رفتن به مطلب
Negarita

°• خشم وسکوت ( آن همپسون)•°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]لئون با لحن تندی دستور داد :

- لطفا" صداتو پایین بیار ، گریه کردن هیچ سودی نداره . اگه بخوای برخلاف خواست من ازدواج کنی باید منتظر عواقبشم باشی . من امیدوار بودم تو درساتو با جد و جهد دنبال کنی تا بتونی مدرکتو بگیری ، اما حالا که خودت می خوای درستو ول کنی حرف دیگه ای باقی نمی مونه . من در مورد این که تورو تو دانشگاه نگه دارم هیچ اختیاری ندارم .

اندرولا چیزی نگفت و چشمانش را با دستمال پاک کرد . تارا و لئون هر دو لحظه ای به او نگاه کردند و سپس تارا برای اولین بار وارد بحث آن ها شد و گفت :

- لئون تو نمی تونی این مرد جوونو خودت ببینی و از این طریق بفهمی اون چه جور آدمیه . ممکنه اون مناسب ترین شوهر برای اندرولا باشه .

لئون نتوانست جلوی حرفش را بگیرد و با لحن بسیار خشکی گفت :

- همونطوری که پل برای تو بود .

گونه های تارا آتش گرفت . در همین حال اندرولا که داشت اشک هایش را پاک می کرد ، بدون این که روی حرفش فکر کند گفت :

- این منصفانه نیست که من و مارتینو با پل و تارا مقایسه کنی . کاملا" مشخص بود که اونا عاشق هم نبودن .

چشمان لئون با دیدن صورت سرخ تارا برقی زدند و لبخند تمسخرآمیزی که نشانه ی تفریح او از این موضوع بود بر لبان خوش فرمش پدیدار شد .

- در این مورد باهات موافقم ولی موقعیت اونا هیچ سودی عاید تو نمی کنه ، این مارتین معلومه که یه فرصت طلبه ، اما اگه بفهمه باید چندین سال صبر کنه تا دستش به پول تو برسه اونوقته که تو متوجه می شی انقدرها هم علاقه نداره با تو ازدواج کنه .

سر تارا یک دفعه بالا رفت . به نظر می رسید لئون از قبل به راه حل این مسئله فکر کرده بود و در نظر او مسئله به این سادگی بود که مارتین دست از اندرولا بر می دارد و دیگر هیچ مشکلی باقی نمی ماند .

تارا مصرانه گفت :

- تو اصلا" نمی خوای اونو ببینی ؟

تارا که متوجه حالت مضطرب اندرولا شد ، اکنون در چشم های او خشمی از نحوه ی ارزیابی لئون نسبت به محبوبش مشاهده می کرد .

لئون قبل از آن که تارا صحبتش را به اتمام رساند ، سرش را به علامت نفی تکان داد و اندرولا دوباره شروع به گریستن کرد .

لئون خیلی صریح به اندرولا امر کرد و گفت :

- بهتره بری اتاقت و هر وقت تونستی به خودت مسلط بشی بیای پایین .

تارا ، اندرولا را که با قدم های سست و شل خارج می شد ، تماشا کرد .

- تو هیچ نمی دونی مارتین چه جور آدمیه .

تارا این حرف را خشن تر از آن چه می خواست بگوید ، بیان کرد .

- این خیلی غیر منطقیه که بدون این که حتی ببینیش دربارش قضاوت کنی . تو هیچ دلیل نداری که ثابت کنه اون فقط به پول اندرولا علاقمنده .

چشمان لئون برقی زدند اما جواب تند ، سرد و مغرورانه ای که تارا خودش را برای آن آماده کرده بود ، از طرف او نیامد . تارا در حالی که از جواب ندادن لئون متعجب شده بود ، با دقت به او نگاه کرد و احساس کرد او کلماتش را با دقت انتخاب می کند .

- به زودی می فهمیم مگه نه ؟ اگه بعد از این که فهمید اندرولا تا دو سال و نیم دیگه هم ثروتمند نمی شه باز هم مشتاق بود با اندرولا ازدواج کنه ، شاید اون موقع نظرمو نسبت بهش عوض کنم .

لب های لئون از حرکت ایستادند و به نظر رسید عمیقا" غرق در افکارش شد . تارا احساس کرد لئون دارد به او و پل فکر می کند و به یادش آمد چقدر پیوندی که آن ها را به هم مرتبط کرده بود ، سست و ضعیف بود . ماجرای نامزدی او و پل باعث می شد لئون نسبت به اندرولا سختگیرتر از آن چه باید باشد ، شود و با این فکر یک بار دیگر تارا خشم شدیدی نسبت به پل احساس کرد . آیا او باید تمام حقایق را برای لئون تعریف کند ؟ بعد از آن که این سوال را لحظه ای در ذهنش مورد بررسی قرار داد ، برخلاف میل باطنی اش تصمیم گرفت این کار را نکند . دلایل زیادی وجود داشت که تارا بخواهد در مورد این ماجرای دردسر ساز به طور کامل اعتراف کند و حقایق را بگوید اما مثل قبل تنها توانست منظره ی تحقیر شدنش توسط لئون و عصبانیت او نسبت به پل را تجسم کند .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


[align=CENTER] 46

 

 

فصل 10

 

 

 

ریکی بعد از آخرین ملاقاتش با تارا چندین نامه برای او فرستاده بود که او به همه ی آن ها جواب داده بود . تارا از این بابت که تمام نامه ها در غیبت لئون رسیده بودند ، خوشحال بود ولی می خواست قبل از آن که لئون متوجه شود که او و ریکی بهم نامه می نویسند ، به این مکاتبات پایان دهد چون مطمئن بود که اطلاع از این مسئله شوهرش را از کوره بدر می برد . لئون سر موضوع ملاقات ریکی فقط چون تارا مریض شده بود خیلی جار و جنجال به پا نکرده بود ولی تارا جدا" عقیده داشت کوچک ترین مسئله ای می تواند حالت غیر قابل پیش بینی شوهر او را تبدیل به عصبانیت کند ، بنابراین چند بار در نامه هایش به ریکی اشاره کرد که می خواهد به این مکاتبات خاتمه دهد . این اشارات عمدا" نادیده گرفته می شد و وقتی اندرولا هنوز در خانه بود ، چیزی که تارا از آن می ترسید اتفاق افتاد . ساواس مانند همیشه نامه ها را از صندوق پست جمع کرد و به لئون داد ، او تقریبا" شش نامه را سرسری زیرورو کرد و بعد یکی را که به نام اندرولا بود روی میز هال گذاشت و دیگری را به تارا داد . چشمهای او لحظاتی به دقت دستخط روی نامه را برانداز کرد ، در این مدت تارا که با یک حس درونی حدس می زد ، ریکی نامه را فرستاده است با سکوتی سرشار از ترس و نگرانی منتظر ایستاد .

- متشکرم .

لئون با لحن بسیار ملایمی پرسید:

- از برادرته ؟

نگاه لئون حتی بعد از آنکه نامه را به دست تارا داد ، به آن بود . تارا که قادر نبود دورغی را که نوک زبانش بود به زبان بیاورد ، جواب داد :

- ا...ن...نه .

لئون به نرمی و آهنگی پرسشگرانه گفت :

- ظاهرا" دستخط یه مرده .

تارا به زحمت آب دهانش را فرو داد .

و در آخر اعتراف کرد و گفت :

- این از طرف ریکیه .

تارا از دست نامزد قبلیش به خاطر سماجتش در نامه نگاری خشمگین بود و خیلی بیشتر از دست خودش به خاطر این ترسی که از به پا شدن غضب شوهرش داشت و چون سوال لئون را حتی قبل از آن که او دهان باز کند ، پیش بینی می کرد ، گفت :

- من ... ما بعد از آمدن اون به این جا به هم نامه می نوشتیم .

سایه ی شومی بر چشمان لئون افتاد .

- بعد از آمدنش به این جا ؟ این ریکی کیه ...؟ بله البته می دونم گفتی دوستته .

او که احتمال می داد تارا بخواهد حرفی بزند ، به سرعت ادامه داد :

- ولی متاسفانه من حرفتو باور نمی کنم .

لئون نگاهش را به طرف پله ها گرداند ؛ اندرولا داشت از اتاقش پایین می آمد که او با خشونت گفت :

- ما داریم این جا صحبت می کنیم !

و بعد تارا را جلوی خودش به سالن راهنمایی کرد و در را پشت سرش بست.

- خب ؟

تارا که مردد بود ، سرانجام با حالتی حاکی از تسلیم به لئون گفت که او با ریکی نامزد بودند و این که او به خاطر دختر دیگری تارا را کنار گذاشته بود . تارا وقتی صحبت می کرد ، سرش را برگردانده بود چون رنگ گونه هایش از حقارت اعتراف به لئون که خودش هم زن دیگری را به او ترجیح داده بود ، برافروخته شده بود .

- شما نامزد بودین ؟

صدای او تقریبا" خشن شده بود ، تارا با نگاهی که به بالا انداخت متوجه لایه ی تیره رنگ محوی شد که آهسته تا دو طرف دهان لئون بالا آمد .

- پس قبل از آشناییت با پل با اون نامزد بودی ؟

آن لایه ی تیره رنگ محو ظاهرا" به تدریج افزایش می یافت . تارا با نوعی ناباوری و بهت زدگی متوجه کلمه ی « حسادت » شد که مانند صاعقه ای قبل از آن که ناپدید شود ، در ذهن او طنین انداخت و نادیده گرفتنش محال بود .

تارا با صدای پایینی اعتراف کرد و گفت :

- آره ، من چندین ماه با ریکی نامزد بودم .

چشمان لئون به حالتی سو سو می زد که اعصاب تارا را خرد می کرد .

- پس این نامزد سابقت بود که تو غیبت من سرگرمش می کردی ؟

- سرگرمش می کردم؟

تارا از خشم مانند گلوله ی آتش شد و هوس کرد کار این مرد که شوهرش بود را قبل از آن که او تارا را از ترس بلرزاند ، تلافی کند .

- تو اصلا" می دونی اون چرا این جا موند که این حرفو می زنی ، اون مریض شده بود .

- یعنی اون به محض ورودش مریض شد ؟

لحن لئون در این لحظه ملایم شده بود و تارا با وجود این که ظاهر خونسردی به خودش گرفته بود ، در تمام وجودش لرزشی احساس کرد .

- خب ... نه ، نه دقیقا".

او با لحنی که می خواست تارا را به حرف آورد ، با ملایمت گفت :

- نه ؟

- اون این جا کسی رو نداشت و جز هتل جایی نبود که شبو بگذرونه ، به خاطر همین من گفتم که می تونه اون شبو این جا بمونه ... البته فقط یه شب . فردا صبحش مریض شد و من مجبور شدم دکتر براش بیارم ... که بقیه شو خودت می دونی .

سکوت بر اتاق حاکم شد . لئون به طرف شومینه رفت ، در یک طرف آن ایستاد و دستش را با سستی و رخوت در یک گوشه ی تاقچه ی شومینه قرار داد و با چشمان ریز شده به تارا نگریست. تارا نشست و سعی کرد ظاهر سرد و آرامی به خودش بگیرد .

لئون عاقبت در حالی که نتوانست بر حس کنجکاویش چیره شود ، گفت :

- اصلا" چرا اومده بود ؟ تو گفتی دعوتش نکردی ، ولی به نظر من خیلی عجیبه که اون بدون دعوت این همه راه رو بلند شه بیاد این جا . البته با توجه به این که فکر کنم می دونسته تو هم ازدواج کردی ؟

- آره می دونست .

تارا به طور طبیعی فکر کرد ریکی بو برده بود که تارا با مردی که ریکی در عروسی اش ملاقات کرده بود ، ازدواج نکرده و با برادر همان شخص ازدواج کرده است و پنداشته بود که باید چیز عجیبی در مورد این ازدواج وجود داشته باشد .

- با این حال اومد این جا ... بدون این که دعوت بشه ، چقدر جالبه . من نمی دونم توقع چه استقبالی از تو داشته ؟

در این لحظه صدای لئون تمسخرآمیز بود ولی این تمسخر به هیچ وجه غضب نهفته در جملات او را از بین نبرد و تارا از یادآوری صحنه ی خشونت آمیزی که او بعد از اطلاعش از این که ریکی در غیبتش آن جا مانده ایجاد کرده بود بی اختیار بر خود لرزید ، حالتی که از دید شوهرش مخفی نماند و در مواقع دیگر ممکن بود باعث نوعی رضایت توام با خنده در او شود ، اما نه حالا ! صورت لئون به حالت غیر معمولی غضبناک بود گرچه در رفتارش هنوز نوعی آرامش توام با رخوت به چشم می خورد . او دستش را به سوی دهانش برد که خمیازه اش را فرو خورد .

سرانجام تارا تصمیمش را گرفت و گفت :

- من فکر می کنم بهترین کار اینه که کمی بیشتر توضیح بدم .

و شوهرش گفت :

- قطعا" بهترین کار همینه .

- ریکی تحت فشار پدرش و پدر صمیمی ترین دوست من نامزدیمونو بهم زد . اونا کارخونه هاشون رو تلفیق کرده بودن و فکر کردن بهتره ریکی و فردا هم با هم ازدواج کنن و ریکی هم همین کارو کرد ...

- پس اونم زن داره !

- آره ولی الان می خوان از هم جدا شن برای همینم ریکی با فکر این که ازدواج منم ... خب ، خیلی غیر عادیه ، امیدوار بوده ما دوباره بتونیم کنار هم باشیم .

لئون با بالا انداختن ابروان شمشیری مشکیش گفت :

- امیدوار بوده ؟ خب اصلا" چرا اون باید چنین امیدواری رو تو ذهنش پرورونده باشه ؟ تو چیزی گفتی که اون فکر کنه ازدواجت همون طوری که اسمشو می ذاری ... ا ... غیر عادی بوده ؟

- البته که نه . من اون موقع به ریکی نامه نمی دادم .

لئون متفکرانه به آرامی نفس عمیقی کشید که صدای آن را می شد شنید و گفت :

- صحیح ... بین ترک کردن ریکی و نامزدیت با برادرم چقدر فاصله بود ؟ [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


[align=CENTER]47

 

 

 

بعد از این ، سکوت معنی داری حکمفرما شد ، این سوالی بود که تارا انتظارش را داشت و همان چیزی بود که از آن وحشت داشت . تارا آرزو می کرد ای کاش به جای این همه توضیحی که در مورد خودش و ریکی به لئون داده بود ، از جواب دادن طفره می رفت ولی الان دیگر هیچ چاره ای جز اعتراف به این که فقط سه ماه بین ترک کردن ریکی و نامزدی او با پل فاصله بوده ، نداشت .

لئون با حالت عجیبی او را زیر نظر گرفته بود و از آن جا که تارا می ترسید ، او به این حقیقت پی ببرد که تارا دوستش دارد به سرعت بی آن که فکر کند ، اضافه کرد:

- من تصمیم گرفتم برای پول ازدواج کنم این بود که با پل نامزد شدم ...

صدای او رفته رفته ضعیف شد تا آن که سکوت کرد ؛ چشمان شوهرش برق خطرناکی زدند و تارا به یاد شک قبلی او و هشدارش درباره ی این حرف به خصوص افتاد . با این وجود تارا باز هم امیدوار بود توانسته باشد او را در حدی متقاعد کند که او به این فکر نیفتد که تارا ممکن است به خاطر عشق با او ازدواج کرده باشد .

چشمان او هنوز همان طور که به تارا خیره بود ، برق می زد و هنگامی که عاقبت شروع به صحبت کرد ، صدایش مانند قبل همان آهنگ ملایم و متفکر را داشت .

- پس تصمیم گرفتی برای پول ازدواج کنی ...

به نظر می رسید او داشت به آن چه در طول چند هفته پیش شنیده بود ، فکر می کرد و وقتی تارا حالت متغیر او را دید تازه از خودش پرسید که آیا او با آن قدرت درکش توانسته بود به کل ماجرای نامزدی آن ها پی ببرد ، همان ماجرایی که او را بیش از حد گیج و سردرگم کرده بود و باعث شده بود به نیت کشف بیشتر کم و کیف آن به برادرش تلفن کند . تارا خودش هم از تلفن کردن او به پل تا حدی گیج شده بود ، چون او که عشقی به تارا نداشت ، پس چه اهمیتی برایش داشت که حقیقت را در مورد نامزدی او بداند . حس درونی به او می گفت باید اسراری در مورد نامزدی آن ها وجود داشته باشد به همین دلیل می خواست در این مورد بیشتر بداند و آن چه الان شنید بی شک باید این فکر که اسراری در بین است را در او تقویت کرده باشد . تارا مشتاقانه امیدوار بود او به سوال کردنش پایان دهد زیرا در غیر این صورت تارا مجبور می شد به او دروغ بگوید که با آن چشمان سیاه جستجوگر که با چنان دقتی به او می نگریستند که می توانستند عمق وجود او را بررسی کنند ، بسیار مشکل بود .

او سرانجام با ملایمت به تارا گفت :

- تو بیش از حد علاقه داری این خصلت مادی بودنتو به یاد من بیاری . این اصلا" قانع کننده نیست تارا ، زنی که دنبال تور زدن مردای پولداره ، درباره ی نقشه هاش حرفی نمی زنه و سعی می کنه در مورد اونا سکوت اختیار کنه .

تارا یکه خورد ، چشمان لئون ریز شدند . پیچش ناخودآگاه لب های لئون به سختی شبیه تبسم بود ولی خشمش کاملا" از بین رفته بود و این بیش از اندازه باعث حیرت تارا شد و به او آرامش داد . این واقعیت که او خصلت مادی بودن که خودش تارا را به آن متصف کرده بود را در او باور ندارد ، اسباب رضایت و خرسندی بسیاری برای تارا فراهم کرد و شگفت آور این بود که همان وقت باعث به وجود آمدن هشدارهایی نیز برای او شد ، چون به نظر بعید می آمد که مسئله ای برای لئون فاش شود و او توضیحات کامل تری راجع به آن نخواهد و بسیار باعث شگفتی تارا شد که همه ی آن چه او گفت ، این بود :

- تو چیزی در این باره نداری بگی ؟

تارا خیلی خوب توانست حالت معصومیت تصنعی به خودش بگیرد و گفت :

- من منظورتو نمی فهمم ؟

لئون آهی از سر بی صبری کشید و با لحن پرخاشجویانه ای که باعث حیرت تارا شد ، گفت :

- واقعا" معجزه ست من بتونم این قضیه رو بدون این که دستمو روت بلند کنم ، فیصله بدم .

تارا او را در حالت های مختلف دیده بود ولی هرگز او را این چنین ندیده بود ، او دیگر آن خدای یونانی نجوش و دست نیافتنی نبود که بر پایه مجسمه بلندش قرار گرفته باشد ، بلکه فقط یک آدم خشمگین بود و به نظر می رسید می خواهد حداقل کمی از تهدیدش را عملی کند و دستش را روی تارا بلند کند . او در حالی که دندان هایش را به هم می فشرد ، گفت :

- تو از خیلی جهات برای من معما شدی .

و در حالی که به تارا چشم غره می رفت ، تکرار کرد و گفت :

- آره از خیلی جهات . ولی مطمئنم وقتی زندگی حسابی برات غیر قابل تحمل بشه منظور منو می فهمی .

تارا که متوجه منظور او نمی شد ، چشم هایش را با بهت زدگی بر هم زد . لئون در ادامه با بدجنسی اخطار داد و گفت :

- فقط اگر بخوای به این وضع ادامه بدی !

و با گفتن این جمله به طرف در رفت و هنگامی که داشت از میان اتاق خشمگین با گام های بلند رد می شد به اندرولا که می خواست همان لحظه وارد شود ، برخورد کرد .

- اوه لئون ، من یه نامه از مارتین داشتم ، نوشته می خواد بیاد تو رو ببینه ...

- بهش بگو بره به جهنم .

او این را گفت و از اتاق بیرون رفت .

- خیلی ممنون .

اندرولا نگاهش را از در بسته ی اتاق به تارا برگرداند .

- شما دو تا دعوا کردین ، یا چیز دیگه ای پیش اومده ؟

تارا در حالی که می لرزید جواب داد :

- نه ... فقط یه کمی حرفمون شد .

اندرولا سری تکان داد .

- نمی تونم بفهمم لئون چش شده ؟ اون همیشه خیلی خوددار و آروم بود ولی الان مثه دیوونه ها شده بود .

تارا که از این حرف او خوشش نیامد ، سگرمه هایش درهم رفت و گفت :

- نه تا این حد ، اون هیچ وقت کنترلشو تا این حد از دست نمی ده .

- شاید حق با تو باشه .

اندرولا به نامه ای که در دستش بود با بی توجهی نگاهی انداخت. صفحاتش را ورق زد و وقتی به آن چه در پایان نامه نوشته شده بود ، رسید نگاهش همان جا ماند و نیم لبخندی بر لبانش نشست .

- من می رم به مارتین تلفن کنم بیاد . بالاخره لئون مجبور می شه اونو ببینه و اگه نظر مساعدی نسبت به مارتین پیدا نکنه تمام عمرم از لئون متنفر می شم .

همان طوری که انتظار می رفت ، تارا می خواست در مورد حرف هایی که بین لئون و خودش رد و بدل شده بود ، فکر کند و هر چه بیشتر راجع به آن فکر می کرد ، بیشتر به این فکر می کرد که آیا ممکن است اندک علاقه ای در شوهرش نسبت به او وجود داشته باشد . اول گیج شد و با سرسختی خواست این فکر را از سرش خارج کند ولی این کار غیر ممکن بود و طبعا" مسیر فکرش به مسئله هلنا و سفر نسبتا" تازه شوهرش به ایجینا کشیده شد . تارا برداشت های شخصی هم از سفر شوهرش کرده بود ولی آیا ممکن بود اشتباه کرده باشد ؟

او سگرمه هایش را درهم کشید و با خارج کردن فکر این که ممکن است اشتباه کرده باشد از ذهنش ، یاسی در وجودش راه یافت ، ولی اگر این فکر را از سرش بیرون نمی کرد تنها خودش را فریب می داد ... او مجبور بود واقع بین باشد و بپذیرد که در جزیره ی کوچک ایجینا چیزی وجود نداشت که بتواند بیش از هلنا توجه لئون را جلب کند .

*** [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


[align=CENTER] 48

 

 

 

 

تمام عصر لئون همانطور بد عنق باقی ماند و تارا چندین بار متوجه ی نگاه های بدبینانه ی او به خودش شد . اندرولا به نظر می رسید توجهی به جو حاکم نداشت ، فکر او جای دیگری بود و روی هم رفته لحظات سختی بر تارا می گذشت و تنها هنگامی که لئون خیلی زودتر از همیشه از صندلیش برخاست و با گفتن این که می خواهد بخوابد ، اتاق را ترک کرد ، تارا احساس آرامش کرد .

اندرولا که از ترس و تعجب نفسش بند آمده بود ، گفت :

- واویلا ، فقط فکرشو بکن لئون این موقع بره بخوابه ! فکر می کنی مریض شده باشه ؟

تارا سری تکان داد و گفت :

- ممکنه کارش نگرانش کرده باشه .

اندرولا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت .

- هر چی هست از ته قلب آرزو می کنم زود بگذره چون من به مارتین گفتم هر چه زودتر بیاد این جا .

- اون هر وقت خودش بخواد می تونه بیاد ؟

- مارتین چند روز مرخصی استحقاقی داره ... فقط چند روز و بس ، ولی می تونه با هواپیما بیاد که زیاد وقتشو نگیره .

- پس اگه می تونه بلیط هواپیما بخره نباید خیلی بی پول باشه ؟

- اون اهل خوشگذرونی و عیاشی نیست ، خیلی ام صرفه جوه ، برای همین می تونه بیشتر حقوقشو پس انداز کنه .

مارتین دو روز بعد رسید و تارا در همان برخورد اول از او خوشش آمد . او جدی و صادق ، خوش قیافه و جا افتاده بود . اندرولا در اسکله به استقبال او رفته بود و بعد از پیاده شدن از ماشین ، آن ها دست در دست هم از میان چمن ها قدم زنان آمدند . لئون در اتاق مطالعه اش بود ولی هنوز پنج دقیقه از ورود مارتین نگذشته بود که لئون به آن ها پیوست . تارا با مشاهده ی معارفه و بررسی دقیق لئون از چهره ی مارتین بی اختیار به یاد اولین برخورد خودش با لئون افتاد .

لئون بعد از این که او را دعوت به نشستن کرد بی درنگ سوالش را مطرح نمود و پرسید :

- خب ، شما می خواید با اندرولا ازدواج کنید ؟

مارتین به آهستگی گفت :

- بله، من می خوام با اون ازدواج کنم .

- کی ؟

چهره ی مرد جوان درهم رفت .

- ما می خوایم هر چه زودتر ازدواج کنیم ولی اندرولا درس داره ...

اندرولا حرف او را قطع کرد و گفت :

- ما در این باره صحبتامونو کردیم ، مارتین ، من دوست دارم درسمو تموم کنم ولی بیشتر از اون دوست دارم ازدواج کنم .

لئون موشکافانه به اندرولا نگاه کرد و گفت :

- پس فقط تویی که می خوای زودتر ازدواج کنی ، نه ؟

اندرولا سرخ شد و نگاهش را به طرف دیگر گرفت و بعد از آن که لئون سوالش را دوباره تکرار کرد ، اعتراف کرد و گفت :

- بله .

مارتین که سعی داشت موقعیت را برای اندرولا راحت تر کند ، گفت :

- خواهش می کنم اشتباه برداشت نکنید من هم دوست دارم هر چه زودتر ازدواج کنیم ولی احساس می کنم بعد ها اندرولا از این که مدرکش رو نگرفته پشیمون می شه ، چون اون واقعا" به رشته اش علاقمنده .

لئون به آرامی گفت :

- به عبارت دیگه شما می ترسید اندرولا بعدها متوجه بشه که عجله به خرج داده ؟

مارتین سرش را به علامت تصدیق تکان داد و با وجود این وقتی چشمش به چشمان اندرولا افتاد ، کاملا" عدم رضایت در آن ها هویدا بود .

خیلی عجیب بود که لئون هیچ اشاره ای به ثروت اندرولا نکرد . حس درونی به تارا گفت که مارتین باید از شانس خوبش تاثیر مثبتی بر شوهر او گذاشته باشد . بی شک نگرانی مارتین در مورد درس های اندرولا که با صداقت آشکاری بیان شده بود ، موقعیت او را در نظر لئون تقویت کرده بود . مارتین و لئون مدتی گفتگو کردند که نه تارا و نه اندرولا هیچ کدام حرفشان را قطع نکردند . ظاهرا" هر چه می گذشت احترام و قدر و منزلت مارتین در نظر لئون بیشتر می شد .

مارتین با جدیت گفت :

- من می خوام با اندرولا ازدواج کنم ولی رضایت شما رو هم می خوام چون می دونم تو یونان گرفتن رضایت مرسومه ، به همین علتم اومدم شما رو ببینم . امیدوارم شما منو برای خواهرتون شوهر مناسبی بدونین ؟

لئون لبخند خفیفی زد که هیچ گونه نشانی از شوخی در آن به چشم نمی خورد .

- شما خودتون هم می دونید که موافقت من لازم نیست .

- بله ، ولی من خیلی خوشحال تر می شم که شما هم منو تایید کنین .

با این که مارتین اصلا" خودش را کوچک نمی کرد ، احترام خاصی نسبت به لئون در صدایش موج می زد . تارا همان لحظه دید که این طرز برخورد مارتین نظر لئون را جلب کرد ، کسی که تارا می دانست با شخصی که خودش را کوچک کند ، به نهایت تحقیر رفتار می کند .

- شاید من و شما بتونیم بعد از صرف شام خصوصی صحبت کنیم .

اندرولا که با شنیدن این حرف لئون یک دفعه سرش را بالا آورد در حالی که چشمانش از نور امید می درخشید نگاه سریعی به تارا انداخت .

 

 

***

 

اندرولا وقتی قبل از شام با تارا در اتاق خواب او گپ می زدند ، گفت :

- لئون اختیار پولمو به خودم می ده ! اون نسبت به مارتین نظر مساعدی پیدا کرده ، می دونستم از مارتین خوشش می یاد ! اوه ، تارا من خیلی خوشبختم !

تارا به او یادآوری کرد و گفت :

- تو حالا حالاها باید برای گرفتن پولت صبر کنی .

و اضافه کرد که او واقعا" باید خودش را برای یک نامزدی طولانی آماده کند که طی آن بتواند درس هایش را هم تمام کند .

چهره ی اندرولا درهم رفت .

- من اگه به خودم بود هیچ وقت ازش جدا نمی شدم چون از خدامه که همیشه با مارتین باشم .

تارا دست هایش را از هم باز کرد .

- تو واقعا" مطمئنی که می خوای انقدر زود ازدواج کنی ؟

- آره ، اگه مارتین بخواد .

- تو که گفتی اونم برای ازدواج عجله داره ؟

- می دونم ولی اون فقط یه دروغ مصلحت آمیز بود !

- فکر می کنی مارتین موافق باشه که زودتر ازدواج کنین ؟

- معلومه . اون هر چی من ازش بخوام ، انجام می ده . [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


[align=CENTER] 49

 

 

صبح فردای آن روز وقتی مارتین نتیجه گفتگوی خصوصی شب گذشته را به آن ها گفت ، باعث شد نگاه های ناباوری در چشمان دو دختر پدیدار شود و هنگامی که لئون در اتاق نبود ، مارتین به اندرولا اطلاع داد که لئون در دفترش در آتن شغلی به او پیشنهاد کرده است و اگر او از خودش لیاقت نشان دهد ممکن است او را مسئول یک بخش هم بکند یا حتی در عرض شش ماه وقتی مدیر عامل فعلی بازنشسته شد ، جای او را بگیرد .

اندرولا اصلا" نمی توانست باور کند .

- اون خودش به تو این پیشنهادو داد ! فکر کن لئون انقدر سرحال باشه که تا اینجاها پیش بره!

اندرولا اول شوکه و بعد سرمست از باده ی پیروزی شد.

- پس می تونیم ازدواج کنیم . بدون این که من درسامو ول کنم !

مارتین با خوشحالی گفت :

- این فکر برادرت بود .

و بعد با لحن نسبتا" نگرانی اضافه کرد:

- امیدوارم لئونو مایوس نکنم .

تارا وقتی با لئون در باغ تنها شد و اندرولا و مارتین هم با هم بیرون رفتند ، به خودش جرات داد که در مورد آن ها با شوهرش صحبت کند.

او زودتر با یک کتاب به باغ رفته بود و از این که لئون به او پیوست خیلی تعجب کرد ، چون در این اواخر برخورد او با تارا به وضوح سردتر شده بود و این فکر در تارا تقویت می شد که لئون منتظر است که تارا حرف بزند ... و این انتظار با بی صبری هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد .

وقتی لئون روی صندلی مقابل تارا نشست و به او نگاه کرد ، تارا گفت :

- تو اندرولا رو خیلی خوشحال کردی .

او با بی تفاوتی گفت :

- من از پسره خوشم اومد ، فکر کنم به وقتش سرمایه بزرگی برای شرکتم می شه .

- از تو انتظار این کارا نمی رفت ...

تارا حرفش را قطع کرد ، او قصد نداشت هر آن چه به ذهنش آمده بود را بیان کند . لئون نگاه خشم آلودی به او انداخت .

- خیلی چیزاست که تو در مورد من نمی دونی ، مگه نه ؟

صدای او لحن خشنی داشت و یک بار دیگر این احساس را در تارا به وجود آورد که او درست مانند مردیست که در موردش بد قضاوت شده است . اصلا" چرا تارا باید این طور فکر کند ؟ ولی با وجود این که هیچ توجیهی در مورد این فکر وجود نداشت ، این فکر همچنان در ذهن تارا باقی ماند .

سرانجام تارا به او متذکر شد و گفت :

- من وقت کافی برای شناختن تو نداشتم .

- موضوع وقت نیست ، چون آدم می تونه تو پنج دقیقه هم چیزای زیادی در مورد یه نفر بفهمه . در واقع باید گفت تو خودت تمایلی به شناختن من نداشتی .

تارا شگفت زده به او زل زد ، به نظر می رسید رفتار تارا باعث از کوره بدر کردن او شده بود ، چون یک دفعه بلند شد و گفت :

- من فردا می رم آتن ، تا پنجشنبه ام بر نمی گردم !

او می خواست به طرف خانه برود که تارا او را صدا زد و بی مقدمه پرسید ، آیا او برای کار به شهر می رود یا نه . او برگشت و به تارا که روی صندلی نشسته بود ، خیره شد و لبانش را به هم فشرد . تارا شلوار جین آبی رنگی با سان تاپ سفید پوشیده بود ، رنگ پوست او تقریبا" به برنزگی رنگ لئون شده بود و موهای تیره اش روی پیشانی و شقیقه اش در اثر قرار گرفتن زیاد در معرض نور خورشید ، روشنتر شده بود .

چشمان لئون همچنان بر تصویر دلربایی که همسرش ایجاد کرده بود ، حرکت می کرد ولی به خودش زحمت حرف زدن نداد . به نظر می رسید از طرفی تصویر جذابی که زنش ایجاد کرده بود را تحسین می کرد و از طرف دیگر از دست او بسیار خشمگین بود . او ظاهرا" یک دفعه تصمیمش را گرفت و گفت :

- تو آتن به کارا سرکشی می کنم و بعد یه سر به ایجینا می زنم ، ممکنه دو سه روزی هم اونجا بمونم .

- ایجینا ؟

چشمان تارا با خلیدن دردی در قلبش لحظه ای کوتاه بسته شد .

- تو ... تو می خوای تو ایجینا بمونی ؟

چشمان لئون به حالت بسیار عجیبی برق زدند . تارا با حیرت احساس کرد الان هیچ چیز برای لئون لذت بخش تر از کتک زدن او نیست.

- آره همین که گفتم . من اونجا یه دوست دارم به خاطر همین این قسمت سفرم برای خوشگذرونیه ، نه کار.

و بدون این که به تارا فرصت حرف زدن بدهد ، به طرف ساختمان به راه افتاد .

تارا دور شدن پیکر پر نخوت و بلند قامت او را تماشا کرد ... غضب شدیدی او را فرا گرفت و نمی توانست انکار کند که این حسادت بود که بر آتش خشم او دامن می زد . ولی فکر هوشمندانه ای به ذهنش نمی آمد ، او آنقدر خشمگین بود که چیزهای دیگر در نظرش جزئی و بی اهمیت می نمودند و به همین علت هم هیچ تدبیری به ذهنش نمی رسید . تارا بلند شد و سریع به خانه رفت . لئون آن اطراف نبود و تارا به طبقه دوم رفت ، او آن جا هم نبود و تارا فکر کرد که باید به اتاق مطالعه اش رفته باشد . تارا پشت خانه و زمین کوچک آن را که حصارهای چوبی داشت و ساختمان کوچک اتاق مطالعه را از دید سایر قسمت های باغ پنهان می کرد ، دور زد و بدون این که در بزند وارد اتاق شد ، گونه هایش آتش گرفته بودند و مشت های کوچک آویزانش محکم گره خورده بودند ، او در حالی که با خشم لئون را نگاه می کرد فریاد کشید:

- ایجینا ! پس می خوای بری ایجینا ، آره ؟ خب می تونی تا هر وقت خواستی همونجا بمونی ! ولی فقط وقتی برگردی ، من دیگه اینجا نیستم چون دارم برای همیشه ترکت می کنم !

لئون که در طرف دیگ میز تحریر بزرگ ایستاده بود قبل از آمدن تارا داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد ، ولی وقتی تارا وارد شد به سرعت به طرف او برگشت . سایه شومی بر چشمهایش که ریز کرده بود ، افتاده بود و انگار به تارا هشدار می داد ولی با حالت فعلی تارا جایی برای هشدار یا ممانعت باقی نمی ماند ، خشم تارا به حدی بود که فکر خطر را کاملا" از بین می برد .

- انگار فکر کردی من یه احمق تمام عیارم ، خب پس بذار بهت بگم که من می دونم چرا می ری ایجینا ... فقط برای این که با معشوقت باشی ! تو بارها بعد ازدواجمون پیش اون رفتی . تو ، تویی که فقط برای موندن ریکی این جا ، این همه قشقرق هوا کردی . تو یه آدم دورو و ریاکاری و من ازت متنفرم !

تارا ناامیدانه شدیدا" تلاش می کرد از ریزش اشک هایش که جلوی دیدش را گرفته بودند ، خودداری کند . او حالا دیگر همه ی پل های پشت سرش را خراب کرده بود و زندگی زناشویی اش را به پایان رسیده بود . [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


50

لئون فریاد کشید :

- پس من به این علت می رم ایجینا ، آره ؟ بالاخره به حرف اومدی !

قبل از آن که تارا بتواند فرار کند او دست های تارا را گرفته بود ، بدون این که متوجه باشد که این گرفتن بی رحمانه اش جیغ تارا را درآورد .

- پس بالاخره سکوتتو شکستی ! نمی دونم چقدر وقت قبل از این اعترافت با فکر خیانت من به خودت سر کردی .

او با عصبانیت تارا را تکان می داد .

- پس من طبق استنباط های تو ، بعد از ازدواجم هم هلنا رو می دیدم . دست شما درد نکنه ، خیلی ممنون !

وقتی او بالاخره تارا را رها کرد ، تارا تلو تلو خوران عقب عقب رفت و از این عمل خشن و زننده ی او بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد . قلب تارا به طور دردناکی می طپید و وقتی به آن چشمهای سیاه و سوزاننده نگاه کرد یکبار دیگر این فکر که شاید شوهرش به او علاقمند باشد ... وجودش را تسخیر کرد . دفعه قبل با ناامیدی این فکر را از ذهنش خارج کرده بود ، چون به این نتیجه رسیده بود که ممکن نیست شوهرش علاقه ای به او داشته باشد ولی الان دیگر انکار آن غیر ممکن بود ... ، این مسئله ذهن او را به طور کامل اشغال کرده بود و از ورود هر فکر دیگری مانع می شد و این درست مدتی قبل از آن بود که معنی کلمات خشم آلود شوهرش در ذهن او نقش بیندازد .

سرانجام تارا با لحن متعجبی زیر لب گفت :

- پس تو تمام مدت می دونستی که من از ماجرای هلنا خبر داشتم ، پس چرا چیزی نگفتی ؟ اصلا" چه طور فهمیدی من می دونم ؟

لئون اعتراف کرد و با خشم از میان دندان های بهم فشرده گفت :

- بله ، مدتیه می دونم اون اومده این جا و تورو دیده و به تو گفته که من درست تا قبل از مریضی تو با اون بودم ...

تارا دوباره با پافشاری سوالش را تکرار کرد و گفت:

- ولی تو ، چه طور فهمیدی ؟

تارا فقط می خواست به توضیحات او سرعت ببخشد... و بعد هم ببیند چه اتفاقی افتاده است ... چون به رغم آن حالت غضبناک شوهرش به نظر می رسید در پس ظاهر رعب انگیز او چیزی وجود دارد که به مراتب ملایمتر است .

- ساواس به من گفت هلنا این جا بوده ، من فکر کردم خیلی عجیبه که تو چیزی به من نگفتی . ولی باز برای این که موضوع برام روشن بشه خودم رفتم ایجینا ...

- و شبم اونجا موندی .

قبل از آن که تارا بتواند به حرفش فکر کند ، این حرف از دهانش پرید . در یک لحظه وحشتناک به نظر می رسید که لئون دوباره همان رفتار خشونت آمیز را با تارا تکرار کند ، هر چند که به غیر از صدای فشرده شدن دندان های لئون بهم و طرز بیان تند و تیز کلماتش هنگام صحبت کردن ، چیزی وجود نداشت که نشانی از به پا شدن خشم او که طی لحظات گذشته به سرعت ناپدید شده بود ، داشته باشد .

- من فقط یکی دو ساعت تو جزیره بودم ، بعد چون تو آتن کار داشتم یه فری برای پیرائوس گرفتم و رفتم اونجا ، شبم همون جا موندم ... البته تنها .

تارا لبش را گزید و بعد از لحظه ای سریعا" گفت :

- پس هلنا همه چیزو به تو گفته ... منظورم در مورد تلاشش برای بهم زدن ازدواجمونه .

لئون سری به علامت تصدیق تکان داد و در حالی که چشمانش از یادآوری خاطره ی سفرش به ایجینا تیره شده بودند ، به خشکی گفت :

- آره ، من وادارش کردم همه چیزو به من بگه ، البته هلنا عمل بدخواهانه ای انجام داده چون زنای تیپ اون از اول می پذیرن که وقتی مردی که باهاشون ارتباط داره ، ازدواج کنه ، ارتباطشو با اونا قطع می کنه . من چند هفته قبل از ازدواجمون نامه ای برای اون فرستادم ولی تو اداره ی پست گم شد ، اون می دونست که من تو ایجینا بودم تا سری به باغای مرکباتی که اونجا دارم بزنم به خاطر همین از دست من چون ازش دعوت نکردم بیاد ، دلخور یا شایدم متعجب شده بود و بعد از پرس و جوهایی که کرده متوجه شد من ازدواج کردم ...

لئون حرفش را قطع کرد و دست هایش را با حالتی حاکی از بی خیالی از هم باز کرد.

- همون موقع بود که اون تصمیم گرفت اون کار بدخواهانه رو بکنه به این امید که تورو با گفتن این که من بعد از ازدواجمونم با اون بودم ، علیه من بشورونه .

صدای لئون ملایمتر شده بود ولی با این وجود هنوز رنجیده خاطر بود . تارا می دانست او از این فکر تارا که او بعد از ازدواج به همسرش وفادار نبوده ، عمیقا" آزرده شده بود .

تارا با صدای ضعیفی عذرخواهی کرد و لئون گفت :

- اگر تو انقدر سعی نداشتی که به من داغ زناکاری بزنی ممکن بود فرصت پیدا کنی به چیزایی که واقعا" وجود داشت ، پی ببری .

بعد با جرقه ی دوباره بازگشته ای از خشم و عصبانیت اضافه کرد و گفت :

- من می تونم تو رو برای اون فکرایی که در مورد من تو سرت بود ، بکشم .

تارا اصلا" توجهی به قسمت آخر حرف لئون نکرد و فقط داشت به این جمله که ممکن بود فرصت پیدا کنه به چیزهایی که واقعا" وجود داشتند پی ببرد ، فکر می کرد . تارا سرش را بالا کرد و به او نگاه کرد ، چیزی در چشمان او دید که نفسش را بند آورد ، چیزی غیر از غضبی که تا حالا خودنمایی می کرد ، چیزی که او هرگز تا قبل از این در لئون ندیده بود و باعث شد قلب تارا با صدای دیوانه واری به قفسه ی سینه اش بخورد . پس او واقعا" به تارا علاقه داشت ! دیگر الان خیلی مسائل توجیه می شد . حالا تارا می دانست چرا او با این که می توانست صراحتا" بدون پرده پوشی همه چیز را صاف و پوست کنده بگوید ، سخت می کوشید آن را پنهان نماید و همچنین دلیل آن که او مصممانه بر این بود که به بازی انتظار ادامه دهد تا زمانی که تارا او را مورد نکوهش قرار دهد نیز الان روشن می شد و این که چرا او حالتی داشت که نشان می داد در موردش قضاوت نادرستی شده است نیز حالا معلوم می شد . بله ، البته که او در مورد لئون نادرست قضاوت کرده بود . تارا الان با خودش فکر می کرد که اگر دقت بیشتری روی کل ماجرا کرده بود ، هرگز حتی یکبار هم لئون در نظر او چهره ی گناهکار به خود نمی گرفت . او حتی چندین بار باور کردن این که لئون به او وفادار نباشد را بسیار دشوار دیده بود .

با وجود صدای جیر جیر جیرجیرک های روی درختان بیرون پنجره ی اتاق مطالعه که به وضوح شنیده می شد ، سکوت عمیقی که بر اتاق حکمفرما شده بود ، کم کم آزار دهنده می شد ، و تارا برای از بین بردن این سکوت گفت :

- تو می تونستی به من بگی ... منظورم در مورد باخبر شدنت از اومدن هلنا به این جاست .

- من منتظر بودم تو این کارو بکنی ... منتظر بودم ببینم چقدر می خوای به قضاوت نادرستت در مورد من ادامه بدی .

لئون لحظه ای مکث کرد و در حالی که دهانش فشرده و جمع می شد با بدبینی به تارا چشم غره رفت ، تارا سرش را پایین انداخت ، از خودش می پرسید چه طور توانسته بود با این شتاب بدون هیچ دلیل منطقی ای لئون را متهم کند . ناگهان افکار ناخوشایندی به ذهن تارا آمد و در پی آن جمله ی دختر یونانی نیز به یادش آمد که گفته بود بارها به این جا آمده است ، تارا الان هیچ شکی نداشت که هلنا در این مورد هم دروغ گفته بود زیرا او و لئون در ایجینا با هم بوده اند ، نه در پروس که دوستان لئون زندگی می کردند . تارا با نگاه کردن به گذشته نمی توانست بفهمد که چه طور چیزی که اصلا" حقیقت نداشت را باور کرده بود. مردی در موقعیت لئون هیچ وقت روابط عاشقانه اش را تا این حد به محیط زندگی اش نزدیک نمی کرد .

- فقط خدا می دونه چقدر طول کشید ، تو به حرف بیای .

لئون به خشکی ولی بدون این که گزندگی در صدایش باشد ، اضافه کرد :

- اگه صبر من تموم نشده بود و موضوع رفتن به ایجینا رو پیش نمی کشیدم تا تو رو عصبانی کنم که حرف بزنی ...

- پس حالا ام نمی خواستی این کارو بکنی ! واقعا" که بدجنس و بی رحمی .

- من بدجنس و بی رحمم ! خود تو چی ، با اون رفتاری که داشتی ، اون دروغایی که باور کرده بودی و این که همش منتظر بودی منو متهم کنی ... بدون این که حتی یک کلمه حرف به من بزنی و بهم فرصت بدی از خودم دفاع کنم ؟ بدجنس ، ببین کی داره این حرفو می زنه ! مثه این که باید یه کم بدجنسی واقعی رو نشونت بدم و به خدا قسم اگه دوباره این اتفاق تکرار بشه نشونت می دم ! من عادت نکردم کسی انگ هرزگی و بی آبرویی و فساد بهم بزنه ! [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


[align=CENTER] 51

 

 

 

خشم از چشمان لئون شعله کشید و همان موقع تارا فهمید چقدر باید لئون از سکوت محکوم کننده ی او زجر کشیده باشد .

تارا با صدایی آرام که پشیمانی در آن مشهود بود ، اعتراف کرد و گفت :

- من حالا واقعا" می فهمم که باید بی پرده حرفمو می زدم .

و در ادامه بی آن که اسمی از پل ببرد توضیح داد که چرا سکوت اختیار کرده بود و تنها عذری که برای سکوتش آورده بود این بود که اگر سکوت نمی کرد مجبور بود خانه را ترک کند و این که آن چه او را از این کار بر حذر می داشت ، تحقیری بود که در بازگشت به خانه با اعتراف به این که ازدواجش با شکست روبرو شده ، با آن مواجه می شد و همین طور ناراحتی که والدینش به خاطر ترک شوهرش به این زودی بعد از ازدواج ، متحمل می شدند . بر اثر این توضیحات بود که اخم ابروان لئون تا حدی از هم باز شدند ولی او با لحن تند و گزنده ای به تارا یادآوری کرد که اگر بی پرده حرف زده بود جو خانه به آن حالت در نمی آمد و بر خلاف تصور بچگانه ی تارا ازدواجشان بلافاصله بر هم نمی خورد .

تارا سرش را تکان داد و به سختی آب دهانش را فرو داد . بعد به بالا به صورت لئون به حالتی که طلب عفو می کرد ، نگاه کرد . برای لحظه ای حالت چهره ی لئون دست نیافتنی تر از همیشه به نظر رسید ولی بعد یک دفعه چهره ی او آرام شد و از آن سختی در آمد و هنگامی که تارا داشت او را با نوعی امید و آرزو ، شیفته و مسحور نگاه می کرد و به سرعت به هیجانش اضافه می شد ، دید که اثری از شوخ طبعی جای عصبانیت را در چهره ی او گرفت . این حالت شوخ طبعی در برق چشمان او و کشیدگی ای در گوشه ی دهانش نمایان شد .

- من حدس می زدم که وقتی اسم ایجینا رو ببرم ... چنین عکس العملی رو در تو به وجود بیاره و همین طور هم شد . باید قبل از این ، این کارو می کردم .

و بعد بی آن که عصبانیت تارا را فراموش کرده باشد ، گفت :

- دفعه ی قبل که اون نمایش خشنتو برام دادی خیلی هوس انگیز شده بودی ، یادته ؟

رنگ تارا به سرخی گرایید ، لئون که پیش بینی می کرد با این حرفش تارا سرش را به طرف دیگر بر می گرداند ، با دستش چانه ی او را نگه داشت و تارا را مجبور کرد به او نگاه کند .

- نگران نباش عزیزم ، من نمی خوام این جا تو اتاق مطالعه کاری کنم . زمان و مکان بهتری از این وجود داره .

لئون وقتی رنگ تارا سرخ تر شد ، با نوعی لذت سنگدلانه به او نگاه کرد و تارا مژگان بلندش را پایین آورد تا احساسش را پنهان کند .

لئون یک دفعه پرسید:

- چی شد که با پل نامزد شدی ؟

لئون دستش را از زیر چانه ی تارا برداشت و رفت در گوشه ی میز تحریر نشست . او دست به سینه در گوشه ی میز تحریر نشسته بود و در نظر تارا به سان مجسمه های مرمرین خدایان یونان باستان ، باوقار و شکوه و اعتماد به نفس و نیز ته رنگی از غرور جلوه کرد .

- پل ؟ ... من ... من ...

لئون با صدای بسیار ملایمی حرف تارا را قطع کرد و گفت :

- قبل از اینکه حرف بزنی بذار یه نصیحت خوب بهت بکنم ، من منتظر شنیدن واقعیتم و اگه این بار بخوای واقعیتو پنهان کنی ، بار بعد حتما" به حرفت می یارم . امیدوارم منظورمو روشن کرده باشم .

چانه تارا بالا رفت و چشمانش برقی زدند .

- داری منو تهدید می کنی ؟

- معلومه که تهدیدت می کنم ، اونم چه تهدید وحشتناکی ...

این اخطار لئون با لحن خونسردانه ولی موکدی گفته شد و همسرش را کاملا" دستپاچه کرد . هیچ جوابی به ذهن تارا نرسید چه برسد به جواب دندان شکن و گزنده ای که دلش می خواست بدهد .

تارا تمام ماجرا را برای لئون تعریف کرد ولی این که چطور با پل آشنا شده بود را حذف کرد ، بنابراین سوال لئون در مورد چگونگی آشنایی او با پل تارا را متعجب نکرد و در حالی که شانه هایش را با بی اعتنایی بالا می انداخت ، از سر تسلیم این قسمت ماجرا را نیز برای لئون تعریف کرد و دید که وقتی او از قضیه آگهی مطلع شد ، باز حالت چهره اش سخت شد و از شدت عصبانیت برافروخته شد . تارا به سرعت اضافه کرد:

- خواهش می کنم لئون ، از این موضوع علیه پل استفاده نکن و قول بده هیچ وقت اینو به پل نگی ، چون من به اون قول داده بودم در این مورد حرفی نزنم .

- ده پوند !

لئون از خشم منفجر شد و گویی اصلا" حرف تارا را نشنیده است ، غرید و گفت :

- فقط به خاطر ده پوند ، مثل گداها به آگهی جواب داده بود ...

لئون دندان هایش را بهم فشرد .

- و تو ! من اصلا" باورم نمی شه ، تو این کار سبکسرانه رو بکنی و چنین آگهی ای بدی . تو چه جور دختری هستی ؟

تارا سرش را پایین انداخت ، او این موعظه ی نیشدار را نه تنها از شوهرش بلکه از برادرش هم شنیده بود و بعد از یک سکوت طولانی و ناخوشایند وقتی متوجه شد که لئون همچنان مصرانه منتظر پاسخ اوست ، آهسته گفت :

- من می خواستم کار ریکی رو تلافی کنم .

حسی به تارا می گفت لئون قادر به یافتن کلماتی نیست که آنقدر نیشدار باشد که بتواند به حد کافی تارا را تحقیر کند . بعد از مدتی تارا به خودش جرات داد و درخواستش مبنی بر این که لئون نباید از این موضوع علیه پل استفاده کند را تکرار کرد .

- تو می گی از این مسئله علیه پل استفاده نکنم ، پس بذار محض اطلاعت بگم که من همین الان با سه تا نزول خور تماس گرفتم ، یکی شون تو انگلستانه ، دو تای دیگه ام تو آتن ، به خاطر همینم می خوام فردا برم اونجا ... که این شیادارو ببینم ، بدهیشونو بدم و از شرشون خلاص شم .

تارا لبش را گزید و گفت :

- حالا می فهمم ، تو واقعا" نمی تونی اختیار ارثیه پلو به خودش واگذار کنی .

- اگه این کارو می کردم از اعتماد پدر پل سوءاستفاده کرده بودم .

یک بار دیگر خشم لئون فرو نشست و تارا از صمیم قلب آرزو کرد ، دوباره شعله نکشد یا حداقل در این لحظه این طور نشود . لئون وقتی موضوع سوءاستفاده از اعتماد پدر پل به ذهنش خطور کرد ، گفت :

- من اگه دست از پل می شستم زندگیم به مراتب راحت تر می شد .

- ولی تو که نمی خوای این کارو بکنی ؟

لئون سری به علامت نفی تکان داد و گفت :

- من فقط امیدوارم اون به مرور زمان اصلاح بشه و تو بیست و پنج سالگی انقدر عاقل بشه که بتونه خودش اختیار پولشو تو دستش بگیره .

- من مطمئنم همین طور می شه حتما" تا اون موقع به بیهودگی این عیاشیا و ولخرجیا پی می بره .

- آره فکر می کنم حق با تو باشه .

لئون مکثی کرد و چهره اش درهم رفت ولی با لحن ملایمتری ادامه داد و گفت حرف های اخیر تارا بیشتر ابهامات را از بین برده است و اضافه کرد که از همان اوایل فهمیده بود ، تارا اصلا" علاقه ای به پول پل نداشته و همین طور متوجه شده بود که پل برای عشق با تارا نامزد نشده بود .

- این معما وقتی پیچیده تر شد که تو هیچ پولی از من نخواستی ، من سعی کردم قضیه رو از طریق پل بفهمم ولی الان می فهمم که چرا اون از جواب دادن به سوالای من طفره می رفت .

لئون چشم غره ای به همسرش رفت ولی وقتی جمله بعدی را می گفت هیچ اثری از خشم در او باقی نبود .

- من باورم نمی شه تو بتونی خودتو وارد این حقه بازیا بکنی . غیر ممکنه تو بدون این که حتی به عواقب احتمالی اون فکر کنی تو چنین نقشه ای شرکت کنی .

تارا سرش را برگرداند و بعد آهسته با لحنی عذرخواهانه گفت :

- این همون فکری بود که من در مورد تو می کردم ، من دلایلی داشتم که نشون می داد تو تو اونچه مال خودت نبود ، خساست به خرج می دادی و این که به برادرت خیلی زور می گفتی .

- ا ، من خسیس و زورگو بودم ؟

لئون مکثی کوتاه کرد و بعد گفت :

- خب البته فکر کنم بتونم از خطای هر دو شما چشم پوشی کنم ، چون اگه این موارد پیش نمی اومد من هیچ وقت تورو نمی دیدم !

- تو ... تو از این که با من ازدواج کردی خوشحالی ؟

تارا این سوال را به نرمی پرسید و در همان حال نگاه مهرآمیزی از التماس را نیز همراه سوالش کرد . لحظه ای بعد او در آغوش همسرش ، همان جایی که آرزو داشت باشد ، بود . تارا نجواکنان گفت :

- لئون عزیزم ، من از بابت همه چیز معذرت می خوام ...

لئون مانع از ادامه ی صحبت او شد و مدتی طولانی تنها صدایی که شنیده می شد ، صدای جیرجیرک های بیرون بود . بالاخره لئون تصمیم گرفت جمله ی تارا را خودش از زبان خودش به پایان رساند و گفت :

- منو به خاطر نتیجه گیری های اشتباهم و قضاوت نادرست و پرت کردن اون چیزا به من ببخش .

اما فورا" صحبتش را این طور پایان داد و گفت :

- فکر می کنم باید تو رو به طور جدی تحت تملک خودم دربیارم و همون طوری که قبلا" ام بهت گفتم دائما" بهت تذکر بدم که جامعه ی ما جامعه ی مرد سالاریه .

تارا که تمام وجودش به لرزه درآمده بود ، خندید و نگاهی از سر شیفتگی به او انداخت .

- من مطمئنم تو این کارو نمی کنی ، عزیزم .

- حالا می بینیم .

لئون وقتی این اخطار را داد چشمانش مهربانانه عمیقا" در چشمان تارا می نگریست و حسی درونی به تارا می گفت که لئون دیگر هرگز موجب ترس او نخواهد شد .

تارا همان لحظه در حالی که شدیدا" دلش می خواست بداند لئون چه موقع عاشقش شده است ، گفت :

- تو از کی به من علاقمند شدی ؟

لئون در جواب خنده ای از سر لذت و مسرت سر داد و سربسر تارا گذاشت و گفت :

- دقیقا" همون سوالی که آدم انتظار داره یه زن بپرسه ، یه سوال زنونه .

و بعد اضافه کرد که واقعا" نمی داند دقیقا" چه وقت فهمیده که به تارا علاقمند شده است .

- تنها چیزی که می دونم اینه که وقتی شنیدم ریکی این جا مونده داشتم از حسادت دیوونه می شدم .

و در ادامه به یاد تارا آورد که او انکار کرده بود که مرد خاصی در زندگیش بوده است و یک بار دیگر تارا سرش را پایین انداخت .

تارا من من کنان گفت :

- من مجبور شدم دروغ بگم ، من عاشق تو شده بودم و نمی خواستم تو بفهمی من قبل از آشنایی با پل با مرد دیگه ای نامزد کرده بودم .

لئون سری تکان داد چنان که گویی کاملا" و به خوبی درک می کند تارا در آن موقعیت دقیقا" چه احساسی داشته ، ولی گفت در آینده هیچ نیازی به کلک و فریبکاری بین آن ها نیست . لبان او وقتی صحبت می کرد نزدیک گلوی تارا بود و وقتی نفس منظم و آرام او تارا را مانند تماس ملایم نسیم تابستانی نوازش می کرد ، تارا احساس لرزشی از وجد و شور کرد .

- عزیزترینم یادت می یاد بهت گفتم تو و من بهم نیاز داریم ؟

تارا در جواب او سرش را تکانی داد و آهی کشید ، لئون هم از سر مهر لبخندی به او زد و گفت :

- بعد از این که با اون قاطعیت انکار می کردی ، بهت تاکید کردم که تو به من نیاز داری ، یادته ، عشق من ؟

تارا که انگار در سرزمین رویاها به سر می برد ، سری تکان داد و در حالی که در آن لحظه هیچ میلی به صحبت کردن نداشت ، گفت :

- آره ، یادمه .

- تارا ، من منظورم اون چیزی که تو فکر می کردی نبود .

صدای او در حین گفتن این جمله پر طنین شد و ته رنگی از احساسات به خود گرفت ، در پس چشمانش هم مهربانی و عطوفت عمیقی موج می زد .

- منظور من این بود که تو نیاز به عشق من داشتی همون طوری که من به عشق تو نیاز دارم ... برای همیشه ، تارا ، همسر عزیزم ...

چشمان تارا در حالی که حرارت خاصی داشتند با درخششی پر جلوه به او می نگریستند و به دلیل احساسی که داشت و هیجانی که از بودن در میان بازوان شوهرش احساس می کرد و به خاطر نوع نگاه لئون به او با آن چشمان جذاب تیره اش ، بسیار زیباتر شده بود .

هیچ کلمه ای در جواب سخن محبت آمیز او گفته نشد . تارا فقط توافقش را با بالا بردن سرش و ... به او فهماند .

 

 

پایان [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×