رفتن به مطلب
KaMi

گابریل گارسیا مارکز

پست های پیشنهاد شده

 

گابریل گارسیا مارکز(Marquez - G.G) بزرگترین نویسنده کلمبیا و نام‌آورترین نویسنده جهان و برنده جایزه ادبی نوبلسال 1982؛ در ششم ماه مارس 1928 میلادی در دهکده آراکاتاکا در منطقه سانتاماریایکلمبیا متولد شد و تا سن هشت سالگی در این دهکده نزد مادربزرگش زندگی می‌کرد. وی که پسر بزرگ یک مرد داروساز و زنی متصدی تلگراف بود، در سال 1935 به قصد زندگی با والدینش به شهر بارانکیا رفت و تحصیلات ابتدایی خویشرا در مدرسه سیمون بولیوار به اتمام رساند.

در سال 1941 اولین نوشته­هایش در روزنامه‌ای به نام خوونتود که مخصوص شاگرداندبیرستانی بود، منتشر شد. تحصیلات دبیرستانی او با وقفه روبه‌رو گشت و مارکز، یکسال به سوکو رفت.

در سال 1943 پس از پایان سال تحصیلی، ساحل آتلانتیک را جهت رفتن به بوگوتا ترک کردودر این شهر در کنکوری جهت گرفتن بورسیه شرکت کرد.

گارسیا مارکز در آن روزگار که در دبیرستان زیپاکوئیرا به تحصیل مشغول بود، باانتشار مجله­ای به نام لیتراتورا قدرت ادبی خویش را به سایر همکلاسی-هایش بازشناساند، ولی متاسفانه نشریه فوق بعد از یک شماره توقیف شد.

در سال 1947 مارکز تحصیل در رشته حقوق را در دانشگاه بوگوتا آغاز کرد. بی آنکهنوشته­ای را منتشر کند، مسئولیت ضمیمه دانشگاهی مجله هفتگی رازون را به عهده گرفت وبا پیلینو مندوزا و کامیلو تورس آشنا شد. در سپتامبر همان سال، اولین نوول خود را در ضمیمه ادبی ال اسپکتادو منتشر کرد و درماه دسامبر، مارکز امتحانات سال اول حقوق را گذراند.

در ژانویه سال 1950 گارسیا مارکز مقاله نویس روزنامه ال ارالدوی بارانکیا شد. نوشتن کتاب "برگ‌ریزان" را همان سال آغاز کرد.

در سال 1951، مارکز به کارتاخنا، جایی که والدینش در آن مستقر شده بودند، برگشت. اما در سال 1952، دوباره به بارانکیا برگشت و دست‌نویس برگ‌ریزان به انتشاراتلوسادای بوینس آیرس داد، اما رد شد. با این حال او همچنان به خواندن، سیر و سفرکردن و نوشتن ادامه داد و سرانجام در سال 1955 کتاب برگ ریزان منتشر شد.

در ژانویه سال 1957، مارکز نوشتن "کسی به سرهنگ تامه نمی نویسد" را تمام کرد. درماه می همراه مندوزا به آلمان شرقی رفت. در ژوئیه، باز به همراه پلینیو مندوزا، بهشوروی سفر کرد و از آن­جا، به مجارستان رفت در ماه اکتبر، به پاریس برگشت و گزارشیطولانی درباره ممالک بلوک شرق نوشت.

مارکز در مارس 1958، در جریان یک سفر کوتاه به کلمبیا، با نامزدش مرسدسبارکاپاردو، ازدواج کرد. در همان سال سردبیر مجله ونزوئلا گرافیکا شد و کتاب "کسی بهسرهنگ نامه نمی‌نویسد" را منتشر کرد. همچنین بسیاری از قصه­های کتاب مراسم تدفینمادربزرگ، رمان ساعت شوم‌رابه‌پایانرساند.

در آوریل 1961، "کسی به سرهنگ نامه نمی­نویسد" مجدداً چاپ شد. در همین سال به مکزیکرفت و با زن و فرزند دو ساله‌اش زندگی کرد. برای فیلم­های سینمایی فیلمنامهنوشت. همچنین دست­نویس داستان ساعت شوم را به مسابقه ملی رمان که در بوگوتا توسط شرکتنفت اسو ترتیب یافته بود، فرستاد و جایزه اول آن را از آن خود کرد.

در سال 1962 کتاب "کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد" وی در مکزیک منتشر شد؛ همچنین ترجمههمان کتاب در پاریس. اولین روایت"پاییز پدرسالار"را هم در همین سال نوشت. درسال 1965، نوشتن"صد سال تنهایی" را آغاز کرد و در آوریل 1968، صد سالتنهایی در بوینس آیرس منتشر شد و به موفقیتی فوری و چشم­گیر رسید طوری که کتاب به طورمداوم تجدید چاپ می‌شد. در سال 1969 صد سال تنهایی، جایزه فرانسوی بهترین کتاب خارجی را نصیب خود کرد.

در سال 1970 در بارسلون "سرگذشت یک غریق" چاپ شد. مارکز پس از این که پست سفیر بودندر بارسلون را رد کرد، به سفر طولانی در کشورهای کاراییب پرداخت.

انتشار نوول های کتاب داستان غم‌انگیز و باورنکردنی "ارندییرای ساده‌دل و مادربزرگسنگ‌دلش"، باعث شد که جایزه رومولوگایه‌گوس را در مورد بهترین رمان به دست آورد.

در سال 1976، "پاییز پدرسالار" منتشر شد.

در فوریه سال 1981، اولین مجموعه آثار روزنامه­نگاری‌اش در بارسلون چاپ شد. در ماهمارس همان سال ارتش کلمبیا او را تهدید کرد فوراً کشورش را ترک کند و او هم ناچار بهمکزیک بازگشت.

در سال 1982، کتاب "چشمان آبی رنگ سگ" را منتشر کرد و نیز در همین سال موفق به اخذجایزه ادبی نوبل گردید.

کتاب"عشق سال­های وبا" را در 1986 منتشر کرد.

انتشار کتاب "ژنرال در هزار توی خویش" در سال 1989 در سطح جهانی جنجال آفرید.

در 1992، کتاب "از عشق و شیاطین دیگر"، 1996 انتشار "پرونده یک گروگانگیری"، 1998 "کارگاه سناریونویسی و فرهنگ جامع اصطلاحات آمریکای لاتین"، 1999 "سرزمین کودکان"و "برای آزادی" و در سال 2000 دو عنوان کتاب به نام "یاداشت‌ها" و "خانه بزرگ" از اومنتشر شد.

تا همین اواخر، مارکز با همسر، دو فرزند، عروس و نوه شش‌ساله‌اش در شهرنیومکزیکو زندگی می‌کردند، اما با وخامت اوضاع جسمانی و سرطان رو به ‌پیشرفت ،همچنینبا احساس نزدیکی مرگ، به سرزمین خود بوگوتا رفت. از چندی پیش، عنوان بزرگترین مردو مرد سال 1999 آمریکای لاتین رسماً به وی داده شد. در همین سال بود که متوجه شد سرطان غددلنفاوی دارد و بدون لحظه­ای درنگ خود راگوشه­نشین کرد. چنان انزوایی که شاید اززمانی که شاهکارش، «صدسال تنهایی» را در 1967 نوشته بود، تا به امروز از او دیدهنشده است. تنها عادت بدش در این سال­هامصرف پی در پی سیگار بود که آن را هم همسرش­، مرسدس، تهیه می­کرد. نویسنده به روزنامهکلمبیایی «ال تمپو» در معدود توضیحاتی کهدرباره بیماری­اش داده، گفته است: «در حال حاضر روابطمرا با دوستانم به حداقل رسانده­ام، تلفنمرا قطع کرده­ام، همه سفرها و برنامه­هاو طرح­های جاری و آینده­ام را لغو کردهام… و تنها خودم را در نوشتن بدون وقفههر روزه‌ام جست وجو می کنم.»

گارسیا مارکز 75 ساله،مرتب برای شیمی درمانی میان یکی از بیمارستان­های لس­آنجلس و خانه­ای که در مکزیکوسیتیی برای مداوا و نوشتنش تهیه کرده در رفت وآمد بود. و حالا بعد از سه سال پژوهش ونوشتن، کتابش را که بسیار منتظرش بودندبا نام «زیستن برای باز گفتن» منتشر ساختهاست.

 

نخستین جلد خاطرات نویسنده، شرح تلخو شیرین و گاه احساساتی سال­های ابتداییمرد بسیار محبوب آمریکای لاتین است که معمولًابا لقبش، «گابو»، شناخته می شود. بسیاریاز صفحات این کتاب بر روی «آراکاتاکا» وبر روی رازها و جادوهایی که از آن­جا بهداستان­سرا الهام شده متمرکز است. شهریکه در همه جا به سرزمین موز شهره است؛ امابا این وجود، هنوز در فلاکت و انزوا نگاهداشته شده است.

 

روزنامه La Vanguardia چاپ بارسلون از این نویسنده 78 ساله نقل کرده است که:

«سال 2005 اولین سال زندگیم بود که در آن یک خط هم ننوشتم. من اصلاً پایکامپیوتر ننشستم. به علاوه، هیچ دورنمای خاصی هم در این کار نمی­دیدم...من قبلاً عادت داشتم که هر روز از 9 صبح تا 3 بعد از ظهر کار کنم. و معمولاًمی­گفتم که این کار دستم را گرم نگه می­دارد، اما راستش این کار را به ایندلیل انجام می­دادم که صبح­ها هیچ کار دیگری نداشتم.»

 

مارکز می­گوید که -اگر الهام یاری کند- شاید یک کتاب دیگر در وجود او باقی مانده باشد، اما چندان هم خوش‌بین نیست. او می­افزاید : «اگر فردا یک رمان تازه به ذهن من وارد شود، بسیارخارق­العاده خواهد بود. با تجربه­ای که من دارم، بدون هیچ دردسری می­توانمیک رمان دیگر را هم بنویسم، اما مردم به خوبی متوجه می­شوند که برای آنانرژی خاصی صرف نشده است.

 

کتاب " دلبرکان غمگین من "، عنوان آخرین اثر گابریل گارسیا مارکز است که خاطرات 90 سالگی به بعد اوست و توسط کیومرث پارسایی ترجمه به پارسی شده و درمرحله دریافت مجوز از وزارتفرهنگ و ارشاد اسلامی می­باشد.

در میان آثار گوناگون مارکز صد سال تنهایی، پاییز پدر سالار، عشق در سال­های وبا، کسی برای سرهنگ نامه نمی نویسد و ژنرال در هزارتوهای خود، اهمیت و ارزش ویژه‌ایدارند

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

2515.jpg

 

سیزده خط برای زندگی

 

1 . دوستت دارم ، نه بخاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم .

 

2 . هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود .

 

3 . اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

 

4 . دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .

 

5 . بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .

 

6 . هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود .

 

7 . تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی .

 

8 . هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

 

9 . شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی .

 

10 . به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .

 

11 . همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و مواظب باش به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی .

 

12 . خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .

 

13 . زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

 

گابریل گارسیا مارکز

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اگر براي لحظه اي خداوند فراموش مي كرد كه من عروسكی كهنه ام و به من كمي ديگر زندگي ارزاني مي داشت،

 

 

شايد تمام آنچه را كه فكر مي كنم بازگو نمي كردم ، بلكه تأمل مي كردم بر تمام آنچه كه بازگو مي كنم..[/b]

 

 

چيزها را نه بر مبناي ارزش آنها كه بر مبناي معناي آنها ارزش گذاري مي كردم.

 

 

[align=RIGHT]كم مي خوابيدم. بيشتر رؤياپردازي مي كردم، در حاليكه مي دانستم كه هر دقيقه اي كه چشمانمان را مي بنديم،

 

 

60 ثانيه نور را از دست مي دهيم.[/align]

 

 

به رفتن ادامه مي دادم آن هنگام كه ديگران مانع مي شوند.

 

 

بيدار مي ماندم آن هنگام كه ديگران مي خوابند.

 

 

[align=RIGHT]گوش مي دادم هنگامي كه ديگران سخن مي گويند و با تمام وجود از بستني شكلاتي لذت مي بردم.

 

 

.

 

 

اگر خداوند به من كمي زندگي مي داد، به سادگي لباس مي پوشيدم.[/align]

 

 

[align=RIGHT]صورتم را به سوي خورشيد مي كردم و نه تنها جسم كه روحم را نيز عريان مي كردم.

 

 

.

 

 

خداي من، اگر قلبي داشتم نفرتم را بر يخ مي نوشتم و منتظر طلوع خورشيد مي شدم.[/align]

 

 

[align=RIGHT]روی ستارگان با روياهای "وان گوگ" شعر "بنديتی”(شاعر معروف اروگوئه)

 

 

را نقاشی می كردم و با صدای دلنشين "سرات"(خواننده اسپانیایی) ترانه عاشقانه ای به ماه هديه می كردم.[/align]

 

 

با اشك هايم گل هاي رز را آب مي دادم تا درد خارها و بوسه ي گلبرگهايشان را احساس كنم..

 

 

[align=RIGHT]خداي من، اگر كمي ديگر زنده بودم نمي گذاشتم روزي بگذرد بي آنكه به مردم بگويم كه چقدرعاشق آنم كه عاشقشان باشم.

 

 

.

 

 

هر مرد و زني را متقاعد مي كردم كه محبوبان منند.[/align]

 

 

اگر تكه ای زندگی داشتم، در كمند عشق(عاشق عشق) زندگی می كردم.

 

 

[align=RIGHT]به انسان ها نشان می دادم كه در اشتباه اند كه گمان می كنند وقتی پير شدند ديگر نمی توانند عاشق باشند.

 

 

آنها نمی دانند زمانی پير می شوند كه ديگر نتوانند عاشق باشند.

 

 

.

 

 

. به هر كودكی دو بال می دادم و رهايشان می كردم تا خود پرواز را بيآموزند.[/align]

 

 

[align=RIGHT]به سالخوردگان مي آموختم كه مرگ نه در اثر پيري كه در اثر فراموشي فرا مي رسد.

 

 

.

 

 

آه انسان ها، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام.[/align]

 

 

من آموخته ام كه هر انساني مي خواهد بر قلَه كوه زندگي كند بي آنكه بداند كه شادي واقعي ، دركِ عظمت كوه است.

 

 

من آموخته ام زماني كه نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش مي گيرد، براي هميشه او را به دام مي اندازد.

 

 

دريافته ام كه يك انسان تنها هنگامی حق دارد به انسانی ديگر از بالا به پائين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياری دهد تا روی پای خود بايستد.

 

 

من از شما بسی چيزها آموخته ام و اكنون، وقتی در بستر مرگ چمدانم را می بندم همه را در آن می گذارم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا

 

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

 

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

 

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

 

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

 

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

 

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

 

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

 

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

 

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

 

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

 

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

 

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

 

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

 

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

 

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=RIGHT]تو ممكن است در تمام دنيا يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيايي.

 

· تو را دوست دارم، نه به سبب شخصيت تو؛ بلكه براي شخصيتي كه در هنگام با تو بودن مي‌يابم.

 

· هيچ‌كس لياقت اشك‌هاي تو را ندارد؛ و كسي كه چنين لياقتي دارد باعث اشك ريختن تو نمي‌شود.[/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

· اگر كسي تو را آنگونه كه مي‌خواهي دوست ندارد، به اين معنا نيست كه تو را با تمام وجود دوست ندارد.

 

· دوست واقعي كسي است كه دست‌هاي تو را بگيرد و قلب تو را لمس كند.

 

· بدترين شكل دلتنگي آن است كه در كنار كسي باشي و بداني هرگز به او دست نخواهي يافت.

 

· هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي؛ چون هر كسي ممكن است عاشق لبخند تو شود.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

– خدا خواسته است که

ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی

و سپس شخص مناسب را.

به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکرگزار باشی.

– به چیزی که گذشت غم مخور،

به آنچه پس از آمد لبخند بزن.

– همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند.

با این حال همواره به دیگران اعتماد کن

و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده

، دوباره اعتماد نکنی.

– خود را به فرد بهتری تبدیل کن

و مطمئن باش که خود را میشناسی،

قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی

و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وداع گابریل گارسیا مارکز

 

[align=CENTER]«گابریل گارسیا مارکز» نویسنده‌ی معاصر، بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطانش و شنیدن خبر بیماری‌اش، این متن را به‌عنوان وداع نوشته است. او با رمان اعجاب‌انگیزش به‌نام «صدسال تنهایی» که 5سال نوشتن آن به‌طول انجامید، ‌برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات 1982 در «استکهلم» است‌. از دیگر کتاب‌های او می‌توان به «عشق سال‌های وبا»‌، «ساعت شوم»‌، «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» و یا «ژنرال در مخمصه» اشاره کرد:

- خداوندا! اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم‌‌، نمی‌گذاشتم حتی یک‌روز از آن سپری شود بی‌آن‌که به مردمانی که دوست‌شان دارم‌٬ نگویم که عاشق‌تان هستم و به همه‌ی مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت یا سیطره‌ی محبت آنان است.

- اگر خداوند، فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من می‌گذارد‌٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسان‌ها نشان می‌دادم در اشتباه‌اند که گمان کنند وقتی پیر شدند، دیگر نمی‌توانند عاشق باشند.

- آه خدایا! آنان نمی‌دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.

- به هر کودکی، دو بال هدیه می‌دادم‌، رهای‌شان می‌کردم تا خود، بال‌گشودن و پرواز را بیاموزند.

- به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی، که با نسیان از راه می‌رسد.

- آه انسان‌ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

- من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند در قله‌ی کوه زندگی کنند، بی‌آن‌که به خوشبختیِ آرمیده در کف دست خود، نگاهی انداخته باشند.

- چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین‌بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر می‌فشارد٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

- دریافته‌ام که یک انسان، تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.

- کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رؤیا می‌دیدم چراکه می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشم‌های‌مان را برهم می‌گذاریم، ‌شصت‌ثانیه نور را از دست می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی.

- هنگامی که دیگران می‌ایستادند، من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند، بیدار می‌ماندم.

- هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرامی‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمی‌بردم.

- اگر خداوند، ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می‌کردم.

- نخست به خورشید خیره می‌شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

- خداوندا! اگر دل در سینه‌ام هم‌چنان می‌تپید، تمامی تنفرم را بر تکه‌یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می‌کشیدم.

- با اشک‌هایم، گل‌های سرخ را آبیاری می‌کردم تا زخم خارهای‌شان و بوسه‌ی گلبرگ‌ها‌ی‌شان در اعماق جانم ریشه زند.

- من از شما بسی چیزها آموخته‌ام و اما چه حاصل که وقتی این‌ها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.[/align]

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

هميشه افرادی هستند كه تو را می آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسی كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكنی.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قسمتی از کتاب عشق سالهای وبا اثر گابریل گارسیا مارکز

 

 

شش ماه بعد از اولين ديدارشان ، سرانجام خودشان را در يك كابين در يكي از كشتيهاي رودخانه اي تازه رنگ شده يافتند. بعدازظهر زيبايي بود . المپيا زوله تا تازه عشقبازي لذتبخش يك كبوترباز وحشت زده را تجربه كرده بود و در نتيجه ترجيح داد تا چندساعت ديگر همچنان به روي رختخواب و لخت بماند و آرام آرام از آن لحظات لذت برد.كابين براي انجام تعميرات و رنگ آميزي خالي شده بود، از سوي ديگر بوي رنگ و تينر هم به آن افزوده شده بود، ولي آن دو ، در آن بعد از ظهر غرق در لذت بودند و نابه ساماني و بوي تند آنجا را حس نمي كردند. فلورنتينوآريزا در جذبه يك هوس آني، قوطي رنگ قرمز دم دستش را گشود انگشت اشاره خود را در رنگ فروبرد و روي شرمگاه زن زيبا شكل يك پيكان كشيد كه نوكش رو به پايين بود و روي شكم زن اين عبارت را نوشت : اين پيشي ملوس مال من است. همان شب المپيا زوله تا بدون اينكه آن نوشته ها را به ياد داشته باشد در برابر شوهرش لخت شد. شوهر او به روي خود نياورد و كلمه اي حرف نزد. به طرف دستشويي رفت و تيغ ريش تراشياش را آورد و در حالي كه زن مشغول پوشيدن لباس شب بود. سر او را گوش تا گوش بريد.

پ.ن: هميشه اعتقاد داشتم كه هر گناهي كه مي كنم اگر استمرار داشته باشد بالاخره يك روز فاش شده و آبروي مرا مي برد هميشه فكر مي كردم دليل اين امر اين است كه خدا بالاخره صبرش تمام مي شود و آبروي طرف را مي برد اما الان كه فكر مي كنم مي بينم شايد هم دليلش اين است كه آنقدر انجام آن گناه برايمان عادت مي شود كه ديگر ملاحظه كاري ها و پنهان كاريهايي كه اوايل داشتيم را به كنار مي گذاريم و همين آشكارمان مي كند.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قسمتی از کتاب عشق سالهای وبا اثر گابریل گارسیا مارکز

 

 

شش ماه بعد از اولين ديدارشان ، سرانجام خودشان را در يك كابين در يكي از كشتيهاي رودخانه اي تازه رنگ شده يافتند. بعدازظهر زيبايي بود . المپيا زوله تا تازه عشقبازي لذتبخش يك كبوترباز وحشت زده را تجربه كرده بود و در نتيجه ترجيح داد تا چندساعت ديگر همچنان به روي رختخواب و لخت بماند و آرام آرام از آن لحظات لذت برد.كابين براي انجام تعميرات و رنگ آميزي خالي شده بود، از سوي ديگر بوي رنگ و تينر هم به آن افزوده شده بود، ولي آن دو ، در آن بعد از ظهر غرق در لذت بودند و نابه ساماني و بوي تند آنجا را حس نمي كردند. فلورنتينوآريزا در جذبه يك هوس آني، قوطي رنگ قرمز دم دستش را گشود انگشت اشاره خود را در رنگ فروبرد و روي شرمگاه زن زيبا شكل يك پيكان كشيد كه نوكش رو به پايين بود و روي شكم زن اين عبارت را نوشت : اين پيشي ملوس مال من است. همان شب المپيا زوله تا بدون اينكه آن نوشته ها را به ياد داشته باشد در برابر شوهرش لخت شد. شوهر او به روي خود نياورد و كلمه اي حرف نزد. به طرف دستشويي رفت و تيغ ريش تراشياش را آورد و در حالي كه زن مشغول پوشيدن لباس شب بود. سر او را گوش تا گوش بريد.

پ.ن: هميشه اعتقاد داشتم كه هر گناهي كه مي كنم اگر استمرار داشته باشد بالاخره يك روز فاش شده و آبروي مرا مي برد هميشه فكر مي كردم دليل اين امر اين است كه خدا بالاخره صبرش تمام مي شود و آبروي طرف را مي برد اما الان كه فكر مي كنم مي بينم شايد هم دليلش اين است كه آنقدر انجام آن گناه برايمان عادت مي شود كه ديگر ملاحظه كاري ها و پنهان كاريهايي كه اوايل داشتيم را به كنار مي گذاريم و همين آشكارمان مي كند.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد٬به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد٬ درسایه ‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که دراشتباهندکه گمان کنند وقتی پیرشدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اگر خداوند قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم،چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم٬ شصت ثانیه نور را ازکف می‌دهیم،

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آه انسانها، من از شما بسی چیزها آموخته ام واما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×