رفتن به مطلب
KaMi

نزار قباني ( شاعر و نويسنده عرب )

پست های پیشنهاد شده

 

چشمانت کارناوال آتش بازیست!

یک روز در هر سال

برای تماشایش میروم

 

و باقی روزهایم را

وقت خاموش کردن آتشی میکنم

که زیر پوستم شعله میکشد!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

معلم نيستم

تا عشق را به تو بياموزم[/b]

ماهيان براي شنا کردن

نيازي به آموزش ندارند

پرندگان نيز

براي پرواز ...

 

به تنهايي شنا کن

به تنهايي بال بگشا

عشق کتابي ندارد

عاشقان بزرگ جهان

خواندن نمي‌دانستند ............

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

شعربا باران مى آيد هميشه

و صورتِ زيبايت[/b]

با باران مى آيد هميشه

و دل باختن شروع نمى شود

مگر وقتى كه موسيقيِ باران شروع مى شود

 

وقتى كه سپتامبر از راه مى رسد ، دلبركم

از هر ابرى سراغ چشم هايت را مى گيرم

انگار كه دل باختنم به تو

بستگى دارد به وقتِ باران

 

ديدنى هايِ پاييز از جا مى كَنَدَم

رنگ پريدگيِ زيبايَت مى ترسانَدَم

و لبِ كبودِ شوق برانگيزت فريبَم مى دهد

حلقه ى نقره اى در گوش ها دلَم را از جا مى كَنَد

ژاكتِ كشميرى

و چترِ زرد و سبز بر من چيره مى شوند

روزنامه ى صبح

مثلِ زنى پُرگو فريبَم مى دهد

بويِ قهوه رويِ ورقى خشك

دلَم را مى بَرَد

چه بايد بكنم

بين آتشِ برق در انگشتانم

و گفته هايِ مسيح موعود؟

 

در ابتدايِ پاييز

حسِ غريبِ امنيت و خطر، سايه مى اندازد بر من

مى ترسم كه نزديكَم شوى

مى ترسم كه از من دور شوى

بر فرهنگِ مَرمَر از ناخن هايم مى ترسم

بر مينياتورهايِ صدفيِ شام از حواسَم مى ترسم

مى ترسم موجِ قضا و قَدَر مرا با خودش ببَرَد

 

آيا ماه سپتامبر است كه مى نويسَدَم؟

يا باران است

كه مرا مى نويسد؟

جنونِ كمياب زمستان تويى

بانوى من ، كاش مى فهميدم

بينِ جنون و باران چه رابطه اى هست

 

آى اى زنى كه دل به تو سپرده ام

پا بر هر سنگى كه بگذارى ، شعر منفجر مى شود

آى اى زنى كه در رنگ پريدگى ات

همه يِ غمِ درخت ها را دارى

تبعيدگاه چقدر زيبا است وقتى با هم باشيم

آى اى زنى كه تاريخم را خلاصه مى كنى

و تاريخِ باران را

 

"نِزار قَبّانى"

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

به عاشقان ديگرت شبيه نيستم بانو

اگر كسي به تو ابر بدهد[/b]

من به تو باران خواهم داد

اگر فانوس دريايي بدهد

من به تو ماه خواهم داد

اگر شاخه‌اي بدهد

من به تو درختان را خواهم داد

و اگر كسي به تو كشتي بدهد

من به تو سفر خواهم داد

 

"نزار قباني"

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام

 

می گویم میان ما چیزی نبوده است[/b]

تنها برای این که از درد سر به دور باشیم

 

شایعات عشق را ٬ با آن شیرینی ٬ تکذیب می کنم

و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم

 

احمقانه ٬ اعلام بی گناهی می کنم

نیازم را می کشم

و از بهشت چشمان تو می گریزم

 

نقش دلقکی را بازی می کنم ٬ عشق من

و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم

 

زیرا که شب نمی تواند ٬ حتی اگر بخواهد

ستارگانش را نهان کند

 

و دریا نمی تواند ٬ حتی اگر بخواهد

کشتی هایش را

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

شب

 

در خیابان های شب [/b]

دیگرجایی برای قدم هایم نمانده است

زیرا که چشمانت

گستره ی شب را ربوده است

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

شعرهایی که از عشق می سرایم

بافته ی سرانگشتان توست[/b]

و مینیاتورهای زنانگی ات

اینست که هرگاه مردم شعری تازه از من خواندند

ترا سپاس گفتند ...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

همه ی گل هایم

ثمره ی باغ های توست[/b]

و هر می که بنوشم من

از عطای تاکستان توست

و همه انگشتری هایم

از معادن طلای توست ...

و همه ی آثار شعریم

امضای ترا پشت جلد دارد!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

جز تو کسی نمی بینم

 

در اندیشه ی آن نیستم [/b]

که برابر عشق تو قیام کنم

یا که مقاومت ...

زیرا من و تمامی شعرهایم

ساخته ی دستان توأند ...

لیک همه حیرتم از آن است

که دور و برم را زنانی گرفته اند

و جز تو کسی نمی بینم ...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

يك مرد براي عاشق شدن

به يك لحظه نياز دارد [/b]

براي فراموش كردن

به يك عمر!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پیش از چشمان تو، تاریخی نبود

 

در ژنو[/b]

از ساعتهایشان به شگفت نمیامدم

- هرچند از الماس گران بودند -

و از شعاری که میگفت :

ما زمان را میسازیم

دلبرم!

ساعت سازان چه میدانند

این تنها

چشمان توأند

که وقت را میسازند

و طرحِ زمان را میریزند

 

وقتی بر سر قرارمان میامدم

در لندن

یا پاریس

یا ونیز

یا بر کرانه کارائیب

آن وقت زمان شکل نداشت

روزها بی نام بودند

و تاریخ اصلاً نبود

تاریخ تنها کاغذی سپید بود

که رویش مینگاشتی

هر وقت و هرچه میخواستی

 

وقتی تو را میپوشیدم

با بالاپوشی از باران

زمان

به اندازه تو میشد

گاهی به شکل گامهای کوچکت

چندی به شکل انگشتانت

انگشتریهایت یا گوشواره اسپانیایی ات

گاهی هم به هیأت بُهت

و اندازه جنون من

 

پیش از آنکه دلبرم شوی

تقویمها بودند

برای شمارش تاریخ

تقویم هندوها

تقویم چینیها

تقویم ایرانی

تقویم مصریان

 

پس از آنکه دلبرم شدی

مردم میگفتند :

سال هزار پیش از چشمانش

و قرن دهم بعد از چشمانش

 

مهم نیست بدانم

ساعت چند است

در نیویورک

یا توکیو

یا تایلند

یا تاشکند

یا جزایر قناری

که وقتی با تو باشم

زمان از میان میخیزد

و خاک من

با دمای استوای تو

در هم میامیزد

 

نمیخواهم بدانم

زاد روزت را

زادگاهت را

کودکیهایت

و نو رسیدگیت را

که تو زنی

از سلسله گلهایی

و من اجازه ندارم

در تاریخ یک گل دخالت کنم

 

زمستان لندن مرا آموخت

زرد را دوست بدارم و همگنانش را

و به شوق آیم از شکست رنگ زیبایت

آرامش شیرینت

پیراهن سیاه مراکشی ات

و چشمانت

که از سؤال شاعرانه

سرشارند

 

در زمستان لندن

صدای تو

کلام من

و قاصد عشق

خاکستری است

 

چرا یکشنبه

وقتی دستانِ من و تو

پلی میسازند

ناگاه ناقوس کلیساها

طنین میندازند؟

 

نمیتوان کوکت کرد

تعریفت کرد

تصنیفت کرد

تصورت کرد

- چون زنان دیگر -

که تو

پروانه ای افسانه ای هستی

و خارج از زمان

در پروازی

 

ساعتهای گرانی

که پیش از عشق تو خریده بودم

از کار افتاده اند

و اینک

جز عشق تو

ساعتی به دستم نیست

 

"نزار قبانی ؛ ترجمه موسی بیدج"

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

عشق

 

چندان‌ که‌ عاشق‌ شدم‌[/b]

جهان‌ِ خدا دگرگون‌ شد

شب‌ در تن‌پوش‌ِ من‌ خُسبید

و خورشید از غرب‌

آهنگ‌ سپیده‌ کرد!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

يادآوري

 

بانو!

عشق‌ِ تو

نه‌ بازیچه‌ است‌

نه‌ برگی‌ که‌ در دقایق‌ِ دلتنگی‌

مرا به‌ خود سَرگَرم‌ کنَد!

 

بانو!

عشق‌ِ تو

خرقه ‌یی‌ نیست‌ که‌ آن‌ را

در ایستگاه‌های‌ میانه‌ی‌ سفر

بر تن‌ کنم‌!

 

من‌ ناچارم‌ به‌ عشق‌ِ تو

تا دریابم‌ که‌ انسانم‌

نه‌ یکی‌ سنگ‌![/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

در فهرست سياه

 

مُرواریدَکم‌ !

من‌ همواره‌ در کنارِ زنانم‌

بدین‌ سبب‌ است‌ که‌ پیوسته‌

در فهرست‌ِ سیاهم‌ جای‌ داده‌اَند![/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

حماسه اندوه

 

عشقت‌ اندوه‌ را به‌ من‌ آموخت‌ [/b]

و من‌ قرن‌ها در انتظارِ زنی‌ بودم‌ که‌ اندوهگینم‌ سازَد

زنی‌ که‌ میان‌ِ بازوانش‌ چونان‌ گُنجشکی‌ بگریم‌ُ

او تکه‌ تکه‌هایم‌ را چون‌ پاره‌های‌ بلوری‌ شکسته‌ گِرد آوَرَد!

 

عشقت‌ بدترین‌ عادات‌ را به‌ من‌ آموخت‌! بانوی‌ من‌!

به‌ من‌ آموخت‌ شبانه‌ هزار بار فال‌ِ قهوه‌ بگیرم‌

دست‌ به‌ دامن‌ِ جادو شوم‌ُ با فالگیرها بجوشم‌!

 

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ خانه‌اَم‌ را تَرک‌ کنم‌

در پیاده‌روها پرسه‌ زَنَم‌ُ

چهره‌اَت‌ را در قطرات‌ِ باران‌ُ نورِ چراغ‌ِ ماشین‌ها بجویم‌!

ردِ لباس‌هایت‌ را در لباس‌ِ غریبه‌ها بگیرم‌ُ

تصویرِ تو را در تابلوهای‌ تبلیغاتی‌ جُستجو کنم‌!

 

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ ، که‌ ساعت‌ها در پِی‌ِ گیسوان‌ِ تو بگردم‌ ...

ـ گیسوانی‌ که‌ دختران‌ِ کولی‌ در حسرت‌ِ آن‌ می‌سوزند! ـ

در پِی‌ِ چهره‌ و صدایی‌

که‌ تمام‌ِ چهره‌ها و صداهاست‌!

 

عشقت‌ مرا به‌ شهرِ اندوه‌ بُرد! ـ بانوی‌ من‌! ـ

و من‌ از آن‌ پیش‌تر هرگز به‌ آن‌ شهر نرفته‌ بودم‌!

نمی‌دانستم‌ اشک‌ها کسی‌ هستند

و انسان‌ ـ بی‌اندوه‌ ـ تنها سایه‌یی‌ از انسان‌ است‌!

 

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ چونان‌ پسرکی‌ رفتار کنم‌

چهره‌اَت‌ را با گچ‌ بر دیوارها نقّاشی‌ کنم‌

بر بادبان‌ِ زورق‌ِ ماهی‌گیران‌ و

بر ناقوس و صلیب‌ِ کلیساها ...

 

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ عشق ‌، زمان‌ را دگرگون‌ می‌کند

و آن‌هنگام‌ که‌ عاشق‌ می‌شوم‌ زمین‌ از گردش‌ باز می‌ایستد

عشقت‌ بی‌دلیلی‌ها را به‌ من‌ آموخت‌!

 

پس‌ من‌ افسانه‌های‌ کودکان‌ را خواندم‌

و در قلعه‌ی‌ قصّه‌ها قدم‌ نهادم‌ و

به‌ رؤیا دیدم‌ دخترِ شاه‌ِ پریان‌ از آن‌ِ من‌ است‌

با چشم‌هایش ‌، صاف‌ تر از آب‌ِ یک‌ دریاچه‌

لب‌هایش‌ ، خواستنی‌تر از شکوفه‌های‌ اَنار...

 

به‌ رؤیا دیدم‌ که‌ او را دزدیده‌اَم‌ همچون‌ یک‌ شوالیه‌

و گردنبندی‌ از مروارید و مرجانش‌ پیشکش‌ کرده‌اَم‌!

 

عشقت‌ جنون‌ را به‌ من‌ آموخت‌

و گذران‌ِ زند‌گی‌ بی‌آمدن‌ِ دخترِ شاه‌ِ پریان‌ را!

 

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ تو را در همه‌ چیزی‌ جستجو کنم‌

و دوست‌ بدارم‌ درخت‌ِ عریان‌ِ زمستان‌ را

برگ‌های‌ خشک‌ِ خزان‌ را و باد را و باران‌ را

و کافه‌ی‌ کوچکی‌ را که‌ عصرها در آن‌ قهوه‌ می‌نوشیدیم‌!

 

عشقت‌ پناه‌ بُردن‌ به‌ کافه‌ها را به‌ من‌ آموخت‌

و پناه‌ بُردن‌ به‌ هتل‌های‌ بی‌نام‌ و کلیساهای‌ گُمنام‌ را!

 

عشقت‌ مَرا آموخت‌

که‌ اندوه‌ِ غربتیان‌ در شب‌ چند برابر می‌شود

به‌ من‌ آموخت‌ بیروت‌ را چونان‌ زنی‌ بشناسم ‌، ظالم‌ و هوس‌انگیز...

که‌ هر غروب‌ زیباترین‌ جامه‌هایش‌ را می‌پوشد

بر سینه‌اَش‌ عطر می‌پاشد

تا به‌ دیدارِ ماهیگیران‌ و شاهزاده‌ها بروَد!

 

عشقت‌ گریستن‌ِ بی‌اَشک‌ را به‌ من‌ آموخت‌

و نشانم‌ داد که‌ اندوه‌

چونان‌ پسرکی‌ بی‌پا

در پس‌ْ کوچه‌های‌ رُشِه‌ و حَمرا می‌آرامد!

 

عشقت‌ اندوه‌ را به‌ من‌ آموخت‌

و من‌ قرن‌ها در انتظارِ زنی‌ بودم‌ که‌ اندوهگینم‌ سازَد!

زنی‌ که‌ میان‌ِ بازوانش‌ چونان‌ گنجشکی‌ بگریم و

او تکه‌ تکه‌هایم‌ را

چون‌ پاره‌های‌ بلوری‌ شکسته‌ گِرد آورد!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

زمستان

 

خاطرات‌ِ عشقمان‌ در زمستان‌ از خاطرم‌ می‌گُذرد

و آرزو می‌کنم‌

باران‌ در دیاری‌ دیگر ببارد و

برف‌ در شهری‌ دور...

آرزو می‌کنم‌ خدا

زمستان‌ را از تقویم‌ِ خود پاک‌ کند

نمی‌دانم‌ چگونه‌

زمستان‌ها را بی‌تو تاب‌ ‌آورم‌![/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

می‌خواهم‌ نامه‌یی‌ برایت‌ بنویسم‌

که‌ به‌ هیچ‌ نامه‌ی‌ دیگری‌ شبیه‌ نباشد

و زبانی‌ نو برای‌ تو بیافرینم‌

زبانی‌ هم ترازِ اندامت‌

و گُستره‌ی‌ عشقم‌ !

 

می‌خواهم‌ از برگ‌های‌ لغت‌نامه‌ بیرون‌ بیایم‌

و از دهانم‌ اجازه‌ی‌ سفر بگیرم‌

خسته‌اَم‌ از چرخاندن‌ زبان‌ در این‌ دهان‌

دهانی‌ دیگر می‌خواهم‌

که‌ بتواند به‌ درخت‌ِ گیلاس‌

یا چوب‌ کبریتی‌ بَدَل‌ شود

دهانی‌ که‌ کلمات‌ از آن‌ بیرون‌ بریزند

مانندِ پریان‌ِ دریایی‌ از امواج‌ِ دریا

و کبوتران‌ از کلاه‌ِ شعبده ‌باز !

 

کتاب‌های‌ دبستانم‌ را از من‌ بگیریدُ

نیمکت‌های‌ کلاسم‌ را

گچ‌ها وُ قلم‌ها وُ تخته‌ سیاه‌ را

از من‌ بگیرید

تنها واژه ‌یی‌ به‌ من‌ ببخشید

تا آن‌ را

چون‌ گوشواری‌ به‌ گوش‌ِ معشوق‌ِ خود بیاویزم‌ !

 

انگشتانی‌ تازه‌ می‌خواهم‌

برای‌ دیگرگونه‌ نوشتن‌

از انگشتانی‌ که‌ قد نمی‌کشند

از درختانی‌ که‌ نه‌ بُلند می‌شوندُ نه‌ می‌میرند بیزارم‌

انگشتانی‌ تازه‌ می‌خواهم‌

به‌ بُلندای‌ بادبان‌ِ زورق‌ و گردن‌ِ زرّافه‌

تا معشوقه‌ی‌ خویش‌ را پیراهنی‌ از شعر ببافم‌

و الفبایی‌ نو بیافرینم‌ برای‌ او

الفبایی‌ که‌ حروفش‌

به‌ حروف‌ِ هیچ‌ زبان‌ِ دیگری‌ مانند نباشند

الفبایی‌ به‌ نظم‌ِ باران‌

الفبایی‌ از طیف‌ِ ماه‌ و

ابرهای‌ خاکستری‌ِ غمناک‌

و درد برگ‌های‌ بید

زیرِ چرخ‌ِ دلیجان‌ِ آذر ماه‌ !

 

می‌خواهم‌ گنجی‌ از کلمات‌ را پیش کشَت‌ کنم‌

که‌ هرگز هیچ‌ زنی‌ به‌ نصیب‌ نبُرده‌ وُ نخواهد بُرد

کسی‌ به‌ تو مانند نبوده‌ وُ نیست‌

می‌خواهم‌ هجاهای‌ نامم‌

و خواندن‌ِ نامه‌هایم‌ را

به‌ سینه‌ی‌ خسته‌اَت‌ بیاموزم‌

می‌خواهم‌ تو را به‌ زبانی‌ نو بَدَل‌ کنم‌ !

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

زیبای‌ من‌

از بیروت‌ برایت‌ می‌نویسم‌ [/b]

باران‌ چون‌ معشوقه‌یی‌ قدیمی‌

از سفری‌ دور باز آمده‌ است‌

از قهوه ‌خانه‌ی‌ کنارِ دریا برای‌ تو می‌نویسم‌

پاییزِ دِلگیر، روزنامه‌ها را خیس‌ کرده‌ است‌

و تو هَر دَم‌

از فنجان‌ِ قهوه‌ وُ

سطرهای‌ خبرِ روزنامه‌ بیرون‌ می‌آیی‌

پنج‌ ماه‌ گُذشته‌ است‌ ...

چگونه‌یی‌ ؟ عزیز

این‌جا خبرِ تازه ‌یی‌ نیست‌

بیروت‌ مشغول‌ِ آرایش‌ است‌

ـ همانندِ تمام‌ِ زنان‌ ـ

در آغازِ زمستان‌ !

 

مغرورُ زیبا وُ ستمگر ...

چون‌ تمام‌ِ زنان‌ !

بیروت‌ بی‌قرارِ دیدن‌ِ توست‌ ! عزیزکم‌

اِی‌ نزدیک‌ِ دورا دور

اِی‌ حضورِ مشتعل‌ِ شعر

باران‌ در عطش‌ِ اندام‌ِ توست‌

و دریا آماده‌ است‌ تا در چشمانت‌ بریزد !

 

بیروت‌ در این‌ روزها به‌ افسانه‌ می‌ماند ! عشق‌ِ من‌

برگ‌های‌ مطلّایش‌ بر زمین‌ ، طلا وُ مس‌اَند

وَ خیابان‌ِ سُرخ‌

پیراهنی‌ از نی‌ِ رنگارنگ‌ به‌ تن‌ کرده‌ !

 

چقدر به‌ تو محتاجم‌

هنگامی‌ که‌ فصل‌ِ گریه‌ می‌رسد

چقدرها که‌ باید پی‌ِ دستانت‌ بگردم‌

در خیابان‌های‌ شلوغ‌ و خیس‌ ...

 

گُل‌ِ یاس‌ِ دفترِ من‌ !

دردِ دل‌ْانگیز و عشق‌ِ عظیمم‌ !

 

از رستورانی‌ برایت‌ می‌نویسم‌

که‌ در محله‌ی‌ سفیدْ ماسه‌

پیدایش‌ کردیم‌

میزها با من‌ قهرند

و صندلی‌ها از من‌ می‌گریزند

خاطراتم‌ برباد رفته‌ وُ

به‌ فراموشی‌ دُچار شده‌اَم‌

صندلی‌ مجاور

ـ که‌ روزی‌ بر آن‌ نشسته‌ بودی‌ ـ

مرا کنار می‌زند و

از صندلی‌اَم‌

نشانی‌ِ تو را می‌خواهد ...

 

در گریه‌ می‌نویسم‌ !

(عاشقی‌ چون‌ من‌ باید سلام‌ِ اوّل‌ را بگوید؟)

پی‌ِ انگشتانم‌ می‌گردم‌ !

پی‌ِ شعله‌ی‌ کبریتی‌ و کلمه‌یی‌

که‌ در هیچ‌ِ دفترِ عاشقانه‌یی‌ نباشد !

گُر می‌گیرم ‌...

نامه‌ نوشتن‌ برای‌ آن‌که‌ دوستش‌ می‌داری‌

چه‌ دشوار است‌ !

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پیش از چشمان تو، تاریخی نبود

 

در ژنو[/b]

از ساعتهایشان به شگفت نمیامدم

- هرچند از الماس گران بودند -

و از شعاری که میگفت :

ما زمان را میسازیم

دلبرم!

ساعت سازان چه میدانند

این تنها

چشمان توأند

که وقت را میسازند

و طرحِ زمان را میریزند

 

وقتی بر سر قرارمان میامدم

در لندن

یا پاریس

یا ونیز

یا بر کرانه کارائیب

آن وقت زمان شکل نداشت

روزها بی نام بودند

و تاریخ اصلاً نبود

تاریخ تنها کاغذی سپید بود

که رویش مینگاشتی

هر وقت و هرچه میخواستی

 

وقتی تو را میپوشیدم

با بالاپوشی از باران

زمان

به اندازه تو میشد

گاهی به شکل گامهای کوچکت

چندی به شکل انگشتانت

انگشتریهایت یا گوشواره اسپانیایی ات

گاهی هم به هیأت بُهت

و اندازه جنون من

 

پیش از آنکه دلبرم شوی

تقویمها بودند

برای شمارش تاریخ

تقویم هندوها

تقویم چینیها

تقویم ایرانی

تقویم مصریان

 

پس از آنکه دلبرم شدی

مردم میگفتند :

سال هزار پیش از چشمانش

و قرن دهم بعد از چشمانش

 

مهم نیست بدانم

ساعت چند است

در نیویورک

یا توکیو

یا تایلند

یا تاشکند

یا جزایر قناری

که وقتی با تو باشم

زمان از میان میخیزد

و خاک من

با دمای استوای تو

در هم میامیزد

 

نمیخواهم بدانم

زاد روزت را

زادگاهت را

کودکیهایت

و نو رسیدگیت را

که تو زنی

از سلسله گلهایی

و من اجازه ندارم

در تاریخ یک گل دخالت کنم

 

زمستان لندن مرا آموخت

زرد را دوست بدارم و همگنانش را

و به شوق آیم از شکست رنگ زیبایت

آرامش شیرینت

پیراهن سیاه مراکشی ات

و چشمانت

که از سؤال شاعرانه

سرشارند

 

در زمستان لندن

صدای تو

کلام من

و قاصد عشق

خاکستری است

 

چرا یکشنبه

وقتی دستانِ من و تو

پلی میسازند

ناگاه ناقوس کلیساها

طنین میندازند؟

 

نمیتوان کوکت کرد

تعریفت کرد

تصنیفت کرد

تصورت کرد

- چون زنان دیگر -

که تو

پروانه ای افسانه ای هستی

و خارج از زمان

در پروازی

 

ساعتهای گرانی

که پیش از عشق تو خریده بودم

از کار افتاده اند

و اینک

جز عشق تو

ساعتی به دستم نیست

 

"نزار قبانی ؛ ترجمه موسی بیدج"

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

عشق

 

چندان‌ که‌ عاشق‌ شدم‌[/b]

جهان‌ِ خدا دگرگون‌ شد

شب‌ در تن‌پوش‌ِ من‌ خُسبید

و خورشید از غرب‌

آهنگ‌ سپیده‌ کرد!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

يادآوري

 

بانو!

عشق‌ِ تو

نه‌ بازیچه‌ است‌

نه‌ برگی‌ که‌ در دقایق‌ِ دلتنگی‌

مرا به‌ خود سَرگَرم‌ کنَد!

 

بانو!

عشق‌ِ تو

خرقه ‌یی‌ نیست‌ که‌ آن‌ را

در ایستگاه‌های‌ میانه‌ی‌ سفر

بر تن‌ کنم‌!

 

من‌ ناچارم‌ به‌ عشق‌ِ تو

تا دریابم‌ که‌ انسانم‌

نه‌ یکی‌ سنگ‌![/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

در فهرست سياه

 

مُرواریدَکم‌ !

من‌ همواره‌ در کنارِ زنانم‌

بدین‌ سبب‌ است‌ که‌ پیوسته‌

در فهرست‌ِ سیاهم‌ جای‌ داده‌اَند![/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

حماسه اندوه

 

عشقت‌ اندوه‌ را به‌ من‌ آموخت‌ [/b]

و من‌ قرن‌ها در انتظارِ زنی‌ بودم‌ که‌ اندوهگینم‌ سازَد

زنی‌ که‌ میان‌ِ بازوانش‌ چونان‌ گُنجشکی‌ بگریم‌ُ

او تکه‌ تکه‌هایم‌ را چون‌ پاره‌های‌ بلوری‌ شکسته‌ گِرد آوَرَد!

 

عشقت‌ بدترین‌ عادات‌ را به‌ من‌ آموخت‌! بانوی‌ من‌!

به‌ من‌ آموخت‌ شبانه‌ هزار بار فال‌ِ قهوه‌ بگیرم‌

دست‌ به‌ دامن‌ِ جادو شوم‌ُ با فالگیرها بجوشم‌!

 

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ خانه‌اَم‌ را تَرک‌ کنم‌

در پیاده‌روها پرسه‌ زَنَم‌ُ

چهره‌اَت‌ را در قطرات‌ِ باران‌ُ نورِ چراغ‌ِ ماشین‌ها بجویم‌!

ردِ لباس‌هایت‌ را در لباس‌ِ غریبه‌ها بگیرم‌ُ

تصویرِ تو را در تابلوهای‌ تبلیغاتی‌ جُستجو کنم‌!

 

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ ، که‌ ساعت‌ها در پِی‌ِ گیسوان‌ِ تو بگردم‌ ...

ـ گیسوانی‌ که‌ دختران‌ِ کولی‌ در حسرت‌ِ آن‌ می‌سوزند! ـ

در پِی‌ِ چهره‌ و صدایی‌

که‌ تمام‌ِ چهره‌ها و صداهاست‌!

 

عشقت‌ مرا به‌ شهرِ اندوه‌ بُرد! ـ بانوی‌ من‌! ـ

و من‌ از آن‌ پیش‌تر هرگز به‌ آن‌ شهر نرفته‌ بودم‌!

نمی‌دانستم‌ اشک‌ها کسی‌ هستند

و انسان‌ ـ بی‌اندوه‌ ـ تنها سایه‌یی‌ از انسان‌ است‌!

 

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ چونان‌ پسرکی‌ رفتار کنم‌

چهره‌اَت‌ را با گچ‌ بر دیوارها نقّاشی‌ کنم‌

بر بادبان‌ِ زورق‌ِ ماهی‌گیران‌ و

بر ناقوس و صلیب‌ِ کلیساها ...

 

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ عشق ‌، زمان‌ را دگرگون‌ می‌کند

و آن‌هنگام‌ که‌ عاشق‌ می‌شوم‌ زمین‌ از گردش‌ باز می‌ایستد

عشقت‌ بی‌دلیلی‌ها را به‌ من‌ آموخت‌!

 

پس‌ من‌ افسانه‌های‌ کودکان‌ را خواندم‌

و در قلعه‌ی‌ قصّه‌ها قدم‌ نهادم‌ و

به‌ رؤیا دیدم‌ دخترِ شاه‌ِ پریان‌ از آن‌ِ من‌ است‌

با چشم‌هایش ‌، صاف‌ تر از آب‌ِ یک‌ دریاچه‌

لب‌هایش‌ ، خواستنی‌تر از شکوفه‌های‌ اَنار...

 

به‌ رؤیا دیدم‌ که‌ او را دزدیده‌اَم‌ همچون‌ یک‌ شوالیه‌

و گردنبندی‌ از مروارید و مرجانش‌ پیشکش‌ کرده‌اَم‌!

 

عشقت‌ جنون‌ را به‌ من‌ آموخت‌

و گذران‌ِ زند‌گی‌ بی‌آمدن‌ِ دخترِ شاه‌ِ پریان‌ را!

 

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ تو را در همه‌ چیزی‌ جستجو کنم‌

و دوست‌ بدارم‌ درخت‌ِ عریان‌ِ زمستان‌ را

برگ‌های‌ خشک‌ِ خزان‌ را و باد را و باران‌ را

و کافه‌ی‌ کوچکی‌ را که‌ عصرها در آن‌ قهوه‌ می‌نوشیدیم‌!

 

عشقت‌ پناه‌ بُردن‌ به‌ کافه‌ها را به‌ من‌ آموخت‌

و پناه‌ بُردن‌ به‌ هتل‌های‌ بی‌نام‌ و کلیساهای‌ گُمنام‌ را!

 

عشقت‌ مَرا آموخت‌

که‌ اندوه‌ِ غربتیان‌ در شب‌ چند برابر می‌شود

به‌ من‌ آموخت‌ بیروت‌ را چونان‌ زنی‌ بشناسم ‌، ظالم‌ و هوس‌انگیز...

که‌ هر غروب‌ زیباترین‌ جامه‌هایش‌ را می‌پوشد

بر سینه‌اَش‌ عطر می‌پاشد

تا به‌ دیدارِ ماهیگیران‌ و شاهزاده‌ها بروَد!

 

عشقت‌ گریستن‌ِ بی‌اَشک‌ را به‌ من‌ آموخت‌

و نشانم‌ داد که‌ اندوه‌

چونان‌ پسرکی‌ بی‌پا

در پس‌ْ کوچه‌های‌ رُشِه‌ و حَمرا می‌آرامد!

 

عشقت‌ اندوه‌ را به‌ من‌ آموخت‌

و من‌ قرن‌ها در انتظارِ زنی‌ بودم‌ که‌ اندوهگینم‌ سازَد!

زنی‌ که‌ میان‌ِ بازوانش‌ چونان‌ گنجشکی‌ بگریم و

او تکه‌ تکه‌هایم‌ را

چون‌ پاره‌های‌ بلوری‌ شکسته‌ گِرد آورد!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

زمستان

 

خاطرات‌ِ عشقمان‌ در زمستان‌ از خاطرم‌ می‌گُذرد

و آرزو می‌کنم‌

باران‌ در دیاری‌ دیگر ببارد و

برف‌ در شهری‌ دور...

آرزو می‌کنم‌ خدا

زمستان‌ را از تقویم‌ِ خود پاک‌ کند

نمی‌دانم‌ چگونه‌

زمستان‌ها را بی‌تو تاب‌ ‌آورم‌![/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

می‌خواهم‌ نامه‌یی‌ برایت‌ بنویسم‌

که‌ به‌ هیچ‌ نامه‌ی‌ دیگری‌ شبیه‌ نباشد

و زبانی‌ نو برای‌ تو بیافرینم‌

زبانی‌ هم ترازِ اندامت‌

و گُستره‌ی‌ عشقم‌ !

 

می‌خواهم‌ از برگ‌های‌ لغت‌نامه‌ بیرون‌ بیایم‌

و از دهانم‌ اجازه‌ی‌ سفر بگیرم‌

خسته‌اَم‌ از چرخاندن‌ زبان‌ در این‌ دهان‌

دهانی‌ دیگر می‌خواهم‌

که‌ بتواند به‌ درخت‌ِ گیلاس‌

یا چوب‌ کبریتی‌ بَدَل‌ شود

دهانی‌ که‌ کلمات‌ از آن‌ بیرون‌ بریزند

مانندِ پریان‌ِ دریایی‌ از امواج‌ِ دریا

و کبوتران‌ از کلاه‌ِ شعبده ‌باز !

 

کتاب‌های‌ دبستانم‌ را از من‌ بگیریدُ

نیمکت‌های‌ کلاسم‌ را

گچ‌ها وُ قلم‌ها وُ تخته‌ سیاه‌ را

از من‌ بگیرید

تنها واژه ‌یی‌ به‌ من‌ ببخشید

تا آن‌ را

چون‌ گوشواری‌ به‌ گوش‌ِ معشوق‌ِ خود بیاویزم‌ !

 

انگشتانی‌ تازه‌ می‌خواهم‌

برای‌ دیگرگونه‌ نوشتن‌

از انگشتانی‌ که‌ قد نمی‌کشند

از درختانی‌ که‌ نه‌ بُلند می‌شوندُ نه‌ می‌میرند بیزارم‌

انگشتانی‌ تازه‌ می‌خواهم‌

به‌ بُلندای‌ بادبان‌ِ زورق‌ و گردن‌ِ زرّافه‌

تا معشوقه‌ی‌ خویش‌ را پیراهنی‌ از شعر ببافم‌

و الفبایی‌ نو بیافرینم‌ برای‌ او

الفبایی‌ که‌ حروفش‌

به‌ حروف‌ِ هیچ‌ زبان‌ِ دیگری‌ مانند نباشند

الفبایی‌ به‌ نظم‌ِ باران‌

الفبایی‌ از طیف‌ِ ماه‌ و

ابرهای‌ خاکستری‌ِ غمناک‌

و درد برگ‌های‌ بید

زیرِ چرخ‌ِ دلیجان‌ِ آذر ماه‌ !

 

می‌خواهم‌ گنجی‌ از کلمات‌ را پیش کشَت‌ کنم‌

که‌ هرگز هیچ‌ زنی‌ به‌ نصیب‌ نبُرده‌ وُ نخواهد بُرد

کسی‌ به‌ تو مانند نبوده‌ وُ نیست‌

می‌خواهم‌ هجاهای‌ نامم‌

و خواندن‌ِ نامه‌هایم‌ را

به‌ سینه‌ی‌ خسته‌اَت‌ بیاموزم‌

می‌خواهم‌ تو را به‌ زبانی‌ نو بَدَل‌ کنم‌ !

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×