رفتن به مطلب
KaMi

اشعار کارو

پست های پیشنهاد شده

اشک عجز : قاتل عشق

 

آمد ، به طعنه کرد سلامی و گفت : مرد

گفتم : که ؟ گفت : آنکه دلت را به من سپرد

وانگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز

تابوت عشق من ، به کف نور ، می سپرد !!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شکوه ی ناتمام

 

ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم

من نیستم ! من نیستم

رفت عمر من ، از دست من

این عمر مست و پست من

یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم

لیک عمر پای اندرگلم

باری نپرسید از دلم

من چیستم ؟ من کیستم؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]زبان سکوت

 

یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم

فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟

گفتم : نشنیدی ؟ .... برو....!! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پریشانی

 

از بس کف دست بر جبین کوبیدم

تا بگذر ازسرم ، پریشانی من

نقش کف دست من! محو شد ، ریخت به هم

شد چین و *** ، به روی پیشانی من....!!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

شیشه و سنگ

 

او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ

وقتی که فشردمش به آغوشم تنگ

لرزید دلش ، شکست و نالید که : آخ ....

ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ ؟

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]نام شب

 

من اشک سکوت مرده در فریادم

داد ی سر و پاشکسته ، در بی دادم

اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق

نام شب عشق را که برد از یادم ؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

باران

 

ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن

سرود زندگی سر کن دلم تنگه ... دلم تنگه

بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم

که همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه

نشسته برف بر مویم شکسته صفحه ی رویم

خدایا ! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا

همه ش ننگه ... همه ش رنگه

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]آرامگاه عشق

 

شب سیاه ، همانسان که مرگ هست

قلب امید در بدرومات من شکست

سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد

آن شب ،‌رمید قلب من ، از سینه و فتاد

زار و علیل و کور

بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف

در بیکران دور

افتاده بود ،‌سکت و خاموش ، روی کور

گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار

در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار

بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار

بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار

گفتم که ای تو را به خدا ،‌سایبان پیر

با من بگو ، بگو ! که خفته در این گور مرگبار ؟

کز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشکبار

خود را در این شب تنها و تار کشت ؟

پیر خمیده پشت ؟

جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟

یک قطره خون چکید ، به دامانم از درخت

چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست

فریاد بر کشید : که ای مرد تیره بخت

بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست

بر سنگ سخت گور

از بیکران دور

با جوهر سرشک

دستی نوشته بود

آرامگاه عشق....!! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای مردن

 

تا روح بشر به چنگ زر ، زندانیست 19.gif

شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است 371.gif

جان از ته دل ،‌ طالب مرگ است ... دریغ

درهیچ کجا ‌برای مردن جا نیست ؟

__________________

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]گــفـتگــــو

 

گفتم :‌ای پیر جهان دیده بگو

از چه تا گشته ، بدینسان کمرت؟

مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟

یا که ارثی است تو را از پدرت ؟

ناله سر داد : که فرزند مپرس

سرگذشت من افسانه ست

آسمان داند و دستم ،‌که چه سان

کمرم تا شد و تا خورده شکست

هر چه بد دیدم از این نظم خراب

همه از دیده ی قسم دیدم

فقر و بدبختی خود ،‌ در همه حال

با ترازوی فلک سنجیدم

تن من یخ زده در قبر سکوت

دلم آتش زده از سوزش تب

همه شب تا به سحر لخت و ملول

آسمان بود و من و دست طلب

عاقبت در خم یک عمر تباه ...

واقعیات ، به من لج کردند ...

تا ره چاره بجویم ز زمین ...

کمرم را به زمین کج کردند...!! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

حدود جوانی

 

از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست

به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات

از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ

گاهی اوقات شیرین

مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ

شروع جنگ حیات

مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور

غروب عشق دیرین

این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟

حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=RIGHT]افسانه ی من

 

گفتم که بیا کنون که من مستم ، مست

ای دختر شوریده دل مست پرست

گفتا که تو باده خوردی و مست شدی

من مست باده می خواهم ، پست

یک شاخه ی خشک ، زار و غمنک ، شکست !

آهسته فروفتاد و بر خک نشست

آن شاخه ی خشک ، عشق من بود که مرد

وان خاک ، دلم ... که طرفی از عشق نیست

جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست

با مسخرگی ، جهانی انداخته دست

ای کاش که در دل طبیعت می مرد

این طفل حرامزاده ، از روز الست

صد بار شدم عاشق و مردم صد بار

تابوت خودم به گور بردم صد بار

من غره از اینکه صد نفر گول زدم

دل غافل از آنکه ،‌گول خوردم صد بار

افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من

مرگ آمد و پرگشود در لانه ی من

من مردم و زنده هست افسانه ی عشق

تا زنده نگاه دارد افسانه ی من

افسانه ی من تو بودی ای افسانه ...

جان از کف من ربودی ، ای افسانه ...

صد بار شکار رفتم دل خونین ...

نشناختمت چه هستی ای افسانه...!![/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=RIGHT]هست و نیست

 

از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست

بیزارم و دلشکسته ،‌ازهر چه که هست

من هست به نیست دادم ، افسوس که نیست

در حسرت هست پشت من پاک شکست....!! [/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سکوت

 

گفتم که سکوت ...!! از چه رو لالی و کور ؟

فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور

گفتا که خموش ! تا که زندانی زور

بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور

بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش

دیدم که ز بیکران ،‌دردی خاموش

فریاد زمان ، ‌رمیده در قلب سروش

کای ژنده بتن ،‌ مردم کاشانه به دوش

بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست

در دامن این تیره شب مرده پرست

با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست

قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست

دل زنده کنید تا بمیرد ناکام 19.gif

این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام 19.gif

برسر نکشد ، خزیده از بام به بام 19.gif

خون دل پا برهنگان ، جام به جام 371.gif19.gif19.gif371.gif

نابود کنید . یأس را در دل خویش 19.gif

کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش 19.gif

محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی 371.gif

شب خاک بسر زند ، چو روز آید پیش 371.gif

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

شراب آب

 

گفتم: که چیست فرق میان شراب و آب ؟؟

کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب !!

گفتا: که آب خنده ی عشق است درسرشک

لیکن شراب نقش سرشک است در سراب...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=RIGHT]درد

 

من اگردیوانه ام ...

با زندگی بیگانه ام ...

مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم

اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت

خراب اندر خراب و خانه بر دوشم

اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد

در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم

به مرگ مادرم : مردم

شما ای مردم عادی

که من احساس انسانی خودرا

بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان

بی شبهه مدیونم

میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا

در اعماق دل آغشته با خونم

هزار درد دارم

درد دارم...... [/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نه... من دیگر نمی خندم

 

نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم

دگر پیمان عشق جاودانی

با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم 19.gif

شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت

ز قلب آسمان جهل و نادانی

به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت

تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید

شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی

بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟

شما ، رقاصه های بی سر و بی پا

که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بیگانه

چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت

به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت

سحر تا شام می رقصید

قسم : بر آتش عصیان ایمانی

که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم

که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم

پای می کوبید و می رقصید

لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید

می بینم که می لرزید و می ترسید

از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم

که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی

خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی

و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی

کنون خاموش ،‌در بندم

ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خــــــــــــــــــــــــ دا

 

یک روز

که

مرده بودم اندر خود زیست ...

گفتم به خدا ،

که

این خدا ، در خود کیست ؟؟؟

گفتا

که

در آن خود ی

که

سرمایه ی هست ،

در سنگر عشق ، جوید اندر خود نیست....

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT] احتیاج

 

گفتم : بگو به من ، ای فاحشه !

که

داد به باد ؟؟

شرافت و غرور تو را ؟ ناله از دلش سر داد ...

کای احتیاج زاده ی زر ، مادر فساد ...

لعنت به روح مادر معروفه ی تو باد... [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

غریب

 

هنگام پاییز

زیر یک درخت ... مردم

برگهایش مرا پوشاند

و هزاران قلب یک درخت

گورستان ... قلب من شد

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER]شبي مست ومستانه مي گذشتم از ويرانه اي...!!

در سياهي چشم مستم خيره شد بر خانه اي

نرم نرمک رفتم تا لب پنجره اي

صحنه اي ديدم دلم سوخت چون پر پروانه اي ...

پدري کور و فلج افتاده اندر گوشه اي

مادري مات وپريشان همچون ديوانه اي!...

پسرک از سوز سرما دندان به هم ميفشارد

دختري مشغول عيش با مرد بيگانه اي

چون به شد فارغ از عيش ونوش آن مرد پليد...

دست اندر جيب برد وداد از ان همه پول درشت چند دانه اي

با خود خوردم قسم تا به بعد ازاين

نروم مست مستانه سوي هر ويرانه اي

 

که

در اين خانه دختري مي فروشد

عفتش را بهر نان خانه اي[/align]

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER][align=CENTER]بر سنگ مزار

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم

چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟

چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟

از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن

نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم

تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم

كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم

چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم

چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم

از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم

سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم

فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم

ز بسكه با لب مخنت ،‌زمين فقر بوسيدم

كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم

چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟

چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟

ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم

 

كه خون ديده ،

آب

م كرد و خاك مرده ها ، نانم

همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم

به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم

ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي

وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي

شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي

كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان

به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي

كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي

نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا

در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا

همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا

پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا

به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها

سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا

به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي

كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي[/align][/align]

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER][align=CENTER]نامه یک دختر زشت به خدا

پروردگارا!این نامه را از بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد

که

بدبختی بمفهوم وسیع کلمه-در زندگی بی پناهش بیداد می کند..

بعظمت تردید ناپذیرت سوگند همین حالا

که

این نامه را بتو می نویسم آنقدر احساس بدبختی می کنم

که

تصورش –حتی برای تو

که

پناهگاه تیره بختانی –امکان پذیر نیست..........

میدانی خدا سرنوشت دردناکی

که

نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر تصادفی است...

مگر زندگی جز ترادف تصادفات چیز دیگری هم هست؟... نه خدا...به خدا نیست!...

بیست و هشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی

که

از پدرش به ارث برده بود.جوانی را خرید...نتیجه این معامله وحشتناک من بودم!...بخت سیاه من حتی آنقدر به من یاری نکرده بود

که

وجودم تجلی دهنده زیبائی پدرم باشد....هنگامی

که

در نه سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم بچشم خود دیدم

که

چهرهام چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز مادرم!...

سیزده ساله بودم

که

یک ورشکستگی همگانی همراه با دارائی خیلی از ثروتمندان ثروت مادرم را هم برد. همراه با ثروت مادرم پدرم را.

تا آنزمان علی رغم چهره زشتی

که

داشتم زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود

که

من در مقابل دخترانی

که

تو زیبا آفریده بودی احساس تحقیر کنم...تنها هنگامی

که

فقر سایه نامیمون خود را بر چهره زشتم افکند برای نخستین بار احساس کردم

که

تا چه پایه محرومم!!!...

در دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم...چه شاگرد اول بدبختی !شب و روز سر کارم باکتاب بود...همه تلاشم این بود

که

نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم...زهی تلاش بیهوده!

دوران بلوغم بود...همه سلولهای بدن درمانده از من و احساسات من "من"و"احساسات"متقابلی می خواستند....

دلم وحشیانه آرزو می کرد

که

بخاطر عشق یک جوان هر چند هم وامانده بطپد...!

نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود

که

با تصادم آن در زیر دلم یک لرزش خفیف و سکر آور وجودم را برقص آورد...

می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم-

که

هر یک طپشهای قلبم انعکاس ناله ی شبانه عاشقی باشد

که

کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من می بود.

دلم می خواست از ماورا نفرت اجتناب پذیری

که

زائیده چهره نفرت انگیز من بود جوانی از جوانان روزگار دلم را میدید ...و می دید

که

دلم تا چه حد دوست داشتنی است...تا چه پایه می توانددوست بدارد.

در اینجا !در این دوران ظاهر بین ظاهر پرست دل صاحبدلان را آشنایی نیست...

به رغم آرزویی

که

داشتم هرگز نه جوانی سراغ مطرودم را گرفت نه دلی بخاطر تنهائی دلم گریست...

تنها بستر تک افتاده ام می داند

که

شبها بخاطر آرامش دلم چقدر دلم را گول زدم...همه شب...هر شب به او –به دلم بی کسم قول می دادم

که

فردا ...مونسی برایش خواهم یافت...

و هر روز-همه روز به امید پیدا کردن قلبی آشنا نگاهم نگران صدها نگاه ناشناس بود...

آه!ای سرنوشت المبار!...ای زندگی مطرود!....در جستجوی دلی آشنا هر وقت هر کجا رفتم هر کجا بودم این زمزمه خانمانسوز بگوشم رسید:دختر خوبی است...بی نهایت خوب...اما...افسوس

که

...زیبا نیست...هیچ زیبا نیست.

تنها تو می دانی خدا

که

شنیدن اینچنین زمزمه ی اندوهبار برای دختری

که

از زیبایی محروم است چقدر تحمل ناپذیر و ***نده است!

و این پروردگارا :به عدالتت سوگند

که

شوخی نیست شعر نیست تراژدی خلقت است!تراژدی زندگیست!

خداوندگارا!اشتباه می کنم!اینطور نیست!؟

هجده ساله بودم

که

تحصیلاتم بپایان رسید...بیشتر از آن نمی توانستم به تحصیلاتم ادامه دهم و نه میل داشتم اینکار را بکنم...مادرم میل داشت اینکار را بکنم...میل داشت تکلیف آینده من هرچه زودتر تعیین شود!چه آینده ای!مشتی موی کز کرده یک جفت دست کج و معوج نازک یک بینی پهن تو سری خورده با دو دیده ی لوچ و قلبی گرسنه در سینه مطرود و تهی و یک زندگی هیچ و یک زندگی پوچ چه آینده ای می توانست داشته با شد؟جز حسرت سینه سوز...عزلت شباب ***...اشک ...اشک پنهانی...

نگاه های نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز استخوانهایم را

آب

می کرد...دلم هیچ نمی خواست قابل ترحم باشم...اما...مگر با خواستن دلم بود؟...قابل ترحم بودم...علتش هم خیلی سادهبود...نه ثروتی داشتم

که

بتقلید از مادرم مردی را بخرم...و نه ...آه!خداوندا!در باره ی زیبایی دیگر چه بگویم؟!

 

با خاطری نگران خاطری بینهایت نگران و آشفته برای تسلی دل تسلی ناپذیرم بشعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم...چه شبها

که

در دوزخ دانته هاج و واج ماندم و سوختم... و در عزای مرگ جانخراش"گوریو"ی واژگون بخت چه فلسفه های وحشتناک

که

درباره ی کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگانی از"چرم ساغری"بالزاک اندوختم....

با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سر گشته هم پیاله شدم...

در اتاق ماتمزده ام چه ساعتها

که

بخاطر قهرمان"اتاق شماره6"چخوف گریستم...مدتها"دیکنز"دوش به دوش"داستایوسکی"دل در هم شکسته ام را با آتش آشیان سوز قهرمان تیره سوزشان کباب کردند و پهلوانان یاس آفرین"کافکا"آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم خراب کردند...خداوندا!دیگر چه بگویم

که

چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف و پیدا کردن راه حلی برای مشکلی

که

داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم ...تا این

که

....

 

یکبار احساس استخوان ***ی سراپای زندگیم را تکان داد...یکوقت عملا دیدم

که

دارم پیر میشوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران زندگی بی

آب

و علف زندگی سر سام گرفته ام پیدا نیست!

تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر است و نویسنده است در من به وجود آمد...چون یکباره بخاطرم آمد

که

ایم انسانهای معروف

که

ظاهراخدای معنویات هستند هرگز صمیمانه در باره تیره بختانی چون من

که

تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر است نگریسته اند!هرگز نخواندم

که

یکی از آنها عاشق دختری زشت روی چون من شده باشند و اگر تصادفا هم چنین کاری کرده اند پایه اش ترحم بوده نه محبت!...ترحم....ترحم...!

آری خداوندا!قلب هیچ کس نباید به خاطر من – به خاطر قلب من بطپد-برای این

که

اصلا نیستم!نه خدا !خدا منهای زیبایی؟!مفهوم زن

چیست

؟من

چیست

م؟در حیرتم پروردگارا!مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود؟!

 

مرا چرا آفریدی؟برای چه؟برای

که

آفریدی؟برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی؟برای این کار وسیله دیگری جز <<زشتی>>-این منبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی؟

پروردگارا!من متاسفم

که

تحمل زندگی با اینهمه خفت از توان من خارج است.

من همین امشب به آستان تو بر می گردم...تا در ساختمانم تجدید نظری کنی!این سینه خشک به درد من نمی خورد !من پستان لازم دارم...یک جفت سپیدو برجسته

که

شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد...جوانانی

که

عظمت عشق را –برغم صفای دل –دربرجستگی پستانها جستجو می کنند...!

من موی سر کش و پریشان می خواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم!این فکر عمیق به درد من نمی خورد به چه دردم می خورد؟...من فکر بچگانه می خواهم

که

با یک اشاره بخاطر هوسی موهم دل به هر کس و ناکس ببازم!

پروردگارا!من امشب رهسپار بارگاه تو هستم...و این گناه من نیست...مرا بخاطر گناهی

که

نکردم ببخش.......................پایان.....

[/align][/align]

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER][align=CENTER]افسانه ي من[/align]گغتم كه بيا كنون كه من مستم ، مست

اي دختر شوريده دل مست پرست

گفتا كه تو باده خوردي و مست شدي

من مست باده مي خواهم ، پست

يك شاخه ي خشك ، زار و غمناك ، شكست

آهسته فروفتاد و بر خاك نشست

آن شاخه ي خشك ، عشق من بود كه مرد

وان خاك ، دلم ... كه طرفي از عشق نيست

جز مسخره نيست ، عشق تا بوده و هست

با مسخرگي ، جهاني انداخته دست

ايكاش كه در دلطبيعت مي مرد

اين طفل حرامزاده ، از روز الست

صد بار شدم عاشق و مردم صد بار

تابوت خودم به گور بردم صد بار

من غره از اينكه صد نفر گول زدم

دل غافل از آنكه ،‌گول خوردم صد بار

افسوس كه گشت زير و رو خانه ي من

مرگ آمد و پر گشود در لانه ي من

من مردم و زنده هست افسانه ي عشق

تا زنده نگاهدارد افسانه ي من

افسانه ي من تو بودي اي افسانه

جان از كف من ربودي ، اي افسانه

صد بار شكار رفتم دل خونين

نشناختمت چه هستي اي افسانه[/b][/align]

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

در زميني كه زمان كاشت مرا

 

گل زيبايش به جز خار نبود

 

پستي و هرزگي و هرزه دري

 

حسرتا بهر كسي عار نبود

 

زار و بد بخت و گرفتار كسي

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×