رفتن به مطلب
Negarita

<<<< ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها >>>>

پست های پیشنهاد شده

این به آن در

 

 

 

 

گاهی اتفاق می افتد كه افرادی در مقام قدرت نمایی بر می آیند و زیان و ضرر مادی یا معنوی می رسانند. شك نیستد كه طرف مقابل هم دست به كار می شود و تا عمل دشمن را متقابلا پاسخ نگوید از پای نمی نشیند. عبارت مثلی بالا هنگام عمل متقابل مورد استفاده قرار می گیرد.

 

مغیره بن شعبه در سال پنجم هجرت اسلام آورد و در جنگ های حدیبیه و یمامه و فتوح شام حضور داشت و یك چشم خود را در جنگ یرموك از دست داد و در جنگ های قادیسه و نهاوند و همدان و جز آن نیز شركت داشت. مغیره اول كسی بود كه پس از رحلت پیامبر اسلام از ماجرای سقیفه بنی ساعده آگاه گشت و جریان را به اطلاع عمر بن خطاب رسانید. شاید اگر هوش و تیزبینی او نبود مسیر تاریخ اسلام عوض می شد و خلافت در قبضه انصار مدینه قرار می گرفت. بعدها از طرف خلیفه دوم به حكومت بصره منصوب گردید ولی دیر زمانی نگذشت كه به زنا متهم شده نزدیك بود حد زنا از طرف خلیفه عمر بر او جاری شود كه به علت لكنت زبان احد از شهود زیادبن ابیه از مجازات و همچنین ولایت بصره معاف گردید.

 

مغیره بن شعبه یكی از عوامل غیر مستقیم در قتل خلیفه دوم عمر بوده است چه اگر غلام ایرانیش ابولولو بر اثر ظلم وستم وی شكایت به خلیفه نمی برد قطعا آن واقعه رخ نمی داد مغیره سالها حكومت كوفه را داشت و چون عثمان كشته شد گوشه نشینی اختیار كرد . در واقعه جمل و صفین شركت نداشت و لی می گویند در اجماع حكمین دست اندر كار بوده است. برای اثبات حب دنیا و مادی گری مغیره ی بن شعبه همین بس كه چون تشخیص داد علی ابن ابی طالب از دنیا روی بر تافته است جانب معاویه را گرفت و به سوی شام روانه شد.

 

در پیمان صلح بین امام حسن مجتبی و معاویه حاضر و ناظر بود و چون معاویه خواست عبد الله عمر و عاص را به حكومت كوفه بگمارد از باب خیر خواهی ! گفت : «ای پسر سفیان پدر را به حكومت مصر و پسر را به حكومت كوفه می گماری و خویشتن را در میان دو كف شیر شرزه قرار می دهی؟» معاویه از این سخن بیمناك شد و صلاح در آن دید كه مغیره را كماكان به حكومت منصوب دارد تا خسارت انزوار و گوشه نشینی چند ساله را از بیت المال كوفه جبران كند.

 

پس از چندی عمرو عاص به جریان قضیه و سعایت مغیره واقف شد و برای آنكه خدعه و نیرنگ مغیره را بلاجواب نگذارد به معاویه فهمانید كه پول در دست مغیره به سرعت ذوب می شود، مصلحت در این است كه دیگری عهده دار امر خراج كوفه گردد و مغیره فقط به كار نماز و اجرای احكام و تعالیم اسلامی بپردازد ! معاویه نصیحت امرو عاص را بكار بست و مغیره را تنها مسئول و متصدی كار جنگ نماز كرد.

دیر زمانی نگذشت كه بین عمرو عاص و مغیره بن شعبه اتفاق ملاقات افتاد. عمرو عاص نیشخندی زد و گفت : «هذه بتلك» یعنی «این به آن در ! »

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به در می گوید دیوار بشنود

 

 

به منظور تحذیر یا تنبیه کسی به دیگری گوشه و کنایه زدن یا تغیر و پرخاش نمودن.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بوقش را زدند

 

 

عبارت بالا که غالبا از باب طنز وتعریض و کنایه گفته می­شود مراد از این است که فلانی روی در نقاب کشید و از دار دنیا رفت.

این مثل بیشتر در مورد مردگانی به کار می­رود که با وجود ثروت سرشار و زندگی مرفه منشا آثار خیر نبوده به زعم و گمان آن­که عمر جاودان دارند همه­چیز را صرفا برای خود و فرزندانشان می­خواسته­اند.

ضمنا این عبارت مثلی ناظر بر افرادی نیز خواهد بود که از مشاغل حساس برکنار شده کوس قدرت وتوانایی آنان فروکش کرده باشد.

اگر مرد یا زن بیماری به­هنگام شب از دار دنیا می­رفت با آهنگ مخصوصی که می­توان آن را به آهنگ عزا تعبیر کرد بوق می­زدند تا سکنه آن آبادی آگاه شوند و صبحگاهان در تشییع جنازه متوفی شرکت کنند.

دیر زمانی پس از انجام این مراسم اگر احیانا افراد بی­خبر از جریان مرگ آن شخص، از حال و احوالش می­پرسیدند مخاطب از باب طنز یا کنایه جواب می­داد بوقش را زدند یعنی ازاین دنیا رفت و روی در نقاب خاک کشید. این عبارت رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد و اکنون نه تنها در مورد اموات و مردگان به کار می­رود بلکه درباره افرادی که از مشاغل حساس برکنار شده باشند نیز مورد استشهاد و تمثیل قرار می­گیرد ، فی­المثل می­گویند فلانی بوقش را زدند یعنی دیگر کاره­ای نیست و از گردونه خارج شده است.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به رخ کشیدن

 

 

هرگاه نیکی­ها و خدمات خود و همچنین بدی­ها و ناجوانمردی­های کسی را یکایک برشمرند و در معرض دیدش قرار دهند تا جای انکار و تکذیب باقی نماند به این عمل در اصطلاح عامه گفته می­شود «به رخش کشیدند» یا به عبارت دیگر «بالاخره فلانی به رخش کشید»، یعنی با ایراد حجت و برهان قاطع به طرف مقابل مجال انکار و تکذیب نداد.

اکثریت مردم ایران و سایر پارسی زبانان گمان می­کنند رخ همان چهره و صورت آدمی است و از اصطلاح به رخ کشیدن این طور باید استنباط کرد که مطلب مورد نظر از مقابل چهره و صورتش گذرانیده شد تا از نزدیک ببیند و دیگر مجال انکار و تکذیب نداشته باشد.

ولی آن­چه از گفتار اهل اصطلاح و آثار محققان بر می­آید از این رخ معنی چهره افاده نمی­شود. بلکه رخ در این مثل و اصطلاح یکی از مهره­های بازی شطرنج است که جهت نقش موثری که بازی می­کند در افواه عامه به صورت ضرب المثل در آمده است.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خاک سياه نشاندن

 

 

عبارت مثلی بالا کنایه از بدبختی و بیچارگی است که در وضعی غیر متقربه دامنگیر شود و آدمی را از اوج عزت و شرافت به حضیض مذلت و افلاس و مسکنت سرنگون کند و مال و منال و دار و ندار را یکسره به زوال و نیستی کشاند.

در چنین موردی تنها عبارتی که می­تواند وافی به مقصود و مبین حال آن فلک زده واقع شود این است که اصطلاحا گفته شود: «فلانی به خاک سیاه نشسته» و یا به عبارت دیگر: «فلانی را به خاک سیاه نشانده­اند.»

در این مقاله بحث بر سر خاک سیاه است که دانسته شود این خاک چیست و چه عاملی آن را به صورت ضرب المثل در آورده است.

به طوری که صاحب «معجم البلدان» نقل کرده، در نزدیکی بیت المقدس و شش میلی شهر رمله کوره­ای است به نام عمواس که :

«طاعون معروف سال هیجدهم هجری در روزگار خلافت عمر، در این ناحیه پدید آمده بود و از آن­جا به دیگر نواحی شام سرایت کرد. تعداد تلفات این طاعون را بیست و پنج هزار تن نوشته­اند.»

در این طاعون که به نام عمواس خوانده شده جمعی از اصحاب پیغمبر به اسامی «ابو عبیده جراح» و «معاذبن جبل» و «یزیدبن ابی سفیان» نیز هلاک شدند ولی «عمروعاص» آن داهی محیل و دور اندیش عرب چون وضع را وخیم دید با بسیاری از متعبان خویش از منطقه­ی عمواس گریخته جان سالم به در بردند.

مطلب مورد بحث ما این است که سال مزبور را «عام الرماد»، یعنی «سال خاکستر» هم نام نهادند و در این زمینه صاحب کتاب عجایب المخلوقات می­نویسد :

«... و بعد از آن عام الرماد، در آن سال خاک سیاه ببارید و بیست و پنج هزار آدمی در این سال بمرد. و این خاک در صحرا و در خانه ها و حجره­ها ببارید، تا مرد از جامه­ی خواب برخاستی بر خاک سیاه بودی. آن را عام الرماد گفتند.»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باهمه بله با من هم بله ؟

 

 

ضرب المثل بالا ناظر بر توقع و انتظار است. دوستان و بستگان به ویژه افرادی که خدمتی انجام داده منشا اثری واقع شده باشند همواره متوقع هستند که طرف مقابل به احترام دوستی و قرابت و یا به پاس خدمت، خواستشان را بدون چون و چرا اجابت نماید و به معاذیر و موازین جاریه متعذر نگردد وگرنه به خود حق می­دهند از باب رنجش و گلایه به ضرب المثل بالا استناد جویند.

عبارت بالا که در میان طبقات مردم بر سر زبان­هاست به قدری ساده و معمولی به نظر می­رسد که شاید هرگز گمان نمی­رفت ریشه­ی تاریخی و مستندی داشته باشد، ولی پس از تحقیق و بررسی ریشه­ی مستند آن به شرح زیر معلوم گردیده است.

در حدود پنجاه سال قبل (یعنی نیمه­ی اول قرن چهاردهم هجری قمری) یکی از رجال سرشناس ایران (که از ذکر نامش معذوریم) به فرزند ارشدش که برای اولین بار معاونت یکی از وزارتخانه­ها را برعهده گرفته بود از باب موعظه و نصیحت گفت: «فرزندم ! مردمداری در این کشور بسیار مشکل است زیرا توقعات مردم حد و حصری ندارد و غالبا با مقررات و قوانین موضوعه تطبیق نمی­کند. مرد سیاسی و اجتماعی برای آن­که جانب حزم و احتیاط را از دست ندهد لازم است با مردم به صورت کجدار و مریز رفتار کند تا هم خلافی از وی سر نزند و هم کسی را نرنجانده باشد. به تو فرزند عزیزم نصیحت می­کنم که در مقابل پاسخ هر جمله با نهایت خوشرویی بگو: «بله، بله». زیرا مردم از شنیدن جواب مثبت آن قدر خوششان می­آید که هر اندازه به دفع الوقت بگذرانی تاخیر در انجام مقصود خویش را در مقابل آن بله می­شمارند.»

فرزند مورد بحث در پست معاونت (و بعد ها کفالت) وزارتخانه مزبور پند پدر را به کار بست و در نتیجه قسمت مهمی از مشکلات و توقعات روزمره را با گفتن کلمه «بله» مرتفع می­کرد. قضا را روزی پدر یعنی همان ناصح خیر خواه راجع به مطلب مهمی به فرزندش تلفن کرد و انجام کاری را جدا خواستار شد. فرزند یعنی جناب کفیل وزارتخانه بیانات پدر بزرگوارش را کاملا گوش می­کرد و در پاسخ هر جمله با کمال ادب و تواضع می­گفت: «بله، بله قربان !» پدر هر قدر اصرار کرد تا جواب صریحی بشنود پسر کماکان جواب می­داد : «بله قربان. کاملا متوجه شدم چه می­فرمایید. بله، بله!» بالاخره پدر از کوره در رفت و در نهایت عصبانیت فریاد زد: «پسر، این دستور العمل را من به تو یاد دادم. حالا با همه بله با من هم بله ؟!»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالاتر از سياهی رنگی نيست

 

 

عبارت بالا هنگامی به کار برده می­شود که آدمی در انجام کار دشواری تهور وجسارت را به حد نهایت رسانیده باشد.

البته آن تهور و جسارتی در این­جا منظور نظر است و می­تواند مصداق ضرب المثل بالا واقع شود که مبتنی بر اجبار و اضطرار بوده عامل عمل را کارد به استخوان رسیده باشد. در این­گونه موارد اگر عواقب شوم متصوره را متذکر شوند و عامل را از اقدام به آن کار خطیر باز دارند جواب به ناصح مشفق این است که : «بالاتر از سیاهی رنگی نیست.» از سیاهی منظورشکست یا مرگ است که می­خواهد بگوید از آن ترس و بیم ندارد.

پیداست وقتی که معلوم می­شود ممنظور از سیاهی چیست طبعا ریشه­ی تاریخی مطلب به دست خواهد آمد.

ریشه­ی عبارت مثلی بالا از دو جا مایه می­گیرد و دو عامل در به وجود آوردن آن موثر بوده است. یکی عامل فیزیکی و دیگری عامل تاریخی که البته در علت تسمیه ضرب المثل بالا با توجه به قدمت آن عامل تاریخی منظور نظر است نه عامل فیزیکی که کشف علمی آن قدمت چندانی ندارد. با این وصف، بی­فایده نیست که عامل فیزیکی آن هم دانسته شود.

عامل فیزیکی : به طوری که می­دانیم نور خورشید از مجموعه الوان مختلفه ترکیب و تشکیل شده است که چون بر جسمی بتابد هر رنگی که از آن جسم تشعشع می­کند جسم مزبور به همان رنگ دیده می­شود چنان­چه تمام رنگ­های نور خورشید از آن متصاعد شود جسم به رنگ سفید نمایان می­شود که روشن­ترین رنگ­هاست، ولی اگر هیچ رنگی از آن جسم تشعشع نکند و تمام نور خورشید را در خود نگه دارد در این صورت جسم به رنگ سیاه نمایان می­گردد. پس ملاحظه می­شود که رنگ سیاه از آن جهت که تمام رنگ­ها را در خود جمع دارد مافوق تمام رنگ­هاست و به همین سبب است که گفته­اند: «بالاتر از سیاهی رنگی نیست.»

عامل تاریخی : استاد سخن حکیم نظامی که گفته­اند: بالاتر از سیاهی رنگی نیست. داستانسرای نامی ایران راجع به ریشه­ی تاریخی ضرب المثل بالا در قسمت هفت پیکر از کتاب خمسه­اش داد سخن داده، واقعه­ی جالب و آموزنده از زندگانی بهرام گور ساسانی را به رشته نظم کشید که سرانجام به این شعر منتهی می­شود :

هفت رنگ است زیر هفت اورنگ نیست بالاتر از سیاهی رنگ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بوی حلوایش می­آید

 

 

عبارت مثلی بالا ناظر بر افراد معمر و سالمند و سالخورده است که آفتاب عمرشان به لب بام رسیده به اصطلاح دیگر بوی الرحمانشان بلند شده است.

یکی از مراسم و تشریفاتی که هم­اکنون پس از تغسیل و تکفین میت به عمل می­آید این است که به­هنگام تشییع جنازه یک یا چند نفر از خدمه (بسته به تمکن و شخصیت متوفی) مجمعه­ای پراز نان و حلوا بر سر می­گیرند و به عنوان پیش جنازه در جلوی تابوت حرکت می­کنند.

این نان و حلوا را که سابقا یک مجمعه گوشت گوسفند هم به آن اضافه می­شد در گورستان و کنار قبر تازه مرده بین افراد فقیر و بی­بضاعت تقسیم می­کنند تا دعای خیرشان موجب آرامش روح این مهمان تازه وارد به درون قبر گردد و در پرسشها و بازجوییهای اولیه که بر طبق روایات عدیده در درون قبر انجام می­پذیرد دچار وحشت و اضطراب و لغزش زبان نگردد.

پیران و سالمند به علت سبقت و پیشتازی بوی حلوایشان زودتر به مشام می­رسد یا به عبارت دیگر،نوجوان،جوان،و جوان،پیر می­شود و پیر در طی زمان و مهاجرت از این خراب آباد به دیار ناکجا آباد پیشتازی می­کند و به­همین مناسبت عبارت بالا در رابطه با سالخوردگان وپیران فرسوده مورد استناد و تمثیل قرار گرفته است.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باش تا صبح دولتت بدمد

 

 

این مصراع که از «کمال الدین اصفهانی» شاعر قرن هفتم هجری است در مواردی به کار می­رود که آدمی به آثار و نتایج نهایی اقدامات خود که شمه­ای از آن بروز و ظهور کرده باشد به دیده تامل و تردید بنگرد. در آن صورت مصراع بالا را بر زبان می­آوردند تا مخاطب به فرجام کارش با نظر اطمینان و یقین نگاه کند.

این مصراع بر اثر واقعه تاریخی زیر به صورت ضرب المثل درآمده است.

باری، به طوری که اهل ادب و تحقیق می­دانند همان­طور که امروزه از دیوان خواجه­ی شیراز فال می­گیرند قبل از آن­که صیت شهرت حافظ در مناطق پارسی زبان به اوج کمال برسد ایرانیان و پارسی زبانان از دیوان کمال الدین اصفهانی که قدمت و تقدم شهرت داشت فال گرفتند و حتی بعد از مشهور شدن حافظ نیز اگر احیانا دیوانش در دسترس نبود مانعی نمی­دیدند که دیوان کمال را به منظور تفال مورد استفاده قرار دهند، کما این­که در آن تاریخ که خبر قیام شاه عباس کبیر و حرکت وی از خراسان به سمت قزوین - پایتخت اولیه­ی سلاطین صفوی - در اردوی پدرش سلطان شایع شد سران قوم و همراهان سلطان محمد برای اطلاع و آگاهی از عاقبت کار و سرانجام مبارزه پدر و پسر که یکی به منظور از دست ندادن تاج شاهی و دیگری به قصد جلوس بر تخت سلطنت ایران فعایت می­کرده­اند دست به تفال زدند و از دیوان کمال اصفهانی که در دسترس بود یاری جستند.

اسکندر بیک منشی راجع به این واقعه چنین نوشته است.

«... بالجمله چون این خبر سعادت اثر در اردو شایع گشت همگان را موجب استعجاب می­گردید تا غایت در دودمان صفوی چنین امری وقوع نیافته بود. راقم حروف از صدر اعظم قاضی خان الحسینی استماع نمودم که در سالی که نواب سکندرشان در قراباغ قشلاق داشت خواجه ضیاء الدین کاشی مشرف آلکساندرخان به اردو آمده بود از من سئوال نمود که : «خبر پادشاهی شاهزاده کامران در خراسان وقوع دارد یا نه ؟»

من در جواب گفتم که: «بلی به افواه چنین مذکور می­شود اما هنوز تحقق نپیوسته.»

دیوان کمال اسماعیل در میان بود، خواجه مشارالیه احوال شاهزاده را از آن کتاب تفال نمود، در اول صفحه یعنی این قطعه برآمد :

خسرو تاج بخش و شاه جهان که زتیغش زمانه بر حذرست

تحفه چرخ سوی او هر دم مژده فتح و دولت دگرست

رای او پیر و دولتش برناست دست او بحرو خنجرش گهرست

آسمان دوش با خرد می گفت که به نزدیک ما چنین خبرست

که بگیرد به تیغ چون خورشید هر چه خورشید را بر آن گذرست

خردش گفت، تو چه پنداری عرصه ملک او همین قدر ست؟

نه، که در جنب پادشاهی او هفت گردن هنوز مختصرت

باش تا صبح دولتت بدمد کاین هنوز از نتایج سحر ست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سلام و صلوات

 

 

با سلام و صلوات وارد شدن یا وارد کردن، کنایه از تجلیل و بزرگداشتی است که هنگام ورود شخصیتی ممتاز به مجلس یا شهر و جمعیتی نسبت به آن شخصیت به عمل می­آید.

فی المثل می­گویند: «فلانی را با سلام و صلوات وارد کردند»

یا به اصطلاح دیگر: «از فلانی با سلام و صلوات استقبال به عمل آمد»

اما ریشه تاریخی این مثل :

اخلاق و عادات و سنن جوامع بشری در احترام به یکدیگر از قدیمی­ترین ایام تاریخی، همیشه متفاوت بوده است و هم اکنون نیز این احترام متقابل در میان ملل و اقوام جهان به صور و اشکال مختلفه تجلی می­کند. بعضی­ها در موقع برخورد و ملاقات با یکدیگر درود و سلام می­گویند. برخی ضمن درود گفتن با یکدیگر دست می­دهند، که در حال حاضر این سنت و رویه در همه جا و تقریبا تمام کشورهای جهان معمول و متداول است.

هندی­ها کف دست­ها را به هم می­چسبانند و آن­ها را محاذی صورت نگاه می­دارند.

ژا پنی­ها خم می­شوند و تعظیم می­کنند.

بعضی اقوام در خاور دور بینی­ها را به هم می­مالند... و قس علی هذا.

در ایران قدیم بر طبق نوشته­های مورخین یونانی، احترام به یکدیگر با وضع حاضر تفاوت فاحشی داشت.

هرودوت درباره­ی اخلاق و عادات ایرانیان قدیم می­گوید : «وقتی در کوچه­ها به یکدیگر می­رسند از کردار آن­ها می­توان دانست که طرفین مساوی­اند یا نه، زیرا درود با حرف به عمل نمی­آید بل آن­ها یکدیگر را می­بوسند، و هرگاه طرفی از طرف دیگر خیلی پست­تر باشد به زانو در آمده پای طرف دیگر را می­بوسد.»

محقق معاصر آقای «علیقلی بهروزی» ضمن نامه­ی محبت آمیزی راجع به ریشه­ی تاریخی سلام و صلوات، نظر و عقیده­ی دیگری اظهار داشته­اند که عینا درج می­گردد :

«... از قرن­ها پیش هرگاه کسی به مکه و یا یکی از اعتاب مقدسه مشرف می­شد - و این توفیق عظیمی بود - وقتی که به شهر خودش برمی­گشت بیرون شهر اقامت می­کرد ویا قبلا به خانواده­ی خود روز ورود خویش را خبر می­داد و لذا عده­ی زیادی از اقوام و اقارب و دوستان و حتی اهل محل به پیشواز او می­رفتند. در شهرها کسانی بودند که آن­ها را «چاوش» می­نامیدند. یکی از این چاوش­ها را هم با خود می­بردند. این چاوش از همان­جا شروع می­کرد به اشعار مذهبی با صدای بلند و آواز خواندن. بعد از هر بیت مردمی که با او بودند صلوات می­فرستادند. این جمعیت با چاوش زائر را جلو انداخته تا خانه­اش او را با سلام و صلوات می­بردند. این ضرب المثل با سلام و صلوات از این رسم پسندیده که هنوز هم در روستاها و بعضی شهرک­ها رواج دارد گرفته شده است.»

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بادنجان دور قاب چین

 

 

افراد متملق و چاپلوس را به این نام و نشان می­خوانند و بدین وسیله از آنان و رفتار خفت آمیزشان به زشتی یاد می­کنند.

اما ریشه­ی تاریخی آن :

در دو مقاله­ی آش شله قلمکار و سبزی پاک کردن، راجع به تشریفات آشپزان در زمان فتحعلی شاه و چگونگی تهیه و طبخ آش شله قلمکار در عهد ناصرالدین شاه قاجار تفصیلا بحث شد که برای اطلاع بیشتر می­توانید به دو مقاله­ی مزبور مراجعه کنید.

آن­چه که مخصوصا در آشپزان سرخه حصار در زمان ناصرالدین شاه قابل توجه بود و برای شناخت متملقان و چاپلوسان ریاکار که در هر عصر و زمان به شکل و هیاتی خود نمایی می­کنند آموزندگی داشت، موضوع سبزی پاک کردن و بادنجان دور قاپ چیدن از طرف وزرا و امرا و رجال قوم بود که با این عمل و رفتار خویش جلافت و بی­مزگی در امر تملق و چاپلوسی را تا حد پستی و دنائت طبع می­رسانیدند.

راجع به سبزی پاک کردن در مقاله­ای به همین عنوان بحث شد. اما دسته­ی دوم کسانی بودند که در امر طبخ و آشپزی مطلقا چیزی نمی­دانستند و کاری از آن­ها ساخته نبود. این عده که در صدر آن­ها صدر اعظم قرار داشت دو وظیفه­ی مهم و خطیر !! بر عهده داشتند :

یکی آن­که چهار زانو بر زمین بنشینند و مثل خدمه­های آشپزخانه بادنجان را پوست بکنند.

دیگر آن­که این بادنجان­ها را پس از پخته شدن در دور و اطراف قاب­های آش و خورش بچینند.

شادروان عبدالله مستوفی می­نویسد : «من خود عکسی از این آشپزان دیده­ام که صدر اعظم مشغول پوست کردن بادنجان، و سایرین هریک به کاری مشغول بودند.» این آقایان رجال و بزرگان کشور طوری حساب کار را داشتند که بادنجان­ها را موقعی که شاه سری به چادر آن­ها می­زد به دور قاب می­چیدند و مخصوصا دقت و سلیقه به کار می­بردند که بادنجان­ها را به طرزی زیبا و شاه پسند دور قاب­ها بچینند تا مسرت خاطر ناصرالدین شاه فراهم آید و نسبت به مراتب اخلاص و چاکری آن­ها اظهار تفقد و عنایت فرماید.

دکتر فورویه طبیب مخصوص ناصرالدین شاه می­نویسد: «... اعلیحضرت مرا هم دعوت کرد که در این آشپزان شرکت کنم. من هم اطاعت کردم و در جلوی مقداری بادنجان نشستم و مشغول شدم که این شغل جدید خود را تا آن­جا که می­توانم به خوبی انجام دهم. در همین موقع ملیجک به شاه گفت بادنجان­هایی که به دست یک نفر فرنگی پوست کنده شود نجس است. شاه امر را به شوخی گذراند و محمد خان پدر ملیجک تمام بادنجان­هایی را که من پوست کنده بودم جمع کرد و عمدتا آن­ها را با نوک کارد بر می­چید تا دستش به بادنجان­هایی که دست من به آن­ها خورده بود نخورد. بعد بادنجان­ها و سینی و کارد را با خود بیرون برد ...»

در هر صورت اصطلاح بادنجان دور قاپ چین از آن تاریخ ناظر بر افراد متملق و چاپلوس گردیده رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باج سبيل

 

 

هرگاه با زور و قلدری به عنف از کسی پول وجنس بگیرند در اصطلاح عمومی آن را به باج سبیل تعبیر می­کنند و می­گویند : «فلانی باج سبیل گرفت»

در عصر حاضر که دوران زور و قلدری به معنی و مفهوم سابق سپری شده از این مثل و اصطلاح بیشتر در مورد اخاذی به ویژه رشاء و ارتشاء تعبیر مثلی می­شود.

اما ریشه­ی تاریخی آن :

انسان­های اولیه و غارنشین با ریش تراشی آشنایی نداشته­اند و مردان و زنان با انبوه ریش و گیس می­زیسته­اند. در کاوش­ها و حفریات اخیر وسایل و ابزاری شبیه به تیغ سلمانی به دست آمده که باستان شناسان قدمت آن را به چهار هزار سال قبل تشخیص داده­اند. ظاهرا مردمان آن دوره ریش و موهای خود را با همین تیغ­های ساده و ابتدایی کوتاه و مرتب می­کرده­اند نه آن­که از ته بتراشند.

مادی­ها و پارسی­ها در حجاری­های باستانی با ریش و موی بلند تصویر شده­اند و اتفاقا همین ریش و موی بلند باعث زحمت و دردسر آنان می­شد، چه یونانی­ها که ریش خود را می­تراشیدند در جنگ­های تن به تن ریش بلند سربازان ایرانی را به دست می­گرفتند و با ضربات خنجر آن­ها را از پای در می­آوردند.

در عهد اشکانیان سواران و جنگجویان پارت موی بلند و ریش انبوه داشته­اند ولی قیافه­ی پر هیبت، به خصوص فریادهای هول انگیز آنان به هنگام جنگ در سپاه دشمن چنان رعب و وحشتی ایجاد می­کرد که جرات نمی­کردند به جنگجویان ایرانی نزدیک شوند و احیانا ریش آنان را به دست گیرند.

خلاصه در آن روزگاران ریش و سبیل برای مردان و گیسوان بلند برای زنان ایرانی تا آن اندازه مایه­ی زیبایی و مباهات بود که چون می­خواستند گناهکاری را شدیدا مجازات کنند اگر مرد بود ریشش را می­تراشیدند و چنان­که زن بود گیسویش را می­بریدند.

ریش تراشیدن و گیسو بریدن در ایران باستان بزرگ­ترین ننگ شناخته می­شد و محکومی که چنین مجازاتی در مورد او اعمال می­شد تا زمانی که ریش یا گیسویش بلند شود از شدت خجلت و شرمساری جرات نمی­کرد سرش را بلند کند. اما ریش در عهد ساسانیان به قدر سبیل اعتبار و رونق نداشت.

ایرانیان در این عصر سبیل­های بلند داشتند و بعضا ریش را به کلی می­تراشیدند در صدر بعد از اسلام همان طوری که در مقاله­ی سبیل کسی را چرب کردن یاد آور شده­ایم سبیل از این رونق افتاد و ریش­های بلند و انبوه قدر و اعتبار یافت.

از نکته­های جالب تاریخ ریش و سبیل، مخالفت شدید شاه عباس پادشاه مقتدر صفوی با گذاشتن ریش بوده است و شاه عباس ریش بلند را خوش نداشت و در زمان او ریش­های بلند ترکان را ایرانیان سخت زشت می­شمردند و آن را جاروی خانه می­نامیدند.

با این ترتیب می­توان گفت ریش در زمان شاه عباس کبیر بازارش کساد شد و اعتبار سبیل از نو رونق یافت.

پس از این­که در آغاز سلطنت خود دشمنان و رقبای سرکش داخلی را سرکوب کرد با صدور یک فرمان به همه­ی مردان ایرانی دستور داد که ریش­های بلند خود را از ته بتراشند. حتی روحانیون نیز از این دستور معاف نبودند اما گذاشتن سبیل آزاد بود و خود شاه عباس نیز در تصویرهایش با سبیل بلند و افراشته­ای دیده می­شود.

باری ، سپاهیان و سوار کهنسال دوران صفویه فقط دو سبیل بزرگ و چماقی داشته­اند. که مرتبا آن را نمو و جلا می­دادند و تا بنا گوش می­رسانیدند که مانند قلابی در آنجا بند می­شد. عشق و علاقه­ی شاه عباس به سبیل گذاشتن تا به حدی بود که «شاه عباس کبیر سبیل را آرایش صورت می­شمرد و بر حسب بلندی و کوتاهی آن بیشتر و کمتر حقوق می­پرداخت.»

پیداست که همین اخذ جبری و به عنف و قلدری ستاندن موجب گردید که بعدها از معانی مجازی و مفاهیم استعاره­ای باج سبیل در مورد اخاذی و رشاء و ارتشاء استفاده و تمثیل شده است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باج به شغال نمی­دهيم

 

 

گاهی دور زمان و مقتضیات محیط ایجاب می­کند که آدمی به حکم ضرورت و احتیاج از فرد مادون و کم مایه­ای تبعیت و پیروی کند و دستور وفرمانش را بر خلاف میل و رغبت اطاعت و اجرا نماید.

ولی هستند افرادی که در عین نیاز و احتیاج زیر بار افراد کم ظرفیت نمی­روند و عزت نفس و مناعت طبع خویش را برتر و بالاتر از آن می­دانند که با وجود پاکدلان وارسته به دنبال روباه صفتان فرومایه بروند. تمام مال و خواسته را در پیش پای رادمردان می­ریزند ولی دیناری عنفا به دون همتان نمی­پردازند. جان به جانان می­دهند ولی قدمی در راه فرومایگان برنمی­دارند.

خلاصه« تاج به رستم می­بخشند ولی باج به شغال نمی­دهند»

باید دانست که ضرب المثل بالا به دلیلی که بعدا خواهد آمد شغاد صحیح است نه شغال. گو اینکه شغال در مقایسه با شیر ژیان به مثابه همان شغاد در مقابل رستم دستان است ولی صحیح ترین روایت در مورد ضرب المثل بالا همان شق اول است که به داستان تاریخی رستم و شغاد مرتبط می­باشد و در شاهنامه­ی فردوسی به تفصیل آمده است.

ذیلا اجمالی از آن تفصیل بیان می­شود :

در اندرون خانه زال، پدر رستم، کنیزک ماهرویی بود که خوش می­خواند و رود می­نواخت. زال را از آن کنیزک خوش آمد و او را به همسری برگزید. پس از مدت مقرر :

کنیزک پسر زاد از وی یکی که از ماه پیدا نبود اندکی

ببالا و دیدار، سام سوار وزو شاد شد دوده نامدار

ستاره شناسان و گنده آوران زکشمیر و کابل گزیده سران

بگفتند با زال و سام سوار که ای از بلند اختران یادگار

چو این خوب چهره بمردی رسد یگانه دلیری و گردی رسد

کند تخمه سام نیرم تباه شکست اندر آرد بدین دستگاه

همه سیستان زو شود پر خروش وز شهر ایران بر آید بجوش

زال زر از این پیشگویی غمگین شد و به خدا پناه برد که خاندانش را از کید دشمنان مفاسد بیگانگان محفوظ دارد. به هر تقدیر نام نوزاد را شغاد نهاد و به ترتیب و پرورش او همت گماشت. چون شغاد به حد رشد رسید او را نزد شاه کابل فرستاد تا در کشورداری و تمشیت امور مملکت بصیر و خبیر شود. شاه کابل دخترش را با وی تزویج کرد و در بزرگداشتش از گنج و خواسته دریغ نورزید. در آن موقع باج و خرابی کشور کابل (افغانستان امروزی) به رستم دستان می­رسید و همه ساله معمول چنان بود که یک چرم گاوی باژ و ساو می­ستاندند و برای تهمتن به زابلستان می­فرستادند.

چنان بد که هر سال یک چرم گاو ز کابل همی خواستی باژو ساو

وقتی که شغاد به دامادی شاه کابل درآمد انتظار داشت که برادرش رستم باج و خراج از شاه کابل نستاند و در واقع کابلیان باج به شغاد بدهند. اهالی کابل چون این خبر شنیدند از بیم سطوت رستم و یا از جهت آن­که شغاد را در مقام مقایسه با برادر نامدارش رستم مردی لایق و کافی نمی­دانستند همه جا در کوی و برزن و سروعلن به یکدیگر می­گفتند : «تا وقتی که رستم زنده است ما باج به شغاد نمی­دهیم»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بلبلی که خوراکش زردآلو هلندر باشه بهتر این نمی خونه

 

 

هنگامی که کارفرما به کارگرش مزدی ناچیز بدهد و از او مؤاخذه کند که چرا خوب کار نکرده‌ای یا وقتی که ارباب به نوکر خود پرخاش کند که فلان دستور مرا چرا خوب انجام ندادی و نوکر از مزد خود رضایت نداشته باشد، در جواب او این مثل را می‌گوید.

سه نفر برای دزدیدن زردآلوی شکرپاره وارد باغی شدند. ولی در بین درختان آن باغ فقط یک درخت زردآلوی هلندر میوه داشت و از زردآلوی شکرپاره اثری دیده نمی‌شد، به ناچار تن به دزدیدن نقد موجود در دادند. یک نفر از آن­ها برای تکاندن شاخه‌‌ها بالای درخت رفت. دو نفر برای جمع کردن میوه در پای درخت ماندند. در این بین سر و کله باغبان از دور پیدا شد، دو نفری که در پای درخت بودند پا به فرار گذاشتند ولی چون فرصت نکردند از باغ خارج شوند یکیشان به زیر شکم الاغی که در گوشه­ی باغ بسته بود پناه برد. دیگری خود را در جوی کوچکی به رو انداخت و دراز کشید.

باغبان نزد اولی رفت و گفت : «مردک کی هستی و این­جا چه می‌کنی ؟»

مرد جواب داد : «من کره‌خرم»

باغبان گفت: «احمق نادان ! این خر که نر است»

گفت: «باشد. مانعی ندارد. من از پیش ننه‌ام قهر کرده‌ام آمده‌ام پیش بابام»

باغبان پیش دومی رفت و گفت : «تو دیگر کی هستی ؟»

مرد گفت : «من سگم»

باغبان گفت : «این­جا چه می‌کنی ؟»

گفت : «معلومه، سگی از این طرف عبور می‌کرد. مرا اینجا گذاشت و رفت»

باغبان رفت پیش سومی که خود را روی درخت جمع و گرد کرده بود و پشت شاخه‌‌ها قایم شده بود. گفت : «تو بگو ببینم کی هستی ؟»

گفت : «من بلبلم»

باغبان گفت: «اگر بلبلی یک نوبت آواز بخوان ببینم»

مردکه نره غول با صدای نکره و زشتی که داشت، بنای آوازخوانی گذاشت. باغبان گفت : «خفه شو ! بلبل که به این بدی نمی‌خواند»

گفت : «احمق مگر نمی‌دانی بلبلی که خوراکش زردآلو هلندر است بهتر از این نمی‌خواند ؟»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پالان خر دجال شده

 

 

عبارت مثلی بالا هنگامی به کار می­رود که انجام کاری بیش از حد انتظار به طول انجامد و یا آن­که با همه­ی سعی و تلاش و مجاهدت، آن­جا که می­رود به پایانش نزدیک شده به طور کلی خاتمه پذیرد به مانع و مشکلی برخورد کند و دوباره، سه باره و چندباره از سر گرفته شود.

در چنین مورد صرفا از باب طنز و تعریض اصطلاحا می­گویند : «پالان خر دجال شده» وگاهی هم گفته می­شود «پالان خر دجال شده، شب می­دوزد صبح از هم وا می­شود».

این مثل در موردی به کارمی­رود که اجرای کاری زیاده ازحد انتظار طولانی شود یا هرچند درراه آن بکوشند هر دفعه به مانعی برخورد و ناتمام بماند.

طبیعی است لجاج و یکدندگی وخیره رایی و پیروی از عقل لجوج که به قول اهل اصطلاح نوعی از مهلکات غضبی است دست کمی از پالان خر دجال ندارد که نسنجیده و بدون تامل و تفکر می­بافند و هنوز دیر زمانی نگذشته همه و همه پنبه می­شود.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیراهن عثمان

 

 

بعضی افراد برای غلبه بر حریف به هر دستاویزی متمسک می­شوند و هر لغزش و اشتباه ناچیز از ناحیه­ی رقیب را گناهی نابخشودنی جلوه می­دهند.

تلاش آن­ها صرفا غلبه و پیروزی بر حریف نیست بلکه ناظر به این موضوع است که مبارزاتشان را قبلا توجیه کنند و هرگونه توهم و اشابه ذهنی را مرتفع نمایند تا اذهان و انظار دیگران را به سوی خود جلب کرده باشند.

به همین جهات و ملاحظات کوچک­ترین نقطه ضعف حریف را امری خطیر وکم­ترین انحراف را ذنبی لایغفر جلوه می­دهند.

در چنین موقع و مورد است که مثل بالا مورد استفاده قرار می­گیرد و ظرفا و گوشه نشینان از باب طنز و کنایه می­گویند : «فلانی مطلب ساده­ای را پیرهن عثمان کرد.» و یا به قول عرب زبان­ها «قمیص عثمان» کرد تا حریف را تخفیف و مدعایش را توجیه کرده باشد.

عثمان هفتاد سال داشت که خلافت به وی رسید. مردی ملایم و نرم­خو بود. مال اندیشی ابوبکر و عمر را نداشت. در صورتی که برای اداره کردن کشور پهناوری چون کشور اسلامی ! دقت و مال اندیشی از صفات لازم و ضروری است. نرم­خویی و ملایمت عثمان تا به جایی رسیده بود که عیاشی و اقسام لهو و لعب در مدینه شیوع یافت. چون عثمان در مقام جلوگیری برآمد گروهی از وی دلگیر شدند. بعضی از مسلمانان که جمعی از صحابه نیز از آن جمله بوده­اند به علل و جهات دیگر از عثمان دل خوشی نداشتند.

اباذرغفاری وعمار یاسر وعبدالله بن مسعود (ازبزرگان اصحاب پیغمبر) با عثمان سرگردان بودند و قبایل آن­ها نیز کینه­ی عثمان را در دل می­پرورانیدند. در ولایات نیز طبقه­ی سپاهیان و جنگجویان که غالبا با فقر و حرمان می­زیستند سخت دلگیر و ناراضی بودند.

این عوامل و اختلاف طبقاتی عمیقی که بین ثروتمندان و قریش و سایر طبقات مردم پیش آمد همه و همه دست به دست داده حس انتقاد و اعتراض بر خلیفه و دلگیری از روش او را پدید آورد و مردم را در مدینه و سایر ولایات اسلامی به تمرد و عصیان برانگیخت و زمینه را برای تبلیغات مخالفان مهیا نمود.

مردم مصربا شورش طلبان بصره و کوفه به سوی مدینه حرکت کردند و فتنه بالا گرفت. در بدو، مهاجمین آب را به روی عثمان بستند ولی علی بن ابی طالب برایش آب فرستاد و حسن و حسین و غلامش قنبر را برای حمایت به در خانه­اش گماشت تا به احترام دو سلاله پیغمبر کسی هجوم نکند و چنین هم شد وهیچ­کس جرات نکرد از آن راه هجوم ببرد ولی مخالفان عثمان چاره­ی دیگری اندیشیدند و از دیوار خانه بالا رفتند.

یک نفر به نام «غافقی» خلیفه­ی سوم را به یک ضربت بکشت و با ضربت دیگری انگشت «نانله» یا «نعیله» همسر عثمان قطع گردید. آن­گاه عثمان را گردن زدند و خانه­ی وی و بیت المال را غارت کردند و علی بن ابی طالب به خلافت رسید.

وقتی عثمان کشته شد و علی به خلافت رسید بعضی ازاصحاب مانند «سعد بن ثابت» و «ابوسعید خدری» که به عثمان متمایل بودند از بیعت با علی تخلف ورزیدند. بعضی کسان هم مانند «مغیره بن شعبه» به شام گریختند و با «معاویه» همدست شدند.

معاویه که از اقارب وبستگان عثمان بود وخود نیز داعیه­ی خلافت بلکه سلطنت در سر می­پرورانید برای آن­که مردم را علیه علی بن ابی طالب بشوراند به اشاره­ی «عمروعاص» راه­های مختلف در پیش گرفت که یکی از آن راه­ها این بود که علی را قاتل عثمان معرفی کرد وپیراهن خون آلود وی و انگشت بریده­ی همسرش نائله را که به وسیله­ی «نعمان بن بشیر» به شام رسیده بود در مسجد آویخت ودر انظار مسلمین قرار داد تا مظلومیت عثمان را مجوز عصیان خود قرار دهد.

غرض ازتمهید مقدمه­ی بالا این است که بدانیم چون پیراهن عثمان در تحریک مسلمین و انجام مقصود پلید معاویه نقش اساسی بازی کرد لذا برای کسانی که بخواهند با به دست آوردن دستاویزی از راه نادرست به مقصود برسند، مثل «پیراهن عثمان» را مورد استفاده قرار می­دهند.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پهلوان پنبه

 

 

پهلوان پنبه به کسی گفته می­شود که به قول علامه دهخدا : «درشت اندام و قوی هیکل ولی بی­زور و قوت باشد. ظاهری دلیر ولی باطنی جبون دارد، به ظاهر پردل و در باطن ترسو باشد.»

در اصطلاح آذربایجانی­ها این­گونه افراد را «یالانچی پهلوان» می­گویند که ادعایشان از مرحله­ی حرف به عمل نمی­آید.

القاب و عناوین پهلوانان به شرح زیر بوده است :

پهلوان اول کشور : این پهلوان باید تمام پهلوانان کشور را مغلوب کرده، آخرین کشتی را در حضور پادشاه می­گرفت.

پهلوان باشی : سرپرست پهلوانان را پهلوان باشی می­گفته­اند زیرا در عصر صفویه و قاجاریه به پهلوانانی که بر اثر کهولت و پیری از میدان خارج می­شدند سرپرستی پهلوانان وابسته به دربار یا بعضی نواحی را می­داده­اند.

پهلوان صاحب تاج : کسی که غیر از مقام پهلوانی و استادی و نیروی بدنی به نیکنامی معروف بوده مضافا به کسوت و طریقت اهل فقر درآمده باشد ضمن انجام مراسمی به دست پیر و مرشد و مراد خویش به استعمال تاج فقر مفتخر می­گردید.

بدافت : کشتی گیرانی که در دست حریف سرسختی نشان داده و او را به زحمت می­انداخته­اند، بدافت می­شدند.

بدلکار : از فنون کشتی یکی بدلکاری است یعنی هر فن که حریف به کار ببرد او بدل کند وحریف را به زحمت بیندازد.

پهلوان زورگر : زورگران معمولا از تنومندترین ورزشکاران باستانی بوده­اند که چون بدنشان با آلات سنگین ورزشی به ورزیدگی و رسایی کامل می­رسید به نمایش زورگری در نزد رجال درجه اول و حکام و خوانین و یا در محل­های عمومی می­پرداختند و از این رهگذر ارتزاق می­کردند.

پهلوان کنفت کن : به کسی می­گفتند که در کشتی مقام و منزلتی نداشت ولی هنگام درگیری و زورآزمایی با پهلوانان نامی سرسختی نشان می­داد و با نیرنگ و زیرکی مقاومت می­کرد و گهگاه با حرکاتی ناشایست موجب لکه دار شدن حیثیت حریف می­گشت.

پهلوان پنبه : این پهلوان که موضوع مورد بحث ماست ورزشکاری بود درشت اندام و قوی هیکل ولی بی­هنر و جبون و ترسو که نه میدان رفته و کشتی گرفته بود و نه جسارت و شجاعتی از خود نشان می­داد اما تا بخواهی ادعای پهلوانی می­کرد و در عالم حرف و پرچانگی پشت حریفان نامدار را به خاک می­مالید !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنبه­اش را زدند

اصطلاح بالا کنایه از این است که اسرارش را فاش و برملا کردند و به مردم فهمانیدند که توخالی است و چیزی در چنته ندارد. خلاصه آن طوری که بود (نه آن­چنان که می­نمود) شناسانیده و رسوا گردیده است.

یکی از مراسم جالب که در بعض اعیاد وجشن­ها ضمن سایر برنامه­ها اجرا می­شد، این بود که مسخره و دلقکی لباس مضحک می­پوشید که داخل و لابلای آن لباس پر از پنبه بود و قسمت­های لخت و عریان بدن او هم پوشیده از گلوله­های پنبه­ای بوده است که مسخره و دلقک را به صورت پهلوان پرباد و بروتی نشان می­داد.

این پهلوان نامدار ! با این ریخت مضحک با یک نفر حلاج که کمانی در دست داشت در مقابل تماشاچیان به رقص و پایکوبی می­پرداخت و حلاج در حال رقص و شلنگ اندازی کم کم پهلوان پنبه را با زدن کمان عور و برهنه می­کرد و این عمل را تا زمانی ادامه می­داد که تمام پنبه­های تن او بر باد می­رفت وچهره­ی واقعی و اندام نحیف و مردنی و استخوانیش نمودار می­گردید.

در واقع چون پهلوان پنبه از آیین پهلوانی چیزی نمی­دانست وازعلایم پهلوانی هم جز پنبه­های گلوله شده که او را به صورت یک پهلوان با سینه­های برجسته و بازوان سطبر نشان می­داد نشانی دیگرنداشت، لذا چون پنبه­اش را زدند دیگر چیزی از او باقی نمی­ماند تا اظهار وجود کند. به ناچار در مقابل شلیک خنده­ی تماشاچیان ازصحنه خارج می­شد و نوبت به پهلوانان واقعی می­رسید.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پته­اش روی آب افتاد

 

 

هرگاه راز و سر کسی فاش شود و به اصطلاح دیگر «طشتش از بام افتاده باشد» مجازا می­گویند : «فلانی پته­اش روی آب افتاد» یعنی اسرار مگویش فاش و برملا گردید.

آن­چه را که امروزه به نام جواز و گذرنامه و بلیط نامیده می­شود سابقا «پَتِه» می­گفته­اند. پته به منظور خروج از کشور همان است که تا چندی قبل به نام «تذکره» نامیده می­شد و در حال حاضر آن را گذرنامه و یا به اصطلاح بین المللی «پاسپورت» می­گویند که از طرف دولت متبوعه صادر می­شود و در کشور مقصد و مورد نظر به منزله­ی اجازه نامه­ی اقامت تلقی می­گردد.

پته دیگری در رابطه با موضوع این مقاله وجود داشت که به گفته­ی صاحبان فرهنگ­ها و فرهنگنامه­ها : «بند گونه­ای بود که در جای جای جوی­های نشیب دار می­بستند که هم آب نگاه دارد و هم جوی شسته نشود.»

در حال حاضر که تمام شهرها وغالب روستاهای کشور لوله کشی شده و از آب تصفیه شده­ی چاه­ها وچشمه سارها استفاده می­کنند، واژه­ی پته و پته بستن که از آن معنی و مفهوم بند بستن برجای جای جوی­های نشیب دار اسفاده شود مهجور و دور از ذهن می­باشد. ولی سابقا که لوله کشی نبود و آب مورد احتیاج شهرها در داخل جوی­های سرباز (نه سربسته) جریان داشت هرجا که لازم می­آمد مقداری از آب جاری به داخل کوچه­های مسیر یا خانه­های مسکونی جریان پیدا کند سد و بند کوچکی از جنس چوب به نام پته در داخل جوی خیابان یا کوچه قرار داده آب را به قدر کفایت (نه کم و نه زیاد) به داخل حوض و آب انبارخانه جریان می­دادند تا از آب حوض برای شستشوی ظروف و اثاثیه و ملبوس و از آب نیمه صاف آب انبار که قسمت عمده­ی گل و لای و اضافاتش رسوب کرده است برای نوشیدن و به کار بردن درامور خوراک پزی استفاده نمایند.

سابقا افرادی بودندکه در سال­های کم آبی و خشکسالی، احتیاج مبرم به آب برای پر کردن حوض و آب انبار به منظور رفع نیازمندی­های داخلی، آنان را وا می­داشت که در غیر نوبت به حقوق دیگران ***** کرده از آب سهمی و نوبتی آنان، سو استفاده کنند.

برای حصول این مقصود نیمه­های شب که تمام سکنه­ی آن محله و آبادی بر بستر راحت و آسایش غنوده بودند در داخل جوی پته می­بستند و آب می­بردند.

بدیهی است در آن نیمه­های شب کمتر کسی متوجه آب دزدی آن شخص می­شد، مگر آنکه فشار آب گاهی موجب گردد که پته­اش روی آب افتد یعنی فشار آب پته را از جایش کنده به جاهای دیگر ببرد که در این صورت ساکنان خانه­های پایین­تر پته را بر روی آب می­دیدند و راز و سرش بدین وسیله فاش شده قشقرق برپا می­شد و آبرویش برباد می­رفت.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پالانش کج است

 

 

 

هرکس درمعتقدات مذهبی و مبانی اخلاقی تغییر رویه دهد، درباره­اش به ضرب المثل بالا تمثل می­جویند و می­گویند، فلانی پالانش کج است که اگر طرف مورد بحث مرد باشد یعنی ایمان و عقیدتش خلل پذیرفته و اگر زن باشد به این معنی است که از طریق عفت و طهارت منحرف گردیده است.

آقایان روحانیون قبل از اختراع اتومبیل بر اسب و قاطر و غالبا دراز گوش سوار می­شدند و برای وعظ و خطابه و مهمانی به خانه این و آن می­رفتند که شاید هم اکنون نیز در بعضی از شهرهای کوچک و روستاها کماکان بر چهارپایان سوار شوند. بعضی از روحانی نماها (نه روحانیون واقعی) در عصر قاجاریه مردم را برای سواری می­خواستند تا مقاصد و نیاتشان را بدان وسیله به سر منزل مقصود برسانند. ضمنا می­دانید که پالان مرکوب به وسیله­ی تنگ اسب باید سفت و محکم بسته شده باشد تا بتوان بر آن سوار شد و سواری گرفت. اکر مرکوبی پالانش کج باشد خوب سواری نمی­دهد و راکب را به زحمت می­اندازد. معنی و مفهوم ظاهری و مجازی ضرب المثل بالا این است که طرف مورد بحث تغییر عقیده داده به مذهب یا مسلک دیگری متمایل شده است ولی مقصود باطنی و نهایی این بود که وی سواری نمی­دهد یعنی از ما گوش شنوایی ندارد. پس در این صورت باید طرد شود تا ایجاد زحمت نکند !

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارتی بازی

 

 

 

هرگاه در کشوری قدرت تشکیلاتی وجود نداشته باشد و مصادره­ی امور و متصدیان مسول قائم به وجود خود نباشند، پیداست که توصیه و سفارش و اعمال نفوذ از طرف ارباب قدرت در چنین سازمان و تشکیلاتی نقش اساسی بازی می­کند و موجب می­شود که صالحان گوشه­ی عزلت گیرند و طالحان به مسندعزت نشینند.

این اعمال نفوذ و توصیه بازی­ها را در عرف اصطلاح ایران «پارتی بازی» گویند در حالی­که معنی و مفهوم لغوی این ضرب المثل با آن­چه را که مقصود و منظور ما می­باشد تباین کامل دارد.

پارتی (Party) لغتی است فرانسه به معنای حزب و پارتی بازی همان حزب بازی است که دردنیای امروز هیچ­گونه بحث و ایرادی بر آن وارد نیست.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پا را به اندازه گلیم خود دراز کن

 

 

روزی شاه عباس از راهی می گذشت. درویشی را دید که روی گلیم خود خوابیده است و چنان خود را جمع کرده که به اندازه ی گلیم خود درآمده. شاه دستور داد یک مشت سکه به درویش دادند.

درویش شرح ماجرا را برای دوستان خود گفت. در میان آن جمع درویشی بود که به فکر افتاد او هم از انعام شاه نصیبی ببرد، به این امید سر راه شاه پوست تخت خود را پهن کرد و به انتظار بازگشت شاه نشست. وقتی که مرکب شاه از دور پیدا شد، روی پوست خوابید و برای اینکه نظر شاه را جلب کند هریک از دست ها و پاهای خود را به طرفی دراز کرد بطوریکه نصف بدنش روی زمین بود.

در این حال شاه به او رسید و او را دید و فرمان داد تا آن قسمت از دست و پای درویش را که از گلیم بیرون مانده بود قطع کنند. یکی از محارم شاه از او سوال کرد که : «شما در رفتن درویشی را در یک مکان خفته دیدید و به او انعام دادید. اما در بازگشت درویش دیگری را خفته دیدید سیاست فرمودید، چه سری در این کار هست ؟»

شاه فرمود : «درویش اولی پایش خود را به اندازه ی گلیم خود دراز کرده بود اما درویش دومی پایش را از گلیمش بیشتر دراز کرده بود.»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تخم بی نطفه جوجه نمی دهد

 

 

 

یعنی کاری که پایه و اساس ندارد ، ثمر نمی دهد.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو نیکی می­کن ودر دجله انداز

 

 

مصراع مثلی بالا نیم­بیتی از ابیات روان و سلیس شیخ اجل سعدی شیرازی است که به دوشکل و صورت در دیوانش آمده شهرت و شیاع آن در افواه تا به حدی است که احتیاج به توضیح و تعبیر ندارد.

تفکر و تامل در این موضوع کافی است مدلل دارد که سعدی از این شعر مقصودی نداشت واصولا ماجرای جالبی انگیزه­ی شاعر ارجمند ایران در سرودن آن بوده است که ذیلا شرح داده می­شود .

«متوکل» خلیفه­ی جابر و سفاک عباسی که به تحریک وزیر ناصبی مذهبش «عبدالله بن­یحیی بن­خاقان» در عداوت و دشمنی با خاندان بنی­هاشم زبانزد خاص و عام می­باشد اخلاقا مردی عیاش وشهوت پرست بود و به جوانان صبیح المنظر نیز تعلق خاطر داشت.

یکی ازاین جوانان خوش سیما به­نام «فتح» بیش از دیگران مورد علاقه و توجه خلیفه قرار گرفت به­ قسمی که دستور داد تمام فنون زمان را از سوارکاری و تیراندازی و شمشیربازی به او آموختند تا این­که نوبت به شناوری و شناگری رسید.

قضا را روزی که فتح در شط دجله شنا می­کرد تصادفا موج سهمگینی برخاست و جوان را در کام خود فرو برد. غواصان وشناگران متعاقبا به دجله ریختند و تمام اعماق آن شط را زیرورو کردند ولی کمترین اثری از جوان مغروق نیافتند.

چون خبر به متوکل رسید آن­چنان پریشان شد که از فرط اندوه و کدورت گوشه­ی عزلت گرفت و در به روی خویش و بیگانه بست :

« وسوگندان غلاظ یاد کرد که تا آن را بدان حال که باشد نیاورند و او را نبینم طعام نخورم.»

ضمنا فرمان داد که هرکس زنده یا مرده­ی فتح را پیدا کند جایزه­ی هنگفتی دریافت خواهد داشت. شناگران معروف بغداد همگی به­ دنبال غریق شتافتند و زیر و بالای شط دجله را معرض تفحص و جستجو قرار دادند.

دیر زمانی از این واقعه نگذشت که عربی به دارالخلافه آمد و پیدا شدن گمشده را بشارت داد.

متوکل عباسی چنان مسرور و شادمان شد که سرتاپای بشارت دهنده را غرق بوسه کرد و او را از مال و منال دنیوی بی­نیاز ساخت. چون محبوب خلیفه را به حضور آوردند چگونگی واقعه را از او استفسار کرد.

فتح درحالی که از فرط خوشحالی در پوست نمی­گنجید چنین پاسخ داد:

« هنگامی که موج نابهنگام مرا برداشت تا مدتی در زیر آب غوطه خوردم و از سویی به سوی دیگر رانده می­شدم. با مختصر آشنایی که از فنون شناوری آموخته بودم گاهی در سطح و گاهی در زیر آب دجله دست و پا می­زدم. چیزی نمانده بود که واپسین رمق حیات را نیز وداع گویم که در این موقع موج عظیمی برخاست و مرا به ساحل پرتاب کرد. چون چشم باز کردم خود را درحفره­ای ازحفرات دیواره­ی دجله یافتم. از این­که دست تقدیر مرا از مرگ حتمی نجات بخشید بسیارخوشحال بودم لیکن بیم آن داشتم که به علت گذشت زمان و براثرگرسنگی از پای درآیم. ساعت­های متمادی با این اندیشه خوفناک سپری شد که ناگهان چشمم به طبقی نان افتاد که از جلوی من بر روی شط دجله رقص کنان می­گذرد. دست دراز کردم نان را برداشتم و سدجوع کردم هفت روز بدین منوال گذشت و مرا در این هفت روز هر روزه ده نان بر طبقی نهاده می­آمد. من جهد کردمی و از آن دو سه گرفتمی و بدان زندگانی می­کردمی. روز هفتم بود که این مرد به قصد ماهیگیری به آن منطقه آمد و چون مرا در آن حفره یافت با تور ماهیگیری خود بالا کشید. راستی فراموش کردم به عرض برسانم که بر روی قطعات نان که همه روزه در ساعت معین بر روی دجله می­آمد عبارت «محمد بن الحسین الاسکاف» دیده می­شد که باید تحقیق کرد این شخص کیست و غرض و مقصودش از این عمل چیست ؟»

متوکل چون این سخن بشنید فرمان داد در شهر و حومه­ی بغداد به جستجو پردازند و این مرد عجیب را هرجا یافتند به حضور آورند.

پس از تفحص و جستجو بالاخره محمد اسکاف را در حومه­ی بغداد یافتند و برای عزیمت به حضور خلیفه تکلیف کردند.

محمد اسکاف در جواب جریان قضیه نان گفت:

«برنامه­ی زندگی من از ابتدای تشکیل عائله این است که هر روز مقداری نان برای اطعام و انفاق مساکین کنار می­گذارم تا اگر مستمندی پیدا شود با آن سدجوع کند یا آنکه با خود به خانه ببرد و با اهل و عیالش صرف کند، ولی اکنون چند روزی است که کسی به سراغ نان نمی­آید. ازآن­جا که نان صدقه و انفاق را در هر صورت باید انفاق کرد لذا در این چند روزه قطعات نان را چند ساعتی پس از صرف ناهار و عدم مراجعه­ی مستمندان، به دجله می­انداختم تا اقلا ماهی­های دجله بی­نصیب نمانند.»

خلیفه وی را مورد تفقد و نوازش قرار داد و از مال و منال دنیا بی­نیاز کرد. ضمنا در لفافه­ی مطایبه به محمد اسکاف گفت:

« تو نیکی را به دجله می­اندازی بی­خبر از آن­که خدای سبحان آن را در خشکی به تو باز می­گرداند.»

«خواجه نظام الملک» سوال و جواب متوکل و محمد اسکاف را در قابوسنامه به این صورت نقل کرده که :

«خلیفه پرسید : غرض تو از این چیست ؟

گفت : شنوده بودم که نیکویی کن و در آب انداز که روزی بردهد.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تیری به تاریکی رها کرد

 

 

گاهی اتفاق می­افتد که کسی بی­گدار به آب می­زند و بدون مطالعه و دور اندیشی در اطراف و جوانب کار، به دنبالش روان می­شود.

عبارت مثلی بالا در ارتباط با این زمره از مردم دیر آمده وشتاب زده به کارمی­رود که از باب تعریض و کنایه می­گویند : «تیری به تاریکی رها کرد»، یعنی : «کورکورانه عمل کرد و مالا زیان و خسران دید.»

عبارت تیری به تاریکی رها کرد اختصاص به اعراب عصر جاهلیت دارد که البته تا دوران صدر و بعد از اسلام نیز ادامه پیدا کرده است.

توضیح آن­که کمانداران عرب همه ساله مسابقاتی ترتیب می­دادند تا کسانی که درعلم کمانداری و تیراندازی بهتر و بیشتر از دیگران ورزیدگی ومهارت دارند، برگزیده شوند.

طریقه و روش مسابقه­ی تیراندازی انواع و اقسام مختلف داشت که یکی از آن روش­ها تیری به تاریکی رها کردن بود به این ترتیب که سپر پولادینی را به دیوار نصب می­کردند وداوطلبان مسابقه در فاصله­ی معینی از دیوار مزبور، قبل ازغروب آفتاب می­ایستادند و سپر مقابل را کاملا از مد نظر می­گذرانیدند و سپس تامل می­کردند تا هوا کاملا تاریک شود و سپر مقابل مطلقا دیده نشود. در آن موقع هریک از داوطلبان با سابقه­ی ذهنی که از محل و موقعیت خود و سپر مقابل داشت سه تیر پیاپی به سوی هدف (سپر) رها می­کرد. اگر صدا بر می­خاست معلوم بود که تیر به هدف خورده، و گرنه به خطا رفته است. در واقع عبارت تیری به تاریکی رها کردن ماخوذ از این نوع مسابقه­ی تیراندازی اعراب است که بعدها به صورت ضرب المثل در آمده است.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×