رفتن به مطلب
Negarita

°• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]

[align=CENTER]-منظورت چیه؟

با چشم به پدر اشاره کردم و با ژست خاصی گفتم:

-منم یه مدتیه حس میکنم دلم اسیر شده.چشماش از فرط تعجب گشاد شد و با حیرت پرسید:

-عاشق شودی؟

انگشتم رو به نشانه ی سکوت جلوی بینی م گرفتم و با لبخند سرم رو به نشانه ی تایید تکان دادم.با کنجکاوی سرش رو جلو آورد و پرسید:

-کی؟کجا؟کی هست؟

به جای جواب دادن به سوال هاش در حالی که به پریچهر فکر میکردم گفتم:-

-نمی دونستم که عشق اینقدر شیرین و قشنگه،لطیف و در عین حال سخت و محکمه.

مصرّانه پرسید:

کیه؟منظورم دختره است!کیه؟

برای اینکه سر به سرش بذارم گفتم:

-به دلیل اینکه تو تا حالا رازت رو از من پنهان کردی منم جواب سٔوالت رو نمیدم.

صاف نشست و برای اینکه منو تحریک کنه گفت:

-پس معلومه دروغ میگی.

لبخندی زدم و گفتم:

وقتی دیدی معشوقه ی من به مراتب زیباتر از معشوقه ی توی اون وقت میفهمی که راست میگفتم.

دوباره با کنجکاوی پرسید:

-بگو ببینم میشناسمش،.

وقتی اسم پرچهر رو آوردم با تعجب پرسید:

-مطمئنی؟

-آره مگه عیبی داره؟

-نه ولی اون دختر به هادی مغروره که آدم حس میکنه قلبی تو سینه ش نداره.

-اتفاقا من فکر میکنم پشت اون چهره ی مغرور،روح لطیف و حساسی وجود داره که فقط میتونه پذیرای یه عشق واقعیی باشه.

-خودشم میدونه؟

-هنوز باهاش حرف نزدم.

-اگه اون به تو علاقه ناداشته باشه چی؟میتونی تحمل کنی؟

به یاد نگاه پری افتادم و با اطمینان گفتم:-عشقم یه طرفه نیست.

-بهتره از الان اینقدر با اطمینان در این مورد حرف نزنی.اون دختری که من دیدم نمیدونه عشق رو چه جوری هجی میکنن.

-تو هم بهتره زود قضاوت نکنی.

-بهتره باهاش حرف بزنی تا خیالت راحت بشه.

بی اراده گفتم:-من خیالم راحته.

بازم حیرت زده نگاهم کرد و من فقط خندیدم اما واقعاً دلم میخواست با اون الاهه ی نجابت و زیبایی حرف بزنم تا قلبم آرام بشه اما نمیدونستم چطوری میتوانم این کار رو انجام بدم تا اینکه بالاخره در جشن فارغ التحصیل خواهرش در یک فرصت مناسب که هر دو تنها شدیم صدای قشنگش تارهای وجودم را لرزاند.

-پدرم چون پسر نداره دلش میخواد من و خواهرم آرزوهاش رو ، تحقق ببخشم

«و البته خواهرتون موفق شده!برق شادی رو میشه در چشمهای پدرتون دید

«اما من نمیتونم این کارو بکنم

با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:

«چرا؟

«من به رشته های هنری علاقه دارم و کسب رتبه های علمی برام جذاب نیست

«هنر هم وابسه به علمه

«درسته اما درجه مدرک برای پدرم مهم تره

خواستم بپرسم چه هنری که صدای کف زدن مهمانها مانع شد و دیدم که پروانه جلو آمد و به پریچهر گفت:

«همه منتظر هنرنماییت هستن

پریچهر به خواهرش لبخندی زد و گفت:

«همه جز پدر

پروانه با لحنی محرک گفت:

«وقتی تشویق و تمجید دیگران رو ببینه متأثر میشه

به گفتگوی دو خواهر گوش میکردم که یک جمله پریچهر دیوار تردیدهای وجودم رو ویران کرد و قصری از عشق بنا نمودامشب میخوام قشنگترین تصنیف رو برای قلبم بنوازم و با تمام وجود تقدیمش کنم به کسی که با نگاه گرمش به انگشتام قدرت نواختن میده

در آن ضیافت پرشکوه و مجلل با وجود آن همه خانم های زیبا و آراسته حالا دیگه فقط یک نفر رو میدیدم و اون پری قشنگی بود که در متانت و وقار بی نظیر بود وقتی آهسته و آرام قدم برمیداشت و دامن مشکی بلندش روی زمین کشیده میشد حس میکردم روی ابرها راه میره حس میکردم اون از فرشته های خداست که نباید روی زمین خاکی باشه و جاش فقط توی آسموناست!

پشت پیانو نشست و انگشتان بلند و زیبایش رو روی توشهای پیانو گذاشت.آوای ملایمی که از زیر انگشتان هنرمند او طنین انداز میشد در ژرفای قلب من رسوخ میکرد و منو همراه تمام پاکی ها و زیبایی ها به اوج میبرد.اوجی که جز قصه عشق و دلداگی تصویر و طرح دیگه از زندگی نداشت و این ها همه از وجود پاک و سرشت بی آلایشی نشأت میگرفت که حاضر بودم زیر پاهایش بمیرم.غرق در دنیای زیبای خودم بودم که صدایی توجه ام رو جلب کرد.

»فکر نمیکردم اهل موسیقی باشید

برگشتم و چشمم به گلناز افتاد که چهره اش رو غرق در آرایش کرده بود.از چشمهای سیاه و درشتش افسونگری خاصی منعکس میشد اما نمیدانم چرا این چشمها و نگاه یک لحظه مشمئزم کرد.شاید چون در عمق نگاهش پاکی پری رو نمیدیدم اما باید از همون ابتدا به خودم میفهموندم که تمام زنها مثل هم نیستند.همان طور که مردها و تمام انسانها با هم متفاوتند و پری من پری زیبای من اصلا از جنس آدمیان زمینی نبود.او از جنس این زنانی که هرلحظه از زندگی رو برای عیش و نوش غنیمت میشمردند نبود!

وقتی سکوتم طولانی شد گلناز سر و گردنش رو تکانی داد و پرسید:

«محو موسیقی شدید یا نوازنده اش؟»

دلیلی نداشت جواب سؤالات اونو بدم و برای تغییر موضوع صحبت پرسیدم:

«چرا از برادم نمیخواید تا زودتر با پدر صحبت کنه؟» [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فکر کردم شاید اگه بفهمه من این مسئله رو فهمیدم کمی خجالت بکشه اما اون با عشوه گفت:

«فرصت زیاده!من که عجله ای ندارم!»

با خودم فکر کردم:«انتخاب برادرم از روی فکر نیست ؛ اون فقط ظاهر زیبا و پوچ این دختر رو می بینه و هیچ!»

با اطمینان از این که این عشق در نهاد هر دوی ما وجود داره با امیدی تازه و انرژی مضاعف به کارهام می پرداختم تا اینکه یک روز پدر مشغول گفتگو با تلفن بود و من ناخواسته حرفاش رو شنیدم فهمیدم داره با آقای مالک پدر گلنوش در مورد مراسم خواستگاری صحبت می کنه اول زیاد کنجکاوی نکردم اما وقتی اسم خودم رو از زبانش شنیدم حس کردم تمام آرزوهام در گردباد حوادث روزگار اسیر شدن.خودم رو به اتاق برادرم رسوندم تا از اون کمک بخوام اما نه اون و نه من هیچ کدوم نتونستیم پدر رو متقاعد کنیم طوری که تمام حرفهای ما رو نشنیده گرفت و مراسم خواستگاری رو قطعی کرد.اون شب اصلاً خوابم نمی برد ، باید یه کاری می کردم!باید این موضوع رو به پری می گفتم ، در این مدت دو بار البته هر بار شاید فقط چند دقیقه کوتاه همدیگه رو توی باغ پدر پری دیده بودیم.فردای اون شب تلخ براش پیغام فرستادم و به دیدنش رفتم.پری آرام و موقر من هر بار موقع دیدار سراپا شور عشق و احساس بود و این رو می شد از نگاهش ، از سرخی گونه ها و لرزش دست هایش فهمید!وقتی نگاهم در نگاه زیبای اون گره خورد بغض گلوم رو گرفت.نمی دونستم چطور این خبر رو بهش بدم!اون دختر باهوشی بود و خیلی زود فهمید که مسئله ای منو نگران کرده.صدای آسمونیش قلبم رو لرزوند:

«چرا نگرانی جهان؟!»

با دستپاچی گفتم:

«نگران؟!نه... آره... یعنی می دونی پری!یه اتفاقی افتاده که حسابی کلافه ام کرده!»

«چه اتفاقی؟!»

بازم تو چشماش نگاه کردم.دست و دلم لرزید و قلبم فشرده شد.من نمی تونستم با این خبر پری نازنینم رو ناراحت کنم اما چاره دیگه ای هم نداشتم.خیلی به خودم فشار آوردم تا فقط بتونم یه جمله بگم:

«پدرم داره برای آینده من تصمیم هایی می گیره!»

همین یک جمله تمام قصه رو براش بازگو کرد طوری که اشک های زلالش روی گونه های یاسی رنگش جاری شد و دلم رو پاره پاره کرد.انگار بدنش بی جون شد و روی نیمکت زیر درخت نشست.کنارش نشستم و با بغض گفتم:

«گریه نکن پریچهر!خدا بزرگه!»

نگاه خیسش رو به چشمهام دوخت و پرسید:

«تو بدون من می تونی زندگی کنی؟»

«معلومه که نه عزیزم!تو همه زندگی منی!جهان بدون پریچهر یعنی هیچ!»

«و پری بدون جهان یعنی نیستی!»

حرفاش دلم رو می لرزوند از طرفی هم تاب دیدن گریه مظلومانه اش رو نداشتم.

«بهت قول می دم با پدر صحبت کنم!»

«جهان یه کاری بکن من طاقت جدایی از تو رو ندارم!»

«بهت قول می دم پری نازم ، جهان جز تو نمی تونه پذیرای زن دیگه ای در زندگی اش باشه!»

«پری هم بدون جهان می میره!»

اون روز قول های زیادی به پری دادم اما من ... من نتونستم به قولم وفا کنم!

جهان شروع به گریه کرد و چه گریه تلخی!پریا بلند شد.دستمالی برداشت و اشکهای او را پاک کرد و گفت:

-خیلی خسته شدی ، بهتره یه کم استراحت کنی!

اما جهان که هنوز در گذشته ها سیر می کرد دست او را گرفت و ادامه داد:

-پری مهربون من انتظار می کشید در حالی که پدرم و آقای مالک برای خودشون می بریدن و می دوختن!

یه بار ، دو بار ، چند بار با برادرم سعی کردیم نظر پدر رو تغییر بدیم اما بازم بی فایده بود.یه شب وقتی همه خواب بودن بازم رفتم دیدن پری اما این بار برای خداحافظی رفتم.

در این مدت خیلی لاغر و ضعیف شده بود.از دیدنش متأثر شدم اما چاره ای نداشتم.در حالی که خواهرش چند متر اون طرف تر مراقب بود تا کسی نیاد ، ما حرفامون رو زدیم.

«پری!»

«جانم!»

«تو می تونی یه مدت دوری منو تحمل کنی؟»

نمی دونم چه فکری کرد که رنگش مثل گچ سفید شد و با صدایی مرتعش پرسید:

«دوری؟!»

«پدرو نتونستم راضی کنم ، مجبورم برم!»

«کجا؟!»

«می خوام از ایران برم!اگه اینجا باشم مجبورم کاری رو انجام بدم که اونا می خوان!»

«یعنی می ری سفر؟!»

کلمه سفر دلم رو به آتش می کشید اما چاره ای نبود!

«منتظرم می مونی؟»

«با تمام وجودم!»

«به محض اینکه جام مشخص شد برات نامه می نویسم ، جواب نامه هامو می دی؟»

«من باید با تو حرف بزنم وگرنه می میرم!»

با اینکه نمی تونستم ازش دل بکنم اما مجبور بودم برم.بلند شدم و گفتم:

«دیگه باید برم ، برادرم منتظرمه!»

«اونم می آد؟!»

«نه! وسایلم رو برام می آره تا فرودگاه!»

به چشماش خیره شدم ، اون شب انگار هزاران ستاره درخشان توی چشمای پری می درخشید و هر ستاره ذوب می شد و به قطره اشکی مبدل می شد و روی صورتش سر می خورد.حتی قدرت نداشتم دستهاش رو توی دستام بگیرم.فقط پیشونی داغش رو بوسیدم و آروم زمزمه کردم:

«خداحافظ!»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اما پریدر جوابم فقط گریه کرد و من خبر نداشتم که این دیدار ، آخرین دیدار ماست!آه!رفتم که با امید برگردم اما سرخورده و ناامید با یه دنیا حسرت و درد برگشتم.برادرم با نامه و گاه با تلفن منو در جریان اتفاقات می گذاشت.وقتی شنیدم پدرم به خاطر کاری که کردم منو از ارث محروم کرده اصلاً ناراحت نشدم ، وقتی شنیدم مالک با ازدواج گلناز و برادرم مخالفت کرده بازم ناراحت نشدم چون گلناز زنی نبود که بتونه برادرم رو خوشبخت کنه اما فقط یه چیز این وسط عذابم می داد و اون نامه ندادن پری بود!نامه هایی که برای اون می نوشتم برای برادرم می فرستادم و مطمئن بودم که اون نامه ها رو به دستش می رسونه اما خبر نداشتم که این وسط یه نفر دیگه داره کارهایی می کنه که نه من خبر دارم و نه برادرم!پوران حسابی اعتماد برادرم رو جلب کرده بود ، در واقع نامه ها رو اون باید به پری می رسوند ، اما اون که دوست صمیمی گلنوش بود حتی یکی از این نامه ها رو به دست پری نرسونده بود!وای خدایا تصور این که بعضی آدما تا چه اندازه می تونن بد باشن خیلی مشکله!

پوران خیلی ماهرانه با پریچهر طرح دوستی می ریزه اما در واقع می خواسته انتقام گلنوش رو از اون بگیره!

پری که خیلی به او اعتماد داشته نامه هاش رو می داده به اون و خبر نداشته که نامه هاش در کنار نامه های من طعمه آتش می شن!آه پریا!شاید بیشتر از صد تا نامه برای پریچهر فرستادم اما نذاشتن حتی یکی از اونا به دستش برسه!پری بیچاره من هم چشم انتظار رسیدن نامه روزها و شبهاش رو سپری می کرده!وقتی نامه مادرت رو خوندم و فهمیدم پری بی گناه من چقدر اشک ریخته و چطور انتظار کشیده دلم می خواست تمام این آدمای منفور رو بکشم!

-پس اینارو مادرم برات نوشته بود؟

-وقتی برگشتم خیلی بهش اصرار کردم یه نشونی از پری بهم بده اما اون فقط یه جمله گفت که به پری قول داده و مجبوره تا اخر عمر سر قولش بمونه!

-حالا پریچهر کجاست؟

پرده اشک دیدگان جهان را تار کرد و پس از آهی سنگین جواب داد:

-پوران و گلناز با یه نقشه شیطانی و بی رحمانه تصمیم می گیرن آخرین تیر رو هم به هدف بزنن و برای همیشه به این قضیه خاتمه بدن!یه روز یه نامه به دستم رسید با اسم و نشانی پری!انقدر خوشحال شدم که به گریه افتادم اما وقتی محتوای نامه رو خوندم کارم شد گریه و ناله!پری توی نامه نوشته بود دیگه نمی تونه منتظر بمونه و قصد داره با یکی از خواستگارهاش ازدواج کنه!

اون نامه انقدر حالم رو دگرگون کرده بود که حتی به عقلم نرسید از برادرم حقیقت رو بپرسم هر چند مطمئناً پوران به اون هم دروغ گفته بود!این نامه باعث شد تا خیال برگشتن رو برای همیشه از سرم بیرون کنم اما خبر نداشتم که این نامه هم کار پورانه!اونا این کارو با پری عزیز من کردن.پوران به دیدن پری می ره و بهش می گه گلنوش قراره بره خارج و با جهان ازدواج کنه!

بغض سنگینی راه گلوی جهان را سد کرد.پریا با چشمهایی اشک بار لیوان آب را برداشت و به لبهای او نزدیک کرد.جهان به زور جرعه ای نوشید و ادامه داد:

-این خبر تاب و توان پریچهر رو می گیره و در عرض سه روز ، فقط سه روز اونو از این دنیای خاکی جدا می کنه.پری بی گناه من به آسمونا پر می کشه اما هیچ کس باخبر نمی شه!هیچ کس!تو باورت می شه پریا؟من تا همین چند روز پیشم فکر می کردم پریچهر زنده ست و یه جایی توی این دنیا داره زندگی می کنه تا اینکه تو اون امانتی رو برام آوردی و تازه فهمیدم تمام این سالها با یه امید پوچ و واهی زندگی کردم!به امدی یه بار دیدن اون!فقط یه بار!وای پریا من با یه امید محال زندگی می کردم!

-آخه چطور کسی موضوع مرگ پریچهر رو تا حالا به تو نگفته بود؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

-پری مظلوم من ساکت و خاموش می میره و از پدر و خواهرش می خواد که اونو توی باغٍ، همون جایی که میعادگاه عشقمون بود خاک کنن! اون وصیت می کنه که هیچ کس از مرگش با خبر نشه و به همه بگن که ازدواج کرده و رفته خارج از کشور!

_بیچاره مادرم! حالا می فهمم چذا انقدر نگران تو بود!

_مادر بیچاره ات این غم رو تمام این سالها به تنهایی تحمل کرده و این راز رو توی سینه اش مخفی کرده بود!

پریا به یاد حرف ها و کنایه های گلناز افتاد. حالا منظور او را از آن حرفها می فهمید! نگاهش را به چشمای بی فروغ جهان دوخت که به نقطه ای ورای واقعیت خیره شده بود. قطرات اشک از گوشه چشمانش نی چکید و زیر سرش را خیس می کرد.

_روزی که تو رو توی قبرستون دیدم یه لحظه فکر کردم دارم پریچهر رو می بینم! وقتی داستان زندگیت رو شنیدم فهمیدم تو هم مثل خودم سینه سوخته عشقی! تمام شرایطت رو قبول کردم فقط به این دلیل که عشق از دست رفته ام رو در وجود تو ببینم، وقتی می دیدم در عالم خودت غرق و با خاطرات عشقی شیرین سرگرمی به جای این که حسادت کنم یا برنجم لذت می بردم چون حس می کردم الان پریچهر منم با رویای عشق من زندگی میکنه و با گرمای قلبش عشقمون رو زنده نگه میداره! وقتی گریه می کردی خاطره نگاه آخر پری رو برام زنده می کردی! وقتی راه می رفتی دلم میخواست تماشات کنم چون حتی راه رفتنت هم مثل اون بود!

پریا با انگشتان لرزان اشک های او را پاک کرد و گفت:

_ این سالها مهر و محبت تو بود که باعث شد قلب من بتپه!

جهان لبخندی زد و با لحنی محزون پرسید:

_میتونی منو ببخشی پریا؟

_ چرا باید تو رو ببخشم؟ من تمام زندگیم رو مدیون تو هستم!

_آخه من با خیال زن دیگه ای کنار تو زندگی کردم!

پریا سرش را پایین انداخت و گفت:

_ خب منم با خاطره...

_اما تو از اول همه حقایق رو به من گفتی و بهم حق انتخاب دادی در حالی که من این مسئله رو از تو پنهان کردم!

_آدمی که طعم عشق رو نچشیده باشه نمی تونه حال یه عاشق دیگه رو بفهمه!

در این هنگام ضربه ای به در خورد. پریا بلند شد و به سوی در رفت و آن را گشود. از آن چه می دید متحیر شده بود. محمد در کنار پدرام رو به رویش ایستاده بود. پدرام سلام کرد و برای اینکه او را از بهت درآورد پرسید:

_ نمیخوای تعارفمون کنی؟

پریا با نگاهی ناباور کنار رفت و آنها وارد شدند. محمد زیر لب سلامی کرد و به دنبال پدرام به سوی تخت جهانگیر رفت.

فصل 9

پوراندخت بیماری برادرش را از چشم پریا می دید و تا می توانست تیرهای طعنه و کنایه را بر سر او روان می ساختاما پریا ساکت و در خود فرو رفته بود. حتی اجازه نداد بعد از آن، پرستار آنجا بماند و خودش مسئولیت پرستاری از جهانگیر را به عهده گرفته بود. غم جهان او را افسرده کرده بود. خیلی سعی داشت به بهبود او کمک کند. اما تصمیم ناگهانی جهان برای رفتن از ایران او را سردرگم کرده بود. حس میکرد به اندازه تمام لحظاتش بدهکار اوست اما نمیدانست چه کار کند تا جلوی رفتنش را بگیرد.

[align=CENTER]یک هفته از آغاز سال نو می گذشت و دید و بازدیدها کمتر شده بود. جهان هم با این که هنوز ضعف داشت اما از رختخواب بلند شده بود و بیشتر وقتش را روی صندلی راحتی اش پشت درهای شیشه اش مشرف به باغ می گذراند. پریا که خود، این لحظات را تجربه کرده بود، میکوشید تا خلوت او را برهم نزند، اما غم نگاه او دلش را می لرزاند و بغض را در گلویش می نشاند.

یک روز که غروب دامن کشان می آمد و اشعه های سرخ و نارنجی اش را بر سر شهر پهن می کرد و جهان محو تماشای این منظره دل انگیز بود پریا کنارش نشست و آهسته شروع به صحبت کرد:

_ کاری که تو کردی شاید اگه من بودم حتی بهش فکر نمیکردم!

_ من کاری نکردم پریا!

_ تو میتونستی خیلی راحت به من بگی برو اما نه تنها این کار رو نکردی بلکه سعی کردی بازم بهم فرصت انتخاب و تصمیم گیری بدی!

_ این حق تو بود پریا!

_ ولی جهان من نمی تونم بذارم بری! نگرانتم! آخه واسه چی میخوای بری؟ به خدا تنهایی در این اوضاع اصلاً برات خوب نیست، بمون جهان! به خاطر محمد بمون! خودت که می دونی چقدر بهت عادت داره!

بغض اجازه نداد ادامه بدهد و قدرتش را سلب کرد. جهان نگاه مهربانش را به او دوخت و گفت:

_ محمد باید با حقیقت زندگی کنه! هرچه بگذره بیان حقیقت از طرف ما و پذیرشش از سوی اون سخت تر میشه!

_حقیقت رو بهش می گیم اما تو هم بمون! چرا می خوای بری؟ فکر می کنی با رفتنت مسائل حل میشه؟

_من به این تنهایی نیاز دارم، باید به خودم فرصت پذیرش حقایق رو بدم تا بتونم با دلم کنار بیام!

_چطور توقع داری من تنهات بذارم در حالی که تو....

_ پریا خواهش می کنم با اصرارت مرددم نکن! خودت خوب میدونی که من بی دلیل تصمیمی نمی گیرم، از روی احساس یا اجبارم نیست که می خوام برم، من باید از اینجا دور بشم تا بتونم روحیه از دست رفته ام رو به دست بیارم!باید یه مدت از این محیط و آدمای دور و برم دور باشم،[/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]دیدن پوران یادآور ظلم و بی رحمیشه و من می ترسم یه روز حرفی بهش بزنم که خودمم پشیمون بشم ! دیدن تمام آدمایی که باعث شده پریچهر من عذاب بکشه و با نگاهی منتظر از زندگی دست بشوره واقعاً غیرقابل تحمله ! باور کن پریا از همین الان موندم چه جوری در مهمونی هفته آینده شرکت کنم !

- اگه فکر می کنی حضور در این مهمونی برات سخته خب نمی ریم !

- اتفاقاً باید به این مهمونی بیام تا یه بار دیگر با دیدن اون آدما و یادآوری خاطرات گذشته و ظلمی که در حق من و عشق و احساسم کردن کاری کنم که دل کندن از اینجا برام راحت تر باشه فقط ...

نگاه خسته و غمبارش را به صورت او دوخت و سکوت کرد و این سکوت یعنی « دل کندن از تو برام واقعاً سخته !»

اما او باید حقایق را می پذیرفت ، پریا که حرف او را از نگاهش خوانده بود بلند شد و کنارش نشست و سرش را روی سینه او گذاشت . جهان موهای او را نوازش کرد و هر دو بی صدا اشک ریختند .

***

مهمانی آن شب در خانه یکی از دوستان قدیمی جهانگیر برگزار می شد که مثل همیشه اکثر دوستان و آشنایان حضور داشتند . پریا بلوز و دامن سفیدی پوشیده و با آرایشی ساده کنار یکی از خانمهای جوان نشسته بود که مثل همیشه گلناز خودش را به او رساند و سر صحبت را باز کرد .

- شنیدم جهان می خواد از ایران بره !

پریا به او نگاه کرد . او هم یکی از کسانی بود که با بی رحمی باعث جدایی جهان و پری شده بود به طعنه گفت :

- خبرها چه زود پخش می شن .

گلناز که تا به حال چنین برخوردی از او ندیده بود با تعجب نگاهش کرد و پرسید :

- تنها می ره ؟

- بله !

- چطور دلش می آد عشق نازنینش رو بذاره و بره ؟

- برای تفریح نمی ره !

گلناز پوزخندی زد و گفت :

- عوض کردن حال و هوا اسمش چیه ، اگه تفریح نیست ؟

- اون داره فرار می کنه ! برادر بیچاره ام داره می ره تا حقایق کثیفی رو که در اطرافش می گذره نبینه !

هر دو به پوراندخت نگاه کردند که نگاه کینه توزانه اش را به صورت پریا دوخته بود . گلناز موذیانه پرسید :

- حقایق کثیف؟

پوران نشست و در حالی که یک پا را روی دیگری می انداخت جواب داد :

- وقتی یه عمر محبت کنی و تمام زندگیت رو به پای یه آدم ناسپاس بریزی که قدر محبتت رو ندونه و فقط فکر دل خودش باشه مجبوری بذاری و بری !

پریا خواست لب باز کند تا آن چه را که در دل داشت با تمام نفرتش بر سر آنها بکوبد اما به خاطر قولی که به جهان داده بود سکوت کرد ، بلند شد و به سوی دیگر سالن رفت و کنار پنجره پشت میزکوچک دو نفره ای نشست ، خوشبختانه آن جا خلوت بود و می توانست با آرامش از منظره باران زیبای بهاری که بر چادر سیاه شب نقش و نگار می زد لذت ببرد اما هنوز نگاهش به قطره های زلال باران نرسیده بود که صدایی توجه اش را جلب کرد:

-چرا تنها نشستی؟

با دیدن پدر لبخندی زد و گفت:

-یه کم بی حوصله ام!

-چرا؟

-نمی دونم!

-حتماً به خاطر رفتن جهانگیره! من که هرچی ازش پرسیدم جواب درست و حسابی بهم نداد.حداقل تو بگو واسه چی می خواد بره!

انگشتانش را روی میز درهم گره زد و سرش را پایین انداخت و گفت:

-منم نمی دونم اما حس می کنم از فشار کاره،شاید می خواد بره هم یه کم استراحت کنه هم یه تمدد اعصاب!

-تو شریک زندگی اونی!باید بدونی نو زندگیش چی می گذره!چطور نمی دونی از چی ناراحته یا به خاطر چی داره می ره؟

-خودتون که می دونید جهانگیر مرد توداریه، تا خودش نخواد کسی نمی تونه سر از کارهاش دربیاره!

-نباید بذاری تنها بره!باید همراهش بری!

با تعجب به پدر نگاه کرد و گفت:

-اما اون گفت می خواد تنها باشه!

-اما تو نباید تنهاش بذاری! مگه این سالها که تو ناراحتی داشتی اون تنهات گذاشت؟

-وقتی خودش به این کار تمایل نداره من که نمی تونم به روز دنبالش راه بیفتم!

-می خوای من باهاش صحبت کنم؟ بهش میگم تو هم به یه مسافرت نیاز داری!

پریا برای آنکه بهانه ای آورده باشد گفت:[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]-محمد مدرسه می ره نمی تونم بذارمش و برم.

-یه مدت می ذاریش پیش کمال و طاهره عادت می کنه.

ابرو درهم کشید و گفت:

-نه پدر،می دونم طاقت نمی آره!

اشک درون چشم هایش حلقه بست و ادامه داد:

-از همین حالا نگرانم که وقتی جهان بره باهاش چکار کنم! می دونم دوری از اون براش خیلی سخته!اون وقت شما می گید منم برم؟ اصلاً امکان نداره!

پدر با ناراحتی به او نگاه کرد و گفت :

-داری بهانه می آری وگرنه می دونم جهان از خداشه تو هم همراهش بری.

پیشخدمتی با سینی جبو آمد.پدر دوتا طرف برداشت و روی میز گذاشت و ادامه داد:

-نکنه بینتون حرفی پیش اومده؟

سرش را پایین انداخت و جوابی نداد.

-ببین پریا! لطفی که حهان در حق تو کرد در این دوره و زمونه کسی در حق دیگران انجام نمی ده؛ تو زندگی خودت و بچه ات رو مدیون محبت های اون هستی پس نباید کاری بکنی که اون از زندگیش سرد بشه!

-منظورتون چیه پدر؟ مگه من چه کاری کردم؟

-همه مون خوب می دونیم که از وقتی محمد برگشته حال جهان هم به هم ریخته!

به تندی گفت:

اصلاً این طور نیست!

-هست و این وظیفه توئه که بهش اطمینان بدی که زندگیش رو حفظ می کنی،نباید بذاری امیدش رو از دست بده!

-شما طوری صحبت می کنید که انگار جهان داره از من فرار می کنه!

-پریا مردم چشم دارن و همه چیزم خوب می بینن! تو نباید با آبروی خودت و شوهرت و من که پدرت هستم بازی کنی!

-من کاری نکردم که مردم بخوان حرفی بزنن!

-اونا که نمی آن جلو روی تو حرفی بزنن اما یه مدته چپ چپ هایی می شنوم که اصلاً برام خوشایند نیست!

-مهم نیست مردم چی می گن مهم خداست که می دونه من کاری برخلاف میل جهان انحام ندادم!

-اما همین مردم با حرف هاشون دارن جهان رو از اینجا فراری می دن!

به چشم های پدر خیره شد و با غیظ گفت:

جهان به خاطر کارای همین مردمه که داره فرار می کنه!

پدر که متوجه منظور او نشده بود با تعجب پرسید:

-کارهای مردم؟!

با نزدیک شدن جهانگیر گفتوی آنها ناتمام ماند.در واقع جهان فهمیده بود که پدر در حال استنطاق پریاست و برای نجات او پیش آمده بود.

میزبان، مهمانان را برای صرف شام به سالن بالا دعوت کرد.جهان که می دانست آن شب خیلی ها سعی دارند با حرف های بی موردشان پریای نازنینش را آزار دهند او را کنار خودش نشاند و برایش غذا کشید.پریا تشکر کرد و در حالی که اطراف را نگاه می کرد پرسید:

-پس محمد کجاست؟

حهانگیر لبخندی زد و گفت:

-پسرت دیگه برزگ شده و برای خودش دوست پیدا کرده!ببین چقدر خوش حاله!

پریا به میز رو به رو که جهان به آن اشاره کرده بود نگاه کرد؛ پسرش با دختر و پسر دیگری هم ست و سال خودش سرگرم گفت و گو و خنده بود و خیلی سرحال به نظر می رسید.

جهانگیر گفت:

-اون حق داره خواهر و برادر دیگه ای هم داشته باشه!

دست پریا شل شد و قاشق را داخل بشقاب گذاشت.نگاهش را به نیم رخ او دوخت و آهسته نجوا کرد:

-جهان!

جهانگیر که سنگینی نگاه او را حس می کرد بدون ایتکه نگاهش کند ادامه داد:

-نمی شه این حق رو ازش گرفت!

- کم کم داره باورم می شه یکی از دلایل رفتنت من و ...

-با این افکار مخرب ذهنت رو آشفته نکن! دیگه هم اجازه نده این آدمای بیکار با حرف های مزخرفشون دچار تردیدت کنن!

- حالا که تو هستی همه دارن محکومم می کنن وای به روزی که نباشی!

-پریای من آدم محکمیه و من به صبرش ایمان دارم و می دونم مثل همیشه مشکلات رو پشت سر می ذاره و اجازه نمی ده مهملات اطرافیان آرامشش رو بگیره! یادت باشه بعد را رفتن من، محمد بیشتر از هر وقت دیگه ای به توجه تو نیاز داره!

-وقتی حرف از رفتن می زنی می ترسم! [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]ـ دیگه هیچ وقت این حرف رو نزن!آدمای ترسو هیچ وقت موفق نمیشن !انسانی که قلبش مملو از عشقه نمیتونه ترسو باشه ،تو هم باید بخاطر خودت هم بخاطر بقیه که دوستت دارن مبارزه کنی عزیزم!

پوراندخت که روبه روی آنها نشسته بود و آنها را زیر نظر گرفته بود چشمهایش را ریز کرد و پرسید:

ـ حرفاتون انقدر مهمه که نمیتونید بذارید واسه تو خونه؟

جهانگیر نظری به او انداخت و با لبخندی گفت:

ـ دارم یادش میدم همیشه بخاطر خودش زندگی کنه نه دیگران!

گلناز که نزدیک آنها نشسته بود با لحن خاصی گفت:

ـ فکرکنم این یه مورد رو پریاجون خوب بلده!

جمله طعنه آمیز او نگاهها را بسوی پریا کشید.جهان پوزخندی زد و گفت:

ـ اتفاقا بلد نیست وگرنه الان با خودخواهی بدون در نظر گرفتن ناراحتی شما جواب دندان شکنی بهتون میداد!

ـ خدا شانس بده! کاش همه آقایون مثل شما مدافع خانماشون بودن!

شوهرش از آنسوی میز گفت:

ـ عزیزم مگه من کم از شما دفاع میکنم که حالا با حسرت این حرفارو میزنید؟

گلناز سرو گردنی تکان داد و گفت:

ـ آخه شرایط ما خیلی متفاوته!

رنگ پریا پرید .جهان دست او را فشرد و گفت:

ـ از همین الان شروع کن!باید از حق خودت دفاع کنی!

پوران با نیشخندی گفت:

ـ اونکه خوب به حقش رسیده!حتی بیشتر از اون چیزی که سهمش بوده!برادر عزیزم فکر میکنی اگه چشمت رو به روی حقایق ببندی خیلی بزرگواری میکنی؟

جهان آهسته گفت:

ـ مسئله ای ناراحتت کرده؟میتونیم بعدا باهم در موردش صحبت کنیم نه اینکه اینطوری جلوی جمع به هم کنایه بزنیم!

پوران با خشم نظری به پریا انداخت و با حرص گفت:

ـ این خانواده تو رو جادو کردن!

جهان با ناراحتی گفت:

ـ بهتره خودت رو کنترل کنی!یه نگاه بنداز ببین افراد فضول و فرصت طلب چطور منتظرن تااز شرایط سواستفاده کنن و از آب گل آلود ماهی بگیرن!

پوران نفس سنگینی رااز سینه اش بیرون داد و به زور و با حرص مشغول خوردن غذایش شد .

جهان یکبار دیگر دست پریا را فشرد و گفت:

ـ تو هم غذاتو بخور عزیزم!

پریا که مثل همیشه از محبت و دلگرمی او احساس آرامش میکرد با لبخندی زیبا تشکرکرد و مشغول خوردن غذایش شد.

* * *

ـ نمیدونم چه کار کنم؛ میترسم محمد ضربه بخوره!

ـ محمد بچه ست ؛ به مرور زمان میتونه خودش رو با شرایط وفق بده.

ـ هنوزم نمیتونم این اتفاقات رو باور کنم!وای پدرام میترسم کارم اشتباه باشه و خدا منو نبخشه !

ـ تو که کاری نکردی!جهانگیر تمام این کارها رو با میل و اختیار خودش انجام داده ؛ حالا خودش تصمیم داره که بره !مثل اینکه حرفای اون روزش یادت رفته!

- نه اما...

- گوش کن پریا! جهان واقعا به این تنهایی نیاز داره تا بتونه خاطرات تلخش رو فراموش کنه!

- خودشم همینو میگه!

- نمی دونم چرا مادر زودتر این امانتی رو به اون نداد! شاید اگر زودتر این کار و کرده بود جهان اینقدر اذیت نمی شد!

- خیلی سخته که آدم یه عمر به امیدی زندگی کنه که اصلا وجود نداره!

- واسه همینه که میگم کاش مادر زودتر این راز رو به اون گفته بود! شاید اگه جهان قبل از برگشتن ما این مسئله رو می فهمید می تونست با دلگرمی به وجود تو و محمد خودش رو از این برزخ نجات بده ، اما حالا...

پریا آهی کشید وگفت:

- اما حالا باید از دست دادن دو تا عشق رو تحمل کنه و این واقعا سخته! به خدا من خیلی سعی کردم متقاعدش کنم که حاضرم شرایط رو بپذیرم و کنارش بمونم یا حتی در این سفر همراهیش کنم اما خودش قبول نکرد.

- به هر حال اون تصمیم خودش رو گرفته و فردا می ره ، از دست من و تو هم کاری ساخته نیست!

- پدرام من خیلی از پوران و حرفاش می ترسم!

- نترس ، من و محمد تنهات نمی ذاریم.

- آخه حرفای او طوریه که...

پریا با شرم سرش را پایین انداخت. پدرام دست او را نوازش کرد و گفت:

- تو کاری نکردی که بترسی ، در ضمن مهم خود جهانه که همه چیز رو می دونه!

- قول بده بعد از رفتن جهان تنهام نذاری ، من و محمد حالا بیشتر به تو احتیاج داریم.

- خیالت راحت باشه هیچ وقت تنها نمی مونی! تو هم به جای غصه خوردن به فکر روزهایی باش که باید زندگی تازه ای رو شروع کنی!

- حس می کنم برای یه شروع دوباره توانایی ندارم!

- این حس به خاطر نگرانیت از رفتن جهانه وگرنه من مطمئنم حسی که در قلبته به تو این توانایی رو می ده.

پریا نگاهش را به چشمهای مهربان برادر دوخت و نجوا کرد:

- امیدوارم!

********

پریا دست محمد را گرفت و گفت:

- عزیزم پدر دیرش می شه ، بیا دیگه!

اما محمد همچنان با دو دست چمدان جهانگیر را چسبیده بود و پا به پای او می رفت. اولین بار بود که جهانگیر به مسافرتی دور می رفت و پذیرش این مسئله برای محمد سخت بود.

پوراندت مرتب با دستمال ، اشکهایش را پاک می کرد و توران سعی می کرد او را آرام کند.

جهان روی پاهایش نشست و یک دستش را روی شانه محمد گذاشت و گفت:

- گوش کن پسرم! من به امید تو مادرت رو می ذارم و می رم ، اگه تو این کارها رو بکنی اون وقت من فکر می کنم هنوز بچه ای و نمی تونی مراقب اون باشی! عزیزم از امروز تو مرد خونه ای پس باید قول بدی مراقب همه چیز به خصوص مادرت باشی! [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]محمد سرش را پایین انداخت و لب به دندان گزید. جهانگیر دستش را زیر چانه او برد و سرش را بلند کرد و پرسید:

-می خوای نذاری برم؟مگه تو بابا رو دوست نداری؟

محمد خودش را در آغوش او انداخت و با گریه پرسید:

-کی بر می گردی بابا جون؟

جهان به زور بغضش را فرو خورد و در حال نوازش موهای او گفت:

زود بر می گرد عزیزم...زود!

-چرا من و مامان رو با خودت نمی بری؟

-چون تو باید بری مدرسه و درس بخونی؟

-مگه اونجا نمی شه درس خوند؟

-نه عزیزم نمی شه!حاللا دیگه اشکهات رو پاک کن تا من با خیال راحت برم.

محمد به سختی از آغوش او جدا شد و اشکهایش را پاک کرد و گفت:

- وقتی کارنامه گرفتم باید اینجا باشی !

جهان با تردید سری تکان داد و گفت:

-سعی می کنم!

سپس صورت نمناک او را بوسید و ادامه داد:

- یادت باشه بهت چی گفتم!

و قبل از آن که در دام احساسات پاک او اسیر شود خیلی سریع با همه خداحافظی کرد و رفت اما خاظره آخرین نگاه حسزت بارش قلب پرریا را میان دریای غم رها کرد.

گرمای اولین روز تابستان غروب را در آغوش گرفته و گویا نمی خواست آن را به خنکای شب بسپارد. محمد ناراحت از نیامدن جهان در حال شکایت از او به پدرام بود و پشت تلفن تند تند حرف می زد پریا خود را به عالم خیال شپرده و در میان دریای متلاطم تردید غرق شده بود. موجی او را به سوی عشق وامید و آرزوهای دیرینه اش!

نمی دانست آیا می تواند با اطمینان در راهی قدم بگذارد که با مهر و عطوفت جهان برایش هموار گشته یا نه !می ترسید و می هراسید خودش را با رفتن او تنهای تنها می دید. گرچه آن چیزی را که دلش می طلبید با لطف و تلاش جهان به دست آورده و سرنوشت یک بار دیگر آغوش عشق را نصیبش نموده بود اما باز هم تردید داشت آزارش می داد!و این تردید نشأت گرفته از کار پنهانی جهانگیر بود کاری که هیج کس جز محمد و پدرام از آن خبر نداشتند. کاری که سبب شده بود در این یک هفته دلش طالب عشق شده و مثل آن روزهای شیرین در تب و تاب دیدار بیفتد اما هر بار به سوی تلفن می رفت با حسی عجیب پشیمان گشته و بر می گشت!

در این دنیای بی قراری فوطه ور بود که صدایی آشنا مانند مرهمی بر زخمش نشست و آرامش نمود.

-سلام پری زیبا رویایی!

به طرف مهوش برگشت و با خوشحالی به سوی او رفت.

-وتی مهوش 1 نمی دونی چقدر از دیدنت خوشحالم!

-بله از زنگ زدنات معلومه خانم !دیگه یادی از ما نمی کنی؟

دست او را گرفت و کنار هم نشستند.

-خودت خوب می دونی که حالا دیگه تنها دوست و همراه من تویی ولی گاهی اوقات جس می کنم ممکنه با حرفام باعث آزارت بشم اینه که مزاحمت نمی شم.

مهوش ابرو در هم کشید و گفت:

-اصلا از این حرفت خوشم نیومد!وقتی خودت می گی همراز پس دلیلی نداره که مسائلت ذو پنهان کنی.

-آخه تو هیچی نمی دونی مهوش !در این مدت آنقدر اتفاقات جورواجور افتاده که خودمم هنوز گیج و مبهوتم! از یک طرف نگرانم از یک طرفم خوشحالم آنقدر که فکر می کنم دارم خواب می بینم!

خیلی عجیبه!این چه مسئله ایه که هم ناراحتت کرده هم خوشحال؟

آهی کشید و دستهایش را به هم فشرد و گفت:

-گرچه جهان به میل خودش رفت. اما من احساس گناه می کنم البته دلایلش کاملا منطقی و عقلانی بود اما نمی دونم چرا گاهی اوقات حس می کنم قصور کردم که جلوی رفتنش رو نگرفتم!

-البته این میئله برای همه معما شده اما من مطمئنم تو هیچ گناهی نداری و جهان هم بی دلیل نرفته!

-گفتی این مسئله برای همه معما شده؟

-آ[ه الان سه ماهه که اون رفته...

-و حتما همه خیال می کنن به خاطر محمد رفته؟

مهوش با تردید مکثی کرد و گفت:

-باید حق بدی...آخه هیچ کس دلیل دیگه ای برای رفتن جهان نمی بینه!

-اما رفتن جهان هیچ ربطی به این مسئله نداره!

-حالا دکه من گیج شدم اگه یه کم توضیح بدی بد نیست اگه بدونم در این مدت چی گذشته شاید بتونم کمکی بکنم آخه....

سکوت او پریا را به شک انداخت و پرسید:

-آخه چی؟

-هیچی ولش کن!مهم نیست!

-شک و تردید تو در گفتم حرفت یعنی این که مهمه اما می ترس من ناراحت بشم!

طاهره با وسایل پذیرایی جاو آمد و در حالی که به مهوش میوه تعارف می کرد گفت:

-مهوش جان یه کم با این خانم حرف بزن بلکه سر عقل باد و دست از این گوشه نشینی برداره!

مهوش لبخندی گفت:

-اتفاقا یه نقشه هایی براش کشیدم اما اول باید سر از رازش در بیارم بعد!

طاهره با تعجب نگاهی به پریا انداخت و پرسید:

-راز؟

-راز رفتن جهانگیر که برای همه معما شده!

طاهره سر تکان داد و رفت.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مهوش پسید:

-محمد بهانه نمی گیره؟

پریا دستش را بلند کرد و گفت:

-خواهش می کنم موضوع رو عوض نکن و بحث دیگه ای رو پیش نکش اول حرفی رو می خواستی بزنی بزن!

-دشت بردار پریا تو که این جوری نبودی!

-خواهشمی کنم موضوع رو عوض نکن و بحث دیگه ای رو پیش نکش اول حرفی رو که می خواستی بزنی بزن!

-دست بردار پریا توکه این جوری نبودی!

-خواهش می کنم مهوش !می خوام بدونم حرفی که تو می خوای بزنی با اون چیزی که من تصور می کنم مطابقت می کنه یا نه.

-پس تو اول بگو چی تصور می کنی.

-مثل بچه های لجباز یکی به دو نکن دیگه جرفت رو بزن!

سایه ای از غم بر چهره مهوش نشست ودستی به موهایش کشید و با تردید گفت:

-پریا دوست ندارم با حرفام ناراحتت کنم اما راستش رو بخوای رفتن چهانگیر باعث شده تا هر کس هر جور دلش می خواد قشه ای سر هم کنه و حرفایی بزنه!

به صورت پریا خیره شد تا عکس العمل او را ببیند. پریا خیلی ارام نشسته و متنظر ادامه صحبت او بود و او ادامه داد:

-البته در این مورد خواهر شوهرتم بی تقصیر نیست! حرفای غیر منصفانه اون بیشتر باعث این حرف و حدیث ها شده! چند بار خواستم باهات تماس بگیرم و بگم یه جوری جلوش رو بگیری اما ترسیدم ناراحت بشی.

پریا نگاهش را به برگ های سبز درختان باغ دوخت و گفت:

-خودم می دونستم چه حرفایی پشت سرم زده!

-پس چرا سکوت کردی پریا ؟ همین سکوت تو به دی

ران اجازه داده تا هر چی که دلشون می خواد بگن!حتی همایون دیشب یه جرفایی می زد که نزدیک بود کارمون به بحث بکشه!

پریا نگاه محزونش را به او دوخت. مهوش که خیلی ناراحت بود ادامه داد:

-چرا جهانگیر بر نمی گرده؟ این چه مسافرتیه که تموم شدنی نیست پریا؟!

-جهانگیر نرفته سفر! اون رفته تا دور از این دنیای دیا کار زندگی کنه!

- زندگی کنه؟ بدون تو و محمد؟

- چهان به یه امید دیگه من ومحمد زندگی می کرد ومنو می خواست اما فهمید که موندش دیگه نه خودش رو راضی می کنه و نه به من احساس رضایت می ده!

- من که نمی فهمم تو چی می گی!

-آخه تو که نمی دونی پوران سالها پیش چه جوری با حرفها و نقشه هاش زندگی جهان رو خراب کرده و عشق و آرزوهاش رو ازش گرفته!

مهوش با دفت گوش می کرد بلکه معنی حرفهای او را بفهمد اما چز ابهام چیز دیگری نضیبش نمی شد.

پریا به او خیره شد و گفتک

- من خوب می دونم پوران چه حرفایی پشت سرم می زنه اما نم نمی خوام به حرفای بی ارزش اون بها بدم و زندگیم رو به پای استدلال ها وافکار پوچ و مزخرف مردم بذارم می خوام واسه خودم و احساسم زندگی کنم! به خاطر خودم . محمد!

- حرفای تازه ای ازت می شنوم !حالا دیگه مطمئنم اتفاق مهمی در زندگیت افتاده پس باید بر لبهای پریا نشاند. سرش را چایین انداخت و در حال بازی با انگشتانش گفت:

- درست حدس زدی چهان باعث شد مهم ترین و در عین حال شیرین ترین اتفاق زندگیم رو تجربه کنم!

مهوش که حسابی کنجکاو شده بود کمی جابه جا شد و گفت:

- وای پریا قلبم داره از سینه ام بیرون می زنه !حرف بزن دختر!بگو ببینم چی شده!

-حالا چاییت رو بخور تا سرد نشده. امروز مهمون خودمی کلی حرف دارم که برات بزنم اومدن تو باعث شده تا تردیدهام از بین بره و بفهمم چرا جهان قبل از رفتنش تمام کارهاش رو کرد! حالا که با تو حرف زدم هم سبک تر شدم هم کاری درست

-دست بردار پریا تو که این جوری نبودی1

-خواهش می کنم مهوش ! می خوام بدونم حرفی که تو می خوای بزنی با اون چیزی که من تصور می کنم مطابقت می کنه یا نه.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-پس تو اول بگو چی تصور می کنی.

-مثل بچه های لجباز یکی به دو نکن دیگه حرف رو بزن!

سایه ای از غم بر چهره مهوش نشست. دستی به موهایش کشید و با تردید گفت:

-پریا دوست ندارم با حرفام ناراحتت کنم ام راستش رو بخوای رفتن جهانگیر باعث شده تا هر جور دلش می خواد قصه ای سر هم کنه و حرفایی بزنه!

به صورت پریا خیره شد تا عکس العمل او را ببیند. پریا خیلی ارام نشسته و منتظر ادامه صحبت او بود و ادامه داد:

البته در این مورد خواهر شوهرتم بی تقصیر نیست!حرفای غیر منصفانه اون بیشتر باعث این حرف و حدیث ها شده !چند بار خواستم باهات تماس بگیرم یه جوری جلوش رو بگیری اما ترسیدم ناراحت بشی.

پریا نگاهش را به برگهای سبز درختان دوخت و گفت:

-خودم می دونستم چه حرفایی پشت سرم زده!

-پس چرا سکوت کردی پریا؟ همین سکوت تو به دیگران اجازه داده تا هر چی که دلشون می خواد بگن! حتی همایون دیشب یه حرفایی می زد که نزدیک بود کارمون به بحث بکشه!

پریا نگاه محزونش را به او دوخت. مهوش که خیلی ناراحت بود ادامه داد:

- چرا جهانگیر بر نمی گرده؟ این چه مسافرتیه که تموم شدنی نیست پریا؟!

-جهانگیر نرفاه سفر! اون رفته تا دور از این دنیای ریا کار زندگی کنه!

-زندگی کنه؟ بدون تو و محمد؟

- جهان به یه امید دیگه کنار من و محمد زندگی می کرد و منو می خواست اما فهمید که موندش دیگه نه خودش رو راضی می کنه ونه به من احساس رضایت می ده!

-من که نمی فهمم تو چی می گی !

-آخه تو که نمی دونی پوران سالها پیش چه جوری با حرفها و نقشه هاش زندگی جهان رو خراب کرده و عشق و آرزوهاش رو ازش گرفته!

مهوش با دقت گوش می کرد بلکه معنی حرفهای او را بفهمد اما جز ابهام چیز دیگری نصیبش نمی شد.

پریا به او خیره شد و گفت:

- من خوب می دونم پوران چه حرفایی پشت سرم می زنه اما نمی خوام به حرفای بی ارزش اون بها بدم و زندگیم رو به پای استدلال ها و افکار پوچ و مزخرف مردم بذارم می خوام واسه خودم و احساسم زندگی ! به خاطر خودم و محمد!

-حرفای تازه ای ازت می شنوم! حالا دیگه مطمئنم اتفاق مهمی در زندگیت افتاده پس باید زودتر بگی چی شده.

حسی خوشایند لبخند را بر لبهای پریا نشاند. سرش را پایین انداخت و در حال بازی با انگشتانش گفت:

-درست حدس زدی جهان باعث شد مهم ترین و در عین حال شیرین ترین القاث زندگیم رو تحربه کنم!

مهوش که حسابی کنجکاو شده بود کمی جا به جا شد و گفت:

- وای پریا قلبم داره از سینه ام بیرون می زنه!حرف بزن دختر !بگو ببینم چی شده!

-حالا چاییت رو بخور تا سرد نشده. امرورز مهمون خودمی کلی حرف دارم که برات بزنم اومدن تو باعث شده تا تردیدهام از بین بره و بفهمم چرا جهان قبل از رغتنش تمام کارهاش رو کرد! حالا که با تو حرف زدم احساس می کنم هم سبک تر شدم هم کاری که کردم درست بوده!

مهوش مقداری از چایش را نوشید و با لبخند گفت:

- اگه می دونستم زودت می اومدم!

در همین هنگام طاهره با رنگ و رویی پریده آمده ورو به پریا گفت:

-پوران اومده!

پریا و مهوش به هم نگاه کردندو مهوش گفت:

-فکر کنم بهتر باشه من برم !

پریا با خونسردی بلند شد و گفت:

-تو امروز مهمون منی و نباید بری !چرا رنگت پریده؟ مگه چی شده؟ و رو کرد به طاهره گفت:

- تو هم برو به فکر به ناهار خوشمزه باش که من حسابی اشتهام باز شده!

سپس آرام و موقر برای استقبال از پوران به سوی در رفت.

پوراندخت با قیافه طلبکارانه وارد شد و بعد از یک احوالپرسی رسمی با او به سوی مهوش رفت و دستش را فشرد و حالش را پرسید.

پریا با چشم به مهوش اشاره کرد آرام باشد. پوران کیفش را زمین گذاشت و در حالی که می نست گفت:

- با دوستان خوش می گذره پریا خانم؟

پریا بدون ناراحتی جواب داد:

- جای شما خالی!

پوران نگاهی متعجب به چشمهای آرام و خندان او انداخت و پرسید:

-چرا در جشن دختر دکتر شرکت نکردی؟

-محمد خالش خوب نبود!

-فکر کردم چ.ن جهان نبوده دلت نیومده بیای!

پریا بشقابی برداشت و در حالی که میوه درون آن می گذاشت لبخند زد ؛لبخندی که پوران را حسابی به خشم آورد و با لحنی عصبی پرسید:

-از جهان چه خبر؟

پریا بشقاب میوه را جلوی او گذاشت و گفت:

-هیچی!

مگه می شه؟ یعنی هیچ تماس نگرفته؟

- نه!

-خب تو تماس می گرفتی!

- با کدوم شماره و آدرس؟

- یعنی تو نگران اون نیستی؟

-هستم ولی کاری از دستم برنمی آد!

-چرا بر نمی گرده؟

-خب شاید اونجا راحت تره1

-مطمئنا اون جا راحت تره چون اینچا نیست تا بعضی مسائل رو ببینه!

پریا نگاهش را مستقیم به نگاه او دوخت و گفت:

-یقینا همین طوره !

پوران با حیرت به او نگاه کرد و پریا ادامه داد:

-جهان رفت جون تحمل دیدن خیلی از آدمایی رو که با سرنوشتش بازی کردن نداشت!

- خوبه ...خیلی خوبه که خودتم قبول داری اون به خاطر چی رفته!

-البته که قبول دارم! بهش حق می دم! منم جای اون بودم می رفتم!

- تو اگه جای اون بودی که خودت رو خفه می کردی در حالی که الان ا کمال وقاحت به چشمهای من نگاه می کنی و می گی حق با اونه! بی شرمی هم حدی داره! خجالت بکش!

صدای پوران از حد طبیغی بلند تر شد:

-تو باعث شدی برادر بیچاره من کار و زندگیش رو ول کنه و بره !

- اما من مسبب رفتن جهان نبودم!

مهوش که دید صدای آنها بالا رفته بلند شد و گفت:

- پریا جان اگه اجازه بدی من برم !

پریا هم بلند شد و گفت:

- تو چرا بری؟ این خانم که اومده تا غثده های چد ساله اش رو سر من خالی کنه باید بره!

سرتا پای پوراندخت به لرزش افتاده بود و با نفرت به پریا نگاه می کرد. باورش نمی شد آن پریای آرام و سر به زیر این چنین بی پروا شده باشد!

بلند شد و کیفش را برداشت و گفت:

- آدم وقتی بی آبرو وبی حیا بشه هر کاری ازش بر می آد!

-من نه بی آبرویی کردم که ناراحت باشم نه مقصرم که عذر بیارم شمام بهتره از این به بعد احترام خودتون رو نگه دارید!

-تو داری منو از خونه برادرم بیرون می کنی اون وقت به من می گی احترام نگه دارم؟

- شما اگه به آبرو و حیثیت برادرتون بها می دادید پشت سر همسرش اراجیف نمی بافتید!

- لازم نبود من حرفی بزنم مردم چشم دارن و می بینن!

- مردم هر چی رو که خودشون دوست دارن می بینن نه حقایق رو !

پوراندخت که فهمید حریف او نمی شود غرولند کنان رفت در را هم پشت سرش به هم کوبید.پریا به سوی پنجره رفت و در حالی که بیرون را نگاه می کرد با بغض گفت:

-هیچ وقت دلم نمی خواست باعث ناراحتی کسی بشم اما حالا...

اشک هایش روی گونه ها سرازیر شدند.مهوش بازوی او را گرفت و گفت:

-با این که باورم نمی شد این تو باشی که این حرفا رو می زنه اما باید بگم آفرین خوب جوابش رو دادی! حقش بود!

- به خدا همیشه سعی کردم احترامش رو نگه دارم اما اون خودش باعث ...

-منم ه دارم همینو می گم پس تو از چی ناراحتی ؟

پریا سرش را پایین انداخت و گفت:

-دلم نمی خواد کسی رو از خودم برنجونم.

- قربون اون دل مهربونت برم! چهان راست می گفت که دل تو از دل یه پرنده ام کوچیکتر!

پریا به او نگاه کرد و پرسید:

-کارم خیلی بد بود؟

مهوش چشمکی زد و گفت:

-خوب یا بد من که کیف کردم! تازه بازم تو من اگه جای تو بودم خودم بیرونش می کردم.

وبا پایش مثل این که توپ را شوت می کنه حرکتی انجام داد که باعث خنده پریا شد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]فصل 10

 

 

محمد که روزهای اول خیلی بیتابی میکرد و مرتب سراغ جهانگیر را میگرفت حالا حسابی به پدرام وابسته شده بود و بیشتر روزهایش را با او می گذراند.یک روز پارک،یک روز سینما و هر جای دیگری که باعث شادی اش میشد.

پدرام تلاشش را میکرد تا هم محمد از رفتن جهانگیر اسیب روحی نبیند و هم او را برای زندگی جدیدش اماده کند،بنابراین گاهی اوقات در این گردش و تفریح ها محمد هم همراهیشان میکرد و حالا گاهی اوقات مه محمد کوچک در خانه از عمو محمد حرف میزد پریا رو زیر و رو میکرد.

ان روز هم وقتی توپ رنگی اش را به پریا نشان داد و گفت:

- مامان ببین عمو محمد واسه ام چی خریده!

پریا با قلبی لرزان توپ را گرفت و با تمام احساسش روی ان دست کشید.طاهره با خنده گفت:

- کاری میکنی که اگه خودشم اینجا بود حسودیش میشد×

پریا با شرم توپ را به دست محمد داد و ارام نجوا کرد:

- دلم برایش تنگ شده!

- خب برو ببینش!

- نه خاله!حالا موقعه اش نیست،در ضمن اون باید بخواد!

- از کجا میدونی اون نمیخواد؟

پریا به او خیره شد و پرسید:

- بازم چیزی هست که من ازش بی خبرم؟

طاهره با خنده گفت:

- اخه قول دادم چیزی نگم!

-خاله...بگو دیگه!

-نه!من ادم بد قولی نیستم!

-خاله!

- خب خودت زنگ بزن بپرس یا اصلا صبر کن!

در همین هنگام صدای زنگ تلفن تارهای وجود او را به ارتعاش در اورد.به خاله نگاه کرد.خاله با شیطنت گفت:

- گوشی رو بردار دیگه دختر.

- اخه...

- ا...مگه نمی بینی من کار دارم.

بلاخره با تردید گوشی رو برداشت.

- بله!

- سلام!

صدای گرم محمد چندین بار درون گوش ها و شاید هم تمام سلول های بدنش منعکس شد.به سختی اب دهانش را فرو داد.

- سلام.

- خوبی خانم؟

- ممنونم تو...شما خوبی؟

- شما؟!

لحن امرانه محمد خون را به صورتش دواند.دستی روی گونه گل انداخته اش کشید و سکوت کرد.

- پریا غریبگی رو بذار کنار!

باز هم سکوت کرد.

- پریا گوشی دستته؟

- بله!

- زنگ زدم دعوتت کنم فردا شب با محمد بیای خونه من!

- خونه تو؟

- چرا تعجب کردی؟

بغضی بی اراده راه گلویش را سد کرد.

- یعنی اون خونه رو...

- اره!نمیدونی چقدر قشنگ شده،باید حتما بیای و ببینی.

- اخه...

- خاله طاهره و اقا کمال هم میان!تنها نیستسم!

- پدرام چی؟

- اون که از حالا خودش رو بیخ ریش ما بسته!دیگه احتیاج به دعوت نداره.

حس میکرد در حال پرواز بر اوج اسمانها و فراتر از ابرهاست.چند لحظه سکوت برقرار شد و بلاخره این پریا بود که بی اراده صدا زد:

- محمد!

- جانم؟

قلبش هم چون پرنده ای بی قرار در سینه تپیدن گرفت اما نتوانست حرف بزند.وقتی سکوتش طولانی شد محمد او را صدا زد:

- پری قشنگم؟

باز هم بغض عشق راه گلویش را سد کرد و به سختی گفت:

- جانم؟

- تا فردا ثانیه شماری میکنم.

تماس قطع شد و صدای بوق ممتد درون گوشی پیچید.

دنیا،زندگی،لحظه ها،همه و همه رنگ عشق گرفت!حالا فقط یک فکر ذهنش را پر کرده بود؛فردا شب چه لباسی بپوشد؟با چه ارایشی برود؟فردا شب،شب دیدار بود و او باید بهترین شکل با محبوبش رو به رو میشد.دلش از این همه هیجان و شور وشوق می تپید و با وسواس لباس ها را یکی یکی پس میزد.نه!این بار باید به خرید می رفت و لباس تازه ای میخرید؛یک لباس سفید رنگ که میدانست رنگ مورد علاقه محمد است.

موقعه خرید،ان قدر وسواس به خرج داد که خاله را به ستوه اورد.بیچاره با خستگی روی پله های یکی از پاساژها نشست و گفت:

- به خدا خسته ام کردی دختر!این همه لباس قشنگ،خب یکیشو انتخاب کن دیگه!

- ببخشید خاله جون،میخواید ماشین بگیرم شما برگرید خونه؟

خاله با چشمهایی که از فرط تعجب گشاد شده بودند به او زل زد و پرسید:

یعنی تو خسته نیستی؟

لبخندی زد و گفت:

- اصلا![/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]خاله ابرویی بالا انداخت و گفت:

-ببین عشق چه کارها که نمی کنه!

-پاشید بریم هم یه چیزی بخوریم هم خستگی در کنیم دوباره برگردیم!

خاله دستش را به زانو گرفت و بلند شد و گفت:

-این شد یه چیزی!

بعد از خوردن کیک و بستنی دوباره راهی شدند و بالاخره در یکی از مغازه ها پریا آن چه را که مورد نظرش بود پیدا کرد. یک بلوز و شلوار سفید با حاشیه های طلایی زیبا که از او یک فرشته ساخت.

وقتی با گونه های رنگ گرفته از شرم به محمد سلام کرد، محمد احساس کرد دلش برای در آغوش فشردن او ضعف می رود، اما حضور دیگران این اجازه را از او سلب می کرد و نمی گذاشت با محبوب زیبایش راحت باشد. با او و بقیه مهمانان احوالپرسی و به آنها تعارف کرد وارد شوند اما نگاهش بی اختیار به دنبال پری زیبایش می دوید و این نگاه های مشتاق و دزدانه باعث خنده طاهره می شد.

وقتی پا به درون حیاط گذاشت به یاد اولین شب ورودش به آن خانه افتاد. جالب این که محمد آن جا را کاملا شبیه گذشته بازسازی کرده بود!

چشمش را به در اتاق دوخت. گویا منتظر بود تا آن شب هم خواهر های مهربان محمد با لبخند های زیبا و آغوش های گرم خود به استقبالش بیایند. صدای محمد او را به خود آورد.

-درسته خودشون حضور ندارند اما روحشون ناظر ورود پری قشنگ من هست! مطمئنا اونام برامون جشن گرفتن و از اومدنت خوشحالن!

نگاه ابریش را به چشمهای مهربان او دوخت. محمد لبخندی زد و آهسته نجوا کرد:

خیلی خوشگل شدی! یه کمی ام فکر دل منو می کردی!

پریا با شرم سرش را پایین انداخت و به دنبال خاله به سوی اتاق رفت.

محمد مشتاقانه او را نگاه می کرد که گرمای دستی را حس کرد. محمد با دو دستش دست او را گرفته بود و نگاهش می کرد. خم شد و او را بغل کرد و صورتش را بوسید و پرسید:

-خوبی پسر گلم؟

محمد دستهایش را دور گردن او حلقه کرد و گفت:

- عمو امشبم باهام توپ بازی می کنی؟

- حتما!

- آخ جون، دایی پدرامم می آد؟

- آره عزیزم، اونم تا یه ساعت دیگه می آد، آخه رفته کیک رو بیاره.

- کیک؟!

- می خوام یه رازی رو بهت بگم اما قول بده به مامانت نگی!

- چرا؟

- چون این یه رازه!

- آخه مامانم گناه داره!

- به مامانتم می گیم ولی نه الان!

- چرا؟

- می خوایم یه دفعه خوشحالش کنیم.

محمد بعد لحظاتی فکر کردن، سرش را به علامت تایید به یک طرف خم کرد. صدای عمو کمال از بالای پله ها نظرشان را جلب کرد.

- مگه نمی آیید بالا؟

- شما بفرمایید ما هم الان می آییم.

پریا با اشتیاق نظری به آن دو انداخت و همراه خاله و کمال وارد خانه

شد. محمد بسته کوچکی را از جیبش درآورد و به دست پسرش داد و گفت:

- وقتی بهت گفتم اینو می دی به مامانت و می گی تولدت مبارک!

محمد به بسته نگاه کرد و پرسید:

- مگه امشب تولد مامانه؟

- آره عزیزم!

محمد با شوق پرسید:

- خودش نمی دونه؟

به او چشمکی زد و گفت:

- نه!

سپس دستش را به طرف او دراز کرد و گفت:

- حالا بزن ببینم!

محمد دستش را کف دست او کوبید و گفت:

- بابا جهانم یه سال همین کارو کرد!

دل محمد لرزید وقتی که او گفت (( بابا جهانم )) اما ظاهرش را حفظ کرد و پرسید:

- چه کار کرد؟

- واسه مامانم همین جوری تولد گرفت!

- مامانت خوشحال شد؟

محمد کمی فکر کرد و با تردید گفت:

- یادم نیست!

دست او را گرفت و گفت:

حالا تا شک نکرده بیا بریم خونه، اون هدیه رو هم بذار تو جیبت که نبینه!

- آخه جیبم باد می کنه مامان می فهمه!

محمد که از شیرین زبانی های او غرق لذت می شد با لبخند گفت:

- خب فعلا بذارش تو جیبت وقتی رفتیم خونه بده خاله برات قایمش کنه.

- مگه خاله می دونه؟

- همه می دونن جز مامانت.

پریا نگذاشت خاله بلند شود. خودش به آشپزخانه رفت و چای ریخت و به سالن آمد. محمد محو زیبایی او شده بود که صدای دلنشینش باعث شد چشم به چشمش بدوزد.

- بفرما چایی!

یه فنجان چای برداشت و در حالی که به چشمهای زیبای او نگاه می کرد تشکر کرد. پریا نشست و پرسید:

- پس پدرام کجاست؟

- الان دیگه پیداش می شه.

در همین لحظه صدای زنگ بلند شد. خاله گفت:

- چه حلال زاده ست!

محمد با هیجان از روی مبل پایین پرید و گفت:

- من می رم درو باز می کنم.

بعد از رفتن او محمد بلند شد و از پریا پرسید:

- نمی خوای اتاقای اون طرف رو ببینی؟

پریا با تعجب به او نگاه کرد. نمی دانست منظورش از این کار چیست اما اتاق های آن طرف حیاط روزی خانه مشترک آنها و شاهد شکل گرفتن یک زندگی عاشقانه و زیبا بود. حس می کرد قلبش می لرزد. آب دهانش را فرو داد و گفت:[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-باشه!

محمد به خاله و کمال گفت:

-بهتره شما هم تشریف بیارید!

همگی بلند شدند.پریا پرسید:

-پس چرا محمد نیومد؟نکنه پدرام نبود؟

وقتی چشمش به پنجره های روشن اتاق ها افتاد با تردید پرسید:

-کی چراغ هارو روشن کرده؟

مجمد لبخندی زد و درحالی که جلوتر از ان ها می رفت گفت:

-کار پدرامه!

پریا باز هم به یاد گذشته افتادٔ ان شب که برای اولین بار به انجا پا گذاشت خواهر های محمد همراهیش می کردند و حالا همان طور که محمد گفته بود حضور ان هارا حس می کرد.خاله دستش را گرفت و گفت:

-انقدر ناز نکن بیا دیگه!

وقتی وارد اتاق شد باران اکلیل و کاغذ های رنگی بر سرش باریدن گرفت.صدای کف زدن ها یک لحظه او را به رویا برد و فکر کرد امشب شب عروسی او و محمد است و فرشته های اسمانی برایشان بزم به پا کرده اند.

وفتی کاغذ های رنگی روی فرش اتاق جا گرفتند با دیدن تزئینات اتاق و وسایل پذیرایی روی میز،نگاه متعجبش را به محمد دوخت.نگاه مهربان محمد پر از حرف بود اما پسرشان جلو دوبد و دست هایش را گرفت و گفت:

-مامان جون تولدت مبارک!

این جمله به او فهماند انجا چه خبر است و انها چه کرده اند!پدرام به مبل ها اشاره کرد و گفت:

-خواهش می کنم بفرمایید بنشینید خانم!

لبخندی زد و درحالی که با نگاهش از محمد سپاسگزاری می کرد جلو رفت و نشست.لحظه ها اکنده از شور و شوق بودند دلش از شادی لبریز بود و با هرنگاه محمد لرزش شیرینی را در وجودش ایجاد می کرد.او برایش سنگ تمام گذاشته بود مخصوصا با هدیه اش که گردن بند زیبایی بود و به در خواست پدرام،خودش ان را به گردنش اویزان کرد.در ان لحظه با تمام وجود عطر تن او را به مشام کشید اما باز هم جضور دیگران و فاصله ها اجازه نمی دادند تا گرمای اغوش او را حس کند و به جای او،پسرشان گونه داغش را بوسید.پریا هم او را به سینه چسباند و پیشانی اش را بوسید.

همگی با شادی در حال حرف زدن و خندیدن بودند که صدای زنگ خانه بلند شد.پریا با تردید به محمد نگاه کرد و پرسید:

-منتظر کسی هستی؟

-نه!شاید همسایه ها باشن!

اما دلشورع بر وجود پریا چنگ انداخت و با نگاه مرددش او را تعقیب کرد.پدرام پرسید:

-چرا رنگت پریده؟

-نمی دونم...یه دفعه دلم شور افتاد!

-اخه واسه چی مگه...

ورود پدر همه را به سکوت واداشت.همگی به احترام او از جا برخواستند و سلام کردند اما هیش کس جوابی نگرفت جز نگاهی اتشین که نگاه هراسناک پریا را نشانه گرفته بود.پدرام جلو رفت تا توضیح بدهد که

[align=CENTER]پدر او را کنار زد و جلو رفت ، سیلی محکمی به صورت پریا زد که صدایش قلب محمد را شکافت طوری که اگر به حرمت پریا و پدرام نبود همان طور جوابش را می داد .

[/align] پریا دستش را روی صورتش گذاشت و نگاه ابریاش را به نگاه پر کینه او دوخت اما چیزی نگفت . پدرام دوباره خواست پا در میانی کند که پدر فریاد زد :

_ برید بیرون میخوام با پریا حرف بزنم !

همه به هم نگاه کردندن و با اشاره خاله بیرون رفتند اما وجود محمد در حال انفجار بود ، به خصوص وقتی دید پسرش از این اتفاق ناگهانی به گریه افتاده . او را در آغوش گرفت و لبه حوض نشست . سر او را به سینه چسباند و در حال نوازش موهایش گفت :

_آروم باش پسرم ، چیزی نشده !

محمد با هق هق پرسید :

_ پس چرا بابا بزرگ مامانمو زد ؟

_حواسش نبود !

_مامانم میخواست گریه کنه .

بغض گلوی خودش را میفشرد اما به سختی آن را مهار می کرد تا بتواند کلمات مناسبی برای تسکین پسرش بیابد .

لبهایش بی ارازد کلماتی تسلی بخش را نجوا می کرد اما نگاه بی قرارش به پنجرههای اتاق بود و حواسش پیش پریای نازنینش که گویا طوفان حوادث قصد نداشت دست از زندگی او بردارد .

پدر بیرحمانه او را مورد تهاجم کلمات زهرآگین قرار داده و درست کلماتی را دیکته می کرد که او برها از زبان پوراندخت شنیده بود و میدانست او پدر را بر علیه اش تحریک کرده . هر بار دهان باز می کرد تا اعتراضی بکند با تهمتی نارواتر از قبل دهنش قفل می شد و هر بار سعی می کرد او را آرام کند او خشمگین تر از قبل صدایش را بالا میبرد . آنقدر گفت و گفت تا بالاخره به او فهماند که در حق جهانگیر کوتاهی کرده و با این کار باعث دلزدگی او از خانه و زندگی اش شده . پریا که دید تلاشش بی ثمر است صورتش را با دو دست پوشاند و در حال شنیدن حرف های او عنان اشک ها را رها ساخت تا این که یک جمله پدرش باعث بهتش شد .

_خودم برات بلیت میگیرم دست بچه ات رو میگیری و میره پیش شوهرت !

چشم های خیس اش را به صورت پدر دوخت و قاطعانه گفت :

_ امکان نداره !

_همین که گفتم ، بهانه نعیار ! به خاطر کارهای احمقانه تو مجبور شدم انگشت نمای مردم ! باید بری تا این حرف ها و اراجیف تموم بشه البته اراجیفم نیست ؛ این بند و بساطی که من امشب میبینم انگار حقیقته !

پریا نفسی را که در سینه اش سنگینی میکرد بیرون داد و گفت :

_ اما من نمیرم .

پدر با عصبانیت فریاد زد:

_ باید بری !

_ کجا برم ... پیش کی ؟

_خب معلومه پیش شوهرت !

_جهان دیگه شوهر من نیست .

پدر چند لحظه با ناباوری به او خیره شد سپس با تردید پرسید :

_ چی گفتی ؟!

_گفتم جهان دیگه شوهر من نیست ، ما از هم جدا شدیم .

چشمهای پدرش از حدقه بیرون زد ، گویا یک لحظه دیوانه شد و به سوی او هجوم برد اما پریا سریع دوید و خودش را از اتاق بیرون انداخت و در آغوش پدرام جا گرفت ، پدر فریاد زد:

_ میکشمت پریا ! دختره بی آبرو واسه چی این کار رو کردی ؟ مرد بیچاره رو مجبور کردی تا طلاقت بده ؟ اره ؟ خجالت نکشیدی که به خاطر هرزگی هات تو رو از زندگیش بیرون کرد ؟

محمد پسرش را روی زمین گذاشت و بلند شد و جلو رفت و گفت :

_ بسه دیگه آقای دیبا ! شما که هر چی دوست دارید میگید بدون اینکه بدونید حقیقت چیه ! چرا بی خودی سعی میکنید به خاطر امیال خودتون آبرو و نجابت اونو له کنید ؟

پدر که از شدت عصبانیت سینه اش بالا و پایین میشد گفت :

_ من امشب با جهان تماس میگیرم ، فردا هم این دختره بی آبرو رو میفرستم بره ....! شماره اش رو بده ببینم !

پریا با درماندگی به پدرام نگاه کرد و گفت :

_ من ازش شمارهای ندارم !

_ بی خودی دروغ نگو ! مگه میشه ؟

_پدر خواهش میکنم یه کم آروم باشید ، من براتون توضیح میدم . جهان به میل خودش از پریا جدا شد !

پدر قهقهه زد ، قهقه های که وجود محمد را پر از نفرت میکرد . سپس گفت :

_ من هم اگه میدیدم زنم بهم خیانت میکنه طلاقش میدادم ، بازم خیلی مرد بوده که این کار رو نکرده وگرنه هر کی دیگه بود به جای این کار میکشتش ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]محمد گفت :

_آقای دیبا پریا پاک تر از اونیه که شما در موردش این طوری صحبت می کنید ! به خدا بی انصافیه که درباره دخترتون این طور قضاوت کنید!

پدر این بار خشمش را سر او خالی کرد .

_ همه اینا تقصیر توئه! از زمانی که تو برگشتی اینا رو بهم ریختی ! تو اگه مرد بودی نمی رفتی خونه جهان و دزد ناموس نمی شدی !

پریا به چشم های محمد که در غم غرق می شد نگاه می کرد و اشک میریخت . محمد نظری به پدرام انداخت . پدرام به طاهره نگاه کرد و بالاخره این خاله بود که گفت :

_ محمد به درخواست خود جهانگیر اومد اونجا !

نگاه ناباورانه پدر این بار به سوی او چرخید . طاهره با اخم ادامه داد :

_ آقا خودش از من خواست با محمد حرف بزنم و بخوام که بیاد با پریا صحبت کنه بلکه اون راضی بشه برگرده با هم زندگی کنن ولی همون روزم ترس و تردید پریا به محمد اجازه نداد حرف بزنه ، مثل الان که حرفهای مسموم پوراندخت به شما اجازه نمیده حقیقت رو بشنوید و باور کنید !

پدر که خود را در حال باخت میدید دستش را در هوا تکان داد و گفت :

_ برای من قصه سر هم نکنید ، پریا باید بره پیش شوهرش !

و دیگر به کسی مجال حرف زدن نداد و رفت . محمد به جای سیلی او بر صورت پریا چشم دوخت و انگشتانش را مشت کرد . آخر چطور دلش آمده بود به صورت پری قشنگ او سیلی بزند ؟

محمد دوید خودش را به پاهای پریا چسباند . پریا نشست و در حالی که گریه میکرد او را در آغوش گرفت . پدرام دستی روی موهایش کشید و گفت :

_نمی دونم از کجا فهمیده ما امشب اینجاییم !

[align=CENTER]طاهره گفت :

_ مطمئنم اینم زیر سر اون پوران از خدا بی خبره ! فقط میخواستن شب ما رو خراب کنن !

محمد به سوی پریا و پسرش رفت ، روی پاهایش نشست و دستش را روی شانه محمد گذاشت . محمد خودش را این بار در آغوش او انداخت پریا به پایین پایش خیره شده بود . محمد صدایش زد و او نگاه خیسش را بلند کرد غم نگاهش مثل تیری آتشین بر قلب او نشست . با بغضی سنگین گفت :

_ گریه نکن ، خدا بزرگه ! مطمئن باش به هر قیمتی شده حقمون رو میگیریم . عزیزم اونا نمیتونن کاری بکنن چون جهان قبل از رفتنش همه کارها رو انجام داده ، اون همه این آدما رو خوب می شناخت به همین دلیل هم کاری کرده که بهانه ای براشون نمونه !

پریا با لب هایی لرزان گفت :

_من به خاطر خودم ناراحت نیستم ، اما این اتفاقات ....

و با چشم به پسرش اشاره کرد . محمد در آغوش پدرش می لرزید و این مساله وجود او را به آتش می کشید . آنها باید به خاطر پسرشان هم که شده با جبر و ناملایمات میجنگیدند بنابراین همان طور که او را در آغوش داشت از جا برخاست و گفت :

_ مثلا امشب جشن تولدها ! بریم که من دلم داره ضعف میره واشه اون کیک خوشمزه !

محمد سرش را از روی شانه او بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد . به روی او لبخند زد و پرسید :

_ تو موافقی پسرم ؟

محمد نگاهش را به سوی پریا چرخاند . پریا در حال پاک کردن اشک هایش لبخندی بر لب نشاند و سرش را تکان داد .

محمد که دید همه خوشحال هستند خندید و با شادی گفت :

_ باید به من بیشتر از همه کیک بدید !

_بله پسرم راست میگه ، سهم اون باید بیشتر از همه باشه چون هدیه اش هم از همه قشنگ تر بوده ! راستی تو هنوز هدیه مامانتو ندادی ؟

محمد به طاهره نگاه کرد و گفت :

_ همه اش تقصیر خاله است که یادم ننداخت .

_پس بریم تا همه ببینن پسرم واسه مامانش چی خریده !

همگی با ظاهری شاد و لب هایی خندان اما دل هایی نگران رفتند تا دوباره جشن بگیرند .

 

*** [/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]_کاش یه شماره از جهان داشتید ، این جوری بهتر بود !

_ خودش اینتری خواست وگرنه من گفتم نگرانش میشیم !

_حالا میخوای چیکار کنی ؟

_ خودمم گیجم مهوش ، اما مجبورم پیشنهاد پدرام و محمد رو بپذیرم !

_یعنی عقد کنید ؟

_اگه این کار رو نکنیم پدر به زورم شده من رو راهی میکنه .

_چه حرفا میزنی ! مگه بچهای که بتونه این کار رو بکنه ؟

_تازه پورانم دیشب زنگ زده میگه حالا که زن جهان نیستی باید از این خونه بری !

مهوش با کنجکاوی گفت :

_ خب !

_وقتی بهش گفتم جهان این خونه رو به نام محمد زده میخواست خودش رو خفه کنه !

مهوش خندید و پرسید :

_مگه تو از پشت تلفن دیدی ؟

_بعد از این همه سال تصور رفتارشون برام ساده است ! وای مهوش خیلی دلشوره دارم .

_واسه چی ؟ وقتی جهان تمام املاک و داراییاش رو به نام ممهمد زده یعنی کارش قانونیه ، وقتی ام تو زن محمد بشی دیگه هیچ کس نمیتونه بهانه ای بیاره یا حرفی بزنه .

طاهره آمد و آهسته به پریا گفت :

_پدرت اومده !

پریا با دستپاچگی به مهوش گفت :

_پدرم اینجاست ، بعدا باهات تماس میگیرم ! فعلا خداحافظ .

گوشی را گذاشت و به احترام پدرش بلند شد .پدر این بار آرام تر از قبل بود و طاهره که به سوی آشپزخانه میرفت گفت :

_ من احتیاجی به پذیرایی ندارم فقط تنهامون بذار میخوام با دخترم خصوصی حرف بزنم .

طاهره چشمی گفت و رفت . قلب پریا مضطرب و پریشان میتپید .

پدر پرسید:

_ فکرهات رو کردی ؟

_در مورد چی ؟

پدر عصبانی شد اما خودش را کنترل کرد و گفت :

_در مورد رفتن !

_من جایی نمیرم پدر !

_چرا ؟

_چون اولا من و جهان دیگه با هم نسبتی نداریم در ثانی کجا باید برم وقتی از اون هیچ نشونی و آدرسی ندارم !

_خب میتونی با برادرش تماس بگیری و از اون بپرسی ، ممکنه اونا بدونن کجاست !

_این کارم کردم اما اونام ازش بی خبرن ، اصلا نمیدونستم که جهان از ایران رفته !

_به هر حال باید بری !

_میشه بپرسم کجا ؟ مثل اینکه مشکل شما چیز دیگه یه !

پدر با تعجب به او نگاه کرد ، پریا با اخم گفت :

_ اگه مشکلتون اینجا بودنمه خب میرم ، این خونه هم ارزونی اونایی که تو سینه شون قلبی ندارن !

_تو مثل اینکه حرف تو گوشت نمیره دختر !

_شما نمیخواید منطقی با این مساله برخورد کنید وگرنه من کار خلاف شرع یا خلاف قانون نکردم !

_پریا دست از لجبازی بردار و بیا برو وگرنه .....

نگاه پریا او را برای گفتن حرفش یک لحظه مردّد کرد اما ادامه داد :

_اگه جون محمد بارات عزیزه بهتره زودتر چمدونت رو ببندی !

قلب پریا فشرده شد و با ناباوری پرسید :

_منظورتون چیه ؟!

_ببین پریا ...... تو که خودت خبر نداری مردم چه حرفهایی پشت سرت میزنان ! من میدونم تو پاکی میدونم که کار خلافی هم انجام ندادی اما عزیز من تا کی میتونی به این حرفا بی اعتنا باشی ؟ نمیترسی یه روز این حرفا به گوش پسرت هم برسه ؟ فکر نکردی ممکنه این حرفا چه بالایی به سرش بیاره ؟

_کدوم حرفا ؟

_ این که مادرش به پدرش خیانت میکرده و همین مساله باعث جدایی شون شده ! فکر اینکه ......

_اما پدر من به جهان خیانت نکردم ! درسته که عاشق بودم ، درسته که همیشه با خیال و خاطره محمد زندگی کردم اما ........

_من که گفتم حرفات رو قبول دارم اما عزیزم من ، مردم که این چیزها رو نمیدونن ! مردم از کاه کوه میسازن ! کافیه یه شب .... فقط یه شب تو یکی از مجالس شرکت کنی تا از طرز نگاهشون بفهمی که من چی میگم !

پریا نمیدانست چه بگوید ، سرش را میان دو دست گرفت و گفت :

_ مردم ... مردم .... مردم ! وقتی خودا حقایق رو میدونه حرف مردم چه ارزشی داره ؟ مهم نیست ، دیگه هیچی مهم نیست ! من یه عمر که دارم دروغ و تهمت میشنوم و رنگ و ریا میبینم ، تو رو خدا دیگه دست از سرم بردارید و بذارید واسه خودم زندگی کنم !

_کدوم دروغ و تهمت ؟ تا قبل از اومدن محمد که حرفی نبود !

_ بود پدر اما در لفافه و در گوشی بود اما حالا تمام اونایی که دنبال فرصت میگشتن برای اینکه خودشون رو راحت کنن حرفاشون رو جار میزنان !

_چارهای نیست فقط باید زودتر فکر رفتن باشی !

_من نمیرم چون قراره همین روزها با محمد ازدواج کنم .

پدر خیره خیره او را نگاه کرد . سپس بلند شد و با حرص گفت :

_ پس اگه بالایی سرش اومد مسببش تو هستی !

و به سوی در رفت . پریا بلند شد و به دنبال او دوید و ملتمسانه گفت :

_ پدر خواهش میکنم یه کمی هم به حرفای من گوش کنید !

پدر به سوی او برگشت و با خشم پرسید :

_کدوم حرف ؟ حرفی که حتی ارزش شنیدم نداره ؟

_مگه من میخوام چیکار کنم ؟

_کارت احمقانه است !

_اما خلاف شرع که نیست ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]_باعث میشه حرفای مردم ثابت بشه !

_اصلا اون شوهر من بوده ، پدر بچه مه..... حالم این حقمونه که کنار هم زندگی کنیم !

_زندگی که فقط دوست داشتن و عشق نیست ، یه کمی به آبروت فکر کن ، به آینده بچه ات و این که ممکنه اتفاقات امروز فردای اونو خراب کنه !

_آینده بچه من یعنی این که با حقیقت زندگی کنه و حقیقت زندگی اون پدر واقعیشه نه مزخرفات مردم !

پدر که باز هم کم آورده بود قدمی دیگر به سوی سر برداشت و گفت :

_ من حرفام رو باید میزدم که زدم حالا دیگه خودت میدونی !

پدر رفت و دنیایی از ترس و ابهام در سینه او باقی گذاشت . تصمیم گرفت در این مورد با پدرام صحبت کند اما با خودش فکر کرد پدر برای این که او را بترساند این حرف ها را زده و نباید بی جهت برادرش را نگران کند .

شب با محمد صحبت کرد و برای روز بعد ساعت ده صبح قرار گذاشتند. شادی و نگرانی هر دو در دلش غلیان میکرد طوری که آن شب نتوانست پلک بر هم بگذارد برای این که روحش آرام شود بلند شد و وضو گرفت و به راز و نیاز پرداخت و از خدا کمک خواست . آنقدر دعا کرد که همان جا روی سجاده به خواب رفت ؛ خوابی آرام و شیرین که با صدای طاهره به بیداری مبدّل شد .

_پس چرا تو اینجا خوابیدی دختر ؟

_ساعت چنده خاله ؟

_هشته ! بلند شو تا یه دوش بگیری و صبحانه بخوری اونام اومدن !

_محمد کجاست ؟

_خوابه !

_باید بیدارش کنی !

_مگه میخوای اونم با خودت بیاری ؟

_اون باید تمام لحظه ها همراهمون باشه !

وقتی متوجه نگاه مردّد خاله شد ادامه داد :

_این طوری بهتره !

طاهره با تعجب سری تکان داد و بیرون رفت . او هم به حمام رفت تا دوش بگیرد اما دلشوره ای عجیب آزارش میداد .

وقتی پشت میز صبحانه نشست حس کرد اشتها ندارد . برگشت و به گوشی تلفن نگاه کرد . دلش میخواست صدای محمد را بشنود تا خیالش راحت شود اما فکر این که شاید او الان خواب باشد پشیمانش کرد . در حال بازی کردن با فنجان چایش بود که صدای زنگ تلفن دستش را لرزاند . خاله گوشی را برداشت و بعد از احوالپرسی به سوی او آمد و گوشی را به دستش داد و گفت :

_پدرامه !

با تردید گفت :

_سلام !

_سلام ، صبح به خیر ، خوبی ؟

_ممنونم تو چطوری ؟

_من هم خوبم ! میخواستم ببینم محمد اونجاست ؟

_محمد ؟!

_منظورم پسرت نیست .

یک باره دلش فرو ریخت و با نگرانی پرسید :

_ چی شده پدرام ؟ اتفاقی افتاده ؟

_قرار بود قبل از محضر برین یه جایی ، قرارمون ساعت هشت و نیم بود اما رفتم در خونه اش نبود زنگم زدم گوشی رو برنداشت فکر کردم شاید اومده پیش تو !

_خب ... شاید رفته خرید ؟!

_من نیم ساعته که اینجام ، الانم از سر کوچه زنگ میزنم ، حالا شایدم به قول تو رفته خرید ، حالا بازم میمونم !

_پدرام من رو بی خبر نذار دلم شور میزنه .

_من زنگ نزدم که تو رو نگران کنم فقط فکر کردم شاید اومده باشه اونجا ! با من کاری نداری ؟

_نه ولی .....

_باشه بهت زنگ میزنم ، فعلا خداحافظ .

گوشی را روی میز گذاشت و نگاه نگرانش را به صورت طاهره دوخت . طاهره هم با رنگی پریده یکی از صندلی ها را عقب کشید و نشست . هر دو به حرفها و تهدیدهای روز پیش پدر فکر میکردندن اما جرات به زبان آوردن کلمه ای را در این مورد نداشتند . پریا با بغض گفت :

_ خاله !

_جانم !

_یعنی چی شده ؟

_خاله برای اینکه او را از نگرانی در آورد گفت :

_ هیچی ! خب حتما یادش اومده باید چیزی بخره رفته بیرون !

_اما خیلی نگرانم !

_به جای این حرف ها صبحانه ات را بخور که اگه اومدن دنبالمون معطل نشان !

پریا که گویا هاًفهای طاهره را نمیشنید نگاه مهجورش را به چشم های او دوخت و گفت :

_ اگه برای محمد اتفاقی بیفته من میم میرم خاله !

_ا...... این حرفا چیه دختر ؟ چرا بی خودی خودت رو ناراحت میکنی ؟ انشا الله که خیره و هیچ اتفاقی نیفتاده !

_شما ....دیروز حرفای پدرم رو شنیدید ؟

_اره ... ولی اون فقط میخواست تو رو بترسونه بلکه پشیمون بشی ، حالم به جای فکر و خیال بی خود صبحانه ات را بخور و برو آماده شو !

نگاهش را به میز صبحانه دوخت . احساس تهوع میکرد . سرش را تکان داد و گفت :

_نمی تونم خاله ، از دلشوره دارم میمیرم !

اش از گوشه چشمهایش روان شد . دست و پاهایش یخ کرده و گلویش خشک شده بود . حتی قدرت نداشت از جایش بلند شود . فقط اشک ها بودند که داشتند بی وقفه میب اریدندن . خاله که میترسید حال او خراب شود بلند شد و فنجان چای را برداشت و به لب هایش نزدیک کرد و گفت :

_ یه کم چای بخور ، شیرینه حالت رو جا میاره !

صدای زنگ تلفن باعث شد تا هر دو همزمان فنجان را رها کنند و دست به سوی گوشی ببرند . پریا زودتر آن را برداشت :

_الو پدرام !

_سلام پریا !

صدای محمد بود اما چرا این قدر ضعیف ؟

_محمد ! تو کجایی ؟!

_خونهام ! تو حالت خوبه ؟

_ من خوبم تو چرا صدات گرفته ؟

_ چیز مهمی نیست فقط اگه میتونی پاشو بیا اینجا !

_ تو خونهای ؟ پس چرا در رو برای پدرام باز نکردی ؟

تماس قطع شد ، با عجله بلند شد و دوان دوان به طبقه بالا رفت . سریع لباس پوشید و در حالی که از پله ها پایین می آمد به طاهره گفت :

_ بگو عمو ماشین رو ببره بیرون من هم اومدم !

در همین موقع محمد از اتاقش بیرون آمد و در حالی که با یک دست چشمش را می مالید پرسید :

_ کجا میره مامان ؟

چند پله را که پایین آمده بود برگشت و او را بوسید و گفت :

_ زود بر میگردم عزیزم ، تو همین جا پیش خاله باش و صبحانه ات رو هم بخور !

و دوباره دوان دوان از پله ها سرازیر شد آنقدر هول شده بود که ناگهان پاهایش در هم پیچید و به پایین سقوط کرد . سرش به شدت به نرده های چوبی خود و در حالی که صدای فریادهای خاله و گریه محمد را می شنید بی هوش شد .

محمد وقتی فهمید پدرام پشت در است با وجود درد زیادی که داشت افتان و خیزان خودش را به آیفون رساند و در را باز کرد .

پدرام با دیدن اوضاع بهم ریخته خانه و سر و صورت خونی و زخمی او یک لحظه ماتش برد و با ناباوری پرسید :

_ اینجا چه خبره ؟! چه اتفاقی افتاده ؟

_تو دیشب کجا بودی ؟

_پدر نذاشت بیام ، میخواست در مورد تو و پریا باهام صحبت کنه !

محمد نیشخندی زد که باعث شد زخم صورتش به سوزش بیفتد .پدرام به سوی او رفت و پرسید :

_ کی این بالا رو سرت آورده ؟!

_دیشب یه عده ریختن تو خونه و حسابی تا میتونستن زدنم ، اینقدر که بیهوش شدم . انگار خیال کردن مردم که ولم کردن و رفتن . همین چند دقیقه پیش به هوش اومدم ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]_الان یه ساعته که من پشت در خونه ام ! مجبور شدم به پریا زنگ بزنم ، گفتم شاید رفتی اونجا !

_من هم الان بهش زنگ زدم و گفتم بیاد اینجا .

_پاشو . پاشو بریم درمانگاه !

_باید لباسام رو عوض کنم !

صدای زنگ تلفن به گوش رسید . پدرام در حال کمک به محمد بود که او گفت :

_ اول تلفن رو جواب بده احتمالا پریاست !

پدرام به سوی میز رفت و گوشی را برداشت :

_ صدای بغض الود کمال ، دنیا را روی سرش خراب کرد . محمد حرفها پرسش های او را میشنید و رنگ پریدگی چهره اش را میدید اما توان حرکت نداشت .

پریا هذیان گویان به هوش آمد اما جز سفیدی دیوار و لوله هایی که به دستش وصل بود چیزی ندیدی . یک باره به یاد محمد افتاد و با تمام توان نامش را صدا زد . دو پرستار با نگرانی وارد اتاق شدند . دست یکی از آنها را گرفت و با گریه پرسید :

_محمد کجاست ؟ محمد من کجاست ؟

پرستارها به هم نگاه کردند ، یکی از آنها سعی می کرد او را آرام کند و دیگری از اتاق بیرون رفت و پرسید :

_ محمد کیه ؟

محمد با سر و صورتی کبود بلند شد و به سوی او رفت . طاهره با بغض زیر لب نفرینی کرد و با گوشه روستی اشکهایش را پاک کرد .

محمد لنگان لنگان وارد اتاق شد .

پریا با دیدن او دست هایش را به سویش دراز کرد و درهای که به شدت اشک میریخت نالید :

_ محمد !

محمد جلوتر رفت و دست های او را در دست گرفت و چند بار بوسید .حالا دیگر اشک های او هم سرازیر شده بود . پریا زمزمه کرد :

_ عشق من ! چه بالایی سرت آوردن ؟! کی با تو این کار رو کرده ؟

محمد لبه تخت نشست و در حالی که موهای پریشان او را از روی صورتش کنار زد و گفت :

_ مهم نیست عزیز دلم ! تو رو خدا گریه نکن طاقت ندارم !

اما پریا نمیتوانست جلوی فوران اشک هایش را بگیرد . به تورّم صورت او نگاه می کرد و دلش ریش می شد . دستش را روی زخمهای صورت او کشید و گفت :

_ کاش کور میشدم و تو رو این جوری نمیدیدم !

_خدا نکنه عزیزم ! این چه حرفیه ؟ عیبی نداره باید این سختی ها رو تحمل کنیم تا بدونیم ارزش وصال بیشتر از این حرفاست !

پریا دستش را عقب کشید و رویش را برگرداند و گفت :

_نه محمد ! دیگه از وصال حرف نزن !

تمام وجود محمد لرزید و رنگش پرید ، با سینه ای بغض کرده پرسید :

_چرا ؟!!

_وصالی که به قیمت جون تو باشه برام ارزش نداره ! من میخوام تو رو همیشه سالم و سر حال ببینم !

_ این زخم ها خوب میشن پریا اما اگه قلب آدم زخمی بشه هیچ وقت خوب نمیشه !

_اما من میترسم محمد !

_ تو رو خدا با حرفات ناامیدم نکن ! من و تو بهم میرسیم حتی اگه تمام دنیا مانعمون بشن و هزاران زخم به تن و بدنمون بزنن ! این زخم ها که چیزی نیست تمام اینها در برابر امید با تو بودن هیچه ... هیچ !

پریا به چشمهای او نگاه کرد .

پریا به چشمهای او نگاه کرد . چشم هایی که برایش حکم زندگی را داشتند ، دوباره با بغض نالد :

_ آخه پدر تهدید کرده !

محمد دستش را روی گونه او گذاشت و گفت :

_بهتره جدی نگیری !

_من هم اولش جدی نگرفتم اما حالا که تو رو میبینم !

محمد لبخندی زد و گفت :

_ این من و تو هستیم که باید دیگران رو در مقابل عشقمون به زانو در بیاریم نه اینکه در برابر منطق بی منطقشون سر خم کنیم و تسلیم بشیم .

_اما .....

محمد انگشتش را روی لب های او گذاشت و گفت :

_ اما بی اما ! دیگهام گریه نکن ، نگران هم نباش ! بهت قول میدم همین روزها همه چیز درست بشه !

پریا بوسه ای بر انگشتانش او زد و چشم در چشمش دوخت و آهسته نجوا کرد :

_دوستت دارم ![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]محمد دست کوچکش را آرام روی بانداژ سر او گذاشت و پرسید :

_ درد میکنه مامان ؟

پریا لبخندی زد و دست او را در دست گرفت و گفت :

_ نه عزیزم ، یه زخم کوچیکه ولی دکتر گفت باید با باند ببندتش که زودتر خوب بشه .

_مگه خودت به من نمیگی از پله ها یواش برم و بیام ؟ پس چرا خودت دویدی ؟

_اشتباه کردم دیگه ! این هم نتیجهاش !

طاهره سینی غذا را روی تخت گذاشت و به محمد گفت :

_عزیزم بیا این طرف تا مامان غذاش رو بخوره ! تو هم برو پایین پیش دائیت !

_نه ! من میخوام با مامانم غذا بخورم !

طاهره خواست اعتراض کند اما پریا گفت :

_ راست میگه من هم میخوام با پسرم غذا بخورم .

طاهره سینی را جلوتر برد و گفت :

_ آخه میخواستم باهات حرف بزنم .

پریا در حالی که یک قاشق از غذا را در دهان محمد میگذاشت گفت :

_ بذارش واسه بعد !

طاهره کمی این پا آن پا کرد و رفت .

پریا با پسرش غذامی خورد در حالی که نگاه نگران طاهره از جلوی چشم هایش دور نمیشد . حالا دیگر هر لحظه منتظر شنیدن خبری ناگوار بود . تمام وجودش را نگرانی و اضطراب در بر گرفته بود ، اما تمام سعی اش را می کرد تا پسرش متوجه این مساله نشود . از سوی هم دلش پیش محمد بود که مجبور بود تنهایی را تحمل کند و به آن خانه نیاید و پریا از این میترسید که باز هم بالایی بر سرش بیاورند .

محمد غرق در سکوت سهمگین خانه بر سجاده اش نشسته بود و تسبیح را آرام آرام میچرخاند ، زیر لب ذکر می گفت و اتفاقات اخیر می اندیشید و به دنبال راه حالی می گشت که بشود به وسیله آن ، دیگران به خصوص آقای دیبا را قانع کرد اما تمام راهها به بن بست میرسیدندن زیرا آنها حاضر نبودندن حقایق را بپذیرند !

صدای زنه خانه بلند شد .شب پیش هم همین ساعت بود که آن چند نفر غریبه به خانه اش ریختند و کتکش زدند . به سختی از جایش بلند شد و به سوی آیفون رفت .

_بله ؟

_دیبا هستم لطفا در رو باز کن !

دکمه را فشار و برای استقبال از او به سوی در رفت . دیبا با سر و صورتی تراشیده و مرتب وارد شد و بعد از احوالپرسی در حالی که دست او را می فشرد پرسید :

_چی شده ؟ چرا سر و صورتت زخمی شده ؟

محمد نیشخندی زد و گفت :

_هوس کشتی کرده بودم امانمی دونستم حریفم نامرده !

دیبا نظری به سجاده او انداخت و گفت :

_ انگار بی موقع مزاحم شدم !

_ خواهش میکنم !

سپس تای کوچکی به سجاده زد و به آشپزخانه رفت ، سماور را روشن کرد و برگشت . دیبا در حالی که به در و دیوار خانه نگاه میکرد گفت :

_ چرا مدرن تر نساختین ؟

_می خواستم همون طوری باشه که .....

می خواست بگوید " همون طوری باشه که پریا اولین بار اومد ." اما پشیمان شد و ادامه داد :

_ باید یه جوری یاد و خاطره عزیزانم رو زنده نگاه دارم .

چند لحظه سکوت برقرار شد . محمد هنوز تسبیح میان انگشتانش بود و دیبا مردّد برای حرف هایی که تصمیم داشت بزند . محمد که میدانست او برای چه به آنجا آمده آنقدر ساکت ماند تا دیبا پس از تک سرفه ای گفت :

_ راستش دیروز خونه خواهر جهانگیر بودم ! خیلی نگران حال برادرشه ..... فکر میکنم پریا نمیخواد نشونی یا شماره اونو بهش بده !

محمد به او نگاه کرد و گفت :

_ هر چند مطمئن هستم پریا دروغ نمیگه اما بهتر نبود برای بیان این مساله میرفتید خونه دخترتون ؟

_چند بار ازش پرسیدم اما جوابم رو نمیده ، اینه که اومدم از تو کمک بگیرم ..... گفتم شاید به تو گفته باشه که جهان کجاست ؟!

_متاسفم آقای دیبا ! اون در این مورد به من حرفی نزده !

_حالا یه کم فکر کن شاید ....

محمد ابرو در هم کشید و گفت :

_ من که گفتم اون به من چیزی نگفته اگر هم گفته بود مطمئنا به شما چیزی نمیگفتم !

دیبا عصبانی شد و گفت :[/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر