رفتن به مطلب
KaMi

رابیندرانات تاگور

پست های پیشنهاد شده

 

رابیندرانات تاگور (متولد 7 مه 1861 و در 7 اوت 1941 میلادی در گذشته است او موسیقدان شاعر،فیلسوف و چهره‌پرداز هندی بود. شهرتش بیشتر به خاطر اشعار اوست. وی نخستین کسی است که از آسیا توانست به جایزه نوبل دست یابد. پدرش دبندرانات و مادرش سارادادیوی نام داشت. به تاگور لقب گوردیو Gurdev به معنای پیشوا داده‌اند.

 

[align=CENTER]*********[/align]رابیندرانات در بامداد هفتم ماه مه سال 1861 ترسایی زاده شد. او چهاردهمین و واپسین فرزند مهاریشی بود. وی را در میان خانواده رابی می‌خواندند. سیزده سال و ده ماه از زندگیش گذشته بود که مادرش را از دست داد. از آنجا که پدرش که زمیندار بزرگی بود پیوسته در سفر بود نگهداری وی بر گرده برادرانش افتاد.

وی زیر تأثیر خانواده از کودکی با فلسفه و چهره‌پردازی و موسیقی و شعر و نویسندگی آشنا شد. خواندن و نوشتن را در خانه آموخت. او از هشت سالگی شعر می‌گفت. وی را به آموزشگاههای گوناگون فرستادند ولی وی با مدرسه خو نمی‌گرفت و از آن گریزان بود چنانکه در بزرگسالی مدرسه را آمیزه‌ای از بیمارستان و زندان خواند.

هنگامی که وی دوازده ساله بود پدرش وی را با خود به هیمالیا برد. دیدار از طبیعت و نیایشگاههای هندوان اثر بسیاری در او گذارد. وی دانشگاه تاگور را در جایی که در این سفر دیده بود و پسندیده بود در آینده برپا داشت. این سرزمین را که خاکی سرخ داشت خریداری کرد و چندی پس از آن در آنجا خانه و باغی ساخت و آنجا را شانتی نیکتان (به معنای رامشگاه) نامید. او از این پس دلبستگی بسیاری به طبیعت پیدا کرد. پدرش بدو سانسکریت و انگلیسی و ادب بنگالی می‌آموخت.

وی در سال 1875 هنگامی که چهارده ساله بود دیگر مدرسه را کنار گذاشت. در همین هنگام بود که مادرش درگذشت. برادرش جوی‌تیرین‌درانات وی را به خانه خود برد و همسرش کادامبری چون مادر از او پرستاری کرد. در آوریل 1884 کادامبری به دلیلی ناآشکار خودکشی کرد. مرگ وی بر رابی جوان اثر بدی گذاشت.

مهاریشی به پیشنهاد ساتین‌درانات برادر دیگر رابی وی را برای دانش‌اندوزی به انگلستان فرستاد. در سپتامبر1878 رابی به همراه برادرش ساتین‌درانات به انگلستان رفت. او را در آغاز برای خواندن حقوق بدانجا فرستادند ولی رابی به موسیقی و شعر و ادب پرداخت.

 

در1883 رابیندرانات به خواست پدر در هنگامی که بیست و دو ساله بود با دختری از گروه برهمنان به نام بهاوتارینی ری چودری پیمان زناشویی بست. رابیندرانات پس از آن همسرش را مری‌نالینی می‌خواند.

در22 دسامبر 1901 وی به شانتی‌نیکتان رفت و در آنجا آموزشگاهی را به نام برهماچاریه اشرام گشود .این آموزشگاه در آغاز پنج شاگرد داشت که یکی از آنان بزرگ‌ترین پسر خود تاگور بود. همچنین آنجا پنج آموزگار نیز داشت. از آنجا که از میان آموزگاران پنج تن مسیحی بودند برپایی چنین جایی بر هندوان دیندار خوش نیامد.

در همان سال همسرش مری‌نالینی سخت بیمار شد،وی را به کلکته بردند ولی وی در23 نوامبر 1902 درگذشت. از او پنج فرزند به جای ماند.

چندی پس از آن دومین دخترش رنوکا بیمار گشت و سرانجام در سپتامبر 1903 نه ماه پس از مادر و در سیزده‌سالگی در گذشت. چندی پس از آن در پی با مرگ یکی از شاگردانش به بیماری آبله روبرو شد و چون این بیماری واگیر بود به ناچار آموزشگاه را به جای دیگری به نام شلیدا برد. در 9 ژانویه 1905 پدرش مهاریشی در هشتاد و هشت سالگی جان سپرد. در23 نوامبر 1907 جوانترین پسرش سامیندرا مرد و پدر را داغدار کرد،وی هنگام مرگ سیزده ساله بود. این رویدادهای تلخ بر شعرهای تاگور اثر بسیاری گذارد.

 

3965.jpg[/b]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خدایا ,

آنان كه همه چیز دارند

مگر تو را

به سخره می گیرند

آنان را

که هیچ ندارند

مگر تو را !

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اميد، نان روزانه آدمي است .

خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاند .

اگر انتظار و توقع نداشته باشی همه دوست تو اند .

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد،آزادی خود ماه است که او را پایبند می کند .

عشقت را بر پرتگاه منشان چرا که بلند است آن! .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

صدای تو ای دوست

در دل من آواره است

هم چون آوای درهم دریا

میان این کاجهای نیوشنده

 

 

*******

 

روز با هیاهوی این زمین کوچک

سکوت جهان را غرق می کند

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

در سکوت شب

پنداشتم، سفرم پايان گرفته است،

به‌غايتِ مرزهای توانايی‌ام رسيده‌ام.

سد کرده است راه مرا،

ديواری از صخره‌های سخت.

تاب و توان خود از دست داده‌ام

و زمان، زمانِ فرورفتن

در سکوتِ شب است.

 

اما ببين، چه بی‌انتهاست خواهش تو در درون من.

و اگر واژه‌های کهنه بميرند در تنم،

آهنگ‌های تازه بجوشند از دلم؛

و آنجا که امتدادِ راه‌ِ رفته،

گُم شود از ديدگان من،

باری چه باک، رخ می‌نمايد،

گسترده و شگرف، افق تازه‌ای در برابرم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیا…

همان گونه كه هستي بيا دير مكن…

گيسوان مواجت آشفته

فرق مويت پاشيده.

بيا دلگير مشو

بيا همان گونه كه هستی

بيا دير مكن

چمن ها را پايمال كرده به سرعت بيا.

اگر چه مرواريد هاي گردنبندت بيفتد و گم شود.

باز بيا و دلگير مشو

از كشتزارها بيا،

تندتر بيا…

ابرهايي كه آسمان را پوشيده است مي بيني

در طول رود كه در آن ديده مي شود.

دسته پرندگان وحشي در پروازند.

بادي كه از روي چمن ها مي گذرد و هر آن شدت مي گيرد باد آن را خاموش خواهد كرد

چه كسي مي تواند ترديد داشته باشد كه به ابروان و مژگانت سرمه نپاشيده اي

زيرا ديدگان طوفانيت از ابرهاي باراني هم سياه ترند

اگر هنوز حلقه ي گل بافته نشده، چه مانعي دارد؟

اگر زنجير طلايت هم بسته نشده آن هم بماند

آسمان از ابر آكنده است دير شده همان گونه كه هستي بيا…

بيا فقط بيا…(بخشي از نامه ي رابيندرانات تاگور به همسرش)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرزندم !

چون برايت بازيچه‏هاى رنگارنگ مى‏آورم درمى‏يابم كه چرا رنگ‏ها بر ابرها، بر آب، چنين به بازى برخاسته‏اند، و گل‏ها به رنگ‏هاى گوناگون درآمده‏اند - چرا كه من در اين هنگام به تو بازيچه‏هاى رنگارنگ مى‏دهم.

چون آواز مى‏خوانم تا تو را به رقص آرم به‏راستى مى‏دانم كه چرا در برگ‏ها موسيقى است، و چرا امواج همآوازى خويش را به قلب زمين سراپا گوش مى‏فرستند - چرا كه من در اين هنگام آواز مى‏خوانم تا تو را به رقص‏آرم.

چون چيزهاى شيرين به دست‏هاى آزمند تو مى‏دهم، مى‏دانم كه چرا در جام گل شهد است و چرا ميوه‏ها در نهان از شيره شيرين سرشار مى‏شوند - چرا كه من در آن‏هنگام چيزى شيرين به دست‏هاى آزمند تو مى‏دهم.

چون بوسه بر رخ تو مى‏زنم تا تو لبخند بزنى، اى نازنين، به يقين درمى‏يابم كه چه لذتى با فروغ بامدادى از آسمان فرومى‏ريزد، و نسيم تابستان چه نشاطى بر تن من مى‏آورد چرا كه در آن هنگام من تو را مى‏بوسم تا تو لبخندبزنى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نزد تو آمده ام تا لمس کنم تو را

قبل از آنکه روزم شروع شود

بگذار چشمانت دمی بر چشمان من

بیاسایند

بگذار که دلگرمی رفاقت تو را

با خود بر سر کاربرم

ای دوست من

ذهن مرا از موسیقی خود سرشار کن

تا بماند با من در گذر از

صحرای سر و صداها

بگذار که آفتاب عشق تو بر قلل

افکار من بوسه زند و بماند

در درۀ زندگی من

آن جا که محصول به عمل می آید...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی توانم گفت

که چرا این دل

اندک اندک

زار و نزار می شود

نیازهای کوچکی دارد

که هرگز نمی خواهد

یا نمی داند

یا به یاد نمی آورد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« همچون درختی که برگهایش را می ریزد ،

کلماتم را بر زمین ریختم .

باشد که اندیشه های نا گفته ام

در سکوت تو بشکفد....... »

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من در اين جهان ِكوچكم

زندگى مى‏كنم و

بيم آن دارم

كه آن را كوچك‏تر كنم.

مرا به جهان خويش بَر و بگذار

به‏شادمانى

آزادى آن را داشته ‏باشم

كه تمامتم را گم‏ كنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیا…

همان گونه كه هستي بيا دير مكن…

گيسوان مواجت آشفته

فرق مويت پاشيده.

بيا دلگير مشو

بيا همان گونه كه هستی

بيا دير مكن

چمن ها را پايمال كرده به سرعت بيا.

اگر چه مرواريد هاي گردنبندت بيفتد و گم شود.

باز بيا و دلگير مشو

از كشتزارها بيا،

تندتر بيا…

ابرهايي كه آسمان را پوشيده است مي بيني

در طول رود كه در آن ديده مي شود.

دسته پرندگان وحشي در پروازند.

بادي كه از روي چمن ها مي گذرد و هر آن شدت مي گيرد باد آن را خاموش خواهد كرد

چه كسي مي تواند ترديد داشته باشد كه به ابروان و مژگانت سرمه نپاشيده اي

زيرا ديدگان طوفانيت از ابرهاي باراني هم سياه ترند

اگر هنوز حلقه ي گل بافته نشده، چه مانعي دارد؟

اگر زنجير طلايت هم بسته نشده آن هم بماند

آسمان از ابر آكنده است دير شده همان گونه كه هستي بيا…

بيا فقط بيا…(بخشي از نامه ي رابيندرانات تاگور به همسرش)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من در اين جهان ِكوچكم

زندگى مى‏كنم و

بيم آن دارم

كه آن را كوچك‏تر كنم.

مرا به جهان خويش بَر و بگذار

به‏شادمانى

آزادى آن را داشته ‏باشم

كه تمامتم را گم‏ كنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صحرای قدرتمند

می سوزد از عشق یکی پَرِ علف

که می جنبد و

می خندد

و دور می شود

 

 

 

گریه کنی اگر

که آفتاب را از دست داده ای

ستارگان را نیز از دست بخواهی داد

 

 

تو را هستی ات به چشم نمی آید

آن چه می بینی سایه توست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قطره های باران

بوسه بر خاک می زدند

و به نجوا می گفتند: " مادر ما کودکان غربت کشیده ی توییم

که از آسمان به آغوش تو

بازگشته ایم "

-----------------------------------

جاده در انبوه جمعیت تنهاست

چرا که دوستش ندارند

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گر تو خواسته باشى، من سرود خويش را پايان مي‌دهم.

اگر نگاه من قلب ترا پريشان مي‌دارد، نظر از چهره تو برمى‌گيرم.

اگر ديدار من تو را در راه، مضطرب مى‌سازد، به كنارى رفته، راه ديگر در پيش خواهم گرفت.

اگر بهنگام گل چيدن، از ديدن من آشفته مى‌گردى، باغ خلوت تو را ترك مى‌گويم و از آن دورى مى‌گزينم.

اگر زورق من آب درياچه را خشمگين و پرتلاطم مى‌كند، زورق خويش را از ساحل تو به دور خواهم داشت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،

اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،

خدا هست.

زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.

زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،

دامان خدا را می جويد .

خورشيد هنوز طلوع ميكند

فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :

بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :

امواج دريا، آواز می خوانند،

بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.

گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .

نيستی نيست .

هستی هست .

پايان نيست.

راه هست.

تولد هر كودك، نشان آن است كه :

خدا هنوز از انسان نااميد نشده است .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من با عشق به تو تنها به میعادگاهم می آیم ، اما این من ، در ظلمت کیست کنار می آیم تا از او دوری کنم ، اما نمی توانم از او بگریزم ، او وجود کوچک خود من است ، آقا و سرور من . حیا و شرمندگی نمی شناسد و شرمنده ام که همراه با او به درگاه تو آمده ام .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گر تو خواسته باشى، من سرود خويش را پايان مي‌دهم.

اگر نگاه من قلب ترا پريشان مي‌دارد، نظر از چهره تو برمى‌گيرم.

اگر ديدار من تو را در راه، مضطرب مى‌سازد، به كنارى رفته، راه ديگر در پيش خواهم گرفت.

اگر بهنگام گل چيدن، از ديدن من آشفته مى‌گردى، باغ خلوت تو را ترك مى‌گويم و از آن دورى مى‌گزينم.

اگر زورق من آب درياچه را خشمگين و پرتلاطم مى‌كند، زورق خويش را از ساحل تو به دور خواهم داشت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی توانم گفت

که چرا این دل

اندک اندک

زار و نزار می شود

نیازهای کوچکی دارد

که هرگز نمی خواهد

یا نمی داند

یا به یاد نمی آورد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« همچون درختی که برگهایش را می ریزد ،

کلماتم را بر زمین ریختم .

باشد که اندیشه های نا گفته ام

در سکوت تو بشکفد....... »

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدا

متناهى را به عشق مى‏بوسد

و انسان

نامتناهى را

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پنداشتم، سفرم پايان گرفته است،

به‌غايتِ مرزهای توانايی‌ام رسيده‌ام.

سد کرده است راه مرا،

ديواری از صخره‌های سخت.

تاب و توان خود از دست داده‌ام

و زمان، زمانِ فرورفتن

در سکوتِ شب است.

 

اما ببين، چه بی‌انتهاست خواهش تو در درون من.

و اگر واژه‌های کهنه بميرند در تنم،

آهنگ‌های تازه بجوشند از دلم؛

و آنجا که امتدادِ راه‌ِ رفته،

گُم شود از ديدگان من،

باری چه باک، رخ می‌نمايد،

گسترده و شگرف، افق تازه‌ای در برابرم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من با عشق به تو تنها به میعادگاهم می آیم ، اما این من ، در ظلمت کیست کنار می آیم تا از او دوری کنم ، اما نمی توانم از او بگریزم ، او وجود کوچک خود من است ، آقا و سرور من . حیا و شرمندگی نمی شناسد و شرمنده ام که همراه با او به درگاه تو آمده ام .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×