رفتن به مطلب
KaMi

فردوسي و پاسداري از حيات فرهنگي

پست های پیشنهاد شده

فردوسي، سعدي، حافظ و... در زمره پاسداران حيات فرهنگي اين ملت‌اند و ادب و فرهنگ در تمامي آثار آنها جلوه گر است و نسل هاي آينده تنها با مراجعه به آثار آنهاست كه مي توانند امكان تجديد حيات فرهنگي خود را فراهم آورند. اما، اين مراجعه زماني امكان پذير است كه نسل جوان، اين آثار و خالقانش را معلم خود و دستمايه غني فرهنگي به حساب آورد.

 

 

حادثه، تذكري است كه فرود مي آيد و اين همه زنجيره بلا و ابتلاست تا آدمي مستعد عروج و صعود شود. روح خامش به پختگي و سپس به آگاهي برسد و مرگ ارادي خود را بطلبد. چه، مرگ محتوم و مقدر، مرگ جسم اوست كه آن هم به تقدير مقدر او بازمي گردد. جسم انسان استعداد معيني از ماندن بر پهنه خاك را دارد؛ اما مرگ ارادي آدمي، مرگ ساحتهاي پست حيات است و تولدي ديگربار در ساحتي والا.

مرگ تمنيات و هواجس امكان بالندگي و ماندگاري آدمي را خارج از ظرف مكان و زمان فراهم مي سازد. در اين حال حتي اگر مرگ محتوم هم فرارسد، نامش جاودانه مي ماند. چونان سياوش كه واسپس پايبندي به همه اخلاق، جوانمردي و تعهد، ناجوانمردانه به دست خصم دون كشته مي شود. اما، او پيش از آن كه به دست افراسياب توراني به خاك افتد، مرگ صفات پست خود را شاهد بوده است. مرگ تمنيات نفس اماره در سراپرده كتايون، مرگ هواي پست پدر و بدعهدي ناجوانمردان؛ از اين رو سياوش همه استعداد ماندگاري را در خود دارد. در داستان بلند «جمشيد جم»، حكيم طوس پرده از صحنه اي ديگر از صحنه هاي حيات فراروي انسان برمي افكند: گستاخي جمشيد و اناالحق گفتن او، نتيجه اي جز فروغلتيدن در بلا و نيستي و تسلط ضحاك بر همه ملكش نداشت و اين امري مقدر بود كه رخ نمود؛ چنان كه در هر زمان ديگري، ناسپاسي و كفران و كوس اناالحق زدن، نتيجه اي مشابه به بار خواهد آورد و اين نمونه اي از همان قانونمنديهاي لايتغير و سنتهاي تغييرناپذير است كه به همان سان كه درباره كاووس و جمشيد و ضحاك عمل مي كند؛ درباره فرعون و نمرود نيز عمل مي كند و پس از آنان نيز درباره ديگران. چنان كه، قيام كاوه، دادخواهي او و همراهي مردم طالب رهايي از بند اهريمن خويان، حسب همان سنتهاي جاري در هستي موجب به بند كشيده شدن ضحاك و رهايي همگان از چنگ او مي شود.

و كشف اين همه، فردوسي را در ساحت اهل حكمت وارد مي سازد و اثر او را، بدل به اثري ماندگار مي كند تا در آينه آن، در هر عصر و در ميانه هر نسلي، انسان خود را ببيند و بر جهان پيرامون و قانونمنديش واقف شود و خود را از فروغلتيدن در خيل مستحقان كيفر و نگون بختي برهاند؛ چه، ماندگاران در ساحت پست، همواره استعداد نيستي را در خود دارند. نيروهاي مادي و طبيعي در مدارهاي معين و مقدر خود در حركت اند؛ چنان كه، نيروي خرد و جوانمردي، داد و دهش و تقوا نيز در مدارهاي معين و مقدر خود تعيين كننده سرنوشت صاحبان خودند و هريك در ساحت خود، كاركرد ويژه اي دارند كه در تعامل روزمره آدميان، خود را نمي نمايانند؛ حتي اگر آدمي واقف به آنها نباشد.

از اينجاست كه نه تنها فردوسي، بلكه همه آناني كه حكيمانه به عالم مي نگرند، مستعد درك نتايج كنشها و واكنشهاي آدمي در پهنه خاك مي شوند و آن همه را در قالب اثري ماندگار براي تذكر و عبرت فراروي آنها قرار مي دهند. در سرتاسر شاهنامه هيچ قهرماني به اندازه رستم، رو در رو با حوادث بزرگ و مرگ نيست. شايد انتخاب قهرماني كه بخش عمده اي از شاهنامه همراه با نام اوست، بي دليل نباشد. اما، در همه ماجراها، آن كه رستم را در مهلكه مي اندازد و وادارش مي كند تا تن به جنگي بزرگ بدهد، سرداري مسلح به تير و كمان و شمشير نيست. فردوسي او را يك وقت مواجه با سرداران جنگي مي كند و همه توان و قدرت زورآوريش را به آزمايش مي گذارد و گاهي ديگر او را مواجه با خود و قواي دروني اش مي كند و اين نه فقط سرنوشت رستم كه سرنوشت آدمي است. جدالي بزرگ و هميشگي از وقت زاده شدن تا درك مرگ جسم. و بسيارند قهرماناني كه به راحتي جان را سپر تير بلا كرده و با مردي جنگي رو در رو مي شوند؛ اما كم اند مرداني كه پس از خلاصي از خصم آشكار از ميدان جدال با قواي دروني، سالم بدر آمده باشند. ميدان رزم، زماني، جان فرزند آدمي را مي طلبد و زماني ديگر تماميت نام او را نشانه مي رود و او را وامي دارد تا حافظ نامش شود و آزمايش سخت نيك نامي و بدنامي را از سر بگذراند.

جاي بسي تاسف است كه برخي از متتبعان، مقام والاي اهل حكمت و شاعران بزرگ اين سرزمين را تا ساحت مردان مانده در غرقاب هواجس نفساني پايين آورده اند. بي گمان سرمايه هاي فرهنگي يك قوم، نه ابنيه تاريخي و باستاني بلكه فرهنگ غني، ادب و آثار بزرگ فرهنگي آن قوم است. همان كه با تكيه بر آنها مي توان سبب استمرار حيات فرهنگي يك ملت شد و يا بالعكس با تعطيل كردنشان زمينه را براي بروز تباهي، انحطاط و بالاخره استحاله فرهنگي آماده كرد.

فردوسي، سعدي، حافظ و... تنها سرايندگان مثنوي و غزل نيستند، بلكه در زمره پاسداران حيات فرهنگي اين ملت اند و ادب و فرهنگ در تمامي آثار آنها جلوه گر است و نسل هاي آينده تنها با مراجعه به آثار آنهاست كه مي توانند امكان تجديد حيات فرهنگي خود را فراهم آورند. اما، اين مراجعه زماني امكان پذير است كه نسل جوان، اين آثار و خالقانش را معلم خود و دستمايه غني فرهنگي به حساب آورد. وگرنه آن همه را ترك ميگويد و رحل اقامت در جغرافياي فرهنگي بيگانه مي افكند.

شايد به جرات بتوان گفت كه در هيچ دوره اي به اندازه صد سال اخير بر ديواره هاي بناي فرهنگي اين سرزمين لطمه وارد نشده و جاي تاسف است كه اين آسيب را نه دشمن، بلكه دوست وارد ساخته است.

از آن هنگام كه صورت پرستي و ظاهرانگاري، جاي مطالعه ژرف فرهنگي در آثار بزرگان اهل ادب را گرفت و ابزار تتبع دانشگاهي به جاي تحقيق نشست، همه اعتبار اين آثار، دگرگون جلوه كرد.

از آن هنگام كه تاريخ ادبيات نويسان ما فردوسي را اسير دربار محمود غزنوي ساختند و او را گريان و زار طالب زر و سيم و جهيزيه دخترش معرفي كردند، از آن هنگام كه نظامي گنجوي را دل در گرو آفاق نهاده و عشق زميني را تنها دستمايه خلق آثار بزرگي چون ليلي و مجنون و هفت پيكر معرفي نمودند، از آن هنگام كه داد و دهش اميران را انگيزه حكيمان دانستند و حافظ را اسير شاهزاده هاي آل مظفر قلمداد كردند و براي كشف فلسفه خلق آثارشان چشم بر حكمت و نگاه حكيمانه و دريافت هاي ژرفشان بستند و به جاي شنيدن و فهم كلامشان سر در پي تعداد وزن هاي عروضي و قوافي رنگارنگ نهادند، اين بزرگان در مغاك زمين گم شدند و ريشه هاي فرهنگي اين ملت مستور ماند. از آن پس ترديد جاي همه علقه ها را گرفت و ميدان براي روي كردن نسل جوان به سرمايه هاي فرهنگ منحط و پوچ غرب فراهم آمد.

مسبب اين همه، غربيان نبودند، چرا كه آنان بنا به طبيعت خود هنري جز اين نداشتند، اين بلاي روشنفكري بود كه متتبعان و تاريخ ادبيات نويسان را، راهي سرزمين خودپرستي و ظاهرانگاري ساخت. سرزميني كه جز به «حال» اصالت نمي داد و بشر خود مدار امروزي را مستغني از «گذشته» و آثار فرهنگي گذشتگان مي دانست.

فردوسي و هر يك از سلحشوران سرزمين عشق و ايمان، جز پاسداري از ادب و فرهنگ و تفكر اين ملت را عهده دار نبودند و انتقال اين همه را در گرو خلق آثاري مي دانستند كه باقي گذاشتند.

افسوس كه واسپس دهها قرن، روشنفكران، دريافت حقير خود را دستمايه تفسير و تحليل آن آثار سترگ قرار دادند و با كم خردي از همه اين آثار سلب حيثيت كردند.

بايد پرسيد: آنگاه كه فرزندان اين ديار را از سنتهاي فرهنگي و دريافتهاي قلبي و ديني شان بريديد، به كجا مي پيونديديشان؟

ملتي كه زير پاي خويش را تهي يافت و بي تاريخ بر پهنه خاك ماند، نقطه اتكاء و اتصال را براي استمرار حيات به كجا متصل مي سازد؟

آيا جز اين است كه او وقتي فردوسي و حافظ و مولوي را مرداني درمانده در ميان هواجس و حقير چون خود يافت و از آثار آنها جز زيبايي لفظ و قطر ديوان نديد، وراي خود را سياه و تاريك مي بيند. آيا هيچ پرسيدند كه چگونه غربيان غريبه با جغرافياي ادب و فرهنگ معنوي اين قوم، مفسر اين آثار شدند؟!

چگونه سبك و شيوه اين بيگانگان، ابزار تفسير اين آثار توسط استادان دوره جديد شد؟

چگونه بود كه «ادوارد براون» ، «ژول مول»، «وولف» و بسياري ديگر از مستشرقين، بعد از اين همه تتبع و تحقيق و به به و احسن، مسلمان كه نه، حتي ايراني مشرب هم نشدند؟

چگونه مي توان ابزار پژوهش و تتبع آنان را كه همگي متصل به فرضياتي چون «اصالت حال»، «اصالت تجربه»، «جهان وطني» و... اند براي درك مفاهيم حكمي و معنوي بزرگان ادب و فرهنگ سنتي و معنوي كافي دانست.

و بالاخره چگونه كسي كه منكر عالم معني و غيب است مي تواند ره به گوهر مقصود فردوسي و مولوي ببرد؟

افسوس! كه پايه هاي دانشكده هاي زبان و ادب فارسي در اين ديار و ديگر سرزمين هاي اسلامي بر شالوده مذهب ظاهر مستشرقان¤ و متتبعان بيگانه با تفكر و فرهنگ قلبي اين ملت ها استوار شد و بدينسان بود كه شاهنامه، مثنوي، گلستان، بوستان، خمسه نظامي و حتي كليله و دمنه از ميان مردم رخت بربست. به اين معني كه صورت اين آثار در انواع و اقسام چاپ هاي الوان و رنگارنگ زينت بخش كتابخانه ها شد اما، گويي روح از كالبد اين آثار خارج شده بود. آنها بدل به ميراث فرهنگي ويژه اي شدند كه تنها در كتابخانه ها و صحن كنگره ها از آنها سخن به ميان آمد و فرزندان اين ديار مطابق با ادب و منش ويژه و جديدي تربيت شدند كه به هيچ روي مويد مفاهيم و آراي منتشر در اين آثار از حيث ادب و منش انساني و الهي نبود. به قول دوستي، روزگاري آمد كه «كشف الاسرار» و «عده الابرار» وسيله اي براي گذراندن دو واحد درسي شد و گذراننده اين دو واحد گمان برد كه داناي اسرار «كشف الاسرار» شده است!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×