رفتن به مطلب
KaMi

اشو(عارف بزرگ هندی)

پست های پیشنهاد شده

فقط کسانی که به اندازه کافی شهامت دارند تا دیگران انها را احمق بخوانند قادرند،زندگی کنند،عشق بوزرند،بشناسند و باشند. ( اشو)

در یازدهم دسامبر 1931 در روستای کوچواد واقع در مادهیا پرادش هندوستان دیده به جهان گشود، او از کودکی روحی عصیانگر و حقیقت طلب داشت و از همان دوران بچگی اش سعی داشت تا حقیقت را بیابد و هرگز هیچ دین و آئینی را نپذیرفت و اسرار داشت هر چیزی را شخصا تجربه کند! او در اواخر ده 1960 میلادی فنون مراقبه پویا و منحصر به فرد خویش را به دنیا عرضه کرد. وی عقیده داشت که انسان عصر نوین چنان در زیر فشار سنت ها و نگرانی های زندگی مدرن گرفتار است که قبل از آنکه بتواند وارد حریم مراقبه شود، باید فرآیند پاکسازی عمیقی را از سر بگذراند.

اوایل دهه هفتاد بود که نام اشو به گوش غربیان رسید، در سال 1974 مرکزی در پونای هندوستان تاسیس شد و طولی نکشید که افراد بسیار زیادی به این محل آمدند.

او در تعالیم خود به راستی درباره هر جنبه از تحول ضمیر آگاه انسان سخن راند. وی نه بر اساس درک عقلی، بلکه بر اساس تجربه هستی گرایانه و خرد درونی خویش، آنچه را که برای جستجوی معنوی انسان معاصر اهمیت داشت، بازگو کرد.

اشو به هیچ مرام و آئین و مکانی تعلق ندارد! همانطور که خود در این باره میگوید: من سر آغاز یک آگاهی کاملاً تازه هستم، لطفا مرا به گذشته پیوند نزنید، زیرا گذشته حتی ارزش یاد آوری هم ندارد.

سخنرانی های وی برای مریدان و حقیقت جویان از سراسر جهان به بیش از ششصد و پنجاه جلد کتاب و گرد آوری شده است. این کتاب ها به بیش از سی و سه زبان دنیا ترجمه شده است. اشو یک نویسنده به معنای رایج کلمات نیست، او شخصا هیچ کتابی را ننوشته است، کتابهای منتشر شده با نام اشو، در واقع مجوعه ای از سخنرانی های وی هستند. همچنین حدود هفت هزار سخنرانی بر روی نوار کاست و 1700 سخنرانی بر روی نوار ویدئو ضبط شده است. اشو پر فروش ترین نویسنده در هند به شمار میاید! سالانه بیش از یک میلیون نسخه از کتابها و نوار های وی به فروش میرسد!

روزنامه ساندی تایمز انگلستان از اشو به عنوان یکی از هزار شخصیت معروف قرن بیستم یاد کرده است، همچنین روزنامی ساندی میدی هند نیز او را در زمره ده شخصیتی که سرنوشت هند را تغییر داده اند قرار داده است (بودا، گاندی و ...)

اشو در سال 1981 به آمریکا سفر کرد و از پافشاری پیروان فراوانش برآن شد تا در آن کشور بیماند، مریدان وی با خرید زمین هایی دور افتاده در ایالت اورگان شهری را به نام او بنا ساختند و طولی نکشید که سیل انسانهایی که در پی معنویت بودند به این شهر سرازیر گشت. اما دولتمردان آمریکا از افزایش محبوبیت اوشو که همه آنها را زیر سوال برده بود، بیمناک گردیده و برآن شدند تا از شر او رهایی یابند. آنها در سال 1986 اشو را به دروغ به نقض قانون مهاجرت به آمریکا متهم ساختند و وی را به دادگاه کشانده و مجبورش کردند آنجا را ترک کند.

او بیش از سی و پنج سال به تعلیم و گسترش دین واقعی و باز کردن چشمان مردمی که هزاران سال است هیپنوتیزم شده اند پرداخت و هدفش رسیدن هر انسانی به مقام والای آدمیت بود. وی به نقاط بسیاری از دنیا سفر کرد و در این سالها بارها و بارها از سوی سیاست مداران و دولتها مورد خشم و غضب قرار گرفت و بارها به زندان افتاد و ***جه شد و عاقبت در 19 ژانویه 1990 توسط دولت وقت آمریکا به قتل رسید و شهید شد.[/b]

[align=RIGHT]اشو همواره میکوشید تا بشریت را از این خواب طولانی بیدار کند و دین واقعی را به مردم نشان دهد و تمامیه سخنانش حقیقتی ناب بود که متاسفانه سیاست مداران و قدرت طلبان قدرت تحمل چنین حقیقتی را نداشتند، زیرا اگر مردم با حقیقت واقعی موجود (یا خدای واقعی) رو به رو میشدند تمام آئین ها و سنن های چندین هزار ساله دروغین را به کناری میگذاشتند و این مرگی بود برای افرادی سود جو از جمله سیاست مداران و کشیشان و.... زیرا چندین هزار سال است که به ترویج دین مصنوعی پرداخته اند و بشریت را گمراه و بازیچه دست خود کرده اند و روح واحد انسانیت را پاره پاره کردند و برای همین دنیا به چنین روزی افتاده است.

او یکی از خطرناک ترین موجوداتی هست که تا به حال پا به این جهان گذاشته است و صحبتهایش از هر بمبی خطرناک تر است!

[/align] او هرگز زاده نشد، هرگز نمرد! بلکه فقط بازدید کننده ای بود از زمین بین سالهای 1931 تا 1990!

پيام من نظريه فلسفی نيست، بلکه نوعی کيمياگری است! دانش تحول روحانی است بنابر اين فقط آنان که مايلند بر آنچه هستند بميرند و دوباره متولد گردند؛ فقط اين عده از مردم با شهامت و شجاع که معدودند آماده شنيدن پيام من هستند . زيرا شنيدن اين پيام نيز مخاطره آميز است . با شنيدن شما نخستين گام را برای زايش دوباره برداشته ايد. پيام من چيزي كمتر از مرگ و زايش مجدد نيست!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مهم نيست آيا نقاشي مي‎كني، مجسمه مي‎سازي يا كفش مي‎دوزي ـ چه باغبان باشي، چه كشاورز و چه ماهيگير باشي، چه نجار، هيچ فرقي نمي‎كند. آن چه اهميت دارد آن است كه آيا واقعاً روحت در گروي آن چيزي است كه مي‎آفريني؟ اگر چنين باشد حاصل كار خلاقانه‎ات كيفيتي از الوهيت را در خود دارد.

فراموش نكن كه خلاقيت به هيچ كار خاصي ربط ندارد. خلاقيت با كيفيت آگاهي تو سروكار دارد. هر عملي كه از تو سر مي‎زند، مي‎تواند خلاقانه باشد. هر كاري كه مي‎كني مي‎تواند خلاقانه باشد، و اين در صورتي است كه بداني خلاقيت يعني چه.

خلاقيت يعني لذت بردن از هر كاري، حتي از مراقبه؛ انجام هر كاري با عشقي ژرف. اگر عشق بورزي و اين سالن سخنراني را تميز كني، اين كاري خلاق است. اگر بي‎عشق عمل كني، آن وقت مسلماً اين كاري شاق است؛‌ وظيفه‎اي است كه بايد هر طور شده به آن عمل كرد. اين كار تحميلي است. بعد دوست داري وقت ديگري خلاق باشي. در آن برهه از زمان تو چه خواهي كرد؟‌ آيا كار بهتري سراغ داري؟ آيا فكر مي‎كني اگر به نقاشي بپردازي، خود را خلاق احساس خواهي كرد؟

اما نقاشي كردن درست به اندازه‎ي تميز كردن كف زمين كاري معمولي است تو رنگ‎ها را بر روي بوم نقاشي مي‎مالي يا پرتاب مي‎كني ـ اين جا هم تو زمين را مي‎شويي و تي مي‎كشي. فرقش چيست؟ احساس مي‎كني حرف زدن با يك دوست جز وقت تلف كردن نيست و دوست داري يك كتاب بي‎نظير بنويسي تا خلاقيت خود را نشان بدهي؟ اما يك دوست آمده! كمي گپ زدن چه قدر سرگرم كننده و زيباست ـ معطل چه هستي؟ خلاق باش![/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER][align=CENTER]اين بستگي به تو دارد . زندگي في نفسه مانند يک بوم سفيد نقاشي است ، هر چه بر روي آن بکشي ، همان مي شود . مي تواني رنج و محنت بر روي آن نقاشي کني ، از طرف ديکر مي تواني نقش شادي و خوشبختي بر آن بيفکني .[/align][/align]

شکوه و عظمت وجود انساني تو در اين آزادي خلاصه مي شود .

دليل اينکه در دنيا اينهمه رنج و عذاب وجود دارد اين است که آدمها نادان هستند و نمي دانند بر روي اين بوم چه نقاشي کنند .

انتخاب بعهده توست ، شکوه و جلال وجود تو در اين اصل نهفته است .

اين يکي از بزرگترين هدايايي است که خداوند در وجود انسان به وديعه گذاشته است .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

عقل ممکن است به نتایج خاصی منتهی شود اما عقل یک پدیده نا اگاهانه و رفتاری تقریبا" خواب آلود است . هوش بیداری است و تا وقتی تو به طور کامل بیدار نباشی هر تصمیمی بگیری به هر حال یک جای کار خواهد لنگید.

 

اگر زیاد از حد من به منطق بچسبی هرگز قادر نخواهی بود بخشی از فرایند زندگی_ بخشی از هستی باشی.

زندگی فراتر از منطق است. زندگی جمع اضداد است. زندگی یک راز است.[/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

تو در دلت نغمه ای داری که باید سروده شود رقصی که باید به اجررا در آید این یک رقص نامرئی است و ان نغمه حتی هنوز به گوش تو نرسیده است بلکه در آن اعماق در درونی ترین هسته وجودتپنهان است باید آنرا در سطح جاری ساخت آن را ابراز کرد. منظور خود شکوفایی نیز همین است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

((زندگی چیزی است غیرممکن; نبایستی باشد، ولی هست. بودن ما، درختان، پرندگان، اینها همه معجزه است. واقعا معجزه است، برای اینکه کل کائنات بی جان است. میلیونها و میلیونها ستاره و میلیونها و میلیونها منظومه ی شمسی همگی فاقد حیات هستند. فقط بر روی زمین، این سیاره ی ناچیز- که در مقایسه با کا کائنات ذره ای غبار بیش نیست - حیات و زندگی به وجود آمده است. زمین خوش اقبال ترین مکان در کل هستی است; چرا که در آن پرنده ها می خوانند، درختان رشد می کنند و شکوفه می دهند، انسانها عشق می ورزند، آواز می خوانند، می رقصند. واقعا اتفاقی غیرقابل باور رخ داده است))

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

انساني كه واقعأ قدرت دارد بدون قلب نيست، زيرا بدون قلب، تو تنها يك ماشين هستي و نه يك انسان. انسان واقعأ قوي، همچون فولاد سخت و همچون گل نيلوفر نرم است. تنها در اين صورت است كه او يك انسان خود يافته خواهد بود.

ولي استالين فقط از فولاد بود، يك آدم آهني - بدون قلب، بدون محبت و عشق. ميليونها روس را كشت و بزرگترين بردگي را در تاريخ انسان خلق كرد.

حتي آدولف هيتلر به گرد پاي او نمي رسيد.

آدولف هيتلر اردوگاه هاي كار اجباري داشت، ولي استالين تمام كشور را به اردوگاه كار اجباري تبديل كرد. روسيه چيزي جز يك اردوگاه كار اجباري نيست؛ تمامي كشور يك اردوگاه است و هر فرد تحت نظر است: انسانها را وادار كرده اند تا مخالف هم باشند. تو حتي نمي تواني صادقانه با همسرت سخن بگويي، زيرا كسي چه مي داند، شايد او عليه تو گزارش بدهد. تو حتي نمي تواني با فرزندانت حرف بزني، زيرا آنان اعضاي تيم جوانان هستند و شايد عليه تو گزارش بدهند و به زنان و كودكان آموخته اند كه كشور و كمونيسم تنها ارزشها هستند، هر چيز ديگر را مي توان فداي اينها كرد. به كودكان خردسال آموزش مي دهند كه چگونه جاسوسي پدر و مادر خود و بزرگترها را بكنند، كه آنان درباره ي چه چيزي سخن مي گويند تا بتوانند گزارش بدهند- زيرا كمونيسم اصل است و هر چيز ديگر را مي توان فداي آن كرد.[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

"تردید بس است, ذهن دیوانه!

می آید, آنچه باید, بپذیرش!

ساتی* آمادهء آتش مرگ است.

برقص, در شعف ورای تردیدها,

رها شو, از حرص, وابستگی, تخیلات.

آیا ساتی به بدنش وابسته است؟

جامعه, متون, شهرت خانوادگی...

طنابی هستند به دور گردن مرد به دار آویخته.

رفتن و نیمهء راه برگشتن...

ها! ها! همه میخندند.

این دنیا ناپاک است.

تنها او که دعا میخواند صادق است.

کبیرمیگوید: هرگز خودت را اسیر نام نکن!

بیفت! برخیز! به بالا پرواز کن!

می آید

آنچه باید

بپذیر!"

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سخنانی از اوشو(عارف هندی)

"شخصی به دیدار مرشد بزرگ ماتزو(Ma Tzu) رفت. مرشد بزرگ از او پرسید : چرا اینجا آمده ای؟ شخص پاسخ داد: برای طلب اشراق آمده ام.

مرشد گفت: پس چرا وطنت را ترک کرده ای، تو از گنج قیمتی خودت غافل شده و سرگردان گشته ای؟ هیچ چیز وجود ندارد که من به تو بدهم. چرا اشراق را از من طلب می کنی؟

سالک برای گرفتن حقیقت اصرار داشت: ولی گنج قیمتی من چیست؟

مرشد پاسخ داد: آن گنج کسی است که هم اینک پرسید."

اشراق را نمی توان جست و جو کرد. و اگر جست و جویش کنی، هرگز آن را نخواهی یافت. اشراق وقتی حاصل می شود که هیچ جست و جویی نمانده باشد. اشراق وقتی می آید که هیچ آرزویی نباشد، حتی آرزوی به اشراق رسیدن هم وجود نداشته ابشد. اشراق زمانی است که تو ساکن، آرام، ساکت باشی و ذهنی و آرزویی درمیان نباشد و جایی برای رفتن قرار نباشد، وقتی که تو ناگهان دراینک و این جا قرار بگیری، همان لحظه اشراق می دهد: نور در تو منفجر می گردد و تو نور می گردی.

همه در جست و جوی چیزی هستند با نام هایی متفاوت. شاید آن را سرور بخوانی، شاید آن را خداوند بخوانی، حقیقت، عشق، زیبایی ... مهم نیست آن را چه نامی بدهی. ولی همه در جست و جوی چیزی هستند. در دنیا همه سالک هستند و دنیا پر از سالکان است.

کسی که در جست و جوی پول و قدرت است، با کسی که در پی حقیقت می گردد تفاوتی ندارد. همان جست و جو در هر دو هست. موضوع جست و جو، در طبیعت جست و جو تفاوتی را ایجاد نمی کند. کیفیت جست و جو یکسان است.

این چه کیفیتی است؟ این تنشی است بین آن چه که تو هستی و آن چه که مایلی باشی. الف می خواهد ب بشود: این یعنی جست و جو. فقیر می خواهد ثروتمند شود؛ انسان ناروشن ضمیر می خواهد روشن ضمیر گردد؛ شخص زشت می خواهد زیبا شود؛ انسان گمنام می خواهد مشهور گردد. جست و جو همان است. جست و جو یعنی ناراضی بودن از آن چه که هستی.

پس نجستن یعنی چه؟ جستن یعنی الف از الف بودنش کاملاً خوش وقت است و آرزویی ندارد که ب بشود.

رضایت آغاز اشراق است. رضایت دانه ای است که به اشراق منتهی می گردد. سالک ناراضی، منقبض و نگران است. او پیوسته با ناکامی روبه رو خواهد بود زیرا هر آنچه که انجام دهد محکوم به شکست است. زیرا تنها موضوع جست و جو عوض می شود و جست و جو، همان جست و جوی کهنه باقی است، تو همان شخص سابق با همان ذهن گندیده، با همان سرگشتگی قدیم، همان تنش ها، ناکامی ها و نگرانی ها باقی می مانی. این گونه، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. این تحول نیست.

پس تحول چیست؟ تحول این است که تو طبیعت جست و جو را درک کنی، وقتی که ببینی این جست و جو است که تو را از دریافت و رسیدن باز می دارد، این جست و جو است که حجاب و یوار است و تو را از آنجه که می جویی جدا نگه می دارد و تو فقط باید همین جست و جو را بیندازی و دیگر هیچ. جست و جو ، این دنیایی است و نجستن، آن دنیایی. وقتی که فرد جست و جوگر به انسان غیرجست و جوگر تبدیل شد او انسانی مذهبی می گردد.

ولی چگونه می توان غیرجست و جوگر شد؟ انسان فقط وقتی می تواند جست وجو نکند که به این ادراک رسیده باشد که : به جای این که به جست و جوی هدفی برخیزم، نخستین و لازم ترین چیز این است که بدانم "من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ و مبدأ من چیست؟"

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دو عاشق در كنار ساحل دريا نشسته بودند، شبي مهتابي كه ماه تمام در آسمان مي‎درخشيد و امواجي عظيم در سطح دريا به وجود آمده بود. مرد با صداي بلند به دريا گفت «حالا موج‎هاي بزرگت را بياور! بالا بيا! موج‎هاي عظيمت را نشان بده!» و امواجي بزرگ در سطح دريا پديد مي‎آمدند و به سوي ساحل هجوم مي‎آوردند.

زن نزديك‎تر شد و گفت «آه، من هميشه اين را مي‎دانسته‎ام كه تو يك معجزه‎گر هستي!، حتي امواج دريا هم از تو اطاعت مي‎كنند!»

آري، چنين است. زن از مرد تمجيد مي‎كند و مرد از زن – يك تملق دو جانبه. زن مي‎گويد «هيچ كس به اندازه‎ي تو قوي و خوب نيست! تو بزرگ‎ترين انساني هستي كه خدا آفريده. حتي اسكندر كبير هم با تو قابل مقايسه نيست!» و تو باد مي‎كني، سينه‎ات دو برابر مي‎شود و سرت شروع مي‎كند به باد كردن. و تو به زن مي‎گويي «تو بزرگ‎ترين مخلوق خدايي. حتي كلئوپاترا نيز به زيبايي و وقار تو نبود. هيچ زني مانند تو زيبا آفريده نشده!» اين چيزي است كه شما عشق مي‎خوانيد! اين يعني خودشيفتگي: مرد، درياچه‎اي آرام مي‎شود و زن را بازتاب مي‎كند و زن درياچه‎اي آرام مي‎گردد و مرد تصوير خويش را در او مي‎بيند. در واقع نه تنها واقعيت ديگري را بازتاب نمي‎كنند، بلكه آن را تزيين هم مي‎كنند و به هزار و يك شكل آن را زيباتر جلوه مي‎دهند. اين چيزي است كه مردم عشق مي‎خوانند. اين عشق نيست، اين يك ارضاي نفس دو جانبه است.[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خودت را به درون عشق بريز تا در دنياي درون فضايي ايجاد شود. زيرا خداوند وقتي وارد مي‎شود كه در درون تو فضايي براي او باشد. و فضايي بزرگ مورد نياز است، زيرا تو بزرگ‎ترين ميهمان را دعوت مي‎كني. تو تمام هستي را به درونت دعوت مي‎كني. تو به يك هيچ بي‎نهايت نياز داري. بهترين راه براي هيچ شدن، عشق است.

پس يادت باشد، غرور نفساني ابداً عشق به خود نيست. غرور نفساني، درست نقطه‎ي مقابل آن است. كسي كه قادر نبوده خودش را دوست بدارد، نفساني مي‎گردد. غرور نفساني را روان‎شناسان، «خودشيفتگي» مي‎خوانند.

شايد تمثيل نارسيسوس را شنيده باشيد: او عاشق خودش شد. با نگاه كردن به سطح درياچه، او عاشق تصوير خودش شد.

حالا تفاوت را ببين: كسي كه عاشق خودش باشد، عاشق تصويرش نخواهد شد؛ او فقط خودش را دوست دارد. نيازي به آينه ندارد. او خودش را از درون مي‎شناسد. آيا تو نمي‎داني كه وجود داري؟ آيا براي اثبات وجودت نياز به سند و برهان داري؟ آيا به آينه نياز داري تا ثابت كند كه تو هستي؟ اگر آينه نبود تو به هستي و وجود خودت ترديد مي‎كردي؟

نارسيسوس عاشق بازتاب صورت خود شد – نه عاشق خودش. اين واقعاً عشق به خود نيست. او عاشق بازتاب خودش شد؛ بازتاب، همان ديگري است. او دو تا شده بود، تقسيم شده بود. نارسيسوس شكاف برداشته بود، او به نوعي شكاف شخصيتي دچار گشته بود. و اين براي بسياري از كساني كه مي‎پندارند عاشق هستند روي مي‎دهد. وقتي عاشق زني مي‎شوي، تماشا كن، هشيار باش. شايد چيزي جز خود شيفتگي نباشد. چهره‎ي آن زن، چشمانش و كلامش، شايد هم‎ چون درياچه‎ي نارسيس عمل كرده باشد و تو بازتاب وجود خودت را در آن ديده‎اي.[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

و آن گاه اين عشق، به مراقبه‎اي بزرگ مبدل خواهد شد، يك گام بزرگ به سوي خداوند. تا جايي كه به عشق به خود مربوط مي‎شود، تو اين را نمي‎داني، زيرا تو خودت را دوست نداشته‎اي. ولي ديگران را دوست‎ داشته‎اي؛ لمحاتي از آن، شايد، برايت روي داده باشد.

 

شايد لحظات كميابي را داشته‎اي كه در آن، ناگهان تو نبوده‎اي و فقط عشق وجود داشته، تنها انرژي عشق جاري بوده، از هيچ مركزي، از هيچ جا به هيچ جا. وقتي دو عاشق با هم نشسته باشند، دو هيچ كنار هم نشسته‎اند، دو صفر. و زيبايي عشق در همين است، تو را كاملاً از خويشتن تو، تهي مي‎سازد.[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

عشق و نفس نمي‎توانند با هم وجود داشته باشند. مانند نور و تاريكي هستند: وقتي نور بيايد،‌تاريكي ناپديد مي‎گردد. اگر خودت را دوست داشته باشي، شگفت‎زده خواهي شد. عشق به خود، يعني از ميان رفتن خود. در عشق به خود، خودي وجود نخواهد داشت.

 

تضاد در اين‎جاست، عشق به خود كاملاً بي‎خودي است. اين عشقي خودخواهانه نيست. زيرا هر كجا نور باشد تاريكي نيست و هر كجا عشق باشد، نفس نيست.

 

عشق، نفس يخ بسته را ذوب مي‎كند. نفس، مانند قطعه‎اي از يخ است و عشق مانند خورشيد بامدادي. گرماي عشق مي‎آيد و نفس را ذوب مي‎كند. هر چه خودت را بيش‎تر دوست بداري، نفس كمتري در خودت خواهي يافت[/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نويسنده: باگوان اشو راجنيش

 

مترجم: محسن خاتمي

 

 

 

پرسش: لطفاً تفاوت ميان يك عشق سالم به خود و غرور نفساني را توضيح دهيد؟

پاسخ: هر چند كه شبيه به هم به نظر مي‎آيند، اما بسيار متفاوتند. داشتن يك عشق سالم به خويشتن، ارزشي مذهبي است. كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، هرگز قادر نخواهد بود ديگري را دوست بدارد. نخستين موج عشق بايد در قلب خودت برخيزد. اگر براي خودت برنخيزد، براي ديگري نيز بر نخواهد خاست زيرا هر كس ديگر از تو به خودت دورتر است.

مانند پرتاب سنگ به درون درياچه‎اي آرام است. نخستين موج در اطراف آن سنگ به وجود مي‎آيد و سپس امواج منتشر مي‎‎شوند و دور مي‎گردند. نخستين موج عشق بايد در اطراف خودت شكل بگيرد. انسان بايد بدن خودش را دوست بدارد، روح خودش را دوست بدارد. انسان، بايد، تماميت وجودش را دوست بدارد. اين طبيعي است؛ و گرنه، هرگز‌ قادر به بقا نخواهي بود؛ و اين زيباست، زيرا كه تو را زيبايي مي‎بخشد. كسي كه خودش را دوست دارد، با وقار و متين مي‎گردد. كسي كه خودش را دوست دارد حتماً ساكت‎تر، مراقبه‎گون‎تر و شاكرتر از كسي است كه خودش را دوست ندارد.

اگر خانه‎ات را دوست نداشته باشي، آن را تميز نخواهي كرد؛ آن را رنگ‎آميزي نخواهي كرد، اطراف آن را با گل‎هاي نيلوفر تزيين نخواهي كرد. اگر خودت را دوست نداشته باشي، در اطراف خودت باغچه‎اي زيبا نخواهي آفريد. تو خواهي كوشيد تا نيروهاي بالقوه‎ات را رشد دهي و هر آن چه را كه در وجود داري بيان و آشكار سازي. اگر عاشق خودت باشي، برخودت باران عشق خواهي باريد و خويشتن را از آن تغذيه خواهي كرد. و اگر عاشق خودت باشي، حيرت زده خواهي شد: ديگران نيز تو را دوست خواهند داشت. هيچ‎كس فردي را كه عاشق خودش نباشد دوست نخواهد داشت. تو، اگر نتواني حتي خودت را دوست بداري، چه كس ديگري زحمت آن را خواهد كشيد؟ و كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نمي‎تواند خنثي بماند. يادت باشد، در زندگي هيچ چيزي خنثي نيست.

كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نفرت دارد، بايد متنفر باشد – زندگي نمي‎تواند خنثي باشد. زندگي هميشه انتخاب است. اگر دوست نداشته باشي، به اين معني نيست كه مي‎تواني فقط در حالت دوست نداشتن باشي. نه، تو نفرت خواهي داشت.

و كسي كه نفرت داشته باشد مخرب مي‎گردد. و كسي كه از خودش نفرت داشته باشد، از سايرين نيز متنفر خواهد بود: او پيوسته در خشم و عصبيت و خشونت است. كسي كه از خودش متنفر باشد، چگونه مي‎تواند اميدوار باشد كه ديگران دوستش بدارند؟ تمام زندگيش نابود خواهد شد. عشق ورزيدن به خود، يك ارزش مذهبي والاست.

من به شما عشق به خود را مي‎آموزم. ولي به ياد بسپار، عشق به خود، غرور نفساني نيست، ابداً چنين نيست. در واقع، درست بر خلاف آن است. كسي كه خودش را دوست داشته باشد، درخواهد يافت كه خودي در او وجود ندارد. عشق، هميشه نفس را ذوب مي‎كند. اين يكي از اسرار كيمياگري است كه بايد آموخته، درك و تجربه شود: «عشق، هميشه نفس را ذوب مي‎كند». هر گاه عشق بورزي، «خود» از بين مي‎رود. وقتي عاشق زن يا مردي هستي، دست كم براي چند لحظه كه عشق واقعي وجود داشته باشد، خودي در تو نخواهد بود، نفسي در كار نخواهد بود.[/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

كل هستي يك واحد ارگانيكاست. شما فقط دست به دست همنوعان خود نمي‎دهيد، بلكه دست به دست درختان هم مي‎دهيد. شما نه تنها با هم نفس مي‎كشيد، بلكه كل كائنات با هم نفس مي‎كشد.

جهان در يكهارموني عميق به سر مي‎‎برد. تنها انسان زبان هارموني را فراموش كرده است و من اينجا هستم كه آن را به يادت آورم. ما در حال خلق هارموني نيستيم؛ هارموني واقعيتماست. اين درست همان چيزي است كه از ياد برده‎اي. چه بسا به قدري بديهي است كه شخصتمايل دارد آن را فراموش كند شايد هم در هارموني به دنيا آمده باشي؛ تو چه طورمي‎تواني در فكر آن باشي؟

در حكايتي قديمي آمده است كه ماهي‎يي كه سرآمد مغزمتفكران بود، از ماهي ديگري پرسيد: «درباره‎ي اقيانوس خيلي چيزها شنيده‎ام، پس ايناقيانوس كجاست؟» و آن ماهي در اقيانوس بود و همه‎ي عمرش را در اقيانوس به سر بردهبود؛ هرگز هيچ جدايي يا مفارقتي از آن اتفاق نيفتاده بود. او هرگز اقيانوس را بهعنوان شيئي مجزا از خود نديده بود. ماهي پيري آن فيلسوف جوان را در گوشه‎اي گيرآورد و به او گفت: «اقيانوس همان است كه در آن زندگي مي‎كنيم.»

اما فيلسوف جوانگفت: «شوخي‎ات گرفته؟ اين آب است و تو به اين مي‎گويي اقيانوس؟ من بايد بيشتر تحقيقكنم و از افراد عاقل‎تري حقيقت را جويا شوم.»

يك ماهي فقط هنگامي اقيانوس رامي‎شناسد كه ماهيگيري او را بگيرد، از اقيانوس بيرون بياورد و بر روي شن‎ها پرتابشكند. بعد او براي نخستين بار درمي‎يابد كه هميشه در اقيانوس زندگي مي‎كرده است،اقيانوس زندگي اوست و بدون اقيانوس نمي‎تواند زنده بماند.

اما در مورد انسانمشكل اينجاست كه نمي‎توان او را از هستي بيرون آورد. هستي لايتناهي است. هيچ ساحليندارد كه به دور از هستي بر روي آن قرار بگيري و از آن جا هستي را مشاهده كني. هرجا كه باشي، جزوي از آن خواهي بود.

ما همه با هم نفس مي‎كشيم. ما همه اعضاي يكاركستر هستيم. درك اين موضوع تجربه‎ي عظيمي است ـ آن را خيالبافي نخوان، كهخيالبافي و روياپردازي از سر دولت زيگموند فرويد معناي تلويحي بسيار نادرستي را يدكمي‎كشد، و گرنه اين يكي از زيباترين و شاعرانه‎ترين واژه‎هاست.

و فقط ساكت بودن،فقط شادمان بودن، فقط بودن ـ در اين سكوت احساس خواهي كرد كه در پيوند با ديگرانهستي. وقت فكر كردن تو از ديگران جدا هستي، زيرا افكاري در ذهنت به تجلي و درخششدرمي‎آيند كه با افكار فردي ديگر متفاوت است. اما اگر هر دو خاموش باشيد، آن گاههمه‎ي ديوارهاي موجود در بين شما دو نفر محو مي‎گردد.

دو سكوت نمي‎تواند دو تاباقي بماند. آن‎ها يكي مي‎شوند.

همه‎ي ارزش‎هاي والاي زندگي ـ عشق، سكوت، سعادت،جذبه، پارسايي ـ تو را از يك وحدانيت جهان شمول آگاه مي‎سازد. هيچ كس ديگري جز تووجود ندارد؛ ما همه چهره‎هاي متفاوتي از يك واقعيت، ترانه‎هاي رنگارنگي از يكآوازه‎خوان، رقص‎هاي مختلفي از يك رقصنده هستيم. ما همه پرده‎هاي نقاشي متفاوتيهستيم ـ اما نقاش يكي است.

ولي نامش را رويا نگذار، زيرا با رؤيا خواندن آن تونمي‎فهمي كه رؤيا يك واقعيت است. و واقعيت مي‎تواند بسيار زيباتر از هر روياييباشد. واقعيت بسيار وهم‎انگيز، الوان‎تر، مسرت‎بخش‎تر، پر جذبه و شورانگيزتر از آناست كه قادر باشي تصورش را بكني. اما ما در ناآگاهي به سر مي‎بريم…

نخستينناآگاهي ما اين است كه فكر مي‎كنيم از همه جداييم. اما من تأكيد مي‎كنم كه هيچانساني جزيره نيست؛ ما همه بخشي از يك قاره‎ي وسيع هستيم. تنوع وجود دارد، اما چيزينيست كه ما را از هم جدا كند. تنوع به زندگي غناي بيشتري مي‎بخشد و بخشي از ما دركوه‎هاي هيمالياست، بخشي در ستارگان و بخشي در گل‎هاي سرخ. بخشي از ما در پرنده‎ايدر پرواز به سر مي‎برد و بخشي در سبزي درختان. ما همه جا پخش هستيم. تجربه كردن آنبه عنوان واقعيت، كل نگرش تو را نسبت به زندگي، هر عمل تو را و خود و وجودت رادگرگون خواهد كرد.

تو آكنده از عشق خواهي شد. سراسر وجودت آكنده از تكريم بهزندگي خواهد شد. تو براي نخستين بار ـ به زعم من ـ به راستي متدين خواهي شد ـ نه يكمسيحي، نه يك هندو، نه يك يهودي، كه متديني خالص و راستين.

واژه‎ي (دين) واژه‎ايزيباست و از ريشه‎اي مشتق مي‎شود كه معنايش گردهم آوردن كساني است كه از رويناآگاهي و جهل متفرق گرديده‎اند؛ به دور هم جمع كردن آن‎ها، بيدار كردن آن‎ها، بهطوري كه بتوانند ببينند كه از هم جدا نيستند. آن وقت تو نمي‎تواني حتي به يك درختصدمه بزني. آنگاه عشق، رأفت و همدردي تو به تمام معنا خودانگيخته است ـ نه اكتسابي،نه از روي انضباط. اگر عشق انضباط باشد، ساختگي است. اگر عدم خشونت اكتسابي باشد،دروغين است. اگر همدلي را از بيرون به كسي تزريق كرده باشند، كاذب است. اما اگر خودبه خود بي‎هيچ تلاشي از درون جوشيده باشد، از واقعيت ژرف و بي‎نظيري برخوردار خواهدبود.

در گذشته به اسم دين جنايات بسياري صورت گرفته است: مردم بيشتر به دستافراد به ظاهر مذهبي كشته شده‎اند تا ديگران. يقيناً اين جور مذاهب همگي كاذب وساختگي بوده‎اند.

روزي از ولز كه اثر بي‎نظيرش «تاريخ جهان» را به تازگي به چاپرسانده بود، پرسيدند: «درباره‎ي تمدن چه فكر مي‎كنيد؟»

و او گفت: «ايده‎ي خوبياست، اما يكي بايد آستين بالا بزند و آن را به وجود بياورد.»

تا به امروز نه مامتمدن بوده‎ايم، نه با فرهنگ و نه متدين. ما به نام تمدن، فرهنگ و دين همه نوعاعمال وحشيانه، بدوي، مادون انساني و حيواني انجام داده‎ايم.

انسان از واقعيتبسيار به دور افتاده است. او بايد چشمش را به اين حقيقت باز كند كه ما همه يكيهستيم. و اين يك فرضيه نيست؛ اين بدون استثناء تجربه‎ي همه‎ي مكاشفه*گران در همه‎ياعصار بوده است كه سراسر هستي يكي است ـ يك واحد ارگانيك.

بنابراين هيچ تجربه‎يزيبايي را با رويا عوضي نگير. رويا خواندن اين تجربه، بر واقعيت آن خط بطلانمي‎كشد. روياها را بايد به واقعيت تبديل كرد، نه واقعيت[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مردمي كه مي*گويند زندگي بي*معني است،مردمي هستند كه عشق را نشناخته*اند. تمامي آن چه كه آنان دارند مي*گويند، اين استكه زندگي آنان عشق را از دست داده است.

 

بگذاريد درد باشد، بگذاريد رنج بردنباشد. به ميان شب تاريك برويد، و شما به طلوع خورشيدي زيبا خواهيد رسيد. اين فقط درزهدان شب تاريك است كه خورشيد پرورده مي*شود. اين فقط از ميان شب تاريك است كه صبحمي*آيد.

 

 

تمامي رويكرد من در اين جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق مي*آموزم ونه هيچ چيز ديگر. شما با عشق زاده شده*ايد. عشق خداي واقعي است _ نه خداي متخصصينالهيات، بلكه خداي مسيح(ع)، خداي محمد(ص)، خداي عارفان و متصوفه، خداي بودا، عشق يكراه است، يك روش، براي كشتن شما به مثابه يك فرديت جدا و براي كمك كردن به شما كهسرمدي شويد؛ به مثابه يك شبنم ناپديد شده و اقيانوس شويد*، اما شما ناگزير خواهيدبود از ميان در عشق بگذريد.

و به طور قطع وقتي انسان مثل قطره**اي از شبنم شروعبه ناپديد شدن مي*كند و انسان ديرزماني هم چون يك شبنم زندگي كرده است، اين دردآوراست؛ زيرا انسان فكر كرده است كه «من اين هستم، و حال اين دارد مي*رود، من دارممي*ميرم.»

 

شما در حال مردن نيستيد، بلكه فقط يك وهم دارد مي*ميرد. شما با وهم همذاتپندار شده*ايد، درست، اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه كه وهم رفته باشد، شماقادر خواهيد بود ببينيد كه كيستيد. و اين رازگشايي شما را به قله*ي جاودان لذت،سعادت، جشن و سرور مي*آورد.[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

عشق دردناك است، اما از آن نپرهيزيد. اگر از عشق بپرهيزيد، از بزرگ*ترين مجال روييدن و باليدن پرهيز كرده*ايد. به درون آن برويد، درد عشق را بكشيد، چون بزرگ*ترين سرمستي از ميان رنج مي*آيد.

 

بله، درد وجود دارد، اما به سبب درد، سرمستي زاده مي**شود، بله، شما ناگزير خواهيد بود به مثابه يك نفس بميريد، اما اگر بتوانيد به مثابه يك نفس بميريد، به مثابه يك هستي الهي تولد خواهيد يافت، به مثابه يك بودا.

 

و عشق نخستين طعم نوك زباني «تائو»، تصوف و ذن را به شما خواهد داد. عشق نخستين سند را به شما خواهد داد كه خدا هست، كه زندگي پوچ و بي*معني نيست.[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]عشق ملاقات مرگ و زندگی است، ملاقاتی در نقطه اوج. فقط در صورت شناخت عشق است كه می توان به تجربه این ملاقات نایل آمد . در غیر اینصورت به دنیا می آیی، زندگی می كنی و می میری، ولی در حقیقت مهمترین تجربه زندگی را از دست داده ای. تجربه ای كه با هیچ چیز جایگزین نمی شود. تو تجربه حد فاصل مرگ و زندگی را از دست داده ای. تجربه این حد فاصل، نقطه اوج و حد نهایی تجربیات آدمی است. برای اینكه به آن نقطه برسی بایستی چهار مرحله را همیشه به خاطر داشته باشی.

 

مرحله اول: حضور در لحظه است، زیرا عشق تنها در زمان حال ممكن است. عشق ورزیدن در گذشته و آینده ممكن نیست. بسیاری از آدم ها یا در گذشته و یا در آینده زندگی می كنند، طبیعتآ عشق شان نیز در گذشته و یا آینده است كه چنین عملی غیر ممكن است.

 

اگر خواستی از عشق فرار كنی، در زمان گذشته و یا در زمان آینده زندگی كن ، ولی اگر خواستی رودخانه عشق را در درونت جاری سازی در زمان حال زندگی كن ، زیرا عشق فقط در زمان حال ممكن است.زیاده از حد فكر نكن زیرا فكر هم همیشه به گذشته یا آینده مربوط می شود و انرژی تو به جای اینكه به قوه احساس معطوف شود، منحرف شده و صرف فكر كردن می گردد وتمام انرژی های تو را تخلیه می كند. در چنین وضعیتی عشق نمی تواند وجود داشته باشد.

 

دومین قدم در راه رسیدن به عشق این است كه : یاد بگیری چگونه سموم وجودت را به عسل تبدیل كنی .خیلی از مردم عشق می ورزند ولی عشق آنها با سمومی همچون نفرت، حسادت، خشم، خودخواهی و احساس مالكیت آلوده شده است. می پرسی چگونه می توان سموم را به شهد تبدیل كنیم؟ روشی بسیار ساده وجود دارد:

 

تو لازم نیست كار خاصی انجام دهی، تنها چیزی كه احتیاج داری صبر است. این یكی از بزرگترین اسراری است كه برایت فاش می كنم. امتحانش كن . وقتی كه خشمگین می شوی، نباید كاری كنی. فقط در سكوت بنشین و نظاره گر باش . با خشم همكاری نكن و آن را سركوب هم نكن . فقط نظاره كن، صبور باش و ببین كه چه پیش می آید. بگذار این احساس اوج بگیرد.

 

زمانی كه حال و هوای مسموم بر تو غلبه كرد، هیچ كاری انجام نده، فقط صبر كن و بگذار كه آن سم به غیر خود تبدیل شود. این یكی از و اصول زندگی است كه همه چیز مدام در حال تغییر به غیر خود است .

 

انسان در این اوقات فقط باید صبور باشد. در زمان خشمت از انجام هر عملی حذر كن و هیچ تصمیمی نگیر. زیرا برایت پشیمانی به بار می آورد. خشم نمی تواند دائمی باشد. اگر صبور باشی و به انتظار بنشینی، به این نتیجه خواهی رسید. هیچ چیز دائمی نیست. شادی می آید و می رود،غم می آید و می رود. همه چیز تغییر می كند و هیچ چیز به یك صورت باقی نمی ماند.

 

پس برای چه عجله می كنی؟ خشم آمده است و می رود. تو فقط قدری صبر داشته باش. به آینه نگاه كن و منتظر باش . چهره خشمناكت را در آینه تماشا كن. لزومی ندارد كه این چهره را به كس دیگری نشان بدهی. این مساله فقط مربوط به توست، جزیی از زندگی و حال و هوای توست. تو باید اینقدر صبر كنی كه چهره خشمگینت كه از شدت خشم، قرمز رنگ شده از هم باز گردد و چشمانت حالتی متین و آرام به خود گیرد. اگر صبر داشته باشی و در آینه تماشا كنی می بینی كه انرژی چشمت دگرگون می شود و تو آكنده از طراوت و نشاط می شوی.

 

مرحله سوم، تقسیم كردن و بخشیدن است. چیزهای منفی را برای خودت نگهدار ولی خوبی ها و زیبایی ها را با دیگران تقسیم كن . معمولآ اكثر مردم عكس این عمل را انجام می دهند. چنین انسان هایی واقعآ ابله هستند ! . وقتی كه شاد هستند خست به خرج می دهند و آن را با كسی تقسیم نمی كنند ولی وقتی غمگین و افسرده هستند، ولخرج و دست و دلباز می شوند و دوست دارند همه را در غم خود شریك سازند. وقتی لبخند می زنند بسیار صرفه جویانه عمل می كنند در حد یك تبسم كوچك ولی خدا نكند كه خشمگین شوند، آن گاه در آستانه انفجار قرار می گیرند.

 

آدم وقتی دارد ، باید ببخشد. در واقع، انسان جز آن چیزی كه با دیگران تقسیم می كند و می بخشد، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست كه بتوان آن را جمع كرد. عشق عطر و طراوتی است كه باید با دیگران تقسیم كرد. هر چه بیشتر ببخشی، بیشتر به دست می آوری. هر چه كمتر ببخشی، كمتر داری.

 

اگر ببخشی، وجودت از سموم پاك می شود. وقتی هم ببخشی در انتظار عمل متقابل یا پاداش نباش. حتی منتظر تشكر هم نباش. بلكه تو باید از كسی كه اجازه داده چیزی را با او تقسیم كنی، سپاسگذار باشی. فكر نكن كه او باید از تو تشكر كند!

 

چهارمین گام در راه رسیدن به عشق : " هیچ بودن " است . به محض اینكه فكر كنی كه كسی هستی، عشق از جاری شدن باز می ایستد . عشق فقط از درون كسی به بیرون جاری می شود كه "كسی" نباشد.

عشق، در نیستی خانه دارد. هنگامی كه خالی باشی، عشق نیز در تو جای خواهد گرفت . وقتی آكنده از غرور باشی، عشق ناپدید می شود . همزیستی عشق و غرور ممكن نیست . این دو در كنار یكدیگر جایی ندارند. عشق و الوهیت می توانند در كنار یكدیگر باشند، زیرا عشق و الوهیت مترادف هستند. بنابراین "هیچ" باش . "هیچ" منشا همه چیز است. "هیچ" منشا بی نهایت است. هیچ باش . در هیچ بودن است كه به كل می رسی .

 

" اگر خود را كسی بپنداری، راه را گم می كنی ، ولی اگر خود را هیچ بپنداری، به مقصد می رسی"[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]همبستگی چیزی است که به ندرت اتفاق می افتد، اما هر بار که روی می دهد، گویی بخشی از بهشت از آسمان به زمین می آید. دو نفر نه به هم وابسته و نه مستقل از هم، بلکه در هماهنگی و همزمانی فوق العاده یی به سر می برند؛ گویی برای خاطر یکدیگر نفس می کشند- یک روح در دو بدن. هر گاه چنین حالتی اتفاق بیفتد، عشق حادث شده است.

[/b][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

معبد خداوند فقط به روی

دلی شاد و آواز خوان و رقصان باز است .

دل گرفته را به این معبد راهی نیست ،

پس ، از اندوه اجتناب کن.

دل خود را از همه رنگ ها سرشار کن

درخشان و رنگارنگ مثل یک طاووس-

و برای این ( دلشادی و آواز و رقص )به دنبال دلیلی نباش .

کسی که برای شادی دلیلی می جوید ، شاد نخواهد بود .

(چون شاخ تر به رقص آ ) و نغمه ساز کن-

نه برای دیگران ،

نه به خاطر چیزی ،

برقص ، فقط به خاطر رقص ؛

بخوان ، فقط برای آواز ؛

آن گاه سرتا پای زندگی ات ملکوتی می شود ،

و فقط در این حالت است که همه چیز رنگ نیایش به خود می گیرد .

این گونه زیستن ، آزاد بودن است....

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

حقیقت زمزمه ایست که تنها وقتی آن را خواهی شنید که مطلقا نباشی.حقیقت در غیاب تو حضور دارد.

 

 

عادت خوب و عادت بد وجود ندارد زیرا هر عادتی بد است.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]عاشق شو...

وگرنه کار جهان سر آید.

بی آنکه درس مقصود را در کار آفرینش خوانده باشی ...[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]فکر کردن فقدان درک است. تو فکر میکنی چون درک نمیکنی. وقتی درک پدید آمد فکر ناپدید میشود.

 

OshoRainbow.jpg[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اگر بتواني تماماً و يك دل عشق بورزي؛ از عمق دلت؛ زندگي تو سرشار از شادي و احساس ميشود. نه تنها براي خودت بلكه براي ديگران هم. اصلاً تو براي دنيا بركت و نشاط خواهي شد.

اگر عشقي احساس نميكني؛ تظاهر نكن. سعي نكن نمايش بدهي كه عاشقي. حتي اگر خشمگيني بگو كه خشمگين هستي و باش. ولي حقيقي باش.

زندگي يك مسابقه و رقابت نيست .پس دليلي هم براي مقايسه خودت با ديگران وجود ندارد.

هيچكس نميتواند تو را تغيير دهد. تنها خودت قادر به تغيير خودت هستي.

اصيل بودن و واقعي بودن نهايت زيبايي است.

اصيل بودن يعني واقعي بودن. خنده هايت، گريه هايت، نفرتت و عشقت و همه زندگيت بايد واقعي باشد تا اصيل باشي.

آنان كه طمع كارند؛ براي پر كردن احساس تهي بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل ميكنند.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

درختها با زمین

و زمین با درختها،

پرندگان با درختها

و درختها با پرندگان،

زمین با آسمان

و آسمان با زمین عشق می ورزند.

تمام حیات در دریای بی انتهای عشق موج می زند.

بگذار عشق پرستش تو باشد،

بگذار عشق نیایش تو باشد.[/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×