رفتن به مطلب
Negarita

°• شام مهتاب ( زهرا ناظمی زاده ) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]ـ عزیز دلم مهتاب ؛ الهی فدای ...

و بدون اینکه بتواند به حرفش ادامه دهد خودش را در آغوش من انداخت . او را بوییدم و بوسیدم ؛ نه یکبار ؛ نه ده بار ؛ بارها ... صدای تلاطم نفسهایش را می شنیدم ،دلم میخواست با او همنفس شوم ؛ در وجودش بروم و با او یکی شوم . سالهای زیادی دور از او بودم ؛ خدا میداند چقدر به این آغوش احتیاج داشتم تا بتوانم درد تنهایی و بی کسی و غربت را در آن خالی کنم . سرش را روی شانه ام گذاشت و بی صدا گریست ؛ دلم نمیخواست اشکم جاری شود که اگر جاری میشد دیگر نمیتوانستم کنترلش کنم . نفس در سینه ام بند آمده بود ؛ درحالیکه بغض را در گلویم میفشردم گفتم :« بالاخره من آمدم ؛ گفتم که روزی برخواهم گشت . خواهش میکنم گریه نکن ؛ تا ابد درکنارت خواهم ماند ... هیچ وقت ترکت نخواهم کرد .»

ـ عزیز دلم به وطن خوش آمدی .

ماهان و زهرا به کنارم آمدند ؛ بدون اینکه کلامی برزبان بیاورند مرا محکم در آغوش گرفتند و گریستند . مامانی عصازنان خودش را به من رساند ؛ سرم را بوسید و درحالیکه چشمان نمناکش رابهم میزد گفت :« به خانه خوش آمدی .»

او را در آغوش گرفتم و گفتم :« یاد گذشته ها به خیر ؛ دوران خوبی که قدرش را ندانستم .»

ـ هنوز هم روزهای خوب در انتظارت هستند .

آن چنان استقبال گرمی ازمن کردند که حتی درخواب هم نمی دیدم ؛ فکرمیکردم که همه مرا فراموش کرده اند ؛ اما این چنین نبود ؛ خودم همه را به فراموشی سپرده بودم . ای کاش آفتابم در این جمع مهربان همراهی ام میکرد.

درتمام طول راه بدون اینکه حرفی بزنم به یاد آفتاب بودم ؛ وقتی به خانه رسیدیم دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم ؛ بغضی را که در گلو خفه کرده بودم با اشک و ناله بیرون ریختم . یاد و خاطره آفتاب تمام ذهنم را پرکرد ؛ قرار بود باهم به ایران بازگردیم ؛ باهم پا به این خانه بگذاریم ؛ اما من با بی رحمی تمام او را آن ور دنیا رها کرده وخود به تنهایی بار سفر بسته بودم . برسر و روی خود زدم و از خوبی های آفتاب گفتم .

خانه به مصیبتکده ای تبدیل شده بود ؛ هرکس درگوشه ای نشسته و گریه میکرد ؛ مثل اینکه همین امروز آفتاب رااز دست داده بودم ؛ نمیتوانستم آرام بگیرم . محیط غمبارخانه و بودن در کنار پدر و مادر مرا آزادتر گذاشته بود تا بتوانم در غم عزیزم مرثیه سرایی کنم . از خوبی هایش گفتم ؛ از عشق به زندگی ؛ ازاینکه برای آمدن به ایران لحظه شماری میکرد ؛ ازاینکه طاقت دوری یکدیگر را نداشتیم و از اینکه دست تقدیر ناجوانمردانه ما را ازهم جدا کرد . از غریبی ام گفتم ؛ ازتنهایی و بی کسی ام در غربت ؛ از زندگی تلخ و سراسر غمم ؛ از بخت سیاهم و ازتنها دلخوشی ام دراین سالهای عذاب آور.

مادر همچنان که گریه میکرد مرا در آغوش گرفت و گفت :« عزیز دلم آرام بگیر.»

ـ چگونه میتوانم آرام بگیرم ؟ چگونه میتوانم جگرگوشه ام را فراموش کنم ؟ مگر شما توانستید مرا فراموش کنید ؟ فقط و فقط شش سال مرا ندیده اید ؛ ببینید چه برسرتان آمده ؛ حالا ازمن میخواهید که آرام بگیرم . من دیگر عزیزم را هرگز نخواهم دید ؛ تا ابد داغ او بر دلم خواهد ماند ؛ آرزوهای زیادی برایش داشتم ؛ به امید او زندگی میکردم ؛ به امید او روزم به شب میرسید ؛ اما حالا چی ... دراین سالهای تنهایی و بی کسی ؛ او تنها مونسم بود . روزهایی که فکرمیکردم همه مرا فراموش کرده اند او به من امید میداد ؛ او روشنایی زندگی ام بود ؛ نوری بود که خدا بر زندگانی ام تاباند و من با بی رحمی او را نابود کردم.

دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم ؛ آن چنان محکم بر سر و روی خود کوبیدم که ازهوش رفتم ؛ وقتی که چشم باز کردم دراتاق غریبی بودم همه چیز برایم آشنا بود ؛ اما وقتی بیشتر دقت کردم اتاق خودم را دیدم که تمام وسایلم به همان شکل گذشته چیده شده بود ؛ نگاهی به سراسر اتاق کردم و روزهای غمدار گذشته را به یاد آوردم ؛ سختی های زیادی در این اتاق کشیده بودم . روزهایی را به یاد آوردم که برای رهایی از آن زندگی به دنبال راه فراری بودم ؛ اما حالا همه ی کارهایم به نظرم بچگانه می آمد. بی حال و بی رمق به روی تخت افتاده بودم و توان اینکه ازجا برخیزم نداشتم . ماهان بالای سرم نشسته بود و موهایم را نوازش میکرد. با دیدن من تبسمی کرد و گفت :« چطوری ؟ بهتر شدی ؟»

ـ سرم کمی درد میکند.

ـ میخواهی چیزی برایت بیاورم ؟

ـ نه ... متشکرم ؛ پسرت چطوره ؟

کمی مکث کرد و گفت :« اون هم خوبه .»

ـ میخواهم ببینمش .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ لبخندی زد و گفت :« الان صدایش میزنم .»

و از در بیرون رفت ؛ یک حالت خاصی داشتم مثل اینکه اصلا در غم و شادی این دنیا شریک نیستم ؛ خیلی راحت میتوانستم ازکنارهرچیز بگذرم و اصلا برایم مهم نبود که چه اتفاقی می افتد .

دقایقی نگذشت که ماهان با علی بازگشت ؛ از دیدن او حس خوبی احساس کردم سرش را به زیر انداخته و خجالت می کشید . دستش را گرفتم و او را به سمت خودم کشیدم و صورتش را بوسیدم .

ـ چقدر بزرگ شدی ؛ ماشالله ؛ ماشاالله ؛ برای خودت مردی شدی .

ازاین جمله خوشش آمد و لبخندی زد و گفت :« متشکرم ؛ خاله جون .»

و صورتم را بوسید و دوان دوان از اتاق بیرون رفت .

تا دو هفته خانه مان محل رفت و آمد دوستان و بستگان بود. پریا چندبار به دیدنم آمد ؛ اما هیچ وقت آن حال و هوای گذشته را برایم زنده نکرد ؛ همیشه از مصاحبت او لذت میبردم و دوست داشتم بیشتر وقتم را درکنار او بگذرانم . اما حالا همه چیز فرق میکرد ؛ حتی او هم نمیتوانست مرا سرشوق بیاورد. نسبت به همه چیز بی تفاوت شده بودم و هیچ چیز خوشحال کننده ای در اطراف خود نمی دیدم ؛ حتی خانه پدری ؛ مثل اینکه دیگر به اینجا متعلق نیستم . بودن در این خانه آزارم میداد . دیدن اطرافیان با آن چهره های غم گرفته چنگ بر دلم میزد حتی دیدن پدر و مادر برایم عذاب آور بود . آنها را که می دیدم می فهمیدم که چه ظلمی درحقشان کرده ام و چطور آشیانه ی گرم خانواده ام را به عشق دروغینی فروختم .صدای ناله های شبانه پدر و گریه های پنهانی مادر دلم را ریش میکرد. ازخودم بدم آمده و بارها و بارها برخود لعنت فرستادم که ای کاش برنگشته بودم و بیشترازاین باعث رنج و عذابشان نمیشدم ؛ آنها به حتم هر وقت مرا می دیدند جگرشان میسوخت ؛ دختری مطلقه با داغ عزیزی بر دل .

به هرجای خانه که سر میزدم خاطرات گذشته برایم زنده میشد؛ اما همه چیز فرق کرده بود. آن وقتها خیلی راحت با درخت سپیدار کنار استخر حرف میزدم ؛ غم ها و غصه هایم را در تابلو نقاشی به تصویر میکشیدم و از پدر شکوه میکردم و آن بوم نقاشی با صبر و تحمل به مانند یک سنگ صبور همه را درخود جای میداد و هیچ وقت هم شکسته نمیشد ؛ اما حالا همه بیگانه اند خجالت میکشیدم بعدازاین همه سال با آنها حرف بزنم ؛ آن صفا و صمیمیت گذشته از بین رفته بود یا شاید غم های من خیلی بزرگ شده بودند که نه دیگر درخت سپیدار میتوانست آن را تحمل کند و نه تابلوهای نقاشی گنجایش آنهمه غم و غصه را داشتند.

دیگر نتوانستم طاقت بیاورم بااینکه خیلی سخت بود که فکری راکه در سر داشتم بیان کنم ؛ اما چاره ای نداشتم .باید تا داغان تر ازاین نشدم راه نجاتی پیدا میکردم ؛ یک شب سرمیز شام ؛ همانطور که با تکه نانی بازی میکردم ؛ در فکرفرو رفته بودم . نمیدانستم ازکجا وچگونه شروع کنم . مادر برایم غذا کشید و گفت :«تو این روزها خیلی ضعیف شدی باید خودت را تقویت کنی .»

لبخندی زدم و گفتم :« چشم حتما این کار را خواهم کرد.»

زهرا با آب و تاب از دوستان مدرسه اش تعریف میکرد و پدرهم با چهره ای متبسم به حرفهایش گوش میداد ؛ ازاینکه پدر اینقدر تغییر کرده ازته دل خوشحال بودم . لااقل سرنوشت من برای زهرا تکرار نخواهد شد . تقریبا شام به اتمام رسیده بود که بدون هیچ مقدمه ای گفتم :« میخواهم چندکلمه ای صحبت کنم .»

مادر با خوشحالی گفت :« بگو عزیزم .»

ـ من میخواهم برای مدتی ازاینجا بروم.

آنها با تعجب نگاهم کردند . گفتم :« خواهش میکنم درست به حرفهایم گوش کنید ... من ازهمان اول فهمیدم که دیگر نمیتوانم اینجا بمانم ؛ اما به احترام شما یکی دوماه صبرکردم تا شاید بتوانم خودم را وفق دهم ؛ اما متاسفانه نشد . اینجا برای من پراز خاطراتی است که آزارم میدهد ؛ نمیدانم چطور بیان کنم باید به من فرصت دهید ؛ فرصتی شاید خیلی طولانی ؛ تا دوباره خودم را بتوانم پیدا کنم . مانند گمشده ای هستم که به دنبال راه نجاتی میگردد اما به هر راه که میرود ؛ به بن بست میرسد . من از آمریکا آمدم تا درخانه پدری به آرامش برسم ؛ امااینجا هم آرامشی وجود ندارد ؛ نه اینکه شما آن رااز من گرفته باشید ؛ بلکه خودم نتوانستم آن را پیدا کنم . من بااین حال خرابم هم شما را زجر میدهم و هم خودم را . شاید شما بتوانیدازحق خودتان بگذرید و مرا تحمل کنید ؛ اما باور کنید من نمیتوانم خودم را تحمل کنم ؛ مدتی به من فرصت بدهید تا بتوانم خودم را پیدا کنم ؛ راه دوری نمیروم میخواهم به شمال بروم و مدتی را در آنجا بگذرانم تا هروقت آمادگی اش را پیدا کردم به خانه بازگردم .

مادر گفت:« اما ...»

نگذاشتم حرفش را ادامه دهد گفتم :« خواهش میکنم مخالفت نکنید ؛ من قرار نیست تا آخر عمر همینطور باقی بمانم ؛ فعلا در موقعیت خوبی قرار ندارم . اگر بخواهید می مانم ؛ اما این را بدانید بدتر از درد غربت برمن خواهد گذشت ..»

پدر کمی فکرکرد و گفت :« دخترم ما نمیتوانیم برای تو تصمیم بگیریم؛ اما خوب فکرهایت را بکن و راه درست را انتخاب کن .»

لبخندی زدم و گفتم :« متشکرم ؛ همین کار راخواهم کرد.»

مادرگفت :« حالا چه میخواهی بکنی ؟»

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم :« فعلا تصمیمی نگرفته ام ؛ اما قول میدهم این بار از روی عقل تصمیم بگیرم .»

مادردرحالیکه بغض کرده بود گفت :« باشه ؛ من حرفی ندارم . برای راحتی تو هرکاری خواهم کرد .»

دستم را به دور گردنش انداختم و او را بوسیدم و گفتم :«نمیخواهد غصه ی مرا بخورید . من با مشکلات زیادی ساخته ام . در زندگی سختی های زیادی کشیده ام و میتوانم گلیم خودم رااز آب بیرون بکشم .فقط به دعای شما محتاج هستم .»

* * *

به اینجا که رسیدم آهی کشیدم و درحالیکه چشمانم از شدت خستگی به سختی باز میشد سرم را روی دامن بی بی گذاشتم و گفتم :« بی بی جون این بود سرگذشت دختری که آرزوهای زیادی درسر داشت ؛ من خودم و عزیزانم را به نابودی کشیدم ؛ فقط و فقط بخاطر غرور و خودخواهی و حالا سردرگم و درمانده مانده ام و نمیدانم با آینده ای که در پیش رو دارم چگونه مقابله کنم ؛ موجود بی هویتی که خودش راهم فراموش کرده .»

بی بی چشمان نمناکش را پاک کرد و سرم را بوسید و گفت : « همه چیز درست میشود ؛ توهنوز خیلی جوانی ؛ فرصتهای زیادی خوا ...»

و قبل ازاینکه جمله اش به پایان برسد به خواب رفتم .

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل37

یکسالی است که در کنارساحل زیبای خزر به سر میبرم ؛ مهدکودکی به نام آفتاب به راه انداخته ام و تمام وقتم با کودکان همسن آفتاب میگذرد . روحیه ام بهتر شده و به زندگی جدید عادت کرده ام . قصد برگشتن به تهران را ندارم ؛ پدر و مادر ماهی دوبار به سراغم می آیند و ساعات خوشی را درکنار هم میگذرانیم ؛ آنها هم از اینکه توانسته ام خودم را دوباره پیدا کنم خوشحال هستند و هیچ سعی و تلاشی برای برگرداندن من نمی کنند . با مادر و آرش در تماس هستم ؛ آنها هم از اینکه به کاری مشغول شده ام که وقتم را پر کرده و مرا از تنهایی نجات داده خوشحالند و با حرفهای دلگرم کننده مرا به زندگی امیدوار میکنند . آرش از وقتی که ما به ایران آمدیم درخانه ی مادر زندگی میکند و هر دو بسیار راضی هستند.

کم کم آرامش از دست رفته ام را به دست آورده ام و دیگر فکر و خیال آزارم نمیدهد . وقتی در کنار بچه ها هستم احساس خوبی تمام وجودم را پر میکند ؛ هر روز به عشق آنها ازخواب برمی خیزم و مانند مادری دلسوز تمام وقتم را درکنار آنها میگذرانم و درغم و شادیشان شریک هستم و شبها به یاد آفتاب به بستر میروم و اتفاقاتی که طی روز افتاده با ولع برایش بازگو میکنم و او درحالیکه دستش را زیرچانه اش گذاشته با لبخندی گوش میدهد و آرام آرام از جلو دیدگانم ناپدید میشود.

زندگی یکنواختی دارم اما احساس آرامش میکنم ؛ سعی کردم خاطرات عذاب آور گذشته را فراموش کنم و زندگی جدیدی برای خودم بسازم ؛ وجود خود را حس میکنم و دیگر افسوس گذشته را نمیخورم ؛ چون به آینده امیدوار هستم.

مادر خیلی نصیحتم میکند که بهتره هرچه زودتر به زندگی ات سر و سامانی بدهی و زوج مناسبی برای خودت پیدا کنی ؛ اما هنوز خودم را آماده برای زندگی جدید نمی بینم . تا حالا هرخواستگاری را به دلایلی رد کردم ؛ اما به تازگی یکی از دوستان محمدآقا پا پیش گذاشته که محسنات زیادی دارد که همه با اوموافق هستند . با اینکه دوازده سال ازمن بزرگتر است ؛ روحیه خوبی دارد و از لحاظ افکار به من خیلی نزدیک است ؛ اما متاسفانه هنوز نتوانسته ام خودم را برای ازدواج آماده کنم . شایان بلایی به سرم آورد که فکرنکنم حالا حالا بتوانم دلم را با مردی صاف کنم. هر وقت حرف از خواستگاری و ازدواج پیش می آید ؛ سایه سیاه زندگی گذشته تمام ذهنم را پر میکند خواستگار جدید چندبار به دیدنم آمده و حرفهایی زده که به دلم نشسته ؛ اما هنوز به خودم مطمئن نیستم ؛ از او فرصت خواسته ام تا بیشتر فکرکنم.

* * *

تا چندروز دیگر به تهران خواهم رفت تا در عروسی زهرا کوچولو شرکت کنم ؛ او دیگر برای خودش خانمی شده . سال اول دانشگاه را به اتمام رسانده و قصد دارد با پسری که به تازگی درسش تمام شده زندگی مشترکش را آغاز کند . آنها باهم در دانشگاه آشنا شده اند و پدرهم بعد از تحقیقات رضایت خودش را اعلام کرده است . شاید من قربانی خودخواهی و غرور پدر شدم و شاید او باعث تمام بدبختی هایم بود اگر سختگیری های بی موردش نبود و مرا حتی از داشتن یک دوست خوب و یک هم صحبت محروم نمیکرد ؛ من برای رهایی از زندانی که روح و ذهنم را به حبس کشانده بودم ؛ هیچ وقت به شایان پناه نمیبردم و ازدواج با او را بهشت آمال خود نمی دیدم ؛ اما حالا بعد ازاین تجربه تلخ خوشحال هستم که با فدا شدن من ؛ پدر روشش را تغییر داد . من خیلی چیزها رااز دست دادم ؛ آن آزادی که به دنبالش بودم ؛ جز خیالی پوچ و بیهوده نبود ؛ به نوعی ؛ زیاده خواهی بود که آن را در قالب آزادی می دیدم و بهایی گزاف برای آن پرداخت کردم ؛ بهایی که هیچ گاه با هیچ پولی و مقامی به دست نخواهد آمد . میدانم که ده سال از زندگی از دست رفته ام ؛ هرگز باز نخواهد گشت ؛ اما این راهم میدانم که سالهای زیادی پیش رو

دارم .

با خوشحالی مشغول بستن وسایلم شدم و خودم را برای عروسی خواهر کوچولویم آماده میکردم ؛ چندماهی میشود که خانواده ام را ندیده ام . دیدار بستگان بعد از مدتها مرا برسر ذوق آورده و با روحیه ای خوب بار سفر را بستم . دقایقی منتظر تاکسی سرویس نشستم که زنگ خانه به صدا درآمد ؛ به سرعت چمدان کوچکم را برداشتم ؛ و در را باز کردم ؛ راننده پشتش به من بود .

ـ سلام خسته نباشید . لطف کنید این چمدان را در ماشین بگذارید .

ـ اطاعت میشود .

و به طرف من برگشت ؛ درجایم خشکم زد . خدایا ! نمیتوانستم باور کنم . آرش در مقابلم ایستاده بود.

من من کنان گفتم :« آرش ! آرش تو اینجا چه میکنی ؟»

لبخندی زد و گفت :« از یک دوست قدیمی اینطور استقبال میکنند ؟»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ آخه برایم باور کردنی نیست . تو در ایران ؛ ... شمال؛ ... به خدا گیج شده ام .

ـ حالا نمیخواهی مرا به خانه ات دعوت کنی ؟

ـ اوه ؛ ببخشید ؛ آمدنت برایم آن چنان تعجب آور است که نمیتوانم باور کنم. راستی با تاکسی سرویس چه کردی ؟

ـ او را مرخص کردم.

آرش را به داخل خانه راهنمایی کردم . او گفت :« اگر چنددقیقه دیر رسیده بودم به حتم رفته بودی ؛ آقای سهامی گفتند که تا چندساعت دیگر به تهران میرسی ؛ اما من نتوانستم منتظر شوم ؛ باید حتما می دیدمت .»

با تعجب گفتم :« پدر را کجا دیدی ؟»

ـ من اول به سراغ آقای سهامی رفتم . حسابی هم گرفتار بودند ؛ اما از دیدن من ؛ برعکس تو ؛ خیلی خوشحال شدند.

ـ باور کن هنوز هم فکر میکنم که دارم خواب می بینم . چی شد که به ایران آمدی ؟

ـ دیگر نتوانستم غربت را تحمل کنم .

با تعجب گفتم :« تو واقعا آمدی که بمانی ؟»

ـ هیچ جای دنیا مثل ایران نمیشود .

ـ مادر چی ؛ او ناراحت نشد ؟

ـ البته که ناراحت شد ؛ اما با حرفهایی که زدم ؛ حتی برای آمدن تشویقم هم کرد .

ـ بشین تا برایت یک نوشیدنی بیاورم .

ـ مگر نمیخواهی به تهران بروی ؟

ـ یک ساعت دیرتر میروم ؛ مشکلی نیست .

ـ اگر مشکلی نیست ؛ پس بهتره برویم بیرون از ویلا ؛ خیلی وقته که دریا را ندیدم .

با خوشحالی گفتم :« خیلی عالی است . تا من نوشیدنی را آماده میکنم ؛ تو برو که خاطرات گذشته منتظرت هستند.»

آرش را از دور دیدم ؛ در کنار دریا ایستاده و آن را تماشا میکرد . فریاد زدم :« آرش ؛ تا شربت گرم نشده بیا .»

رویش را برگرداند و دستی تکان داد و به سمتم آمد. درحالیکه بر روی صندلی می نشست گفت :« روزهای خوشی داشتیم .»

آهی کشیدم و گفتم :« چه کسی فکرمیکرد یک روز به اینجا برسیم ؟»

آرش برای اینکه بجث را عوض کند گفت :« پریا چطوره ؟»

ـ اون هم خوبه ؛ گهگداری به دیدنم می آید . از آمریکا چه خبر ؟

ـ مثل همیشه ؛ پرهیاهو و شلوغ .

ـ غربت خیلی سخته ؛ اینطور نیست ؟

نگاهی به چشمانم کرد و گفت :« خیلی .»

من من کنان گفتم :« از آفتاب چه خبر ؟»

ـ قبل ازاینکه راه بیفتم سری به او زدم .

ـ متشکرم که او را فراموش نکردی .

ـ یادگار یک دوست را هرگز نمیتوان فراموش کرد . خب حالا از خودت بگو ؛ شکرخدا می بینم که روحیه ات خیلی تغییر کرده .

ـ شکر خدا خوبم ؛ از وقتی که مهدکودک را به راه انداختم احساس آرامش میکنم.

ـ خیلی کار خوبی کردی . قصد برگشتن به تهران را نداری ؟

ـ فعلا که قصد برگشتن ندارم ؛ میدونی اینجا سکوت و آرامشی داره که بهش احتیاج دارم . این دریای زیبا را ببین ؛ حتی وقتی که درحال جوش و خروش است به من آرامش میدهد .

ـ واقعا از حق نمیشود گذشت جای دنجی را انتخاب کردی ؛ به دور از هیاهو و جنجال .

ـ مایلی درکنار ساحل قدم بزنیم ؟

با خوشحالی گفت :« البته که مایلم ؛ خیلی وقته که دلم برای راه رفتن روی ماسه ها لک زده .»

ـ یادته آن سفری که با بچه ها آمدیم ... چه روزهای خوشی داشتیم .

ـ بازهم که داری غصه گذشته را میخوری .

ـ گاهی اوقات نمیتوانی از خاطرات فرار کنی .

وقتی به ساحل رسیدیم ؛ قرص کامل ماه بر فراز آسمان خودنمایی میکرد . با اینکه هوا کاملا تاریک شده بود ؛ اما انعکاس نور مهتاب به روی دریا و تلالو آن ؛ همه جا را روشن و زیبایی دریا و ساحل را دو چندان کرده بود . آرش مشتی ماسه از روی زمین برداشت ونگاهی به دریا انداخت و گفت :« هیچ چیز تغییر نکرده ؛ هنوز هم مثل گذشته زیبا و باطراوت ... چه دوران خوبی داشتیم . جوان ؛ کله شق و پرهیاهو... ؛ حیف خیلی زود گذشت .»

ـ تو هم که داری غصه میخوری .

ـ من بهترین دوران زندگی ام را در کنار شما گذراندم . روزهای خوشی که هرگز فراموش نمیکنم.

سکوت کوتاهی کرد و ناگهان بدون هیچ مقدمه ای گفت :« حتما از آمدن من خیلی تعجب کردی ؟»

ـ خیلی زیاد؛ اصلا باور نمیشود که تو به ایران آمده باشی .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ باید می آمدم ؛ حرفهای زیادی برای گفتن داشتم ؛ حرفهایی که سالها در دلم مانده بود . من باید صادقانه هرچه دردل دارم به زبان بیاورم و تو هم باید صادقانه به حرفهایم گوش بدهی و نظرت را بگویی ... زندگی من از وقتی عوض شد که تو را در آن پارتی دیدم .قبل از اینکه پریا ما را به هم معرفی کند چندبار تو را دیدم . با بقیه فرق داشتی ؛ متفاوت با همه ؛ اصلا با آن جمع جور نبودی معلوم بود که سعی میکنی مثل آنها باشی ؛ اما نمیتوانستی ؛ منکه همیشه برای دو کلمه حرف زدن با دخترها دست و پای خود را گم میکردم نمیدانم چی شد که اینقدر پررو شده بودم که با گستاخی نگاهت میکردم ؛ میدانستم معذبی و احساس ناراحتی میکنی ؛ اما دست خودم نبود . خدا شاهد است که نمیدانستم شایان همسرت است ؛ وقتی پریا شما را معرفی کرد ؛ زانوانم سست شد و چیزی نمانده بود که بر زمین ولو شوم. شرمنده شده بودم و میخواستم یه جوری ازت معذرت خواهی کنم ؛ اما همین که نگاهت میکردم و قیافه ی عصبانی تو را میدیدم متوجه میشدم که بیشتر از قبل ناراحتت کرده ام . میدانستم ذهنیت خوبی نسبت به من نداری ؛ اما در آن اوضاع و احوال راهی برای تبرئه خودم نداشتم و هرکاری که انجام میدادم باعث

بدبینی بیشتر تو میشد ؛ حتی وقت شام هم برای عذرخواهی پا پیش گذاشتم ؛ اما تو آنقدر ترسیده بودی که فراموش کردم .

از آن شب دیگر آرش قدیمی نبودم ؛ منکه همیشه زندگی آرامی داشتم و هیچ وقت خودم را درگیر مسائل عاطفی نمیکردم ؛ ناگهان در مقابل تو باختم. به راه اشتباهی رفته بودم ؛ میخواستم دیگر تو را نبینم ؛ اما امان از پریا که به هر بهانه ای مرا به جایی میبرد که تو آنجا بودی . همان شب قسم خوردم که تو را مانند همسر یک دوست ببینم و خدا شاهد است که هیچ وقت فکرم به خطا نرفت . دیدن تو آزارم میداد ؛ برای همین تصمیم گرفتم از ایران بروم . در اروپا زندگی راحتی داشتم ؛ دور از هیاهو و دردسر به تحصیلم ادامهه دادم . از اتفاقاتی که در ایران می افتاد باخبر بودم ؛ رفتن شما به آمریکا ؛ روابط تو و شایان ؛ حتی قطع رابطه ات با دوستان سابقت . از صحبت های تلفنی که با تو و شایان داشتم میدانستم که زندگی خوشی ندارید ؛ چندبار با شایان تماس گرفتم ؛ او را نصیحت کردم ؛ دوستانه با او حرف زدم ؛ باور کن دلم نمیخواست که زندگی شما ازهم پاشیده شود .

درسم تمام شده بود و قصد برگشتن به ایران را داشتم که مجبور شدم برای یک سری تحقیق و پژوهش به آمریکا بیایم . چندماهی از آمدنم گذشته بود ؛ اما جرات اینکه به سراغ شما بیایم نداشتم ؛ دلم نمیخواست خاطرات گذشته در ذهنم زنده شود . اما بالاخره دست تقدیر ما را بر سراه هم قرار داد ؛ آن هم در بدترین شرایط . وقتی تو و آفتاب را با آنحال زار روی تخت بیمارستان دیدم ؛ باورم نمیشد . تمام سعی و تلاشم را برای نجات شما کردم . اما خوب ؛ مشیت الهی هرچه باشد همان میشود ؛ باور کن حتی وقتی شایان گریان به سراغم آمد که شما را آشتی دهم با خلوص نیت و صدق و صفا پا پیش گذاشتم و شفاعت او را کردم تا او را ببخشی . بعد هم برای اینکه درمقابل خداوند رو سیاه نباشم . از پدرت خواستم باتو حرف بزند که اگر امکان دارد به زندگی مشترکتان ادامه دهید .من نمیدانستم این سالها چه برتو گذشت ... مادر از روزهای سخت زندگی ات برایم گفت .

این یک سال هم به سختی گذشت . باید به تو فرصت میدادم تا خودت را پیدا کنی ؛ گذشته ات را فراموش کنی و به زندگی امیدوار شوی . هر وقت باتو تماس میگرفتم ؛ متوجه میشدم که روز به روز روحیه ات بهتر میشود . قصد داشتم تا سه ماه دیگر به ایران برگردم ؛ اما ناگهان تلفن پریا و خبر از خواستگار سمجت همه چیز را بهم ریخت . برای اینکه تو را از دست ندهم به سرعت بار سفر را بستم .

صبح به سراغ پدرت رفتم و همه چیز را با او درمیان گذاشتم ؛ حرفی نداشت گفت :« من تو را تایید میکنم اما تصمیم نهایی را باید خود مهتاب بگیرد .»

و حالا در مقابل تو هستم و منتظر جواب ؛ من فقط میتوانم بگویم که تو را خوشبخت میکنم . اگر به فرصت احتیاج داری منتظر می مانم تاهر وقت که تو آمادگی اش را پیدا کنی .

حرفهای آرش مرا شوک زده کرد . هیچ وقت از او چیزی ندیده بودم که نشان دهتده علاقه اش باشد . او را همیشه بعنوان یک دوست و حامی می دیدم ؛ اما حالا بعنوان یک همسر ... باید فکرمیکردم . یکبار عجولانه تصمیم گرفتم و تاوان سنگینی پرداختم ؛ آنموقع جوان بودم و خواسته های دیگری از زندگی داشتم ولی حالا ؛ یک زندگی همراه با آرامش برایم کفایت میکند ؛ کسی که بتواند درکم کند و دوستم بدارد . چیزی که در زندگی گذشته نداشتم .

آرش با بی طاقتی پرسید :« نظرت چیه ؟»

ـ آرش تو خیلی آقایی ؛ میدانم که مرد زندگی هستی ؛ اما من هیچ وقت به این موضوع فکرنکرده بودم باید به من فرصت بدهی .حالا دیگر بعنوان یک دوست نمیخواهم درباره ات فکرکنم.

با خوشحالی گفت :« میتوانم امیدوار باشم .»

سکوت کردم . آرش فریاد کشید و گفت :« درحضور همین شب مهتابی قسم میخورم که خوشبختت کنم .»

و حالا چهار سال است که با آرش ازدواج کرده و صاحب دو فرزند شده ام . درکناز او خوشبختم و زندگی خوبی دارم ؛ وقتی شبها سرم را روی شانه ی آرش میگذارم ؛ احساس آرامش میکنم . آرامشی که برای رسیدن به آزادی تاوان سنگینی پرداخت کردم.

 

 

پــــــــایـــــــــــان[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×