رفتن به مطلب
KaMi

گزیده اشعار خالق شازده کوچولو-آنتوان دوسنت اگزوپری

پست های پیشنهاد شده

تنها به سوی تو

با خویشتن و سفر

شادمانه باز می‌گردم،

با کوهها، طوفان و شن

که معبود من بودند

باز می‌گردم

با خویشتن، سفر و آنچه معبود من بودند،

تنها به سوی تو ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

از دورها!

[/b]از دورها

دورها می‌آیی

و فقط

یک چیز

یک چیز کوچک

در زندگی من جابه جا می‌شود

این که دیگر بدون تو

در هیچ کجا نیستم!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اگر فرصت بود

[/b]اگر فرصت بود

کیمیای تو

مرا طلا می‌کرد

اما فرصت نبود ...

تو رفتی

من طلا نشدم،

و کسی راز کیمیای تو را نفهمید ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نمی‌دانم

[/b]در درون من چه می‌گذرد؟

نمی‌دانم!

من طلسم شده ام

و راز شکست این طلسم را نمی‌دانم ...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

تو برتری داشتی

تو را هرگز شگفت زده ندیدیم

تو برتری داشتی بر همه چیز

تو ابدی بودی

و می‌دانستیم

که تو همه چیز را می‌دانی

و ما

در جستجوی تمام راهها و دامها بودیم

تا تو را از راه به در کنیم ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آیا آدمی‌ از عشق می‌میرد؟

آیا راست است

که آدمی ‌از عشق می‌میرد؟

شاید ...

پاسخ‌ها را بعدها فهمیدم

بعدها ... وقتی که عاشقت شدم ...

بدون تو

بدون تو

باد آواره است

و شب

صحنۀ خالی نمایشی

بدون بازیگر ...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

4686.jpg

«آنتوان _ ماری _ روژه دوسنت اگزوپری» در 29 ژوئن 1900 در لیون فرانسه متولد شد و در 1926 به استخدام هواپیمایی «لاته کوئر» درآمد و کار خود را به عنوان خلبان آغاز کرد. در 1925 نخستین داستان او با نام «خلبان» در یکی از مجلات فرانسه منتشر شد. از آن زمان به بعد، حاصل زندگی ادبی او، آثاری از قبیل پست جنوب، پرواز شبانه، زمین انسانها (باد و شن و ستارگان)، خلبان جنگ، نامه ای به یک گروگان و بالأخره شاهکار جاودانه اش «شازده کوچولو» است.

اگزوپری در سال 1931 با بیوۀ روزنامه نگار معروف آمریکای جنوبی، «گومز کاریلو»، ازدواج کرد. همسر او «کانسوئلو سونسین» نام داشت.

 

این وصلت، اگر چه بر اساس عشق صورت گرفت، اما این دو به دلیل اختلاف فرهنگی، همیشه در حیطۀ زندگی مشترک خود، دچار سوء‌تفاهم و کج فهمی‌هایی بودند که اساس رنج و دل شکستگیهای آنها قرار می‌گرفت و بسیاری از دوستان اگزوپری معتقدند که قصۀ جاودانۀ شازده کوچولو به خاطر اندوه و دل شکستگی اگزوپری در اثبات عشق خود به کانسوئلو نوشته شده است. به این گونه که گل سرخ، تمثیلی از کانسوئلو و شازده کوچولو، خودِ اگزوپری و یا در واقع عشق بی‌شائبه و معصومیت‌های کودکانۀ روح اگزوپری است. پیام آور افقها وستاره‌های دور، آنتوان دوسنت اگزوپری، در سی و یکم ژوئیه 1944، آخرین پرواز خود را انجام رساند. پروازی بی انتها که فرودی نداشت و از آن پس دیگر کسی او را ندید. هواپیما پیدا نشد و تنها گمان این بود که هواپیمای اگزوپری توسط هواپیماهی شناسایی آلمانی در اطراف جزیرۀ کرس، سر نگون شده است...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فقط به خاطر چشم‌های تو

[/b]سیاهی چشمانت

شکارگاه من است

چونان ستارگان کوچک

و چهره ات،

راه شیری را می‌ماند

فقط به خاطر چشم‌های تو

شکار می‌شوم ای شاهزادۀ کوچک

و آهسته آرام می‌گیرم

در تاریکی

تاریکی بی رد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فرمانروای امواج

انسان

امپراطوری پرندگان را فتح کرده است

و مرد انگلیسی که دلش می‌خواست

فرمانروای امواج باشد

آیا روزی از به آب انداختن کشتی‌هایش

خسته خواهد شد؟...

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نور و تاریکی

[/b]در صبحی زیبا

دیدگانم را به سوی نور گشودم

و وحشت کردم

وقتی مردم تیره را پیش روی خود دیدم...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دعا

[/b]خداوندگارا

من نمی‌خواهم تو را رنج دهم

تنها مرا، همان گونه که هستم

پذیرا باش!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

تو یک پری هستی

[/b]عزیزترین موجود دنیا

بدون تو

دیگر نمی‌توانم زندگی کنم

ای پری

ای جان کوچکِ وحشی ...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

چند دقیقه دیگر

چند دقیقه دیگر وقت داری

تا به من نگاه کنی

به من، به چشمانم،

و به قلبی که برای تو می تپد

این شب و این باران

و تو

چند دقیقه دیگر وقت داری

تا به من نگاه کنی

پیش از آن که کاملا ً تمام شوم ...[/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

گنج

در زیر سکوت تو گنجی است

خاموش و مغرور

همچون میراث یک دهکدۀ دور

گنجی پنهان

در خطر هجوم غارتگران

گنجی که من دیده ام

و خود را به ندیدن می زنم ...[/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

تو برتری داشتی

تو را هرگز شگفت زده ندیدیم

تو برتری داشتی بر همه چیز

تو ابدی بودی

و می‌دانستیم

که تو همه چیز را می‌دانی

و ما

در جستجوی تمام راهها و دامها بودیم

تا تو را از راه به در کنیم ...[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دنیا برای شاهان بسیار ساده شده است و آن ها همه مردم را رعیت خود می بینند...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مزاحم شما شدم

نمی‌دانم!

تنها چراغ را روشن می‌کنم

گلها را در گلدان می‌گذارم

پنجره را باز می‌کنم

و بعد می‌روم ...[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]عشق فرآیندی است که در طی آن من به تو کمک کنم تا به خود واقعی ات نزدیک تر بشوی، نه آن چه من می خواهم.»

 

 

 

 

 

Love is a way that I help you on it to be more near to your fact not to what I want[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ده قدم كه برداري از زمان خارج مي‌شوي

 

 

ده قدم كه برداري از امپراتوري ماه و خورشيد بيرون مي‌روي

 

 

ده قدم، تنها ده قدم كه برداري

 

 

نه همهمه صدايي، نه تعجبي

 

 

نه همهمه­ي صدايي، نه تعجبي

 

 

ده قدم كه برداري ديگر گذشته‌اي نمي‌ماند

 

 

ده قدم كه برداري يا صد قدم يا هزار قدم، فرقي نمي‌كند

 

 

هنوز در قلب مني و هر کجا که بروي

 

 

هرگز از قلب من بيرون نخواهي رفت...[/b]

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

باید به موقع می‌خوابیدم

 

برای چشم به خوبی زیبایی[/b]

برای گوش به خوبی لالایی

و برای دل به خوبی هدیه ...

تو از کجا می‌آیی ای پری؟

راه گم کرده ای بر این خاک

یا مسافری؟

و من باید به موقع می‌خوابیدم

تا خواب تو را می‌دیدم ...

پیامبر عشق تو

این همه که از تو می ‌گویم

بیهوده نیست

هر کس که به چیزی یقین کند

می‌خواهد تمام عمر

و هر کجا

پیامبر این یقین باشد ...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سعی کردم

او را به دنیای خودم بکشانم

اما هر چه که به او نشان دادم

تیره بود و خاکستری ...[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER][align=CENTER]آیا نمی‌خواهی مرا اهلی کنی؟

 

« آیا نمی‌خواهی مرا اهلی کنی؟»

او روزنامه اش را خواند،

غذا را سفارش داد

آن را با نوشابه اش خورد

سپس بلند شد

و بی آن که چیزی بگوید،

رفت...

و من هنوز

صدای خودم را می‌شنیدم:

« آیا نمی‌خواهی مرا اهلی کنی؟»[/align][/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

تو بر می‌گردی

 

همه چیز [/b]

از نبودن تو حکایت می‌کند

به جز دلم

که همچون دانه ای در تاریکی خاک

در انتظار بهار می‌تپید

تو بر می‌گردی

می‌دانم ...

از تولد و مرگ

زورد آمدی

و دلم ، ناگهان پر از تو شد

و این درد شیرینی بود

دردی چونان درد زادن

نه به سرعت

بلکه کم کم ، از دلم رفتی

و جهان ذره ذره از تو خالی شد

و این درد تلخی بود

دردی چونان درد مُردن ...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نگاهت چه رنج عظیمی ‌است،

وقتی به یادم می‌آورد

که چه چیزهای فراوانی را

هنوز به تو نگفته‌ام ...[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

زمان ِ غارتگر

 

هر ثانیه می‌گذرد

چیزی از تو را با خود می‌برد

زمان غارتگر غریبی است

همه چیز را بی اجازه می‌برد

و تنها یک چیز را

همیشه فراموش می‌کند ...

حس « دوست داشتن ِ » تو را ...[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×