رفتن به مطلب
KaMi

پابلو نرودا

پست های پیشنهاد شده

 

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن![/b] [align=RIGHT]امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

کاشفان شیلی

آورد

از آلماگروی شمالی

قطار شراره هایش را ،

و بر فراز سرزمین هایش

در میانه انفجار سکوت

در خود خمید

روز و شب

چنان که بر نقشه ای .

سایه خارزار ،

هاشور خاربن و موم ؛

اسپانیولی پیوست با شکل خشکش ،

خیره بر رزم آرایی تیره خاک !

شب ، برف و شن

بر آوردند ساختار باریکه سرزمینم را.

تمام سکوت در درازنایش است و

تمام کفها

بالا شده از ریش دریایش !

تمام زغال سنگها سرشارش کرده

با بوسه های رازآلود .

چون زغالی گداخته

می گدازد بر انگشتانش

طلا ،

و می تابد نقره

مثل ماهی سبز

بر هیات منجمد سیاره ای تاریک !

اسپانیولی نشست ، روزی

در کنار گل سرخ ،

کنار نفت ،

کنار شراب و

کنار آسمان کهن ؛

بی آنکه گمان برد

زاده شده است

این سرزمین سنگهای سخت

از زیر فضله عقاب دریا ![/b]

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=RIGHT]از تو عبور مي كنم

 

اگر تمام خاک زمین باشی

تنها مشتی از تو کافی است

برای آنکه تا ابد بپرستمت

 

از میان صور فلکی

چشمهای تو

تنها نوری است که می شناسم

 

تنت به بزرگی ماه

و کلامت خورشیدی کامل

و قلبت آتشی است

 

برهنه پای

از تو عبور می کنم

و تنگ می بوسمت

ای سرزمین من ![/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اين را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم

چرا که زندگانی را دو چهره است

کلام ، بالی ست از سکوت

و آتش را نيمه ای ست از سرما

 

دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم

تا بی کرانگی را از سر گيرم

و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم

چنين است که من هنوز دوستت نمی دارم[/b]

 

دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي

کليدهای نيک بختی و سرنوشتی نامعلوم

در دست های من باشد

 

برای آنکه دوستت بدارم ، عشقم را دو زندگاني هست

چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم

و دوستت ندارم به آن هنگام که دوستت دارم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=RIGHT]مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم

که گیسوانت را یک به یک

شعری باید و ستایشی

 

دیگران

معشوق را مایملک خویش می پندارند

اما من

تنها می خواهم تماشایت کنم

 

در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند

(به خاطر موهایت)

قلب من

آستانه ی گیسوانت را ، یک به یک می شناسد

 

آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی

فراموشم مکن !

و بخاطر آور که عاشقت هستم

مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم

موهای تو

این سوگواران سرگردان بافته

راه را نشانم خواهند داد

به شرط آنکه ، دریغشان مکنی[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=LEFT]Love

 

 

 

Because of you, in gardens of blossoming flowers I ache from the

perfumes of spring.

I have forgotten your face, I no longer remember your hands;

how did your lips feel on mine?

Because of you, I love the white statues drowsing in the parks,

the white statues that have neither voice nor sight.

I have forgotten your voice, your happy voice; I have forgotten

your eyes.

Like a flower to its perfume, I am bound to my vague memory of

you. I live with pain that is like a wound; if you touch me, you will

do me irreparable harm.

Your caresses enfold me, like climbing vines on melancholy walls.

I have forgotten your love, yet I seem to glimpse you in every

window.

Because of you, the heady perfumes of summer pain me; because

of you, I again seek out the signs that precipitate desires: shooting

stars, falling objects. [/align]

 

عشق

 

 

 

 

به خاطر تو

در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده

من

از رايحه بهار زجر مي كشم !

 

 

 

چهره ات را از ياد برده ام

ديگر دستانت را به خاطر ندارم

راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!

 

 

 

به خاطر تو

پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم

پيكره هاي سپيدي كه

نه صدايي دارند

نه چيزي مي بيننند !

 

 

 

صدايت را فراموش كرده ام

صداي شادت را !

چشمانت را از ياد برده ام .

 

 

 

با خاطرات مبهمم از تو

چنان آميخته ام

كه گلي با عطرش !

مي زيم

با دردي چونان زخم !

اگر بر من دست كشي

بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !

 

 

 

نوازشهايت مرا در بر مي گيرد

چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !

 

 

 

من عشقت را فراموش كرده ام

اما هنوز

پشت هر پنجره اي

چون تصويري گذرا

مي بينمت !

 

 

 

به خاطر تو

عطر سنگين تابستان

عذابم مي دهد !

به خاطر تو

ديگر بار

به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :

شهابها !

سنگهاي آسماني !! [/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

POETRY

 

 

 

And it was at that age...Poetry arrived

in search of me. I don't know, I don't know where

it came from, from winter or a river.

I don't know how or when,

no, they were not voices, they were not

words, nor silence,

but from a street I was summoned,

from the branches of night,

abruptly from the others,

among violent fires

or returning alone,

there I was without a face

and it touched me.

 

 

 

I did not know what to say, my mouth

had no way

with names

my eyes were blind,

and something started in my soul,

fever or forgotten wings,

and I made my own way,

deciphering

that fire

and I wrote the first faint line,

faint, without substance, pure

nonsense,

pure wisdom

of someone who knows nothing,

and suddenly I saw

the heavens

unfastened

and open,

planets,

palpitating planations,

shadow perforated,

riddled

with arrows, fire and flowers,

the winding night, the universe.

 

 

 

And I, infinitesmal being,

drunk with the great starry

void,

likeness, image of

mystery,

I felt myself a pure part

of the abyss,

I wheeled with the stars,

my heart broke free on the open sky.

 

 

 

 

شاعری

و در ان زمان بود

كه ( شاعري ) به جستجوي ام بر آمد

نمي دانم !

نمي دانم از كجا آمد

از زمستان يا از يك رود

نمي دانم چگونه

چه وقت !

نه !!

بي صدا بودند و

بي كلمه

بي سكوت !

 

 

 

اما از يك خيابان

از شاخسار شب

به ناگهان از ميان ديگران

فرا خوانده شدم

به ميان شعله هاي مهاجم

يا رجعت به تنهايي

جائيكه چهره اي نداشتم …

و

( او ) مرا نواخت !!

 

 

 

نمي دانستم چه بگويم !

دهانم راهي به نامها نداشت

چشمانم كور بود

و چيزي در روح من آغازيد :

تب

يا بالهايي فراموش شده !

و من به طريقت خود دست يافتم :

رمز گشايي اتش !

و اولين سطر لرزان را نوشتم :

لرزان ،

بدون استحكام ،

كاملا چرند !!

سرشار از دانايي آنان كه هيچ نمي دانند!!

و ناگهان ديدم

درهاي بهشت را

بدون قفل و گشوده !

گياهان را

تپش كشتزاران را

سايه هاي غربال شده با تيغ آتش و گل را

شب طوفان خيز و

هستي را !

 

 

 

و من

اين بي نهايت كوچك

با آسمانهاي عظيم پرستاره

مهربانانه

همپياله شدم !

 

 

 

تصويري راز آلود

خودم را ذره اي مطلق از ورطه اي لايتناهي حس كردم

با ستارگان چرخيدم

و قلبم

در اسمان

بند گسست[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

با حقیقت پیمان بستم:

نور را به زمین باز گردانم.

 

آرزو کردم چون نان باشم:

هرگز از مبارزه گریز نبودم.

 

اکنون اینجا منم با آنچه دوست می داشتم.

با انزوایی که از دست دادم

در سایه ی آن سنگ نمی آسایم.

 

دریا نا آرام است، نا آرام در آرامش من.[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

به من بگوييد، آيا گل سرخ برهنه است يا لباسي به تن دارد؟

درختان چرا شكوه شاخه هايشان را كتمان مي كنند ؟

آيا كسي شكوه هاي يك ماشين به سرقت رفته را شنيده است ؟

آيا چيزي در اين جهان غمگين تر از توقف يك قطار در باران هست؟

 

 

 

 

Tell me, is the rose naked

or is that her only dress?

 

Why do trees conceal

the splendor of their roots?

 

Who hears the regrets

of the thieving automobile?

 

Is there anything in the world sadder

than a train standing in the rain?[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×