رفتن به مطلب
Sobhan

دل نوشته های هکر

پست های پیشنهاد شده

سلام به دوستای گل ایران تاکی

اول میخواستم این نوشته هارو بزرام تو قسمت خاطرات، ولی اصلا خاطره نیستند، به همین دلیل اینجا گذاشتمو اسمشم این گذاشتم.

 

دست هایم خالیست

و درونم سرشار...

 

پرم از آرزوهای پوشالی

 

و دلم خوش است به خواب شیرین شب بو

و رهایی گیسوان بید در دستان وحشی باد...

 

و چه زیباست،

پشت پا زدن به آن هایی که تو را رنجاندند!

 

و چه خوب است،

گاه گاهی دروغ بگویی به دلت

و نگذاری که بداند،

بی نهایت تنهاست...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

--------------------------------------------------------------------------------

 

در کوچه های تنهایی به او برخوردم

 

گفت کیستی؟ گفتم دیوانه

 

گفت هم سفرم شو؟

 

گفتم تو را با دیوانه چکار؟

 

گفت تنهایم و همسفر می خواهم پس دستم گیر

 

با هم همسفر شدیم در سرزمین عشق!

 

 

فرقی نمی کنه که من اول اومدم یا تو …… مهم اینه که….. کی تا آخرش می مونه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه که نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

نظره تو چیه؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


عاشق عاشق تر

نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي

سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي

باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته

بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دختر یا پسر؟1- دخترها خيلي دوست دارند جاي پسرها باشند، اما پسرها اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند.

2- اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه، از خونه فرار ميکنه. اما يه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه، اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري ميده!

3- يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه، خودکشي ميکنه. اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه، اعضاي خانواده اش رو ميکشه!

4- يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته باشه، يه هفته افسرده ميشه بعد با 3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو ميکنه. اما تاکنون دختري که 3 تا مشکل داشته باشه، ديده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل، خودکشي ميکنند و به سه تا نميرسه مشکلاتشون!!!

5- دخترها مي خوان سر پسرها کلاه بزارن، اما در نهايت سر خودشون کلاه ميره. ولي پسرها مي خوان سر هر موجود زنده اي که مي بينن، کلاه بزارن و در نهايت موفق ميشن.

6- اگر به يه دختر بگي دوست دارم، فکر ميکنه تو چقدر خوبي و عاشقت ميشه. اما اگر به يه پسر بگي دوست دارم، فکر ميکنه تو چقدر بي جنبه و جواد هستي. دست به هر کاري ميزنه تا از شرت خلاص شه!

7- نقطه قوت پسرها، چشماشونه. اما نقطه قوت دخترها چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و ... هست.

8- دخترها با اينکه بيشتر از پسرها قوانين راهنمايي و رانندگي رو رعايت ميکنن، اما خيلي بيشتر از پسرها تصادف ميکنن و در هر تصادف رد پاي يک دختر به چشم مي خوره.

9- دخترها فکر مي کنن بهترين راه براي داشتن يک رابطه خوب و مداوم، صداقت و راستگويي هستش. ولي پسرها مطمئن هستند بهترين راه، دروغگويي و گرفتن سوتي از طرف مقابله!

10- دخترها از درس و مدرسه بيزارند ولي پسرها از درس و مدرسه فراري هستند!

11- پسرها به هم حسودي نمي کنن، اما دخترها به هم حسودي مي کنند.

12- اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه، شما سعي مي کنيد با اون دختر آشنا بشيد. ولي اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه، شما قسم مي خوريد که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نيست کنيد.

13- دخترها زير بار حرف زور ميرن، اما پسرها خودشون حرف زور ميزنند.

14- دخترها زندگي مشترک رو در عشق و صفا و صميميت مي بينن، ولي پسرها در غذا و خواب.

15- اگر يک دختر در يک جمع سوتي بده، تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه. اما پسرها در يک جمع فقط سوتي ميدن!

16- يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه، افسرده ميشه. اما يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه، با اون يکي دوست دخترش صحبت ميکنه.

17- پسرها ميدونن جنبش فمنيسم چيه، واسه همين ازش متنفرن. ولي دخترها نميدونن جنبش فمنيسم چيه، واسه همين طرفدارشن!

18- يک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه، ديگه با هيچ پسري دوست نميشه. اما يه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه، با 3-4 تا دختر ديگه دوست ميشه!

19- يک دختر اگر توي خيابون پسري ازش بپرسه ساعت چنده، ميگه: ساعت 7. اما يه پسر اگر يه دختر ازش ساعت بپرسه، ميگه :ساعت 7 و 2 دقيقه و 24 ثانيه. اينم شماره تلفن من ... سر ساعت 9 منتظر تماستم!

20- اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه، پسره فکر مي کنه که خيلي خوش تيپه. ولي اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه، دختره فکر ميکنه که پسره چقدر بي چشم و رو هستش!

21- بعد از خوندن اين مطلب، پسرها اول 2 دقيقه فکر ميکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقيقه نمي فهمند، مي زنن زير خنده و ميگن خيلي باحال بود. اما دخترها بعد از خوندن اين مطلب، 2 ساعت حرص مي خورن و فکر ميکنن به شخصيت دختراي ايروني توهين شده و در نهايت چون مفهوم اين مطلب رو نفهميدن، به نويسنده اش ميل ميزنن و فحش ميدن!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

--------------------------------------------------------------------------------

 

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.

 

 

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.

 

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.

 

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
اول میخواستم این نوشته هارو بزرام تو قسمت خاطرات، ولی اصلا خاطره نیستند، به همین دلیل اینجا گذاشتمو اسمشم این گذاشتم.

 

[align=CENTER]دادا ش سبحان دل نوشته های قشنگترو

 

به بخش خاطرات انتقال دادم

 

تا راحت تر قابل دسترسی باشه

 

آخه تو مسابقات وسرگرمی کسی دنبال شعر ودلنوشته نمیگرده

 

اونوقت حیف میشه نتونن اینها روبخونن

 

منتظر ادامه نوشته هات هستیم

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


[align=CENTER][align=CENTER]THE BUTTERFLY AND THE COCOON[/align][align=CENTER]پیله و پروانه[/align][align=CENTER]A small crack appeared on a cocoon[/align][align=CENTER]روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهرشد[/align][align=CENTER]A man sat for hours and watched carefully the struggle [/align][align=CENTER]of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.[/align][align=CENTER]شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن ار سوراخ[/align][align=CENTER]کوچکپیلهراتماشا کرد[/align][align=CENTER]Then the butterfly stopped striving it seemed that she was[/align][align=CENTER]exhausted and couldn't go on trying.[/align][align=CENTER]آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خستهشده[/align][align=CENTER]و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد[/align][align=CENTER]The man decided to help the poor creature.[/align][align=CENTER]He widened the crack by scissors.[/align][align=CENTER]the buterfly came out of cocoon easily, but[/align][align=CENTER]her budy was tiny and her wings were wrinkled.[/align][align=CENTER]آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ[/align][align=CENTER]پیله را گشاد کرد[/align][align=CENTER]پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اشضعیف و بالهایش[/align][align=CENTER]پروکیده بودند[/align][align=CENTER]The man continued watching the butterfly.[/align][align=CENTER]He expected to see her wings become expanded to protect her body.[/align][align=CENTER]But it didn't happen![/align][align=CENTER]آن شخص به تماشایپروانه ادامه داد[/align][align=CENTER]او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثۀ او [/align][align=CENTER]محافظت کند[/align][align=CENTER]! اما چنین نشد[/align][align=CENTER]As a matter of fact, the butterfly had to crowl[/align][align=CENTER]on the ground for the rest of her life, for she could never fly.[/align][align=CENTER]در واقع پروانه ناچار شد همۀ عمر را روی زمین بخزد و هرگز [/align][align=CENTER]نتوانستبا بالهایش پرواز کند[/align][align=CENTER]The kind man didn't realize that God had arranged the limitation of cocoon,[/align][align=CENTER]and the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid[/align][align=CENTER]could be discharged from her body to enable her to fly afterward.[/align][align=CENTER]آن شخص مهربان نفهمید کهمحدودیت پیله وتقلا برای خارج [/align][align=CENTER]شدن از سوراخ ریز آن را[/align][align=CENTER]خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش [/align][align=CENTER]ترشح شود[/align][align=CENTER]و پس از خروج از پیله به اوامکان پرواز دهد[/align][align=CENTER]Sometime struggling is the only thing we need to do.[/align][align=CENTER]گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم[/align][align=CENTER]If God had provided us with on easy life to live without any difficults,[/align][align=CENTER]then we became paralysed, couldn't become stronge,[/align][align=CENTER]and could not fly.[/align][align=CENTER]اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم، فلج [/align][align=CENTER]می شدیم[/align][align=CENTER]بهاندازۀ کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم[/align][align=CENTER]I asked for strenght, and [/align][align=CENTER]He provided me with enough difficulties to become srtong.[/align][align=CENTER]I asked for knowledge and[/align][align=CENTER]He provided me with problems to solve.[/align][align=CENTER]من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی [/align][align=CENTER]شوم[/align][align=CENTER]من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به منداد[/align][align=CENTER]I asked asked for prosperting and promotion, and[/align][align=CENTER]He provided me with ability to think and hands to work.[/align][align=CENTER]I asked for bravery, and[/align][align=CENTER]He provided me with obstacles to overcome.[/align][align=CENTER]من سعادت و ترقیخواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور [/align][align=CENTER]بازو داد تا کار کنم[/align][align=CENTER]من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد، تا آنها را[/align][align=CENTER]از میان بردارم[/align][align=CENTER]I asked for motivation, and[/align][align=CENTER]He showed me people who needed help.[/align][align=CENTER]I asked for love and[/align][align=CENTER]He provided me with opportunity to give love to others.[/align][align=CENTER]من انگیزه خواستم و خداوند کسانیرابه مننشان داد که [/align][align=CENTER]نیازمند کمک بودند[/align][align=CENTER]من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران [/align][align=CENTER]محبت کنم[/align][align=CENTER]I didn't get what I wanted...[/align][align=CENTER]but[/align][align=CENTER]I was provided with what I needed.[/align][align=CENTER]... من به آنچه خواستم نرسیدم[/align][align=CENTER]اما[/align][align=CENTER]آنچه نیازداشتم،به من داده شد[/align][align=CENTER]Don't worry, fight with difficulties and[/align][align=CENTER]be sure that you can prevail over them.[/align][align=CENTER]نترس، با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنهاغلبه کنی[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]چرا حلقه ی ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟[/align]مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید.

تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.

(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ

و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید

3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .

4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.

انگشت شصت نمایانگر والدین است.

انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .

به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .

سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.

انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.

آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .

این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.

انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.

دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم

(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.

احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.

به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

انگشت شصت نشانه والدین است .

انگشت دوم خواهر و برادر .

انگشت وسط خود شما .

انگشت چهارم همسر شما .

و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اسیرم

اسیر همه ی خوبای ایران

گلچینا

زخمیا

خسته ها

با ادبا

حبسیا

قصاصیا

کف خوابا

جیگر دارا

سینه سوخته ها

خلاصه ایران تاکیا

اسیرتونیم به مولا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به کویت با دل شاد امدم با چشم تر رفتم

به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو کوته دستیم می خواستی ور نه منِ مسکین

به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هرچه کوشیدم

زِ کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم

حریفان هریک اوردند از سودای خود سودی

زیان اورده من بودم که دنبال هنر رفتم

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی

تو قدر من ندانستی وحیف از بلبلی چون من

که از خارغمت ای تازه گل خونینه پررفتم

مرا آزردی وگفتم که خواهم رفت از کویت

بلی رفتم ولی هرجا که رفتم دربدر رفتم

به پایت ریختم اشکی ورفتم ،در گذر از من

از این ره بر نمی گردم که چون شمع سحررفتم

تو رشک افتابی که به دست سایه می آیی

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفررفتم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اي خداي من

اي خداي نازنينم

چرا عشق را آفريدي؟

چرا؟

واقعا به خاطر اينكه انسان عذاب بكشد ، بنده ات گريه كند آفريدي؟

خب اينو نگيم

چرا واسه دل صاحب مرده قفل نگذاشتي؟

من الان عاشق شده ام و بدون اون ميميرم

اگه يه روز بره دغ ميكنم

عشق عشق عشق

عشق چيه؟

خدايي هيچكس تا الان نتونسته بهم بفهمونه عشق چيه؟

يكي ميگه يه حسه خوبه

يكي ميگه حسيه كه خود انسان خوبش ميكنه

يكي ميگه گور باباي عشق ، عشق چيه؟ اه

يكي ميگه هركي عاشق نباشه خره

آخه چيه؟ اين عشق لعنتي چيه؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزلک ، شکستنت کار کیه؟

 

به عزا نشستنت کار کیه ؟

 

عسلک ، نبینم افتادن تو

 

بگو پرپر شدنت کار کیه؟

 

نگو دیو قصه تو فنجون فالت افتاد

 

آسمون لهجه فیروزه رو یاد تو نداد

 

غزلک گریه نکن ،

 

گریه به چشمات نمی آد!

 

 

 

سنگ فیروزه ی این رنگی به قاب کی شکست؟

 

زورق رهایی تو چه جوری به گل نشست؟

 

ای نگین از همه ستاره ها ، ستاره تر

 

راست بگو سنگ سقوط و کی به پرواز تو بست؟

 

نگو دیو قصه تو فنجون فالت افتاد

 

 

غزلک ، قشون قشون ستاره دنباله ی تو

 

همه شون عاشق بدبخت هزار ساله ی تو

 

پس کدوم گردنه بندی حرمت راه و شکست

 

که نمی رسه کسی به داد شب ناله ی تو

 

 

 

گلکم ، بهار بی تو ، مرگ پاییزی مونه

 

تن تنهایی مو ، گل زخم های تو می پوشونه

 

کاری از دست غزل بر نمی آد ، "آینه دار"

 

که حضورت غزل ها مو خط به خط می سوزونه!

 

 

 

شبدر پرپر از اقاقیا سر ، غزلک!

 

از غزل گریه ، به بغض من خودی تر ، غزلک !

 

دلکم ، حریق ابریشم این رفاقت و

 

زیر بارون غزل نداره باور ، غزلک!

 

 

 

جشن گل سوزان نذار عادت بشه ، عادت بشه

 

ریشه ی بیشه ، به دست تیشه بی حرمت بشه

 

وقتی هم صدایی ، اینجا یعنی "برپایی ی دار"

 

پس بذار تنهایی ما ، بین ما قسمت بشه !

 

 

 

ناخوشم ، ناخوش ناخوش ، بی خود اما خود تو!

 

داره من کم می شه از من ، می رسه تا خود تو!

 

کی برای شونه هات غزل می بافه جای شال ؟

 

جز من من ، کیه نزدیک مث تن با خود تو؟

 

 

 

غزلک شکستنت کار من و ما که نبود

 

بغض تو ، گریه تو ، کار غزل ها که نبود

 

غزلک هر چی که هس ، بدجوری خوبی واسه من

 

هر چی بود شعرای من ، محض تماشا که نبود!

 

 

 

اگه تن پس می زنیم ، حرمت عشق و نشکنیم

 

اگه چاوش نشدیم ، به شب شبیخون نزنیم

 

اگه من جفت تو نیس ، ترانه اندازه ی توست

 

تو شبای " بی کسی " ما همه دنبال " منیم "

 

 

 

غزلک ، یار اگه آوار تو شد ، گریه نکن!

 

اگه بر حق شدنت دار تو شد ، گریه نکن

 

اگه هر پنجره دیوار تو شد ، گریه نکن

 

یا پرستار اگه بیمار تو شد گریه نکن !

 

 

 

غزلک ، هر جا برم ترانه یعنی اسم تو !

 

خط هر منظره از جنس خط.ط جسم تو

 

ته هر کوچه ی بن بست غزل ، خونه ی تو

 

همه کس به اسم تو ، قصه ی ما طلسم تو !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دختران ایران باستان چگونه همسر خود را انتخاب می‌کردند؟

 

 

 

[/b]در لابه‌لای تاریخ، اساطیر و باستان شناسی ایران همواره خانواده به عنوان مهم‌ترین واحد اجتماعی و نگهدارنده رابطه خویشی و پایگاه عاطفی نقش مهمی‌ایفا می‌کند. «مان» در مفهوم خانواده، از صورت اوستایی «نمانیه»، در واژه «‌‌‌خانمان» به معنی خانه و خانواده باقی‌ مانده است.

 

در آثار باستان‌شناسی ایران، در گورهای مختلف آثار مادری که فرزندش را بغل کرده است و حتی یک نمونه از تپه حسنلو، پایین‌تر از دریاچه ارومیه، آثار زن و مردی که یکدیگر را در آغوش گرفته‌اند، به دست آمده است که خود تاکیدی است بر مفهوم خانواده و عشق.

 

خانواده که امروز نیز از مقدس‌ترین و محترم‌ ترین نهادهای اجتماعی به شمار می‌رود، همواره در این سرزمین از اهمیت والایی برخوردار بوده است. تا بدان ‌جا که در اعتقادات ایرانی تشکیل خانواده به صورت تکلیفی دینی در آمده است.

 

خانواده از نظر اقتصادی، اشتراک منافع و همیاری و امداد مادی و معنوی را تضمین می‌کند و عشق و محبت مایه استواری این پیوند می‌گردد.

 

در آن زمان که زن‌ ربایی و حتی خرید زن در میان بسیاری از ملل و اقوام هند و اروپایی معمول و متداول بود، ازدواج ایرانی در سایه نظم و نسقی که آیین زرتشت آورده بود، نتیجه عقد بود.

 

وجود ایزد بانوانی چون آناهیتا و اشی و نقش آنان در تفکرات ایرانی اهمیت خانواده را بیشتر می‌نمایاند.

 

آناهیتا با صفات نیرومندی، زیبایی و خردمندی، به صورت ایزد بانوی عشق و باروری نیز در می‌آید، زیرا چشمه حیات از وجود او می‌جوشد . و اشی نماد توانگری و بخشش، ایزد بانویی است که پیشرفت و آسایش به خانه‌ها می‌برد و خرد و خواسته می‌بخشد.

 

به نظر ایرانیان، ازدواج نتیجه تراضی زن و مرد بود و این ازدواج در آن واحد معنی مذهبی و اجتماعی داشت.

 

مومن که تن به قیود زناشویی می‌دهد، برای روح خود سعادت جاودانی فراهم می‌آورد و برای خویشتن راهی خجسته به سوی زندگی آینده می‌گشاید. چرا که مومن باید در گسترش و توسعه آفرینش نیک سهیم باشد و به این منظور، چه وسیله‌ای شایسته‌تر و نیکوتر از ازدواج و به بارآوردن موجودات «اهورایی» خواهد بود؟ با این اعتقاد، تجرد در آیین زرتشتی مجاز نیست. زناشویی بی‌عقد مایه دهشت است و نزد ایرانیان پذیرفتنی نبوده است.

 

به همین خاطر فرزندان حاصل از این گونه پیوندها از وراثت بی‌بهره بوده‌اند.

 

زندگی زناشویی و خانواده از لحاظ اجتماعی نیز از اهمیت والایی برخوردار بود تا بدان‌جا که در زمان ساسانیان، شاهنشاهان، به عنوان نمایندگان راستین اهورامزدا در روی زمین از ازدواج مردم حمایت می‌کردند.

 

دولت هر سال برای عده زیادی از دوشیزگان نیازمند جهاز فراهم می‌آورد و دختران بی‌صاحب و بی‌جهاز را به خرج خود شوهر می‌داد و در انجام دادن این گونه نیکوکاری‌ها خسرو انوشیروان سرآمد دیگر پادشاهان ساسانی بود.

 

ایرانیان آن‌چنان به خانواده اهمیت می‌دادند که از مشاغلی که مستلزم تجرد بود یا از زندگی حادثه جویانه که مردان را مدتی دراز از کانون خانواده دور نگه می‌داشت، مانند دریانوردی و بازرگانی، خوش‌شان نمی‌آمد.

 

حتی سربازان ایرانی همه زن داشتند و دلبسته اجاق‌های خانوادگی خود بودند و هر سال، جز چند ماهی خدمت به شاه مملکت دینی به گردن نداشتند.

 

خانواده از چنان بنیان محکمی‌ برخوردار بود که حتی بچه ‌دار نشدن و نازایی زن دلیلی بر برهم خوردن پیمان زناشویی نبود. زرتشتیان در این گونه موارد به راحتی بچه‌ای را به فرزندی می‌پذیرفتند. گرچه بنابر دین خود مجاز به انتخاب همسر دیگری با رعایت حقوق همسر اول بودند.

 

اما در همه متن پهلوی «مادیکان هزار دادستان» تنها یک نمونه از دو زنه بودن می‌بینیم و این امر دلیل آن است که چنین کاری نادر بوده است.

 

نکته جالب دیگر در تفکر ایرانیان، همین مساله به فرزندی پذیرفتن است که تنها در مورد خانواده‌های بی‌اولاد صدق نمی‌کند. آوردن بچه‌ای به آغوش خانواده منشا مذهبی دارد.

 

این عمل ثواب به شمار می‌آید و به منزله عبادت است. از این رو، خانواده‌ای که چند فرزند هم داشته باشد، اگر ببیند بچه‌ای از پرستاری و مواظبتی شایسته برخوردار نیست یا بر سر راه مانده، مکلف است آن بچه را به فرزندی بپذیرد.

 

مساله مهم دیگر در بدو تشکیل خانواده به چشم می‌خورد. پدر و مادر در انتخاب همسر برای دختر خود دخیل بودند اما دختر هم حق داشت در صورتی که داماد منتخب پدر و مادر را نپذیرفت، دست رد بر سینه او بزند. قوانین دوره ساسانی ازدواجی را که به زور صورت می‌گرفت، به منزله جرم و خیانت می‌شمرد. و این امر، از پیشرفت‌های بزرگ حقوق ساسانی بود.

 

این در حالی است که در سرزمین‌های هم‌مرز ایران، دختر از این آزادی خبر نداشت.

در بابل، دختر می‌بایست مردی را بپذیرد که پدرش برای وی در نظر گرفته بود و در هند، دختر مثل کالایی به مردی داده می‌شد که بیشترین پول را پرداخته بود. در چنین شرایطی، دختر ایرانی از امتیازهایی بیش از همه دختران مشرق زمین برخوردار بود و می‌توانست یار و همدم زندگیش را به میل و اراده خویش برگزیند. نمونه‌های چنین آزادی و اختیاری در شاهنامه کم نیستند.

 

شاهدخت رودابه هاماوران مخالف با نظر پدر، کاوس را به همسری خود برگزید، منیژه زیبا هم، به همین گونه، به سوی بیژن پهلوان، دشمن سوگند خورده پدرش افراسیاب نگریست.

 

کتایون همسر خویش را در انبوه خلق با پرتاب سیبی زرین به سوی او برگزید. پس از گزینش همسر، باید به حضور پدر دختر رفت و مراسم خواستگاری را به جا آورد. در این مرحله، کسان دختر بیش از هر چیز دیگر نگران خلق مادر شوهر بودند که خوشبختی نوعروس سراپا به آن بسته بود و این نگرانی‌ها نشان می‌دهد همان‌گونه که احترام به بنیان خانواده و قدر و منزلت آن در ایران باستان ریشه دارد، دعوای عروس و مادرشوهر هم ریشه‌ای بس کهن داشته است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنمخدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست

خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ....

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم

اگه از این خوشت اومد.......

یک اعتبار دادن به من زیاد وقتتو نمیگیره

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:[/i]

 

دختر بودن یعنی تمام عمر پای آینه بودن!

دختر بودن یعنی پنکک زدن به جای صورت شستن!

دختر بودن یعنی کله قند و لی لی لی لی ...

دختر بودن یعنی پس این چایی چی شد؟؟!

دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های درپیت

دختر بودن یعنی همونی باشی که مادر و خاله و عمه ت هستن

دختر بودن یعنی انتظار خاستگار مایه دار!

دختر بودن یعنی چرا خونه اونقد کثیفه ؟؟!

دختر بودن یعنی دخترو چه به رانندگی؟

دختر بودن یعنی باید فیلم مورد علاقه تو ول کنی پاشی چایی بریزی!

دختر بودن یعنی نخواستن و خواسته شدن!

دختر بودن یعنی حق هر چیزی رو فقط وقتی داری که تو عقدنامه نوشته باشه[/i]

دختر بودن یعنی شنیدی شوهر سیمین واسه ش یه سرویس طلا خریده 12 میلیون؟

[/i]دختر بودن یعنی ببخشید میشه جزوه تونو ببینم؟!

دختر بودن یعنی به به خانوم خوشگل....هزار ماشالااااااا...

دختر بودن یعنی برو تو ، دم در وای نستا!

دختر بودن یعنی لباست 4 متر و نیم پارچه ببره!

دختر بودن یعنی خوب به سلامتی لیسانس هم که گرفتی دیگه باید شوهرت بدیم!

دختر بودن یعنی کجا داری میری؟!

دختر بودن یعنی تو نمیخواد بری اونجا ، من خودم میرم!

دختر بودن یعنی کی بود بهت زنگ زد؟! با کی حرف میزدی؟!

دختر بودن یعنی خیلی خودسر شدی!

دختر بودن یعنی اجازه گرفتن واسه هرچی ، حتی نفس کشیدن![/i]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پسر بودن یعنی برو چند تا نون بخر

 

پسر بودن یعنی هی شماره دادن و هی منتظر زنگ بودن

پسر بودن یعنی بد و بیراه گفتن به دخترایی که تحویلشون نمی گیرن

پسر بودن یعنی کادو خریدن برای جی اف

پسر بودن یعنی تا کی مفت خوری می کنی

پسر بودن یعنی پس کی دفترچه آماده به خدمت می گیری

پسر بودن یعنی به زور سیکل داشتن

پسر بودن یعنی بابا پس کی میری برام خاستگاری

پسر بودن یعنی مثل خر حمالی کردن

پسر بودن یعنی جوراباتو در بیار حالم به هم خورد

پسر بودن یعنی چرا کار نمیکنی ... جون بکن دیگه

پسر بودن یعنی ببخشین ماشین و خونه هم دارین که ...

پسر بودن یعنی همه مواقع مرد خونه هستی، حتی موقع دزد اومدن

پسربودن یعنی عمراً عزیز دل بابا باشی

پسر بودن یعنی در اول جوونی سربازی در انتظارته

پسربودن یعنی هرروز یک شکست عشقی خوردن

پسر بودن یعنی همه میرن مسافرت و تو باید بمونی و خونه رو بپایی

و اما پسر بودن یعنی هزار بدبختی دیگه...[/i]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


یکی یک دل به صد دل می بنده

یکی یک دل به صد دل می بنده .یکی صد دل به یک دل

می بنده .یکی دلی نداره تا دل ببنده. یکی یک دل

میبنده تا اخرش پایبنده.یکی دل می بنده تا بخنده.یکی

هم مونده به کی دل ببنده

[/b]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم مرگ بهانه ی جداییست

رو سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست ... هرکي مي خواست گريه کنه بهش بگو اون ديگه نيست

گفتم که خدا مرا حیاتی بفرست/طوفان زده ام،راه نجاتی بفرست/فرمود که با زمزمه یا مهدی/نذر گل نرگس صلواتی بفرست[/i]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عجایب شهر سوخته

 

شهر سوخته کجاست ؟ این مردم موفق و دانا چه کسانی بودند ؟ اینان چرا و چگونه همگی یکشب در آتش سوختند ؟؟ مردم شهر سوخته در 3 هزار سال پیش چگونه به این همه علم و پیشترفت رسیده بودند ؟؟ آیا علم آنان از خارج از کره زمین به آنها آموزش داده شده بود ؟؟

آیا مردم شهر سوخته با موجودات فضایی در ارتباط بودند ؟؟

اینها سوالاتی است که باستان شناسان طی سالها تحقیق هنوز به نتیجه ای نرسیدند و نمی دانند مردم این شهر عظیم و مدرن و پیشترفته در 3000 سال پیش از کجا آمده بودند و چگونه به این همه علم و دانش رسیده بودند و چگونه طی یک شب همگی در آتش سوختند و نابود شدند ؟؟!!!!!!

مقاله زیر تفسیر و توضیحی علمیست در مورد تمدن شهر سوخته در سیستان و زابل شهر دلیران و سرزمین رستم و سهراب و تاریخ بزرگ بشری :

شهر سوخته در ساحل رودخانه ی هیلمند و ۵۶ کیلومتری شهر باستانی زابل قرار دارد.شهری که نقش بسیار مهمی در ایران باستان داشته است.زادگاه رستم و پهلوانان نامی ایران زمین.اگرچه امروز بخش اعظم تمدن ایران باستان و رودخانه ی هیلمند در کشورهای پاکستان و افغانستان قرار گرفته است.

سیستان جایی است که توانست تا قرنها خصلت مرد پروری خود را حفظ کند و در سده های نزدیک به مولف تاریخ سیستان عیاران و جوانمردانی چون یعقوب لیث بپرورد

تصاویری از بقایای شهر سوخته بهشت باستان شناسان در سیستان سرزمین شگفتیها و مهد دلیران

محل قرار گرفتن خانه ها و دیوار های شهردر تصویر فوق مشخص شده است .

شهر سوخته از نظر زمانی هم زمان با تمدن سومر در بین النهرین و تمدنهای هاراپا و موهنجودارو در شمال غربی پاکستان بوده است . بسیاری از باستان شناسان معتقدند که مردم این ناحیه از همان نژاد سومر یا آنوناکی بوده اند که از سیاره ی نیبیرو به زمین آمده بودند. شباهت مجسمه های یافت شده با آنچه که در هاراپا وموهنجودارو وجود دارد این نظریه را اثبات می کند علاوه بر اینکه ابزارها و علوم پیشرفته ای که در شهر سوخته وجود دارد حکایت از شهری بزرگ و تجاری در ۶۰۰۰ سال پیش می کند.

نژاد و زبان مردم شهر سوخته :

علی رغم پیدا کردن بیش از ۴۰۰۰۰ اسکلت در گورستانهای این شهر هیچ کس موفق به شناسایی نژاد مردمی که در این ناحیه می زیستند نشده است.

همین مشکل در خصوص شهرهای باستانی هاراپا و موهنجودارو نیز وجود دارد و در نتیجه باستانشناسان را به این باور سوق داده است که مردم از همان نژاد ناشناس سومری بوده اند که به مناطق خوش آب و هوای زمین در کنار رودخانه های عظیم کوچ می کردند و با یکدیگر ارتباطاط تجاری می داشته اند.علاوه بر این جثه ی عظیم اسکلتها پس از پوسیده شدن در طول ۶۰۰۰ سال باز هم این باور را تقویت می کند که پهلوانان عظیم الجثه ی ایران باستان همچون گیو – گودرز – گرشاسب – سام و نریمان و رستم از همان نژاد بوده یا دورگه بوده اند

در اسکلت های کشف شده افرادی با بلندی قد بین 3 تا 4 متر نیز کشف شده است . یکی از بزرگترین اسکلتهای کشف شده در جهان در شهر سوخته کشف شده که متعلق به یک مردی بین 35 تا 40 ساله است که دقیقا” 5 متر و بیست و یک سانتی متر قد داشته که این بلند ترین اسکلت دیده شده در عصر باستان است.؟؟!!!!؟

زبان مردم شهر سوخته و به طور کلی مردم نواحی بلوچستان و زابلستان باستان ناشناس باقی مانده و کسی قادر به رمز گشایی نوشته ها و مهرهای کشف شده نیست.اما آنچه مسلم و قابل اثبات است این است که زبان پهلوی و زبان اوستایی از جمله زبانهایی بوده اند که توسط برخی قبایل و سلسله های باستان تکلم می شده اند و همچنان امروز به ما رسیده اند.(

تجارت :

شهر سوخته(ایران باستان) به کشورهایی همچون سومر -هاراپا- موهمجودارو و مصر وسایل صنعتی و جواهرات و وسایل تزیینی صادر می کرده است.

لینک زیر یک وسیله ی تزیینی را نشان می دهد که در شهر اور ( عراق) در سومر باستان پیدا شده است و از شهر سوخته به سومر صادر شده بوده است.

دین مردم شهر سوخته :

به غیر از تعدادی مجسمه ی بت مانند از خدایان مونث و چند پیکره ی مرد که گمان می رود طبقه ی روحانی را نشان دهد علائم دیگری یافت نشده که بتوان دین اصلی مردم را مشخص کرد . اما در جدیدترین کاوشها ساختمان یک معبد بسیار بسیار بزرگ کشف شده است که به زودی پاسخ به این سوال را خواهد داد.منبع را ببینید

قربانی کردن انسان:

در قبرستانهای شهر سوخته اجسادی پیدا شده است که نشان می دهد آنها طی مراسمی قربانی شده بودند، در یکی از قبرها ۱۳ سر قطع شده به صورت دایره وار و به همراه هدایا و وسایل تزیینی پیدا شده است که نشان از نوعی مراسم مذهبی دارد. همچنین در چند قبر دیگر اسکلتهایی یافت شده که جمجمه ی آنها در بین پاها و جدا از بدن قرار گرفته.از آنجا که این اجساد با احترام و به همراه هدایا دفن شده اند احتمال قتل و یا شکنجه وجود ندارد بنابراین می توان آن را قربانی تلقی کرد

آب و فاضلاب :

سراسر شهر سوخته دارای سیستم پیشرفته ای برای انتقال آب به منازل و سطح شهر است و جنس لوله ها از سفال خاصی است.چیزی که در تمدنهای بسیار پیشترفته مانند عیلامیها و هخامنشیان می بینیم و از یک قوم کوچک بسیار بعید است که اینقدر به مسئله بهداشت و تامین مصرف مردم و ساکنین اهمیت می دادند.؟؟!!!؟

شهر سوخته در منطقه ای کاملا غیر زلزله خیز ( حتی تا امروز) بنا شده ( درست مانند تمدنهای سومر-مصر و دره ی سند ). به این دلیل سوخته خوانده می شود که ۲ بار به طور کامل سوخته شده اما باز ساخته شده است و ناگهان بدون هیچ نشانی در ۲۱۰۰ سال پیش از میلاد تخلیه شده است. دقیقا هم زمان با نا پدید شدن تمدن های دری ه سند( یعنی هاراپا و موهمجو دارو ) .

طبق کتیبه های آشور باستان این دقیقا همان تاریخی است که آنوناکی ناگهان زمین را ترک کردند . دلیل این خروج ناگهانی در کتب عهد عتیق و متون باستان تغییر ناگهانی آب و هوای زمین از مرطوب به خشک بوده است . تمامی مناطقی که این تمدنها در آن به وجود آمده بود به دلیل تغییر مدار زمین گرم و خشک شدند و این موجودات (آنوناکی) برای حیات به محیطی بسیار سبز و مرطوب نیاز داشته اند. از این رو ناگهانی ناپدید می شوند اما انسانهای دو رگه که از آمیزش آنوناکی و مردم زمین به وجود آمده بودند در زمین باقی ماندند که احتمالا همین انسانها سلسله های مشهور و پادشاهان و پهلوانان را تشکیل می داده اند

بهر حال این منطقه و تمدن اعجاب انگیزچیزی حدود 4500 سال پیش بر اثر یک آتش سوزی عظیم ، انقدر عظیم که نمی توانسته کار حمله احتمالی قومی به این منطقه باشد این شهر را از بیم برده است . این آتش سوزی می تواند آتش سوزیهای عظیم ناشی از گرم شدن زمین ، یک جنگ ویرانگر ، و یا صاعقه های بزرگی بوده که توانسته شبانه و طی چند روز یک شهر را کاملا” تبدیل به خاکستر بنماید …

شهر سوخته به علت رمزها و رازهای بسیار بهشت باستان شناسان معرفی شده و هر روز چیز تازه ای برای کشف شدن دارد…اینان چه کسانی بودند ؟؟!!!؟

اسکلت کامل پیدا شده از یک دختر 14 ساله که مورد جراحی مغز قرار گرقته است…چهره این دختر توسط اندام شناسان باستان شناس در تصویر فوق باز سازی شده است .

 

محل کشف اسکلتهای مورد جراحی قرار گرفته به همراه وسایل زینتی و چند کوزه

 

پزشکی پیشترفته مردم شهر سوخته و احتمال روابط آنها با موجوداتی غیر زمینی و مدرن :

اگرچه تاکنون نشانی از سفینه های این مردم یافت نشده !!!

و یا مدارکی دال بر ارتباط این مردم با موجودات فضایی !! ( اگر هم یافت شود به من و شما گزارش نمی دهند ! ) جالب است دلایلی را که باستانشناسان رابطه این مردم را با موجوداتی پیشترفته و یا شاید غیر زمینی رد نمی کنند و بر پایه یک فرضیه وجود افرادی پیشترفته در کره زمین را ممکن می دانند را بدانید :

اولا: تعداد محدودی اسکلت در شهر سوخته کشف شده که جمجمه ها و اعضای بدن آنها اصلا” شباهتی به انسان کامل ندارد و بیشتر شبیه موجوداتی انسان نما می باشد.

این اسکلت ها از نظر ظاهر و فیزیک کاملا” با اسکلت یک انسان متفاوت بوده و درست شبیه و نقاشیهای موجود از موجودات فضایی است !!؟؟

دوما” : علم و پیشترفت تکنولوژی این قوم کوچک در 5 هزار سال پیش آنقدر مدرن و امروزی بوده که باستانشناسان حتی در دوران های بعدی تاریخی مانند دوران با عظمت هخامنشیان که ایرانیان به علومی مانند پزشکی ، ستاره شناسی و دیگر علوم آشنایی داشتند دیده نشده است . مثلا” عمل جراحی بسیار ظریف معز یک زن که شما در تصاویر فوق مشاهده می کنید…بسیار جای تعمق و تعمل دارد!!! چرا که ما حتی در دوران ساسانی که دانشگاه علوم پزشکی در جندی شاپور (دزفول کنونی ) داشتیم همچین پیتشرفتهایی در علم پزشکی نکرده بودیم و گزارشاتی مبنی بر جراحی مغز و یا جراحی چشم و یا ساخت چشم مصنوعی نداشتیم.

تعجب باستانشناسان و مورخین به این خاطر است که در ۵۰۰۰ سال قبل از میلاد جراحی مغز و کار گذاشتن چشم مصنوعی انجام می شده است.تصویری که در این صفحه می بینید، جمجمه ی دختری ۱۴ ساله را نشان می دهد که به دلیل بیماری مغزی جراحی شده بوده است. پیش از این تصور میشد که تنها مصر باستان دست به جراحی می زدند (بر اسای نوشته های پزشک مخصوص فرعون ،سینوحه پزشک مصری). .

همچنین این لینک اسکلت زنی ۳۵ ساله را نشان می دهد که از چشم مصنوعی استفاده می کرده . جنس این کره ی چشم نا مشخص است و توسط تارهای بسیار باریکی از طلا به عصبهای چشم متصل شده بوده است.

کشف چشم مصنوعی به گزارش استاد سجادی :

مطالعات اولیه نشان داده اند که چشم چپ زن تنومند مدفون در قبر شماره 6705 مصنوعی بوده است .سن این زن بین 25 تا 30 سال تخمین زده شده است .بررسی بیشتر توسط پزشکان مشخص نمود که زیر تاق ابروی زن مذکو آثار آبسه و چرکی و جراحی داشته است .به علت طول زمان زیادی که بخش زیرین چشم مصنوعی با پلک چشم در تماس بوده آثار ارگانیکی پلک چشم بر روی پروتز مصنوعی مشخص است .جنس این چشم مصنوعی یا پروتز کاملا” هنوز مشخص نگردیده است اما به نظر می رسد از جنس قیر طبیعی با مخلوط یک نوع چربی حیوانی درست شده است . وسط این پروتز خالی است که چشم از داخل آن پیدا بوده است .بدنه چشم مصنوعی با نوعی مفتول طلایی احاطه گردیده و توسط 2 سوراخ موازی به چشم این زن پیوند زده شده بودند.نقشی که در روی این چشم مصنوعی طراحی شده دقیقا” شبیه به مویرگهای ریز داخل چشم انسان می باشد. ضمنا” به همراه اسکلت این زن عجیب تعدادی لوازم مانند : یک کیسه چرمی ، یک آینه مفرغی ، وتعدادی مهر های تزئینی و تعدادی ظروف سفالی کشف شده است.زمان فوت و درگذشت این زن با استفاده از کربن 14 و مطالعات آزمایشگاهی حدود 3هزار سال قبل از میلاد مسیح تائید شده است.

تصویر بازسازی شده چهره زنی که با یک چشم مصنوعی در 4 هزار سال پیش زندگی می کرده و توسط پزشکان آن دوره مورد جراحی زیبایی و بازسازی قرار گرفته است.

زنان شهر سوخته :

تازه ترین یافته های باستان شناسان در گورهای شهرسوخته حاکی از این است که زنان شهر سوخته لباس های زیبایی شبیه به ساری می پوشیدند. و به آرایش و زیورآلات قیمتی اهمیت می داده اند

پروتز یا چشم مصنوعی که در داخل جمجه یک اسکلت زن در 4 هزار سال که به تازگی کشف گردید و جهانیان را شگفت زده کرد؟؟!!؟؟

این پروتز و محلهای بخیه بر روی آن دیرینه شناسان را با پزشکانی متبحر و عجیب مواجه کرده

که این قوم ناشناخته وعجیب ولی پیشترفته در 4 هزار سال پیش در کشور ایران چگونه می توانشتند عملهای جراحی به این ظرافت و دقت انجام بدهند؟!!؟

 

یکی دیگر از عجایب شهر سوخته :؟؟!!!؟

 

یک اسکلت کشف شده که مورد جراحی مغز قرار گرفته است. با کشف این اثر پیشینه پزشکی در ایران به بیش از 4000 سال می رسد. جراحی مغز به این شکل هنوز در هیچ جایی از کره زمین با ساده ترین وسایل موجود و بدون تجهیزات اتاق عمل دیده نشده است ؟؟!!!؟؟!!؟

تاس های بازی کشف شده به همراه تخته نرد در شهر سوخته!!؟؟ نکته جالب اینکه اولا” چه تفکر عظیم و پویایی در این مردم وجود داشته و دوم اینکه چقدر شبیه با وسایل امروزی است؟!!؟؟

وسیله ای بازی شبیه به تخته نرد که دارای تاس و مهره هایی شبیه به تخته نرد امروزی بوده است.

گزارش استاد سجادی باستانشناس ایرانی از کشف تخت نرد باستانی :

به تازگی از گور باستانی موسوم به شماره ۷۶۱ قدیمی ترین تخت نرد جهان به همراه ۶۰ مهره آن

در شهر سوخته کشف شد، بسیار قدیمی تر از تخت نردی که در گورستان سلطنتی اور در بین النهرین کشف شده بود.

آقای سجادی گفته که این تخت نرد از چوب آبنوس و به شکل مستطیل است. چون آبنوس در سیستان و بلوچستان نمی روئیده و مشخص است که از هند وارد شده است.

روی این تخت نرد، ماری که ۲۰ بار به دور خود حلقه زده و دمش را در دهان گرفته، نقش بسته است.

به نظر می رسد که چنین طرحی هم به موضوع های فرهنگی و فلسفی هند مربوط باشد، چرا که چنین علامتی در فرهنگ هند به معنی مرکز انرژی های حیاتی در بدن انسان است.

این تخت نرد ۲۰ خانه بازی و ۶۰ مهره دارد. مهره ها که در یک ظرف سفالی در کنار تخت نرد قرار داشتند از سنگ های رایج در شهر سوخته یعنی از لاجورد، عقیق و فیروزه است.

به نظر آقای سجادی این تخت نرد ۱۰۰ تا ۲۰۰ سال قدیمی تر از تخت نرد بین النهرین است و به همین دلیل او فکر می کند این بازی از شهر سوخته به تمدن بین النهرین رفته است. گروه تحقیق و کاوش هنوز روش بازی با این تخت نرد را نیافته است

خاکستر جسد یک انسان 3 هزار ساله در شهر سوخته که در هنگام آتش سوزی در هنگام نیایش و یا خواب بسر می برده است.

کشف یک گور قدیمی در شهر سوخته متعلق به یک زن و شوهر . اینان مدتی قبل از آتش سوزی و نابودی همیشگی شهر سوخته از دنیا رفته بودند. جالب است بدانید هنوز دستبند و زیور آلات زن به همراه اسکلت مشخص بود و با نگاه اول مشخص می شد که کدام زن و کدام مرد هستند…سن تقریبی این دو حدود 30 سال بوده و چنان عاشقانه در بغل و کنار یکدیگر بخاک سپرده شدند که گویی در آن دنیا نیز با یکدیگر خواهند بود.

در کنار آنها مقداری غذا و لوازم مورد نیاز در آن دنیا برایشان گذاشته شده ؟!!

 

یک نمونه مهر ، کشف شده در شهر سوخته .

 

این مهرها که جهت شناسایی افراد مهم ،یا حکومتی و یا برای شناخت تجار معروف در طول تاریخ استفاده می شده است . تا کنون این مهر ها بیشتر در حفاریهای دوران هخامنشی کشف گردیده بود .

این مهر ها برای فرمان های حکومتی و شناسایی مالاتجاره استفاده می گردیده است.

نکته قابل توجه اینکه با کشف تعداد زیادی از این مهر ها معلوم گردید که ساکنان شهر سوخته چنان پیشترفته بودند که از تجارت و سلسله مراتب اجتماعی کاملا” برخوردار بودند و چنان طبقات اجتماعی جالب و پیشترفته ای داشتند که افراد با توجه به موقعیتشان نسبت به یکدیگر از برتری و شناسایی خاصی برخوردار بودند

 

یک فقره شانه بسیار جالب که در کوره به شکل ماهرانه ای ساخته شده است.

این اثر نشانه ای از نوع تفکر و رفتار اجتماعی ساکنان ایران زمین در 4 هزار سال پیش می باشد.

باستان شناسان از روی همین اثار مکشوفه با عمق و عادات و تمدن یک ملت پی می برند

، جالب است بدانید این ظرف سفالی پس از کشف ، سر و صدای عجیبی به پا کرد و دقیقا” پس از انتشار خبر این اثر جالب این کوزه ناپدید شد و هم اکنون کسی جای آن را نمی داند !!

 

کشفی که باستان شناسان را متحیر کرد !! کشف قدیمیترین تصویر متحرک که بر روی یک سفال با استادی هر چه تمام تر به تصویر کشیده شده . در این تصیر یک بز کوهی یا گوزن در حال جهش به سمت یک درختچه برای خوردن گیاه آن می باشد.

 

یک نمونه پارچه کشف شده از لباس یک انسان و شهروند شهر سوخته در 4 هزار سال پیش . جالب است بدانید در آن زمان ساکنین این شهر لباس کامل بر تن می کردند

 

نمونه ای سفالهای کشف شده در شهر سوخته ، این سفالها همگی رنگی بوده و با رنگهای طبیعی در 4 هزار سال پیش لعاب داده شده است .در قسمت پایین یک نمونه گردنبند از سفال رنگی را مشاهده می کنید .

لیست اشیائی که تاکنون در منازل و قبرهای شهر سوخته پیدا شده :

-مهرهایی از جنس لاجورد و صدف و فیروزه

-سفال با امضای سفالگر بر روی آن !

-خانه ی معمولی با چند اتاق خواب و اتاق نشیمن

-چکش مفرغی- مسی -سوزن

-کاسه های مرمری

-شهرکهای مسکونی و ساختمانهای همگانی همچون آپارتمان!

-اشیای وارداتی از تمدن هاراپا و سند که ارتباط این تمدنها را ثابت می کند.

-النگوهاو مهره ها و پیکره های انسانی

-بذر خربزه – حبوبات – ماهی خشک کرده -برنج برای خوراکی-بذر زیره ی کرمانی

-کوره های سفالگری و کوره های ذوب فلزات

-دکمه- تبر -بند کفش-قلاب- شانه ی سر- خط کش با دقت نیم میلیمتر !

-طناب -سبد- لباس- تخم حشرات -ناخن و مو ( که در هیچ نقطه ی باستانی تا به حال یافت نشده و نشان می دهد که این قسمت از ایران کاملا دست نخورده باقی مانده است)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من آن صورتگری هستم

که تصویر تو را هر شب[/b]

به روی صفحه ای از جنس قلبم

خلق می سازم

و در بهتم!

که هر شب

چهره زیبا تری از تو

به روی بوم احساسم

پدید آید

و می ترسم

که این دستان افسونگر

تو را روزی

در اوج آسمانها

با ملائک همنشین سازد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

[align=CENTER]

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را

همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند

همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند [/align]

همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

[align=CENTER]

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است [/align]

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بینم که می ایی

[align=CENTER]

ترا از دور می بینم که میخندی

ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد [/align]

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو

[align=CENTER]

ای افسوس

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب تو بیدار است[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


[align=CENTER]رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

 

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

 

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

 

تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟

 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

 

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

 

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

 

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

 

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

 

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

 

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

 

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

 

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم

 

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم

 

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

 

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ستاره بارون

 

به خداکه این دل من شب وروز درانتظاره

تواگه پیشم نباشی زندگیم صفانداره

شب وروزبی توبودن برامن چه جانگدازه

چه کنه بیچاره این دل بانبودنت می سازه

تومثل یه غنچه خندون توطراوت بهاری

تولطیفی مثل بارون تومثل یه چشمه ساری

توی باغ ارزوهام گل عشق توشکفته

توی چشمای قشنگت رازعشق من نهفته

گل عشقتومن هرشب توی باغ دل می کارم

صبح که میشه غنچه هاشودونه دونه می شمارم

پراز ستاره ست توی یه ماهه

اگه ماه یه شب نتابه همه جاتاروسیاهه

پس تواین شبهای تاریک توبیاوماه من باش

توی دشت ارزوها توچراغ راه من باش.....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ای کاش!!! [/align][align=CENTER]

 

ای کاش می دانستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت عشق را

فریاد می کردی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به

باد می دادی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را

تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک

عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم ای کاش می

دانستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را

نمی شکستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه

ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت

پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد ای کاش

می دانستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم

می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب

رها می کردی ای کاش تمام اینها را می دانستی دوستت

دارم دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه سکوت است و

گاه نگاه و این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم

در چشم هم نیز نگاه کنیم [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×