رفتن به مطلب
Negarita

°• وارث عذاب عشق(فریده شجاعی)•°

پست های پیشنهاد شده

[align=center]از تصور چنين فكري اخمي بر پيشاني اش نمايان شد. به طرف لاك پشت برگشت او را ديد كه صامت و بي حركت چون تكه سنگي بر كف جاده قرار گرفته است. فرشاد به آرامي او را با دو دست بلند كرد و به سمتي كه لاك پشت قصد رفتن به آنجا را داشت حركت كرد.

طرف ديگر جاده با شيب كمي به جاده خاكي كنار جاده منتهي ميشد و كنار ان جوي پرآبي قرار داشت كه علف و سزه زيادي اطراف آنرا گرفته بود.

فرشاد مردد بود كه لاك پشت را كجا قرار دهد كه به سادگي راهش را پيدا كند در حالي كه اطراف را نگاه ميكرد تا جاي مناسبي پيدا كند چشمش به راهي باريك و شني افتاد كه به نظرش زيبا و اسرار آميز رسيد. درختاني بلند با شاخه هايي درهم گره خورده چون حصاري دو طرف جاده را پوشانده بودند و راهي به اندازه گذر يك انسان به طرفي نامعلوم امتداد داشت. فرشاد لاك پشت را در دو سه متري جوي آب روي تپه اي شني قرار داد تا هر طرف كه دوست دارد برود.خود نيز به لاك پشت خيره شد. چند لحظه گذشت و لاك پشت كه گويي بوي آب را احساس كرده بود آهسته و با احتياط سرش را از لاكش بيرون آورد و پس از چند لحظه تامل دست و پايش را به كندي بيرون آورد و اهسته و با احتياط به سمت جوي آب راه افتاد.

فرشاد از ديدن چنين صحنه جالبي به شوق آمده بود وبا لبخند تلاش لاك پشت را براي رسيدن به جوي آب مشاهده ميكرد و لذت ميبرد.آب نگاه كرد واز اينكه لاك پشت را كمي نزديكتر به جوي آب نگذاشته بود پشيمان شد.زماني به خود امد كه متوجه شد مدتي است آنجا ايستاده و به لاك پشت چشم دوخته است. با خود گفت:اگر بخواهم از رسيدن لاك پشت به جوي آب مطمئن شوم بايد تا شب اينجا بايستم. آهسته و آرام گامي به عقب گذاشت تا از شيب جاده بالا رود. در همين هنگام جاده شني به خاطرش آمد.به طرف آن نگاه كرد و براي قدم گذاشتن به جاده وسوسه شد.با ترديد ايستاد و براي تصميم گيري دستي به پيشاني اش گذاشت و نگاهش را به نقطه اي متمركز كرد.

عاقبت تصميم گرفت جاده شني را طي كند. نگاهي به مسير انداخت و حدس زد از این راه هم می تواند به طرف ساحل برود. با قدم گذاشتن به جاده شنی گویی در دنیای دیگری قدم گذاشته بود. به راه ناشناخته و اسرار آمیزی پا گذاشته بود که از همان ابتدا لذت خاصی در روحش به وجود آورده بود. صدای شنها زیر قدمهایش ملودی زیبایی به وجود آورده بود. فرشاد چشمانش را بست و به صدای قدمهایش گوش سپرد. با هر قدمی که به جلو بر می داشت ریتم خاصی با گامهایش نواخته می شد و این آهنگ درست مثل این بود که گروهی نوازنده، سمفونی زیبایی را بنوازند. نفس عمیقی کشید و چشمانش را گشود و به اطرافش نگاه انداخت. منظره ای زیبا و شگفت آور در اطرافش دید. درختان باران خورده و شفاف، طبیعت بکر و دست نخورده دو طرف جاده شنی، صدای دلنشین پرندگان و بوی دلچسب چوبهای خیس خورده درختان که با بوی سبزه و گل آمیخته شده بود همه دست به دست هم داده بودند تا فضای سحرآمیزی بوجود آورند. قلب فشاد از هیجان فشرده شده بود. دوست داشت ساعتها در این جاده زیبا قدم بزند و طبیعت را با تمام وجودش احساس کند. هر چقدر جلوتر می رفت جاده عریض تر می شد. جوی آبی که از کنار آن می گذشت نیز پهن تر شده بود. فرشاد به پیچی رسید و وقتی از آن عبور کرد چند مرغابی سبز و زیبا را دید که در آب شنا می کردند. فرشاد ایستاد و به مرغابی ها نگاه کرد. مرغابی ها نیز با دیدن او با سر و صدا به طرف دیگری فرار کردند. فرشاد از فرار مرغابی ها که همدیگر را هول می دادند و جیغ می کشیدند خنده بلندی سر داد و با سرخوشی گفت : خانمها، آقایان مزاحمت بنده را ببخشید که سرزده مزاحم استحمامتان شدم. و راهش را ادامه داد. کمی جلوتر کلبه ای چوبی با سقف سفالی نظرش را جلب کرد. کلبه ای کوچک و زیبا که دور تا دور آن را حصاری از شمشادها در بر گرفته بود. درخت یاس قرمز رنگی از یک طرف و پیچک پر گل لاله عباسی از طرف دیگر دیوار چوبی کلبه را در بر گرفته بود. پنجره های چوبی بلوطی رنگی که پرده های سفیدی به آن آویخته شده بودند، منظره زیبایی به این کلبه کوچک و خواستنی داده بود. فرشاد با حیرت به کلبه نگاه می کرد و در دل زیبایی آن را می ستود.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]او سالها آرزوی داشتن چنین کلبه ای را در سر می پروراند تا در مواقعی که از اطرافیانش خسته و دلزده می شود به آن پناه ببرد. فرشاد به خوبی می دانست این کلبه چوبی و محقر در مقایسه با ویلای پر شکوه و بزرگ پدرش مثل قطره ای در یک رود می باشد. اما چیزی که این کلبه را در ظرش خواستنی جلوه می داد صفا و سادگی آن بود؛ سادگی و زیبایی که دست طبیعت به آن عطا کرده بود. سکوتی زیبا بر محیط حکم فرما بود. سکوتی که با صدای چکاوک ها در لابه لای شاخه ها و قدم های فرشاد بر جاده شنی جلوه ای اسرارآمیز پیدا کرده بود. فرشاد به اطراف کلبه نگاهی انداخت. به نظر می رسید کسی ساکن کلبه نباشد زیرا اثری از زندگی و حیات دیده نمی شد. جاده شنی هنوز امتداد داشت و فرشاد امیدوار بود با طی کردن این مسیر بتواند کسی را ببیند تا بتواند در مورد کلبه و صاحب آن پرس و جو کند. به سختی چشم از کلبه برداشت و راهش را ادامه داد. با هر قدم که بر می داشت متوجه می شد جاده پهن تر می شود.عرض جاده به قدری شده بود که یک خودرو به راحتی می توانست از آن عبور کند. کمی جلوتر، سمت چپ، کلبه ای دیگر نظر او را جلب کرد. کلبه دوم بزرگتر ازقبلی بود ولی منظره چشمگیر آن با زیبایی کلبه اول برابری می کرد. فرشاد مطمئن بود که عاقبت می تواند کسی را در این مسیر پیدا کند وبا این فکر راه را ادامه داد.با خود فکر کرد که لابد این کلبه ها متعلق به کسانی می باشد که از ان به عنوان خانه ییلاقی استفاده می کنند.

کمی جلوتر کلبه ای دیگرو کمی پس از آن خانهای آجری با سقف شیروانی جلب نظر می کرد فرشاد به خانه آجری نظری انداخت و از قفلی که به در حیاط زده بودند متوجه شد ساکنان آن در منزل نیستند.

خانهای دیگر از پشت درختان به چشم فرشاد خورد.برای رفتن به طرف آن چند قدم برداشت وپیش از این که به کلبه برسد پلی چوبی در سمت جاده نظرش را جلب کرد.

رودخانه خروشان از زیر پل میگذشت و صدای خروش آب آن به وضوح به گوش فرشاد می رسید واو را برای دیدن رودبه طرف پل کشید.

زمانی که به پل نزدیک شد حضور کسی را روی پل احساس کرد کمی نزدیکتر شد.

اندام ظریف وکوچک زنی را دید که پشتش به او بود. او یک دستش را به تیرک چوبی پل تکیه داده بود ودر دست دیگرش کوزه ای کوچک قرار داشت.لباس محلی بلندی به تن داشت که با وجود چین وشکن های لباس ظرافت اندام زن مشهود بود.شالی نیز روی سرش انداخته بود که با وجود بلندی دنباله موهای بلند وخوش رنگش از زیر آن بیرون آمده بود.

فرشاد با خود فکر کرد بی شک این اندام ظریف وزیبا متعلق به دختر جوانی میباشد واز اینکه کسی را پیدا کرده تا از او در مورد نام محل بپرسد خوشحال شد وبه طرف او رفت.

پلی که فرشاد از روی آن پا گذاشته بود پلی کم عرض بود که رودخانه پر اب از زیر آن رد می شد.تیرک های چوبی به فاصله روی پل کار گذاشته شده بودند وسه ردیف طناب تیرک های چوبی را به هم متصل می کردند.با وجود بارندگی وگل الود بودن اب سنگهای کف رودخانه دیده می شدند.

فرشاد به دختر نزدیک تر شد واو را دید که با حالت قشنگی ارنجش را به تیرک چوبی تکیه داده وسرش را روی دستش گذاشته وبه آب خروشان و گل آلود رود چشم دوخته است.

فرشاد به ارامی گفت:ببخشید , می توانم سوالی بپرسم؟

دختر تکان نخورد گویی صدای او را نشنیده است. فرشاد متوجه شد که صدای بلند رود مانع از رسیدن صدای او به گوش دختر می شود.کمی جلوتر رفت وپس از صاف کردن صدایش با صدای بلندی گفت:ببخشید , خانم...

دختر جوان که کسی غیر فرشته نبود از صدای فرشاد یکه خورد وبا ترس به طرف او برگشت.

از دیدن غریبه ای آنقدر نزدیک به خود ناخوداگاه قدمی به عقب گذاشت.با این کارش پایش به طنابی که بین تیرک های چوبی پل کشیده شده بود گیر کرد وتعادلش را از دست داد وبرای اینکه زمین نخورد دستی را که با آن کوزه را گرفته بود به طرف طناب دراز کرداین کار باعث رها شدن کوزه شد.کوزه غل خوردوداخل رود افتاد وهمان اول با رخورد به سنگهای کف رودخانه صدای شکستنش بلند شدو به گوش آنان رسید.

واکنش ناگهانی فرشته مانع از ادامه صحبت فرشاد شد واو که خود از ترسیدن دختر به شدت جاخورده بود,سرجایش میخکوب شده بود وبا رنگی پریده به او که روی زمین به زانو افتاده بود ویک پایش ازروی پل آویزان مانده بود خیره شد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]طناب دور پای فرشته پیچ خورده بود واو سعی میکرد تا موقعیت خود را روی پل حفظ کند فرشاد زمانی که به خود آمد دستهایش را به حالت تسلیم جلوی سینه اش گرفت و با لکنت گفت:باور کنید قصد ترساندن شما را نداشتم،من فقط...

فرشته با نگاه خشمگینی به فرشاد که بالای سرش ایستاده بود نگاه کرد و خطاب به او گفت:ولی شما مرا خیلی ترساندید آقا،فکر کردید من کر هستم که اینطور فریاد می زنید.

فرشاد به چهره دختر که از ناراحتی و خشم کمی سرخ شده بود نگاهی انداخت.چشمان خوشرنگ و زیبا در عین حال خشمگین دختر دریای طوفانی را در ذهن فرشاد تداعی کرد.صورت چون یاس او و همچنین لبان غنچه ای و خوش ترکیبش به همراه بینی متناسب و کوچکش،چنان فرشاد را غافلگیر کرده بود که با حیرت به این موجود ظریف وزیبا چشم دوخته بود.فراموش کرده بود که باید به او کمک کند.تمام وجود فرشاد یک جفت چشم شده بود و به این دختر زیبا و فرشته آسا دوخته شده بود که تلاش می کرد خود رااز گره طنابی که به سختی دور پایش پیچیده شده بود خلاص کند.

فرشته وقتی دید نمی تواندبه تنهایی کاری از پیش ببرد،سرش را بالا کرد و با لحن تندی به فرشاد گفت:مگر نمی بینی طناب به پایم گره خورده،به جای آنکه بایستی و منو نگاه کنی،بیا کمک کن.

فرشاد مانند دانش آموزی کودن با گنگی سرش را به اطراف چرخاند و با لکنت گفت:بله،اما باید چکار کنم.

فرشته دندانهایش را از حرص به هم فشرد.او خیلی ناراحت بود و همچنین درد پایش خیلی آزارش می داد.با این حال با لحن آرامتری نسبت به قبل گفت:دو سرطناب را به هم نزدیک کن تا شل شود و من بتوانم پایم را در بیاورم.خواهش میکنم سریعتر،فکر می کنم پایم آسیب دیده.>

فرشاد کنار دختر زانو زد ودو سر طناب را گرفت و به آرامی آن را به هم نزدیک کرد.فرشته با ناله ای از درد پایش را بیرون آورد.خود را بالا کشید و دستش را روی مچ پایش گذاشت و آن را محکم گرفت.چهره ی درهمش نشان می داد که درد می کشد.لبهایش را به دندان گرفته بود و چشمانش را بسته بود .

فرشاد جرأت نزدیک شدن نداشت.به ناچار دستی به موهایش کشید و با احتیاط پرسید:می توانم کمکتان کنم؟

فرشته چشمانش را گشود و به فرشاد که با ناراحتی به پای او چشم دوخته بود نگاه کرد و در همان حال گفت:خیر،همان قدر که کمک کردید کافی بود.

فرشته سعی کرداز جا بلند شود.فرشاد دستانش را جلو برد تا به او کمک کند.فرشته با لحن ملایمی به او گفت:احتیاجی نیست،من خودم می توانم بلند شوم.

فرشاد از جا برخاست و به او که سعی می کرد از جا بلند شود نگاه کرد.با ناراحتی دستش را به هم قلاب کرده بود و حضورش را بی معنی می دید.فرشته سعی کرد از جا بلند شود،اما برای برخاستن احتیاج به تکیه گاهی داشت که فرشاد بار دیگر با ناامیدی دستش را دراز کرد واین بارفرشته بدون اینکه نگاهی به فرشاد بیندازد کمک او را قبول کرد و برای بلند شدن دست او را گرفت.

وقتی فرشته از روی زمین بلند شد چهره اش از شرم سرخ شده بود.فرشاد هم دست کمی از او نداشت،دستان لطیف و ظریف فرشته جریان برقی را مستقیم به قلب او وصل کرده بود.فرشته دستش را ازدست فرشاد که آن را محکم گرفته بود وقصد رها کردن نداشت بیرون کشید.

دستش را به تيرك چوبي تكيه داد و از آن بالا به جايي كه كوزه اش افتاده بود نگاه كرد.فرشاد با لحن پوزش خواهانه اي گفت:

-واقعا متاسفم

فرشته بدون اينكه به او نگاه كند،سرش را تكان داد و به آرامي گفت:

-مهم نيست،به هر حال اتفاقي است كه افتاده.

وبار ديگر به رود نگاه كردتا اثري از سر پايي اش بيابد.وقتي مطمئن شد لنگه سر پايي اش را آب برده نگاهي به فرشاد انداخت كه به او خيره شده بودو گفت:

- شما خودتان را ناراحت نكنيد،من هم مقصربودم،زيرا حضور شما رو احساس نكردم.

سپس با صداي آرامي گفت:

-خداحافظ

فرشاد مثل آدمي كه تازه از خواب برخاسته باشد،تكان خورد و با كلامي ملتمسانه گفت:

-خواهش مي كنم نرويد.

اما وقتي متوجه نگاه فرشته شد،حرفش را تصحيح كرد وادامه داد:

-منظورم اينه كمي صبر كنيد،اگه اجازه بدهيد شما را به يك درمانگاه ببرم،يا دست كم به منزل برسانم.

فرشته لبخندي زد و گفت:

-ممنون،لازم نيست،من حالم خوبه،منزلمان هم همين دور وبر است و خودم مي توانم به تنهايي بروم،متشكرم

وبدون گفتن كلامي ديگر به طرف جاده شني راه افتاد.فرشاد خيلي دلش مي خواست نگذارد فرشته به اين زودي برود.ولي با وضعي كه پيش آمده بود مي دانست نمي تواند كاري كند.فرشاد از پشت سر او را مي ديد كه با پايي آسيب ديده و برهنه نمي تواند درست راه برود اين صحنه آنقدر او را متاثر كرده بود كه حتي نتوانست قدم از قدم بردارد.آنقدر در فكر بود كه حتي متوجه نشد مسير دختر كدام طرف مي باشد.وقتي به خود آمد متوجه شد مدتها روي پل ايستاده و به راهي كه دختر از آن رفته نگاه مي كند.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]خورشيد كاملا بالا آمده بود و از لكه هاي ابر چند ساعت پيش خبري نبود.انوار زرين خورشيداز لابلاي در ختان سر به فلك كشيده به روي پل مي تتابيد و با برخورد امواج رود،رنگين كماني هزار رنگ بوجود آورده بود.اما اين مناظر با تمام زيبايي براي فرشاد فقط يك مفهوم داشت.او با احساسات رنگارنگي روبرو شده بود.از حادثه پيش آمده خيلي متاثر بودهمچنين نگاه زيبا و چشمان خوشرنگ دختر لحظه اي از نظرش محو نمي شد.لرزشي كه در هنگام گرفتن دست او به قلبش وارد شده بود چيز تازه اي بود كه تا كنون آن را تجربه نكرده بود.سكوت بر محيط حكمفرما بود گويي زمان ايستاده بود تا فرشاد بتواند فكر كند و كسي مزاحم افكار شيرين او نباشد.نفس عميقي كشيدو نگاهي به رود انداخت.آب كمي صاف تر شده و تكه هاي شكسته كوزه گلي كف رودخانه به چشم مي خورد.به راهي كه دختر را در خود گم كرده بود نگاه كرد.دستش را به تيرك چوبي كشيد كه دختر به آن تكيه داده بود و در همان حال اندام موزون او را به خاطر آورد.با تاسف لبانش را گزيدو دستي به موهايش كشيد. در حال نگاه كردن به جريان آب بود كه چشمش به توده اي چوب افتادكه روي هم انباشته شده بودند.قلبش ناگهان فرو ريخت.در كنار شاخ و برگ روي هم انباشته شده روي آب سرپايي كوچكي كه فرشاد به خوبي مي دانست متعلق به دختر مي باشد گير كرده بود.فرشاد با شتاب از پل گذشت و از كنار شيب رود پايين رفت و به سختي و در حالي كه با كفش داخل آب شده بود توانست به كمك تكه چوبي سرپايي دختر را از آب بگيرد.وقتي كفش را گرفت،آنرا چون شيئي با ارزش در دست گرفت وآن را لمس كرد.سرپايي سفيد و زيبايي كه مثل كفش سيندرلا ظريف و كوچك بود .لبخند لبان فرشاد را از هم گشود چشمانش را از کفش برداشت و به اب روان رود چشم دوخت .چهره زیبا و دوست داشتنی دختر پیش چشمش نمایان شد .چشمانش را بست و آه بلندی کشید آرزو کرد در شرایط بهتری دختر را می دید .فرشاد متاسف بود از اینکه نام دختر را نم یدانست وحتی نشانی او را نداشت .

صدای اواز پرنده ای او را از خیالات دور و دراز بیرون کشید و به ساعتش نگاه کرد ساعت چهارو نیم بعداز ظهر بود .برای نخستین بار در این چند روز وقت برایش به سرعت باد سپری شده بود از سراشیبی کنار رودخانه بالا امد و از روی پل به جاده شنی قدم گذاشت .نگاهی به دو طرف جاده انداخت .برای ادامه راه وسوسه شده بود خیلی دوست داشت کفش را به صاحبش برساند و از فکر دیدن دوباره دختر که در خیالش او را به خاطر چشمان زیبا و قشنگش دریا نام نهاده بود هیجانی در قلبش احساس کرد .

فرشاد از به یاد اوردن خشم او که به اندازه ارامشش زیبا بود ابرو وانش را بالا زد و با لبخند سرش را تکان داد او حاضر بود خشم و غضب تمام عالم را به جان بخرد اما یک بار دیگر او را ببیند .

عاقبت تصمیم گرفت راه را ادامه دهد شاید نشان یاز منزل دختر پیدا کند .

کمی جلوتر خانه ای بزرگ دید و بعد از ان دو کلبه دیگر همینطور که جلو تر می رفت تعداد خانه ها بیشتر می شد و تصور فرشاد از اینکه منزل دختر را به راحتی پیدا خواهد کرد کمرنگ شد .حدود دویست متر جلوتر راه به دو قسمت تقسیم می سد .فرشاد با تردید و سر درگمی به هر دو راه نگاه کرد .از این دو راه یک راه پهن تر از دیگری بود و فرشاد قدم به ان گذاشت .هر چقدر جلو تر می رفت .تعداد خانه های روستایی بیشتر می شد .در حیاط وسیعی بعضی از خانه ها کودکانی با لباسهای محلی دیده می شدند که مشغول بازی بودند در سمت چپ جاده شالیزی به نسبت وسیع قرار داشت که هنوز چیزی ددر ان سبز نشده بود .

فرشاد بعید می دانست که دریا این همه راه را امده باشد .با تردی به پشت سرش یعنی همان راهی که امده بود نگاه کرد .در تردید رفتن یا برگشتن بود که صدای موتوری به گوشش رسید .کمی بعد موتو که مخصوص حمل و نقل بار بود از پیچ جاده نمایان شد .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]فرشاد با دیدن موتور خودش را کنار کشید تا رد شو د در همان حال سرش را به علامت سلام برای راننده تکان داد .راننده نیز دستش را تکان دادو کمی جلوتر متوقف شد .فرشاد به سمت او رفت .در این فاصله فکر کرد چه می تواند بپرسد .می دانست که نم یتوانست با صراحت نشانی های دریا را بدهد و از او نشانی منزلش را بپرسد .فکری به خاطرش نرسید جز این که نام محل را از راننده بپرسد .

راننده به عقب برگشته بود و به فرشاد نگاه م یکرد با نزدیک شدن او راننده با لبخندی دوستاده به او سلام کرد .فرشاد نیز لبخند زد و پاسخ سلام او را با خوش رویی داد راننده با لهجه غلیظی پرسید :"داداش کجا می ری ؟

فکری به ذهن فرشاد رسید به او گفت :راستش می خواستم برم ساحل فکر کردم از این راه میانبر بزنم اما مثل اینکه گم شده ام "

راننده خنید و گفت "ای داداش جان ،اینجا جایی برای گم شدن نداره از این راه که رد شدی پشت شالی اقا توری ساحل رو پیدا می کنی ."

فرشاد به پشت سر نگاه کرد و گفت "این راه چی ؟اون کجا می ره ؟"

«این راه به شیب رود می ره .شما کجا رو می خواستی؟»

فرشاد شانه هایش را بالا انداخت وبالبخند گفت :«جای خاصی نمی خواستم برم ،فقط داشتم از اینجا رد می شدم اتفاقی چشمم به کلبه های قشنگ انتهای این راه افتاد ،فکر کردم شاید بشود یکی از این کلبه ها را برای مدتی اجاره کنم.»

راننده که جوانی خوش مشرب بود خنده ای کرد و گفت:«ای آقا ،اینجا که چیزی برای دیدن نداره ،اگر به دره کلات بری اونوقت چی می گی ؟»

فرشاد با تعجب پرسید:«درۀ کلات؟»

«آره از اینجا که رد شدی یک را باریک است ،اونجا که رودخانه پهن می شود.کلبه های کلات را پیدا می کنی .هوای خوب ،درختان گردو و انجیل وزیتون ،آب فراوون ،جای خیلی قشنگیه ،دیدنش ضرری نداره ،اغلب شهری ها اونجا خونه دارند ،چند تا کلبه هم هست که میتونی هرکدوم رو که خواستی اجاره کنی .»

فرشاد متوجه شد منظور راننده همان دوراهی است که او دیده بود .سرش را تکان داد و گفت:«بله ،فکرمی کنم بدونم کجارو می گی .»

جوان ادامه داد:«در ضمن اگر خواستی کلبه اجاره کنی من می تونم برات ردیف کنم .آقا علی کلبه های اجاره ای داره که بعضی وقتها به شهری ها اجاره می ده ،کلبه هاش جای خوبی قرار داره ،دیدش که عالیه...»

مرد همچنان از کلبه های ییلاقی کنار رودخانه تعریف می کرد اما فرشاد حواسش جای دیگری بود،او نمی دانست چه باید بکند.

«هی عموحواست کجاست؟نگفتی چه می کنی ؟»

فرشاد به خود آمد ولبخند زد و گفت :«باشه درباره اش فکر می کنم ،راستی اگر خواستم کلبه اجاره کنم باید کجا شما را پیدا کنم ؟»

مرد جوان خنده ای کرد وعرق صورت آفتاب خورده اش را با پشت دست پاک کرد و گفت:«من غلام شما عزت هستم ،غروبا توقهوه خونۀ برات خان کار می کنم ،همون جا هم می خوابم ،از هرکس بپرسی نشونی قهوه خونه رو بهت می ده .»

فرشاد دستش را به طرف عزت دراز کرد وگفت :«بسیار خوب عزت خان اسم من هم فرشاد.میام بهت سر می زنم .خداحافظ.»

عزت با خجالت درستش را به طرف فرشاد دراز کرد و گفت:«اگه بخوای می تونم شمارو تا ساحل برسونم .»

فرشاد با لبخند گفت :«نه ممنون می خوام کمی قدم بزنم .»

«هرجورکه دوست داری .پس یا علی .»

«خدانگهدار.»

پس از رفتن عزت ،فرشاد به راهی که او رفته بود نگاه کرد اما حوصله ادامه راه را نداشت .به ناچار راهی را که رفته بود بازگشت.

به هنگام بازگشت کلبه های مسیر را به دقت برانداز می کرد به امید این که نشانی از دریا پیدا کند.اما هیچ نیافت .لحظه ای به تردید افتاد نکند تمام اتفاقات وهم وخیالی بیش نبوده است .اما سرپایی سفید وکوچکی که دردست داشت از واقعی بودن اتفاقات خبرمی داد .

وقتی فرشاد درطول راه از حدس و گمان هایی که می زد به خود آمد،خود را کنار پل دید.نفس عمیقی کشیدوبا ناامیدی به جاده نگاه کرد .سپس پا روی پل گذاشت واز روی نرده های چوبی آن به رودخانه نگاهی انداخت .به تکه های کوزه شکسته قلبش را تکان داد و اشتیاقش را برای دیدن دریا بیشتر کرد.احساس کسی را داشت که چیزی را گم کرده باشد.با کلافگی دستی به موهایش کشید.به سرپایی سفید نگاهی انداخت و آن را روی تیرک چوبی که دریا به آن تکیه داده بود گذاشت و بعد نفس عميقي كشيد و شانه هايش را بالا انداخت و چند قدم به عقب برداشت و با چرخشي در مسير بازگشت به منزل قرار گرفت.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]فرشاد بدون اينكه به پشت سر نگاهي بيندازد به طرف منزل حركت كرد.به جايي رسيد كه براي نخستين بار كلبه كوچك وزيبا را ديده بود مدت كوتاهي ايستاد و به كلبه نگاه كرد و بعد به راهش ادامه داد.

چند لحظه بعد به جايي رسيد كه جاده كوچك و شني به جاده آسفالت منتهي ميشد.با بي تفاوتي به جايي كه لاك پشت را آنجا گذاشته بود نگاهي انداخت حدس ميزد لاك پشت تا الان به جوي آب رسيده و در لابلاي سبزه ها خودش را گم كرده باشد،اما با كمال تعجب لاك پشت را ديد كه فقط چند قدم با جوي آب فاصله دارد.

فرشاد جلو رفت و كنار لاك پشت به زمين نشست وبعد با انگشت لاك زبر او را لمس كرد و با صداي ارامي گفت:«سلام دوست من هنوز اينجايي،منو باش كه فكر ميكردمالان حسابي از اينجا دور شدي.»لاك پشت دسدت و پاهايش را به داخل لاكش كشيد و چون تكه سنگي بي حركت شد.

فرشاد لبخندي زد و با دو انگشت دو ضربه آهسته بر پشت لاك او زد و گفت:«هي با تو هستم ميدونم در خونتو بستي كه من فكر كنم خونه نيستي ولي گوش كن تو باعث شدي امروز اتفاق جالبي براي من بيفتد،اتفاقي كه بيشتر به يك رويا شبيه بود.»

فرشاد به جايي خيره شد و بعد نفس عميقي كشيد و ادامه داد:«آره مثل يك رويا بود،درست مثل يك خواب قشنگ از همون خوابهايي كه آدم وقتي دستش را دراز ميكند چيزي را لمس نميكند، اما باور ميكني من رويا را لمس كردم،دستش را گرفتم ،نميدوني چقدر ظريف و لطيف بود.»

فرشاد چشمانش را بست و لبش را به دندان گرفت و سرش را تكان داد دوباره به لاك پشت نگاه كرد و گفت:«خيلي ممنون ساكت موندي تا من حرفمو بزنم.حالا بجنب تا شب نشده خودت را به جايي برسون . ما كه امروز به جايي نرسيديم شايد تو به جايي رسيدي.»

فرشاد بلند شد و آهسته لاك پشت را بلند كرد و انرا كنار جوي اب گذاشت و قدمي به عقب برداشت.كمي بعد لاك پشت سرش را با احتياط بيرون اورد گويي بوي آب را احساس كرده باشد و بعد به ارامي دست و پايش را بيرون آورد و به سمت جوي آب حركت كرد.

فرشاد با سكوت حركت كرد و سعي كرد سرو صدايي نكند تا لاك پشت از حركت باز بماند.سپس از شيب كنار جاده بالا امد و در جاده آسفالته قرار گرفت.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]قسمت نهم

 

با قدم گذاشتن به جاده با افسوس به پشت سرش نگاهي انداخت.لبهايش را فشارداد و با دو دست به موهايش دست كشيد.احساس عجيبي داشت يك حس غريب كهتاكنون انرا تجربه نكرده بود. احساس ميكرد در دلش غوغايي برپاست نمي دانستچرا بي جهت دلش به شور افتاده و اضطراب امانش را بريده است. اين حالت براي خودش هم غريب بود. مدتي از ظهر گذشته بود و با اينكه صبحانه هم نخوردهبود اما احساس گرسنگي نميكرد.

به جاده نگاه كرد يك راه به منزل ختمميشد و راه ديگر به دريا ميرسيد.به راه شني نيم نگاهي انداخت ميدانستدلشوره اشبا اين راه بي ارتباط نيست. براي منحرف كردن فكرش به راهي كه بهدريا منتهي ميشد چشم دوخت و شكوه ساحل و عظمت دريا را به خاطر آورد. امااحساس كرد اگر از دريا در و گوهر هم بريزد او اشتياقي براي ديدن آن ندارد.

فرشادبرای دلشوره ای که به سراغش آمده بود توجیهی پیدا کرده بود. با خود گفت:امروز خیلی خسته شدم، بهتر است به منزل برگردم، یک دوش آب سرد و یک ناهاردلچسب می تواند مرا از این حالت نجات بدهد. مطمئن هستم از گرسنگی به اینحال افتادم. سپس به طرف ویلا حرکت کرد.فکر کرده بود توانسته خود را قانعکند اما با هر قدم که از جاده شنی دور می شد اضطرابش شدت می گرفت. باکلافگی ایستاد و خطاب به خود گفت: تو امروز چه مرگت شده؟ الان می ری خونه،غذاتو کوفت می کنی، این بازیها چیه درآوردی؟ ولی در همان حال می دانستدلشوره اش از گرسنگی نیست. دوباره ایستاد و به پشت سر نگاه کرد. با دست بهپیشانی اش فشار آورد و در همان حال در فکرش به بررسی اتفاقاتی مشغول شد کهاز صبح تا به آن لحظه برایش پیش آمده بود. به لحظه ای رسید که سرپایی سفیددختر را روی تیرک چوبی کنار پل جا گذاشته بود، دلشوره اش را با آن بیارتباط ندید. در یک لحظه متوجه شد که از دست دادن لنگه کفش یعنی هیچ و هیچیعنی از دست دادن بهانه برای دیدا مجدد دختر. همه چیز برایش روشن بود جزاین موضوع که چرا باید طالب این باشد که بخواهد دختر را دوباره ببیند.شاید می خواست از اینکه او را ترسانده و کوزه اش را شکسته و باعث شدهسرپایی اش را آب ببردعذرخواهی کند. ولی به هرحال این اتفاقی بود که افتادهبود و او از قصد آن کار را نکرده بود. تازه سرپایی او را هم که با زحمت ازآب گرفته بود و آن را در مسیر راهش قرار داده بود تا آن را ببیند. پس دیگرچه بود. بدون اینکه بخواهد خود را گول بزند به حرف دلش گوش سپرد. شنید دلشبه او می گوید که می خواهد بار دیگر آن دختر را ببیند و صدای ظریف و گوشنوازش را بشنود و در دریای چشمانش غرق شود. این خواسته آنقدر شدید بود کهناخودآگاه چون تیری که از چله کمان رها شده باشد به طرف جاده شنی شروع بهدویدن کرد. سرعت دویدنش طوری بود که گویی چیزی یا کسی او را تعقیب می کرد.وقتی به جاده شنی رسید کمی از سرعتش کم کرد زیرا زمین شنی مانع از دویدنسریع او می شد. با ه قدم که به پل نزدیک می شد غوغای دلش شدت می یافت.حالا دیگر می دانست اضطرابش از چیست. از این می ترسید که مبادا بهانهدیدار یا همان سرپایی کوچک وظریف را از دست داده باشد. وقتی پل را از دوردید، ضربان قلبش همراه با ضربه های حاصل از دویدن به هم آمیخته بود و مثلاین بود که قلبش درون سینه به رقص درآمده باشد. مانند کسی که منتظر حادثهای باشد با احتیاط و با قدمهای بلند روی پل پا نهاد و با دیدن سرپایی بهطرف آن رفت و با احتیاط آن را به دست گرفت و بعد نفس عمیق کشید. سپسچشمانش را تنگ کرد و به فکر فرو رفت. چند لحظه بعد راضی از تصمیمی کهگرفته بود نگاهی به اطراف انداخت و خوشحال از آرامشی که تمام وجودش راگرفته بود به طرف منزل به اه افتاد. وقتی کنار جاده اصلی رسید اثری از لاکپشت ندید. با لبخند گفت: هی رفیق، خوشحالم عاقبت به مقصد رسیدی. و به طرفویلا راه افتاد. [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]خورشید در حال غروب بود و فرشاد با خود نقشه فردا را مرورمی کرد. خیلی زود به منزل رسید. از خودروهایی که در محوطه جلوی ویلا پارکشده بودند متوجه شد مهمانان از راه رسیده اند. از تعداد مهمانان و اینکهچه کسانی آمده بودند خبر نداشت ولی از بی حوصلگی و کلافگی ظهر هم خبرینبود و سرپایی سفید را از یقه لباسش به داخل بلوزش انداخت تا کسی آن رانبیند سپس دو تا یکی از پلکان ویلا بالا رفت.

فرشته با قدم هایی کند بهطرف منزل راه افتاد سنگریزه هایی که به پایش فرو می رفتند او را مجبورمیکردند با احتیاط بیشتری قدم بر دارد.

آنقدر ناراحت بود که به تنهاچیزی که فکر می کرد رسیدن به منزل بود از یک طرف پابرهنگی واز طرف دیگردرد مچ پایش که باعث آزارش شده بود مانع از فکر دیگری می شد.وقتی در خانهرا دید, نفس راحتی کشید.تازه آنوقت بود که به فکر افتاد چه توضیحی برایشکستن کوزه وگم شدن کفشش بدهد.نفس عمیقی کشید وبا خود گفت بهتر است اول بهمنزل بروم تا بعد ببینم باید چکارکنم.

هنوز به در خانه نرسیده بود که ترانه رو دید که قصد داخل شدن به منزلشان را داشت.

فرشتهاورا صدا کرد.ترانه با صدای او برگشت ومنتظر شد تا فرشته به او برسد فرشتهدرد پایش را تا حدی فراموش کرد وقدمهایش را تندتر کرد.

در چندقدمی در فرو رفتن سنگی به پایش باعث شد تا اوبا فریاد خم شود.

ترانهبا تعجب به او نگاه کرد.وقتی فرشته دامن لباسش را بالا زد تا سنگ را از کفپایش جدا کند ترانه از دیدن پای برهنه او و مچ پایش که قرمزو کبود شده بودتعجب کرد.ظرف پر از میوه و شیرینی را به زمین گذاشت و به طرف او رفت و باآه بلندی با دست به صورتش زد و با ناراحتی گفت:خدا مرگمبده چی شده؟پات چطور شده؟ کفشت کو؟

فرشته از پرسشهای پی در پیاو که با لحن تندی ادا می شد لبخند به لب آورد و گفت:بهکدومش جواب بدم؟صبر کن یکی یکی بهت میگم.

ترانه خم شد و دامنفرشته را بالا زد تا نگاهی به کبودی مچ پای او بیندازد.وقتی حلقه کبود وبنفش را دید که دور تا دور مچ فرشته را گرفته و خراشیدگی هایی در اطراف آنایجاد شده با ناراحتی لبش را به دندان گرفت و دستش را جلوی دهانش گرفت.سرشرا بالا گرفت و به او نگاه کرد.

دختر چه بلایی سر خودت آوردی؟این کبودی جای چیه؟

فرشته با آرامش گفت:نترس چیزی نشده،فقط زمین خوردم.

آخ بمیرم برات،چرا مگه حواست کجا بود؟

فرشتهبازوان ترانه را گرفت تا او بلند شود وگفت:جریانشمفصله،همه رو برات تعریف میکنم.حالا این موضوع رو ولش کن،تو برام از بلهبرونت بگو.

ترانه با نگرانی به فرشته نگاه کرد وگفت:راستی چرا نیامدی؟خیلی منتظرت بودم،فکر می کردم خونهی خالت رفتی عید دیدنی،وگرنه می اومدم دنبالت.

فرشته جلو رفت وصورتش را بوسید و گفت:اونقدر هول شدم که یادم رفت بهتتبریک بگم.امیدوارم خوشبخت بشی.ما هم می خواستیم بریم خونه ی خالم ولیمادرم کمی کسالت داشت،گفتیم تکونش ندیم بهتره.پدر هم برای دیدن یکی ازدوستانش که توی بیمارستان بستری بود رفته.خلاصه قسمت نبود بیایم،انشااللهعروسیت.

ترانه سرش را با لبخند تکان داد و گفت:خیلی ممنون.انشاالله روزی برای تو این مراسم برگزار بشه.

فرشتهبه دوستش نگاه کرد.نگاه او حرفهای نهفته زیادی در خود داشت بطوری که ترانهاحساس کرد حرف خوبی نزده است.برای اینکه صحبت را عوض کندپرسید:نگفتی چه اتفاقی برایت افتاد؟>>

فرشته بهراهی که از آن آمده بود نگاه کرد و بعد تمام ماجرا را برای ترانه تعریفکرد.دهان ترانه از تعجب بازمانده بود.وقتی صحبت فرشته تمام شدپرسید:تو اونو شناختی؟

نه،من تا به حال ندیده بودمش.

چه شکلی بود؟

فرشتهفکری کرد اما چیزی به خاطرش نرسید،سرش را تکان داد وگفت:راستش یادم نیست چه شکلی بود فقط یادمه بلوز سرمه ایآستین کوتاه و شلوار مشکی به تنش بود،قدش هم بلند بود.>>بعد شانههایش را بالا انداخت و گفت:دیگه چیزی یادم نمیاد چوناونقدر ناراحت بودم که فقط دوست داشتم بیام خونه.

ترانهپوزخندی زد و گفت:چه مشخصات دقیقی.خوب خدا را شکر که بهخیر گذشته،حالا بریم خونه تا من برات تعریف کنم خونه ی ما چه خبربوده.>>سپس فرشته و ترانه به منزل رفتند.

نرگس ازجا برخاستهبود.برای اینکه فرشته و مهدی در این روزهای عید احساس ناراحتی نکنند باوجود بیماری اش رختخوابش را جمع كرده بودو مشغول پاك كردن برنج براي شامشب بود.نرگس با ديدن ترانه لبخند زد و به او تبريك گفت و برايش آرزويخوشبختي كرد.از اينكه اينقدر به فكر فرشته بوده كه برايش شيريني نامزدي اشرا آورده،خوشحال بود و در دل آرزو مي كرد روزي شيريني نامزدي دخترش رابراي دوستان و آشنايان بفرستد.فرشته پس از اينكه دور از چشم مادر دور مچپايش را باند پيچيد به تراس آمد و برنج را از مادرش گرفت و او را واداركرد تا براي استراحت به اتاق برود.خود مشغول درست كردن شام شد.در همان حالترانه برايش از اتفاقاتي كه در طول مراسم نامزدي پيش آمده بود صحبتكرد.عجيب بود كه فرشته ديگر احساس ناراحتي و بغض نمي كردوخوشحال بود.ترانهساعتي پيش او ماند و پس از اينكه برادر كوچكش به دنبال او آمد،به همراه اوبه منزلشان بازگشت.فرشته هم پس از درست كردن شام و اطمينان از اينكه ديگركاري ندارد به اتاقش رفت و در كمدش را باز كردو دفترچه خاطراتش را بيرونآوردتا مثل هرروز هر چه را برايش پيش مي آمد يادداشت كند.او در دفترش نوشت:[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]امروزمراسم نامزدي ترانه،يكي از بهترين دوستانم بود.از صبح باران يكسره ميباريدومن با خودم فكر مي كردم كه ترانه آنقدر ته ديگ خورده كه عاقبت كاردست خودش داد.بارندگي تا ظهر ادامه داشت.وقتي باران بند آمد براي آوردن آببه چشمه رفتم.

فرشته به اينجا كه رسيد مكث كرد،نمي دانست حادثه بعدي راچطور بنويسد.اوتمام حواسش را روي چهره مرد جوان متمركز كرد.در خيالش شروعبه كاويدن چهره او كرد.از تمام خصوصيات ظاهري او فقط چشمان زيبا وروشن،نگاه جذاب و پراز حرف و ابروان گره خورده او را به خاطر آورد.عجيببود كه با به ياد آوردن او قلبش در سينه لرزيد.نگاهي به دستانش انداخت.ازبه ياد آوردن لمس كردن دستانش توسط او دلش فرو ريخت.دستانش را به هم قلابكردوآن را روي قلبش گذاشت و به قفسه سينه اش فشار آورد.لبانش را به همفشرد تا مانع از بوجود آمدن بغضي شود كه در گلويش شكل مي گرفت.چند لحظه بههمان حال ماند تا احساس كردكه مي تواند افكارش را براي نوشتن متمركزكند.به دفترش نگاه كردودر آن چنين نوشت:

كنار پل رويايي يه سراغم آمدكه فكر مي كنم خيلي شيرين بود.آنقدر شيرين كه بدون اينكه متوجه شوم بهزمين خوردم و كوزه ام شكست.مچ پايم آسيب ديدوسرپايي خوشگلم كه پدر برايروز تولدم خريده بود گم شد.با اين حال نمي دانم چرا ناراحت نيستم،حتي مچپايم هم درد نمي كند.شايد هنوز در رويا به سر مي برم،آخه خيلي شيرين بود.

فرشتهچشمانش را بست.از بين پلكهاي بسته اش دو قطره اشك به بيرون را پيدا كرد.باتاسف چشمانش را باز كردو به خاطر آورد او حتي اجازه نداره به مردي غير ازنامزدش فكر كند،نامزدي كه معلوم نبود كي قرار است از راه برسد،كسي كه اورا خودش انتخاب نكرده بود.فرشته خم شدوبه مچ پايش نگاه كرد.آهسته باند دورآن را باز كرد.از قرمزي دور پايش خطي كبود و بنفش باقي مانده بود.دستي رويآن كشيد.دردي احساس كرد،اما دلش گرفته تر از آن بود كه احساس درد آزارشبدهد.با بي حوصلگي باند را دوباره بست و از اتاق خارج شد.

فرشته رویپلکان جلوی خونه نشسته بود وبه خورشید در حال غروب نگاه می کرد .نسیمی کهاز جانب دریا می وزید بوی نم و شوری دریا را باخود به همراه داشت .خلی دلشمی خواست به ساحل برود و غروب دریا را تماشا کند اما می دانست با فرارسیدن شب مادر این اجازه را به او نخواهد داد با بی حوصلگی از روی پله هایچوبی ایوان بلند شد و به طرف باغچه کوچک و پرگل خانه رفت .نشست و به گل هاو سبزه ها خیره شد .منزل ییلاقیشان را خیلی دوست داشت .طبیعت بکر و دستنخورده ان با طبع لطیف و حساسش سازگاری داشت اما حالا احساس می کرد خانهبرایش حکم قفسی پیدا کرده و ارزو می کرد تا بتواند لحظه ای از ان خارج شود.

در این هنگام چند کیلومتر انطرف تر در محوطه بیرون ویلای بزرگ و باشکوه اقای رهام خودروهای زیادی پارک شده بود و منزل مملو از مهمان بودچندین دیس بزرگ میوه شامل میوه های کمیاب فصل در گوشه و کنار اتاق پذیراییبه چشم می خورد .ظرفهای میوه و اجیل و شیرینی مرتب توسط مستخدمان پر میشدند .مهمانها در این طرف و ان طرف اتاق پذیرایی بزرگ ویلا در گروههایینامشخص نشسته بودند .مردهای مسن تر دسته ای به بازی شطرنج مشغول بودند وبرخی در مورد معاملات و برنامه های شرکتهایشان و همچنیین در مورد بورسسهام و از این موارد صحبت می کردند .

جوانها نیز در گروهای مجزا نشستهبودند .عده ای از جوانها مشغول بازی با فوتبال دستی در محوطه بیرون بودندو عده ای از دختر و پسرها انها را تشویق می کردند عده ای دیگر هم در تراسویلا روی راحتی های حصیری دور هم نشسته بودند و در مورد مسائل مختلف روزمانند مدجدید اروپا و چهرهای جدید و از این قبیل چیزها صحبت می کردند .

دراین میان فقط فرشاد بود که مانند مجسمه ای روی صندلی راحتی نشسته بود و بهتنها درخت بید جلوی ویلا چشم دوخته بود و در افکار دور و دراز ی غرق شدهبود .انقدر ساکت و در خود غرق شده بود که برای انان که او را می شناختندجای بسی تعجب داشت زیرا فرشاد همیشه عضو شاد و شلوغ اینگونه جمع ها بوداما اکنون انقدر ارام و متین بود که به سختی می شد باور کرد او همان جوانشلوغی است که پسرها از دستش کللافه و دخترها برایش می مردند .میوه داخلبشفابش دست نخورده بود و همچنین قهوه اش سرد شده بود .چهره جذاب و مردانهفرشاد انقدر غرق در تفکر بود که حس کنجکاوی دخترها و پسرها را برمی انگیخت.

خورشید در حال غروب بود و چراغهای رنگی محوطه ویلا روشن شده بودپسرها دست از بازی کشیده بودند و دور هم جمع شده بودند و صحبت می کردند.پری سیما کنار فرانک نشسته بود .طرز نشستن او طوری بود که براحتی میتوانست فرشاد را ببیند از اینکه او را اینقدر ارام و متفکر می دید ماننددیگران تعجب کرده بود .سرش را جلو برد و اهسته از فرانک پرسید "چرا فرشادناراحت است ؟"[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]فرانک که تازه متوجه فرشاد شده بود با تعجب به او نگاهکرد و سرش را تکان داد و پاسخ داد "نمی دونم ظهر که حالش خوب بود شاید...."وبعد از مکثی کرد و ادامه داد "قراره امشب بره تهران .شاید خسته است.به هر حال نم یدانم چش شده .برای منم عجیبه که اینطور بی سروصدا یک گوشهنشسته "

فرانک از دیدن مجید از پری سیما عذر خواهی کرد و از جا برخاست و به طرف او رفت

قلبپری سیما از حرف فرانک فشرده شد، اگر فرشاد به تهران می رفت او هم حوصلهماندن نداشت . اوبار دیگر به فرشاد نگاه کرد دلشبرای نگاه نافذ فرشاد ضعفمی رفت ولی حالا این نگاه به آسمان دوخته شده بود

آرزو می کرد کاشمیتوانست آنقدر جسارت داشته باشد تا این گره را با دست خود باز کند و بهفرشاد ابراز عشق کند. برای خودش هم که تمام سالهای زندگی بیست ساله اش رادر آمریکا گذرانده بود خیلی تعجب آور بود که در مورد فرشاد نمی توانستراحت رفتار کند . در نگاه او نیرویی وجود داشت مجبورش می کرد نتواند خیلیراحت و ساده او به بگوید دوستش دارد.

شارونتا که نام او در شناسنامۀایرانی اش پری سیما بود ،تنها فرزند یکی از کارخانه داران بزرگ وثروتمندبود که علاوه بر کارخانۀ بزرگ تولید چرم در ایران ،صاحب امتیاز کارخانۀبزرگی در شهر میلواکی امریکا بود.

مهردادرستمی حدود یک سالی بود که برای تغییر روحیه دخترش به ایران ،سرزمین آبا واجدادی خود آمده بود.

جسیکا،مادر شارونتا ، زنی بسیار زیبا و دلفریب اهل لانسینگ امریکا بود.دردانشگاهی که تحصیل می کرد با مهرداد آشنا شده بود واین آشنایی به ازدواجختم شده بود .هردوآنان تحت حمایت مالی پدر و مادرهایشان خیلی زود توانستنددر شمار یکی از ثروتمندان جامعه درآیند .اما از آنجا که خوشبختی همیشهنسبی می باشد ،جسیکا چهار سال پس از به دنیا آوردن شارونتا در یک حادثۀرانندگی جان خود را از دست داد .

مهرداد پس از مرگ متوجه نیستی؟ش کهاورا خیلی دوست داشت دیگر ازدواج نکرد .سعی کرد تا دخترش را که خیلی شبیهبه او بود بزرگ کند .پری سیما تحت حمایت عاطفی پدرش روزهای رشدش را سپریکم انگاررد تا اینکه به مردی به نام مایکل که اهل کانادا و مدیر مالی پدرشبود دل باخت .

او ومایک دوسال پیش نامزد شده بودند .این نامزدی پس ازیک سال از طرف مایک به هم خورد دلیل آن هم این بود که مایک عاشق یک ستارهکاباره شده بود و فقط با یک معذرت خواهی ساده نامزدی اش را با شارونتا بههم زد .

این اتفاق برای او که دختری عاطفی و حساس بود ضربۀ سنگینیبود.رستمی که شاهد ذره ذره آب شدن او بود برای اینکه مبادا اورا هم از دستبدهد دخترش را از سرزمینی غریب که انسانهایی با دل هایی از سنگ داشت ،بهایران آورد تادر محیط صمیمی زادگاهش بتواند اورا دوباره سرحال وشاد ببیند .

این تغییر و تحول ، تأثیر خوبی در روحیه واعصاب به هم ریخته پری سیما داشت .دلیل آن هم آشنایی با خانوادۀ رهام ،بخصوص فرشاد بود .

بااینکه فرشاد تاکنون توجه خاصی به او نکرده بود ولی پری سیما هنوز امیدواربود با گذاشت زمان و استفاده از موقعیت مالی پدرش بتواند اورا بدست بیاورد.اما کم کم به این باور می رسید که یکی از چیزهایی که پول نمی تواند رسیدنبه آن را تضمین کند عشق است .

در این میان فریدون به شدت دلباخته پری سیما بود و او نیز این را به خوبی می دانست .اما او فرشاد را دوست داشت.

پریسیما هربار که هربار فرشاد را ملاقات کرده بود اورا شاد و خوشرو و سرحالدیده بود اما اکنون اورا متفکر و جدی می دید .با خود کرد این حالت اوهمانقدر جذاب و خواستنی است که خنده اش شیرین و دوت داشتنی میباشد.

صدای فریدون که فرشاد را به نام می خواند در محوطه ویلا پیچید و توجه حاضران را به سوی فرشاد جلب کرد.

(هی قهرمان تیم دانشگاه یه دست شرطی بزنیم؟)

فرشاد انقدر در افکار خود غرق بود که صدای فریدون را نشنید

(هی با توام مثل اینکه تو باغ نیستی؟)

وقتی فریدون پاسخی نشنید رو به خسرو نگاه کرد و گفت:این چش شدده؟

خسرو شانه هایش را بالا انداخت و گفتنمی دونم الان دو ساعت اونجا نشسته و به یکجا خیره شده.

فریدون به فرنک اشاره کرد که فرشاد را صدا کند فرانک اهسته به طرف فرشاد رفت و دستش را روی شانه فرشاد گذاشت و او را تکان داد

فرشاد حواست کجاست؟ حالت خوبه؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]بله کاری داشتی؟

(بچه ها صدات می کنن اما تو انگار اصلا اینجا نیستی

فرشاد لبخندی زد و به فرانک نگاهی کرد و گفت : اره اینجا نبودم )و نفس عمیقی کشید سپس به فریدون که منتظر جواب او بود نگاه کرد

چیه فری چکار داری؟

هیچی گفتم یه دست شرطی میزنی؟

نه چون دلم نمیخواد از مهمونم ببرم

خیلی به خودت امیدواری اگه راست میگی ثابت کن

فرشاد خندید و گفت:نه اقا جون الان حال ندارم تو هم سعی کن وسوسه ام نکنی

فریدون و سایر پسرها خندیدند و مشغول بازی شدند

فرانک با خنده گفت:نکنه از اینکه زود بیدارت کردم بی حالی؟

(اتفاقا بهترین کاری که کردی این بود که منو زود از خواب بیدار کردی

فرانک متوجه منظور فرشاد نشد و متعجب او را نگاه کرد و پرسید:راستی شب شده مگه نمیخواستی بری تهران؟

فرشاد نیشخندی زد و گفت:چیه میتری مجید امشب رو تو حیاط بخوابه؟

فرانک اخم کرد و گفت:خیلی بی مزه ای اصلا نمیشه از تو چیزی پرسید)سپس بلند شد و به طرف دخترها رفت.

فرشاددستهایش را بلند کرد و انها را پشت سرش گذاشت . در حالی که در صندلی رحتیفرو میرت رو به فرانک گفت:به هر حال به فکر یه جا برای نامزدت باش چون منتصمیمم عوض شده

فرانک با تعجب برگشت و به فرشاد نگاه کرد

یعنی چه؟

یعنی اینکه بنده امش جایی نمیرم و به اتاق هم احتیاج دارم

ولی من چمدان مجید را توی اتاق تو گذاشتم

خوب میتونی بری برش داری

فرانکبا حرص به طرف ساختمان رفت فرشاد همانطور که با لبخند رفتن او را نظارهمیکرد چشمش به پری سیما افتاد که مشتاقانه او را نگاه می کرد فرشاد سرش رابرای او تکان داد و لبخند زد[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]قسمت دهم

 

پری سیما جراتی به خود داد و به طرف او رفت فرشاد صاف نشست و ا دست به او اشاره کرد تا در یکی از صندلی های خالی بنشیند .

پری سیما صندلی ای که درست بغل دست او بود انتخاب کرد و نشست دل در سینه اش میلرزید و می دانست این لرزش در چهره اش بی تاثیر نخواهد بود

فرشاد با لحنی که به قول دوستانشش رمز موفقیت او بود حالش را پرسید . پری سیما سعی می کرد در مقابل جذابیت فرشاد ضعف نشان ندهد

فرشاد با خونسردی بدون انکه بداند دیگران در مورد او چه فکر می کنند با پری سیما صحبت می کرد

فریدون که از همان ابتدا متوجه ان دو شده بود به بهانه ای از بازی کنار کشید و در گوشه ای از محوطه درست روبروی ان دو قرار گرفت و با حرص

و غضب هر دو را زیر نظر گرفت.

دخترها با نگاه های معنی دار ابتدا به انها بعد به هم نگاه می کردند همه می دانستند هیج مانعی برای ازدواج ان دو وجود ندارد فقط کافی است فرشاد از پری سیما

خواستگاری کند تا وارث چند ملیونی ثروت هنگفت پدر او شود. وال مثل اینکه فرشاد این را نمی فهمید چون هیچ تلاشی برای جلب توجه او نمی کرد شاید همین بی

توجهی باعث تحریک پری سیما برای دوست داشتن او بود . از تمام جوانانی که در ویلا بودند بی تفاوت ترین انها نسبت به پری سیما و بقیه دختران فرشاد بود .

در نگاه بعضی از دختران حسادت و در نگاه فریدون حب و بغض نهفته بود . فریدون دیوانه وار پری سیما را می پرستید. شاید اگر مثل حالا ثروت انچنانی نداشت

باز هم او را دوست داشت . چون در این مورد صادق بود اما پری سیما تا کنون توجهی به او نکرده بود و فریدون فرشاد را مانعی برای توجه او به خود میدید .

پری سیما نگاهش را به فرشاد دوخته بود و به حرفهای او گوش سپرده بود با اینکه کلام فرشاد بویی از عشق نداشت و در مودر مسائل پیش و پا افتاده بود اما پری سیما

چنا شیفته به فرشاد چشم دوخته بود که هر کس ان دو را می دید گمان می کرد فرشاد به گوش او سروش عشق می خواند که او را چنین مست و مدهوش کرده است

پس از چند لحظه سکوت پری سیما از او پرسید : شنیده ام امشب تهران تشریف میبرید ؟

فرشاد ابروانش را بالا برد و فکر کرد چرا این خبر برای او مهم است

(اه بله قرار بود به تهران بروم.

پری سیما با هیجان گفت: قرار بود؟ یعنی حالا قرار نیست به تهران بروید؟

فرشاد که از رفتار او تعجب کرده بود گفت: نه یعنی بله قرارم با حضور شما به خودی خود فسخ شد.

لبخندی لبان پری سیما را از هم گشود(پس برا من نهایت خوشبختی است که افتخار ماندن داید.

(خواهش میکنم شرمنده ام نکنید برای من هم کمال سعادت است که در خدمت شما باشم.

هوا کاملا تاریک شده بود پسرها نیز دست از بازی کشیده بودند و همه روی تراس بزرگ ویلا جمع شده بودند به خواست عده ای از دختر و پسر ها ظبط صوت

استریوی منزل به تراس اورده شد و با روشن شدن ان صدای موسیقی پاپ فضای ویلا را پر کرد صندلی ها به کناری کشیده شد و محوطه ای برای پایکوبی اماده شد.

پس از ساعتی با اعلام وقت شام همه به داخل رفتند وپس از صرف شام برای ادامه وقت گذرانی به تراس برگشتند.

فرشاد وفریدون وچندنفر دیگر بازی با فوتبال دستی بزرگی شدند که در محوطه ویلا قرار داشت.

با صدای فرانک که فرشاد را به نام می خواند, فرشاد بازی را به دیگری سپرد به طرف فرانک رفت . او را دید که روی پله ایستاده وبا حالتی عصبی لبش را می جود.

فرشاد روبروی او قرار گرفت.

می خواهی چکار کنی؟

منظورت چیست؟

می خواهم چمدان مجید را باز کنم.

خوب این چه ربطی به من داره نکنه انتظار داری کمکت کنم

فرانک با حرص عمیقی کشید وبعد نگاهش ر از فرشاد دزدید ودر حالی که به اطراف نگاه می کرد گفت :لوس نشو فرشاد منظورم اینه که اتاقت رو برای مجید لازم دارم.

اوه صحیح!![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]منیژه از دور شاهد گفتگوی فرشاد وفرانک بود .رفتار عصبی فرانک نشان می داد خواسته ای از فرشاد دارد تا به آن نرسد بی قرار وپریشان است .منیژه با خود فکر می کرد این خصلت از خود او به فرانک به ارث رسیده است.بر خلاف فرانک که عصبی وعجول بود , فرشاد بسیار خونسرد و آرام بود منیژه قبول داشت که اخلاق او به همسرش محمود شبیه است.

منیژه جلو رفت.

بچه ها چه خبره؟

فرشاد به آرامی لبخند زد وگفت"هیچی ,دخترتون اصرار داره بنده شبانه به تهران برگردم تا جا برای نامزد عزیزشون باز بشه

منیژه از اینکه فرشاد می خواست بماند خوشحال شد و از ترس اینکه مبادا فرشاد دوباره هوس رفتن به سرش بزند نگاه تندی به فرانک کرد.

یعنی چه؟

فرانک لب به اعتراض باز کرد وفرشاد با خونسردی به او لبخند زد.

منیژه به فرشاد وسپس به فرانک نگاهی انداخت وبه او گفت مجید می تواند در اتاق مهمان بخوابد.

آخه مامان من اتاق فرشاد را برای مجید آماده کرده ام , تازه مجید که نمی تواند در اتاق مهمان بخوابد.

همین که گفتم برادرت هم نمی تواند در اتاق پذیرایی بخوابد.

فرانک چرخی زد وبا عصبانیت از پله ها بالا رفت و رد همان حال با حرص زیر لب می غرید:شما هم که همیشه طرف فرشاد را می گیرید.

فرشاد با خنده ای موذیانه به منیژه نگاه کرد وگفت:آره راست میگه؟

منیژه با اینکه سعی کرد نخندد اما با لبخند به فرشاد نگاه کرد وبدون گفتن کلامی به طرف اتاق پذیرایی رفت.

فرشاد نگاهی به فرانک انداخت که به اتاق او می رفت.سپس به دنبال او از پله ها بالا رفت.

جلوی در اتاقش فرانک را دید که چمدان مجید را به دست گرفته تا آن را بیرون ببرد.فرانک با دیدن او اخم کرد وسرش را برگرداند

اما فرشاد با خونسردی جلو رفت وخم شد چمدان را از او گرفت وآن را به اتاق باز گرداند.فرانک با اخم رویش را برگرداند.

فرشاد خنده ای کرد وگفت:خیلی خوب اگه قول بدی اون قیافه وحشتناک رو به خودت نگیری اجازه میدم مجید امشب توی این اتاق بخوابه.

فرانک با ناباوری به فرشاد نگاه کرد و با همان اخم گفت: جدی میگی؟

(مگه با تو شوخی هم میشه کرد بخصوص با اون اخمی که خیلی هم زشتت کرده درست شدی عین دراکولا مواظب باش مجید تو رو اینطور نبینه مگر نه پشیمان میشه

(گفتم جدی میگی؟

(اره جدی میگم البته در مورد همه چیز حالا چند لحظه من را با اتاقم تنها بذار تا با اون خداحافظی کنم.سپس بازوی فرانک را گرفت و او را به بیرون هدایت کرد

فرانک برگشت و گفت : مظمئنی نطرت عوض نمی شه ؟

(اره مطمئن باش از اول هم نمیخواستم اینجا بخوابم فقط داشتم سربه سرت میذاشتم در ضمن می خواستم بهت بگم همه چیز را به زور به نمی شود به دست اورد.

فرانک نفس عمیقی کشید و گفت : تو فقط بلدی منو عصبانی کنی

فرشاد با لبخند در را به روی فرانک بست .

پس از اینکه فرشاد در اتاق را بست به سوی کمدش رفت و از داخل ان سرپایی سفید را در اورد و به طرف اینه اتاقش رفت صندلی را بیرون اورد و روی ان نشست

و سرپایی را روی میز گذاشت و به ان خیره شد فرشاد فکر می کرد با وجود این همه دختر زیبا و در دسترس چرا باید عاشق او شود که فقط یکبار او را دیده است

و نمی داند که کا زندگی می کند و از او فقط یک نشان دارد ان هم یک کفش است . فرشاد به یاد قصه سیندرلا افتاد زمانی فکر می کرد این قصه حقیقت ندارد

ولی حالا مدید او حالا خودش به دنبال سیندرلا است.

فرشاد پوزخندی زد و گفت: نمردیم و شاهزاده قصه هم شدیم .

ضربه در باعث شد که او به سرعت سرپای را در کشوی اول میز بگذارد و بعد گفت : بیا تو

همانطور که فکر می کرد فرانک بود امده بود تا چمدان مجید را باز کند فرشاد بلند شد و پس از برداشتن لباسش از اتاق بیرون رفت .

صبح روز بعد فرشاد با صدای رحمان مستخدمشان چشمانش را باز کرد شب پیش خودش سفرش کرده بود که او را صبح زود بیدار کند[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]فرشاد راه ساحل را در پیش گرفت با اینکه می دانست هنوز خیلی ود است اما دوست داشت کمی زود تر به پل برسد تا مبادا لحظه ای را هم از دست بدهد.

زودتر از آنکه فکرش را می کردبه پل رسید.روی پل که پا گذاشت دستهایش رااز هم باز کرد و هوای پاک آنجا را به درون ریه هایش کشید.امواج طلایی خورشید از لابه لای درختان بلند دزدانه سرک می کشیدند.برخورد این انوار با انعکاس نوری از که از آبهای زلال رودخانه برمی خاست،هزاران رنگ زیبا و بدیع بوجود می آورد که چشم را نوازش می داد.

فرشاد ارام و با احتیاط گام برمی داشت،گویی به مکان مقدسی پا گذاشته است. سپس روبروی تیرک چوبی ایستاد و گل سرخ را روی آن گذاشت.به رودخانه چشم دوخت.در همین هنگام چشمش به تکه های شکسته کوزه افتاد.لبش را به دندان گرفت و سرش را تکان داد و بعد به راهی که به پل ختم می شد نگاهی انداخت.هیچ صدایی به جز آواز پرندگان به گوش نمی رسید.فرشاد می دانست جز خودش هیچ کس دیگر در آنجا وجود ندارد.به ساعتش نگاه کرد،ساعت نه و نیم صبح بود و او نمی دانست تا چه وقت باید منتظر بماند.

ساعتها از آمدن فرشاد گذشته بود و هم اکنون ساعت شش بعدازظهر بود.فرشاد روی صخره ای کنار رودخانه نشسته بود و به رقص امواج نگاه می کرد.نگاهش را به نقطه ای دوخته بود و سنگهای کوچکی را که در دست داشت به رودخانه پرتاب می کرد.تمام این چند ساعت را با قدم زدن و خیره شدن به جاده شنی سپری کرده بود.

خستگی و گرسنگی از یک طرف و از طرف دیگر ناامیدی به جانش چنگ انداخته بود.از روی صخره بلند شد و خرده سنگهای کف دستش را به طرف رودخانه پرت کرد و خاک لباسش را تکان داد و به آسمان نگاه کرد.

خورشید به غروب نزدیک می شدو جنگل همچنان در نهایت زیبایی بود.اما فرشاد فقط به یک چیز فکر می کرد و آن اینکه همین امشب به طرف تهران حرکت کند و همه ی رویاهای زیبا و در عین حال پوچ را در همین مکا بگذارد و برود.با خودش فکر کرد تمام اتفاقات روز گذاشته یک رویا و دخترک زیبای چشم مخملی نقشی از تصورات ذهنش بوده است.ناخودآگاه نگاهش به سمت زیر پل و جایی که تکه های شکسته کوزه در آنجا بود افتاد.چشم از آن برگرفت و شانه هایش را بالا انداخت و در حالی که از سراشیبی کنار رود بالا می رفت با صدای بلندی خطاب به خود گفت:«فرشاد نهایت حماقتت بود.هشت ساعت را به انتظاری سر کردی که خودت هم می دانستی ممکن است پایانی بر آن نباشد.»

سپس نفس عمیقی کشید و خواست قدم دیگری بردارد که صدایی او را در جایش میخکوب کرد،چشمانش را تنگ کرد و تمام حواسش را در گوشهایش متمرکز کرد،اشتباه نمی کرد.صدای صحبت بود،آن هم صدای ظریف دو زن.

فرشاد چنان هول شده بود که نمی دانست همانجا بایستد و یا حرکت کند.صدای دیوانه وار قلبش مانع از خوب شدن شنیدن صدا می شد.با اینکه هنوز نمی دانست چه کسی در راه است،اما قلبش با آن حرکات و صداهای ناهنجار به او گواهی می داد همان کسی که او به خاطرش ساعتها انتظار کشیده در راه است.صداها نزدیکتر شدند و فرشاد همچنان در جای خود میخکوب مانده بود.

نمی دانست گرفتار چه احساسی شده ولی وقتی به خود آمد متوجه شد با حرکتی ناگهانی خود را پشت تنه درختی قطور پنهان کرده است.صدای پاها به وضوح شنیده می شد و فرشاد در یک لحظه از اینکه خود را مانند ترسویی پنهان کرده است پشیمان شد.اما راه دیگری نداشت.او ...[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]قسمت يازدهم

 

نمی خواست بار دیگر کسی را بترساند به درخت تکیه داد وتمام حواسش را در گوشهایش متمرکزکرد.

صدایی به گوشش خورد که میگفت: آره حالا موندم چی کار کنم از طرفی اگر بخوام بهش نه بگم می دونم خیلی ناراحت می شه.

صدای دیگر خون در رگهایش منجمد کرد فرشاد اشتباه نمی کرد فقط او بود که صدایی چنین ظریف وخوش آهنگ داشت. فرشاد چشمانش را بست وچهره او را به خاطر آورد در همان حال صدای او را شنید که میگفت:البته خودت میدونی که چکار باید بکنی اما پیش از آن خوب فکر کن چون اینجور که میگی ممکنه برات سخت باشه.

دختر ها روی پل ایستادند فرشته به ترانه اشاره کردوگفت اینجا رو ببین کوزه از اینجا افتاد. وبا دست به کف رودخانه اشاره کرد.

ترانه لبش را گزیدو سرش را تکان دادوگفت: وای چقدر خدا به خودت رحم کرد.

فرشته شانه هایش را بالا انداخت وگفت: چی بگم شاید همینطوره که میگی.

ناگهان چشمش به شاخه گل سرخ زیبایی افتاد که روی تیرک چوبی بود در یک لحظه احساس غریبی به او دست داد احساس میکرد مسافت زیادی را دویده است به نفس نفس افتاده بود به خوبی متوجه شده بود که گل را کسی جز جوان دیروزی نیاورده است.

ترانه نیز گل را دید وللی خوشبختانه متوجه تغییر حال فرشته نشد با صدای بلندی فریاد زد:فرشته اینجا رو ببینچه گل قشنگی, به نظرت کی اونو اینجا گذاشته؟

فرشاد همانطور که به درخت تکیه داده بود چشمانش را بست ولبخندی بر گوشه لبش ظاهر شد.

خدای من اسمش فرشته است راستی که فرشته است.

ترانه گل را برداشت و انرا بویید :به به چقدر خوشبوست , فرشته بیا این را بگیر فکر میکنم همون کسی که کوزه ات را شکسته با این وسیله خواسته از تو دلجویی کنه.

فرشته لبخند زد وگل را از او گرفت و آنرا به صورتش نزدیک کرد بوی خوش گل در مشامش پیچید چشمانش را بست وسعی کرد چهره او را به خاطر بیاورد.

نقش کم رنگی از او در ذهنش آمد ولی صدای او را به خوبی به خاطر میآورد که میگفت واقعا متاسفم...

ترانه دستش را روی بازوی فرشته گذاشت وگفت:بیا بریم امروز خیلی دیر شده می ترسم هوا تاریک بشه وما هنوز به خانه نرسیده باشیم.

فرشته با تایید کلام او سرش را تکان داد وراه افتاد.

ترانه وفرشته آرام آرامگام بر میداشتند ودر همان حال با هم صحبت میکردند.

فرشته اگه دیر نشده بود با هم می رفتیم سری به دختر خاله ام زیبا میزدیم آخه تازگی کلاس گل سازی میره نمی دونی چه گلهایی درست میکنه بهم قول داده یک سبد گل برام درست کنه راستی دوست داری کاراشو ببینی؟

آره خیلی دوست دارم با زیبا آشنا بشم

اونم خیلی دوست داره تو رو ببینه بهش قول دادم یک روز تو رو با خودم به خونشون ببرم.

خیلی عالیه

ببینم فردا کاری نداری می خوای پیش از آمدن به چشمه سری به خونشون بزنیم؟

فکر بدی نیست من که فردا کاری ندارم ولی اگه تونستیم کمی زودتر بریم که مثل امروز دیرمون نشه، خوبه؟

 

آره خیلی خوبه، فردا ساعت سه حرکت می کنیم که به اینجا آمدن هم برسیم. خب، حالا از اینجا تا چشمه مسابقه، قبول؟

 

از الان می گم تو بردی من پام درد می کنه نمی تونم بدوم.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]قلب فرشاد فشرده شد، می دانست او از چه صحبت می کند، هنوز صحنه گره خوردن طناب را به پای او به خاطر داشت. صدای دخترها کمی دور شد. فرشاد مردد بود چه کند و با چه بهانه ای به فرشته نزدیک شود به یاد لنگه سرپایی او افتاد تازه آن موقع بود که به خاطر آورد آن را با خود نیاورده است. با خود فکر کرد اگر به طور ناگهانی از پشت درخت بیرون بیاید آن دو را می ترساند. هنوز تصمیم نگرفته بود که صداها بار دیگر نزدیک و نزدیکتر شدند. معلوم شد که چشمه زیاد از پل دور نیست. فرشاد همچنان در بی تکلیفی بود. برای انجام دادن هر کاری خیلی دیر بود و او مجبور بود همانجا یعنی پشت درخت باقی بماند. خشم خود را نسبت به حماقتی که انجام داده بود با مشت کردن و فشردن پنجه هایش بر هم نشان داد. دخترها بدون هیچ توقفی از پل عبور کردند و هر لحظه صدایشان دور و دورتر شد. فرشاد چنان از خود متنفر شده بود که با مشت به تنه درختی که پشت آن پنهان شده بود کوبید و خطاب به خود گفت: لعنتی، ترسو، بزدل....

 

فرشته رفته بود و فرشاد فقط صدایش را شنیده بود بدون اینکه حتی لحظه ای او را ببیند. فرشاد با عصبانیت از پشت درخت بیرون آمد و قدم بر روی پل گذاشت. چند لحظه همان جا ایستاد تا از عصبانیتش کاسته شود. نفسهای عمیقی که می کشید نشان از شدت عصبانیت درونی اش داشت. اما در همان حال به خود امیدواری می داد که روز دیگر می تواند او را ببیند، هر چند که این امیدواری برای او که ساعتها به انتظار سپری کرده بود کمی واهی به نظر می رسید. فرشاد همچنان که در فکر بود به طرف ویلا راه افتاد. وقتی رسید چراغهای رنگی محوطه فضای آنجا را نورانی کرده بود. دخترها و پسره روی تراس و بعضی دیگر در محوطه گشت می زدند. مهمانان دیگری به جمع اضافه شده بودند اما فرشاد حوصله هیچ کس را نداشت و دوست داشت تنهای تنها باشد. بدون هیچ مزاحم و مزاحمتی.

 

فرناز در تراس بزرگ ویلا روی صندلی راحتی رو به محوطه بیرون نشسته بود و نخستین کسی بود که آمدن فرشاد را دید. با دیدن فرشاد لبخند تمسخرآمیزی بر لب نشاند و به فرانک نگاه کرد و در حالی که به فرشاد اشاره می کرد گفت: شازده پسرعمه جان تشریف آوردند.

 

فرانک و دخترهایی که پهلوی آنان نشسته بودند هم زمان به طرف محوطه ویلا نگاه کردند. فرشاد را دیدند که با چند نفر از پسرها در حال خوش و بش می باشد. فرناز نیشخندی زد و گفت: زیاد سرحال نیست. و نگاه معناداری به لیدا انداخت. لیدا به نشانه تایید سرش را تکان داد و گفت: آره صبح کجا، الان کجا

 

دخترهای دیگر به آن دو نگاه کردند تا معنی حرفهای آن دو را بفهمند. فرانک با حالتی عصبی به آن دو نگاه کرد. ته دلش به شور افتاده بود و در دل آرزو می کرد اتفاقی که فکرش را می کرد نیفتد. او به فرناز که کینه جویانه به فرشاد چشم دوخته بود نگاه کرد و از اینکه به او اعتماد کرده در دل پشیمان و ناراحت بود.

 

صدای پری سیما فرانک را به خود آورد.چشم از فرناز برداشت وبه او نگاه کرد پری سیما با نگرانی به فرشاد چشم دوخته بود ودر همان حال گفت:نکنه اتفاقی برایش افتاده.

فرناز در حالی که نیشخندی بر لب داشت به پری سیما نگاه کرد وگفت:نه عزیز جون اتفاقی نیفتاده فقط ممکنه طرف تحویلش نگرفته باشه.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]سایر دختر ها خندیدند ورنگ صورت پری سیما سرخ شد. فرانک از فرناز خیلی ناراحت بود چون باعث شده بود فرشاد مورد تمسخر قرار بگیرد.

فرشاد به بهانه تعویض لباس از جمع دوستانش جدا شد وبه طرف ساختمان رفت. روی تراس دخترها را که دید سرش را خم کرد ولبخندی زد ومی خواست داخل ساختمان شود که صدای فرناز رو شنید.

چیه, خیلی پکری آقای خوشتیپ , چی شده؟

هنوزاز دست خودش ناراحت بود وصدای پر طعنه فرناز مزید بر ناراحتی اش شد اما همچنان ظاهرش را حفظ کرد ودر حالی که لبخندی بر لب داشت قدمی به طرف دخترها برداشت.

فرشاد سرش را به حالت بخصوصی خم کرد ودر حالی که به چشمان زیبا ولی پر از مکر فرنازخیره شده بود گفت:دختردایی عزیز چیزی گفتی؟

فرناز به سرتا پای فرشاد نگاه کرد وبا لحنی که کینه اش را آشکارا نشان میداد گفت:مثل اینکه صبح گفتی کسی میخواد بره سر قرار باید کمی زود بره نه؟

فرشاد ابروانش را بالا برد وسرش را تکان داد در حالی که نگاهش حالتی بود که به خوبی نشان میداد متوجه شده فرناز چه خیالی دارد.

فرناز نیشخندی زد وادامه داد از قرار معلوم یا خیلی زود رفتی ویا طرف به این اصول آشنا نبوده که تا این موقع شب علافت کرده.

فرشاد از طرز بیان فرناز ونیشخندی که بر لب داشت چنان حرص میخورد که اگر ملاحظه دیگران نبود خیلی دوست داشت کشیده جانانه ای به صورت او بنوازد اما خوشبختانه خیلی خوددارتر از آن بود که به این زودی ها خود را ببازد .

به آرامی دستش را داخل موهایش فرو کرد ودر حالی که لبخند بر لب داشت با لحنی که به خوبی می دانست چطور حس حسادت فرناز را تحریک کند بیتی شعر خواند:

ازین سوی تو چندین حسد , چندین خیال و ظن بد

و آن سوی تو چندان کشش , چندان چشش , چندان عطا

چندین چشش از بهر چه؟تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه؟تا درسی در اولیا.

 

وبعد بدون گفتن کلامی سرش را برای فرناز تکان داد.

فرناز با نفرت به فرشاد نگاه کرد وبالحن تندی گفت:وقتی آدم تا این ساعت سرکار گذاشته بشه بله که شاعرم می شه , درست نمیگم؟

فرشاد همانطور که به چشمان فرناز نگاه میکرد سرش را به علامت تایید تکان داد وبا لحن نافذی گفت:

آمد بهار خرم وآمد رسول یار

مستیم وعاشقیم وخماریم .بی قراریم.

آهی کشید وچشمانش را بست وبا بی حالی گفت:آره مستیم وعاشقیم وعاشقیم و خماریم وبی قرار.

وچرخی زد تا به داخل منزل برود.

در یک لحظه فرناز از زبانش پرید وگفت: آره معلومه خماری , خمار سیندرلایی با یک لنگه دمپایی.

فرشاد درجا خشکش زد اما خیلی زود بر خودش مسلط شد و برگشت و به فرناز نگاه کرد.فرناز با نیشخندی به او چشم دوخته بود.در نگاهش خشم،حسادت و کینه موج می زد.فرشاد با نگاه به او می خواست از درونش آگاه شود،ناگهان فکری به ذهنش رسید.نیم نگاهی به فرانک که با رنگی پریده و حالتی عصبی کنار فرناز نشسته بود انداخت و تمام ماجرا دستگیرش شد.

فرشاد صلاح ندید جلوی دخترها فرانک را توبیخ کند و درباره ی این موضوع از او توضیح بخواهد.نگاهش را از فانک گرفت و باز هم به فرناز نگاه کرد.نیشخندی روی لبانش شکل گرفت و در حالی که یک تای ابرویش را بالا گرفته بود خطاب به فرناز گفت:«دختر دایی عزیز فکر می کردم هنرت فقط در خبرچینی و دو بهم زنی است،جاسوسی را هم به هنرهایت اضافه کرده باشی.»

این کلام فرشاد،فرناز را چون باروتی از جا پراند و در حالی که صورتش از هشم سرخ شده بود سر فرشاد فریاد کشید:«تو...تو به جرأتی به من توهین می کنی؟»

فرشاد با خونسردی پاسخ داد:«با همان جرأتی که تو به خودت اجازه دادی اتاق مرا وارسی کنی.»

«مرده شور تو و اتاقت رو ببرن.»

«و همچنین تو و فضولی و اخلاقتو...»

تنشی ایجاد شده بود و دخترها با حیرت به مشاجره آن دو نگاه می کردند.فریاد بلند فرناز که با ناراحتی و غضب همراه بود نگاه جوانانی را که جلوی محوطه در حال صحبت بودند به سمت تراس کشاند.

خسرو نگاهی به فریدون انداخت که با بی تفاوتی به فرناز و فرشاد نگاه می کرد.پرسید:«مثل اینکه فرناز با فرشاد بحث می کند.»

فریدون با بی قیدی شانه هایش را بالا انداخت و رویش را برگرداند و گفت:«تقصیر خودشه،از بس که کلیده.»

پرس سیما که از هیچ چیز خبر نداشت با حیرت به آن دو نگاه می کرد.فرشاد ب خونسردی و در حالی که نیشخندی بر لب داشت با فرناز بحث می کرد.فرناز هم که در حال انفجار بود با فریاد و عصبانیت سعی در مقصر جلوه دادن فرشاد داشت.پری سیما از حرفهای آن دو سر در نمی آورد.

خونسردی و حاضر جوابی فرشاد،فرناز را حسابی از کوره به در برده بود.در حالی که از خشم می لرزید به طرف ساختمان راه افتاد و در حالی که انگشتش را به نشانه تهدید به طرف فرشاد تکان می داد گفت:«من همه چیز را به عمه جون می گم.»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]این بار فرشاد از ته دل خندید و سرش را بالا گرفت و دو دستش را در موهایش فرو برد و با حالتی مسخره ای گفت:«آخ تو چقدر...»و بدون اینکه صحبتش را ادامه دهد به طرف منزل رفتولی پیش از آن برگشت و به دخترانی که هنوز با سکوت به او نگاه می کردند لبخند زد و گفت:«مرا ببخشید، دوست نداشتم ناراحتتان کنم.»سپس چرخی زد و به طرف اتاقش رفت.

با قهر کردن فرناز و رفتن به اتاقش سکوتی در بین دخترانی که ناظر جر و بحث آن دو بودند برقرار شد.

دخترها به هم نگاه کردندو با تکان دادن سر موضوع را از هم پرسیدند.در این بین فرانک و لیدا بودند که از جریان با خبر بودند و هر دو قبول داشتند که خود فرناز باعث به وجود آوردن این وضعیت شده است.

کمی بعد همه چیز به حالت عادی بازگشته بود.جز اینکه فرناز با دیدن فرشاد با اخم و در حالی که چیزی زیر لب زمزمه می کرد رو برمی گرداند و فرشاد از حماقت خود و همچنین کار فرانک حسابی دلگیر بود.

کمی پس از غروب سعید گیتار بزرگش را به داخل محوطه آورد و بقیه دور او حلقه زدند. سعید با مهارت می نواخت و بقیه آهنگهایی را که او می نواخت دسته جمعی می خواندند. تعدادی از دخترها روی صندلی های تراس نشسته بودند و بقیه در کنار جمع نشسته بودند و آنان را همراهی می کردند.

فرشاد روی لبه ی سنگی باغچه نشسته بود و بدون اینکه آنان را همراهی کند به باغچه گل روبرو خیره شده بود. اخلاق و رفتار او برای دوستان و آشنایان سوال برانگیز شده بود, زیرا پیش از آن فرشاد شادترین عضو گروه به شمار می رفت, اما حالا با آنکه در جمع حضور داشت اما روحش جای دیگر ی پرواز می کرد. چهره گرفته و متفکر او نشان از آشفتگی درونش داشت. البته بقیه گرفتگی او را به جرو بحثش با فرناز ربط می دادند.

فرانک هر زمان که چشمش به فرشاد می افتاد, احساس ناراحتی وجدان می کرد. او خود را در تنش بوجود آمده مقصر می دانست زیرا وقتی فرناز به او گفته بود که رفتار فرشاد خیلی مشکوک شده, به جای پشتیبانی از او درصدد کنجکاوی برآمده و به فرناز اجازه داده بود تا اتاق او را تجسس کند. فرناز در کشوی او به لنگه سرپایی دخترانه برخورده بود که آتش کینه اش را نسبت به فرشاد بیشتر شعله ور کرده بود.

وقتی چشم فرناز به لنگه سرپایی زنانه افتاد, خشم و حسادت تمام وجودش را پر کرد و تصمیم گرت به هر طریقی که شده, فرشاد را تحقیر کند. بدین ترتیب به خیال خود با مطرح کردن این موضوع جلوی جمع قصد داشت فرشاد را خجالت زده کند . اما لحن نیشدار و در عین حال خونسرد فرشاد باعث شد نتیجه ای که می خواست بدست نیاورد.

فرشاد همچنان به گل های سرخ باغچه چشم دوخته بود و در فکر تکلیف خود را مشخص می کرد. او دوست داشت همان فرشادی باشد که بی قید بود و شلوغ و هیچ مسئله ای هر چقدر که مهم بود نمی توانست روح او را گرفتار کند. نمی دانست با این وضعی که پیش آمده چه کند. لحظه ای با خود تصمیم می گرفت به سمت تهران حرکت کند و تمام اتفاقات پیش آمده را بگذارد و برود, اما با به یاد آوردن نام فرشته قلبش به تپش می افتاد و فکرش او را در رودخانه زیر پل غرق می نمود.

فرشاد احساس می کرد دلش به آن طنابی گره خورد که به پای فرشته پیچیده بود. به هیچ وجه نمی توانست گره آن را باز کند. احساس سردرگمی داشت. می دانست باید باور کند, اما نمی دانست چه چیز را. آیا باید باور می کرد عاقبت عشق به سراغش آمده و او را در اسارت خود گرفته و یا این خیال اوست که فکر می کرد فرشته دختری غیر از دختران دیگر است و ستاره اقبال او در قلب ستاره خودش جای گرفته بود. فرشاد در بهت آنچه فکر می کرده بود و صدای دوستانش را که دسته جمعی می خواندند می شنید.

من جلوه هستی را در نیلی چشمانت دیدم

تو را در خلوت شبهایم فریاد کردم

صبورانه سوختم و ساختم, با من بمان

تا سرود عشق را با عشق سازم

نتونستم قد رعنا تو ببینم

آخه چشمی که پرآبه طاقت دیدن نداره

نتونستم گل سرخی واست از باغچه بچینم

آخه دستی که بلرزه جرأت چیدن نداره

ترس دیدن یا شنیدن که می خواست بده به بادم

سایه ای بود سرد و سنگین رو یه ذره اعتمادم

چه شبهایی تو اتاقم واسه تو نامه نوشتم

جای تو نامه رو خوندم, آخر از نامه گذشتم

اگه روزی روزگاری بشه باز تو رو ببینم

وحشت از دنیا ندارم که گل سرخ رو بچنم

اگه روزی روزگاری بشه باز تو رو ببینم

گل سرخی نمی مونه که نخوام برات بچینم

همه کف زدند و با سوت و هورا خودشان را تشویق می کردند. فرشاد به جمع شاد و صمیمی آنان نگاه کرد و به بی خیالی و شادیشان غبطه خورد. غم سنگینی بر دلش نشسته بود. احساس می کرد بغضش گلویش را فشار می دهد. ارام از جا بلند شد و به طرف ساختمان رفت.

خسرو متوجه او شد. با صدای بلندی گفت: «فرشاد کجا?"[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]صدای او توجه بقیه را به سمت فرشاد جلب کرد. همه حیرت زده بودند که فرشاد تک و تنها این موقع شب کجا می رود.

فرشاد دستی برای او تکان داد و گفت: «همین دور و بر هستم. می خواهم قدم بزنم."

خسرو از جا برخاست و گفت: «صبر کن منم بیام."

فرشاد با دست به او اشاره کرد و گفت: «نه, می خوام تنها باشم."

خسرو به جوانها نگاه کرد و شانه هایش را بالا انداخت و آرام گفت: «اینجوری نبود, معلوم نیست چش شده!"

فرشاد قدم زنان از ویلا دور شد. صدای آهنگ شادی که سعید با گیتارش می نواخت و هم چنین کف زدن بچه ها به گوشش می رسید.

فرشاد تا جایی پیش رفت که دیگ صدایی از ویلا به گوشش نمی رسید.

راهش را به طرف جاده ای فرعی که خودش هم نمی دانست به کجا می رود کج کرد و وقتی مطمئن شد که جز خودش هیچ کسی در آن حوالی نیست روی تخته سنگی نشست و سرش را بین دستهایش گرفت.

فرشاد احساس عجیبی داشت. احساسی توأم با حرص و ناراحتی بود. او از خودش عصبانی بودو عصبانیتش را با فریاد کشیدن بر سر خود بروز داد: «احمق, دست و پا چلفتی. باورم نمی شه تو همون فرشادی باشی که می شناختمش. تو من نیستی, تو روح یک آدم احمق و بزدلی. "

فرشاد از جا برخاست و قدم زنان به سمت جنگل حرکت کرد و با صدای بلند با خود صحبت می کرد. احساس می کرد با فریادی که کشیده راحت تر شده است.

ساعتی در جنگل قدم زد و فکر کرد. وقتی احساس کرد روحیه بهتری پیدا کرده به طرف ویلا برگشت.

وقتی رسید, متوجه شد نیمی از چراغهای ویلا خاموش است وبا کمال حیرت متوجه شد ساعتها قدم می زده بدون اینکه احساس خستگی کند.

در محوطه ویلا بود که متوجه شد فرانک و مجید به تنهایی روی صندلی های تراس نشسته اند و با هم صحبت می کنند.

مجید با دیدن فرشاد از جا برخاست و با او دست داد. فرانک نیز با چهره ای گرفته رو صندلی نشسته بود و به آرامی به فرشاد سلام کرد. فرشاد لبخندی زد و پاسخ سلام او را داد وبعد به مجید نگاه کرد و گفت: «خوب , بهتره تنهاتون بذارم, خیلی خسته ام, می رم تا استراحت کنم. فعلا شب به خیر. "[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]قسمت دوازدهم

 

هنوز قدمی بر نداشته بود که فرانک و مجید هر دو با هم او را صدا کردند. فرشاد سرش را به طرف آن دو چرخاند و گفت: «بله."

مجید و فرانک به هم نگاه کردند و لبخندی زدند. فرانک اجازه داد تا مجید با فرشاد صحبت کند.

«چطوری بگم, فرانک خیلی ناراحت بود و ما صبر کردیم تو بیایی تا فرانک با تو صحبت کنه, آخه فکر می کنه تو از دستش ناراحتی."

فرشاد به فرانک که سر به زیر انداخته بود نگاه کرد و با لبخند گفت: «فرانک, چرا فکر می کنی من از دستت ناراحتم?"

فرانک سرش را بالا کرد و گفت: «به خاطر موضوع بعدازظهر, باور کن من نمی خواستم ...»

فرشاد حرف او را قطع کرد و گفت: «مهم نیست. لازم نیست خودتو ناراحت کنی,من فراموش کردم." سپس رو کرد به مجید و گفت: «آقا مجید هوای این خواهر مارو خیلی داشته باش. دختر خیلی خوبیه." و دستش را به طرف مجید دراز کرد تابا او دست بدهد. مجید لبخندی زد و سرش را تکان داد و دست فرشاد را فشرد.

فرشاد به طرف ساختمان رفت و هنوز از در داخل نشده بود که چیزی به یادش افتاد.

«فرانک خواهش می کنم برو آن چیزی را که خودت می دانی چیست بیاور."

فرانک نگاه استفهام آمیزی به او کرد و از لبخند فرشاد متوجه او شد. به طرف اتاق فرشاد که حالا در اختیار مجید بود رفت.

وقتی فرانک لنگه سرپایی زنانه را به دست فرشاد می داد. مجید هاج و واج بهآن دو نگاه می کرد. فرشاد که از نگاه حیران مجید خنده اش گرفته بود,لبخندی به او زد و در حالی که دستش را برای آن دو تکان می داد و گفت:«خوب. تا بعد گودنایت."

وقتی فرشاد به اتاقی که موقتی در اختیار گرفته بود وارد شد برای رفع خستگیدوش گرفت وبعد همانطور که موهایش را با حوله خشک می کرد روی تخت نشست و بهسرپایی سفید که روی میز بغل تخت بود خیره شد.

پس از ناراحتی چند ساعت پیش, امید و نشاط تازه ای در روحش دمیده شده بود.چیزی وجود دارد که او باید برای بدست آوردنش تلاش کند و این احساس چیزیمانند یک مبارزه و بردن را دوست داشت.

همانگونه که حوله روی سرش بود خود را روی تخت رها کرد و نفس عمیقی کشید.دستانش را زیر سر قلاب کرد و سعی کرد چهره فرشته ر به خاطر بیاورد. ازتمام صحنه های دو روز گذشته فقط چشمان مخملی و صدای دلنواز او را به خاطرمی آورد. فرشاد منتظر بود, او سپیده ی صبح را انتظار می کشید تا در طلوعروزی دیگر نوای عشق را فریاد کند.

روز بعد فرشاد شتاب روز گذاشته را نداشت. می دانست دخترها چه وقت برایبردن آب به چشمه می روند و لزومی نمی دید که از صبح تا بعدازظهر کنار چشمهپرسه بزند. با این حال در حرکاتش نوعی آشفتگی و سردرگمی دیده می شد. طوریکه در حین بازی والیبال مرتب سرویس ها را به خارج می زد و با این کار صدایبازیکنانی را که با او در یک تیم بودند درآورده بود.

«هی فرشاد, حواست کجاست?"

این صدای خسرو بود که برای آوردن توپی که فرشاد به خارج از زمین زده بود می رفت.

کاوه نیشخندی زد و در حالی که به فرشاد نگاه می کرد به آرامی گفت: «شاید حواسش روی تراس می پلکه."

فرشاد خندید و سرش را به سمت تراس چرخاند و دخترها را دید که به نرده تراس تکیه داده اند و باز آنان را نظاره می کردند.

در این میان فرناز گروهی تشکیل داده بود و تیم فریدون را تشویق می کرد.قرار بر این بود که گروه بازنده تمام حاضران را به خوردن بستنی میهمانکند. تیم فرشاد شش امتیاز از تیم فریدون عقب بود و تمام اینها تقصیر فرشادبود که با حواس پرتی و گیجی باز یمی کرد.

پری سیما کنار فرانک ایستاده بود و دستهایش را به هم قلاب کرده و با نگرانی به فرشاد نگاه می کرد.

صدای بلند فرناز توجه همه را جلب کرد که خطاب به فریدون گفت: «بچه ها خیلیعالیه, روی بعضی ها که ادعاشون می شه والیبالیستند حسابی کم شد."

همه متوجه شدند که مخاطب او کیست و به فرشاد نگاه کردند اما فرشاد هیچ واکنشی نشان نداد و گویی حرف او را نشنیده است.

فرانک به فرناز که با نیشخند و چشم و ابرو به فرشاد اشاره می کرد نگاهیانداخت و از حرص نفس عمیقی کشید و ناگهان با صدای بلند فرشاد را صدا کرد وگفت: «فرشاد چت شده? نشون بده تو دانشگاه چطور تیم حریف رو سوسک می کنی. "[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]فرشاد به فرانک نگاه کرد و از حرف او خنده اش گرفت. فرانک هیچ وقت تا این حد احساساتی نمی شد.

صدای فرناز خطاب به فرانک به گوش رسید: «فعلا که چند تا سوسک اون سمت تور می لولند."

از حرف او پسرها به هم نگاه کردند. فرشاد به آنها نگاهی کرد و بعد رویش رابه سمت فرانک کرد و گفت: «خواهر جون تا حالا داشتم بهشون آوانتاژ می دادمکه دلشون نشکنه و امیدوار بشن بازی بلدند, اما حالا بایست و نگاه کن .تصمیم گرفتم تیمشون رو سوسک کنم. اونم چه سوسکایی, از اون ریز ریزا. "

با این حرف فرشاد صدای عده ای که طرفدار تیم فرشاد بودند به آسمان رفت.

فرشاد این بار با حواسی جمع تر و فقط به قصد بردن از حریف توپ می زد و چوندر بازی والیبال حرفه ای عمل می کرد خیلی زود توانست با اختلاف فاحشی ازتیم رقیب ببرد.

صدای سوت و تشویق دخترها که بی شباهت به جیغ و فریاد نبود, بزرگترها را ازداخل به محوطه بیرون کشاند. بدین ترتیب فریدون و یارانش مجبور شدند تمامافراد حاضر در ویلا را به بستنی مهمانکند. چهار نفر برای تهیه بستنی بهسمت شهر رفتند.

هر چه به بعدازظهر نزدیکتر می شد, دلشوره و هیجان فرشاد نیز بیشتر می شد. ساعت چهار بعدازظهر فرشاد مشغول آماده شدن بود.

او بلوزی آستین کوتاه به رنگ تیره پوشید که با شلوار جین مشکی اش هماهنگبود و اندام ورزیده و متناسبش را با برازندگی به نمایش می گذاشت. موهایشرا مثل همیشه رو به بالا شانه کرد. موهای مشکی و براقش چنان خوش حالت بودکه گاهی اوقات دوستانش سر به سرش می گذاشتند و می گفتند: فرشاد اگه گفتیموهایی که پسرها را دیوانه کند چه بلایی بر سر دخترها می آورد?

فرشاد ساعت بند مشکی اش را از روی میز برداشت. لحظه ای تصمیم گرفت آن رابه مچش نبندد زیرا وجود ساعت باعث می شد زمان انتظار به کندی بگذرد امابرای دانستن وقت دقیق به ساعت احتیاج دشت. فرشاد ساعتش را برداشت ودر حالبستن بند ان بود که در اتاقش به صدا در امد . به طرف در اتاق چرخید وگفت: ((بله بفرمایید.)) فرانک در راباز کرد وداخل شد با دیدن فرشاد که حاضرواماده بود با چشمانی پر از سوال به او نگاه کرد .

_کاری داشتی؟

_بله اومدم بگم می خواهیم با بچه ها به چهار شنبه بازار برویم اما مثل اینکه تو می خواهی جایی بری.

_اره دارم میرم بیرون تو با من کاری داشتی؟

_حالا دیگه نه ولی امدم ببینم اگه کاری نداری تعدادی از بچه ها رو باماشین خودت به شهر برسونی اخه تعدادمون زیاده باک ماشین کاوه هم سوراخ شده.

_اگه خسرو با شما میاد سوئیچ رو به خسرو بده .فقط بگو زیاد تند نره.

فرانک با خوشحالی سوئیچ رو از فرشاد گرفت و سرش را تکان داد اما حالتیداشت که گویی دلش نمی خواست پیش از انکه پاسخش رابگیرد از اتاق خارجشود . فرشاد ابروانش را بالا کرد وپرسید ((فرانک چیزی دیگری لازم داری؟

فرانک سرش راتکان داد و عقب عقب بع طرف در اتاق رفت.

_از بابت سوئیچ ممنون.

_خوش بگذرد.

فرشاد به سرعت نگاهی انداخت . با اینکه ساعت چهار و سی دقیقه بود امااحساس می کرد دلش بد جوری شور افتاده است واز اینکه مبادا دیر شود ونتواندفرشته راببیند با شتاب بند های کتانیش رابست و لنگه سرپایی را با دقتدرون کاغذی پیچید ودرون ساک دستی اش گذاشت واز اتاق خارج شد.

در محوطه ویلا چند نفر پسر ها مشغول برسی و ضعیت خودروهایشان بودندوتعدادی از دختر ها وپسر ها در مورد اینکه کجا بروند و چطور بروند با همبحث می کردند .

پری سیما با دیدن فرشادبا خوشحالی به فرانک نگاه کرد وبا لبخندی که نشان از شوق داشت گفت((مثل اینکه فرشاد هم می اید.))[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]فرانک نگاهی به فرشاد انداخت که با دوستانش صحبت می کرد .

به پری سیما چشم دوخت وبا تاسف گفت : ((فکر نمی کنم .خودش که می گفت قرار است جایی برود.))

پری سیما نگاهی عمیق به فرانک انداخت واهی کشید.

فرناز زیر چشمی نگاهی به فرشاد کرد .خوش تیپی فوق العاده او که در هیچ یکاز جوانان حاضرنبود باعث میشد حسادت ورشک بر وجودش چنگ بیندازد .بالحنیکنایه امیز خطاب به لیدا گفت: ((بله ایشان همین دور وبرا کار بخصوصیدارند.))

فرانک با خشم چشم از فرناز گرفت وبه پری سیما نگاه کرد .نگاه او به فرشاد از دردی عمیق درونی خبر میداد.

پری سیما در این چند روز به فراست دریافته بود که به دست اوردن فرشاد کارسختی است .با کشیدن نفسی عمیق از فرشاد رو برگرداند وبه درختی خیره شد.

فرشاد به دوستانش توضیح داد که جایی کار دارد و نمی تواند همراه انان به بازار بیاید.

خسرو بازوی او را گرفت و گفت: «پسر، ناسلامتی ما مهمان تو هستیم، هر روزبه یه بهانه جیم می شی، ناقلا نکنه جایی زیر سر داری و به ما نمی گی.»

فریدون که از همراهی نکردن فرشاد هم ناراحت نبود لبخندی زد و خطاب به خسروگفت: «چکارش داری، بذار راحت باشه، برو فرشاد من طرفدار آزادی هستم ومعتقدم انسان نباید خود را به اصولی که در کارش اختلال ایجاد می کند مقیدکند.»

فرشاد با لبخندی معنی دار به فریدون نگاه کرد و گفت: «من هم مطمئنم در نبود من به تو خوش می گذرد.»

فرشاد در حال صحبت کردن با دوستانش می دانست با هر لحظه تاخیر ممکن استوقت را از دست بدهد. برای خلاص شدن از دست دوستانش دستی تکان داد و گفت:«خوب مزاحمتون نمی شم, ممکنه دیرتون بشه.»

کاوه با شیطنت ابرویش را بالا انداخت و با نگاهی معنی دار به دیگران گفت: «ما دیرمون بشه یا تو دیرت بشه؟»

«مطمئن باش،خیلی مواظب رخشت هستم، ولی خیلی متعجبم، قرارت چقدر مهمه که ماشینت رو به ما دادی.»

فرشاد بدون پاسخ دادن فقط لبخند زد و به طرف در ویلا راه افتاد. پیش ازخارج شدن، راهش را به سمت باغچه کج کرد و با چیدن شاخه ای گل سرخ به طرفدر ویلا رفت.

این کار او از چشم دوستانش که با نگاه او را بدرقه می کردند دور نماند.فرشاد پیش از خارج شدن از در بزرگ ویلا برگشت و برای دوستانش که بالبخندهایی معنی دار به او نگاه می کردند، دستی تکان داد و بدون اینکه فکرشرا مشغول معنی لبخندهای آنان کند به سمت میعادگاه خویش راه افتاد. طول راهبه نظرش چند برابر شده بود. بدون شتاب و با قدمهای بلند طول راه را طی میکرد. عاقبت به پل رسید. خوب گوش کرد. هیچ صدایی به جز آواز پرندگان و صدایرودخانه به گوش نمی رسید. از همان روی پل به آب روان و زلال رود خیره شد.عکس ابرها که بر اثر جریان رود تکه تکه به نظر می رسیدند در آب منعکس شدهبود. خورشید به شفافی روزهای پیش شفاف نبود و لکه های گاه بی گاه نشان ازاین داشت که باران بهاری به زودی باریدن خواهد گرفت.

صدای زمزمه ای قلب فرشاد را به تند تپیدن وادار کرد. فرشاد نفس عمیقی کشیدو چشمانش را بست، نفس در سینه اش حبس کرد تا صدا رو بهتر بشنود.

انتظار آمدن آنان را به این زودی نداشت. صدا نزدیکتر می شد و او حیرانمانده بود تا چه کند. ناخودآگاه به درختی که روز گذشته پشت آن پنهان شدهبود نگاهی انداخت، و خطاب به خودش گفت: «بایست و مثل یک مرد رفتار کن نهمثل یک ترسو. مگر تو به دیدن او نیامدی، محکم باش و مرا شرمنده نکن. »

صداها نزدیکتر می شدند. با اینکه فرشاد هنوز نمی دانست چه کسانی به طرف پلمی آیند اما از تپش شدید قلبش حدس زد همان کسی که به خاطر دیدنش قید همهچیز را زده در راه است و مطمئن بود در این مورد احساسش خطا نمی کند.

صدای خنده و صحبت به وضوح شنیده می شد. فرشاد مانند مجسمه ی سنگی کنارنرده چوبی پل ایستاده بود و وانمود می کرد مشغول تماشای رودخانه است اماشش دانگ حواسش نزد صدای پاهایی بود که بر روی سنگفرش شنی جاده کشیده میشد. این صدا مانند سوهانی بر روحش کشیده می شد. فرشاد نمی دانست چه بایدبگوید و چطور باید سر صحبت را باز کند. اومی دانست این بار مانند دفعاتپیش که با کسی آشنا می شد نیست. به خوبی فهمیده بود فرق این آشنایی باموارد قبل در چیست. فرشاد در همین مدت کم متوجه شده بود که عشق نیاز بهزمان ندارد و در همان لحظه های نخست به انسان می فهماند که او را گرفتار واسیر خود کرده است.

به یاد حرفهای منوچهر، عمویش، افتاد که به او گفته بود: هر وقت عشق به سراغت آمد اولین نفر خودت هستی که می فهمی عاشقی.

حالا می فهمید این همه التهاب و هیجان توأم با ترس، ناشی از همان احساسدوست داشتنی و غریب است که آن را عشق نام نهاده اند. او کم کم این مادهمخدر را در روح و جانش احساس می کرد و در خلسه ی آن فرو می رفت.

فرشاد فهمیده بود عشق مثل هواست، مثل نفس کشیدن مثل خون گرمی که در رگهاست. او عشق را تحول می دید،تحولی نو که زندگی را دگرگون می ساخت.

صداها نزدیکتر و واضح تر شنیده می شدند. ترانه برای فرشته تعریف می کرد کهچگونه شب گذشته می خواسته لیوانی را جلوی نامزدش بگذارد که دستش به پارچدوغ خورده و تمام آن روی لباس کوروش برگشته بود و لباس او را حسابی خیس وکثیف کرده بود . فرشته از حرف ترانه که به طرز جالبی ادا می شد با صدایبلند ریسه رفته بود.

آن دو با لذت این راه را طی می کردند. وقتی سر پل رسیدند در یک لحظه قلبفرشته فرو ریخت و نگاهش روی شخصی که رو به رودخانه ایستاده بود ثابت ماند.با اینکه پشت آن شخص به او بود اما فرشته از قد بلند و اندام ورزیده اشمتوجه شد که او همان کسی است که طی دو روز گذشته فکرش را به خود اختصاصداده است.

ترانه نگاه مات فرشته را دنبال کرد و با دیدن شخصی که روی پل بود با تعجب به فرشته نگاه کرد و آرام پرسید: «اون کیه؟ می شناسیش؟»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]فرشته بدون اینکه به او نگاه کند سرش را تکان داد.

ترانه از طرزنگاه فرشته متوجه شد که او انتظار این دیدار را داشته و این برخورد دور از انتظار او نبوده است.

ترانه به آرومی بازوی فرشته را گرفت و او را به جلو هدایت کرد. پاهایفرشته به وضوح می لرزیدند و نفس عمیقش نشان از لرزش قلبش داشت. ترانه بهخوبی احساس او را درک می کرد. زیرا خودش نیز دستخوش آن احساس شده بود.لرزشی بدنش را فراگرفته بود.

همانطوری که بازوی فرشته را گرفته بود او را به سمت جلو می کشاند. چند قدمبرنداشته بودند که فرشاد به سمت آن دو چرخید. فرشته و ترانه هر دو تکانخوردند. فرشته به سرعت سرش را زیر انداخت, اما ترانه به فرشاد نگاه کرد واو را دید که به نشانه سلام سرش را تکان می دهد.

ترانه به آرامی زیر لب سلام کرد و به بازوی فرشته فشاری وارد کرد. اما اوسرش را بلند نکرد و همچنان با قدمهای آرام به طرف چشمه گام برمی داشت.برای عبور از پل باید درست از جلوی فرشاد می گذشتند. ترانه سمتی بود کهفرشاد قرار داشت و فرشته تقریبا پشت ترانه پنهان شده بود.

درست در لحظه ای که آن دو از جلوی فرشاد گذشتن او به سخن درآمد و با لحنمطمئن و صدایی آرام گفت: «ببخشید، ممکنه لحظه ای مزاحمتون بشم؟»

در کلام محترمانه فرشاد نه سماجت یک ولگرد دیده می شد و نه جسارت یک مزاحم.

هر دو دختر در جا میخکوب شدند. ترانه به فرشاد نگاه کرد و دقیق او راارزیابی کرد. نگاه آرام و پر تمنای او که به فرشته دوخته شده بود خالی ازهر گونه مکر و فریب بود. ترانه مردد بود چه کند, آیا نزد فرشته بماند و یاآن دو را تنها بگذارد. دوباره به فرشاد نگاه کرد. در چهره ی خوش قیافه ومردانه او اثری از مزاحمت ندید.

فرشاد به ترانه نگاه کرد و با لبخند ملایمی سرش را خم کد. سپس به فرشتهخیره شد و با لحن مؤدبانه ای گفت: «باور کنید قصد مزاحمت ندارم فقط آمدماز بابت دو روز پیش از شما معذرت بخواهم, در ضمن یک امانت از شما پیش مناست که می خواهم تقدیمتان کنم. »

فرشته با تردید به ترانه نگاه کرد. ترانه به علامت تایید سرش را تکان دادو بدون اینکه حرفی بزند, کوزه ی کوچک فرشته را از دستش گرفت و به تنهاییبسوی چشمه راه افتاد.

فرشته از اینکه با فرشاد تنها مانده بوددچار اضطراب و ترس شد. وحشت زده بهترانه نگاه کرد که دور می شد. در یک لحظه تصمیم گرفت به دنبال او روان شدکه صدای فرشاد توان حرکت را از پاهایش گرفت.

«خواهش می کنم بمون, باور کن نمی خوام اذیتت کنم, فقط می خوام سرپایی زیبایت را که از آب رودخانه گرفتم بهت برگردونم ...»

فرشاد سکوت کرد. حس کرد سر حرف را خوب باز نکرده است. او که به قولدوستانش در سخن وری نمونه بود, حالا در موقعیت بدی گیر کرده بود و چیزی بهفکرش نمی رسید تا به زبان بیاورد.

فرشته سرش را تکان داد. چشمان شفاف و زیبای فرشته مانند تیغه الماس قلبشرا می شکافت و در آن فرو می رفت. فرشاد به هیچ قیمت حاضر نبود نگاهش را ازآن چشمان زیبا و خوشرنگ برگیرد. عاقبت این فرشته بود که طاقت قرار گرفتنزیر نگاه شیدای فرشاد نیاورد و سرش را پایین انداخت.

صدای فرشاد آرام و عمیق بود، خونی به گرمی سرب مذاب در رگهایش به جریان افتاد.

«ف ... فرشته، نگاهم کن، باور کن به خاطر تو و دیدنت از روزی که دیدمتقلبم رو به این تکه چوب و طناب گره زدم و اونو اینجا جا گذاشتم،دیروز ازصبح تا بعدازظهر کنار رودخانه منتظرت بودم. باور کن شرم ندارم به اینصراحت اقرار کنم که وقتی صدای پاهاتو شنیدم از تصور دیدنت هم دست و پا وهم شهامتم رو کردم و مانند کودکی ترسو به درخت چسبیدم و پشت اون درختخودمو پنهان کردم. تا دیروز نامت را دریا گذاشته بودم،چون مثل دریاباشکوهی و نگاهت مثل طوفان برقلبم تاخته بود. اما وقتی دیروز نامت راشنیدم با خودم گفتم همون فرشته ای که قرار است روزی به خانه ی قلبم پابگذارد از آسمان آمده تا با وجودش خلاء روحم را پر کند.فرشته جسارت مراببخش که با این صراحت و بدون هیچ مقدمه چینی در همان برخورد به تو ابرازعلاقه می کنم اما دوست دارم تو عالم عشق و عاشقی اولین کسی باشم که پا رویتردید و شک درونش گذاشته و در اولین دیدار با شهامت ابراز می کندکه...دوستت دارد.»

فرشته به چشمان فرشاد نگاه کرد.در چشمان زیبای او جاذبه و صداقتی دیده میشد که فرشته از آن واهمه داشت و می ترسید اسیر آن شود.خودش هم می دانست کهبرای گریز از آن خیلی دیر شده و دلش در همان دیدار اول اسیر و صید آنچشمان زیبا و آن نگاه بی قرار شده است.»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]فرشته احساس می کرد چیزی چون گل یاس خزنده آرام آرام به قلبش نفوذ می کندو در آن ریشه می دواند.ترسی که چند لحظه پیش به سراغش آمده بود جای خود رابه آرامشی عمیق داد.آرامشی که فرشته از مدتها بود به دنبالش بود. حالادیگر به هیچ چیز جز اینکه آنجا باشد نمی اندیشید.

فرشاد مانند تشنه ای که پس از مدتها به آب رسیده باشد، ذره ذره در دریایچشمان او غرق می شد.در آن لحظه ها به فراست دریافت که چیزی را که سالها بهدنبالش بوده در این مکان یافته است.فرشاد عشق را در نگاه آبی و زیبایفرشته دیده و شناخته بود و به خوبی متوجه شد خلئی را که سالهای سال درزندگی اش احساس می کرده با انعکاس چهره خود در چشمانی به رنگ زندگی پرکرده است.

سکوت بین آن دو حاکم شد.سکوتی که بهتر از هزاران کلام گویا احساس آن دو را نسبت به هم بیان می کرد.

در همان زمان اندک یک حس برتر از تمام احساسات موجود در دنیا در قلب آن دودر حال شکل گرفتن بود.فرشته در شب موها و مژگان سیاه فرشاد خود را گم میکرد و فرشاد در دریای آبی چشمان فرشته غرق می شد.در همان حال الهه عشق رویسر این دو موجود دوست داشتنی و زیبا به پرواز درآمده بود و برای آن دو ازخالق عشق مجوز آورده بود، مجوزی به نام عشق که از آسمان می رسید و دستتطاول زمینیان بر آن کوتاه بود.

فرشاد چشمانش را بست تا تصویر فرشته را برای همیشه در قلبش حک کند.گرمایدرونش را با آهی از سینه بیرون داد. چشمانش را باز کرد و به فرشته خیره شدکه نقش عشق و سرخی شرم بر گونه هایش به جا مانده بود. به نظر فرشادزیباترین و بدیع ترین خلقت خداوند پیش چشمانش گشوده شده بود.

لحظه ها برای آن دو به اندازه پلک برهم زدنی سپری شد.هر دو به خوبی میدانستند که ترانه از قصد تاخیر کرده تا آن دو بتوانند کمی با هم صحبت کنندو هر دو از ته دل از او متشکر بودند.

عاقبت فرشاد با دستانی که احساس می کرد بی حس و سرد شده زیپ ساک دستی اشرا باز کرد و بسته کادو پیچ شده را بیرون آورد.کاغذ را باز کرد و سرپاییسفید را از آن خارج شده کرد. آن را با دو دست گرفت و به فرشته گفت:«بعد ازرفتنت من ساعتی همین جا بودم تا بتوانم فکرم را متمرکز کنم و همانطور کهبه رود نگاه می کردم چشمم به سرپایی زیبایت افتاد و توانستم آن را که بینچوبهای رودخانه گیر کرده بود بگیرم.»و با دو دست آن را به طرف فرشته گرفت.

فرشته به کفش و سپس به فرشاد نگاه کرد و در حالی که سرش را زیر می انداخت با صدای آرامی گفت:«متشکرم.»

هر دو متوجه ترانه شدند که سرش را زیر انداخته و با قدمهای آهسته از چشمهبر می گشت.نگرانی به پایان رسیدن دیدار در چشمان هر دو نقش بست.

فرشاد با عجله گفت:«خیلی مسخره است که من هنوزم خودم را معرفی نکردم،باورکن این اولین باری است که مثل یک کودک خنگ رفتار می کنم اسم من فرشاداست.فرشاد رهام،دانشجو هستم و به زودی ،یعنی کمتر از یک سال دیگر درسمتمام می شود...»

سپس با حالت کلافه ای به ترانه که هر لحظه نزدیکتر می شد نگاه کرد و گفت:«نمی دونم چه بگویم،نزدیک شدن دوست شما مرا هول می کند.»

فرشته به فرشاد نگاه می کرد که با عجله حرف می زد.لبخندی بر لبانش نقش بسته بود،حرکات فرشاد برایش خیلی شیرین بود.

فرشاد نگاه دیگری به ترانه انداخت که حالا خیلی نزدیک شده بود.با شتابشاخه گل سرخ را به طرف فرشته گرفت و گفت:«خواهش می کنم این شاخه گل را ازمن قبول کنید.»

ترانه کنار آن دو رسید و آن دو را نگاه کرد.

فرشته از نگاه ناراضی فرشاد احساس کرد در حضور ترانه نمی تواند صحبت کند.حالت فرشاد طوری بود که حس شیطنت فرشته را برمی انگیخت و دلش می خواست کمیسر به سر او بگذارد.

فرشته نگاهی به شاخه گل انداخت و گفت:«به مناسبت چی؟»

فرشاد نفس عمیقی کشید و با دستپاچگی به ترانه نگاه کرد که چشم به دهان اودوخته بود.با لبخند به فرشته گفت: «می توانید آن را به عنوان معذرت خواهیبپذیرید.»

فرشته سرش را خم کرد و با حالت مخصوصی گفت:«اما من معذرت خواهی شما را دیروز پذیرفتم.»

فرشاد با تعجب به فرشته نگاه کرد.

«چطور؟»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=center]«من گلی را که دیروز به عنوان معذرت خواهی روی این تیرک گذاشته بودید قبول کردم.»

فرشاد چشمانش را بست و سرش را رو به آسمان بلند کرد و لبخندی معنی دار برروی لبش نشست. چند لحظه کوتاه به همین حالت بود.بعد چشمانش را باز کرد وبا لحن نافذی که تا اعماق روح فرشته نفوذ کرد به او گفت:«و حالا این گلرا به نشانه ی محبتی که از شما در قلبم احساس می کنم قبول کنید.»

فرشته سرش را زیر انداخت و به فکر فرو رفت.

بیان رک و ساده فرشاد باعث شد ترانه سرش را به زیر بیندازد و از بین آن دوبگذرد و بدون توقف تا انتهای پل برود و در همانجا به انتظار فرشته ایستاد.

فرشاد با صدای آرامی گفت:«فرشته سکوت تو را به چه چیزی معنی کنم؟»

فرشته به او خیره شد. غم عمیقی بر قلبش فشار می آورد.نگاهش آنچنان محزون وآشفته بود که فرشاد حس کرد دریای چشمان او مستعد توفان می باشد.

فرشاد هم چنان گل را روی هوا نگاه داشته بود و منتظر بود فرشته آن رابگیرد. با دیدن حالت فرشته نمی دانست آیا دستش را همچنان نگاه دارد و یاآن را پس بکشد.

فرشاد هنوز در تردید قبول یا رد کردن دستش توسط فرشته بود که با کمال تعجبدید فرشته دستش را جلو آورد و گل را از دست او گرفت.با صدای آرامیگفت:«خداحافظ.»

فرشاد با نگرانی به فرشته نگاه کرد که برای رفتن آماده بود. در نگاهشهزاران تمنا خوانده می شد. با زبان نگاه به او التماس می کرد کمی دیگر صبرکند. و با صدای لرزانی گفت:«فرشته.»

فرشته با شنیدن نامش از زبان فرشاد بی حرکت ایستاد ولی به طرف او برنگشت وهمچنان که سر به زیر انداخته بود منتظر حرف او شد.صدای فرشاد در گوششپیچید.

«با من خداحافظی نکن،منتظرت می مانم،با تمام قلب و احساسم.»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×