد از لحظاتی روبروی رضا ایستاد و گفت: رضا من...من تصمیم گرفتم دوباره با تو ادامه بدم.

رضا با شنیدن این جمله ناگهان اشک در چشمهایش حلقه زد. بی اختیار همان طور که نشسته بود دستهای محبوبه را گرفت و بوسید.

محبوبه به آرامی دستهایش را از میان دستهای او بیرون کشید لبخند پیروزی بر روی لبهایش نقش بست می دانست که واکنش رضا جز این این نخواهد بود . مثل روز برایش روشن بود که رضا از پیشنهادش استقبال می کند . پس با اطمینان ادامه داد رضا می دونی که از همه چیز خبر داره نمی خواهم به گذشته اشاره ای کنم.

رضا شرمنده سکوت کرد. محبوبه ادامه داد در صورتی با تو ازدواج می کنم که زن دیگه ای نداشته باشی و هروقت که می خواهی دخترت را ببیننی من بی اطلاع باشم.

رضا بلند شد دچار هیجان شده بود. از پیشنهاد محبوبه کاملا خوشحال بود اما در هر حال ترجیح داد که موضوع را کاملا برای محبوبه روشن کند. بنابراین گفت: ببین محبوبه تو خودت می دونی که من چقدر بهت علاقه دارم من نمی خوام از خودم دفاع کنم اما موضوعی که اینجا مهمه وجود همون بچه است که تو بهش اشاره کردی.

محبوبه که کنجکاو شده بود گفت: منظورت چیه؟

رضا به آرامی سرجایش نشست و گفت: منظورم اینه که فعلا اون بچه با بچه های دیگه من هیچ فرقی نداره.

محبوبه آشکارا از این حرف رضا به خود لرزید. دستش را به دسته مبل گرفت و آرام روی آن نشست . این حرف خیلی به او گران آمده بود ولی واکنشی از خود نشان نداد فرزند رضا خواهر پسرهایش نوه زهار کارگر خانه اش بچه آذر دختر کارگر خانه اش حالا رقیبی بود برای او و بچه هایش با نگاهی مات و مستاصل چشم به رضا دوخت .

رضا کاملا تغییر حال اورا درک کرد. او به محبوبه حق می داد که این گونه ناراحت شود ولی حقایقی بود که رضا حتما باید با محبوبه در میان می گذاشت. شاید اگر محبوبه مریض و افسرده نبود رضا حرفهای دیگری داشت که آن روز نگفت.

چنددقیقه گذشت رضا که احساس کرد حال محبوبه بهتر شده است گفت: محبوبه خودت می دونی که من چه احساسی به تو دارم ولی کاری است که شده و بچه ای به وجود آمده و در قبال اون مسئولیت دارم.

محبوبه با دلسردی جواب داد: من نگفتم که اونو نبین یا دورشو خط بکش فقط گفتم دوست ندارم قاطی زندگی من بشه.

رضا از این حرف محبوبه دلگیر شد اما به روی خودش نیاورد. محبوبه که عصبانی و دلخور شده بود از جایش بلند شد و گفت: راستش رضا نمی خوام زود تصمیم بگیری و جواب بدی دلم می خواد کاملا درباره پیشنهاد من فکر کنی من هنوز تو را به عنوان شوهرم دوست دارم و دلم می خواد بتونیم دوباره با هم زندگی کنیم. اما نمی خوام پای کسی حتی فرزندت به خانه و زندگی من باز بشه. من دو هفته دیگه قراره برم محضر و امضا کنم اونا پول نقد به من می دهند یک ماه هم فرصت دارم تا خونه رو تخلیه کنم. توی این مدت هم تو می تونی کارهاتو انجام بدی و بعد...

رضا از جایش بلند شد و گفت: باشه محبوبه من سعی می کنم هرچه زودتر کارها رو روبراه کنم.

خداحافظی کرد و از خانه بیرون آمد. خیس عرق شده بود محبوبه او را تحت فشار گذاشته بود .

ساعت از ظهر گذشته بود که سوار ماشین شد و یکراست به خانه پدرش رفت. در راه با خود تصمیم گرفت که هرچه زودتر تکلیف خودش را روشن کند. از خودش بیزار شده بود از ضعف و بی تصمیمی از اینکه هنوز رابطه خوبی با آذر دارد و از طرف دیگر می خواهد اورا ترک کند. باید هر چه زودتر تکلیف این زندگی را روشن می کرد.

رضا تصمیم داشت که به طور جدی با آذر صحبت کند و هر شرایطی را که او پیشنهاد کند بپذیرد و به طور کلی روابطش را با او قطع کند.

با همین افکار به منزل مادرش رسید بوی غذا همه جا پیچیده بود اما او اشتهایی به غذا نداشت.

رضا از ملاقات با محبوبه و پیشنهاد او با پدر و مادرش حرف زد به آنها گفت که تصمیم گرفته با محبوبه آشتی کند. مادرش می خواست حرفی بزند که پدر رضا اجازه نداد و گفت: سهیلا خواهش می کنم در این مورد دخالت نکن رضا باید خودش تصمیم بگیره.

اما همسرش طاقت نیاورد و گفت: درسته ولی انصاف نیست که آذر را به یک بچه ول کنه.

-حق با شماست مامان اما جز این چاره ای ندارم چه کار کنم؟ همین مونده که در آن واحد دو تا زن داشته باشم؟ نه من نمی تونم تحمل کنم.

پدرش پرسید: ببینم آذر از این موضوع خبر داره؟

-نه هنوز بهش نگفتم اصلا نمی دونه که محبوبه آمده و با من ملاقات کرده.

مادر رضا نفس راحتی کشید شایداگر سهیلا خانم اصرار نمی کرد رضا در خانه پدرش می ماند ولی به دلیل اصرار مادر و توصیه پدرش نزدیک غروب راهی خانه اش شد.

همه بر ضد محبوبه لباس رزم پوشیده بودند آذر در غیاب رضا از طریق مادر شوهرش از همه وقایع باخبر شده بود می دانست که محبوبه تقاضای آشتی کرده اما مادر شوهرش درباره تصمیم رضا حرفی به او نزد.

آذر از موضوع آشتی محبوبه با رضا گویی عرق مرگ بر بدنش نشست. از آنچه می ترسید بر سرش آمده بود البته آذر منتظر چنین روزی بود اگر محبوبه شوهر می کرد آذر می توانست به ادامه زندگیش امیدوار باشد.

وقتی رضا به خانه آمد مثل همیشه با او برخورد کرد. رضا خجالت می کشید به چشمهای آذر نگاه کند خانه مثل همیشه مرتب بود پریسا به استقبالش آمد.

آذر در حالی که با عجله کتابهایش را از روی میز جمع می کرد پرسید رضا جون چایی می خوری؟

رضا به علامت نفی سر تکان داد و گفت: نه آذر فعلا چیزی نمی خورم.

-رضا جون شام حاضرههروقت گرسنه شدی بگو تا برات بیارم.

رضا تشکر کرد و مشغول بازی با پریسا شد آذر نیز مشغول مرتب کردن کتابها شد.

بلوز و شلوار گرم و راحتی پوشیده بود برخلاف شب قبل که لباس قشنگی پوشیده بود امشب لباس ساده ای به تن داشت . موهایش را با گیره ای پشت سرش جمع کرده بود.

رضا متوجه شد که حلقه ازدواج را همچنان به دست دارد وناخنهایش را درست کرده و لاک زده است .

درددرون آذر غوغایی به پا بود. می دانست که رضا او را نگاه می کند. آنقدر بغضش را قورت داده بود که گلویش درد می کرد نباید کوتاه می آمد باید تا آخرین توان مبارزه می کرد.

در ظاهر کتاب می خواند ولی حواسش جای دیگری بود منتظر بود که رضا سر حرف را باز کند اما انتظارش بیهوده بود.

سرش را بلند کرد و به رضا که تقریبا روبروی او نشسته بود نگاهی انداخت. نگاهشان با یکدیگر تلاقی کرد . آذر بی اختیار لبخند زد و رضا نگاهش را از او دزدید.

هوا تاریک شده بود پریسا کم کم بهانه می گرفت. هم خسته بود و هم گرسنه رضا احساس سردرد شدیدی کرد با ناراحتی به آذر گفت مگه نمی بینی که بچه ناراحته اون لعنتی ها را بنداز یک گوشه و بیا به این بچه برس.

آذر با عجله کتابها را کناری گذاشت پریسا را بلند کرد لباس خواب راحتی به او پوشاند به سرعت شامش را گرم کرد. دخترک با اشتها شامش را خورد و به آغوش پدرش پناه برد آذر با تحکم به او گفت: پریسا برو بخواب

قبل از اینکه دخترک اعتراضی بکند رضا گفت: چه کارش داری ؟ هر وقت خوابش برد خودم می برم می گذارمش توی تختش

آذر دیگر حرفی نزد از خدا می خواست که رابطه این پدر و دختر هر روز گرمتر و صمیمانه تر شود.

بعد از دقایقی رضا دخترش را خواباند . خسته و کسل بود آذر پیشنهاد کرد که یک دوش آب گرم بگیرد.

سردرد رضا بعد از حمام به کلی برطرف شد ساعتی بعد رضا شام نخورده جلوی تلویزیون خوابش برد و آذر همچنان در تب و تاب چگونگی گفتگوی رضا با محبوبه باقی ماند.

صبح زود که آذر مشغول خواندن نماز بود رضا از خواب بلند شد . صبحانه حاضر بود کمی صبر کرد تا آذر نمازش را تمام کند هر دو با اشتها صبحانه خوردند و رضا رو به زنش کرد و گفت: آذر امروز من پریسا رو می برم به کودکستان تو هم بهتره توی خونه بمونی می خوام باهات حرف بزنم.

دل در سینه آذر فرو ریخت اما با لحن آرامی گفت: باشه رضا جون

رضا بعد از رساندن پریسا به خانه برگشت آذر موقعی که در را باز کرد گفت: رضا داشتم فکر می کردم چقدر خوبه که من توی خونه منتظر آمدن تو باشم.دلم می خواهد یه روزی برسه که من درسمو تموم کنم توهم کارهات کمتر بشه و من هرروز توی خونه منتظر تو باشم.

رضا که از این حرف آذر کلافه شده بود گفت: مگه دلت نمی خواست کارکنی و حقوق بگیری و روی پای خودت بایستی؟

آذر بی درنگ جواب داد چرا اما اون موقع تورو نداشتم حالا که تورو دارم به هیچ کس دیگه احتیاج ندارم.

رضا نگاه حسرت باری به او انداخت و سکوت کرد گویی خداوند این زن را خلق کرده بود تا ناخودآگاه او را عذاب بدهد.

بالاخره رضا به حرف آمد و گفت: ببین آذر می خوام باهات صحبت کنم.

آذر بی اختیار لرزید اشک در چشمانش حلقه زد رضا که متوجه چشمان اشک الود او شده بود با تعجب پرسید: تو داری گریه می کنی ؟

آذر علیرغم آنکه دلش نمی خواست ضعف نشان دهد اشکش سرازیر شد.

رضا دوباره پرسید: میشه بگی چی شده ؟ تو که تا چند دقیقه پیش حالت خوب بود ؟

آذر نمی دانست چه جوابی بدهد بنابراین سرش را روی سینه رضا گذاشت و گفت: رضا من تورو خیلی دوست دارم گاهی فکر می کنم بدون تو می میرم.

رضا کم کم عصبی می شد هربار که می خواست موضوع را به آذر بگوید او حرفهایی می زد که رضا را دچار عذاب وجدان و تردید می کرد .

بالاخره او را از خود دور کرد و گفت: ببین آذر تو دیگه بچه نیستی و می تونی روی پای خودت بایستی و تصمیم بگیری .

آذر با تعجب گفت: چطور مگه ؟

رضا فرصت را از دست نداد و گفت: حرف منو قطع نکن تا من کاملا حرفم تموم بشه باشه؟

-باشه

رضا ادامه داد ببین آذر محبوبه مدتیه که از آمریکا برگشته و فعلا خونه پدرش زندگی می کنه.

آذر سرخ شد و لب گزید اما حرفی نزد.

رضا گفت: من دیروز اونو دیدم و باهاش صحبت کردم.

آذر دوباره لرزید . اما این بار رنگش پرید و مات و مبهوت به رضا خیره ماند رضا متوجه تغییر حال او شد اما به روی خودش نیاورد و ادامه داد راستش آذر محبوبه می خواد دوباره بیاد سرخونه و زندگیش و بامن آشتی کنه .

آذر تمام این ماجرا را می دانست اما از دوباره شنیدن آن از دهان شوهرش بازهم دچار لرزش حسادت شد و دیگر نم یتوانست خودش را کنترل کند. با صدای لرزان و عصبی گفت: آه رضا تو خیلی راحت درباره این موضوع صحبت می کنی اون چه حقی داره که تکلیف زندگی منو تعیین کنه ؟

-آذر محبوبه بیست سال تمام زن من بوده و ...

آذر حرفش را قطع کرد و گفت: خب تو چی ؟ یعنی می خواهی ....

-ببین آذر من همیشه دلم می خواست که با محبوبه آشتی کنم تو خودت می دونی آدر من به خاطر بچه هام مجبورم با محبوبه زندگی کنم.

آذر که تمام نیرویش را جمع کرده بود که مبادا ضعف نشان دهد یا دوباره گریه کند جواب داد اما رضا تو یک بچه دیگه هم داری؟

رضا با مهربانی جواب داد البته عزیزم البته من یک فرزند دیگه هم دارم و خیلی هم دوستش دارم راستش آذر من....من تورو هم دوست دارم اما خودت می دونی که به صلاح هردوی ماست که اجازه بدی من به سرخونه و زندگی اولم برگردم.

-تکلیف پریسا چی میشه؟ اونو کی بزرگ می کنه ؟

رضا گفت: خب معلومه تو مادر پریسا هستی چه کسی بهتر از تو من هم مرتب بهش سر می زنم.

آذر از جایش بلند شد و در حالی که روبروی رضا ایستاده بود گفت: اما رضا من پریسا را بدون تو نمی خوام اگه می خوای از من جدا بشی باید پریسا را هم با خودت ببری.

رضا هاج و واج و ناباورانه به آذر خیره شد. آذر می دانست که محبوبه هرگز چشم دیدن بچه او را ندارد چه برسد به اینکه او را نگه دارد.

در مقابل نگاه متعجب و خشمگین رضا مستقیم در چشم های او خیره شد. رضا با عصبانیت پرسید: تو دیوونه شدی؟ یعنی حاضری که پریسا را زیر دست محبوبه به امان خدا ول کنی و بری؟

آذر با بیرحمی جواب داد: آره رضا این کار را می کنم چون من هم به آینده خودم علاقه مندم پریسا پدری مثل تو داره و تو به هر وسیله که شده اونو به بهترین صورت بزرگ می کنی اما من با وجود پریسا تمام موقعیتهای زندگیم رو از دست میدم.

رضا با عصبانیت دست او را گرفت و با خشونت او را نشاند و گفت: اما آذر تو کاملا اشتباه می کنی هیچ کس نمی تونه مثل یک مادر فرزندشو بزرگ کنه و به ثمر برسونه .

آذر به میان حرف او دوید و گفت: اصلا این طور نیست وگرنه قانون بچه ها را ملک بی چون چرای پدرها قلمداد نمی کرد.

-آذر من برای نگهداری پریسا هرچی بخوای در اختیارت می گذارم.

آذر اخم کرد و گفت: نه رضا من هرچی فکر می کنم می بینم بدون تو قادر به نگهداری پریسا نیسم.

رضا از عصبانیت می لرزید اما کاری نمی توانست انجام دهد . آذر با تردید رو به شوهرش کرد و گفت: راستش رضا حالا که حرف جدایی پیش آمده بهت میگم وگرنه هیچ وقت این مطلب رو به زبان نمی آوردم.

رضا پرسید: چه مطلبی ؟

-یکی از استادهای ما چند هفته پیش به وسیله یکی از کارمندان زنی که در کتابخانه کار می کنه از من خواستگاری کرد اخه نمی دونست که من شوهر دارم.

رضا از جایش نیم خیز شد و گفت: خب ؟

آذر که متوجه تغییر حالت رضا شده بود ادامه داد: با اینکه من همیشه حلقه ازدواج توی انگشتم هست مثل اینکه اون متوجه نشده بود. در هر حال من به اون خانم گفتم که شوهر و بچه دارم بعدها شنیدم که استادم گفته بود خیلی حیف شد جون این خانم کسی بود که من سالها دنبالش بودم.

رضا دیگر نتوانست طاقت بیاورد و با لحن نه چندان خوشایندی گفت: غلط کرده مرتیکه بیشعور اون جه حقی داره که از زنهای مردم خواستگاری بکنه ؟

آذر با تعجب پرسید: چطور؟ مگه فکر می کنی بعد از تو نباید شوهر کنم؟ توخودت بارها به من گفتی که بهتره یک شوهر جوان پیدا کنم.

رضا جواب داد : خب البته تو بالاخره باید شوهر کنی.

-پس تکلیف پریسا چی می شه؟ یعنی تو حاضری با ناپدری بزرگ بشه؟

قبل از اینکه رضا جوابی بدهد آذر اضافه کرد: در هر حال من ترجیح می دم که پریسا با تو زندگی کنه .

آذر چقدر قشنگ دروغ می گفت البته داستان خواستگاری تا حدودی درست بود اما نه آن طور که آذر بیان کرد.

رضا به فکر فرورفت او به شدت از آذر دلگیر شده بود حالا که موقعیتی پیدا شده که او بتواند با همسرش آشتی کند مانع بزرگی بر سر راه زندگی او پیدا شده بود . بدون اینکه بخواهد حسادت تمام وجودش را فرا گرفته بود مگر او خودش بارها به آذر نگفته بود که بهتر است ازدواج کند و از او جدا شود مگر خودش به دفعات به او پیشنهاد نکرده بود که به صلاح اوست که هرچه زودتر طلاقش را بگیرد و شوهری همسن و سال خودش پیدا کند؟

از این موضوع بیشتر ناراحت شده بود یا از اینکه آذر حاضر به نگهداری فرزندش نبود؟ همان طور که با حرص و عصبانیت آذر را نگاه می کرد گفت آذر تو به این وسیله می خواهی از من جدا نشی و منو برای خودت نگه داری اما اشتباه می کنی چون راه درست رو انتخاب نکردی.

آذر که حالتی از عناد و سرکشی در صورتش دیده می شد گفت: بر عکس رضا از اینکه بخوام به زور زن تو باشم و با تو زندگی کنم بیزارم آخه منم غرور دارم اما از آنجا که فعلا هم جوانم و هم خواستار زیادی دارم ترجیح می دم که زودتر شوهر کنم اما با وجود پریسا شوهر کردن برای من مشکل و شاید غیر ممکن باشه.

آذر لباس خوشرنگی پوشیده بود و روبروی رضا ایستاده بود و با خشم و قهر به او نگاه می کرد به محض اینکه متوجه نگاه خیره رضا شد روی برگرداند. در حالی که وارد آشپزخانه می شد گفت: رضا ناهار می مونی یا نه ؟ اگر می مونی یه چیزی درست کنم.

از اینکه مورد بی مهری رضا واقع شده بود قلبش به درد آمده بود بغض کرده بود اما دلش نمی خواست گریه کند تصمیم گرفته بود که دیگر ضعف نشان ندهد همه اشتیاق و محبت رضا کاملا ساختگی بود غرور و شخصیتش لطمه خورده بود .

بی هدف در آشپزخانه ایستاده بود و نمی دانست چه کار کند . دلش می خواست رضا آنجا نبود و ساعتها گریه می کرد و اشک می ریخت دلش گرفته بود گویی تمام غمهای دنیا نصیب او شده بود .

صدایی شنید روی برگرداند و رضا را در آستانه در آشپزخانه دید.

رضا جلو آمد می دانست که احساسات آذر را جریحه دار کرده است . دستهای او را گرفت احساس کرد که می لرزد . اورا به طرف خود کشید آذر مقاومت کرد. آذر سخت و محکم بر جای ایستاد و کوچکترین حرکت موافقی نشان نداد . لبهایش حالتی از لجباری و عناد به خود گرفته بود چشمهایش گستاخ و وحشی به رضا خیره شده بود .

محکم و استوار ایستاده بود و هیچ نرمش و انعطافی از خود نشان نمی داد . رضا با اصرار در حالی که دستهای او را می بوسید گفت: از من دلخور شدی؟

آذر به آرامی گفت: نه به هیچ وجه اگه تو واقعا می خوای از من جدا بشی دیگه بهتره هیچ رابطه ای با هم نداشته باشیم . خودت می دونی عشق و علاقه با عقد قرارداد شروع نمی شه و با فسخ قرارداد هم تموم نمی شه اگر قلبت با من نباشد من برای تو حرام هستم و تو هم برای من نامحرم.

و در حالی که دستهایش را از میان دستهای رضا بیرون می کشید گفت: رضا بهتره اول فکرهاتو بکنی بعد تصمیم بگیری.

از او روی برگرداند وارد اتاق شد و در را بست و رضا را تنها و سرگردان در آشپزخانه بر جای گذاشت.

رضا فکرش دیگر کار نمی کرد. از هر دو طرف تحت فشار بود از رفتار آذر دلگیر شده بود تصمیم گرفت به محل کارش بر گردد و یکی دو هفته ای با خودش خلوت کند.

از خودش بیزار شده بود از بی ارادگی و بی تصمیمی خودش دچار عذاب بود همان دم چمدان همیشگی و کیفش را برداشت آن را با عجله پر کرد و بدون خداحافظی از آذر خانه را ترک کرد.

آذر به محض شنیدن صدای در از اتاق بیرون آمد با عجله پشت پنجره رفت. رضا را در کوچه دید که چمدان و کیفش را در صندوق عقب ماشین گذاشت و سوار شد و رفت.

آذر از پشت پنجره با چشمان اشک آلود او را بدرقه کرد. او را که دوستش داشت مرد زندگیش بود محبتهای پدرانه و شوهرانه را فقط از او دیده بود .

دلش می خواس پنجره را باز کند و فریاد بکشد رضا نرو تورو به خدا نرو

همان طور که اشک می ریخت از پشت پنجره دور شد خودش را روی مبل انداخت و زار زار گریست.

محبوبه بعد از دیدار رضا هرچند روحیه اش بهتر شده بود اما هراسی در دلش پدید آمد که تا آن موقع سابقه نداشت و آن عشق و علاقه ای بود که محبوبه در چشمهای رضا نسبت به دخترش پریسا احساس کرده بود غیر از اظهارات رضا محبوبه نیز کاملا فهمیده بود که شوهر سابقش تعصب و علاقه بخصوصی به دختر کوچکش دارد.

چیزی که محبوبه را مثل خوره می خورد و از درون خرد می کرد این بود که رضا مدتها با آذر زندگی کرده بود .

غرورش اجازه نمی داد اما دلش می خواست پنهانی می توانست آذر و دخترش را ببیند از مهرناز شنیده بود که آذر چقدر عوض شده است به محبوبه گفته بودند که آذر را پشت یک ماشین خارجی با دخترکی چشم آبی و موبور دیده اند.

محبوبه از شنیدن این اخبار آتش می گرفت . حسادت تمامی وجود او را می سوزاند دلش می خواست هرچه زودتر شوهرش را از چنگ این دختره بی سروپا در آورد و کاری کند که رضا هرگز چشمش به او نیفتد با این حال از نتیجه کارش راضی بود موافقت ضمنی رضا را کسب کرده بود .رضا به او گفته بود که هرچه او بگوید قبول می کند ضمنا به طور سربسته باو قول داده بود که زودتر کارها را روبه راه کند و نزد او برگردد.

البته محبوبه انتظار داشت در طول مدتی که رضا در تهران است مرتب به او سربزند و او را ببیند اما رضا فردای آنروز رخت سفر بست و راهی دیار جنوب شد.

یک ماه بود که رضا به جنوب رفته بود اذر و محبوبه هیچ کدام از رضا خبری نداشتند . هرچه به محل کارش تلفن می کردند جواب می شنیدند که مهندس در کمپ است و امکان تماس نیست.

آذر اطمینان حاصل کرده بود که رضا دیگر نزد او بر نمی گردد و محبوبه از این حرکت رضا عصبانی بود اما وقتی شنید او مدتهاست تهران را ترک کرده و به جنوب رفته است دلش آرام گرفت.

رضا روزها و شبها راه می رفت و فکر می کرد او دیگر نمی توانست مثل دفعه قبل که در مقابل خواسته همسرش تسلیم شده و سستی نشان داده بود عمل کند. او دیگر نمی خواست تسلیم احساسات خود و آذر و محبوبه شود .ر ضا باید تمام اوضاع را سبک و سنگین می کرد و تمام جوانب زندگیش را در نظر می گرفت و بعددست به عمل می زد.

رضا می دانست که در تهران همه منتظر او هستند و همه را ا زخود عصبانی و دلخور کرده است اما چاره ای نداشت.

بعد از یک ماه به تهران برگشت و مستقیم به خانه پدرش رفت. به هیچ کس حرفی نزد از مادرش شنید که محبوبه نه تنها خانه بلکه نیمی از اثاث را هم فروخته است . دلش گرفت اما به روی خودش نیاورد از مادرش حال آذر و پریسا را پرسید او با لحن شماتت باری گفت: والله چه عرض کنم حالشون خوبه چرا توی این مدت زنگ نزدی حالشونو بپرسی یا لااقل از خودت خبر بدی؟

رضا جوابی نداد مادرش فکر کردچون رضا تصمیم گرفته با محبوبه آشتی کند ترجیح داده فعلا در منزل پدرش باشد و دیگر آذر را نبیند.

رضا بعد از ساعتی استراحت تلفن خانه پدر محبوبه را گرفت . محبوبه در خانه بود با مادرش صحبت کرد و قرار گذاشت فردا عصر به دیدن آنها برود.

در طول هفته ای که محبوبه خانه را فروخت و بعد اثاثش را حراج کرد یکی از سخت ترین و غم انگیزترین روزهای عمرش را سپری کرد. ظرفهایی که هرکدام با هزاران امید و آرزو خریده بود به حراج گذاشت و همسایگان و دوستان با خوشحالی آنها را خریدند و بردند لوازمی که از هرکدام خاطره ای داشت همه را فروخت حتی پرده هایی که برای خرید آنها تمام تهران را زیر پا گذاشته بود به قیمت ارزانی به تاراج رفت. نیمی از مبلمان و تمام وسایل و تختخواب و کمد اتاق پسرها را حراج کرد. فقط مقدار کمی از وسایل مورد نیاز را به منزل پدرش انتقال داد.

دیگر جز خاطراتش چیزی باقی نمانده بود که از آن خانه ببرد.

روزی که خانه را نظافت شده و خشک و خالی ترک می کرد دلش به شدت گرفته بود هوای پاییزی همراه با ابر سیاهی که آسمان را فراگرفته بود و نم نم بارانی که می بارید بر شدت غم و اندوه محبوبه می افزود. آن روز تک و تنها آمده بود تا برای آخرین بار نظاره گر خاطرات تلخ و شیرینش باشد.

همه اتاقها را یکی یکی از نظر گذراند از خانه ای که زمانی پربود از صدا و هیاهوی بچه ها اکنون فقط صدای کفشهای تنهایی او به گوش می رسید.

تنها بود تنها و غمگین از در ساختمان بیرون آمد و وارد حیاط شد . برگهای زرد کف خشک و خالی استخر را پر کرده بود . درختان لخت و عریان باوزش باد به این سو و آن سو می رفتند هوا کم کم تاریک می شد.

محبوبه احساس کرد که سردش شده است می خواست به پشت حیاط بپیچد و نگاهی به خانه سرایداری بیندازد اما پشیمان شد طاقت دیدن محل زندگی آذر را نداشت. ترجیح می داد هرچه زودتر آنجا را ترک کند به سرعت طول حیاط را پیمود برای آخرین بار نگاهی به نمای ساختمان و حیاط و درختان کرد و زیر لب گفت: خداحافظ خانه قشنگم خداحافظ خانه امیدم.

در را بست و با گامهای لرزان در کوچه به راه افتاد وقتی به منزل پدرش رسید دیگر رمقی نداشت .

مادرش از دیدن صورت تکیده و رنگ پریده او حدس زد که حالش خوب نیست. محبوبه ساکت و خاموش کمی اسراحت کرد مادرش دستهای او را در دست گرفت و گفت محبوبه جان الهی قربونت برم چیزی می خوای برات بیارم؟

محبوبه به علامت نفی سر تکان داد و به آرامی چشمهایش را روی هم گذاشت .

آذر از طریق مادر شوهرش خبردار شد که رضا به تهران آمده و فردا عصر به دیدن محبوبه می رود . آذر عزم جزم کرده بود که درسش را تمام کند و دست به کاری بزند.

آذر از خانه داری بیزار بود . هرچند آن را به عشق رضا انجام می داد اما چون مادرش کارگر بود و از شدت کار همیشه دست و پایش درد می کرد او تصمیم داشت به هر وسیله که شده کاری در بیرون از منزل برای خودش پیدا کند . با اینکه آذر حدس می زد که رضا چه تصمیمی می گیرد با همه اینها از شنیدن خبر آمدن رضا دنیایی از غم و درد بر او هجوم آورد.

آذر می دانست که رضا بعد از شنیدن آخر حرفهای او دیگر پا به آن خانه نمی گذارد و تصمیم دارد با محبوبه آشتی کند .آذر در مقابل دیدگان غم زده دخترش غمگین و افسرده زار زد و ناله کرد. او به هیچ وجه قصد نداشت پریسا را به رضا بدهد او فقط به این وسیله می خواست انتقامش را از محبوبه و رضا بگیرد او به دروغ به شوهرش گفته بود که حاضر به نگهداری پریسا نیست.

هرچه بیشتر گریه می کرد از دست دادن رضا برایش غم انگیز تر می نمود. گریه ها هیچ تسلایی برای او نبود رضا را می خواست و می دانست که بدون رضا او نابود می شود.

سرانجام زمان موعود فرارسید . رضا لباس پوشید و عازم رفتن شد . پدر و مادرش او را بدرقه کردند. رضا سوار ماشین شد و به راه افتاد باران می بارید رضا هوای بارانی را دوست نداشت دلش می گرفت اما از اینکه تکلیف زندگیش را روشن کرده بود خوشحال بود .

به در خانه پدر محبوبه رسید. زنگ زد و وارد شد . محبوبه خودش در را باز کرد لباس قشنگی پوشیده بود رضا احساس کرد که محبوبه حالش خوب نیست.

محبوبه او را به درون دعوت کرد وارد سالن پذیرائی شدند و رضا به آرامی روی مبلی نشست محبوبه به او گفت: چایی می خوری؟

-نه متشکرم خانه مامان چای خوردم.

محبوبه خوشحال شد . فهمید که رضا در خانه مادرش بوده است . محبوبه به حرف آمد و گفت: امروز صبح خانه را تحویل دادم بابا برای خرید آپارتمان سپرده تو خودت جایی رو سراغ نداری؟

نگاه رضا مات و درمانده به او خیره شد. محبوبه ادامه داد راستش نمی خواستم ماشین رو بفروشم چون فکر کردم که دیگه کهنه شده اما باز دلم نیامد. گفتم با تو مشورتی بکنم.

رضا دوباره سکوت کرد محبوبه گفت: ببینم رضا نمی خواهی حرف بزنی؟

رضا بلند شد چند قدمی اتاق را پیمود یاد روزی افتاد که برای اولین بار برای خواستگاری محبوبه به این اتاق آمده بود ...فرشها و مبلها و چلچراغها ....چه تب و تابی داشت چقدر عاشق بود و نگران عاشق محبوبه بود و نگران رامین چقدر جوان بود ...جوان و پرقدرت و آماده نبرد برای زندگی بهتر.

به محبوبه نگاه کرد. نشانی از محبوبه بیست و چند سال پیش در او نبود. همان طور که به محبوبه خیره شده بود گفت: محبوبه من مدتها راجع به پیشنهاد تو فکر کردم. روزها و شبهای زیادی با خودم خلوت کردم و درباره زندگی دوباره و مشترکمان فکر کردم.

نفس در سینه محبوبه حبس شده بود منتظر و نگران چشم به دهان رضا دوخته بود . رضا ادامه داد: محبوبه من شبها و روزهای زیادی را به یاد تو سرکردم اما بدون تو زندگی نکردم. بدون تو خون می خوردم و دم نمی زدم. من مرد هوسبازی نبودم که جای خالی تو را با زن دیگری پر کنم تو خودت خوب منو می شناختی و با شناخت کامل منو ترک کردی و رفتی . می دونم می خوای به من بگی که به خاطر بچه هات این کارو کردی اما محبوبه اونا بچه های منم بودن و من هم حق داشتم درباره سرنوشت و آینده اونها تصمیم بگیرم . محبوبه تو تقاضاها و خواهشهای منو پشت تلفن شنیدی نه ؟ تو وضعیت و تنهایی های منو که پشت تلفن برات می گفتم فهمیدی نه ؟ پس چطور باز هم به اون امریکای لعنتی چسبیدی و به شوهرت توجهی نکردی؟ رفتی و اون لباسهای لعنتی و قدیمی خودت رو تن آذر کردی من هر وقت اونها را تن آذر می دیدم دلم فرو می ریخت. هرچند با تو زمین تا آسمان فرق داشت ولی باز هم وجود تورو برای من تداعی می کرد و ...دوری از تو...

محبوبه قدرت حرف زدن نداشت و مات و مبهوت به حرفهای رضا گوش می داد. رضا سرجایش نشست و ادامه داد

بعد از اون اتفاق که دختر بیچاره آبروش در خطر بود من مجبور شدم عقدش کنم و بعد هم...همان طور که برات گفتم من مسئول آینده دخترم هستم . مسئول زندگی و سرنوشتش و از اونجا که مادرش حاضر به قبول و نگهداری بچه نیست من هم مثل تو که به خاطر بچه هات مرا ترک کردی به خاطر دخترم تورو ترک می کنم...متاسفم محبوبه متاسفم...ترک کردن آذر هم چندان برایم آسان نیست . آذر بدون من بیشتر از تو لطمه می خورد. برای زندگی دوباره خیلی دیر شده .

رضا خداحافظی تندی گفت و به سرعت خانه را ترک کرد بدون معطلی به طرف خانه اش راند. خانه ای که آذر هنوز پشت پنجره در انتظارش ایستاده بود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×