رفتن به مطلب
KaMi

آشنايي با لوركا

پست های پیشنهاد شده

 

شهر آزاد از هراسی

 

در

های

ش را تکثیر می کرد.

چهل گارد سیویل

از پی تاراج بدان در آمدند.

ساعت ها از حرکت باز ایستاد

واز بادنماها

 

غریوی کشدار

بر

آمد.

شمشیر نسیمی را که

از سمضربه ها سرنگون شده بود

از هم شکافتند.

کولیان پیر می گریزند

 

از راه

های

تاریک و روشن

با اسب

های

خواب آلوده و

قلک

های

سفالین شان

[/b]

 

ترجمه شاملو ( همچون کوچه ئی بی انتها )

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دل منو این تلخی بین

های

ت سرچشمه اش کجاست؟

 

_آب دریاها سخت تلخ است آقا...

 

دریا خندید در

دو

ردست

دندان

های

ش کف و لب

های

ش آسمان..

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مگذار شکوه چشمان تندیس وارت

یا عطر گل سرخی که شبانه

با نفست

بر

گونه ام می نشیند را از دست بدهم!

 

می ترسم از یکه بودن

بر

این ساحل؛

چونان

درخت

ی بی بار

سوخته در حسرت گل

بر

گ جوانه ای

که گرمایش بخشد!

 

اگر گنج ناپدید منی,

اگر زخم دریده یا صلیب گور منی,

اگر من یک سگم و تو تنها صاحبمی,

 

مگذار

شاخه

ای که از رود تو

بر

گفته ام

و

بر

گ

های

پاییزی ان

دو

ه

 

بر

آن نشانده ام را

از دست بدهم!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

از بندرگاه «الویرا»

 

 

بر

آنم که عبورت را ببینم

تا به نامت بشناسم

و به گریه بنشینم.[/b]

کدامین هلال ِ خاکستر ِ ساعت نُه

رخانت را چنین پریده‌رنگ کرده است؟

بذر ِ شعله ورت را

 

چه کسی از سر

بر

ف‌ها

بر

می‌چیند؟

کدام دشنه‌ی کوتاه ِ کاکتوس

بلور تو را به قتل می‌رساند؟

از بندرگاه الویرا

عبور تو را می‌بینم

تا نگاهت را بنوشم

و به گریه بنشینم.

در بازارگاه، چه گونه آوازی

به کیفر من سر می‌دهی؟

چه قرنفل ِ هذیانی

 

 

بر

تاپو

های

گندم!

 

چه

دو

رم ــ آه ــ در کنار تو،

چه نزدیک، هنگامی که می‌روی!

از بندرگاه الویرا

عبور تو را می‌بینم

 

 

تا ران‌

های

ت را بی‌خ

بر

به

بر

کشم

و به گریه بنشینم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=RIGHT]

مرثیه‌ای

بر

ای «ایگناسیو سانچز مخیاس»

 

زور بازوی حیرت‌آور او

شط غرنده‌ای ز شیران بود (خون منتشر)

*

خنده‌اش سنبل رومی بود

و نمک بود و فراست بود (همان)

*

اینجا خواهان دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند

مردانی که هیون را رام می کنند و

بر

رودخانه ها ظفر می یابند

مردانی که استخوانهاشان به صدا در می آید

و با دهانی پُراز خورشید و چخماق می خوانند. (این تخته‌بند تن)

*

نمی خواهم چهره‌اش را به دستمالی فرو پوشند

تا به مرگی که در اوست خو کند (همان)

*

پائیز خواهد آمد

 

با خوشه

های

ا

بر

و قله

های

درهمش

 

اما هیچ‌کس را سر آن نخواهد بود که در چشم

های

تو بنگرد

چرا که تو دیگر مرده‌ای [/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

می خواهم بگریم،زیرا هوای گریه دارم،

 

همچون کودکان دبستانی که در ته کلاس می گریند

 

زیرا نه شاعرم من ،نه انسان ونه حتی برگچه ای،

 

تنها التهاب زخمی عمیقم ، شکافنده درون...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=LEFT]Sin

How nice it is

our sins arent obvious

since we had to

wash ourselves cleanly ever day

or perhaps to live under the rain

or our lies

dont chang our figures(shapes)

tought we didnt remember each other even for a moment

merciful god thanks

[/b][/align] [align=RIGHT]

گناه[/align] [align=RIGHT]

چه دلپذیراست

اینکه گناهانمان پیدا نیستند

وگرنه مجبور بودیم

هر روز خودمان را پاک بشوییم

شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان

شکل مان را دگرگون نمی کنند

چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم

خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

برآنم که عبورت را ببینم

تا به نامت بشناسم

و به گریه بنشینم.

[/b]کدامین هلال ِ خاکستر ِ ساعت نُه

رخانت را چنین پریده‌رنگ کرده است؟

بذر ِ شعله ورت را

چه کسی از سر برف‌ها برمی‌چیند؟

کدام دشنه‌ی کوتاه ِ کاکتوس

بلور تو را به قتل می‌رساند؟

از بندرگاه الویرا

عبور تو را می‌بینم

تا نگاهت را بنوشم

و به گریه بنشینم.

در بازارگاه، چه گونه آوازی

به کیفر من سر می‌دهی؟

چه قرنفل ِ هذیانی

بر تاپوهای گندم!

چه دورم ــ آه ــ در کنار تو،

چه نزدیک، هنگامی که می‌روی!

از بندرگاه الویرا

عبور تو را می‌بینم

تا ران‌هایت را بی‌خبر به برکشم

و به گریه بنشینم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بچه‌ی زیبای جگنی نرم

فراخ شانه، باریک اندام،

رنگ و رویش از سیب ِ شبانه

درشت چشم و گس دهان

و اعصابش از نقره‌ی سوزان ــ

از خلوت ِ کوچه می‌گذرد.

کفش ِ سیاه ِ برقی‌اش

به آهنگ مضاعفی که

دردهای موجز ِ بهشتی را می‌سراید

کوکبی‌های یکدست را می‌شکند.

 

بر سرتاسر ِ دریا کنار

یکی نخل نیست که بدو ماند،

نه شهریاری بر اورنگ

نه ستاره‌یی تابان در گذر.

چندان که سر

بر سینه‌ی یَشم ِ خویش فروافکند

شب به جست‌وجوی دشت‌ها برمی‌خیزد

تا در برابرش به زانو درآید.

 

تنها گیتارها به طنین درمی‌آیند

از برای جبریل، ملک مقرب،

خصم سوگند خورده‌ی بیدبُنان و

رام کننده‌ی قُمریکان.

 

هان، جبریل قدیس!

کودک در بطن ِ مادر می‌گرید.

از یاد مبر که جامه‌ات را

کولیان به تو بخشیده‌اند[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پيسوز

 

وَه‌! چه‌ سنگین‌ در اندیشه‌ جاری‌ ست‌

شعله‌ی‌ پیسوز!

چون‌ درویش‌ِ هندویی‌

به‌ احشای‌ طلایی‌ِ خود می‌نِگَرَد

وَ به‌ رؤیا

در فضای‌ تهی‌ از باد

خسوف‌ می‌کند

لَک‌ لَک‌ِ روشنی‌

از آشیانه‌ بر انبوهی‌ِ سایه‌ها منقار می‌زَنَد

وَ لَرزان‌ پیش‌ می‌آید

تا چشمان‌ِ گشوده‌

بچّه‌ کولی‌ِ مُرده‌[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قصیده ی زن ِ خفته

 

برهنه‌ دیدنت‌ یاد کردن‌ از زمین‌ است‌

زمین‌ِ صاف‌ِ تهی‌ از اسب‌

بی‌ یکی‌ بوریا

شکلی‌ ناب‌ ، رو به‌ آینده‌[/b]

برهنه‌ دیدنت‌ دریافتن‌ِ دلشوره‌ی‌ بارشی‌ست‌

بر قطعه‌ یی‌ سُست‌

یا تب‌ِ چهره ‌یی‌ دریایی‌

که‌ از یافتن‌ِ روشنایی‌ِ گونه‌ی‌ خود عاجز است‌

خون‌ سَر می‌رسد از زیرِ سَرپناه‌

با جِرنگ‌ جِرنگ‌ِ تیغه‌های‌ صاعقه‌ساز

امّا تو با خبر نمی‌شوی‌ که‌ دل‌ِ غوک‌ و بنفشه‌ کجا خواب‌ است‌

شِکمت‌ رزم‌ِ ریشه‌هاست‌

وَ لبانت‌ سپیده‌ یی‌ بی‌طرح‌

در زیرِ گل‌های‌ خُنک‌ِ بستر

مُردگان‌ در انتظارِ نوبت‌ِ خود می‌نالند .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دو چندان دریاچه ی عدن

 

صدای‌ قدیمی‌ِ من‌

از عصاره‌ی‌ تلخ‌ِ زهرها آگاه‌ نبود

گویی‌ خزه‌ها کف‌ِ پای‌ مرا می‌لیسیدند[/b]

آه‌! صدای‌ قدیمی‌ِ عشقم‌!

آه‌! صدای‌ حقیقت‌ِ من‌!

آه‌! صدای‌ تهیگاه‌ِ من‌!

به‌ هنگامی‌ که‌ از دهانم‌

گُل‌های‌ سُرخ‌ می‌بارید

وَ چَمَن‌

دندان‌ِ بی‌خیال‌ِ اسب‌ را نمی‌شناخت‌!

برای‌ سَرکشیدن‌ِ خون‌ِ من‌ تو این‌جایی‌

وَ سَر کشیدن‌ِ خُلق‌ِ صامت‌ِ کودکی‌اَم‌!

هنگامی‌ که‌ نگاهم‌ در باد تکه‌ تکه‌ می‌شود

از صداهای‌ همیشه‌ مست‌ِ فلزّی‌!

بگذار از این‌ دریچه‌ بگذرم‌!

آنجا حوّا مورچگان‌ را می‌خورَد

وَ آدم‌ از ماهیان‌ باروَر می‌شود!

بگذار بگذرم‌! اِی‌ مردِ شاخ‌ْدار!

از جنگل‌ِ دهان‌ دره‌ وُ طپش‌های‌ شادمان‌!

من‌ می‌دانم‌ که‌ سنجاق‌ِ زنگ‌ْزده‌ به‌ چه‌ کار می‌آید

وَ می‌شناسم‌ هراس‌ِ چشم‌های‌ گشوده‌ را

بَر سطح‌ِ روشن‌ِ بشقاب‌!

امّا نه‌ خواهان‌ِ جهانم‌

وَ نه‌ رؤیا ـ این‌ صدای‌ خُدایی‌ ـ

من‌ خواهان‌ِ آزادی‌ُ عشق‌ِ زمینی‌ِ خویشم‌

در تیره ‌ترین‌ کنج‌ِ نسیم‌

که‌ کسی‌ خواستارِ آن‌ نیست‌

عشق‌ِ زمینی‌ِ من‌!

سگان‌ِ رودخانه‌ از پی‌ِ یک‌ْدیگرند

وَ باد به‌ کنده‌های‌ تَک‌ اُفتاده‌

گوش‌ خوابانده‌ است‌

آه‌! صدای‌ قدیمی‌ِ من‌!

با حنجره‌ اَت‌ بسوزان‌

این‌ صداهای‌ قراضه‌ را!

می‌خواهم‌ بگریم‌ ـ چرا که‌ شادمانم‌ می‌کند ـ

آن‌گونه‌ که‌ کودکان‌ در نیمکت‌ِ آخرِ کلاس‌ می‌گریند

من‌ نه‌ انسانم‌ُ نه‌ شاعر

وَ نه‌ حتّی یکی‌ برگ‌!

ضربانی‌ زخم‌ خورده‌ام‌ من‌

زخم‌ زننده‌ی‌ دیگرسو!

می‌خواهم‌ با بُردن‌ِ نام‌ِ خود بگریم‌

تا حقیقت‌ِ انسانی‌ِ خویش‌ را بیان‌ کنم‌

آنگونه‌ که‌ ضرافت‌ِ واژ‌گان‌ را می‌کشم‌!

گُل‌های‌ سُرخ‌ ، کاج‌ُ کودکی‌ بر ساحل‌ ...

نه‌! نه‌! سؤال‌ نمی‌کنم‌!

خواستارِ این‌ صدایم‌ که‌ بر دستانم‌ لیسه‌ می‌کشَد!

این‌ منم‌ که‌ با عریانی‌ِ خویش‌ از پس‌ِ پَرده‌

ماه‌ِ جزا وُ ساعت‌ِ خاکستر را سیرآب‌ می‌کنم‌!

این‌گونه‌ حرف‌ می‌زنم‌!

این‌گونه‌ حرف‌ می‌زدم‌ زمانی‌ که‌ الهه‌ی‌ زراعت‌

قطارها را متوقّف‌ می‌کرد

وقتی‌ که‌ اَبرُ رؤیا وُ مَرگ‌ از پی‌ِ من‌ بودند

وقتی‌ کفّه‌های‌ تعادل‌ِ متضادِ پیکرم‌ معلّق‌ بود

وَ گاوها ـ سُم‌های‌ پَهنشان‌ را کوبان‌ ـ ماغ‌ می‌کشیدند

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

زیبای‌ زیبا دِلم‌!

در خانه‌اَت‌ آویشن‌ می‌سوزد!

بیهوده‌ در تب‌ُ تابی‌!

در را به‌ کلیدِ نقره‌ بسته‌اَم‌!

کلیدی‌ گِره‌ خورده‌ به‌ رُبّانی‌

که‌ بر آن‌ نوشته‌ :

دورِ دور است‌ دلم‌!

راه‌ِ کوچه‌ را نَبَند

تا باد از آن‌ بگذرد!

زیبای‌ زیبا دِلم‌!

در خانه‌اَت‌ آویشن‌ می‌سوزَد![/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آب‌

دایره‌های‌ نقره‌ نقش‌ می‌کند

درختان‌

رشته‌های‌ باد را می‌ریسند

وَ گُل‌های‌ سُرخ‌

زنگوله‌های‌ عطرشان‌ را

به‌ صدا درمی‌آورند

ستاره‌ یی‌ از ماه‌

چراغ‌ِ جاودان‌ می‌سازد[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دستی‌ گشوده‌ چون‌ هشت‌پا

کور می‌کند چشم‌ِ گله‌مندِ پیسوز را

تَکلوی‌ خاج‌

قیچی‌ِ باز!

سایه‌ی‌ مُبهمی‌ از گورکن‌ُ شب‌ْ پَره‌

در دودِ سپیدِ کندُر احاطه‌ می‌کند دست‌ را

تَکلوی‌ خاج‌

قیچی‌ِ باز!

قلبی‌ ناپدید را مُچاله‌ می‌کند آن‌ دست‌!

می‌بینید؟

قلبی‌ که‌ منعکس‌ می‌شود در باد!

تَکلوی‌ خاج‌

قیچی‌ِ باز!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بادِ شرق‌

یکی‌ فانوس‌ُ

خنجری‌ در قلب‌

کوچه‌ چون‌ زِهی‌ کشیده‌ می‌لرزَد

مانندِ خرمگسی‌

من‌ از هَر طرف‌

خنجری‌ در قلب‌ می‌بینم‌

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×