رفتن به مطلب
Negarita

°• شام مهتاب ( زهرا ناظمی زاده ) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]فصل 1

چند روزی است که خودم را در اتاق زیر شیروانی حبس کرده ام تنها صدایی که مونس تنهایی ام است صدای باران و امواج خروشان دریاست که عجولانه خود را به کناره های ساحل میرساند و دوباره سرگردان و ناامید باز میگردد .

هرروز عصر حول و حوش این ساعت در کناره ی ساحل قدم میزنم و خاطرات گذشته را بارها و بارها مرور میکنم . خاطراتی که برای فرار از آنها به اینجا پناه آورده ام تا شاید بتوانم فراموششان کنم .

ده سال زندگی ؛ که با باورهای خود آن را قبول کردم و سالها سعی و تلاش کردم که آن را با چنگ و دندان نگه دارم ؛ ولی بی فایده بود ؛ مانند گشتن به دور دایره ای که سرانجام به جای اول میرسم . بارها سعی کردم در این دریای متلاطم خودم را به دست امواج بسپارم ولی امید به خدا مرا از این کار باز داشت و آخر تصمیم گرفتم برای همیشه به جایی پناه ببرم که احساس آرامش میکردم ؛ به اتاق زیر شیروانی که دریای خزر را به همه ی ابهت و زیبایی ؛ میتوان از دریچه ی کوچکش دید . به جایی که به خودم تعلق دارد و کسی نیست که به من امر و نهی کند و فقط و فقط برای خودم زندگی کنم ؛ بدون آقا بالا سر .

ده سال زندگی ام تباه شد ؛ به جهنم ؛ شد که شد . ای کاش خاطراتش دست از سرم برمیداشت و لحظه ای میتوانستم آنها را فراموش کنم . حتی این ویلا هم سراسر خاطرات گذشته را در ذهنم زنده میکند ؛ از اسباب و اثاثیه گرفته تا در و دیوارها . شاید تنها جایی که از گزند خاطراتم در امان بوده همین اتاق زیر شیروانی است ؛ که از دوران کودکی یادی از آن نکرده ام .

زندگی ام مدتهاست که تکرار و تکرار است . هر روز صبح بی برنامه از خواب بیدار میشوم و بدون خوردن صبحانه ؛ مشغول خواندن کتاب میشوم . آنقدر کتاب همراه آورده ام که شاید اگر یک سال هم اینجا بمانم ؛ باز هم کتابی برای خواندن داشته باشم. ظهر ناهاری را که بی بی آماده کرده ؛ با بی اشتهایی میخورم و دوباره شروع به خواندن میکنم . حدود ساعت چهارو نیم از زندان تنهایی بیرون می آیم و در ساحل زیبای دریای خزر شروع به قدم زدن میکنم . یک ساعت؛ دو ساعت و گاهی اوقات سه ساعت ؛ بدون مقصد راهی را می روم و بی هدف باز میگردم و گاهی بر صخره ای می نشینم و به دریا خیره میشوم و آن چنان در افکارم غوطه ور میشوم که صدای بی بی خانم بلند میشود « مهتاب ؛ مهتاب هوا تاریک شده نمیخواهی برگردی » و همچنان که زیر لب غرغر میکند دور میشود .

وقتی به ویلا میرسم میز شام آماده است . به همراه بی بی مشغول خوردن شام می شویم ؛ او هم از موقعیت استفاده میکند و خبرهای روز را به اطلاعم می رساند :

ـ مادرت زنگ زد ؛ نگران حالت بود پدرت هم خواست که باهاش تماس بگیری و بعد شروع میکند به نصیحت کردن :

ـ دختر این چه زندگی است که برای خودت ساخته ای ؟ بیست و هشت بهار از زندگی ات نگذشته اما آنقدر غم و رنج در صورتت نمایان است که در صورت من که جای مادربزرگت هستم یکی اش هم نمی تونی پیدا کنی . میدونم بهت خیلی سخت گذشته . هرکس به نوعی در بدبختی ات سهیم بوده ؛ ولی هیچ کس فکر نمیکرد به اینجا کشیده شود ؛ حالا هم دیر نشده ؛ تو هنوز جوانی ؛ زندگی را از نو بساز ؛ اما اینبار با فکر و تعقل ؛ از اینکه گوشه ی اتاق خودت را حبس کنی و هر روز برنامه ی روز قبل را تکرار کنی هیچ چیز عایدت نمیشه ، سعی کن گذشته را فراموش کنی ؛ میدونم مادر؛ سخته ؛ خیلی سخته که آدم ده سال از زندگی اش را که پراز خاطرات ریز و درشت بوده ؛ به فراموشی بسپاره ؛ اما با توکل به خدا همه چیز درست میشه . فقط سعی کن از تجربیاتت خوب استفاده کنی .

گاهی اوقات بدون دادن جوابی از پای میز بلند میشوم و به اتاقم میروم و آنقدر در تخت خوابم گریه میکنم که بی حال و بی رمق به خواب میروم وگاهی با اعصابی داغان سر او فریاد میزنم ؛ اما نمیدونم چی شد که چند شب پیش حرفهایش به دلم نشست . درحالیکه اشک گوشه ی چشمانم حلقه زده بود ؛ گفتم :« بی بی ؛ باور کن نمیتونم فراموش کنم . احتیاج به زمان دارم ؛ زمانی طولانی . شما از چیزی اطلاع ندارید . هر چی شنیدید از این و آن بوده . نمیدونید این سالها چه برمن گذشت . همه و همه دست به دست هم دادند تا زندگی مرا تباه کنند و بدبختانه همه فکر میکردند در حق من محبت میکنند . هرکس به نوعی و از دید خود . بهتره داستان زندگی ام را از زبان خودم بشنوی و بعد قضاوت کنی . اگر خسته نیستید ؛ بنشینید تا برایتان تعریف کنم که چه به من گذشت . »

درحالیکه سینی چای را روی میز می گذاشت گفت : « نه عزیزم ؛ خسته نیستم فقط نمیخواهم باعث ناراحتی ات شوم . »

گفتم : « برعکس ؛ دلم میخواهد عقده دل را خالی کنم و حرفهایی را که سالها در آن نگه داشته ام بیرون بریزم تا شاید سبک شوم . نمیدونم از کجا شروع کنم ؛ اولین صحنه ای که در ذهنم مجسم میشود ... »

ـ پدر من نمیتونم عقیده ی شما را قبول کنم ؛ من بره نیستم که شما هر طور دلتون خواست باهام رفتار کنید ؛ من یک انسان هستم و حق زندگی دارم .

ـ آخه مگر چی کم داری که اینقدر ناسپاس و ناشکری ؟

ـ آزادی ؛ آزادی کم دارم . ازاینکه نمیتوانم برای خودم تصمیم بگیرم ؛ برای آینده ام برنامه ریزی کنم و حتی کوچک ترین خواسته ام نادیده گرفته میشود ؛ احساس حقارت میکنم .

ـ یعنی بگذارم هرکاری دلت خواست انجام دهی ؛ آبروی چندین ساله ام را به دست تو نیم وجبی بدهم تا مرا به خاک سیاه بنشانی . آخه دختر تو چت شده ؛ مگر ماهان خواهرت نیست ؟ چطور او تمام شرایطی را که برای تو سخت و دشوار است با رضا و رغبت پذیرفت و با سربلندی به خانه بخت رفت و از زندگی اش هم بسیار راضی است .

ـ خواسته های هرکس با دیگری متفاوت است ؛ من نمیتوانم مثل اون باشم . بابا چنددفعه بگم من از چادر بدم می آید ؛ مگر حتما چادر حجاب کامله ؛ خب با مقنعه هم میشه پوشیده بود . آیا تا به حال از من خطایی دیده اید ؟ پس چرا اصرار دارید با چادر به مدرسه بروم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پدر درحالیکه لحظه به لحظه عصبانیتش بیشتر میشد گفت : « از تو خطایی ندیدم . اما آبرویم چی ! حالا توی در و همسایه و قوم و خویش بپیچه که دختر سهامی بی حجاب شده و صد تا حرف دیگر . »

دلم نمیخواست کار به عصبانیت کشیده شود . برای همین به آرامی گفتم : « پدر! شما که مرد تحصیل کرده ای هستید و سالهای زیادی را خارج از ایران گذرانده اید ؛ چرا باید طرز فکرتان اینقدر تغییر کرده باشد . مگر خودتان جوان نبودید واین دوران را پشت سرنگذاشته اید . »

بالاخره پدر عصبانی شد و فریاد کشید : « غلط کردم ؛ بابا غلط کردم . اونموقع نفهم بودم ! راضی شدی ؟ حالا هربار این موضوع را بکش به رخ من ، تو آخر مرا دق مرگ میکنی . به خدا همه گرفتاری ها یه طرف ؛ اذیت های تو هم یه طرف . خب توهم مثل همه باش . خودت را با زندگی وفق بده . بالا بری پایین بیای ؛ باید با چادر به مدرسه بری . یا میتونی اصلا نری ! هر کدام راحت تری انتخاب کن . از فردا صبح هم راننده بی راننده خودم می برم و می آرمت . »

در جواب حرف غیرمنطقی چه میتوانستم بگویم . ناامیدانه به سمت اتاقم رفتم و در را محکم به هم کوبیدم .

من و پدر ؛ کم وبیش ؛ هفته ای یکی دوبار با هم مشاجره داشتیم و بدون اینکه یکدیگر را بتوانیم قانع کنیم با دلخوری از هم جدا می شدیم . پدر میدانست که تنها دلخوشی ام در زندگی ؛ مدرسه رفتن است . برای همین ؛ وقتی کم می آورد ؛ مدرسه رفتن را قدغن میکرد . من هم که عاشق درس و مدرسه بودم سکوت میکردم .

تنها ساعاتی که احساس راحتی میکردم و به خودم تعلق داشت ؛ همان لحظات مدرسه بود ؛ از درس خواندن لذت میبردم . ازاینکه زنگ تفریح با دوستانم ؛ در حیاط مدرسه بر روی نیمکتی زیر درخت بید مجنون بنشینیم و حرف بزنیم ؛ احساس خوبی داشتم بچه ها از چیزهایی سخن می گفتند که کوچک ترین اطلاعی از آنها نداشتم ؛ یک پخمه به تمام عیار بودم .

وقتی بچه ها ؛ با آب و تاب ؛ از مهمانی های دوستانه و رفت و آمدشان تعریف میکردند ؛ وقتی درباره ی نوارهای غیرمجاز موسیقی صحبت میکردند که حتی اسم خواننده اش هم به گوش من نرسیده بود ؛ وقتی از لباسهایی تعریف میکردند که تازه مد شده بود ؛ وقتی باهم قرار میگذاشتند که عصر در خانه یکی از آنها جمع شوند ؛ یا به کافی شاپ بروند ؛ منکه از همه این خوشی ها محروم بودم ؛ آه حسرت بر دلم مینشست و با بی صبری منتظر روز بعد میشدم که به مدرسه بروم و برایم تعریف کنند ؛ چه کرده اند و بر آنها چه گذشته است .

دوستانم همه دختران پاک و نجیبی بودند که دست از پا خطا نمیکردند ؛ بچه های درس خوان و زرنگی که به گردش و تفریحشان هم می رسیدند و من حسرت لحظه ای با آنها بودن بر دلم مانده بود .

پدر ؛ به قول خودش ؛ هیچ چیز برای ما کم نگذاشته بود ؛ لوکس ترین و جدیدترین وسایل درخانه ی ما وجود داشت ؛ هرچیزی که میخواستیم مهیا بود . بهترین سیستم های صوتی ؛ کامپیوتر و لوازم زندگی ؛ اما چه استفاده ای میتوانستم از آنها ببرم ؟ هیچ ! حتی با دوستانم نمیتوانستم چت کنم . نوار و سی دی غیر مجاز که نعوذبالله . حتی از آهنگهای مجاز هم فقط آنهایی که پدر اجازه میداد ؛ مثل اصفهانی و افتخاری و چندتای دیگر در خانه داشتیم و تا دلتان بخواهد نوارهای نوحه خوانی و مداحی بود که به تعداد فراوان در خانه پیدا میشد و من زجر میکشیدم و روز به روز از دینی که پدر به زور در مغزم وارد کرده بود بیزار میشدم . خواهر بزرگترم « ماهان »، خیلی راحت این زندگی را پذیرفته بود و به قول پدر از زندگی اش کاملا رضایت داشت . همسر او هم یکی مثل پدر و حتی شاید به مراتب خشک تر از او بود . پدر همیشه ماهان را به رخ من می کشید ؛ او نمیخواست بپذیرد که همه مثل هم نیستند .

مراسم خواستگاری از ماهان را هیچ وقت فراموش نمیکنم . مردها در سالن پذیرایی و خانمها در سالن نشیمن ؛ همه با چادرهای ضخیم مشکی که به سختی چشم هایشان را میشد دید ؛ نشسته بودند . تنها ماهان متمایز از دیگران با چادر سفید به روی مبلی آرام و ساکت نشسته بود او فقط چند لحظه توانست داماد را ببیند و بعد هم با صلوات ختم جلسه اعلام شد .

چیزی که دلم را می سوزاند؛ این بود که جوانی پدر و مادر از زمین تا آسمان با ما فرق داشت . البته آنها هرچیزی که گذشته را برایشان تداعی میکرد از بین برده بودند ؛ از آلبوم های عکس گرفته تا هرچیز ریز و درشت که با گذشته ارتباط داشت .

داستان زندگی شان را از زبان مادربزرگ مادریم شنیدم که رابطه ی خوبی با پدر نداشت و سالها میشد که بینشان شکرآب شده بود . ما گهگاهی به همراه مادر به دیدارش می رفتیم ؛ حتی پدر اجازه نمیداد که شب را درمنزل او بگذرانیم . مامانی هیچ وقت در حضور ما از پدر شکوه و شکایتی نمیکرد . هرچند که خودم میدانستم مقصر اصلی پدر است و بخاطر اخلاق اوست که فقط سالی یکی دوبار مامانی به خانه ی ما می آید . بالاخره یک روز که مادر مرا پیش او گذاشت تا به همراه زهرا ؛ خواهر کوچکم که بیش از هشت سال نداشت ؛ برای خرید برود ؛ ازمامانی به اصرار خواستم تا علت اختلافشان با پدر را برایم بازگو کند .

او گفت : « هیچ وقت دلم نمیخواهد خاطرات تلخ گذشته را دوباره به یاد بیاورم ؛ درسته که ما هیچ گاه رابطه ی خوبی با هم نداشتیم ؛ اما از حق نمیشه گذشت که پدرت مردخوبی است و اختلاف ما هم بر سر سلیقه و عقیده است زیرا او به اجبار میخواهد عقایدش را به دیگران تحمیل کند .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]سهامی پسر زرنگی بود ؛ بعد از گرفتن دیپلم بورسیه بهش تعلق گرفت و برای ادامه ی تحصیل در رشته فیزیک به آمریکا رفت . مادرت هم که از نوجوانی به این کشور رویاها علاقه زیادی داشت ؛ بعد از تمام شدن درسش راهی آمریکا شد و از آنجایی که با سهامی در یک دانشگاه و در یک کلاس بودند بهم علاقه مند شدند ؛ تا جایی که عاشق و شیدای همدیگر شدند . پدربزرگت اصلا با این ازدواج موافق نبود ؛ اون خدابیامرز ؛ خانواده پدری ات را در شان خودش نمیدانست . فاصله طبقاتی علت اصی مخالفت او بود . آخر سهامی از یک خانواده بسیار بسیار معمولی بود که پدرش را در نوجوانی از دست داده و خودش که بزرگترین فرزند بود سرپرستی خانواده ی پرجمعیت هفت نفریشان را به عهده گرفته بود ؛ هم درس میخواند و هم کار میکرد تا امورشان بگذرد . برای پدربزرگت که از یک خانواده سرشناس و مهم بود ؛ افت داشت که دختر یکی یکدانه ی عزیز نازنینش را که تفریح سالانه اش سفر به اروپا و آمریکا و پول تو جیبی روزانه اش اندازه حقوق یکماه پدرت بود ؛ به او بدهد . اما از آنجایی که جلو تقدیر الهی را نمیتوان گرفت آنها با هم ازدواج کردند .

پدربزرگت تا چندسال قید مادرت را زد ؛ حتی جواب نامه ها و تلفن هایش راهم نمیداد . ولی من نتوانستم طاقت بیاورم . با او تماس میگرفتم ؛ برایش پول میفرستادم و حتی دوبار برای دیدنشان رفتم . اما از آنجایی که پدرت مرد مغروری بود به یک ریال از پولهایی که من فرستاده بودم دست نزد . خودش به سختی کار میکرد و درس میخواند تا زندگی شان بگذرد . پدرت خیلی رنج و مشقت کشید ؛ اما نگذاشت آب در دل هلا تکان بخورد . بالاخره پدربزرگت با دیدن اولین عکس نوه اش ؛ گذشته ها را فراموش کرد و برای دیدار عزیزانش عازم آمریکا شد و چون پدرت را مسبب اصلی جدایی از دخترش میدانست ؛ هیچ وقت با او کنار نیامد و همیشه مثل یک زیر دست با او برخورد میکرد . پدرت هم که ازاین همه اهانت در عذاب بود تصمیم گرفت به جایی برسد که دهان پدربزرگت را برای همیشه ببندد . اما عمر پدربزرگت کفاف نداد و قبل از اینکه به ایران برگردد ؛ فوت کرد .

پدرت قصد برگشتن به ایران نداشت و بعد از گرفتن دکترای فیزیک در پست حساسی همانجا مشغول کار شد و اوضاع و احوال خوبی بهم زد ؛ تا اینکه انقلاب پیروز شد و بعد از گذشت یکی دو سال و به دنیا آمدن تو ؛ تصمیم گرفت به ایران باز گردد .

از شنیدن این خبر شوکه شدم . هرروز با آنها تماس میگرفتم تا شاید بتوانم منصرفشان کنم . به آنها گفتم جو ایران خوب نیست ؛ بیکاری بیداد میکند ؛ زندگی مرفه و آرامشان را رها میکنند که بیایند اینجا چه کنند ! اما کوگوش شنوا ؛ هرچه گفتم فایده نداشت . هلا هم مایل به آمدن نبود ولی مثل همیشه حرفای پدرت روی او اثر گذاشت و با دوتا دختر به ایران بازگشتند .

چند ماهی از آمدنشان نگذشته بود که تازه متوجه حرفهای من شدند ؛ از آنجا که سهامی هیچ گاه عقب نشینی نمیکرد ، یکسالی به جبهه رفت تا به قول خودش دینش را به مملکتش ادا کند و در این راه یکی از پاهایش را از دست داد .حالا بیکاری پدرت یکطرف و خانه نشینی او هم طرف دیگر ؛ اوضاع و احوال زندگی آنها روز به روز سخت تر میشد و پس اندازشان کم کم به آخر میرسد . هرچه من سعی کردم به آنها کمک کنم پدرت زیر بار نرفت ؛ حتی حاضر نشد به پس انداز مادرت هم دست بزند ؛ خانه ای در پایین شهر اجاره کرده بودند و روزگار را به سختی میگذراندند .

چیزی که مرا به تعجب وا میداشت هلا بود . او که در ناز و نعمت بزرگ شده بود ؛ چطور میتوانست آن زندگی را تحمل کند . من فقط این را از معجزه ی عشق می دیدم . آن چنان شیفته و شیدای هم بودند که هیچ کدام از این مشکلات نتوانست روی آنها اثر بگذارد .

سهامی ؛ وقتی که پایش را از دست داد ؛ خیلی روحیه اش داغان شد ؛ اما مادرت آن چنان مثل پروانه دور او میگشت و او را تر و خشک میکرد ؛ که توانست روحیه از دست رفته پدرت را به او برگرداند . بالاخره پدرت تصمیم گرفت به دنبال کاری برود . او که از تحصیلات کم نداشت و در ضمن جانباز هم بود ؛ شرح حال خود را در نامه ای نوشت و به همراه مدارکش به وزارت علوم فرستاد . یک هفته نگذشته بود که از طرف آنها دعوت به کار شد و چیزی نگذشت که سمت مهمی در دستگاه دولتی پیدا کرد و با وامی که از دولت گرفت کارخانه ای راه انداخت و جوانان بیکار را تحت پوشش قرار داد .

پدرت روز به روز اعتقادش به رژیم بیشتر میشد ؛ تا جایی که به یک حزب الله ی خشک و متعصب تبدیل شد. او با چندسال پیش تفاوت فاحشی کرده بود . فقط با عده ی معدودی از دوستان گذشته ارتباط برقرار کرد . قید خانواده مادری ات راهم زد ؛ زیرا در دو قطب مخالف بودیم . او تنها با خانواده یخودش که از اول هم مذهبی بودند رفت و آمد میکرد .

هلا هم که تا آن روز حتی از روسری بدش می آمد ؛ ناگهان چادری شد و البته من این را میدانم که پدرت او را وادار به این کار نکرد ؛ چون او هیچ گاه از مادرت کاری را به زور و اجبار نخواسته ؛ اما فرزندانش را سعی کرد آنطور که دوست دارد بار بیاورد . درکنترل ماهان موفق میشد اما تو یه چیز دیگه ای . با همه ی آنها فرق داری و شاید تنها کسی که بتواند سهامی را تغییر بدهد تو باشی . »[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با حرفهای مامانی ؛ تازه پدر و مادرم را شناختم . با اینکه جامعه نسبت به چندسال پیش فرق فاحشی کرده بود ؛ اما پدر هنوز در همان دوران زندگی میکرد . با همان عقیده ی خشک و تعصب کورکورانه ؛ با آزادی که به جوانها داده بودند به شدت مخالف بود وحتی چندین مقاله بر علیه دولت وقت در روزنامه ها به چاپ رسانده بود .

من با اینکه طرز فکر و رفتار پدر را قبول نداشتم و روزی نبود که سر این مسائل با هم بحث نکنیم ؛ عاشقش بودم و به حد پرستش او را دوست میداشتم حتی مادر با اینکه مهربان بود وبا ملایمت بیشتری با من رفتار میکرد ؛ نمیتوانست جای پدر را در قلبم بگیرد . همیشه آرزو داشتم او را در بغل بگیرم و سرتا پایش را غرق بوسه کنم ؛ ولی هیچ وقت به این آرزو نرسیدم ، آخر چطور میشد ! ما حتی نمیتوانستیم دو کلمه حرف مسالمت آمیز بزنیم ؛ چگونه میتوانستم او را در آغوش بگیرم . میدانستم پدر خیلی دوستم دارد اما غرورش اجازه نمیداد به زبان بیاورد ؛ از مادر وماهان میخواست که با من حرف بزند .

یک روز ماهان گفت : « آخه دختر توی زندگی چی کم داری ؟ به دنبال چه میگردی ؟ محمد را نگاه کن ؛ هیچ چیز توی زندگی برایم کم وکسر نگذاشته ؛ اگر دوست داشتن است که خودت میدونی چقدر مرا دوست داره . منتظره من لب تر کنم و چیزی از او بخواهم تا با جان و دل آن را تهیه کند . اگر به گشت و تفریح است ماشاالله که خودت می بینی . با هم هیئتی هایمان هر هفته برنامه داریم . رفت و آمد با خانواده هم که جای خود دارد . مسافرت سالانه هم که امکان ندارد عقب بیفتد ؛ از مشهد گرفته تا سوریه ومکه ؛ خب مگر خوشبختی چیست ؟ همین که انسان در کنار جفتش احساس آرامش کند و به خواسته های معقولش برسد ؛ میتونه بگه من خوشبختم .

نگاه کن مهتاب تو امسال سال آخرت است و به امید خدا ؛ بعدش باید بری سرخونه و زندگی خودت . برادر محمد یکی دوبار از تو خواستگاری کرده . به خدا پسر خوبی است . میتونم روش قسم بخورم ؛ خیلی خاطرت را میخواهد ؛ با او خوشبخت میشی . دختر از خر شیطان بیا پایین و جواب بله را بده . پدر هم که موافقه ؛ ان شاالله تابستان بساط عقد و عروسی را راه می اندازیم . »

از این تکه آخر حرفهایش خیلی ناراحت شدم و گفتم : « کی گفته من سال آخرم است ؟ این همه زحمت کشیدم که تا دیپلم تمامش کنم ؟ من قصد ازدواج ندارم ؛ میخواهم ادامه تحصیل بدم . از پدر در تعجبم ! او که همه چیز را از دید مردم می بینه ! این خجالت برای ما نیست که پدر و مادری تحصیل کرده فرزندان بی سوادی به جامعه تحویل دهند . اون زمان که چشم وهم چشمی نبود ؛ پدر دکترا و مادر لیسانس گرفت . حالا چی ؟ ... دیپلم ما درحد همان بی سوادی است .

از آنطرف مادر به سراغم آمد : « آخه دختر ! مگر تو ازاین زندگی راضی نیستی ؟! خب زودتر از بین این همه خواستگار یکی را انتخاب کن و برو سر خونه زندگی ات . »

ـ یعنی میگویید از چاه در بیایم بیفتم توی چاله ؛ ازدواج میکنم البته نه به این زودی و نه آن کسی که شماها انتخاب کنید . خودم هم خیلی دلم میخواهد از این خونه برم ؛ ولی با کسی که ایده آلم باشه . به اندازه کافی اینجا زجر کشیدم .

مادر درحالیکه سعی میکرد با آرامش صحبت کند گفت : « عزیز دلم چرا اینقدر زندگی را سخت میگیرِی ؟ »

با دلخوری گفتم : « به نظرشما سخت نیست ؟ »

ـ اگر توقعت را کم کنی و با زندگی مدارا کنی ؛ می بینی برعکس ؛ خیی زندگی راحت و خوبی داری .

ـ به نظر شما آزادی های کوچکی مثل رفت و آمد با دوستان و ادامه تحصیل توقع زیادی است.

مادر سرش را تکان داد وگفت : « باور کن خودم هم نمیدانم چی درسته و چی غلطه . »[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل2

 

صبح زود با شوق دیدار دوستان از خواب بیدار شدم و طبق قراری که پدر گذاشته بود مرا تا مدرسه همراهی کرد . ربع ساعتی به زنگ کلاس مانده بود ؛ بچه ها در جای همیشگی جمع بودند . خودم را به سرعت به آنها رساندم ؛ چادرم را تا کردم و در کیفم گذاشتم . بچه ها مشغول پج پج بودند گفتم : « هی هی چه خبر نکنه چیز جدیدی آوردید! »

نیلوفر نگاهی به اطراف کرد و گفت : « هیس ! بیا جلوتر تا برات بگم ؛ این سی دی جدید ... که ملینا آورده . خیلی تعریفش را میکنه ؛ حالا قراره من ببرم خونه رایت کنم .

با تعجب گفتم : « ...کیه ؟ »

ملینا گفت : « تو دیگه خیلی شوتی ؛ خواننده ی به این معروفی را نمی شناسی ! »

نیلوفر گفت : « مهتاب هیچ کدام ازاین خواننده های جدید را نمی شناسه . دختر ؛ هر چی بهت میگم یکی از این سی دی ها را ببر خونه گوش کن به خرجت نمیره . »

آهی کشیدم وگفتم : « مثل اینکه شماها از من شوت ترید ! این همه سال با من توی یک کلاس هستید ؛ از جیک و پوک من خبردارید ؛ حالا میپرسید لیلی زنه یا مرد ؟ »

شادی گفت : « بابا راست میگه ولش کنید ؛ چه کارش دارید . »

نیلوفر با عصبانیت گفت : « آخه تا کی میخواهد این وضع را تحمل کند . انسان مگر مختار نیست ؛ مگر نباید فکرکند ؛ عقلش را به کار اندازد و راه درست را انتخاب کند ؟! پس چرا این فرصت را از او گرفته اند ؟ هرچیزی را به صرف اینکه پدر و مادر بگویند « بد است » که ما نمیتوانیم قبول کنیم . باید خودمان به دنبالش برویم و خوب را از بد تشخیص دهیم و فقط والدین میتوانند ما را راهنمایی کنند . بچه ها !! از شما یه سوال میکنم ؛ وجدانی راستش را بگویید .

مگر همه ی شما موسیقی پاپ ؛ کلاسیک و سنتی گوش نمیدهید ؟ مگر ما همگی هفته ای یکبار دور هم جمع نمی شویم ؟ مگر بعضی هامون رفت و آمد خانوادگی نداریم ؟ هفته ای یه بار به سینما نمیرویم ؟ ما حتی خرید لباس و پوشاکمان به سلیقه ی همدیگه است تا حالا کدامتون از این آزادی سواستفاده کرده اید ؛ کدام یک از شما دوست پسر دارید ؟

بهرحال ما چندساله که با هم هستیم و نیمی از روزمان را با هم می گذرانیم . مگر همین ما نبودیم که نگذاشتیم هانی فریب اون پسره ی لعنتی را بخوره . آخه این جور باهم بودن و هوای همدیگر را داشتن چه اشکالی داره که بابای مهتاب اینقدر سخت میگیره ؟

ما انسان ها کنجکاو هستیم ؛ دوست داریم پشت پرده را ببینیم ؛ آن چیزی را که از ما پنهان میکنند سعی میکنیم بفهمیم چیه ... نگاه کن مهتاب ! این سی دی یک خواننده ی معروفه . این را ببر خونه و توی اتاق خودت گوش کن ؛ ببین اصلا از این جور آهنگ ها خوشت می آید . »

من که خودم را پاک باخته بودم ؛ نمیدانستم چی جواب بدهم . نیلوفر به پهلویم زد وگفت : « دختر جسارت داشته باش ! بالاخره از یه جا باید شروع کنی . اینطور زندگی کردن ؛ اعصاب خودت را داغان میکند ؛ یا خدای ناکرده با این جر وبحث ها یه بلایی به سر پدرت می آید . بهتره مخفیانه این کار را انجام دهی . واکم که داری ؟ »

ملینا گفت : « چه حرفهایی میزنی ! چیزی هست که درخونه ی آقای سهامی پیدا نشه ؟ »

نیلوفر گفت : « خب ؛ نگاه کن ؛ من این سی دی را روی نوار میزنم و فردا برات می آورم تا راحتتر بتونی گوش کنی ؛ شب وقت خواب بهترین موقع است ؛ قبوله ؟ »

نمیدانستم چه جوابی بدهم ؛ مردد بودم . حرف نامربوطی نمیزد ؛ ولی ترس از اینکه اگر پدر بفهمد چه بلایی به سرم می آورد ؛ مرا به وحشت می انداخت . بچه ها آنقدر گفتند و گفتند تا قبول کردم . آن روز سر کلاس حال خوبی نداشتم و همش در فکر فردا بودم و اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد . اما بچه ها زنگ تفریح آنقدر روحیه ام را تقویت کردند که ساعت بعد را با آرامش بیشتری گذراندم .

ده دقیقه به زنگ وقت آزاد داشتیم . نیلوفرهمانطور که کنارم نشسته بود گفت : « مهتاب اینقدر به بابات گیر نده ؛ لجبازی باهاش نکن . بهتره در ظاهر هر طور که اون دوست داره رفتار کنی . باید اطمینانش را جلب کنی ، وقتی از تو مطمئن شد دیگه اینقدر وسواس به خرج نمیده . میگه چادر سرت کن ؛ بگو چشم . میگه حق نداری این کار بکنی بگو چشم .

حالا که چاره ای نداری پس بهتره اعصابت را خرد نکنی ؛ مخفیانه اون کاری را که باب میل خودته انجام بده ؛ اما در ظاهر طبق خواسته های پدرت رفتار کن ؛ سعی کن دلش را به دست بیاری . پناه بر خدا ؛ دخترها دور از چشم پدر و مادر یه کارهایی انجام می دهند که اگر بفهمی مغزت سوت میشکه و با چهار تا زبان بازی خودشان را اینقدر مظلوم نشان میدهند که اگر از والدینشان بپرسی ؛ هیچ کس را پاکتر از دختر خودشان نمیدانند . اما زبان تلخ تو و بداخلاقی هایت باعث شده که اگر پدرت هم بخواهد با تو مدارا کند ؛ نتواند و لجبازی تو را با لجبازی جواب میدهد . پس همانطور که گفتم باید اطمینانش را جلب کنی ؛ وگرنه وضع از این هم که هست بدتر میشه و آخر سرهم به کسی که اصلا دوست نداری شوهرت میده . »

حرفهای نیلوفر بدجوری تکانم داد . او کاملا راست میگفت ! چرا این فکر به ذهن خودم نرسیده بود . پدر باید به من اعتماد کند ؛ اما باید یه جوری رفتار کنم که شک نکند ؛ زنگ زده شد و مثل همیشه قبل از بچه ها کلاس را ترک کردم ؛ چون اگر دقیقه ای دیر می رسیدم باید سوال و جواب پس میدادم . ماشین پدر بود اما از خودش خبری نبود ؛ حتما به دفتر مدرسه رفته تا از درس و رفتارم و همچنین درباره ی دوستانی که دارم سوالاتی بکند . عادتش بود ؛ هر پانزده روز یک بار می آمد و از تمام مسئولین مدرسه حالم را جویا میشد . چون شاگرد نمونه ای بودم ؛ آنها هم با روی خوش پدر را می پذیرفتند . چند دقیقه ای گذشت و پدر نیامد . بهتر دیدم در مدرسه منتظرش بمانم . یکی از بچه ها که تازه از راه رسیده بود . گفت : « پدرت هنوز نیامده ؟ »

با خنده گفتم : « مگه میشه من زودتر از اون برسم ؟ »

ملینا گفت : « پس کجاست ؟ نه خودش هست و نه ماشینش . »

گفتم : « به احتمال زیاد در دفتر تشریف دارند ؛ ماشین هم این گاری است که دیروز خریده ؟ »

شادی سوت بلندی کشید و گفت : « وای خدای من ؛ این دیگه چیه ؟ خوش به حالت دختر ؛ اسمش چیه ؟ »

آهی کشیدم و گفتم : « ای کاش واقعا کاری داشتیم ؛ در عوض کمی از آزادی شما را داشتم ؛ به خدا حاضرم همه ی ثروت پدرم را با آزادی معاوضه کنم . » و در حالیکه سعی میکردم بغضم را کنترل کنم سکوت کردم .

شادی گفت : « ای بابا ؛ تو کجایی و ما کجاییم . آخر نگفتی اسمش چیه ؟ »

ملینا گفت : « خیلی خنگی ؛ این انگانسه ؛ میدونی چند پولشه ؟ خدا ... »

نیلوفر که چشمش به در سالن بود یکمرتبه گفت : « بچه ها ؛ موهاتون را خیلی سریع تا آخرین تار داخل مقنعه هاتون بکنید که رییس آموزش و پرورش داره میاد . »[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بچه ها همگی به طرف نگاه نیلوفر برگشتند و وقتی پدر را دیدند مثل اینکه واقعا رییس آموزش و پرورش را دیده اند ؛ به سرعت موهایشان را مرتب کردند . آنها هم از پدر می ترسیدند چون اگر گوشه ای از موهاشون پیدا بود یا خنده ای بر لب داشتند ؛ چنان برخورد تندی با آنها میکرد که از خجالت آب می شدند .

پدر وقتی رسید تبسمی بر لب داشت و نشان این بود که خیلی تعریف و تمجید مرا شنیده . بچه ها با کمال متانت « سلام و خسته نباشید » گفتند . پدر هم با آنها احوالپرسی کرد و پس از دقایقی به اتفاق سوار ماشین شدیم .

همانطور که حرفهای نیلوفر را در ذهنم مرور میکردم پدر گفت : « در تعجبم دختری به بداخلاقی و لجبازی تو ؛ طوری خودش را در مدرسه نشان داده که ازمدیر و ناظم گرفته تا دبیرو کادر دفتری ؛ همه شیفته اش هستند ؛ ای کاش یه کم از این اخلاقت را میگذاشتی برای توی خونه . »

ـ میدونید علتش چیه ؟ واسه اینه که در مدرسه همه چیز باب میلم است ؛ کسی زور نمیگوید و قانونی داره که در سراسر ایران به یک شکل اجرا میشه .

پدر خندید و دیگر حرفی نزد .

آن روز استرس زیادی داشتم و به بهانه ی درس خواندن به اتاقم پناه بردم . کتاب را بی هدف در دست گرفته بودم و فکرم جای دیگری بود . « خدایا آیا این کار درسته ؟ دست به کار خطرناکی زده ام ؛ بهتره تا دیر نشده از این فکر شیطانی بیرون بیایم . وای اگر پدر بفهمد چه به سرم می آورد ؛ حتما پوست از کله ام میکند ؛ یا سرم را میگذارد لب باغچه و بیخ تا بیخ می برده . از وحشت تنم لرزید و پشیمان شدم وسعی کردم هر حرفی را که آن روز با بچه ها زده بودیم به فراموشی بسپارم ؛ اما دقایقی نگذشت که صحبتهای دلگرم کننده نیلوفر را بخاطر آوردم . خدایا من که کار خطایی نمیخواستم انجام دهم ؛ آخه یه نوار گوش دادن این همه مصیبت داره که حتی احساس گناه کنم ! اگر سختگیری های پدر نبود ؛ نباید برای گوش دادن به یه نوار بی اهمیت اینقدر حرص بخورم .

آن شب را با افکاری پریشان به صبح رساندم و طبق معمول سرساعت معین به مدرسه رسیدم . بچه ها جای همیشگی جمع بودند .

ـ سلام بچه ها ؛ چطورید ؟

ـ سلام ؛ ما همگی خوبیم اما مثل اینکه حال تو تعریفی نداره؛دختر چرا رنگت پریده ؟

درجواب شادی گفتم : « از فکر نوار لعنتی ! باور کنید دیشب تا صبح خوابم نبرد . اصلا حال خوبی ندارم .

ملینا موذیانه لبخندی زد و گفت : « دزدی و خلاف ؛ برای اولین بار سخت و دلهره آوره ؛ ولی بعد از اینکه چندبار انجام دادی برات عادی میشه . »

نیلوفر گفت : « ملینا ؛ خدا خفه ات کنه . چرا دختر مردم را میترسونی ؛ یه نوار گوش دادن که این همه دردسر نداره . »

و نوار را که در کیفش پنهان کرده بود درآورد و خیلی سریع در کیفم گذاشت و گفت : « مهتاب ! با اینکه چندسال است که با هم دوست هستیم و کاملا همدیگر را می شناسیم ؛ ولی باید به من قول بدی که اگر خدای ناکرده لو رفتی اسمی از ما نیاری . »

با دلخوری گفتم :« هنوز هم ؛ بعد از چندسال مرا نشناخته ای ولی با این حال قول میدهم به جان پدرم ! »

بچه ها میدانستند که من دیوانه وار پدرم را دوست دارم و اگر قسم جان او را بخورم ؛ سرم برود زیر قولم نمیزنم .

نیلوفر به سراغم آمد و صورتم را بوسید وگفت : « از ما دلخور نباش ؛ خودت میدانی ؛ به خاطر مدرسه است. اگر بفهمند از مدرسه اخراجمان میکنند . تو هم بهتره حواست را جمع کنی . »

با گرفتن نوار دلشوره ام بیشتر شد ؛ ترس از بی آبرویی و رسوایی تمام وجودم را گرفته بود . از اینکه اگرخانم مدیر بفهمه ؛ تنم به لرزه افتاد . او که مرا الگوی همه ی بچه ها قرار داده . چه فکری درباره ام خواهد کرد . دلم میخواست هرچه زودتر به خانه بروم . حتی زنگ تفریح هم از ترس ؛ به اتفاق بچه ها ؛ در کلاس ماندیم ؛ آنها سعی میکردند با حرفهایشان مرا سرگرم کنند و از فکر و خیال بیرون بیاورند . اما من از درون می لرزیدم و همینطور چهارچشمی حواسم به کیفم بود .

شکر خدا ؛ ظهر پدر نتوانست به دنبالم بیاید و راننده اش را فرستاده بود ؛ از خوشحالی دلم میخواست پر بکشم ؛ چون آنقدر اضطراب داشتم که حتما پدر متوجه میشد [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]وقتی به خانه رسیدم درحالیکه سعی میکردم خودم را خونسرد نشان دهم ، به مادر سلام کردم.

ـ سلام عزیزم ؛ خسته نباشی ؛ چیه . مثل اینکه حالت خوب نیست . صورتت کمی برافروخته شده .

ـ نه مسئله ای نیست . هوا حسابی سردشده ؛ فردا باید پالتوام را با خودم ببرم .

و بدون اینکه منتظر جواب بمانم به سمت اتاقم رفتم و نوار را در جای مطمئنی پنهان کردم . خیلی سریع لباسم راعوض کردم ؛ دست و رویم را شستم و سراغ ماد رفتم . درحالیکه خود را بی تفاوت نشان میدادم مشغول کمک به مادر شدم ؛ اما از نگاه تیزبین اونمیشد فرار کرد . همانطور که مشغول نهار کشیدن بود گفت: « امروز خیلی سرحالی ؛ چه خبر شده . از اون دختر اخمو و غرغر و این سرحالی بعید است . »

با خونسردی هرچه تمامتر گفتم : « آخه امروز یکی از دوستانم شیرینی نامزدی اش را آورده بود . جاتون سبز خیلی بهمون خوش گذشت . »

هیچ وقت فکر نمیکردم به همین راحتی بتوانم دروغ بگویم و شاید این اولین دروغ زندگی ام بود . بهرحال مادر دیگر کنجکاوی نکرد و برای دوستم آرزوی خوشبختی کرد .

بعد از ناهار به بهانه ی استراحت به اتاقم رفتم ،با بستن در اطاق ؛ دوباره دلشوره ام شروع شد . یاد حرف ملینا افتادم ؛ واقعا مثل اینکه قصد دزدی داشتم . عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود . از یکطرف حرفهای پدر که میگفت : « دخترم ، مبادا گول دوستانت را بخوری و نوارهای مبتذلی که به تازگی فراوان شده و قشر جوان را به دنبال خود میکشد تو را هم به وسوسه بیندازد ؛ از این معظلات حذر کن که انسان را به نابودی میکشد. » در گوشم طنین می افکند و از طرف دیگر دلم میخواست هرچه زودتر نوار را گوش بدهم.

در آن لحظه مانند مجروحی بودم که اب برایش مضر باشد و او را از خوردن آن منع کرده باشند و او دور از چشم دیگران تنگ بزرگ آبی را سر بکشد . دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و بدون تامل به سمت مخفی گاه رفتم و نوار را بیرون آوردم . به سرعت آن را در واکمن گذاشتم و به روی تخت پریدم و پتو را روی سرم کشیدم ؛ با دستی لرزان دکمه ی آن را فشار دادم . اول از مضمون آهنگ هیچ نفهمیدم ؛ اما کم کم از صدای ساز و خواننده؛ هیجانی وجودم را گرفت که برایم بسیار لذت بخش بود . باور کنید این اولین باری بود که صدای موسیقی را درون خانه و اتاقم می شنیدم . تنها عروسی ماهان را به یاد دارم که در مجلس زنانه چندنوار شاد گذاشته بودند که حتی هیچ کدام از خواننده ها را نمی شناختم.

وای اگر پدر بفهمد چه قشقرقی به پا میشود ؛ خدا میداند که چه خواهد کرد.شاید حتی دیگر نگذارد به مدرسه بروم . از اینکه آن روز پدر به خانه نمی آمد ؛ بسیار خوشحال بودم .

دوبار ؛ سه بار نوار را گوش دادم و از حسی که درونم را پر کرده بود ؛ احساس رضایت میکردم.خدایا ؛ مگر این موسیقی چه ایرادی داره ؛ چون انسان را سرحال و شاد میکنه ؛ بده ؟ با اینکه روحیه انسان را تقویت میکنه و از خستگی در می آورد ! هرچه فکرکردم نتوانستم جواب این سوالات را پیدا کنم . البته از دوستانم شنیده بودم که بعضی از موسیقی های غربی روی انسان چنان اثری میگذارد که آدمی را از خود بی خود میکند و ممکن است دست به هرکاری بزند .

از آن به بعد ؛ سعی کردم با پدر بحث نکنم و این دوعلت داشت ؛ یکی حرفهای نیلوفر و دیگر جو خانه ؛ که سعی داشتند بعد از گرفتن دیپلم ؛ هرچه زودتر مرا به خانه بخت بفرستند . آن هم با مردی که به شدت از او بدم می آمد ؛ برادر محمد آقا ؛ آخه ما هیچ همخوانی با هم نداشتیم . او به مراتب از پدر بدتر بود ؛ چون او نسل در نسل با همان اعتقادات کهن بار آمده بود . هیجده سال تحمل این زندگی برایم بس نبود ؟ دلم میخواست اگر قرار باشد ازدواج کنم ؛ با کسی باشد که همدیگر را درک کنیم . از زندگی ام لذت ببرم ؛ برای خودم تصمیم بگیرم و سکان زندگی را آنطور که دوست دارم در دست بگیرم . دلم نمیخواست مثل مادر و ماهان زندگی کنم ؛ از اینکه شبانه روز کنج خانه بنشینم و وقتم را به خیاطی و بافتنی و گلدوزی و گلسازی بگذرانم و هفته ای یکی دو شب به دیدار کسانی بروم که بااینکه ادعای مومنی دارند ؛ غیبت کنند و مال و ثروتشان را به رخ هم بکشند و خوبی شوهرانشان را با آب و تاب تعریف کنند ؛ مثلا بگویند : « احمد آقا این ماشین را برایم خریده ؛ علی آقا قراره هفته ی دیگه یه آپارتمان برام بخره . » و با این چرندیات ؛به قول خودشان احساس خوشبختی کنند ؛ یا شروع کنند به طعنه زدن : « ماهان ؛ کوچولو در راه نداری ؟ دیگه داره

دیر میشه بهتر به فکر باشی. » یا : « محمد آقا چه کار کرد ؟ آخر اون خونه را به نامت کرد ؟ حواست را جمع کن ؛ از حنانه دختر طاهره خانم یاد بگیر ! همان روز اول شوهرش مغازه و خونه را به نامش کرد.» خدایا این کجایش خوشبختی است ! یعنی خوشبختی فقط با پول حاصل میشه ؟ پس چرا من با داشتن این همه ثروت پدری ؛ هیچ وقت احساس خوشی ندارم وتازه فکر میکنم بدبخت ترین دختر دنیا هستم .

تازه آخر حرفاشون برای جلسه روضه خوانی یا مهمانی هفته ی بعد برنامه ریزی میکنند.همش تظاهر و چشم و هم چشمی؛اگر قرار باشه به یه انسان درمانده کمک کنند؛آنقدر توی بوق وکرنا میکنند که فکر میکنم اگر طرف بفهمه اینطور آبرویش را برده اند حاضر نیست یک ریال قبول کند .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]البته این را بگویم که خدایی اش ؛ پدر من با آنها زمین تا آسمان فرق داشت و نشنیده بودم به کسی کمک کند و بگذارد دیگران بفهمند . توی محله یه حاج آقا سهامی می گفتند و صدتا از دهانشان می ریخت ؛ طاقت دیدن اشک کسی را هم نداشت . حتی موقعی که با هم بحثمان میشد ؛ همین که دو قطره اشک مرا میدید؛ سعی میکرد یه جوری از دلم در بیاورد .

فقط و فقط پدر خشک مقدس بود ؛ اعتقادات دینی اش را خیلی محکم اجرا میکرد و تعصبات شدیدی داشت. از شانس بدش ؛ خدا هم سه تا دختر بهش داده بود . هرچند که او میگفت : « دختر با خودش نعمت و رحمت می آورد ؛ همانطور که برای من آورد . قبل از اینکه شما به دنیا بیایید ؛ آه نداشتم که با ناله سودا کنم و از قدم خیر شماست که به اینجا رسیدم . »

خلاصه از آن به بعد دل و جرئتم زیاد شد و گهگاهی نواری از دوستانم میگرفتم و پنهانی گوش میدادم . روحیه ام نسبت به قبل خیلی بهتر شده بود . یه روز ملینا نواری برایم آورد که گفت جز نوارهای مجاز است ؛ وقتی آن را گوش کردم باورم نشد به نظر من چندان فرقی با آنها که شنیده بودم نداشت . از پدرم خیلی حرصم گرفت ؛ یعنی او حتی چیزی را که جامعه قبول دارد رد و منکر میداند ؟

یه شب که مشغول تماشای تلویزیون بودیم ؛ اتفاقا یکی از همین آهنگهای پاپ را گذاشت . رو کردم به پدر و گفتم : «این نوار را میشه برام بخرید . »

او با عصبانیت گفت : « چی! این نوار مبتذل را میگویی . »

ـ اگر مبتذل است ؛ پس چرا تلویزیون و رادیو پخش میکنند ؟

ـ به نظر من که کار صحیحی انجام نمیدهند ؛ من هم با همین برنامه مخالف هستم . همین که در انسان احساس خوشایندی به وجود آورد و او را به طرب بیاورد حرام است .

ـ پدر ما که نمیتوانیم برای خودمان فتوا بدهیم؛مگر حضرت محمد نگفتند که با زمانه پیش بروید آخه ما که نمیتوانیم اسلام هزار و چهارصد سال پیش را حالا اجرا کنیم.

پدر میان حرفم آمد و گفت:«دختر استغفرالله بگو؛بازم که شروع کردی.»

ـ پدر چرا طاقت دو کلمه حرف منطقی را ندارید ؛ چرا ما هیج وقت نمیتونیم با هم صحبت کنیم . آخه من حرف دلم را باید به کی بزنم ؟ خواسته هام را از کی بخواهم ؟ این زندگی شاید به نظر شما ایرادی نداشته باشه اما به نظر من سراسر ایراده بابا ؛ من به کی بگم که ازاین زندگی خسته شدم ؛ چرا باید هیمشه توی این خونه زور باشه ؛ چادر بپوش ؛ چشم.اینجا نرو ؛ چشم . این کا را نکن ؛ چشم.

به خدا من هم آدمم ؛ دل دارم . تا کی باید برای خرید حتی یک چیز جزئی ؛ به همراه مادر یا شما به بازار بروم . هیچ وقت نتوانستم مانند هم سن و سالهایم به عقیده و نظر خودم خرید کنم . پدر ؛ من هیچ جای این شهر بلد نیستم . باور کنید اگر توی خیابان ولم کنید ؛ به راحتی نمیتوانم راه خانه را پیدا کنم .

حسابی جوش آوده بودم درحالیکه سعی میکردم عصبانیتم را کنترل کنم؛با لحن ملایم تری گفتم : « به خدا چیز زیادی از شما نمیخواهم ؛ چرا نمیگذارید زیر نظر خودتان با چند تا از دوستانم که شما هم آنها را می شناسید رفت و آمد کنم ؟ اصلا یک سوال از شما دارم ؛ شما در یک جمع از مصاحبت چه کسی لذت می برید ؟...

بگذارید خودم جوابش را بدهم . با کسی که هم روحیه و هم عقیده تان باشد و حرفهای همدیگر را بفهمید . والله به خدا حاضر نیستید اگر غیر از این باشد ؛ یک دقیقه با او همنشین شوید . حالا من بدبخت را هرهفته بکشانید به میان جمعی که همه یا جای مادرم هستند ؛ یا دخترهای هم سالم که اکثرا به خانه بخت رفته اند و اون چندتایی هم که مانده اند فکر و عقیده هامون زمین تا آسمون باهم فرق دارد . حالا شما خودتان را بگذارید جای من ؛ پدر به خدا خسته شدم مثل کلاف سردرگم به دور خود پیچیده ام . آخه چرا کسی مرا درک نمیکند و هرکس حرف خودش را میزند . »

دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و آرام آرام اشکم سرازیر شد.مادر که روی مبل نشسته بود و متفکرانه به حرفهایم گوش میداد ؛ با دیدن اشکهایم به سمتم آمد و مرا در آغوش گرفت وگفت : « دخترم ؛ عزیز دلم باور کن که ما خیر تو را میخواهیم . جامعه خیلی بد شده؛به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد . »

پدر درحالیکه چهره اش را غم گرفته بود گفت:«مهتاب تو با من چه میکنی!من یه عمره اینطور زندگی کردم ؛ چطور میتونم خودم را تغییر بدهم . تو نمیدونی توی جامعه چه خبره ؛ خیابان ها پر از گرگه ؛ که همگی به دنبال دختران چشم و گوش بسته ای مثل تو میگردند .

خدا شاهد است که من هرچه کردم برای خودتان بوده؛من فقط به آن چیزی که دینمان می گوید عمل میکنم.

ـ پدر؛ به خدا دین ما ؛ دین اعتدال است ؛ ولی شما آن را طوری جلوه داده اید که جوان ها را از آن فراری میدهید .

پدر دیگر جوابی نداد وبه سمت اتاقش رفت .

از وقتی که جسارت پیدا کرده بودم و چند نوار غیرمجاز را گوش داده بودم به مراتب جرئتم زیادتر شده بود . دیگر نه از آبرو میترسیدم و نه از پدر . دلم میخواست آن کاری را که دوست دارم انجام بدهم . حالا که حرفهایشان زور است و این را هم خودشان به خوبی میدانند ؛ چرا اعصابم را خرد کنم . حالا که دوست دارند ؛ بهشون دروغ میگویم . هیجده سال مثل یه بره بودم وهرچه گفتند ؛ بدون هیچ دلیل و مدرکی گوش کردم. میگفتند : « با پسر عمو و پسرعمه ها فقط در حد سلام و احوالپرسی میتونی برخورد داشته باشی . با غریبه ترها که پناه برخدا ؛ اصلا حرفش را نزن. » آنقدر با پسرهای خانواده غریبه بودیم که همدیگر را به لفظ خانم و آقا صدا میکردیم.حالا الهی شکر که فقط برخوردمان تا همین حد بود؛چون از همه ی آنها متنفر بودم و دلم نمیخواست ریخت هیچ کدامشان را ببینم.همشون مثل هم بودندوبه گفته پدر عجیب بود که چرا من با بقیه فرق دارم.

دو سه روزی بود که پدر گرفته بنظر می آمد؛نمیدانم حرفهای آن روز من او را تحت تاثیر قرار داده بود؛یا مشغله کاری داشت . بیشتر وقتش را در خانه ؛ با زهرا ؛ به مطالعه میگذراند وسعی میکرد از برخورد با من دوری کند . آتش بس بین ما حکم فرما بود ؛ مثل اینکه بعد از مدتها ؛ متوجه شده بودیم که نه من میتوانم عقیده ام را بر پدر تحمیل کنم و نه او میتواند مرا قانع کند .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل1-3

 

پدر هر روز صبح طبق معمول مرا به مدرسه می رساند و ساعت دو به دنبالم می آمد . آن روز هم مثل همیشه بچه ها دور هم جمع شده بودند و از اینکه دبیران فردا جلسه داشتند و مدرسه تا ساعت دوازده تعطیل بود ؛ خیلی خوشحال بودند و برنامه ریزی میکردند که فردا صبح به خرید بروند و من هم با حسرت نگاهشان میکردم .

شادی گفت : «هی دختر!چرا غمباد گرفتی ، خب ؛ تو هم با ما بیا . »

ناخودآگاه لبم را گزیدم وگفتم : « وای خدا مرگم بده . »

بچه ها زدند زیر خنده . نیلوفر گفت : « مهتاب ؛ شادی راست میگه . همه ی مدرسه که تعطیل نیست ؛ بابات از کجا می فهمه ؛ صبح مثل همیشه با او بیا ؛ ما در مدرسه منتظرت هستیم . با هم راه می افتیم میرویم همین چند تا پاساژ اطراف مدرسه خریدمان را میکنیم و خیلی زود برمیگردیم . بعدازظهر هم بابات مثل همیشه به دنبالت می آید .

با وحشت گفتم : « نه ؛ نه ؛ این کار از عهده ی من بر نمی آید ؛ اگر پدر بفهمه می دونید چه قشقرقی به راه می افته ؟ باید فاتحه ی مدرسه را بخوانم . تازه پدر این روزها حال خوشی ندارد ؛ همین اتفاق ممکنه او را از پا بیندازد . »

ملینا گفت : « آخه از کجا بفهمه . او که چند روز پیش به مدرسه آمد . پس تا یکی دوهفته دیگه سروکله اش پیدا نمیشه . بیا برویم دختر ؛ نترس . دیدی گوش کردن نوار اولش چقدر برات سخت بود ؛ ولی حالا می بینی که یه چیز عادی و معمولی است ؛ خرید را هم بیا و ببین که کار سختی نیست . »

آب دهانم را به سختی قورت دادم و گفتم : « این با نوار خیلی فرق داره ؛ اگه کسی ما را ببینه چی ! همین مونده یکی از اقوام مرا ببیند ؛ هنوز به خانه نرسیده گزارش را به پدر رسانده . »

شادی گفت : « نگاه کن مهتاب ؛ اینطور نمیشه ؛ اگه دوست داری بیایی باید ترس را کنار بگذاری . بهرحال ما فردا صبح ساعت نه منتظرت هستیم . »

بازهم دلهره و نگرانی تمام وجودم را فراگرفت . آنقدر وحشت داشتم که نمیدانستم آن را چطور پنهان کنم. ترس از پدر مانند خوره به جانم افتاده بود . وای اگر او بفهمد چه میکند . این کاری که من میخواستم انجام دهم یک انقلاب بود . شاید اگر خانواده ی یکی از دوستانم او را با پسری می دیدند ؛ با چند نصیحت مادرانه ؛ یا اگر میخواستند خیلی سخت بگیرند ؛ با یکی دو روز نیامدن به مدرسه حل میشد . اما وضع من فرق داشت ؛ جرم این کار به مراتب سنگین تر بود و باید خودم را برای عواقب سخت آن آماده میکردم .

ازترس تا صبح چندبار از خواب پریدم . وقتی که پدر برای نماز صبح به دراتاقم کوبید ؛ آن چنان با وحشت بیدار شدم ؛ مثل اینکه مرا در حال ارتکاب جرم گرفته باشند . بعد ازنماز صبح دیگر خوابم نبرد ؛ سخت در فکر فرو رفتم و وجدانم را به محاکمه کشیدم . آیا بیرون رفتن با دوستانم جرم است ؟ خیر . آیا انسان بخواهد لحظاتی از زندگی اش به خودش تعلق داشته باشد جرم است ؟ خیر . آیا برای خرید لباس از سلیقه ی شخصی خودم و دوستانم استفاده کنم ؛ جرم است ؟ خیر .

پس خدایا کجای کار من خطاست که خانواده ام مرا محروم میکنند ؟! تنها جرم من این بود که بدون اجازه از پدر و مادر میخواستم بیرون بروم ؛ که این هم تقصیر خودشان بود . بالاخره در محکمه ی وجدان حکم بر بیگناهی خود دادم و با عزمی راسخ به مدرسه رفتم . یک ساعتی گذشت تا بچه ها از راه رسیدند . نیلوفر با دیدنم گفت : « بنازم به این همه شجاعت ؛ غم به دلت راه نده ؛ که هیچ خبری نیست . »

ملینا دستم را گرفت و با تعجب گفت : « برعکس این قیافه ی بشاش و شاد ؛ چه دست یخ کرده ای داری ؛ ازت خوشم میاد هیچ چیز از قیافه ات نمیشه تشخیص داد . »

شادی گفت : « دیگه نطق کافی است ؛ بهتره زودتر یه تاکسی بگیریم که خیلی کار داریم . هفته ی دیگه تولد شاهرخ است . میخواهم یه چیز شیک و گران براش بخرم . »

شاهرخ نامزد شادی بود که عاشقانه همدیگر را دوست داشتند و برای هم می مردند . سال گذشته به مناسبت نامزدی شان جشن کوچکی برگزار کردند ؛ که پدر به من اجازه شرکت در آن جشن را نداد .

با بچه ها سوار تاکسی شدیم آنها خیلی اصرار کردند که چادرم را بردارم ؛ اما زیر بار نرفتم گفتم : « این یکی را نه ؛ شرمنده هستم . »

نیلوفر گفت : « بچه ها اینقدر اصرار نکنید ؛ بگذارید هرطور که راحته باشه . »

خودم هم میدانستم که از لحاظ ظاهری خیلی با هم فرق داریم ؛ با اینکه لباس فرم مدرسه به تن داشتند اما کاپشن های خیلی شیک و کفش های اسپورت و کیفهای مد روز که بر شانه هایشان انداخته بودند ؛ تیپشان را به کلی عوض کرده بود . وقتی وارد مرکز خرید شدیم ؛ همه چیز برایم جالب و دیدنی بود ؛ مثل اینکه به سرزمین عجایب پا گذاشته بودم .

خرید ما همیشه از چند فروشگاه لوکس در بازار صفویه انجام میشد ؛ پدر همیشه بهترین را انتخاب میکرد و این فروشگاه ها جدیدترین و ناب ترین مدلها را می آوردند و طبق سفارشی که پدر میداد ؛ آنها هم بهترین ها را برایش فراهم میکردند . البته پدر از این کار منظور خاصی داشت . برای اینکه به موقع ما از خریدهایی که میکنیم ایرادی نگیریم و او مجبور نشود ما را به جای دیگری ببرد و جای هیچ گله و شکایتی نباشد ؛ اینطور خرید میکرد .

بله ؛ همانطور که گفتم مثل اینکه به سرزمین عجایب پا گذاشته بودم ؛ شاید این مرکز خرید در مقابل بازار صفویه هیچ بود ؛ اما برای دل خودم به اختیار خودم و با دوستان خودم به اینجا آمده بودم . ازاینکه بچه ها وارد فروشگاه می شدند و با سلیقه ی خود سفارش میدادند ؛ پرو میکردند و نظر همدیگر را می پرسیدند و آخر سر با فروشنده شروع میکردند به چانه زدن و جنس را با خوشحالی میخریدند و از فروشگاه بیرون می آمدند لذت می بردم . آن موقع بود که تازه فهمیدم خرید یه بلوز هفت ؛ هشت هزار تومانی به سلیقه و اختیار خودم خیلی با ارزش تر از یه بلوز سی ؛ چهل هزار تومانی است که خودم در خریدش نقشی نداشته باشم و فقط بعنوان یک مانکن آن را بپوشم تا دیگران نظر بدهند .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]از اینکه می دیدم چقدر دوستانم اعتماد به نفس دارند تعجب میکردم ؛ مثلا برای خرید یک جفت کفش از فروشنده میخواستند چندین جفت کفش برایشان بیاورد ؛ تازه اگر از آنها خوششان نمی آمد بعد از عذرخواهی به فروشگاه دیگری می رفتند . شادی برای خرید یک ادکلن ؛ برای تولد شاهرخ ؛ آنقدر با فروشنده چانه زد که من از خجالت آب شدم ؛ درحالیکه منه پخمه از کمرویی نمیتوانستم دو کلمه حرف بزنم . پدر جوری ما را بار آورده بود که در زندگی همیشه متکی به مرد باشیم ؛ تا موقعی که دختر خانه هستیم ؛ به خودش و وقتی ازدواج کردیم به همسرمان .

آنقدر همه چیز برایم جالب و دیدنی بود که به کلی فراموش کردم دست به چه کار خطرناکی زده ام و اصلا در فکر این نبودم که ممکنه کسی ما را ببیند .

ملینا گفت : « تو چیزی نمیخواهی بخری ؟ »

گفتم : « خدا پدرت را بیامرزد همین مانده که بعد از رفتن به خانه سین جیم شوم این از کجا آمده ؟ کی برات خریده ؟ و هزار سوال دیگر . »

خلاصه بعد از یکی دو ساعت بچه ها خریدشان را کردند . نیلوفر گفت : « خب ؛ حالا کی میخواهد شیرینی بدهد ؟ »

شادی گفت : « معلومه ! اون کسی که بیشتر از همه خرید کرده . »

ملینا گفت : « اگر منظورتان من هستم که متاسفانه پانصد توما بیشتر ته کیفم نمانده که آن هم برای کرایه راهم است . »

نیلوفر گفت : « ای گدا ! همیشه به اندازه ای بیار که مبادا بخواهی کسی را مهمان کنی ؛ حالادفعه ی دیگه اول پول شیرینی را ازت میگیریم ؛ بعد میگذاریم خرید کنی . »

من گفتم : « بچه ها اگر کسی قراره شیرینی بده اون من هستم . درسته خرید نکردم ؛ ولی برای اولین باره که با دوستانم بیرون می آیم . فقط جان جدتان جایی برویم که از انظار دور باشیم . »

ملینا گفت : « قربان آدم چیز فهم . طبقه دوم یه کافی شاپ است که خیلی دنجه ؛ میریم آنجا . » همگی با خوشحالی از پله ها بالا رفتیم . این هم جزو اولین ها بود ؛ برای اولین بار قدم به جای ناشناخته ای گذاشتم . همه چیز برایم تازگی داشت ؛ محیط نیمه تاریک به همراه موزیک ملایم و گهگاهی صدای خنده و گپ زدن های خودمانی ؛ میزی را گوشه ی کافی شاپ انتخاب کردیم و پشت آن نشستیم با نگاهی کنجکاو اطراف را از نظر گذراندم ؛ چند تا از میزها مثل خودمان بودند ؛ ولی سر بعضی از میزها دختران و پسران جوانی نشسته و مشغول نجوا کردن بودند . آن صحنه آنقدر برایم تعجب آور بود که تا دقایقی میخ آنها شده بودم. ناگهان نیلوفر به پهلویم زد وگفت : « هی دختر ؛ جوانهای مردم را خوردی . »

همه ی بچه ها زدند زیر خنده . شادی گفت : « هو ... اینقدر از این چیزها زیاد است که خدا میداند . جون من میز اون طرف را نگاه بکنید . »

همگی با هم به آنسو برگشتیم . شادی گفت : « پرفسورها ! اینطور که آنها می فهمند . » دختر و پسر جوانی گوشه ی دنجی نشسته و دستهای همدیگر را گرفته و درحالیکه سرهایشان را بهم تکیه داده بودند زیر لب شعری را زمزمه میکردند .

ملینا گفت : « چه کار به مردم دارید ! زودتر سفارش بدهید که از گرسنگی مردیم . »

وقتی که گارسون شیر کاکائو و کیک را روی میز گذاشت ؛ شادی که مانند اسمش همیشه شاد و سرحال بود شروع کرد به چرت وپرت گفتن ؛ حرفهایی میزد و بهم می بافت که از خنده روده بر شده بودیم . همینطور که درحس و حال خودش بود محکم به سرش کوبید و گفت : « وای بچه ها خاک بر سرمان شد . آقای سهامی با دوست دخترش آمد ؛ مهتاب ؛ مهتاب بپر توی جیب من قایم شو . »[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]واقعا چنان جدی گفت که نزدیک بود از ترس غش کنم ؛ بچه ها هم حالشون بهتر از من نبود گفتم : « خدا خفه ات کنه . »

شادی همانطور که خونسرد مشغول خوردن شیر کاکائو بود گفت : « راستی راستی اگه پدرت را با یه خانمی اینجا ببینی چه کار میکنی ؟ نه تو جرئت داری به سراغش بروی و از حق مادرت دفاع کنی و نه میتونه بلایی به سرتو بیاره . اونموقع است که دیگه میتونی با خیال راحت هرکاری که دلت خواست انجام بدهی ؛ چون حالا این تو هستی که از او نقطه ضعف داری . »

با دلخوری گفتم : « پدر من از این مردها نیست ؛ او با همه فرق داره . »

شادی گفت : « دختر ؛ تو چقدر ساده ای ؛ به هیچ مردی اطمینان نکن . حالا بگذریم . اصلا بیایید داستان را تغییر دهیم . فکرش را بکنید آقای سهامی از همان صبح به مهتاب شک کرده و سایه به سایه به دنبال ما آمده . باورش نمیشه که دختر عزیز دردانه اش بهش دروغ گفته باشد و از آن بدتر به یه همچین جایی بیاد ؛ چندین بار چشمانش را می مالد ؛ پیش خود میگوید ؛ شاید اشتباه میکنم ولی نه عین واقعیت است . »

شادی آن چنان با هیجان تعریف میکرد که من پاک خودم را باخته بودم . نیلوفر که قیافه مرا دید ؛ به تندی به شادی گفت : « بسه مسخره ؛ دختر مردم را قبضه روح کردی . »

شادی که تازه متوجه شده بود ؛ با دستپاچگی گفت : « غلط کردم ؛ نه یکبار بلکه صدبار ؛ تو هم شوخی سرت نمیشه ؛ الان پدرت توی کارخونه پشت میزش نشسته و داره پول می شماره اون روچه به این جا ؛ اصلا اینجاها به تریپ بابات نمیخوره . بلند شوید که دیگه چیزی به زنگ نمانده . »

ولی از آن لحظه من خودم نبودم ؛ به اطراف نگاه میکردم و منتظر بودم که کسی از پشت غافلگیرم کند . آنقدر صلوات نذر کردم که خدا میداند و شکر خدا بدون هیچ دردسری به مدرسه بازگشتم . آن روز یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود . هنوز که هنوزه از به یاد آوردن آن لحظات احساس خوشایندی میکنم ساعت دو پدر مثل همیشه به دنبالم آمد . با دیدنش دلم ریخت ؛ مثل اینکه تمام اعمالم را به روی پیشانی ام نوشته اند .

ـ سلام پدر ؛ خسته نباشید .

ـ سلام به دختر گلم ؛ امروز مدرسه چطور بود ؟

ناگهان خودم را باختم؛نکند پدر به مدرسه آمده باشد.به چهره اش دقیق شدم شکر خدا خبری نبود.درحالیکه کیفم را از زیر چادر بیرون می آوردم گفتم:« طبق معمول . »

هنوز مسافتی نرفته بودیم که پدر گفت : « مهتاب ! به دنبال فرصتی بودم که تنهایی با هم صحبت کنیم. خودت میدونی که هیچ کس در خانه پدر و مادرش ماندنی نیست . چه دختر و چه پسر ؛ یه روز باید بار سفر را ببندند . خب ، منهم که نمیخواهم دخترهایم را ترشی بیندازم . به لطف خدا ماهان را به خانه بخت فرستادم و حالا نوبت توست .

من من کنان گفتم : « آخه پدر منکه هنوز درسم تمام نشده ؛ بعدش هم که میخواهم برم دانشگاه ... تازه من دلم نمیخواهد به این زودی از پیش شما بروم . »

پدر درحالیکه لبخندی به لب داشت گفت : « مگر قراره تو بری دیگه برنگردی ؛ ماهان را ببین ؛ حداقل هفته ای سه چهار روز پیش ماست . در ضمن پیشنهاد من برای حالا نیست . ان شاالله تابستان . تا اونموقع ؛ هم تو درست را تمام کردی ؛ دانشگاه هم رفتنش چه فایده ای دارد ؛ مادرت سی سال پیش لیسانس گرفت چه استفاده ای از آن کرد ؟ هیچ ؛ نشست توی خونه و شماها را بزرگ کرد . »

ـ مادر دوست نداشت کار کند ؛ دلیل نداره که همه مثل او باشند . عده ی زیادی از زنان جامعه مشغول فعالیت هستند اصلا توی کارخانه شما چندتا زن کار میکنه ؟ توی زمان شما که دیپلم ارزش داشت ؛ مامان لیسانسش را گرفت . حالا که دیگه اون هم ارزشی نداره شما از من میخواهید به همین دیپلم اکتفا کنم . پدر من اینهمه زحمت کشیدم ؛ هیچ کدام ازنمراتم کمتر از هیجده نیست . خودتان که بهتر میدانید ؛ همه وقتم به درس خواندن می گذرد . حالا میخواهید همه را ببوسم وکنار بگذارم.

ـ تو اگر درس خوان باشی ؛ توی خونه ی شوهرت هم میتوانی درس بخوانی ؛ مهتاب ؛ بگذار حرف آخر را بزنم . من نمیتوانم دختر را بیشتر هیجده ؛ نوزده سالگی نگه دارم ؛ چطور بهت حالی کنم که امانت داری سخته .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ پدر بازهم دارید حرف زور میزنید ؛ آخه این چه طرز فکریست که شما دارید . همه ی سختی ها را به جان خریدم ؛ حسرت همه چیز به دلم ماند ؛ خواسته هایم را نادیده گرفتم ؛ به امید روزی که به دانشگاه برم . حالا شما با کمال بی رحمی این را هم میخواهید از من بگیرید . درسته که همیشه از لحاظ فکری بینمان فاصله بوده ؛ ولی هیچ وقت فکر نمیکردم که شما با ادامه تحصیل هم مخالف باشید . هرچه مادر و ماهان توی گوشم میخواندند که خودت را آماده کن که بعد از گرفتن دیپلم باید بار سفر را ببندی ؛ باورم نمیشد . به خود میگفتم پدر با هرچیز که مخالف باشه با درس خواندن مخالف نیست . پدری که هر دو هفته یکبار به مدرسه فرزندش می آید تا از وضع تحصیلی او باخبر شود چگونه میتونه چنین تصمیمی بگیره !

باشه حالا که میخواهید از شر من راحت شوید قبوله ؛ اصلا هرچه شما بگویید قبوله . تا بیشتر ازاین با آبروی شما بازی نکردم بهتره از خانه و خانواده جدا شوم ؛ شاید آنموقع بیشتر قدر یکدیگر را بدانیم . ولی این را بدانید اگر رفتم دیگه هیچ وقت پشت سرم را نگاه نخواهم کرد . »

دیگر نتوانستم ادامه دهم . چادرم را روی صورتم کشیدم و آرام آرام گریستم . پدر با نگرانی گفت : «مهتاب...»

ـ پدر خواهش میکنم ؛ بهتره تمامش کنیم .

او دیگر حرفی نزد ؛ نه سعی کرد دلداریم دهد ونه پرخاش کرد .

وقتی به خانه رسیدیم یکراست به اتاقم رفتم . چقدر تا چند ساعت پیش احساس خوشبختی میکردم ، همه ی ناراحتی هایم را به فراموشی سپرده و از اینکه ساعتی را با دوستانم می گذرانم غرق در شادی و لذت بودم . دلم میخواست آن لحظات تمامی نداشت ؛ ولی این خوشبختی کوچک دیری نپایید که از هم پاشیده شد.کنترل اشکهایم را نداشتم ؛ مادر چندبار به در اتاقم کوبید وگفت : « مهتاب ؛ غذا آماده است ؛ تا سرد نشده زود بیا . »

ـ میل به غذا ندارم ؛ میخواهم بخوابم .

ـ آخه اینطور که نمیشه ؛ بهتره بیایی چند لقمه بخوری.

ـ مادر ؛ گفتم که میل ندارم ؛ بهتره راحتم بگذارید . یه چندر وز دست از سرم بردارید تا ببینم چه خاکی به سرم باید بریزم .

از خودم ؛ از زندگی و ازهمه و همه خسته شده بودم . تحمل هیچ کس را نداشتم و به دنبال راه گریزی بودم؛ اما کدام راه ! باید با کسی ازدواج کنم که هیچ شناختی از او ندارم و حتما اخلاق و روحیه اش هم مثل پدر است . چه آرزوهایی برای آینده داشتم . به امید روزی بودم که به دانشگاه بروم و با یکی از همکلاسی هایم ازدواج کنم ؛ یا لااقل با کسی که خودم انتخاب کنم پیمان ببندم ؛ اما در آن شرایط همه ی آرزوهایم را بر باد رفته می دیدم .

دلم خیلی گرفته بود وبرای اولین بار به میل خودم به سراغ کاست « تنها ماندم » اصفهانی رفتم . با شنیدن آهنگهای آن دلم تنگتر و تنگ تر شد . خدایا سهم من از این دنیا چیست ؟ این سوال را بارها و بارها در ذهنم تکرار کردم ؛ اما هیچ جوابی برای آن پیدا نکردم . نمیدانم چنددفعه کاست را گوش دادم اما این را خوب به یاد دارم که با هر آهنگی اشکم بیشتر سرازیر میشد . از یک بچه پرورشگاهی هم بی کس تر بودم . او لااقل کسی را ندارد که به حرفهایش گوش دهد ؛ اما من چی ! این همه کس و کار دارم ولی چه فایده ؛ کو گوش شنوا ؛ مانند اینکه برای مجسمه ای درد دل کنی که هیچ وقت خواسته هایت را نمیتواند عملی کند .

ساعت حدود پنج بعدازظهر بود که با صدای مادر از خواب بیدار شدم .

ـ سلام به دختر گلم ؛ نمیخواهی بلند بشی ؟ ناهار هم که نخوردی .

با بی حوصلگی گفتم : « میل ندارم . »

کنار تختم نشست و موهایم را نوازش کرد و گفت : « حتما باز هم از حرفهای پدرت دلخور شدی ؛ عزیزم ؛ او خوبی تو را میخواهد . »

ـ ماد خواهش میکنم دیگه شما شروع نکنید . فکرکنم برای امروزم کافی است .

ـ باشه باشه ؛ هرچه که تو بگی . حالا بلندشو دست و رویت را بشوی تا دو کلمه باهم درد دل کنیم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]نمیدانم ماه از کدام طرف درآمده بود که اینقدر براشون باارزش شده بودم ؛ حتما این هم از نقشه های جدید پدر بود .

صورتم را که شستم به آشپزخانه رفتم و از غذایی که مادر کشیده بود ؛ با بی اشتهایی چند قاشق خوردم. مادر صندلی اش را به من نزدیک کرد و گفت:«خب حالا برایم تعریف کن چی شده . » او خودش ازهمه چیز خبر داشت فقط میخواست از زبان من بشنود وشروع کرد به نصیحت کردن . واقعا دیگه داشت از این زندگی حالم بهم میخورد ، هر روزش تکرار روز قبل ؛ جانم به لبم رسیده بود . تصمیم خودم را لحظاتی پیش گرفته بودم . چه لذتی از این زندگی برده ام که دو دستی به آن چسبیده ام ؛ شاید با همسر آینده ام بهتر بتوانم کنار بیایم . به مادر گفتم : « من تصمیمم را گرفته ام؛میخواهم ازدواج کنم . »

مادر از تعجب میخواست شاخ در بیاورد . با چشمانی از حدقه درآمده نگاهم کرد ؛ شاید فکرکرده بود که خودم کسی را زیر سر دارم . قبل ازاینکه بخواهد حرفی بزند گفتم : « مثل اینکه پدر کسی را در نظر دارد ؛ اگر مورد تایید است منهم حرفی ندارم. »

مادر با قیافه ای بهت زده گفت : « واقعا راست میگی ؟ »

با بی تفاوتی سرم را تکان دادم .

ـ یعنی برات مهم نیست که همسر آینده ات کی باشه و چه ایده آل هایی داشته باشه !

با لبخندی تمسخر آمیز گفتم : « از کی تا حالا نظر من برای شما مهم شده . »

ـ این چه حرفی است که میزنی ؛ تو پاره ی جگر ما هستی ؛ همسر آینده ات را باید خودت انتخاب کنی و ما فقط میتونیم اون کسی که به نظرمان خوب است به تو معرفی کنیم ؛ دیگه جواب بله و نه گفتنش با خودت است .

خون در رگ هایم به جوش آمده بود . دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم گفتم : « چه حرفهای عجیبی میزنید؛ مثل اینکه امروز اتفاقی افتاده ! حرفهایی می شنوم که تا به حال نشنیده ام . تا بوده ؛ حرف حرف خودتان بوده ؛ توی این خونه چه چیزی به نظر من بستگی داره ؟ به کدام یک از خواسته هایم اهمیت داده اید ؟ مادر! کمی واقع بین باش ؛ من کوچیکترین وسایل شخصی ام ؛ حتی لباس زیرم ؛ با نظر شما خریداری میشود؛ حالا برای امر به این مهمی می گویید انتخاب کن . واقعا که از کارهای شما سردرنمی آورم ؛ البته اینهم برای این است که از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنید که اگر یه موقع شکوه و شکایتی داشتم بگویید خودت انتخاب کردی .

حالا اگر میخواهید نظر مرا برای صدمین بار بشنوید ؛ من حاضرم با همین زندگی فلاکت بار بسازم ولی ازدواج نکنم . مادر ؛ چطوری بگم من دلم میخواهد به دانشگاه برم ؟ دوست دارم چندصباحی برای خودم زندگی کنم ، میخواهم زندگی به خودم تعلق داشته باشد . آخه ؛ آخه چرا آرزوی به این کوچکی رامیخواهید از من بگیرید ؟ »

دیگر حرفی برای گفتن نداشتم ؛ به سرعت ازجا برخاستم و به اتاقم رفتم . اعصابم داغان بود و حوصله هیچ کاری نداشتم ؛ اما بی اختیار مثل همیشه به سراغ کتاب درسی ام رفتم . فردا امتحان زیست داشتیم . با بی حوصلگی کتاب را به دست گرفتم و مشغول خواندن شدم . اما هنوز پارگراف اول تمام نشده بود که آن را با شتاب به طرف پنجره پرتاب کردم . واسه چی درس بخونم ؟ وقتی قراره بعداز گرفتن دیپلم ازدواج کنم ؛ چه توفیری داره ؟ اون خری که میخواهد مرا بگیرد برایش چه فرقی میکند یه کلاس بالاتر یا پایین تر باشم ؟ اگه سواد هم نداشتم بخاطر مقام و منزلت پدر جلو می آمد . تا ساعت یک و دو نیمه شب از بخت بدم فقط گریه میکردم ؛ حتی سرمیز شام حاضر نشدم . زهرا سینی غذا به دست وارد اتاقم شد و آن را به روی میز گذاشت ,وقتی که دید من خیلی ناراحت هستم بدون اینکه کلمه ای به زبان آورد از اتاق بیرون رفت .

آنقدر بختم سیاه بود که خودم هم باور نمیکردم کسی مانند من وجودداشته باشد.از تمام خوشی های زندگی محروم بودم و فقط وفقط با غم و گریه و رنج انیس بودم.دخترهای همسن و سال خودم را که می دیدم؛همیشه آه حسرت بر دلم می نشست.ثروت پدرشان شاید یک صدم پدر من نبود؛اما بهترین ماشین زیر پایشان بود؛با جدیدترین مدل گوشی .سایت اینترنتی داشتند و با دوستانشان چت میکردند وازباهم بودن لذت میبردند.حتی دوستان خودم که یک زندگی معمولی داشتند؛آنقدر از زندگی شان راضی بودند که دلم میخواست از یک خانواده متوسط بودم تا بتوانم جای آنها باشم.

صبح با دلخوری تنها با گفتن سلامی کوتاه؛لقمه ای که مادر برایم آماده کرده بود به درون کیفم گذاشتم و به همراه پدر ازخانه خارج شدم.درمدرسه با دیدن بچه ها زدم زیر گریه؛آنقدر دلم پر بود که نتوانستم خودم را کنترل کنم.بچه ها همه وحشت زده فکرمیکردند پدرم از موضوع دیروز خبردار شده و منهم که به سکسکه افتاده بودم،نمیتوانستم برایشون تعریف کنم که موضوع چیه؛فقط برای اینکه آنها را از نگرانی در بیاورم گریه کنان گفتم:«نه؛نه...ربطی به...دیروز نداره.»

بچه ها نفس راحتی کشیدند و قبل ازاینکه بتونم براشون تعریف کنم زنگ کلاس زده شد .آنقدر چشمهایم پف کرده بود که دبیر مربوطه فهمید گریه مفصلی کرده ام.صدایم کرد وگفت:«چی شده؟مثل اینکه حالت خوب نیست!»

دلم میخواست دهان باز میکردم وهرچه در دلم بود به زبان بیاورم؛ولی پدر را چه کنم؛اگر این موضوع به مدرسه درز پیدا میکرد حتما به گوش او میرسید و اونموقع بود که باید منتظر فاجعه ای می ماندم.برای همین؛مثل همیشه لال مونی گرفتن و گفتم:«یکی از دوستان قدیمی ام تصادف کرده و مرده.»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]و از آنجایی که دلم پر بود دوباره گریه را سر دادم.خانم فیلی مرا دلداری داد وگفت:«روحش شاد؛عزیزم همینه باید تا زنده هستیم قدر یکدیگر را بدانیم حالا برو صورتت را بشوی و هوایی بخور؛حالت که بهتر شد به کلاس بیا.»

بعدازاینکه صورتم راشستم چنددقیقه ای درحیاط مدرسه قدم زدم تا کمی آرام شدم ودوباره به کلاس بازگشتم.دوستانم بهت زده نگاهم میکردند؛اونها از همه ی زندگی من خبر داشتند ولی هیچ وقت اینطور مرا ناراحت و دمغ ندیده بودند.از درس هیچ نفهمیدم؛سعی به فهمیدنش هم نداشتم.زنگ تفریح که زده شد از جایم تکان نخوردم؛بچه ها به سرعت خودشان را به من رساندند.نیلوفر صورتم را بوسید و گفت:«عزیز دلم بگوچی شده تو که اسطوره ی صبر و استقامتی ؛بگوببینم چه اتفاقی افتاده که اینطور تو را پریشان کرده.»

ملینا گفت:«الهی من فدات بشم ؛بخدا طاقت گریه ات را ندارم..»

شادی میان حرفش آمد وگفت:«بابا ولش کنید؛اصلا میخواهی فقط برای من تعریف کن.»

از حرفش لبخندی بر لبانم نشست.خودم هم طاقتم تمام شده بود و وقایع دیروز را مفصلا برای آنها تعریف کردم.در لابه لای حرفهایم اشکم به آرامی از چشمانم سرازیر شد بطوری که همه ی بچه ها را به گریه انداختم.

شادی درحالیکه اشکهایش را پاک میکرد .گفت:«مارا بگوکه همیشه فکرمیکردیم که جزو ده نفر اول دانشگاه سراسری هستی.ولی ای دل غافل که چه نقشه ای برایت کشیده اند.»

ملینا گفت:«حالا میخواهی چه کار کنی؟»

ـ دیگه برام مهم نیست؛هرکاری که دوست دارند انجان بدهند.

نیلوفر با عصبانیت گفت:«این زندگی حق توست؛خودت باید برای آینده ات تصمیم بگیری.تازه اگر قصد ازدواج هم داری باید خودت انتخاب کنی؛این تویی که یه عمر باید با همسر آینده ات زندگی کنی؛چرا قبول کردی که آنها برایت تصمیم بگیرند.»

ـ گفتم که!دیگه برام مهم نیست.آنها فکر میکنند که من جزو مایملکشان هستم و حق آنهاست که به جای من فکر بکنند؛تصمیم بگیرند و نظرشان را بر من تحمیل کنند .مگر زمان مادربزرگمون و شاید قبل از آن ؛بزرگترها تصمیم نمیگرفتند و دختر را به زور شوهر نمیدادند؛حالا فکرمیکنم در آن زمان زندگی میکنم.خوشبختی؛یا بدبختی ام هم به شانسم بستگی داره.

نیلوفر گفت:«این چه حرفیه که میزنی؛خداوند به تو عقل داده؛نباید زیر بار زور بری.حالا درس خواندن به جهنم ولی برای انتخاب همسر؛محکم جلویشان بایست و به هیچ عنوان کوتاه نیا؛نگذار حقت پایمال بشه.»

ملینا گفت:«به نظر من بد نیست یه دفعه این پسره را ببینی و باهاش صحبت کنی؛بهرحال پدرت اجازه میده که یکبار باهم صحبت کنید.»

ـ شما چه می گویید؟من با نفس کار مخالفم؛شما به همسر آینده ی من و دیدن او گیر داده اید.به چه زبانی بهتون بگم که میخواهم درس بخوانم.هرکس در زندگی آرزوهایی داره.اما همیشه یکی از آن آرزوها براش از بقیه مهم تر است.من هم از کودکی خود را در لباس پزشکی می دیدم و برای رسیدن به این هدف آنقدر سعی و تلاش کرده ام که همانطور که میدانید بدون گرفتن معلم خصوصی همیشه بهترین نمره ی کلاس را می آوردم؛حالا حیف این همه زحمت نیست که به هدر برود؟همشه از آزادی هایی که شما داشتید محروم بودم؛درسته که گاهی اوقات حسرت میخوردم؛اما خب امیدداشتم؛میگفتم روزی به دانشگاه میروم و همه ی آرزوهایم برآورده میشود.آنقدر امیدوار بودم که هیچ وقت این لحظه را پیش بینی نمیکردم.

نیلوفر گفت : « الحق که راست میگه . من دختری به این باهوشی ندیده ام ؛ فقط کافیه یکبار از روی کتاب بخونه تا برای همیشه در ذهنش ثبت بشه.واقعا حیف از این همه استعداد که از آن استفاده نشود . »

شادی گفت : « حالا عقل کلها ؛ این حرفها چه فایده ای دارد؛به دنبال یک راه حل مناسب باشید. »

ملینا گفت : « به نظر من فقط یک راه داره و آن هم ازدواج است . »

همه با هم گفتیم : « چی؟ »»

ملینا با خونسردی گفت : « همین که گفتم ؛ اما به شرط و شروطی ؛ اول اینکه همسرت را باید خودت انتخاب بکنی و دوم اینکه به شرطی با او ازدواج کنی که با ادامه تحصیلت موافقت کند . نگاه کن مهتاب ؛ تو هیچ راهی نداری . بالابری ؛ پایین بیای ؛ پدرت از تصمیمی که گرفته منصرف نمیشه ؛ پس بهتره تو با او کنار بیایی ؛ بهشون بگو بهم فرصت بدهید تا خودم همسری که دلخواهم است از بین خواستگارانم پیدا کنم . این قدم اول ؛ وقتی مرد مناسبی پیدا کردی دومین قدم را بردار و آنهم شرط ادامه تحصیل است . »[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]شادی دست محکمی زد وگفت : « آفرین؛مرحبا به این عقل اصلا فکرنمیکردم به این خوبی کارکنه . »

ملینا بهترین راه را پیشنهاد کرد.باید با مادر حرف بزنم؛قاطع و مصمم.از امروز باید رفتارم را عوض کنم.هر چند که اخلاق پدر را خوب میدانم؛ چند روزی آتش بس اعلام میکند و تا حدودی مرا آزاد میگذارد و بعد دوباره شروع میکنند . اما دیگر نمیگذارم شروعی درکار باشد . همین امروز با مادر اتمام حجت میکنم باید آنها را بترسانم .

پدر و مادری که فرزندانشان را درک نکنند باید از راه دیگری وارد شد ؛ از آن چیزی که وحشت دارند « آبرو!! » کلمه ای که پدر به آن حساسیت زیادی دارد .

از امروز باید قهر کردن را کنار بگذارم و حرفم را بزنم و آنقدر پافشاری بکنم که هیچ راهی نداشته باشند.

نیلوفر گفت : « اولین کاری که انجام میدهی باید دفترچه دانشگاه را بگیری ؛ فکر نکنم که فرصت زیادی داشته باشی . »

شادی گفت : «من بعد از مدرسه میرم اداره پست برات میگیرم . »

از خوشحالی زبانم بند آمده بود . من من کنان گفتم :« بچه ها جواب این همه محبت را نمیدونم چگونه بدهم. ازهمه ی شما متشکرم . »

شادی گفت : « بیشتر از این ما را شرمنده نکن . دوستی را گذاشته اند برای همین روزها . حالا یه کاغذ و قلم بده تا مدارکی که لازم داری برات بنویسم . فقط خیلی زود آماده شان کن که وقت زیادی نداری . »

بعدازظهر با دیدن پدر؛ با خوشرویی سلام کردم ؛ او کنجکاو نگاهم کرد ووقتی قیافه ی بشاش مرا دید گفت: « سلام به روی ماه مهتابم . » و شروع کرد به تعریف کردن از این طرف و آن طرف تا به خانه رسیدیم . مادر مثل همیشه در آشپزخانه بود او عادت داشت که همیشه خودش غذا را درست کند و بقیه کارهای خانه به عهده ی خانم بهرامی بود .

به سراغش رفتم و صورتش را بوسیدم و گفتم : « سلام ؛ خسته نباشی . »[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل2-3

 

و قبل از اینکه جوابی بدهد به اتاقم رفتم و پس از تعویض لباس برای صرف ناهار به سر میز آمدم . همه منتظر آمدن پدر بودیم .

ـ مامان دستتان درد نکند ؛ می بینم که غذای مورد علاقه ی مرا درست کردی ؛ پدر ؛ زود بیایید که روده بزرگه روده کوچیکه را خورد .

پدر همانطور که دستانش را خشک میکرد گفت : « چه خبر شده که دختر خوشگل من امروز اینقدر شاد و شنگول است . »

همانطور که مشغول کشیدن سالاد بودم شانه هایم رابالا انداختم و گفتم : « هیچ ؛ میخواستید چه خبر باشه ؛ از دیروز تا حالا خیلی فکر کردم ؛ دیدم نباید زندگی را سخت بگیرم . این دنیا چه ارزشی داره که بخواهم برای هیچ و پوچ خودم و اطرافیانم را ناراحت کنم . بهرحال هرکسی یه سرنوشتی داره با سرنوشت هم که نمیشه جنگید ؛ پس بهتره با هم مدارا کنیم . منکه از همین امروز آتش بس اعلام میکنم . تا حالا هرچه گفتید پذیرفتم این یکی هم روی همش ؛ میگویید بعد از گرفتن دیپلم باید ازدواج کنم ، به روی چشم ؛ فقط یه شرط دارم . هیجده سال با شما زندگی کردم ؛ بدون اینکه یکی از خواسته هایم عملی شود . اما حالا همه چیز فرق کرده ؛ اگر این شرط را قبول نکنید به خدا قسم قید این زندگی را میزنم و اون بلایی که نباید را به سرخودم می آورم . »

پدر و مادر با قیافه ای متعجب مرا نگاه میکردند . منهم درحالیکه سعی میکردم بر اعصابم مسلط باشم گفتم : « من باید همسر آینده ام را خودم انتخاب کنم ؛ تعجب نکنید ! از بین خواستگارانم اون کسی که به نظرم بهتره و با ایده ام مطابقت داره انتخاب خواهد شد . درضمن تحصیلات برایم خیلی مهمه و او هم باید به ادامه تحصیل من ؛ بعداز ازدواج موافقت کند . »

بغضم را به سختی فرو دادم . دلم نمیخواست جلو آنها گریه کنم . نمیخواستم کم بیاورم؛هرچند که در اصل کم آورده بودم .

پدر نفس راحتی کشید و برای اولین بار با خواسته ام موافقت کرد و گفت : « من حرفی ندارم ، البته با صلاح دید ما ؛ در ضمن بی خود روی مردم عیب نگذاری ؛ با دلیل و منطق . »

خنده ام گرفت نه اینکه تا آنموقع خودشان از این دو کلمه استفاده کرده بودند ! ولی با این حال خوشحال بودم که تا مدتی از دستشان راحتم ؛ حالا کو تا اون کسی که باب میل من است پیدا شود .

وقتی از پای میز بلند شدم . گفتم : « البته پسر آقای موسوی مردود می باشد . »

آقای موسوی یکی از دوستان قدیمی پدر بود . او یه پسر داشت ؛ یادمه آن زمانها که بچه بودیم باهم رفت و آمد داشتیم اما همین که ماهان به کلاس اول راهنمایی رفت ؛ رابطه ی ما هم کم شد . ولی همان موقع هم که عقلم نمیرسید از پسر آقای موسوی خوشم نمی آمد . از اون بچه های دست و پاچلفتی و بی عرضه بود که هیچ کاری را بدون اجازه نمیتوانست انجام دهد . پسر یکی یکدانه که مانند یک ماشین کوکی بود . « این کا را بکن ؛ دست به آن نزن . » و هرچه پدر و مادرش میگفتند بدون چون و چرا انجام میداد و اصلا از شیطنت های بچگانه در او اثری نبود . او به تازگی از دانشگاه فارغ التحصیل شده و پدر و مادرش میخواهند برایش زن بگیرند . بدون اینکه خودش تصمیم بگیرد و همسر آینده اش را انتخاب کند . آقای موسوی تا به حال چندبار از پدر خواسته تا قراری بگذارند و برای این امر خیر تشریف بیاورند ؛ اما من زیر بار نرفتم و قبول نکردم .

همانطور که به روی تختم دراز کشیده بودم ؛ به یاد دوران دبستان و دبیرستانم افتادم خدا میداند که با چه شور و شوقی درس میخواندم ؛ برای نیم نمره؛ یا بیست و پنج صدم؛آنقدر تلاش میکردم که مبادا از نمره اولی کلاس تنزول کنم.همیشه سه ؛چهارنفری بودند که باهم رقابت داشتیم اما هیچ کدام نتوانستند رتبه ی مرا کسب کنند ؛ ولی حالا به راحتی میتوانند جای مرا بگیرند . دیگر به چه امیدی درس بخوانم ؟ به امید دور و درازی که شاید هیچ وقت عملی نشود ! یعنی ممکنه همسر آینده ام شرطم را قبول کند ؛ اما بعد از ازدواج به همه چیز پشت پا بزند ! وای خدا نکند . آنموقع است که واقعا زندگی را باخته ام .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]هنوز چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که مادر به اطلاعم رساند که پدر برای شب جمعه قرار خواستگاری گذاشته ؛ باورم نمیشد که او با این عجله دست به کار شده باشد . مادر که مرا هاج و واج دید ؛ دستم را گرفت و به اتاقش برد ؛ در کمد را باز کرد و پارچه ای از آن بیرون آورد و صورتم را بوسید و گفت : « فدای دختر گلم بشم ؛ نگاه کن این پارچه چادری را از مکه برایت آورده ام ؛ تا ان شاالله شب خواستگاری به سر کنی ؛ حالا بیا جلو تا اندازه ات را بگیرم . با شنیدن نام مکه پارچه را به آرامی از مادر گرفتم وآن را بوییدم و در دل نالیدم : « خدایا کمکم کن . » توان حرکت نداشتم . مانند یک مجسمه روبه روی مادر ایستاده بودم . اما او با خوشحالی اندازه ام را گرفت و خیلی سریع پارچه را برش زد و گفت : « عزیزم ! مبارکت باشه ، ان شاالله قسمتت بشه و بری مکه ؛ مادر ؛ مکه دنیایی داره.زمان و مکان را فراموش میکنی ؛ حتی عزیزانت را و فقط و فقط به یاد معبود و با او هستی .

مادر ؛خودت خوب میدونی که من همه جا رفتم؛از کشورهای اروپایی و آمریکا گرفته تا کشورهای عربی؛اما هیچ جای دنیا مثل مکه نمیشه.خودت را تنهای تنها در برابر خالقت می بینی و او را ملاقات میکنی.حضور او را کاملا حس میکنی.در فکرت؛در وجودت و به هرکجا نظر بیفکنی او را می بینی؛چقدر به تونزدیک است.فکرمیکنی که او تنها مال توست و به تو تعلق دارد؛دلت میخواهد زمان متوقف شود و کنار معبودت بمانی.»

درحالیکه اشکی در گوشه ی چشمش حلقه زده بود؛گفت:«به امید خدا با پدرت تصمیم گرفتیم که بعد ازازدواج تو دوباره به مکه برویم.»

دیگر حرفی نزد و در افکارخود غوطه ور شد.او را تماشا کردم.صورت نورانی و مهربان او نشان از دل پاکش میداد.فکرکردم «چقدر خوبه عاشق بودن.»

خواستم ازاتاق بیرون بروم که مادر صدایم کرد وگفت:«راستی تا یادم نرفته دو سه روز بیشتر وقت نداریم؛بهتره فردا عصر بریم یکی دو دست لباس بگیریم.»

ـ مادر؛من اینهمه لباس دارم.خب یکی از آنها را می پوشم؛آخه زیر چادر و روسری که هیچ قسمت لباس به جز آستین هایش پیدا نیست چه فرقی داره که چه بپوشم.

ـ عزیزم لباس نو شگون داره.

دیگر حرفی نزدم؛چون میدانستم بی فایده است.فردا عصر به اتفاق زهرا و مادر به بازار صفویه رفتیم و مثل همیشه بدون اینکه به جایی سربزنیم؛به سراغ آقای یوسفی رفتیم؛با دیدن ما به گرمی به استقبالمان آمد؛او خودش خوب میدانست که از کمترین خرید ما سود زیادی عایدش میشود.اقای یوسفی کاملا با سلیقه ی پدر و مادر آشنا بود؛وقتی فهمید امر خیری در پیش است با خوشحالی چنددست از بهترین لباسهایش را که مناسب شب خواستگاری بود برایمان آورد.آنها را پرو کردم و با افوس خود را در آیینه برانداز کردم.حیف این لباسهای شیک و زیبا نبود که پنهان شود؛دقایقی بهت زده خودم راتماشا میکردم؛خدایا این پسر کیست!آیا میتواند مرا خوشبخت کند؟آرزوهایم چی؟به آنها خواهم رسید؟آنقدر دلخور و ناراحت بودم که از مادر درباره ی او هیچ سوالی نکردم فقط به خودم امیدواری میدادم که بعد از صحبتهایی که با پدر کردم؛قطعا خواسته های مرا نادیده نخواهد گرفت.

بهرحال با سلیقه ی مادر؛دودست از آنها را انتخاب کردیم با یک جفت صندل و شالی که با گلهای چادرم هماهنگی داشت و خیلی سریع مادر حساب کرد و از فروشگاه بیرون آمدیم قبل ازاینکه سوار ماشین شویم؛مادر گفت:«بچه ها!موافقید یه سری به مامانی بزنید؟»من و زهرا نگاهی بهم کردیم و با خوشحالی گفتیم:«البته که موافقیم.»

هیچ چیز مثل دیدن مامانی مرا خوشحال نمیکرد؛دیدار او به من آرامش میداد. و مرا به وجد می آورد . زنی متشخص که همیشه ظاهری آراسته داشت ؛ موهای کوتاه رنگ شده با رژ لب کم رنگی که به پوست سفید او جلوه ای خاص میداد . نمازش را همیشه سر وقت میخواند در کار خیر پیشقدم بود . هیچ حرفی نمیزد ؛ مگر با دلیل و منطق ؛ هر روز سوره ای از قرآن را با معنی میخواند و ما را هم تشویق میکرد که حتما قرآن را با معنی بخوانیم . میگفت بهترین راه هدایت بشر همین کتاب خداست . هر وقت از زندگی ناامید بودم او آیه ای از قرآن را برایم ترجمه میکرد و مرا به صبر دعوت میکرد و آنموقع بود که به آرامش میرسیدم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]هیچ وقت هم با پدر آب شان در یک جوی نمیرفت ؛ از نظر فکری با هم خیلی فرق داشتند . مامانی اصلا روش پدر را برای خانه و خانواده قبول نداشت ؛ سر هر چیز کوچکی با هم اختلاف سلیقه داشتند . پدر هر وقت از دست من عاصی میشد ؛مرا تشبیه به او میکرد :«لجباز یکدنده . » اما من خوشحال بودم که روحیه و اخلاق مامانی را دارم .

وقتی زنگ خانه مامانی را به صدا در آوردیم او با خوشرویی در را به رویمان باز کرد و گفت :« به به ! چه عجب یادی از ما کردید . »

مادر فوری دستش را به دور گردن مامانی انداخت و او را بوسید و گفت :« الهی فدات بشم ؛ به خدا گرفتارم ؛ شرمنده ام که نمیتوانم زود به زود به سراغتان بیایم . خب حالتون چطور ؟ درد پاتون بهتر شده ؟»

ـ شکر خدا ؛ دیگه بهتر از این نمیشه ؛ راضی هستیم به رضای او .خب بچه ها شما چطورید ؟ بیایید جلو ببینمتان .

من و زهرا در آغوش مامانی پریدیم و صورتش را غرق بوسه کردیم . زهرا گفت: «خدا میدونه چقدر دلمون هواتون رو کرده بود . »

من با گلایه گفتم :« شما هم که سری به ما نمی زنید ؛ تنها توی این خونه نشستید ؛ که چی بشه ؟ »

مامانی گفت :« عزیزم ! من که پام درد میکنه ؛ زیاد نمیتونم از خونه بیرون بیام .»

اما من خوب میدانستم که علت اصلی نیامدنش پدر است ؛ آنها هر وقت همدیگر را می دیدند ؛ بر سر کوچک ترین موضوعی با هم بحث میکردند . مامانی از رفتار پدر و و زورگویی هایش نسبت به ما رنج میبرد و سعی میکرد با دلیل و منطق به او بفهماند که راهت اشتباه است و پدر هم ؛ که برای خودش استدلال های غیر منطقی داشت ؛ زیر بار نمیرفت و در آخر کارشان به مشاجره میرسید ؛ مامانی هم که می دید تنها دخترش از این بگو مگوها رنج میبرد ؛ کمتر به خانه ما می آمد و پدر هم فقط برای مناسبت های مختلف به خانه او میرفت ، ولی ما هر هفته به دیدارش میرفتیم ؛ او بیشتر وقتش را با دوستانش می گذراند و سالی دو ؛ سه ماه برای دیدار از پسرهای خواهرش به اروپا میرفت . مامانی روحیه خوبی داشت . از کلمه ی پیری به شدت متنفر بود و می گفت :«باید دل جوان باشد تا زندگی را حس کنی ؛ در هر سن و سالی که باشی فرقی نمیکند. »

با هم به سمت اتاق پذیرایی رفتیم . مامانی گفت :« چه خبر ؛ کجا بودید ؟»

مادر گفت :« با اجازه شما ؛ شب جمعه قراره برای مهتاب خواستگار بیاد ؛ رفتیم برایش لباس خریدیم .»

مامانی اصلا تعجب نکرد چون به اخلاق و روحیه پدر آشنا بود . فقط گفت : « به سلامتی ؛ بهتر نبود می گذاشتید برای تابستان .»

مادر گفت : « حالا هم ان شاالله اگر کارشان درست بشه می افته برای همان تابستان ؛ حالا بیایند همدیگر را ببینند ؛ هرچه خواست خدا باشد . »

مامانی گفت : « البته همیشه خواست اوست ؛ ولی به بشر هم عقل داده و او را مختار گذاشته تا خودش برای آینده اش تصمیم بگیره . »

ای کاش نظر مادر هم مثل او بود و میتوانست پدر راضی کند ؛ ولی افسوس که فاصله ی آنها از زمین تا آسمان بود .

بعد رو کرد به من و گفت :« دخترم ؛ چشم و گوشت را درست باز کن ؛ حالا میخواهند زود شوهرت بدهند ؛ باشه مسئله ای نیست . فقط حواست را جمع کن که چه کسی را انتخاب میکنی . تو با ماهان خیلی فرق داری او از زندگی در خانه ی پدرت کمال رضایت را داشت ؛ شوهری هم نصیب او شد که وجه تشابه زیادی با پدرت دارد . اما تو با اون خیلی فرق داری ، تو جلو زور می ایستی و با آن مخالفت میکنی . زیر بار ناحق نمیروی و همیشه حقت را طلب میکنی ؛ هر چند که هیچ گاه به آن نرسیدی ؛ وای بهر حال سعی خودت را کردی و به این باید آفرین گفت . حالا خوب فکرهات را بکن و از پدرت بخواه که یکی دو دفعه با پسره حرف بزنی و از نقطه نظرات هم با خبر شوید و ببینید به درد هم میخورید ؟ اگر اون هم کپی پدرت باشه , با اطمینان میتوان گفت که بیشتر از چند ماه مهمان او نخواهی بود .»

مادر میان حرف مامانی آمد و گفت : « چه حرفهایی میزنید ؛ جای اینکه صبر و شکیبایی در زندگی مشترک یادش بدهید ؛ از همان اول مقابله با همسرش را به او می آموزید ؟ »

مامانی گفت : « مادر ؛ من این دختر را می شناسم .با تو و ماهان زمین تا آسمان فرق داره . بگذارید آن چیزی که خودش می پسنده انتخاب کنه . به او اجحاف نکنید . »[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]به خاطر اینکه بحث را تمام کنم گفتم : « قرار هم برهمین شده . تا خودم نپسندم هیچ کس حق دخالت ندارد . باید با ادامه تحصیلم موافقت کند . اگر پذیرفت من حرفی ندارم ؛ پدر هم تحقیقاتش را بکند و اگر نظر او هم موافق بود اونموقع هرکاری دوست داشتند انجام دهند . »

مامانی گفت : « آفرین عزیزم ؛ معلومه که دختر عاقلی هستی .تحصیلات خیلی مهمه چه برای زن وچه برای مرد . »

مادر گفت :« شما هم خودتان را آماده کنید ؛ ماهان را به دنبالتان میفرستم . »

مامانی گفت : « نه دخترم ؛ آمدن من در ملاقات اول لازم نیست .»

هرچه به مامانی اصرار کردیم فایده نداشت ؛ وقتی دید که من دلخور شدم گفت : « مهتاب جان ؛ دخترم. اگر تو به موقع آقا داماد یا خانواده اش را نپسندی پدر فکر میکند که من به تو خط داده ام و رایت را زده ام ؛ بگذار هر وقت انتخاب کردی ان شالله ما هم می آییم . »

مامانی وقت خداحافظی مرا در آغوش گرفت و برایم آرزوی خوشبختی کرد و گفت :« به خدا امید داشته باش .او تنها کسی است که هیچ وقت ناامیدت نمیکند.»

* * *

شب جمعه زودتر از آنچه فکرش را میکردم از راه رسید ؛ از صبح در خانه بحث مشاجره بود .مادر اصرار داشت که من باید چای برای مهمانها بیاورم و من با این کار موافق نبودم.

ـ مادر ؛ تو را به خدا اینقدر اعصاب مرا خرد نکنید ؛ خب خانم بهرامی بیاره .

ـ عزیزم حرف سر این نیست که چه کسی بیاورد ؛ این یک رسمه که از قدیم عروس خانم باید انجام بده .

ـ من پشت پا به این رسم می زنم که کار به این سختی را به عهده ی عروس نگذارند. آخه چرا زور می گویید ؛ من از همین حالا از اینکه باید با آنها روبه رو شوم وحشت دارم و نمیتوانم خودم را جمع و جور کنم ؛ چه رسد به اینکه یک سینی چای را هم به همراه خودم بکشم . نه مادر ؛ من شرمنده ام که از عهده ی این یکی برنمی آیم .

ـ مهتاب ؛ به خدا دیوانه ام کردی ؛ چرا اینقدر لجبازی ؟ یه چشم بگو و تمام ؛ اونها هم مثل ما آدم هستند . آخه این چه ترسی است که به جانت افتاده ؟

ـ شما نمی دانید چه ترسی داره !بله ؛اگر تا حالا چهار تا پسر دیده بودم ؛ یا با پسرهای فامیل دو کلمه حرف زده بودم ؛ شاید هیچ مشکلی پیش نمی آمد و مجلس خواستگاری به خوبی برگزار میشد. مادر ؛ چطور بگویم ؟ من تا حالا با هیچ پسری از فاصله چندمتر صحبت نکرده ام که البته منظورم همان سلام و احوالپرسی با پسرهای خانواده است ؛ حالا شما از من میخواهید چای به دست وارد مجلسی شوم که همه ی نگاه ها به من است و از همه پذیرایی کنم ؛ تا به آقا داماد برسم . درحالیکه عرق از سر و صورتم راه افتاده ودستانم چنان می لرزد که به احتمال زیاد دیگر در فنجان ؛ چای باقی نمانده که بخواهم به او تعارف کنم. مادر ؛ باور کن از فکر کردن به آن لحظه هم وحشت دارم .

مادر با عصبانتی گفت : « امان از دست تو . »

آخر ؛ حرف ؛ حرف خودم شد . حتی ماهان هم نتوانست مرا راضی کند و پدر با اینکه خیلی ناراحت بود ؛ اما حرفی نزد و گذاشت به همین دلخوش باشم .

وقتی مهمان ها آمدند ؛ من هنوز آماده نبودم . برخلاف اکثر عروسها نه استرس داشتم و نه دلشوره ؛ یه حالت بی تفاوتی به همراه یه حس بد آزارم می داد؛ تا ساعاتی دیگر چه پیش خواهد آمد ! با بی میلی لباسم را به تن کردم و چادر تا کرده را باز کردم و آن را محکم به سینه چسباندم و نجوا کردم :« خدایا کمکم کن ؛ تنها امیدم تو هستی . »

سر و صدای مهمانها جای خود را به سکوتی تلخ داد ؛ مثل اینکه دیگر حرفی برای گفتن نداشتند . هنوز دقایقی از این سکون وحشت انگیز نگذشته بود که ماهان دراتاقم را کوبید و آن را باز کرد و خیلی آهسته گفت :« چادر را سرت کن و منتظر باش. »

و قبل ازاینکه بتوانم از او سوالی بکنم ؛ با عجله رفت و ناگهان ته دلم خالی شد ؛ آرام و قرار نداشتم . دلم میخواست یک نفر در کنارم باشد و به من آرامش دهد . اما چه کسی ؟ یاد حرفهای مامانی افتادم ؛ وقتی برایم ازخواستگاری اش تعریف میکرد .درست حال او را داشتم مثل همان قدیما که روی دختر را آفتاب و مهتاب نمی دید برای همین وقتی اسم خواستگار می آمد لرزه بر اندامش می افتاد . اما حالا در عصر تکنولوژی چرا من باید اینقدر وحشت داشته باشم . در عصری که دخترها به مانند یک شیر هستند خجالت و ترس سرشان نمیشود با پسرها حرف میزنند ؛ اظهار نظر می کنند و از حقشان دفاع میکنند .

آنقدر غرق در فکر و خیالات بودم که صدای مادر را نشنیدم .زهرا سراسیمه در را باز کرد و گفت :« مهتاب کجایی !تا حالا چند بار صدایت کرده اند .»

به سرعت چادر را به سر کردم و نگاهی به آیینه انداختم و با پاهایی لرزان به سمت اتاق پذیرایی به راه افتادم . همانطور که گلهای قالی را از نظر می گذراندم نگاه سنگین آنها را روی خودم حس میکردم . یک لحظه سرم را بالا آوردم و گفتم : « سلام . »[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

ـ سلام بر عروس خانم ؛ بفرمایید .

صدا را تشخیص ندادم از دهان چه کسی بیرون آمد ؛ سه زن چادر مشکی که تمام صورتشان را پوشانده بودند و فقط یک چشمشان پیدات بود روبه رویم نشسته بودند , حتی جلوم بلند نشدند . از این کارشان خیلی حرصم گرفت درحالیکه سعی میکردم خودم را خونسرد نشان دهم ؛ به سمت مادر رفتم و کناراو نشستم . بطور حتم پدر و مادر هم از این برخورد آنها ناراحت شده بودند ؛ چون به ادب و احترام خیلی اهمیت می دادند .

داماد هم که ازمن بدبخت تر به نظر می آمد ؛ در گوشه ی سالن درون مبلی فرو رفته بود و نگاهش را به زمین دوخته بود ؛من که جز موهای انبوهش و کمی از ریشش چیز دیگری ندیدم .

خدایا ! باورم نمیشد که بتوانم با چنین خانواده ای زندگی کنم ؛ پدرم که از ایمان و تقوا سر آمد همه بود ؛ اینطور اجحاف نمیکرد . با اینکه ما همگی چادری بودیم ؛ولی همیشه قرص صورتمان و دستهایمان نمایان بود . آنقدر از این انتخاب پدر حرصم گرفته بود که از غصه داشتم می ترکیدم ؛ نیم نگاهی به او کردم ؛ زیاد راضی به نظر نمی آمد . حتما پیش خود فکرکرده :« مهتاب که با ما این همه مشکل داره ؛ وای به وقتی که در چنین خانواده ای قدم بگذارد . »

صحبت های کلیشه ای بود و بیشتر با تعارفات گذشت ؛ فقط یکی از خانم ها که فکر کنم خواهر داماد بود رو به من کرد و گفت :« ماشاالله ماشاالله ؛ عروس خانم خوشگل ما در چه کلاسی درس میخوانند ؟»

ـ پیش دانشگاهی هستم .

ـ پس به سلامتی امسال تمام هستید .

نظرشان موافق بود که مادر آقا داماد خوشحالی خود را نتوانست پنهان کند و گفت :« اینکه خیلی خوبه ؛ به امید خدا همین تابستان عقد و عروسی را راه می اندازیم . ِ»

دیگر پدر نتوانست طاقت بیاورد و گفت : « اینقدر عجله نکنید ؛ اجازه بدهید تا نظر خودشان را هم جویا شویم . »

مادر بدون اینکه به پسرش نگاهی کند گفت :« پسر منکه موافق است . ُ»

داماد آن چنان ذوق زده شده بود که سرش را بالا آورد و نیشش را تا بنا گوش باز کرد . با دیدن او احساس تنفر همه ی وجودم را فراگرفت و بدنم به لرزش افتاد . دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم . میدانستم که کمال بی ادبی است ؛ اما چاره ای نداشتم ؛ چون اگر تا دقایقی دیگر آنجا می نشستم ؛ حرفی میزدم که نباید بزنم . از جا برخاستم و گفتم : « با اجازه .»

خواهر داماد گفت : « حالا تشریف داشتید .»

ـ خیلی ممنون ، متشکرم .

نفهمیدم چگونه خودم را به اتاقم رساندم و گریه کنان روی تخت افتادم و نالیدم .« خدایا با من چه میکنی ؟ این چه بخت سیاهی است که نصیب من کردی ؛ آیا پدر میخواهد جگر گوشه اش را به دست چنین کسانی بسپارد ؟ مردی که هیچ اراده ای از خود ندارد و هرچه خواهر و مادرش بگویند بدون چون و چرا می پذیرد . آیا باید به شانه ی چنین مردی تکیه کنم و او برای آینده ام تصمیم بگیرد ؟ خدایا ؛ خدایا ...» و دیگر گریه امانم نداد ؛ نمیدانم چه مدتی زار زدم که مادر به سراغم آمد . با دیدن او عقده دلم باز شد و گفتم : « چه بلایی میخواهید به سر عزیزتان بیاورید ؛ مگر مرا از سر راه پیدا کرده اید که آینده ام برایتان مهم نیست . شما دیگر چرا ؟ شما که دم از اسلام میزنید و از ایمان و تقوا شهره ی خاص وعام هستید . آیا اسلام در مورد فرزندان چنین حکم داده ؟ به خدا قسم که او شما را نخواهد بخشید . حالا نماز بخوانید ؛ روزه بگیرید و مجالس روضه خوانی به پا کنید . چه فایده ؟ وقتی در حق فرزندتان ظلم می کنید فایده این همه عبادت چیست ؛ وقتی که جگر گوشه تان از شما راضی نیست شما که خود را مومن می دانید اینگونه رفتارتان است ؛ وای به حال کافران ؛ شما از اعراب زمان جاهلیت بدترید . آنها یکباره دخترانشان را زنده به گور میکردند ؛ اما شما لحظه به لحظه این کار را انجام میدهید . ای کاش من هم وقتی به دنیا آمدم زنده به گورم کرده بودید ؛ به خدا قسم اگر این وضع ادامه داشته باشد ؛ دست به کار خطرناکی خواهم زد ؛ ببینم آنموقع میتوانید سرتان را جلو مردم بالا ببرید ؛ آیا میتوانید توی چشم کسی نگاه کنید ؟ بگذارید همه بفهمند که کسی که حاضرند پشت سرش نماز بخوانند با دخترش چه میکند .

مادر ؛ مگر من از شما چه خواستم !منکه مثل بچه آدم به مدرسه میروم و می آیم و سرم توی لاک خودم است ؛ از لحاظ درسی مشکلی ندارم . توی مدرسه هم که یک دختر خوب و نمونه هستم ؛ پس چی از جانم میخواید باور کنید آرزوی هر پدر و مادری است که فرزندی مانند من داشته باشند ؛ وای که شما چقدر ناشکر هستید . »

مادر دیگر نتوانست بیشتر از این طاقت بیاورد به سمتم آمد و مرا در آغوش گرفت ودرحالیکه قطره های اشکش روی گردنم می چکید گفت : « تو را به خدا تمامش کن .دلم را بیشتر از این ریش نکن ما اشتباه کردیم . حق با توست ؛ قول میدهم دیگر تکرار نشود . »[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل4

 

 

مدتی است که در درس هایم افت شدیدی پیدا کردم ؛ بطوریکه مدیر مدرسه چند بار پدرم را خواست و با او صحبت کرد . پدر هم که میدانست علت چیست به رویم نیاورد و فقط یکبار گفت :«بهتره کمی به درس هایت برسی . » و حتی برای بار دوم هم متذکر نشد . حالا می فهمم که این سالها که او ماهی دوبار به مدرسه ام می آمد بخاطر درس نبود ؛ بلکه میخواسته از لحاظ اخلاقی و انضباطی ببیند دخترش چگونه است ؛ آنقدر دلم غم داشت که حتی این برخورد پدر را هم به دل نگرفتم. دوستانم خیلی سعی کردند که تشویقم کنند دوباره مثل قبل به درس دل ببندم ؛ اما بی فایده بود ؛ باور کنید این چند ماه حتی لای یکی از کتابهایم را باز نکردم و فقط سر کلاس دو سه کلمه ای از درس را می فهمیدم . با این حال نمره هایم از پانزده ؛ شانزده کمتر نبود . دوستانم می گفتند :«حیف این همه استعداد که تو و پدرت دستی دستی به نابودی می کشانید . » و دبیران می گفتند :« ما روی تو خیلی حساب کردیم ؛ حتی اسمت را هم به اداره داده ایم که جزو ده نفر اول دانشگاه سراسری هستی ؛ چی شده که یکباره از درس و مدرسه زده شدی ؟ اگر مشکلی داری بهتره با ما در میان بگذاری.»

من هیچ جوابی برای حرفهای آنها نداشتم . در مدرسه دختر غمگین و گوشه گیری بودم و در خانه سعی میکردم خودم را شاد نشان دهم . دلم نمیخواست شکستم را ببینند . آنقدر از پدر ناراحت بودم که حتی موقع حرف زدن به چشمانش نگاه نمیکردم . مادر هم که جای خود داشت ؛ او در هیچ کاری بدون مشورت با پدر دخالت نمیکرد . نه اینکه از زندگی اش ناراضی باشد ؛ یا اجباری در کار باشد ؛ برعکس ؛ آنقدر احساس خوشبختی میکرد که شاید تمام زنهای فامیل حسرت او را میخوردند و البته پدر هم جانش برای او در میرفت و عاشقانه او را می پرستید و همیشه با زبان نرمش مادر را راضی میکرد و قدرت نه گفتن را از او گرفته بود . بهرحال شواهد نشان میداد در خانه ی ما پدرسالاری حاکم است .

طی این مدت آنقدر در خودم بودم که به اطرافم هیچ توجهی نداشتم. نمی دیدم که دوستم شادی در حال آب شدن است ؛ نمی دیدم که روز به روز؛ گوشه گیر تر میشود ؛ نمیدیدم که از آن شادی و سرحالی دیگر اثری نییست ؛ نمیدیدم دختری که یک لحظه آرام و قرار نداشت ؛ آنقدر مظلوم و بی صدا شده که توجه همه را به خود جلب کرده ؛ به جز من . خدایا چه بلایی سر این دختر آمده ! روزی نبود که با جوکها و حرکاتش ما را نخنداند ؛ همیشه به من میگفت :« به روی زندگی لبخند بزن و آن را سخت نگیر ؛ این دنیای دو روزه چه ارزشی داره که غم و غصه بخوری ؛ دلت را از غم خالی کن و به فکر زیبایی های زندگی باش . صبح که از خواب بیدار میشوی دریچه ی اتاقت را باز کن تا این زیبایی ها را ببینی .دو سه نفس عمیق بکش ؛هوایی که وارد ریه هایت میشود ؛ آسمان ؛ درختان ؛ گل ها ؛مردم ؛ همه و همه مظهر لطف خداوندی است ؛ چرا از آنها لذت نمیبری .

پسر بچه ای که به دنبال مادرش برای خریدن یه بسته شکلات گریه میکند ؛ناگهان با دیدن دوستش که در حال بازی کردن است ؛ همه چیز را فراموش میکند و به سمت او میرود و حتی به داد و فریاد مادرش هم توجهی نمیکند . میدونی چرا ؟ برای اینکه زیبایی زندگی را دیده . چند ساعتی که مشغول بازی بوده از زندگی اش لذت برده و آن را حس کرده . حتی اگر اون موقع ده تا شکلات هم به او بدهند حاضر نمیشود دست از بازی بردارد . پس زندگی زیباست و باید به آن عشق ورزید .»

ولی حالا چی شده! یعنی زیبایی های زندگی برای او هم تمام شده ؟ در این دنیای بزرگ ؛ دیگر چیزی نیست که او را بخنداند و از آن لذت ببرد .

چندروزی بود که بدجوری توی نخ شادی رفته بودم خیلی فرق کرده بود ؛ آرام و بی صدا به مدرسه می آمد ؛ سرکلاس ؛ برعکس همیشه با دقت به درس گوش میداد و دیگر هیچ دبیری سر او فریاد نمیزد و نمی گفت :« خانم بهمنی ؛ ساکت . » و زنگ تفریح هم فقط به حرفهایمان گوش میداد و نه مزه میپراند و نه اظهار نظر میکرد . شاید اگر آن روز لب به سخن باز نکرده بود ؛ من احمق باز هم به او توجهی نمیکردم .

طبق معمول هر روز بحث من بود . همانطور که از روزگار می نالیدم از جایش برخاست و لباسش را تکاند و گفت :« مهتاب ! خیلی بچه ای ؛ ای کاش من هم غم و غصه تو را داشتم .» و راهش را گرفت و به سمت کلاس رفت . من که بهت زده او را تماشا میکردم ؛ گفتم :« بچه ها چه خبر شده ؟»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]نیلوفر شانه هایش را بالا انداخت و گفت :« ما هم نمیدونیم ؛ چند هفته ای است که توی خودشه ؛ هرچه هم باهاش صحبت میکنیم ؛ جوابمان را نمیدهد . فقط میگوید مشکل او را هیچ کس نمیتواند حل کند .»

گفتم :« چرا مرا در جریان نگذاشتید .»

ملینا گفت :« ای بابا ! تو خودت اینقدر داغان بودی که کسی نمیتوانست برات حرف بزنه .»

با افسوس گفتم :« من چقدر خودخواه بودم که فقط خودم و خودم را می دیدم ؛خدایا حتی یه نگاه به چند قدمی ام نینداختم که ببینم چه بر سر دوستم آمده ؛ خاک بر سر من با این دوستی ام ؛ همیشه معرکه می گرفتم و از خودم میگفتم ؛ اما هیچ وقت نمی پرسیدم بچه ها شما چه غمی توی دلتان است .»

نیلوفر گفت :« اینقدر خودت را سرزنش نکن ؛ آخه هیچ کس باور نمیکرد شادی غم داشته باشد . همیشه شاد و سرحال بود ؛ یا لودگی میکرد ؛ یا با آب و تاب از شاهرخ حرف میزد .»

با عصبانیت از جا برخاستم و گفتم :« غلط کرده ! مگر دست خودشه . ما چهار نفر با هم دست دوستی دادیم و قرار بود در غم و شادی هم شریک باشیم . باید حرف بزنه ؛ حتی اگر نتونیم مشکلش را حل کنیم . مگر شما توانستید کاری برای من انجام دهید ؛ همین که به حرفهایم گوش میدهید بهم آرامش میده ؛سبک میشم . از اینکه برای شما ارزش دارم ؛ خوشحالم . وقتی که نصیحتم میکنید به زندگی امیدواتر میشم همیشه شوخی های شادی به من روحیه میداد و او را مثل یک کوه استوار میدیدم . هیچ وقت در فکرم نمی گنجید که غمی یا غصه ای بتواند او را بشکند .»

از بر و بچه های کلاس سراغش را گرفتم که ناگهان چشمم به او افتاد .گفتم :« بچه ها اونجاست .» زیر تک درخت بید مجنون نشسته و مشغول بازی کردن با یکی از شاخه های آن بود . به سراغش رفتیم و گفتم : « هی دختر ؛ اینجا نشستی که چی بشه ؟»

پوزخندی زد و گفت :« هیچ ... دارم با این بید مجنون احساس همدردی میکنم . زندگی هر دومون به بادی بند است ؛ هر طرف که بخواهد ما را میکشد .»

نیلوفر گفت :« شادی ! این حرفها چیه ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ تو شادی همیشگی نیستی ؛ با او خیلی فاصله پیدا کردی .»

شادی سکوت کرد . دست او را گرفتم و گفتم :« بهتره حرف بزنی ؛ مگر وقتی با هم دست دوستی دادیم قرار نشد هیچ چیز را از هم پنهان نکنیم . »

شادی گفت :« آخه وقتی از دست شما کاری برنمی آید واسه چی شما را ناراحت کنم ؟»

ملینا گفت :« از دست ما کاری برنمی اید یعنی چه ! تو بگو ؛ بهرحال عقل چند نفر بهتر از یک نفر کار میکند .»

شادی حرفی نزد و برگی از درخت بید کند و شروع به ریز ریز کردن آن کرد و اشکی از گوشه ی چشمانش به روی برگهای خرد شده چکید . دیگر نتوانستم تحمل کنم ؛دستهایش را فشردم و گفتم :« جان شاهرخ چی شده ؟»

با شنیدن نام او بغضش ترکید و خودش را در آغوشم انداخت . هراسان پرسیدم :« شادی چی شده ؟»

اما او که دل پری داشت بدون اینکه جواب سوالم را بدهد ؛ همچنان گریه میکرد .دقایقی گذشت تا توانست کمی آرام بگیرد . ناگهان خودش را از آغوشم بیرون کشید و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت :« دیگه شاهرخی وجود نداره .»

چنان از حرف او جا خوردیم که لحظاتی بهت زده فقط او را نگاه میکردیم . به سختی آب دهانم را قورت دادم و پرسیدم : « شادی چی میگی ؟»

به صورتم خیره شد و گفت :« شاهرخ داره ترکم میکنه ؛ میخواد بره پیش خانواده اش .»

نیلوفر گفت :« اونکه میگفت بدون تو یه لحظه نمیتونه زندگی کنه .»

شادی شانه هایش را بالا انداخت و گفت :« گفتن با عمل کردن خیلی فرق داره .»

ملینا گفت :« بچه ها یه دقیقه صبر کنید ؛ شاهرخ چنین پسری نبود . شادی موضوع چیه ؟»

شادی گفت :« میگه نامزدی ما بیخود بوده ؛ هرچه فکرکردم نمیتونم در ایران بمانم ؛دیگر بیشتراز این طاقت دوری خانواده ام را ندارم ؛ ازاول هم باید با آنها میرفتم .»

نیلوفر گفت :« خب ! اینکه مشکلی نیست ؛ تو را هم با خودش ببرد.»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]شادی گفت :« اما او چنین قصدی ندارد . یه حرفهایی میزند که برای خودم هم باور کردنی نیست . چند وقتی میشد که کمتر به خانه ما می آمد؛ هر وقت هم از او شاکی میشدم ؛ کار زیاد رابهانه میکرد . میگفت سرش شلوغه و دو شیفته کار میکنه و از این اراجیف سرهم میکرد . این آخری ها دیگه هفته ای یک مرتبه تلفن میکرد . شاهرخی که یه لحظه طاقت دوری مرا نداشت ؛ حالا دیگه هفته به هفته به سراغم نمی آید ؛ بطوری که بابا و مامان هم فهمیدند و چند بار احوالش را از من پرسیدند من با بهانه های غیرمنطقی سعی میکردم آنها را متقاعد کنم . اما کم کم خودم هم بوهایی بردم که همه حاکی از بی وفایی او بود . ولی خدایا ؛ باور کردنی نبود . شاهرخی که جانش برای من در میرفت ؛ حتی بخاطر من حاضر نشد با خانواده اش به انگستان برود ؛ چی شده که اینقدر عوض شده ؟

تا اینکه چند روز پیش دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و با او تماس گرفتم . بااینکه سردی در صدایش موج میزد ؛ خونسردی خود را حفظ کردم و از او خواستم که ببینمش اما او خیلی راحت گفت که وقت نداره و گرفتاره . خیلی این حرفش دلم را سوزاند ؛ مثل یه آتشفشان شده بودم که هر آن ممکن بود فوران کند . با دلی زخم خورده گفتم :« شاهرخ چی شده ! چرا اینقدر عوض شدی ؟»

با عصبانیت گفت :« به چه زبانی بهت بگم من گرفتارم ؛ حال و حوصله بحث کردن هم ندارم .»

ـ من دیگر تحمل این همه بی مهری را ندارم ؛ بهتره هرچه زودتر همدیگر را ببینیم باید تکلیفمان معلوم بشه .

ـ تکلیف تو خیلی وقته که روشنه .

ـ شاهرخ چی میگی ؟

ـ حوصله بحث ندرام ؛ عصر ساعت شش بیا شرکت .

و قبل از اینکه جواب او را بدهم تلفن را قطع کرد . اصلا غیرقابل باور بود . آیا او شاهرخ من بود؟ شاهرخی که از هر چند جمله ای که به زبان می آورد پنج ؛ شش کلمه اش جانم و عمرم بود . خدایا چی شده ! چه اتفاقی افتاده که در مدت به این کوتاهی نسبت به من اینقدر سرد شده که حتی تحمل صدایم هم برایش زجرآور است ؟ اولین چیزی که به ذهنم رسید ؛ رقیب بود . نکنه پای دختر دیگری در میان باشد ! اما شاهرخ اهل این حرفها نبود ؛ حتی میتوانستم رویش قسم بخورم . خوره به جانم افتاده بود و مرا از درون میخورد . هیچ فکری غیر از این به ذهنم راه پیدا نمیکرد . رقیب را به صورت مختلف مجسم کردم . حتما باید دختر باوقار و سنگینی باشد ؛ با زیبایی چشمگیر که دل شاهرخ را اینگونه تصاحب کرده است . مثل من لوده و مسخره نیست که هرروز با جوکهای بی مزه ام سر او را درد می آوردم . هرچند که شاهرخ همیشه میگفت :« تو یه پارچه شور و نشاط زندگی هستی و من عاشق همین سادگی و بی ریا بودنت هستم .»اما آیا این حرف حقیقت داشت ؟

وقتی رسیدم ؛ شرکت تعطیل شده بود و از کارکنان آن خبری نبود . خودش در را به رویم باز کرد و به سردی جواب سلامم را داد و بدون اینکه تعارف کند به سمت میزش رفت و به روی آن نشست . آنقدر تعجب کرده بودم که هیچ عکس العملی نتوانستم نشان دهم ؛ فقط به او نگاه کردم . یک آن در چهره اش غمی بزرگ دیدم ؛ اما خیلی زود روی از من برگرداند و بعداز دقایقی بدون مقدمه گفت :« شادی من خیلی فکرکردم ؛ درتمام این مدتی که به سراغت نیامدم و با تو تماس نگرفتم ؛ فکرکردم حق با پدر بود . من نمیتونم در ایران بمانم ؛ اینجا برای فعالیت و تحقیقاتم محدود است . با پدر هم تماس گرفتم و او با شرکتی درباره ی طرح و ایده ی من صحبت کرده و یک سری مدرک میخواستند که برایشان فرستادم و مورد موافقت قرار گرفت و تا چند روز دیگر رفتنی هستم . با این شرکت هم تسویه حساب کردم و فردا آخرین روزی است که به سرکار می آیم .»

باورم نمیشد که او شاهرخ باشد ؛ او حتی برای بی اهمیت ترین مسئله هم با من مشورت میکرد ؛ حال برای مسئله ای به این بزرگی که به زندگی مشترکمان بستگی داشت به تنهایی تصمیم گرفته ! با دلخوری گفتم :« شاهرخ منکه با رفتن تو مخالف نیستم ؛ از اولش هم مخالف نبودم . تو برو و سرو سامان که گرفتی کارهای مرا هم ردیف کن .»

درحالیکه دستپاچه شده بود گفت :« نمیشه »

ـ واسه چی نمیشه ؟

با عصبانیت از جایش برخاست و به چشمانم خیره شد و من من کنان گفت :« به خاطر اینکه ... بخاطر اینکه من اونجا خودم سربار پدر هستم چگونه میتوانم تو را هم با خود ببرم .»

ـ تو که گفتی قراره در شرکتی مشغول کار بشی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر