رفتن به مطلب
Negarita

°• شام مهتاب ( زهرا ناظمی زاده ) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]فصل10

 

صبح زود برای رفتن به آزمایشگاه شایان به دنبالم آمد و به اتفاق هم از خانه بیرون رفتیم .وقتی سوار ماشین شدیم ؛ شایان درحالیکه لبخندی بر روی لب داشت گفت :« میتونی چادرت را درآوری .»

من با تعجب نگاهش کردم ؛ او گفت :« چرا اینطور نگاهم میکنی ؛ مگر خودت همین را نمیخواستی ؟»

من من کنان گفتم :« اما ؛ اما ؛ حالا زوده ؛ بگذار برای بعد .»

شایان شانه هایش را بالا انداخت و گفت :« هرجور راحتی ؛ ولی به نظر من اگر از چیزی خوشت نمی آید بهتره هرچه زودتر خودت را از شرش خلاص کنی .»

ـ حق با توست ؛ اما فعلا این کار از عهده ام خارجه ؛ به زمان بیشتری احتیاج دارم .

با لبخندی گفت :«هرطور که میلت است .»

آن روز چقدر زیبا و دوست داشتنی به نظر می آمد . بدون دخالت های پدر و منع کردنهای مادر ؛ من و شایان در کنارهم در خیابان قدم میزدیم . تا ساعتی همان حس قبل را داشتم . معذب بدون اینکه لبخندی بتوانم برلب بیاورم و با سگرمه های درهم . اما شایان اینطور نبود ؛ سراپا شور و هیجان بود و سعی میکرد با شکلک های بامزه ای که از خود در می آورد ؛ مرا بخنداند و گهگاهی دستم را در دستش میگرفت . برای اولین بار ؛ یک آن دستم را عقب کشیدم ؛حس غریبی داشتم . به نظرم او بیگانه آمد و از نگاه مردم وحشت داشتم . البته برای مردم خیلی عادی بود که پسر و دختری دست در دست هم در خیابان قدم بزنند .

یک لحظه خودم را یک انسان عقب افتاده دیدم که از همه کس و همه چیز وحشت دارد . به اطراف با شک و تردید می نگریستم ؛ هر آن منتظر بودم که پدر از راه برسد و سیلی محکمی به گوشم بزند و ما را از هم جدا کند . حتی شایان هم متوجه شد که گاهی سعی میکنم آن چیزی که نیستم خودم را نشان دهم . او خیلی راحت گفت :« خودت باش و سعی کن هرطور که دوست داری زندگی کنی ؛؛ چرا اینقدر مشوش و نگران هستی . من و تو بهم تعلق داریم . پس ؛ از چی میترسی ؟» و دستم را محکم فشرد . خدا میداند که آن لحظه چه احساس خوبی داشتم .

بعد از اینکه از آزمایشگاه بیرون آمدیم به دانشگاه رفتیم و کارت ورود به جلسه را گرفتم . از خوشحالی میخواستم پر در بیاورم ؛ درخواب هم نمی دیدم که یک روز این کارت در دستم و به من تعلق داشته باشد ؛ چقدر راحت خدا آرزویم را برآورده کرده بود . آنقدر در فکر و خیال غرق شده بودم که صدای شایان را نمی شنیدم ؛ بعد از اینکه چندبار صدایم کرد تازه به خود آمدم .

ـ هی دختر کجایی ؟

با خوشحالی گفتم :« اون دور دورا!»

ـ پس باید این شادی را جشن بگیریم ؛ موافقی بریم کافی شاپ ؟

ـ البته ؛ چی از این بهتر .

در طی همین مدت کوتاه که از آشنایی من و شایان میگذشت ؛ آن چنان با او احساس صمیمیت میکردم و خودمانی شده بودم که هیچ وقت فکرنمیکردم به همین راحتی با همسر آینده ام ارتباط برقرار کنم . من که به شدت از مردها بدم می آمد حالا احساس خوبی نسبت به او داشتم و او را بعنوان یک همدم و مونس پذیرفته بودم . اما نمیدانستم این حس خوب یاد و خاطرات دوران کودکی بودو از اینکه ناجی ام شده بود آنقدر خوشحال و راضی بودم یا واقعا به او علاقه مند شده بودم ! بهرحال آن چنان سرحال و شاد بودم که دلم نمیخواست هیچ چیز مانع خوشی ام شود .

وقتی وارد کافی شاپ شدیم به یاد روزی افتادم که با بچه ها برای اولین بار قدم به کافی شاپ گذاشتم . هنوز هم آن روز را فراموش نمیکنم . شاید برای بچه ها خیلی عادی بود ؛ ولی در زندگی من تحول بزرگی بود که ممکن بود فقط یکبار اتفاق بیفتد . شایان دستش را جلو صورتم تکان داد و گفت :« هنوز هم اون دور دورا هستی ؟»

خنده ام گرفت و گفتم :« می بخشید ؛ یاد دوستانم افتادم .»

ـ حالا چی شده که به یاد آنها افتادی !

لب باز کردم که داستان آن روز کافی شاپ را برای او بگویم ؛ اما کسی از درونم مرا نهیب زد و گفت :« هی دختر برای قاطی شدن حالا خیلی زوده .»

رو کردم به شایان و گفتم :

ـ خیلی وقته که از آنها خبر ندارم ؛ مخصوصا از شادی ؛ که برای معالجه همسرش ؛ به انگلستان رفته .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ همسرش بیماری خاصی داشت ؟

سرم را به علامت تاسف تکان دادم و گفتم :« یک روز داستان زندگی آنها را برایت مفصل تعریف میکنم ؛ یک داستان عشقی که از شیدنش سیر نخواهی شد .»

ـ از اون عشق های رمانتیک قدیمی یا عشق های امروزی که خیلی زود به وجود می آید و خیلی زود هم از بین میرود ؟

ـ عشقی به یاد ماندنی که هیچ وقت پایانی نخواهد داشت .

ـ پس باید خیلی جالب باشد ؛ حالا بهتره تا قهوه ات سرد نشده آن را بخوری .

در سکوتی دلنشین مشغول نوشیدن قهوه شدیم . شایان درحالیکه لبخندی بر لب داشت گفت :

ـ مهتاب اصلا فکر میکردی که روزی من وتو اینطور دوستانه سر یک میز بنشینیم ؛ بدون هیچ جار و جنجالی ؛ برای منکه هنوز هم باور کردنش مشکله . میدونی ؛ منکه هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز با همبازی دوران کودکی ام بخواهم ازدواج کنم . اون وقتها اصلا از تو خوشم نمی آمد و همیشه دلم میخواست به نوعی لج تو را دربیاورم و از اینکه میتوانستم با زور هرچه را میخواهم بدست بیاورم لذت میبردم و وقتی جلوی تو کم نمی آوردم احساس غرور میکردم . هر شب در رویاهای کودکانه نقشه می کشیدم که چطور میتوانم حال تو را بگیرم ؛ هیچ وقت احساس خوبی نسبت به تو نداشتم و یه جورایی بهت حسادت میکردم ؛ دلم میخواست با کارهایم تو را آزار دهم .

کم کم که بزرگتر شدم جو خونه تون برایم کسل کننده شد و اصلا احساس راحتی نمیکردم ؛ تو دیگر دختر بزرگی شده بودی که از بازی کردن با من منع شده بودی وقتی تو را با آن چادر نماز که به سختی به دنبال خودت می کشیدی ؛ می دیدم بیتشر حرص میخورم و از آن موقع فهمیدم که دیگر جایی درخانه ی شما ندارم . با اینکه ارتباطمان قطع شد ؛ اما یاد و خاطره ی تو هیچچ گاه از ذهنم پاک نشد تا اینکه عزیزجون این آخری ها خیلی اصرار داشت که تو را ببینم . به او گفتم :« ما نمیتوانیم احساس خوبی نسبت بهم داشته باشیم ؛ بچگی هایمان یادتان رفته که چطور به سرو کله هم میزدیم و چشم دیدن هم را نداشتیم ؟»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اما عزیزجون در جواب گفت :« پسرم حالا همه چیز فرق کرده . تو برای خودت مردی شدی و مهتاب هم برای خودش خانمی شده . من میدونم که اگر او را ببینی زبانت بند می آید .»

وقتی بعد از سالها تو را دیدم دلم در سینه لرزید .تو همان آشنای قدیمی بودی که حالا با نگاهی دیگر و حسی دیگر ؛ براندازت میکردم . حالا از این انتخاب بسیار راضی و خشنود هستم .

از اینکه ساده و بی آلایش حس درونش را بیرون ریخته بود خوشحال بود .

روز به روز دلبستگی ام به شایان بیشتر و بیشتر میشد . او همان کسی بود که به دنبالش بودم . شاد و سرزنده ؛ از غم و اندوه بیزار و عاشق طراوت و شادابی و تنوع بود هرچیزی که باعث تحولی در زندگی میشد او را به وجد می آورد و تا حدودی هم زیاده طلب بود . شایان همان فرشته نجاتم بود که مرا به خواسته هایم می رساند . من در یک قفس شیشه ای ؛ بزرگ شده بودم ؛ با نگهبانانی که مرا از کوچکترین لذایذ زندگی محروم کرده بودند و بالاخره فرشته آزادی برای نجاتم آمد . حالا میتوانستم آنطور که دوست دارم زندگی کنم و وجود خود را به نوعی اعلام کنم .

در طی همین مدت کوتاه عاشق و شیدای شایان شدم . بدون او زندگی برایم معنایی نداشت . دلم میخواست هرچه زودتر کارها صورت بگیرد و زندگی مشترکمان را در زیر یک سقف آغاز کنیم. پدر خیلی فرق کرده و دیگر آن پدر مستبد و زورگو نبود . البته نه اینکه راه و روشش را تغییر داده باشد ؛ در حیطه زندگی خودش همان مرد مقتدر و نیرومند بود ؛ اما دیگر چیزی را به اجبار از من نمیخواست . درباره لباس پوشیدن و طرز بیرون رفتنم ایراد نمیگرفت ؛ حتی از اینکه دور از چشم او در کنکور ثبت نام کرده بودم حرفی نزد . چقدر به نظرم دوست داشتنی می آمد . همان پدری شده بود که همیشه آرزویش را داشتم ولی حالا دیگر دیر شده بود . برایم دیگر فرقی نمیکرد . من به زودی از آن خانه میرفتم .

خیلی زود همه ی کارها درست شد . درکنکور شرکت کردم و با اینکه نتوانستم آنطور که باید درس بخوانم ؛ امتحانم را خوب دادم و به نتیجه خوش بین بودم . اما بزرگترین مشکل ؛ جشن عروسی بود . پدر اصرار داشت در هتل برگزار شود و زنانه و مردانه ازهم جدا باشد و شایان دوست داشت که مراسم عروسی در باغ برگزار شود . تا چند روز بحث بود . نه پدر زیربار میرفت و نه شایان . او میگفت :« عروسی یک شبه ؛ دلم نمیخواهد آنطور باشد که بعدها حسرت نخورم .»

پدر در جواب گفت :« من هم جلو دوستان و اقوام آبرو دارم ؛ دیگر همین مانده که کلاه بی غیرتی به سر بگذارم .»

این جمله به شایان خیلی برخورد و با دلخوری گفت :« آقای سهامی یعنی من بی غیرت هستم ؟» پدرکه متوجه شد نباید اینقدر تند میرفت با دستپاچگی گفت :« نه ؛ نه شایان جان منظورم این نبود ؛ میدونی من یک عمر این طور زندگی کردم قصد توهین نداشتم آخه پسرم من که همیشه دم از ایمان و تقوا زده ام ؛ حالا مردم به ریشم نمی خندند ؟ و نمی گویند همه اش تظاهر بود ؟هرکسی یه جور زندگی میکنه و ما نمی تونیم بهم ایراد بگیریم و قضاوت کنیم که روش کی درست است . تنها راهش اینه که به عقاید هم احترام بگذاریم . من خوشحالم که شما همدیگر را دوست دارید و میتونید در کنارهم زندگی خوبی بسازید و حالا دلم نمیخواهد با بحث های بی مورد روزهای خوب شما را خربا کنم . بهتره راه حل مناسبی پیدا کنیم ؛ اما پسرم از من به تو نصیحت در زندگی هیچ وقت افراطی و زیاده طلب نباش ؛ من خودم اقرار میکنم که در کارهایم خیلی افراطی هستم ؛ اما چه کنم که دیگر نمیتوانم خودم را تغییر بدهم . ولی شما جوان هستید و اول راه ؛ هرچیز در حد و اندازه اش خوب است . به اصل زندگی معتقد باشید و ایمانتان را حفظ کنید که هیچ وقت ضرر نخواهید دید . من پسری نداشتم اما به لطف خداوند صاحب دو پسر شدم . دلم میخواهد مرا سربلند کنید . مهتاب پاره ای از وجودم است . او دختری نترس و سرسخت است . شاید در طول زندگی ام با کسی به اندازه مهتاب مشاجره و بحث نداشته ام و به جرات میتوانم بگویم که او تنها کسی است که زیربار حرفهایم نرفته ؛ اما با اینحال یه ذره از عشق و علاقه ام نسبت به او کم نشده و حالا این پاره ی تنم را به تو می سپارم .»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پدر که تا آن لحظه با صدای بغض کرده سخن میگفت سکوت کرد و اشکی از گوشه ی چشمانش چکید که همه را به گریه انداخت . من دیگر نتوانستم طاقت بیارم ؛ به سمت پدر رفتم و او را در آغوش گرفتم و گفتم :« خیلی دوست دارم ؛ به اندازه دنیا .»

شایان هم آنچنان تحت تاثیر حرفهای پدر قرار گرفت که جلو آمد و ست او را بوسید و گفت :« هرطور که شما صلاح میدانید ؛ من حرفی ندارم .

پدر صورت او را بوسید و گفت :« متشکرم پسرم که به نظر من احترام میگذاری اما دلم نمیخواهد به شما اجحاف کنم . بهرحال شما جوان هستید . بهتره من یک مجلس آنطور که میخواهم برگزار کنم و شما هم هر طور که دوست دارید جشن بگیرید .»

* * *

این روزها سرم خیلی شلوغ است . هر روز به همراه شایان برای خرید میرویم اما دیگر به آن فروشگاه مخصوص نمیروم . بااینکه شیک ترین و جدیدترین مدلهای لباس را آقای یوسفی میتوانست تهیه کند ؛ اما به طرز عجیبی از آن محل متنفرم . شاید یادآور خاطرات تلخ گذشته است که به همراه مادر و گاهی پدر به آن بازار میرفتم و هرچیزی که باب میل خودشان بود برایم میخریدند . اما حالا دست در دست شایان به فروشگاه های معمولی میرویم و هرچیزی که دوست داریم انتخاب میکنیم . شایان در لباس پوشیدن هیچ شرطی قرار نداد ؛ فقط کافی بود که از لباسی خوشم بیاید .شایان پیراهنهای آستین حلقه ؛ کوتاه و مدلهایی که اصلا به خواب هم نمی دیدم که روزی آنها را به تن کنم انتخاب میکرد و وقتی با مخالفت من روبه رو میشد ؛ میگفت :« عزیزم توی خونه برای دل من که میتونی بپوشی !»

شایان از لحاظ مالی یک فرد کاملا معمولی بود و شاید یک درصد چیزهایی که در خانه ی پدری برایم فراهم بود ؛ او نمیتوانست تهیه کند ؛ اما خوشحال بودم .همین که به خواسته هایم اهمیت میداد و مرا درک میکرد برایم یک دنیا ارزش داشت . مانند پرنده ای که از قفس رها شده ؛ در آسمان آبی ؛ به راحتی پر و بال میزدم ؛ بدون اینکه صیادی بتواند مرا شکار کند .

جو خانه به کلی عوض شده بود ؛ مادر و زهرا و حتی ماهان هم از اینکه می دیدند چهره ی من روز به روز شاداب تر میشود خوشحال بودند ؛ از اینکه من به خواسته ام رسیده بودم ؛ مادر روزی هزار مرتبه خدا را شکر میکرد . حالا می فهمم که در این چندسال چقدر آنها را آزار دادم و زندگی را به کامشان تلخ کرده بودم . همان روز به خودم قول دادم که کاری انجام ندهم که باعث ناراحتی آنها شوم .

هرچیزی که میخریدم به اتاقم می بردم و آنهایی را که میدانستم نباید نشان مادر و پدر بدهم درجایی پنهان میکردم ؛ چون نمیخواستم خاطر آنها رابه هیچ عنوان آزرده کنم و این روزهای خوش را خراب کنم . هرروز با رویی گشاده از خواب برمیخاستم و دیگر مثل گذشته از اینکه روز دیگری آغاز شده احساس دلتنگی نمیکردم . از پنجره به حیاط زیبای خانه می نگریستم . درختان شاداب و سرزنده بودند و بوی زندگی میدادند . ترنم صدای پرندگان برایم با گذشته فرق میکرد ؛ حالا دیگر صدای آنها به دلم می نشست و لذت میبردم . استخر بزرگ پر آب به شکل دیگری خودنمایی میکرد ؛ سنگهای آبی کف استخر تلالو خاصی داشتند . بااینکه هیچ وقت جسمم در این آب زلال فرو نرفته بود ؛ اما به مانند شناگری بودم که به زودی به خط پایان خواهد رسید . نفس عمیقی کشیدم و هوای آخرین ماه تابستان را استشمام کردم . آن چنان ذوق زده شدم که بدون تامل بسوی کمد لباسهایم رفتم و تمام چیزهایی را که خریده بودیم بیرون آوردم و دور تا دور خود چیدم و تک تک آنها را باز کردم ؛ با شوق و ذوق کیف و کفش و هر آنچه در اطرافم قرار داشت در بغل گرفتم و بوسیدم ؛ لباسها را میپوشیدم و برای اولین بار وجود خود را حس

میکردم .

سرویس طلا به همراه حلقه هایمان را از جعبه بیرون آوردم ؛ حلقه ی ساده ای که فقط یک نگین در وسطش قرار داشت چقدر به نظرم زیبا و دوست داشتنی می آمد . شاید حدود یک کیلو ؛ یا بیشتر طلا داشتم . مادر طبق عادت همیشگی هرماه به مناسبتی سکه ؛ یا قطعه ای طلا برایمان میخرید ؛ اما باور کنید که حتی یکبار هم از آنها استفاده نکردم و حالا این سرویس ساده خودم باارزش تر از آن همه طلا و جواهر است . غرق در فکر و خیال بودم که صدای زنگ تلفن مرا از آن حال و هوا بیرون آورد ؛ از شنیدن صدای شایان خوشحال شدم .

ـ الو ؛ سلام شایان چطوری ؟

ـ سلام بر عروس خوشگلم ؛ اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده .

ـ من هم دلم برات تنگ شده .

ـ چه کار میکردی ؟

ـ هیچی ؛ امروز مثل دیوانه ها تمام چیزهایی راکه با هم خریده ایم دور خودم چیده ام و از تماشای آنها سیر نمیشم ؛ راستی اون لباس آبی چقدر قشنگه . وقتی به تن کردم از تعجب همانطور به تصویرم توی آیینه ؛ ماتم برده بود .

ـ اون روز هم توی فروشگاه بهت گفتم ؛ اما تو آن چنان شوک زده شده بودی که باورت نمیشد .

ـ آخه میدونی ؛ هیچ وقت توی خواب هم نمی دیدم که چنین لباسی را روزی به تن کنم .

ـ عزیزم این را بدان ؛ تا وقتی که من را داری ؛ هیچ غمی نداری به همه ی آرزوهایت خواهی رسید . خب دیگه چه خبر !

ـ هیچی ؛ خبر تازه ای ندارم .

ـ تازگی به سراغ اینترنت رفتی ؟

ـ این روزها آنقدر گرفتارم که وقت این کارها را ندارم . تو چی ؟ نکنه رفتی روی سایت خواننده ها و هنرپیشه ها و حالا حتما خبر داغی داری .

ـ از داغی خبر که خیلی داغه ؛ اما روی سایت کسی نرفتم .

ـ پس چیه ؟ چه خبر شده !

ـ خودت حدس بزن .

ـ شایان خودت را لوس نکن ، بگو چی شده .

ـ دختر تو چرا اینقدر پرتی ؛یه کم فکرکن ببین به تازگی منتظر چه خبری بودی .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]دیگه داشت حرصم را درمی آورد ؛ میخواستمم سرش فریاد بکشم که ناگهان یاد نتایج دانشگاه افتادم . با خوشحالی گفتم :« شایان ؛ شایان ؛ جان من راست بگو جواب دانشگاه اومده !»

ـ به به ؛ به این هوش و ذکاوت ؛ آخر کار خودش را کرد .

ـ شایان داری کلافه ام میکنی ؛ بگو چی شده ؟ قبول شدم یا نه ؟

ـ آخه چی بگم ؛ خبر بد را که نمیشه یهو داد . بهتره روی یه صندلی بنشینی ؛ در ضمن به مامانت هم بگو یک لیوان آب قند برات درست کنند .

دلم میخواست کله اش را بکنم ؛ اعصابم بهم ریخته بود و او در این موقعیت شوخی اش گرفته بود . با دلخوری گفتم :« شایان اینقدر آزارم نده ؛ خودم که انتظار قبولی ندارم ؛ بااین اوضاع و احوالی که من داشتم ؛ مشخص بود که نباید دل به کنکور ببندم . نه وقت درس خواندن داشتم و نه جراتش را .»

ـ عزیزم اصلا خودت را ناراحت نکن امسال نشد سال دیگه . بعد از ازدواج به اندازه کافی وقت خواهی داشت ؛ آنقدر وقت بیکاری داری که بنشینی درس بخونی . حالا بگذار ببینم رتبه ات چند شده ...خانم مهتاب سهامی ؛ اسم پدر علی ؛ رتبه ی هشتصد و بیست و شش رشته پرستاری تهران قبول شدند .

خدایا ! اصلا باورم نمیشد تا دقایقی نمیتوانستم حرف بزنم ؛ از آنطرف خط شایان داد میزد :« مهتاب ؛ مهتاب چی شده چرا جواب نمیدی ؟»

نفسم بالا نمی آمد و جسم سنگینی بر روی قفسه سینه ام سنگینی میکرد .حال بدی داشتم و هرچه سعی میکردم صدایی از حنجره ام بیرون بدهم ؛ نمیتوانستم .

ـ مهتاب تو را به خدا حرفی بزن ؛ خاک بر سر من با این خبر دادنم .

شایان که نمیدانست چه کند دستپاچه شده بود و همانطور که با من حرف میزد شماره ای را با تلفن همراه میگرفت . حواسم کاملا سرجایش بود فقط توان حرف زدن نداشتم . هنوز لحظاتی نگذشته بود که مادر سراسیمه وارد اتاقم شد . با دیدن من که رنگ بر چهره نداشتم دو دستی به صورتش زد و گفت :« خدا مرگم بده ؛ مهتاب چی شده ؟»

مادر گوشی تلفن را از دستم گرفت و مرا به روی تخت خواباند و شانه ها و قفسه سینه ام را آرام آرام ماساژ داد ؛ درحالیکه سرم را در بغل گرفته بود چند قاشق آب در دهانم ریخت . ناگهان نفسم بالا آمد . با صدای گرفته ای گفتم :« مامان ؛ مامان من دانشگاه قبول شدم .»

و دیگر گریه امانم نداد و هق هق کنان خود را در آغوش او انداختم . مادرهمانطور که موهایم را نوازش میکرد به آرامی میگریست .

ـ الهی من فدات شم ؛ تو دختر با استعدادی هستی ؛ حیف بود که از دیگران عقب بیفتی . خوشحالم که بالاخره با سماجت به خواسته ات رسیدی ؛ بهت تبریک میگم .

ناگهان یاد شایان افتادم ؛ گفتم :«وای ! شایان پشت خطه ؛ آنقدر حالم بد بود که نتوانستم جوابش را بدهم .»

ـ اون بنده ی خدا را چنان ترساندی که با من تماس گرفت و حالا هم داره به اینجا میاد .

ـ مامان ! هنوزهم باورم نمیشه که قبول شده باشم ؛ خوب که درس نخواندم تازه از عید به اینطرف هم که وضع روحی آن چنان خوبی نداشتم .

مادر درحالیکه سعی میکرد اشک خود را کنترل کند گفت :« خوشحالم که به آرزویت رسیدی ؛ خیلی نگرانت بودم و حالا احساس آرامش میکنم و غمی بزرگ از روی دلم برداشته شده .» و مرا دوباره بوسید و گفت :« خب حالا بلندشو ؛ این محشری که دور خودت راه انداختی جمع کن که الان شایان از راه میرسه .»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]همانطور که مشغول تمیز کردن اتاق بودم ؛ با نگرانی گفتم :« مامان ... اگه بابا بفهمه حتما خیلی ناراحت میشه .»

ـ شاید اگر نمیخواستی ازدواج کنی بهت اجازه نمیداد به دانشگاه بروی ؛ اما حالا موضوع کاملا فرق میکند ؛ تو همسر داری .

ـ اما من میترسم .

ـ عزیزم از چی میترسی . پدرت را که خوب می شناسی ؛ تا حالا شده در کار ماهان و محمد دخالتی کرده باشد ؟ ممکنه بعنوان بزرگتر حرفی بزند اما هیچ وقت به آنها تحمیل نکرده . او فقط در محدوده ی خانه ی خودمان سختگیر است و فرزندانش را هم طوری تربیت کرده که خودشان بتوانند راه زندگی شان را برگزینند . او عاشق پاکی و صداقت و حجاب است . اگر این سه اصل را رعایت کنی ؛ هیچ گاه ازت دلخور نخواهد شد .

همه از خبر قبولی ام خوشحال شدند . حتی پدر . هیچ وقت باورم نمیشد که چنین برخوردی با من بکند .صورتم را بوسید و گفت :« امیدوارم همیشه در زندگی موفق باشی ؛ بااینکه همیشه با تحصیل دخترانم مخالف بودم اما خوشحالم کردی که بالاخره با پشتکار و سعی و تلاش به هدفت رسیدی .»

آن شب بخاطر این شادی بزرگ همه را به رستوران دعوت کردم ؛ همه را یه جورایی در شادی ام سهیم میدانستم ؛ شاید اگر مخالف و سختگیری های پدر و هم عقیده بودن بقیه اعضای خانواده نبود ؛ من این چنین برای شرکت در کنکور مصمم نمیشدم و شاید اگر شایان نبود من امیدی به امتحان دادن پیدا نمیکردم . در سیمای پدر و مادر خوشحالی موج میزد ؛ مثل اینکه دیگر هیچ آرزویی نداشتند . هیچ وقت فکرنمیکردم اینقدر موفقیتم برای خانواده ام مهم باشد ؛ چشمان ماهان برقی عجیب داشت . صورت خندان مامانی ؛ شیطنت های بچگانه زهرا و حتی بذله گویی های عزیزجون همه و همه بخاطر موقعیت من بود و برای اولین بار در زندگی به خود بالیدم . ازخوشحالی نمیدانستم باید گریه کنم یا بخندم. آنقدر دل نازک شده بودم که با هر صحبتی بغض گلویم را میگرفت ؛ به چشم بر هم زدنی ؛ به همه آرزوهایم رسیده بودم ؛ باور کردنش خیلی مشکل بود ؛ حتی به نظر من دیدن چنین خوابی هم تا مدتها آدم را دچار سرگیجه میکند ؛ چه برسد به اینکه حقیقت داشته باشد .

وجود شایان در کنارم ؛ به من آرامش میداد . وقتی دور از چشم دیگران دستم را در دستش میفشرد ؛ به من دل و جرات میداد و مرا به زندگی آینده که در کنار او خواهم داشت امیدوار میکرد .

با شور و شوق هدایایی که برایم آورده بودند باز کردم و خوشحالی ام را مانند یک بچه نشان دادم ؛ شایان مثل همیشه با سلیقه ای خاص جعبه ای را آراسته بود . آن رابا خوشحالی باز کردم ؛ یک دستبند ظریف و ساده بود . خدا میداند که چقدر به نظرم زیبا آمد .همانطور که گفتم شایان از نظر مالی یک فرد کاملا معمولی بود ؛ ولی سلیقه ی خوبی داشت . همیشه با کمترین هزینه ؛ بهترین را انتخاب میکرد .شاید هم به نظر من چنین می آمد .

خود شایان دستبند را به دستم بست و با تبسم ؛ درحالیکه در چشمانم نگاه میکرد گفت :« امیدوارم بتونم همسر خوبی برایت باشم .»

نمیدانم چرا یک آن دلم لرزید و وحشتی سراسر وجودم را فراگرفت ؛ خدایا آیا این شایان همان شاهزاده رویاهایم است ؟ آیا در انتخابم اشتباه نکردم ؟ نه ؛ به حتم اینطور نیست . اگر من بی تجربه هستم و دنیا را از دید دیگری مینگرم ؛ پدر چی ؟ او که وسواس زیادی دارد و تا کاری طبق نظر خودش نباشد انجام نمیدهد . شایان فقط انتخاب من نبود ؛ پس جای هیچ شک و تردید نیست ؛ با او خوشبخت خواهم شد .

آن شب با افکاری آشفته به خواب رفتم . حس خوبی نداشتم . بااینکه هیچ نکته منفی در شایان پیدا نمیکردم ؛ ولی حال عجیبی داشتم . دلم میخواست با کسی حرف بزنم ؛ کسی که حرفم را بفهمد و درکم کند .

صبح دیرتر از همیشه از خواب بیدار شدم ؛ آن هم با صدای مارد :« مهتاب !دخترم نمیخواهی بیدار شوی ؟» و کنار تختم نشست و دستش را لای موهایم کرد و گفت :« عزیز دلم دو هفته بیشتر به عروسی ات نمانده ؛ هوز لباس و سفره عقد را سفارش نداده اید .»

به سختی از جا برخاستم و درحالیکه هنوز گیج بودم گفتم:« صبح بخیر.»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ صبح بخیر عزیزم ،بلندشو زودتر خودت را آماده کن ؛ همین حالاست که شایان از راه برسه .

با شنیدن نام شایان یاد شب گذشته افتادم . مامان میخواست از جایش برخیزد ؛ دست او را گرفتم و گفتم :« مامان ! میشه چند لحظه بنشینی .»

با لبخندی گفت :« البته .»

دوباره در کنارم نشست و با تعجب گفت :« خبری شده ؟»

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم :« نه ؛ فقط دلم میخواهد باهات حرف بزنم .»

ـ بگو عزیز دلم ؛ من منتظرم.

به ناگهان دستم را دور گردنش انداختم و درحالیکه سعی میکردم از ریختن اشک جلوگیری کنم او را محکم به سینه چسباندم .

مادر با نگرانی گفت :« چی شده تو را به خدا حرف بزن ؛ داری نگرانم میکنی .»

خودم را از آغوش او جدا کردم و گفتم :« مامان ... من میترسم ! از آینده میترسم ؛ نکنه در انتخابم اشتباه کرده باشم ؛ نکنه شایان اون کسی نباشه که من به دنبالش بودم . حال بدی دارم . دلهره ؛ نگرانی ؛ اضطراب ؛ دیشب خوابهای آشفته ای دیدم .مامان تو را به خدا اگه به این وصلت راضی نیستی بگو ؛ همیشه دلم میخواست یه جوری از این خونه برم و به دنبال کسی بودم مثل شایان ؛ اما حالا حس دیگه ای دارم . دلم نمیخواهد جایی بروم که همین یه ذره آرامش را هم از دست بدهم .»

مادر نفس عمیقی کشید و گفت :« دختر ؛تو که مرا نصف عمر کردی . نگران نباش عزیزم . من به خوبی درکت میکنم . خود من عاشق و شیدای پدرت بودم و به او صد در صد اطمینان داشتم ؛ تا جایی که باپدرم مخالفت کردم . با اینحال ؛ یکی دو هفته که به عروسی مان مانده بود ؛ دچار همین اوهام و خیالات شدم ؛ تا جایی که قصد داشتم به زیر همه چیز بزنم . اما با حرفهای پدرت کم کم آرامش از دست رفته ام را بازیافتم و حالا هم که می بینی یه ریزه از عشق و علاقه ام نسبت به پدرت کم نشده . شایان پسر خوبی است ؛ با او خوشبخت خواهی شد . بد به دلت راه نده ؛ تا حالا که ما جز خوبی از این خانواده چیزی ندیده ایم ؛ بقیه زندگی هم بستگی به خودت داره . تو باید مردت را بسازی . این زن است که توی خییل مسائل میتونه کمک و راهنمای مرد باشه . باید بخوای و آن زندگی که در شان خودت و خانواده ات است مهیا کنی زندگی آن نیست که می بینی به سرعت باد میگذرد ؛ لحظه لحظه های آن را باید لمس کنی و از آنها درس بگیری . همیشه آینده را ببین و از گذشته فقط تجربه کسب کن . خاطرات بد را فراموش کن و خوشی های هرچند کوچک را به یاد بیاور و همیشه و همه جا خدا را ببین و از او کمک بخواه .

حالا بهتره بلندشی دست و رویت را بشویی و خودت را آماده کنی ؛ بهتره این افکار زشت را از ذهنت پاک کنی .

حرفهای مادر تا حدودی مرا تسکین داد و با روحیه ای خوب به استقبال شایان رفتم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل11

 

پدر همانطور که گفته بود تمام مخارج عروسی را خودش به عهده گرفت ؛ حتی خرید لباس عروس و سفره عقد او مرد دست و دل بازی بود و در خرج کردن هیچ وقت کم نمیگذاشت . همه چیز باید از بهترین باشد . هتل ؛ شام ؛ وسایل پذیرایی ؛قرار شد جشن در یکی از مجلل ترین هتل ها برگزار شود . پدر از چند هفته قبل تمام کارها را انجام داده و همه چیز را آماده و مهیا کرده بود .

روزی که به اتفاق مادر و شایان برای گرفتن لباس رفتیم ؛ سری هم به هتل زدیم . چون مادر همیشه عادت داشت بعد ازاینکه کار پدر به اتمام میرسید ؛ خودش همه را چک میکرد که مبادا چیزی از قلم افتاده باشد . واقعا که پدر سنگ تمام گذاشته بود ؛ هیچ کم و کسری وجود نداشت . وقتی مدیرهتل لیست ها را به دست مادر داد ؛ لبخندی از رضایت برلبان مادر نقش بست . شایان به دهان مدیر هتل خیره مانده بود . وقتی که او به سرعت از مراسم و شیوه ی پذیرایی سخن میگفت و حتی وقت که لیست شام را از نظر می گذراند با تعجب رو به من کرد و به آهستگی گفت : « این همه خرج برای چی ؟ بهترنبود یک مجلس کوچک و خودمانی برگزار میکردیم که این همه پدر به زحمت نیفتد !»

با لبخندی گفتم :« این پیشنهاد خودش بود . پدر یا کاری راانجام نمیدهد و اگر بخواهد انجام دهد ؛ نمی گذارد جای حرفی باقی بماند .»

ـ دستشان درد نکند ؛ اما به نظر من اینهمه خرج بی مورد است .

ـ جشن عروسی ماهان هم همینطور برگزار شد .

شایان درحالیکه کمی گرفته به نظر می آمد گفت :« اون جشن را آقا محمد گرفت اما ...»

حرفش را قطع کردم و گفتم :« پدرم هرکاری از دستش برآید برای فرزندانش انجام میدهد ؛ بهتره دیگر حرفی در این مورد نزنی .»

تا رسیدن به خانه شایان حرفی نزد . مادرهرچه به او اصرار کرد که سر ظهر است کجا میخواهد برود ؛ شایان گفت :« کارهای زیادی است که هنوز انجام نداده ام . وقت چندانی هم که نداریم ؛ بهتره تا دیر نشده به آنها برسم . در ضمن صحبت کوتاهی با مهتاب دارم ؛ اگر اجازه بدهید دوری بزنیم تا نیم ساعت دیگر برمیگردیم .»

مادر گفت :« بروید به امید خدا .»

دوباره سوار ماشین شدیم ؛ نمیدانستم شایان چه میخواهد بگوید . قیافه اش گرفته بود و به نظر می آمد از چیزی دلخور است ؛ کمی در خیابانها پرسه زدیم تا اینکه شایان زیر درختی پارک کرد و بعد از دقایقی سکوت ؛ بدون مقدمه گفت :« مهتاب ! میخواهم قبل از ازدواج چند مسئله را که به نظرم مشکل ساز خواهد شد برایت روشن کنم . اول اینکه من مثل پدرت پولدار نیستم . اگر تمام دارایی من و مادر و برادرهایم را روی هم بگذاری ؛ شاید یک صدم ثروت پدرت نشود . من یک پسر بسیار بسیار معمولی هستم که هنوز دانشگاهم به اتمام نرسیده و یک کار نیمه وقت دارم و شاید هیچ گاه نتوانم توقعات تو را برآورده کنم . حتی شرمنده ام که نمیتوانم خرج دانشگاهت را بپردازم . من شخصا دلم میخواست یکی دو سال عقد کرده باشیم و بعد از اینکه من درسم تمام شد و یه کار درست و حسابی پیدا میکردم ؛ زندگی مشترکمان را آغاز کنیم که متاسفانه پدرت موافقت نکرد . هرچند اگر تمام طول زندگی ام را هم کار کنم ؛ بازهم فکر نمیکنم بتوانم جشن عروسی به این مفصلی برایت بگیرم .

مهتاب بگذار رک و پوست کنده بگویم ؛ من در حال حاضر ازنظر مالی صفر هستم . نه حساب بانکی دارم و نه خانه و ماشینی و نه حتی چیزی که لیاقت تو را داشته باشد امااین را بدان که دوستت دارم و برای خوشبختی تو هرکاری انجام خواهم داد . شکر خدا افکارمان خیلی بهم نزدیک است و فکر نمیکنم این چیز کمی باشد . من میتونم بهت قول بدهم همانطور که دوست داری زندگی کنی و هیچ زور و اجباری در کار نباشد . ممکن است زندگی ساده ای داشته باشیم ؛ اما لحظات خوشی را با هم خواهیم گذراند . حالا دلم میخواهد بدانم تو بااین زندگی محقرانه ؛ اما سراسر عشق و دوست داشتن ؛ موافقی ؟ خواهش میکنم حرف دلت را بزن . به خدا قسم اگر پشیمان شدی بااینکه برایم سخته اما خیلی راحت از زندگی ات بیرون میروم .»

حرفهای شایان کاملا واضح و روشن بود . اومیخواست من بدانم که چیزی در بساط ندارد و توقعاتم را پائین بیاورم .او نمیدانست که من آنقدر پول دیده ام که از هرچه پوله حالم بهم میخوره ؛ او نمیدانست من چه دوران زجر آوری را در خانه پدری گذرانده ام که فقط و فقط به دنبال آزادی هستم ؛ به دنبال مستقل بودم و به نوعی استقلال خود را میخواستم به اثبات برسانم . هیچ وقت نظر و فکرم در خانه اهمیت نداشت ؛ همیشه زور و اجبار بود و حالا که آزادی در چند قدمی ام قرار داشت نمیخواستم آن را از دست بدهم . به سادگی رو به او کردم و گفتم :« همین که مرا درک کنی و زندگی ساده و راحتی برایم مهیا کنی ؛ کافی است . همین که همیشه درکنارم باشی و دوستم بداری خوشبخت خواهم بود .»

شایان درحالیکه نمیتوانست خوشحالی خود را کنترل کند با صدای بلند فریاد زد :« ما خوشبخت خواهیم شد .»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پدر آپارتمانی شیک و مبله با کلیه وسایل رفاهی به ما هدیه داد ؛ شایان که هیچ وقت فکر نمیکرد بتواند آپارتمان کوچکی در تهران اجاره کند ؛ حالا میدید که صاحب همه چیز شده ؛ بدون هیچ سختی و زحمتی . ما انسانها چه موجودات عجیبی هستیم . وقتی چیزی را آسان به دست می آوریم ؛ قدر آن را نمیدانیم و خیلی راحت آن را از دست میدهیم .

پدر این روزها خیلی گرفته به نظر می آید ؛ نگاهش با همیشه فرق دارد ؛ ته چشمانش غم خوابیده ؛ حرفهای زیادی برای گفتن دارد ؛ اما یه جورایی جلو خودش را میگیرد و سعی میکند آرام و ساکت باشد . هیچ وقت فکرنمیکردم رفتن من اینقدر روی او اثر بگذارد ؛ خودم هم حال خوبی ندارم . با اینکه برای این روزها لحظه شماری میکردم ولی هرچه به روز عروسی مان نزدیک تر میشود دلتنگ تر میشوم . طاقت نگاه کردن به چشمان پدر را ندارم . بغض گلویم را میگیرد و دلم میلرزد .

آخرشب به زیرزمین رفتم ؛ خیلی وقته که سراغی از نقاشی هایم نگرفته ام تابلوها را یکی یکی بیرون آوردم ؛ هرکدام یادآور خاطره ای غمگین بود ؛ اما نمیدانم چرا نگاه کردن به آنها اینقدر به من آرامش میداد . بی اختیار از جا برخاستم و قلم مو را در رنگ زدم بر صفحه بوم کشیدم و مثل همیشه دلتنگی و غمم را بیرون ریختم . ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که کارم به اتمام رسید . با تحسین به تابلو چشم دوختم ؛ با بقیه فرق زیادی داشت . شاید چندین تصویر از پدر ؛ به شکلهای مختلف در آن دیده میشد ؛ با همان هاله ی غمی که در چشمانش بود ؛ غمی که هیچ وقت معنایش را نفهمیدم . همیشه از خود میپرسیدم که چرا پدر این روزها اینقدر گرفته است ؛ آخه وقتی ماهان به خانه ی بخت رفت این حالت را نداشت . چندبار به سراغش رفتم و هربار به نوعی میخواستم سرصحبت راباز کنم ؛ اما نتوانستم هرلحظه فکر میکردم با تلنگری میشکند . دستهایش گرمای همیشگی را نداشت ؛ شاید دچار همان تردید و دودلی شده که چند وقت پیش به سراغ من آمده بود . ازاینکه پدر زبان باز کند و همه چیز را خراب کند میترسیدم . تازه داشتم جان میگرفتم ؛ اعتماد به نفسم زیاد شده بود و با حرفهای دلگرم کننده شایان و روحیه شاد او ؛ حال و هوای دیگری پیدا کرده بودم . به نظرم شایان یک انسان خارق العاده با نیرویی مضاعف می آمد که هیچ چیز او را نمی رنجاند و یک لحظه آرام و قرار نداشت . با آب و تاب آن چنان خبرهای کوچک و بی اهمیت را تعریف میکرد که بزرگترین و با اهمیت ترین خبر به نظرم میرسید و او مرا به همین راحتی شیفته ی خود کرده بود و دلم نمیخواست به هیچ قیمتی او را از دست بدهم .

پاسی از شب گذشته بود و من هنوز محو تماشا تابلو بودم ؛ آن چنان درگیر افکار پریشان خود بودم که آمدن پدر را متوجه نشدم با صدای او به خود آمدم .

ـ تابلوهای زیبایی میکشی.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]هراسان بسوی او برگشتم و گفتم :« پدر ؛پدر شما اینجا چه کار میکنید !»

ـ خوابم نبرد مشغول قدم زدن درحیاط بودم که متوجه روشنایی زیرزمین شدم ؛ حدس زدم که تو باید اینجا باشی .

ـ مگر شما خبر دارید ؟

درحالیکه با تحسین به تابلوها نگاه میکرد گفت :« آره عزیزم ؛ خیلی وقته که میدونم چه نقاشی های زیبایی میکشی . مرا ببخش ؛ من گهگاهی بدون اجازه به اینجا می آمدم . کارهایت فوق العاده است . حالامیشه این نقاشی جدیدت را ببینم ؟ »

بدون هیچ عکس العملی کنار رفتم . پدربه روی چهارپایه نشست و به نقاشی خیره شد و بعد از زمان نسبتا طولانی درحالیکه سعی میکرد در چشمانم نگاه نکند گفت :« اسم این تابلو چیست ؟»

ـ پدر .

پدردرحالیکه بغضش را در گلو حبس کرده بود ؛ دستم را در دستش گرفت و گفت : « عریزم امیدوارم خوشبخت شوی ... درسته ! همانطور که حدس زدی من نگرانم . اما فکر میکنم این حق یک پدر باشد که نگران فرزندش باشد ؛ پس بهتره اینقدر توی فکرش نروی ؛ من در زندگی هرکاری انجام دادم برای راحتی خانواده ام بوده و هست ؛ ولی خب ! چه کنم که هیچ وقت نتوانستم افکارم با افکار تو یکی کنم ؛ اما این مسئله یک ذره از عشق و علاقه ام نسبت به تو کم نکرده و حالا هم نگران آینده ات هستم . این چند مدت خیلی فکرکردم . آخه تو در ناز و نعمت بزرگ شدی و هیچ وقت از لحاظ مالی در مضیقه نبودی و حالا برایت خیلی سخت خواهد بود که با مشکلات مالی بخواهی دست و پنجه نرم کنی . شاید اول زندگی تا چندماه متوجه نشوی ؛ اما کم کم با مشکلات مواجه خواهی شد . من خودم این راه را رفته ام و میدانم که چقدر سخت است. برای همین اولین کاری که کردم آپارتمانی برایت خریدم که برای اجاره دادن مشکلی نداشته باشید و بعد هم تصمیم گرفتم که مخارج دانشگاهت را تا ریال آخر تخت هر شرایطی خودم بپردازم و اما مسئله ی اصلی . با حقوق نیمه وقت شایان فکرنکنم بتوانید بیشتر از ده روز زندگی کنید ؛ برای همین من تصمیم گرفتم تا وقتی که او درسش تمام شود و بتواند کار درست و حسابی پیدا کند ؛ ماهیانه سیصدهزار تومان به حسابت بریزم .»

ـ پدر خواهش میکنم ما را بیشتر از این شرمنده نکنید بگذارید خودمان مقداری از سختی زندگی را حس کنیم ؛ منهم سعی میکنم کاری نیمه وقت پیدا کنم ؛ شما خیلی محبت در حق ما کردید ؛ دیگر این یکی خیلی زیادی است .

ـ دخترم این چه حرفی است که میزنی ؛ من فقط وظیفه پدری ان را انجام میدهم . دلم نمیخواست این حرفها را جلوی شایان بزنم ؛ بهرحال او یک مرد است غرورش جریحه دار میشود .

ـ اما پدر ...

ـ بهتره حرفش را نزنی .

و ازجابرخاست و گفت :« وقت چندانی تا صبح نمانده ؛ بهتره استراحت کوتاهی بکنیم . کارهای زیادی در پیش رو داریم .»

پدر واقعا سنگ تمام گذاشت ؛ خوشبختی به معنای واقعی ؛ پدر کاری کرد که حسرت به دلمان نماند و ازهمان اول زندگی ؛ بی پولی و نداشتن باعث نشود غباری بر دلمان بنشیند . نمیدانم آیا کار پدر غلط بود یا شایان جنبه نداشت یا مقصر اصلی خودم بودم که زندگی ام روز به روز به نابودی نزدیکتر شد . آیا میتوان بر مردی که صادقانه و سخاوتمندانه ؛ برای خوشبختی دخترش از هیچ کاری کوتاهی نکرد ؛ ایرادی وارد کرد ؟

آن شب با آرامش به خواب رفتم ؛ صبح زود به اتفاق شایان برای ثبت نام راهی دانشگاه شدم ؛ چقدر آرزو داشتم چنین روزی را ببینم . همیشه در رویاهایم دانشگاه را مکانی می دیدم که هرگز قدم به آن نخواهم گذاشت و حالا این رویای دست نیافتنی سوای دیگران بودند ؛ چه با ابهت راه میرفتند ؛ چه با وقار سخن میگفتند و چه با متانت جواب یکدیگر را میدادند . خودم را پاک باخته بودم و دست و پایم را گم کرده بودم . شایان با تعجب گفت :« چی شده ! چرااینطور به اطراف نگاه میکنی ؟»

ـ آخه باورم نمیشه که قدم به دانشگاه گذاشته باشم ،آن هم برای خودم . آیا تا به حال به آرزویی محال دست یافته ای؟

او همانطور متعجبانه نگاهم میکرد . برای او جای تعجب هم داشت . چون هرچه خواسته ؛ خیلی راحت به دست آورده بود . اما برای من که یک عمر در حسرت چنین روزی بودم باورش مشکل و غیرقابل قبول بود . او نمیدانست این مسئله آن چنان برای من حیاتی است که شاید بزرگترین علتی که باعث شد به این ازدواج تن بدهم موافقت او با دانشگاه رفتنم بود .

تا ظهر گرفتار کارهای اداری بودیم ؛ آن روز بعد از ثبت نام به رستوران رفتیم و برای آینده مان نقشه های زیبایی کشیدیم .

هنوزم وقتی یاد آن روز می افتم ؛ فکرمیکنم که تازه اول راه هستم راهی روشن ؛ جاده ای سبز که به سرزمین خوشبختی ختم میشود .

قرار شد بعد از عروسی به ماه عسل برویم و بعدازاینکه برگشتیم جشن کوچکمان را برگزار کنیم .شایان گفت :« بهتره همه چیز را روی کاغذ بیاوریم تا چیزی از قلم نیفتد ؛ خب ! دوستان تو چندنفر هستند ؟»

کمی فکرکردم و گفتم :« دوستان من چهار ؛ پنج نفر بیشتر نیستند .»

شایان با تعجب نگاهم کرد و گفت :« پنج نفر!»

ـ آخه من دوستان زیادی ندارم تازه همین چندنفر هم شک دارم که بیایند ؛ اصلا بهتره روی من حساب نکنی ؛ حالا دوستان خودت چند نفر هستند ؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ اینطور که حساب کردم حدود شصت نفر هستند ؛ همه تیپ جوان و بانشاط . میخواهم آن شب تا صبح بزنیم و بکوبیم . آن شب به ماتعلق دارد ،شبی که هرگز فراموش نخواهی کرد . ارکستر باحالی هم سراغ دارم که باید هرچه زودتر به سراغش بروم که ...

ـ شایان اگر پدر بفهمد ؛ پوست از کله مان میکند .

ـ قرار نیست کسی از این ماجرا بویی ببرد . وقتی زبان من و تو باز نشود ؛ چه کسی میفهمد ؟ میگوییم یک جشن معمولی است .

ـ خدا به خیر بگذراند.

ـ نگاه کن مهتاب ! مراسم میخواهم ساده باشد ؛ اما به همه خوش بگذرد . شام چلوکباب با سالاد و نوشابه به همراه میوه و شیرینی ؛ آخه دوستان من آنقدر که دلشان میخواهد بهشان خوش بگذره ؛ به فکر خوردن نیستند .

یک لحظه یاد لیستی که پدر تهیه کرده بود افتادم . بیشتر از ده مدل غذا و دسر ؛ کیک هشت طبقه ؛ شیرینی های خانگی که هزینه زیادی برده بود و خیلی مخارج اضافی دیگر . هرچند این شام به نظرم خیلی محقرانه بود ؛ اما میدانستم این مهمانی دوستانه صفای دیگری دارد .

شایان گفت :« راستی مسئله ی اصلی را پاک فراموش کردم . یه لباس خیلی قشنگ و شیک برات دیدم بهتره عصر به اتفاق هم برویم آن را ببینیم . میدونم که تو هم از آن خوشت می آید .

ـ لباس عروس که سفارش دادیم .

ـ اونکه خیلی پوشیده است ، تازه به درد جشن کوچک ما نمیخوره . باید ببینی چی برات انتخاب کردم .

ـ اما شایان قرار نبود من اینطور لباسها را در مجلسی که زن و مرد قاطی هستند ؛ بپوشم .

ـ اِ ... مهتاب ! ناسلامتی شب عروسی ات است . میخواهم مثل یه نگین بدرخشی . یه سلمانی هم عزیز سراغ داره که جدیدترین کارها را ارائه میده .

ناخودآگاه گفتم :« وای نه .»

اخمهایش را درهم کرد و گفت :«شما هرچه گفتید من قبول کردم ؛ اما حالا جشنی که من میخواهم بگیرم همه اش ایراد میگیری . ازاول قرار بود که ما دوتا جشن بگیریم . یکی به اختیار پدرت و دیگری به اختیار من و تو ؛ پس بهتره اینقدر نه ؛ نه نکنی .

من هم دیگر حرفی نزدم . به خوبی معلوم بود که ته دلم راضی است اما به نوعی وجود پدر را حس میکردم و میترسیدم . هرکاری که پدر راضی نبود و انجام میدادم ترس و نگرانی به سراغم می آمد ؛ حتی وقتی برای اولین بار چادر به سر نکردم؛ وجود او را پشت سر خود احساس میکردم . با اینکه یکی از بزرگترین آرزوهایم بود ؛ اما این کار همیشه با دلهره و اضطراب همراه بود .

عصر به همراه شایان به فروشگاه رفتیم ؛ وای خدایا چه لباسی انتخاب کرده بود . هرچه کرد زیر بار نرفتم . پشت لباس تا کمر و جلو آن هم تا چاک سینه باز بود . تا آن روز حتی مچ دستم را هیچ مردی ندیده بود چگونه توقع داشت به همین راحتی چنین لباسی را بپوشم . خیلی رک و پوست کنده به او گفتم :« نه ... و...»

ـ شایان ! همانطور که گفتم از تنوع ؛ شیک پوشی و تفریح خوشم می اید اما با بی بند و باری مخالفم . از حالا بهت بگم نه شب عروسی ؛ بلکه هیچ وقت از من نخواه چنین لباسهایی را بپوشم .

شایان درحالیکه قیافه ی مظلومی به خود گرفته بود گفت :« فکرمیکردم تو هم خوشت بیاید ؛ حالا خودت یکی را انتخاب کن .»

اکثر لباسهای آن فروشگاه به همان شکل بودند ؛ با کمی تفاوت . تنها لباسی که به نظرم شیک و پوشیده آمد حریر بنفش رنگ بدون آستینی بود که جلوی سینه اش کمی چین میخورد و یک اشارپ به روی آن میخورد . شایان مدل لباس را نپسندید ؛ اما وقتی به تنم کردم ؛ نظرش عوض شد . ازاو خواستم که لباس را به خانه خودشان ببرد چون اگر مادر می فهمید به حتم نمیگذاشت آن را بپوشم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل12

آپارتمان با کلیه وسایل لوکس آماده شده و عصرقراره همراه بستگان نزدیک به آنجا برویم . دل توی دلم نیست . لحظه شماری میکنم تا هرچه زودتر خانه ای را که قراره در آن زندگی کنم ببینم . مادر و ماهان همه ی کارها را به اتفاق هم انجام دادند و من از هیچ چیز خبر ندارم ؛،حتی برای خرید مبلمان و سرویس خواب هم آنها را همراهی نکردم . میخواستند برایم سورپرایز باشد . من هم که از بابت سلیقه ی آنها خیالم راحت بود همه ی کارها را به دست آنها سپردم .

شایان خیلی دلش میخواست که میتوانست در آن مجلس حضور داشته باشد و هرچه زودتر زندگی جدیدش را ببیند ؛ اما به او گفتم :« این مجلس زنانه است و تو بهتره شب بیایی .»

غرغرکنان گفت :« منکه خودم آقای خانه هستم باید آخرین نفر باشم .»

من هم زیرکانه نگاهی به او کردم و گفتم :« هرچه دیرتر ببینی جذابیتش برایت بیشتر است .»

او هم با دلخوری خداحافظی کرد ورفت .

وقتی وارد آپارتمان شدیم ؛ سرجایم خشکم زد . باورم نمیشد که پدر و مادر اینهمه زحمت کشیده باشند . کم و کسری که نداشت هیچ ؛ بلکه خیلی بیشتر از یک جهیزیه بود . همه اجناس از لوکس ترین و بهترین مارکها انتخاب شده بود که به همراه سلیقه مادر ؛ جلوه ای خاص پیدا کرده بود از قابهای روی دیوار گرفته تا وسایل جزئی را آن چنان با سلیقه چیده بودند که همگان را به تعجب می انداخت . عزیزجون از خوشحالی نمیدانست چه بگوید ؛ فقط راه میرفت و ازمادر تشکر میکرد . شاید هیچ وقت فکرنمیکرد پسر یک لاقبایش داماد آقای سهامی شود . همانطور که به اتاقها سرک میکشید و همه جا را برانداز میکرد میگفت :« دستتان دردنکند واقعا که زحمت کشیده اید . ما را شرمنده کردید .»

مامانی گفت :« دست آقای سهامی هم درد نکند ؛ ان شاالله که شاین هم قدر این خانواده را بداند و بتواند محبت هایشان را به نوعی جبران کند .»

عزیزجون با لبخندی گفت :«البته که قدر میداند . همسرخوب ؛ خانواده خوب ؛ زندگی و روزگار خوب ؛ دیگه از خدا چه میخواهد ؟ باید خیلی ممنون و شکرگزار باشد .»

مادر گفت :« این چه حرفی است که میزنید ! او هم مثل فرزند خودم است .»

مامانی گفت :« سایه شما بزرگترها از سرشان کم نشود .»

پدر از هیچ چیز کوتاهی نکرده بود حتی یخچال و فریزر و کمدهای آشپزخانه را آن چنان از مواد غذایی پر کرده بود که تا چند ماه به هیچ مواد خوراکی احتیاج پیدا نمیکردیم . در دل دعا کردم :« خدایا کمک کن تا ذره ای از محبتهای پدرم را بتوانم جبران کنم .»

کم کم خانمهای فامیل از راه رسیدند ؛ آنها هم با چهره ای خندان درحالیکه با چشمانی بهت زده همه جا را وارسی میکردند تبریک گفتند و برای ما آرزوی خوشبختی کردند ؛ حتما برای آنها هم جای تعجب داشت که داماد سهامی چه مزیتی داشته که چنین بریز و بپاشی به راه انداخته اند !

آن روز برای اولین بار درخانه ی خودم از مهمانهایم پذیرایی کردم . خدا میدونه چه حال خوبی داشتم .وقتی بدونی همه چیز به خودت تعلق داره و این تو هستی که باید از فکرت استفاده کنی و آزادی کامل داری که خودت تصمیم بگیری و کسی نمیتونه در کارت دخالت کند ؛ چه کیفی داره ؛ شاید این احساس من برای خیلی ها عجیب باشه ؛ اما وقتی درخانه ی پدر طوری با تو رفتار کنند که حق تصمیم گیری نداشته باشی ،که چه آزادی بزرگی دست یافته ای .

ماهان دور از چشم پدر ؛ چند نوار شاد به همراه آورده بود ؛ دخترهای فامیل که چشم آقایان را دور دیدند ؛ بزن و بکوبی به راه انداختند و همه را متعجب کردند مجلسمان آنچنان گرم شد که هیچ کس متوجه گذشت زمان نشد . وقتی شایان از راه رسید ؛ نیم ساعتی میشد که مهمان ها رفته بودند . او آنقدر ذوق زده شده بود که نمیتوانست خوشحالی خود را پنهان کند . کنار گوشم گفت :« راستی راستی این خونه به ما تعلق داره ؟ منکه نمیتونم باور کنم ؛ نکنه دارم خواب می بینم !»

و درحالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود ؛ دست مادر را بوسید و گفت :« آیا من لیاقت این همه خوبی را دارم ؟ امیدوارم که بتوانم جبران کنم .»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]چشمهایش حالتی داشت که هیچ وقت ندیده بودم . زلال و شفاف به همراه برقی که میدرخشید . پاکی و صداقت را برای اولین و آخرین بار در چشمانش دیدم . تا آخرشب حال عجیبی داشت . بااینکه سرشار از انرژی و هیجان بود ؛ با همیشه فرق میکرد ؛ تا جایی که حتی نمیتوانست خوشحالی خود را نشان دهد . حتی وقتی به خانه رسیدیم ؛ او که همیشه زودتر از همه برای کمک کردن به سراغ مادر میرفت تا آمدن پدر از جایش تکان نخورد. با آمدن پدر شایان از جایش برخاست و دست او را بوسید و گفت :« آقای سهامی شما به من خیلی لطف کردید . من هیچ وقت طعم محبت پدر را نچشیدم . اگر میدانستم این چنین شیرین است به حتم از کودکی خیلی زجر میکشیدم . هرچند که هیچ وقت دست نوازش پدر را احساس نکردم و همیشه از این موضوع رنج میبرم ؛ اما حالا خوشحالم که خداوند به من پدری هدیه داد که جای تمام نداشته هایم را گرفت و فقط به لطف خدا ؛ امیدوارم که هیچ وقت دل این پدر بزرگوار نشکنم و بتونم فرزند خوبی برایتان باشم .

پدر شایان را به سینه فشرد و او را بوسید و گفت :« من به تو افتخار میکنم و خوشحالم که اگر کاری انجام دادم برای کسی کردم که لیاقتش را دارد و از تو تنها یک تقاضا دارم آن هم خوشبختی مهتاب است .»

بعد از لحظاتی پدر مرا در آغوش گرفت و گفت :« دخترم برایت آرزوی خوشبختی میکنم .»

شرمنده شدم ؛ ازخودم بدم آمد از اینکه درتمام ایامی که در خانه پدری گذرانده بودم ؛ هیچ وقت با او کنار نیامدم حس بدی داشتم . هرروز به نوعی زندگی را به کامش تلخ کرده و مصمم بودم که او را تغییر دهم و حالا همین پدر تمام بدی هایم را نادیده گرفته و به نحواحسن مرا راهی خانه ی بخت میکرد ؛ آن هم با مردی که میدانستم ته دلش با او موافق نیست و فقط و فقط بخاطر من سکوت کرده و رضایت خودش رااعلام کرده . بدجوری دلم گرفته بود . درحالیکه سرم ر ا بر سینه او میفشردم ؛ گریستم . ته دلم لرزید ؛ نمیدانم از شرمندگی بود یا ترس از آینده .

گریه ام همه را سوزاند و اشکشان را در آورد ؛ حتی پدر هم نتوانست خودش را کنترل کند و قطره ای از اشکش به روی دستانم چکید ؛ نمناکی اش را حس کردم و آن را بوسیدم .

مامانی دیگر صبرش تمام شد ؛ ازجایش برخاست و مرا از پدر جدا کرد و گفت :« مجلس شادی است بهتره خرابش نکنید .»

عزیزجون درحالیکه اشکهایش را پاک میکرد گفت :« ناسلامتی شب جشن و شادیه ؛ از این شبها کم پیدا میشه ؛ باید خوش بود و خوش گذراند . حالا من با اجازه آقای سهامی یه نوار شاد میگذارم . قول میدهم صدایش را کم بکنم تا مزاحمت برای کسی ایجاد نکنه .»

پدر سکوت کرد و حرفی نزد . آن شب اولین شبی بود که با پدر موافق بودم . خودم هم حوصله نداشتم ؛ مثل اینکه به سفر دوری میخواهم بروم که بازگشتی ندارد .

عزیزجون به سراغ پدر رفت و گفت :« آقای سهامی ! اگر شما همینطور بنشینید که ما جرات نداریم از جایمان تکان بخوریم ؛ فرداشب عروسی شایان و مهتاب جونه .»

پدر که در مقابل عزیزجون همیشه نرم میشد گفت :« من حرفی ندرام ؛ هر طور که خودتان صلاح میدانید ؛ البته من با اجازتون به اتاقم میروم ؛ یه چند تا کار عقب افتاده دارم ؛ بهتره آنها را تمام کنم .»

همه به خوبی میدانستند که پدر کار را بهانه کرده و نمیخواهد در آن مجلس حضور داشته باشد . آقا محمد هم به دنبال شامی که سفارش داده بودند رفت .

عزیزجون ضبط را روشن کرد و خودش اول از همه شروع کرد به رقصیدن و بعد دست من و شایان را گرفت و بلند کرد ؛ حتی مامانی و مادر هم ما را همراهی کردند . خیلی دلم میخواست که ماهان و زهرا هم در این شادی سهیم باشند ؛ اما بخاطر شایان از جایشان تکان نخوردند . شایان که متوجه شد رفتن پیش پدر را بهانه کرد و به سراغ او رفت . با رفتن شایان ؛ ماهان و زهرا هم به جمع ما پیوستند ؛ ماهان خیلی قشنگ می رقصید بطوریکه همه را به تعجب انداخت . عزیزجون گفت :« به به دست آقا محند درد نکنه ؛ به خدااگر با چشم خودم نمیدیدم باورم نمیشد . چقدر ظریف و نرم میرقصی . آفرین و مرحبا به این همه استعداد .»

آخرین شبی که در خانه پدر به سر بردم برایم به یاد ماندنی بود . هیچ وقت خاطره آن شب را فراموش نمیکنم ؛ حتی آقا محمد هم به افتخار ما با شایان رقصید . دیر وقت بود که به رختخواب رفتم این روزها برنامه خوابم بکلی بهم ریخته است . حال خوبی داشتم ؛ هوای خنک آخرین شبهای تابستان لذت بخش بود . کمی سردم شد و پتو را تا زیر گلویم بالا کشیدم .احساس خوشبختی میکردم یک لحظه به یاد چند ماه پیش افتادم که چقدر زندگی برایم بی معنا و پوچ بود ؛ آنقدر از زندگی ناراضی بودم که قصد خودکشی داشتم . چه شبهایی که تا صبح خواب به چشمانم راه پیدا نکرد . با همه و از زمین و زمان بیزار بودم . بیشتر از همه از پدر کفری و دلخور بودم و او را مسبب همه ی بدبختی هایم میدانستم . هیچ وقت فکر نمیکردم که راه نجاتی پیدا شود ؛ در خواب هم نمی دیدم که به همه ی خواسته هایم برسم و حالا از آن همه ناشکری شرمنده ام ؛ شرمنده از خدای خود ؛ که طاقت چند روز سختی را نداشتم . هیچ گاه شکر نعمتهایی را که سخاوتمندانه به من داده بود به جا نیاوردم و همیشه آن چیزی را که نداشتم با سماجت از او میخواستم و چقدر راحت آنچه را که میخواستم به من هدیه داد و فردا روز دیگری است زندگی ام از فردا به صورت دیگری رقم خواهد خورد . با گفتن یک کلمه همه چیز تمام خواهد شد و راه و روش زندگی ام به کلی تغییر میکند . میخواهم تا داشته هایم را به دست آورم و در کنار آن ؛ همچنین وظایف زناشویی و خانه داری را به نحو مطلوب انجام دهم ؛ باید با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده عمل کنم .

صبح قبل از اینکه مادر برای نماز صدایم بزند بیدار شدم . شب خوبی را نگذراندم و چند بار با کابوس های بی سر و ته از خواب بریدم ؛ کمی مشوش و نگران بودم . وقتی در کنار پنجره با خدای خود راز و نیاز میکردم ؛ احساس سبکی کردم و از غمی که بر دلم نشسته بود رها شدم . مادر در اتاقم را به آهستگی کوبید ؛ وقتی مرا در آن حالت دید ؛ بدون گفتن کلامی رفت .

صبح بشاش و سرحال از خواب بیدار شدم . امروز روز خاصی در زندگی ام است . تولدی دوباره که با فکر و اندیشه خودم انجام شده و هیچ زور و اجباری در کار نبوده است خدا میداند چقدر منتظر چنین روزی بودم . هر روز به سراغ تقویم میرفتم و برگی از آن جدا میکردم و حالا شمارش معکوس شروع شده . آنقدر از پدر خجالت میکشم که جرات نمیکنم از اتاق بیرون بروم . در خانه قلقله ای است ؛ هرکس مشغول کاری است . آن چنان سرشان شلوغه که نبود مرا حس نمیکنند . حدود نه صبح مادر در اتاقم را کوبید و گفت :« مهتاب جان داره دیر میشه . نمیخواهی از خواب بیدار شوی !»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادر وقتی مرا دید که روی تخت نشسته و زانوهایم را در بغل گرفته ام گفت :« الهی من بمیرم ؛ نبینم اینجا تنها نشسته باشی .»

و بعد در چشمانم خیره شد و با نگرانی گفت :« اتفاقی افتاده !»

با لبخندی گفتم :« نه ؛ فقط از پدر خجالت میکشم .»

مرا در بغل گرفت و گفت :« الهی فدات بشم ؛ خجالت که نداره . بلندشو عزیزم که داره دیر میشه . تا یک ساعت دیگه باید در آرایشگاه حاضر باشی . تا لباس میپوشی من هم یه لیوان شیرموز برات آماده میکنم .»

* * *

ساعت چهار بعدازظهر در آرایشگاه منتظر شایان نشسته بودم ؛ هرچه در آیینه خودم را نگاه میکردم باورم نمیشد ؛ زمین تا آسمان عوض شده بودم . من مثل دخترهای امروزی هم سنم نبودم که قبل از ازدواج هر کاری که دلشان میخواهد انجام میدهند . ابروها و صورتم دست نخورده بود ؛ حتی به روی لبانم تا آن روز روژ لبی مالیده نشده و تنها صقیل دهنده صورتم یک کرم بود . با اینکه همیشه از این موضوع رنج میبردم ؛ اما حالا راضی ام که اینقدر تغییر کرده ام .

سلمانی خصوصی بود و فقط چهار تا عروس داشت که همه از گردن کلفت های شهر بودند . خیلی زود در همین چند ساعته با آنها قاطی شدم . من دختر خوش سر و زبانی بودم که خیلی زود با دیگران ارتباط برقرار میکردم . هرکس از زندگی خودش وشب جشن و مراسمشان صحبت میکرد ؛ کوچکترین عروس من بودم که در سن هیجده سالگی به خانه ی بخت میرفتم . همه تعجب کرده بودند که چرا به این زودی میگفتند :« حداقل دانشگاهت را تمام میکردی و بعد راهی خانه بخت میشدی ؛ معلومه آقا داماد خیلی ناب است که ترسیدی از دستت بپره .»

با خنده گفتم :« شاید !»

آنها نمیدانستند که پدرم انسان نابی است که دخترش را تا سن هیجده سالگی بیشتر نمیگذارد در خانه بماند .

تا آمدن دامادها گفتیم و خندیدیم ؛ خانم آرایشگر هرچند دقیقه می آمد و میگفت :« عزیزانم اینقدر نخندید . آرایشتان خراب میشود .»

و با وسواس خاصی شروع میکرد به ترمیم آن و برای اینکه تا آخر شب آرایشمان به همان صورت اولیه باقی بماند از مواد مختلف استفاده میکرد . طی آن چند ساعت آنقدر به من خوش گذشت که دلم میخواست ساعتی دیگر در کنار آنها بمانم ؛ اما بالاخره زمان موعود فرا رسید و آقا دامادها یکی یکی به دنبال عروس خانمها آمدند و شایان هم از راه رسید .خانم آرایشگر برای آخرین بار به سراغم آمد و آخرین مرحله ی آرایش را تمام کرد و مرا مشایعت کرد . شایان با دسته گلی زیبا به انتظارم ایستاده بود . با تعجب نگاهم کرد ؛ مثل اینکه او هم باورش نمیشد که من همان مهتاب هستم . با لبخندی جلو آمد و گفت :« خیلی تغییر کردی ؛ اگر میدونستم اینقدر خوشگلی زودتر از اینها پا پیش میگذاشتم . اما راستی حیف اون ابروها نبود .»

ـ شایان اذیت نکن خنده ام میگیره بعد فیلمبرداریمان خراب میشه .

تعظیمی کرد و گفت :«ای به چشم ؛ حالا بفرمایید سوار شوید .»

وقتی به هتل رسیدیم هوا رو به تاریکی میرفت سالن مردانه و زنانه کاملا جدا و در دوطبقه قرار داشت . پدر به عمد این هتل را گرفته بود که اگر مجلس زنانه بزن و بکوبی به راه انداختند ؛ صدا به طبقه پایین نرسد ؛ چون اکثرا همکارهای پدر و چندتا از کله گنده ها در مجلس حضور داشتند و او نمیخواست آبروی چندساله اش زیر سوال برود .

میان دود اسپند و هلهله و شادی اقوام وارد سالن شدیم . آنقدر اطرافم شلوغ و غبار آلود بود که قیافه ی کسی را به یاد نمی آورم ؛ مادر با صورتی متبسم به سمتمان آمد و زیر گوشم گفت :« خیلی خوشگل شدی .»

و ما را بطرف سفره عقد راهنمایی کرد . حال خوبی نداشتم ؛ قلبم به تندی میزد و نفسم به سختی بالا می آمد ؛ دستان شایان را محکم در دست فشردم و او با لبخندی مرا به آرامش دعوت کرد . ماهان قرآن را باز کرد و به دستمان داد . وقتی چشمم به سوره های قرآن افتاد ؛ به ناگاه شروع کردم به خواندن . هنوز چند آیه نخوانده بودم که احساس کردم آرام شدم و خون در بدنم به جریان افتاده .آنقدر در خودم فرو رفته بودم که متوجه نشدم عاقد سه بار خطبه عقد را خوانده ؛ ماهان که بالای سرم مشغول ساییدن قند بود به پهلویم زد و به آرامی گفت :« دختر کجایی ؛ بله را بگو.»

آنقدر ناگهانی بله را گفتم که تا چندلحظه هیچ صدایی ا ز کسی شنیده نشد ؛ عزیزجون به کمکم آمد و نقل بر سرم ریخت و همه را به دست زدن تشویق کرد . بعداز مراسم عقد ؛ هدایا را اعلام کردند و پدر مثل همیشه ما را غافل گیر کرد و یکی از جدیدترین مدلهای ماشین روز و دو گوشی تلفن همراه به ما هدیه داد و ما را دوباره شرمنده کرد.

مجلسمان با آن همه خرج و مخارج بسیار ساده و معمولی برگزار شد و بااینکه همیشه از این سبک عروسی ها به شدت متنفر بودم و حتی الامکان سعی میکردم در این مجالش حاضرنشوم ؛ اما آن شب حال و هوای دیگری داشتم شنیده بودم که بهترین شب زندگی هر انسانی شب عروسی اوست ؛ ولی پیش خود فکرمیکردم که اگر قراره عروسی هرکس به این سوت و کوری باشد ؛ همان بهتر که اصلا جشنی برگزار نکند . اما حالا می بینم که سخت در اشتباه بودم ؛ با اینکه مجلس ماهم با بقیه فامیل فرقی نمیکرد ولی برای من بهترین شب زندگی ام بود و خود را سوار بر اسب سفید خوشبختی می دیدم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل13

 

چهار روز است که باران میبارد . ازهمان روزی که عازم شمال شدیم ؛ هنوز چند کیلومتر از تهران دور نشده بودیم که بارش باران شروع شد . هیچ وقت مسافرت به این گونه برایم نبود ؛ در کنار شایان جفت زندگی ام ؛ جاده ها را پیمودن چه لذت بخش است .هوای دلپذیر اولین روزهای پاییزی با نوای موسیقی ملایمی که از سی دی ماشین شنیده میشد به همراه صدای دلچسب باران ؛ لحظه ها را به یاد ماندنی تر میکرد .ماه عسل !واقعا اسم جالبی است . حقیقتا ماه شیرینی است که لحظه های آن را میتوان در ذهن ثبت کرد و جاده های سرسبز شمال ؛ با درختان بلند سایه گستر که مانند تونلی عروس و داماد را به جاده خوشبختی میبرد ؛ مرا به وجد آورده بود ؛ شایان گفت :

ـ چیه ! مثل اینکه خیلی خوشحالی ؟

ـ چرا که نباشم . وقتی تو در کنارم هستی ؛ احساس خوشبختی میکنم .

ـ به به چه تعریف قشنگی .

و دستم را گرفت و بر آن بوسه زد . به سرعت دستم را _

حواسم هم به توست و هم به جاده

نمیدانم چرا ؛ اما یک حس وحشت در وجودم موج میزد و میترسیدم و حتی اطرافم را با حالتی خاص نگاه میکردم . فکر میکردم کسی مراقب ماست و هر لحظه ماشین گشتی از راه میرسد . مثل این بود که جرمی مرتکب شده ام . شایان که متوجه وضع روحی من شد گفت :« دختر این همه وسواس واسه چیست ؟ تو همسر شرعی و قانونی من هستی ؛ فعل حرام که انجام نداده ایم . ناسلامتی آمده ایم ماه عسل . جای اینکه از این لحظه ها لذت ببری هراس و ترس در چهره ات به وضوح دیده میشود . عزیزم این فکرهای کودکانه را از سرت بیرون کن و خوش باش . زندگی را مگر چنددفعه به آدم میدهند ؟ باور کن که جز همین یکبار ؛ بار دیگری در کار نیست . پس از لحظه لحظه آن لذت ببر؛ حالا بهتره از این هوای خوب و این روز زیبا استفاده کنیم .نگاه کن اونور جاده چه زیباست بهتره پیاده شویم و استراحت کوتاهی بکنیم .»

ـ اما شایان داره بارون میاد .

ـ صافش به همینه .

و قبل از اینکه منتظر جواب من بشه ؛ دوربین فیلمبرداری را به همراه سبد خوراکی ها برداشت و از ماشین پیاده شد . همینطور که از اطراف فیلم میگرفت به طرف من آمد و گفت :« میشه خانم باهاتون مصاحبه کوتاهی داشته باشم ؟»

ـ البته ؛ با کمال میل .

ـ نظرتون درباره ی همسرتون چیه ؟

شانه هایم را با بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم :« ای ... چنگی به دل نمیزنه .»

او که منتظر چنین جوابی نبود یه آن دوربین را خاموش کرد و با تعجب گفت :« راستی !»

ـ آقا مثل اینکه شما از مصاحبه صرف نظر کردید . درسته که حقیقت تلخه ؛ اما شما نباید از آن فرار کنید . بهتره به کارتون ادامه دهید .

شایان دوباره دوربین را روشن کرد و با دلخوری گفت :« خب می فرمودید .»

ـ بله همانطور که گفتم :« چنگی به دل نمینزه » اما چه کنم که در همین مدت کوتاه مرا شیفته خود کرده ...

آن چنان ذوق زده شده بود که نگذاشت حرفم را تمام کنم . به سمتم آمد و مرا در آغوش گرفت و فریاد زد :« خدایا خوشبختم ؛ خوشبخت ترین مرد عالم .»

نم نم باران همچنان ادامه داشت به روی صندلی پیک نیکی نشستیم و با یه فنجان چای داغ از خودمان پذیرایی کردیم . سکوت زیبای جنگل حرفهای زیادی داشت که ما را به سکوت دعوت میکرد . سرم را به روی شانه شایان گذاشتم . حضور آرامش را حس میکردم ؛ شایان سیب سرخی را از سبد بیرون آورد و همانطور که دستش را به دور شانه ام حلقه کرده بود ؛ سیب را به لبانم نزدیک کرد . نفس عمیقی کشیدم . بوی طراوت و شادابی به همراه عشق فضا را پر کرده بود . چقدر دوست داشتن خوبه ؛ چقدر عاشق بودن دلچسب و شیرینه . وقتی که عاشق میشی ؛ همه چیز را یه جور دیگه می بینی ؛ زندگی برایت معنای دیگه ای داره . غم هایت را فراموش میکنی و وقتی کنار جفتت باشی ؛ حس میکنی که دنیا با همه ی بزرگی اش به تو تعلق داره و هیچ چیزی وجود نداره که تو نتونی آن را به دست آوری . روبین تن میشوی و حاضری به جنگ دیو سیاه بروی و با یک ضربه او را از پا در آوری و این نیروی عشق است که تو را این چنین دلیر و نترس میکند . از تمام آن لحظات شیرین و زیبا فیلم گرفتیم ؛ هرچند که تماما در ذهنم نقش بسته .

طرفهای عصر به ویلا رسیدیم . کم کم بر شدت باران افزوده میشد و هوا رو به سردی میرفت ؛ شومینه را روشن کردم . شایان درحالیکه چمدان ها را از پله ها بالا میبرد گفت :« عجب ویلای قشنگی است . چه طراحی جالبی داره ؛ باید فردا صبح زود بیدار شوم و این زیبایی را از کنار دریا ببینم . افسوس و صد افسوس که حق ما را خوردند ؛ خدا میدونه چقدر من به این رشته علاقه مند بودم ولی نگذاشتند پیشرفت کنیم ...»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]صدایش دیگر شنیده نمیشد ؛ اما او همچنان با خود نجوا میکرد و بعد از دقایقی صدای موسیقی ملایم از طبقه بالا شنیده شد . او هیج وقت آرام و قرار نداشت ؛ از سکوت و تنهایی متنفر بود و اگر راه به جایی نداشت ؛ خودش شروع میکرد به خواندن . خوشحال و خندان پایین آمد ؛ همینطورکه شعر را زیر لب زمزمه میکرد گفت :« راستی شام چی داریم ؟ اصلا به فکرمان نرسید کمی خرید کنیم . به احتمال زیاد باید امشب گرسنه بخوابیم .»

ـ بگذار ببینم توی یخچال چی پیدا میشه .

ـ اگر چیزی هم پیدا بشه فاسد شده .

ـ وای شایان ببین پدر چه تدارکی برامون دیده !

خودش را به سرعت به آشپزخانه رساند و درحالیکه با تعجب داخل یخچال را نگاه میکرد گفت :« مهتاب ؛ عجب بابای باحالی داری ؛ دستش درد نکند .»

شام را در کنار شومینه صرف کردیم .شایان آنقدر شیطنت کرد و مرا خنداند که تمام صورتم درد گرفت و دیگر نای خندیدن نداشتم . گفتم :«شایان ؛ جان من بسه ؛ اینقدر جفنگ نگو ؛ به خدا دیگه دل توی دلم نیست . اگه حالم بد شد اینموقع شب میخواهی چه کار کنی ؟»

ـ باشه قبوله ؛ دیگه ساکت می نشینم . راستی اینجای صورتت چی شده !

آنچنان قیافه حق به جانبی گرفته بود که باورم شد ؛ دستم را به روی صورتم کشیدم . با حالت جدی گفت :« نه نه ؛ اینجا نه آنطرف تر . اصلا بگذار خودم برایت پاک کنم .»

و بعد انگشتش را در سس گوچه فرو کردو قبل از اینکه متوجه شوم به دماغم مالید جیغی کشیدم و دستم را سسی کردم و به طرفش حمله ور شدم و به صورتش مالیدم . هرچه میگفت :« غلط کردم .» فایده ای نداشت ؛ با سماجت به روی او افتادم و تمام صورتش را سسی کردم . آن چنان قیافه مضحکی پیدا کرده بود که نتوانستم خودم را کنترل کنم ؛ یه ریز می خندیدم . یک آن فکری به سرم زد . به سرعت دوربین فیلمبرداری را روشن کردم . شایان که خودش هم خنده اش گرفته بود گفت :« جان من فیلم نگیر.»

و دستش را جلو دوربین آورد . صدایم را کمی صاف کردم و گفتم :« بینندگان عزیز درحال حاضر مشغول تهیه برنامه ای هستیم که برای شما جوانان میتواند درس عبرتی باشد . همینطور که می بینید این جوان آنقدر از کرده ی خود پشیمان است که اجازه نمیدهد از او فیلم بگیریم . حالا من صورتش را شطرنجی میکنم و با ایشان مصاحبه کوتاهی انجام میدهم .

میشه برای بینندگان ما بگویید که چه چیز باعث انحراف شما شده ؟»

شایان درحالیکه خود را نادم نشان میداد سرش را خاراند و گفت :« والله چی بگم آبجی . دوست بد ؛ رفیق ناباب ؛ روزگار که با ما سرناسازگاری داشت ؛ همه و همه دست به دست هم دادند و ما را به اینجا کشاندند .»

و بعد سرش را به زیر انداخت . گفتم :« بینندگان عزیز همینطور که می بینید این آقا آنقدر شرمنده است که صورتش از خجالت سرخ شده . دیگر بیشتر از این نمیگذارم خجالت بکشد .»

و لیوان آبی از روی میز برداشتم و به روی صورتش ریختم ؛ شایان که حسابی جا خورده بود در حالیکه سعی میکرد خنده اش را پنهان کند ؛ گفت :« که اینطور ؛ حالا بهت میگم .»

قوطی سس را برداشت و تا خواست به طرفم بیاید ؛ دوربین را روی مبل پرت کردم و پا به فرار گذاشتم . آنقدر دور سالن دویدیم تا بالاخره موفق شد مرا بگیرد . دستانم را از پشت گرفت و گفت :« به تو نمیشه اطمینان کرد ؛کار هم از محکم کاری عیب نمیکنه . خب ! که صورت من از خجالت سرخ شده ؛ حالا ببینیم کی بیشتر خجالت میکشه .»

قوطی سس را بالا سرم گرفت و گفت :« خب حالا نوبت منه ؛ اما اگه خواهش کنی شاید ببخشمت .»

قیافه ای مظلومانه به خود گرفتم و گفتم :« جان مهتاب .»

شایان به چشمانم خیره شد و مرا در آغوش کشید و گفت :«وقتی جان معتاب به میان میاد ؛ جانم فدای یک تار مویت .»

آنقدر احساس خوشبختی میکردم که گریه ام گرفت ؛ شایان گفت :«دختر چیه ! چرا گریه میکنی ؟» هق هق کنان گفتم :« واسه اینکه خیلی خوشبختم .»

شایان درحالیکه سر و صورتم را میبوسید مرا محکم به سینه فشرد و با صدای بلند فریاد زد :« خدایا از خوشبختی مردم .»

این چهار روز خوشبخت ترین زن عالم بودم . به علت بارندگی از ویلا بیرون نرفتیم . فقط گهگاهی که ریزش باران کم میشد به اتفاق شایان به کنار ساحل میرفتیم و به روی تخته سنگی می نشستیم و سرم را به روی شانه اش می گذاشتم و موج های دریا را تماشا میکردیم ؛ شایان با گیتارش آهنگ زیبایی مینواخت و زیر لب شعری را زمزمه میکرد .

پدر و مادر هر روز تلفن میزدند و گوشزد میکردند که وضع جاده ها خرابه تا باران قطع نشده راه نیفتیم . به علت بارندگی ؛ بازگشتمان چند روز به تاخیر افتاد اما بالاخره سازمان هواشناسی اعلام کرد تا بیست و چهار ساعت آینده هوا آفتابی است و ما تصمیم گرفتیم که فردا عازم تهران شویم ؛ هرچند که نه من و نه شایان دلمان نمیخواست این روزهای خوش به پایان برسد . اولین بار بود که طعم خوش عشق را تجربه میکردم . عشقی که به فرجام رسیده بود . به نظر من انسانها باید عاشق باشند تا بتوانند زندگی کنند .اگر دوست داشتنی در کار نباشد ؛ به حتم زندگی تلخ و ناگوار میشود .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]حالا می فهمم که ما انسانها هر کدام به نوعی عاشق هستیم ؛ آن زنی که از زندگی اش ناراضی است و روزهای سختی را با همسرش میگذراند . اگر ناکامی ها و سختی های زندگی را تحمل میکند ؛ حتما ته دلش ؛ جایی آن دور دورا ، عشقی خفته است ؛ که فقط باید بیدارش کرد و وقتی به آخر خط میرسه که دیگر هرچه درون سینه اش میگردد عشق را نمی یابد . سعی میکند تحمل کند اما دیگر عشقی وجود ندارد که او را به صبر و بردباری تشویق کند . و حالا خوشحالم که طعم خوش عشق را چشیده ام و سیراب شده ام . تا چندماه پیش از زمین و زمان بیزار بودم و حالا با دمیدن روح عشق در وجودم ؛ زندگی برایم معنا و مفهوم دیگری پیدا کرده است .

صبح زود قبل از طلوع آفتاب از خواب برخاستم . میخواستم قبل از بالا آمدن خورشید درکنار دریا باشم . شایان تنبل هنوز گیج خواب بود ؛ هرچه صدایش میکردم می گفت :« یه دقیقه ؛ فقط یه دقیقه صبرکن . الان بلند میشم .»

ـ آقا شایان تنبل ، خورشید خانم بخاطر من و تو یک ثانیه هم بالا آمدنش را به تاخیر نمی اندازه . پس بهتره تا با لیوان آب به سراغت نیامدم بلندشی .

شایان با شنیدن نام لیوان آب به سرعت بلند شد و از تخت پایین آمد و دو پایش را جفت کرد و سینه را جلو داد و گفت :« سرکار ؛ برای انجام وظیفه حاضرم .»

منهم بادی به غبغب انداختم و گفتم :« زودتر تجهیزات را جمع کن و به طرف ساحل راه بیفت .»

ـ چشم قربان .

صبحانه ای را که تدارک دیده بودم در سبد گذاشت و گفت :« دیگر امری ندارید ؟»

سرم را به علامت منفی تکان دادم .

شایان گفت :« با اجازه ی سرکار .»

و قبل ازاینکه متوجه منظورش شوم مرا بغل کرد و به سمت ساحل به راه افتاد و مثل همیشه بر روی همان تخت سنگ زیبا که حالا دیگر حسابی جلبک زده بود نشستیم . احساس سرما کردم و در بغل شایان کز کردم ؛ بدون اینکه کلامی برزبان بیاوریم به دور دستها نگاه میکردیم و منتظرطلوع خورشید بودیم که با طمانینه از ته دریا بیرون می آمد و جز صدای امواج که به شدت به ساحل برخورد میکرد صدای دیگری شنیده نمیشد . هوا طوفانی بود و اصلا نمیشد به دریا نزدیک شد . دقایقی طول کشید تا خورشید از سطح آب بیرون آمد . همانطور که در سکوت این منظره را نظاره میکردم گفتم :« شایان !»

ـ جانم .

ـ طلوع کردن چقدر خوبه .

مرا محکم به سینه چسباند و گفت :« برای خورشید خوبه که هر روز میتونه طلوع کنه .»

ـ نه ؛ برای ما انسانها هم عالیه .

نگاهی به چهره ام کرد و گفت :« مگر ما انسانها هم طلوع میکنیم .»

ـ آره ! خیلی زیاد ؛ به دنیا آمدن ؛ ازدواج کردن ؛ تولد فرزند ؛ به نظر من هر موفقیتی در زندگی یک طلوع تازه است ؛ حتی قبول شدن در دانشگاه .

بازهم حس لودگی اش گل کرد و گفت :« خب ؛ تو که تمام طلوع ها را پشت سر گذاشتی ؛ تنها می ماند بچه دار شدن .آنهم به چشم ؛ امرتان اطاعت میشود .»

حوصله شوخی نداشتم . گفتم :« شایان خواهش میکنم کمی جدی باش ؛ همه چیز را به مسخره گرفتی . زندگی که همه اش شوخی و خنده نیست .»

ـ اتفاقا به نظر من زندگی همین هاست . وقتی آدمی از آینده نهراسد و از نظر مالی در مضیقه نباشد ؛ باید خوش باشد ؛ خوش باشد ؛ خوش .

و به سرعت گیتار را از کنارش برداشت و شروع به زدن کرد . همان آهنگی که دوست داشتم . میخواست یه جوری مرا سرکیف بیاورد که همیشه هم موفق میشد و درحالیکه با پای برهنه برروی شن های ساحل راه میرفت و گیتار میزد به سمتم آمد و جلو پایم زانو زد و گفت :« مادام ؛ میشه ازتون خواهش کنم امروز هم اینجا بمانیم . قول میدهم فردا صبح زود راه بیفتیم .»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ شایان خودتو لوس نکن ؛ کلاسهای دانشگاه دو روزه که شروع شده میخواهی غیبت بخوریم .

ـ دانشگاه هفته اول خبری نیست .

ـ اصلا میترسم فردا دوباره باران بیاد .

ـ من قول میدهم که فردا هوا آفتابی باشد .

ـ حالا چه کار داری که همین امروز گیر کارت است .

ـ عزیزدلم ؛ دم غروب توی ساحل خیلی می چسبه که آتیش روشن کنی و به تماشای دریا بنشینی ؛ این مدت که همه اش بارونی بود . بگذار ما هم به آخرین آرزویمان برسیم . فردا دیدی افتادم مردم بعد همیشه عذاب وجدان داری که چرا نگذاشتی به آرزویم برسم .

ـ شایان خواهش میکنم نفوس بد نزن ؛ باشه قبول ؛ هرچی تو بگی .

با تعظیمی از جلو پایم بلندشد و شروع کرد به گیتار زدن . آن روز اصلا به داخل ویلا نرفتیم . ظهر هم روی اجاق ماهی کباب کردیم و با ولع خوردیم . بعد از خوردن ناهار روی شنهای ساحل دراز کشیدیم . شایان آرام و قرار نداشت ؛ با عجله به این طرف و آنطرف میرفت و هیزم های نمناک را جمع میکرد و هر بار با آمدنش میگفت :« تنبل بلندشو ؛ خسته شدم چقدر اینور و اونور برم حداقل چهار تا هیزم نازک بردار بیار.»

ـ آخه پسر ؛ به چه زبونی بهت بگم این هیزم ها تره ؛ آتیش نمیگیره آخرهم از دودشان خفه می شیم .

همانطور که هیزم بزرگی را کشان کشان جلو میکشید ؛ هن هن کنان گفت :« اگر شما نظر بهتری دارید بفرمایید .»

ـ البته که دارم ؛ زودتر سوال میکردی تا بهت بگم .

ایستاد و دستی به پیشانی اش کشید و گفت :« خب ؛ خواهش میکنم پیشنهادتان را بفرمایید .»

همانطور که با شنهای ساحل بازی میکردم گفتم :« فرزی میپری پشت ویلا در انبار را باز میکنی و هرچه هیزم دلت خواست برمیداری . اونجا ذخیره هیزم زمستان است .»

با گفتن آخرین جمله خودم را آماده کردم و پا گذاشتم به فرار ؛ میدانستم که شایان حسابی عصبانی میشود .به سرعت به داخل ویلا رفتم و در را قفل کردم و شکلکی برایش ردآورد . او که از خنده نمیتوانست خودش را کنترل کند گفت :«باشه ؛ باشه ؛ یکی طلب من »

و به سمت انبار رفت و هیزم ها را در گاری دستی ریخت و به ساحل آورد هرچه از من خواست که بیرون بیام گفت :« نوچ ؛ اینجا راحتم .»

نزدیکهای غروب آتش را روشن کرد و به سراغم آمد . از پشت شیشه او را می دیدم گفت :« مهتاب ؛ جان شایان بیا دیگه ؛ اینقدر اذیت نکن . این آتیش بدون تو لطفی نداره . قول میدم دست از پا خطا نکنم .»

ـ یادت باشه قول دادی .

دستش را به علامت پیشاهنگی بالا آورد و گفت :« قول پیشاهنگی .»

خنده ام گرفت و گفتم :« مسخره .»

در را باز کردم. شایان لبخندی زد و گفت :« متاسفانه چون قول دادم ؛ نمیتونم خدشه ای به شما وارد کنم ولی خب ؛ این قورباغه که قول نداده .

دستش را باز کرد و قورباغه به طرف صورتم پرید . آنچنان جیغی کشیدم که خودم هم باورم نمیشد مه این صدا از حنجره ام بیرون آمده باشد . از حال رفتم و نقش بر زمین شدم و دیگر هیچ نفهمیدم ؛ نمیدانم چه مدت طول کشید فقط صدای شایان در هاله ای مبهم شنیده میشد .

ـ عزیزم مهتاب ؛ مهتاب چشمات را باز کن .

و با ریختن چندقطره آب به روی صورتم از آن رخوت و بی حسی درآمدم ؛ چشمانم را باز کردم تمام فضای اطرف دور سرم می چرخید حتی تشخیص نمیدادم که کجا هستم و چه اتفاقی افتاده ؛ شایان با باز شدن چشمانم جانی دوباره گرفت و درحالیکه دستپاچه شده بود گفت :« معذرت میخوام ؛ من رو ببخش ؛ به خدا فکر نمیکردم اینطور بشه .»

همینطور که سرم در بغلش بود نگاهش کردم . با شرمندگی سرش را به زیر انداخت و گفت :« فقط قصد داشتم تو را بخندانم .»

ـ شوخی بی مزه ای بود .

ـ قول میدم دیگه تکرار نشه .

ولی قول دادن او فقط برای چند ساعتت بود . درهمین مدت کوتاه او را به خوبی شناخته بودم . به ندرت میتوانست جدی باشد ؛ همیشه میخواست خوش باشد و با غم و غصه فاصله زیادی داشت . البته من از روحیه او خوشم می آمد و لذت میبردم .در زندگی گذشته ام جز انضباط و مقررات دست و پاگیر چیز دیگری وجود نداشت . هرجا میرفتیم ؛ یا هرکه به خانه مان می آمد باید باوقار می نشینیم و حرفهای جدی و بحث های بزرگانه میکردیم و از شوخی و خنده حذر میکردیم و حالا ازاینکه با همسری شوخ طبع ازدواج کردم خوشحال بودم .شایان زندگی را راحت میگرفت و شاید هم خیلی راحت ؛ که گاهی اوقات حرصم را در می آورد . بااینحال شیفته اخلاقش بودم و از حرکات و رفتارش لذت میبردم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آن روز برای آخرین بار به کنار دریا رفتیم و به تماشای آتش نشستیم ؛ ظلمت و تاریکی سراسر دریا را فرا گرفته بود و جز موج هایی که به ساحل نزدیک میشدند چیزی دیده نمیشد ؛ صدای سوختن هیزم به همراه صدای موج های دریا ملودی خاصی به وجود آورده بود و من در آغوش شایان به روی شیرین با او بودن می اندیشیدم . به فکر فردا و فرداهای دیگر نبودم ؛ فقط آن لحظه را می دیدم که باهم بودیم . شایان میگفت :« اگر میخواهی از زندگی لذت ببری به فکر فردا نباش ؛ از لحظه های زندگی استفاده کن که فردا دیر است .»

ولی ای کاش که نه او این چنین فکر میکرد و نه من به این راحتی می پذیرفتم .ای کاش بی چون و چرا تسلیم خواسته های او نمیشدم . آنقدر از زندگی گذشته ام ناراضی بودم که با دیدن شایان و عقاید سست و پوچش ؛ یک دل نه ؛ صد دل عاشق و شیدای او شدم؛ از اینکه مرا آزاد گذاشته بود که هر کاری که دلم بخواهد انجام دهم لذت میبردم . آزادی را به نوع دیگر معنا کرده بودم و ازاینکه این آزادی را شایان در اختیارم گذاشته بود ؛ هر روز بیشتر از روز قبل شیفته اش میشدم . هردو به بیراهه می رفتیم و نه خود می فهمیدیم و نه اینکه اگر کسی میخواست ما را راهنمایی کند به حرفش گوش میدادیم . از زندگی فقط و فقط لذت های آنی را میخواستیم و به تنها چیزی که فکر نمیکردیم ؛ آینده بود . آینده ای که به ما تعلق داشت و باید می نشستیم و با همفکری هم ؛ برایش تصمیم میگرفتیم . و ما هر دو به نوعی از آینده متنفر بودیم و خیلی که قصد میکردیم برنامه ریزی کنیم . برای فردا بود .

نمیدانم باید از پدر و مادر دلخور باشم ؛ یا ازخودم . ماانسانها همیشه دوست داریم کس دیگری را مقصر اشتباهاتمان جلوه دهیم و به ندرت خودمان را مقصر میدانیم . درصورتیکه خداوند به همه ی انسانها عقل داده که خودشان فکرکنند و راه و روش بهتر زندگی کردن را پیدا کنند و از دانسته های دیگران استفاده کنند . متاسفانه به سن خاصی که میرسیم خودمان را عقل کل میدانیم و راهنمایی های دیگران را نمی پذیریم ؛ اما همین که با شکست روبه رو میشویم ؛ دیگران را مقصر میدانیم که چرا ما را راهنمایی نکردند . میگوئیم :« حالا ما بچه بودیم و نفهمیدیم آنها چی ؛ آنهایی که سرد و گرم روزگار را چشیده بودند و میتوانستند چراغ راه ما باشند ؛ اما مقصر واقعی خودمان بودیم که خیلی زود فریب ظواهر زندگی را خوردیم و گرفتار عواطف و احساساتمان شدیم درحالیکه لحظه به لحظه از خودمان و اصلمان دور می شدیم و آنقدر تند رفتیم که خیلی سریع به آخر خط رسیدیم و دیگر راه بازگشتی وجود نداشت . پلهای پشت سر را به نوعی خراب کردیم که برای تعمیر و ترمیم آن به خیلی وقت احتیاج داشتیم ؛ به اندازه یک عمر ؛ و دیگر نه نیروی جوانی وجود داشت و نه فکر و اندیشه ای که ما را یاری کند و همه و همه را در سراشیبی زندگی باختیم .

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل14

یک ماهی از شروع کلاسهای دانشگاه میگذرد . آرزویی که در تمام عمرم محال به نظر می آمد ؛ حالا تحقق یافته و روی خوش زندگی به رویم لبخند زده و تمام خواسته هایم در مدتی کوتاه رنگ واقعیت گرفته است .

کلاسهایم از روز شنبه شروع میشد و تا سه شنبه ادامه داشت و سه روز آخر هفته تعطیل بودم که برایم بسیار مفید بود . من از امور خانه داری سررشته آن چنانی نداشتم . به علاوه ؛ دروس دانشگاه و مهمانی های خانوادگی همه و همه باعث میشد که وقفه در کارهایم بیفتد . حتی مجبور شدیم جشنی را که قرار بود برگزار کنیم ؛ یکماهی به تاخیر بیندازیم . آنقدر سرمان شلوغ بود که وقت کم می آوردیم . من به جز پختن چند غذای ساده ؛ از آشپزی بهره ای نبرده بودم و این مامان بود که هرشب غذای فردای ما را آماده میکرد . حتی شبهایی که نمی رسیدیم به سراغ آنها برویم ؛ آخرشب به اتفاق پدر غذایی را که تهیه کرده بود ؛ برایمان می اورد و گشتی در آشپزخانه میزد و هرچه کمبود داشتیم لیست میکرد و وقت گرفتن غذا چیزهایی که حتی روحم خبر نداشت به دستم میداد و هرچه میگفتم :« مامان تو را به خدا ما را اینقدر لوس نکنید ؛ خودمان تهیه میکنیم .»میگفت :« چه فرقی داره؛ شما گرفتار هستید ؛ اول ازدواجتان است و سرتان شلوغه . مادر ؛ بهتره توی این فکرها نری و از لحظه های خوش زندگی ات تا میتونی لذت ببری.»

سه روز آخر هفته به نظافت ؛ درسهای عقب افتاده و احیانا مهمانی هایی که به خاطر ما برگزار میشد ؛ میگذشت . حجم درسهایم سنگین بود و من که در مدرسه همیشه شاگرد ممتاز کلاس بودم ؛ حالا هم میخواستم مثل همان دوران؛ دانشجوی ممتاز دانشگاه باشم . برای همین بیشتر وقتم در خانه به درس خواندن میگذشت که البته شایان از این وضع زیاد راضی نبود . او میگفت :« نمیخواهد اینقدر درس بخوانی ؛ همین که بتوانی اون درس را پاس کنی کافی است . حالا گیرم که با نمره های خوب و عالی دانشگاهت را به اتمام رساندی . بعد باید ویلان و سرگردان به دنبال کار بگردی . پس بهتره خیلی سعی و تلاش نکنی . به نظر من همین که هر ترم چندتا درس پاس کنی کافیه .»

ـ حالا چرا با این کار زندگی مان را عقب بیندازیم . زودتر دوره کارشناسی راتمام میکنیم بعد خود را آماده میکنیم برای کارشناسی ارشد .

ـ هو ... چه حوصله ای داری ! بابا این چهار تا کلاس در خواندن هم برای اینه که از قافله عقب نیفتی ؛ من اگر قرار بود برای خودم زندگی کنم فقط و فقط به دنبال پول بودم . پول در بیار و عشق دنیا را بکن .

درهمین مدت کوتاه متوجه شدم که ازنظر سطح فکر با شایان خیلی فرق دارم ؛ او کجا ! او از اینکه پدر و مادر صادقانه هرکاری از دستشان برمی آمد برای ما انجام میدادند سواستفاده میکرد و با خودشیرینی و چاپلوسی آنها را بیشتر تشویق میکرد . اما برای من بسیار سخت بود ؛ از اینکه از نظر مالی سربار آنها بودیم به اندازه کافی شرمنده شان بودم و حالا زحمت خرید و پخت و پز هم اضافه شده بود .

یک روز عصر که از راه دانشگاه سری به آنها زدم ؛ مادر طبق معمول غذاهایی را که آماده کرده بود درون ساکی گذاشت تا وقت رفتن با خود ببرم . بعد از اینکه کارهایش به اتمام رسید ؛ کنارم نشست و گفت :« خب دخترم ، شایان چطوره ؟»

ـ اون هم خوبه ؛ خیلی هم سلام رساند .

مامان یه حال عجیبی داشت یه چیزی میخواست بگوید اما تردید داشت . خودم حدس زدم که درباره ی شایان میخواهد سوال کند . او را در بغل گرفتم و گفتم :« مامان خیالتان از بابت ما راحت باشه ؛ شایان پسرخوبی است و زندگی خوبی را با هم میگذرانیم ؛ نگران ما نباشید .»

ـ نه عزیزم ؛ نگران نیستیم فقط دلم میخواهد مرا محرم خودت بدانی . بهرحال در زندگی زناشویی مشکلاتی پیش می آید که گاهی اوقات به راهنمایی بزرگترها احتیاج پیدا خواهید کرد ؛ تو جگر گوشه ی ما هستی ؛ دلم نمیخواهد غبار غم بر دلت بنشیند . درسته که همیشه جو خونه به شکلی بود که ما رااز هم دور میکرد ؛ درسته که ما هیچ وقت نتونستیم همدیگر را درک کنیم ، اما حالا اوضاع به کلی فرق کرده . تو برای خودت زندگی مستقلی تشکیل دادی که گاهی به راهنمایی احتیاج داری . مرا نه بعنوان مادر ؛ بلکه مثل یک دوست بپذیر و اگر با مشکلی روبه رو شدی ؛ دوست دارم با من راحت باشی .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]او را بوسیدم و گفتم :« من که غیر از شما کسی را ندارم ؛ شکر خدا مشکلی در زندگی نداریم . شایان پسر خوبی است و به خواسته هایم خیلی اهمیت میدهد . او همان مرد دلخواهم است که در رویاهایم به دنبالش میگشتم . خودم هم باور نمیکنم که به همین راحتی به آرزوی محالم رسیده باشم . به لطف خدا زندگی آرام و بی دغدغه ای داریم . اما موضوعی است که مدتی ذهن مرا مشغول کرده ... مامان من فکر میکنم اینطور که شما دارید زحمت ما را میکشید ؛ درست نباشید .خونه ؛ ماشین ؛ پول تو جیبی ؛ مخارج خونه و حتی زحمت پخت و پز . اینها را به راحتی نمیشه به دست آورد . مردم به هزار سختی میتوانند کرایه خونه شون را تهیه کنند ؛ اما شما و پدر به راحتی همه ی امکانات را در اختیار ما گذاشته اید که به نظر من صحیح نیست . من میترسم ؛ از آنروزی میترسم که شایان عادت بکند و روز به روز توقعش بیشتر شود .»

مادر دستم را گرفت و گفت :« عزیزم نگران این موضوع نباش ؛ من و پدرت هر کاری میکنیم برای رفاه دخترمان است . دلم نمیخواهد اول زندگی ات مثل خودم سختی بکشی ؛ شایان هم پسر خوبی است .هرکاری که ما میکنیم اظهار شرمندگی میکند و میگه :« این وظیفه من است .» همین که درک میکنه و متوجه مییشه کافیه و کم کم یاد میگیره که برای زندگی راحت و آسوده باید سعی و تلاش بیشتری کرده .»

ـ اما همیشه اینطور نیست . ما انسانها کم کم به آن چیزی که برایمان مهیا شده عادت میکنیم و توقع مان هم روز به روز بیشتر میشه . دلم نمیخواهد شایان هم یک روز اینطور بشه . دوست دارم خودمان زحمت بکشیم و از دسترنج همسرم زندگی مان بچرخه . میدونم که او هم فعلا در موقعیتی نیست که بتونه از پس این مخارج بربیاد ؛ اما بهتره بعضی از کارها را بگذارید به عهده ی خودمان .

ـ مثلا چی ؟

ـ درسته که شایان بصورت نیمه وقت کار میکنه ، اما حقوقش بد نیست . با پولی که پدرمیدهند به خوبی میتونیم زندگی مان را بچرخانیم ؛ دیگر مخارج خورد و خوراک و تهیه غذا را بگذارید به عهده ی خودمان ؛ میخواهم از این به بعد خودم غذا درست کنم . خرید هم به عهده ی شایان . او باید بفهمه که متاهل شده ؛ ازاینکه همه چیز آماده باشه و او فقط مصرف کننده ؛ بعدها به مشکل برمیخوریم . فقط شما باید پختن چند نوع غذا را به من یاد بدهید . در ضمن به خانم بهرامی بگویید که هفته ای یک روز هم به خانه ما بیاید که درکارها به من کمک کند .

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادر کمی فکرکرد و گفت :«فکر خوبیه ؛ پدرت هم از اول با این کار موافق نبود . مقصر من هستم . گفتم اول زندگی شان است ؛ کار خونه و درس خواندن برای دختری که در ناز و نعمت بزرگ شده سخته . اما حالا که خودت دوست داری ؛ من هم حرفی ندارم . تا حالا فکر میکردم که تو هنوز بچه ای ؛ اما حالا متوجه شدم که به خوبی میتونی یک زندگی را بچرخانی .»

از آن روز برنامه زندگی ام به کلی تغییر کرد . بااینکه برایم سخت و دشوار بود ؛ ولی لذت میبردم . طعم مستقل بودن و استقلال را برای اولین بار چشیدم . همیشه در زندگی ام کسی بود که حمایتم کند ؛ کارهایم را انجام دهد ؛ حتی به جایم فکرکند و تصمیم بگیرد . حالا میخواستم خودم باشم . اگر قراره با ازدواج کردن باز هم برای هر کاری از پدر و مادر استمداد بطلبم باز هم همان زندگی قبلی تکرار خواهد شد . شایان اوایل از این وضع ناراضی بود ؛ هرچند که سعی میکرد نشان ندهد ؛ اما از حرکات و رفتارش به خوبی نمایان بود . او از اینکه همه چیز به راحتی برایش مهیا است بدون اینکه زحمتی بکشد خوشحال و آسوده بود و به راحتی میتوانست به تفریح و خوش گذرانی بپردازد ؛ ولی حالا مجبور بود خرجش را با دخلش تنظیم کند و زیاده روی نکند . اونموقع از هیچ چیز خبر نداشت ؛ همیشه یخچال و فریزر پر بود و هرچه که میخواست آماده بود ؛ هرچند که حالاهم بیشتر مخارج زندگی مان را پدر میپرداخت ؛ اما چند فرق با گذشته داشت . براساس پولی که داشتیم برنامه ریزی میکردیم ؛ او مجبور بود بعد از تعطیل شدن از شرکت مایحتاج روزانه را تهیه کند و تا حدودی در کارهای خانه کمکم کند .

تا مدتی که دست پختم اصلا تعریف نداشت ؛ شایان به شوخی میگفت :« حیف اون دست پخت مامان نبود که ما را از آن محروم کردی ؟»

اما کم کم از مامان و خانم بهرامی رمز و راز آشپزی را یاد گرفتم و دیگر حسابی کدبانو شدم . روزهایی که صبح دانشگاه داشتم از شب قبل غذا آماده میکردم و بعدازظهرها به نظافت و کارهای خانه میپرداختم و بعد هم به درسهای دانشکده میرسیدم . روزهایی که عصر کلاس داشتم راحتتر بودم ؛ صبح تمام کارهایم را انجام میدادم و شب وقت بیشتری برای مطالعه داشتم . آن سه روز تعطیلی هم که جای خودش را داشت . با اینکه باید وقت بیشتری داشته باشم ؛ همیشه کم می آوردم . اون هم به خاطر شایان . یک شب هم توی خونه بند نمیشد ؛ چهارشنبه به خانواده خودم اختصاص داشت ؛ با ماهان از قبل هماهنگی کرده بودیم که چهارشنبه ها همگی درکنار پدر و مادر بگذرانیم و عصر هم که آقایون به سرکار میرفتند به سراغ مامانی میرفتیم . گاهی اوقات عزیزجون هم به جمعمان اضافه میشد که به همراه خودش یک دنیا شادی می آورد . حالا می فهمم که حق با مامانی بود ؛ شایان کپی مادرش بود ؛ او هم دریک جمع دوستانه آرام و قرار نداشت و مجلسی نبود که بدون او به کسی خوش بگذرئ . پنج شنبه و جمعه هم با دوستان شایان به گشت و تفریح میگذشت . او دوستان زیادی داشت ؛ اما من با فرشید و شیدا و علی و ستاره راحتتر

بودم .چندسالی از ازدواجشان میگذشت و راهنماهای خوبی برایم بودند . باشیدا و ستاره خیلی زود صمیمی شدم ؛ بطوریکه هر روز تلفنی از حال هم باخبر میشدیم و از ریز و درشت مسائل زندگی هم باخبر بودیم و از باهم بودن لذت میبردیم . سرمان درد میکرد برای جشن و شادی . خیلی راحت مثل آنها شدم ؛چادر و روسری را کنار گذاشتم ؛ مگر در مواقعی که به خانه پدر و بستگان میرفتیم . درجشن های دوستانه شرکت میکردیم و در آن جمع صمیمی و خودمانی احساس راحتی میکردم . حسابی با مهتاب چند ماه پیش فرق کرده بودم . اوایل خجالت میکشیدم که برقصم . وقتی برای اولین بار شایان دستم را گرفت تا با هم برقصیم ؛ چشم غره ای به او رفتم که وارفت و گفت :« زور و اجباری در کار نیست . هرطور خودت دوست داری ؛ ولی کاری نکن که توی دید باشی ؛ سعی کن همرنگ جماعت بشی .»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]و کم کم من هم مثل خودشان شدم ؛ البته بی بند و بار نبودیم همه کسانی بودند که چند سالی یکدیگر را می شناختند و متاهل بودند . فرشید و علی را مثل برادر میدیدم و اگر از شایان دلخور میشدم به راحتی با آنها در میان میگذاشتم . رابطه مان آنقدر نزدیک بود که اگر ازهم ناراحت میشدیم . خیلی راحت بازگو میکردیم و سعی میکردیم مشکل را حل کنیم ؛ برای همین از بودن با آنها لذت میبردم .

دختر خجالتی و کم رویی نبودم ؛ اما در جمعی که همه را به خوبی نمی شناختم معذب بودم و روی هم رفته با مردم خیلی زود نمیتوانستم ارتباط برقرار کنم .برعکس من ؛ شایان باهمه زود قاطی میشد و سرخوشی را باز میکرد . فرقی هم برایش نمیکرد که دختر یا پسر باشه ؛ انقدر شیطنت میکرد تا طرف را به خنده بیندازد . من هم با شادی او شاد بودم . هیچ وقت حسادت نمیکردم و بدبینانه قضاوت نمیکردم . نمیدانم چرا ؛ ولی هیچ وقت از شوخی کردن شایان با دخترها ناراحت نمیشدم . به او اعتماد داشتم و او هم سواستفاده نمیکرد . شیدا و ستاره میگفتند :« بابا تو دیگه کی هستی ! ما اگر شوهرمان با دختری بیشتر ازیک سلام و علیک صحبت بکنه ؛ تکه تکه اش میکنیم. تو چطور میتونی اینقدر راحت باشی .»

و من هم درجوابشان میگفتم :« آخه احمق ها اگر او منظور داشته باشه که جلوی من شوخی نمیکنه . من به خوبی روحیه او را می شناسم . به نظر من قبل از هر چیزی باید با همسرمان دوست باشیم تا بتونیم یک زندگی خوب و راحت داشته باشیم من از اینکه می بینم او شاد است لذت میبرم .»

حتی خیلی راحت از رابطه او با دوست دختران سابقش میپرسیدم و ازاینکه با آب و تاب برایم تعریف میکرد احساس صمیمت بیشتری با او میکردم و گاهی اوقات تعجب میکردم که چطور دخترها خودشان را به راحتی در اختیار پسری قرار میدادند و تازه اونموقع بود که فهمیدم چقدر چشم و گوش بسته هستم ؛ خدا میداند که از هیچ چیز خبر نداشتم وقتی شایان تعجب مرا می دید ؛ میگفت :« اینکه چیزی نیست ؛ حالا این داستان را بشنو .»

و شروع میکرد به تعریف کردن . یکبار وقتی قیافه مرا دید که از تعجب ماتم برده گفت :« عجب دختر ساده ای هستی . مهتاب ؛ واقعا هیچ وقت از پسری خوشت نیامده و به کسی دل نباخته ای ؟»

با حالت عجیبی گفتم :« چی !؟»

ـ یعنی هیچ وقت جنس مذکری در زندگی ات نبوده ؟

آهی کشیدم گفتم :«چه حرفهایی میزنی ! زندگی من با دیگر دختران خیلی فرق داشت . مال آن چنان بار آمده بودیم که حتی در خواب هم نمی دیدیم که به پسری دل باخته باشیم . آن چنان ترس و وحشت در دل و جانمان رخنه کرده بود که با جنس مذکر بیگانه بودیم ؛ حتی نگاه کردن به یک پسر را از گناهان بزرگ به حساب می آوردیم .»

ـ هو ... چه حوصله ای داشتی ؛ من اگر جای تو بودم این همه خفقان را نمیتوانستم تحمل کنم و حریص تر میشدم .

ـ من هم نمیتوانستم تحمل کنم ؛ اما چاره ای نداشتم . چه کاری از عهده ام برمی آمد ؟ من یک دختر بودم و با یک پسرزمین تا آسمان فرق داشتم . اتفاقا در خانواده ی ما ؛ حالا ای کاش تنها مشکلم رابطه با پسرها و اینجور چیزها بود . من سرپیش پا افتاده ترین مسائل با پدر مشکل داشتم . همیشه برسر چادر پوشیدن ؛ بیرون رفتن با دوستان ؛ حتی آمدن آنها به خانه مان بحث داشتیم . بدون پدر یا مادر اجازه نداشتیم بیرون برویم ؛ حتی جرات اینکه یک نوار گوش بدهیم نداشتیم . آیا باور میکنی که به یاد ندارم حتی یک شب خونه ی مامانی ؛ یا ماهان مانده باشم ؟ خدا میدونه که من در طی این سالها چه زجری کشیده ام ؛ ماهان مثل آنها بود اما من با بقیه فرق داشتم . روزی نبود که با پدر بحثم نشود و هفته ای بیاید و برود و من و او با هم قهر نکنیم .

ـ پس باید از چنین پدری متنفر باشی .

ـ برعکس ؛ من عاشق پدرم بودم و هستم . هرچه او سخت گیرتر میشد ؛ علاقه ام به اوبیشتر میشد . باورت نمیشه همه یکطرف و پدر هم یکطرف . عشق و ایمان و همه ی زندگی ام اوست . باور میکنی وقتی با او قهر میکردم از غم دوری اش بیمار میشدم . هرروز از پشت پنجره اتاقم آمد و رفتنش را تماشا میکردم و دلم لک میزد که او را در بغل بگیرم و غرق بوسه اش کنم .پدرم دنیای من است.

شایان لبخندی زد و گفت :« پدرت هم تو را خیلی دوست داره ؛ همیشه به حالت خاصی نگاهت میکنه . در عمق چشمانش عشق و علاقه ای که به تو داره به وضوح دیده میشه . فکرمیکنه که تو هنوز بچه ای و احتیاج به مراقبت داری . او نمیدونه که من مثل یک شیر مواظب تو هستم .»

ـ باور میکنی که اگر روزی او را نبینم یا صدای او را نشنوم ؛ در دلم غمی بزرگی تلنبار میشه ... شایان من میترسم ؛ از آن روزی میترسم که پدر بفهمه به تمام عقاید او پشت پا زده ام و آنچه را که او تفی میکرده من به راحتی انجام میدهم . اگر روزی او بفهمد ؛ میدونی چه خواهد شد ؟ به حتم مرا برای همیشه ترد خواهد کرد .

با گفتن این جمله دلم لرزید . آیا میشود روزی برسد که پدر اجازه ندهد او را ببینم ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل1-15

 

آن روز جمعه هم به اتفاق بچه ها به کوه رفتیم و مثل همیشه شایان مجلس را در دست گرفته بود و با جوک گفتن و شوخی هایش همه را می خنداند ؛ سر به سر همه میگذاشت ؛ حتی دوستان دانشگاهی من که شناخت چندانی از آنها نداشت . حتی فرشید و علی هم به او گفتند :«زشته ؛ شاید از شوخی های تو خوششان نیاید ؛ بگذار چند جلسه رفت و آمد بکنیم بعد باب شوخی را باز کن .»

شایان با خونسردی گفت :« اتفاقا من از همان روز اول خودم را نشان میدهم تا هرکه خوشش نمی آید به جلسه بعد نرسد و همین جا ختم جلسه اعلام شود .»

آنقدر شیرین زبان و خوش برخورد بود که خیلی زود در دل دیگران می نشست و نه تنها بدشان نمی آمد بلکه لذت هم میبردند .

آن روز هم شایان به روی تخته سنگی نشسته و مشغول چرت و پرت گفتن بود و آن چنان با آب و تاب تعریف میکرد که اگر جوک بی مزه ای هم میگفت همه را به خنده می انداخت . شکلک درمی آورد ؛ صدایش را تغییر میداد و در آخر هم گیتارش را به دست میگرفت و قطعه آهنگی میخواند . یکی از دوستان دانشگاهی ام که برای اولین بار با شایان روبه رو شده بود ؛ میگفت :« مهتاب ؛ خوش به حالت که چنین همسری داری فکر نکنم هیچ وقت پیر شوی .»

تعریف کردن دیگران از شایان را دوست میداشتم و احساس غرور میکردم . ازاینکه خدا چنین شوهری نصیبم کرده که دیگران آرزویش را دارند به خود می بالیدم .

آن روز را هیچ وقت از خاطر نمیبرم . در آن دشت زیبا در زیر اشعه ی دلچسب خورشید دراز کشیده بودیم و از آفتاب پاییزی لذت میبردیم . هرچند نفر هم جمع شده بودند ؛ شاید هم طبق معمول دریکجا بند نمیشد ؛ به سراغشان میرفت و تاهمه را به خنده نمی انداخت از جایش تکان نمیخورد . بااینکه به وضوح می دیدم که شایان به ندرت در کنارم است و بیشتر دوست دارد با دیگران وقتش را بگذراند ، اصلا ناراحت نمیشدم ؛ بااینکه می دیدم هرجفتی دست در دست یکدیگر راه میروند و از طبیعت لذت میبرند ؛ هیچ وقت حسادت نمیکردم و حتی یکبار هم نشد که از شایان گله کنم و از او دلگیر شوم . با اینکه می دیدم فرشید و علی با چه شور و شوقی دست به گردن همسرانشان می اندازند و کنار گوش هم نجوا میکنند ؛ خدا میداند یکبار هم دلم تکان نخورد و از خدا نخواستم که ای کاش شایان هم مثل آنها بود . اصلا شخصیت شایان را همانطور که بود دوست داشتم . آن روز ستاره ازسر دلسوزی گفت :«بابا این چه شوهری است که تو داری ؛ شما دوماه بیشتر نیست که ازدواج کردید باید الان دست همدیگر را بگیرید و به دشت و کوه بزنید و از باهم بودن لذت ببرید نه اینکه او برای خودش بگردد و تو هم تنها اینجا بشینی .»

در جوابش گفتم :« طفلکی را ولش کنید ؛ بگذارید خوش باشه ؛ به زور و اجبار که نمیشه کسی را یک جا بند کرد ؛ زندگی زناشویی هم غل و زنجییر نیست که به گردن هم بیندازیم . باید خواسته های هم را بفهمیم و یکدیگر را درک کنیم ؛ شایان هم همین نظر را دارد و مرا آزاد گذاشته .»

ستاره میان حرفم آمد و با جدیت گفت :« اما مهتاب ؛ زنها با مردها فرق دارند . تو حاضری همینطور که شایان با دخترها شوخی میکنه توهم همین رفتار را داشته باشی ؛ نه عزیزم تو با او فرق داری .»

شیدا گفت :« حالا تو میگی که شایان تو را آزاد گذاشته تا هرکاری که دوست داری انجام دهی ؛ اما قول میدهم اگر همین حالا بلند بشی و با چهار تا پسر ؛ یا حتی فرشید و علی شوخی کنی ؛ شایان ناراحت میشه ما زنها فکرمیکنیم حسود هستیم ؛ اما مردها به مراتب از ما حسودترند ؛ البته اسم این حسادت را غیرت میگذارند . عزیزم از من میشنوی ؛ اینقدر به شایان بال و پر نده . ما قبل از تو او را می شناسیم او پسر خوب و شوخی است و حسن های زیادی داره . اما این دلیل نمیشه که حالا هم که ازدواج کرده مثل زمان تجردش باشه ؛ به نظر من باید از مرد خواست . اگر او را رها کنی ؛ بعد از مدتی می فهمی که چه اشتباه بزرگی کردی .»

ستاره دستش را به دور گردنم انداخت و گفت : « عزیزم ما تو و شایان را دوست داریم ؛ دلمان میخواهد همیشه درکنار هم و به شوخی زندگی کنید ؛ از ما دلخور نباش و حرفهایمان را به پای دوستی بگذار.»

با لبخندی گفتم :« حتما ؛ حتما .»

شیدا گفت :« دلگیر که نشدی ؟»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ واسه چی ! شما که حرف بدی نزدید . و از اینکه به فکرمن هستید بی نهایت متشکرم .»

هنوز حرفم به پایان نرسیده بود که دستان گرم شایان را به دور بازوانم حس کردم و با صدای بلند گفت :« خانم ها و آقایان محترم یک خبر مهم براتون دارم .»

و در حالیکه با دست به سمتی اشاره میکرد گفت :« خانم عزیز با شما هستم . از اینکه همه ی عمرتان نشستید و حرف زدید و غیبت کردید به کجا رسیدید؟ یه کمی هم به دوستان توجه کنید .»

صدای خنده ی همه بلند شد و بعداز لحظاتی سکوتی سراسر دشت را گرفت . شایان دست مرا گرفت و بلند شدیم و گفت :« اول از همه از لطف خدا ممنون هستم که چنین همسری نصیبم کرد ؛ باور کنید در خواب هم نمی دیدم ؛ گاهی اوقات فکرمیکنم که این یک رویاست که هر آن ممکن است به دور دستها برود. او را عاشقانه دوست دارم و امیدوارم که بتونم خوشبختش کنم . و حالا خبر خوش ؛ مهمانی ما که منتظر بودید به زودی از راه خواهد رسید شب همین پنج شنبه همگی منزل ما هستید . با قدوم خود ما را خوشحال کنید .»

آنقدر برایم غیرمنتظره بود که خودم هم تعجب کردم . قبلا دراینباره صحبت نکرده بودیم ؛ ولی با این حال او آن چنان سرحال و راضی به نظر می آمد که دلم نیامد با اخم و دلخوری او را برنجانم و با خوشحالی گفتم :« بچه ها یادتون نره ؛ منتظرتان هستیم .»

اصلا از بحث و دلخوری خوشم نمی آمد . دلم نمیخواست زندگی تازه ام با بحث های پیش پا افتاده و جزئی بهم بخوره . هر وقت یاد قهرهایی که با پدر میکردم ؛ می افتادم ؛ تنم میلرزید . برای همین دلم نمیخواست مسئله ای رابطه مان را تاریک کند ؛ البته شایان هم اهل قهر کردن نبود . برایش فرقی نمیکرد که مقصر من باشم یا خودش ؛ خیلی زود سرصحبت را باز میکرد و با مسخره بازی هایش مرا به خنده می انداخت .

وقتی به خانه رسیدیم ساعت از هفت گذشته بود . بااینکه خیلی خسته بودم به آشپزخانه رفتم و مشغول شست و شوی ظروف شدم و شایان هم بعد از مرتب کردن خانه به حمام رفت . وقتی کارم تمام شد از خستگی روی کاناپه ولو شدم . هرچه تلویزیون را از این کانال به آن کانال زدم برنامه جالبی نداشت ؛ ترجیح دادم آهنگ ملایمی گوش دهم . سی دی را روشن کردم ؛ موسیقی بی کلامی بود که به من آرامش میداد اما هنوز دقایقی نگذشته بود که شایان آن را بهم زد .

ـ مهتاب خانم ؛ امروز چطور بود ؟ بهتون خوش گذشت .

بالای سرم ایستاده بود . به رویش لبخندی زدم و گفتم :« مگه میشه آدم در جوار شما باشه و بد بگذره .»

ـ من که همیشه گفتم تا من را داری هیچ غمی نداری .

ـ راستی شایان چرا برای مهمانی پنج شنبه شب با من هماهنگی نکردی!

درکنارم نشست و گفت :« میخواستم سورپرایزت کنم .»

از کنار چشم نگاهش کردم و گفتم :« ای کلک ؛ وقتی حرفی نداری ؛ بگو میخواستم سورپرایز باشه .»

ـ نه به جان مهتاب ؛ حالا هم اگه تو بخواهی آنرا بهم میزنم . مخالفی !

ـ نه مخالف که نیستم ؛ اما دلم میخواهد هرکاری که انجام میدهی از قبل با من هماهنگ کنی .

ازجا برخاست و دستش را کنار پیشانی اش آورد و گفت :« قول میدهم جناب سروان دیگه تکرار نشه . حالا خواهش میکنم مرا ببخشید .»

و با عجله به سمت آشپزخانه رفت و بایک ظرف چیپس و ماست برگشت و گفت :«چه بچه های باحالی داشتید ؛ هم دانشگاهی هایت را میگم ؛ ازشون خوشم آمد ؛ اتفاقا اون زوجی که تازه نامزد کرده اند ...

ـ خوب جواب شیطنت هایت را میدادند ؛ حسابی کم آورده بودی .

ـ اختیار دارید ؛ من کم بیارم . اگر همه ی عالم و آدم جمع شوند جواب تک تکشان را میدهم .

ـ این یکی را درست گفتی ؛ خدا این زبون را از تو نگیره .

ـ واقعا راست میگی ؛ اگر این زبون را نداشتم به درد هیچ کاری نمیخوردم .

ـ راستی میدونی شیدا و ستاره چی میگفتند !

همینطور که مشغول خوردن ماست و چیپس بود گفت :« چی گفتند؟»

ـ برای آنها عجیب بود که تو با دیگران شوخی میکنی و من ناراحت نمیشوم و تو در جمع ؛ به ندرت پیش من هستی .

شایان با تعجب نگاهم کرد و گفت :« تو چی جواب دادی ؟»

ـ واقعیت را گفتم . ازدواج به معنی غل و زنجیر نیست . باید هر طور که راحتی زندگی کنی ؛ ما همدیگر را درک میکنیم و از زندگی مان بسیار راضی هستیم . اونها میگفتند که زن و مردها با هم فرق دارند ؛ اما اینطور نیست .

ـ به نظرتو چطوری است ؟

ـ به نظر من هرحسی که در یک زن وجود داره در یک مرد هم میتونه باشه ؛ یا به عکس ؛ مثلا یک زن میتونه حسود یا بی عاطفه و حتی خیانتکار باشه ؛ یک مرد هم همینطور . هرجفتی اگر از طرف مقابلش مطمئن باشه دیگه حسادت و هرشک و شبهه ای کنار میرود ؛ اگر یک زوج همدیگر را دوست داشته باشند ؛ نباید وسواس به خرج دهند و از کوچکترین مسئله ای ایراد بگیرند . مثلا تو برای خودت ملاک هایی در زندگی داری که سالهای سال همین روش زندگی ات بوده ؛ حالا این توقع بی جاست که من بخواهم از ایده و عقایدت دست برداری . فقط میتونیم با همفکری و تفاهم سعی کنیم ایرادهای همدیگر را برطرف کنیم و قبل ازاینکه دیگران به ما گوشزد کنند ؛ خودمان از عهده حل آن بربیایم . بهرحال یک سری عادتهای زشت هست که باعث از هم پاشیدن زندگی میشه که با کمی صبر و بردباری میتوان آنها را رفع کرد .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری