رفتن به مطلب
Negarita

°• شام مهتاب ( زهرا ناظمی زاده ) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]پدر همیشه میخواست روحیه و فکر مرا تغییر دهد و من ازاین موضوع رنج میبردم . حالا دلم نمیخواهد همین بلا را بر سرتو بیاورم و به اجبار ازت بخواهم که بخاطر من خودت را تغییر بدهی ؛به نظر من چه زن و چه مرد ؛ فرقی نمیکنه ؛ اگه قراره پایبند زندگی نباشه و خدای نکرده سر و گوشش بجنبه ؛ او را نمیتوان عوض کرد هرطور که بخواهی او را کنترل کنی به بیراهه میرود ؛ پس سعی بیهوده کردن است خدا کنه اصل آدمی درست باشه .

شایان با دقت به حرفهایم گوش کرد وبعد گفت :« مهتاب ؛ به جان خودت که میدانی که چقدر برایم عزیز هستی ؛ اگر از راه و روش و کارهای من خوشت نمی آید یا باعث آزار تو میشود ؛ بگو تا خودم را تغییر بدهم ؛ هیچ وقت دوست ندارم کاری انجام دهم که باعث ناراحتی تو بشه .»

و دوباره حس لودگی اش گل کرد و جلو پایم زانو زد و گفت :« شما امر بفرمایید . اگر از اینجانب دلخور هستید ؛ بگویید که همین جا به زندگی ام خاتمه دهم .»

سرم را تکان دادم و گفتم :« فقط خواهش میکنم در مواقعی که باید جدی باشی ؛ جدی باش.»

شایان یه جور به خصوصی بود ؛ هیچ وقت نمیتوانست جدی باشه ؛ حتی در سخت ترین شرایط زندگی . آیا من میتوانستم او را تغییر دهم ؟! البته من هم از اخلاق و روحیه او خوشم می آمد . در زندگی گذشته ام قانون و نظم دست و پاگیری همیشه چهارچوب زندگی مان را تهدید میکرد ؛ هرحرفی که میخواستیم بزنیم ؛ باید فکرمیکردیم که آیا گفتن این جمله در اینجا صلاح است ؟ و هرکاری که میخواستیم انجام بدهیم باید قانون خانواده باشد . اما شایان تمام این قوانین سخت را زیر پا میگذاشت و میگفت :« هرطور که راحتی باید زندگی کنی .»

بااو بودن برایم دنیایی بود که حاضر نبودم با هیچ چیز عوضش کنم . اخلاق و رفتار او برایم جالب و دوست داشتنی بود ؛ به طوریکه چشم و گوشم به روی حرفهای مردم کاملا بسته بود و اصلا برایم مهم نبود که چه بگویند ؛ او مرد ایده آلم بود و او را همانگونه دوست داشتم که بود . ساده ؛ بی آلایش ؛ شوخ طبع و در جمع محبوب همه ، جمعی نبود که بدون شایان کامل شود ؛ اگر حتی چنددقیقه دیر میکردیم سر و صدای همه بلند میشد و میگفتند :« بابا کجا هستید حوصله مان سر رفت .» شایان هم با قیافه جدی میگفت :« دستتان درد نکنه مگر من دلقک هستم که همه منتظرند تا شایان خلک بیاد و همه را بخنداند . از این به بعد من میخواهم جدی باشم.»

و شروع میکرد به نازکردن و تا همه به سراغش نمیرفتند از دلش در نمی آوردند ؛ رضایت نمیداد .

چیزی به مهمانی نمانده بود و ما هیچ تدارکی ندیده بودیم . شایان هم که عین خیالش نبود ؛ آنقدر زندگی را راحت میگرفت که گاهی اوقات حرصم را در می آورد . به طرز غیرقابل باوری مجلس پنج شنبه در دانشگاه پیچید ؛ بچه ها یکی یکی به سراغم آمدند .

ـ حالا ما غریبه هستیم که برای عروسیتان دعوتمان نمیکنید .

ـ این یک مهمانی خصوصی است ؛ عروسی ما چندماه پیش بود . فقط چند تااز دوستان را دعوت کردیم که دور هم باشیم .

ـ یعنی ما جزو دوستان نیستیم .

ـ این چه حرفی است که میزنید شما هم تشریف بیاورید ؛ خوشحال میشویم .

ـ راستی راستی ما هم دعوت هستیم .

ـ البته که هستید ؛ یادتون نره .

ـ مگر میشه یادمون بره ؛ اینطور که ما تعریف آقا شایان را شنیدیم به حتم خیلی خوش میگذره.

به همین راحتی مهمان ها حدود هشتاد نفر شدند و نمیدانستم چه بکنم . ازمامانم که نمیتوانستم کمک بگیرم ؛ چون اگر می فهمیدند که این چنین مهمانی میخواهم برگزار کنم ؛ برای همیشه طردم میکردند . مستاصل مانده بودم . خدایا در این پنج روز چه کار میتوانستم بکنم ؛ حتی محل مناسبی هم برای جشن پیدا نکردیم . غذا ؛ میوه ؛ شیرینی ؛ وسایل پذیرایی هم که جای خود داشت .

به تنها کسی که عقلم رسید تماس بگیرم و کمک بخواهم عزیزجون بود ؛ خدا را شکرکردم که در ایران بود . تلفنی با او تماس گرفتم.

ـ سلام عزیزجون ؛ مهتابم ؛ حالتون چطوره ؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ به به ؛ سلام بر عروس گلم ؛ حالت چطوره ؟ به خدا شرمنده که نتونستم سری بهتون بزنم تا یکی دو هفته دیگه دارم میرم درگیر کارهایم هستم .

ـ خواهش میکنم ؛ این چه حرفیه که میزنید ؛ وظیفه ماست که به سراغ شما بیایم و اگر کار از عهده مان برمی آید برایتان انجام دهیم .

ـ شما تازه عروس و داماد هستید ؛ سرتان شلوغه . کسی هم از شما توقع نداره . خب از خودت بگو ؛ شایان چطوره ؟

ـ اون هم خوبه . عزیزجون یه زحمتی براتون داشتم .

ـ بگو عزیزم ؛ هرکاری داری تعارف نکن .

ـ والله چی بگم ؛ شایان برای همین پنج شنبه شب عده ای از دوستانش را دعوت کرده ؛ به مناسبت همان جشنی که قرار بود بگیریم . حالا به چندتا مشکل برخورد کردیم که غیراز شما کسی نیست که بتونه کمکمان کند.

ـ چی شده عزیزم !

ـ متاسفانه هنوز هیچ کاری انجام ندادیم ؛ در ضمن بچه ها حدود هشتادنفر هستند که فکر نکنم توی آپارتمان خودمون جاشون بشه . نمیدونم چه کار کنم .

عزیزجون بدون اینکه فکری بکند ؛ یااز شایان ناراحت شود گفت :« عزیزم اینکه مشکلی نیست ؛ همه چیز را بسپارید به من . از بابت جا که مشکلی ندارید بیایید اینجا درسته که یک کمی راه دوره ؛ ولی چند تا حسن داره . اول اینکه برای همه به خوبی جا هست و دوم اینکه صدای بزن و بکوب بیرون نمیره .»

ـ واقعا میشه این مهمانی را آنجا برگزار کرد.

ـ البته که میشه ؛ همانطور که گفتم بقیه کارها را هم به من بسپارید ؛ شما آن شب مثل عروس و داماد تشریف بیاورید .

باورم نمیشد که به همین راحتی مشکلم حل شده باشد . با خوشحالی گفتم :

ـ واقعا کمک بزرگی کردید ؛ باور کنید که نمیدانستم چه کار کنم . راستی عزیزجون ؛ بابا و مامان نفهمند.

ـ هو ... چه حرفهایی میزنی دخترم ؛ مگر عقلم را از دست دادم . سلمانی چه کار کردی ! وقت گرفتی؟

ـ نه عزیزجون ؛ اینقدر اعصابم خرد شده بود که دیگه به فکر سلمانی و لباس و این جور چیزها نیستم .

ـ اون هم ناراحت نباش ؛ یه سلمانی می شناسم که خودم مشتریش هستم برات وقت میگرم ؛ بهتره به فکر لباس هم باشی.

ـ قربونتون برم ؛ دستتون دردنکنه ؛ واقعا اگه شما نبودید چه میشد !

ـ گفتم که اصلا ناراحت نباش ؛ همه ی کارها را به نحو احسن انجام میدهم . راستی شام چی سفارش بدهم .

ـ هرچی خودتان صلاح میدانید .

ـ مهتاب جان ؛ فقط این روزها از نظر مالی در مضیقه هستم و پول آن چنان در بساط ندارم اگه میشه ...

میان حرفش آمدم و گفتم :« این حرفها چیه ، به شایان میدم براتون بیاره .»

ـ دستت درد نکنه . فقط قربونت یه کم زود .

ـ تا شب خوبه .

ـ آره ؛ خیلی عالیه .

ـ می بخشید ؛ چقدر بفرستم .

ـ عزیزم هر اندازه پول بدهی آش میخوری ؛ تا بخواهی پذیرایی در چه حد باشه .

ـ یه چیز معمولی و آبرومندانه باشه .

کمی فکرکردو گفت :« حالا تو چهارصد تومان بفرست کم و زیادش را با هم صلام میریم .»

ـ باشه اصلا شب خودم با شایان بهتون سرمیزنیم .

ـ قربان قدمتان .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ چیزی میخواهید براتون بگیریم .

ـ نه عزیزم ؛ دستتون درد نکنه .

ـ قربانتون ؛ خداحافظ .

بااینکه میدانستم اینطور که میگفت اوضاع مالی اش بد نیست و وظیفه اوست که مخارج این جشن کوچک را متقبل شود که البته در برابر جشنی که پدر گرفته بود اصلا به نظر نمی آمد و شاید هزینه اش به اندازه انعامی بود که پدر به گارسون ها داد ،ولی بااینحال از دستش نرنجیدم و ازاینکه زحمت کشیده و کارها را به عهده گرفته بسیار سپاسگزار بودم ولی متاسفانه وضع مالی خودمان هم آن چنان خوب نبود اگر سیصد تومان پولی که پدر هرماه به حسابم میریخت خرج این جشن میکردم تازه باید از حقوق شایان هم صد تومان به روی آن بگذارم و تا آخر ماه باید با پنجاه تومان سرکنیم که آن هم با ولخرجی های شایان بعید میدانستم . او متاسفانه خیلی ولخرج بود . اهل پس انداز نبود و هرچه درمی آورد باید تا ریال آخرش را خرج میکرد . حالا نمیدانستم پس اندازی هم دارد یا نه ! هیچ وقت در این مورد با او صحبت نکرده بودم با اینحال تصمیم گرفتم این پول را اول از او طلب کنم . کسی که مهمان دعوت میکند ؛ آیا به فکر مخارجش هم هست ؟

ساعت هشت و نیم شب شایان مثل همیشه با سرو صدا وارد خانه شد .

ـ سلام بر کدبانوی خانه ؛ به به چه بوی خوبی می آید .

وارد آشپزخانه شد و از پشت سر مرا در بغل گرفت و بوسید .

ـ اجازه میدادی من می آمدم شام درست میکردم ؛ حیف این دستها نیست که با آشپزی خراب بشه .

ـ اوه اوه اوه از این زبان چرب و نرمت .

مرا رها کرد و سراغ میز شام رفت و تکه ای کتلت را در دهان گذاشت و گفت :« خدا هم از دار دنیا فقط این زبون را به ما داده ؛ اگه اجازه بدهید آن را هم به شما تقدیم کنیم .

ـ شایان بهتره زودتر شام بخوریم که باید برویم منزل عزیزجون .

ـ منزل عزیزجون واسه چی؟

ـ مثل اینکه خودت هم از دسته گلی که به آب دادی خبر نداری ؛ آقای عزیز پنجشنبه شب هشتاد نفر مهمون دعوت کردی ؛ حالا ممکنه بفرمایید میخواهید چه بکنید .

ـ حالا چند روز وقت داریم ؛ یه کاری میکنیم .

ـ شایان ! به خدا خیلی بی خیالی ، من به عزیزجون گفتم او همه ی کارها را به عهده گرفت .

این پا و آن پا کرد و گفت :« البته دستشان درد نکنه ؛ اما خودمان میکردیم .»

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :« برو ؛ برو دست و صورتت را بشوی که داری حرصم را در می آوری .»

دستش را به روی سینه اش گذاشت و گفت :« تسلیم ،تسلیم »

و به طرف دستشویی به راه افتاد . سرمیز شام آرام و قرار نداشت ؛ میخواست حرفی بزند اما مردد بود گفتم :« چیه شایان خبری شده !»

ـ نه نه ؛ بهتره شامت را بخوری .

ـ شایان ؛ توی چشمهای من نگاه کن ... خب ؛ حالا بگو ببینم چی شده .

خیلی زود نگاهش را به طرف ظرف غذا برگرداند و من من کنان گفت :«راستش ...حقیقت اینه که متاسفانه فعلا پولی در بساط ندارم . اون روز جمعه نمیدونم چی شد که جوگیر شدم و همه را دعوت کردم ؛ این چند روزی هم که این دست و آن دست میکردم برای این بود که شاید بتونم پول از کسی قرض کنم ؛ اما متاسفانه همه از من مفلس تر بودند . میدونی که زندگی دانشجویی است و همه برای یک تومان به یک تومانشان حساب باز کردند .

ـ به جز تو ؛ که زندگی ات هیچ حساب و کتابی نداره . واقعا شایان تا کی میخواهی اینقدر بی خیال باشی ؛ عزیزم پول در آوردن سخته ؛ زندگی کردن خرج دارد ؛ باید هرکاری طبق برنامه ای انجام شود. از اینکه دهانت را باز کنی و آنچه که خوشایند خودت و دیگران است بگویی ؛ اما نتونی به آن عمل کنی ؛ چه سودی میبری به جیز اینکه وجهه ی خودت را از بین میبری ... خب ! حالا بگو ببینم میخواهی چه بکنی ؟

سرش را به زیر انداخت و هیچ نگفت . دلم برایش سوخت با اینکه میدانستم کارش از اول اشتباه بود ؛ اما آن حالت مظلومانه اش دلم را سوزاند ؛ فقط تعجبم از این بود که او چگونه پا جلو گذاشته و به خواستگاریم آمده . مگر نمیدانست که مخارج عقد و عروسی تا کرایه خانه و هزار کوفت و زهر مار با اوست . ما که از او چیزی نخواستیم یعنی پسری در این سن و سال سیصد ؛ چهارصد هزار تومان پس اندازه ندارد ؛ یا مادرش که پا جلو گذاشته ؛ نباید پولی برای پسرش اندخته میکرد؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بااینحال نتوانستم دل او را بشکنم گفتم:« ناراحت نباش ؛ حالا کاری است که شده . باید درآمد این ماه را برای جشن هزینه کنیم . اما باید از این به بعد حواسمان را جمع کنیم و بدون برنامه ریزی کاری انجام ندهیم . ماه سختی در پیش داریم باید نشون بدی که از عهده اش برمی آیی.

شایان از خوشحالی دستهایش را بهم کوبید و گفت:« هرچه شما بفرمایید سرور گرامی ؛ ازاین به بعد هرنوع برنامه ریزی به عهده ی شما ؛ من دیگه غلط بکنم بدون اجازه شما کاری انجام بدهم .» و دستهایم را در دست گرفت و آنها را بوسید .همین برایم بس بود . ازاینکه می دیدم شایان همیشه حرفهایم را می پذیرد،به نظرم او یک آقای به تمام معنی می آمد که سعی میکرد مرا به هر صورت خوشحال و شاد کند . شکرخدا ؛آنقدر در زندگی ام پول دیده بودم که اصلا مسائل مادی به نظرم نمی آمد و فقط به دنبال آرزوهایی بودم که هیچ وقت درخانه پدری رنگ واقعیت نگرفته بود . مهمترین چیزی که در زندگی مشترکمان با شایان نصیبم شد استقلال و اعتماد به نفس بود . من که هیچ وقت نمیتوانستم تصمیمی بگیرم ؛ حالا به طرز بی سابقه ای تصمیم میگرفتم و عمل میکردم . به دلخواه خود خرید میکردم ؛ وسایل خانه ام را با سلیقه خودم می چیدم و با دوستانی که دوست داشتم رفت و آمد میکردم مانند یک پرنده آزاد بودم و ازاین آزادی در آسمان آبی زندگی ام لذت میبردم .

کسی نبود به من ایرادی بگیرد چرا این کار را کردی ؛ حق نداری این لباس را بپوشی ؛ حق نداری این نوار را گوش بدهی . شایان آن چنان مرا آزاد گذاشته بود که درهمین مدت کوتاه از تمام رمز و راز زندگی سردرآورده بودم . بودن با او تمام دنیایم بود حتی پدر هم از شدت علاقه ام به شایان خبر داشت و ازاینکه میدید من به خواسته ام رسیده ام خوشحال بود . ما هم همیشه طوری رفتار میکردیم که پدر فکرنمیکرد ما چگونه زندگی میکنیم . وای از روزی که می فهمید با چه کسانی رفت و آمد میکنم ؛ چگونه لباس میپوشم و چه معیارهایی برای زندگی انتخاب کرده ام ؛ بدون تامل سرم را میگذاشت کنار باغچه و گوش تا گوش میبرید . حتی از تجسم روزی که پدر حقایق را بفهمد ؛ بدنم یخ میکرد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] فصل2-15

 

پنج شنبه شب زودتر از آنچه بتوان فکرش را کرد از راه رسید . دست عزیزجون درد نکند که همه ی کارها را به نحو احسن انجام داده بود. قبل از اینکه وارد مجلس شویم یک ساعتی با شایان بحث داشتیم ؛ آخر طرز آرایش و لباسم به نظرم آن چنان وقیح بود که خجالت میکشیدم وارد مجلس شوم.

شایان گفت:« عزیزم ؛ شدی مثل یه دسته گل ؛ یه عروس خانم خوشگل ؛ من نمیدونم به چی ایراد می گیری.»

ـ آخه شایان چرا نمیخواهی بفهمی من هیچ وقت اینطور نبودم ؛ باور کن خجالت میکشم . نگاه کن آرایش به این غلیظی ؛ تازه یواشکی با دستمال کمی از آن را پاک کردم.حالا آرایش به کنار ؛ این لباس را چه کنم؟ روزی که آن خریدم فقط به خاطر تو بود ؛ اصلا فکر نمیکردم یه روز مجبور شوم آن را بپوشم؛ نگاه کن یقه ام چقدر بازه؛ آستین هم که نداره .وای شایان ؛ همه اش تقصیرتوست ؛ بیا بریم خونه تا یه لباس دیگه بپوشم.

شایان با همان خونسردی همیشگی اش گفت:« عزیزم این لباس هیچ ایرادی نداره ؛ تازه اشارپ هم داره. تو چون هیچ وقت اینطور لباس نپوشیدی به نظرت عجیبه ؛ حالا امشب را که ببینی ؛ می فهمی که نسبت به بقیه ؛ چقدر پوشیده هستی.»

ـ وای ! اگه بابا من را این ریختی ببینه چه میشه !!خدای نکرده درجا سکته میکنه.

شایان درحالیکه سعی میکرد خنده اش را کنترل کند گفت:« حالا چی شده که به یادت بابات افتادی؟ اون بنده ی خدا که قرار نیست بیاد که تو اینطور ترسیدی.

ـ الهی شکر که نیلوفر و ملینا جایی دعوت داشتند. اگر می آمدند ؛ امکان نداشت باور کنند که من همان مهتاب قدیمی هستم ؛ حتما پیش خودشان فکرمیکردند که حق با پدرم بود که هر نوع آزادی را از من گرفته بود.

ـ خیلی وقته که از آنها خبری نداری ؛ فکرکنم از وقتی که ازدواج کردی دیگه آنها را ندیدی.

ـ ایده های مخصوصی دارند؛ میگویند:«تو شوهر کردی ؛ درست نیست ما مزاحمت شویم.»

ـ چه حرفهایی میزنند ؛ به نظر من دوست همیشه دوسته.

خودم هم از اینکه از وقتی که ازدواج کردم فقط یکبار آن هم برای چشم روشنی به منزلمان آمده بودند ازشان دلخور بودم.حالا که راحت تر میتوانستیم با هم رفت و آمد کنیم آنها شایان را بهانه میکردند و شادی... نمیدانم چی شد که ناگهان به یاد او افتادم ؛ مدتهاست که از او خبری ندارم خدا میدونه که چقدر دلم براش تنگ شده.

بالاخره شایان با زبان چرب و نرمش مرا متقاعد کرد و اصرارهای من هم مورد تغییر لباس بی نتیجه ماند.

آن شب شبی بود که خاطره اش برای همیشه در ذهنم ماند ؛ همانطور که شایان گفت وقتی لباسهای بقیه را دیدم ؛ به خودم امیدوار شدم.بعضی ها آن چنان بی پروا لباس پوشیده بودند که باورم نمیشد در ایران چین چیزی امکان داشته باشد. آنقدر چشم و گوش بسته بودم ؛ که هر چیز عادی از نظر دیگران برای من غیرعادی و عجیب بود.

دوستانم آن چنان با آب و تاب از آرایش و لباسم تعریف میکردند که نظرم نسبت به چند ساعت پیش بکلی تغییر کرد. همه چیز برایم تازگی داشت ؛ حال و هوای مجلس با آنچه تاکنون دیده بودم زمین تا آسمان فرق داشت.اصلا نمیتوانستم باور کنم به همین راحتی دختر و پسرها با هم برقصند؛ شوخی کنند و مانند دوتا دوست باهم ارتباط داشته باشند. صدای خواننده به همراه ارکستر آن چنان از بلندگو پخش میشد که همه را به وجد می آورد و همه بدون تعارف و رودربایستی به وسط مجلس می آمدند و می رقصیدند . من و شایان درجایگاه مخصوص نشسته بودیم و آن چنان مات زده اطراف را نگاه میکردم که شایان به پهلویم زد و گفت:« هی دختر کجایی ! تا حالا چندبار بچه به افتخار ما دست زدند ؛ بلندشو بلندشو که این رقص بدون من و تو صفایی نداره.»

و دست مرا گرفت و به میان بچه ها رفتیم من هم مانند یک بره ی مطیع بدون هیچ اعتراضی او را همراهی کردم.صدای هلهله و سوت از هر طرف شنیده میشد.شایان با آن خلق و خویی که داشت ؛ دست دخترها و پسرها را میگرفت و به وسط میکشاند و هیچ کس هم معترض نمیشد ؛ حتی من که همسرش بودم. خدا میداند که حتی یکبار نشد که نسبت به این کار شایان حسادت کنم و از او دلخور شوم. آن شب آنقدر سرم گرم شد و خوش گذشت که اصل خودم را فراموش کردم ؛ مثل اینکه سالهای سال با این بچه ها زندگی کرده بودم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]عزیزجون هم چند تا از دوستانش را دعوت کرده بود و در اتاق دیگری از آنها پذیرایی میکرد. میگفت:« نمیخواهم مزاحم جمعتان باشم.»اما بالاخره با اصرار من و بچه ها ؛ آنها هم در شادی ما شرکت کردند. عزیزجون واقعا زحمت کشیده بود حتی شام را خودش به اتفاق دوستانش تهیه کرده بود ؛ غذاهای متنوع با دسرهای خوشمزه که همه و همه دست پخت عزیزجون بود و از همه مهم تر تزیین میز شام بود .او زن خوش سلیقه و کدبانویی بود که در لباس پوشیدن ؛ امور خانه داری خیاطی ؛ بافتنی ؛ گل آرایی و هر هنری حرف اول را میزد. او را مانند یک دوست عزیز میدانستم و هیچ وقت او را به چشم مادر شوهر نمی دیدم. او به شیوه ی خاص خود زندگی میکرد. آنقدر که با دوستانش راحت بود با خانواده نبود حتی در کنار فرزندانش هم بیشتر از چند روز دوام نمی آورد. میگفت:« همانطور که بچه ها دوست دارند با همسن و سالشان رفت و آمد کنند ؛ من هم با دوستان خودم حال میکنم. شاید اگر خدا یه دختر به من میداد ؛ موضوع فرق میکرد ؛ اما پسرها مسئله شان جداست. وقتی ازدواج کنند دیگر مادر و پدر را فراموش میکنند. شاید هم مشکلات زندگی آنها را اینقدر دور میکند.»

تا نیمه شب به رقص و پایکوبی گذشت و بالاخره بچه ها بوق بوق زنان ماا را تا خانه همراهی کردند ؛ آن چنان احساس خستگی میکردم که یک راست به اتاق خواب رفتم و به روی تخت ولو شدم. شایان به کنارم آمد و گفت:« چطور بود؟ خوش گذشت!»

با خوشحالی که نمیتوانستم آن را پنها کنم دستم را به دور گردنش انداختم و گفتم:« خیلی زیاد ؛ در تمام عمرم هیچ شبی به این زیبایی برایم نبود.»

ـ حالا کجاش رو دیدی به مهمانی هایی به راه بیندازیم که این شب انگشت کوچکه آنها نباشه ؛ عزیزم تا من را داری هیچ وقت پیرنمیشی. طعم خوش زندگی را نشانت میدهم دیگر غم و غصه...»

آنقدر خسته بودم که همانطور که مشغول حرف زدن بود پلک هایم به روی هم افتاد. خدا میداند چه شب وحشتناکی را به صبح رساند ؛ مثل اینکه وجدانم در خواب بیدار شده بود. پدر را دیدم با چهره ای گرفته ؛ او از دستم رنجیده بود ؛ حتی جواب سلامم را نداد.

ـ پدر ؛ پدر ؛ منم مهتاب.

اما او رویش را برگرداند و از کنارم دور شد. چندبار از شدت وحشت از خواب پریدم و وقتی شایان را در کنارم دیدم ؛ فهمیدم که خوابی بیش نبوده و با خیالی راحت سر بر بالین گذاشتم اما دوباره شروع شد . کابوس های وحشتناکی که احاطه ام کرده بودند دست بردار نبودند. مادر را با لباس سیاه دیدم که گوشه ای نشسته و گریه میکنند ؛ هرچه سعی میکردم به سمتش بروم نیرویی مانعم میشد ؛ ماهان و زهرا در کنارش بودند و با عصبانیت مرا نگاه میکردند و دیگران هم با دست مرا به یکدیگر نشان میدادند هرچه پدر را صدا میزدم که به کمکم بیاید ؛ او نبود. با صدای بلند فریاد زدم:« پدر پدر پدر ...»

اما هیچ جوابی شنیده نمیشد . چیزی به روی سینه ام سنگینی میکرد و راه نفسم را گرفته بود ، هرچه برای رهایی سعی و تلاش میکردم همان نیرو مانعم میشد کسی مرا تکان میداد.

ـ مهتاب ؛ مهتاب ؛ بیدارشو . من درکنارت هستم.

اما قوایم آن چنان تحلیل رفته بود که حتی نای اینکه چشم هایم را باز کنم نداشتم.

ـ مهتاب ؛ عزیزم چشمهایت را باز کن. خدایا چه عرقی روی پیشانی اش نشسته !

و محکم شانه هایم را تکان داد و ناگهان از خواب پریدم . با دیدن شایان بغضم ترکید او مرا در بغل گرفت و گفت :« چی شده عزیزم ؛ چی شده ! تو را به خدا حرفی بزن . چرا می لرزی ؟ تمام بدنت یخ کرده.»

درحالیکه او را محکم به سینه چسبانده بودم گفتم :« پدر ؛ پدر»

با دستش پیشانی ام را پاک کرد و گفت :« عزیزم تو خواب دیدی ؛ هیچ اتفاقی نیفتاده . حالا بهتره کمی استراحت کنی و بعد برای من تعریف کنی که چه خوابی دیدی .»

به دیواره ی تخت تکیه دادم و آرام آرام اشک بر گونه ام چکید .

ـ شایان پدر دیگه مرا دوست نداره .هرچه توی خواب صدایش میکردم جوابم را نداد . او با من قهر کرده.

ـ مهتاب ؛ عزیزم تو خواب دیدی ؛ اینقدر نگران نباش.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ اما این خواب فرق داشت ؛ من هیچ وقت در چنین جشن هایی شرکت نکرده بودم ؛ این چنین لباسهایی نپوشیده بودم ؛ اما دیشب سنگ تمام گذاشتم و هر کاری که نباید انجام دهم ؛ انجام دادم و متاسفانه لذت هم بردم. گناه من نابخشودنی است ؛ برای همین پدر با من قهر کرده او هیچ وقت مرا نخواهد بخشید.

و با صدای بلند گریه کردم . شایان دستش را به دور شانه ام انداخت و گفت:« آرام باش ؛ آرام باش. تو دچار عذاب وجدان شدی . اصلا میدونی چیه ... دیگه قول میدهم در این جشن ها شرکت نکنیم . خواهش میکنم آرام باش .»

و بوسه ای بر موهایم زد . کم کم با حرفهای دلنشین شایان و نوازش هایش به خواب رفتم.

صبح قبل از ساعت هشت از خواب بیدار شدم ؛ اصلا دلم نمیخواست شب قبل را بخاطر بیاورم ؛ هر صحنه ای که در ذهنم ؛ مجسم میشد فوری آن را پاک میکردم برای دیگران به حتم جشن دیشب واقعه ی مهمی نبوده . کار خلافی انجام ندادیم . هرکس با خانواده اش بود و در هرجشن عروسی بزن و بکوب و پایکوبی هم وجود دارد. اما من با دیگران فرق داشتم.

فکرم را نمیتوانستم متمرکز کنم. به هر طرف که نگاه میکردم پدر را می دیدم و بیشتر شرمنده میشدم. آهسته از تخت پایین آمدم و بی اراده به سمت تلفن رفتم.یک آن به خود آمدم ؛ صدای پدر از آن طرف شنیده شد. ناگها دلم فرو ریخت تا چندلحظه نمیتوانستم حرف بزنم یا قطع بکنم. درحالیکه آب دهانم را به سختی قورت دادم گفتم:« الو ... سلام بابا ؛ منم مهتاب.»

ـ سلام به روی ماهت ؛ چی شده که روز جمعه ای سحرخیز شدی.

نفس راحتی کشیدم.

ـ خوابم نبرد ؛ گفتم بهتره حالی از شما بپرسم. مادر چطوره؟

ـ مادرت هم خوبه ، سلام میرسونه . ظهری بیایید اینجا دور هم باشیم.

مثل اینکه منتظر همین جمله بودم ؛ به سرعت گفتم:« حتما حتما ؛ تا یکی دو ساعت دیگه ما اونجا هستیم.»

ـ قدمتون روی چشم ؛ خوشحال میشویم.

ـ قربانتون ؛ خداحافظ.

از خوشحالی دستهایم را بهم کوبیدم و به دست اتاق خواب رفتم و به روی تخت پریدم شایان از وحشت از خواب پرید.

ـ چی شده؟ چی شده ؛ زلزله اومده .

ـ شایان ؛ شایان یه خبر خوش . با پدر تماس گرفتم. اون نه تنها از دستم عصبانی نبود ؛ برای ظهر هم دعوتمان کرد.

شایان خودش را به روی تخت ولو کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:« خدا بگم چه کارت کنه ؛ تو که منو نصف عمر کردی . واقعا فکرکردم اتفاقی افتاده ؛ من که از اول بهت گفتم که این فقط یه کابوسه .

ـ باور کن شایان ؛ شب خیلی بدی را گذراندم .باور میکنی نمیتونم خودم را ببخشم درکنار هر صحنه ای از دیشب پدر مجسم میشد.

ـ بلندشم ؛ بلندشم که تا چند دقیقه ی دیگه قیافه ی من هم تو را به یاد پدرت می اندازه .

ـ ای مسخره.

ـ مهتاب ؛ ترس تو از پدرت بی مورده ؛ تو او را به شکل یه دیو جلوه میدی که من هم کم کم دارم از او میترسم . عزیز دلم اون اصلا این جور نیست . مرد به این خوبی ؛ به این متینی ؛ دست دل باز ؛ مهربان ؛ با آن قیافه ی متبسم ؛ چطور میتونه اینقدر ترسناک باشه ! بلندشو زودتر آماده شو ؛ که آخر با این فکرهای ناجورت من راهم به ترس و وحشت می اندازی.

پدر در حیاط به استقبالمان آمد. دوان دوان خودم را به او رساندمم و او را در آغوش کشیدم ؛ بوی پدر تمام مشامم را پر کرد . از کوچکی هرچه به خاطر دارم ؛ او همین بو را میداد . ناگهان بغض راه گلویم را گرفت.

ـ پدر...

محکم مرا به سینه چسباند و پیشانیم را بوسید وگفت:« چی شده عزیزم.»

ـ پدر خیلی دوستتون دارم.

و اشکم سرازیر شد.

پدر با دلواپسی مرا از خود جدا کرد و گفت:« چیه عزیزم ؛ چرا اینقدر پریشانی !»

هیچ جوابی نداشتم که بدهم ؛ شکر خدا شایان به دادم رسید وگفت:« پدر جون نگران نباشید ؛ دیشب خواب بدی دیده ؛ از نیمه شب دلش شور شما را میزد.»

ـ پس بگو چرا امروز دخترکم سحرخیز شده بود.

شایان گفت:« خدا را شکر کنید که همان نصف شب به سراغتان نیامد . من یکی را که دیوانه کرد. میخواست همان نصف شب با شما تماس بگیره.»

ـ من شرمنده هستم ؛ شما هم نتونستید بخوابید .

ـ این حرفها چیه پدر ؛من دلواپس خودش بودم.

مادر از راه رسید و گفت:« به به ؛ جمعتان که جمع است ؛ ما را راه نمی دهید .»

ـ سلام به مامان خوشگلم ؛ ماشالله ماشالله بزنم به تخته .

و او را در بغل گرفتم و بوسیدم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادر گفت:« خیلی خوش آمدید ؛ بفرمایید تو ؛ شایان جان تو چطوری؟»

ـ سلام مامان ؛ این مهتاب جون که نمیگذاره ما چاق سلامتی بکنیم فداتون بشم.

و به سمت مادر آمد و او را بوسید . شایان آن چنان قیافه ی جدی به خود گرفته بود که باورم نمیشد این همان شایان بذل گو و شوخ طبع است و او جلوی مامان و بابا و بستگانم همیشه جدی و مودب و منضبط بود. گاهی اوقات خودم هم با تعجب به او نگاه میکردم که این نظریه و حرفها را ازکجا یاد گرفته ؛ چیزهایی میگفت که خودش هم به آنها پایبند نبود و بیشتر فکر میکنم برای جلب توجه دیگران آنها را حفظ کرده بود. اگر کسی شایان را نمی شناخت او را یک انسان متشخص ؛ جدی و خوش صحبت به حساب می آورد و شاید برای همین بود که خانواده ام آنقدر او را دوست میداشتند و خوشحال بودند که چنین همسری نصیبم شده . البته من خودم شایان را همانطور که بود دوست میداشتم ؛ اما این به مذاق خانواده ام جور نبود و اگر خدای ناکرده ؛ پدر و مادر می فهمیدند شایان چگونه مردی است ؛ بطور حتم یا من باید قید شایان را میزدم ؛ یا آنها قید مرا میزدند. برای همین از همان روز اول او خودش را جوری نشان داد که همه شیفته اش شدند . هر وقت مامان و بابا را می دید زبان میریخت و هر کاری که داشتند برایشان انجام میداد . پای حرفهایشان می نشست و اگر موافق هم نبود ؛ به به و چه چه میکرد . ماهان و محمد

آقا از نشستن در کنار شایان و با او صحبت کردن لذت میبردند. زهرا هم که جای خود را داشت. درهرکاری با او مشورت میکرد ؛ حتی اشکال های درسی اش را از شایان میپرسید . من هم خوشحال بودم که می دیدم شایان اینطور خودش را در دل خانواده ام جا کرده ؛ که اگر غیر از این بود خدا میداند چه اتفاقی می افتاد.

آن روز با بودن در کنار پدر و مادر احساس آرامش میکردم و تمام ماجارای شب قبل را به فراموشی سپردم ؛ حتی یک لحظه هم به یادش نیفتادم. با آمدن ماهان و محمد آقا جمعمان حسابی کامل شد و روز دلپذیری را در کنار هم گذراندیم. ماهان از زندگی ام پرسید.

ـ مهتاب ؛ آیا به آرزویت رسیدی ؟ شایان همان کسی است که در رویاهایت به دنبالش میگشتی؟

بدون کوچکترین تردید گفتم:« بله ؛ شایان همان مرد رویاهایم است .ماهان ؛ باور کن هیچ وقت فکرنمیکردم به همین راحتی ؛ کسی را که حتی در خواب هم نمی دیدم حالا در کنارم باشد و میتوانم بدون اغراق بگویم با او خوشبخت هستم.»

ماهان لبخندی زد و گفت:« خدا را شکر که به خواسته ات رسیدی . حالا میخواهم یه خبر بهت بدم. دلم میخواهد تو اولین نفر باشی ... مهتاب؛ من به زودی مادر میشوم.»

درحالیکه بهت زده نگاهش میکردم فریادی کشیدم و او را در آغوش گرفتم و گفتم:« وای خدایا من به زودی خاله میشم ؟ مبارکه ؛ مبارکه . حالا بلندشو که باید این خبر خوش را به همه برسونیم .»

ـ مهتاب ؛ من خجالت میشکم.

ـ واه چه حرفهایی میزنی ؛ جلوی کی خجالت میکشی؟

و دستش را گرفتم و کشان کشان او را به سالن پذیرایی بردم. محمد آقا با دیدن ما همه چیز را فهمید و از خجالت سرش را به زیر انداخت . خنده ام گرفت که چه جالب خدا در و تخته را با هم جور میکنه ؛ ماهان نیمه دیگر محمد آقا بود و من نیمه دیگر شایان.

صدایم را صاف کردم و بادی به غبغب انداختم و گفتم:« خانم ها و آقایان ؛ خواهش میکنم چندلحظه ساکت باشید که میخواهم یک خبر مهم مهمانتان کنم. اول از همه امشب همگی شام مهمان محمدآقا هستیم.»

محمد آقا با خوشحالی گفت:« البته ؛ البته .»

ـ حالا حتما میخواهید علتش را بدانید ؛ پس بهتره زودتر به عرضتان برسانمم . مامان و بابا ؛ شما به زودی صاحب یک نوه خوشگل میشوید.

تا چند لحظه بهت زده مرا تماشا میکردند و بعد مادر درحالیکه اشک شوق در چشمهایش جمع شده بود گفت:« از خدا متشکرم ؛ این یکی از بزرگترین آرزوهایم بود. باور کنید از خوشحالی دلم میخواهد فریاد بزنم . این چند ماه پر از اتفاقات خوش بوده ؛ اول عروسی مهتاب و حالا باردار شدن ماهان.»

ماهان و محمد آقا به سمت پدر و مادر رفتند و آنها را بوسیدند ؛ پدر به آنها تبریک گفت:« بخاطر این همه نعمت باید قربانی کنیم و شکر خدا را به جا آوریم.»

تا یکی دو ساعت حرف از نوزاد از راه نرسیده بود ؛ زهرا از همان اول خط نشان کشید که برای خرید وسایل نوزاد باید حتما حضور داشته باشد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادر از خوشحالی با مامانی تماس گرفت و او را از این خبر خوش با اطلاع کرد و عصر مامانی به اتفاق عزیزجون به ما ملحق شدند. با دیدن عزیزجون ؛ به ناگاه دلم از جا کنده شد . وقتی به استقبالشان رفتم ؛ دستانم یخ کرده و رنگ صورتم مثل گچ سفید شده بود . ترس تمام وجودم را گرفته بود و از این میترسیدم که مبادا عزیزجون ندانسته حرفی بزند و همه چیز لو رود . شایان به خوبی متوجه حالم شد. او با آرامش سعی میکرد مرا دلداری بدهد . دستم را در دستش گرفت و گفت:« وای چقدر یخ کردی ! آرام باش ؛ هیچ اتفاقی نمی افتد .»

آهسته کنار گوشش گفتم:«شایان من میترسم .»

با خونسردی گفت:« عزیزجون دهانش چفت و محکمه ؛ نگران نباش.»

ولی حرفهای او را نمیتوانستم باور کنم ؛ شک و تردید درچشمانم موج میزد. عزیزجون از درکه وارد شد ؛ وقتی قیافه ی مضطرب مرا دید یکراست به سراغم آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت :« اول از همه عروسم را ببوسم که یه هفته ای است او را ندیدم ؛ مهتاب جان خدا میدونه چقدر دلم برات تنگ شده.»

و همانطور که مرا محکم به سینه اش میفشرد ؛ آهسته گفت:« عزیزم به من اطمینان داشته باش.» اونموقع بود که نفس راحتی کشیدم و در دلم به خودم بد و بیراه گفتم که چرا باید در چنین مجالسی ظاهر شوم که حالا بخواهم تاوان پس بدهم و شاید صدبار با خودم شرط کردم که تحت هیچ شرایطی در چنان مجالسی شرکت نکنم.

آن شب به اتفاق تمام اعضای خانواده به رستوران رفتیم و شب خوبی را گذراندیم .

شنبه آغاز روز دیگری بود . همین که پایم به دانشگاه رسید ؛ دوستانم به سراغم آمدند و بعد از تشکر ؛ شروع به تعریف از مهمانی کردند . آنقدر بهشون خوش گذشته بود که میگفتند :«نمیشه یه بار دیگه جشن عروسی بگیرید؟»

خدایا ؛ جشنی که برای آنها آنقدر جالب و هیجان انگیزه ؛ چرا برای من باید وحشت آور باشد که از شدت ترس تا صبح نتوانم بخوابم . دچار دوگانگی شده بودم ؛ شاد بودن و گردش و تفریح را دوست داشتم ؛ اما وحشت و ترس از پدر طرف دیگر قضیه بود که همیشه آن را یدک میکشیدم . تا چند هفته به بهانه ی امتحانات میان ترم؛ حتی روزهای جمعه ؛ از همراهی با اکیپ کوهنوردی سر باز زدم . فرشید و شیدا چندبار به سراغمان آمدند . آنها فکرمیکردند حرکاتت شایان باعث شده که من قید تفریح با دوستانم را بزنم ؛ اما آنها را متقاعد کردم که هیچ ربطی به شایان ندارد و گرفتار درس و دانشگاه هستم . گرفتگی را به وضوح در چهره شایان میدیدم و میدانستم که بیشتر از همه آنها؛ او ناراحت است . کسی که آنی آرام و قرار نداشت ؛ حالا به قول خودش ؛ شده بود یک جوجه ماشینی . صبح دانشگاه ؛ عصر شرکت و شب هم خونه . حال و حوصله ی فامیل و بستگان را نداشت . به خوبی میدانستم او دلش میخواهد به جایی برود که باب دلش باشند ؛ تا انرژی اش را به نحوی تخلیه کند . او عاشق هیجان و شادی بود و حالا به مانند مرغی در قفس بال بال میزد . حتی حوصله ی اینکه به تنهایی باهم بیرون برویم نداشت . کم حرف و

ساکت شده بود و طبق قولی که داده بود از من نخواست در هیچ برنامه ای شرکت کنم . ولی حالات و رفتارش به شکلی بود که میدانستم اگر تا چند هفته دیگر این روش را ادامه دهم ؛ مانند بمبی منفجر میشود و شاید عواقب وخیمی به همراه داشته باشد . او میخواست کاری کند که من خسته شوم و ازاو بخواهم برنامه ای ترتیب دهد او در همین مدت کوتاه مرا شناخته بود و خیلی راحت به خواسته اش رسید ؛ برای همین دعوت بچه ها را برای کوهنوری هفته بعد پذیرفتم . من شایان را دوست داشتم و دلم نمیخواست او را تحت هیچ شرایطی از دست بدهم . آن شب مثل همیشه شایان خسته و گرفته به خانه آمد . با رویی باز به سراغش رفتم ؛ هرچند مثل گذشته تحویلم نمیگرفت .

ـ سلام به همسر بدعنق و بداخلاقم .

چپ چپ نگاهم کرد و گفت :«آخه زندگی به این سوت و کوری برای آدم اخلاق میگذاره . از صبح تا شب بلانسبت مثل خر کار کردن ؛ آخر شب هم خسته و کوفته کنج خونه نشستن . نه لذتی ؛ نه تنوع و گردش و تفریحی .»

بدون اینکه جواب حرفش را بدهم گفتم :« ستاره امروز تماس گرفت برای روز جمعه برنامع گذاشتیم .»

با شنیدن این حرف ناباورانه نگاهم کرد و گفت :« جان من راست میگی !»

با سر جواب مثبت دادم . از خوشحالی دستهایش را بهم کوبید و فریاد زد :

ـ آخ جون ؛ خدایا میدونستم تو یه فرشته برای من فرستادی .

و مرا در آغوش گرفت و گفت :« تو بهترین زن دنیا هستی ؛ میدونستم نمیتونی ناراحتی مرا ببینی .»

با دلخوری گفتم :« یعنی اینقدر دوستانت و این مجالس برات مهم هستند ؟»

مرا بوسید و گفت :عزیزم من عاشق شاد بودن هستم و این هم حاصل نمیشه جز با دور هم بودن با دوستان ؛ البته رکن اصلی آن تو هستی . حالا عزیزم چرا اخم کردی بلندشو ؛بلندشو که باید این شادی را جشن بگیریم ؛ شام باید بریم بیرون .»

ـ باز هم تو پیروز شدی .

ـ عزیزم ؛ من از روزی که تو را گرفتم پیروز شدم .

با اینکه آن شب از او دلخور شدم ؛ آنقدر اذیت و شوخی کرد تا به کلی از دلم بیرون آورد . من به هیچ عنوان نمیتوانستم او را تغییر دهم ولی او به راحتی مراتغییر داد و شدم یکی مثل خودش . اگر میخواستم این زندگی دوام داشته باشد ؛ باید بااو همراه میشدم وگرنه بعد از مدتی کارمان به جدایی میرسید . من که عاشقانه او را میپرستیدم و طاقت یک روز دوری او را نداشتم ؛ چگونه میتوانستم قید او را بزنم و او راست میگفت ؛ از روی که بامن ازدواج کرد پیروز شد ؛ چون هرچه خواست بدون کوچک ترین تلاشی به دست آورد . او به پیروزی بزرگی دست یافته بود که قدر نمیدانست . از آن گذشته ؛ تا زمانی به حرفهایم اهمیت میداد که هرچه میخواست بدون چون و چرا انجام میشد .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل16

 

صبح زود از خواب بیدار شدم ؛ صبحانه را آماده و شایان را بیدار کردم.

ـ شایان شایان ؛ بیدارشو.

درحالیکه غلتی در رختخواب زد گفت:« جان من ؛ بگذار یه کم دیگه بخوابم.»

ـ آخه پسر دیروز هم دیر به دانشگاه رسیدم.

ـ تو ماشین را ببر؛ من ساعت اول غیبت میکنم بعد خودم میرم.

ـ شایان اینقدر تنبل بازی در نیار. به خدا اینجورکه تو درس میخونی ؛ تعجبم چطور واحدها را پاس میکنی ؛ بلندشو تنبل ؛ قرار بود این ماه صرفه جویی کنیم .اینقدر پول نداریم که دو تا ماشین را بنزین بزنیم.

بالش را روی سرش گذاشت و گفت:« بابا ؛ من با اتوبوس میرم. خوبه؟»

با عصبانیت گفتم:« هرکاری میخواهی بکن.»

سوییچ را برداشتم و به راه افتادم. یادم افتاد که پولی به همراه ندارم .به سراغ کمد رفتم و جعبه کوچکی که همیشه پولهایمان را در آن میگذاشتیم بیرون آوردم.در جعبه را باز کردم ؛ خدایا باورم نمیشد. به جز یک بسته بیست تومانی پولی در جعبه نبود.من که برنداشتم ؛ حتما کار شایان است.اما قرار بود این ماه حساب دخل و خرجمان را داشته باشیم و زیاده روی نکنیم. به علت جشنی که گرفته بودیم باید این ماه خیلی صرفه جویی میکردیم .اما حالا با دیدن بیست تومانی ؛ آه از نهادم بلندشد. خدایا هنوز نیمی از ماه باقی مانده بود.

ـ شایان.

ـ هوم...

ـ شایان با تو هستم ؛ این پولها را چه کردی؟

درحالیکه به سختی ازجا برمیخاست گفت:« چه کردم! خب خرج شده.»

ـ یعنی چی خرج شد. مگر قرار نبود این پول را تا آخر ماه بکشیم.

درحالیکه دستهایش را باز کرده و خود را میکشید گفت:«حالا چقدر مانده؟»

ـ یک بسته بیست تومانی.

اصلا ناراحت نشد ؛ حتی خم به ابرو نیاورد ؛ با خونسردی گفت:« خدابزرگه ؛ از یکی قرض می گیریم...»

دیگر نتوانستم طاقت بیاورم.گفتم:« این چرت و پرت ها چیه میگی؟تو چرا اینقدر زندگی را سرسری میگیری؟! از یکی قرض میگیریم هم شد حرف ؛ ما باید بر مبنای پولی که داریم خرج کنیم. به خدا تو اصلا به فکر زندگی نیستی ؛ آخه ما چگونه میتونیم تا آخر ماه را با این پول بگذرانیم.»

ـ وای توهم اول صبحی ما را دیوانه کردی ؛ حالا کاری است که شده ؛ خودم درستش میکنم.

سرم را تکان دادم و گفتم:« متاسفانه بدی تو اینه که اصلا مسئولیت پذیر نیستی.»

ـ مهتاب دیگه داری اعصابم را خرد میکنی. گفتم که حالا یه کاری میکنم؛ نمیتونم که خودم را بکشم.بابا حواسم نبود. هروقت سرجعبه میرفتم ؛ همینطور دستم را درونش میکردم و یک بسته برمیداشتم .حالا هم اگر با قرض کردن مخالفی ؛ اگر کم آوردیم یه تیکه طلا میفروشیم.

با این حرف بیشتر حرصم درآمد گفتم:« نه یک ریال از کسی قرض میگیریم و نه طلا میفروشیم؛ باید هرطور شده تا آخر ماه را با این پول بگذرانیم.»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]شایان به ناگاه با عصبانیت بلندشد و بالشی را که در بغل داشت به روی تخت انداخت و گفت:« همش تقصیر منه ؛ تقصیرمنه بدبخت فلک زده است. داماد سرخونه که بهتر از این نمیشه .وقتی خرج دست شما و پدرتون باشه ؛ باید هم برای من تکلیف معین کنید.همانطور که فرمودید ؛ نه قرض می گیریم و نه طلا می فروشیم . دو هفته دانشگاه نمیرم و دو شیفته کار میکنم. حالا راضی شدی؟ اصلا قید دانشگاه را میزنم و میروم سر یه کار درست و حسابی که دیگه منت شما و پدرتون به سرم نباشه .

حرفهای آن روزش مثل نیشتر در قلبم نشست. چطور توانست به همین راحتی هرچه میخواست به زبان بیاورد. آیا این بود جواب این همه محبت و یکرنگی ؛ باورم نمیشد که شایان به یکباره خودش را نشان دهد. مگر ما به هم قول ندادیم که این یک ماه را با همفکری هم زندگی مان را بگذرانیم ؟ مگر او قول نداد که از این به بعد زندگی مان باید با برنامه ریزی همراه باشد؟ مگر این خود او نبود که دستم را بوسید و از این همه محبت تشکر کرد؟ و حالا بعد از دو هفته همه چیز را فراموش کرده و تازه طلبکار هم هست.بدون اینکه جواب حرفهایش را بدهم ؛ کیفم را برداشتم و از در بیرون رفتم.شایان فریاد زد:« مهتاب ؛ مهتاب.»

بدون کوچک ترین توجهی به سمت پارکینگ رفتم.با روشن کردن ماشین متوجه شدم که بنزین ندارد. حسابی کفری شده بودم. من که هیچ وقت کمتر از بیست سی تومان توی کیفم نبود ؛ حالا حتی پول بنزدین هم نداشتم.در کیفم را باز کردم فقط دویست سیصد تومان پول خرد داشتم قید دانشگاه را زدم و پیاده از در پارکینگ بیرون زدم. هوا حسابی سرد بود و باران به تندی می بارید . بی هدف به راه افتادم . آنقدر دلم از شایان گرفته بود که اصلا حالیم نبود کجا میروم ؛ درتمام طو راه به او فکرمیکردم. این اولین دعوای زندگی مشترکمان بود؛ آنقدر به او بال وپر دادم که کار به اینجا کشید. ازاول هم کار پدر اشتباه بود ؛ نباید به این راحتی همه چیز برایمان فراهم میکرد.شایان تمام محبتهای پدر را وظیفه ی او میدانست . او به حتم فکرکرده فرشته نجات من بوده و از حرفهایی که از روی صداقت برای او بازگو کردم ؛ فقط نکته های منفی آن را برداشت کرده و عشق و علاقه ام را به خانواده ام نادیده گرفته. او فکرمیکرد هرکاری برایم انجام داده لطف و مرحمت بوده. من که از او توقعی نداشتم ؛ حتی در خرید لباس و سایر مخارج عروسی هم رعایت حالش را کردم ؛ چون خدا میداند که خوشبخت بودن در کنار یک مرد که

دوستش داشته باشم برایم ارزش دیگری داشت. همین که مرا درک کند و به خواسته هایم اهمیت بدهد ؛ خود را خوشبخت ترین زن عالم میدانستم. من مردها را نمی شناختم و برای همین خیلی راحت با زبان بازی و چاپلوسی شایان گول حرفهایش را خوردم ؛ افسوس ؛ او نمیدانست که انسانها بهرحال ؛ روزی ؛ جایی ؛ ذات خود را نشان میدهند.

نمیدانم چقدر راه رفتم ؛ ولی یک آن احساس کردم تمام بدنم خیس شده .مقنعه به سرم چسبیده و آب از آن میچکید. آنقدر عصبانی بودم که فراموش کرده بودم بارانی ام را به همراه بیاورم. زیر سایبان مغازه ای ایستادم و دستهایم را بهم مالیدم تا از کرخی بیرون آید . ازخانه و شایان متنفر شده بودم و دلم نمیخواست به خانه برگردم.نمیدانستم به کجا بروم اگر تا چند ساعت دیگرهمانجا می ایستادم از سرما یخ میزدم ؛ یک لحظه به فکر شیدا وستاره افتادم. تنها کسانی که از زندگی ام خبر داشتند همین دونفر بودند ؛ فقط با آنها راحت بودم.

تلفن همراهم را از کیفم بیرون آوردم و شماره ستاره را گرفتم ؛ صدای گرم او را شنیدم .درحالیکه سعی میکردم از بهم خوردن دندان هایم جلوگیری کنم گفتم:« سلام...ستاره.»

ـ مهتاب جون تویی ؛ حالت چطوره؟ چرا اینطور حرف میزنی.

ـ حالا نمیتونم... توضیح بدهم... خواهش میکنم ... زودتر خودت را به ... من برسان.

ـ چی شده مهتاب ! اتفاقی افتاده؟

ـ نه عزیزم... دارم از ... سرما یخ میزنم.

ـ کجایی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ از خونه ی ما ... بیا به طرف... پارک ساعی ... خودم می بینمت .

ـ باشه باشه ؛ الان میام.

ـ یه بارونی ... همراهت بیاور.

از سرما کز کرده و به دیوار چسبیده بودم و سعی میکردمم با دمیدن در میان دستانم ؛ خودم را گرم کنم ؛ خونه ی ستاره با ما بیشتر از یک ربع ساعت فاصله نداشت . هرچند که انتظار برایم خیلی سخت بود؛ بهر صورت ؛ او از راه رسید. با خوشحالی به سمت ماشین رفتم. سمت ماشین رفتم. ستاره در را برایم باز کرد ؛ بارونی را از او گرفتم و به تن کردم تا ماشین خیس نشود. ستاره با قیافه ای متعجب گفت:«الهی بمیرم ؛ چی شده؟»

ـ مرا ... به یه جای گرم ... برسان. فقط... فقط خونه ی خودمان ...نباشه.

ستاره دیگر حرفی نزد و مرا به سرعت به خانه اش برد. مانند خواهر دلسوز مرا به حمام برد لباسهایم را از تنم درآورد و وادارم کرد نیم ساعتی زیر آب گرم بمانم ؛ بعد هم لباس تمیز به تنم کرد و پتویی به دورم پیچید و یک فنجان چای گرم به دستم داد.

ـ ستاره ؛ تو را به خدا بسه .؛ دارم از گرما خفه میشم.

ـ این حرفها چیه میزنی. تو یکی دو ساعت زیر بارون بودی ؛ تمام استخوان هایت یخ کرده ؛ حالا بیا اینجا کنار شومینه بنشین و برام تعریف کن چی شده؟ نکنه با شایان بحثتون شده؟

بدون اینکه جواب بدهم سرم را تکان دادم.

ستاره با نگرانی گفت:« بگو ببینم چی شده؟»

ـ میدونی ستاره ! من کسی نیستم که با ناملایمات زندگی نتونم کنار بیام. من به شکلی بار اومدم که سختی ها را خوب تحمل میکنم اما بی چشم و رویی را هرگز . هیچ چیز بدتر ازاین نیست که آدم با خلوص نیت هرچه داره در طبق اخلاص بگذاره و به کسی که فکرمیکنه نیمی از وجودش است تقدیم کنه ؛ اما نیمی از وجودش با سنگدلی تمام ؛ دستش را گاز بگیره. میدونم همه ی زوج ها مشکل دارند گاهی اوقات با هم مشاجره و بعد هم آشتی میکنند و همه چیز به فراموشی سپرده میشه ؛ اما گاهی اوقات حرفهایی زده میشه که برای همیشه تو ذهن آدم می مونه ...

و بعد همه ی داستان را برایش تعریف کردم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ ولی شایان همچین پسری نیست. تو که بهتر از ما اون را می شناسی ؛ یه حرفی میزنه ؛ خیلی زود پشیمون میشه.

ـ من حتی قصد قهرکردن نداشتم ؛ میخواستم برم دانشگاه .اما وقتی دیدم ماشین بنزین نداره و پولی هم به همراه ندارم ؛ دیگه قاطی کردم.

ـ از این مسائل توی زندگی همه هست ؛ حالا هرکدام به نوعی. زندگی را اینقدر سخت نگیر ؛ بهتره باهم صحبت کنید.

ـ نه نه ؛ اصلا حوصله اش را ندارم.

ـ مهتاب جون به فکر او هم باش؛ حتما تا حالا خیلی نگرانت شده.

ـ اون بی خیالتر از این حرفهاست ؛ الان تخت گرفته خوابیده.

ـ عزیزم اون فکر میکنه تو رفتی دانشگاه.

ـ تو هم طرف اون هستی.

ـ این چه حرفیه که میزنی؟ با یک بحث کوچک که دنیا به آخر نمیرسه ؛ باهم صحبت کنید.

شاید حق با ستاره بود ؛ اما چنان از شایان متنفر شده بودم که به هیچ عنوان حاضر به دیدن او نبودم. زده بودم به سیم آخر ؛ دلم میخواست این زندگی لعنتی را یه جوری تمام کنم. نمیدونم چرا به یکباره تمام عشق و علاقه ای که به شایان داشتم ، به هیچ رسید.شاید علتش تعصبی بود که نسبت به پدر داشتم.وقتی اسم پدر را آورد ؛ مثل اینکه آسمان برسرم خراب شد. دراین جریان فقط شایان را مقصر میدانستم و حاضر نبودم حرف هیچ کس را گوش کنم.حتی ظهر که علی از راه رسید از دیدن من تعجب کرد و وقتی که فهمید با شایان بحثم شده ؛ اصرار کرد که اجازه بدهم با او تماس بگیرد. نگذاشتم ؛ اون هم حرف ستاره را میزد.

ـ لااقل بگذار بیاید باهم صحبت کنید.

ـ اما من حرفی برای گفتن ندارم.

ـ توهم ؛ عجب دختر لجبازی هستی.

ـ علی من برادری ندارم ؛ اما همیشه روی تو و فرشید حساب برادری میکنم ؛ پس خواهش میکنم با وجود اینکه شایان دوست صمیمی ات است ؛ یکطرفه به قاضی نرو من با او مثل کف دست صاف و روراست بودم ؛ پدر هرچه کرد با کمال میل انجام داد ؛ منتی هم بر سر شایان نیست . در یک زندگی مشترک ؛ همه چیز به ما بستگی داره نه من و تو ؛ اما با شنیدن حرفهای امروزش ؛ مجسمه بلورینی که از برای خودم ساخته بودم به ناگاه فرو ریخت . نمیدونم؛ شاید در این چندماه مرا شناخته باشید.از همین ستاره بپرس چندبار به اتفاق شیدا درباره ی رفتار شایان با من صحبت کردند ومن حرفهای آنها را نفی کردم ؛ چون شایان را دوست میداشتم و دلم نمیخواست زنجیر اسارت به گردنش بیندازم که بگوید از وقتی زن گرفتم باید قید تفریحات و دوستانم را بزنم و کسی باشم غیر از خودم. آیا بد کردم! اگر میدانستم آزاد گذاشتن یک مرد او را تا این حد پررو میکند ؛ ازهمان اول حرفهای شما را گوش میدادم.

علی درحالیکه سرش را تکان میداد گفت:« نمیدونم چی بگم ؛ حق باتوست اما این راهش نیست. بهرحال باید باهم صحبت کنید ؛ بگذار با او تماس بگیرم.»

سرم را به علامت منفی تکان دادم.

ـ آخه اینطور بدتره ؛ به احتمال زیاد تا یکی دو ساعت دیگه نگران میشه و اولین جایی که تماس می گیره خونه ی پدرت است. دلت میخواهد به همین زودی پدر و مادرت از این قضیه مطلع شوند. بهتره لجبازی را کنار بگذاری و این موضوع را دوستانه حل کنیم.

تردید داشتم.آنقدر عصبانی بودم که نمیتوانستم تصمیمی بگیرم. قبل از اینکه حرفی بزنم؛ صدای زنگ تلفن شنیده شد. ستاره با تردید به سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت . شایان بود که با دلواپسی احوال مرا ازاو میپرسید.ستاره مردد مرا نگاه میکرد ؛ اما با قیافه بهت زده من ناگهان گفت:« نگران نباش او اینجاست.»

و بعد از لحظاتی ؛ تلفن را قطع کرد و به سمت من آمد و صورتم را بوسید و گفت:« آفرین دخترخوب حالا بهتره کمی استراحت کنی.»

در خواب و بیداری بودم که صدای شایان را شنیدم.

ـ کجاست ؛ مهتابم کجاست. الهی شکرکه زنگ زدید ؛ به خدا داشتم از دلواپسی می مردم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]دست شایان را به روی صورتم حس کردم. اصلا حوصله اش را نداشتم ؛ حتی چشمانم را باز نکردم.

با دلخوری گفت:« میدونم از دستم خیلی ناراحتی ؛ حق هم داری؛ اقرار میکنم که مقصرم. به خدا نمیدونم چی شد که اون حرفهای نامربوط را زدم. من آدم نمک نشناسی نیستم و هیچ وقت محبت های پدرت را فراموش نمیکنم. اون زحماتی برای من کشید که اگه پدر خودم هم زنده بود فکرنمیکنم میتوانست چنین در حقم پدری بکند. میدونم اشتباه از من بود ؛ خواهش میکنم مرا ببخش ؛ قول میدهم دیگه تکرار نشه ؛ اصلا خاک برسرمن که قدر چنین همسری را نمیدونم.جان من چشمات را باز کن ؛ لااقل حرفی بزن ؛ باور کن وقتی که لباس پوشیدم و به پارکینگ آمدم و دیدم ماشین هست اما از تو خبری نیست ؛ آنقدر به خودم بد و بیراه گفتم که خدا میدونه. میدونستم به دانشگاه نرفتی ؛چون پولی به همراه نداشتی. تا چند خیابان به دنبالت آمدم اما از تو هیچ خبری نبود.به خانه برگشتم تا شاید تو را آنجا بیابم ولی وقتی جای تو را خالی دیدم ؛ اونموقع که فهمیدم چقدر خونه بی تو سوت و کوره.چند بار میخواستم به مامان زنگ بزنم ؛گفتم شاید اونجا رفتی اما خجالت کشیدم.»

دستم را در دستش گرفته بود و می بوسید.

ـ خواهش میکنم جان شایان آشتی کن ؛ اصلا تمام حساب و کتاب زندگی دست خودت.

دیگه نتونستم جواب این حرفش را ندهم ؛ با عصبانیت گفتم:«مثل اون دفعه»

ـ نه به خدا ؛ اینبار فرق میکنه.

ـ مسئله این نیست که حساب و کتاب دست کی باشه ؛ مسئله اینه که چگونه باید خرج بکنیم. ما یک ماهیانه داریم که نه تنها محدود نیستت بلکه اگر درست خرج کنیم می تونیم پس انداز هم بکنیم؛ اما متاسفانه آنقدر بی رویه خرج میکنی که همیشه با کمبود مواجه میشویم ؛ این ماه هم که بدتر ؛ لااقل اگر پس اندازی از قبل داشتیم ؛ یا این ماه حواست را جمع کرده بودی ؛ حالا کارمان به اینجا کشیده نمیشد. به خدا قسم حرفهایت مثل نیشتر در قلبم نشست.تو که میدونی من چقدر روی پدر حساس هستم چرا...

نگذاشت حرفم را ادامه دهم.

ـ خواهش میکنم مهتاب مرا بیشتراز این شرمنده نکن ؛ یادآوری اش هم مرا آزار میده.منکه گفتم غلط کردم نه یکبار نه دوبار بلکه صدبار. حالا جان شایان آشتی کن ؛ قول میدهم دیگه تکرار نشه.

ـ مثل همیشه .

ـ نه به جان مهتاب اینبار فرق داره ؛ حالا تو آشتی کن.

آنقدر قیافه ی مسخره ای به خودش گرفته بود که خنده ام گرفت.

محکم دستهایش را بهم کوبید و مرا در بغل گرفت و فریاد زد.

ــ بچه ها بیاید که همه چیز به خیر و خوشی گذشت.

درحالیکه گونه ام را می بوسید.باصدای بلند گفت:« خدایا! مردم از این همه خوشبختی.»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل17

 

نمیدونم آن سال تحصیلی چگونه به پایان رسید . همیشه فکر میکردم که روزهای خوش زندگی خیلی زود و سریع میگذرند و روزهای غم و اندوه جان آدم را به لب می آورند تا به پایان برسد . اما حالا می بینم زندگی به سرعت باد میگذرد ؛ سریع تر از آنچه بتوان فکرش را کرد ؛ حالا چه به خوشی و چه به ناخوشی . زندگی من هم مثل باد گذشت و شاید بتوان گفت به مانند طوفان .

امتحانات آخر ترم برای منی که همیشه در درسها وسواس خاصی داشتم به سختی گذشت . هر چه من حرص میخوردم شایان خونسرد بود . به قول او من برای هر درسی خودکشی میکردم و تمام وقتم به خواندن میگذشت ؛ اما او فقط نیم نگاهی به کتابها می انداخت و به سر جلسه می رفت و همیشه خوشحال و سرحال می آمد و میگفت نمره قبولی گرفته است که البته به نظر من بعید می آمد . زیاد از کارهای او سر در نمی آوردم . مثلا همین دانشگاه رفتنش ؛ اوایل ازدواجمان میگفت دو ترم بیشتر ندارم ؛ اما حالا که به آخر سال رسیده ایم ؛ میگوید: « یک ترم دیگر هم دارم . چند تا درس را نتوانستم در حذف و اضافه بگیرم ؛ برای همین عقب افتادم . »

وقتی با اعتراض من مواجه شد گفت : « گیرم که درسم را تمام کردم ؛ کار کجا پیدا میشه ؟ باید بی کار و علاف بگردم ؛ حالا لااقل یه سرگرمی دارم که وقتم را پر میکنه . »

گاهی اوقات آن چنان حرصم را در می آورد که به خودم می گویم : «بگذار هر غلطی که دوست دار انجام دهد ؛ به من چه که اعصابم را خرد کنم . »

بهرحال امتحانات را با موفقیت پشت سر گذاشتم . وقتی به اتفاق شایان به دانشگاه رفتیم ؛ از دیدن نمراتم به پیشانی خود کوبید و گفت : «مغزم داره سوت میکشه . دختر چه میکنی ؟ بی خود نبود که این یکماهه قید همه ی دوستانت را زدی ؛ منکه فکر نکنم در طول دوران تحصیلم چنین نمرات درخشانی در کارنامه ام دیده باشم . »

من هم با غرور شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : « پس چی فکر کردی ؟ هر چه سعی و تلاش بکنی بی جواب نمی مونه ؛ یادته چقدر بهت گفتم لااقل کمی جدی تر به این کتابهای زبان بسته نگاه کن ؛ حالا دیدی کی برنده شد . »

ـ ای بابا ما یه نمره قبولی میخواهیم که به هرجان کندنی که شده می گیریم . به قول معروف ؛ میگویند : « دیر و زود داره ؛ اما سوخت و سوز نداره . »

ـ تو فقط به دنبال مدرکی ؛ اما حالا سوادت چی باشه برات مهم نیست .

ـ عزیزم ! نصف بیشتر این بچه ها که به دانشگاه می آیند ؛ فقط به دنبال کسب مدرک هستند . یک لیسانس کوفتی ؛ تا از بقیه عقب نیفتند ؛ بقیه مواردی هم که شما فرمودید در این جامعه ارزشی نداره .

شاید حق با شایان بود چون اکثر دوستانم همین نظریه را داشتند ؛ اما برای منی که بزرگترین آرزویم رفتن به دانشگاه بود ؛ تنها نمره قبولی برایم خوشایند نبود .

آن روز هر چه به شایان اصرار کردم تا سری به دانشگاهش بزنیم و نمرات او را هم بگیریم ؛ زیر بار نرفت و صحبت را به جای دیگری می کشاند و در آخر هم گفت : « تو راستی دلت برای مامان و بابا تنگ نشده ؛ عجب دختر بی معرفتی هستی ؛ چند روزی هست که آنها را ندیدیم ؛ بهتره امروز را به آنها اختصاص بدهیم . »

من هم دیگر حرفی نزدم چون واقعا دلم براشون یه ریزه شده بود ؛ این یک ماه که امتحان داشتم خیلی کم به سراغشان رفته بودم .

مادر در را به رویمان باز کرد . با دیدن من بدون اینکه جواب سلامم را بدهد مرا در آغوش کشید .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ الهی فدات بشم عزیزم ؛ خدا میدونه که چقدر دلم برات تنگ شده بودم . بمیرم ! چقدر لاغر شدی ؛ عزیزم این همه درس میخونی که چی بشه ؛ هرچیزی اندازه ای داره ؛ شدی پوست و استخوان .

شایان خودشیرینی اش گل کرد و گفت : « مامان به خدا من هم همین حرفها را بهش میزنم ؛ اما کو گوش شنوا . به خدا خیلی دلم براتون تنگ شده بود ؛ هرچه به این مهتاب خانم گفتم چند ساعتی قید این کتابها را بزنه تا سری به شما بزنیم فایده نداشت که نداشت . »

پیش خودم گفتم : « آره جون خودت ؛ آنقدر که به فکر دوستانت بودی و دلت برای آن ها تنگ شده بود ؛ به یاد مامان و بابای من نبودی . »

همانطور که به سمت در ورودی عمارت میرفتیم شایان گفت : « مامان براتون بگم از نمره های مهتاب ؛ از هیجده کمتر نداشت ؛ تازه میخواست بره اعتراض بگذاره که چرا نمره اش را کم داده اند . من جلوش را گرفتم که حالا کوتاه بیا ! چند تا نمره هیجده و نوزده چیزی از کارنامه درخشانت کم نمیکنه ... »

میان حرفش آمدم و گفتم : « شایان اینقدر چاخان نکن . »

به طرفم آمد و دستش را دور گردنم انداخت و گفت : « دروغ میگم ! مگر شاگرد ناب کلاستان نشدی ؟ »

مادر با خوشحالی به سمتم آمد و صورتم را بوسید و گفت : « آفرین به دخترم ؛ بهت تبریک میگم . حالا آقا شایان شما چه کردید ؟ »

شایان کمی دستپاچه شد ؛ اما از آنجایی که هیچ وقت در جواب دادن کم نمی آورد گفت : « اینقدر شوق دیدار شما را داشتیم که دلمان نیامد دیرتر از این خدمت برسیم . »

وارد سالن که شدم بوی پدر به مشامم رسید ؛ بوی خوشی که به او تعلق داشت . دلم براش تنگ شده بود و حالا برای آغوش او لحظه شماری میکردم .

ـ مادر ؛ پدر خونه است ؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت : « از کجا فهمیدی ؟ »

ـ نفس عمیقی بکشید بوی او تمام خانه را پر کرده. پدر ؛ پدر .

و به سمت اتاق کارش رفتم . در این موقع روز اگر در خانه باشد ؛ در اتاق کار میتوان پیدایش کرد .

در را باز کردم ؛ قامت بلندش پشت در نمایان شد .

ـ سلام پدر .

ـ سلام عزیز دلم .

و خودم را در آغوشش انداختم . احساس راحتی ؛ احساس سبکبالی و آرامش تمام وجودم را گرفت . خدایا این چه موجودی است که اینقدر برایم دوست داشتنی است . برای خودم هم عجیب بود . کسی که هیچ وقت به خواسته هایم توجه نکرد و تمام آرزوهایم را زیر پا له کرد . کسی که که هیچ وقت نگذاشت دو کلمه حرف منطقی با او بزنم ؛ تا شاید بتوانم او را متقاعد کنم . کسی که مرا از آزادی منع کرد و برای او به مانند یک برده بودم تا هرجور که بخواهد برایم تصمیم بگیرد . اما با همه ی اینها از صمیم قلب دوستش داشتم و به او عشق می ورزیدم .

در آغوش پدر همچنان که سرم را می بوسید و قربان صدقه ام میرفت ؛ ناگهان اشکم سرازیر شد .

پدر دست و پایش را گم کرد وبا نگرانی گفت : « عزیز دلم چی شده اتفاقی افتاده ؟ »

درحالیکه سعی میکردم سرم را در زیر بازوانش پنهان کنم گفتم : « خیلی دلم براتون تنگ شده بود .»

مرا محکم به سینه فشرد و گفت : « من هم دلم برات تنگ شده بود . حالا بگو ببینم امتحانات را چه کار کردی ؟ خوب شد ؟ »

با خوشحالی اشکهایم را پاک کردم و گفتم : « عالی شد ؛ فکرکنم این ترم هم ناب کلاس شوم . »

پیشانی ام را بوسید و گفت : « خوشحالم که به آرزویت رسیدی . »

بعد از چند هفته امتحان ؛ آن روز خیلی به من چسبید . زهرا یک لحظه مرا تنها نگذاشت . از خودش ؛ از دوستانش و از مدرسه میگفت . خوشحال بودم که او حرف دلش را برایم بازگو میکند . زمانیکه من همسن او بودم ؛ دلم میخواست با کسی حرف بزنم ؛ درد دل کنم ؛ اما کسی نبود که مرا درک کند ؛ با اینکه ماهان دو سال از من بزرگتر بود ؛ ولی از هم دور بودیم . او مثل پدر و مادر فکر میکرد و دستورات آنها را مو به مو اجرا میکرد . اما من ... یاد آن دوران که می افتم ؛ غم تمام وجودم را میگیرد و حالا خوشحالم ؛ با اینکه زهرا هفت سال از من کوچکتر است او را درک میکنم و پای صحبت هایش می نشستم . [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]به او ایراد نمیگیرم . گاهی اوقات او را تشویق میکنم و گهگداری از نصیحت استفاده میکنم ؛ چون میدانم که بچه ها با نصیحت مخالف هستند و دلم نمیخواهد همان حسی که از نصیحت های پدر و مادر به من دست میداد ؛ گریبان زهرا را بگیرد .

عصر به اتفاق مادر و زهرا به سراغ ماهان رفتیم ؛ زهرا خیلی زود به اتاق دیگری رفت تا خودش را برای امتحان فردا آماده کند . ماهان ماه آخر حاملگی اش را می گذراند و شکمش حسابی بزرگ شده . دستم را به روی شکمش گذاشتم و قربان صدقه نی نی کوچولویش رفتم ؛ مادر اتاق زیبایی برای نوزاد درست کرده بود ؛ ناخودآگاه گفتم :« وای خدای ، چقدر قشنگه !»

تمام سرویس و دکور به رنگ آبی بود و نور ملایمی به اتاق جلوه خاصی میداد . لباسهای نوزاد را یکی یکی از کشو بیرون میکشیدم و بغل میگرفتم و می بوسیدم . مادر و ماهان همانطور که مرا نگاه میکردند ؛ می خندیدند . ماهان گفت : « تو که اینقدر بچه دوست داری ؛ بگذار یکی گیرت بیاد .»

با جدیت گفتم :« وای نه ، برای ما خیلی زوده . من فعلا توی کار خودم موندم . دانشگاه ؛ کار خونه ؛ خرید و کلی مشکلات دیگه . حالا شما اگه جای من بودید می گذاشتید بچه دار شوید ؟»

ماهان گفت :« مگر شایان کمکت نمیکنه ؟»

ـ نه به آنصورت . گهگاهی کاری انجام میده ؛ اما همه ی مسئولیت به دوش خودم است .

مادر گفت :« همان بهتر که مردها کار نکنند ؛ یا چیزی را می شکنند ؛ یا خرابکاری به بار می آورند .»

نمیدانم مامان این حرف را برای دلخوشی من زد ؛ یا واقعا نظر خودش بود .

ماهان گفت :« راستی مهتاب از زندگی ات راضی هستی ؟»

خیلی سریع نتوانستم جواب بدهم . کمی فکرکردم و گفتم :« شکر خدا خوبه . شایان پسر بدی نیست . در اکثر موارد زندگی با هم تفاهم داریم هر حرفی که بزنم نه نمیگه . عاشق گشت و تفریحه ... دوستان خوبی داره که با هم رفت و آمد میکنیم . فقط تنها عیبی که داره ؛ خیلی خوسنرده و ... چطور بگم ؛ آینده نگر نیست . حتی به فکر فرداش نیست . اگر امور زندگی را به دستش بسپارم ؛ همان چند روز اول خرج یکماه را تمام میکند .»

ماهان گفت :« انشاالله درست میشه ؛ همین که هم روحیه هستید و همدیگر را درک میکنید ؛ یه دنیا حسن است .»

مادر گفت :« واقعا همینجوره . تفاهم در زندگی خیلی مهمه ؛ بقیه مسائل حل میشه . در ضمن دخترم ؛ این یک زن خوبه که میتونه زندگی شون را جمع و جور کند . اتفاقا مردهای این دوره زمونه ؛ نسبت به مردهای نسل ما ؛ زمین تا آسمون فرق دارند . متاسفانه اکثرا بچه ننه هستند و زیر بار مسئولیت نمیروند . بیشتر به ظواهر زندگی اهمیت میدهند و فقط و فقط میخواهند خوش باشند . تحمل ناملایمات را ندارند و شکننده و حساس هستند و اگر یک زن هم همین خصوصیات را داشته باشد ؛ دیگر باید منتظر فاجعه بود . اما یک زن با سیاست ؛ باید کم کم راه درست زندگی رابه همسرش نشان دهد و او را از بیراهه رفتن باز دارد که اگر غیر از این باشه ؛ درست مثل اینه که یه بمب ساعتی را زیر خانه اش بگذارند ؛ باید منتظر باشد که ساعت موعود از راه برسد .»

من و ماهان چشم به دهان مادر دوخته بودیم و با تعجب او را نگاه میکردیم . مادر گفت:« واه ؛ چرا اینطور نگاهم میکنید ؟ شکر خدا شما دو تا که خوب بلدید شوهرداری کنید .نترسید ؛ این را گفتم که حواستان به زندگی تان باشه . اتفاقا مهتاب ! تو که تازه اول راهی و به مراتب مشکلاتت بیشتره ؛ حواست را جمع کن که یه موقع به خود می آیی و می بینی دیر شده .»

به حرفهای آن روز مادر آن چنان توجه نکردم ؛ شاید برای چند ساعت فکرم را مشغول کرد و بعد هم به فراموشی سپردم و حالا بعد از گذشت سالها ؛ می بینم اگر نصیحت های مادر را جدی گرفته بودم ؛ شاید به اینجا نمیرسیدم .

آن شب پدر و شایان هم آمدند و تا دیر وقت دور هم جمع بودیم ؛ با اینکه به خوبی میدانستم شایان از چنین مجالسی خوشش نمی آید ؛ چون باید خشک و معذب بنشیند و مسخره بازی و شوخی خای بی مورد را کنار بگذارد . اما خم به ابرو نمی آورد و وانمود میکرد که از آن جمع لذت میبرد ؛ حتی در بحث های آنها شرکت میکرد و با آنها هم صدا میشد و فقط من میدانستم که هیچ کدام از حرفهای آنها را قبول ندراد . آن چنان خودشیرینی میکرد که هیچ کس باور نمیکرد نظری غیر از آنها داشته باشد . البته من خوشحال بودم که لااقل حفظ ظاهر را میکرد و همین کارهایش باعث شد در دل همه ی افراد خانواده جا باز کند . با همه موافق بود و هیچ وقت ساز دیگری نمی زد و با یک جمله « حق با شماست » یا « حرف شمال صحیح است » قال قضیه را میکند و همه را از خودش راضی نگه میداشت . درست نقطه مقابل من بود .

دیر وقت بود که به خانه بازگشتیم . در طول راه گفتم :« خوب خودت را توی دل همه جا میکنی.»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]لبخندی زد و گفت :« خب اگه این کار را نکنم ؛ چه بکنم ؟»

ـ که تو با همه ی صحبتهای آنها موافق بودی !

ـ ای بابا ؛ بگذار دل آنها را خوش کنم که من هم با آنها موافق هستم ؛ چیزی که از من کم نمیشه .به قول شاعر :

تا توانی دلی بدست آور

دل شکستن هنر نمی باشد

 

ـ واه واه واه ؛ خدا میدونه تو چه مارمولکی هستی .

ـ اگر برخلاف نظرشان ؛ نظر میدادم خوب بود ؛ عزیزم بارها بهت گفتم باید با هر کس به زبان خودش صحبت کرد . اگر من این رویه را در پیش نگرفته بودم ؛ فکر میکنی با من اینجور صمیمی برخورد میکردند . با همه مهربان باش ؛ نشان بده که حرفهایشان را پذیرفته ای و از جنگ و جدال سعی کن دوری کنی . این شعارت باشه و بهش عمل کن ؛ ببین چطور در عرض مدت کوتاهی عزیز همه میشی . خب حالا بگذریم ؛ پنج شنبه یه مهمونی دوستانه دعوت داریم ؛ البته قرار بود هفته گذشته برگزار شود ؛ اما بخاطر امتحانات شما به این هفته موکول شد .

ـ چرا به خاطر من !

ـ آخه من بهشون گفتم خانم بنده تا امتحاناتش تمام نشه ؛ از قرنطینه خارج نمیشه .

ـ حالا ما خیلی واجب بودیم ؛ بدون ما برگزار میکردند .

ـ ا...ا....ا... باز تو من را دست کم گرفتی ؛ تو نمیدونی که هیچ مهمونی ای بدون من به کسی خوش نمیگذره .

ـ میزبان کیه ؟

ـ همکلاسی ام بامشاد ؛ مدتها بود که دور هم جمع نشده بودیم ؛ تازه خستگی امتحانات هم ازتنمان بیرون میره .

با لبخندی نیشدار گفتم :« حتما خستگی امتحانات به تن تو یکی حسابی مانده .»

ـ حالا بگذار نمراتم را بگیرم تا ببینی چقدر زحمت کشیدم؛ مگر هر کسی بیشتر میخوهنه باید بهترین نمره را بگیره ؟ من یک نگاه به کتاب می اندازم دیگه همه چی تمامه .

ـ حتما همینطوره که شما می فرمایید .

ـ بابا ول کن از درس و دانشگاه بیا بیرون . باید برای پنجشنبه یه تیپی بزنیم که دهان همه از تعجب باز بمونه . لباسی داریم که بچه ها ندیده باشند ؟

ـ منکه دارم اما تو را نمیدانم .

ـ ممکنه بفرمایید کدام لباس ؟

خودم را لوس کردم و گفتم :« نه ؛ نمیتونم ؛ میخواهم تا آخرین لحظه سکوت بمونه .»

ـ یعنی این لباس را من ندیدم!

ـ نوچ .

ـ چی شده که اینقدر مرموز شدی . خودت به تنهایی رفتی خرید ؟

ـ نه ؛ با ستاره و شیدا .

ـ چی شد که نشون من ندادی .

ـ آخه ستاره و شیدا لباس را به تن من خیلی پسندیدند و از من قول گرفتند آن را نشون تو ندهم تا در مناسبتی دوستانه که همه ی بچه ها دور هم جمع هستیم بپوشم . میخواهند قیافه تو را ببینند .

ـ پس یک سوپرایز واقعی است .

* * * [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پنجشنبه به اتفاق ستاره و شیدا به سلمانی رفتیم ؛ تا ساعت هفت کارمان طول کشید وقتی که لباس را به تن کردم از دیدن خودم در آیینه تعجب کردم ؛ خدایا چقدر فرق کرده بودم . شاید بتوان گفت چندین برابر زیباتر و جذاب تر ؛ اما حسی در درونم مرا از آن همه زیبایی میترساند . آنقدر محو خودم شده بودم که متوجه بچه ها و نازنین ؛ آرایشگرم نشدم .

ستاره گفت :« هو ... عجب تکه ای شدی !»

نازنین گفت :« به به به این دست و پنجه ؛ ببین چه کردم .»

ستاره گفت :« خیلی جلوی خودت بلند نشو ؛ اگر این دست و پنجه هنری داشت چرا روی ما پیاده اش نکردی ؟»

نازنین درحالیکه خنده اش گرفته بود گفت :« آخه میدونی ! روی همه کس جواب نمیده .»

همه زدند زیرخنده . شیدا نگاهی به صورتم انداخت و گفت :« مهتاب چی شده ؟ چرا اینقدر نگرانی ؟» بدون اینکه جواب سوالش را بدهم گفتم :« نکنه شایان از این لباس خوشش نیاد .»

شیدا گفت :« پس دلشوره ات واسه اینه .»

درحالیکه خودم را در آیینه برانداز میکردم گفتم :« نمیدونم باید از همان اول این لباس را نشونش میدادم .»

ستاره زد به پشتم و گفت :« چقدر سخت میگیری . شایان خیلی احمقه اگر ایراد بگیره . امشب گل سرسبد مجلس تو هستی ؛ در ضمن خانم خانما یه موقع فکرنکنی ما خر هستیم ! این همان وجدان درده که نگرانت کرده .»

نازنین همانطور که پک محکمی به سیگارش میزد با تعجب گفت : « وجدان درد دیگه چیه !»

شیدا گفت :« حالا بگذریم .»

ستاره راست می گفت . همیشه وقتی میخواستم به چنین مجالسی بروم . دلهره و نگرانی به سراغم می آمد و منتظر فاجعه ای بودم .

شیدا آب قندی به دسام داد و گفت :« این را بخور . میترسم ضعف کنی .»

دقایقی نگذشت که آقایون از راه رسیدند ؛ هر سه به ماشین تکیه زده و با دیدن ما سوتی کشید .

ستاره گفت :« حالا کجاش را دیدید ؛ بیایید سوار شوید . فقط حواستان باشه غش نکنید .»

علی گفت :« اینطور که معلومه زیر این روسری و مانتو باید خیلی خبرها باشه .»

سوار ماشین هایمان شدیم و حرکت کردیم شایان با لبخندی نگاهم کرد و گفت :« چطور هستم ؛ خوبم ؟»

ـ مثل همیشه خوش تیپ .

نگاهی به آیینه ماشین کرد و گفت :«جان من راست میگی !»

ـ شیطون این کت و شلوار را از کجا آوردی ؟

بادی به غبغب انداخت و گفت :« خب دیگه ما اینیم ؛ فکرکردی فقط خودت میتونی ما را سورپرایز کنی .حالا چرا اینقدر این مانتو را محکم به خودت چسباندی ؛ نمیشه لااقل رنگ لباست را ببینم ؟»

ـ چند دقیقه دیگه صبرکنی کامل و واضح می بینی .

ـ باشه ما که یه هفته صبر کردیم چند دقیقه دیگه که چیزی نیست .

ساعت از نه گذشته بود که به منزل بامشاد رسیدیم . او سال آخر مهندسی را می گذراند و در یکی از درسهای عمومی با شایان همکلاس بود ؛ دوستان خیلی صمیمی نبودند . اولین بار بود که من او را می دیدم . پسری متین و آرام ؛ با چهره ای خندان که هر وقت او را نگاه میکردی لبخندی بر لب داشت . میتوان گفت از لحاظ اخلاقی نقطه مقابل شایان بود . شاید او هم شیفته شیطنت های شایان شده بود . از دیدار ما بسیار خوشحال شد و بعد از خوش آمد گویی رو کرد به شایان و گفت :« پس چرا اینقدر دیر آمدی ؟ همه منتظرت هستند .»

شایان گفت :« فکرنکنم توی این مجلس کسی مرا بشناسد .»

بامشاد گفت :« آنقدر تعریفت را کردم که برای همه آشنا هستی . حالا خواهش میکنم بفرمایید .»

آقایان را به طرف سالن راهنمایی کرد و ما هم به اتاق مخصوص رفتیم ؛ بعد از اینکه مانتو و روسری ام را به چوب لباسی آویزان کردم خودم را در آیینه قدی برانداز کردم و به اتفاق بچه ها از اتاق بیرون آمدم .

تا آنموقع هرگز به اندازه آن شب قیافه ی شایان را متعجب ندیده بودم . درحالیکه بچه ها را کنار میزد به سمت من آمد و با کف دست به پیشانی اش کوبیدو گفت :« وای خدای من ... بچه ها مرا بگیرید که همین الان غش میکنم .»

و در حالیکه دستش را به دور کمرم می انداخت رو کرد به آنها و گفت :« باید امشب خیلی مراقبش باشم میترسم او را بدزدند .»

اون شب شاید اولین شبی بود که شایان تمام وقتش را کنار من گذراند . ستاره که در کنارم ایستاده بود به آرامی گفت :« نگفتم امشب گل سر سبد مجلس هستی .اگر آنطور که شایان دوست داره بگردی او هم در مهمونی ها وقتش را این ور و اون ور هدر نمیده و در بست در اختیار توست .»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اکثر بچه ها را می شناختم .در مهمانی های قبلی آنها را دیده بودم . با آهنگ ملایمی مشغول رقصیدن با شایان بودم که ناگهان علی هراسان به سمت ما آمد و کنارش گوش شایان نجوایی کرد .

شایان با لبخندی به حرفهایش گوش داد و بعد با صدای بلند گفت :« مسئله ای نیست ؛ مهتاب همه چیز را میداند .»

علی شانه هایش را بالا انداخت و با تعجب او را نگاه کرد و رفت .

درهمانحال گفتم :« من چه چیزی را میدانم ؟»

سرش را کنار گوشم آورد و گفت :« یادته درباره ی یکی از دوستان قدیمی ام به نام پریا بهت گفته بودم ؛ علی فکر میکرد من این موضوع را از تو پنهان کردم . حالا دوان دوان آمده که خبر بده که پریا آمده تا دنبال راه چاره ای باشم ؛ اما من او را مطمئن کردم که تو از همه چیز خبر داری .

خیلی دلم میخواست پریا را ببینم ؛ حسادتی نسبت به او نداشتم ؛ بیشتر حس کنجکاوی بودکه مرا بسوی او می کشاند ؛ شایان به تفصیل درباره ی اوبرایم گفته بود و بدون اینکه ناراحت شوم به حرفهایش گوش کرده بودم و گاهی اوقات از شیطنت هایش خنده ام میگرفت . اما این پریا با بقیه فرق میکرد و چندسالی شایان را دیوانه وار عاشق خود کرده بود . اینطور که خودش تعریف میکرد او تنها دختری بود که او را تا مرز جنون کشانده بود . شایان وقتی مطمئن میشود که او قصد ازدواج ندارد و شخص دیگری را کاندید دوستی کرده .ناامید وسرگردان قید او را میزند و به قول معروف پشت دستش را داغ میکند که دیگر دل به هیچ دختری نبندد.

با آمدن پریا جو مهمانی بهم ریخت همه ی اشخاصی که در آن مهمانی شرکت داشتند او را می شناختند ؛ حتی ارکستر ؛ که با ورود او موزیک را قطع کرد و با صدای بلند فریاد زد :« به افتخار پریا .» همه حضار دست زدند و صدای سوت و کف سالن را به لرزه انداخت .

شیدا که در کنارم ایستاده بود گفت :«این پریا دختر خونگرم و مجلس گرم کنی است و امکان نداره وارد مجلسی بشه و به مهمان ها بد بگذره ؛ حالا خودت می بینی .»

شایان همانطور مثل قبل دستش را به دور کمرم حلقه کرده بود و اصلا به روی خودش نمی آورد که دختری در آن مهمانی حاضر است که زمانی دل و ایمانش را ربوده بود .پریا با بچه ها سلام و احوالپرسی کرد تا اینکه به ما رسید قیافه ای جذاب و لوندی داشت ؛ قامتی نسبتا بلند با پوست گندمی و موهای صاف مشکی که تا کمرش میرسید . خیلی ساده لباس پوشیده بود و به همراه پسری خوش تیپ به سمت ما آمدند . آن چنان گرم و صمیمی با من برخورد کرد ؛ مثل اینکه سالها مرا می شناخت . رو کرد به شایان و گفت :« ای آب زیرکاه ؛ این تیکه را از کجا تور کردی ؟»

شایان درحالیکه بادی به غبغب می انداخت گفت :« معرفی میکنم ؛ همسرم مهتاب .»

پریا با رویی گشاده صورتم را بوسید و گفت :« تبریک میگویم؛ به خدا باورم نیمشه که شایان عرضه زن گرفتن داشته باشه اون هم یه همچین زنی .برایتان آرزوی خوشبختی میکنم ؛ در ضمن معرفی میکنم :«آرش.»

شایان دست او را فشرد و تبریک گفت .

دیگر بقیه مجلس دست پریا بود ؛ دختر یکرنگ و مهربانی که بعنوان یک دوست او را پذیرفتم . هیچ حسادتی در کار نبود ؛ نه رفتار او آزارم داد و نه رفتار شایان . مثل اینکه هیچ رابطه ی عاشقانه ای با هم نداشته اند .آرش پسر ساکت و مودبی بود اما طرز نگاهش مرا به وحشت می انداخت .طی آن شب چندبار نگاه سنگین او را حس کردم ؛ که ته دلم را خالی میکرد. اصلا از نگاهش خوشم نمی آمد .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مهمانی هایی که بچه ها ترتیب میدادند کاملا صمیمی و خودمانی بود و هیچ کس نظر بدی به همسر یا نامزد دیگران نداشت و از کسی رفتار ناپسندی سرنمیزد که باعث ناراحتی دیگران شود ؛ اما متاسفانه نگاه آرش با دیگران فرق داشت . چشمانش حالت خاصی داشت که مرا میترساند . آنقدر حال بدی داشتم که شایان هم متوجه شد وگفت :« چی شده مهتاب ؛ چرا اینقدر نگرانی ؟»

یک آن میخواستم برای شایان توضیح دهم ؛ که متوجه اشتباهم شدم و به خودم گفتم :« هی دختر چه میکنی ؛ اون پسر بدبخت که کاری نکرده ؛ شاید طرز نگاهش اینطور باشه و هیچ منظوری نداشته باشه. میخواهی مجلس را بهم بریزی که چی بشه ؛ شایان هم جوونه و کله ی پربادی داره . خدای ناکرده اتفاقی می افته که حاصلی نداره جز پشیمانی .»

به شایان گفتم :« من خسته ام بهتره کمی استراحت کنم .»

ـ من هم بدون تو نمی رقصم ؛ قرارمون که یادت نرفته ؟ تا آخر مجلس در کنارت خواهم بود.

ـ خواهش میکنم تو راحت باش. من هم خستگی ام که برطرف شد دوباره می آیم .

ـ آخه ....

ـ آخه بی آخه ؛ نمیشه که تو معذب باشی . برو عزیزم با بچه ها برقص .

ـ حالا فکر میکنی آنها میگذراند من باهاشون برقصم ؛ حتما میخواهند تلافی بکنند .

ـ تو از پس همه شون برمی آیی .

لبخندی زد و از هم جدا شدیم . روی مبلی به تماشا نشستم . پریا حقیقتا مجلس را به دست گرفته بود . عجب رقصی میکرد ؛ خیلی روان و موزون من که یک زن بودم از رقصیدن او لذت میبردم .

هنوز چنددقیقه نگذشته بود که ستاره به سراغم آمد و گفت:

ـ مهتاب !چرا تنها نشستی ؛ شایان می گفت خسته شدی .

دست او را گرفتم و گفتم : بیا بشین تا برات بگم .

با تعجب نگاهم کرد و گفت :« چی شده ؟»

ـ ستاره ، این پسره اسمش چی بود ... آها آرش ؛ ازش میترسم .

همانطور که با تعجب نگاهم میکرد ؛ خندید و گفت :« مگر لولو است که ازش میترسی .»

ـ جان من مسخره بازی در نیار ؛ آخه بدجوری نگاهم میکنه ؛ مخصوصا از عمد به شایان گفتم خسته هستم که مبادا دعوا پیش بیاد . برای همین ترجیح دادم بیام اینجا دور از چشم او بنشینم .

ـ عزیزم زیاد جدی نگیر گاهی اوقات پیش میاد .

قبل از اینکه حرف ستاره تمام شود از جا برخاستم و گفتم :« حق با توست بهتره برویم پیش بقیه .»

شایان با دیدن من که به سمتش میرفتم دوان دوان به سراغم آمد و جلو پایم زانو زد و گفت :« افتخار این دور رقص را به من می دهید ؟:

همه ی بچه ها سوت زدند . آنقدر خجالت کشیدم که حس کردم صورتم سرخ شده . دست او را گرفتم و زیر لب گفتم :« ای مسخره .»

در همین موقع پریا به سمتمان آمد و با لبخندی رو کرد به شایان و گفت :« این خانمت چه کلاسی برای ما میگذاره ؛ ماا را تحویل که نمیگیره هیچ ؛ محلمان هم نمیگذاره .»

قبل از اینکه شایان حرفی بزند گفتم: « خواهش میکنم ! این چه حرفیه که می زنید کمی سرم درد میکرد .»

شایان گفت :« این مهتاب خانم ما اهل کلاس گذاشتن که نیستند هیچ ؛ تازه خیلی ساده و بی آلایش هم تشریف دارند . اگر قبول نداری میتونی از بچه ها بپرسی .»

پریا با لبان پرخنده گفت :« شوخی کردم ؛ مهتاب جون از من که دلخور نشدی ؟»

ـ اختیار دارید ؛ چرا باید دلخور شوم .

پریا گفت :« میشه با من هم مثل بقیه دوستانت راحت باشی؟»

یه جور خاصی صحبت کرد که در دلم نشست و به نظرم دختر روراست و صادقی آمد . من از پریا اطلاعات چندانی نداشتم و سعی در پرسیدن هم نکردم . دلم نمیخواست در زندگی خصوصی او دخالت کنم ؛ ولی به نظر می آمد که دختر صادقی باشد .

در مجالس دوستانه ای که برگزار میکردیم ؛ ساعتی دور هم می نشستیم و به تعریف جوک ؛ یا خاطره ی بامزه ای می پرداختیم و در آخر به شخصی که قشنگ ترین خاطره یا جوک را گفته باشد جایزه ای تعلق میگرفت . در مجالس قبل ؛ این شایان بود که جایزه را از آن خود میکرد ؛ اما حالا او رقیبی سرسخت داشت که آن هم کسی نبود جز پریا .

مجلس حسابی گرم بود و رقابت نزدیکی بین شرکت کنندگان وجود داشت ؛ اما بالاخره یکی یکی از گردنه بیرون رفتند و فقط پریا و شایان ماندند ؛ مانده بودم که چه حافظه ی قوی و چه حضور ذهنی دارند که این همه جوک در ذهنشان می ماند ؛ بیشتر از هرچیز دیگر شکل تعریف کردنشان بود که همه را به خنده می انداخت . تغییر صدا ؛ تغییر لهجه و تغییر قیافه که برای من هم خیلی جالب و دیدنی بود .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]در آخر شایان خاطره ای از رفتن خواستگاری برای یکی از دوستانش تعریف کرد که جو را ترکاند ؛ بطوریکه ده دقیقه تا ربع ساعت همه را به خنده انداخت و جایزه ویژه را نصیب خود کرد و پریا هم بخاطر جوکهای بامزه اش جایزه دوم را دریافت کرد.

هنوز دور هم جمع بودیم که بامشاد همه را برای صرف شام به طرف سالن راهنمایی کرد ؛ از خنده دلم ضعف رفته بود و حسابی گرسنه بودم . پریا و شایان مثل بچه کوچولوها مشغول چانه زدن بر سر جایزه شان بودند . شایان گفت :« بخاطر اینکه دلت نشکنه بهت جایزه دادند ؛ مگر نه اینکه تا بوده ؛ همیشه یک جایزه وجود داشته که اون هم به من تعلق داشته .»

پریا گفت: « اتفاقا با من صحبت کردند و ازمن خواهش کردند که اجازه بدهم جایزه را به تو بدهند ؛ آخه میدونی همه میگویند که شایان بچه ننه است و از این میترسند که تو بنشینی وسط مجلس و های های گریه کنی .»

یکی این می گفت و یکی اون ؛ خنده ام گرفته بود .رو کردم به آنها و گفتم :« بجای این همه کرکری خواندن ؛ بیایید برویم یه چیزی بخوریم . یه آن به خود می آیید که گرسنه و تشنه به سمت میز میروید ؛ اما می بیند خبری از شام نیست . من که خیلی گرسنه هستم ؛ بای بای .»

مشغول کشیدن شام بودم که صدایی از پشت سر شنیدم .

ـ اجازه میدهید کمکتان بکنم .

به عقب برگشتم و آرش را سینه به سینه ی خود دیدم ؛ اضطراب تمام وجودم را گرفت و نفس در سینه ام حبس شد ؛ به یقین از او میترسیدم. درحالیکه به سختی آب دهانم را قورت میدادم گفتم :« نه متشکرم .»

آرش که متوجه شد حال خوشی ندارم گفت :« قصد مزاحمت نداشتم فقط میخواستم از طرز رفتارم معذرت بخواهم . مثل اینکه سوتفاهم شده !»

بدون اینکه جوابش را بدهم ؛ راهم را گرفتم و رفتم . آنقدر عصبانی بودم که دلم میخواست کله ی شایان را بکنم ؛ بالاخره او را بین دوستانش پیدا کردم . با دیدن من رو کرد به دوستانش و گفت :« وای که هوا ابری است .»

خودش را به من رساند و گفت :« چی شده عزیزم ؟»

ـ معلومه تو کجایی ؟ من سرم درد میکنه ؛ بهتره زودتر شام بخوریم و بریم .

بدون هیچ اعتراضی گفت :« ای به چشم ؛ بیا برویم من هم غذا بکشم .»

ـ من غذا زیاد کشیدم ؛ باهم میخوریم .

ـ مهتاب ببینمت .توی چشمای من نگاه کن .

و چانه ام را بالا آورد و با دیدن قیافه ام گفت :« چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟»

با صراحت گفتم :« نه فقط کمی سرم درد میکنه .»

ـ اما چهره ات حرف دیگری میزند .

نمیخواستم بی مورد حرف بزنم که او هم حساس شود . به قول ستاره :« در این مجالس چنین اتفاق هایی می افتد .» باید خودم حلش کنم . دلم نمیخواست برای موضوعی که اهمیت چندانی ندارد ؛ مجلس آن شب را بهم بریزم . من که خیلی حساس بودم . شاید برای خیلی ها یک موضوع پیش پا افتاده باشد ؛ حتی برای خود آرش .اما برای منکه همیشه مردها را به شکل هیولا می دیدم ؛ غیرقابل قبول بود . با لبخندی تلخ گفتم :« از اینکه در کنارم نبودی احساس دلتنگی کردم .»

شایان با این حرف به وجد آمد و گفت :« خوب این را از اول میگفتی ؛ اصلا از این به بعد یک زنجیر به دست هم می زنیم که دیگه جدا شدنی نباشیم .»

ـ بیا پسر ؛ بیا اینقدر لودگی نکن .

ـ اوه ؛ اوه مثل اینکه راستی راستی خیلی عصبانی هستی . بیا برویم پیش بچه های خودمان ؛ آنجا دور هم نشسته اند .

ـ نه ؛ میخواهم تنها باشیم .

ـ ای به چشم ؛ بیا اینجا یک میز دو نفره هست .

شایان با ولع شام میخورد ؛ با اینکه گرسنه بودم غذا از گلویم پایین نمیرفت ؛ نگاه به غذا که میکردم به یاد آرش می افتادم . شایان با اصرار یکی دو تکه گوشت در دهانم گذاشت .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]در همین موقع پریا از راه رسید و گفت :« خوب مردم هوای خانمشان را دارند . این آرش کجاست تا ببیند و یاد بگیره !»

با شنیدن نام آرش عرق سردی بر پیشانی ام نشست .

شایان با خوشحالی درحالیکه لقمه ای در دهان میگذاشت گفت :« ما در خدمتگزاری آماده ایم و از جان و دل هر نوع اطلاعاتی که داریم بدون کم و کسر در اختیار دوستان قرار میدهیم.»

پریا گفت :« راستی بچه ها خودتان را برای دو هفته دیگه آماده کنید که یک جشن استثنایی در پیش داریم . مهمان های خاص با لباسهای خاص .»

شایان گفت :« این چه جور مهمانی است !»

پریا گفت :« یک نوع بالماسکه که فقط زوجین همدیگر را می شناسند و از لباس و ماسک حیوانات استفاده میکنند ؛ یک مهمانی شاد و به یاد ماندنی .»

شایان با خوشحالی گفت :« من می میرم برای هیجان .»

پریا رو به من کرد وگفت :« نظر شما چیه ؟»

ـ من شخصا از این نوع مهمانی ها زیاد خوشم نمی آید . فکرنکنم بتونم بیایم .

پریا گفت :«خودت را لوس نکن که هیچ عذر و بهانه ای را نمی پذیرم . خیلی خوش میگذره ؛ تازه قسمت آخر برنامه ازهمه جالبتره .باید تشخیص بدهی کی چی پوشیده . اگر ده نفر را درست حدس بزنی جایزه ویژه را میتونی کسب کنی .»

با خنده گفتم :« شما هم ما را کشتید با این جایزه ویژه تون .»

شایان بدون اینکه نظر مرا بپرسد گفت :« اسم ما دو نفر رو جزو لیست بنویس که حتما حتما می آییم .»

پریا گفت :« ا... ا....ا ... این نشد ؛ نظر مهتاب چیه ؟»

شایان دستش را به دور گردنم انداخت و گفت :«مهتاب ؛ عزیزم بگو که موافقی .»

و آهسته زیر گوشم گفت :« جان شایان ما را ضایع نکن .»

به اجبار لبخندی زدم و سکوت کردم.

شب وقتی به خانه برگشتیم آنقدر خسته و گرفته بودم که بهتر دیدم صحبتی با شایان نکنم و در فرصتی مناسب این موضوع را با او مطرح کنم . این چندمین بار بود که بدون مشورت با من دعوتی را قبول میکرد.

ساعت ده صبح با صدای تلفن از خواب پریدم .با صدای خواب آلود گوشی را برداشتم .

ـ الو ، بفرمایید .

ـ سلام دختر چقدر میخوابی ؛ لنگ ظهره ؛ مگر کار و زندگی نداری ؟

ـ اوه تویی پریا ! سلام حالت چطوره ؛ خوبی ؟

ـ نه به خوبی شما که در خواب ناز به سر میبرید .

ـ باور نمیکنی ؛ آنقدر دیشب خسته بودم که اصلا نفهمیدم چطور خوابمبرد ؛ تو که خوب سحرخیزی .

ـ حالا کجاش رو دیدی ؛ از ساعت هفت صبح که بگذره دیگه خوابم نمیبره .میخواستم زودتر ازاینها بهت زنگ بزنم اما دلم نیامد .

ـ پس خدا به ما رحم کرد ؛ حالا چه خبر شده !

ـ با بچه های اکیپمان دسته جمعی میخواهیم بریم بیرون شهر .میخواستم ببینم شما هم می آیید .

ـ به جان تو آنقدر خسته هستم و سرم درد میکنه که حال اینکه از خانه تکان بخورم ندارم .

ـ خودت میدونی که از بودن با تو خوشحال میشوم . حالا اگه یه موقع حالش رو داشتی با تلفن همراهم تماس بگیر.

ـ باشه ؛ حتما .

ـ قربانت ؛ خداحافظ.

روز تعطیلی دیگه حوصله آرش را نداشتم ؛ دلم میخواست یه جوری واقعه دیشب را فراموش کنم ؛ همین مانده که دوباره او را ببینم .

شایان که تازه از خواب بیدار شده بود درحالیکه دستهایش را محکم به سینه میکوبید خمیازه ی بلندی کشید و گفت :« اول صبحی کی بود ؟»

ـ پریا .

ـ چه کار داشت ؟

ـ اکیپی میخواستند بروند بیرون شهر .

سراسیمه ازجا برخاست و گفت :« پس چرا معطلی ؛بلندشو تا دیر نشده .»

با تعجب نگاهش کردم و گفتم :« توکه تا چند لحظه پیش میگفتی اول صبحی ؛ همین که اسم گردش و تفریح آمد ؛ فراموش کردی .»

ـ آخه عزیزم ؛ چند دفعه بهت بگم ؛ مگر دنیا را چنددفعه به آدم میدهند ؟ فقط یکبار . این را بخاطر بسپار .

ـ بهرحال من حوصله اش را نداشتم گفتم نمی آییم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ به همین راحتی ؛ ناسلامتی ما هم مرد این خونه هستیم ! یه مشورتی با ما میکردی .

ـ مثل دیشب که تو با من مشورت کردی .

ـ آها ... میخواستی تلافی کنی .

ـ اینکه بار اولت نبود که بخواهم تلافی کنم . تو به این روش زندگی عادت کردی .

ـ مگر مخالف بودی .

ـ چندبار باید بهت بگم . فرقی نمیکنه ؛ چه موافق و چه مخالف ؛ تو باید نظر مرا میپرسیدی .

ـ فکرکردم تو هم از این جشن های عجیب خوشت می آید .

ـ اما این دلیل قانع کننده ای نمیتونه باشه .

بازهم مثل همیشه مسخره بازی اش گل کرد و دستهایم را در دست گرفت و شروع کرد به بوسیدن و گفت :

ـ غلط کردم ؛ قول میدهم که دیگه تکرار نشه .

ـ همیشه همینطوره ؛ وقتی کار از کار میگذره ؛ با یه معذرت خواهی همه چیز را تمام میکنی .

ـ حالا تو بگو چه کنم که تو راضی بشی؟ قول میدهم که از این به بعد هر سوالی پرسیدند بگویم اول باید با خانمم مشورت کنم .

با عصبانیت از جا برخاستم و گفتم :« با حرفهای بی سر وته داری حرصم را درمی آوری .»

شایان که دید بد جوری قاطی کردم ؛ دیگه در این مورد حرفی نزد و گفت :« بهتره من بروم صبحانه را آماده کنم .»

بعداز دقایقی صدایم کرد . با دلخوری به سر میز رفتم ؛ لقمه ای گرفت و در دهانم گذاشت و گفت :« باور کن دیشب قصد بدی نداشتم ؛ آنقدر از این دعوت غیرمنتظره خوشحال شدم که فکرمیکردم توهم به همان اندازه خوشحالی .بهرحال من را ببخش که همیشه با کارهایم باعث دلخوری تو میشوم ؛ میدونم کارم اشتباه بود . حالا اخم هایت را باز کن ؛ حیفه روز جمعه مان خراب بشه . اصلا من تماس میگیرم و میگویم جایی دعوت داریم ؛ قبوله ؟»

باز مثل همیشه با مظلوم نمایی دلم را سوزاند و دیگر اینکه پریا از من قول گرفته بود . دلم نمیخواست فکرکند که شاید بخاطر رابطه ای که با شایان داشته حسادت میکنم . آنقدر پریا در دلم نشسته بود که اصلا یک لحظه فکرنمیکردم روزی شایان عاشق و شیدای او بوده است .

بدون تامل گفتم :« نه ؛ پریا خیلی اصرار کرده ؛ نرفتنمان درست نیست . ولی خواهش میکنم دیگه برای جشن و مهمانی برنامه ریزی نکن . میخواهیم اگه بشه یکی دو هفته به شمال برویم .»

شایان دستانش را محکم به هم کوبید وگفت :« وای ؛ من می میرم برای شمال .»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل18

 

کمتر از دو هفته وقت داشتیم که لباس مناسبی برای مهمانی بالماسکه تهیه کنیم . این هیجان انگیزترین مهمانی بود که دعوت شدم . در حقیقت یک نوع بازی بود . حتی تن صدایمان را هم باید تغییر میدادیم و اگر کسی کاری انجام میداد که باعث جلب توجه میشد و او را می شناختند از بازی اخراج میشد و باید لباس و ماسکش را بردارد و اصطلاحا رو باز بازی کند.

میدانستم که در آن مهمانی کاملا تنها خواهم بود ؛ چون حتی ستاره و شیدا را هم نمی شناختم و تنها یار و همدمم شایان بود ؛ البته اگر درد دسترس باشه .

همه مجاز بودند که از دو نوع لباس استفاده کنند یا لباس دلقک ؛ یا حیوانات کارتونی و کاملا پوشیده باشد ؛ از پنجه پا تا سر. نکته مهم دیگر اینکه هیچ کس جز همسر نباید بداند هرکسی چه پوشیده است و برای اینکه کسی لباسی مثل دیگری نپوشد ؛ باید بدون نام و نشان به شماه تلفنی که داده بودند تماس بگیرد و لباس خود را اعلام کند. بالاخره بعداز توافقی که با شایان کردیم قرار شد من در نقش توییتی و او هم گربه ای که همیشه به دنبال اوست درآییم . به هرصورت لباسها را تهیه کردیم ؛ اما دو تا مشکل داشت . یکی راه رفتن با آنها سخت بود و دیگر اینکه فضای داخل عروسک خیلی گرم بود و در فصل تابستان تحمل آن گرما واقعا عذاب آور بود.

چند روزی بیشتر به مهمانی نمانده بود ؛ هرچه نزدیکتر می شدیم اشتیاقم برای رفتن بیشتر میشد . به فکرنگاه های آزار دهنده آرش نبودم.فقط دلم میخواست این بالماسکه عجیب را ببینم و مثل همیشه تنها موردی که مرا دچار عذاب وجدان میکرد ؛ نگاه های سرد پدر بود که در چارچوب دلی ؛ بر روی دیوار ؛ به چشمانم خیره شده و مرا نهیب میزد.

ـ مهتاب تو کجایی؟ با خودت چه کردی! این همان آزادی است که سالها خون مرا در شیشه کردی تا آن را بدست بیاوری... اما به چه بهایی؟

نگاه پدر آتش به جانم میکشید و مرا بهم میریخت ؛ سعی میکردم هرجور شده از نگاهش فرار کنم ؛ حتی روی اینکه با او روبه رو شوم نداشتم . هر روز طبق عادت همیشگی با او تماس میگرفتم ؛ طنین صدایش دلنشین و آرام بخش بود ؛ اما جای آغوش پرمهرش را نمیگرفت.

یاد پدر دوباره تمام ذهنم را پر کرد ؛ ناخودآگاه از جابرخاستم و به سراغ تلفن رفتم .طبق معمول منشی گوشی را برداشت و بعد از چاق سلامتی به اتاق پدر وصل کرد.

ـ سلام پدر ؛ حالتون چطوره؟

ـ سلام به دختر گلم ؛ مهتاب تو خوبی؟ چی شده که یادی از پدر کردی.

با ناراحتی گفتم:« پدر بی معرفتی نکنید من که هرروز صبح تا با شما و مادر تماس نگیرم روزم آغاز نمیشود.»

با صدایی که ته آن بغض موج میزد گفت:« میدونی چند روز ندیدمت؟»

ـ من شرمنده هستم.

ـ دشمنت شرمنده باشه.

ـ امشب بیاید دور هم باشیم با ماهان هم تماس می گیرم .

ـ شما بیایید.

ــ نه پدر ؛ میدونید چند وقته خونه ی دخترتان نیامدید.

ـ باشه قبوله ؛ اما به شرطی که مهمان من باشید.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×