رفتن به مطلب
KaMi

زیگرید کروزه

پست های پیشنهاد شده

وقتی بچه بودم

 

 

 

درک ناپذیر از هر جهت

و پیش بینی ناپذیر حتی روی نقشه شهر.

شهری با کلیساهای بسیار

و یکشنبه های کم

و صفت های عالی

شهری کارگری

که کار در آن ته کشیده است.

پیش بینی ناپذیر

حتی روی نقشه شهر.

تمام خیابان ها به خاطرات من ختم می شوند.

وقتی بچه بودم

خودم را زخمی کردم

و جای زخم پیشانی ام

عمیق تر می شود

و کبودی آن با گذشت سالها

بیشتر

 

برگردان: نرگس انتخابی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

چون بزرگتر نمی شوی ...

 

 

بر این دیوار است

که دژهایی از کتاب

و پته هایی از لباس

و برج هایی از کفش

برپا می کنی.

در چشم به هم زدنی اما

می دانی

تنها چیزی که می خواهی

همانی ست که سالهاست داری.

زنجیری

که چیزها را کنار هم می گذارد

و حلقه ای

که با آرزو های دور و دراز می چرخانی.

دیگر چیزها

عهدی گران

و سر و سامان دادن

زمان بر باد رفته است.

امید های تازه را

در کیف می گذاری.

دستمالی ابریشمن بر چشم داری

و کفش های پاشنه های بلند

چون بزرگتر نمی شوی. [/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مادرم پرتقال را با احتیاط

پوست می کند.

گویا حیات پرتقال را به رسمیت می شناخت.

دخترم فندق را

با دندان هایش می شکند.

و من نگران پرتقال ها و فندق ها هستم.

حرفی بیشتر برای گفتن دارند آنها،

حرفی بس بیشتر [/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

عاشقانه

 

با هم چند قدم برمي داريم

آنچه مي خواستم بگويم گفته شده است

برگي روي شانه ات مي افتد

من آن را برمي دارم در كنار هم پيش مي رويم خاموش

به سوي روشنايي ديگر[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

در صف

 

ترس را قسمت كرديم مثل يك سيب

يكي قسمت مي كند ديگري برمي دارد

و گويا حق اين است

تو ترس را آموختي واين بهايي است كه براي اولين قدم بايد پرداخت[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

همچون طبيعتي بيجان

 

گل سرخ خشك در هر اتاق

بازمانده دسته هاي گل

گربه اي لب پنجره

همچون نقاشي هاي معصومانه

آغاز هميشه ساده است

آخر كار است كه به راه مي افتي

با خاري در پا

وداع را تجربه مي كني

بي نشاني از پرتو آفتاب فردا[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سكوي راه آهن

 

وقت كم است

لبخند بر صورتت به شماره افتاده است

وداع از ميان دستانت سُر مي خورد

زمان براي بازنده به عقب بر مي گردد[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خاطره

 

وداع را از پيش اعلام نمي كني[/b]

پاييز چكمه هايت را برميداري و به راه مي افتي

زمستان خود را دفن مي كني بي هيچ رد پايي

بهار همچون باد به دنيا مي آيي و تابستان به نام عشق مي سوزي

در خانه تو زمان آب مي شود

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دليل

 

مرا بجو پيش از آن كه بيدار شوم

صبح دليل هيچ چيز نيست

سه قدم با من راه بيا

تركم كن پيش از آنكه بيدار شوم

يك شب دليل هيچ چيز نيست

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

برد باري

 

بر ابرها ميبينمت رقصان

مي رقصي گِرد زندگي ات

منتظر ميمانم تا زمين را لمس كني[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

جدايي

 

ديگر دستهامان همديگر را نمي شناسند[/b]

به ياد نمي آورم

نام مرا چه سان بر زبان مي آوردي

هر روز ساعت ها سكوت و تنها چهره تو در انتهاي خياباني

كه خود را در آن مي جويم

نمي دانم

فكر يكديگر هچنان آزارمان مي دهد

يا با آن كنار آمده ايم در جدايي

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×