رفتن به مطلب
KaMi

پابلو نرودا

پست های پیشنهاد شده

((چه بسا من در جسم خود زندگي نكرده ام، شايد در قالب ديگران زيسته ام. زندگاني من مجموعه اي از تمام زندگي ها است: زندگي شاعرانه.))

 

ريكاردو نفتالی ريس باسوآلتو(پابلو نرودا) در دوازدهم ژوئیه سال 1904 در پارال شیلی به دنیاآمد. در اوت همان سال مادرش را ازدست داد. پدرش کارمند راه آهن ومادرش معلم بود. تحصیلات ابتدایی ودبیرستان اش را در رشته علوم انسانی به پایان برد. نرودا از 15 سالگی وارد عرصه ادبیات شد وازاین تاریخ به بعد بود که بی وقفه شعر سرود وزندگی پراز حادثه خود راپی گرفت.در همین سال بود که نام مستعار "پابلو نرودا" را به پاس یاد شاعر چک "یان نرودا" برای خود برگزید.

بدون شک نرودا یکی از برجسته ترین چهره های ادبیات جهان است.هرچند اوسراسر زندگی خود را در مبارزه سیاسی، بازداشت وتبعیدگذراند، ولی خلاقیت هنری وبیان شاعرانه اش بی تردید درعرصه تحول ساختارشعر اسپانیایی، به ویژه کاستیانا، تاثیر به سزای داشت.

نرودا درسال 1917 نخستین اثر خود را در روزنامه ی" لامان یانا" منتشر کرد.

درسال 1921 به سانتیاگو، پایتخت شیلی رفت ودر دانشسرای عالی آن شهر به تحصیل ادبیات فرانسه پرداخت.

پابلو بیست سال بیشتر نداشت که یکی از ارزنده ترین آثار شعری ادبیات جهان (بیست غزل عاشقانه وترانه ناامید) راسرود وبا انتشار آن راه نوینی راپیش روینهضت مدرنیسم در شعر جهان که با بحران روبه رو بود، بازگشود تا انجا که منتقد ومحقق مشهور(بالیرده) درکتاب خود(تاریخ ادبیات جهانی) مطالعه این کتاب را برای رسیدن به بلوغ تغزلی همه شاعران معاصر دنیا لازم می داند.

از 1927 تاسال1945 کنسول شیلی در کشورهای مختلف آمریکای جنوبی بود. نرودا به خوبی ضرورت بکارگیری شعر درعرصه مبارزه سیاسی مردم آمریکای لاتینرا دریافته بود. او به ویژه می دانست که سخن گفتن ازعشق به دوران تاریک سرکوب واختناق، آنگاه که شعله های جنگ زبانه می کشد، کارآسانی نیست.

در سال1945 به نمایندگی سنای شیلی انتخاب شد ورسما به حزب کمونیست شیلی پیوست. اودرهمین سال جایزه ملی ادبیات شیلی را دریافت کرد.

در ژانویه ی 1948 زیر عنوان "من متهم می کنم" در مجلس سنا سخنرانی کرد ودر سوم فوریه ی همان سال ازمقام سناتوری عزل وحکم بازداشتش صادر شد.

در24 فوریه ی1949 ازطریق کوه های آند ازشیلی خارج شد واز آن پس تمام تلاشش را درپیش برد صلح جهانی گذاشت.

در سال 1952 دولت شیلی حکم بازداشت اورا لغو کرد واو به سانتیاگو بازگشت وآثار جدید وقدیمش را در شیلی وچندین کشور دیگر چاپ کرد

او که همواره یک فعال سیاسی – ادبی بود درسال 1969 نامزد حزب کمونیست شیلی برای ریاست جمهوری شد که بعدها به نفع دکتر سالوادرآلنده ازاین نامزدی استعفا داد وتمام تلاشش راصرف حمایت از آلنده کرد.

پس از انتخاب آلنده به ریاست جمهوری توسط مردم شیلی ، نرودا به عنوان سفیر کشورش راهی پاریس شد و درسال1971 موفق به دریافت جایزه نوبل ادبی شد.

نرودا سال 1973 به شیلی بازگشت وهمزمان با مرگ آزادی در جریان کودتای نظامی پینوشه، در بیمارستانی واقع در سانتیاگو، کمی دورتر از کاخ ریاست جمهوری شیلی که توسط تانک های کودتاگران گلوله باران می شد، در حالی که به دستور مستقیم دیکتاتور آینده شیلی تحت نظربود، در 23 سپتامبر 1973 چشم در جهان فروبست.

شعر نرودا نگاهی است به خلاء درونی انسان، آنچه کمترقلم وزبانی توان به تصویر کشیدنش را دارد.هم از این رو، نرودا را باید شاعر همه ی اعصار نامید، هم این که شعرش امروز به آخرین سنت های شعری زمان معاصر پیوسته است.

برخی از آثار نرودا: بلندی های ماچو پیچو، سرود همگانی ، صدغزل عاشقانه، انگیزه ی نیکسون کشی، جشن انقلاب شیلی ، ناآرام در آرامش و...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نرودا در خاطراتش می نویسد که در دوران جوانی و کمی پس ازآنکه مجموعه شفق را منتشر کرده بود همراه دوستانش به کلوپی در پایین شهر وارد می شود و اتفاقا ورودشان مصادف می شود با درگیری دو تن از اوباش برجسته محل ! ...کلوپ به هم می ریزد و نرودای جوان – شاید به واسطه همان سر پر باد جوانی !- فریادکشان برسر آن دو مرد تنومند، آنها را به ترک محل امر می کند ! ...یکی از این دو – که به قول نرودا قبل از چاقوکشی ،بکس باز حرفه ای بوده – به نرودا هجوم می آورد که مشت سنگین رقیب اوباشش او را نقش بر زمین می کند ! ...کلوپ دو باره آرام می شود و رقیب ازپا افتاده را بیرون می برند و رقیب پیروز به شادمانی جمع باز می گردد که نرودا او را نیز چنین خطاب می کند : «همه تان گم شوید !...شما هم دست کمی از او ندارید ! »...ساعتی بعد به وقت ترک محل در آستانه در خروجی مرد قوی هیکل مست را می بیند که در انتظار او ایستاده است !...دوستان آماده گریختنند و نرودای – به قول خودش پر وزن ! – بی دفاع در برابر حریفی نابرابر !...باقی را از زبان خود نرودا بشنوید با کمی تلخیص :

...و من فکر کردم چه بی فایده است در برابر این هیولا عرض اندام کردن .درست مثل ببری که با بچه گوزنی رو به رو شود ... همانطور که شاخ به شاخ بودیم ، ناگهان دیدم که سرش را به عقب کشید و چشمانش را از هم گشود و آن حالت سبعیت از دیدگانش محو شد و با شگفتی پرسید : شما پابلو نرودا هستید ؟!

« بله من خودم هستم »

بعد سر بزرگش را بین دو دست گرفت و گفت : من چه آدم احمقی هستم .اینجا با شاعری که او را ستایش می کنم روبه رو شده ام ، آنوقت باید از من عملی ناشایست سر بزند » و سرش را بین دو دست گرفت و خود را ملامت کرد : من چه آدم رذلی هستم ! ...درسته که ما همه از یک قماشیم ...ما تفاله های اجتماعیم ...اما به از شما نباشد ، در دنیا اگر یک آدم سالم باشد ، نامزد من است . ... نگاه کن دون پابلو ! این عکس اوست ...درست به قیافه اش نگاه کن ! ...من روز ی به او خواهم گفت که عکس تو در دست دون پابلو بوده است ...این او را خوشحال خواهد کرد ... »

و او عکس دخترکی خنده رو را که تبسمی کودکانه به لب داشت ، به دستم داد « نگاه کن دون پابلو ! ...شعر تو بود که واسطه عشق ما شد .... او مرا به خاطر شعر تو دوست دارد ، به خاطر شعر تو ، که هر دو با هم آنرا می خوانیم و از حفظ داریم »

و یکباره شروع کرد با صدای بلند به خواندن :« در آستانه قلب تو / پسرکی افسرده حال چونان من زانو زده است / با دیدکانی دوخته به نرگس شهلای تو /....»

درست در همین زمان در باز شد و دوستانم با تجدید قوا باز گشتند : با قیافه های بر افروخته ، با مشتهای گره کرده و مهیا برای مقابله !

من با آرامی از در خارج شدم و ان مرد همچنان در جای خود ترانه ام را مترنم بود و در جذبه سکر سرود ... [/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

( تو را دوست ندارم...) پابلو نرودا

 

دوستت ندارم

چنان که گویی زبر جدی یا گل نمک

یا پرتاب آتشی از درون گل میخک

 

 

 

 

تو را دوست دارم

همانند بعضی چیزهای سیاه

که باید دوست داشت

محرمانه، بین سایه و روح

 

تو را دوست دارم

همانند گلی

که هرگز شکفته نشد ولی

در خود نور پنهان گلی را دارد.

 

ممنون از عشق تو

شمیم راستینی از عطر

برخاسته از زمین

که می روید در روحم سیاه

 

تو را دوست دارم

بدون آنکه بدانم

چگونه،چه وقت،از کجا

دوستت دارم

سریح،بون پیچیدگی و غرور

تو را دوست دارم

چون راه دیگری نمیدانم که در آن

"من" وجود ندارم و تو...

 

چنان نزدیکی که دستهای تو

روی سینه ام،دست من است

چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند

وقتی بخواب میروم..

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

کنار رود پیدرا

نشستم و گریستم

[align=RIGHT]نوشته : پائولو کوئليو

برگردان : آرش حجازی

ص226 صفحه : چاپ چهارهم : 1382 انتشارات کاروان

اين کتاب، نخستين بخش از مجموعه ی سه گانه ی "و در روز هفتم است و به يک هفته از زندگی دختر جوانی به نام پيلار اشاره می کند و می گويد در دوره های کوتاهی ممکن است دگرگونی های عميقی در زندگی انسان رخ دهد که اصلا انتظارش را ندارد. کوئليو در اين کتاب ادعا می کند که عشق می تواند ما را به دوزخ يا بهشت ببرد، اما ما را هميشه به جايي که بايد می رساند. عشق ميان دو شخصيت اصلی داستان، زندگی آن ها را به راهی مبدل می کند که به خدا می رسد. عشق مريم مقدس نيز در سراسر داستان، آن ها را در بر می گيرد و نمی گذارد احساس وانهادگی کنند. پيلار تصور می کند تمام آن چه که در تمام زندگی برايش اهميت داشته، در يک هفته، سخاوتمندانه به او ارزانی شده، بنابراین قلبش را به روی عشق می گشاید و نور عشق را در خودش غرق می کند. هر چه بيشتر عشق بورزيم، تجربه روحانی مان بيشتر خواهد بود و دير يا زود بايد بر هراس خود غلبه کنيم.[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

عطیه برتر

 

[align=RIGHT]نوشته : پائولو کوئليو

برگردان : آرش حجازی

ص144 صفحه : چاپ پنجم : 1382 انتشارات کاروان

عطيه برتر که نام ديگر آن "رساله ای درباره عشق " است، ساختار داستانی ندارد. کوئليو در اين کتاب مدعی است که والاترين ارزش بشری، عشق است و تمامی ارزش های ديگر، مستحيل در عشق اند و با عشق توجيه می شوند. در واقع همه چيز ناپايدار و فانی است و تنها عشق است که می ماند. اين کتاب اشاره می کند که بايد با تمامی شور عشق ورزيد، چرا که عشق، کثرت گناهان را می پوشاند و قانونی است که در خود تمامی قانون های ديگر را خلاصه می کند. واژه های خالی از عشق، ما را جذب نمی کنند، هرچه هم که منطقی و هوشمندانه بنمايند. عطيه برتر می گويد که زندگی با تمام اميد، ترس ها و لحظه های تلخ و شيرينی که دارد، فقط فرصتی برای آموختن عشق است.[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

کیمیاگر

نوشته : پائولو کوئليو

[align=RIGHT]برگردان : آرش حجازی

288 صفحه : چاپ هشتم : 1382 انتشارات کاروان

داستان بلند کيمياگر که در سال های اخير جهان را افسون کرده است، در واپسين سال های سده بيستم، پديده ای جهانی شده است. داستان چوپان جوانی که به دنبال رويائی مکرر، زندگی روزمره خود را کنار می گذارد و به سوی گنجی نهفته در ميان شنزارهای پهناور افريقا می رود و در اين سفر، با معنای هستی و افسانه شخصی و اکسير اعظم و خودش روبه رو می شود و با سراسر کائنات پيوند می يابد.

اين کتاب که تا کنون در بيش از یکصد کشور، زندگی آدميان بسياری را دگرگون کرده است، اينک با تابلوهای رنگی مبيوس، نقاش فرانسوی، مصور شده است.[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بریدا

نوشته : پائولو کوئليو

 

[align=RIGHT]برگردان : آرش حجازی

336 صفحه : چاپ هشتم : 1381 انتشارات کاروان

پيمودن جاده سانتياگو، الهام بخش پائولو کوئليو در رمان کلاسيکش "کيمياگر" بود و پيمودن جاده رم، الهام بخش "بريدا"،داستان دختر ايرلندی جوانی که می خواست جادوگر شود. بريدا ناچار است ميان دو سنت کهن ينیققا برگزيند: سنت ماه مکتبی اسراری است که برای دست يافتن به آن، بايد تمرين های دشوار و آئين های گوناگون را به کار برد. سنت خورشيد سنت هزاران ساله بشر برای دست يافتن به معرفت است و در آن تنها يک اصل حاکم است: اعتماد به شب تاريک ايمان؛ و تنها يک تمرين وجود دارد: نيايش به درگاه خدا، با قلب و روح. بريدا بايد دريابد که عطيه روحانی اش او را به حرکت در کدام يک از اين دو سنت وا می دارد. به باور کوئليو، يگانه راه کشف ماهيت راستين خويشتن، عشق اشت: "عشق يگانه پل ميان جهان مرئی و نامرئی است. وقتی عشق می ورزيم، می خواهيم از آن چه هستيم، بهتر باشيم و می توانيم." [/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستت نمی دارم چنانکه گل سرخی باشی از نمک

زبرجد باشی یا پرتاب آتشی از درون گل میخک

دوستت می دارم آن چنان که گاهی چيزهای غريبی را

ميان سايه و روح با رمز و راز دوست می دارند

 

 

تو را دوست دارم

همانند گلی که

هرگز شکفته نشد ولی

در خود نور پنهان گلی رادارد.

 

 

ممنون از عشق تو

شمیم راستینی از عطر

برخاسته از زمین

که میروید در روحم سیاه

 

دوستت می دارم بی آنکه بدانم چه وقت وچگونه و از کجا

دوستت می دارم ساده و بی پيرايه، بی هيچ سد و غروری؛

اين گونه دوست می دارمت،

چرا که برای عشق ورزيدن راهی جز اين نمی دانم

که در آن منوجود ندارمو

تو...

چنان نزدیکی که دستهای تو

روی سینه ام، دست من است

چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند

وقتی به خواب میروم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر روز بازی می کنی با روشنائی جهان.

مهمان ظریف، می رسی درگل وآب.

بیشتر ازسر سفیدی که نگه می دارم محکم

میان دستانم هرروز چون دسته گل ها.

 

به هیچ کس نمی مانی از آن زمان که دوستت دارم.

بگذار تو را میان گل تاج های زرد گسترم.

چه کسی می نویسد نامت را میان ستارگان جنوب با حروف دود؟

آه بگذار یادت آورم زمانی که بودی پیش از آن که وجود داشتی.

ناگهان باد نعره می کشد ومی کوبد بر پنجره ی بسته ام.

آسمان تور تلمبار ماهیان واهی است.

این جا همه ی بادها زودتر یا دیرتر رها می شوند، همه ی آنان.

باران لباسش را در می آورد.

 

پرندگان می گذرند، ناپدید می گردند.

باد. باد.

تنها می توانم برابر قدرت انسان ستیزم.

توفان برگ های تیره را می چرخاند

ورها می کند تمامی قایق های مهار شده به آسمان دیشب را.

 

تو این جائی. آه فرار نمی کنی.

پاسخ خواهی داد به آخرین فریادم.

پیچ بر من چنان که گویی تو را ترسانده اند.

با این که، یک بار از چشمانت دوید سایه ی غریبه ای.

 

اکنون، اکنون نیز، عزیزکم، برایم پیچک می آوری،

وحتی پستان هایت بوی آن را می دهند.

زمانی که باد غمناک می رود کشتن پروانه ها

دوستت دارم، وسعادتم گاز می زند آلوی دهانت را.

 

چه طور باید بر می تابیده ای عادت به من را،

به روح وحشی وتنهایم را، به نامم را که همه ی آنان را گریزانده.

زمان های بسیار سوزان دیده ایم ستاره ی صبح را، که می بوسند چشمانمان را،

وبالای سرمان باز میشود شفق در باد بزن های چرخان.

 

کلماتم بارید بر تو، نوازشت می کنند.

مدت ها دوست داشته ام مادر آفتاب صدف بدنت را.

تا حتی بر این باورم که جهان از آن توست.

از کوه ها برایت می آورم گل های شاد، گل های استکان آبی،

فندق های تیره، وسبدهای روستائی بوسه ها.

می خواهم

با تو آن کنم که بهار می کند با درختان گیلاس.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو را بانو ناميده ام

بسيارند از تو بلند تر ، بلند تر

بسيارند از تو زلال تر ، زلال تر

بسيارند از تو زيباتر ، زيبا تر

اما بانو تويي .

شعر فوق از پابلونرودا كتاب هوارا از من بگير خنده ات را نه !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

عشق

 

 

به خاطر تو

در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده

من

از رايحه بهار زجر مي كشم !

 

 

 

چهره ات را از ياد برده ام

ديگر دستانت را به خاطر ندارم

راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!

 

 

 

به خاطر تو

پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم

پيكره هاي سپيدي كه

نه صدايي دارند

نه چيزي مي بيننند !

 

 

 

صدايت را فراموش كرده ام

صداي شادت را !

چشمانت را از ياد برده ام .

 

 

 

با خاطرات مبهمم از تو

چنان آميخته ام

كه گلي با عطرش !

مي زيم

با دردي چونان زخم !

اگر بر من دست كشي

بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !

 

 

 

نوازشهايت مرا در بر مي گيرد

چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !

 

 

 

من عشقت را فراموش كرده ام

اما هنوز

پشت هر پنجره اي

چون تصويري گذرا

مي بينمت !

 

 

 

به خاطر تو

عطر سنگين تابستان

عذابم مي دهد !

به خاطر تو

ديگر بار

به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :

شهابها !

سنگهاي آسماني !!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

I Crave Your Mouth, Your Voice, Your Hair

 

 

DON'T GO FAR OFF, NOT EVEN FOR A DAY

Don't go far off, not even for a day, because --

because -- I don't know how to say it: a day is long

and I will be waiting for you, as in an empty station

when the trains are parked off somewhere else, asleep.

 

Don't leave me, even for an hour, because

then the little drops of anguish will all run together,

the smoke that roams looking for a home will drift

into me, choking my lost heart.

 

Oh, may your silhouette never dissolve on the beach;

may your eyelids never flutter into the empty distance.

Don't leave me for a second, my dearest,

 

because in that moment you'll have gone so far

I'll wander mazily over all the earth, asking,

Will you come back? Will you leave me here, dying?

 

[/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

من آرزومند دهانت هستم ، صدايت ، مويت

 

دور نشو

حتي براي يك روز

زيرا كه …

زيرا كه …

- چگونه بگويم –

يك روز زماني طولاني ست

براي انتظار من

چونان انتظار در ايستگاهي خالي

در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !

 

تركم نكن

حتي براي ساعتی

چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي

به سوي هم خواهند دويد

و دود

به جستجوي آشيانه اي

در اندرون من انباشته مي شود

تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !

 

آه !

خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود

و پلكانت در خلا پرپر زنند !

 

حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين !

چرا كه همان دم

آنقدر دور مي شوي

كه آواره جهان شوم ، سرگشته

تا بپرسم كه باز خواهي آمد

يا اينكه رهايم مي كني

تا بميرم !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

گناهکار 964.jpg

 

ترجمه مهناز بدیهیان

 

اعلام میکنم که گناهکار م

چرا که با دستهایی که به من داده اند

جارویی نبافته ام.

 

 

چرا جاروئی درست نکرده ام؟

این دستها را چرا به من دادند؟

چه فایده ای داشته اند؟

اگر تنها کاری که کرده ام

تماشای آمیختن دانه ها بوده است

و گوش سپردن به باد.

چرا گرد نياوردم نی ها ی جوان را

از نیزار

آن هنگام که سبز بودند.

آن دسته های نرم را نچیدم

تا بخ***د،

تا آنها را به هم ببافم

در بافه هائی زرين

و به آن دامنهء زرد بکوبم

تا جارویی بسازم برای روفتن کوره راه

راهی که چنین ادامه دارد.

چگونه زندگی من گذشت

بدون دیدن، یاد گرفتن،

بدون گردآوردن و بهم آمیختن نخستين چیزها ؟

برای حاشا کردن، بسی دير است

من وقت داشتم

اما

دست نداشتم.

پس چگونه بزرگی را نشانه می گیرم

اگر

هرگز نتوانسته ام جارویی بسازم

حتی یک جارو

حتی یکی[/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

هشت سپتامبر

 

امروز روزی بود چون جامی لبريز

امروز روزی بود چون موجی سترگ

امروز روزی بود به پهنای زمين.

امروز دريای توفانی

ما را با بوسه ای بلند کرد

چنان بلند که به آذرخشی لرزيديم

و گره خورده در هم

فرودمان آورد

بی اينکه از هم جدايمان کند.

امروز تنمان فراخ شد

تا لبه های جهان گسترد

و ذوب شد

تک قطره ای شد

از موم يا شهاب

ميان تو و من دری تازه گشوده شد

و کسی هنوز بی چهره

آنجا در انتظار ما بود[/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مرگ آرام

 

[/b]کسی که اسیر عادت می شود

آن که هر روز همان مسیر را دنبال میکند

آرام آرام می مآن که هرگز سرعتش را تغییر نمی دهد

آن که ریسک نمی کند و رنگ لباسش را عوض نمی کند

آن که حرف نمی زند و تجربه نمی کند

می میرد

[align=RIGHT]کسی که چیزها را برعکس (وارونه) نمی کند

آن که سر کار خوشحال نیست

آن که «غیر مطمئن» را بر «مطمئن» ریسک نمی کند

تا که به دنبال یک رویا برود

آنهایی که حداقل یک بار در زندگی خود یک اندرز درست را ندید نگیرند

آرام آرام می میرند.

 

کسی که مسافرت نکند

آن که نخواند

آن که به موسیقی گوش ندهد

آن که در خود زیبایی نمی یابد

آرام آرام می میرد.

 

کسی که عزت نفس خود را به تدریج از بین می برد

آن که به خود اجازه نمی دهد که از دیگران کمک بگیرد

آن که روزها را با شکایت کردن از بخت بد خود سپری می کند

و یا بارانی که قطع نمی شود، آرام آرام می میرد.

 

کسی که یک پروژه را قبل از آغاز آن رها می کند

آن که درباره موضوعاتی که نمی داند سوال نمی پرسد

آن که جواب نمی دهد هنگامی که مورد سوال قرار می گیرد در مورد چیزی که می داند

آرام آرام می میرد.

 

بیا سعی کنیم و از مرگ ذره ذره ای بپرهیزیم

همیشه به یاد داشته باشیم که زنده بودن مستلزم تلاشی است خیلی بیشتر

از نفس کشیدن ساده

تنها صبر و تحمل پرشور منجر به دست یابی به خوشبختی باشکوه می گردد[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دست‌هايم را مي‌بيني؟ آن‌ها زمين را پيموده‌اند

خاك و سنگ را جدا كرده‌اند

جنگ و صلح را بنا كرده‌اند

فاصله‌ها

از درياها و رودخانه‌ها برگرفته‌اند

و باز،

آنگاه كه بر تن تو مي‌گذرند،

محبوب كوچكم،

دانه‌ي گندمم، پرستويم،

نمي‌توانند تو را در بر گيرند

از تاب و توان افتاده‌

در پي كبوتراني توأمان‌اند

كه در سينه‌ات مي‌ارمند يا پرواز مي‌كنند

آن‌ها دور دست‌ةاي پاهايت را مي‌پيمايند

در روشناي كمرگاه تو مي‌آسايند

براي من گنجي هستي تو

سرشار از بي‌كرانگي‌ها تا دريا و شاخه‌هايش

سپيد و گسترده و نيلگوني

چون زمين به فصل انگور چينان

در اين سرزمين

از پاها تا پيشانيت

پياده،پياده،پياده،

زندگيمرا سپري خواهم كرد [/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

به آرامي آغاز به مردن مي کني

اگر سفر نکني،

اگر کتابي نخواني،

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،

اگر از خودت قدر داني نکني.

به آرامي آغاز به مردن مي کني

زماني که خودباوري را در خودت بکشي،

وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.

به آرامي آغاز به مردن مي کني

اگر برده عادات خود شوي،

اگر هميشه از يک راه تکراري بروي...

اگر روزمرّگي را تغيير ندهي

اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني،

اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.

تو به آرامي آغاز به مردن ميکني

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وامي دارند

و ضربان قلبت را تند تر ميکنند،

دوري کني...

تو به آرامي آغاز به مردن ميکني

اگر هنگامي که با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نکني

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني

اگر وراي روياها نروي،

اگر به خودت اجازه ندهي

که حداقل يک بار در تمام زندگيت

وراي مصلحت انديشي بروي...

امروز را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاري کن

نگذار که به آرامي بميريد

شادي را فراموش نکن

[/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=RIGHT]مجالی نیست تا برایت جشنی به پا کنم

که گیسوانت را یک به یک

شعری باید و ستایشی.

دیگران

محبوب را مایملک خویش می پندارند

اما من

تنها می خواهم تماشایت کنم.

قلب من

گیسوانت را، یک به یک می شناسد.

فراموشم مکن!

و به خاطر آور که عاشقت هستم.

مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم

این سوگواران سرگردان یافته

راه را نشانم خواهند داد

به شرط آن که، دریغشان نکنی[/b][/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اشعار منتشر نشده‌ای از پابلو نرودا ، شاعر برنده نوبل ادبیات شیلیایی اخیرا از سوی یك مجموعه‌دار پیدا شده است. این اشعار كه به آلیسیا اوروتیا تقدیم شده سال ۱۹۶۹ نوشته شده‌اند. «روزنامه مركوریو» صاحب مجموعه عظیمی از آثار این شاعر شیلیایی است.وكیل این روزنامه خبر كشف اشعار منتشر نشده نرودا را تایید كرد.وی گفت: همه اشعار را خود پابلو نرودا امضا كرده و با بررسی دقیق دستخط او با دیگر نسخ شاعر، صحت واقعی بودن اشعار به تایید رسیده است.

به گزارش فارس ، این اشعار منتشر نشده به گزارش روزنامه شیلیایی ال مركوریو از سوی یك مجموعه‌دار پیدا شده‌اند.

این اشعار در ادامه شعرهایی است كه پابلو نرودا درباره عشق به آلیسیا سروده است. [/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بر خيز با من

هيچ كس بيش از من

نمي خواهد سر به بالشي بگذارد

كه پلكهاي تو در آن

در هاي دنيا را به روي من مي بندند

آنجا من نيز مي خواهم

خونم را در حلاوت تو

به دست خواب بسپارم

 

اما بر خيز!

بر خيز با من

و بگذاربا هم برويم

براي پيكار روياروي

از تارهاي عنكبوتي دشمن ،

بر ضد نظامي كه گرسنگي را تقسيم مي كند ،

بر ضد نگون بختي سازمان يافته

 

برويم

و تو ، ستاره ي من ، در كنار من ،

سر بر آورده از گل و خاك من ،

تو بهار پنهان را خواهي يافت

و در ميان آتش

در كنار من ،

با چشمهاي وحشي خود ،

پرچم من را بر خواهي افروخت . [/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دير هنگام كه ستارگان

 

 

بى

هيچ

پوششى از ا

بر

در هواى خنك

مى درخشيدند، در خانه ام را

با

ز كردم.

اقيانوس

در دلِ شب

چهار نعل مى تاخت.

بوى تندِ

هيزم آماده

مثل دستى

از ميان تاريكىِ خانه

بيرون خزيد.

بو ديدنى بود

انگار

درخت

زنده بود.

انگار هنوز قلبش مى تپيد.

ديدنى

 

مثل يك ل

با

س.

ديدنى

 

مثل يك شاخه ى ش

كس

ته.

قدم زنان

به درونِ خانه

پاى نهادم

كه آن

تاريكىِ معطر.

در خود احاطه اش كرده بود.

بيرون

نقطه هاى آسمان

مثل سنگ هاى مغناطيسى

 

 

بر

ق مى زدند،

و بوى هيزم

قلبم را نوازش كرد

مثل انگشتانى،

 

مثل ياس

من

 

مثل بعضى خاطره ها.

 

بوى

بر

گ هاىِ نوك نيزِ

كاج نبود،

نه،

پارگى پوستِ

او كاليپتوس نبود

و نيز

عطر

 

تا

كس

تانِ سرسبز

بلكه

چيزى راز آميزتر بود

زيرا آن بو

 

تنها يك

با

ر،

تنها يك

با

ر،

پديد آمد

و آنجا، از ميان همه ى چيزهايى كه

روى زمين ديده بودم،

در خانه ىِ

خودم، شب هنگام، كنار درياى زمستانى،

آنجا رايحه ىِ

 

زي

با

ترين رُزها

چشم انتظار

من

بود،

قلبِ جريحه دارِ زمين،

چيزى

كه مثل موج

مرا در خود گرفت

از زمان

رهايى يافت

و در درونم گم شد

به هنگامى كه دروازه ىِ شب را

گشودم.[/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

شايد گزافه ن

با

شد اگر پابلو نرودا را پر خواننده ترين شاعر معاصر جهان بدانيم. کمتر کسی را در عرصه شعر معاصر جهان می شود يافت که مانند پابلو نرودا محبوب

با

شد.

 

 

 

نرودا در ۱۹۰۴ در پارال يکی از شهرهای کوچک شيلی بدنيا آمد. در دوران مدرسه

با

گا

بر

يلا ميسترال شاعره سرشناس شيلی که اولين نوبل را

بر

ای شيلی به ارمغان آورد آشنا شد و اين ميسترال بود که دروازه دنيای ادبيات و شعر را به روی او

با

ز کرد.

 

 

نرودا از ۱۵ سالگی وارد عرصه ادبيات شد و از اين تاريخ به بعد بود که بی وقفه شعر سرود و زندگی پر از حادثه خود را پی گرفت.

 

 

نرودا در پر التهاب ترين دوران تاريخ جهان زيست. او که نا خواسته و تنها به دن

با

ل يافتن شغل

با

توصيه يکی از آشنايان پر نفوذ به عنوان کنسول به رانگون در

بر

مه اعزام شده بود، از همان دوران جوانی در عرصه ادبيات و سياست، فعاليت پر شوری را پيش گرفت.

 

 

پابلو نرودا بزرگترين شاعر قرن بيستم است. (گا

بر

يل گارسيا مارکز)

 

 

نرودا نيز مانند هزاران نيروی روشنفکر دهه ۳۰ ميلادی مجذوب آرمانهای کمونيستی شد و به جبهه چپ پيوست. فعالانه در م

با

رزه عليه ديکتاتور اسپانيا در جنگهای داخلی شرکت کرد. او در کتاب خود به نام "خاطرات" می نويسد که چگونه در بحبوحه جنگ در مادريد اشعارش

با

نام "اسپانيا در قلب

من

" را که کاغذهايش از خمير کردن کاغذهای

با

طله و حتی پيراهن سر

با

زان تهيه شده بود در تيراژ ۲۰۰ نسخه چاپ شد و دست به دست ميان م

با

رزان در سنگرها گشت.

سفرهای متعدد نرودا چه در سالهائی که به طور رسمی نماينده دولت شيلی در سفارتخانه های کشورهای گوناگون بود و چه در سالهای تبعيد از شيلی، او را

با

چهره های

بر

جسته قرن در ادبيات و سياست آشنا کرد.

 

 

نرودا در کتاب خاطرات خود از آشنائی

با

نهرو، مائوتسه تونگ، چوئن لای، فيدل کاسترو و تقري

با

تمامی غولهای ادبی دهه های ۳۰ تا ۷۰ ميلادی سخن می گويد.

در دوران جنگ سرد نرودا متهم به طرفداری از استالين شد اما شعر او چنان پر قدرت و ماورای جنجالهای روزمره بود که مخالفانش نتوانستند

با

اين اتهامات او را از ميدان بدر کنند.

اشعار تغزلی نرودا از چنان قدرتی

بر

خوردارند که مرزهای جغرافيائی را شکسته و

بر

احتی در دل مردم جهان می نشيند.

 

 

فيلم پستچی به کارگردانی مايکل رادفورد

بر

اساس زندگی نرودا در تبعيد ساخته شده است

در ايران تا مدتها نرودا به عنوان شاعری سياسی و م

با

رز شناخته شده بود. مترجمان اشعار او شايد بيشتر به سبب نياز آن روزها شعرهای سياسی او را ترجمه کرده بودند. اما اگر مجموعه کارهای او را در نظر بگيريم نرودا را می توان به جرئت شاعر عاشقانه ها ناميد. اشعار او در

با

ره عشق بسيار زي

با

و گاه از نظر غنای تصويری و ايجاز حيرت انگيز و غير قابل دستيابی هستند.

مجموعه از شعرهای عاشقانه نرودا به پارسی

با

نام " هوا را از

من

بگير، خنده ات را نه " در سال ۱۳۷۴ توسط نشر چشمه به چاپ رسيد که استق

با

ل زيادی از آن شد و اکنون چاپ هشتم اين کتاب در

با

زار است.

 

 

پس از اين کتاب، مجموعه های ديگری نيز از او چاپ شد و پابلو نرودا امروز چهره ای است شناخته شده

بر

ای دوستداران شعر در ايران.

 

نرودا پس از روی کار آمدن حکومت سالوادور آلنده در ايسلانگرا اقامت کرد و از سياست بکلی کناره گرفت. ۱۱ روز بعد از کودتای ۱۹۷۳ در شيلی و کشته شدن آلنده، نرودا در اقامتگاه خود در ايسلانگرا چشم از جهان بست. [/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تن تو را يکسره

رام و پر

 

 

بر

ای

من

ساخته اند.

 

دستم را که

بر

آن می سرانم

در هر گوشه ای کبوتری می بينم

 

به جستجوی

من

 

گوئی عشق

من

تن تو را از گل ساخته اند

بر

ای دستان کوزه گر

من

.

 

زانوانت سينه هايت

کمرت

 

گم کرده ای دارند از

من

 

از زمينی تشنه

 

که دست از آن

بر

يده اند

از يک شکل

 

و ما

با

هميم

کامليم چون يک رودخانه

چون تک دانه ای شن

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

این همه نام

 

دوشنبه

محصور می کند خویش را

 

 

با

سه شنبه

و هفته

با

سال .

 

 

نمی شود بگسلد زمان

 

 

با

قیچی کسل کننده ات،

و تمام نامهای روز را

آب شب می شوید !

 

 

هیچ مردی نمی تواند بنامد خویش را :

پیتر ؛

چنانکه هیچ زنی :

رز یا ماری .

 

ما ،همه، ماسه ایم و غ

با

ر ؛

ما ،همه ،

با

رانیم در

با

ران !

 

 

 

 

با

من

از ونزوئلا ها سخن گفتند ،

 

از پاراگوئه ها ،

شیلی ها ؛

نمی دانم از چه می گویند .

 

 

من

تنها ،

پوسته زمین را می شناسم

و می دانم که نامی ندارد !

 

 

وقتی می زیستم در میان ریشه ها

لذتم می بخشیدند

بیش از گلها ؛

و آنگاه که سخن می گفتم

در میانه صخره ها

پژواک می شد صدایم

چون ناقوسی .

 

 

آنک بهاری می آید

آهسته اهسته

که درازنای زمستان را تاب آورده است ؛

زمان

گم کرده کفشهایش را ؛

یکسال

چهار قرن به طول می انجامد !

 

 

هر شب به گاه خفتن ،

چه نامیده می شوم و

نمی شوم ؟!

و به گاه بیداری کی ام ،

 

اگر این نیست «

من

» ای که به خواب رفته بود ؟!

این می گویدمان

که پرتاب می شویم در کام زندگی

از همان بدو تولد

 

که نیان

با

شته دهانهامان

با

این همه نامهای مشکوک

با

این همه

بر

چسبهای غم انگیز

با

این همه حروف بی معنا

با

این همه «مال تو » و « مال

من

»

 

با

این همه امضای کاغذها !

 

 

می اندیشم به شوراندن اشیا ،

در آمیختن شان ،

 

 

دو

با

ره

بر

آوردنشان ،

ذره ذره

بر

هنه کردنشان ،

تا آنجا که داشته

با

شد ، نور زمین

یگانگی دریا را :

 

تمامیتی سخاوت

من

د و

خش خش عطری استوار را

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×