رفتن به مطلب
KaMi

ویلیام شکسپیر

پست های پیشنهاد شده

ویلیام شکسپیر (۱۶۱۶-۱۵۶۴) را بزرگ‌ترین نمایشنامه‌‌نویس در زبان انگلیسی دانسته‌اند. شکسپیر هم در تمدن انگلستان مقامی بسیار ارجمند دارد که شواهد آن در تشکیل انجمن‌های مخصوص برای قرائت نمایشنامه‌های او، دسته‌های سیار یا ثابت هنر پیشگان حرفه‌ای یا تفننی به نام "گروه شکسپیر" و همچنین تصاویر و مجسمه‌های متعدد از او و بازیگران نمایشنامه‌های او، نامگذاری خیابانها، خانه‌ها و حتی میکده‌ها به نام او کاملاً مشهود و محقق است. حتی جملات و گفته‌های او به صورت کلمات قصار و ضرب المثل در گفتگوهای روزمره به گوش می‌‌رسد، بدون این که گوینده یا شنونده از منبع حقیقی آن آگاه باشد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندگی‌نامه

 

در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده‌ای نزدیک شهر استرتفورد در ایالت واریک انگلستان زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی می‌‌کرد. یکی از پسران او به نام "جان" در حدود سال ۱۵۵۱ به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشی پرداخت و "ماری آردن" دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید. ماری در ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ پسری به دنیا آورد و نامش را "ویلیام" گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال، شوخ و شیطان شد، به مدرسه رفت و مقداری لاتین و یونانی فرا گرفت. ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند. برخی می‌گویند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجوانی به قدری به ادبیات دلبستگی داشت که معاصرین او نقل کرده‌اند، در موقع کشتن گوساله خطابه می‌‌سرود و شعر می‌‌گفت.

در سال ۱۵۸۲ موقعی که هجده ساله بود، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام "آن هثوی" از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید.

پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه‌های مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهای مشتریان مشغول شد ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامه‌های ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و نقشهایی را ایفا کرد. بعدا وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت. این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت.

در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامه‌نویسی حرفه‌ای محترم و محبوب تلقی نمی‌شد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند، آن را مخالف شئون خویش می‌‌دانستند. تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان می‌‌دادند.

در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال ۱۵۹۴ دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در ۱۵۹۷ اولین کمدی خود را به نام "تقلای بی فایده عشق" در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد نمایشنامه‌های او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر می‌‌آمد.

الیزابت در سال ۱۶۰۳ زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویه‌ای نسبت به شکسپیر نشد. جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد. نمایشنامه‌های او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت، بازی می‌‌شد. بهترین نمایشنامه‌های شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه می‌‌آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه " لرد چیمبرلین" باشند. اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد. در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می‌‌کرد. این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه‌هایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار "کریستوفر مارلو" ی گمشده و نویسنده نو پای دیگر به نام "جن جانسن" را نیز به اجرا در می‌‌آورند، اما احتمالاً آثار استاد "ویلیام شکسپیر" بود که بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می‌‌کشید.

این تماشاخانه به صورت مربع مستطیل دو طبقه‌ای ساخته شده بود، که مسقف بود ولی خود صحنه از اطراف دیواری نداشت و تقریباً در وسط به صورت سکویی ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه‌ای منتهی می‌‌گشت که از قسمت فوقانی آن اغلب به جای ایوان استفاده می‌‌شد.

شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال ۱۶۱۳ در ضمن بازی نمایشنامه "هانری هشتم" سوخت و سال بعد بار دیگر افتتاح شد، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود. احتمالاً شکسپیر در سال ۱۶۱۰ یعنی در ۴۶ سالگی دست از کار کشید و به استرتفرد بازگشت، تا درآنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد. چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود به دست آورده بود. نمایش نامه‌هایی که در این دوره از زندگیش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولین بار در سال ۱۶۱۱ به اجرا در آمدند. در آوریل سال ۱۶۱۶ شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت. آرمگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می‌گردد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمایشنامه رُمئو و ژولیت در پنج پرده و بیست و سه صحنه تنظیم شده و، اگر نمایشنامه تیتوس اندرونیکوس را به حساب نیاوریم، اولین نمایشنامه غم انگیز شکسپیر محسوب می‌شود. تاریخ قطعی تحریر آن معلوم نیست و بین سالهای ۱۵۹۱ و ۱۵۹۵ نوشته شده، ولی سبک تحریر و نوع مطالب و قراین دیگر نشان می‌‌دهد، که قاعدتاً بایستی مربوط به سال ۱۵۹۵ باشد.

هاملت بزرگ‌ترین نمایشنامه تمامی اعصار است. هملت بر تارک ادبیات نمایشی جهان خوش می‌درخشد. دارای نقاط اوج، جلوه‌ها و لحظات بسیار کمیک است. می‌توان بارها و بارها سطری از آن را خواند و هر بار به کشفی تازه نایل شد. می‌توان تا دنیا، دنیاست آن را به روی صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسید. انسان خود را در آن گم می‌کند، گاه به بن بست می‌رسد، گاه لحظاتی سرشار از خوشی و لذت می‌آفریند و گاه انسان را به اعماق نومیدی می‌کشاند. بازی در این نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگیر خود می‌کند و او را در خود فرو می‌برد.

 

* «آدم تبه کار می رود ولی شرش بعد از او می ماند.»

 

* «آن کس که جرأت انجام کارهای شایسته دارد، انسان است.»

 

* «آن کس که مال مرا بدزدد، چیز بی ارزشی را ربوده است، اما آنکس که نام نیک مرا برباید، جزئی از وجود مرا می برد که او را غنی نمی کند اما در واقع مرا حقیر می سازد.»

 

* «آیا می دانید که انسان چیست؟ آیا نسب و زیبائی و خوش اندامی و سخنگوئی و مردانگی و دانشوری و بزرگ منشی و فضیلت و جوانی و کرم و چیزهای دیگر از این قبیل، نمک و چاشنی یک انسان نیستند.»

 

* «از دست دادن امیدی پوچ و آرزوئی محال، خود موفقیت و پیشزفت بزرگی است.»

 

* «اگر در این جهان از دست و زبان مردم در آسایش باشیم، برگ درختان، غرش آبشار و زمزمه جویبار هریک به زبانی دیگر با ما سخن خواهند گفت.»

 

* « اگر دوازده پسر داشتم و همه را به طور یکسان دوست می داشتم و یازده پسرم را در راه میهن قربانی می کردم، بهتر از این بود که یکی یکی در بستر خواب بمیرند.»

 

* «امان از وقتی که مردم، دزد عقل را به گلوی خود بریزند، منظور از دزد عقل، مشروبات الکلی است، واقعأ که هیچ عاقلی این کار را نمی کند.»

 

* «اندیشه ها، رؤیاها، آه ها، آرزوها و اشک ها از ملازمان جدائی ناپذیر عشق می باشند.»

 

* «ای فتنه و فساد، تو چه زود در اندیشه مردان نومید رخنه میکنی.»

 

* «بدی های ما در دنیا به یادگار می ماند و خوبی هایمان همراه با ما به گور می رود.»

 

* «برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را نیز بسوزاند.»

 

* «به دست آور آنچه را که نمی توانی فراموشش کنی و فراموش کن آنچه را که نمی توانی بدست آوری.»

 

* «تردیدهای ما خائنینی هستند که با نصایح خود، ما را از حمله به دشمن باز می دارند، درحالی که تصمیمی راسخ و حمله ای به موقع می تواند فتح و پیروزی را نصیب ما سازد.»

 

* «تملق خوراک ابلهان است.»

 

* «جوانی و پیری با یک دیگر قابل مقایسه نیستند. جوانی مایه نشاط و سعادت است و پیری موجب فلاکت و حسرت. جوانی نیمروز زندگانی است و پیری شبانگاه ظلمانی. جوانی دوره خودنمائی و شجاعت است و پیری روزگار ترس و مذلت، جوان چون آهوی وحشی با نشاط و غرور در وادی زنگی می دود و پیر چون مردی لنگ آهسته و با هزار زحمت ، قدم بر می دارد.»

 

* «جوانی جرعه ای است فرح انگیز ولی حیف که به پیری آمیخته است.»

 

* «چراغ کوچکی در شب ، تاریکی را می شکافد و به اطراف نور می دهد، کار خوب اگرچه کوچک و ناچیز باشد در نظر من کوچک و ناچیز نیست.»

 

* «در آسمان و زمین بیش از آن چیزی که در رؤیاها و فلسفه بافی های خود می بینید، وجود دارد.»

 

* «در سرتاسر اعمال بشر، جزر و مدی موجود است که اگر آدمی در مجرای آن واقع شود، به ساحل سعادت می رسد وگرنه سراسر عمر وی در گودال های بدبختی و فلاکت سپری خواهد شد.»

 

* «در سینه خود شراره ای آسمانی دارم که نامش وجدان است.»

 

* «دشمنان بسیاری دارید که نمی دانند چرا دشمن شما هستند ولی همچون سگ های ولگرد هنگامی که رفقایشان بانگ بردارند، آنها نیز پارس می کنند.»

 

* «دنیا مانند یک تماشاخانه است، هرکس رل خود را بازی می کند و سپس مخفی می شود.»

 

* «دوستی نعمت گرانبهائی است، خوشبختی را دوبرابر می کند و از بدبختی می کاهد.»

 

* «دنیا، سراسر صحنه بازی است و همه بازی گران آن به نوبت می آیند و می روند . نقش خود را به دیگری می سپارند.»

 

* «دیدن و حس کردن، وجودداشتن است، زندگی در اندیشه است.»

 

* «دیوانه خودش را عاقل می پندارد و عاقل هم می داند که دیوانه ای بیش نیست.»

 

* «زنبور هرچقدر باشد، گل از آن بیشتر است؛ دل های ماتم زده هر اندازه باشند، قلب های شاد زیادترند.»

 

* «زندگی از تار و پود خوب و بد بافته شده است، فضیلت ما وقتی می تواند بر خود ببالد که از خطاهای ما شلاق نخورد و جنایت های ما وقتی نومید می شود که مورد ستایش فضیلت های ما قرار نگیرد.»

 

* «سعادتمند کسی است که به مشکلات و مصائب زندگی لبخند زند.»

 

* «شادمانی در خانه ای است که مهر و محبت در آن مسکن دارد.»

 

* «شخص عاقل و هشیار به هرجا قدم بگذارد، سعادت و فراغت بال همراه اوست زیرا در جهان بجز خوبی و زیبائی چیزی نمی بیند.»

 

* «عقل و هوش خود را با خوشی و نشاط دمساز کن تا هزاران آسیب از میان برود و عمرت دراز شود.»

 

* «علامت و نشان حقیقی اصالت و علو شأن، نوازش و ترحم آمیخته با شادمانی و گشاده روئی است.»

 

* «کاری که وظیفه و صمیمیت در آن دخالت دارد، خلل پذیر نیست.»

 

* «کسانی که دنیا را از دست می دهند آن را با فکر و وسواس می خرند.»

 

* «کشنده تر از نیش مار، بچه حق ناشناس است.»

 

* «کینه پنهان نمی ماند.»

 

* «گریه ما وقت تولد از آن رو است که به صحنه بزرگ جنون و حماقت وارد شده ایم.»

 

* «مردی که دردرون خویش موسیقی ندارد و نداهای خوش و دلنشین او را تحت تأثیر قرار نمی دهد، برای خیانت، توطئه و غارتگری مناسب می باشد و هیچ کس نباید به او اعتماد کند.»

 

* «مسکنت در کوی هنرمندان و رنجبران راه ندارد و شادمانی در خانواده ای است که مهربانی در آن جا حکومت می کند.»

 

* «مصائب خود را مانند لباستان با کمال بی اعتنائی تحمل کنید.»

 

* «من از خوشبختی های این جهان بهره مند گردیده ام زیرا در زندگی عاشق شده ام.»

 

* «من همیشه میل دارم از اشخاص نجیب پیروی کرده و از آنان چیز بیاموزم.»

 

* «موفقیت هائی که نصیب بشر شده عمومأ در سایه تحمل و بردباری بوده است.»

 

* «می دانیم که چیستیم اما نمی دانیم که چه می شویم.»

 

* «وجود ما به منزلهٔ باغی است که ارادهٔ ما باغبان آن است.»

 

* «وقتی ناراحتی بزرگی پیش آید، رنج و غم های دیرین از یاد می رود.»

 

* «هر اندازه گناهی بزرگ کهنه شود و به حال اختفا باقی بماند سرانجام هنگام مرگ یا بروز خطر، چون فرصت کشف آن فرا رسد، به صورت موحشی زهر خود را برجان آدمی می ریزد.»

 

* «هر چه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور می شوی هر چه را که بدست می آوردی دوست داشته باشی.»

 

* «هرکس فقیر و قانع باشد ثروتمند است.»

 

* «همیشه حرف حق را بدون بیم بیان کن و شیطان را خجل ساز.»

 

* «همیشه کار کنید و بکوشید تا جامه افتخار و عظمت را بپوشید، همیشه در نظر داشته باشید که افتخارات تازه ای به دست آورید زیرا افتخارات گذشته همچون شمشیری است که زنگ زده و از رونق افتاده باشد.»

 

* «هیچ چیز ، بد یا خوب نیست، فقط نیروی اندیشه بدی و خوبی و سعادت و شقاوت را می آفریند.»

 

* «یقینأ رفتار حکیمانه یا وضع جاهلانه همچون بیماری از شخصی به شخص دیگر سرایت می کند، پس لازم است که انسان ها مواظب انتخاب معاشران خود باشند.»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمایشنامه های شکسپیر

ویلیام شکسپیر از بزرگترین درام نویسان انگلستان بود که آثار دوران نخستین حیاتش چندان قابل توجه نبود ولی چون به مرحله استادی و تکامل رسید به خلق آثار جاویدانی توفیق یافت البته بیشتر داستانهائی که این دارم نویس خلق کرده قبلاً به صورت نیمه تاریخ یا قصه و افسانه‌ به رشته تحریر درآمده بود از جمله نمایشنامه هاملت 6 سال پیش از اینکه شکسپیر آن را به رشته تحریر و بر روی صحنه نمایش بیاورد در لندن به معرض نمایش گذاشته شد و نویسنده‌اش فرانسوادوبلفورست یا ساکسوگراماتیکوس بود البته چون آن نمایشنامه که تحت عنوان سرگذشت‌های غم‌انگیز بود در دست نیست تا بتوان میزان و نحوه اقتباس شکسپیر را تعیین کرد.

 

نمایشنامه رومئو و ژولیت را شکسپیر از داستان مازوکیو و باندلو اقتباس کرد البته این اثر را نخست آرتور بروک در انگلستان در سال 1562 به رشته نظم درآورد و شکسپیر از روی این اثر منظوم یا اثر دیگری در سال 1595 بر روی صحنه آورد.

 

روی هم رفته شکسپیر هر ساله در زمینه نمایشنامه و اجرای آن در صحنه‌های تآترها موفقیت‌ فراوان به دست می‌آورد از جمله در اتهامی که به پزشک مخصوص ملکه در سال 1594 که یک نفر یهودی بود زدند و عوام اعدام این یهودی را خواستار بود و در میخانه‌ها از قساوت و بی‌رحمی یهودیان سخنان فراوان گفته می‌شد‏، شاید شکسپیر بواسطه این طغیان عمومی عوام یا با مأموریت یک مقام دولتی به نوشتن و بر روی صحنه آوردن تاجر ونیزی که در آن شایلاک تاجر یهودی با تصویری هر چه زشت‌تر نشان داده شده است‏، پرداخت.

 

شکسپیر مدت پنج سال به نوشتن نمایشنامه‌های کمدی و خیالی و اجرای آنها بر روی صحنه‌ها‏، مشغول بود و در این مدت نمایشنامه‌هائی از قبیل: رؤیای یک نیمه شب تابستان، هر چه پایانش نیکوست خوش است، هیاهوی بسیار بر سر هیچ، شب دوازدهم، رام کرن زن سرکش (بدزبان) بر روی صحنه آورد و برای تآتر پولی از این طریق فراهم ساخت زیرا این گوه نمایش‌ نامه‌های خیالی و کمدی در دل عوام مورد پسند می‌افتاد تا اینکه شکسپیر با نوشتن و عرضه نمایشنامه دو قسمت هانری چهارم (1595- 98)‏، هانری پنجم (1599) که سرگذشت شاهان با درآمیختن به مسائل هزل آمیز و ظاهر شدن اراذل و اوباش در اینگونه نمایش‌هاست‏، مردم را سخت دلباخته تماشا کرد.

 

شکسپیر با درآمیختن جنبه هزل و جد توفیق و معروفیت فراوان بدست آورد. در سال 1579 سر تامس نورث کتاب شرح حال رجال نامی پلوتارک را به انگلیسی ترجمه کرد، شکسپیر از این اثر تاریخی سه داستان برگزید از جمله تراژدی ژولیوس سزار را پدید آورد که یکی از قوی‌ترین و با ارزش‌ترین آثار نمایشنامه‌نویسی است. مخصوصاً سخنرانی بروتوس (بعد از قتل قیصر بوسیله توطئه گران) جالب‌ترین نوع سخنرانی است و این از ابداعات شکسپیر است.

 

شکسپیر نمایشنامه‌هایش را غالباً در حضور ملکه الیزابت و جیمز اول بر روی صحنه می‌آورد و مورد استقبال فراوان واقع می‌شد. اتللو در سال (1604) پدید آورد اتللو سرداری نیرومند اما احمق‌گونه و دزدمونا زنی وفادار و یاگو مردی پلید است که سرانجام با کشته شدن دزدمونا بدست شوهرش اتللو و خودکشی اتلو نمایشنامه پایان می‌پذیرد اما باید توجه داشت که بیش از حد غلو در امر خیانت و حماقت بشر درین اثر بچشم می‌خورد.

 

نمایشنامه مکبث (1605) یک نمونه کامل و وحشتناک از بدی مطلق است. در نمایشنامه لیرشاه (؟1606) اوج عاطفی شکسپیر بکمال می رسد این تراژدی را نخست جفری از مردم مانموث نوشته آنگاه هالینشد از آن اقتباس کرد سپس یک نفر درام‌نویس گمنام آنرا بنام تاریخ حقیق کینگ‌لیر بر روی صحنه آورد و سرانجام شکسپیر آنرا بصورت نمایشنامه‌ای زیبا درمی‌آورد که لیرشاه درین نماشنامه دیوانه و مخلوع سپس فوت می‌شود. گلوستر بوسیله شاه‌لیر کور می‌شود اما جلو زنا را نمی‌گیرد و می‌گوید زیرا سرباز ندارم در بین نمایشنامه تقوی حجابی برای پوشش شهوات نفسانی و رشوه‌‌خواری و قتل آدمی بدست آدمی در سراسر داستان با شدت به چشم می‌خورد و بدی و زشتی در همه نمایشنامه سایه افکنده و قهرمان داستان از مشاهده عمومیت و غلبه ظاهری بدی دیوانه و از خدای عدالت نومید می‌گردد.

 

در نمایشنامه آنتوان و کلئوپاترا (؟1607) شکسپیر شخصیت متضادی از کلئوپاترا نشان می‌دهد این زن در میدان جنگ ترسو اما در خودکشی با عزمی قوی است و عشق آنتوان به ملکه مصر تا حد زیادی ساختگی و باورنکردنی است. موضوع داستان این نمایشنامه از قصه رایج زمان نویسنده اقتباس گشته است.

 

در نمایشنامه تیمون آتنی بدبینی کمتر بچشم می‌خورد و قهرمان اصلی آن کوریولانوس مردمان را تهی‌مغز متلون و متملق و تمدن را برای آدمی زیان‌آور می‌داند تیمون مردی ثروتمند بود که دوستان متملق قراوان بدور خود داشت اما چون ثروتش را از دست داد یاران از او کناره جستند تیمون گوشه‌گیری و از ریشه گیاهان تغذیه می‌کند ضمن شکافتن زمین به طلا برمی‌خورد دوستان بدورش جمع می‌شوند اما تیمون آنها را از خود می‌راند ولی به زنان هرجائی طلا می‌دهد تا هر چه بیشتر مردان را به مراض مقاربتی دچار کنند!

آثار مهم او عبارتند از:

 

اتللو (Othello)، مکبث (Macbeth)، هملت (Hamlet)، جولیوس سزار (Julius Caesar)،‌ رومئو و جولیت (Roméo and Juliet)، تاجر ونیزی (Merchant of Venice)، شاه لیر (King Lear)، رویای شب نیمه‌ی تابستان (A Midsummer Night's Dream)، هنری ششم (Henry VI)، دو نجیب‌زاده‌ی ورونایی (Two Gentlemen of Verona)، ریچارد سوم (Richard III)، تیتوس آندرونیکوس (Titus Andronicus)، شاه جان (King John)، ریچارد دوم (Richard II)، هنری چهارم (Henry IV)، هیاهوی بسیار برای هیچ (Much Ado about Nothing)، هنری پنجم (Henry V)، تروئیلوس و کریسدا (Troilus and Cressida)، آنتونیوس و کلئوپاترا (Antony and Cleopatra)، تیمون آتنی (Timon of Athens)، پریکلس (Pericles)، کوریولانوس (Coriolanus)، قصه‌ی زمستانی (A Winter's Tale) و هنری هشتم (Henry VIII).

اشعار غنایی شکسپیر نیز از شاهکارهای شعر انگلیسی است. از آن جمله می‌توان به منظومه‌های زیر اشاره کرد:

ونوس و آدونیس (Venus and Adonis)، زائر پرشور (The Passionate Pilgrim).

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرد نمايشنامه هاي باراني

 

 

 

 

«بودن يا نبودن، مسأله اين است.»

جمله هايي كه هملت ادا كرد،

در نمايشي كه ويليام شكسپير آن را در ۱۶۰۳ نوشت. شكسپير معروف ترين نمايشنامه نويس انگليسي در تاريخ است. بيشتر مردم دنيا او را مي شناسند اما سؤال اين است كه ويليام شكسپير واقعاً چه كسي بود.

شكسپير در ۲۳ آوريل ۱۵۶۴ در استراتفورد انگلستان متولد شد. در آن روزگار خانواده ها پرجمعيت بودند. ويليام ،هفت خواهر و برادر داشت؛ اما والدين او فقير نبودند. پدرش، جان شكسپير، كاسبي موفق در كار

خريد و فروش پشم و چرم و مادرش دختر يك مزرعه دار پولدار بود.

ويليام در مدرسه، لاتين آموخت و ادبيات روم باستان را مطالعه كرد؛ اما او بيشتر به گروه هنرپيشه هايي كه شهر به شهر سفر مي كردند و در مدرسه ها ، كليساها، تالارها و مكان هاي عمومي نمايش اجرا مي كردند، علاقه مند بود.

اين نمايش ها را همه مردم دوست داشتند و ويليام هم بعد از مدرسه به تماشاي آنها مي رفت. وقتي كه شكسپير مدرسه را ترك كرد، نزد پدرش به كار مشغول شد. اما پس از آن به دختر مزرعه داري در همان منطقه علاقه مند شد و در دسامبر ۱۵۸۲ با او عروسي كرد. پس از مدتي، دخترشان سوزانا متولد شد.

دقيقاً نمي دانيم كه شكسپير در

ده سال بعد چه مي كرد. ما نمي دانيم چرا او شغل خوب تجارت پدرش را رها كرد و به سمت لندن رفت؟ ما نمي دانيم دقيقاً كي يا چرا او هنرپيشه و نمايشنامه نويس شد؟ تنها چيزي كه مي دانيم، اين است كه او در سال ۱۵۹۳ اولين نمايشش را نوشت. بعد از آن خيلي سريع نمايش هايش عمومي شد و او از اين راه پول زيادي به دست آورد.

حدود ۴۰۰ سال پيش و در سال ،۱۵۹۹ شكسپير در مركز لندن ساختمان تئاتري به نام «گلاب» ساخت كه يكي از اولين تئاترهاي لندن بود،اين مركز نمايش بنايي گرد و بدون سقف بود ، شبيه تئاترهاي روم باستان و طبيعتاً اين براي روم مناسب بود نه براي لندن سرد و باراني، چون گاهي بر اثر بارندگي همه تماشاچيان و بازيگران خيس مي شدند. شكسپير تئاتر گلاب را در بخش جنوبي رودخانه تايمز ساخت. بيشتر مردم در طرف شمالي رودخانه زندگي مي كردند و براي رسيدن به تئاتر بايد از لاندن بريج عبور مي كردند كه در آن زمان تنها پل رودخانه تايمز بود.

 

 

 

 

نمايش ساعت دو بعد از ظهر شروع مي شد و وقتي كه نمايش آماده براي شروع بود پرچمي در قسمت بالاي تئاتر به حركت در مي آمد.

مردم لندن رفتن به تئاتر را دوست داشتند. گلاب ،گنجايش سه هزار نفر را داشت. مردم براي رفتن به داخل محوطه يك پني مي پرداختند، پني بعدي را براي نشستن و پني سوم را براي بالش. بعضي ها نمايش ها را نشسته نگاه مي كردند و بعضي هم در جلوي صحنه مي ايستادند. تماشاچي ها مي توانستند غذا و نوشيدني بخرند.

آنها معمولاً شلوغ مي كردند. اغلب دست مي زدند و فرياد مي كشيدند و سر بازيگران داد مي زدند. گاهي حتي دعواها و مزاحمت هايشان باعث مي شد كه تئاتر را تعطيل كنند. در آن زمان فقط از هنرپيشه هاي مرد استفاده مي شد و پسران جوان نقش زن ها را بازي مي كردند.اكنون نيز تئاتر دقيقاً شبيه تئاتر قديم شكسپير بنا شده است.

در سال ۱۶۱۰ بعد از اين كه شكسپير حدود ۲۵ سال در لندن بود به استراتفورد بازگشت. او وضع مالي خوب و خانه بزرگي داشت و از زندگي با خانواده و دوستانش لذت مي برد. اما او نوشتن نمايش ها را قطع

نكرد.

اكنون در استراتفورد سه مركز نمايش وجود دارد كه مي توان هر شب يكي از نمايش هاي شكسپير را ديد.

ويليام شكسپير چه نوع نمايش هايي نوشت؟

او ۳۹ سال نمايش نوشت، كه بعضي از آنها كمدي بودند. مثل «روياي شبانه نيمه ظهر» و «كمدي اشتباه ها» . اين نمايش ها پايان شادي دارند.

بقيه، داستان هايي از تاريخ انگلستان بودند. مثل داستان هايي درباره پادشاهان انگليس، ملكه اليزابت و... كه بسيار ميهن پرستانه اند.

و مابقي نمايشنامه هاي شكسپير هم تراژدي هايي اند چون «هملت» و «مكبث» كه داستان هايي تاريك با فضايي مملو از قتل و كشتار و كينه جويي دارند.

تمامي اين نمايشنامه ها به زبان هاي گوناگون ترجمه شده اند و در دنيا معروفند. شكسپير در سال ۱۶۱۶ در سالروز تولد ۵۳ سالگي خود فوت كرد. او در كليساي «ترينتي هُِِِلي» به خاك سپرده شد؛ اما شخصيت هاي نمايش هايش هنوز زنده و با ما هستند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اصالت ادبى خالق هملت درهاله اى ازابهام!

 

 

حرف و حديث درباره شكسپير زياداست؛ مردى كه بى شك پدرنمايشنامه نويسى مدرن است و ازمفاخر ادبيات جهان به شمارمى آيد.

با اين حال اصالت آثار اين چهره برجسته ادبى و نسبت دادن نمايشنامه ها و مجموعه نوشته هاى او به خودش يعنى فردى به نام «شكسپير» درگذر همه اين سالها به شايعات مختلفى دامن زده است كه به نوعى «شكسپير» را نام مستعار افرادى مى دانند كه خالق اصلى اين آثار درخشان ادبى هستند.

به گزارش بى.بى.سى روز پنجشنبه يك محفل ادبى به نام دور يا The De Vere «Society » چهارصدمين سالمرگ نجيب زاده اى را گرامى داشتند كه معتقدند او «شكسپير» واقعى است.

اعضاى اين محفل ادبى بر اين باورند كه «ادوارددور» نجيب زاده اى هم عصرملكه اليزابت اول نگارنده بسيارى از اشعار، نوشته ها و سوناتهايى بوده كه امروزه به شكسپير نسبت داده مى شوند و تاريخ ادبيات زبان انگليسى را تحول بخشيده اند.

اين انجمن معتقداست شخصى به نام «ادوارددور» كه كنت آكسفورد بوده و درخلال سالهاى ۱۶۰۴ـ۱۵۵۰ مى زيسته از نام «ويليام شكسپير» به عنوان يك اسم مستعار براى سرودن اشعار و نگارش مجموعه اى از ۳۷نمايشنامه استفاده كرده است كه درحال حاضر اين افتخار به اشتباه نصيب فردى به نام شكسپير شده. سخنگوى محفل ادبى «دور» با مطرح كردن اين فرضيه كه شكسپير واقعى فردبى پولى بوده كه وارد لندن مى شود و «دور» به عنوان يك اشراف زاده كه نياز به نام مستعارى براى نوشته هاى خود داشته از نام «شكسپير» استفاده مى كند، مى گويد: «دور» تحصيلات بالاترى داشت وبسيار سفرمى كرد و علاوه بر آن از اعضاى دربار ملكه اليزابت اول بوده درحالى كه شكسپيرى كه ما مى شناسيم متعلق به خانواده اى از طبقه متوسط بود.

اين گروه مى افزايد: زمان آن فرارسيده كه قبول كنيم كه نام شكسپير اسم مستعار يك نويسنده نابغه به نام «ادوارد دور» است.

فرضيه وجود نويسنده اى به نام «دور» درپشت پرده كارنامه ادبى پربار شكسپير درحقيقت از سال ۱۹۲۰ با چاپ كتابى درباره «دور» به قلم يك مدرس انگليسى به نام جى.توماس. لونى مطرح شد. لونى معتقدبود كه شكسپير هرگز نمى توانسته همه نمايشنامه هاى نسبت داده شده به او را بواسطه سابقه خانوادگى و فقدان موقعيت لازم براى نگارش خود نوشته باشد.

جالب آنكه دراين ميان بسيارى ديگر اگرچه مى پذيرند كه خالق آثار شكسپير خود شكسپير نبوده اما «دور» را نيز به رسميت نمى پذيرند.

بسيارى از آنان معتقدند «فرانسيس بيكن» نويسنده وفيلسوف معروف «شكسپير» واقعى بوده درحالى كه بسيارى ديگر كريستوفر مارلو، شاعر و نمايشنامه نويس يا چهره هاى مشهور ديگرى همچون بن جانسون و حتى ملكه اليزابت اول! را شكسپير اصلى درپشت اين نقاب دوگانه معرفى مى كنند.

همه آنچه كه گفته شد يك روى سكه است و روى ديگر اين سكه كه همه حرف و حديثهاى يادشده راغيرمنطقى و ناموجه مى خواند استدلال بنياد شكسپير در زادگاه او شهر «استراتفورد» بود كه آثار شكسپير را بى چون وچرا به خودشكسپير نسبت مى دهد.استانلى ولز با اشاره به اينكه شواهدزيادى دال بر شهرت شكسپير در زمانه خودش به عنوان يك نويسنده و نمايشنامه نويس صاحب اعتبار وجودداشته، قاطعانه مى گويد: ادوارد دور كارهاى شكسپير را ننوشته بلكه اين خودشكسپير بوده كه آثار منتسب به شكسپير را نوشته بود.

ولز معتقداست فرضيه مطرح شده ازسوى محفل ادبى دور كاملاً بى اساس است چرا كه «دور» به گفته خود آنان فردى بسيار پرمشغله بوده و ازهمين رو قطعاً فرصت نوشتن ۴۰ شاهكار ادبى ـ هنرى درخشان راهرگز نداشته و علاوه بر اين پنهان كارى در دنياى كوچك آن زمان كه شايعات به سرعت پخش مى شده اند، امكانپذير نبوده.ولز در پايان سخنان خود بااشاره به اينكه جزئيات چندانى از بيوگرافى و زندگى شخصى شكسپير در دست نيست، خاطرنشان ساخت كه همواره درطول همه اين سالها گروههاى بسيارى با هدف خدشه داركردن چهره شكسپير و نسبت دادن آثار او به نويسنده يا نويسندگانى ديگر شكل گرفته اند. اما درنهايت ادعاى همگى آنان بى اساس تلقى شده است.

او مى گويد: وقتى اين گروهها به جاى توجه به شواهد محكم دست به اينگونه ادعاها مى زنند تعصب و خشك مغزى در چشمهاى آنان برق مى زند!

پنجشنبه سالروز درگذشت «دور» مدعى تاج و تخت ادبى شكسپير در سال ۲۰۰۴ بود و محفل ادبى «دور» با هدف تجليل از خدمات ارزنده شخصى به نام «دور» به جامعه ادبى درصدد گراميداشت نام و ياد او و برپايى مجموعه اى از برنامه هاى يادبود دراين هفته است. اما آيا براستى شكسپير نام مستعار اين نجيب زاده مدعى است و يا آنكه تاريخ ادبيات با چند ادعاى ساده دچار تحريف شده است؟

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سبك كار و طرز فكر شكسپير

شكسپير با رموز زندگي پشت پرده نمايش و نيز روي صحنه بخوبي آشنا بود. يك هنر بزرگ او به تشويش انداختن و مضطرب ساختن تماشاچيانش بود. در نمايشنامه مكبث ، زندگي را چنين توصيف مي كند:

«زندگي اما سايه اي گذرا بيش نيست

همچون هنرپيشه بيچاره اي كه ساعتي در روي صحنه

ورجه مي كند، نقش خود را ادا مي كند

اما ساعتي بعد خبري نيست از او

زندگي حكايتي است كه راوي آن ديوانه اي بوده است؛

بزرگ مي نمايد، اما تهي است.»

ماده اوليه نمايشنامه هاي شكسپير و قهرمانان او همه از واقعيت زندگي برگرفته شده اند و تنها حاصل تخيل نيست. رويدادها و انسانها همه واقعي اند. چه شخصيتهاي تاريخي مانند مكبث ، هملت ، ژوليوس سزار، كوريوليان ، ريچارد دوم و سوم و هانري سوي و چهارم و نيز قهرمانان ديگري مانند اتللو، دزدمونا، تاجر ونيزي همه انسانهاي واقعي اند و در اين جهان زيسته اند.

شكسپير در نمايشنامه ديگري رابطه ميان انسانها را در يك سوال و جواب كوتاه چنين تصوير مي كند. يكي از قهرمانان داستان مي پرسد: «ميداني كه ماهي ها در آب چگونه زندگي مي كنند؟» قهرمان اصلي نمايشنامه پاسخ ميدهد: «همچون آدم ها در روي زمين. بزرگترها، كوچكترها را مي بلعند.»

شكسپير در نمايشنامه هاي خود به شكل كوبنده و موثري مخاطبين خود را به تعمق درباره زندگي و معنا و مفهوم آن وامي دارد و هشدار ميدهد كه وقت تنگ است ، بايد بخود آمد و زندگي كرد. او درباره معناي زندگي در نمايشنامه هاي خود از جمله چنين نوشته است:

«رستگاري در آسمان است ، اما ما در زمين زندگي مي كنيم.»

«غم و اندوه هر ساعت زندگي را به ١٠ ساعت رنج ميرساند.»

«هيچ مال و منالي را نميتوان مال خود ناميد، جز مرگ را»

«من اوقات زندگي ام را تلف كردم ، و اكنون زندگي مرا تلف مي كند.»

«بسياري اوقات ما بيشترين ظلم را به خودمان روا ميداريم.»

در نمايشنامه هاي شكسپير معمولا حوادث و عواقب آن به دقت و با جزئيات كامل تشريح ميشود. بعنوان نمونه در توصيف يك صحنه پيكار كه در اكثر آثار شكسپير با جاري شدن خون همراه است ، ضربات كارد و زخمها با تمام جزئيات تشريح ميشوند.

كشمكش بر سر قدرت ابعادي گوناگون و همه جانبه مي يابد. نبرد ميان رقبا براي شكست يكديگر تنها يك جنبه اين پيكارهاست. بلافاصله دوربين شكسپير به اعماق ميرود و از جنبه بيروني پيكارها به درون آنها و درون انسانها ميرود و حالات دروني قهرمان نبرد و يا فرد مغلوب شده به دقت و با مهارت زير ذره بين قرار مي گيرد. ظفرمند و مغلوب از درون مورد معاينه دقيق شكسپير قرار مي گيرند و تمناها و احساساست دروني آنها در اوج غليان به تيزترين شكل ممكن افشا ميشود. مسائل مورد مناقشه طرفين معمولا خود انگيزه و محرك طرفهاي نبرداند. شاهان در نمايشنامه هاي شكسپير به خروسهاي جنگي تبديل ميشوند كه با منقاري خونين تا آخرين دم به پيكار ادامه ميدهند. بدين ترتيب بيننده و يا خواننده نمايشنامه از مشاهده جدالها و پيكارها به بهترين وجهي به درك حوادث و روحيات انسانها نائل ميشود. اما شكسپير همزمان به دنبال تاثير حداكثر بر مخاطب خويش است. در اينراه او حداكثر تاكيد و مكث ممكن را بر اندوه ، عزا، شادماني ، بيرحمي ، عشق و شهوت پيروزي در انسانها مي كند. بدين منظور هرجا كه لازم است پرسوناژهاي خود را از دنياي واقعي جدا مي كند و به حالات و ديالوگهاي آنان يك جنبه مستقل از دنياي جاري ميدهد.

مسئله مركزي شكسپير حداكثر تاثير بر بيننده و خواننده است. لذا از همه چيز در اينراه ياري مي جويد. در آثار و نمايشنامه هاي شكسپير گاهي مرده ها از قبر خويش به پا مي خيزند. گاهي سر بريده اي به زمين مي غلتد. اما حالات و نگاه و جنبش اين سربريده هزار بار گوياتر و تيزتر از زنده گان است. پادشاهان يكباره به گدايان و يا هيولاهاي بيرحم تبديل ميشوند. زنان و مردان به ديوانه گي و دريوزگي مبتلا مي شوند. عشق هزار زبان و چهره پيدا مي كند. گاهي زبون است ، گاهي لطيف ، مواردي اما بيرحم و ستيزنده. در آثار شكسپير همواره ميان خوبي و بدي ، راستي و كژي ، سياهي و سپيدي و خير و شر پيكاري واقعي جريان دارد. اما مرز ميان خوبي و بدي مرزي عبور ناكردني نيست.

شكسپير به حقيقت مطلقي باور نداشت و لذا مرز ميان خوبي و بدي در آثار او مرزي روان است. قهرمانان نيكي مانند هملت و يا شاه لير باوجود خوبي هاي بسيار ميتوانند دست به كارهاي بدي نيز بزنند. قهرمانان بدي مانند مكبث و يا ريچارد سوم با همه بدي در لحظات تنهايي دچار عذاب وجدان ميشوند و در فتار خود شك و ترديد مي كنند. با وجود همه اينها شكسپير در نبرد ميان خوب و بد بي تفاوت نيست ، زيرا او در همه آثار خود جانب خوبي را مي گيرد و به پيروزي نيكي بر بدي ايمان دارد. شكسپر همواره ستاينده نيكي و زيبايي است و حتي در حوادث تراژيك بسوي نيكي ميل مي كند. اما اين كشش دورني بسوي نيكي مانع از آن نيست كه شكسپر مانع از بيان احساسات و افكار درست يا نادرست قهرمانان خود گردد. در نمايشنامه هاي شكسپير گاه يك دلقك ، يك گوركن و يا يك ديوانه مطالبي مي گويد كه عين حقيقت است.

اما در ميان همه اين شگردها و حالات گوناگون بشري ، آنچه كه براي شكسپير تقريبا در همه آثار او اهميت مركزي دارد و گوياي طرز فكر و شخصيت ممتاز اوست ، لذت و مفهوم عفو، بخشش و مروت است. شكسپير از ميان همه ارزشها و همه فضايل و رذالتهايي كه براي بشر در حالات مختلف توصيف مي كند، همواره در آثار خود بر مفهوم عطوفت ، رحم و بخشش تاكيد ويژه دارد. زيباترين فضيلت انساني براي قهرمانان آثار شكسپير عفو و مروت است. اوج اين زيبايي در عفو عمومي است. فقدان روحيه و منش بخشش و مروت منشا عذاب روحي جانكاهي است. آنكس كه توانايي و قدرت تحسين آفرين و ستايش آميز بخشش و توفيق را ندارد، صرفنظر از آنكه پادشاه باشد و يا يك انسان ساده ، ملكه باشد و يا يك دهقان ساده به عذابي اليم دچار ميشود. زيرا احساس زيبا شناسي شكسپير با روحيه بخشش پيوند خورده است. اين احساس و مفهوم دائما در آثار شكسپير تكرار ميشود. در يكي از نمايشنامه ها بخشش و آزادي دزدان و حتي غارتگران مطرح ميشود. چرا؟ پاسخ شكسپير ساده و قابل فهم است:

«زيرا بخشش و چشم پوشي زيباست. محكوم كردن زشت و كريه است.»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رومئو و ژوليت: معضل عشق

اين نخستين نمايشنامه تراژدي (فاجعه آميز) برجسته شكسپير است. رومئو و ژوليت دختر و پسر جواني اند كه خانواده هاي آنان با يكديگر دشمني ديرينه دارند و از اينرو اجازه نمي دهند آنها با هم ازدواج كنند. قهرمانان يك زوج جوان ساده و يك لاقبايند كه در آتش عشق يكديگر مي سوزند. اما نمي توانند بهم برسند و پس از نخستين و تنها شب مشترك عشق ورزي ، تصميم به خودكشي مي گيرند. متن گيراي نمايشنامه كه داستان تلخ و شيرين عشق را بيان مي كند، طعم و معجزه عشق را به هر بيننده نمايشنامه مي چشاند. بيننده به سرعت با سرنوشت تراژيك قهرمانان به يك احساس همدردي ميرسد. اما شكسپير احساساتي نيست. او بيننده را مجبور مي كند كه چشمهايش را بازكند. شاهكار شكسپير در آن است كه عشق را به يك معضل تبديل مي كند. نمايشنامه بيننده را در برابر اين پرسش قرار ميدهد كه : عشق واقعا چيست ؟ آيا به همان سادگي شيفته گونه اي است كه ژوليت پيش مي كشد:

«عشقم همچون دريا بخشنده اي بي پايان است

هرچه آنرا بيشتر نثارت مي كنم ، تيز تر و جانكاه تر ميشود

آنرا حد و نهايتي نيست.»

پس از اين اشعار آتشين و سوزناك رمانتيك ، بلافاصله يك درك ديگر از عشق در متن نمايشنامه ظاهر ميشود. «آيا عشق چيزي جز كشش جنسي و ميل به همخوابگي است ؟» اين تلقي از عشق برآمدي از شوخي هاي گستاخانه مركوتيو دوست رومئو است كه عشق را چيزي جز غليان نيروي جنسي نميداند. اما درك رومئو نه مانند دوستش مركوتيوست و نه همچون برداشت ناب رمانتيك ژوليت. شكسپير با زيركي به ياد بيننده مي اندازد كه تا همان چند روز پيش رومئو به دختر ديگري عشق مي ورزيده است. پرسشهاي ديگري نيز مطرح ميشوند: آيا عشق برتر از مصالح خانوادگي است؟ آيا عشق بحران دوران بلوغ و انتقال نيست؟

يكي از ارزشهاي مهمي كه شكسپير در رومئو و ژوليت مورد تاكيد قرار ميدهد، عفو و بخشش است. او در دياگولهاي گوناگون با كاربرد واژه هايي همچون « خوش قلب»، «رئوف» «رحم» و «مروت» بارها به لزوم گذشت و بخشش انگشت مي گذارد و آنرا ساده ترين و انساني ترين راه حل در برون رفت از گرفتاريها و دشواريهاي روحي ميان انسانها مي شمرد. ديالوگ زير يكي از فرازهاي اين نمايشنامه است:

«پروتئوس: شرم و خجلت مرا گيج كرده است

مرا ببخش ، والنتينا.

اگر قلبت به اندازه كافي از خطاهاي من جريحه دار است ،

پس من ترا به باز خواني فرا مي خوانم.

بدان كه اندوه من كمتر از خطاهايم نيست

والنتينا: پس من قانع شدم

اكنون ميتوانم دوباره درباره تو نيك بيانديشم

آنكس كه توانايي چشم پوشي از خطا را ندارد

نه در زمين جا دارد و نه در آسمان

پس بگذار تسكين يابيم

پشيماني و مروت ، خشم را فرو مي نشاند.

رومئو و ژوليت به شكل كمدي آغاز ميشود اما در پايان به يك تراژدي تبديل ميشود. سرنوشت غم انگيز قهرمانان گوياي تاثير جدي ادبيات دوران باستان بر شكپير است. اما از نظر ادبي جاي پاي آثار شاعران رنسانس ايتاليا را در آن ميتوان ديد.

 

هاملت: بودن يا نبودن

هاملت بدون ترديد مشهورترين نمايشنامه تاريخ ادبيات جهان است. اما آيا هاملت گوياي شخصيت و خصوصيات نويسنده آن نيست؟ آيا اين موضوع كه هاملت در سه نمونه در فاصله سالهاي ١٦٠٢ تا ١٦٢٣ نوشته شده و هر بار تجديد نظرها و تغييرات مهمي كرده است ، گوياي تغيير و تحولات رواني و ذهني نويسنده آن نيست ؟ آيا قهرمان اصلي نمايشنامه يعني هاملت به بهترين وجهي روحيات و اميال و ترديدهاي دروني شكسپير را باز نمي گويد؟

داستان اين نمايشنامه جاودان و همواره تازه از آنجا آغاز ميشود كه هاملت شاهزاده دانمارك از سفر آلمان به قصر خود در هلسينبورگ دانمارك بازمي گردد تا در مراسم تدفين و خاكسپاري پدرش شركت كند. پدرش به گونه مرموزي به قتل رسيده است. كسي از چگونگي و علل قتل شاه آگاه نيست. در همان حين هاملت درمي يابد كه مادر و عمويش با يكديگر پيمان زناشوئي بسته و هم بستر شده اند. وسوسه ها و ترديدهاي هاملت هنگامي آغاز ميشود كه شاه مقتول به شكل موجودي جن وار به سراغ او ميايد. جن بازگو مي كند كه چگونه به دست برادر به قتل رسيده است و از هاملت مي خواهد كه انتقام اين قتل مخوف و ناجوانمردانه را باز ستاند.

در نوشته هاي شكسپير طبيعت انسان همچون طبيعت سركش سرشار از چيستانها و شگفتي هاست. خونخواهي پدر يكي از «طبيعي ترين» خواص انساني است. اين خصوصيت نياز دروني و طبيعي هر انسان است و هيچ توضيح و دليلي براي اثبات و يا مستدل كردن آن لازم نيست. در ذهن هاملت و يا در واقع در نظر شكسپير چنين انتقامي يك قانون همه بشري و فراگير است. اما «انتقام مثلا از كسي كه خون برادر را ريخته است ، كاملا غير طبيعي است.» نويسنده اي كه مدارا و مروت را بزرگترين فضيلت انساني ميداند، در پشت اين احساس نياز به انتقام در جستجوي چيست؟

بخش بزرگي از نمايشنامه شرح ترديد اجتناب ناپذير هاملت به انتقام است. انتقام موضوع اصلي نمايشنامه است. اما طبع بشري اصولا چندگانه و پيچيده تر از آن است كه به سادگي به ماشين قتل تبديل شود. حتي در هنگام امر غير قابل بحثي همچون انتقام از قاتل پدر. هاملت بر اين چندگانگي روحيه انساني آگاهي دارد و لذا در يك ترديد كشنده بر سر انتقام قرار مي گيرد. آيا قبح و خباثت انتقام به همان اندازه اصل جنايت نيست ؟ اين پرسشي است كه هاملت را بر سر دو راهي قرار ميدهد و توان تصميم گيري را از او سلب مي كند. اما هربار او از تصور زناكاري مادر از خود بيخود ميشود. سرانجام با عجز و ناتواني و در بحراني جان سوز به سراغ مادر ميايد و با آگاهي از يك روش تربيتي هدايت گرا چنين سخن مي گويد:

« تكه فاسد و تاريك قلبت را به دور افكن.

با تكه نوراني آن به زندگي سالم روي كن

شب خوش. اما به بستر عمويم نرو

خود را نيك بنما، گرچه چنين نيستي

امشب را از او دوري كن

دوري از او بار بعد برايت سهل تر خواهد گرديد

و سپس سهل تر تواني از او دوري گزيني

كوشش به خويشتن داري تمناي طبيعي را به چنگ آورد

و نيز تواند كه خود شيطان را دور كند

و او را به دور افكند......»

هاملت در پي رام ساختن طبع وحشي انسان است. اما در عملي ساختن اين هدف در ترديد و وسوسه قرار مي گيرد. از ترديد و دو دلي دچار افسردگي مي شود. چگونه ميتواند مطمئن شود كه آن جني كه پيام آور جنايت عمو و مادر بود، خود شيطان نيست كه او را وسوسه مي كند؟ اما هاملت يك انسان قرون وسطايي و خرافي نيست كه به اين سادگي ها هر چيزي را قبول كند. مشكل او درست برعكس زياد دانستن و فهم بيش از حد است. دچار پريشاني و خيالات گوناگون مي گردد. آيا ساده ترين راه پايان دادن به زندگي خود نيست تا از اين همه ترديد و تشويش رهايي يابد؟

«بودن يا نبودن» پرسش بزرگ هاملت است. مونولوگ معروف هاملت كشاكش نيروهاي سرنوشت و آزادي اراده را چنين تصوير مي كند:

«بودن يا نبودن مسئله اينست. آيا شرافتمندانه تر است كه ضمير انسان تير طالع شوم را تحمل كند يا در برابر توفان بلا قد برافرازد و سلاح برگيرد و آن را پايان دهد؟ مردن و به خواب فرو رفتن ، و ديگر هيچ! آيا از طريق چنين خوابي مي توان گفت كه رنج دروني و هزاران فشاري كه طبيعت در وجود ما به وديعت نهاده است ، پايان مي يابد؟ اين غايت كمال و منتهاي درجه آرزوست. ولي مردن و به خواب فرورفتن ، خوابيدن و احتمالا خواب ديدن ، اشكال در همين است؛ چون در آن خواب مرگ آسا وقتي از تلاطم زندگي بركنار شده ايم روياهايي كه به سراغ ما مي آيند ما را به تفكر وا مي دارند. آن فكري كه چنين زندگي طولاني را فاجعه مي شمارد مستوجب احترام است؛ چون چه كسي مايل است تازيانه و تحقير زمانه و بي عدالتي يك ستمگر ، و اهانت مردي مغرور، و رنج عشقي كه مردود شده و تاخير قانون و جسارت صاحبان مقام ، و خفتي را كه از طرف نالايقان نصيب شخص شايسته مي شود تحمل كند در حالي كه خنجري برهنه مي تواند او را از قيد زندگي برهاند؟ چه كسي مي خواست بار زندگي را تحمل كند و زير فشار طاقت فرساي آن عرق ريزد و ناله كند اگر ترس از چيزي كه پس از مرگ مي آيد وجود نداشت؛ ترس از آن سرزمين مجهولي كه از مرزهاي آن هيچ مسافري باز نمي گردد و اراده را مبهوت و وادارامان مي كند كه آن همه بدبختي را تحمل كنيم تا به سوي بدبختي هاي ديگر كه از آن بي خبريم بشتابيم؟»

هاملت براي رهايي از پرسش بودن يا نبودن خود را به ديوانگي ميزند. در دوران ديوانگي به اشتباه سبب مرگ يكي از كاركنان عالي رتبه دربار ميشود و در پي آن دختر مقتول اوفليا به مرز جنون ميرسد. پادشاه تازه براي رفع خطر از تاج و تخت ، هاملت را راهي انگستان مي كند. اما هاملت دوباره و براي آخرين بار به دانمارك باز مي گردد. در پايان پرده پنجم نمايش جسد او به گونه اي تراژيك بر وسط سن نمايش افتاده است.

اما اين حوادث تراژيك (فاجعه آميز) تنها صورت بيروني يك نمايشنامه جنائي است. آنچه كه هدف شكسپير است و بيننده را مي گيرد، درون هاملت است. حالات روحي ، خشمي فرو خفته ، پيامهاي كوتاه اما كارساز، ترديدها و احساسات هاملت است كه در مركز حوادث و زير ذره بين شكسپير قرار دارد. يك جمله معروف هاملت كه در ادبيات سياسي جهان نيز شهرت يافته ، اين است كه: «بنگر سياستمدار را كه خدا را نيز تواند فريفت.»

درباره حالات رواني و گفتار هاملت تاكنون صدها تفسير و ترجمه از زواياي مختلف انجام گرفته است. نفرت هاملت از كجا ريشه مي گيرد؟ از درونش؟ مادر؟ عمو؟ چرا اينقدر ترديد مي كند؟ آيا خود را به عمد به ديوانگي ميزند و يا واقعا ديوانه ميشود؟ رابطه و احساسات او نسبت به اوفليا چگونه است؟ آيا به مادرش عشق نمي ورزد؟ اين پرسشهايي است كه هر كسي از ظن خود مي تواند به آنها پاسخ دهد. اما اين هنر استادي همچون شكسپير است كه بجاي پاسخ هاي حاضر و آماده ، با پرسشهايش مخاطبين را به تعمق و تفكر و حيرت واميدارد.

بر گور شكسپير كه در زادگاه او در استرانفورد قرار دارد، شعري ساده حك شده است: «اي كسي كه از اينجا مي گذري ، اينجا ويليام شكسپير آراميده است ، لطفا گور مرا باز نكن و بگذار در آرامش ابدي بسر ببرم.»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بيست و سوم آوريل، سالروز تولد مرد بزرگ ادبيات انگليس، ويليام شكسپير است. همان‌قدر كه سعدي، حافظ و فردوسي مظهر تفكر و زبان و ادبيات ايرانيان هستند و گفته‌هاي آنان زبانزد خاص و عام است، شكسپير هم در تمدن انگلستان مقامي بس ارجمند دارد.

او در 23 آوريل 1564 به دنيا آمد. در سال 1582 زماني كه هجده ساله بود، دلباخته دختري 25 ساله شد و بعد از ازدواج با او، صاحب سه فرزند شد. از آن زمان زندگي پرحادثه شكسپير آغاز شد و به قدري تحت تاثير هنرپيشگان قرار گرفت كه تنها به لندن رفت تا در آنجا موفقيت بيشتري كسب كند.

 

در آنجا به سراغ تماشاخانه‌هاي لندن رفت ولي كم‌كم به درون تماشاخانه راه يافت و به تصحيح نمايشنامه‌هاي ناتمام پرداخت و كم‌كم روي صحنه تئاتر آمد و نقش‌هايي ايفا كرد.

 

در آن زمان بود كه قطعات منظومي سرود كه باعث شهرت او شد و در سال 1594 دو نمايش كمدي در حضور ملكه اليزابت اول بازي كرد. از آن پس، نمايشنامه‌هاي او در تماشاخانه «گلوب» اجرا مي‌شد. در تمام آن سال‌ها شكسپير با تلاشي خستگي‌ناپذير چه به عنوان نويسنده و چه به عنوان بازيگر كار مي‌كرد. در سال 1610 يعني در 46 سالگي، دست از كار كشيد و به استرتفرد بازگشت تا در آنجا از هياهوي زندگي در شهر لندن دور باشد زيرا آنچه را كه در همه آن سال‌ها در جستجويش بود، به دست آورده بود.

 

مجموعه آثار شكسپير

 

يكي از منابع آثار شكسپير كتابي بوده به نام «شرح وقايع انگلستان، اسكاتلند و ايرلند» اثر هالينشه شكسپير قصه‌هاي بسياري از نمايشنامه خود را از جمله «هانري پنجم»، «ريچارد سوم» و «ليرشاه» از همين كتاب گرفته است.

 

از ديگر آثار شكسپير مي‌توان به «هملت»، «شب دوازدهم»، «اتلو»، «هانري چهارم»، «تاجر ونيزي»، «رومئو و ژوليت»، «مكبث»، «توفان» و... اشاره كرد.

 

گزيده‌اي از جملات قصار شكسپير

 

* از دست دادن اميدي پوچ و آرزويي محال، خود موفقيت و پيشرفت بزرگي است.

 

* بدي‌هاي ما در دنيا به يادگار مي‌ماند و خوبي‌هايمان همراه ما به گور مي‌روند.

 

* براي دشمنانت كوزه را آنقدر داغ نكن كه حرارتش خودت را نيز بسوزاند.

 

* در قلب خود شراره‌اي آسماني داريم كه نامش وجدان است.

 

* كينه پنهان نمي‌ماند.

 

* مصائب خود را مانند لباس‌تان در كمال بي‌اعتنايي تحمل كنيد.

 

* هرچه را كه دوست داري، به دست آور وگرنه مجبور مي‌شوي هرچه را كه به دست مي‌آوري، دوست داشته باشي.

 

* هيچ‌چيز بد يا خوب نيست. فقط نيروي انديشه است كه بدي و خوبي و سعادت و شقاوت را مي‌آفريند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

حتی در ناچیز ترین عشق ها نشانی از ناچیزی نیست .اگر جز این بود خداوند عشق را برای همه ی آفرینندگان خود نمی خواست .

این اعجاز عشق است که ارزش هنر طبیعت را بالا می برد .

واقعا می خواهی عشقی را که به تو دادم با جملات و کلمات زیبا برایت توصیف کنم و برای بیان آن سراغ سجع و قافیه بروم؟؟؟

می خواهی این مشعل را سیلی خور طوفان کنم تا دفتر دل های پر هیجان خودمان را در برابر دیدگان آرزومندان گشوده باشم؟؟

نه ...من این مشعل را به جای بالا گرفتن در پای تو می افکنم زیرا نمی خواهم راز عشقی را که در زوایای دلم پنهان کردم و دور

از نامحرمان نگاهش داشته ام با نطق و خطابه برای محبوبم فاش کرده باشم .

اگر دوستم داری من را به خاطر عشق دوست داشته باش .مگر که او را به خاطر نگاهش ....برای لبخندش ...برای حرف های دلپذیرش و برای طرز سخن گفتنش دوست دارم ....مگر او را به خاطر فکرش دوست دارم که مرا مجذوب می کند؟

مرا به خاطر این ها دوست نداشته باش زیرا همه ی این ها در تغییرند و عشقی که زاده ی آنها باشد نیز با مرگ ایشان میمیرد .

مرا به خاطر اشکهایی که بارها با دست پر مهرت بر روی گونه های من خشک کردی دوست نداشته باش زیرا اکنون با اعجاز عشق تو دیگر از این غم ها که مایه ی نیروندی من بود باقی نمانده است .

محبوب من مرا فقط به خاطر عشق دوست داشته باش تا بتوانی جاودانه دوستم داشته باشی .

ویلیام شکسپیر

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

*ای جسارت! دوست من باش*

 

*دوستی نعمت گرانبهائی است ، خوشبختی رادوبرابر می کندوبه بدبختی تخفیف میدهد*

 

*اگر كسی را دوست داری رهایش كن سوی تو برگشت از آن توست و اگربرنگشت از اول برای تو نبوده*

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

[align=CENTER][align=CENTER][align=RIGHT]ياد ِ دوست

 

هر زمان كه از جور ِ روزگار

و رسوايي ِ ميان ِ مردمان

در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم

و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم

و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم

و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم

كه دلش از من اميدوارتر

و قامتش موزون تر

و دوستانش بيشتر است

 

و اي كاش هنر ِ اين يك

و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود

و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم

كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام

كمترين خرسندي احساس نمي كنم

 

اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم

از بخت ِ نيك ، حالي به ياد ِ تو مي افتم

و آنگاه روح ِ من

همچون چكاوك ِ سحر خيز

بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته

و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند

و با ياد ِ عشق ِ تو

چنان دولتي به من دست مي دهد

كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد

و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان ، عار دارم [/align][/align][/align]

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

"نه وام ميدهم نه وام ميستانم زيرا وام راهي است بسوي تباهي"

 

"همچنانكه شهر با حصار بهتر از شهر بي حصار است قيافه مرد زن دار هم بهتر از مرد عزب ميباشد"

 

"هنگاميكه فقر از در وارد شود عشق از پنجره فرار خوهد كرد"

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

"موفقيت هائي كه نصيب بشر شده عموماً در سايه تحمل و شكيبائي بوده"

 

"هميشه حق را بدون بيم بيان كن و شيطان را خجل كن"

 

"هيچ ميراثي گرانبهاتر از راستي و درستي نيست"

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

"هيولاي مهيب فقر و بدبختي آرزوي ورود و توقف در منزل صنعتگران و كارگران را به گور خواهد برد"

 

"از دست دادن اميدي پوچ و محال خود موفقيت و پيشرفتي بزرگ است"

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

*ترديدهاي ما خائنيني هستند كه با نصايح خود ، ما را از حمله به دشمن بازميدارند در حاليكه تصميمي راسخ و حمله اي به موقع ميتواند فتح را نصيب ما سازد*

 

*تشويق ها ، رؤياها ، آه ها ، آرزوها و اشكها از ملازمان جدائي ناپذير عشق اند*

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×