رفتن به مطلب
KaMi

فریدون مشیری

پست های پیشنهاد شده

[align=center]

 

برای دیدن عکس در اندازه اصلی اینجا کلیک کنید . اندازه اصلی 800x600 پیکسل میباشد

فریدون مشیری

 

 

 

 

 

زندگينامه فريدون مشيري

 

فريدون مشيري در سي‌ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدري‌اش بواسطه ماموريت اداري به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش مي‌رسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.

 

 

به گفته خودش:

 

(( در سال ۱۳۲۰ كه ايران دچار آشفتگي‌هايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينكه در همه دوران كودكي‌ام به دليل اينكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي كارمندي پرهيز داشتم ولي مشكلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و اين كار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم با عنوان عمر ويران )) ...

 

برای دیدن عکس در اندازه اصلی اینجا کلیک کنید . اندازه اصلی 800x598 پیکسل میباشد

 

مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشيد، به شعر و ادبيات علاقه‌مند بوده و گاهي شعر مي گفته، و پدر مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمن‌الممالك نيز شعر مي‌گفته و نجم تخلص مي‌كرده و ديوان شعري دارد كه چاپ نشده است.

برای دیدن عکس در اندازه اصلی اینجا کلیک کنید . اندازه اصلی 694x439 پیکسل میباشد

 

مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي درگذشت كه اثري عميق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به كار مي‌پرداخت و شبها به تحصيل ادامه مي‌داد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامه‌ها و مجلات كارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما كار اداري از يك سو و كارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشكلاتي ايجاد مي‌كرد .

اما مشيري كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. اين صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينه‌هاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد كتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر مي‌پرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحات معرفي شدند. مشيري در سال‌هاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه ، و زن روز را بر عهده داشت .

فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصيل را ادامه نداد و به كار مشغول شد. فرزندان فريدون مشيري، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشكده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل كرده‌اند

 

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مشيري سرودن شعر را از نوجواني و تقريباً از پانزده سالگي شروع كرد. سروده‌هاي نوجواني او تحت تاثير شاهنامه‌خواني‌هاي پدرش شكل گرفته كه از آن جمله، اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست :

چرا كشور ما شده زيردست

چرا رشته ملك از هم گسست

چرا هر كه آيد ز بيگانگان

پي قتل ايران ببندد ميان

چرا جان ايرانيان شد عزيز

چرا بر ندارد كسي تيغ تيز

برانيد دشمن ز ايران زمين

كه دنيا بود حلقه، ايران نگين

چو از خاتمي اين نگين كم شود

همه ديده‌ها پر ز شبنم شود

 

انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور ۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره اين مجموعه مي‌گويد:

(( چهارپاره‌هايي بود كه گاهي سه مصرع مساوي با يك قطعه كوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافيه و هم معنا. آن زمان چندين نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سايه)، سياوش كسرايي، اخوان ثالث و محمد زهري بودند كه به همين سبك شعر مي‌گفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زيرا به شعر گذشته ما بي‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قديم احاطه كامل داشتيم، يعني آثار سعدي، حافظ، رودكي، فردوسي و … را خوانده بوديم، در مورد آنها بحث مي‌كرديم و بر آن تكيه مي‌كرديم))

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مشيري توجه خاصي به موسيقي ايراني داشت و در پي‌ همين دلبستگي طي سالهاي ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. ” علاقه‌ به موسيقي در مشيري به گونه‌اي بوده است كه هر بار سازي نواخته مي‌شده مايه آن را مي‌گفته، مايه‌شناسي‌اش را مي‌دانسته، بلكه مي‌گفته از چه رديفي است و چه گوشه‌اي، و آن گوشه را بسط مي‌داده و بارها شنيده شده كه تشخيص او در مورد برجسته‌ترين قطعات موسيقي ايران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصي ويژه‌اي همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضل‌الله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي مي‌كرد و منزل او در خيابان لاله‌زار (كوچه‌اي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران مي‌آمدند هر شب موسيقي گوش مي‌كردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضل‌الله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سه‌تار يا ويولون مي‌پرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۵-۱۴ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل مي‌داد.“

 

فريدون مشيري در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريكا سفر كرد، و مراسم شعرخواني او در شهرهاي كلن، ليمبورگ و فرانكفورت و همچنين در ۲۴ ايالت امريكا از جمله در دانشگاه‌هاي بركلي و نيوجرسي به طور بي‌سابقه‌اي مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طي سفري به سوئد در مراسم شعرخواني در چندين شهر از جمله استكهلم و مالمو و گوتبرگ شركت كرد.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center] سرانجام وي در بامداد سوم آبان ماه ۱۳۷۹ در سن ۷۴ سالگي و بر اثر بيماري، چشم از جهان فرو بست .

 

سال شمار زندگي فريدون مشيري

 

۱۳۰۵:: تولد فريدون مشيري سي ام شهريور در تهران، خيابان عين الدوله

(خيابان ايران)

۱۳۱۱:: شروع تحصيل در دبستان اديب ، پشت مسجد سپه سالار

۱۳۱۳:: حركت به مشهد و سكونت در آنجا و تحصيل در دبستان همت

۱۳۱۹:: ادامه تحصيل در دبيرستان شاهرضا در مشهد

۱۳۲۰:: بازگشت به تهران و ادامه تحصيل در دبيرستان اديب و دارالفنون

۱۳۲۳:: چاپ شعر فرداي ما در روزنامه ايران ما

۱۳۲۴:: درگذشت مادر در ۲۸ خرداد در ۳۹ سالگي

ادامه تحصيل در آموزشگاه فني وزارت پست و تلگراف و تلفن( بعدها دانشكده مخابرات)

۱۳۲۷:: انتقال به اداره تلگراف تجريش با سمت تلگرافچي مورس

۱۳۲۸:: خبرنگار روزنامه شاهد جبهه ملي درمجلس شوراي ملي و آغاز فعاليت هاي مطبوعاتي

۱۳۳۳:: ازدواج با اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشگاه تهران

آغاز همكاري با مجله روشنفكر به مدت۱۸ سال

۱۳۳۴:: انتشار كتاب تشنه طوفان در نوروز

تولد دخترم بهار در آبان ماه

۱۳۳۵:: انتشار كتاب گناه دريا

۱۳۳۶:: انتشار چاپ دوم تشنه طوفان با افزوده هايي به نام نايافته

۱۳۳۸:: تولد پسرم بابك در اسفند ماه

دريافت نشان پيام از وزارت پست وتلگراف و تلفن

۱۳۳۹:: اول ارديبهشت انتشار شعر كوچه

۱۳۴۰:: انتشار كتاب ابر

همكاري دائمي با مجله سخن به مديريت شادروان دكتر خانلري

۱۳۴۱:: قبول عضويت شوراي نويسندگان راديو ايران

۱۳۴۴:: دريافت ديپلم ششم ادبي و راه يافتن به دانشگاه تهران

۱۳۴۵:: انتشار كتاب يكسو نگريستن ماجراهاي شيخ ابوسعيد ابوالخير

۱۳۴۶ انتشار چاپ دوم كتاب " ابر" با افزوده هايي به نام ابر و كوچه انتشار كتاب بهار را باوركن ::

۱۳۴۷::شعر خواني در شهر كرمان

۱۳۴۸:: انتشار كتاب پرواز با خورشيد

۱۳۴۹:: انتشار كتاب برگزيده اشعاردر قطع جيبي

۱۳۵۰:: همكاري با شوراي موسيقي راديو ايران ، واحد توليد

سخنراني در رضاييه ، شيراز و مدرسه عالي دماوند

مديركل روابط عمومي شركت مخابرات

۱۳۵۲:: مسافرت به اروپا ، بازديد از شهرهاي هامبورگ ، پاريس

۱۳۵۳:: شركت در سمينار شاهنامه فردوسي

۱۳۵۴:: مسافرت به لندن براي بازديد از نمايشگاه هنر اسلامي ،

مشاور مطبوعاتي مدير عامل شركت مخابرات ايران

۱۳۵۶:: انتشار كتاب از خاموشي

مسافرت به هندوستان، سخنراني دركشمير براي استادان زبان فارسي در سراسر هند

۱۳۵۷:: دريافت حكم بازنشستگي پس از ۳۳ سال خدمت اداري در فروردين ماه

:: استخدام در شركت عمران و نوسازي تهران تا بهمن ماه

۱۳۶۰:: درگذشت پدر

۱۳۶۴:: انتشار كتاب گزينه اشعار

( ريشه در خاك )

۱۳۶۵:: انتشار كتاب مرواريد مهر

۱۳۶۷:: انتشار كتاب آه ، باران

۱۳۷۱:: انتشار كتاب از ديار آشتي

۱۳۷۲:: انتشار كتاب با پنج سخن سرا

۱۳۷۵:: انتشار كتاب لحظه ها واحساس شب شعر در آلمان در شهريور ماه

۱۳۷۷:: انتشار مجموعه يك آسمان پرنده در امريكا و سخنراني و شعرخواني در ۲۳ شهر و ايالت

انتشار مجموعه دلاويزترين

انتشار نوار شب شعر در آلمان و سخنراني در فرانكفورت ، برلين ، دوسلدرف

انتشار مجموعه زيباي جاودانه با مقدمه عبدالحسين زرين كوب

انتشار كتاب آواز آن پرنده غمگين

۱۳۷۸:: انتشار چاپ هفدهم مجموعه پرواز با خورشيد

برگزاري مراسم بزرگ و بي سابقه براي گرامي‌داشت فريدون مشيري به وسيله جوانان فرهنگ دوست در پارك نياوران در شهريور ماه و اهداي كتاب

جشن نامه ‌ به فريدون مشيري

انتشار كتاب جشن نامه فريدون مشيري با عنوان به نرمي باران ،

سخنراني در بزرگداشت بزرگان موسيقي در جزيره كيش

انتشار كتاب شكفتن ها و رستن ها مجموعه اشعار شعراي معاصر ايران ،

۱۳۷۹:: انتشار كتاب تا صبح تابناك اهورايي ، بهار

سخنراني در دانشگاه شيراز در خرداد ماه

شركت در مراسم روز پزشك در همدان در شهريور ماه

درگذشت در بامداد سوم آبان

 

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]

مجموعه اشعار

 

برای دیدن عکس در اندازه اصلی اینجا کلیک کنید . اندازه اصلی 800x601 پیکسل میباشد

 

از دریچه ماه

 

۱۳۸۴

 

 

 

 

 

 

 

 

دماوند

ببند پنجره را

گل و گلوله

سیمرغ و تهمتن

تا دریا

جامه دران

پرچم ظفر

ای خوش ترین ترانه

دریغ

مژدگانی اندوه

پیوند با جهان هستی

در جستجوی عدالت

شراب ارغوانی

زنده اند

داستان امام خواجه به نیشابور

پیوند جان

کوهیاران

شیران و کبوتران

زبان آتش و آهن

قهقهه

مرگ نرگس

آفرین

 

رستگاری

تا قله با صلیب

در دوزخ زمانه

هرگز نمی پرسم

سرنوشت

آواز خورشید

تبسم نوروز

درد فراق

نسیم رهایی

با امواج

پوزش

آتش

دلداری

نویدهای امید

بغض خاموشی

از دریچه ماه

شادی دوست

آزاده

قدرت اهریمنی

بوم

پیمان

از ازل تا ابد

 

پرتو تابان

پیچک

البرز

با خون شعرهایم

دریاچه قو

بانوی رویاهای من

آشتی! آشتی!

اقیانوس غم

این نیز بگذرد

دست هایش

دیگر نیست

کوهک

بر بالین خرمشهر

شکرانه رهایی و پرواز

در آسیاب جهان

برگ های سوخته

پرواز و فرود

گریه خاموش

بهار سرخ

شب آخر (۲)

زنده با آرزو

 

 

 

 

 

نوایی هماهنگ باران

 

۱۳۸۴

 

 

 

 

 

 

 

 

در برابر شب

ابراز عشق

رنگین کمان

بر فراز ستاره

بهاری دیگر

در بهشت دوزخیان

رمز آسودگی

عقاب

بوی عشق

مرثیه های غروب

در پی هر خنده

در پی هر گریه

نه آوا نه ترنم

عدالت

شادی

ای امید!

مهار مهر

گام نخستین

اسرار در اسرار

دست عدل

چشم دل

آسمان با من است

 

غزلی در بهار

پنجره ای بر غروب

این آتش سوزنده

مانند خورشید

یادآوران

هر چه زیبایی و خوبی

پارسی

صدهزاران جان

یک آسمان نگاه

کیست...؟ آیا کیست...؟

در صحرای بردباری

با ماه

فریاد شوق

اشک پنهان

کوچ یا سفر

شبانه های شباهنگ

شفق

نوروز

افسوس بر خویش

شعله در قفس

آیینه قهر روزگاران

طاعون

 

فرمان پیر ما

محال پرست

پیمان زندگی

خوان هشتم

گل های بی گناه

از دام تا قفس

بیژن و منیژه در زمان دیگر

با یاد کوچه

این شعر شکسته بسته

روی بر دیوار

بیگانه

طاووس کوهسار

گل باغ اشتیاق

تسلیم

دعا

پهلوانان

سیمای آسمانی حق

ناکجا

پلید

فرعون

نوایی هماهنگ باران

نور عشق

 

 

 

تا صبح تابناك اهورايی

 

۱۳۷۹

 

 

 

 

 

 

 

 

نوروز می رسد :

آن انتظار شيرين

در ميدان زندگی

مهربان ، زيبا ، دوست

با آسمان

حيران

باغ در پنجره

بوی ”محبوبه شب “

بهار ، روح هستی

دوباره عشق

ستون سهند

روح باران را بگو

رگبار بی امان

راهيان مهر

خبر

با من چكار داری

خورشيد ، با دو سرخی

غروب

گرداب

بيشه ؟ كندو ؟

اندوه بانوی بيد

 

شهنامه چه می گفت

دو برگ سبز

افسون

خانه بر امواج

پيام آور مهر

چقدر ...؟

افسونگر

يادها

همچنين باد

دنيا به هم نمی خورد

شهر

مادران

گرمای عشق

گلبانگ جهانتاب

ايران و جوانان

يغماگران دريا

با كاروان صبح

ستاره و ...

از قفس

تنها به اين اميد

سر می كشيد ياد ...

 

پرواز اولين

يك آسمان پرنده

پرواز لحظه ها

چشم در راه

آن سوی نيمه شب

گوشه دل تنگی

روی لحظه های زمان

نشانه ای ز رهايی

تاراج آشيانه نيلوفر

آوازهای شاد

در دشت آسمان

خط آتش

باد در قفس

گر تو آزاد نباشی

شرم

با شباهنگ

همزاد

به سوی جان

در چشم ستاره

 

 

 

آواز آن پرنده غمگين

 

۱۳۷۸

 

 

 

 

 

 

 

 

سپاس

سيمرغ

جست و جو

من می سرايم تا ...

ناسازگار

چكاوك

فرمان نهانی

يك نگاه مهربان

دل افروزتر از صبح

سمنزار

آواز آن پرنده غمگين

يك گردباد آتش

در عصر ارتباطات ماهواره

پشت اين در

رخش سپيد خورشيد

تاج سر آفتاب

بر صليب

زمين و آدمی

خواب های طلايی

بركه

با ياد دست های تو

زيبای وحشی

 

چه آتشی

آيينه و جمال

كو ... كو... ؟

شادی خويش

نام تو

فال

شب آخر

خار و روزگار

هم آوای برق

يك لحظه آرامش

تا روشنی های بلند آسمانی

در بهشت رويا

آب و خاك ، باد و آتش

بر بال باورها

جور دوست

خواب

بوی گل يخ بود كه ...

مسافر

گلبانگ رهايی

برگ ريزان

در يك نگاه شبنم و خورشيد

از بالای بام

 

بوسه و آتش

كبوتر

باغ صدف

پاييز

ناخدا

با قلم

آشتی

خواب ارغوان

بهار سپيد

سه تابناك

نثار

تا سپيده

دست‌های پرگل‌اند اين شاخه‌ها

چه اتفاقی بايد بيفتد ؟

بر بام هفت گنبد گردون

جهان شگفتی

زمان

نوازش استاد

پرندگان باغ های نور

 

 

 

لحظه‌ها و احساس

 

۱۳۷۴

 

 

 

 

 

 

 

 

آرزوي پاك

آه

دل افروزان شادي

هديه دوست

از اوج

گلبانگ تو

سرود

پس از باران

سكوه روشنايي

محيط زيست

دريچه

از صداي سخن عشق

هركه با ما نيست

بهار خاموش

اي واي شهريار

آيا برادرانيم ؟

شكار

حرف طرب انگيز

روح چمن

قصه شيرين

چراغ راه

 

ابر بي باران

سحرها ، هميشه

مثل باران

تا لب ايوان شما

بهاري پر از ارغوان

رازنگهدارترين

ياد كنار

عشق

بي خبر

هيچ و باد

ناگهان جوانه مي كند

قهر

نوايي تازه

در كوه هاي اندوه

دل تنگ

خوش آمد بهار

سرود كوه

حصار

برف شبانه

بيهودگي

سحر

 

در بيشه زار يادها

ذره اي در نور

ترنم رنگين

درس معلم

زبان بي زبانان

لحظه و احساس

آيا ...؟

به ياران نيمه راه

زبان معيار

آن سوي مرز بهت و حيرت

اي جان به لب آمده

حاصل عشق

آه ، آن همه خاك

لبخند سحرخيزان

چگونه ...

... زبانم بسته ست

اي داد ...

چشمان سخنگو

اي خفته روزگار

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]

 

با پنج سخن‌سرا

 

۱۳۷۲

 

 

 

 

 

 

 

 

نگهدار ايران

خروش فردوسي

بيدار

 

پيام آور بيداري

نظامي

همراه آفتاب

 

حافظ

 

 

 

از ديار آشتي

 

۱۳۷۱

 

 

 

 

 

 

 

 

نسيمي از ديار آشتي

نقش

بازبان اشك ، اينك

يك آسمان پرنده

پرواز لحظه ها

آزادگي

در آيينه آسمان

گوشه ها و پرده ها

پنجره

غريق

دوستي

آن سوي ديوارهاي نوميدي

می‌توانستی كاش ...

ارغوان

در تماشاخانه دنيا

نگاهي ، يك جهان فرياد

يگانگي

دست‌هامان نرسيده‌‌است به هم

يوسف

شاليزار

 

شور شنهاز

اميد

راز هر چه باداباد

بردبا كيست ؟

در اين اتاق كوچك

تو را كه دارم

روح سحر

داس مرگ و تير عشق

تاجي كه آسمان به سرم زد

شجاع

شير شكاران

از چشمه تا دشت

آخرين پناه

نوروز و نرگس

همچو گيسوي بلند تو شبي

زيباي جاودانه

يك گله شير وحشي

با عشق

گرگ

بگو به آن كه ، دل از بار غم ...

 

پنجاه و هشت ثانيه پندار

شايد محال نيست

لبخند چشم تو

نخستين نگاه

خورشيد يك غزل

امواج رهسپار

خشم

گلبانگ سپيده

اي خوب جاودانه

بي گفت و گو

كاش از پس صد هزار سال

رود و راه

اي دل

اي عشق

اي عشق

اي عشق

اي عشق

 

 

 

آه ، باران

 

۱۳۶۷

 

 

 

 

 

 

 

 

هميشه با تو

چگونه مي سرايي ؟

انسان باشيم

آه ، باران

شب هاي كارون

پيوند دست ها

روي در روي سياهي

هاله هول

آوايي از سنگر

از نور حرف مي زنم

آب باريك

بهشت خاطر

جهنم سبز

باغ

از خون جوانان وطن

لبخند مبارك مسيحا

ايثار

 

براي بوته هاي جاودان غريب

شعر كوه ، و شعر من

كشمير

از دوردست خواب رهايي

تا سر اپرده شيرين شكر

بر شانه هاي تو

كمال الملك

درس محبت

ستاره گفت

زبان نگاه

تنها ، باد

سراب

صبح است

دو گلواژه

در گذرگاه جهان

صداي كف زدن لحظه ها

شعله بيدار

 

يلدا

درنگي در نهاد لحظه آغاز

آفاق پريشاني

برگ و باد

با سادگان صبور

ديلمان

در پيش آن دو بوته رنگين پامچال

با درخت

فرود

تنهاتر از هميشه

ياد يار مهربان

چراغ چشم تو

محو و مات

مادر و نرگس

نمي خواهم بميرم

دوست بداريد

 

 

 

مرواريد مهر

 

۱۳۶۵

 

 

 

 

 

 

 

 

صداي يك تن ، در اين بيابان

قطره ، باران ، دريا

فريادهاي خاموشي

دام

پاسخ

طلوع

نگاهي به آسمان

شب ها كه مي سوخت

صدف

از ژرفاي آن غرقاب

ما ، همان جمع پراكنده

برآمدن آفتاب

 

پرواز

بغض

سنگ و آيينه

بيكرانه

چشم به راه

در هاله شرم

دلي از سنگ مي خواهد

مرگ در مرداب

در بلندي هاي پرواز

به هر موجي كه مي گفتم

احساس

دريا و خورشيد

 

پيكار

جزر و مد

خواب ، بيدار

ارمغان

مهر مي ورزيم

سه آفتاب

نيلوفرستان

شعبده

هزاران اسب سپيد

فلسفه حيات

دلاويزترين

مرواريد مهر

 

 

 

گزینه اشعار

 

۱۳۶۴

 

 

 

 

 

 

 

 

نيايش

آفتاب و گل

رساتر از فرياد

تشنه در آب

بسته

 

يك نفس تازه

غير از مهر تو

در آن جهان خوب

ريشه در خاك

امير كبير

 

بادبان بر كوه

درخت و پولاد

در آيينه اشك

از ما با گذشت ياد كنيد

 

 

 

از خاموشي

 

۱۳۵۶

 

 

 

 

 

 

 

 

گلبانگ

آفرينش

رنج

آب و ماه

تاريك

با برگ

زمزمه اي در بهار

مسخ

غزلي شكسته

تو نيستي كه ببيني

نه خون ، نه آب ، نه آتش

در زلال شب

غارت

بهمن

گل هاي پرپر فرياد

راه

 

پس از غروب

بيا ، ز سنگ بپرسيم

راز

غزلي در اوج

يك گل بهار نيست

ديگري در من

اوج

همواره تويي

هفتخوان

فرياد

عمر ويران

دو قطره ، پنهاني

هنوز ، هميشه ، هرگز

اي بهار

ساقي

دور

 

دام خاك

شكوه رستن

شكسته

سبكباران ساحل ها

دريا

نخجير

رنگين كمان گل

آوار درون

پس از مرگ بلبل

همراه

فرياد هاي سوخته

حلول

با تمام اشك هايم

مسيح بر دار

تنگنا

در ميان برگ هاي زرد

 

 

 

بهار را باور كن

 

۱۳۴۶

 

 

 

 

 

 

 

 

غبار آبي

بهت

ستوه

چراغي در افق

بگو ، كجاست

ديوار

ديگر زمين تهي ست .....

تاك

بدرود

رقص مار

سرود گل

 

اشكي در گذرگاه تاريخ

آخرين جرعه اين جام

چتر وحشت

سفر در شب

خوشه اشك

اي هميشه خوب

بهترين بهترين من

كوچ

اي بازگشته

سوقات ياد

كدام غبار ....؟

 

ازكوه ، با كوه

طومار و تلاش

سياه

نماز شكايت

قصه

تر

خاموش

حصار

جادوي بي اثر

بهار را باور كن

 

 

 

ابر و كوچه

 

۱۳۴۱

 

 

 

 

 

 

 

 

خوش به حال غنچه های نيمه باز

دريای نگاه

پرنيان سرد

سرو

كبوتر و آسمان

ستاره كور

شراب شعر چشمان تو

زهر شيرين

پرواز با خورشيد

چرا از مرگ می ترسيد ؟

بابا ، لالا نكن

اشك خدا

افسانه باران

سرودی در بهار

خورشيد جاوداني

براي دادش

خورشيد و جام

ترانه جاويد

 

همراه حافظ

باز آ

شبنم و شبچراغ

لال

صفير

در ايوان كوچك ما

جام اگر بشكست ...؟

دشت

ماه وسنگ

ناقوس نيلوفر

گل هاي كبود

اشك زهره

غريبه

كوچه

پند

جادوي سكوت

ابر

چراغ ميكده

 

درياب مرا ، دريا

دست ها ... و دست ها

سينه گرداب

بيگانه

بهار مي رسد ، اما

غبار بيابان

سفر

درياي درد

سرگردان

درخت

غريو

هنگامه

سرود آبشار

فقير

دريچه

خار

پرده رنگين

شكوفه اي بر شراب

از خدا صدا نمي رسد

 

 

 

گناه دريا

 

۱۳۳۵

 

 

 

 

 

 

 

 

گناه دريا

نغمه ها

آتش پنهان

سرگذشت گل غم

اسير

شباهنگ

گل خشكيده

بعد از من

پرستش

شمع نيم مرده

پرستو

آفتاب پرست

سكوت

 

معراج

غروب پاييز

بازگشت

آن روز شاعرم

شب های شاعر

آسمان كبود

ديوانه

چشم من روشن

دوست

ای اميد نااميدی های من

دروازه طلايي

برای آخرين رنج

گل اميد

 

خاكستر

درد

تنها

گرفتار

پشيمان

عشق بی سامان

آرزو

آغوش

رقص

مكتب عشق

شراب

غروب نابهنگام

 

 

 

تشنه طوفان

 

۱۳۳۴

 

 

 

 

 

 

 

 

تشنه طوفان

زندگی

كابوس

آسمان

برگ های سپيد دفتر من

ميگون

شعر غم انگيز

اشك شوق

آيينه شكسته

نوای بينوايی

كاروان

غزل شاعر

خورشيد

آواره

تشنه

دريای خاطرات زمان

آغوش اميد

ياد

چه پاييزی است

غروب غم افزا

آتش

فردای ما

زبان بسته

ميگون سيل زده

بوسه

 

فريب تلخ

گل و بلبل

يادگار او

خزان بهشت

دلخسته

ياد آشنا

ترانه

انتظار

شمع مرده

وداع

باد و باران

همزبان

راز شب

مرغ اسير

در آغوش مهتاب

پشيمانی

گفتگو

مرگ دل

جمال خدا

خفته

قربانی عشق

فال حافظ

چشم به راه

اسير عشق

افسانه عشق

 

مادر

آيينه

کيميا

تار جان

تنها ميان جمع

به ياد او

گنجينه

ديدگان

هميشه بهار

حكايت حرمان

تمنا

فردا

درسرچه داری

بی من

طبيب دل

دريا دل

آغوش

افسون

نايافته

‎آغوش پشيمانی

ديدار

شرمسار

خنده خورشيد

خزان جاودانی

 

 

كــوچـــه

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:

-” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]پرستوهاي شب پرواز كردند

 

قناري ها سرودي ساز كردند

 

سحر خيزان شهر روشنائي

 

همه دروازه را , باز كردند

 

شقايق ها , سر از بستر كشيدند

 

شراب صبحدم را سر كشيدند

 

به كبوتر هاي زرين بال خورشيد

 

به سوي آسمان ها , پر كشيدند ........

 

 

 

( خدايش بيامرزد )[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]همه ميپرسند :

 

چيست در زمزمه مبهم آب ؟

 

چيست در همهمه دلكش برگ ؟

 

چيست در بازي آن ابر سپيد

 

روي اين آبي آرام بلند

 

كه ترا ميبرد اينگونه به ژرفاي خيال ؟؟

 

چيست در خلوت خاموش كبوتر ها ؟

 

چيست در كوشش بي حاصل موج

 

چيست در خنده جام ؟

 

كه تو چندين ساعت ,

نه به ابر ,

نه به آب ,

نه به برگ ,

نه به اين آبي آرام بلند ,

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيد به جام

 

من به اين جمله نمي انديشم ....

 

 

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد,

نفس پاك شقايق را در سينه كوه .......

صحبت چلچله ها را با صبح ,

 

نبض پاينده هستي را در گندم زار ,

'گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

 

 

همه را مي شنوم , مي بينم

 

 

من به اين جمله نمي انديشم ....

 

به تو مي انديشم

 

 

اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم ...

 

همه وقت , همه جا , من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم

 

تو بدان اين را , تنها تو بدان

 

تو بيا

 

تو بمان با من , تنها تو بمان ........

 

 

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب

 

من فداي تو , به جاي همه گل ها تو بخند .

 

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز

 

ريسماني كن از آن موي دراز ,

 

تو بگير ,

 

تو ببند ,

 

 

تو بخواه

 

پاسخ چلچله ها را تو بگو !

 

قصه ابر هوا را تو بخوان !

 

تو بمان با من تنها تو بمان !

 

 

در دل ساغر هستي تو بجوش

 

من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است ,

 

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش .........[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center] اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بي قرار و تشنه ي پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

يك دم به كام دل

اشكي توان فشاند

 

شعري توان سرود؟

 

*****

 

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×