رفتن به مطلب
Negarita

°• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]کار ما از باید ها و نباید ها گذشته،حالام به جای این حرفهای بیهوده بهتره بری به کارهات برسی!

مادر با عصبانیت بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت،اما در میان راه گویا مسئله ای رو به یاد اورد،برگشت و گفت:

بهتره به جای امروز،فردا رو هم ببینی!در روزهای پیری و تنهایی همین بچه ها و خونواده هاشون هستن که می تونن مایه دلخوشی من و تو باشن اما حالا با این کارت جز کینه و کدورت چیز دیگه ای باقی نمی ذاری!اگه از پریا ناراحتی تنبیهش کن!حق داری،اما لجبازی اونم تا این اندازه از شما که مرد عاقل و فهمیده ای هستی بعیده!

اولا که این بچه ها مخصوصا دختر نادان شما جز سرافکندگی برای من چیزی نداشته که حالا وقتی با حاجی رو به رو می شم جواب سلامم رو به زور می شنوم و باید در برابر نگاه های استفهام امیز مردم رنگ به رنگ بشم و مثل یه گناهکار به مغازه پناه ببرم...در ثانی شما غصه روز پیریت رو نخور،انقدر داریم که محتاج این بچه های نمک نشناس نشیم!چه خوش خیالی خانم!اینا الان حرمت بزرگترشون رو نگه نمی دارن توقع داری وقتی از پا افتادیم دستمون رو بگیرن؟

مادر که ادامه بحث را بی فایده دید به اشپزخانه رفت تا به طاهره کمک کند و من با چشمهای گریان،زانوی غم بغل گرفته بودم و خودم رو شماتت می کردم که چرا اون شب با ندانم کاری حرفایی زدم که موجب خشم پدر شد،اما خشم پدر فقط به دلیل حرفای من نبود بلکه دلایل زیاد دیگه ای هم داشت که فقط محمد و خانواده اش در راس همه شون قرار داشتند.می دونستم این کار پدر باعث به وجود امدن شبهاتی در ذهن خانواده ی نعیمی می شد که ممکن بود آینده و خوشبختی ام رو متزلزل کنه.باید کاری می کردم!باید یک بار دیگه تلاش می کردم شاید دل پدر رو به دست بیارم!در حالی که زانوهامم ی لرزید از اتاق بیرون رفتم.پدر مشغول خواندن روزنامه بود،با دیدن من کمی جا به جا شد و روزنامه رو ورق زد.در حالی که دستهای سردم رو به هم فشار می دادم سلام کردم.

نگاه غضب آلود پدر باعث شد عرق سردی از تیره پشتم سرازیر بشه،آب دهانم رو به زور فرو دادم و گفتم:

من...من معذرت می خوام،می دونم اشتباه کردم،می دونم اون شب نباید اون حرفا رو می زدم،به خدا خیلی پشیمونم...

صدای فریاد پدر تمام وجودم رو لرزوند.

اما زدی!با اون حرفای نسنجیده و احمقانه آبروی منو بردی!بعدم نشستی وبا اون پسره نقشه کشیدی تا اب پاکی رو روی دستشون بریزید ! من احمق و بگو که خیال می کردم بچه هام عاقلند اما خبر نداشتم که پدرشون و به غریبه ها می فروشن و باهاشون دست به یکی می کنن تا پدرشون و سکه ی یه پول کنن ! ))

(( اما پدر ، به خدا من تا به حال حتی یک کلمه هم با محمد حرف نزدم !))

(( ببین وقاحت و به کجا رسوندی که هنوز هیچی نشده جلوی من اسم اونو به زبون میاری بدم ادعا می کنی که تا حالا باهاش حرف نزدی ! پس چرا اونا تصمیم گرفتند که همون شبی که سرهنگ و حاجی اینجان بیان خواستگاری ؟ ))

می خواستم که بگم پدرام رابط ما بود اما دلم نیومد اونم درگیر ماجرا کنم بازم التماس کردم .

((پدر معذرت می خوام ! من اشتباه کردم شما بزرگواری کنید منو ببخشید ، آخه .... ))

(( فقط به یه شرط می بخشم ))

با خوشحالی سروپا گوش شدم ، پدر روزنامه رو تا کرد و روی میز گذاشت و گفت :

(( یه ساعت بهت فرصت می دم بشین و خوب فکر کن ببین پسر سرهنگ و ترجیح می دی یا پسر حاجی رو تا به جای این ادمای گدای هیچی ندار زنگ بزنم و یکی از اونا رو برای مراسم نامزدی دعوت کنم ! ))

به سختی نالیدم : (( نه پدر ))

پدر بی رحمانه ادامه داد :

(( اگه آبروی من برات مهمه و اگه دوست داری آبرومندانه با یه جهیزیه دهن پرکن از این خونه بری فقط همین یه راهو داری ! حالا برو فکر کن وتصمیم بگیر ! ))

حس می کردم نفس کشیدن برام مشکل شده اما باید حرف دلم ومی زدم و زدم :

(( حالا فهمیدم ناراحتی شما از حرفای اون شب من نیست بلکه از این دلخور سدید که چرا حاضر نشدم یکی از اون پسرای گنده دماغ که تنها سرمایشون ثروت پدراشون بود رو قبول کنم ! ))

پدر باعصبانیت روی میز کوفت و گفت :

(( دهنت و ببند دختره ی بی حیا وگرنه مجبور می شم امشب با یه بدن کبود بفرستمت خونه بخت .... ))

پوزخندی زد و ادامه داد :

(( البته اگه بشه اسمشو گذاشت خونه ی بخت ! برو تا ببینم چقدر می تونی تو اون دخمه دوام بیاری ! ))[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بدنم می لرزید و با دلی سوخته اشک می ریختم . حرف های پدرم وجودم رو خاکستر می کرد و قلبم رو با بی رحمی مورد تهاجم قرار می داد . باورم نمی شد که پول و ثروت همسر اینده ی من تا این اندازه برای پدرم دارای اهمیت باشه که حالا در این موقعیت با حرف های نیش دار و طعنه منو از خودش برونه !! حالا دیگه واقعا" نفس کشیدن برام سخت شده بود و نفرتی بی اراده نگاهم رو پر کرده بود .

شاید اون موقع شعله های انزجار داغ و سوزان روی صورت پدرم می نشست که باعث می شد بهم نگاه نکنه . مادر اومد و دستم رو گرفت تا منو ببره اما من که اون لحظه خشم سراپای وجودم رو پر کرده بود اونو کنار زدم و با صدایی لرزان و مقطع گفتم :

(( کاری که شما کردید انسان حتی با یه غریبه ام انجام نمی ده .....باشه پدر،من میرم اما هر وقت در این کاخ با شکوهتون قدم برداشتید یادتون باشه شکسته های قلب من زیر پاهاتون فریاد میزنن...خیلی مراقب باشید این خرده شکستهها دست و پاتون رو زخمی نکنه چون زخمهای عفونی دیر التیام پیدا میکنن شایدم هرگز خوب نشدن و تمام وجود آدم رو....

سیلی محکم پدر لبهام رو به هم دوخت و خون از گوشه ی لبم جاری شد.اما هنوز آتیش تو قلبم شعله میکشید و شرارههای او در نگاه پدر مینشست طوری که حس کردم طاقتش رو از دست داد و به من پشت کرد.

با دلی خون و سینه ای پر درد به اتاقم برگشتم و به انتظار مهمونها نشستم،آره..عروس شدم.اما یه عروس سیلی خورده و یه قلب شکسته و پر از کینه.عروسی که فقط با چمدون لباس هاش بدون هیچ هلهلهٔ و شور و نشاطی روانه ی خونه ی شوهرش شد.بدرقه ی راهم اشک های مادر و خاله طاهره بود و زهرخنده نگاه پدر.

میرفتم اما پاهام میلرزید و صدای خورد شدن دلم و روحم را میشنیدم.پریا،دختر عزیز دردونه ای که همه جا گٔل سر سبد بود حالا با چه وضع اسفناکی به خونه ی شوهر میرفت.عروسی که دلش مثل تاریکی شبهای خزان سیاه بود و تیر،سیاهی که شاید اگر محمد از خودش صبر و بردباری نشون نمیداد برای همیشه همراهم بود.

مهوش دستمالی برداشت و به دست او داد:

-تو رو خدا گریه نکن.ببین داری میلرزی،حالت بد میشه ها.

وقتی لبهای پریا بی رنگ شد او هم با ترس شروع کرد فریاد زدن و طاهره را صدا زد.

-طاهره خانم،طاهره خانم،تو رو خدا یکی بیاد.

بعد از نیم ساعت حال او بهتر شد و دوباره شروع به تعریف کرد و از استقبال گرم خواهران محمد گفت و بوسههای مهربانانه و تبریکات صمیمانهشان که باعث شد خیلی زود به آنها انس بگیرد و غم دوری از مادر و جفای پدر را تا اندازه ای فراموش کند.آنها بقدری با او مهربان بودند و او را دوست داشتند که به هیچ عنوان اجازه نمیدادند دست به سیاه و سفید بزند.

عشق محمد و محبتهای خانواده اش سیاهیهای وجود او را مثل باران میشست و میزدود.زندگی در کنار این انسانهای بی ریا برایش لذت بخش بود و آرزو میکرد او هم بتواند روزی این همه محبت را جبران کند.

خواهر بزرگتر محمد که هم سنّ و سال خود پریا بود دانشگاه میرفت و دو خواهر دوقلوی دیگرش اول دبیرستان را میگزرانند.مادرشان را سه سال پیش از دست داده بودند و پدر را از سمیم قلب دوست داشتند.پدرشان مردی آرام و متین بود که هر کس بی اراده در برابرش خود را موظف به احترام میدید.

با این که پدر پریا اجاره ی مغازه را بالا برده بود تا آنها را اذیت کند اما او هیچ شکوه ای نمیکرد و بی سر و صدا به دنبال مغازه دیگری میگشت.

یک شب بعد از اینکه دخترها سفره ی شا م رو جمع کردند پدر همگی آنها را صدا زد و گفت:

-بشیند میخوام باهاتون صحبت کنم.

همگی به هم نگاه کردند،نمی دانستند چه موضوعی پیش آمده که پدر میخواهد همه حضور داشته باشند.وقتی همه جمع شدن پدر در حالی که با دانههای تسبیحش بازی میکرد گفت:

-خودتون میدونید که ما درگیر جنگیم و کشورمون مورد تعدی و تجاوز قرار گرفته و نمیتونیم ساکت بشینیم،تو این موقعیت درست نیست که من از صبح تا شب وقتم رو توی مغازه بگذرونم در حالی که جوونای مثل دسته گلمون توی جبهه ها جلوی دشمن سینه سپر می کنن و پرپر می شن!من.... امروز رفتم مسجد و برای اعزام ثبت نام کردم.

دخترها با هم اعتراض کردند:

-پدر!

پدر لبخندی زد و گفت:

-همه اونایی که الان تیو جبهه ها دارن می جنگن خانواده دارن،عزیز دارن چشم به راه دارن،خون ما که از اونا رنگین تر نیست پس دلم نمی خواد با اشک و آه مانع رفتنم بشید!

مژگان که از بقیه بزرگتر بود گفت:

-پشت جبهه ام میشه کمک کرد،لزومی نداره حتماً بردی خط مقدم!

پدر خندید و گفت:

-یه پیرمرد از کار افتاده و بی دست و پا مثل من رو که خط مقدم نمی برن.تو از چی نگرانی دخترم؟

هرکس حرفی زد و سعی کرد به نحوی پدر را از رفتن بازدارد اما در این میان محمد سکوت کرده و نگاه محزونش را به گل های قالی دوخته بود.پریا که متوجه سکوت غم انگیز او شده بود آهسته پرسید:

-چیزی شده؟ تو از چی ناراحتی؟

محمد نگاهش را به نگاه او دوخت و گفت:

-من همیشه یه قدم از پدر عقب ترم،همیشه!

و بلند شد و به حیاط رفت.همه با تعجب به پریا نگاه کردند.مژگان پرسید:

-چی شد؟

پریا گفت:

-نمی دونم ولی انگار از مسئله ای ناراحته!

و بلند شد تا به دنبال او برود که پدر گفت:

-بهش بگو من اجازه نمی دم اما نت مردم رو تنها بذاره وبره!

این بار نگاه های استفهام آمیز به پدر دوخته شد.پریا به حیاط رفت.محمد کنار حوض کوچک خانه نشسته بود و انگشتانش را آرام در آب تکان می داد.روبه روی او نشست و پرسید:

-مگه نمی گفتی می خوای واسه فوق شرکت کنی؟ پس چی شد؟

-وقتی میشه تو یه مکتب بزرگتر درس گرفت این مسائل ارزش خودشون رو از دست می دن!

و نگاهش را که درد و رنج در آن موج می زد،به چشم های همسرش دوخت.پریا گفت:

-مثل اینکه پدر فهمیده از چی ناراحتی!

-اون فکر میکنه با این کارش می تونه به جای من ادای تکلیف کنه در حالی که من و پدرام دوهفته پیش رفتیم و واسه اعزام ثبت نام کردیم.

-پس چرا به من چیزی نگفتی؟

-راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم از تو دل بکنم، شب ها از بس به این مسئله فکر می کردم خوابم نمی برد، دل کندن از تو و رفتن از خونه ای که پری قشنگ من در اون نفس می کشه مثل جون کندنه اما نازنین تو که خودت خوب می دونی در چه موقعیتی قرار داریم!

-منم دلم نمی خواد وجودم مانع رفتنت بشه اما ... حالا که پدرام داره می ره...

-اون نباید بره یعنی تو و مژگان باید مانش بشید! تو می تونی پریا! همون طور که تونستی به من القا کنی قادرم از تعلقاتم دل بکنم و به خاطر یه عشق مقدس راهی بشم!

-آره![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-یادته یه شب که تلویزیون رزمنده ها رو نشون می داد چی گفتی؟

پریابا تعجب به او خیره شد؛در آن لحظه اصلاً نمی دانست او در مورد چه چیزی صحبت می کند.محمد دست او را در دست گرفت و گفت:

-اون شب وقتی گفتی کاش منم می تونستم برم جبهه فهمیدم می تونی با رفتن منم کنار بیای چون این مسئله رو درک کردی و خوب می دونی در چه وضعی قرار داریم... حالام اگه تو راضی نباشی... اگه تو نخوای نمی رم!

پریا سرش را بلند کرد و نگاهش را به ستاره های درخشان آسمان دوخت و گفت:

-مگه می تونم در برابر خدایی که تو رو به من داده سرکشی کنم و مانعت بشم؟

محمد انگشتان دست او رابوسید و گفت:

-خیلی دوستت دارم پریا!

پریا لبخندی زد و زمزمه کرد:

-منم دوستت دارم!

خبر این رفتن بیشتر از همه پدر ومادر پریا را نگران کرده بود طوری که پدر بعد از دوسال قهر، خودش به مغازه پدر محمد رفت و از او خواست مانع رفتن محمد بشود.زیرا که فکر می کرد درام به خاطر محمد راهی شده.

مادر هم به سرغ پریا آمد و با اشک و آه از او خواست تا شوهرش را منصرف کند اما پریا فقط یک جمله گفت:

-هیچ کس نمی تونه مانع یه عاشق بشه!

این خبر، پدر را چنان نگران کرده بود که از مادر خواست خانواده نعیمی را به خانه شان دعوت کند.پریا که از شنیدن این خبر خشمگین شده بود با ناراحتی به محد گفت:

-نباید دعوتشون رو قبول می کردی!

اما محمد با مهربانی او را در آغوش گرفت و گفت:

-نبینم اخم کنی پری کوچولوی من! تو که خیلی مهربون و باگذشت بودی! حالا چی شده که این حرف رو می زنی؟

پریا با بغض گفت:

-مگه یادت رفته با ما چکار کرد؟ مگه ندیدی چطور منو فرستاد اینجا؟ نکنه فراموش کردی اون شب چه حرف هایی زد و چقدر شما رو تحقیر کرد! چرا تو این دوسال یه بارم نیومد تا حال ما رو بپرسه؟ یادته روز اول عید به بهانه تبریک سال نو رفتیم حتی اجازه نداد درو برامون باز کنن؟ اون روز دلم می خواست مثل دونه های برفی که از آسمون می بارید آب بشم و توی زمین فرو برم! نه محمد! من نمی تونم اونو ببخشم!

محمد با دو انگشت، چانه لرزان او را گرفت و صورتش را به طرف خودش بالا گرفت و گفت:

-قلب پری من مهربون تر از اینه که بخواد کینه کسی رو تا ابد در خودش نگه داره! اونم پدرش؛ کسی که به گردنش حق داره و براش زحمت کشیده! پس...

قطره های سوزان اشک ر.وی صورت او سرازیر شدند.محمد سر او را به سینه چسباند و نوازشش کرد.پریا با بغض گفت:

-کاش می دونستی الانم به خاطر یه چیز دیگه ست که رفتارش تغییر کرده!

-می دونم عزیزم اما بهانه خوبیه برای اینکه من و پدرام خیالمون از بابت تو راحت بشه!

پریا به او نگاه کرد و با تعجب پرسید:

می دونی؟!

محمد در حالی که دستش را روی موهای او می کشید گفت:

خدا این فرصت را ایجاد کرده تا به این دوری و جدایی پایان بده!تو باید خوشحال باشی عزیزم!

اگه پدر بخواد شما از رفتن صرف نظر کنید چی؟

امیدمون به خداست،تو نگران نباش عزیز دلم!

 

*** [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مهمانی کاملا رسمی و بدون هیچگونه صمیمیتی برگزار شد.پدر حتی جواب سلام پریا را به زور داد اما او که به محمد قول داده بود در برابر سردی پدر صبور باشد،بی مهری او را با بغضی که فرو خورد نادیده گرفت.بعد از صرف شام هنگامیکه همه گرم صحبت در مورد جنگ و وقایع آن بودند،بی سر و صدا به اتاق دوران تجردش رفت و در را پشت سرش بست،همه چیز همان طور دست نخورده باقی مانده بود.سراغ کتابخانه ی کوچکش رفت و یکی از کتاب ها را برداشت.آهی کشید و روی صندلی نشست.در حال مرور خاطرات کودکی و نوجوانی اش بود که ضربه ای ارام به در خورد و مادر وارد اتاق شد و گفت:

خلوت کردی!

به احترام او بلند شد و پرسید:

فکر می کنید پدر می تونه پدرام رو از رفتن منصرف کنه؟

مادر نیشخندی زد و گفت:

مگه تونست تو رو از رفتن منع کنه که حالا بتونه جلوی پسرش رو بگیره؟

می ترسم این مسئله رو از چشم محمد ببینه!

نگران نباش.خوشبختانه خوب می دونه که پسرشم مثل خودش یکدنده ست و وقتی تصمیم به انجام کاری می گیره کسی نمی تونه نظرش رو تغییر بده!

مامان!

جونم!

پدر می دونست که شما می ایید دیدن من؟

یک سال اول اصلا نذاشتم بفهمه اما فکر کنم این اواخر متوجه شده بود چون گاهی پول اضافه برام می ذاشت تا بتونم یه چیزی هم برای تو بخرم!

پریا لبخندی زد و در حالی که به در و دیوار اتاقش نگاه می کرد گفت:

در این مدت دلم برای خونه مون،اتاقم،خاله طاهره و ...حتی پدر تنگ شده بود...بارها تا سر کوچه اومدم اما هر بار از ترس این که پدر خونه باشه و عصبانی بشه برگشتم.

مادر سر او را در اغوش گرفت و گفت:

اونم دلش برای تو تنگ شده بود،مطمئنم این مساله هم بهانه ای بود برای اینکه تو رو به اینجا برگردونه!

پس چرا بغلم نکرد؟چرا صورتم رو نبوسید؟

خودت که می دونی پدرت چقدر مغروره!همین امروز صبح می گفت اگه قراره محمد بره جبهه باید پریا رو بیاریم پیش خودمون!

واقعا؟

مثل اینکه تو هنوز پدرت رو نشناختی!

پریا به رو به رو خیره شد و گفت:

اما من که نمی تونم زندگیمو بذارم و بیام اینجا!من به پدر محمد،خواهراش و اون خونه انس گرفتم!

حتی اگه محمد بره؟

در نگاه زیبای او ابرهای گریه خیمه زدند.با بغض گفت:

اون خونه بوی محمد رو می ده!تحمل دوری اش اونجا برام راحت تره!

راستی!این تابلوی خط،کار خودشه؟

مادر می خواست با این سوال ذهن او را از مسائل غم انگیز دور کند.پریا هم لبخندی زد و سرش را به علامت تایید تکان داد.

خیلی قشنگه،نمی دونستم دامادم هنرمندم هست!

هنرمند،مهربون،فهمیده...وای مامان!نمی دونم دوریش رو چه جوری تحمل کنم!

خودش را در آغوش مادر انداخت و عنان اشک ها را رها ساخت.

***

محمد و پدرام رفتند و روزهای انتظار و شب های تنهایی آغاز شدند.لحظه های دوری را نامه های عاشقانه و مهرامیز پر می کردند اما پریا حتی یک شب هم نمی توانست با ارامش بخوابد،هر شب با کابوس کشته شدن محمد از خواب می پرید و ساعت ها بیدار می نشست.گاهی اوقات که کلافه می شد به حیاط می رفت و قدم می زد.

به خواست پدر،عید به خانه انها رفت.ان روز پدرام زنگ زده و خبر داده بود خودشان را برای تحویل سال می رسانند و این خبر باعثشده بود تا هیجان سراپای او را در بر بگیرد.

چند بار تا پشت پنجره رفت و برگشت اما خبری نشد.منتظرو مضطرب چشم به ساعت روی دیوار دوخته بود که صدای زنگ بلند شد.از شدت خوشحالی توان بلند شدن نداشت.فقط با نگاه،خاله طاهره را دنبال کرد که بعد از فشردن دکمه آیفون گفت:

پدرامه!

شادی اش با تردید آمیخته شد و زیر لب پرسید:

فقط پدرام؟

همه برای استقبال از برادرش رفتند اما او بهت زده همان جا نشسته و به در خیره شده بود.پدرام در میان حلقه گرم خانواده وارد شد و با دیدن او گفت:

اِ...تو که اینجایی دختر!پاشو برو خونه تون شوهرت رفت خونه!

نفس راحتی کشید و بلند شد و به اتاق رفت.چادرش را برداشت و برگشت.مادر پرسید:

کجا؟

باید برم خونه.

داره بارون میاد دختر!

چتر می برم.

پدرام به سوی او رفت.بازویش را گرفت و گفت:

ای بی معرفت!هنوز با من احوالپرسی نکردی که داری می ری!

گونه هایش رنگ شرم گرفت و با صدایی مرتعش گفت:

ببخشید!

پدرام با مهربانی دست او را گرفت و گفت:

من باهات شوخی کردم،محمد می دونه تو اینجایی،رفت خونه تا سر و صورتش رو یه صفایی بده بعد بیاد آخه خیلی بدترکیب و زشت شده بود،ترسید یه موقع پشیمون بشی!

با این که دلش برای دیدن او پر می کشید اما باید باز هم منتظر می ماند.تا وقتی که محمد از راه برسد.

لحظات سختی را پشت سر گذاشت اما محمد با یک تابلوی خط بسیار زیبا امد و ان را با بوسه ای پر از عشق تقدیمش نمود.

*** [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پریا به اینجا که رسید آهی عمیق کشید و گفت:

آخرین دیدار ما همون روز زیر اون بارون قشنگ بهاری بود،فردای همون روز محمد و پدرام دوباره به جبهه رفتند و دو ماه بعد خبر اسارت پدرام و شهادت محمد رو برامون آوردن.هر چه پدر اصرار کرد برگردم خونه شون قبول نکردم و گفتم می خوام خونه خودم باشم اما یه روز که برای خرید همراه مادر رفته بودم وقتی برگشتم دیدم از خونه مون فقط مخروبه ای باقی مونده که تن عزیزام رو در خودش مدفون ساخته.

باورم نمی شد،به فاصله چند ماه،خدا محمد و خانواده اش رو از من گرفت و تنها شدم.به شدت مریض شدم،روزها و شبهام با سکوتی طولانی می گذشت در حالی که موجودی کوچک و یادگاری عزیز در وجودم رشد می کرد تا بیاد و انیس لحظه های تنهایی ام باشه.

ماه های اخر بارداری رو می گذروندم که پدر زمزمه رفتن رو شروع کرد.من که تا اون روز در لاک خودم بودم و کمتر حرف می زدم با ناراحتی گفتم:

من نمی خوام بچه ام تو یه کشور بیگانه به دنیا بیاد!

مادر که امیدوار بود با به دنیا اومدن بچه حال من بهتر بشه پدر رو راضی کرد تا بازم صبر کنه.پسر قشنگ و دوست داشتنی من تو یه روز سرد و زمستونی به دنیا اومد.اسمش رو محمد گذاشتم چون کاملا شبیه پدرش بود.محمد دو ماهه بود که پدر شروع به فروختن سهام و املاکش کرد تا بریم.هر کاری می کردم دلم راضی نمی شد از ایران برم.طبق عادت یه روز پنجشنبه محمد رو برداشتم و همراه کمال سر خاک پدر محمد و خواهراش رفتم تا از بار اندوهم کم کنم که متوجه شدم یه نفر ایستاده و نگاهم می کنه.با دیدنم ردی که تقریبا همسن و سال پدرم بود اما خیره خیره منو نگاه می کرد مشمئز شدم و همراه کمال از اونجا دور شدم.تا اینکه در یکی از مهمانی های عید دوباره اون مرد رو دیدم،مادر اونو به من معرفی کرد و فهمیدم از اقوام دورشه که به دلایلی با هم رفت و امد نمی کردن.وقتی باهاش احوالپرسی کردم خودش رو جهانگیر فرامرزی معرفی کرد و بایت رفتار اون روزش عذرخواهی کرد و گفت:

به علت شباهت زیاد شما با مادرتون بهت زده شده بودم!

اون روزها خیلی سعی می کردم به خاطر پسرم شاد باشم و شاد زندگی کنم اما بدون محمد واقعا سخت بود.حسابی افسرده و منزوی شده بودم طوری که همه نگران بودن،پیش هر دکتری می رفتم و هر دارویی مصرف می کردم بی فایده بود.دلم برای پسرم می سوخت که نمی تونستم اون طور که باید و شاید مراقبش باشم.تا این که مسئله خواستگاری جهانگیر هم به غصه هام اضافه شد اما خیلی زود در برابر این خواسته تسلیم شدم چون چاره ای نداشتم!با اون وضع و در اون موقعیت فقط دو تا حق انتخاب داشتم،یا باید با جهانگیر ازدواج می کردم و در ایران می موندم یا این که همراه پدرو مادرم از ایران می رفتم و من پیشنهاد اول رو علیرغم میل باطنی ام قبول کردم و همسر جهانگیر شدم.

مهوش پرسید:

چرا جهانگیر تا اون زمان ازدواج نکرده بود؟

این سوالیه که خودمم جوابش رو نمی دونم.

اون می دونست که تو به همسر اولت چقدر علاقه داشتی؟

بهش گفتم من با یاد و خاطره اون زنده ام و زندگی می کنم.گفت کارت قابل ستایشه!

گفتم دلم نمی خواد کسی خلوت من و اونو بهم بزنه.گفت کارت عاشقانه و قشنگه!گفتم از من انتظار نداشته باش یه زن شاد و سر حال باشم که بتونم با حرفا و کارام خوشحالت کنم.گفت همین که کنارم باشی خوشحالم،اون تموم بهانه های منو با جان و دل خرید و عجیب اینکه تا امروز هم هیچ اعتراضی نکرده!

این از عشقه دیگه عزیزم،آدم عاشق چشمش رو به روی خیلی از مسائل می بنده و تنها خوبیها رو می بینه البته در وجود نازنین تو جز خوبی چیز دیگه ای وجود نداره.

پریا لبخندی محزون بر لب اورد و گفت:

اما این روزها خیلی ساکت شده،بیشتر وقتش رو بیرون از خونه می گذرونه،می دونم ناراحته اما سعی می کنه ظاهرش رو حفظ کنه...مهوش!من...من نگران جهانگیرم،هم نگران اون هم نگران محمد که حقایق رو نمی دونه و هم پسرم که به جهانگیر وابسته است اما ...وای اگه...اگه محمد بچه اش رو بخواد چی؟

تو با این فکر و خیال ها فقط خودت رو آزار می دی وگرنه من مطمئنم تا حالا مادرت حقیقت رو برای محمد تعریف کرده در ضمن این جور که من اونو شناختم آدمی نیست که بتونه یه بچه رو از پدرو مادرش جدا کنه!

اما اون پدر واقعی محمده!حق داره بچه اش رو بخواد!

مهوش متفکرانه به رو به رو خیره شد و گفت:

گذر ایام بیشتر مسائل رو حل می کنه،تو هم بهتره به خدا توکل کنی و ببینی جهانگیر در این مورد چه تصمیمی می گیره![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

فصل 6

 

فکر می کردم الان خیلی سر حال و شادابی اما به نظر می رسه افسرده تر شدی!

پریا که می دانست با این حوادث جدید،پوراندخت میدان تازه ای برای تاخت و تاز پیدا کرده نظری به چشمهای او که مملو از شیطنت بود انداخت و حرفی نزد.پراندخت یک پا را روی پای دیگر انداخت و پوزخندی زد و گفت:

پدر عشق بسوزه!

پریا با چهره ای رنگ پریده سرش را پایین انداخت و از زیر پلک هایش به جهانگیر نگاه کرد.متعجب بود که چرا این بار او سکوت کرده و جواب طعنه هی خواهرش را نمی دهد.جهانگیر که گویا حواسش جای دیگری بود گفت:

شنیدم پسر و عروست می خوان برن!

پوراندخت با ناراحتی گفت:

منتظر یه همچین روزی بودم!می دونستم بالاخره این پسره بی عرضه تسلیم خواسته های بی حد زنش می شه و می ره و منو تنها می ذاره.

این رسم روزگاره!هیچ وقت دنیا اون طور که میل ماست عمل نمی کنه،پس باید یاد بگیریم که با اتفاقات جدید کنار بیایم،تو هم به جای اینکه عروست رو مقصر بدونی به فکر این باش که اونا رو با یه خاطره خوش راهی کنی،کاری نکن وقتی رفتن دیگه دلشون نخواد برگردن!

صحبت های خواهر و برادر گرم شد،پریا هم از این فرصت استفاده کرد و بلند شد و به اشپزخانه رفت.

طاهره مشغول آماده کردن غذا بود که با دیدن صورت رنگ پریده او نگران شد و پرسید:

اتفاقی افتاده؟

سرش را تکان داد و گفت:

چیز مهمی نیست.

بازم پوران با حرفاش اذیتت کرده؟چرا جوابش رو نمی دی؟چرا با سکوتت بهش اجازه می دی هر چی دلش می خواد بگه؟

پریا نگاهش را که سراسر غم و اندوه بود به چشمهای او دوخت و گفت:

حوصله ندارم باهاش بحث کنم.

طاهره سرش را با تاسف تکان داد و گفت:

اگه یه بار جوابش رو بدی حساب کار دستش میاد و دیگه جلوی زبونش رو می گیره!

پریا پشت میز نشست،یک دستش را ستون سرش کرد و در حال بازی با رومیزی گفت:

این روزها انقدر افکارم مشوش و آزار دهنده ست که دیگه نمی تونم به مسائل اطرافم توجه کنم.

طاهره رو به روی او نشست و سرش را جلو آورد و آهسته گفت:

تو بدون اینکه کاری انجام بدی فقط نشستی و با فکرهای بیهوده خودت رو آزار می دی.

پریا به او نگاه کرد و با تعجب پرسید:

مثلا باید چکار کنم؟

این بار طاهره صدایش را پایین تر اورد و گفت:

بهتره یه بار خودت بری و محمد رو ببینی!

پریا صاف نشست و با حیرتی مضاعف پرسید:

برم و محمد رو ببینم؟

طاهره دست های سرد او را میان دستهایش گرفت و گفت:

اون حق داره که حقایق رو از زبون تو بشنوه!

پریا به چشمهای او دقیق شد و پرسید:

منظورت چیه؟

باید بری تا بفهمی!چرا تا حالا به دیدنش نرفتی؟چرا سعی نکردی در موردش چیزی بدونی؟

پریا با تردید پرسید:

چی شده خاله؟برای اون اتفاقی افتاده؟

طاهره آهی کشید و بلند شد.پریا با نگاه او را دنبال کرد و گفت:

خاله حرف بزن!چرا چیزی نمی گی؟

طاهره مشغول کار شد و سعی کرد اشک چشمهایش را از او پنهان کند.پریا بلند شد و رو به روی او ایستاد و گفت:

محض رضای خدا بگو چی شده!دارم سکته می کنم،محمد من حالش بده؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]جمله آخر او به طاهره فهماند اين عشق دوباره در وجود پريا غليان كرده و مثل گذشته جايگاه خود را در فلب او باز يافته، فهميد كه رنگ و بوى آن همچنان باقى است و هنوز روح پريا در كالبد اين عشق زنده است وبدون آن، پريايى وجود ندارد!

اشك هاى طاهره باعث شد تا پريا هم به گريه بيفتد، ملتسمانه با كلماتى مقطع گفت:

-خواهش مى كنم...خاله... بگواز محمد چى مى دونى؟

-مامان! مامان!

سريع اشك هايش را پاك كرد، با لبخندى ظاهرى برگشت و براى پسرش آغوش گشود. محمد قفس كوچكى را كه در دستش بود به او نشان داد و گفت:

-مامان ببين عمو كمال چى برام خريده!

پريا به دو مرغ عشق خوش رنگ درون قفس نگاه كرد و موهاى پسرش را نوازش داد. بغض اجازه نمى داد حرف بزند. كمال نايلون هاى ميوه را به دست طاهره داد و آهسته پرسيد:

-تو نمى خواى دست از اين گريه هات بردارى؟

پريا متوجه شد مسئله اى مهم طاهره را به هم ريخته اما او آن قدر در دنياى خودش غوطه ور بوده كه نفهميده يا شايد ديگران نخواسته اند كه بفهمند!

موهاى پسرش محمد را بوسيد و بغضش را فرو خورد اما غم و نگرانى با پنجه هاى بى رحمشان قلب او را مى فشردند. محمد پرسيد:

-بريم تو باغ؟

-واسه چى عزيزم؟

-مى خوام اينا رو آزاد كنم.

-چرا؟

-پرنده بايد آزاد باشه ديگه! خودت گفتى!

اين حرف دل و جان او را به گذشته برد.

« دلم نمى خواد پرنده ها رو تو قفس ببينم، براى همين هر وقت بتونم مى خرم و آزادشون مىكنم، پرنده وقتى آزاده و تو آسمون پر مىكشه قشنگ و ديدنيه! خدا همه ما رو آزاد آفريده پس حق نداريم اين آزادى رو از موجودات ديگه اش بگيريم.»

سپس دست او را گرقت و قفس را برداشت و با هم به حياط رفتند. قفس را روى لبه سيمانى حوض گذاشت و دستش را درون آن برد و يكى از پرنده ها رو گرفت. آن را كف دستش گذاشت و بالا برد. پرنده با شوق به اطرافش نگاه كرد و سپس پريد.

محمد به پريا نگاه كرد. او محو تماشاى پرنده بود اين بار جفت پرنده را هم برداشت و به همان ترتيب آزادش كرد. هر دو آزاد و شاد روى شاخه هاى درختان مى پريدند. محمد در قفس را باز گذاشت و آن را زير درخت قرار داد. پريا پرسيد:

-چرا قفس رو اونجا گذاشتى؟

-ممكنه آب و دونه گيرشون نياد، اين طورى تا وقتى كه توى اين حياطن مى تونن برن تو قفس و دونه بخورن.

پريا دوباره نگاهش را پرنده دوخت كه روى شاخه ها بازى مى كردند. محمد آرام كنا او نشست و زمزمه كرد:

-پرى قشنگم!

پريا نيم نگاهى به او انداخت و دوباره به پرنده ها خيره شد. محمد دستش را دور بازوى او حلقه كرد و گفت:

- چه آزاد و رها چه اسير و زندانى، زندگى فقط كنار تو قشنگ و خواستنیه!

پریا سرش را به شانه ی او تکیه داد و گفت :

-و بدون هم...

محمد انگشتش را روی لب های او گذاشت و گفت :

- هیس!دیگه از این حرفا نشنوم!بدون هم مگه می شه؟همیشه با هم! درسته؟

پریا سر بلند کردو غرق در نگاه عاشق او زمزمه کرد :

-من بدون تو می میرم .

گرمای بوسه او یک بار دیگر جریان عشق را در رگ هایش شدت بخشید .

-می خوام دوباره پولامو جمع کنم و پرنده بخرم !

تکانی خورد و به پسرش نگاه کرد که با شادی بالا و پایین می پرید و به دو پرنده ای که آزاد کرده بود نگاه می کرد .کارها،حرف ها و حتی احساسات او کاملا شبیه پدرش بود .

جهانگیر از پشت پنجره آنها را تماشا می کرد و می دید که همسرش چگونه غرق خاطرات می شود و وقتی به زمان حال باز می گردد چه غم سنگینی بر چهره اش می نشیند . از دور اشک های داغ او را می دید که صورت رنگ پریده اش را می شستند و فرو می ریختند .

محمد در آغوش کمال در حال شیرین زبانی بود که پریا بلند شدو آرام آرام از آنها فاصله گرفت . کمال در حالی که جواب محمد را می داد نظاره گر او شد که افسرده و بی صدا غم ها را در جام تنهایی اش می ریخت و با دلی شکسته گریه می کرد .

آن شب هر چه سعی می کرد خوابش نمی برد . جرات نمی کرد زیاد هم غلت بزند ، می ترسید جهانگیر را بیدار کند غافل از این که او هم مدت ها بود شب ها خواب نداشت و گاه تا صبح بیدار می ماند و فکر می کرد .

صدای طاهره در گوش هایش طنین انداز شد :

(اون حق داره حقایق رو از زبون تو بشنوه ! چرا تا حالا به دیدنش نرفتی ؟)[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]* * *

مثل همیشه پشت میز صبحانه انتظار اورا می کشید تا از پله ها پایین بیاید و او با شوقی وصف ناپذیر زیباییهایش را تماشا کند و تحسینش نماید اما این روزها پری زیبای او افسرده و غمگین بود و چهره ی زیبایش مثل گلی پژمرده به نظر می رسید . قدم هایش را با تردید برمی داشت و با اکراه روبه روی او می نشست . نگاهش فروغی نداشت و چشمهایش در گودی غم نشسته بود . آن روز بلوز و دامن زرشکی زیبایی پوشیده بود تا با یاری رنگ شاد آن به پوستش طراوتی تازه ببخشد اما جهنگیر مردی نبود که فریب این ظواهر را بخورد و غم را در عمق نگاه او می دید .

طاهره چای آورد و رفت . جهانگیر ظرف شکر را کنار دست او گذاشت تا چای اش را طبق عادت شیرین کند اما پریا که از شب گذشته در فکر حرف های طاهره بود و حالا تب و تاب دیدار محمد در وجودش غلیان می کرد ، روحش در آنجا حظور نداشت و جسمش فاقد هر گونه ادراک ، غیر ارادی حرکت می کرد .

جهانگیر با افسوس سرش را تکان دادو بلند شد . برخاستن او پریا را به خودش آورد و نگاهش کرد ، جهنگیر گفت :

-من دارم می رم ورامین ، ممکنه تا شب برنگردم .

پریا فقط نگاه کرد اما حرفی نزد . جهانگیر هم موقع رفتن پیشانی او را نبوسید ! کاری که همیشه موقع خداحافظی انجام می داد !پریا سرگشته و حیران با افکار متناقض درگیر بود . حرفهای طاهره ، حال محمد ، رفتار سرد جهانگیر!آه خدایا!اگه همین طور پیش برم دیوونه می شم!چه کار کنم؟

صدای ماشین جهانگیر را شنید که از باغ خارج شد.طاهره در حال جمع کردن میز پرسید:

پس چرا صبحانه نمی خوری؟دیشبم که هیچی نخوردی!

اشتها ندارم!

چرا با خودت اینجوری میک نی؟تو آیینه نگاه کردی؟دیدی چقدر پژمرده شدی؟

خاله!

جانم!

حال محمد چطوره؟

من نمی دونم،خودت باید بری ببینیش.

آخه...

آقا که تا شب بر نمی گردن،محمدم که خونه پدرته،پس خیلی راحت می تونی بری و ببینیش!

خونه پدرم؟

گاهی اوقات میاد اونجا!

پریا با شک به او نگاه کرد و پرسید:

واسه چی؟

خاله من و منی کرد و گفت:

مگه یادت رفته اون دوست پدرامه؟

پریا با بغض گفت:

یه بار که رفته بودم اونجا بوی عطرش رو حس کردم اما فکر نمی کردم اون بازم بره خونه پدر،به خاطر همین فکر کردم بازم دچار توهم شدم!

طاهره رو به روی او نشست و آهسته گفت:

برو باهاش حرف بزن!تو حق انتخاب داری!می تونی بازم برگردی و باهاش زندگی کنی.

پریا با تعجب به او نگاه کرد و پرسید:

برگردم؟پس جهانگیر چی می شه؟

طاهره ابرو در هم کشید و گفت:

مگه آدم به چند نفر می تونه دل ببنده؟

جهانگیر برای من قابل احترام و با ارزشه!اون اونقدر به من محبت کرده که نمی تونم تنهاش بذارم...نه امکان نداره!

پس تکلیف محمد چی می شه؟

نام محمد دل او را لرزاند و با صدایی مرتعش گفت:

دلم واسه دیدنش پر می زنه،می خوام یه بار دیگه صدای مهربونش رو،حرفاش رو بشنوم!

طاهره با عصبانیت گفت:

اگه می خوای کنار آقا زندگی کنی پس این سکوت و این گریه ها رو بذار کنار که اونم مرتب از این طرف و اون طرف کنایه نشنوه،اگرم نمی تونی دوری محمد رو تحمل کنی برگرد و این بیچاره رو آزاد کن!

آزاد؟!یعنی من اونو اسیر کردم؟

طاهره بلند شد و در حال جمع کردن میز گفت:

مردی عاشق ترو صبورتر از اون در تمام عمرم ندیدم.

سپس سینی را برداشت و رفت.پریا به فکر فرو رفته بود که صدای محمد رشته افکارش رو از هم گسست.

سلام مامانی،پس چرا لباس نپوشیدی؟[/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ـ لباس ؟!

ـ پاشو دیگه !مگه نمی ریم خونه بابابزرگ ؟

پریا با تعجب به او نگاه میکرد که کمال گفت :

ـ می بینی دخترم اون از تو زرنگ تره !

هرچه تلاش کرد نتوانست تصمیم بگیرد که چه بپوشد . با درماندگی به طاهره نگاه کرد . طاهره کت و دامن سفیدش را به دستش داد و گفت :

ـ این هم قشنگه هم سنگین .

به صورت خاله نگاه کرد . مطمئنا او خبر داشت که محمد رنگ سفید را مخصوصا در مورد لباسهای او ترجیح میدهد . وقتی جلوی آیینه ایستاد بی اختیار دستش بسوی لوازم آرایش رفت . در این مدت از آنها استفاده نکرده بود اما حالا حسی مبهم ترغیبش میکرد تا با آنها طراوت و جلوه خاصی به چهره اش ببخشد.

ـ خاله !

ـ جانم !

ـ جهانگیر خبر داره که محمد خونه بابا اینا رفت و آمد داره ؟

ـ نمیدونم ... شاید !

ـ اگه امروز بفهمه ...

ـ نمیذاریم بفهمه ؛ خیالت راحت باشه !

ـ کاش محمد پیش شما می موند !می ترسم یه موقع ...

ـ نترس خودم یه جوری بهش می فهمونم در این مورد حرفی نزنه .

حالا بدون نگرانی با عشق و هیجان آماده رفتن میشد .

هرچه به خانه پدرش نزدیک تر میشد تپش های قلبش شدیدتر و کوبنده تر میشد . دستهایش یخ کرده ؛ اما صورتش از حرارت سرخ شده بود . چندبار تصمیم گرفت از کمال بخواهد برگردند اما دلش مانع میشد و اجازه نمیداد بعد از این همه وقت خودش را از دیدار یار محروم نماید .هیجانی غیر قابل وصف دل و روحش را در برگرفته و بی قرارش کرده بود . غیر قابل باور بود !یکبار دیگر او را ؛ محمد عزیزش ؛ عشقش را از نزدیک می دید و ...

ـ مامان رسیدیم ؛ پیاده شو !

از کمال تشکر کردو پیاده شد .کمال پرسید :

ـ کی بیام دنبالتون ؟

ـ مگه نمی آی تو ؟

ـ اگه اجازه بدید میخوام یه سر برم بازار پیش پدرتون !

«پس پدر خانه نبود ! بهتر !»

ـ یه ساعت دیگه بیا !

ـ چشم ؛ پس فعلا خدانگهدار .

ـ به سلامت .

طاهره سفارش کرده بود قبل از ناهار برگردند پس حتما او میدانست پدر خانه نیست و صلاح ندیده بود در این مورد چیزی بفهمد !

هنگامی که دکمه زنگ را می فشرد لرزش دستهایش کاملا مشهود بود .در واقع در آن لحظه تمام وجودش به ارتعاش درآمده بود . بدون هیچ صدایی از آیفون ؛ در باز شد . پس آنها منتظرش بودند! محمد دوان دوان ازحیاط گذشت و به داخل ساختمان دوید اما او با قدمهایی لرزان آرام آرام جلو می رفت که صدای پدرام توجه اش را جلب کرد .

ـ سلام خانم بی معرفت ؛ کم پیدا شدی!

ـ حالت خوبه ؟

ـ بد نیستم ممنون ؛ تو چرا به من سر نمیزنی ؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-کار و گرفتاری نمیذاره

-مگه کار پیدا کردی؟

-بله اب داددن به گلها و درختها شستن ظرف ها و لباس ها و مشاوره کردن کاره دیگه

-مشاوره؟

پدرام نگاه محزونش را از او پنهان کرد و گفت

-بریم بالا تا بهت بگم

-پدرام!

-بله

-تو رو خدا راستشو بگو محمد حالش خوبه؟

-مگه خاله طاهره بهت نگفته

-نه تو بگو چی شده؟خیلی نگرانم

پدرام دستش را دور بازوی او حلقه کرد و گفت:

-چرا بغض کردی خواهر عزیزم؟بیا بریم که کلی حرف داریم واسه هم بزنیم

وقتی وارد سالن شد دید مادر در حال پوست کندن میوه برای محمد است محمد با دیدن او با ذوق گفت:

-مامان بزرگ میخواد منو ببره بیرون

-سلام مامان

-سلام دخترم حالت خوبه؟

صورت یکدیگر را بوسیدند و نشستند اما دل و روح پریا همراه نگاهش در حال جستجو بود که مادر گفت:

-تو اتاق خودته

سرش را پایین انداخت چه راحت خودش را لو میداد چه راخت دیگران پی به رازهای درونش میبردند از رفتارش شرمزده شد

پدرام پرسید:

-چای یا قهوه؟

-زحمت نکش من چیزی نمیخورم

مادر به پدرام گفت:

-چای با بیسکوییت بیار شکرم روی کابینت گذاشتم خواهرت صبحانه نخورده

با تعجب به مادر نگاه کرد مادر در حالی که با محمد بازی میکرد گفت:

-از ادمای ضعیف که اجازه میدن همه سر از افکارشون در بیارن اصلا خوشم نمیاد به فکر خودت نیستتی به فکر ابرو و اعتبار شوهرت باش که باید جوابگوی هزار تا ادم فضول باشه که چرا خانم جوانش افسرده شده چرا چشماش گود رفته چرا مرتب تو فکره هفته دیگه جشن خداحافظی پسر پورانه حداقل کاری کن تا اون شب رنگ و روت بهتر بشه

"وای چقدر از دنیای اطرافش غافل شده بود"

وقتی پدرام با سینی چای امد مادر بلند شد و گفت:

-من و محمد میریم بیرون

و با تغیر به پریا گفت:

-تا برگشتن ما حرفاتون رو تمام کنید

پدرام چای او را شیرین کرد و به دستش داد و گفت:

-بفرما اینم یه چای شیرین که نظیرش رو هیچ جا نخوردی

از او تشکر کرد و فنجان را روی میز گذاشت پدرام فنجان را برداشت و دوباره به دستش داد و گفت:

-نه دیگه! باید سرد نشده بخوریش!

پریا به زور لبخندی زد و جرعه ای از آن را نوشید. می خواست دوباره فنجان را روی میز بگذارد که پدرام مانعش شد وگفت:

-بچه خوب چایی اش رو تا آخر می خوره!

بقیه چای را هم سر کشید. مادر و محمد خداحافظی کردند و رفتند. پدرام ظرف بیسکویت را برداشت و به او تعارف کرد و آهسته گفت:

-اگه دوست نداری نخور چون منم از طمعش خوشم نمی آد.

پریا با تردید پرسید:

-محمد تو اتاقه؟

پدرام آهی کشید و گفت:

-منتظرته!

پریا چادرش را روی مبل گذاشت و بلند شد. درحالی که دوباره صدای قلب بی قرارش را به وضوح می شنید به سوی اتاق رفت. پشت در ایستاده بود که در باز شد و چهره او روبه رویش جان گرفت. یک لحظه همه چیز را فراموش کرد. فاصله ها، غم ها، جدایی ها، همه و همه را به دست باد سپرد و در نگاه عاشق او که قبله گاه قلب تنهایش بود غرق شد. نگاهی که یاد و خاطره اش باعث شده بود تا آن روز و آن لحظه نفس بکشد و زنده بماند. دانه های اشک درون چشمهای محمد می غلتیدند اما غرورش مانع از فرو ریختن آنها می شد. پلک هایش را به هم زد و از جلوی در کنار رفت و پریا پا به اتاقی گذاشت که زمانی شاهد شیدایی و بی قراری او بود. اتاقی که مأمن دلتنگی ها و تنهایی هایش بود و حالا مرد رویاهایش در آن نفس می کشید.

محمد به او تعارف کرد روی صندلی بنشیند و او بی حرف نشست و سرش را پایین انداخت. احساسی در نگاه محمد وجود داشت که برای او ناشناخته و غریب بود. محمد لبه تخت نشست و سراپای او را نگاه کرد و گفت:

-اگه من نمی خواستم مطمئناً امروزم به دیدنم نمی اومدی!

پریا ناباورانه به او خیره شد.

-نمی دونستم حد و اندازه ای که از عشق برام ترسیم می کردی همین اندازه ست و با رفتنم عشقم به دست فراموشی سپرده می شه.

-اما...

-اما چی؟ پریا! از روزی که اومدم منتظر بودم یه بار، فقط یه بار به دیدنم بیای یا دست کم با تلفن حالم رو بپرسی!

پوزخندی زد و ادامه داد:

-خبر نداشتم با یه عشق تازه خوشبختیت کامل شده و دیگه جایی برای من باقی نمونده! وای پریا! پریا! کاش هنوز اسیر اون عراقی های از خدا بی خبر بودم اما با خاطرات قشنگ عشقم و با احساس خودم زندگی می کردم! تو همه چیز زو خراب کردی! تو عشق و احساس منو نابود کردی! می فهمی؟

- من...

محمد دستش را بلند کرد و گفت:

-البته حقم داری! هفت سال مدت کمی نیست، نمی تونستی با یه خیال عبث منتظر بمونی و به بخت خوبی که بهت رو کرده بود پشت کنی! یه وکیل موفق و سرشناس با ثروت بی شماری که...

پریا دیگر تاب نیاورد، بلند شد و با بغض فریاد زد:

-بسه دیگه! تا کی می خوای بی دلیل محکومم کنی؟ چرا نمی ذاری منم حرف بزنم؟ چرا نمی ذاری از تنهایی این چند سال بگم؟ چرا نمی خوای بشنوی که چقدر دلتنگ بودم و چه شب و روز های سختی رو می گذروندم اما حتی خبر نداشتم زنده ای! تو چرا در این چند سال خبر ندادی که زنده ای؟ می دونی چقدر اشک ریختم و ضجه زدم وقتی شنیدم شهید شدی؟

محمد به دهان او چشم دوخته بود و با بهت حرفهایش را می شنید. پریا در حالی که به هق هق افتاده بود گفت:

-می خواستم به عشقمون وفادرا بمونم و با یادگاری که از تو برام مونده بود زندگی کنم، می خواستم با یاد تو و عشق تو، به اون زندگی بدم اما فقط دوتا حق انتخاب داشتم؛ یا باید از ایران می رفتم و با جایی که حتی جا پاهای تو در اون برام عزیز بود وداع می کردم با ازدواج می کردم و می موندم.

محمد بلند شد و به سوی او رفت و با تردید پرسید:

-کی به تو گفت من شهید شدم؟

-همون روز که پدر خبر اسارت پدرام رو آورد گفت که تو هم ...[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] در اینجا ساکت شد و با خودش فکر کرد: (( پدر به من دروغ گفته بود! وای خدایا!))

اشک هایش بی وقفه می باریدند و دل محمد را ریش می کردند. دوباره لب باز کرد و گفت:

-منم منتظر بودم تو بخوای همدیگه رو ببینیم تا مطمئن بشم عشقم هنوزم در قلبت نمرده! می خواستم زمزمه عشق رو یه بار دیگه از لب هاش تو بشنوم اما ... اما حتی نخواستی در مورد پسرمون از من چیزی بپرسی!

با دو دست صورتش را پوشاند و گریه کرد. محمد دستهایش را پیش برد تا او را در آغوش پر مهرش آرام کند اما پشیمان شد و عقب رفت. با بغضی سنگین گفت:

-پس حدسم درست بود! اون بچه... اون...

-آره محمد! اون بچه پسر توئه، یادگار عشقمون که تمام این سالها مرحمی بود روی زخم دل من!

-وای خدای من! روزگار چه بازیهایی داره! حال می فهمم چرا هر وقت خوابت رو میدیدم یه بچه هم کنارت بود!

بعد به چشمهای خیس او خیره شد و پرسید:

-تو اسم منو توی اسامی اسرا نخوندی؟

-کدوم اسامی؟ من که چیزی ندیدم! وقتی خبر شهادتت رو دادن دیگه زنده نبودم!

محمد نفس سنگینی را از سینه اش بیرون داد و دوباره لبه تخت نشست. سرش را میان دستها گرفت و گفت:

-پدرت با این کار انتقامش رو از من گرفت! اون با بی رحمی این نقشه رو کشید تا به اون چیزی که می خواست برسه اما فکر نمی کرد که من یه روزی برگردم.

پریا اشکهایش را پاک کرد و گفت:

-به خدا اگه فقط یه درصد احتمال می دادم زنده ای در هر شرایطی منتظرت می موندم.

-میدونم .... دیگه همه چیزو میدونم.

چند لحظه ای هردو در سکوت سرشان را پایین انداخته بودند که محمد با سختی گفت:

-از شوهرت بگو! چه جور آدمیه؟ اذیتت نمی کنه؟

پریا که حالا دیگر تاب نگاه کردن به چشمهای او را نداشت با شرم گفت:

-مهربون و فهمیده ست، در تمام این سالها رفتارهای سرد منو تحمل کرده و دم نزده ، هر وقت حالم خراب بود و می دونست دلتنگم تمام تلاشش رو می کرد تا آرام بشم ، اون می دونست من با یاد و خاطره تو زندگی می کنم اما حرفی نمی زد.

-بچه... بچه هم دارید؟

پریا سرش را به علامت نفی تکان داد.

-پس حتماً به محمد خیلی وابسته ست!

پریا یکباره سر بلند کرد و با ترس پرسید:

-تو می خوای محمد رو از ما بگیری؟

-یه جوری حرف می زنی انگار منو نمی شناسی!

پریا نفس راحتی کشید و گفت:

-معذرت می خوام اما این فکر مدتها بود آزارم می داد.

-محمد متعلق به پدریه که براش زحمت کشیده ، تربیتش کرده و اونو به ثمر رسونده اما... اما...

پریا پرسید:

-اما چی؟

محمد دوباره بلند شد و به سوری پنجره رفت.نگاه بارانی اش را به نقطه ای نامعلوم دوخت و با بغض گفت:

-از اون روز که دیدمش گاهی اوقات دلم براش تنگ می شه ، دوست دارم بغلش کنم و ببوسمش!

حرفهای او دل پریا را آتش زد.در حالی که اشک می ریخت گفت:

-می تونم هر وقت بخوای بیارمش تا...

محمد سرش را تکان داد و گفت:

-نه!امروزم اگه خواستم بیای اینجا فقط برای این بود که حقیقت رو از زبون خودت بشنوم ، مادرت حتی حاضر نیست به پدرام توضیحی بده ، چه برسه به من که حکم یه غریبه رو دارم!مجبور شدیم این مسئله رو با خاله طاهره در میون بذاریم.

پریا به قد و قامت او نگاه کرد و آه حسرتی از سینه برکشید.دلش آغوش گرم و پرمهر او را می طلبید اما...

محمد برگشت و در حالی که نگاهش را از او می دزدید گفت:

-خاله گفت شوهرت چه مرد شریفیه پس بهتره تو هم گذشته رو فراموش کنی و به پاس زحمت های اون کنارش بمونی.

پریا با حسرت به او نگاه می کرد.دلش می خواست باز هم به چشمهای او نگاه کند اما محمد مانند غریبه ها نگاهش را از او دریغ می کرد.ایستاده بود و انتظار می کشید تا یک بار دیگر جمله ای مهرآمیز از زبان او بشنود اما محمد سکوت کرده بود و گویا با این سکوت به او فرمان رفتن می داد.

صدای رعد و برق آسمان را شکافت و باران شروع به باریدن کرد.دلش می خواست یک بار دیگر ترنم باران با صدای روح نواز او همراه شده و به قلبش امیدی دوباره ببخشد اما انتظارهش بیهوده بود.روحش را در آن چهار دیواری جا گذاشت و بدون خداحافظی بیرون آمد.از پدرام خبری نبود.مادر و محمد هم تازه از راه رسیدند.چادرش را به سر کرد و دستش را به سوی محمد دراز کرد.محمد در حالی که با شادی حرف می زد دستش را در دست سرد او نهاد.مادر با نگرانی به صورت بی رنگ او نگاه می کرد.

-کجا؟کمال که هنوز نیومده!

-دیگه...دیگه نمی تونم اینجا بمونم.

-پس صبر کن پدرام بیاد برسونتت ، الان بر می گرده!

-نمی تونم!

در حالی که دست محمد را در دستش می فشرد کفشهایش را پوشید و از پله ها سرازیر شد.می رفت اما با هر قدم تکه ای از قلبش را جا می گذاشت.قطرات بارات سر و صورتش را نوازش داد.هنوز دستش به دستگیره در نرسیده بود که صدای او را شنید.

-پریا!

بی اختیار برگشت و گفت:

-جانم!

با این یک کلام ، جان محمد در کالبدش لرزید.چتری را که در دست داشت بالای سر آنها باز کرد.لبهای پریا لرزید و دانه های اشک از چشمهایش بیرون ترواید.محمد هم گریه می کرد اما اشک های او با اشک های ابر گریان هم آغوش می شد و می بارید.نگاهش آرام آرام از چهره مهتابی پریا جدا شد و روی صورت زیبا و کنجکاو پسرش نشست.دستش را پیش برد تا صورت دوست داشتنی او را نوازش کند اما سریع آن را عقب کشید و به آنها پشت کرد.آن گاه با کوله باری از غم تنهایی به سوی خانه برگشت.پریا در حیاط را باز کرد و خارج شد.در همین هنگام کمال هم رسید و در ماشین را برایشان باز کرد.

در حالی که سرش را به شیشه چسبانده و به بیرون چشم دوخته بود خاطره ای شیرین را مرور می کرد.

چند ماهی از عروسی شان می گذشت که یک روز صبح محمد می خواست بیرون برود.به محض رفتن او باران شدیدی شروع شد.با نگرانی چتر را برداشت و از خانه بیرون دودی.محمد هنوز به سر کوچه نرسیده بود که صدایش زد.محمد برگشت و با دیدن او که دانه های تند و ریز باران بر سر و رویش می باریدند به طرفش دوید و پرسید:

-چرا اومدی بیرون؟مگه نمی بینی بارون چقدر شدیده![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پریا که نفس مفس می زد چتر را به سوی او گرفت و گفت:

-اومدم اینو بهت بدم!

محمد چتر را گرفت و لبخندی زد.آن را بالای سرشان باز کرد و گفت:

-حداقل بازش می کردی که خیس نشی دختر!

پریا خندید و گفت:

-ترسیدم بهت نرسم!

-نترس خانم!محمد تو این بارون غرق نمی شه.

-سر به سرم نذار دیگه!

محمد با اشتیاق به او نگاه کرد و گفت:

-اخه تو چرا انقدر مهربونی؟

پریا با شرم نگاهش را دزدید و گفت:

-برو دیگه دیرت می شه.

-اول باید تو رو برسونم خونه!

-من خودم می رم.

-من دوست ندارم خانمم خیس بشه و زبونم لال سرما بخوره!

سپس دست او را در دست گرفت و با هم به سوی خانه برگشتند.پریا وارد اتاق شد و گفت:

-حالا که دیگه خیالت راحت شد برو!

محمد دست او را یک بار دیگر گرفت و به لبهایش نزدیک کرد و بر آن بوسه ای زد و گفت:

-مواظب خودت باش!

پریا به چشمهای مهربان او خیره شد و گفت:

-تو هم همین طور!

محمد در حالی که دست او را می فشرد گفت:

-دنیای منی پری قشنگم!

اما امروز محمد به سردی یا شاید به اجبار از دنیای خود گذشت و او را به دیگری سپرد!

از ماشین پیاده شد و چتر را باز کرد.صدای باران غم انگیز و متأثر کننده بود.دست محمد را گرفت تا پیاده شود که در خانه باز شد و پوراندخت و دخترش بیرون آمدند.با انها احوالپرسی کرد و گفت:

-پس چرا تشریف می برید؟

توران گفت:

-اومده بودیم شما و دایی جان رو برای مهمانی شب جمعه دعوت کنیم.

پوراندخت دستش را روی سر محمد کشید و پرسید:

-کجا رفته بودید عزیزم؟

محمد با هیجان گفت:

-خونه مامان بزرگ.

رنگ از روی پریا پرید.پوراندخت دوباره از او پرسید:

-پس چرا زود برگشتید؟

محمد شانه اش را بالا انداخت و گفت:

-آخه مهمون داشتن!

پریا حس می کرد نفسش در سینه گیر کرده.پوراندخت با بدجنسی پرسید:

-مهمونشون کی بود؟

محمد هم به سادگی جواب داد:

-اون آقاهه که دوست داییمه!

پوراندخت چشمهایش را ریز کرد و به پریا خیره شد و پرسید:

-خوش گذشت؟!

پریا با مِن و مِن جواب داد:

-مادر سلام رسوند خدمتتون.

پوراندخت پوزخندی زد و به دخترش نگاه کرد.توران که می دانست اگر بیشتر از این بمانند پریای بیچاره مورد تهاجم بی رحمانه کنایه های مادرش قرار می گیرد گفت:

-خب پریا جون با اجازه!

پریا دیگر قادر به سخن گفتن نبود.توران ادامه داد:

-منتظریم ، زودتر بیایید!

پریا به سختی لبهای لرزانش را از هم گشود و گفت:

-حتماً!

توران به سوی ماشین رفت و سوار شد.پوراندخت بند کیفش را روی شانه انداخت و گفت:

-شتر سواری دولا دولا نمی شه!

پریا با وحشت به او نگاه کرد.تمام وجودش یخ کرده بود.پوراندخت رو گرداند و به سوی ماشین رفت.

پریا با خودش فکر کرد:«مطمئناً ماجرای امروز رو به گوش جهانگیر می رسونه!»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل 7

 

پیراهن ماکسی آبی رنگش را که جلوه خاصی به رنگ چشمهایش میبخشید پوشید و جلوی آینه ایستاد.ضربه ای به در خورد و متعاقب آن جهانگیر وارد اتاق شد.کت مشکی پوشیده و صورتش را اصلاح کرده بود اما در رفتارش نوعی سردی وجود داشت که پریا را نگران میکرد.او که همیشه در مورد لباس ها و آرایش او در محافل گوناگون نظر میداد این بار حتی نگاهش هم نکرد و فقط پرسید:

ـآماده ای؟

آرام جواب داد:

ـبله!

ـبهتره دیگه راه بیفتیم دلم نمیخواد دیر برسیم!

تا مقصد همگی ساکت بودند حتی کمال هم حرفی نزد.محمد هم در آغوش جهانگیر خوابش برده بود.

ملیکا و آرمان با چهره هایی خندان به استقبالشان آمدند.ملیکا با لهجه خاصش گفت:

ـمثل همیشه زیبا شدید!

پریا لبخندی زد و گفت:

ـلطف داری عزیزم تو هم امشب خیلی دوست داشتنی شدی!

پورانداخت به آنها نزدیک شد و درحال فشردن دست جهانگیر به او خوشامد گفت سپس دستش را به سوی پریا دراز کرد و گفت:

ـسرحال تر از قبل به نظر میرسی!

پریا طعنه او را نشنیده گرفت و سکوت کرد.پوراندخت نظری به سراپای او انداخت و پرسید:

ـبازم به سلیقه جهان لباس خریدی؟

پریا که تازه به یاد آورد این بار جهانگیر حتی در خرید لباس هم همراهی اش نکرده در حال بازی با گوشه شالش نیم نگاهی به او انداخت.میدانست پوران در حال کنکاش در زندگی و رفتار اوست تا به نتیجه دلخواهش برسد.جهانگیر هم ایستاده بود و او را نگاه میکرد.نمیدانست چرا مثل گذشته حمایتش نمیکند!ناراحت از رفتار این خواهر و برادر به تندی گفت:

ـسلیقه خودمه!اشکالی داره؟

پوراندخت با نیشخند گفت:

ـآخه همیشه به سلیقه جهان لباس میخریدی!

جهانگیر گفت:

ـاین دفعه این سعادت نصیب من نشد و نتونستم با پری قشنگم برم خرید!

ابروهای پوراندخت در هم گره خورد.پریا نفس آسوده ای کشید و به طرف توران که به آن سو می آمد رفت.توران پیراهن ماکسی زرشکی پوشیده و خیلی زیبا شده بود.چهره آرام و مهربانش همیشه به او نوعی آرامش میبخشید.توران به گرمی به او خوشامد گفت و به سوی جهانگیر رفت.

چند دقیقه ای نگذشته بود که گروهی دیگر از مهمانان از جمله دکتر و همسرش گلناز نیز از راه رسیدند.

رنگ ارغوانی لباس گلناز خیلی جلب توجه میکرد.موهای مشکی اش را به طرز زیبایی روی شانه حلقه حلقه ریخته بود.زیبایی او واقعا قابل تحسین بود اما زیبایی پریا که همیشه همراه متانت و نجابت بود او را آزار میداد و موجب حسادتش میشد.گلناز شاید هم سن و سال پوراندخت بود اما چهره اش سن واقعی او را اصلا نشان نمیداد و هرکس او را نمیشناخت فکر میکرد شاید سی سال بیشتر نداشته باشد!گلناز آن شب هم برای این که بهتر بتواند صورت پریا را ببیند جلو رفت و پس از احوالپرسی کنارش نشست.پریا سیبی را که پوست کنده بود درون بشقاب تکه تکه کرد و به دست محمد داد.

گلناز پرسید:

ـبهانه نمیگیره؟

پریا با تعجب به او نگاه کرد و پرسید:

ـبهانه برای چی؟![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]ـمگه پدرش برنگشته؟

پریا به محمد گفت:

ـعزیزم پاشو برو پیش پدرت!

محمد بدون حرف بلند شد و بشقاب را برداشت و به آن سوی سالن رفت.پریا با ناراحتی گفت:

ـمحمد از هیچی خبر نداره!

ـاما تو داری اشتباه میکنی عزیز من!اون بچه حق داره که حقیقت رو بدونه!تا کی میخوای این مسئله رو ازش پنهان کنی؟

پریا نگاهش را به رو به رو دوخت و گفت:

ـالان زوده!

ـاتفاقا تا بچه ست بهتر میتونه با این مسئله کنار بیاد.

درحالی که صدایش را پایین می آورد ادامه داد:

ـخودت چی؟نمیخوای برگردی پیش پدر بچه ات؟

رنگ از روی پریا پرید و با صدایی مرتعش گفت:

ـپدر بچه من جهانه!اونه که بزرگش کرده!

ـچرا داری خودتو گول میزنی؟یعنی هنوزم میخوای جوونی و قشنگیت رو به پای جهان هدر بدی؟

پریا ابرو درهم کشید و گفت:

ـزندگی در کنار جهان خیلی با ارزش تر از این حرفاست!

ـتو چقدر ساده ای دختر!آخه کی میاد یه مرد جوون و زیبا رو رها کنه و بچسبه به پیرمردی که...

با نزدیک شدن پوراندخت حرف او ناتمام ماند.پریا که از حرفهای او رنجیده بود نگاهی به ساعت انداخت و آرزو کرد زودتر این مهمانی به پایان برسد.

پوراندخت رو به گلناز گفت:

ـشنیدم داری میری سفر!

گلناز موهای روی صورتش را با انگشتان ظریفش کنار زد و گفت:

ـمیخوام برم دیدن گلنوش!خواهرم خیلی تنهاست!

ـالان هوا سرده!میذاشتی واسه بعد!

ـاتفاقا بهش گفتم اون بیاد اینجا اما خودت که میدونی...

آنها گرم صحبت شدند و پریا در دنیای آشفته اش غرق شده بود که گرمای دستی روحش را به آنجا بازگردند.گلناز بود که دوباره از رفتن پوران استفاده کرد و گفت:

-گوش کن پریا،تو جوونی،خوشگلی،عاشقم که هستی،حیفه که تمام اینها رو به پای مردی بریزی که براش حکم یه عروسک رو داری.

-عروسک؟

-گوش کن،اینطور که من فهمیدم تو از خیلی چیزها بی خبری،در مورد حرفای دفعه ی پیشم فکر کردی؟در موردشون چیزی از جهانگیر پرسیدی؟

-آخه چی بپرسم؟

-ببینم تو در مورد گذشته ی اون چی میدونی؟فکر کردی هیچ مردی حاضر میشه با زنی زندگی کنه که میدونه عاشق مرد دیگه ییه؟اونم مردای ایرانی که وصف غیرتشون گوش فلک رو کار کرده.هوم؟خیلی سادهای دختر جون.

پریا گیج شده و نمیدانست او در مورد چه چیزی صحبت میکند و منظورش از این حرفا چیست.می خواست سوالی بپرسد که با دیدن پدر و مادرش سکوت کرد و برای استقبال از آنها بلند شد اما گلناز دستش را گرفت و با عجله گفت:

-اگه جای تو بودم همه چیز رو از مادرم میپرسیدم.

پریا با حیرت به چشمهای او نگاه کرد و او با اطمینان ادامه داد:

-اون همه چیز رو میدونه...همه چیز رو.

اما با دیدن نگاه غضب الود مادر پریا که از دور نگاهشان میکرد دست او را رها کرد و نگاهش را به پائین دوخت.پریا آن شب حال خودش را نمیفهمید اضطراب و نگرانی آزارش میداد.در این میان باید طعنههای پوراندخت را هم در میان جمع تحمل میکرد.آن قدر کلافه شده بود که حس میکرد نفس کشیدن برایش دشوار شده،بلند شد و بی صدا از سالن خارج شد و به آشپزخانه رفت.پشت آشپزخانه حیات کوچکی وجود داشت.

خودش را به آنجا رساند و روی صندلی نشست.حرفهای گلناز در گوشهایش میپیچید و سرگردانش میکرد.سرش را میان دو دست گرفت و سعی کرد به افکارش نظمی ببخشد بلکه آرامشش را باز یابد اما نشد.

-پریا.سر بلند کرد و با دیدن مادر از جایش برخاست.

-چرا اومدی اینجا عزیزم؟

-خسته م.

-چرا...مگه اتفاقی افتاده؟چرا نگرانی دخترم؟

جمله ی آخر گلناز در ذهنش تکرار شد"اگه جای تو بودم همه چیز رو از مادرم میپرسیدم!اون همه چیز رو میدونه."

-گلناز بهت چی گفت؟

با مِن مِن گفت:-هئ..هیچی.

-اون زن قابل اطمینانی نیست.به حرفاش اعتماد نکن.

-فردا میتونم بیام خونه تون؟

-این چه حرفیه دخترم؟اونجا خونه ی خودته.هر وقت دوست داری بیا....حالا نمیخوای بگی چی باعث نگرانیت شده؟

پریا سکوت کرد.مادر نزدیک شد و پرسید:

-گلناز حرفی زده؟

باز هم سکوت کرد.

-پوران چی گفته یا با جهان مشکلی داری؟[/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]راستش ..... یه حرفایی شنیدم که برام ،هم تازگی داره هم عجیبه !

_باشه عزیزم فردا بیا تا با هم در موردش حرف بزنیم ! حالا بهتره برگردی به سالن چون ممکنه غیبتت باعث کنجکاوی دیگران بشه.

_مامان !

_جانم !

_چرا پدرام با شما نیومد ؟

_ خودت که بهتر میدونی اون زیاد اهل مهمونی و این حرفا نیست !

به خودش جرات داد و پرسید :

_ تنهاست ؟

مادر با خشم نگاهش کرد و حرفی نزد . اما او مصرّانه سوال کرد ؟

_ پیش محمده ؟

مادر که مایل نبود در این مورد صحبت کند با ناراحتی گفت :

_اره ! میخوان یک کارهایی بکنن ! مثل اینکه محمد قصد داره دوباره خونه پدرش رو بسازه !

قلب پریا میان پنجه های حسرت فشرده شد؛ خانه محمد ! خانه مشترک آنها ! خاطرات مشترک و دلدادگی ها .....

_بریم ؟

نگاهش را به چشم های مادر دوخت و با بغض گفت :

_ مامان !

مادر این بار با لحنی سرد گفت :

_ بله !

_چرا دوست ندارید در مورد محمد حرف بزنید ؟

_پریا مثل اینکه تو متوجه موقعیتت نیستی ! اینو بفهم که دیگه اون دختر مجرد چند سال پیش نیستی که ..... وای پریا ! چرا نمیخوای بفهمی ؟!

_چی رو بفهمم؟ این که به خاطر یه دروغ بزرگ مجبور شدم با چهانگیر ازدواج کنم ؟ این که چند سال هم خودم عذاب کشیدم و هم اونو عذاب دادم ؟ مامان !من جواب بچه ام رو چی باید بدم ؟ میتونم برای همیشه این مساله رو ازش پنهان کنم ؟ وقتی فکرش رو میکنم که فهمیدن این مساله ممکنه چه ضربه ای به اون بزنه دیوونه میشم ! چرا پدر با زندگی من بازی کرد ؟ چرا باید به خاطر بی عدالتی های شما من سکوت کنم و مجازات بشم ؟ مادر .... من که توقع زیادی ندارم ، فقط دلم میخواد بدونم حالش چطوره و چه کار میکنه ! اینم از من دریغ می کنید ؟

مادر نگاه محزونش را به چشم های اشک الود او دوخت و گفت :

_ من اگه حرفی نمیزنم به خاطر خودته ، به خدا این جوری بیشتر عذاب میکشی عزیزم !

_ اما مادر من تا کی میتونم خودم و بچه ام و حتی جهان رو فریب بدم ؟ دیگه طاقت ندارم به این بازی ادامه بدم . میخوام تمومش کنم !

رنگ از روی مادر پرید بازوهای او را گرفت و گفت :

_ نه پریا ! تو نمیتونی جهان رو ترک کنی ، یعنی نباید اینکار رو بکنی ! قول بده ، زود باش به من قول بده که هیچ وقت اینکار رو نمی کنی !

پریا متعجب از رفتار و اصرار مادر با ناباوری او را نگاه میکرد . اشک های داغ مادر سرازیر شده بود و دل او را به درد می آورد . با انگشتانش اشک های او را پاک کرد و بی اراده گفت :

_قول میدم مامان ! تو رو خدا گریه نکن !

مادر دستهای او را میان دستهایش گرفت و گفت :

_ محمد جوونه بازم میتونه عاشق بشه و ازدواج کنه اما جهان .....نه پریا ! اون طاقت نمیاره ! به خدا انصاف نیست یه بار دیگه از عشقش جدا بشه !

با تعجب پرسید : یه بار دیگه ؟!

مادر آهی کشید و گفت :

_ اون سینه سوخته است ، مرحمش باش تا بتونه با حقیقت تلخی که هنوزم ازش بی خبره کنار بیاد ! من نگرانشم پریا ! خواهش میکنم ترکش نکن پریا !

قبل از اینکه او فرصتی برای پرسیدن سوال دیگری پیدا کند مادر رفت و او را با سولات بی پایان ذهنش باقی گذاشت :" سینه سوخته ؟!چرا ؟!"

 

 

[align=CENTER]*****[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]صورت معصوم پسرش را بوسید و کتاب قصه را روی میز گذاشت و آرام بلند شد ، بیشتر شب ها جهانگیر برای او قصه میخواند اما حالا دو هفته ای می شد که او از این کار امتناع می کرد .

در اتاق را بست ، به سوی اتاق خواب خودشان می رفت که متوجه نوری شد که از لای در کتابخانه ، کف سالن افتاده بود . جهانگیر خیلی وقتها به کتابخانه می رفت اما هیچ گاه شبها این کار را نمی کرد زیرا میدانست پریا از تنهایی می ترسد اما امشب .....

آهسته جلو رفت و از لای در ، داخل اتاق را نگاه کرد و او ا دید که روی میز خم شده . ابتدا فکر کرد کتاب میخواند اما وقتی خوب نگاه کرد متوجه شد زیر لب با خودش زمزمه می کند . سعی کرد بشنود او چه میگوید اما موفق نشد . جهانگیر اصلا متوجه اطرافش نبود ؛ همان طور که حرف میزد قاب عکسی را از روی میز برداشت و به سینه اش فشرد . پریا با تعجب به این صحنه نگاه میکرد . قاب سبز رنگی که در دست های او قرار داشت برایش غریبه بود . هرگز تا به حال آن را ندیده بود . باور چنین مساله ای برایش ممکن نبود ! خدایا ! جهانگیر ! مرد زندگی او ! مرد مغرور و محکمی که سالها تکیه گاه او بود حالا چه تلخ میگریست ! چرا ؟!

با دستی که روی شانه اش گذاشته شد ترسید و سراسیمه برگشت . طاهره انگشتش را جلوی بینی اش گرفت و به او اشاره کرد ساکت باشد . سپس دست او را گرفت و با خود به طبقه پایین و به اتاق پشت آشپزخانه برد . پریا با تعجب پرسید :

_ چی شده خاله ؟ جهان چش شده ؟

طاهره او را روی زمین کنار خودش نشاند و گفت :

_ این دفعه اول نیست که این طوری اشک میریزه و ناله می کنه !

_پس چرا ....

_ تو هیچ وقت ندیدی و نفهمیدی چون همیشه تو عالم خودت با عشق خودت سرگرم بودی و نتونستی بفهمی اون چقدر سخت دو تا غم رو تحمل میکنه !البته وجود تو بهش آرامش می داد اما از زمانی که محمد برگشته حال اون هم حسابی بهم ریخته ! پریا ....... جهان داره از بین میره ، کمکش کن !

_ آخه چرا خاله ؟ من چکار کنم ؟ من که از هیچی خبر ندارم چه جوری میتونم به اون کنم کنم ؟

_ چی رو میخوای بدونی دختر ؟ اون شوهر توئه ، بهت احتیاج داره !

پریا بلند شد و گفت :

_ نه خاله ! مساله فقط این نیست ! من مطمئنم در گذشته جهان مساله ای وجود داره که همه ازش خبر دارن جز من ! من هم تا ندونم اون مساله چی هست نمیتونم کمکش کنم . حالا که شما حاضر نیستید حرفی بزنید میرم از خودش می پرسم !

قبل از اینکه خاله بتواند جلویش را بگیرد بیرون رفت اما هنوز پایش را روی اولین پله نگذاشته بود که صدای زنگ تلفن بلند شد و نگرانی را به وجودش ریخت . بدنش بی حس شد و با ترس نگاهش را بگوشی دوخت . طاهره گوشی را برداش :

_ بله

_.....

سلام آقا احوال شما ؟

_.....

_چی شده آقا چرا گریه می کنید ؟

پریا به سوی او رفت و گوشی را گرفت . جمله ای که شنید باورش غیر ممکن بود . صدای پدر با گریه همراه بود .

_بگو جهانگیر ، پریا رو برداره بیاره ! شاید بخواد یه بار دیگه مادرش رو ببینه !

گوشی از دستش رها شد و روی میز افتاد . صدای ضجه های طاهره همه را بیدار کرد اما او بهت زده ایستاده بود و به یک نقطه خیره شده بود . خبر مرگ مادر او را شوکه کرده بود . میخواست فریاد بزند ! اشک بریزد ، ضجه بزند اما گویا قدرت نداشت . دو پنجه سنگین با تمام نیرو گلویش را می فشردند .

مادرش را زیر خاکهای سرد دفن کردند و همگی تنهایش گذاشتند . قلب او فشرده میشد و دلش آتش می گرفت اما اشک ها یاری اش نمی کردند . مجسمه ای صامت شده بود که گویا گریستن را نمیدانست . حتی در تمام مدّتی که محمد کنار درختی ایستاده بود و تماشایش میکرد متوجه حضور او نشد و فقط خیره خیره به دستهایی نگاه میکرد که گلبرگها را روی خاک نم دار پر پر می کردند . تمام سلول های بدنش فریاد میزدند اما صدایی از گلویش بیرون نمی آمد .

همه جا را سیاهی پوشانده بود و صدای ناله و گریه از هر سو به گوش میرسید . مهمان ها یکی یکی خداحافظی می کردند و می رفتند و او در تاریکی روحش باقی مانده بود . نه به غذا لب میزد نه حرف میزد و نه حتی گریه می کرد . همه با نگرانی نگاهش می کردند .

طاهره با سینی غذا کنارش نشست . جهانگیر دستش را در دست گرفت و گفت :

_ پریا ....عزیزم ! اگه نمیخوای حرف بزنی نزن اما باید غذا بخوری ! از صبح هیچی نخوردی !

نگاه سردش را به چشم های او دوخت . گرمای دست مهربان او را حس میکرد اما قلبش از این غم عظیم چنان یخ زده بود که گویا خیال نداشت این حرارت و مهر را بپذیرد . جهانگیر قاشق را پر کرد و به سوی دهان او برد و گفت :

_ بخور عزیزم !

نگاهش را به قاشق دوخت گویا معنی حرکات او را درک نمی کرد اما با اصرار او بالاخره دهنش را باز کرد .

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]محمد در آغوش پدرام خوابش برده بود که صدای زنگ تلفن بلند شد . پدرام گوشی را برداشت :

_الو .

_سلام پدرام .

_سلام محمد تویی ؟

_ببخش بی موقع مزاحم شدم اما میخواستم حال پریا رو بپرسم آخه امروز حالش اصلا خوب نبود !

پدرام نگاه غم آلودش را بچهره رنگ پریده او دوخت و گفت : _انگار شوکه شده !

صدای محمد بغض الود شد و بی اراده گفت :

_ کاش پیشش بودم !

پدرام پرسید : تو چرا واسه شام نموندی ؟

_ خودت که بهتر میدونی موندنم درست نبود !

_از رفتار پدر ناراحت شدی ؟

_ نه اصلا ! حس کردم وجودم ممکنه باعث ناراحتی بشه وگرنه خیلی دلم میخواست بمونم و کمکتون کنم ....من مادر رو مثل مادر خودم دوست داشتم !

اشک های پدرام سرازیر شد . او هم از رفتن ناگهانی مادر می سوخت اما سال ها اسارت از او انسان مقاومی ساخته بود که راحت تر با حقایق کنار می آمد . نگاه بارانی اش به پریا افتاد که آرام اما بی اراده غذایی را که در دهنش بود می جوید .

محمد پرسید :

_ چرا این جوری شد پدرام ؟

_ دکتر گفت سکته کرده !

_ مگه دیشب مهمونی نبودند ؟

_وقتی از مهمونی اومدن فهمیدم خیلی ناراحته ! انگار از یه مساله ای نگران بود ، حالا از چی و از کی نمیدونم !

_ خدا رحمتش کنه ، عادت نداشت غم و غصه هاش رو به زبون بیاره . پدرام !

_بله !

_ تو رو خدا مواظب پریا باش خیلی نگرانشم .

_خیالت راحت باشه ! اینجا همه مواظبشن !

_حالا دیگه پریا مادر بچه منه ، نمیخوام به خاطر این مساله پسرم غصه بخوره !

پدرام دستش را روی موهای مجعد محمد کشید و گفت :

_ پسرت الان آروم و راحت خوابیده ، صدای نفسش رو گوش کن ! مثل خودت وقتی خوابش عمیقه بلند بلند نفس میکشه !

و گوشی را جلوی دهان محمد گرفت . جهانگیر تماشاگر این صحنه بود و توانست حدس بزند او چرا این کار را میکند و آن سوی خط چه کسی کاست !

_ شنیدی ؟

_ یه وقت سردش نشه ! زودتر می گفتی تا من اینقدر حرف نزنم .

پدرام آهی کشید و گفت :

_کاش فردا یه سری می اومدی اینجا !

_اگه تونستم میام ، حالا هم اگه کاری نداری خداحافظی کنم تو هم اون بچه رو ببر توی رختخواب بخوابون !

_ممنونم که زنگ زدی ! خداحافظ .

_ خداحافظ .

وقتی گوشی را گذاشت چشمش به پاهای جهانگیر افتاد . سرش را بلند کرد . جهانگیر بدون نگاه به او خم شد و محمد را بغل کرد و به سوی یکی از اتاق ها رفت . گرچه از این رفتار او رنجید اما باید به او هم حق میداد . بلند شد و کنار پریا رفت . دست او را در دست گرفت و گفت :

_ خواهر عزیزم یه چیزی بگو . به خاطر من حرف بزن ، بذار صدای قشنگت رو بشنوم !

نگاه پریا آرام آرام چرخید و در نگاه ابری او ثابت شد .

_حالا که مادر نیست من به تو بیشتر احتیاج دارم ، به خدا دلم داره از غصه میترکه . چرا سکوت کردی پری ؟ نمیخوای با حرفات تسکینم بدی ؟

اشک های پدرام روی گونه هایش جاری شد . پریا تکانی خورد و با انگشتانش اشک های او را پاک کرد . سپس بلند شد و به سوی اتاق خواب مادر رفت . پدر بلند شد تا مانعش شود اما پدرام اشاره کرد چیزی نگوید . او وارد اتاق شد و در را بست .

پریا روی تخت مادر نشست و دستش را روی تشک کشید . در آنجا حضور او را ، عطر تنش را ، محبت های همیشگی اش را بیشتر حس میکرد . بالش او را برداشت و در آغوش گرفت . چشم هایش را بست و آرام آرام شروع به خواندن یکی از لالایی های او کرد . صدای محزونش به گوش جهانگیر می رسید و دلش را میلرزاند .

بالش را نوازش می کرد و می خواند و اشک های داغش قطره قطره می چکید . صدای گریه اش دیگران را هم تحت تاثیر قرار داد ، طوری که یکبار دیگر صدای شیون و گریه بلند شد .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER][align=CENTER]_ این چیه خاله ؟

_زیر بالش مادر بود برای توئه !

پاکت را زیر و رو کرد و با دیدن نامش که روی آن نوشته شده بود پرسید :

_ چرا نامه ؟ چرا با خودم حرف نزد ؟

_حالا بذارش تو کیفت وقتی رفتیم خونه بخون ! الان باید بریم سر خاک ! بلند شو همه بیرون منتظرن !

مراسم هفت بود و همه اقوام و آشناها آمده بودند. به سوی بهشت زهرا حرکت کردندن . بدنش بی اراده می لرزید و غمی سنگین بر قلب مهجورش سنگینی می کرد . با این که دلش برای مادر تنگ شده بود اما دلش نمیخواست برای دیدن او به قبرستان برود . آن روز هم اگر به خاطر مهمانان نبود به آنجا نمی رفت .

جهانگیر نیم نگاهی به او انداخت و پرسید :

_ خالت خوبه ؟

به او نگاه کرد اما حرفی نزد و دوباره نگاهش را به روبرو دوخت . خاک های سرد و سیاه مزار مادر با گلهای سفید و صورتی تزئین شده بود و بوت گلاب به مشام میرسید . این صحنه به همه می فهماند که یک نفر قبل از آنها اینجا بوده و جهانگیر که زودتر از بقیه به این مسئله پی برده بود با نگاهش به جستجو پرداشت .

با دیدن محمد که در فاصله ای دورتر به درختی تکیه داده بود و خیره به پریا در عالم خودش سیر می کرد ابرو درهم کشید و کنار پریا نشست .پریا دستش را روی خاک ها گذاشته و آرام آرام با مادر نجوا می کرد . قطرات سوزان اشک از صورتش پایین می ریخت و کم کم گریه اش به هق هق تبدیل شد . جهانگیر از ترس اینکه مبادا حالش خراب شود دستش را گرفت و گفت :

_ آروم باشه پریا ! محمد داره داره نگاهت میکنه !

پریا سر بلند کرد اما به جای دیدن پسرش که رو به رویش ایستاده بود و با ناراحتی نگاهش میکرد نگاهش در نگاهی محزون در فاصله ای دورتر گره خورد . نگاهی که در خود هزاران حرف ناگفته داشت ، نگاهی که

[/align]هنوز هم قادر بود دل و روح او را از تمام تعلقات جدا ساخته و فقط به خود معطوف کند .

نگاهی عاشق و پر مهر ائ فقط متعلق به یک نفر بود و او عاشق دلشکسته تنهایی بود که با هزاران امید پا به خاک وطن گذاشت تا بعد از سالها دوری محبوبش را در آغوش بگیرد و بجای تمام لحظه های دوری او را ببوید و ببوسد غافل از اینکه دست تقدیر خط جدایی را برایش ترسیم نموده و او را برای همیشه از آغوشش دور کرده، نه تنها او را ، بلکه عزیز دیگری که حاصل زندگی کوتاه مدت اما عاشقانه آنها بود .

محمد که متوجه شد حضورش باعث ناراحتی جهانگیر و آقای دیبا شده برگشت و با ناامیدی از آنجا دور شد و ندید که پریا نتوانست این غم را هم در کنار غم های دیگر تحمل کند و از هوش رفت .

 

[/b]

[align=CENTER]

[/align]***

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]موقع بازگشت آن قدر در دنیای خودش غرق شده بود که متوجه نگاه غم زده جهانگیر و اه های گاه و بی گاهش نمی شد . نظاره گر جاده بود اما پرنده خیالش از سد نگاهش گذشته و در مکان دیگری بال و پر میزد .

پرنده ای که سالها پیش با عشقی زیبا پریدن آموخت و حالا قلب عاشقش با تجلی همین عشق میتپید و دیگر هیچ !

بی اراده با مهمانان تعارف می کرد و جوابشان را میداد . آن روز هم کم کم خانه خالی شد و خودشان ماندندن . پوراندخت نیز حضور داشت و با نگاه های خیره اش مرتب او را می پایید . بالاخره هم طاقت نیاورد و مثل همیشه تیر کلمات زهر آگینش را بر قلب پریا نشاند و او را به خود آورد .

_آدم باید خیلی وقیح باشه که سر خاک مادرش واسه عاشقش غش و ضعف کنه !

نگاهش را به نگاه کنه توز او دوخت اما لب از لب باز نکرد . خاله طاهره که متوجه آن دو بود جلو آمد و به پریا گفت :

_ عزیزم بلند شو برو یه کم استراحت کن ، رنگت خیلی پریده !

و در پی این حرف ، او را از روی مبل بلند کرد . جهانگیر که در حال صحبت با تلفن بود گوشی را گذاشت و بلند شد و گفت :

_ من دارم میرم خونه !

پریا به او که در این یک هفته صورتش را اصلاح نکرده بود چشم دوخت و او در حالی که کتش را میپوشید گفت :

_ کارهام خیلی عقب افتاده باید بهشون رسیدگی کنم .

طاهره گفت ؛

_ اگه صبر میکردید تا یه ساعت دیگه کارها تموم میشد با هم میرفتیم .

_ بهتره چند روزی شما و پریا اینجا بمونید ، درست نیست آقای دیبا و پدرام تنها باشن !

پوراندوخت هم بلند شد و گفت :

_ پس سر راهت من رو هم برسون !

پریا همان طور ساکت ایستادهبود و چهره درهم فشرده همسرش را نگاه می کرد که غمی سنگین را در خود پنهان نموده بود . در همین هنگام محمد از یکی از اتاق ها بیرون آمد و به سوی او دوید و گفت :

_ میخوایم بریم خونه خودمون بابا جون ؟

جهانگیر او را نوازش کرد و گفت :

_ نه عزیزم .... تو و مامان فعلا اینجا میمونید !

_ آخه من فردا میخوام برم مدرسه !

_می دونم پسرم ! عمو کمال وسایلت رو میاره خودشم فردا می بردت مدرسه .

محمد دست او را گرفت و تکان داد و گفت :

_ من هم باهات میام بابا جون !

جهانگیر نشست و او را در آغوش کشید و زیر گوشش نجوایی کرد که باعث شد او سر برگرداند و به پریا نگاه کند . سپس گویا حرفی را تائید می کرد سرش را تکان داد .

بعد از رفتن جهانگیر و پوراندخت ، دوباره به اتاق مادر رفت و روی تخت دراز کشید و نگاهش را به سقف دوخت . اشک هایش بی اراده سرازیر شدند . خاطره آن شب مهمانی و حرف های مادرش دلش را می سوزاند ." تو نمیتونی جهان رو ترک کنی ! یعنی نباید این کار رو بکنی ! قول بده ! زود باش به من قول بده !"

دستش را پیش برد تا قاب عکس او را از روی میز بردارد که کیفش روی زمین افتاد و وسایلش پخش شد . نگاهش به گوشه پاکتی افتاد که از کیف بیرون زده بود . با یادآوری نامه مادر ، یکدفعه بلند شد و از تخت پایین آمد . پاکت را برداشت و کاغذ درون آن را در آورد . با دیدن خط مادر دیدگانش از اشک تار شد . پلک بر هم زد و شروع به خواندن کرد :[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]" پریای عزیزم ! دختر نازنینم ! این نامه را زمانی میخوانی که من در خانه همیشگی خود جای گرفته ام اما خوب میدانم به خواندن آن چه احساسی خواهی یافت . شاید مادرت را هیچ گاه نبخشی ولی یادت باشد که تو به من قول دادی که جهانگیر را هیچ وقت تنها نگذاری !

دخترم ، عشق پاک و بی آلایش تو و محمد هم چون عشق های زیبای دیگر قابل ستایش است و من خوب میدانم که شما تا چه اندازه به یکدیگر علاقه دارید و با چه آرزوهایی با هم ازدواج کردید ، عزیزم من هم از جدایی شما رنج میبرم ، هر گاه چشمم به نگاه های غمگین و مهجور تو می افتاد قلبم آتش می گرفت و دلم میخواست زمان را به عقب بازگردانم تا شاید روزگار را از نو ترسیم نمایم اما چه کنم که من نیز مانند بندگان دیگر خدا اختیاراتی محدود داشتم و انجام این کار از توانم خارج بود . اما عزیزم مردی که اکنون در کنارش زندگی میکنی مردی بزرگ است که محجوبانه ، سکوت و بی مهری های تو را بجان خریده و با مهری عمیق به احساسات و عواطفت احترام گذاشته و اجازه نداده هیچ کس مخصوصا گلنار و پوراندخت از ارزش عشق و احساسات بکاهند . حالا نوبت توست که به پاس محبت های چند ساله او در کنارش بمانی تا مبادا قلب شکسته اش یک بار دیگر مورد تهاجم غم قرار بگیرد .

جهانگیر عاشق ترین مردی است که من در تمام عمرم دیده ام پس او را به تو میسپارم و یادآوری میکنم که قولت را فراموش نکنی !

عزیزم امانتی را که سال هاست به طاهره سپرده ام از او بگیر و به جهانگیر بده و به تصمیمش احترام بگذار !

همگی شما را به خدا میسپارم .

 

 

مادر "

 

پریا نامه را روی دیدگان بارانی اش گذاشت و گریه کرد زیرا جیز این کار ، کار دیگری از دستش بر نمی آمد.

 

***

 

فصل 8

 

 

روزها در پی هم سپری می شدند و فقط خاطرات تلخ و شیرین خود را به جا میگذاشتند . دو ماه از مرگ مادر می گذشت و زندگی هم چون گذشته جریان داشت . چند بار در این مدت تصمیم گرفته بود امانتی را که مادرش سفارش کرده بود از طاهره بگیرد اما هر بار به دلیلی پشیمان میشد .

آن روزها ، پوران بیشتر به دیدنشان می آمد زیرا او هم با رفتن پسر و عروسش احساس تنهایی می کرد و عجیب این که مثل گذشته نبود و سعی نمی کرد با حرف های نیش دارش او را بیازارد اما جهان غمگین بود و بیشتر اوقاتش را به بهانه کار در اتاق کارش به سر میبرد حتی بیشتر روزها برای دیدن خواهرش هم پایین نمی آمد .

او که در گذشته حداقل یکی دو ساعت از وقتش را به بازی با محمد میگذراند حالا به این مساله هم اهمیت نمیداد و باعث شده بود محمد بیشتر به کمال وابسته شود .

پریا ناراحتی او را به آمد محمد ربط میداد در حالی که واقعیت را نمیدانست و این واقعیت روزی نمایان شد که او نمیتوانست کاری انجام دهد .

از سکوت خانه به سطوح آماده و دلش حسابی گرفته بود که تلفن زنگ زد . مهوش بود شنیدن صدای او خیلی خوشحالش کرد و پرسید :

_ میتونی بیای پیشم ؟

او نگران شد و پرسید :

_ چرا ؟ اتفاقی افتاده ؟

_ نه ! فقط خیلی احساس تنهایی میکنم ، دلم میخواد با یکی حرف بزنم .

_الهی قربونت بشم ، من تا چند دقیقه دیگه اونجام .

_ ممنون منتظرتم !

به درخواست او ، طاهره وسایل پذیرای را در یکی از اتاق های بالا که نمای زیبایی از باغ را به نمایش میگذاشت چید .

مهوش صورت او را بوسید و پرسید :

_ چرا ناراحتی پریا ؟

پریا روی مبل نشست و گفت :

_ اخلاق جهان خیلی تغییر کرده ، نگرانشم ......

_ خب هر کس جای اون بود .....

_ نه میدونم مساله این نیست ، اون بعد از مرگ مادر تغییر کرده !

_ خب شاید به خاطر اون خدا بیامرزه ناراحته .

پریا نگاه خیره اش را به او دوخت و گفت :

_ میدونی مهوش یه مسائلی هست که من ازشون بی خبرم ، مسائلی که مربوط به گذشته جهانه و بیشتر از همه مادر رو نگران میکرد ! قرار بود اون همه چیز رو برام تعریف کنه اما دست بی رحم تقدیر مهلت نداد !

_ خب شاید ......

مهوش ادامه نداد و سرش را پایین انداخت ، پریا پرسید:

_شاید چی ؟

_ هیچی ، مساله مهمی نیست !

_ خواهش میکنم اگه مسالهای هست به من بگو شاید یه کمکی بکنه ! این فکرها داره آزارم میده ! آرامشم رو گرفته !

_آخه میترسم ناراحت بشی اما این چیزی که میخوام بگم فقط در حد یه حدسه !

_ چی ؟ حرف بزن مهوش !

_شاید مادرت و جهان .......

پریا به فکر فرو رفت . حساسیت های مادر نسبت به جهان و سفارش هایش در مورد او چه دلیلی جز میتوانست داشته باشد ؟ یعنی مساله همین بوده ؟ آخر چطور ؟

_ ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم !

_ ناراحت نشدم ،اما باورش یه کم سخته !

_افراد زیادی بودن که به شخصی که علاقه داشتن اما نتونستن به وصالش برسن به همین دلیل اینقدر صبر کردن تا با خواهرش یا دخترش ازدواج کنن !

_یعنی جهان هم به این دلیل با من ازدواج کرد ؟

_ نباید اینقدر زود نتیجه گیری کنیم ، گفتم که این فقط یه حدسه ! شایدم مساله با این چیزهایی که به فکر ما میرسه خیلی هم متفاوت باشه !

پریا که کلافه شده بود بلند شد و کمی در اتاق قدم زد و گفت :

_ با شناختی که از پدرم دارم چنین مساله ای دور از انتظارم نیست !

_این مساله چه ربطی به پدرت داره ؟

_اون آدم خودخواهیه که باید به هر چی میخواد برسه ! شاید اون زمان هم با همین روش مادر رو تصاحب کرده و باعث جدایی اون و جهان شده !

_ وای پریا اینقدر فکرت رو مشغول نکن ! اینقدر با اطمینان حرف نزن ! به جای این فکرها سعی کن حقیقت رو بفهمی !

ا_ آخه این واقعیت لعنتی چیه که حتی گلنارم ازش باخبره اما من نمیدونم ؟ نقش گلنار این وسط چیک که مادر سفارش میکنه نذارم باعث ناراحتی جهان بشه ؟ چرا باید سرنوشت جهان برای مادر این همه مهم تر از من باشه ؟ چرا ، چرا ...... چرا ؟

مهوش بلند شد و بازوی او را گرفت و گفت :

_ پریا ! خواهش میکنم آروم باش ! بیا با هم بریم یه چایی بخوریم و در آرامش یه راه چاره پیدا کنیم .

با هم نشستند و باز هم در مورد این مساله صحبت کردندن اما به نتایج مطلوبی نرسیدند .

 

 

*** [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]برف زیبایی در حال باریدن بود و آرام آرام بر شاخه های عریان درختان پیراهنی از حریر می پوشاند . پریا پشت پنجره نشسته بود و در حال تماشای باغ به مادرش می اندیشید . پرنده خیالش با ناارمی هر لحظه به یک سو پر می کشید و آرامش وجود او را هم سلب می کرد . از یک سو غم جهانگیر ، از سوی دیگر دلتنگی برای مادر و در این چند روزه خیال دیدار محمد آن روز در قبرستان مرتب به ذهنش سرک می کشید و دلش را می لرزاند اما وقتی به یاد نامه مادر و قولی که به او داده بود می افتاد با بغض سر تکان میداد بلکه فکر او را از سر براند اما عشق سالها با تار و پود او عجین شده بود و به این راحتی ها رهایش نمی کرد .

با شنیدن صدای پا دستی به صورتش کشید و سعی کرد خودش را آرام نشان دهد اما رنگش پریده و غم ، نگاهش را در بر گرفته بود . قلبش بی اراده سریع میتپید چنان که گویا ملتهب شده و راه نفسش را گرفته بود . سعی کرد با یک نفس عمیق آرام تر شود اما این کار هم بی فایده بود . از جایش بلند شد و با حسی مبهم به عقب برگشت . نیرویی عجیب او را به سوی خود میخواند . نه ! این امکان نداشت ! حتما خواب میدید ! محمد ؟! اینجا ؟! برای چه ؟ا اگر جهانگیر میفهمید چه میشد ؟! پس صدای گام های او بود که ضربان قلبش را شدت بخشیده و وجودش را به تلاطم انداخته بود !

دستش را روی سینه اش گذاشت . هنوز در حال نفس نفس زدن بود . درست مثل کسی که مسافت زیادی را دویده باشد . محمد آرام آرام نزدیک تر شد ؛ آنقدر نزدیک که حس کرد صدای نفس هایش را میشنود . محمد سلام کرد اما پریا به جای جواب سلام هراسان پرسید :

_ واسه چی اومدی اینجا ؟

محمد با اشاره به صندلی گفت :

_ بهتره بنشیشی ! انگار حالت خوب نیست !

اما او در حالی که با ترس دور و برش را نگاه میکرد گفت :

_ خواهش میکنم برو ! اگه بفهمن اومدی اینجا خیلی بد میشه !

محمد آهسته گفت :

_ واسه من یا تو ؟!

_ خب ...خب واسه هر دو مون !

_اما من فقط اومدم باهات حرف بزنم !

_ما دیگه حرفی نداریم .....

_گوش کن پریا .......

دستش را بلند کرد و گفت :

_ خواهش میکنم چیزی نگو !

دانه های بلورین اشک از چشم های زیبایش بیرون تراوید و دل محمد را ریش کرد . سر تا پایش می لرزید و غم قلبش را میفشرد . سرش به داوران افتاده بود و نمیتوانست سر پا بایستد . محمد که حال خراب او را دید این با با تحکم گفت :

_ بگیر بشین !

اما او در میان گریه گفت :

_ برو محمد ! خواهش میکنم برو !

_ تو چت شده پریا ؟ از چی میترسی ؟ بمن نگاه کن ! منم محمد ! یادته چه روزهایی با هم داشتیم ؟ یادت میاد چه قول هایی به هم دادیم ؟

به چشمهای آکنده از حسرت او نگاه کرد . اره او روزی عاشق این چشم ها و نگاه پاکش بود ، هنوز هم هست ! محمد را با تمام وجود دوست داشت و یک لحظه در کنار او بودن برایش به اندازه تمام دنیا میارزید اما..... او به مادر قول داده بود ! یک بار دیگر صدای مادر در آن شب مهمانی در گوش هایش طنین انداز شد !

محمد به او نزدیک شد اما با ترس عقب رفت و رو برگرداند و گفت :

_اون قول و قرارها مال گذشته بود ! اون روزها رفتن به عهد و قرارها رو هم با خودشون بردن ! من نمیتونم یعنی نمیخوام که دیگه برگردم !

صدای محمد با التماس و حزن توام بود :

_پریا ......عزیزم ! یه کم آروم باشه ! چرا ترسیدی ؟ هیچ مشکلی پیش نمی اد ! خواهش میکنم اجازه بده با هم حرف بزنیم !ما .....

_ نه محمد ! نه دیگه نگو ما ، دیگه مایی وجود نداره !

در حالی که به شدت گریه می کرد به ساعت یکی از اتاق ها دوید و در رابست. محد چند لحظه ایستاد و با ناباوری به در بسته اتاق نگاه کرد سپس نا امید و دلشکسته برگشت و از پله ها پایین رفت.

در همین هنگام در سالن باز شد و پوراندخت همراه دخترش وارد شدند. طاهره با دستپاچگی جلو آمد و با آنها احوالپرسی کرد. پوراندخت نگاه غضبناکش را به محمد دوخت و از طاهره پرسید :

- جهان خونه ست؟

طاهره با مِن و مِن جواب داد :

- نه...نیستن!

- پس این آقا اینجا چیکار می کنن؟

طاهره که رنگ به رویش نمانده بود نظری به محمد انداخت و گفت :

- اومده بودن تا در مورد پدرام با پریا صحبت کنن.

محمد با صدایی آرام سلام کرد و در حالی که سرش را پایین انداخته بود از در سالن بیرون رفت اما در همان هنگام صدای پوران را هم شنید که با صدای بلند می گفت :

- به پریا بگو اگه می خواد معاشقه کنه بهتره برگرده خونه باباش نه اینجا تو خونه برادر من!

محمد دست هایش را مشت کرد و با حرص دندان هایش را روی هم فشرد. پوران باز هم ادامه داد :

- من اجازه نمی دم یه سری آدم بی سر و پا با آبرو اعتبار برادرم بازی کنن!

درسته که اون چشمش رو به روی بی مسئولیتی های این خانم بسته اما مطمئنا از هرزگی هاش نمی تونه بگذره! به اندازه کافی جلوی اقوام و آشناها تحقیر شده اما این یکی دیگه غیر قابل تحمله!

محمد در حالی که با حرص نفس می کشید برگشت تا حرفی بزند اما پشیمان شد و با قدم هایی بلند از آنجا بیرون رفت.

پریا از پشت پنجره با چشم های اشک بار شاهد رفتن او بود. در حالی که قلبش در غم محمد می سوخت حرف های بی رحمانه پ.راندخت را هم می شنید و هم دلش به درد می آمد. با ضعف روی صندلی نشست و سرش را روی دسته آن گذاشت در حالی که هزاران فکر گوناگون در آن چرخ می زد.

((محمد چرا به آنجا آمده بود؟ چه می خواست بگوید؟ چه تصمیمی گرفته بود؟ چرا می خواست قصه عشقشان را تازه کند؟ چرا آن روز در خانه پدر حرف دلش را نزند؟

اما حالا برای هر حرفی دیر شده بود!

او نمی توانست جهان را ترک کند!

جهان؟!

مطمئنا پوران خبر آمدن محمد را به گوش او می رساند!

خدایا کمکم کن!

من از این زندگی و بازی های عجیبش می ترسم!

دیگه تاب قصه تازه ای رو ندارم!))

در اتاق باز شد و محمد با چشم هایی پف کرده گفت :

- مامان چرا هر چی صدات می کنم جوابم رو نمی دی؟

با عجله اشک هایش را پاک کرد و لبخندی کنج لبش نشاند ، برای او آغوش باز کرد و گفت :

- ببخشید عزیزم ، بیا اینجا ببینم!

محمد در حالی که با تعجب به چشم های سرخ و متورم او نگاه می کرد جلو آمد و خودش را در آغوش او جا داد.

پریا با نفسی عمیق عطر تن او را به مشام کشید عطری که یادآور آشنای غریبی بود،او که با سینه ای پر درد از آن جا رفت و ممکن بود دیگر هرگز برنگردد!

تا آمدن جهانگیر چند بار دلش لرزید و بغض کرد اما حرفی نزد.

پوراندخت آن چه را که دلش می خواست و این چند ساله در لفافه گفته بود حالا خیلی راحت و آشکار به زبان می آورد و مثل کسی که مجرمی را در حین ارتکاب جرم گرفته ، چنان حق به جانب حرف می زد که حتی توران هم سکوت کرده بود و گویا فکر می کرد حق با اوست.[/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر