رفتن به مطلب
Negarita

داستان هايى از زندگى پيامبر اكرم ، امير مؤ منان و حضرت فاطمه عليهم السلام

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]راه بهشت

دلم به حالش مى سوخت ! اصلا يك ذره استراحت نمى كرد. همه اش كار و كار و كار! مگر يك زن چقدر قدرت دارد؟!

هنوز صبحانه تمام نشده ، بايد لباس بچه شير خوارمان را عوض كند و لباس ‍ بشويد. بعد مشغول نظافت خانه شود و بعد هم اگر بچه گريه نكرد و آرام بود، به فكر پختن ناهار باشد.

بيچاره مادرم ! اگر فرصت كوتاهى براى استراحت پيدا مى كرد، لباسها را پينه مى كرد. همين مقدار نشستن براى او استراحت بود. بعد بچه را شير مى داد؛ گندم را آرد مى كرد؛ تنور را روشن مى نمود و نان مى پخت و...

آن روز خيلى خسته بود. با يك دست ، بچه را گرفته بود و شير مى داد و با دست ديگرش گندم آسياب مى كرد و زير لب ذكر خدا مى گفت .

دل دستاسمى ناليد چون رود

كه دست او هميشه بر سرم بود چشمم به تاولهاى دستش كه افتاد، تاب نياوردم . بغض راه گلويم را بست و از خانه بيرون رفتم .

بى خود نيست كه بهشت زير پاى مادران است . اين همه رنج و زحمت بچه و خانه دارى كم نيست .

بعد از ساعتى كه بازگشتم ، ديدم كه بچه را خوابانده و مشغول پختن نان براى شام است . گفتم :

مادر جان ! خسته نمى شوى اين همه كار مى كنى ؟! من به جاى شما خسته شدم !

- عزيز مادر، حسن جان ! بارها از رسول خدا شنيدم :

فاطمه جان ! براى راحتى و خوشى در آخرت ، سختى ها و تلخى هاى دنيا را تحمل كن[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بركت

غلام مى خنديد و او فكر مى كرد غلام به خاطر آزادى اش ‍ مى خندد.

پرسيد:

از اين كه آزاد شدى ، خوشحالى ؟

- آرى اى بانو! ولى خنده ام به خاطر چيز ديگر است !

- به خاطر چه چيزى است ؟

- به خاطر گردن بند شما!

- مگر گردن بند من خنده دارد؟!

- اجازه بدهيد توضيح دهم . پيرمردى كه رسول خدا فرستاد و شما گردن بند را به او بخشيديد، به مسجد آمده بود تا آن را بفروشد و لباس و غذا و توشه راه تهيه كند. اربابم ، عمار براى خريد آن بيست دينار و دويست درهم به او داد. لباس و اسب و غذا هم داد و پيرمرد بسيار خوشحال شد. شما را دعا كرد و رفت .

سپس عمار گردن بند را معطر كرد و در پارچه اى گذاشت و مرا به همراه آنها براى شما هديه فرستاد كه از اين پس غلام شما باشم .

- ولى من تو را در راه خدا آزاد كردم ! تو ديگر غلام نيستى .

- اى دختر رسول خدا! خنده من هم به همين خاطر است . چه گردن بند بابركتى بود! گرسنه اى را سير كرد؛ فقير و برهنه اى را بى نياز نمود و برده اى را آزاد كرد. سرانجام هم به دست صاحبش رسيد.

غلام تا زنده بود، خاطره آن روز را به ياد داشت و براى همه تعريف مى كرد[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مناجات سحر

با خود گفتم : امشب را بيدار مى مانم تا ببينم تا چه موقع از شب بيدار است و در شبانه روز چند ساعت مى خوابد.

خود را به خواب زدم .

كم كم ماه به وسط آسمان رسيده بود و نور خود را به همه جا مى تاباند.

مادر ديد همه خوابند، برخاست . وضو گرفت و از عطر خوشبويش خود را معطر ساخت و سجاده ساده اش را پهن كرد. سجاده اى كه هر شب شاهد راز و نياز او با معبود بود.

تسبيحش را - كه از هسته هاى خرما درست شده بود - جا به جا كرد و بلند شد. سكوت همه جا را فراگرفته بود. تكبيرش سكوت را شكست . گويى در و ديوار هم با او تكبير گفتند.

همچنان به قامت مادرم كه از رنج خميده بود، چشم دوخته بودم . در پيشگاه خدا سر تعظيم و سجده فرود مى آورد، آن هم چقدر طولانى !

نمى دانم چند ركعت نماز خوانده بود. ديگر پلكهايم سنگين شده بود. به زحمت آنها را باز نگه داشته بودم .

مادرم به دعا مشغول بود و براى همه دعا مى كرد و تك تك نام مى برد، تا آن كه صداى مؤ ذن به گوش رسيد.

صبح شده بود. خداوندا! مادرم تمام شب را به نماز و مناجات گذراند! چشم هايم را باز كردم . مادرم متوجه شد.

- پسرم بيدارى ؟

- آرى ! از اول شب بيدار بودم ! خوابم نمى برد. مادر! بعد از نماز همه را دعا كردى ، به جز خودمان ! براى خودمان دعا نمى كنى ؟!

فاطمه زهرا، آن مادر نمونه لبخندى زد و گفت :

اول همسايه ، بعد خودمان[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]يادگارى

مدينه در عزا و ماتم فرو رفته و همه جا رنگ غم به خود گرفته بود! مرد عرب تعجب كرده بود. تا حال شهرى اين گونه غم زده نديده بود!

پس از پرس و جو فهميد چند روز بيشتر نيست كه رسول اكرم به ديدار حق شتافته است .

گويى آب سردى رويش ريخته باشند، سست شد. به درختى تكيه كرد و نشست . او اين همه راه آمده بود تا فرستاده خدا را ببيند و سخنى از او بشنود، ولى افسوس ...!

هنگامى كه فكر مى كرد او را هرگز نخواهد ديد، مثل ابر بهارى مى باريد. با اينكه اصلا او را نديده بود، ولى احساس مى كرد محبت شديدى به او دارد.

سراغ فرزندان پيامبر را گرفت . خانه فاطمه (عليها السلام ) را نشانش دادند. رفت و به منزل بانو رسيد.

پس از تسليت و ابراز همدردى گفت : بانو! چيزى از پيامبر خدا داريد تا به عنوان يادگارى به من بدهيد؟!

فاطمه رو به كنيزش كرد و گفت :

آن بسته را كه در پارچه سبزى پيچيده بودم ، بياور!

كنيز رفت و بعد از مدتى آمد و گفت : آن را نيافتم !

- برو و بيشتر جستجو كن . ارزش آن از ارزش حسن و حسين كمتر نيست !

كنيز پس از جستجوى بيشتر، آن را يافت و خدمت بانو آورد.

مرد عرب مى انديشيد: داخل آن چيست ؟! حتما انگشترى ، درهم و دينارى است .

دختر رسول خدا بسته را گرفت و باز كرد و روايتى از پدر بزرگوارش براى مرد عرب خواند:

كسى كه همسايه اش از آزار او در امان نباشد، مؤ من نيست و...

مرد عرب پس از شنيدن نصيحت مكتوب پيامبر، تصميم گرفت تا آخر عمر به آن عمل كرده و هرگز فراموشش نكند[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آزار دختر پيامبر

 

عمر دوان دوان خود را به ابوبكر رساند و گفت : خبر را شنيده اى ؟ مى دانى در شهر چه مى گويند؟

- نه ، كدام خبر؟ چه شده ؟!

- با دختر پيامبر چه رفتارى داشتى ؟ همه مى گويند فاطمه بر تو خشم گرفته و گفته با تو صحبت نخواهد كرد!

- آن قدر مهم نبود. فاطمه گفت :

اگر فدك را پس ندهى ، تا زنده ام با تو سخن نخواهم گفت !

من اعتنايى نكردم . بگذار صحبت نكند! آسمان كه به زمين نمى آيد؟ همه افتخار مى كنند با من كه خليفه مسلمانان هستم ، هم صحبت شوند. صحبت نكردن يك زن چه اهميتى دارد!

- ابوبكر! اشتباه تو همين جا است . او هر جا تو را مى بيند، روى برمى گرداند و سكوت مى كند. همه مردم مى گويند كه خليفه ، دختر پيامبر را آزرده . آن وقت تو بى اعتنايى ؟! همه مردم مى دانند كه رسول خدا گفته است :

هر كس فاطمه را بيازارد، مرا آزرده و هر كس مرا بيازارد، خدا را آزرده و ...

- مى گويى چه كنم ؟ بروم و به دست و پايش بيفتم ؟! هرگز!

- با شيوه اى كه تو در پيش گرفته اى ، مردم شورش مى كنند و خلافت را از تو مى گيرند. هنوز مدت زيادى از رحلت پيامبر نگذشته است .

ابوبكر رنگ ش پريد و با نگرانى پرسيد: پيشنهاد تو چيست ؟

- من مى گويم به عيادتش برويم و با معذرت خواهى - كه خرجى ندارد - و با زبان چرم و نرم قانعش كنيم تا اوضاع آرام شود و آب از آسياب بيفتد. با هم به راه افتادند و به خانه دختر رسول خدا رسيدند. اما او اجازه ورود نداد.

فردا دوباره آمدند، ولى باز نشد و...

بار چهارم موضوع را به على (عليه السلام ) گفتند تا او از همسرش اجازه بگيرد. بالاخره به هر مكافاتى بود به حضور فاطمه رسيدند:

- اى دختر رسول خدا! ما را ببخش ! ما اشتباه كرديم . از ما راضى باش ‍ ...

فاطمه كه از نقشه آنان خبر داشت و مى دانست كه واقعا پشيمان نيستند، رو به ديوار كرد و به آنان گفت :

شما را به خدا! آيا از پدر من نشنيديد كه مى گفت : ((فاطمه پاره تن من است ؛ هر كس او را بيازارد، مرا آزرده است ؟))

- چرا، شنيده ايم .

در اين هنگام بانوى بزرگوار دست به آسمان برد و گفت :

خدايا! شاهد باش اين دو نفر مرا اذيت كردند و من هرگز از آنان راضى نخواهم شد تا پدرم را ملاقات كنم و به او شكايت نمايم .

آن دو مات و مبهوت به هم نگاه كردند و با ناراحتى خانه على (عليه السلام ) را ترك كردند[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]خطبه آتشين

شنيده بودم كه حرفهايى دارد و مى خواهد همه بشنوند. مردم در مسجد اجتماع كرده و لحظه شمارى مى كردند.

دسته دسته بر تعداد مردم افزوده مى شد. من هم در مسجد بودم و مى خواستم بدانم او چه مى فرمايد.

مقنعه اى بر سر انداخته و چادرش را به خود پيچيده بود و با گروهى از زنان بنى هاشم ، با جلال و شكوه به مسجد مى آمد. راه رفتنش مثل پدرش بود؛ متين و باوقار.

ابوبكر هم بين مردم بود. همه منتظر بودند.

بين او و جمعيت ، پرده اى آويختند. نفس ها در سينه ها حبس بود و سكوت همه جا را فراگرفته بود!

پس از نشستن ، چشمش به منبر پدرش رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) افتاد و گريه كرد. مردم از گريه دختر پيامبر، سخت گريستند. او هنوز داغدار بود. داغ پدر بزرگوارش ، چيزى نبود كه به اين زودى از يادش برود. پس از اين كه گريه و همهمه مردم فروكش كرد، او صحبتهايش را شروع كرد.

خدا را سپاس گفت و به نقش مهم پدر در هدايت مردم اشاره كرد. حوادث ايام رسالت و غديرخم را به مردم يادآورى نمود و على (عليه السلام ) را بيشتر به مردم شناساند و به امتى كه بعد از رحلت پدرش منحرف شده و دستور او را در مورد امامت على ناديده گرفته بودند، هشدار داد.

آن گاه به فدك پرداخت و با افشاگرى پرده از چهره ابوبكر و اطرافيانش كنار زد.

بالاخره به مرقد مطهر پدرش اشاره كرد و با شكايت به آن حضرت صحبتهايش را خاتمه داد.

مردم با يادآورى حوادث دوران رسول اكرم مى گريستند و از راه اشتباهى كه رفته بودند، پشيمان بودند، ولى چه فايده !

تا به حال نديده بودم زنى به آن خوبى سخنرانى كند و از حق خود و امامت و اسلام دفاع نمايد.

تقريبا مسجد خالى شده بود و من هنوز به صحبتهاى بانو فكر مى كردم .

راستى چرا اين همه سفارش پيامبر را در مورد على (عليه السلام ) و فاطمه (عليها السلام ) ناديده گرفتيم و غدير فراموشمان شد؟!

 

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مرواريدى در صدف

چيزى به اذان مغرب نمانده بود. روشنايى هوا داشت جاى خود را به تاريكى شب مى داد و من كنار بسترش نشسته بودم .

چشم هايش را باز كرد و نگاهى به آسمان سرخ فام انداخت . لب هاى بى رمقش به آرامى به هم خورد. مى خواست چيزى بگويد. گوشم را نزديك بردم . با صدايى ضعيف گفت :

- چادر نماز و عطر مرا بياور!

گفتم : شما با اين حال و روز نمى توانيد از جا برخيزيد و نماز بخوانيد. او با سكوتش فهماند كه كارش را انجام دهم !

به سرعت آنها را آماده كردم . با زحمت زياد نشست و وضو گرفت تا نمازش ‍ را بخواند. طبق معمول ، پيش از نماز، از عطر خوشبو خود را معطر كرد، ولى بيمارى اجازه نداد بيشتر بنشيند. حالش دگرگون شد و چشمان خسته اش ‍ روى هم افتاد. كمكش كردم تا در بستر دراز بكشد.

با كلمات بريده گفت :

اسما! كنارم بشين و اذان كه تمام شد، براى نماز بيدارم كن ! اگر برنخاستم ، بدان كه از دنيا رفته ام . آن وقت على را خبر كن !

- خدا آن روز را نياورد بانو! اين چه حرفى است ! ان شاءالله حالتان خوب مى شود!

با خود انديشيدم كه اگر برود، بر سر حسن و حسين چه مى آيد؟ على (عليه السلام ) دورى او را چگونه تاب مى آورد؟

با چنين افكارى ، اشك آرام آرام ، مثل ذوب شدن شمع بر گونه ام جارى شد؛ اشكهايى كه حاكى از درد فراق بود.

دقايقى گذشت . وقت آن شده بود كه صدايش بزنم .

- فاطمه جان ! برخيز! اذان تمام شد.

اما ديگر از او صدايى برنخاست . او به خوابى بس طولانى و ابدى فرو رفته بود.

بوى عطر خوشبوى او در فضا پيچيده بود و چادر نمازش او را، چون مرواريدى در بر گرفته بود، و اين گونه به ديدار معبودش شتافت[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×