رفتن به مطلب
KaMi

اشعار کارو

پست های پیشنهاد شده

توفان زندگی

 

هشت سال پیش از این بود

که از اعماق تیرگی

از تیرگی اعماق و نظامی که می رفت

تا بخوابد خاموش ، و بمیرد آرام

ناله ها برخاست

از اعماق تیرگی

آنجا که خون انسانها ، پشتوانه ی طلاست

وز جمجمه ی سر آنها مناره ها برپاست

ناله ها برخاست

مطلب ساده بود

سرمایه ،‌خون می خواست

مپرسید چرا ، گوش کنید مردم

علتش این بود ... علتش این است

و این نه تنها مربوط به هند و چین است

بلکه از خانه های بی نام ، تا سفره های بی شام

از شکستگی سر جوبه ی دار خون آلود ، تا کنج زندان

از دیروز مرده ،‌تا امروز خونین

تا فردای خندان

از آسیای رمیده ، تا افریقای اسیر

حلقه به حلقه ، شعله به شعله ، قطعه به قطعه

زنجیر به زنجیر

بر پا می شود توفان زندگی

توفان زندگی ، کینه ور و خشمگین

بر پا می شود

پاره می کند ، زنجیر بندگی

تا انسان ستمکش ، ب***د

بشکافد از هم ، سینه ی تابوت

خراب کند یکسره ، دنیای کهن را ، بر سر قبرستان

قبرستان فقر ، قبرستان پول

و بندگی استعمار ، بیش از این دیگر

نکند قبول ! نکند قبول

می لرزد آسمان ... می ترسد آسمان

و زمان ... زمان و قلب زمان

و تپش قلب خون آلوده ی زمان ، تندتر می شود تند ، تر دم به دم

و روز آزادی انسان ستمکش

نزدیکتر می شود قدم به قدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بر سنگ مزار

 

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم

چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟

چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟

از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن

نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم

تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم

کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم

چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم

از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم

سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم

ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم

چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟

چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم

که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم

همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی

شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی

کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان

به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی

نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا

در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا

همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا

پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا

به شب های سکوت کاروان تیره بختیها

سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شکوه ی ناتمام

 

ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم

من نیستم ! من نیستم

رفت عمر من ، از دست من

این عمر مست و پست من

یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم

لیک عمر پای اندرگلم

باری نپسرید از دلم

من چیستم ؟ من کیستم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه... من دیگر نمی خندم

 

نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم

گر پیمان عشق جاودانی

با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم

شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت

ز قلب آسمان جهل و نادانی

به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت

تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید

شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی

بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟

شما ، رقاصه های بی سر و بی پا

که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه

چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت

به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت

سحر تا شام می رقصید

قسم : بر آتش عصیان ایمانی

که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم

که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم

پای می کوبید و می رقصید

لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید

می بینم که می لرزید و می ترسید

از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم

که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی

خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی

و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی

کنون خاموش ،‌در بندم

ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نیم خندم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

افسانه ی من

 

گغتم که بیا کنون که من مستم ، مست

ای دختر شوریده دل مست پرست

گفتا که تو باده خوردی و مست شدی

من مست باده می خواهم ، پست

یک شاخه ی خشک ، زار و غمنک ، شکست

آهسته فروفتاد و بر خک نشست

آن شاخه ی خشک ، عشق من بود که مرد

وان خک ، دلم ... که طرفی از عشق نیست

جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست

با مسخرگی ، جهانی انداخته دست

ایکاش که در دلطبیعت می مرد

این طفل حرامزاده ، از روز الست

صد بار شدم عاشق و مردم صد بار

تابوت خودم به گور بردم صد بار

من غره از اینکه صد نفر گول زدم

دل غافل از آنکه ،‌گول خوردم صد بار

افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من

مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من

من مردم و زنده هست افسانه ی عشق

تا زنده نگاهدارد افسانه ی من

افسانه ی من تو بودی ای افسانه

جان از کف من ربودی ، ای افسانه

صد بار شکار رفتم دل خونین

نشناختمت چه هستی ای افسانه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حدود جوانی

 

از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست

به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات

از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ

گاهی اوقات شیرین

مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ

شروع جنگ حیات

مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور

غروب عشق دیرین

این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟

حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آرامگاه عشق

 

شب سیاه ، همانسان که مرگ هست

قلب امید در بدرومات من شکست

سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد

آن شب ،‌رمید قلب من ، از سینه و فتاد

زار و علیل و کور

بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف

در بیکران دور

افتاده بود ،‌سکت و خاموش ، روی کور

گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار

در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار

بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار

بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار

گفتم که ای تو را به خدا ،‌سایبان پیر

با من بگو ، بگو ! که خفته در این گور مرگبار ؟

کز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشکبار

خود را در این شب تنها و تار کشت ؟

پیر خمیده پشت ؟

جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟

یک قطره خون چکید ، به دامانم از درخت

چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست

فریاد بر کشید : که ای مرد تیره بخت

بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست

بر سنگ سخت گور

از بیکران دور

با جوهر سرشک

دستی نوشته بود

آرامگاه عشق

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باران

 

ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن

سرود زندگی سر کن دلم تنگه ... دلم تنگه

بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم

که همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه

نشسته برف بر مویم شکسته صفحه ی رویم

خدایا ! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا

همه ش ننگه ... همه ش رنگه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مکافات عمل

 

 

 

یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد ...!!

 

لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد ...!!

 

در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت ...

 

قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت ...!!!

 

جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند ...

 

لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!!

 

سنگها بر روی هم هموار گشت ...

 

کرکسان هم جملگی مردند ....!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هذیان یک مسلول

همره باد از نشيب و از فراز كوهساران

از سكوت شاخه هاي سرفراز بيشه زاران

از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران

از زمين ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران

از مزار بيكسي گمگشته در موج مزاران

مي خراشد قلب صاحب مرده اي را سوز سازي

سازنه ، دردي ، فغاني ، ناله اي ،‌اشك نيازي

مرغ حيران گشته اي در دامن شب مي زند پر

مي زند پر بر در و ديوار ظلمت مي زند سر

ناله مي پيچد به دامان سكوت مرگ گستر

اين منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز كن در

باز كن در باز كن ... تا بينمت يكبار ديگر

چرخ گردون ز آسمان كوبيده اينسان بر زمينم

آسمان قبر هزاران ناله ، كنده بر جبينم

تار غم گسترده پرده روي چشم نازنينم

خون شده از بسكه ماليدم به ديده آستينم

كو به كو پيچيده دنبال تو فرياد حزينم

اشك من در وادي آوارگان ،‌آواره گشته

درد جانسوز مرا بيچارگيها چاره گشته

سينه ام از دست اين تك سرفه ها صد پاره گشته

بر سر شوريده جز مهر تو سودايي ندارم

غير آغوش تو ديگر در جهان جايي ندارم

باز كن ! مادر ، ببين از باده ي خون مستم آخر

خشك شد ، يخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر

آخر اي مادر زماني من جواني شاد بودم

سر به سر دنيا اگر غم بود ، من فرياد بودم

هر چه دل مي خواست در انجام آن آزاد بودم

صيد من بودند مهرو يان و من صياد بودم

بهر صد ها دختر شيرين صفت و فرهاد بودم

درد سينه آتشم زد ، اشك تر شد پيكر من

لاله گون شد سر به سر ، از خون سينه بستر من

خاك گور زندگي شد ،‌ در به در خاكستر من

پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم

وه ! چه داني سل چها كرده است با من ؟ من چه گويم

همنفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده

ناله اي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده

اين زمان ديگر براي هر كسي مردي عجيبم

ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غريبم

غير طعن و لعن مردم نيست اي مادرنصيبم

زيورم ، پشت خميده ، گونه هاي گود ، زيبم

ناله ي محزون حبيبم ، لخته هاي خون طبيبم

كشته شد ، تاريك شد ، نابود شد ، روز جوانم

ناله شد ،‌افسوس شد ، فرياد ماتم سوز جانم

داستانها دارد از بيداد سل سوز نهانم

خواهي از جويا شوي از اين دل غمديده ي من

بين چه سان خون مي چكد از دامنش بر ديده ي من

وه ! زبانم لال ، اين خون دل افسرده حالم

گر كه شير توست ، مادر ... بي گناهم ، كن حلالم

آسمان ! اي آسمان ... مشكن چنين بال و پرم را

بال و پر ديگر چرا ؟ ويران كه كردي پيكرم را

بسكه بر سنگ مزار عمر كوبيدي سرم را

باري امشب فرصتي ده تا ببينم مادرم را

سر به بالينش نهم ، گويم كلام آخرم را

گويمش مادر ! چه سنگين بود اين باري كه بردم

خون چرا قي مي كنم ، مادر ؟ مگر خون كه خوردم

سرفه ها ، تك سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم

بس كنين آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسيده

آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسيده

زير آن سنگ سيه گسترده مادر ، رختخوابم

سرفه ها محض خدا خاموش ، مي خواهم بخوابم

عشقها ! اي خاطرات ...اي آرزوهاي جواني !

اشكها ! فريادها اي نغمه هاي زندگاني

سوزها ... افسانه ها ... اي ناله هاي آسماني

دستتان را ميفشارم با دو دست استخواني

آخر ... امشب رهسپارم سوي خواب جاوداني

هر چه كردم يا نكردم ، هر چه بودم در گذشته

كرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته

عذر مي خواهم كنون و با تني درهم شكسته

مي خزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم

آرزو دارم كه زير پاي دلدارم بميرم

تالياس عقد خود پيچيد به دور پيكر من

تا نبيند بي كفن ،‌فرزند خود را ، مادر من

پرسه مي زد سر گران بر ديدگان تار ،‌خوابش

تا سحر ناليد و خون قي كرد ، توي رختخوابش

تشنه لب فرياد زد ، شايد كسي گويد جوابش

قايقي از استخوان ،‌خون دل شوريده آبش

ساحل مرگ سيه ، منزلگه عهد شبابش

بسترش درياي خوني ، خفته موج و ته نشسته

دستهايش چون دو پاروي كج و در هم شكسته

پيكر خونين او چون زورقي پارو شكسته

مي خورد پارو به آب و ميرود قايق به ساحل

تا رساند لاشه ي مسلول بيكس را به منزل

آخرين فرياد او از دامن دل مي كشد پر

اين منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز كن در

باز كن، ازپا فتادستم ... آخ ... مادر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ویرانه

 

 

 

شبي مست ومستانه مي گذشتم از ويرانه اي...!!

 

در سياهي چشم مستم خيره شد بر خانه اي

 

نرم نرمک رفتم تا لب پنجره اي

 

صحنه اي ديدم دلم سوخت چون پر پروانه اي ...

 

پدري کور و فلج افتاده اندر گوشه اي

 

مادري مات وپريشان همچون ديوانه اي!...

 

پسرک از سوز سرما دندان به هم ميفشارد

 

دختري مشغول عيش با مرد بيگانه اي

 

چون به شد فارغ از عيش ونوش آن مرد پليد...

 

دست اندر جيب برد وداد از ان همه پول درشت چند دانه اي

 

با خود خوردم قسم تا به بعد ازاين

 

نروم مست مستانه سوي هر ويرانه اي

 

که در اين خانه دختري مي فروشد

 

عفتش را بهر نان خانه اي

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آهنگی در سکوت

 

 

بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، ب*** ستون استخوانم را

به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت

بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت

فروغ شب فروز دیدگانم را

لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن

در تیره چال مرگ دهشتزا

امید ناله سوز نغمه خوانم را

به تیر آشیانسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم

پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را

بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا

ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را

به دریای فلاکت غرق کن ، آواره کن ، دیوانه ی وحشی

ز ساحل دور و سرگردان و تنها

کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را

با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان کن

که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را

طنین افکن سرود فتح بی چون و چرای کاررا

سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسانی

بر اوج قدرت انسان زحمتکش

به دست پینه بسته ، میفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گــفـتگــــو

 

 

گفتم :‌ای پیر جهان دیده بگو

از چه تا گشته ، بدینسان کمرت؟

مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟

یا که ارثی است تو را از پدرت ؟

ناله سر داد : که فرزند مپرس

سرگذشت من افسانه ست

آسمان داند و دستم ،‌که چه سان

کمرم تا شد و تا خورده شکست

هر چه بد دیدم از این نظم خراب

همه از دیده ی قسم دیدم

فقر و بدبختی خود ،‌ در همه حال

با ترازوی فلک سنجیدم

تن من یخ زده در قبر سکوت

دلم آتش زده از سوزش تب

همه شب تا به سحر لخت و ملول

آسمان بود و من و دست طلب

عاقبت در خم یک عمر تباه ...

واقعیات ، به من لج کردند ...

تا ره چاره بجویم ز زمین ...

کمرم را به زمین کج کردند...!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درد

 

 

من اگردیوانه ام ...

با زندگی بیگانه ام ...

مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم

اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت

خراب اندر خراب و خانه بر دوشم

اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد

در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم

به مرگ مادرم : مردم

شما ای مردم عادی

که من احساس انسانی خودرا

بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان

بی شبهه مدیونم

میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا

در اعماق دل آغشته با خونم

هزار درد دارم

درد دارم......

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

احتیاج

 

گفتم : بگو به من ، ای فاحشه ! که داد به باد ؟؟

شرافت و غرور تو را ؟ ناله از دلش سر داد ...

کای احتیاج زاده ی زر ، مادر فساد ...

لعنت به روح مادر معروفه ی تو باد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهوت

 

من زاده ی شهوت شبی چرکینم

 

در مکتب عشق کافری بی دینم

 

آثار شب زفاف کامی است پلید

 

خونی که فسرده در دل خونینم…

 

تا روح بشر به چنگ شهوت زندانیست

 

شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است

 

جان از ته دل طالب مرگ است… دریغ!

 

در هیچ کجا برای "مُردن" جا نیست…

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تکیه بر جای خدا

 

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم//درآن یک شب خدایا من عجائب کارها کردم

جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی//ز خاک عالم کهنه جهان نو بنا کردم

کشیدم بر زمین از عرش دنیا دار سابق را//سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم

خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او//خدائی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم

میان آب شستم شهر به شهر برنامه پیشین//هر آنچه از اول بود نابودو فنا کردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هر دو را معدوم//کشیدم پیش نقد و نسیه بازی را رها کردم

نمازو روزه را تعطیل کردم.کعبه را بستم//وثاق بندگی را از ریا کاری جدا کردم

امام و قطب وپیغمبر نکردم در جهان منسوب//خدائی بر زمین و بر زمان بی کد خدا کردم

نکردم خلق ملا و فقید وزاهدو صوفی//نه تعیین بهر مردم مقتدا پیشوا کردم

شدم خود عهده دار پیشوائی در همه عالم//به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم

بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم//خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال//نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریا کاران//به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عبا پوشان//نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر//میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم

مقدر داشتم خالی ز منت رزق مردم را//نه شرطی در نمازو روزه و ذکر و دعا کردم

نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد//به مشتی بندگان آبرومند اکتفا کردم

هد آنکس را که می دانستم از اول بود فاسد//نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک//قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم

سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم//دگر قانون استثمار را زیر پا کردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم//سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت//نه جمعی را به درد بی نوائی مبتلا کردم

نه یک بی آبروئی را هزار گنج بخشیدم//نه بر یک آبرومندی دو صد ظلم و جفا کردم

نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری//گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم

به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت//گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم

به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون//به الطاف خدائی درد مردم را دوا کردم

جهانی ساختم پر عدل و دادو خالی از تبعیض//تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم

نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول//نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم

چو می دانستم از اول که در آخر چه خواهد شد//نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم

نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم//خلاصه هر چه کردم خدمت و مهرو صفا کردم

ز من سر زد هزاران کار دیگر نا سحر لیکن//چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار//خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم

شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم//خداوندا نفهمیدم خطا کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برو...

 

برو ای دوست برو!

برو ای دختر پالان محبت بر دوش!

دیده بر دیده ی من مفکن و نازت مفروش...

من دگر سیرم... سیر!...

به خدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست!

تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست!

کم بگو ، جاه تو کو؟! مال تو کو برده ی زر!

کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر!

گر طلا نیست مرا ، تخم طلا، مَردم من،

زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف

آتش سینه ی صدها تن دلسردم من!

دل من چون دل تو، صحنه ی دلقک ها نیست!

دیده ام مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست!

دل من مامن صد شور و بسی فریاد است:

ضرباتش جرس قافله ی زنده دلان

تپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان

چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان

«تک تک» ساعت، پایان شب بیداد است!

دل من، ای زن بدبخت هوس پرور پست!

شعله ی آتش« شیرین» ***«فرهاد» است!

حیف از این قلب، از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو، تسلیم تو جانی کردم،

حیف از آن عمر، که با سوز شراری جان سوز

پایمال هوسی هزره و آنی کردم!

در عوض با من شوریده، چه کردی، نامرد؟

دل به من دادی؟نیست؟

صحبت دل مکن، این لانه ی شهوت، دل نیست!

دل سپردن اگر این است! که این مشکل نیست!

هان! بگیر!این دلت، از سینه فکندیم به در!

ببرش دور ... ببر!

ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

سرشک

 

پرسیدم از سرشک ، که سرچشمه ات کجاست ؟

نالید و گفت : سر کجا و چشمه از کجاست ؟

لبخند لب ندیده ی قلبم که پیش عشق

هر وقت دم زخنده زدم ، گفت : نابجاست

 

آهنگی در سکوت

 

بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، ب*** ستون استخوانم را

به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت

بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت

فروغ شب فروز دیدگانم را

لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن

در تیره چال مرگ دهشتزا

امید ناله سوز نغمه خوانم را

به تیر آشیانسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم

پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را

بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا

ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را

به دریای فلاکت غرق کن ، آواره کن ، دیوانه ی وحشی

ز ساحل دور و سرگردان و تنها

کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را

با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان کن

که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را

طنین افکن سرود فتح بی چون و چرای کاررا

سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسانی

بر اوج قدرت انسان زحمتکش

به دست پینه بسته ، میفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را

سوز و ساز

 

یک بحر ... سرشک بودم و عمری سوز

افسرده و پیر می شدم روز به روز

با خیل گرسنگان چو همرزم شدم

سوزم : همه ساز گشت و شامم همه روز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

هذیان یک مسلول

 

همره باد از نشیب و فراز کوهساران

از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران

از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران

از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران

از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران

می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی

سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی

مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر

می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر

ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر

این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در

باز کن در باز کن ... تا ببینمت یکبار دیگر

چرخ گردون از آسمان کوبیده اینسان بر زمینم

آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم

تارغم گسترده پرده روی چشم نازنینم

خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم

کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم

اشک من در وادی آوارگان ،‌آواره گشته

درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته

سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته

بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم

غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم

باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر

خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر

آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم

سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم

هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم

صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم

بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم

درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من

لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من

خاک گور زندگی شد ،‌ در به در خکستر من

پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم

وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم

هم نفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده

ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده

این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم

از آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم

غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم

زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم

ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم

کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم

ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم

داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم

خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من

بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من

وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم

گر که شر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم

آسمان ! ای آسمان ... م*** چنین بال و پرم را

بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را

بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را

باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را

سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را

گویمش مادر! چه سنگین بود این باری که بردم

خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم

سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم

بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده

آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده

زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم

سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم

عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !

اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی

سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی

دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی

آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی

هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته

کرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته

عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته

می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم

آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم

تالباس عقد خود پیچید به دور پیکر من

تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من

********

پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،‌خوابش

تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش

تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش

قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش

ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش

بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته

دستهایش چون دو پاروی مج و در هم شکسته

پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته

می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل

تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل

آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر

این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در

باز کن، ازپا فتادم ... آخ ... مادر

م... ا...د...ر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرگ و زندگی

هنوز كاملا در قبر زندگي جابجا نشده بودم كه يكباره احساس كردم

دستي آشنا و مضطرب سنگ قبرم را مي كوبد

لحظه اي بعد روح سرگردانم با ديدگان اشك آلود از لابلاي خاك قبرم

به كنارم آمد

بدون هيچ گفتگو دستم را گرفت و از زيذ خاك بيرونم كشيد.

نگاهي به سنگ قبرم كرد و گفت:

ببين....اين بشر دروغگو...حتي پس از مرگ تو هم... به حقيقت و آنچه

را كه مربوط به توست پشت پا زده.

راست مي گفت.

بروي سنگ قبرم نوشته بودند:

در سال هزار و سيصد و شصت و يك متولد و در سال هزار و سيصد و

هشتاد و سه مرد.

دروغ بود.

سال شصت و يك سالي بود كه من مردم و زندگي من پس از سالها

مرگ تحميلي در سال هشتاد و سه شروع شد.

سنگ قبرم را وارونه كردم تا حقيقت را بنويسم.

روحم اين بار با خنده گفت:

فراموش كن اين مسخره بازيها را.

به كسي چه مربوط كه تو كي آمدي و كي رفتي...برو بخواب.

راست مي گفت.

من هم خنده كنان رفتم و خوابيدم.

چه خوابي...چه خواب خوبي.

كاش همه مي فهميدند.

كاش همه مي فهميدند

( كارو )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

گل سرخ و گل زرد

 

گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد

برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد

با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟

گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم

پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی

به خود هموار کنی

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

توفان زندگی

 

هشت سال پیش از این بود

که از اعماق تیرگی

از تیرگی اعماق و نظامی که می رفت

تا بخوابد خاموش ، و بمیرد آرام

ناله ها برخاست

از اعماق تیرگی

آنجا که خون انسانها ، پشتوانه ی طلاست

وز جمجمه ی سر آنها مناره ها برپاست

ناله ها برخاست

مطلب ساده بود

سرمایه ،‌خون می خواست

مپرسید چرا ، گوش کنید مردم

علتش این بود ... علتش این است

و این نه تنها مربوط به هند و چین است

بلکه از خانه های بی نام ، تا سفره های بی شام

از شکستگی سر جوبه ی دار خون آلود ، تا کنج زندان

از دیروز مرده ،‌تا امروز خونین

تا فردای خندان

از آسیای رمیده ، تا افریقای اسیر

حلقه به حلقه ، شعله به شعله ، قطعه به قطعه

زنجیر به زنجیر

بر پا می شود توفان زندگی

توفان زندگی ، کینه ور و خشمگین

بر پا می شود

پاره می کند ، زنجیر بندگی

تا انسان ستمکش ، ب***د

بشکافد از هم ، سینه ی تابوت

خراب کند یکسره ، دنیای کهن را ، بر سر قبرستان

قبرستان فقر ، قبرستان پول

و بندگی استعمار ، بیش از این دیگر

نکند قبول ! نکند قبول

می لرزد آسمان ... می ترسد آسمان

و زمان ... زمان و قلب زمان

و تپش قلب خون آلوده ی زمان ، تندتر می شود تند ، تر دم به دم

و روز آزادی انسان ستمکش

نزدیکتر می شود قدم به قدم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بر سنگ مزار

 

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم

چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟

چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟

از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن

نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم

تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم

کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم

چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم

از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم

سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم

ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک فکم پر گشته این صد پاره دامانم

چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟

چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم

که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم

همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم 19.gif19.gif371.gif371.gif

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی

شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی

کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان

به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی

نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا

در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا

همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا

پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا

به شب های سکوت کاروان تیره بختیها

سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نــــــــاز...

 

گفتم که ای غزال ! چرا ناز می کنی ؟

هر دم نوای مختلفی ساز می کنی ؟

گفتا : به درب خانه ات از کس نکوفت مشت

روی سکوت محض تو در باز می کنی ؟؟؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×