رفتن به مطلب
KaMi

آشنايي با لوركا

پست های پیشنهاد شده

فدریکو گارسیا لورکا

 

forum.patoghu.com

 

فدریکو گارسیا لورکا،بی شک درخشانترین شاعر-نویسنده اسپانیاست.شهرت او نه تنها از شعر نغزش،بلکه از زندگی پر شور و مرگ جنایت آمیزش نشات می گیرد.وی در سال 1898 در دهکده ای در غرناطه،پایتخت باستانی اسپانیا،شهر افسانه های کولیان،متولد شد.فرهنگ شگرف آندلسی بعدها چنان در شعرش رنگ گرفت که پس از انتشار محبوبترین کتابش با نام "ترانه های کولی" لقب "شاعر کولی" را به او دادند.لورکا در نواختن پیانو و گیتار مهارت چشمگیری یافت،اما این حرفه را نیز چون تحصیلاتش در زمینه فلسفه و حقوق نیمه کاره رها کرد.آشنایی او با مردان بزرگی چون خیمه نز،دالی،بونوئل،رافائل آلبرتی و... موجب شکوفایی بیشتر او شد.

فدریکو همواره به هنر نمایش عشق می ورزید.نمایشنامه های درخشانی چون عروسی خون،خانه برنارد آلبا،یرما،همسر حیرت آور کفاش و ...را به رشته تحریر درآورد،که بسیاری از آنها را خود به صحنه برد.

شاعر پس از سالها زندگی در نیویورک و سپس کوبا به اندلس رویایی خود بازگشت.و سرانجام در تشنجات سیاسی اسپانیا،پس از دو روز بازداشت و بازجویی،تیرباران شد.پیکرش را در ناکجایی از گرانادا،به ریشه های درخت زیتونی سپردند.به خاک خود و به جاودانگی شعرش.

هیچ کس بازت نمی شناسد،نه،اما من تو را می سرایم

برای بعدها می سرایم چهره تو را و لطف تو را

کمال پختگی معرفتت را

اشتهای تورا به مرگ و طعم دهان مرگ را

و اندوهی را که در ژرف شادخویی تو بود...

 

 

 

کمان‌‌ ِ ماه

کمانی از ماه تيره

برفراز دريای بی‌موج.

 

کودکانِ نازاده‌ی من

دنبال می‌کنند مرا.

 

«پدر، نرو! صبر کن!

جوانترينمان جان داد!»

 

آويز می‌شوند به‌مردم چشمم.

خروس می‌خواند.

 

دريا، سنگ شده، می‌خندد

آخرين موجْ خندش را.

«پدر، نرو! ...»

فريادهای من

به‌خوشه‌ی سُنبل تبديل می‌شود.

 

 

 

 

راستش را می‌گويم

آه، که دوست داشتن تو

چنين که دوستت دارم

چه دردآور است.

با عشق تو

هوا آزارم می‌دهد،

قلبم،

و کلام نيز.

پس چه کسی خواهد خريد

يراق ابريشمين

و اندوهی از قيطان سپيد،

تا برايم دستمالهای بسيار بسازد؟

آه، که دوست داشتن تو

چنين که دوستت دارم

چه دردآور است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

زندگی هنری

 

 

 

3960.jpg [align=RIGHT]15.png

 

مجسمه فدریکو گارسیا لورکا[/align]

 

پژوهشهای لورکا، هرگز در چارچوب «فلسفه» و«حقوق» که به تحصیل آنها در دانشگاه سرگرم بود، باقی نمی‌ماند. مطالعه آثار بزرگان جهان از نویسندگان جنبش ۹۸ چون ماچادو (Machado) و آسورینAzorin) (وهمینطور آثارشاعران معاصر اسپانیا چون روبن داریو (Roban Dario)، خیمنز گرفته تا نمایشنامه‌های کلاسیک یونانی، از لورکا شاعری با دستان توانا و تفکری ژرف و گسترده می‌سازد. لورکا نخستین کتابش (به نثر) را در سال ۱۹۱۸ به نام " باورها و چشم اندازهاً (Impersiones y Viajes) در گرانادا به چاپ می‌رساند. به سال ۱۹۲۰ نخستین نمایشنامه اش با نام «دوران نحس پروانه‌ها» (el malificio de la mariposa) را می‌نویسد و به صحنه می‌برد که با استقبال چندانی روبرو نمی‌شود. و سال بعد (۱۹۲۱)، «کتاب اشعار» (Libre de Poems) که نخستین مجموعه شعرش است را منتشر می‌کند. ۱۹۲۲ سالی است که با مانوئل دفایا جشنواره بی همتا کانته خوندو(Conte Jondo)، آمیزه‌ای از افسانه‌ها، آوازها و پایکوبیهای کولیان اسپانیا که می‌رفت در هیاهوی ابتذال آن سالهای فلامنکو به دست فراموشی سپرده شود، را برپا می‌کند . لورکا در ۱۹۲۷ «ترانه‌ها (Canciones)» را منتشر می‌کند و نمایشنامه " ماریانا پینداً (Mariana Pineda) را در ماه ژوئن همین سال به صحنه می‌برد و در بارسلونا نمایشگاهی از نقاشیهایش بر پا می‌شود. در ۱۹۲۸ محبوبترین کتابش، «ترانه‌های کولی» (Romancero Gitano) منتشر می‌شود.[/u]

 

نشانی که بسیارانی آن را بهترین کار لورکا می‌دانند. مجموعه‌ای که شهرتی گسترده را برای فدریکو به ارمغان می‌آورد چنانکه لقب«شاعر کولی» را بر او می‌نهند. شکل گیری هسته نمایشنامه «عروسی خون» با الهام از خبر قتل نیخار(Nijar) در روزرنامه‌ها، نیز به سال ۱۹۲۸ بر می‌گردد. در تابستان ۱۹۲۹ شاعر به نیویورک سفر می‌کند و برای آموختن انگلیسی وارد دانشگاه کلمبیا می‌شود.

 

در نیویورک است که لورکا به شعر سختش می‌رسد. به سرزنش از شهری با معماریهای مافوق آدمین، ریتم سرگیجه آور و هندسهٔ اندوهناک می‌رسد. حاصل سفر نیویورک مجموعه اشعاری است با نام«شاعر در نیویورک» که در ۱۹۴۰ (پس از مرگ شاعر) منتشر می‌شود. واژه‌هایی که مملو از همدردی با سیاهان آمریکا است و اثر دیگری که نمایشنامه‌ای شعرگونه و ناتمام و کارایی گرفته از سفر شاعر به آمریکاست «مخاطب»Audience و یا به تعبیر گروهی دیگر «مردم»(people) نام دارد. فدریکو، دربهار ۱۹۳۰ خسته از زندگی سیاه “هارلم” و ریشه‌های فولادی آسمان خراشهای نیویورک، در پی یک دعوت نامه جهت سخنرانی در” هاوانا” به آغوش سرزمینی که آنرا” جزیره‌ای زیبا با تلألو بی پایان آفتاب” می‌خواند، پناه می‌برد .شاید دوماه اقامت لورکا درکوبا و خو گرفتن دوباره اش با ترانه‌های بومی و تم اسپانیایی آن بود که سبب گشت تا شاعر به اندلس اش بازگردد. در همین سال است که نگارش «یرما» را آغاز می‌کند. با بازگشت به اسپانیا در خانه پدری (گرانادا) ساکن می‌شود و «مخاطب» را در جمع دوستانش می‌خواند و در زمستان«همسر حیرت آور» (la zapatero prodigiosa) را به صحنه می‌برد.(در مادرید) سال بعد (۱۹۳۱)” چنین که گذشت این ۵ سال” را می‌نویسد که تنها پس از مرگش یه صحنه می‌رود و پس از آن کتاب جدیدش به نام «ترانه‌های کانته خوندو» el poems del Conte Jondo، که در ادامه کار بزرگش در جشنواره کانته خوندو و «ترانه‌های کولی» است را منتشر می‌کند.

 

در ماه آوریل حکومت جمهوری در اسپانیا اعلام موجودیت می‌کند و این سبب می‌شود تا شاعر، که تئاتر را بی وقفه به روی مردم می‌گشاید، بیش از پیش موفق شود. چرا که در ۱۹۳۲ به نام کارگردان یک گروه تئاتر سیار (la barraca) که کسان آن را بازیگران آماتور پایه ریزی می‌دادند به شهرها و روستاهای اسپانیا می‌رود و آثار کلاسیک و ماندگاری چون کارهای لوپه دبگا) l’ope de vega (و کالدرون) Calderon) و ..را به اجرا در می‌آورد.

 

 

در زمستان همین سال” عروسی خون” را در جمع دوستانش می‌خواند و به سال ۱۹۳۳ آنرا به صحنه می‌برد.(مادرید) اجرای این تراژدی با کامیابی و استقبال بی مانندی روبه رور می‌شود، و همچنین وقتی در همین سال شاهکارش را به آرژانتین می‌برد و در بوئینس آیرس به نمایش در می‌آورد، این کامیابی برای لورکا تکرار می‌شود. در همین سفر (از سپتامبر ۱۹۳۳ تا مارس ۱۹۳۴) است که هسته” دنا رزیتا” شکل می‌گیرد.۱۹۳۴ سالی است که فدریکو، «یرما (Yerma)» و «دیوان تاماریت)» Divan del Tamarit) را به پایان می‌رساند. «یرماً نیز چونان اثر پیشین (عروسی خون)تراژدی است که از فرهنگ روستائیان اندلس و ناامیدی ژرف اشان سرچشمه می‌گیرد.و درخشانترین جای شعر لورکا (و حتی اسپانیا) به همین سال است که رقم می‌خورد.»مرثیه‌ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس" Mejias Lianto por Ignacio Sanchez ؛ سوگنامه‌ای که برای همیشه در تاریخ ادبیات جهان بی مانند و بی جانشین ماند؛ شعری جادویی برای دوستی گاوبازکه مرگی دلخراش را در میدان گاوبازی درآغوش می‌کشد.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اینجا خانه ی کودکی های لورکاست... خانه ای که در تاریخ ۵ ژوئن ۱۸۹۸ فدریکو در آن متولد شد و دوران کودکی اش را آنجا گذراند. در ده کوچکی به اسم فوئنته باکروس (Fuente vaqueros ) در ۱۶ کیلومتری گرانادا. خود لورکا در مورد زادگاهش چنین گفته: " وقتی بچه بودم در یک روستای کوچک بسیار ساکت و بودار* در لا وگای گرانادا زندگی می کردم."

 

برای دیدن عکس در اندازه اصلی اینجا کلیک کنید . اندازه اصلی 800x604 پیکسل میباشد

955.jpg

وارد روستا که می شی می بینی زندگی جریان داره. مردم زیادی تو خیابون و میدون اصلی روستا جمع شدن. مثل روستاهای ایران نیست که کم کم دارن خالی از سکنه می شن. شنبه بازار هم هست و مردم مشغول خرید. کولی ها رو هم همه جا می شه دید. بی جهت نیست که نقش زیادی تو شعرهای لورکا ایفا کرده اند دخترکان کولی...

روستا وقف (اهدا) شده به فدریکو گارسیا لورکا. همه جا عکس هایی از این شاعر-نویسنده-نوازنده می شه دید. حتی بستنی فروشی روستا هم به اسم فدریکو گارسیا لورکا است. عشق و غرور این مردم رو به قهرمانشون می شه دید و حس کرد.

برای دیدن عکس در اندازه اصلی اینجا کلیک کنید . اندازه اصلی 800x604 پیکسل میباشد

956.jpg

همیشه تئاترهای خوبی اینجا روی صحنه می ره از کارگردانهای خوب و معروف. دلیلش علاوه بر شهرت روستا به دلیل اینکه زادگاه یکی از بهترین نمایشنامه نویسان اسپانیا بوده ، نزدیکی مسافت اون با شهر بزرگی مثل گراناداست.

خونه رو بازسازی کردن چون ظاهرا چند دست چرخیده و افراد مختلفی توش زندگی کردن. تا اینکه در سال ۱۹۸۶ تصمیم گرفته می شه که خونه رو به صورت موزه در بیارن. برای درست چیدن وسایل و دکوراسیون خونه هم از اهالی قدیمی روستا کمک گرفتن. این خونه در دو قسمت کاملا جدا از همه که یه حیاط با چاه آب وسطش قرار گرفته.

برای دیدن عکس در اندازه اصلی اینجا کلیک کنید . اندازه اصلی 800x604 پیکسل میباشد

957.jpg.

یه طرف رو اختصاص دادن به دست نوشته ها، چاپ اول بعضی کتابها و نمایشنامه ها، عکس های شاعر با دوستان و همدوره ای هایش، نقاشی های اهدا شده به خانه-موزه لورکا و نمایش چند صحنه ی کوتاه از لورکای واقعی و زنده! در حالی که در حال آماده کردن مقدمات اجراهای مختلف از نمایشنامه های مختلفش در سرتاسر اسپانیا بوده. تصاویر کوتاه و بریده بریده که جمع آوری کرده بودن و لورکا رو در حال حرف زدن، کمک در آماده کردن دکور صحنه و حتی بازی در صحنه ی کوتاهی از یکی از نمایش هایش در نقش سایه نشون می داد. خیلی خیلی جالب بود اما حیف که نسخه ی فروشی ازش موجود نبود.

اجازه ی عکاسی توی خونه نمی دادن. فقط توی حیاط می شد عکس انداخت. اما می شه بیشتر جاها رو از تو سایت خونه-موزه لورکا دید.

برای دیدن عکس در اندازه اصلی اینجا کلیک کنید . اندازه اصلی 800x604 پیکسل میباشد

958.jpg

گهواره و اتاق زمان کودکی، عکس از دوران مدرسه، چندین نقاشی از شاعر و پیانویی که می نواخته به اضافه ی سایر وسایل خونه مثل مبلمان، تختخواب، عکس های خانوادگی، کاسه بشقاب و ... در قسمت دیگه ی خونه بود. و در طبقه دوم که قبلا انبار بوده چندین لباس از اجرای تئاترهای لورکا، امضا و دست نوشته ی آدمهای معروفی که از اونجا دیدن کردن (از جمله سلمان رشدی اسمشو نبر!) بود.

خوب این چیزایی بود که می خواستم بگم اگه چیزی دوباره یادم اومد می نویسم.

* گفته oloroso یعنی بودار و نگفته خوشبو یا بدبو! اما از اونجایی که اسم روستا یعنی جایی که گاوداران در اون زندگی می کنند احتمالا منظورش بدبو بوده.

** یه نکته ای که برام جالبه اینه که لورکا (که بیشتر ما با این اسم می شناسیمش و یا ازش حرف می زنیم) اسم فامیل مادرش هست : بیسنتا لورکا رومرو . که قبل از ازدواج در همان روستا معلم بوده، بعد از پنج یا شش سال تدریس، و بعد از ازدواج با فدریکو گارسیا رودریگز (پدر لورکا) کار تدریس رو رها می کنه. در اسپانیا فرزندان اولین فامیل پدر و بعد اولین فامیل مادر رو بعد از اسم کوچکشون می گیرن. و معمولا اولین فرزند پسر خانواده اسم کوچک پدر رو هم از همان آغاز زندگی اش به ارث می بره.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]عاشقانه از لور کا

 

 

 

واژه هایت در قلب من

 

دایره های سطح اب را می مانند!

 

بوسه ات بر لبانم

 

به پرنده ای در باد می ماند!

 

چشمان سیاهم بر روشنای اندامت

 

فواره های جوشان در دل شب را یاداورند

 

چونان ستاره ی زحل

 

بر مدار تو دور دایره می گردم

 

در رویاهایم

 

بر مداری می چرخم

 

عشق من

 

نه به درون می روم

 

نه باز می گردم[/b][/align]

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]بازگشت از لورکا

 

به خاطر بالهایم بر خواهم گشت

 

بگذار برگردم!

 

 

می خواهم در سرزمین سپیده بمیرم

 

در دیار دیروزها

 

 

به خاطر بالهایم بر خواهم گشت!

 

بگذار برگردم

 

 

می خواهم دور از چشم دریا

 

در سرزمین بی مرزی ها بمیرم[/b][/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کسی عطر ماگنولیای تنت را در نیافت!

 

کسی مینای عشق را

 

در میان دندانهایت ندید!

 

هزار مادیان ایرانی

 

در اصطبل ابروانت خفته اند

 

آن دم که چهار شب کامل

 

دست در کمرگاه تو

 

که دشمن برف است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]لالایی از لورکا

 

 

 

 

بخواب!

 

بخواب از نگاه های در به در نترس

 

بخواب!

 

تو را نه از پروانه گزندیست

 

نه از واژه

 

نوری که از سوراخ کلید می تابد

 

بخواب!

 

تو به قلب من مانندی

 

باغی را مانی

 

که عشق من در آن انتظار میکشد

 

آسوده بخواب...

 

تنها آن هنگام که واپسین بوسه بر لبانم می میرد

 

بیدار شو.....[/b][/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]ترانه باشکوه از لورکای بزرگ

 

 

مگذار شکوه چشمان تندیس وارت

 

یا عطر گل سرخی شبانه

 

با نفست بر گونه ام می نشیند از دست بدهم

 

می ترسم از تنها بودن در این ساحل

 

چونان درختی بی بار

 

سوخته در حسرت گل برگ جوانی

 

که گرمایش بخشد

 

اگر گنج ناپدید منی

 

اگر زخم دریده یا صلیب گور منی

 

اگر من یه سگم تو تنها صاحبمی

 

مگذار شاخه یی که از رود تو بر گرفته ام

 

و برگ های پاییزی اندوه بر ان نشانده ام را

 

از دست بدهم[/b][/align]

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]گناه از لورکا

 

 

 

 

چه دلپذيراست

 

اينکه گناهانمان پيدا نيستند

 

وگرنه مجبور بوديم

 

 

هر روز خودمان را پاک بشوييم

 

شايد هم مي بايست زير باران زندگی

مي کرديم

 

 

و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغهايمان

 

شکل مان را دگرگون نمي کنند

 

 

چون در اينصورت حتي يک لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم

 

خداي رحيم ! تو را به خاطر اين همه مهرباني ات سپاس[/b][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]گناه از لورکا

 

 

 

 

چه دلپذيراست

 

اينکه گناهانمان پيدا نيستند

 

وگرنه مجبور بوديم

 

 

هر روز خودمان را پاک بشوييم

 

شايد هم مي بايست زير باران زندگی

مي کرديم

 

 

و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغهايمان

 

شکل مان را دگرگون نمي کنند

 

 

چون در اينصورت حتي يک لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم

 

خداي رحيم ! تو را به خاطر اين همه مهرباني ات سپاس

[/b][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

شرقی

 

 

در انار ِ عطرآگین

 

آسمانی متبل

و

ر هست.

هر دانه

ستاره‌یی است

هر پرده

 

غر

و

بی.

آسمانی خشک

و

 

گرفتار در چنگ سالیان.

انار پستانی را ماند

 

که زمانش پ

و

ست

و

اری کرده است

تا ن

و

کش

به

ستاره‌یی مبدل ش

و

د

 

که باغستان‌ها را

 

ر

و

شنی بخشد.

کند

و

یی‌ست خُرد

که شان‌اش از ارغ

و

ان است:

مگسان عسل آن را

از دهان زنان پرداخته‌اند.

 

چ

و

ن بترکد خنده‌ی هزاران لب را

رها خ

و

اهد کرد!

 

انار دلی را ماند

که بر کشتزارها می‌تپد،

 

دلی شریف

و

خ

و

ار شمار

که در آن، پرنده‌گان

به

خطر نمی‌افتند.

دلی که پ

و

ست‌اش

به

سختی، همچ

و

ن دل ماست،

 

اما

به

آن که س

و

راخ‌اش کند

 

عطر

و

خ

و

ن ِ فر

و

ردین را هِبِه می‌کند.

 

انار

 

گنج جَنّ ِ سالخ

و

رده‌ی چمنزاران سرسبز است

که در جنگلی پرت‌افتاده

با پریزادی از آن نگهبانی می‌کند. ــ

جنّ ِ سپید ریش

جامه‌یی عقیقی دارد.

انار گنجی است

 

که

برگ‌ها

ی سبز درخت نگهبانی می‌کنند:

در اعماق، احجار گران‌

به

ا

و

در دل

و

اندر

و

ن، طلایی م

به

م.

 

سنبله، نان است:

 

مسیح متجسد، زنده

و

مرده.

 

 

درخت زیت

و

ن

ش

و

ر ِ کار است

و

ت

و

انایی‌ست.

 

 

سیب می

و

ه‌ی شه

و

ت است

می

و

ه ــ اب

و

اله

و

ل ِ گناه.

چکاله‌ی قرن‌هاست

که تماس با شیطان را حفظ می‌کند.

 

نارنج

 

از اند

و

ه پلید گل‌ها سخنی می‌گ

و

ید،

طلا

و

آتشی است که در پاکی ِ سپید ِ خ

و

یش

جانشین یکدیگر می‌ش

و

ند.

 

 

تاک پرستش شه

و

ات است

که

به

تابستان منجمد می‌ش

و

د

 

و

کلیسایش تعمید می‌دهد

تا از آن شراب مقدس بسازد.

 

 

شابل

و

ط‌ها آرامش خان

و

اده‌اند.

به

چیزهای گذشته می‌مانند.

هیمه‌های پیرند که ترک برمی‌دارند

 

 

و

زائرانی را مانند

که راه گم کرده باشند.

 

 

بل

و

ط شعر است،

صفای زمان‌های از کار رفته.

 

 

 

و

 

به

ــ پریده رنگ طلایی ــ

آرامش سازگاری‌ست.

 

 

انار اما، خ

و

ن است

خ

و

ن قدسی ِ ملک

و

ت،

خ

و

ن زمین است

مجر

و

ح از س

و

زن سیلاب‌ها،

خ

و

ن تند ِ بادهاست که می‌آیند

از قله‌ی سختی که بر آن چنگ درافکنده‌اند،

 

خ

و

ن اقیان

و

س ِ برآس

و

ده

و

 

خ

و

ن دریاچه‌ی خفته.

ماقبل تاریخ ِ خ

و

نی که در رگ ما جاری‌ست

در آن است.

 

انگاره‌ی خ

و

ن است

محب

و

س در حبابی سخت

و

ترش

که

به

شکلی م

به

م

طرح دلی را دارد

و

هیاءت جمجمه‌ی انسانی را.

انار شکسته!

 

ت

و

یکی شعله‌یی در دل ِ شاخ

و

برگ،

خ

و

اهر جسمانی ِ

و

ن

و

سی

و

خنده‌ی باغچه در باد!

پر

و

انه‌گان

به

گرد ت

و

جمع می‌آیند

 

چرا که آفتاب‌ات می‌پندارند،

 

 

و

از هراس آن که بس

و

زند

کرمکان حقیر از ت

و

د

و

ری می‌گزینند.

ت

و

ن

و

ر ِ حیاتی

و

 

ماده‌گی،

میان

می

و

ه‌ها.

 

ستاره‌یی ر

و

شن، که برق می‌زند

بر کناره‌ی ج

و

یبار عاشق.

 

 

چه قدر بی‌شباهتم

به

ت

و

من

 

ای شه

و

ت شراره افکن بر چمن!

[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

در شب آرام

 

کودکان می‌خوانند.

جوباره‌ی زلال،

چشمه‌ی صافی!

 

 

کودکان:

در دل خرّم ملکوتیت

چیست؟

 

من:

 

بانگ ِ ناقوسی که

از دل ِ مِه می‌آید.

 

 

کودکان:

پس ما را آواز خوانان

در میدانچه رها می‌کنی،

 

جوباره‌ی زلال

چشمه‌ی صافی!

 

در دست‌های بهاری‌ات چه داری؟

 

من:

 

گلسرخ ِ خونی

و سوسنی.

 

 

کودکان:

به آب ترانه‌های کهن

تازه‌شان کن.

 

جوباره‌ی زلال

چشمه‌ی صافی!

 

در دهانت که سرخ است و خشک

چه احساس می‌کنی؟

 

من:

 

جز طعم استخوان‌های

جمجمه‌ی بزرگم هیچ.

 

 

کودکان:

در بلور ِ آرام ِ ترانه‌یی قدیمی

نوش کن.

جوباره‌ی زلال

چشمه‌ی صافی!

 

از میدانچه چنین به

دور دست‌ها

 

چرا می‌روی؟

من:

 

می‌روم تا مجوسان و

شاهدُختان را بیابم!

 

 

کودکان:

راه شاعران سالخورده را

که نشانت داده است؟

 

من:

چشمه

 

و جوباره‌ی ترانه‌ی کهن.

 

 

کودکان:

پس از دریاها و خشکی‌ها

بسی دورتر خواهی رفت؟

 

من:

دل ابریشمین من

 

از صداها و روشنایی‌ها

از هیابانگ ِ گمشده

 

از سوسن‌های سپید و مگسان عسل

سرشار است.

 

به

دوردست‌ها خواهم رفت

 

به

آن سوی کوهساران و

 

فراسوی دریاها

تا کنار ستاره‌گان،

 

تا از سَروَرم، از مسیح، بخواهم

روح کهن ِ کودکیم را

که از افسانه‌ها قوت می‌گرفت

به من باز پس دهد

و شبکلاه پشمینم را

و شمشیر چوبینم را.

 

 

کودکان:

پس تو ما را آوازخوانان

در میدانچه وا می‌گذاری.

جوباره‌ی زلال

چشمه‌ی صافی!

 

 

مردمکان ِ گشاده

شاخه‌های خشک

که باد زخم‌شان زده است

 

بر برگ‌های خزان زده می‌گریند.

[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پهناب گوادل کویر

از زیتون‌زاران و نارنجستان‌ها می‌گذرد.

رودبارهای دوگانه‌ی غرناطه

از برف به

گندم فرود می‌آید.

 

 

دریغا عشق

 

که شد و باز نیامد!

 

 

پهناب ِ گوادل کویر

ریشی لعلگونه دارد،

رودباران ِ غرناطه

یکی می‌گرید

 

یکی خون می‌فشاند.

دریغا عشق

که برباد شد!

 

از برای زورق‌های بادبانی

سه‌ویل۱۸ را معبری هست;

بر آب غرناطه اما

تنها آه است

 

که پارو می‌کشد.

 

دریغا عشق

 

که شد و باز نیامد!

 

 

گوادل کویر،

برج ِ بلند و

باد

در نارنجستان‌ها.

 

خنیل و دارو

برج‌های کوچک و

مرده‌گانی

بر پهنه‌ی آبگیرها.

 

دریغا عشق

که بر باد شد!

 

 

که خواهد گفت که آب

می‌برد تالاب‌تشی از فریادها را؟

 

دریغا عشق

 

که شد و باز نیامد!

 

 

به

ار نارنج را و زیتون را

 

آندلس، به دریاهایت ببر!

 

دریغا عشق

که بر باد شد! [/b]

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پهنه‌ی زیتون‌زار

همچون بادزنی

بسته می‌شود و می‌گشاید.

بر فراز زیتون‌زار

آسمانی فروریخته،

و بارانی تیره

از ستاره‌گان سرد.

 

بر لب رود

جگن و سایه روشن می‌لرزد.

هوای تیره چنبره می‌شود.

درختان زیتون

از فریاد

سنگین است،

 

و گله‌یی از

پرنده‌گان اسیر

دُم ِ بسیار بلندشان را

در ظلمات می‌جنبانند. [/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

از بندرگاه «الویرا»

برآنم که عبورت را ببینم

تا به نامت بشناسم

و

به گریه بنشینم.

 

کدامین هلال ِ خاکستر ِ ساعت نُه

رخانت را چنین پریده‌رنگ کرده است؟

 

بذر ِ شعله ورت را

چه کسی از سر برف‌ها برمی‌چیند؟

 

کدام دشنه‌ی کوتاه ِ کاکتوس

بلور تو را

به قتل می‌رساند؟

 

 

از بندرگاه الویرا

عبور تو را می‌بینم

تا نگاهت را بنوشم

و

به گریه بنشینم.

در بازارگاه، چه گونه آوازی

به کیفر من سر می‌دهی؟

چه قرنفل ِ هذیانی

 

بر تاپوهای گندم!

چه دورم ــ آه ــ در کنار تو،

چه نزدیک، هنگامی که می‌روی!

 

 

از بندرگاه الویرا

عبور تو را می‌بینم

تا ران‌هایت را بی‌خبر به برکشم

و

به گریه بنشینم.

[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فریاد

در باد

 

 

سایه‌ی سروی

به جای می‌گذارد.

 

بگذارید در این کشتزار]

[ گریه کنم.

 

در این جهان همه چیزی در هم شکسته

 

به

جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.

 

 

بگذارید در این کشتزار]

[ گریه کنم.

 

 

افق بی‌روشنایی را

جرقه‌ها به دندان گزیده است.

 

 

به شما گفتم، بگذارید]

[ در این کشتزار گریه کنم. [/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]صدای قدیمی من

از عصاره تلخ زهر ها آگاه نبود

گویی خزه ها

کف پای مرا می لیسیدند !

آه صدی قدیمی عشقم

آه صدای حقیقت من !

به هنگامی که از دهانم

گلهای سرخ می بارید

و چمن

دندان بی خیال اسب را نمی شناخت !

 

برای سرکشیدن خون من تو اینجایی

و سر کشیدن خلق صامت کودکی ام !

هنگامی که نگاهم در باد تکه تکه می شود

از صداهای همیشه مست فلزی !

 

بگذار از این دریچه بگذرم !

آنجا هوا مورچگان را می خورد

و آدم از ماهیان بارور می شود

بگذار بگذرم ، ای مرد شاخدار !

از جنگل دهان دره و

تپش های شادمان !

 

من می دانم که سنجاق زنگ زده به چه کار می آید

و می شناسم هراس چشمهای گشوده را

بر سطح روشن بشقاب .

اما نه خواهان جهانم

و نه رویا ـ این صدای خدایی ـ

من خواهان آزادی و عشق زمینی ام

در تیره ترین کنج نسیم

که کسی خواستار آن نیست .

عشق زمینی من !

سگان رودخانه ای از پی یکدیگرند

و باد

به

کنده های تک افتاده گوش خوابانده است .

 

آه صدای قدیمی من !

با حنجره ات بسوزان این صدای قراضه را !

[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

می خواهم بگریم

ـچرا که شادمانم می کند ـ

آنگونه که کودکان

در نیمکت آخر کلاس می گریند .

من نه انسانم و نه شاعر

و نه حتی یکی برگ !

ضربانی زحم خورده ام من

زخم زننده در دیگر سو !

 

می خواهم با بردن نام خود بگریم

تا حقیقت انسانی خویش را بیان کنم

آنگونه که ظرافت واژگان را می کشم !

گل های سرخ ، کاج و کودکی بر ساحل رود ...

 

نه ! نه! سوال نمی کنم !

خواستار این صدایم که بر دستانم لیسه می کشد !

این منم که با عریانی خویش از پس پرده

ماه جزا و ساعت خاکستر را سیراب می کنم !

 

اینگونه حرف می زنم !

اینگونه حرف می زنم زمانی که الهه زراعت

قطار ها را متوقف می کرد

وقتی که ابر و رویا و مرگ

از پی من بودند

وقتی کفه های تعادل پیکرم معلق بود

و گاوها

ـ سم های پهنشان را کوبان -

ماق می کشیدند

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]گناه[/i]

چه دلپذیراست

اینکه گناهانمان پیدا نیستند

وگرنه مجبور بودیم

هر روز خودمان را پاک بشوییم

شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

و باز دلپذیرو نی***ت اینکه دروغهایمان

شکل مان را دگرگون نمی کنند

 

چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را

به

یاد نمی آوردیم

 

 

خدای رحیم ! تو را

به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]بر شاخه های درخت غار

 

دو کبوتر

تاریک دید م

 

یکی خورشید بود وآن دیگری ماه

 

 

همسایه های کوچک

با آنان چنین گفتم

 

گور من کجا خواهد بود

 

در دنباله دامن من

 

چنین گفت خورشید

 

 

در گلوگاه من

چنین گفت ماه

 

 

ومن که زمین را بر گرده خویش

داشتم و پیش می رفتم

دو عقاب دیدم همه از برف

و دختری سراپا عریان

که یکی دیگری بود و دختر هیچکس نبود

 

 

عقابان کوچک

به آنان چنین گفتم

گور من کجا خواهد بود

در دنباله دامن من

 

چنین گفت خورشید

 

 

در گلوگاه من

چنین گفت ماه

 

بر شاخساران

 

درخت غار دو کبوتر عریان دیدم

یکی دیگری بود و هردو هیچ نبودند

[/b][/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بچه‌ی زیبای جگنی نرم

فراخ شانه، باریک اندام،

رنگ و رویش از سیب ِ شبانه

درشت چشم و گس دهان

و اعصابش از نقره‌ی سوزان ــ

از خلوت ِ کوچه می‌گذرد.

 

کفش ِ سیاه ِ

بر

قی‌اش

به آهنگ مضاعفی که

 

درد

های

موجز ِ بهشتی را می‌سراید

کوکبی‌

های

یکدست را می‌شکند.

 

 

 

بر

سرتاسر ِ دریا کنار

یکی نخل نیست که ب

دو

ماند،

نه شهریاری

بر

اورنگ

نه ستاره‌یی تابان در گذر.

چندان که سر

 

 

بر

سینه‌ی یَشم ِ خویش فروافکند

شب به جست‌وجوی دشت‌ها

بر

می‌خیزد

تا در

بر

ا

بر

ش به زانو درآید.

 

تنها گیتارها به طنین درمی‌آیند

 

از

بر

ای ج

بر

یل، ملک مقرب،

خصم سوگند خورده‌ی بیدبُنان و

رام کننده‌ی قُمریکان.

 

 

هان، ج

بر

یل قدیس!

کودک در بطن ِ مادر می‌گرید.

 

از یاد م

بر

که جامه‌ات را

کولیان به تو بخشیده‌اند.

 

 

۲

 

سروش پادشاهان مجوس

ماه رخسار و مسکین جامه

 

 

بر

ستاره‌یی که از کوچه‌ی تنگ فرا می‌رسد

در فراز می‌کند.

 

ج

بر

یل قدیس، مَلِک مقرب،

که آمیزه‌ی لبخنده و سوسن است

به دیدارش می‌آید.

 

 

بر

جلیقه‌ی گلبوته

دو

زی‌اش

 

زنجره‌

های

پنهان می‌تپند

و ستاره‌گان شب

به خلخال‌ها مبدل می‌شوند.

 

 

ــ ج

بر

یل قدیس

اینک، منم

زنی به سه میخ شادی

مجروح!

 

 

بر

رخساره‌ی حیرت زده‌ام

یاسمن‌ها را به تابش درمی‌آوری.

 

ــ خدایت نگهدارد ای سروش

ای زاده‌ی اعجاز!

تو را پسری خواهم داد

 

از ترکه‌

های

نسیم زیباتر.

 

 

ــ ج

بر

یلک ِ عمرم، ای

ج

بر

یل ِ نی‌نی ِ چشم‌

های

من!

 

تا تو را بَرنشانم

 

تختی از میخک‌

های

نو شکفته

به خواب خواهم دید.

 

ــ خدایت نگه‌دارد ای سروش

ای ماه رخساره و مسکین جامه!

پسرت را خالی خواهد بود و

 

سه زخم

بر

سینه.

 

 

ــ تو چه تابانی، ج

بر

یل!

ج

بر

یلک ِ عمر من!

در عمق پستان‌

های

م

شیر گرمی را که فواره می‌زند احساس می‌کنم.

 

ــ خدات نگهدارد ای سروش

ای مادر ِ صد سلاله‌ی شاهی!

 

در چشم‌

های

عقیم‌ات

منظره‌ی سواری

رنگ می‌گیرد.

 

 

 

 

بر

سینه‌ی هاتف ِ حیرت‌زده

آواز می‌خواند کودک

و در صدای ظریف‌اش

سه مغز بادام سبز می‌لرزد.

 

 

ج

بر

یل قدّیس از نردبانی

بر

آسمان بالا می‌رود

و ستاره‌گان شب

به جاودانه‌گان مبدل می‌شوند. [/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پهنه‌ی زیتون‌زار

همچون بادزنی

بسته می‌شود و می‌گشاید.

 

 

بر

فراز زیتون‌زار

آسمانی فروریخته،

و بارانی تیره

از ستاره‌گان سرد.

 

 

بر

لب رود

جگن و سایه روشن می‌لرزد.

 

هوای تیره چن

بر

ه می‌شود.

درخت

ان زیتون

از فریاد

سنگین است،

و گله‌یی از

پرنده‌گان اسیر

دُم ِ بسیار بلندشان را

در ظلمات می‌جنبانند.[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فریاد

در باد

سایه‌ی سروی به جای می‌گذارد. بگذارید در این کشتزار]

[ گریه کنم.

در این جهان همه چیزی در هم شکسته

به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.

بگذارید در این کشتزار]

[ گریه کنم.

افق بی‌روشنایی را

جرقه‌ها به دندان گزیده است.

به شما گفتم، بگذارید]

[ در این کشتزار گریه کنم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

بر

کناره‌

های

رود

 

شب را بنگرید که در آب غوطه می‌خورد.

 

و

بر

پستان‌

های

لولیتا

 

دسته‌گل‌ها از عشق می‌میرند.[/b]

دسته گل‌ها از عشق می‌میرند.

 

بر

فراز پل‌

های

اسفندماه

 

شب عریان به آوازی بم خواناست.

تن می‌شوید لولیتا

در آب ِ شور و سنبل ِ رومی.

دسته‌گل‌ها از عشق می‌میرند.

شب ِ انیسون و نقره

 

 

بر

بام‌

های

شهر می‌درخشد.

 

نقره‌ی آب‌

های

آینه‌وار و

انیسون ِ ران‌

های

سپید تو.

دسته گل‌ها از عشق می‌میرند.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

چه دلپذیراست

اینکه گناهانمان پیدا نیستند

وگرنه مجبور بودیم

هر روز خودمان را پاک بشوییم

شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

 

و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغ

های

مان

شکل مان را دگرگون نمی کنند

چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم

خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس..[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×