رفتن به مطلب
پرنسس

چه آسان باختم | نسرین قدیری

پست های پیشنهاد شده

گرفت و در حالی که بغض گلویش را می فشرد ماجرا را تعریف کرد.

محبوبه پشت تلفن به گریه افتاد. رضا که او را گریان دید خوشحال شد و گفت:«خب محبوبه اگه آنقدر ناراحتی چرا زودتر حرکن نمی کنی؟ چرا زودتر پیش من بر نمی گردی؟»

محبوبه هق هق کنان گفت:«رضا جان آخه به این سادگی ها هم نیست. من بدجوری گیر افتادم.»

رضا که نمی توانست پشت تلفن راحت صحبت کند گفت:«در هر حال من یک شانس دیگر هم دارم، امشب می رم خونه ی کامران، بعدا دوباره باهات تماس می گیرم.»

تلفن را قطع کرد. حوصله ی حرف زدن با هیچ کس را نداشت.حتی از زنگ زدن به محبوبه پشیمان شد. در عمرش به خاطر نداشت تا آن حد رنجیده خاطر و غمگین باشد. اعصابش به شدت ضعیف شده و تمام بدنش کوفته بود.

شب هنگام سر ساعت مقرر رضا مانند مرده ی متحرکی خودش را به منزل کامران رساند. سیمین و بچه هایش به روی خوش پذیرای او شدند. دختر و پسر کامران نیز بزرگ شده بودند.

 

رضا با بیحالی به همه احوالپرسی کرد. سیمین که از دیدن رنگ پریده و چشم های گود افتاده رضا وحشت کرده بود گفت:«آقای سپهرم مثل اینکه حالتون خوب نیست؟»

-نه خوبم چیزی نیست.در هر حال شما خودتون وضع من رو بهتر می دونید.

سیمین با همدردی گفت:« شما حق دارید ولی چاره چیه؟ می بینین که همه ی خونواده ها همین طوری از هم جدا شدن. خودتون دم سفارت دیدین که چقدر ایرانی جمع شده بود.»

رضا که حوصله ی بحث و صحبت را نداشت، سری تکان داد و گفت:«بله بله، حق با شماست.»

سیمین به او پیشنهاد چای کرد ولی رضا آن قدر گرسنه بود که گفت:»راستش سیمین خانم من از صبح تا حالا هیچی نخوردم، بوی غذای شما هم همه جا پیچیده، اگه اجازه بدید شام بخوریم و بعد بریم سراغ اصل مطلب.»

سیمین با خوشحالی پیشنهاد او را قبول کرد. شام را چهارنفری خوردند. رضا که بعد از شام حالش بهتر شده بود خودش را آماده کرد تا به صحبت های سیمین گوش بدهد.

سیمین به او گفت:«ببینید آقای سپهرم، ما اینجا دوستی داریم که هلندی است و در سفارت هلند کار می کندشخص با نفوذی است و چون مستاجر همان آقای عثمان بیک است که شما دیدین ، به راحتی می تواند به شما ویزای هلند بدهد.»

-ویزای هلند به چه درد من می خورد؟

-در هر حال به همه هم ویزای هلند نمی دهند. شما اگه بتونین تا هلند برین و به سفارت اونجا هم یه سری بزنین، بالاخره خودش یک شانسه، شاید بهتون ویزای آمریکا بدن.

بعد با ناراحتی افزود:«البته قبل از تریکه به هلند می رفتین بهتر بود چون دیگه این مهر قرمز هم توی پاسپورت نبود»

رضا چاره ای چون قبول پیشنهاد نداشت. از آن جا که بیرون آمد، یکراست به هتل رفت و چون خیلی خسته بود، لباس عوض کرد و به بستر تنهاییش پناه برد.

صبح زود دوباره دست به کار شد. سر ساعت مقرر به سفارت هلند رفت. خوشبختانه عثمان بیک قبلا سفارش او را کرده بود. بی دردسر و با روی خوش او را پذیرا شدند. در عرض کمتر از دو ساعت گذرنامه ی او را با ویزای هلند به دستش دادند.سرعت عمل برایش باور نکردنی بود . با امیدواری بیشتر به هتل آمد، فهرست پرواز ها را گرفت و برای اولین پرواز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به امستردام که کمتر از چهل و هشت ساعت دیگر انجام می شد،بلیت رزرو کرد و به انتظار نشست.به سفارش سیمین هدیه ی گران قیمتی برای عثمان بیگ خرید و به نشانی او فرستاد.

پرواز صبح روز یکشنبه بود.رضا بعداز رسیدن به امستردام با همان انگلیسی نه چندان کاملی که بلد بود خودش را به هتل نسبتا خوبی رساند.نه زبان بلد بود و نه به محیط انجا اشنایی داشت.وقتی با پذیرش هتل صحبت کرد فهمید که ان روز سفارت تعطیل است و باید تا فردا صبح صبر کند.اتاقی گرفت و باز در تنهایی و سکوت نشست و فکر کرد.

به هیچ وجه زیبایی های طبیعت انجا را نمی دید.از اینکه وارد شهر گل و زیبایی شده است،هیجان زده و خوشحال نبود.هوای انجا بسیار سرد تر از ترکیه بود.از این رو ترجیح داد اصلا از هتل خارج نشود.ناهار را در اتاقش خورد.طبق معمول کمی تلویزیون نگاه کرد و بعد دوباره با محبوبه تماس گرفت.

محبوبه که خبر نداشت رضا ممکن است در هلند باشد،تعجب کرد و به او نوید داد که بدون شک در انجا می تواند ویزا بگیرد و بیاید.نور امیدی در دل همه ی انها به وجود امده بود.

رضا احساس می کرد که حالش بهتر شده و امیدوار بود که بتواند در اینجا موفق شود.تا شب در هتل ماند و شب هنگام شام نخورده به خواب رفت.

صبح زود صبحانه ی مختصری خورد.کمی وقت تلف کرد و بعد لباس پوشید و اماده ی رفتن شد.نشانی سفارت امریکا را از پذیرش هتل گرفت و با تاکسی خودش را به انجا رساند.رضا اصولا ادم خسیسی نبود ولی از هزینه هایی مثل پول هتل و پولهای گزاف تاکسی،عصبانی می شد و به قول معروف خون خودش را می خورد.

در هر حال پول تاکسی را داد و جلوی سفارت پیاده شد.خوشبختانه انجا خلوت بود و شلوغی ترکیه را نداشت.بعد از کمی سوال و جواب و معطلی،یکی از کارکنان انجا به او گفت که فردا بیاید.گذرنامه اش را نیز گرفتند.

هوا کمی سرد بود و رضا احساس سرما می کرد.دلش نمی خواست دوباره پول تاکسی بدهد ولی مجبور بود،هیچ جا را بلد نبود.علاقهای هم نداشت جایی را ببیند و خریدی کند.از تمام مردم دنیا بیزار بود.دلش می خواست هر چه زودتر به اب و خاک خودش برسد.دلش می خواست در همان هوای شرجی و داغ جنوب روی خاکهای چرب و نفتی انجا بنشیند و ساعتها با پیچ و مهره ی ماشین الاتش ور برود.

محبوبه او را عوض کرده بود.اری او به کلی تغییر کرده و ان خلق و خوی مهربان و صمیمی را از دست داده بود.تمام وجودش مالامال از کینه و نفرت شده بود.از غربیها،انسانهای خونسرد و متکبری که به او و امثال او فخر می فروختند،از همه ی انها متنفر بود.

یکراست به هتل رفت.گویی با خودش هم لج کرده بود.تافردا صبح در اتاقش ماند و فقط شام مختصری خورد.فردا سر وقت باز هم تاکسی گرفت و رفت.این بار هم خیلی محترمانه بر پاسپورتش مهر قرمز زدند.

تمام امیدهای رضا بر باد رفت.دیگر معطل نکرد،به محض رسیدن به هتل،شماره ی محبوبه را گرفت.محبوبه خواب بود،ولی رضا در بند خواب و بیداری او نبود.در چندجمله ی کوتاه به او گفت که موفق به گرفتن ویزا نشده و بهتر است هر چه زودتر محبوبه و بچه ها به تهران بازگردند.

محبوبه که هنوز گیج بود گفت:"راست میگی رضا؟بازم بهت میزا ندادن؟چی؟من و بچه ها؟"

رضا اجازه نمی داد کهمحبوبه حرفی بزند و مرتب تکرار می کرد که هر چه زودتر برگردند.

محبوبه با عجله گفت:"رضا جان،من اینجا خونه خریدم،دارم قسط خونه میدم،وکیلمون دارهبرای اقامت و گرین کارت ما اقدام می کنه."

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رضا با تندی جواب داد: وکیلتون ... می خوره. خونه رو بفروش و هر چه زودتر با بچه ها بیا. من میرم از اونجا باهات تماس می گیرم

گوشی را بدون خداحافظی گذاشت خوشبختانه همان شب هواپیمایی هما پرواز به ایران داشت. رضا با عجله بلیتی رزرو کرد و شب هنگام بعد از تصفیه حساب با هتل به فروشگاه رفت.

کلام شیرین و گوشنواز از مهماندار ایرانی که سلام و خوشامد می گفت برایش از زمزمه ی جویبار های بهاری شیرینتر و دلچسب تر بود. حالت کسی را داشت که از یک محوطه بی هوا به فضای باز و سبزی وارد شده است. به خودش نوید داد که همه چیز درست می شود. امیدوار بود که بتواند همه چیز را از نو شروع کند. زندگیش را دوباره باوجود محبوبه ی محبوبش از سر بگیرد. بچه هایش را به مدرسه بفرستند و هر طور شده به آنان کمک کند که به دانشگاه راه یابند. دوباره فضای خانه اش از عطر موهای محبوبه پر خواهد شد. دوباره تابستان ها و شب هایی فرا می رسد و او می تواند عطر گل های محبوبه شب را استشمام کند. آری، زندگیش زیبا می شود. رنگ می گیزد. گرمی می گیرد. گرمی می گیرد و همه چیز دوباره از نو شروع می شود. همه چیز...

با این افکار شیرین در تمام مدت پرواز خوابید. وقتی هواپیما به آسمان ایران رسید. رضا باورش نمی شد که ساعت های متمادی به خواب رفته باشد. اما قلبا خوشحال بود که خواب بوده و در انتظار رسیدن به مقصد دقیقه شماری نکرده است.

بعد از دقایقی که برایش طولانی می آمد هواپیما توقف کرد . با عجله کیف دستی اش را برداشت و از هواپیما بیرون آمد. هوا گرگ و میش بود. بدون شک در آن موقع زهرا بیدار بود. چون برای نماز صبح زود از خواب بلند می شد.

رضا زنگ سرایدار را زد. حدسش درست بود. سرو کله س زهرا پیدا شد. در حیاط را که چندین قفل و زنجیر داشت باز کرد و با خوشحالی و خنده به رضا خوش آمد گفت.

_ زهرا خانم یک صبحانه خوب درست کن که خیلی گرسنه ام.

زهرا با خوشحالی گفت: " چشم آقا...الان"

از قیافه ی رضا و اینکه به این زودی برگشته است فهمید که موفق به دیدار محبوبه و بچه ها نشده است. به روی خودش نیاورد و در دل دعا کرد که محبوبه هرچه زودتر سر عقل بیاید و عازم ایران شود. زهرا خودش زن بود و می فهمید که رضا به عنوان یک شوهر چقدر به وجود همسرش نیاز دارد.

رضا لباسش را عوض کرد. حمام گرمی گرفت و لباس های معمولی خودش را پوشید.و در حالی که احساس راحتی و آسایش می کرد صبحانه اش را خورد. تلفنی ببه مادرش زد و جریان مسافرتش را بازگو کرد . با پدرش نیز صحبت کرد و به او گفت: بابا جان اگه شما اجازه بدین از اینجا یکسره برم اهواز چون کار هام همه روی هم تلنبار شده"

پدرش با دلخوری گفت: " یعنی نمی خوای پدر و مادرت رو ببینی؟! تازه تو قرار بود دو ماه از کارهات دور باشی حالا ده روز هم نشده چه عجله ای داری؟"

رضا ناچار همان روز قرار گذاشت که به دیدن پدر و مادرش برود و ناهار را با آنها صرف کند. از شدت عصبانیت به پدر و مادر محبوبه تلفن نکرد و هیچ خبری از آمدنش به آنها نداد. خودش می دانست که آنها گناهی ندارند. ولی به خاطر اینکه محبوبه را ناراحت کند این کارهاراا می کرد.

بعد از صبحانه کمی در حیاط قدم زد. هوای بهاری همراه با نسیم ملایمی که می وزید به او آرامش و دلگرمی می داد. درختهای حیاط سبز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شده و غرق شکوفه بودند. گل های رز یکی یکی غنچه کرده و گل داده بودند. همه جا سبز و زیبا بود. از اینکه قرار بود به خانه مادرش برود خوشحال بود. با اینکه نزدیک به پنجاه سال داشت باز هم وقتی که سرش را روی پای مادرش می گذاشت و به خواب می رفت احساس ارامش و امنیت می کرد.

تصمیم گرفت زودتر لباس بپوشد و نزد پدر و مادرش برود. انجا تنها جایی بود که بعد از خانه خودش احساس ارامش و خوشبختی می کرد.ساک مسافرتش را برداشت. تصمیم داشت که از انجا مستقیم به محل کارش برود. به زهرا گفت که برای ناهار به خانه پدرش می رود و از انجا راهی جنوب می شود.

زهرا دوباره دلش گرفت هر چند که در نبود انها،کارش کمتر و اغلب اوقات بیکار بود،اما دلش می خواست که محبوبه و بچه ها برگردند و رضا هم به انها سر بزند و او دوباره برای انها غذا بپزد و همه جا را نظافت کند.دلش می خواست خانه دوباره شلوغ و پر از رفت و امد شود. دلش می خواست که تابستانها دوباره صدای های و هوی و خنده بچه ها از اطراف استخر به گوش برسد.از وقتی که محبوبه رفته بود این خانه سوت و کور شده بود.

رضا تصمیم داشت یکی دو هفته ای به محبوبه وقت بدهد و بعد دوباره با او تماس بگیرد.به خانه پدرش رفت و مثل همیشه با استقبال و خوشحالی انها رو به رو شد. ظهر قورمه سبزی مادرش را خورد و شب نیز پیش انها ماند. نیمه شب حدود ساعت دو و نیم با ماشین خودش به راه افتاد. مادرش او را از زیر قران رد کرد،دعا خواند و پشت سرش اب به روی زمین ریخت و دم در ایستاد تا ماشین پسرش در سیاهی های شب محو شد.

هیجده ساعت بعد در اهواز بود. سرایدار انجا که سالها با او کار

182

کرده و با زن و بچه هایش در انجا زندگی می کرد،در را به رویش باز کرد.شرکت زمینی خاکی به مساحت دو سه هزار متر داشت که پر از اهن و لوله و مته و ماشینهای صنعتی بزرگ و کوچک بود. بیشتر حالت انبار را داشت تا شرکت. در انتهای زمین ساختمان کوچکی بود که از سه چهار اتاق و دستشویی و اشپزخانه ای کوچک تشکیل می شد. رضا ماشین را به حیاط برد،نگاهی به ماشینهای تعمیری که در حیاط صف بسته بودند کرد و گفت«خب جاسم چطوری؟ خانواده خوبن؟»

سرایدار جلو دوید و با خنده همیشگی اش جواب داد«قربانت اقای مهندس، همه دعاگو هستن.»

رضا پرسید«باز این لودر لعنتی بازی در اورده؟ دیگه کجاش خراب شده؟»

-والا نمی دونم اقا مهندس، فردا صبح خود صالح میاد و برات میگه.

رضا راهش را به طرف دفتر کج کرد.جاسم پشت سرش راه افتاد«نمی دانستم که تشریف می اورید وگرنه کولر را زودتر روشن می کردم.»

رضا گفت «عیبی نداره، هوا هنوز خیلی گرم نیست، حالا برو روشن کن، چند تا تخم مرغ نیمرو کن من بخورم و بخوابم. فردا صبح می خوام برم کمپ.»

کامران از دیدن رضا تعجب کرد و حدس زد که رضا موفق به گرفتن ویزا نشده است. رضا جریان را تمام و کمال برای او تعریف کرد و از کمک همسرش تشکر کرد.

کامران در حالی که به رضا نگاه می کرد خیلی جدی پرسید«حالا می خوای چیکار کنی؟»

رضا چشم های سیاه و غمگینش را به او دوخت و گفت «نمی دونم کامران، ولی تصمیم دارم که هر طور شده محبوبه و بچه ها رو برگردونم.»

-ولی رضا این کار برای اونا بخصوص بچه ها خیلی مشکله،می دونی،اونا یکساله که ازاد بودن و حالا اگه قرار باشه بیان اینجا حتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درس خواندن هم برایش مشکل میشه چه برسد به روابط اجتماعی و مراعات بعضی چیزهایی که خودت می دونی .

رضا گفت : « ولی کامران اونا فقط یک ساله رفتن امریکا ، بقیه عمرشونو توی مملکت خودشون همین جا بزرگ شدن . »

کامران جواب داد : « درسته ، اما اون چند سال هم که اینجا زندگی کردن اوضاع و شرایط با حالا فرق داشت ، ایران اون موقع با ایران حالا خیلی فرق کرده . »

ـ درسته ، ولی به هر حال باید بیان و خودشونو با شرایط موجود وفق بدن .

دو هفته دیگر سپری شد . رضا عمداً در کارگاه ماند و مشغول کار شد . نه با خانه اش تماسی گرفت و نه با محبوبه . شرایط و اضاع کار چندان مساعد نبود و او با سختی تمام سعی می کرد هر چه زودتر پروژه ها را تحویل دهد و برای کارش فکری بکند .

محبوبه بعد از آخرین تلفن رضا ، گریان و عصبی خود را به منزل خواهرش رساند . وقتی به مهشید گفت که رضا چه گفته و چه می خواسته است ، مهشید در حالی که چشمهایش از تعجب گرد شده بود گفت : « چی ؟ برگردین ایران ؟ مگه میشه ؟ مگه رضا مخش تکون خورده ؟ »

رامین دخالت کرد و گفت : « ولی مهشید جان ، بهتره یک طرفه قضاوت نکنی ، اون یک ساله که از همسر و بچه هاش دوره ، دیگه نمی تونه تحمل کنه . حق داره . »

محبوبه گفت : « می دونم حق داره ولی آخه من هم اینجا تنهام ، خودتون می بینین که من اینجا چه وضعی دارم . »

مهشید که اشک به چشمانش آمده بود به طرف خواهرش رفت . او را بوسید : « الهی بمیرم ، می دونم تو هم حق داری ، ولی چه کار میشه کرد . موضوع شما دو تا نیست ، این دو تا جوون که خدای ناکرده ممکنه ... »

حرفش را قطع کرد و نگه ملتمسانه ای به شوهرش کرد و گفت : « راستش رامین نمی دونم چی بگم . »

رامین که می ترسید حرف و سخن نسنجیده ای بزند و شرمنده شود گفت : « راستش مهشید جان ، زندگی من و تو نیست که بتونم راحت قضاوت کنم و حرف بزنم یا پیشنهادی بکنم . زندگی محبوبه و رضاست ، و خودشون باید تصمیم بگیرن ، بهتره تو هم با حرفات روی خواهرت تاثیر منفی نذاری . »

محبوبه با عجله گفت : « نه ، رامین این چه حرفیه می زنی ، مهشید فقط خوبی و خوشبختی منو می خواد ، اما راستش خودم هم سر درگم هستم ، از طرفی دلم به شدت برای رضا تنگ شده و از طرفی می ترسم بچه ها رو ببرم ایران . »

مهشید بی اختیار گفت : « آره به خدا منم از همین می ترسم وگرنه منم به رضا حق میدم که نتونه تنهایی زندگی کنه . »

رامین رو به محبوبه کرد و گفت : « تو چی محبوبه ؟ فکر نمی کنم تو هم بتونی بدون رضا زندگی کنی هان ؟ »

در کلامش بویی از خاطرات گذشته و دلسردیهای دیرین بود .

محبوبه کاملاً طعنه ای را که در این پیام بود حس کرد .

سرخ شد . جوابی به رامین نداد و به فکر فرو رفت . رامین حق داشت او زمانی عاشق و دیوانه رضا بود . زمانی نمی توانست بدون رضا نفس بکشد ، چه برسد به اینکه زندگی کند . حالا هم رضا را دوست داشت و عاشق شوهرش بود . فقط ترس از مرگ ، ترس از نابودی پسرهایش او را وا می داشت که به این دوری تن دهد . بخصوص اخباری که در تلویزیونهای امریکا می دید بیشتر او را ترغیب می کرد که در امریکا بماند .

خودش می دانست رضا تنهاست ، بیمار و عصبی شده و زندگی بدون او برای رضا طاقت فرسات ولی باز هم نمی توانست به ایران برگردد . تصمیم گرفت با بچه ها مشورت کند . ناچار از مهشید و رامین خداحافظی کرد و به منزل خودش پناه برد . بچه ها به یک گردش دسته جمعی رفته بودند و تا شب بر نمی گشتند .

غروب بود . محبوبه دلش برای رضا تنگ شده بود . آه اگر رضا می توانست نزد آنها بیاید چقدر خوب می شد . محبوبه دیگر هیچ کمبودی نداشت . با خودش فکر می کرد بدون شک خطری بچه های مرا تهدید نمی کند وگرنه رضا اصراری به برگرداندن آنها نداشت .

احساس کرد پسرهایش کمی دیر کرده اند . پسر بزرگش که در مرز هیجده سالگی بود ، حق خود می دانست که هر جا می خواهد برود و شبها دیر به منزل بیاید . هر چند محبوبه بارها در این مورد به او تذکر داده بود ، ولی تاثیر نداست . محبوبه با بی حوصلگی شام مختصری خورد و به انتظار نشست .

بچه ها خیلی دیرتر از آنچه محبوبه تصور می کرد ، به خانه برگشتند محبوبه که عصبی و نارحت بود ، سرشان فریاد کشید و به آنها گفت کاری می کنند که دیگر به آنها اجازه ندهد بیرون بروند . پژمان با دلخوری گفت : « ولی مامان فردا تعطیله و ما حق داریم که شب دیر بخوابیم . »

محبوبه به او گفت : « اما قرار نبود که بعد از گردش دسته جمعی جای دیگه ای برین ، باید قبلاً به من می گفتین . »

پدرام جواب داد : « ما زنگ زدیم ، جنابعالی تشریف نداشتین ! »

محبوبه که از عصبانیت می لرزید بی اختیار کشیده محکمی به صورت پسرش زد و با تحکم گفت : « اگه یک دفعه دیگه با مسخرگی و لودگی جواب منو بدی ، جل و پلو جمع می کنیم و میریم ایران ! »

پدرام چشمهایش گرد شد و با التماس گفت : « من که حرفی نزدم ، چیزی نگفتم ، به خدا منظوری نداشتم . »

محبوبه فهمید که حرف خوبی نزده ، او که ایران رفتن را به عنوان تنبیهی برای بچه ها مطرح میکرد ، چگونه می توانست موافقت آنها را برای مراجعت به کشورشان جلب کند . تصمیم گرفت آن شب حرفی نزند ، و فردا صبح موضوع را مطرح کند .

از آنجا که بچه ها روزهای تعطیل تا ظهر در خواب بودند ، محبوبه مجبور شد ، هنگام ناهار ، برای آنها توضیح دهد که پدرشان در چه وضعیت و شرایطی اشت . او برای آنها کاملاً توضیح داد که حتی سلامتی پدرشان در خطر است و بدون شک بازگشت آنها ضروری است و نیز به آنها گفت که به طور حتم خطری شما را تهدید نمی کند و گرنه پدرتان اصرار نمی کرد .

پسرها با ناباوری به مادرشان نگاه کردند . بالاخره پژمان به حرف آمد و گفت : « اما مامان ، این غیر ممکنه ، من امکان نداره بیام . چون هیجده ساله ام دیگه نمی تونم برگردم . »

پدرام هم بلافصله گفت : « منم نمیام ، مگه زوره ؟ اصلاً درسای ایران سخته و نمی شه خوند ! »

محبوبه سعی کرد دیگر عصبانی نشود . دوباره توضیح داد که پدرشان نتوانسته به امریکا بیاید و در ضمن حالش خوب نیست و با این وضع باز هم مجبور است که کار کند تا بتواند خرج سرسام آور آنها را در امریکا تامین کند .

اما بچه ها گوششان به این چیزها بدهکار نبود . بخصوص که آخر اشک در چشمهای پژمان جمع شد و گفت : « ولی من نمی خوام برگردم من دیگه نمی تونم با سیستم آونجا درس بخونم . توی دانشگاه هم قبول نمی شم ،اون وقت باید برم سربازی ، وقتی اینجا راحت می تونم درس بخونم و برم دانشگاه ، چرا می خوای منو ببری ایران ؟ »

محبوبه که طاقت دیدن اشکهای پسرش را نداشت گفت : « الهی قربونت برم ، پس پدرتون چی میشه ؟ اونو چه کار کنم ؟ »

پژمان گفت : « بابا اگه واقعاً دلش بخواد بیاد ، می تونه موفق بشه ، مگه نمی بینی چطوری همه قاچاقی وارد امریکا میشن ، بابا می خواد فقط ما رو برگردونه همین ! »

محبوبه به فکر فرو رفت . اشتهای غذا خوردن را از دست داده بود . بچه هایش هم همین طور . بالاخره بعد از سکوتی طولانی گفت : « باشه ، پس اگه باباتون زنگ زد ، خودتون باهاش صحبت کنین . »

پسرها هر دو موافقت کردند که هر طور شده پدرشان را راضی کنند که از خر شیطان پایین بیاید و به جای بازگشت آنها ، خودش به طور جدی برای آمدن به امریکا اقدام کند .

محبوبه سرش را پایین انداخت تا بچه ها اشکهای او را نبینند . باید تصمیم می گرفت .

انتظارش طولانی شد مثل اینکه رضا قصد تلفن کردن نداشت . خودش دوبار ، یک دفعه به تهران و دفعه دیگر به شرکت اهواز زنگ زده بود ولی نتوانسته بود رضا را پیدا کند . رضا به او گفته بود بهتر است کمتر تلفن کند چون هزینه اش زیاد می شد و رضا خودش تلفن می کرد . محبوبه تصمیم گرفت نامه مفصلی برای شوهرش بنویسد . در نامه دوباره اوضاع و شرایط بچه ها را برایش تشریح کرد و در ضمن از رضا خواهش کرد که به طور جدی همه چیز را بفروشد و به طریقی خودش را به آنها برساند . نامه را پست کرد و پنج شش روز بعد از فرستادن نامه ، رضا زنگ زد .

محبوبه گوشی را برداشت . رضا آرامتر و ملایمتر شده بود . بعد از سلام و احوالپرسی اولین سوالی که از محبوبه کرد این بود : « خب ، چه کار کردی ، تونستی خونه رو بفروشی یا نه ؟ »

محبوبه کمی من و من کرد و گفت : « راستش هنوز نه رضا جان ، گوش کن ، فقط ازت خواهش می کنم کمی به من فرصت بده ، باشه ؟ »

ـ چه فرصتی ؟ مگه خونه فروختن چقدر وقت لازن داره ؟

ـ رضا جان ، آخه فقط موضوع این نیست .

رضا به میان حرف او دوید : « یعنی چی ؟ موضوع چیه ؟ »

محبوبه که در نامه همه چیز را نوشته بود برای اینکه از شر سوالهای رضا خلاص شود گفت : « رضا جان ، من توی نامه همه چیز رو برات نوشتم . فقط ازت خواهش می کنم در این مورد خودت هم با بچه ها حرف بزن . »

رضا گفت : « باشه ، گوشی رو به پژمان بده ببینم چی می گه ؟ »

پژمان گوشی را گرفت و گفت : « سلام بابا ، چطوری ؟ »

ـ خوبم ، پسرم ، تو چطوری ؟ انشاءالله که خودتو حاضر کردی که بیایی پیش پدرت هان ؟

ـ ولی بابا ... من به این آسونیها نمی تونم بیام . من برای مامان هم گفتم من نمی تونم تهرون درس بخونم ؟

رضا که عصبانی شده بود گفت : « تو نمی فهمی چی داری میگی ، تو نمی تونی تشخیص بدی که باید کجا زندگی کنی ، پژمان جان اینجا وطن توست ، سرزمین توست ، تمام پسرهای همسن و سال تو ، دارن اینجا زندگی می کنن و درس می خونن . »

ـ در هر حال بابا ، من کمی فرصت لازم دارم .

ـ چقدر ؟ یک ماه ، دو ماه ؟ چقدر ؟

پژمان که توی رودربایستی مانده بود گفت : « بابا یکی دو ماه به من وقت بدین باشه ؟ »

رضا داشت دیوانه می شد و با تحکم گفت : « گوش را بده برادرت می خوام با اون هم صحبت کنم . »

پدرام جلو آمد و به محض گرفتن گوشی گفت : « سلام ددی ، چطوری ، خوبی ؟ »

رضا با شنیدن کلمه ددی از کوره در رفت و مانند دیوانه ها فریاد زد : « سلام زهر مار ، پدر سوخته ددی چیه ؟ پسره گنده خجالت نمی کشی به این زودی اسم باباتو فراموش کردی ؟ »

پدرام بیچاره مثل برق گرفته ها گوشی از دستش رها شد و به روی میز افتاد و در حالی که چشمهایش گرد شده و ترسیده بود گفت : « مامان مامان من دیگه نمی تونم حرف بزنم ، اون داره به من فحش میده . »

محبوبه سراسیمه دوید و گوشی تلفن را برداشت .« الو ، رضا ؟ رضا جان طوری شده ؟ »

رضا که نفسش از عصبانیت بند آمده بود فریاد زد . « محبوبه ، خوب گوش کن ! فقط دو ماه به تو فرصت میدم ، در این مدت خونه رو می فروشی و میایی وگرنه دیگه اسم منو نیار ، همین ... »

گوشی را با عصبانیت گذاشت . سرش را میان دو دست گرفت و بی اختیار گریست . تنها بود . در خانه خودش در تهران بود . ساعتی قبل رسیده و یعد از کمی استراحت تصمیم گرفته بود با محبوبه صحبت کند . رضا امیدوار بود که از محبوبه خبرهای خوبی بشنود اما می دید که بچه هایش هم کم کم دارند تغییر ماهیت می دهند و امریکایی می شوند . آن شب را هر طور بود به سر آورد و فردا صبح دوباهر به جنوب رفت . تصمیم گرفته بود تا دو ماه دیگر ، اسمی از محبوبه و بچه هایش نیاورد . صبح خیلی زود که هوا گرگ و میش بود ، مثل همیشه از زهرا و جواد خداحافظی کرد و با قلبی مملو از درد و افسردگی به راه افتاد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر