رفتن به مطلب
Negarita

°• وارث عذاب عشق(فریده شجاعی)•°

پست های پیشنهاد شده

[align=center]غزل با شادی گفت : اوه چرا. عمو به غیر از فرانک یک پسر به نام فرشاد دارد که مدتی است به مسافرت رفته.

محمد احساس کرد نام فرشاد تمام وجود او را به لرزه انداخته است. غزل بدون توجه به چهره محمد که کم کم رنگ می باخت گفت : فرشاد مرد خیلی خوبی است، یک مرد واقعی ، طفلی ...

صدای محمد با خشونت حرف او را قطع کرد.

- بسه دیگه.

غزل که تاکنون چنین رفتاری از محمد ندیده بود هاج و واج به او نگاه کرد و در فکر بود که چه چیز باعث شده محمد تا این حد خشمگین شود.محمد چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. سپس به غزل که با حیرت به او خیره شده بود نگاه کرد و گفت : عزیزم متاسفم. شنیدن نام دیگری از لبان تو مرا تا حد جنون عصبانی کرد.تو نمی دانی یک عاشق حسودترین آدم دنیاست.

غزل که تازه متوجه عصبانیت محمد شده بود ابروانش را بالا برد و گفت: یعنی تا این حد؟ اما نمی خواستم...

محمد حرف او را قطع کرد و گفت : عزیزم بهتره به جای بحث کردن از چیزهای دیگری حرف بزنیم.

- مثلاً از چی صحبت کنیم؟

- مثلاً از اینکه من چقدر دوستت دارم. قراره الان تو را با خودم به یک جای خوب ببرم.

غزل لبخند زد و گفت : خوب منم دوستت دارم و می خوام بپرسم کجا می خواهی منو ببری؟

- می خواهم ببرمت مهشید را ببینی.

- یعنی بریم خونتون؟

- نه عزیزم، مهشید خونمون نیست، بیمارستانه.

غزل دستهایش را به هم قلاب کرد و گفت : وای خدای من پس مهشید زاییده؟

محمد با لبخند سرش را تکان داد و گفت : آره ، یک پسر تپل و خوشگل مثل خودش به دنیا آورده.

- وای، یعنی شبیه خودشه؟

- والله نمی دونم، مادرم که میگه عین کوچکی های من می مونه.

غزل به محمد نگاه کرد و گفت :اگر به داییش رفته باشه بی شک یکی ازخوشگلترین مردهای دنیاست.

- بلند شو بریم.

محمد و غزل از رستوران بیرون آمدند. محمد گفت : غزل کسی منتظر تو نیست؟

- عمو و زن عمو که خونه نیستند، فرشاد هم ... اما به سرعت حرفش را قطع کردو با ترس به محمد نگاه کرد.محمد مشغول باز کردن در خودرو بود و به ظاهر توجهی نکرد. اما از نفس عمیقی که کشید غزل متوجه شد که باز هم او را ناراحت کرده است. او نمی دانست چرا محمد اینقدر حساس است. با صدای آرامی گفت : فقط پروانه می دونه که من برای دیدن یکی از دوستام رفتم و زود بر می گردم.

محمد به او نگاه کرد و گفت : پروانه؟

- زن خوبیه، با شوهرش رحمان از خیلیوقت پیش خونه عمویم کار می کنند و تقریباً همه کاره خونه هستند.

- اگر قرار باشه امشب پیش مهشید بمانی می توانی؟

غزل با تعجب به او نگاه کرد و گفت : یعنی به عنوان همراه؟

- ای ، یه همچین چیزی.

- آره ، تازه خیلی هم خوشحال میشم.

- پس بریم؟

- من حاضرم ، اما اول باید برم منزل به پروانه جون بگم تا دلواپس نشه، بعد هم به عموجان زنگ بزنم و از او اجازه بگیرم.

محمد تلفن همراهش را به طرف غزل گرفت و گفت : از همین جا زنگ بزن.

غزل به محمد نگاه کرد و پس از چند لحظه تلفن را از او گرفت و شماره تلفن عمویش را گرفت.تا فاصله ای که ارتباط برقرار شود محمد به او گفت : بهتره بگی قراره امشب پیش یکی از دوستام باشم و نامی از کسی نبری. پس از چند بار ، عاقبت تماس برقرار شد. وقتی محمود صدای غزل را شنید با گرمی با او احوالپرسی کرد. غزل به او گفت که قرار است به ملاقات یکی از دوستانش که دربیمارستان بستری است برود و ممکن است شب به عنوان همراه پیش او بماند.محمود نام دوستش را پرسید و غرل نام مهشید را گفت.

محمود از او پرسید : عزیزم این دوست تو آدم مطمئنی است؟

- اوه عموجان خیلی خیلی ماه است.

- عزیزم مواظب خودت باش.

- مطمئن باشید. راستی حال فرانک چطور است؟

- فرانک و دخترش خیلی خوب هستند و خیلی دوست دارد به تهران بیاید تا تو را ببیند.

- عموجان از طرف من فرانک را ببوسید و به او تبریک بگویید.سپس از او خداحافظی کرد و ارتباط را قطع کرد.پس از آن تلفنی به پروانه اطلاع داد که شب منزل دوستش می ماند و عموجان هم در جریان است. پروانه سفارشات مادرانه ای به او کرد و غزل با مهربانی از او خداحافظی کرد. غزل تلفن محمد را پس داد و گفت : خب ، همه چیز درست شد، بهتره راه بیفتیم چون اونقدر دلم برای مهشید و پسر خوشگلش پر می کشه که دیگه طاقت نمیارم.

محمد نفس عمیقی کشید و به طرف مقصد حرکت کرد.هر لحظه که از مرکز شهر دور می شدند غزل با خود فکر می کرد مهشید را چرا به بیمارستانی به این دوری برده اند. اما فکر کرد لابد دلیلی برای این کار داشته اند.

حدود نیم ساعت در راه بودند و حوصله غزل کم کم سر رفت.

- محمد نکنه مهشید را در بیمارستانی خارج از تهران بستری کرده اید؟

- چیزی نمانده الان می رسیم.

محمد میدانی را دور زد و وارد خیابانی شد و جلوی در ویلایی ایستاد. غزل با تعجب به محمد نگاه کرد و گفت : یعنی اینجا بیمارستانه؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]قسمت چهلم

 

محمد با لبخند گفت : آخه به اینجا میاد بیمارستان باشه؟

- منم از این تعجب کردم، آخه مثل اینکه قرار بود بریم بیمارستان!

- آره اما اگه گفتی کی تواین خونه منتظرمونه؟

غزل که از کارهای محمد سر در نمی آورد شانه هایش را بالا انداخت و گفت : نمی دانم.

- خوب برای اینکه بدونی کی منتظر ماست ، بهتره بیای پایین تا بفهمی.

غزل بدون اینکه حتی شکی به خود راه دهد پیاده شد و با لبخند به محمد گفت : من همیشه از چیزهای غیر منتظره خوشم میاد ، اما این بار...

محمد به او نگاه کرد و با لبخند به طرف در رفت.

محمد وانمود کرد که زنگ در را فشار داده است و منتظر است. غزل همچنان که به در خودرو تکیه داده بود به دو طرف خیابان نگاه کرد. محمد در را باز کرد و گفت : غزل بیا تو . و خودش مشغول باز کردن در بزرگ شد. غزل به دنبال محمد داخل شد. بدون اینکه حتی بپرسد چرا خودرواش را داخل می آورد و مشغول تماشای محوطه زیبای منزل شد. محمد به سرعت وارد حیاط شد و در را بست. غزل همچنان محو تماشای گلهای باغچه و استخر زیبای حیاط شده بود. گویی در این دنیا وجود ندارد. محمد پس از بستن در به طرف او آمد و کنار او ایستادو گفت : چیه ، به چی اینجور خیره شدی؟

- داشتم به زیبایی طبیعت فکر می کردم، هوای اینجا آنقدر تمیز است که تعجب می کنم چرا می گویند هوای تهران آلوده است.

- آخه من تو را جایی آوردم که از آلودگی هوا خبری نیست.

غزل تازه متوجه موقعیتش شد. نگاهی به محمد کرد و گفت : خوب قراره چه کسی را ملاقات کنیم؟

محمد بدون گفتن کلامی داخل منزل رفت و غزل در حالی که با لذت به مناظر اطراف نگاه می کرد پشت سر او وارد شد. وقتی هر دو داخل شدند محمد در ورودی را بست و با کلیدی که دردست داشت در را قفل کرد. غزل با تعجب به محمد نگاه کرد. کمی بعد مانند اینکه ترس بر وجودش رخنه کرده باشد با صدای آرامی گفت : محمد شوخیت گرفته؟

محمد سرش را بالا کرد و با چشمانی سرد و بی روح به او نگاه کرد و گفت : نه، شوخی در کار نیست.

غزل با دقت به چشمان او نگاه کرد و با ترس لبخند زد و گفت : محمد؟

محمد بدون نگاه کردن به او به طرف مبلهایی که وسط اتاق بود رفت و روی یکی از آنها نشست.غزل همچنان ایستاده بود و فکر می کرد شاید این یک نوع شوخی و یا کاری غیر منتظره است. هر لحظه منتظر بود مهشید و یا مهتاب و یا کسی که او را می شناخت از گوشه و کنار این ویلای ترسناک و وهم انگیز بیرون بیاید و با خنده او را دست بیندازد. غزل مدتی در سکوت ایستاد تا این شوخی زشت زودتر تمام شود اما به نظر می رسید این شوخی پایانی نداشته باشد. او به محمد که روی مبل نشسته بود و سرش را روی تکیه گاه آن گذاشته و چشمانش را بسته بود نگاه کرد و گفت : محمد من خسته شدم، بهتره این شوخی را تمامش کنی ، می خوام به خونمون برگردم. محمد سرش را بلند کرد و به غزل نگاه کرد. غزل هیچ نگاه آشنایی در چشمان او ندید به طوری که یک لحظه شک کرد که آیا این همان محمد است یا نه.

محمد با صدایی که به نظر غزل می رسید صدای دیگری بود که از حنجره او بیرون می آمد گفت : برای رفتن به منزل عجله نکن، به منزل برمیگردی.

غزل با نگرانی گفت : منظور تواز این مسخره بازیها چیه ؟

- منظورم را بعد می فهمی.

غزل کلافه پایش را به زمین کوفت و گفت : ببین محمد، من حوصله معما حل کردن ندارم، اگر چند دقیقه دیگر این بازی را ادامه بدهی آنوقت فکر می کنم که مرا ربوده ای.

محمد خنده بلندی کرد و گفت : فکر می کردم چطور منظورم را به تو بفهمانم، اما می بینم که خودت دختر باهوشی هستی و خوب حدس زدی که چرا تو را به اینجا آوردم.

غزل با ناباوری به محمد نگاه کرد و گفت : یعنی تو مرا دزدیده ای؟

محمد سرش را تکان داد. غزل خندید و به او نگاه کرد : خیلی دیوانه ای ، شنیده بودم عاشقها حسودترین آدمهای دنیا هستند، اما نمی دانستم دیوانه ترین هم هستند.

محمد بدون لبخند به او نگاه می کرد.

- خوب محمد باور کردم که عاشقترینی، تورو به خدا بلند شو بریم ، شاید مهشید الان منتظر ما باشه، مگه قرار نیست بریم پیش او.

محمد طاقت نیاورد و با فریاد و گفت : ما قرار نیست جایی برویم، امیدوار بودم آنقدر احمق نباشی که وقتی می گویم تو را دزدیده ام فکر کنی شوخی می کنم

فریاد محمد بند بند وجود غزل را به لرزه انداخت. هنوز با ناباوری به محمد نگاه می کرد. چشمان غزل نگاه محمد را می کاوید تا نقطه روشنی در آن پیدا کند اما چشمان سیاه او هیچ چیز را بروز نمی داد. اشک در چشمان غزل حلقه زده بود و باور نمی کرد این حرفها از دهان محمد بیرون آمده باشد.آنقدر به محمد اطمینان داشت که باورش نمی شد او بتواند چنین کاری کند. محمد نیشخندی زد و بدون اینکه به او نگاه کند گفت : به نظرت یک دختر را برای چه می دزدند؟

دو قطره اشک بر روی گونه های غزل چکید: به من نگو که تمام اون دیدارها، اون حرفها، و اون قرارها همه نقشه ای بود برای ربودن من!

- متاسفانه همینطوره که فکر می کنی.

هق هق غزل دل محمد را به درد آورد اما راهی را که شروع کرده بود باید به پایان می رساند.

- اما من دوست خواهر تو هستم ، دوست مهشید![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]- اونم دوست من بود، اما عشقم را تصاحب کرد.

غزل نمی دانست محمد از چه حرف می زند اما به نظرش رسید حال محمد طبیعی نیست.

البته همین طور بود. محمد برای آنکه بدون احساس محبت و عشقی که نسبت به غزل احساس می کرد بتواند نقشه اش را عملی کند مقداری مشروب نوشیده بود، اما چون نخستین باری بود که لب به چنین چیزی می زد دچار سردرد شده بود. محمد خود را روی مبل رها کرد و گفت : غزل بسه، گریه نکن ، خسته شدم. َ

- به خاطر پول منو دزدیدی؟

- نه!

- پس برای چی منو به اینجا آوردی؟

- نمی دونم

- اما من تو را دوست داشتم.

- باور کن منم دوستت دارم.

غزل با دست اشکهایش را پاک کرد تا بهتر بتواند او را ببیند. محمد سرش رابه تکیه گاه مبل گذاشته بود و با کف دستهایش به دو طرف پیشانی اش فشار می آورد.

- دوستم داری؟ چطور چنین چیزی رو میگی در حالی که منو اینجا آوردی؟

- غزل یک لیوان آب به من بده.

غزل متوجه شد محمد حالش خوب نیست. پرسید : از کجا؟

محمد پاسخ نداد و غزل با گیجی به اطراف نگاه کرد تا بفهمد آشپزخانه کدام طرف قرار دارد. آنجا را پیدا کرد و لیوانی آب از شیر آشپزخانه ریخت و به طرف محمد رفت. لیوان را به سمت محمد گرفت و به او گفت که برایش آب آورده.

معلوم بود محمد در حال درد کشیدن است زیرا چشمانش را بسته بود و چهره اش را در هم کشیده بود.

غزل با نگرانی به او نگاه می کرد و در این فکر بود که چه کار باید بکند تا حال محمد خوب شود. او از یاد برد که در چه شرایطی بود. به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که کاری برای محمد انجام دهد. صدای محمد او را به خود آورد : ببین داخل کیف من قرص مسکن پیدا می کنی؟

غزل مانند شاگردی که منتظر دستور استادش باشد به سرعت در کیف او را باز کرد و با کمی جستجو قرصی که می دانست مسکن می باشد پیدا کرد و به سرعت آن را از کاغذش درآورد و همراه لیوان آب به محمد داد. محمد قرص را بلعید و سرش را به پشتی مبل تکیه داد. غزل نگران و منتظر روی مبلی روبروی او نشست و به او خیره شد. او محمد را دوست داشت، حتی پس از این که فهمید او را ربوده است. غزل دلیل کار محمد را نمی دانست و هر چقدر فکر می کرد به نتیجه نمی رسید. مدتی گذشت و غزل متوجه شد که محمد همانطور که سرش را به تکیه گاه گذاشته آرام به خواب رفته است. غزل نگاهی به اطراف انداخت و از جا بلند شد و به طرف محمد رفت و به او نگاه کرد. چهره محمد در خواب دوست داشتنی و مهربان بود. چشمان کشیده و ابروهای پیوسته او حالت زیبایی به او می بخشید. به محمد نمی آمد مردی باشد که از روی هوی و هوس او را ربوده باشد. وقتی غزل به خود آمد متوجه شد مدتی است ایستاده و به صورت رباینده خود چشم دوخته و در دل با او راز و نیاز می کند. او با خود فکر کرد که چقدر محمد را دوست دارد و چقدر برای او سخت است قبول کند محمد برای ربودن او نقشه می کشیده است. غزل به سمت در ساختمان رفت و نگاهی به آن انداخت گشتی در منزل زد و تازه متوجه شد آنجا ویلایی کوچک می باشد که اتاق خوابی در طبقه بالا قرار دارد. جز در ورودی راهی به خارج نبود. پنجره های مشبک و زیبا دور تا دور اتاق نشیمن و آشپزخانه و دیگر اتاق ها قرار داشتند که همگی حفاظ آهنی داشتند. کسی نمی توانست به راحتی از راه پنجره ها داخل و یا خارج شود. غزل می دانست محمد کلید را در جیبش گذاشته است. همچنین تلفن همراه او در جیب بغل کتش بود و می توانست آن را بردارد و با جایی تماس بگیرد. برای این منظور به طرف کت محمد رفت که کنار او روی مبل بود. با حبس کردن نفس در سینه اش به ارامی تلفن را برداشت. هنگام بیرون آوردن تلفن متوجه صدای دسته کلید شد. کلید رد ورودی و همچنین سوئیچ محمد را دید.اکنون غزل هم تلفن داشت تا بتواند با جایی تماس بگیرد و هم کلید های منزل را تا بتواند خود را از آنجا نجات بدهد. سوئیچ خودرو محمد را هم داشت و می توانست خود را به جایی برساند. غزل به کلیدها و تلفن نگاه کرد و بعد نگاهی به محمد انداخت. اشک در چشمانش جمع شده بود. همه چیز برای رفتن مهیا بود اما تنها چیزی که به نظرش مهمترین و با ارزشترین بود قلبش بود که هنوز در گروی محبت او بود. غزل می توانست به راحتی از آنجا خارج شود و محمد را به دست قانون بسپارداما می دانست هیچ گاه نمی تواند قلبی را که با رضایت و با تمام وجود به او سپرده بود پس بگیرد. غزل مدتی فکرکرد. کیفش را باز کرد و ورق و کاغذ و خودکاری برداشت و در حالی که اشک از چشمانش فرو می چکید شروع به نوشتن کرد. [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]وقتی کارش تمام شد کاغذ را روی میز جلوی محمد گذاشت. سپس تلفن و دسته کلید را روی آن گذاشن و خود به گوشه ای رفت و روی زمین نشست و دستهایش را به هم قلاب کرد. سرش را روی دستانش گذاشت و همانطور که آرام آرام اشک می ریخت کم کم به خواب رفت. نیمه های شب بود که محمد از جا برخاست. گردنش خشک شده بود و چند لحظه نتوانست موقعیتش را تشخیص دهد. لوستری که بالای سرش به چشمانش نور می تاباند او را به خود آورد. پس از به یاد آوردن صحنه های بعدازظهر گذشته به سرعت از جا پرید. به اطراف نگاه کرد. همان موقع چشمش به غزل افتاد که سرش را روی دستانش گذاشته و همچنان که نشسته بود به خواب رفته بود. محمد همچنان که به غزل نگاه می کرد و در فکر بود که چرا او از موقعیتی که داشته استفاده نکرده چشمش به روی میز افتاد و تلفن و کلید منزل و همچنین سوئیچش را دید سرش را چرخاند و کتش را در کنارش دید. به یاد آورد که خودش آن را در آورده و کناری گذاشته بود. محمد لبعایش را به هم فشارداد و دوباره به کلیدها و تلفن نگاه کرد. این بار متوجه کاغذی زیر آن شد. خم شد و آن را برداشت. غزل روی کاغذ نوشته بود :

زپشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر بسویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست

محمد بار دیگر شعر را خواند. بغضی به گلویش فشار می آورد و باعث شد اشک در چشمانش حلقه بزند. همانطور که نامه در دستش بود به غزل نگاه کرد که چشمانش بسته بود. دوست داشت او را بیدار کند و پیش پایش زانو بزند و به او التماس کند که خطایش را نادیده بگیرد. اما می دانست در آن صورت سایه یک عمر شک و تردید در زندگی اش او را به نیستی می کشاند. اشکهایی که از چشمان محمد فرو می چکید او را به این باور رساند که برای همیشه غزل را از دست داده است. محمد بی صدا می گریست و بر فرصتی که از دست داده بود تاسف می خورد. او فرصت عاشقی را از دست داده بود. البته این نخستین بار نبود که او مرتکب اشتباه می شد. او همچنان که به غزل نگاه می کرد به یاد فرشته افتاد. فرشته ای که تمام هستی او و نخستین عشقش بود. محمد چشمانش را بست تا چهره فرشته را به یاد بیاورد اما به جای نگاه آبی او چشمان سیاه غزل در ذهنش جان گرفت. محمد هچه تلاش کرد تا تصویر فرشته را به وضوح در ذهنش به یاد بیاورد نتوانست. چهره فرشته در زمینه غباری محو در یادش به تصویر در آمد و نگاه غمگین او جایش را به نگاه شاد و زیبای غزل داد. محمد با دست به چشمانش فشار می آورد تا حواسش را متمرکز کند. محمد چشمانش را باز کرد و به غزل نگریست که روبروی او بر روی زمین به خواب رفته بود. حالت غزل که مظلومانه به مبل تکیه داده و به خواب رفته بود قلب محمد را به درد آورد و پستی او را بیشتر نمایان می کرد. محمد به خود گفت : تو چطور می خواستی به او دست درازی کنی، در صورتی که او پاره ای از وجودت شده بود؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]قسمت چهل و يكم

 

محمد چون خطاکاری که نیمه شب از خواب برخیزد و گناهان خود را به یاد بیاورد دستهایش را جلوی صورتش گرفت و گریست. برای اینکه صدای گریه اش غزل را بیدار نکند از جا برخاست و به گوشه ای دیگر پناه برد تا زخم چرکینی را که در اثر تنفر ایجاد شده بود و باعث شده بود که دست به چنین کار کثیفی بزند با اشکهای چشمش شستشو دهد. مدتی به همان حال بود تا اینکه احساس کرد کمی از بار دلش سبک تر شده است. نفس عمیقی کشید و به طرف شیر آب رفت و با مشتی آب التهاب صورتش را آرام بخشید. آرام برگشت و کتش را برداشت و آهسته روی غزل انداخت که این کار باعث شد غزل تکانی بخورد و از خواب بیدار شود. غزل که فکر می کرد محمد نیت شومی دارد با وحشت دستهایش را صلیب وار روی بدنش گذاشت و با ترس به محمد نگاه کرد. در نگاهش التماس موج می زد. محمد نگاهش را از چشمان او بر گرفت و به زمین دوخت و گفت : نترس کاریت ندارم. و به سرعت پشتش را به او کرد و آرام به سمت آشپزخانه رفت. صدای محمد گرم و اطمینان بخش بود. غزل به کت محمد که روی پاهایش افتاده بود نگاه کرد و آن را برداشت و به روی خود کشید. کت محمد گرم بود و بوی ادکلن مردانه او را می داد. غزل چشمانش را بست و بو را به مشام کشید. او دیگر نمی ترسید زیرا می دانست محمد به قالب خودش برگشته است. چند لحظه بعد محمد با دو فنجان چای برگشت که یکی از آنها را برای خودش روی میز گذاشت و دیگری را به طرف غزل گرفت. غزل به او نگاه کرد و محمد نگاهش را از او گرفت. چهره اش غمگین و گرفته بود. غزل فنجان چای را گرفت و به آرامی گفت : متشکرم. محمد نگاهی گذا به او انداخت و نفس عمیقی کشید و با صدای آرامی گفت : متشکر از چی؟ از اینکه ربودمت، از اینکه می خواستم...

محمد ادامه نداد و سرش را به دستش که روی دسته مبل بود تکیه داد. غزل با صدای آرامی گفت : مطمئنم کارت بی دلیل نبوده. محمد سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد. غزل می دید که نگاه محمد کم کم به حالت دیگری در می آید. غزل دوباره احساس وحشت کرد. به خوبی تشخیص داد چشمان محمد فقط به روی او دوخته شده اما نگاهش چیز دیگری را می بیند. غزل حس نفرت را از نگاه محمد احساس کرد اما نمی دانست این نفرت از کی یا چیست. او جرات پرسیدن نداشت و باید صبر می کرد تا خود محمد لب به سخن باز کند.

لحظه ها به کندی می گذشتند. عاقبت محمد سکوت را شکست و در حالی که به نقطه نامعلومی خیره شده بود شروع به صحبت کرد.

- من آدم پستی هستم و خودم این را قبول دارم. اما بیش از این نمی توانم ظاهرسازی کنم. از همان ابتدای دیدارمان در فرودگاه وقتی فهمیدم تو غزلف دختر عموی نامرد پستی به نام فرشاد هستی تصمیم گرفتم کینه و نفرتی که در تمام این سالها در قلبم نسبت به او جمع کرده بودم سرتو خالی کنم. من به تو علاقه نداشتم و فقط سعی می کردم نقشم را به خوبی بازی کنم. می خواستم به من وابسته شوی و در فرصت مناسبی از تو سوء استفاده کنم. یعنی درست همان کاری را بکنم که فرشاد با فرشته کرد. من عاشق فرشته بودم، دیوانه اش بودم ، او همسر من بود، ازدواجی که هنوز ثبت نشده بود.

لحن محمد با متانت خاصی همراه بود اما حرفهایی که از دهانش بیرون می آمد بند از بند وجود غزل جدا می کرد. غزل دسته فنجان را در انگشتان قفل شده اش می فشرد. بغض سنگینی راه فرو دادن هوا را برایش مشکل می ساخت. حرفهای محمد او را متعجب کرده بود. بدنش به طرز عجیبی سست شده بود و فکر می کرد تمام بدنش به جز مغز و گوشهایش از کار افتاده است. از همه مهمتر غرورش بود که جریحه دار شده بود اما نمی خواست با گریه جلوی محمد ته مانده غرورش را با دست خودش از بین ببرد. او با خود می جنگید تا واکنش نشان ندهد، باید تحمل می کرد تا محمد همه حرفهایش را بزند. خشونت تمام وجود محمد را گرفته بود، گویی فرشاد را در پیش رویش می دید. چشمان محمد را خون گرفته بود و رگهای گردنش متورم شده بودند. همچنین نبض شقیقه هایش تند می زد، حال او جوری بود که گویی به عقب بازگشته بود.

- او دوست من بود ، اما ناجوانمردانه به من خیانت کرد. او با فرشته دوست شد و از او سوء استفاده کرد. تو باید بدانی فرشته هنگام مرگ تنها نبوده، او جنینی در شکم داشت.

غزل احساس ضعف می کرد گیج و گنگ فکر کرد فرشته؟فرشاد؟ محمد؟ مرگ؟ جنین؟ او نمی توانست افکارش را متمرکز کند و حرفهای محمد را به هم ربط دهد. مغزش رو به فلج شدن بود. محمد با نگاه نافذی به غزل خیره شده بود و در این حال درست مانند پلنگی بود که به قربانی اش می نگریست. نفرت از او موجودی سخت و غیرقابل تحمل ساخته بود. محمد با غیض نگاهش را از غزل برگرفت و به جای دیگری دوخت. کلمه ها به سختی از دهان محمد بیرون می آمدند گویی مشتی گچ به دهانش ریخته باشند.

- فرشته......... باردار بوده......او از ....... فرشاد...... باردار بوده.

نفس غزل به شماره افتاد. دستهایش که تا آن زمان فنجان را در خود می فشرد شل شد و فنجان از دستش به زمین افتاد و در برخورد با کف سنگی شکست. صدای شکستن آن مانند سوهانی روح او را آزرد. محمد ادامه داد: تو طعمه بودی، طعمه ای زیبا و دوست داشتنی، طعمه ای که در لحظه های آخر فهمیدم که ...

محمد می خواست بگوید که تازه فهمیده عاشقش بوده اما این علاقه در پس پرده ای از نفرت در قلبش نهان بوده است. اما زود به خود آمد او نمی بایست به عشقش اعتراف می کرد، برای او خیلی دیر شده بود که به عشقش اقرار کند. محمد آرامتر شد. بیرون ریختن حرفهای تلنبار شده در دلش او را به آرامش رساند. در عوض قلب غزل بود که سرشار از غم و اندوه شده بود. او فهمیده بود که محمد و فرشاد با یکدیگر دوست بودند و فرشته پیش از آشنایی با فرشاد قرار بوده به همسری محمد در بیاید. اکنون از همه چیز اطلاع داشت اما این محمد بود که از بعضی چیزها خبر نداشت، فرشاد تمام ماجرا را برای او تعریف کرده بود، تنها چیزی را که به او نگفته بود این بود که فرشته زمان مرگ باردار بود، غزل می دانست که فرشاد هم از این موضوع بی اطلاع بوده است.

محمد، فرشاد را نامرد و دزد ناموس می دانست اما خبر نداشت که فرشته هم عاشق فرشاد بوده و به خواست خود و با میل و رغبت با فرشاد دوست شده بود. فرشاد به غزل گفته بود وقتی که از پدر فرشته شنیده که قرار بوده فرشته با یکی از صمیمی ترین دوستانش ازدواج کند می خواسته پایش را پس بکشد که پس از بیماری فرشته، پدرش مخفیانه با او در دانشگاه تماس گرفته و به او گفته اگر ذره ای دیگر تامل کند فرشته از دوری او دق می کند. حالا غزل فهمیده بود که محمد همان دوست صمیمی فرشاد بوده است. همچنین محمد از نامه هایی که فرشته برای فرشاد نوشته بود خبر نداشت و از همه مهمتر نمی دانست فرشته و فرشاد پیش از هر اتفاقی در محضری در شمال به عقد یکدیگر درآمده بودند. عزل تمام ماجرا می دانست اما دیگر دلیلی برای عنوان کردن آنها نداشت. قلب او شکسته بود، قلبی که با یک دنیا مهربانی و عاطفه تقدیم به محمد کرده بود اکنون مانند فنجان خرد شده ای که جلوی پایش افتاده بود در هم شکسته بود. محمد به او گفته بود که او را دوست ندارد و این بزرگترین ضربه برای او بود.

غزل با بغضی فروخورده همچنان که کت محمد روی پایش افتاده بود به زمین چشم دوخته بود. صدای محمد او را به خود آورد : بلند شو تو را به منزلتان برسانم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]غزل با رخوت وسستی ، درست مانند آدمی کوکی از جا برخاست و بدون این که سرش را بلند کند تا به محمد نگاه کند نشان دادکه آماده حرکت است. محمد خم شد و از جلوی پای او کتش را برداشت. کیف غزل را از روی میز برداشت و آن را به طرف او گرفت. غزل تمایلی به گرفتن نشان نداد. او مانند آدمی گیج به کیف نگاه کرد اما دست دراز نکرد تا آن را از دست محمد بگیرد. محمد نفس عمیقی کشید و به سمت در رفت، غزل با لحظه ای تامل به دنبال او روان شد. محمد پس ازقفل کردن در به سمت در حیاط رفت و آن را باز کرد. محمد بازوی غزل را گرفت و او را به طرف خودرو هدایت کرد. غزل بدون مقاومت و مانند کودک خردسالی بدون اینکه به محمد نگاه کند سوار شد. در تمام طول راه سکوت بین آن دو برقرار بود . غزل به روبرو چشم دوخته بود و در افکار دور و درازی غرق بود. زمانی که به منزل عمویش رسیدند سپیده صبح در حال دمیدن بود. غزل پیاده شد و با سرعت دستش را روی زنگ درگذاشت و در کمتر ازچند ثانیه صدای رحمان ا زپشت آیفون به گوش رسید : کیه؟

غزل با بی حالی گفت : منم غزل.

در باز شد و غزل بدون اینکه حتی نگاهی به پشت سرش بیندازد داخل شد و در را بست. محمد صبر کرد تا غزل داخل شود بعد حرکت کرد.محمد با بغض گفت : خداحافظ برای همیشه.او می دانست غرل را برای همیشه از دست داده است و در این بین فقط خودش مقصر بود. محمد به صندلی که تا چند لحظه پیش غزل روی آن نشسته بود نگاه کرد و با حیرت متوجه شد غزل کیفش را جا گذاشته است. محمد می دانست که آن کیف برای همیشه پیش او به یادگار خواهد ماند. درست مثل یادگاریهایی که از فرشته به جا مانده بود. با این تفاوت که فرشته را روزگار از او گرفته بود اما غزل را خود از دست داده بود. با این فکر اشک از چشمانش روان شد. کنار خیابان توقف کرد و سرش را روی کیف گذاشت و با صدای بلند گریست.

غزل از لحظه ای که از محمد جدا شد و به منزل رفت یکراست به رختخواب رفت. او احساس سرما می کرد و این سرما با پتویی که تا زیر گلویش بالا کشیده بود رفع نشد.غزل به خوبی می دانست سرمایی که احساس می کند از درون وجودش سرچشمه می گیرد و هیچ پتویی نمی تواند سرمای درونش را به گرما تبدیل کند. قلبش شکسته بود. او می دانست تا آخر عمر بار این غم را به دوش خواهد کشید. غزل تا پیش از اینکه با محمد آشنا شود به هیچ مردی این چنین عاشقانه عشق نورزیده بود، حتی علاقه او به پدرش که تمام وجودش بود به نوعی دیگر بود. فرشاد هم که ندیده به او علاقه داشت بیشتر برای او یک قهرمان اسطوره ای بود تا یک عاشق. او در نخستین تجربه اش شکست خورده بود، آن هم شکستی که می دانست هیچ گاه از زیر فشار آن قامتش راست نخواهد شد. او اعتمادش را به تمام مردان از دست داده بود و این بدترین تجربه برای یک دختر بود. غزل به محمد عشق ورزیده بود در قلبش قصری از محبت بنا کرده و منتظر بود با ازدواج با او بنای یک زندگی سراسر خوشبختی را پایه ریزی کند. اما درست در لحظه هایی که فکر می کرد چیزی نمانده تا به اوج خوشبختی برسد از مرد رویاهایش شنیده که او را هیچ گاه دوست نداشته و از او به عنوان طعمه استفاده کرده است. غزل پتو را بیشتر به خود پیچید اما لرزش بدنش همچنان ادامه داشت. زمانی که پروانه به اتاق غزل رفت تا اور ا برای صرف صبحانه دعوت کند با پیکر نیمه جان غزل روبرو شد که از شدت تب چون کوره می سوخت. پروانه سراسیمه رحمان را خبر کرد و به او گفت که هر چه زودتر با پزشک خانوادگی تماس بگیرد و بعد به آقای رهام تلفن کند. خودش به سرعت ظرف آب تهیه کرد و تا رسیدن دکتر او را پاشویه کرد. رحمان پس از تلفن به دکتر شماره محمود را گرفت و جریان را به او گفت. محمود با نگرانی از او پرسید که حال او چطور است. رحمان برای اینکه او را نگران نکند گفت فکر می کنم سرما خورده باشد البته زیاد بد نیست، اما من دکتر سلیمی را خبر کرده ام. محمود که فکر می کرد غزل دچار سرما خوردگی ساده ای شده ، گفت :رحمان گوشی را بده به غزل تا خودم با او صحبت کنم. رحمان با نگرانی گفت : ایشان دچار تب و لرز شده اند و فکر نمی کنم بتوانند صحبت کنند. محمود به رحمان گفت که در اسرع وقت راه می افتد. پی از قطع تلفن به سرعت شماره اتاق فرانک را در بیمارستان گرفت تا با منیژه صحبت کند. منیژه خودش گوشی را برداشت. محمود به او گفت که قرار است همان موقع به تهران برگردد زیرا غزل بیمار شده است. منیژه پرسید : بیماری غزل چیست؟

- نمی دانم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]- تو با او صحبت کردی؟

- نه ، حمان گفت دچارتب و لرز شده، به همین جهت دلم شور افتاده، تو کاری نداری؟

- کار که نه ، اما من هم می خواهم با تو بیایم.

- منیژه توپیش فرانک بمانی بهتر است.

- محمود فرانک تنها نیست و خانم محبی و دو پرستار مراقب او و فرزندش هستند. من اینجا کاری ندارم جز اینکه در اتاق بیست متری فرانک قدم بزنم و به در ودیوار چشم بدوزم. هر وقت قرار شد فرانک مرخص شود خودم می آیم و او را به تهران می آورم. هرچند که خانم محبی گفت لزومی برای این کار نیست خودش می خواهد از عروس و نوه اش پرستاری کند.

محمود می دانست منیژه تصمیم گرفته با او به تهران بیاید و بحث با او فایده ای ندارد، بنابراین گفت : خیلی خوب بهتر است چمدانت را ببندی ، چون همین الان حرکت می کنم.

محمود و منیژه زمانی به منزلشان رسیدند که رحمان به آن دو اطلاع داد دکتر سلیمی تاکنون دوبار برای عیادت غزل به منزلشان آمده و پس از معاینه او داروهایی را تجویز کرده ، اما تب غزل هنوز قطع نشده و دکتر سلیمی عقیده دارد که او را باید به بیمارستان انتقال بدهد. محمود بدون فوت وقت به بیمارستان تلفن کرد و تقاضای آمبولانس کرد.

غزل به بیمارستان انتقال داده شد. تشخیص دکتر سلیمی این بود که ممکن است به او ضربه سختی وارد شده باشد زیرا هیج نوع علائمی از سرماخوردگی و یا بیماری دیگری در او مشاهده نمی شد. فقط تب بود که بدنش را گرفته بود. غزل دو روز در بیمارستان تحت مراقبت بود. محمود لحظه ای او را ترک نکرد. هیجکس از غزل نپرسید چه اتفاقی برایش پیش آمده. دکتر غقیده داشت ممکن است ضربه روحی حاصل از خب و یا دیدن چیزی برای او این حالت را بوجود آورده است. محمود فکر کرد ممکن است شبی که غزل برای ماندن پیش دوستش به بیمارستان رفته بود با صحنه هایی مانند آوردن بیمار تصادفی و یا فوت کسی مواجه شده باشد و همین در او ترس ووحشت وضربه روحی ایجاد کرده باشد که به عقیده پزشک احتمال این قضیه خیلی به یقین نزدیک بود. حال غزل طوری نبود که بتوان از او پرسید که چه چیز او را به این روز انداخته است. دکتر برای او استراحت تجویز کرده بود و از محمود خواست غزل را سوال پیچ نکنند وصبر کنند تا خودش لب به سخن باز کند. غزل پس از دو روز از بیمارستان مرخص شد. آمدن او به منزل مصادف بود با مرخص شدن فرشاد از بیمارستان. زمانی که محمود به منیژه گفت که فرشاد قرار است از مسافرت برگردد و برای او توضیح داد علت غیبت چه بوده منیژه بی محابا اشک می ریخت و در میان گریه می خندید. او می خواست خودش به غزل این خبر را بدهد اما محمود گفت که بهتر است خود فرشاد این خبر را به گوش غزل برساند، چه بسا که ممکن است شنیدن این خبر برای غزل مفید باشد. فرشاد در میان شادی اعضای خانواده به منزل بازگشت. در میان استقبال کنندگانی که به پیشواز او آمده بودند جای غزل خالی بود. فرشاد سراغ او را از منیژه گرفت. فرشاد با وجودی که کمی لاغر شده بود اما چهره شادابی پیدا کرده بود و لبخند زیبایی بر لبش بود که نشان از سلامت کامل او داشت. فرشاد وقتی شنید غزل بیمار شده برای دیدن او به اتاقش رفت. فکر می کرد بیماری غزل زیاد جدی نباشد و به زودی با بنیه قوی ای که دارد بر بیماری غلبه می کند. اما وفتی غزل را دید که با رنگی پریده و چهره ای مات در بستری سفید خوابیده با ناراحتی فهمید که غزل دچار بیماری جدی ای شده است.

غزل خواب بود و فرشاد بدون کوچکترین صدایی کنار تخت او ایستاد و به او نگاه کرد. تمام شادی فرشاد از بازگشت به منزل و شادی این که به غزل که با لبخند زیبایی برای استقبال او آمده بگوید اعتیادش را ترک کرده تا عشق را به او هدیه کند و او را برای همیشه از آن خود کند، چون بخار آبی به آسمان رفت. فرشاد مدتی به غزل نگاه کرد و بعد به آرامی از اتاق خارج شد و به طبقه پایین رفت، جایی که خانواده با شادی منتظرش بودند. فرشاد روی مبلی کنار محمود نشست و از او علت بیماری غزل را جویا شد. محمود تمام ماحرا را بی کم و کاست برای او تعریف کرد. فرشاد از اینکه پدرش بدون اینکه دوست غزل را خوب بشناسد به او اجازه داده تا شب را پیش او بماند تعجب کرد و با لحن سرزنش باری گفت : تا جایی که یادم می آید شما چنین کاری نمی کردید.

محمود با ناراحتی گفت : باور کن غزل آنقدر با التماس صحبت می کرد که من دلم نیامد خواهشش را رد کنم، به خصوص که می دانستم او دختری نیست که با هر کسی دوست شود.

- خوب حالا این دختره، اسمش چی بود؟ مهشید؟ چطور با هم آشنا شدن؟

- زمانی که از شیراز به تهران می آمده در هواپیما با او آشنا می شود و از قراری غزل را او به منزل می رساند. بعد هم برای عروسی خواهرش او را دعوت می کند.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]فرشاد به یاد آورد که غزل تقریباض چند ماه پیش برای شرکت در عروسی یکی از دوستانش رفته بود. او نمی دانست چه اتفاقی غزل را به این روز انداخته است. پروانه اعلام کرد که شام حاضر است، منیژه به فرشاد نگاه کرد و با خوشحالی فکر کرد پس از مدتها دوری تنها پسرش امشب با آنان سر یک میز غذا می خورد. او به محمود و فرشاد گفت که سر میز شام بروند. محمود از جا برخاست اما فرشاد گفت میلی به خوردن ندارد. از جا برخاست تا به اتاقش برود. منیژه با نگرانی به محمود نگاه کرد تا او کاری کند. محمود با بستن چشمها و تکان دادن سر به منیژه اشاره کرد تا او را راحت بگذارد. فرشاد به اتاقش رفت و پس ازمدتی که از اتاقش دور بود نگاهی به دور و اطراف انداخت. همه چیز مرتب و تمیز بود. فرشاد می دانست که به جز غزل کسی اجازه نداشته به اتاق او بیاید، همچنین می دانسته این نظم حاصل سلیقه ای است که غزل به خرج داده است. فرشاد به طرف پنجره اتاقش رفت و نگاهی به حیاط انداخت. وجود برگهای زرد درختان حیاط نشان از آمدن پاییز داشت. او به غزل فکر می کرد. می دانست که فقط وجود غزل انگیزه ای بوده برای اینکه دوباره با زیبایی های دنیا از سر مهر درآید. فرشاد به طرف ضبط صوت اتاقش رفت و از بین کاست های زیادی که به ردیف چیده شده بود کاست مورد علاقه اش را در ضبط صوت گذاشت. روی صندلی راحتی اتاقش، نزدیک پنجره نشست و آرنجش را به دسته صندلی تکیه داد. سرش را روی دستش گذاشت و به موسیقی گوش کرد.

تورو بایدکه پرستیدتورو باید بوسید تورو باید که شناخت به تو باید دل باخت

راز عشقو تنها از تو باید آموخت بی تو باید هر دم از تب عشقت سوخت

 

تو چه حسی هستی که به من پیوستی

 

هر نفس بی تردید تورو باید پرستید

 

در تو باید گم شد بی هراس و بی باک با تو باید خوابید بر تن کهنه خاک

با تو می شه خندید به طلسم و تقدیر با تو می شه بخشید روزگار دلگیر

 

تو چه حسی هستی که به من پیوستی

 

هر نفس بی تردید تورو باید پرستید

 

عزل از خواب بیدار شده بود اما حوصله برخاستن نداشت. او همچان که با چشمانی نیمه باز به سقف اتاقش چشم دوخته بود احساس کرد صدای موسیقی آشنایی را که خیلی به آن علاقه داشت می شنود. بیشتر دقت کرد، متوجه شد اشتباه نمی کند و این موسیقی ا در اتاق فرشاد شنیده است. او می دانست کسی به غیر از خودش و فرشاد پا به اتاق او نمی گذارد. او مطمئن بود فرشاد برگشته است. برای دیدن فرشاد و شنیدن صدای او دلش خیلی تنگ شده بود. پتویش را کنار انداخت و از جا بلند شد. بی اشتهایی چند روز اخیر حسابی او را ضعیف کرده بود و احساس می کرد سرش گیج می رود. غزل کمی صبرکرد تا سرگیجه اش آرام شود. از روی تخت پایین آمد و آرام آرام به طرف در اتاق رفت. وقتی در اتاق را باز کرد صدای موسیقی واضح به گوش رسید. غزل به طرف اتاق فرشاد رفت. وقتی پشت اتاق فرشاد رسید ایستاد و به نوای محزونی که به گوش می رسید گوش سپرد

 

این کوله بار عشقو گذاشتی باز رو دوشم هیچی نمونده تا من دوباره زیر و رو شم

آن تیر که آن کمان چشم تو رها کرد دیدی که چه ها کرد؟

دیدی که سراسیمه دل از سینه جدا کرد دیدی که چه ها کرد؟

با خود دو هزار غصه و درد تازه آورد دیدی که فقط آمد و یک درد دوا کرد؟

صدای فرشاد همراه با نوای غمگین موسیقی به گوش غزل می رسید. فرشاد چنان با احساس می خواند که غزل بدون اینکه متوجه باشد آرام آرام گریست.

خیال نمی کردم که تو یه روز عزیز من بشی تو این غروب بی کسی راه گریز من بشی

به فکر من نمی رسید اصلا بدونی عشق چیه اونی که دنبال همه ست یا اونکه عاشقت کیه

مگه میشه تورو دید و به تو از دو رنگی ها گفت تورو باید دید و باید به تو از قشنگی ها گفت

مگه میشه که دروغ گفت به تویی که نازنینی تو خودت می شناسی عشقو هرکجا اونو ببینی

خیال نمی کردم که تو یه روز همه کسم بشی با من بی کس و غریب یه روزی هم قسم بشی

اصلا نمی اومد بهت که عشقو حتی بشناسی اما دیدم که مثل تو عاشق نمی شه هیچ کسی

غزل دیگر طاقت نیاورد و بدون اینکه حتی به دستگیره اتاق فرشاد دست بزند به اتاقش برگشت و خود را روی تخت اتاقش انداخت و گریست. پس از جدایی از محمد این نخستین بار بود که می گریست.سیل اشک از چشمانش روان شده بود و احساس می کرد عقده چند روزه اش تازه سر باز کرده است.غزل با صدای بلند می گریست. صدای گریه او به گوش پروانه رسید که ظرف غذایی را به اتاق او می برد. پروانه در تردید بود که آیا به اتاق غزل برود یا بگذارد او با گریه خود را سبک کند. در این فکر بود که فرشاد در اتاقش را باز کرد. او با دیدن پروانه که با سرگشتگی ظرف غذا را در دست داشت گفت : چی شده؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]- والا آقا فکر می کنم غزل خانم گریه می کند نمی دونم مزاحمشان بشوم یا

فرشاد به او اشاره کرد که به طبقه پایین برود و ظرف غذا را هم با خود ببرد. به او گفت که خودش برای صحبت با غزل به اتاقش می رود و خواست کسی مزاحمشان نشود. پروانه سرش را تکان داد و به طبقه پایین رفت. فرشاد به اتاق غزل رفت و پس از در زدن در را باز کرد. غزل روی تخت اتاقش نشسته بود و دستهایش را جلوی صورتش قرار داده بود و می گریست. او حتی سرش را بلند نکرد تا ببیند چه کسی وارد اتاقش شده، گویی می دانست چه کسی پا به اتاقش گذاشته است. فرشاد جلو رفت و روی لبه تخت نشست و بدون اینکه کلامی بگوید به او نگاه کرد. مژگان خیسش به هم چسبیده بودند و چشمهایش که مرتب باز و بسته می شد فرشاد را به یاد روزی انداخت که فرشته درآغوش او گریسته بود. فرشاد چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. گریه تنها چیزی بود که قلب او را جریحه دار می کرد. آن هم گریه یک زن.

قسمت چهل و دوم

 

غزل نگاه تب دارش را به فرشاد دوخته بود. به سرعت متوجه شد که او در این مدتی که نبوده کمی لاغرتر شده است اما از صورت مردانه و جذاب فرشاد طراوت و شادابی می بارید. غزل لبخند زد. او فهمید فرشاد برای ترک اعتیاد رفته بود. در حالی که می خندید قطره اشکی از چشمانش فرو چکید. فرشاد به او نگاه کرد. نگاه غزل آتش به جانش می زد و دلش را غرق در اندوه می کرد. غزل بار دیگر دستهایش را جلوی صورتش گرفت و گریست. فرشاد موهای بلند و پریشان او را از چهره اش کنار زد و آرام آرام با او صحبت کرد. از غزل علت ناراحتی اش را پرسید. غزل همچنان که می گریست تمام اتفاقایت را که برایش از زمان پا گذاشتن به هواپیما تا آشنا شدن با محمد و همچنین رفتن با او به ویلا و صحبت های محمد را یک به یک برای فرشاد تعریف کرد. او همچنین کارت ویزیت محمد را که در تمام این مدت روی قلبش گذاشته بود به فرشاد نشان داد و به او گفت که محمد را از جان و دل دوست داشته است. با وجودی که از عشق او نا امید شده باز هم نمی تواند او را فراموش کند. تنها چیزی که غزل از فرشاد مخفی کرد مسئله بارداری فرشته هنگام مرگ بود. چون می دانست همان انگیزه مرگ فرشته بوده است. غزل به خوبی می دانست که فرشاد کوچکترین اطلاعی از این موضوع ندارد و شنیدن این مطلب می تواند ضربه جبران ناپذیری به او وارد کند. در تمام مدتی که غزل برای او صحبت می کرد فرشاد چون تکه سنگی نشسته بود و در حالی که دستش را به پیشانی اش می فشرد با چشمانی بسته به سخنان او گوش کرد. وقتی صحبتهای غزل به پایان رسید، فرشاد چشمانش را باز کرد و به او نگاه کرد. در عمق چشمان فرشاد می شد غم عمیقی را دید. او حس غریبی داشت، چون عقابی که در اوج پرواز ناگهان بالش شکسته شود از اوج به زیر افتاد. فرشاد به غزل نگاه کرد و در اشکهای او غم شکست عشق را احساس کرد. از حرفهای غزل به خوبی احساس محمد را درک کرد. فرشاد می دانست محمد اسیر عشق غزل شده و به همین دلیل بدون اینکه بتواند به او آسیبی برساند از گرفتن انتقام منصرف شده است.

فرشاد در حالی که احساس می کرد خودش احتیاج به دلداری دارد، با غزل صحبت کرد و او را دلداری داد. او به غزل گفت که بهتر از هر کس دیگری محمد را می شناسد و می دادند که محمد به او دروغ گفته که هیچ گاه او را دوست نداشته و برخلاف آن چیزی که عنوان کرده او را به شدت دوست دارد. محکمترین دلیلی که فرشاد برای حرفش داشت این بود که اگر محمد می خواسته از او به عنوان طعمه استفاده کند حتماً این کار را می کرده، دلیلی نداشته که آینده شخصی و شغلی خود را به خطر بیندازد. اما غزل این را نمی پذیرفت و همچنان می گریست. فرشاد دستش را زیر چانه غزل گذاشت و به او گفت : غزل به حرف من اطمینان کن، محمد دوستت داشته و دارد، فقط مثل همیشه دیر تصمیم گرفته، او فرشته را هم دوست داشت اما زمانی متوجه شده که باید به او بگوید دوستش دارد که خیلی دیر شده بود. فرشاد آهی کشید و ادامه داد: باور کن من می دانم او چه می کشد، غزل قبول کن که محمد تجربه تلخی را پشت سر گذاشته است. باید در این مورد کمی هم به او حق داد. زمانی که از انگلیس برگشتم فهمیدم که فرشته پر کشیده و مرا برای همیشه تنها گذاشته است. اما این را زمانی فهمیدم که مدتها از مرگ او گذشته بود. غم پذیرفتن مرگ فرشته برای من خیلی سخت بود اما کوله بار درد واقعی به دوش محمد بود، کوله باری که مزه تلخ شکست تحمل آن را خیلی سخت تر می کرد. او سالها بار غم این شکست را به دوش کشیده و منتظر روزی بوده که غمش را با فریادی از دل بیرون بریزد. غمگین نشو که سر تو که خیلی مهربان و دوست داشتنی هستی این فریاد را خالی کرده، چون انسان همیشه سر کسی بلا می آورد که خیلی دوستش دارد.

غزل در سکوت حرفهای فرشاد را گوش کرد. فرشاد هر لحظه احساس می کرد دوست دارد فریاد بکشد. برای او خیلی سخت بود غزل را متقاعد کند که به سوی محمد بازگردد، او با این کار با دست خویش بر قلب و روحش جراحت وارد می کرد، زیرا آمده بود تا به غزل بگوید که دوستش دارد و می خواهد زندگی اش را با او آغاز کند. شاید غزل هم این احساس او را درک کرده بود. غزل دستش را دراز کرد و دست فرشاد را که ملافه تخت او را در میان پنجه هایش می فشرد گرفت و گفت: فرشاد، من فقط یک چیز از تو می خواهم.

فرشاد دست دیگرش را روی دست غزل گذاشت و با لبخند غمگینی گفت: بگو عزیزترین عزیزها، هرچه بخواهی تقدیمت می کنم، حتی اگر این جان ناقابلم باشد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]غزل که بار دیگر اشک در چشمانش حلقه زده بود به چشمان فرشاد که منتظر حرف او بود نگاه کرد و گفت: فرشاد با من ازدواج کن.

قلب فرشاد فشرده شد. او آمده بود تا خود این پیشنهاد را به غزل بدهد اما حالا او بود که چنین پیشنهادی را عنوان می کرد آن هم در شرایطی که نمی دانست چه باید بکند. فرشاد احساس بدی داشت و فکر می کرد بر سر دوراهی امتحان قرار گرفته است، اما به سرعت تصمیمش را گرفت و دستش را به آرامی از دستان غزل بیرون کشید و از روی تخت بلند شد و گفت: غزل نه. خواهش می کنم چنین کاری را از من نخواه.

غزل بی صدا اشک می ریخت و با صدای ضعیفی گفت: چرا، ولی تو که مرا دوست داری. نداری؟

- چرا، چرا، باور کن خیلی دوستت دارم اما.... نمی توانم با تو ازدواج کنم.

گریه غزل شدت گرفت : چرا؟

فرشاد نفس عمیقی کشید و با فرو دادن بغضی که در گلویش جمع شده بود گفت: چون نمی خواهم یک بار دیگر دست روی عشق کسی بگذارم. آن هم کسی که روزی یکی از بهترین دوستانم بود. غزل من یک بار عشق او را تصاحب کردم و لقب نارفیقی را برای خود خریدم اما باور کن اگر ذره ای اطمینان داشتم که فرشته هم محمد را دوست دارد، اگر شده به قیمت جانم هم که شده بود این نامردی را در حق محمد نمی کردم چه برسد به حالا که می دانم تو محمد را عاشقانه دوست داری و سردی حرفهای او تو را به چنین پیشنهادی وادار کرده است.

- نه . فرشاد من تو را دوست دارم. تو بهترین و مردترین مردی هستی که در تمام عمرم دیده ام. فرشاد، محمد مرا دوست ندارد، اگر غیر از این بود در این سه روز با من تماس می گرفت و از من می خواست او را ببخشم، تو می دونی که من اونو می بخشیدم، تو خوب می دونی که من هیچ وقت با او قهر نمی کردم، تو که می دونی من بلد نیستم قهر کنم.

- آره عزیزم، آره غزلم، من می دونم که تو بلد نیستی قهر کنی، درست مثل اون دفعه که من اذیتت کردم، اما تو با من قهر نکردی و کلی من رو خجالت دادی. من می دونم اما آیا محمد هم اینو می دونه؟

- نمی دونم، آخه هیچ وقت برخوردی بین ما پیش نیامد که از دستش ناراحت بشم.

- خوب ب خاطر همینه که می گم دوستت داره، اون الان فکر می کنه تو ازش متنفری. به خاطر همین الان داره داغون میشه. قبول کن، چون من محمد را بهتر از خودم می شناسم.

غزل سرش را زیر انداخته بود و چیزی نمی گفت. فرشاد احساس می کرد که باید او را تنها بگذارد تا فکر کند. خودش هم احتیاج به جای خلوتی داشت تا خودش را قانع کند. او به آرامی غزل را ترک کرد و برای پیدا کردن جای خلوتی تصمیم گفت از منزل خارج شود. منیژه و محمود با نگرانی روی مبل های اتاق نشیمن نشسته بودند و به محض دیدن فرشاد هر دو از جا برخاستند. منیژه به فرشاد نگاه کرد و گفت: غزل چش شده؟

فرشاد نگاهی به مادر و پدرش که با نگرانی چشم به دهان او داشتند کرد و گفت: نگران نباشید، غزل احتیاج به کمی تنهایی دارد تا در مورد مسئله ای فکر کند، شما بهتر است پیشش نروید، حالش به زودی خوب می شود. و به طرف در خروجی رفت.

- فرشاد.....

فرشاد به طرف مادرش که با نگرانی به او نگاه می کرد برگشت. از چشمان منیژه خواند که می خواست بپرسد که این موقع شب کجا می رود، اما به یادش آمد که نباید چیزی از او بپرسد. فرشاد لبخندی به او زد و گفت : نگران نباشید، میرم یک دور می زنم و زود برمی گردم. منیژه نفس راحتی کشید و فرشاد از در خارج شد. او بی هدف در خیابانها دور می زد. کمی بعد کنار خیابانی که پارک کوچکی در حاشیه آن قرار داشت توقف کرد و همچنان که به چراغهای پارک خیره شده بود به فکر فرو رفت. او به محمد و غزل فکر می کرد. کارت ویزیت محمد را از جیبش خارج کرد و به آن نگاه کرد. لبخندی لبانش را از هم باز کرد و با خود گفت: پس عاقبت دکتر شدی!

چشمان محمد جلوی رویش جان گرفت و احساس کرد که هنوز هم او را دوست دارد. فرشاد غزل و نگاه گریان او را زمانی که می گفت محمد مرا دوست ندارد به یاد آورد. فرشاد بار دیگر به کارت ویزیت محمد نگاه کرد و نشانی مطب او را به خاطر سپرد. فرشاد تا نیمه های شب خارج از منزل به سر می برد و زمانی که برگشت چیزی به صبح نمانده بود. صبح روز بعد فرشاد به نشانی که روی کارت نوشته شده بود مراجعه کرد. ساختمانی که مطب محمد در آن بود ساختمان پزشکانی واقع در مرکز شهر بود. فرشاد نام دکتر محمد مهرنیا را در تابلویی بالای سر در ساختمان دید. فرشاد از پلکان ساختمان بالا رفت و از مسئول اطلاعات پرسید دکتر مهرنیا چه وقت به مطب تشریف می آورند. مسئول اطلاعات به او گفت که او چند روزی است به مطب نیامده و معلوم نیست که چه وقت بیاید. فرشاد نشانی بیمارستانی را که او آنجا کار می کرد از مسئول اطلاعات گرفت. وقتی به بیمارستان مراجعه کرد فهمید که از بیمارستان هم مرخصی گرفته است.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]چند روز بعد منوچهر از فرانسه با غزل تماس گرفت و نیم ساعت با غزل صحبت کرد. غزل به او گفت که دیگر دوست ندارد درسش را ادامه بدهد و می خواهد پیش او برود. منوچهر دلیل این کار غزل را پرسید. او گفت از درس و مدرسه و همچنین ماندن در ایران خسته شده و دوست دارد پیش خواهرش زندگی کند و در یکی از دانشگاههای آنجا ادامه تحصیل بدهد. منوچهر به او گفت که در مورد حرفهای او فکر می کند و بعد با او تماس می گیرد.

فرشاد دیگر نمی دانست چطور باید محمد را ببیند و با او سنگهایش را وا بکند. او باید محمد را پیدا می کرد و با او صحبت می کرد. زیرا ممکن بود غزل برای همیشه به فرانسه برود و آنوقت بود که دیگر برای هر کاری خیلی دیر شده بود. یک هفته دیگر گذشت و منوچهر به محمود تلفن زد تا مقدمات سفر غزل رابه فرانسه فراهم کند. محمود هم پس از صحبت با غزل که از او می خواست برای رفتن تجدید نظر کند متوجه شد که غزل بریا رفتن تصمیمش را گرفته است. هیچکس جز فرشاد نمی دانست چرا غزل تصمیم گرفته برای همیشه به فرانسه برود. محمود و منیژه فکر می کردند بین او و فرشاد تفاهمی برای ازدواج بوجود نیامده و همین موضوع غزل را به رفتن ترغیب کرده است. غزل از عمویش خواست که هرچه زودتر ترتیب سفر او را بدهد. محمود به او قول داد که در اسرع وقت این کار را انجام دهد. فرشاد بدون اینکه بخواهد با غزل روبرو شود و حتی صحبتی با او کند هر روز برای پیدا کردن محمد به مطب و بیمارستانی که آنجا کار می کرد می رفت و هر روز ناامیدتر از روز پیش به منزل باز می گشت. محمود مقدمات سفر غزل را خیلی زودتر از معمول فراهم کرد. بلیتش هم تایید شده بود و قرار بود دو روز دیگر به مقصد پاریس پرواز کند غزل به کمک منیژه چمدانش را بست و آماده سفر شد. بعدازظهر آن روز فرشاد ناامیدانه به مطب محمد تلفن کرد. منشی قسمت اطلاعات که دیگر او را شناخته بود به او گفت : دکتر مهرنیا امروز برای جمع آوری وسایل مطبشان تشریف آورده اند. فرشاد علت را پرسید و منشی به او گفت: ایشان مطب را واگذار کرده اند. فرشاد برای پیدا کردن چیزهایی که می خواست به سرعت کتاب های کتابخانه اش را بیرون ریخت. پس از پیدا کردن دسته ای کاغذ که برایش حکم گنج گرانبهایی را داشتند بدون فوت وقت از منزل بیرون رفت. او به سرعت در خیابان رانندگی می کرد و حتی چراغ قرمزها را هم رد می کرد و توجهی به پلیس ها هم نداشت. فرشاد زمانی که به مطب محمد رسید مانند این بود که تمام راه را دویده باشد. او نفس نفس می زد و با شتاب از پلکان مطب بالا رفت. منشی با دیدن او با دلربایی لبخند زد و به او گفت که آیا می خواهد به دکتر اطلاع بدهد که او منتظرش است. فرشاد سرش را تکان داد و گفت مایل است خودش این کار را بکند، سپس به طرف اتاق محمد رفت. وقتی در اتاق را باز کرد او مشغول جمع کردن کتابهایی بود که در کتابخانه کوچکش بود. فرشاد در اتاق را بست و محمد برای اینکه ببیند چه کسی وارد اتاق شده است سرش را چرخاند. محمد لحظه ای خشکش زد. او فکر کرد اشتباه می بیند، اما این حقیقت داشت و او فرشاد را رو در رویش می دید.

 

فرشاد نگاهی به دو ر و بر اتاق انداخت و با نیشخندی گفت: مبارک باشد، خوشحالم که می بینم به آرزویت که همانا پوشیدن لباس مقدس پزشکی بود رسیدی. راستش جا داشت برایت دسته گل بزرگی به اندازه نصف این اتاق بیاورم، اما هرچه فکر کردم دیدم لیاقتش را نداری.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]محمد بدون هیچ واکنشی بر وبر او را نگاه می کرد. او حتی فراموش کرده بود زمانی به خون فرشاد تشنه بوده است. حالا او را می دید که با نگاهی دوستانه و در عین حال با لحنی نیش دار با او صحبت می کرد. درست مثل قدیم که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود و هر دو با هم دوست بودند. فرشاد به محمد نگاه کرد. با وجود ته ریشی که روی صورت او نمایان بود به نظر فرشاد محمد هیچ فرقی نکرده بود. اما فرشاد از نظر محمد خیلی تغییر کرده بود. اوخیلی لاغرتر شده بود و از آن اندام ورزشکارانه و عضلات پیچیده چیزی باقی نمانده بود. فرشاد همچنان که به محمد نگاه می کرد گفت: زمانی که هنوز در این اتاق را باز نکرده بودم با خودم فکر کردم پس از این همه سال چقدر تغییر کرده ای؟ اما وقتی دیدمت فهمیدم تغییری در ظاهرت پیش نیامده اما باطنت از زمین تا آسمان تغییر کرده است.

محمد خواست لب به سخن باز کند که فرشاد گفت: گوش کن، من برای صحبت آمده ام. تو اگر حرفی داشتی می بایست به دنبالم می آمدی و به قول خودت مرد و مردانه حرفت را می زدی، اما این کار را نکردی، پس ساکت باش تا من حرفهایی را که به خاطرش تا اینجا آمده ام بزنم. محمد نفس عمیقی کشید و بدون گفتن کلامی کتابهایی که در دستش بود در قفسه گذاشت پشت صندلی میزش زفت و روی آن نشست و به فرشاد خیره شد. فرشاد نگاهی به دور و بر اتاق انداخت و گفت : تا جایی که می دانم در سوگند نامه پزشکی ات قسم خوردی که تا جایی که در توان داری با خلوص به مداوای بیماران بپردازی و من تا جایی که تو را می شناسم می دانم که چقدربه قولت پا بندی و مطمئن هستم در چهاردیواری این اتاق و آن بیمارستانی که در آن کار می کنی این کار رابه نحو احسن انجام می دهی. اما عجیب استکه درخارج از این محیط دختر سالمی را به بهانه گردش به ویلای خلوتی می بری و بعد او را به اسارت خود در می آوری و به جرم اینکه روزی پسر عمویش عشق تو را از چنگت بیرون آورده به آزار روحی او می پردازی، آن هم دختری که از جان و دل به تو دلبسته شده و قلب بکر و دست نخورده اش را به جانوری چون تو سپرده بود. جالب است که اسم خودت را هم مرد می گذاری!

محمد چون متهمی که اتهامش را پذیرفته باشد آرنجش را روی دسته صندلی تکیه داده بود و با دست پیشانی اش را می فشرد. او می توانست فریاد کند ومنکر همه چیز شود اما می دانست فرشاد حق دارد. فرشاد به طرف صندلی خالی کنار اتاق او رفت و روی آن نشست. پس از چند نفس عمیق ادامه داد: می دانستم از من متنفری و در ذهنت مرا نامرد و بی صفت می خوانی ، اما نارفیقی من در مقابل نامردی چون تو به سفیدی روز است در مقابل سیاهی شب.

محمد من نیامده ام برایت عذر موجه بتراشم، اما باید حقایقی را به تو بگویم. من وقتی با فرشته دوست شدم که نمی دانستم دختر دایی توست و قرار بوده با تو ازدواج کند. زمانی این را فهمیدم که دوستی من و او به عشق تبدیل شده بود. پدر فرشته هم ازتمام ماجرا باخبر بود. او به فرشته گفته بود که با ازدواج من و او موافق است و فقط این وسط مشکل تو وجود داشت. تازه آن زمان فهمیدم که رقیب عشقی بهترین دوستم شده ام. باور کن با اینکه برایم سخت بود اما می خواستم پایم را از زندگی فرشته بیرون بکشم، خیلی سعی کردم اما نشد، باور کن نشد.

فرشاد حال خوبی نداشت، عرق از سر و رویش می ریخت اما با این وجود مقاومت می کرد. حال محمد هم دست کمی از او نداشت. با این تفاوت که رنگ محمد به شدت پریده بود امابی حرکت و بدون اینکه صدایی از حنجره اش بیرون بیاید به حرفهای فرشاد گوش سپرده بود.

- خودت بودی چه می کردی. می توانستی بروی و به بهترین دوستت بگویی که عاشق زن مورد علاقه او شدی و می خواهی با او ازدواج کنی؛ از طرفی فرشته بود که بی قرار بود و ناراحت. من یک هفته برای دیدن او به سر قرارمان که چشمه ای نزدیک منزشان بود نرفتم، فقط صبحهایی که می دانستم او به چشمه نمی آید به آنجا سری می زدم و نامه هایی که او برایم می نوشت و در شکاف درخت می گذاشت می خواندم و به دردی که او از درون می کشید و در نامه هایش از من می خواست تا به دیدنش بروم می گریستم. اما باز هم خودم را از چشمش پنهان می کردم تا او مرا از یاد ببرد، اما نشد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]فرشاد از جا برخاست و دسته ای کاغذ روی میز محمد گذاشت و ادامه داد: اینها نامه هایی است که فرشته برای من نوشته بود. عاقبت دل به دریا زدم و با سر خود را به دیدنش رساندم و از او خواستم کوتاهی ام را ببخشد. محمد بر خلاف فکر تو، من از فرشته سوءاستفاده نکردم. من و فرشته با رضایت و اجازه پدرش پیش از مرگ در محضری به عقد هم در آمده بودیم و این سندی است که نشان می دهد فرشته همسر قانونی من بود.

سپس کاغذی که در آن تاریخ و مدت ازدواج موقت او و فرشته و همچنین شماره ثبت سند و دفتر خانه و مهر محضردار در آن مشهود بود را جلوی چشمان از حدقه در آمده محمد گذاشت. فرشاد به محمد نگاه کرد که به ورقه محضر چشم دوخته بود.

- رفیق خیلی دوست داشتم یک روز بیام و این چیزها را به تو بگویم و از تو حلالیت بطلبم اما فکر نمی کردم روزی این کار را بکنم که بخواهم به تو بگویم که فرصت را داری از دست می دهی و اگر دیر بجنبی عشقت پرواز می کند و به جایی می رود که دسترسی به آن خیلی سخت است. محمد به او نگاه کرد. اشک در چشمان فرشاد حلقه زده بود، اما لبخندی بر لب داشت. نگاه فرشاد خیلی پاک و شیرین بود و محمد احساس می کرد که دوست دارد سرش را به دیوار بکوبد.

فرشاد گفت : محمد من نا خواسته دیر رسیدم. من برای سفری دو روزه به جای پدرم که پایش شکسته بود به انگلیس رفتم و قرار بود پس از برگشتن با پدر و مادرم برای خواستگاری فرشته به منزلتان بیایم. باور کن پیه همه چیز را به تنم مالیده بودم اما قسمت این بود که قطاری که مرا به منزل عمه ام در بریستول می برد واژگون شود و من بر اثر تصادف حدود دو ماه در بیمارستانی در نزدیک آکسفورد بستری شوم و هنگامی که برگشتم فرشته ام پر کشیده و رفته بود. محمد من دیر رسیدم اما تو بجنب که دیر نرسی.

اشکهای فرشاد بر صورنش روان بودند. محمد همچنان که موهایش را بین پنجه هایش می فشرد هق هق می گریست. فرشاد به طرف محمد رفت و دستش را روی دوش او گذاشت و گفت: غزل خیلی مهربان است، بلد نیست قهر کند. او خیلی زود تو را می ذیرد چون نمی تواند و نمی خواهد تو را از قلبش براند.

فرشاد ورق کاغذی تا شده را از جیبش درآورد و به روی زانوان محمد گذاشت و گفت: من این ورق را دور از چشم غزل از دفتر خاطراتش کنده ام، فکر می کنم این را خطاب به تو نوشته است.

- غزل در تمام این مدت منتظرت بوده، محمد بجنب، با شاخه گل سرخی به دیدنش برو. او گل سرخ را خیلی دوست دارد، درست مثل تو و تا جایی که یادم مانده هردوی شما آن را نشانه عشق می دانید.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]قسمت آخر

 

محمد برای من بیش از این چیزی نگفته بود و من مانده بودم که داستانم را چگونه به پایان برسانم. حدود چهار روز از تنظیم آخرین نوشته هایم می گذشت که نامه ای سفارشی به دستم رسید.

 

خانم بسیار عزیز، رفتم بدزدمش، اما این بار نه برای انتقام بلکه فقط برای خودم.

 

منتظرم باشید. روز چهارشنبه ساعت سه، محل قرار همیشگی

 

نامه بدون نام و امضاء بود. اما من از خط و طرز نوشتن نامه متوجه شدم پیغام محمد است.

به تقویم نگاه کردم. آن روز یکشنبه بود و من باید سه روز منتظر می ماندم.

روز چهارشنبه برخلاف همیشه که یک ربع ، ده دقیقه ای تاخیر داشتم نیم ساعت زودتر روی نیمکت چوبی پارک نشسته بودم و با بی قراری منتظر آمدن او بودم. می دانستم صندلی و میز چوبی فرتئت پارک و همچنین درختی که بر روی آن سایه انداخته بود مانند من منتظر آمدن او هستند. خیلی سعی کردم خودم را متین جلوه بدهم اما فقط خودم می دانستم برای آمدن او تا چه حد بی قرار و آشفته ام. با نگاه دقیقی به محیط اطرافم چشم دوخته بودم تا آمدنش را ببینم. گاهی زیر چشمی ساعتم را نگاه می کردم. هر لجظه که به ساعت سه نزدیک می شد تپش قلب من شدیدتر می شد. دوست داشتم زودتر بیاید و من او را با یک سبد لبخند و امیدواری ببینم و تکلیف نوشته های نیمه کاره ام را مشخص کنم. دلشوره قرارم را گرفته بود و کم مانده بود با لگد به میز جلوی رویم بزنم که خیلی زود به خودم مسلط شدم و به یاد آوردم که باید متانت یک نویسنده را حفظ کنم. هنوز چند دقیقه ای به ساعت سه باقی مانده بود که از فاصله چند متری او را شناختم که با قدمهایی آرام و محکم جلو می آمد. کیف مشکی به همراه داشت و کت و شلوار مشکی و پیراهن کرم رنگی به تن داشت. موقر و متین نزدیک شد و با احترام سلام کرد، از چهره آرامش که مانند اکثر اوقات لبخند بر لب داشت نمی توانستم درونش را بخوانم. او روی نیمکت مقابل من نشست و کیفش را روی میز گذاشت که فاصله ما را تعیین می کرد. محمد با خونسردی در کیفش را باز کرد و مشغول وارسی محتویات آن شد. هر چقدر او آرام و خونسرد بود من در تشنج و هیجان به سر می بردم. خوشبختانه با خونسردی ظاهری که خودم می دانستم چقدر به آن تظاهر می کنم به او نگاه کردم تا ببینم چه وقت دست از بازی با کیف و محتویات داخل آن بر خواهد داشت. اما گویا او چنین قصدی نداشت. از حرکات آرام و خونسردش که کاغذهای داخل کیف را بر می داشت و به آنها نگاه می کرد و دوباره آنها را سر جایش می گذاشت فهمیدم او هم مشغول بازی است و منتظر است من شروع کنم. از حرکاتش که چون کودکی تخس و بازیگوش بود خنده ام گرفته بود. حالتهای او مرا به یاد بازیگوشی پسرم در مواقعی خاص می انداخت. در حالی که ضبط صوت خبرنگاری ام را به همراه دفتر یادداشتم از کیفم بیرون می آوردم با لحن آمرانه ای گفتم : خوب منتظرم.

با حالتی ساختگی سرش را تکان داد و گفت : آه بله. معذرت می خواهم. من در خدمت شما هستم.

لبخندی زدم و به ضبط صوت و دفترچه اشاره کردم و گفتم: منتظرم بشنوم.

لبخندی بر لب آورد و گفت: به نظرتان اگر آخر داستان را تعریف نکنم فکر می کنید داستان نیمه کاره چاپ خواهد شد؟

در حالی که به دفترچه ام نگاه می کردم گفتم: دکتر، خوشبختانه من از جمله کسانی هستم ک دوست دارم یک کار را تا آخر انجام دهم. و در حالی که قلم را به دست گرفتم و آماده نوشتن شدم با لحنی که خودم هم احساس می کردم کمی عصبی است گفتم: داستان من هیچ وقت نیمه کاره به چاپ نمی رسد. من آخر داستان را این طور می نویسم. محمد با شاخه گل سرخی به خواستگاری غزل رفت و غزل با عشقی که از محمد در سینه داشت خیلی زود او را بخشید و آن دو خیلی زود زندگی شیرین و گرمی را شروع کردند.

به محمد نگاه کردم تا تاثیر کلامم را در چهره اش ببینم. دو ستاره کوچک در چشمانش درخشیدند. احساس کردم در چهره اش در عین لبخندی که بر لب داشت بغضی نهان شده است. دو ستاره چشمانش کم کم بزرگ شدند و من فهمیدم آن دو ستاره ذره های ریز و شوری بودند که در چشمانش شروع به پیوستن کرده بودند و تبدیل به دو قطره اشک شدند. سرم را زیر انداختم تا او راحت باشد. احساس کردم دستها و پاهایم بی حس و حرکت شده اند. فکر کردم اشک او چه معنی می تواند داشته باشد؟

هنوز نامه غزل میان تقویم جیبی ام بود. نامه ای از میان دفتر خاطرات غزل که توسط فرشاد ، بدون اطلاع غزل، به دست محمد رسیده بود.

او منتظر محمد بود با یک شاخه گل سرخ.

صدای محمد مرا از فکر و خیالاتم رهانید. بدون اینکه به او نگاه کنم متوجه شدم آمادگی صحبت دارد.

محمد با صدای گرفته ای گفت: رفتم ببینمش، رفتم بهش بگم دوستش دارم ، رفتم به خاطر بدی هام ازش معذرت بخواهم.رفتم غرورم را خرد کنم و با خرد شده غرورم مرهمی درست کنم و آن را روی زخم دل شکسته اش بگذارم. رفتم با یک شاخه گل سرخ و یک دنیا پشیمونی، یک شاخه گل سرخ. همون چیزی که منتظرش بود.

با خودم گفتم اگه نخواست منو ببینه ، اگر ازم روبرگردوند، اگه منو نبخشید باز هم می دزدمش، اما این بار هر روز هزار با تو محراب عشقش دعا می کنم و بهش می گم دوستش دارم و اونقدر بهش میگم تا منو ببخشه. تا بازهم لباشئ غنچه کنه و بگه محمد تو خیلی بدی. منم اقرار می کنم و بهش می گم آره تو راست می گی، من بدم، من بد بودم، من نفهم بودم اما تو خوبی، تو عزیز منی، تو عشق منی، تو امید منی، تو زندگی منی، تو غزل منی....[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]آنوقت براش غزل عشق رو سر می دم و دورش یک حصار از محبت می کشم. یک حصار محکم و غیر قابل نفوذ به نام عشق.

محمد آرنجهایش را روی میز گذاشت و قلاب دستهایش را تکیه گاه پیشانی اش کرد. قلمم گویی ایست قلبی کرده بود و یا شاید دستم حس نوشتن نداشت. همچنان سست و بی اراده فقط ادای نوشتن در می آوردم. سرم را زیر انداخته بودم به طوری که احساس می کردم رگهای گردنم به شدت کشیده شده اند. دوست نداشتم سرم را بلند کنم و شاهد درد او باشم. صدای فریاد چند کودک که فارغ از دنیای پرآشوب بزرگترها به دنبال هم می دویدند نگاهم را به سوی آنان کشاند به حال شاد و بی خیال آنان غبطه خوردم و لحظه ای خودم را کودکی در بین آنان تجسم کردم. محمد همچنان چون مجسمه سنگی بی حرکت نشسته بود. قصد نداشتم خلوت او را بهم بزنم. باید صبر می کردم و منتظر می ماندم تا خودش لب به سخن باز کند. اشتیاق دانستن به قدری بود که احساس کردم صورتم در تب تندی می سوزد. حرارت صورتم را با وجود ملایمت هوا حس می کردم. من هم در دنیایی از چراها غرق شده بودم. هزاران پرسش و نکته مبهم آرامش را از من گرفته بود به طوری که متوجه نشدم چه مدت ساکت و بی صدا نشسته ام. با صدای محمد روح سرگردان و کنجکاوم به جسمم بازگشت. به او نگاه کردم با چهره ای درهم که لبخندی بی روح بر روی آن نقاشی شده بود نگاه پوزش خواهانه ای به من انداخت. با لبخندی به او اطمینان دادم که برای آرام شدن روحش باز هم می توانم منتظر بمانم. لحظه ای به کیفش خیره شد و بعد به آرامی کتابی از آن خارج کرد. کتاب قطور و پزشکی بود. تعجب کردم او چه قصدی دارد. او کتاب را به طرف من گرفت و باز کرد. گل سرخی که هنوز کاملاً خشک نشده بود وسط کتاب بود. گل سرخ بزرگ و زیبایی که می توانستم حدس بزنم زمانی که اینچنین پژمرده نشده بود چقدر زیبا بوده. نوار ظریفی به رنگ سفید روی ساقه گل پاپیون شده بود. به گل سرخ خیره شدم و صدای محمد را شنیدم که گفت: با این گل سرخ به دیدنش رفتم اما باز هم مثل همیشه دیر رسیدم. زمانی به منزل عمویش رسیدم که به من گفتند غزل خانم چند ساعت پیش برای پرواز به مقصد پاریس به همراه خانم و آقای رهام که برای بدرقه او را همراهی می کردند به فرودگاه رفته است. زمانی که به فرودگاه رسیدم هواپیمای او نیم ساعتی بود که پرواز کرده بود. من فهمیدم که بار دیگر دیر رسیده بودم.

محمد شاخه گل را از بین کتاب بیرون آورد و آن را روی دفترچه یاداشت من گذاشت و با صدای گرفته ای گفت : مرا ببخشید، خیلی سعی کردم آن طور که شما دوست داشتید داستان را به پایان برسانم اما افسوس که فقط به چند ساعت وقت احتیاج داشتم. بله من باز دیر رسیده بودم و این بار اولم نبود.

با گفتن این جمله کیفش را بست و از جایش برخاست. من به او نگاه کردم و در این فکر بودم که چقدر حیف شد. محمد پس از چند لحظه مکث لبخند آشنایش را بر لب آورد و گفت : من از شما به خاطر زحمتی که کشیدید نهایت تشکر را دارم. شما سنگ صبور خوبی برایم بودید و در این مدت خیلی خوب مرا تحمل کردید. اما در مورد داستان. شما می توانید این دیدار را از آخر داستان حذف کنید و بگذارید خوانندگانتان فکر کنند محمد و غزل....

سکوت کرد و در حالی که شانه هایش را بالا می انداخت گفت : نمی دانم ....هرجور که دلتان می خواهد بنویسید ، شاید حقیقت تلخ داستان به جوانانی مثل من بفهماند که نباید وقت را از دست بدهند، حال این وقت در هر مورد که می خواهد باشد. اما به هر صورت من منتظر یک نسخه از کتابتان هستم.

لبانم به هم دوخته شده بودند و با تکان سر این قول را به او دادم. محمد رفت و من در تردید بودم که آیا این واقعیت را کتمان کنم و یا حقیقت را در عین تلخی عریان به نمایش بگذارم.

نوشته هایم چند هفته ای بود که آماده بودند اما برای دادن آنها برای چاپ در تردید بودم. کم کم به این فکر افتادم که از خیر چاپ این کتاب بگذرم که با رسیدن نامه ای در تصمیمی که داشتم تجدید نظر کردم. نامه به خط نا آشنایی بود، اما با خواندن آن احساس کردم نیروی تازه ای بر روحم دمیده شد و تصمیم گرفتم متن نامه را همانطور که برایم رسیده بود به عنوان قسمت پایانی داستانم چاپ کنم و از شعر زیبایی که در انتهای آن نوشته شده بود برای انتخاب نام کتاب بهره بگیرم.سلام ، با اینکه هنوز شما را ندیده ام اما در دلم محبت خالصانه ای نسبت به شما احساس می کنم ، محمد نگران شما بود و برای غافلگیر کردنتان از من خواست برایتان نامه ای بنویسم و شما را در پایان رساندن داستانتان که امیدوار بود هنوز آن را برای چاپ نفرستاده باشید یاری کنم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]شما می توانید داستان را این گونه به پایان برسانید .

محمد پس از خداحافظی با شما به قصد ترک کردن همیشگی تهران مشغول انجان دادن کارهای اداری اش بود .

فرشاد به دیدن او می رود و زمانی که می فهمد محمد چنین قصدی دارد او را از انجام چنین کاری منصرف می کند و او را امیدوار می کند که غزل بدون او نمی تواند زندگی کند و به زودی به سویش بازمی گردد . از او می خواهد با گم و گور کردن خود کار غزل را دشواتر نکند .

یک ماه از دیدار فرشاد و محمد گذشته بود که فرشاد از پدرش می شنود که قرار است غزل با یکی از دوستان کاوه همسر فرزانه نامزد شود . فرشاد می فهمد که غزل با این کار می خواهد وسوسه ی بازگشت به ایران و یاد محمد را به فراموشی بسپارد .

فرشاد با تهیه ی مقدمات سفر به سرعت راهی فرانسه می شود و زمانی به آنجا می رسد که کاوه و منوچهر مشغول آماده کردن مقدمات ازدواج غزل با پیمان هستند .

فرشاد بدون اینکه با غزل دیداری داشته باشد با منوچهر صحبت می کند و تمام ماجرا را برای او تعریف می کند و به او می گوید غزل برای لجبازی با محمد و فراموش کردن او تصمیم گرفته خود را نابود کند . ازدواج عجولانه و بدون فکرش با پیمان این را ثابت می کند .

منوچهر پس از شنیدن ماجرا از زبان فرشاد و برای اینکه حقیقت را بفهمد با غزل صحبت می کند . غزل با ریختن اشک به پدرش اعتراف می کند که بله ، تمام ماجرا حقیقت داشته است . با تمام اینها محمد هنوز مالک و صاحب قلب اوست و هیچ مردی نمی تواند جای او را در قلبش بگیرد .

منوچهر پس از شنیدن سخنان غزل با پیمان صحبت می کند و او را متقاعد می کند تا از ازدواج با غزل صرف نظر کند . آنگاه در پی تدارکات بازگشت به ایران می شود .

فرشاد پیش از منوچهر و غزل به ایران باز می گردد تا مبادا محمد از بازگشت غزل ناامید شود و در پی تصمیمی ناگهانی باعث بر هم ریختن تمام نقشه هایی شود که او برای رساندن آن دو به هم کشیده بود .

غزل و پدرش به ایران بازمی گردند و فرشاد ترتیب دیدار آن دو را می دهد .

اینک من ، یعنی غزل می نویسم که چطور پس از بازگشت به ایران محمد را ملاقات کردم .

هنوز چند ساعتی نگذشته بود که پرواز را پشت سر گذاشته بودم و هنوز خستگی سفر در تنم بود . با وجود این منتظر تماس فرشاد بودم . او ساعت ورودمان را می دانست و قرار بود به محض رسیدن ما با من تماس بگیرد . پدر پیشنهاد کرد که با گرفتن دوش آبگرمی خستگی را از تنم دربیاورم ، اما من بی قرارتر از آن بودم که قدمی از کنار تلفن دور شوم .

فرشاد با من تماس گرفت و گفت محمد هنوز از رسیدن من به ایران خبر ندارد و او تصمیم گرفته محمد را غافلگیر کند . راستش از اینکه محمد این بار هم عشقم را پس بزند دچار ترس و تردید بودم . به فرشاد گفتم :

-فرشاد اگر این بار هم ...

او نگذاشت کلامم را تمام کنم و گفت :

-مطمئن باش این طور نمی شود باز هم می گویم من او را بهتر از خودم می شناسم .

قرار شد ساعت هفت بعد از ظهر در رستورانی حوالی میدان ونک همدیگر را ملاقات کنیم .

ساعت شش بعد از ظهر بود و من تمام نیرویم را به کار گرفتم تا بتوانم حاضر شوم . با تمام اینها اگر محبت و یاری پدر نبود هرگز قادر نبودم قدم از قدم بردارم .

یک بار دیگر نامه ی سراسر عشق و محبت محمد را از کیفم در آوردم و آن را از اول تا به آخر خواندم . احساس می کردم نیرویی از غیب مرا به رفتن تشویق می کند . آن نامه تردیدی را که از ابتدای حرکتم از فرانسه برای دیدن محمد به وجودم چنگ انداخته بود از بین می برد .

وقتي سرم را از روي نامه محمد بلند كردم پدر را ديدم كه اشك در چشمانش حلقه زده است. او مرا در آغوش گرمش گرفت و با كلامي گرم كه از درون قلب با محبتش بيرون ميآمد گفت: «دخترم فرصت عاشقي خيلي زود از دست ميره، بايد قدر لحظه لحظههاشو دونست. من مطمئنم مادرت هم الان خيلي خوشحاله و داره از جايي تو رو نگاه ميكنه. من و مادرت با اينكه سعي كرديم فرصتي رو از دست نديم اما نشد و دست سرنوشت فرصت داشتن او را از من گرفت، دوست دارم هميشه اينو خوب به خاطر بسپاري، براي يك عاشق غرور و تعصب جايي نداره و اين غرور مثل سد محكمي جلوي ابراز محبت رو ميگيره، يك وقت به خودت ميآيي كه ميبيني خيلي ديره.

«غزل فكر نكن با پيش قدم شدن براي ابراز عشق كوچكي ميشي، نه دخترم، خصلت عشق اينكه كه نگاه و فهمي درست به عاشق عطا ميكنه. تو با نخستين قدم كه برداري بزرگ ميشي و ميرسي به اونجا كه بايد برسي ... به مقام بلند عاشقي . همون جايي كه وقتي خدا بندههاشو خلق كرد ذرهاي از عشق خودشو تو وجود اونا به وديعه گذاشت. برو، اميدوارم كه موفق بشي.»

كلام پدر نيرويي تازه به من بخشيد و بدون اينكه سعي كنم از زيور و آرايشي استفاده كنم با همون لباس ساده سفر و بدون اينكه سعي كنم چمدانم را باز كنم تا لباس مناسبتري به تن كنم با برداشتن كيفم از در اتاقمان در هتل بيرون رفتم.

خيابانها در آن موقع شب شلوغ بودند و زماني كه به رستوراني كه فرشاد نشاني آن را به من داده بود رسيدم ساعت هفت و بيست دقيقه بود.

با عجله وارد رستوران شدم. وقتي پيشخدمت جلو آمد شماره منيزي را كه فرشاد داده بود از او پرسيدم او مرا به آن سمت راهنمايي كرد. رستوران خلوت بود و فقط چند زوج ميزهايي را اشغال كرده بودند.

اما ميزي كه پيشخدمت به من نشان داده بود خالي بود براي اينكه اشتباه نكرده باشم نام رستوران را پرسيدم و او به من گفت كه ميز شماره هفت توسط آقايي به نام مهرنيا رزرو شده است. بله همه چيز درست بود، جيز اينكه كسي منتظر من نبود. گامهايم را به سستي به طرف ميز برداشتم و احساسات مختلفي در وجودم جريان داشت.

بغض گلويم را گرفته بود و با خود فكر كردم كه من فقط بيست دقيقه تأخير داشتم. آقا از نظر محمد ارزش آن را نداشتم كه برايم صبر كند و يا اينكه او اصلاً سر قرار نيامده است؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]ميز سفيد شيشهاي با وجود زيبايي براي من حكو چوبه دار را داشت. آهسته كيفم را روي ميز گذاشتم و بدون اينكه حسي داشته باشم تا بنشينم، كف دستهايم را روي شيشه تميز و براق گذاشتم.

چشمانم به ساعت مچيام افتادكه ساعت هفته و سي دقيقه را نشان ميداد. همه چيز حاكي از اين بود كه محود اين بار هم مرا بازي داده بود و بار ديگر غرورم را شكسته بود. بدتر از آن دلم بود كه فكر ميكردم چون آينهاي صد تكه كه دوباره آن را بشكنند هزار تكه شده است. نفهميدم چه شد، وقتي به خود آمدم عكس خود را روي ميز شيشهاي ديدم و همچنين قطرههاي اشكي كه روي شيشه ميچكيد و ميرفت تا از بهم پيوستن قطرههاي جوي باريكي ايجاد كند.

ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود و از اينكه كسي مرا به آن حال ببيند باكي نداشتم. ناگهان از لاي پلكهاي نيمه بستهام كه اشك آنها را تار كرده بود عكسي محو از شاخهاي گل سرخ را ميان شيشه ديدم. هنوز تصوير گل را باور نكرده بودم كه صدايي آشنا نزديك به گوشم احساس كردم.

«در مقابل جرم سنگين كسي كه عاشقي را بيست دقيقه در انتظاري كشنده بگذارد ريختن اشك جزاي زيادي نيست»

گريهام بند نيامد، اما اشكم ديگر از شكستگي قلبم نبود، احساس ميكردم معجزهاي رخ داده و ذرههاي شكسته قلبم به هم پيوند ميخورد. اشك چشمم آينه قلبم را صيقل ميداد. با تمام وجود احساس خوشبختي ميكردم اما خودم هم نميدانستم چرا هنوز ميگريستم.

به طرف محمد برگشتم تا چهره او را كه چون نقشي بر سكهاي در قلبم حك شده بود ببينم. بله اشتباه نميكردم او محمد من بود، او نيز ميگريست. اشكهاي او درشت و صاف بودند و من صافي آن را با زلالي تمام چشمههاي دنيا برابر ميدانستم. اشك او به زلالي صداقت بود و به شفافي عشق.

با ديدن او لرزشي از عشق سراپاي وجودم را فراگرفت. احتياج به تكيهگاه امني داشتم تا حقيقت را باور كنم زرا بارها خواب آن لحظه را ديده بودم و هر بار كه دست دراز كرده بودم تا وجودش را لمس كنم از خواب بيدار شده بودم. اما اين بار او حقيقت داشت و تكيهگاه من آغوش او بود.

محمد دستش را دور شانههايم انداخت و من نيز بدون هيچ شرمي صورتم را روي سينه گرمش پنهان كردم. تمام عقدههاي دلم باز شده بود و احساس ميكردم اشكهايم از زير بلوز سفيد رنگي كه به تن داشت به پوستش نفوذ ميكند. وقتي كه سرم را از روي سينهاش برداشتم جاي لكه خيس اشكهايم را روي بلوزش ديدم.

محمد دستمالي از روي ميز برداشت و به طرف من گذشت. در حالي كه بازويم را ميگرفت با لحن شوخي كه هميشه عاشق آن بودم گفت «غزل بايد يك جاي خلوتتر گير بياوريم تا بقيه گريههايمان را بكنيم. ببين همه برگشتهاند و ما را نگاه ميكنند». تازه آن وقت بود كه ديدم تام كاركنان رستوران و همچنين چند زوجي كه ميزهاي رستوران را اشغال كرده بودند به طرف ما برگشته و ما را نگاه ميكردند. به محمد نگاه كردم و لبخند زدم. ديگر چشمه اشكم خشكيده بود و دوست دشاتم لبخند بزنم.

محمد خنديد و گفت: «شرط ميبندم هر وقتي يكي از اين آدمها از كنار اين رستوران بگذرد به ياد خاطرهاي ميافتد كه ما برايش به يادگار گذاشتيم».

خنديد و خوشحال بودم كه خاطرهاي را كه براي اين آدمها ميگذارم يكي از بهترين خاطرات خودم ميباشد. محمد اسكناسي روي ميز گذاشت و در حالي كه دست مرا محكم در ميان دستهاي گرمش گرفته بود هر دو از رستوران خارج شديم.

آن شب تا نيمههاي شب من و او در خيابانها دور زديم و تمام قول و قرارهاي عروسي را گذاشتيم. حدود نيمههاي شب محمد مرا به هتل رساند.

طفلي پدر با نگراني منتظر آمدن من بود و تا آن موقع هنوز نخوابيده بود.

محمد با ديدن پدر سرش را خم كرد و پدر با مهرباني او را به داخل اتاق دعوت كرد. محمد در حالي كه به پدر نگاه ميكرد گفت: «آقاي رهام ميخواستم امشب از شمار اجازه بگيرم و غزل را به طور رسمي از شما خواستگاري كنم. ميخواهم شما در حق من پدري كنيد»

پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود بدون هيچ تشريفاتي گفت: «محمد با اينكه فكر نميكردم از غزلم اين جور خواستگاري شود و مجبور باشم به خواستگارش نيمه شب و در حالي كه ايستاده پاسخ بدهم، اما خواستگاريت را ميپذيرم و در حق تو و دختر عزيزم دعاي خير ميكنم».

 

نامه غزل به پايان رسيد و من زماني به خود آمدم كه متوجه شدم من هم ميگريم. مطمئن بودم كه گريهام از روي شادي و غرور است. شادي از اينكه محمد و غزل پيوندي عميق و جاودانه بسته بودند و غرور از اينكه من از كشوري هستم كه عشق در ذره ذره خاك پرمهرش وجود دارد و تمام احساسات و عواطف انساني در آنجا به عرصه وجود ميرسد.

اما من هم چون دوستاني كه نوشتههايم را ميخوانند كنجكاو شده بودم كه بدانم فرشاد چه ميكند. او كه با ثابت كردن مردانگي و گذشتش نشان داده بود لايق اين ميباشد كه نامش زينتبخش داشتاني عاشقانه باشد.

فرشاد كه به عقيده من قهرمان اسطورهاي داستانم ميباشد هم اكنون مشغول ادامه تحصيل در دانشگاه ميباشد. زماني كه او را از نزديك ديدم با اطمينان قبول كردم كه او درست همان كسي است كه پيش از ديدنش وصفش را كرده بودم. يك دوست، يك مرد و مهمتر از آن يك انسان و زندگي او مصادق اين شعر ميباشد:

همه ما وارثيم، وارث عذاب عشق

سهم اونكس بيشتره كه ميشه خراب عشق

سوختن و فرياد زدن، اينه رمز و راز عشق

وقت از خد مردنه؛ لحظه آغاز عشق

 

پـــــــــــــایـــــــــــــان[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×