رفتن به مطلب
Negarita

°• خشم وسکوت ( آن همپسون)•°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]22

فصل 5

 

 

 

پنج هفته از ازدواج تارا می گذشت و لئون هم از چهار روز پیش خانه را ترک کرده بود . تارا داشت موزیک گوش می داد که ساواس وارد شد و گفت که آقایی می خواهد او را ببیند . تارا با تعجب اخمی کرد و بی آن که اهمیتی دهد گفت :

- ساواس لطفا" به داخل راهنماییشان کن .

و لحظه ای بعد ریکی وارد اتاق شد .

او بهت زده به ریکی زل زد ، هزاران فکر در سرش بود که صدای ریکی بلند شد و رشته ی افکارش را از هم گسست .

- تارا ، من مجبور بودم بیام ! عصبانی نشو ، راستش بگو ببینم تو با این یونانی لعنتی ازدواج کردی که کار منو تلافی کنی ؟

تارا مغرورانه جلوی او ایستاد .

و با سردی گفت:

- شوهر من اسمش لئونه ، لئون دورکس .

ریکی لبانش را به زبان تر کرد و به صندلی نگاه کرد .

- متاسفم ... می تونم بنشینم ؟

تارا با دستش اشاره ای به صندلی کرد و ریکی روی آن نشست .

- چرا اومدی این جا ؟

خیلی مسائل بود که تارا می خواست بداند ، اما با وجود این که سوالات بی شماری در ذهنش بود سعی کرد ظاهری خونسرد و آرام به خود بگیرد . آیا ازدواج ریکی هم به هم خورده بود ؟ تارا برای گرفتن این جواب مدت زیادی انتظار نکشید .

ریکی با چهره ی تکیده و افسرده ای گفت :

- ما از هم جدا شدیم . من اشتباه وحشتناکی کردم و مطمئنم که تو هم اشتباه منو مرتکب شدی . وقتی فردا ترکم کرد ، خیلی در این مورد فکر کردم و ناگهان طاقتم طاق شد و دیگه نتونستم تحمل کنم و تصمیم گرفتم بیام این جا تا خودم پی ببرم و ببینم که آیا تو واقعا" عاشق این ... این ...

او با مشاهده ی برقی که در چشمان تارا درخشید ، مکثی کرد و گفت :

- لئونی ، پس تو واقعا" عاشق اون شدی ؟

تارا سریع جواب نداد ، رفت و بر کاناپه مخملی نشست و در حالی که ریکی را برانداز می کرد او را با شوهرش مقایسه نمود . او ظاهر خوب و قابل تحملی داشت ولی فاقد آن اصالتی بود که مخصوص لئون بود . موهایش قهوه ای روشن و پیشانیش بلند بود و تارا با تعجب متوجه شد که اخیرا" موهای جلوی سر ریکی کمی ریخته است .

تارا بالاخره پرسید:

- چی باعث شده ، فکر کنی من ممکنه عاشق شوهرم نباشم ؟

سوالات دیگر در ذهن تارا غوغا به راه انداختند . او چطور آدرس تارا را به دست آورده بود ؟

- به دلیل این که همه چیز غیر عادی به نظر میومد ، مثلا" این که تو به جای اون پسره با برادرش ازدواج کردی و این که کل این ماجرا سریع تر از حد معمول اتفاق افتاد . نه ، من نمی تونم باور کنم که تو عاشق این مرد باشی ! تو این کارو کردی چون خیلی دلت شکسته بود ...

او ساکت شد و به نظر می رسید قلبا" ناامید شده است و انگار بار سنگینی بر شانه هایش گذاشته شد .

- تو چطور فهمیدی من با پل ازدواج نکردم ؟

- یه نفرو تو دانشگاهی که اون درس می خوند ، می شناختم . بین حرفامون من اسم این پل دورکس رو بردم ... و ... و گفتم که اون با تو ، نامزدش ، عروسی ما اومده بود . من می خواستم بدونم که تو ازدواج کردی یا نه ...

او حرفش را قطع کرد ، تارا متوجه قطرات ریز عرق شد که بر پیشانی او نشست .

- من باید سر در می آوردم ! بعد پسره گفت که تو با برادر این پل ازدواج کردی و من از حرف اون جا خوردم و فهمیدم باید یه جای کار بلنگه ، به خاطر همینم تصمیم گرفتم بیام و تو رو ببینم ...

برقی از کنجکاوی در چشمان تارا درخشید .

- پس باخبر شدی که من اومدم یونان ، بعد از یونان آدرس دقیقمو چطور به دست آوردی؟

ریکی با بی حوصلگی جواب داد :

- می دونی تو شهرای کوچیک خبرا زود به بیرون درز می کنه ، این پسره تو دانشگاه آدرس تو رو از پل گرفت و به من داد .

تارا بعد از مکثی طولانی گفت :

- بسیار خوب ، تو بی خود وقتتو تلف کردی ، چون همون طوری که می بینی من عاشق شوهرمم ... البته خیلی ام زیاد .

ریکی بی اختیار آب دهانش را قورت داد ، رنگ پریدگی چهره اش بیشتر شده بود و صدایش در هنگام صحبت تو خالی بود .

او مشکوکانه به تارا نگاه کرد و دوباره شروع کرد :

- باور کردنش سخته تارا ، باید مسئله ی پیچیده ای در میون باشه ؛ البته امیدوارم که این موضوع رو انکار نکنی ؟

- معلومه که انکار می کنم . امکان داره همون طور که گفتی این مسئله کمی پیچیده به نظر بیاد ، ولی هیچ چیز غیر عادی توش نیست ، ریکی ، هیچی .

او بعد از مدتی گفت :

- شوهرت خونه نیست . من از خدمتکار پرسیدم ، اون گفت اربابش تا آخر هفته بر نمی گرده .

- درسته . اون برای کاری مجبور بود به آتن و جاهای دیگه بره .

حیرت تارا از دیدن ریکی برطرف می شد و کم کم داشت دلش برای او می سوخت . هر چه باشد او روزی عاشق ریکی بود . از خودش پرسید که آیا اگر او با ریکی ازدواج می کرد ، ازدواجشان به هم می خورد و بعد فکر کرد که نه ، احتمالا" این طور نمی شد . ولی در آن صورت تارا هیچ وقت لئون را نمی دید و به گرداب سر مستی و لذتی که هرگز در مورد نامزد قبلیش نمی شناخت ، کشیده نمی شد . او با خودش تصمیم گرفت که نگذارد ازدواجش به هم بخورد . ازدواج او با ریکی از آن ازدواج هایی بود که بر آب آرام دریا بیشتر عمر می کرد ، جایی که نه فراز و نشیبی بود و نه بالا رفتنی بر امواج کشنده ی جزر و مد احساسات شدید و نه پایین آمدنی با سلطه ی ناگهانی که لاجرم از اطاعت باشد . ریکی شوهری صبور و با گذشت بود و تارا همسری وظیفه شناس که با وسواس زیاد به کارهای خانه رسیدگی می کرد ، شستشو و اتوکاری می کرد و حتی مراقب دکمه های روی پیراهن و سوراخ های روی جوراب هم بود و از این همه کار خسته و کسل می شد . او همیشه وقتی ریکی از سرکار می آمد ، در خانه بود ... ولی مشتاقانه به طرف او نمی دوید و خودش را در آغوش او نمی انداخت . و هرگز طعم هیجانی را که درد شدید بر جان او به جا می گذاشت و هنوز هم او با اشتیاق منتظرش بود را نمی چشید . او با اعتراف به این که حاضر است یک عمر زندگی با ریکی را تنها با یک شب بودن با شوهر یونانی اش عوض کند ، گرمایی از خجالت در قلبش احساس کرد .

- خیلی عجیبه که اون تورو با خوش نبرده .

ریکی با بی قراری در صندلیش جا به جا شد و تارا ناگهان متوجه شد که فراموش کرده است به او نوشیدنی تعارف کند .

تارا این قصورش را اصلاح کرد و زنگ را به صدا درآورد . ریکی گفت :

- متشکرم ، فقط یه فنجون قهوه ، اگه ممکنه .

هنگامی که تارا زنگ می زد ، ریکی همچنان متفکرانه به او چشم دوخته بود و بعد از این که ساواس آمد و رفت ، او گفت :

- این همه تجمل ... واقعا" من ابله ترین آدم دنیا بودم که فکر می کردم تو پیش من بر می گردی .

اخم های تارا از این حرف او شدیدا" درهم رفت و با ملایمت تذکر داد که :

- ریکی ، یادت باشه که تو الان زن داری .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


[align=CENTER] 23

 

 

- فردا طلاق می خواد .

- به این زودی ؟ نمی خواین یه فرصت دیگه به زندگی مشترکتون بدین ؟

- بدبختی من اصلا" برای تو مهم نیست ، تارا ، نه ؟

- تو اهمیتی به بدبختی من دادی ؟

ریکی لبش را به دندان گزید .

- من تاوان اونم دادم ، ندادم ؟ قبول دارم که به موقع مجازات نشدم ، ولی تو عروسی ، وای خدای من تارا تازه اون وقت بود که متوجه اشتباهم شدم ! این تو بودی که من عاشقش بودم و همیشه هم خواهم بود .

تارا در یک لحظه تکان دهنده که ریکی دستش را به چشمش کشید ، تصور کرد که او می خواهد گریه کند .

- تارا ، من زندگیمو تباه کردم و امیدی به ادامه اون ندارم ، دیگه چیزی ندارم که براش زندگی کنم .

تارا که دوست نداشت ریکی را در این حالت ببیند ، با ملایمت گفت :

- ما این مسائلو پشت سر گذاشتیم ، به هر حال زمان همه چیزو درست می کنه .

- داری می گی که من یه روز با یه نفر برخورد می کنم و ازدواج مناسبی می کنم ؟

- نه منظورم دقیقا" این نبود ، منظورم این بود که این دردی که الان تو احساس می کنی ، بالاخره التیام پیدا می کنه . چرا تو و فردا با هم حرف نمی زنین که ببینین اشکال کارتون چیه ؟ به هر حال شما حتما" در مورد ازدواجتون خوب فکر کرده بودین .

چقدر عجیب بود که حالا تارا به این راحتی می توانست با مردی که در آن زمان چنان لطمه ی وحشتناکی به او زده بود ، صحبت کند . انگار همه احساسات و عواطف قبلیش در او مرده بودند ، هیچ احساسی به ریکی بیش از یک ناصح بی طرف که سعی می کرد به او کمک کند ، نداشت .

- تو می دونی ماجرا از چه قرار بود . پدر من و فردا فکرای لعنتیشون رو رو هم گذاشتن و تصمیم گرفتن که تلفیقی بالاتر از ادغام تجاری ایجاد کنن . پدرم گفت اگه من با تو ، و فردا با کس دیگه ای ازدواج کنه ، بعدها در نهایت تلفیق تجاری دو تا کارخونه به جای این که مثه یه مجموعه ی واحد باقی بمونه به ناچار تفکیک می شه .

تارا چیزی برای پاسخ دادن به این حرف به ذهنش نرسید . و وقتی دید که دستگیره در چرخید و ساواس با سینی ظاهر شد ، احساس آسودگی خاطر کرد .

تارا هنگامی که داشت قهوه می ریخت به یاد کافه کوچکی که خودش و ریکی عادت داشتند برای ناهار به آنجا بروند ، افتاد . عجیب بود که تصور می کرد این همه ی آن چیزی است که او از زندگی می خواهد ، با یک جا به جایی فکری او لئون را در نظرش آورد و تجسم کرد اگر به جای ریکی ، لئون با او در یک کافه کوچک بود چقدر هیجان انگیز تر می شد !

- من نمی دونم می تونم این جا بمونم ؟

صدای مستاصل و نگران ریکی ناگهان رشته افکار تارا را از هم گسست و باعث شد او چهره اش را درهم بکشد .

- نمی دونم ، ریکی ... این تقاضای کوچیکی نیست ، اونم تو غیبت لئون . یه هتل این جاست ، خب ...

ریکی به التماس افتاد :

- خواهش می کنم بذار این جا بمونم ، فقط یه شب تارا ، من دوست دارم با هم غذایی بخوریم و ... صحبت کنیم .

تارا هیچ جوابی نداد و او مصرانه ادامه داد :

- خدمتکارا که هستن . من یه زن و مرد رو دیدم . مطمئنا" شوهرت بتو اعتماد داره .

تارا فنجان قهوه را به دست ریکی می داد که با لحن تندی گفت :

- آره ، معلومه که اعتماد داره ! به نظر من مسئله فقط این که کار صحیحی نیست تو این جا بمونی .

- شما هیچ وقت تا حالا مهمون نداشتین ؟

- تا حالا که نه ، ولی مطمئنا" بعدا" داریم .

- حتی فکر تنها موندن تو هتلم برام سخته .

تارا آه کوتاهی کشید و با خودش فکر کرد که ماندن او اشکالی به وجود نخواهد آورد ، هنوز هم کمی احساس دلسوزی نسبت به او در قلب تارا پیدا می شد .

این از حماقت او بود که آمده بود ، مخصوصا" که خیلی احتمال داشت با لئون مواجه شود و لئون از همان جا او را برگرداند . ولی حالا که او چنان ریسکی را کرده بود ، تارا می توانست احساسش را راجع به تنها رفتن به هتل درک کند و بالاخره گفت :

- باشه ریکی ، تو می تونی بمونی .

ریکی متواضعانه برگشت و گفت :

- متشکرم ، ازت ممنونم تارا .

تارا لب پایینش را به دندان گزید و از آن جایی که خودش هم احساس بدبختی می کرد ، قلبا" می توانست احساس ریکی را درک کند . او هم مانند تارا زندگیش را تباه کرده بود .

بعد از پذیرفتن درخواست ریکی مبنی بر ماندن در ویلا ، تارا دلیلی نمی دید که رفتارش با او دوستانه نباشد . با فرا رسیدن شب تارا و ریکی به اندازه کافی صمیمانه گپ زده بودند و تارا متوجه شد که بعد از پنج هفته ساعات متمادی تنهایی به دلیل این که لئون اغلب اوقات در منزل حضور نداشت ، مصاحبت ریکی برایش بسیار خوشایند بوده است .

ریکی مدتی غم و اندوهش را کنار گذاشت و همه چیز تقریبا" مانند زمان های قدیم شد ، البته تقریبا" نه کاملا".

قبل از عصرانه دو ساعت وقت آزاد داشتند که تارا پیشنهاد کرد به شهر بروند و در شهر بگردند .

ریکی مشتاقانه جواب داد :

- بله ، حتما" ؛ خیلی دوست دارم .

و می خواست دست تارا را بگیرد که تارا دستش را عقب کشید . هنگامی که تارا و ریکی در امتداد ساحل راه می رفتند ، تارا چندین بار برای چند نفر که می شناخت سر تکان داد . تعداد افرادی که او را می شناختند خیلی بیشتر بود ، زیرا یونانیان طبیعتا" مردم کنجکاوی هستند و هر غریبه ای سوژه جالبی برای آن ها می شد .

تارا قبل از این هیچ گاه به شهر نرفته بود و تنها هنگام ورودش به آن جا بود که فاصله قایق تا ماشین اندورلا را طی نموده و با او به خانه رفته بود . ولی با این وجود به دلیل این که ساواس همه ی اوقات بیکاریش را در یکی از میکده های کنار ساحل می گذراند ، خیلی سریع همه متوجه حضور او شدند . پروسی ها چه فکری در مورد دختر انگلیسی می کردند که به عنوان نامزد یک برادر وارد جزیره شد و بعد با برادر دیگر ازدواج کرد ، این موضوع همان طور که تارا حدس می زد باعث ایجاد شایعات زیادی شده بود . [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]24

- این جا جزیره ی کوچیک و قشنگیه .

ریکی بعد از مدتی سکوت این را گفت و تارا توجهش را از منظره میان تنگه برگرفت و رویش را به طرف او کرد و تبسمی نمود و سری به علامت تصدیق تکان داد . ریکی با لحنی که شور و شوق کم تری داشت اضافه کرد :

- حتما" خیلی از زندگیت راضی هستی ؟

- فکر می کنم باشم .

او مواظب بود که هیچ نشانی از اندوه و غصه در صدایش مشهود نباشد . به همین دلیل اصلا" تصمیم نداشت به سوالاتی پاسخ دهد که ممکن است باعث شود ریکی تصور کند او با شوهرش خوشبخت نیست . زندگی تارا در حال حاضر به اندازه کافی پیچیده بود و قصد نداشت موقعیتی به وجود آورد که مجبور شود در مورد پایان دادن به ازدواجش با ریکی مخالفت کند . در واقع او یقین داشت که اگر قرار بود ازدواجش به پایان برسد ، مطمئنا" این لئون بود که به آن پایان می داد نه او . تارا هرگز از او طلاق نمی گرفت ، چون حتی اگر به زودی هم از او جدا می شد ، باز همیشه احساس می کرد لئون مال خودش است و قلبا" تا آخر عمر ، خودش را همسر او و متعلق به او می دانست .

وقتی بالاخره از همان مسیری که آمده بودند بر می گشتند ، ریکی پرسید :

- شوهرت چه قیافه ای داره ؟ می دونی من هیچ وقت فکر نمی کردم تو با یه خارجی ازدواج کنی .

تارا به حالتی که انگار با خودش حرف می زد ، زمزمه کرد:

- ما هیچ وقت نمی دونیم در آینده چه چیز در انتظارمونه ، اما راجع به این که شوهرم چه قیافه ای داره باید بگم اون قیافه عادی نداره .

تارا با ملایمت در حالی که سعی می کرد از لرزش صدایش جلوگیری کند ، گفت :

- در واقع فوق العاده است .

ریکی در حالی که به ویلای سفید که غروب خورشید بر آن پرتو افکنده بود نگاه می کرد ، بی غرضانه گفت :

- شوهرت تورو به خونه خیلی زیبایی آورده . اون باید میلیونر باشه ، نه ؟

- من نمی دونم ریکی ، برامم مهم نیست ، چون همون طور که توام خوب می دونی من آدمی نیستم که زیاد به پول اهمیتی بدم .

ریکی به حالت محزونی گفت :

- تو همیشه قانع بودی .

و بعد اضافه کرد :

- از زمان تلفیق دو تا کارخونه ما پول زیادتری به دست میاریم ، تارا تو می تونستی هر چی بخوای داشته باشی .

به نظر می رسید تارا حرف او را نشنید ، او داشت به یکی از گارسون های رستوران نگاه می کرد . مرد گارسون که او و ریکی را چند دقیقه پیش در شهر دیده بود در حال پاسخ گویی به یک مشتری بود که دوباره آن ها را دید و توجهش به آن ها جلب شد . مشتری هم صندلیش را به طرف راست چرخاند که آن دو را بهتر ببیند ، گارسون که کاملا" نزدیک مشتری نشسته بود چیزی در گوش او گفت و هر دو زدند زیر خنده . تارا اول داغ شد ولی بعد از عصبانیت مانند یخ سرد شد . او و ریکی زیر چشمی گارسون را می پاییدند که تارا ناگهان مستقیم به چشمان گارسون زل زد . تارا نتوانست خنده موذیانه او را ندیده بگیرد و چشمانش به مشتری افتاد که آن لحظه سرش را یکوری کرده بود که بتواند بهتر آن ها را ببیند . سپس گارسون نگاهش را به طرف تارا گرداند ، در چشمانش حالت حیوان گونه ای وجود داشت ، چشمانش خیره و موذی بودند .

ریکی در حالی که تعجب کرده بود ، گفت :

- اون دو تا تمام مدت داشتن مارو می پاییدن . اونا همیشه با غریبه ها رفتارشون این طوریه ؟

تارا با صراحت گفت :

- آره ، با زنا رفتارشون همین طوریه .

و از این که به ریکی پیشنهاد کرده بود در شهر بگردند ، پشیمان شد .

- مردم این جا آدمای بدی نیستن ، ولی فقط خیلی علاقمندن از کار دیگران سر در بیارن . حتما" حالا همه جای پروس پیچیده که من با تو قدم می زدم .

ریکی به طرف تارا برگشت و اخمی کرد و گفت :

- مگه چه اشکالی داره ؟

- این جا انگلیس نیست . تو یونان آدم باید مواظب رفتارش باشه .

- من نمی تونم بفهمم چطور کسی می تونه بگه ما غیر این عمل کردیم ، ما فقط با هم قدم می زنیم .

تارا با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت و موضوع بحث را عوض کرد ، ولی حالت موذیانه گارسون تا مدت های مدیدی ذهن او را به خود مشغول کرده بود .

تارا به خاطر لئون هم که شده بود از این که پشت سرش حرفی بزنند متنفر بود ، زیرا برای لئون اصلا" خوب نبود که روستاییان برایش احساس تاسف کنند و بدتر از آن به او بخندند .

 

 

***

 

بعد از شام وقتی در ایوان نشستند ، ریکی داشت سیگار می کشید و تارا در حال خوردن شیرینی با قهوه اش بود که ریکی پرسید :

- از چیزی ناراحتی ؟ به نظر خیلی عصبانی میای .

تارا تبسمی بر لب آورد و گفت :

- چیزی نیست ، خب ، در مورد کارت بگو . راستی اون ایده ی جدیدت در مورد برگزار کردن شوهای مد تو لندن چی شد ؟

ریکی سرش را تکان داد .

- تو که واقعا" نمی خوای راجع به اونا بشنوی .

پس چه چیز دیگه ای برای گفتگو داشتند !

تارا با سماجت گفت :

- چرا من واقعا" دوست دارم بشنوم ، اون موقع پروژه جالبی بود . راستی هنوز هیچ شویی برگزار نکردی ؟

- چرا در واقع داریم روش کار می کنیم ، پدر امید زیادی به اون داره .

او بعد ادامه داد و کاملا" غرق توضیح دادن طرح های شرکت برای تارا شد و وقتی بالاخره تارا به او شب بخیر گفت و به طرف اتاق خوابش رفت ، نسبت به قبل از آمدن ریکی احساس سرزندگی و شادابی بیشتری می کرد و با خودش فکر می کرد که همراهی و همنشینی ریکی برایش مفید بوده است چون بعد از هفته ها احساس افسردگی کم تری می کرد . [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


[align=CENTER] 25

 

 

صبح روز بعد تارا به محض این که به طبقه ی پایین آمد ، ساواس را دید که از در عقبی هال بیرون آمد و به او گفت که آن آقا مریض شده است .

تارا تکرار کرد :

- مریض ؟ مهمون من مریض شده ؟

- بله خانم ، مریض شدن . ایشان امروز صبح قبل از ساعت شیش بود که زنگ زدند و من پیششون رفتم . به نظر می رسید تب کرده باشن .

ساواس با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت و ادامه داد :

- یا شاید چیز دیگه ای باشه ، ایشان گفتن من نباید اون موقع صبح مزاحم شما بشم . فقط کمی نوشیدنی خواستن و گفتن مطمئنا" بعد خوب می شن .

- من می رم ببینم چه مسئله ای پیش اومده .

- باشه خانم . صبحانه چی ؟

- گرم نگه دارش ؛ ما بعدا" می خوریم .

بعدا" تارا با یک نگاه به ریکی فهمید که او باید تمام روز در رختخواب بماند . تارا بالای تخت او ایستاد و به صورت عرق کرده ی او می نگریست که ریکی پوزش طلبانه گفت :

- فکر کنم مسموم شده باشم . موقعی که تو پیرائوس منتظر قایق بودم رفتم به یه رستوران یونانی و یه کم معجون خوردم . بعد از اون درد کمی احساس کردم با این که درد خوب شده بود ولی دیشب بعد از شام دوباره گرفت . چیزی بهت نگفتم چون انتظار داشتم خیلی زود خوب بشه ، ولی اصلا" خوب نشد و تمام دیشب از درد یه لحظه هم نخوابیدم .

اخمی از نگرانی بر صورت تارا نشست و از ریکی پرسید :

- دردت خیلی شدیده ؟

- آره خیلی ، تارا . در حدی که فکر کنم احتیاج به دکتر دارم .

تارا سری به علامت تصدیق تکان داد و قول داد بلافاصله به دکتر زنگ بزند .

- تا اون موقع چیزی می خوای برات بیارم ؟

- یه دستمال تمیز تو کیفم هست لطفا" اونو برام بیار .

تارا از زیپ کوچک کیفی که دیروز ریکی با خودش آورده بود دستمال را درآورد و به ریکی داد .

- چیز دیگه ای نمی خوای ؟ منظورم اینه که چای یا چیزی برای نوشیدن نمی خوای ؟

- نه متشکرم تارا ، تازه خوردم . تنها کاری که باید بکنم اینه که حرکت نکنم و استراحت کنم .

و وقتی تارا دوباره به طبقه ی پایین رفت ، ساواس از حال ریکی جویا شد و پرسید:

- تب داشتن خانم ؟

- نه ، دل درد داره . شماره تلفن دکتر آقای لئون چنده ؟

- آقای لئون هرگز دکتر به خصوصی نداشتند خانم .

- تو خودت دکتری می شناسی ؟

ساواس سرش را به علامت تصدیق تکان داد و تارا شماره تلفن را از او گرفت .

ظرف نیم ساعت دکتر آنتوناکیس بالای سر ریکی بود و چند دقیقه بعد به تارا گفت که حال ریکی حدودا" دو سه روز دیگر خوب خواهد شد .

او در ادامه توضیح داد :

- البته به شرایط جسمانی او بستگی دارد ، او دچار مسمومیت غذایی شده است ولی خیلی حاد نیست . متوجه منظورم که می شید ؟ بعضی افراد نسبت به بقیه زمان بیشتری نیاز دارند تا بهبود یابند . او ممکن است پس فردا کاملا" خوب شود ، متوجه منظورم که می شید ؟ و شایدم یک روز دیگر هم به طول انجامد و او در رختخواب بماند ... متوجه منظورم که می شید ؟

تارا به سرعت وسط حرف او پرید و گفت :

- بله ، دکتر آنتوناکیس . متوجه منظورتون می شم !

- اوه .

دکتر لبخندی زد که سه دندان طلای باشکوهش را به نمایش گذاشت و بعد ادامه داد :

- خیلی خوب است که شما متوجه اید . می خواهید دوباره بیایم ؟ البته لازم نیست ، متوجه منظورم که ...

- پس در این صورت دیگه نمی خواد زحمت بکشین بیاین . باید سرتون خیلی شلوغ باشه .

- سرم شلوغ باشه ؟ نه . در این جزیره تعداد بیماران زیاد نیست و همه سالم هستند . بنابراین به درد کار من نمی خورند ... متوجه منظورم که می شید ؟

تارا لبخندی زد و گفت :

- بله کاملا" متوجه می شم . روزتون به خیر دکتر و از این که به سرعت آمدین خیلی متشکرم .

- خواهش می کنم ، برای من مایه مسرت بود . روز شما به خیر ... کالیمرا .

وقتی تارا داشت در جلویی را می بست ، ساواس پشت سرش بود . او دستان چاق قهوه ای رنگش را از هم باز کرد و کشید.

- اون همیشه این جمله رو می گه ... متوجه منظورم که می شید؟ ...این جمله رو از یه خانم انگلیسی شنیده و فکر می کنه که این جمله تو کشور شما باب روزه ، به خاطر همین دائما" تکرار می کنه .

او دوباره دست هایش را کشش داد .

تارا تکه کاغذی به ساواس داد و گفت :

- باید این دارو رو برای آقای ریکی بگیری.

- حتما" خانم . همین الان مارگریتا رو به داروخانه فارمکیون می فرستم .

تارا بعد از رفتن ساواس چند لحظه همین طور ایستاده بود . ریکی یکی دو روز دیگر یا بیشتر باید توی رختخواب می ماند . لئون تا سه روز دیگر به خانه می آمد ، خوب اگر همه چیز خوب پیش می رفت ریکی تا آن موقع رفته بود . ولی اگر تا آن موقع این جا باشد ... نه این مشکلی ایجاد نمی کرد چون مطمئنا" او این حق را داشت که از جانب خودش مهمان دعوت کند ، اما با این حال باز دعا می کرد ریکی به موقع ، قبل از بازگشت شوهرش رفته باشد .

و همین طور هم شد . تارا او را در قایق صبح مشایعت کرد . آن قایق مسافرانی را آورده بود که اکثرا" بستگان پروسی شان را دیدند و یکی دو نفر دیگر هم توریست های تازه واردی بودند که رانندگان تاکسی جلویشان می رفتند .

ریکی موقع خداحافظی کاملا" افسرده و اندوهگین بود .

- برای همه چیز متشکرم . لطفا" منو به خاطر تمام دردسرایی که برات ایجاد کردم ببخش .

تارا لبخندی به او زد و گفت :

- این قدر عذرخواهی نکن ، ریکی . خودت بهتر می دونی دردسری نبود . فقط خوشحالم که حالت بدتر نشد ، فعلا" تا مدتی مواظب خودت باش و حواست به چیزهایی که می خوری باشه .

- باشه .

او در قایق و تارا در اسکله بود .

- خداحافظ تارای عزیزم ! می تونم برات نامه بدم ؟

- ندی بهتره .

- خواهش می کنم ...

- باشه ولی یادت نره چی گفتم با فردا صحبت کن .

خنده از لبان ریکی محو شد .

- ممکنه این کارو بکنم ولی مطمئنم هیچ فایده ای نداره .

کشتی به راه افتاد و جماعت کوچکی که در اسکله جمع شده بودند ، همین طور دست تکان می دادند ، یونانیان همیشه حتی برای مسائل پیش پا افتاده هم خیلی به هیجان می آمدند . ریکی دستش را بلند کرد و تارا هم دستش را به علامت خداحافظی بالا برد . او بوسه ای برای تارا فرستاد و چون تارا دلش برای او سوخت او هم همین کار را کرد .

درست بعد از آن تارا سرش را برگرداند و متوجه چشمان تیزبینی شد که داشتند او را می پاییدند . همان گارسونی که چند روز پیش دیده بود الان در فاصله چند یاردی او ایستاده بود و داشت وانمود می کرد که با شدت هر چه تمام تر برای کسی در کشتی دست تکان می دهد .

تارا برگشت و به طرف خانه به راه افتاد و از میان پلیشا با آن برج ساعت بلندش ، بنای یادبودش ، میکده ها و دفاتر نمایندگی های کشتی بخار ، هتل ها و فروشگاه هایش و جمعیت انبوهی که آمده بودند رفتن کشتی مارینا را ببینند ، عبور کرد .

تارا از خودش می پرسید چرا باید از فکر برگشتن لئون هیجان زده شود . در طول پنج هفته ای که از ازدواجشان می گذشت او به ندرت با تارا حرف زده بود تا حدی که تارا گاهی احساس می کرد او فراموش کرده است اصلا" تارا آن جا وجود دارد . آنها تنها وقتی لئون خانه بود با هم غذا می خوردند و در ایوان نوشیدنی شان را می نوشیدند . فقط همین و بس . آن ها هرگز با هم برای قدم زدن بیرون نرفته بودند ، گپ نزده بودند ، حتی به منزل آشنایانشان هم نرفته بودند . لئون هرگز کسی را به منزلشان دعوت نکرده بود . ولی تارا طبق آن چه ساواس به او گفته بود می دانست که لئون قبلا" این طور نبوده و مهمانی به منزل دعوت می کرده . ساواس این را هم گفته بود که از جمله این مهمانان ، دوستان لئون ، صاحبان ویلاهای سفید دیگر در دامنه های پر درخت تپه بودند و اغلب برای صرف ناهار و یا شام به آن جا دعوت می شدند . آن ها سهامداران کشتی های یونانی ، میلیونرهای نفتی و بعضی هم هتل دار بودند .

رویهم رفته یک زندگی کسالت بار ... ولی با این حال هر بار که او چند روزی از خانه دور می شد ، تارا همین احساس هیجان را از فکر بازگشتش داشت . او در ضمیر ناخودآگاهش به امید چه بود ؟ لئون هرگز حتی به تارا هم توجه نکرده بود چه برسد به این که به او ابراز علاقه کند . با آن چه تاکنون از او می شد فهمید ... حتی فکر علاقمند او به تارا هم محال می نمود . با این حال تارا گاهی خیال پردازی می کرد و به رشته های رویا اجازه می داد که از کلاف فشرده ی یاس و افسردگی که اکثر اوقات بر او مستولی می شد ، باز شوند و به این طریق می توانست لحظاتی در دنیای شور و شعف زندگی کند و در روزهای لذت بخش غروب اعجاب انگیزی که او از تارا درخواست ازدواج کرد و با آن عشق و شور او را دربرگرفت ، زندگی کند . [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]26

تارا در حالی که هیچ از دامی که در آن گام می نهاد خبر نداشت به او جواب مثبت داده بود . روزهایی که در پس آن روز استثنایی که تارا به او قول ازدواج داد ، آمده بودند سرشار از لحظات سعادت محض بودند . و این تنها مقدمه ای بود برای لذت های پر شوری که در پیش داشتند که البته چند بار هم خطر آفرین شده بود .

و حالا تقریبا" شش هفته بعد از ازدواجشان ، تارا هنوز شوهرش را نمی شناخت . باور کردنی نبود که او می توانست همچنان بی تفاوت باقی بماند که هرگز حتی یک لحظه هم تمایلی به تارا نشان ندهد . باور کردنی نبود ، چون او قبلا" آتشین و پر حرارت بود و تارا از تمایل او به خودش در آن لحظات مطمئن بود . ولی این تمایل تنها برای جسم او بود که در لحظه ی ارضای نیاز او هیچ تفاوتی با بدن زنان دیگر نداشت .

اگر او آن وقت تارا را می خواست - تارا از فکر کردن درباره ی این که آیا می تواند در مقابل لئون مقاومت کند یا نه سرباز زد - تنها برای آسایش و به منظور ارضاء موقت نیازش بود .

تارا از این که لئون هیچ گاه به طرف او نیامده بود بسیار خرسند بود . چون هرگز نمی خواست لئون او را تنها به این علت بخواهد و با این که آن قدر عاشق لئون بود ، هرگز به او اجازه نمی داد که او را بدون عشق بخواهد .

لئون غروب به خانه آمد و تارا به ساواس گفت شام را برای ساعت نه و نیم آماده کند . تارا مدت زیادی در برابر میز توالتش مشغول بود و با دقت هر چه تمام تر لباس پوشید . لباس او بلند و ریخته و تنگ و چسبان بود و با وجود یقه بلند لباسش ، او تنها زنجیر نقره ای با آویز صلیب به گردنش انداخته بود که پدر و مادرش قبل از رفتنشان برای او خریده بودند و به موهای براق و تمیزش یک ستاره ی الماس کوچک زده بود . تنها زیور او این ستاره و آن گردنبند با صلیبش بود . ولی وقتی به خودش در آینه نگاه کرد از ظاهرش خیلی خوشش آمد . او دوباره از خودش پرسید که به چه امیدی است و ناگهان به ذهنش رسید که جنگی را آغاز کرده ، یک جنگ لطیف زنانه برای ایجاد عشق در دل شوهرش .

او تارا را متهم کرده بود که به خاطر پولش با او ازدواج کرده است ؛ تارا نه تنها هیچ پولی از او نگرفته بود و نه هیچ تقاضایی در این مورد کرده بود . او خودش کمی پول داشت ولی اگر او می خواست صرفا" مایحتاجش را هم تهیه کند خیلی بیش از آن مبلغ نیاز داشت . مطمئنا" لئون به زودی به شک می افتاد که آیا اتهامی که به تارا زده است صحت دارد یا نه . تارا شک نداشت که او منتظر است که تارا از او تقاضای پول کند . ولی تارا تا وقتی که یک دراخما در کیفش داشت با همان سر می کرد .

لئون وقتی رسید به نظر خسته می آمد و تارا این مسئله را به او گفت . او با حالت عجیبی به تارا نگاه کرد و بعد چشمانش را بر هیکل ظریف تارا انداخت ، تارا به حالت دلرباینده ای سرخ شد و مژگان بلندش را پایین انداخت . با این کارش جذابیت چهره اش دو چندان شد و به نظر می رسید که مدتی لئون قادر به چشم برداشتن از او نیست . تارا با تعجب دید که ماهیچه ای در گلوی او تکان خورد و چشمان سیاهش با برق غریب و وحشتناکی درخشیدند . تارا تبسمی کرد و دوباره گفت که چقدر او خسته به نظر می آید و محجوبانه به خودش جرات داد و گفت :

- تو خیلی کار می کنی ، یه خورده استراحت کن .

تبسم خفیفی که لحظه ای بر لبان لئون بود از بین رفت . تارا چشمانش را بالا کرد و دستش را پیش برد که کیف دستی او را بگیرد .

- شام حدود بیست دقیقه دیگه حاضر می شه . تو فقط فرصت داری که ...

تارا وقتی که ابروهای پرنخوت او را دید که به حالت اخطار دهنده ای بالا رفت ، حرفش را خورد .

- متاسفم ... من نباید این حرفو می زدم ... منظورم فرصت برای حمام کردن و عوض کردن لباسات بود .

- تو اینو نگفتی و دیگه ام نگو ، اگه خوب و بدتو می دونی . من از اون مردایی نیستم که زناشون بهشون دستور می دن . من هر وقت بیام سر میز شام همون وقت شام می خوریم .

لحن صدایش سرد و رسمی بود و با گفتن این جمله با کیفش به طبقه بالا رفت .

سر شام فضا کاملا" مایوس کننده بود ، چون لئون نه تنها ساکت بود بلکه چیزی در او بود که تارا را دچار ترس عجیبی می کرد . آیا واقعا" این یونانی غیر قابل درک که ندانسته قلب او را تصاحب کرده بود آدمیزاد بود ؟ یا از نسل خدایان کافری بود که بر یونان باستان در دوران کفر و الحاد حکومت می کردند ؟ چشمان سیاه او وقتی در آن طرف میز زیر نور شمع به تارا می نگریستند تا اعماق روح او رسوخ می نمودند .

تارا که چشم انتظار بازگشت او به خانه بود ، حالا آرزویی جز این که به گوشه ی امن اتاقش پناه ببرد ، نداشت . و به محض این که توانست این کار را انجام داد . وقتی که به اتاقش رفت ، لرزان در کنار تختخواب ایستاد و از خودش پرسید که علت آن سکوت متفکرانه و حالت وحشت آوری که در چشمان درک نشدنی لئون وجود داشت چه بوده است . امشب چیز عجیبی که با همیشه فرق داشت در او دیده می شد . چیزی که در تمام مدت صرف شام طپش قلب تارا را بیشتر کرده و باعث خرد شدن اعصابش شده بود .

یاس و ناامیدی باعث شد اشک در چشمان تارا حلقه زند . او اصلا" انتظار نداشت که شوهرش رفتار دوستانه ای از خود نشان دهد ، اما از طرف دیگر یک لحظه هم فکرش را نمی کرد که لئون ، تنها با سکوتش ، تا این حد ترس در او ایجاد کند .

سرانجام تارا لباس هایش را درآورد و لباسی از جنس نایلون ظریف پوشید . او موهایش را شانه کرد و بعد پنجره را باز کرد و ایستاد و به آن طرف جنگل های کاج و کمی پایین تر از آن به گستره ی ساحل شنی چشم دوخت . نور ستارگان بر آب های تنگه می درخشیدند و مهتاب نور نقره فامش را بر تپه ها پاشیده بود . درختان نخل در زیر آسمان ارغوانی به آرامی تکان می خوردند و جیرجیرک ها با صدای جیرجیرشان از میان درختان زیتونی که در کنار بستر خشک رودخانه بودند سکوت شبانگاهی را درهم می شکستند . نسیم خنکی که می وزید صورت تارا را نوازش می داد و موهای او را که همین چند دقیقه پیش با دقت شانه کرده بود پریشان می کرد . تارا یک دفعه بدون آن که صدایی شنیده باشد ، انگار که احساس درونی به او گفته باشد برگشت . لئون در حالی که ربدوشامبر سیاه رنگی که او را درست مثل خود شیطان کرده بود در برداشت ، در میان در بین اتاق هایشان ایستاده بود . قلب او ناگهان از طپش ایستاد و در حالی که گلویش خشک شده بود ، پرسید:

- چی ... چی ... می خوای ؟

تارا از ترس خشکش زد ، اما نمی توانست بفهمد علت آن چیست . آن هیکل تماما" سیاه پوش که آن جا ایستاده بود می توانست شجاع ترین قلب ها را به لرزه درآورد .

لئون با لحن بسار ملایمی به نقطه ای از فرش جلویش اشاره کرد و امر کرد و گفت:

- بیا این جا .

تارا همان طور بی حرکت ایستاده بود ، او از این می ترسید که هر لحظه قلبش از حرکت باز ایستد و همان جایی که ایستاده بود غش کند و به زمین بیفتد ، به دلیل این که این موقعیت تنش خوفناکی در او ایجاد کرده بود .

- لئون .

تارا که از ترس زبانش بند آمده بود ، من من کنان و در حالی که دستش را بر روی قلبش که به شدت می زد می گذاشت گفت :

- من نمی فهمم چی شده . چرا تو اتاق من اومدی ؟

- گفتم بیا این جا .

- نه تو ... تو منو می ترسونی ... اوه نه !

لئون خشمگین به طرف او آمد و مچ دست او را گرفت و او را با زور از کنار پنجره به وسط اتاق برد .

- چرا اینجوری می کنی دردم اومد !

- کی بود ؟

لئون که دندان هایش را به هم فشرده بود از میان دندان های بسته گفت :

- اون مردی که تو غیبت من این جا با تو بود کی بود ؟ [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

27

 

فصل 6

 

تارا برای لحظه ای مات و مبهوت مانده بود و تنها شعله خشمی که در چشمان شوهرش زبانه می کشید و درد شدیدی که در اثر فشار بی رحمانه او بر مچ دستش تا بالای بازویش رسیده بود را احساس می کرد . اون مرد ؟ اصلا" چرا باید این موضوع برایش اهمیت داشته باشد ؟

عاقبت تارا گفت :

- اون فقط یکی از دوستام بود . اون یکی از دوستام تو انگلیس بود ، فقط همین . اون اومده بود منو ببینه .

و از این که صدایش نلرزید تعجب کرد .

تارا سعی کرد که به آینه دیواری روبرویش نگاهی بیندازد تا ببیند که آیا به همان سفیدی که تصور می کند شده است یا نه ، که قامت بلند لئون مانع از این کار شد .

لئون غرولند کنان و با چشمانی که از وحشیگری برق می زد گفت:

- دوست ! اسمشو دوست می ذاری ! به نظر من اون بیشتر یه عاشق بود تا یه دوست . تو اونو آوردی این جا ... خونه من ، تو ، تو منو مضحکه ی همه ی مردم کردی ...

- نه ... نه اشتباه می کنی .

اما تارا نتوانست به صحبت هایش ادامه دهد ، زیرا لئون بازوان او را گرفت و او را به شدت تکان داد ، به طوری که احساس کرد دارد از هوش می رود و اتاق دور سرش می چرخد . قامت سیاه پوش لئون با آن حالت شیطانی اش بالای سر او ، به نظر می رسید می خواهد تمام آثار حیات را از وجود تارا سلب کند ، تارا فکر کرد بهترین مفر فراموشی و نسیان است . او شروع به گریستن کرد و بعد از مدتی هق هق گریه هایش تمام بدنش را می لرزاند .

بعد از این که لئون تارا را رها نمود ، او به آرامی کبودی روی بازوانش را مالش داد و بعد گریه کنان فریاد زد :

- تو ... تو چطور جرات می کنی من ... منو به چنین چیزی متهم کنی ؟ ریکی فقط اومده بود منو ببینه .

- ریکی ! ... و این ریکی کیه ؟

لحن صدای لئون ملایم تر شده بود ، ولی با وجود این همچنان ترسناک بود . در این لحظه صدایش کاملا" نرم شد ، خشم او به صورت خوف آوری خاموش شده بود ، بسان آتش زیر خاکستری که هر لحظه امکان داشت شعله ور شود . تارا خشمگین اطرافش را نگاه کرد تا شاید راه فراری بیابد!

او دستانش را باز کرد و گفت :

- لئون من اونو ... اونو تو انگلیس می شناختم . باور کن من کار خطایی نکردم .

تارا مستقیما" به چشمان لئون نگاه کرد ، چشمان خاکستری تارا که از اشک می درخشیدند درشت و صادق بودند . اما لئون از خشم قادر به دیدن چیزی نبود .

- تو معشوقتو این جا آوردی ... به خونه ی من ، اونم تو غیبت من ! هنوز پامو از قایق بیرون نذاشته بودم که این ماجرا رو شنیدم و این که تو چطور برای اون بوسه می فرستادی ! فقط چند ساعت قبل از اومدن من ... فقط چند ساعت ...

لئون دندان هایش را به هم فشرد و بعد دوباره او را گرفت و چنان بی رحمانه او را تکان داد که گویی اصلا" نمی فهمد چه می کند . تارا از ترس این که غش کند جلوی لباس لئون را گرفت . این عمل تارا ، لئون را به خود آورد و باعث شد که اورا رها کند . اما با این وجود هنوز در چشمان او شعله خشم زبانه می کشید . لئون با لحن تهدیدآمیزی گفت :

- حالا باید خودتو برای یه عاشق دیگه آماده کنی .

- نه خواهش می کنم .

تارا سعی کرد بلند شود اما دستی او را به سر جایش برگرداند .

- لئون به خاطر خدا گوش کن ! اجازه بده بهت توضیح بدم . ریکی مریض شد ، برای همینم مجبور شد این جا بمونه ...

تارا از ادامه صحبت باز ماند ، صورت برنزه لئون قبل از این که او دستش را دراز کند و چراغ خواب را خاموش کند ، جلو چشم تارا را تاریک کرده بود .***سپیده دم هنگامی که آفتاب درخشان مشرق زمین تمام اتاق را روشن کرده بود تارا از خواب برخاست و از این که توانسته بود شب گذشته را بخوابد ، متعجب شد . او سرش را برگرداند و به شوهرش که سر تیره رنگش بر بالش سفید رنگی مانند برف قرار داشت نگاه کرد و با دیدن او نفسش بند آمد . چطور این موجود شیطانی و شرور آرام غنوده بود ... و به طور باور نکردنی مانند یک بچه می نمود . این آرامش و سستی که در چهره او بود ، در موقع بیداری جایش را به نفوذ ناپذیری و سختی می داد . لبخند نامحسوسی در لبان خوش فرم او به چشم می خورد ، که در حالت عادی هرگز وجود نداشت ، و بسیار سخت ، محکم و جدی می نمود . پلک های او نقابی بر آن دو چشم ملحد و کافر کیش سیاه رنگش کشیده بود . نگاه تارا به مژگان بلند و کلفت او افتاد و لحظاتی با حالتی مجذوب و شیفته به آن ها خیره شد بعد به موهای او که بر پیشانیش ریخته بود ، نگریست .

به یاد آوردن وقایع شب گذشته خون گرمی را به چهره او جاری کرد ... و درست در همان لحظه لئون چشمانش را گشود . قبل از آن که تارا گونه اش را با دستش بپوشاند ، لئون به حالت تفریح لبخند تمسخرآمیزی به برافروختگی چهره او زد . لئون از این کار تارا خنده اش گرفت و این باعث سرخی بیشتر گونه های تارا گردید .

لئون خودش را بالا کشید و سرش را بر روی آرنجش تکیه داد و با حالت مزاح به لباس پوشیدن تارا نگاه کرد و گفت :

- داری فرار می کنی ، هان ؟ فکر می کنی اگه من دوباره هوس کنم این جا نگهت دارم تا کجا می تونی فرار کنی ؟

تارا رویش را از لئون برگرداند و پشتش را به او کرد ، ولی چشمان آن ها در آینه دیواری با هم تلاقی کرد .

تارا صادقانه اعتراف کرد:

- فکر نمی کنم زیاد بتونم دور بشم .

- تو برای من یه معمایی .

تارا اخمی را در بیان این کلمات دور از انتظار در چهره ی لئون مشاهده نمود .

- درباره ی این مردی که تو غیبت من این جا بود بگو ؟

در صدای لئون هیچ نشانه ای از مزاح و شوخی یا اثری از ملایمت مشهود نبود . برقی در چشمان او می درخشید که تارا حتی از جایی که ایستاده بود می توانست آن را ببیند . تارا به طرف میز توالتش رفت و برسش را برداشت تا موهایش را از پیشانیش بالا بزند .

- اون یکی از دوستام تو انگلیس بود .

تارا با به یاد آوردن جان سالمی که از حادثه وحشتناک شب گذشته هنگامی که سعی کرده بود درباره ی ریکی توضیح دهد بدر برده بود به خود لرزید ، او ناخودآگاه دستانش را به صورتش برد و به خودش در آینه نگاهی کرد و از شرم خون گرمی به چهره اش دوید .

- قبول دارم ، باشه ... اون یکی از دوستات تو انگلیس بود ، ولی چرا اونو بدون اجازه من این جا دعوت کردی ؟

تارا در حالی که برسش همچنان بی استفاده در دستش بود به آرامی گفت :

- من برای دعوت دوستام باید از تو اجازه بگیرم ؟

- دوستای مردت آره .

لبان او سخت و جدی شدند . تارا از یادآوری خاطره ی شب قبل خشمش بیشتر شد .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


[align=CENTER] 28

 

 

- راستش من اونو دعوت نکردم ، اون خودش تصمیم گرفت که بیاد منو ببینه .

چشمان لئون برق شومی زدند و این وحشت تارا را بیشتر کرد . نه ، او دیگر قادر به تحمل تکرار حادثه شب قبل نبود .

- اون حتما" برات بیشتر از یه دوسته ...

لئون با دیدن نگاه خیره و صادق تارا حرفش را قطع کرد و با آهنگ ملایم تری که لحن شوخ طبعی قدیمش در آن مشهود بود گفت :

- باشه ازت معذرت می خوام . حالا قبول می کنم که اون معشوقت نبود .

بسیار عجیب بود که هیچ برافروختگی که نشانگر دستپاچگی باشد در گونه های تارا نمایان نشد .

تارا با متانت به آرامی گفت :

- ممنون .

لئون دوباره گفت :

- تو منو گیج می کنی .

و تارا از خودش پرسید که آیا واقعا" او دیگر نمی خواهد درباره ی موضوع ریکی بحث کند .

- تو چه جور دختری هستی ؟

تارا شروع کرد به شانه کردن موهایش .

- منظورتو نمی فهمم .

- تو خیلی صبور و آرامی .

- منظورت اینه که من هیچ گله و شکایتی نمی کنم ؟

لئون سرش را به علامت تصدیق تکان داد و خودش را بیشتر بلند کرد و بالش دیگری زیر سرش گذاشت .

- تو تا حالا از من پول نخواستی .

- به خاطر این که هنوز یه کم پول دارم . شاید بعدا" مجبور شم کمی ازت بگیرم .

تارا با خود فکر کرد که آیا هنوز با لئون در جنگ است ؟ لبخند ضعیفی بر لبانش آمد و همان طور باقی ماند . البته که هنوز در حال جنگ است . تجربه شب قبل نه تنها از عشق او نکاسته بود ، بلکه باعث افزایش عشقش نیز شده بود ، به دلیل این که زمانی که شوهرش با خشم و طلب او را در بر گرفته بود ، تارا با عشق تسلیم شده بود و در پایان این بخشش و سخاوتش تنها عاملی بود که نشانگر رضایت خاطرش بود .

- من برات مبلغی ماهیانه در نظر می گیرم .

تارا می خواست از او تشکر کند که او اضافه کرد:

- یه مرد برای لذتی که می بره باید پول بده .

خون به گونه های تارا دوید . تارا که با شنیدن این حرف او ، امیدها و آرزوهایش را در جوشش خشمش به فراموشی سپرده بود ، برسش را به طرف لئون پرتاب کرد . لئون سرش را دیر عقب کشید و تارا دستش را که با دیدن فوران خون از جراحتی که بر شقیقه لئون ایجاد شده بود ، شروع به لرزیدن کرده بود را به گونه اش برد.

ظرف یک ثانیه تارا آن جا کنار تخت بود ، اما هیچ کوششی نکرد که خون لئون که حالا داشت بر بالش می ریخت را متوقف کند .

- وای خدای من ... متاسفم ...

- متاسفی ؟

لئون با حالت عجیبی برای لحظه ای طولانی او را نگاه کرد و گفت :

- دختر همون طور واینستا ، برام یه حوله بیار ! اگه تکون بخورم این خون لعنتی همه جا رو می گیره.

- باشه .

تارا به حمام رفت و یک حوله برداشت .

- می خوای من ... ؟

- بدش به من .

لئون صورتش را پاک کرد و بعد نگاهی به بالش کرد .

- چسبای زخم تو اون حمومه ، یکی برام بیار .

تارا اطاعت کرد و بعد در حالی که لئون را تماشا می کرد ، آینه کوچکی جلوی او گرفت تا بتواند چسب را روی زخم بچسباند و در حالی که به لکه ی بزرگ قرمز رنگ روی بالش خیره شده بود ، گفت :

- واقعا" متاسفم .

لئون بلند شد .

تارا وقتی لئون با قامت بلندش روبروی او ایستاده بود و به پایین به او می نگریست با حالت تدافعی گفت :

- نباید منو عصبانی می کردی.

- با این کاری که کردی کاملا" واضحه که نباید عصبانیت می کردم . من اشتباه کردم که گفتم تو صبور و آرومی .

و وقتی تارا چیزی نگفت ، لئون ادامه داد :

- احتمالا" من مجبورم از این به بعد بیشتر مراقب باشم ، چون ظاهرا" این برام یه تجربه ی جدیده .

تارا اخم کرد . آیا لئون واقعا" داشت او را دست می انداخت . به نظر که این طور می رسید.

- آخه من ازت انتظار نداشتم این حرفو بزنی .

لئون برای سومین بار گفت :

- تو برای من معمایی .

و بعد اتاق را ترک کرد . تارا مدتی طولانی به در بسته خیره شد و بعد به حمام رفت و شیر آب را باز کرد .

***

بعدازظهر همان روز تارا درد کمی در معده اش احساس کرد ، اما شب که می خواست لباسش را برای شام عوض کند دردش دو برابر شده بود و عاقبت مجبور شد لئون را صدا کند . لئون فورا" از در بین اتاق هایشان داخل شد و به سرعت کنار تخت او آمد .

تارا دستش را روی شکمش قرار داد و گفت :

-دلم خیلی درد می کنه ، دردش وحشتناکه .

با وجود این که تارا تلاش می کرد دست او را عقب بزند ، لئون دستش را برای معاینه روی شکم او گذاشت .

- چیزی احساس می کنی ؟

لئون پلک زیر چشم او را پایین کشید و با لحن تندی پرسید:

- چی خوردی ؟

تارا اشکریزان پاسخ داد :

- چیز خاصی نخوردم . یادم ... یادم نمی یاد .

دکتر آنتوناکیس ظرف ده دقیقه بعد از تلفن لئون آمد . هنگامی که کنار تخت تارا ایستاده بود ، اولین چیزی که گفت این بود :

- خانم ، خوشبختانه بیماری شما از نوع حاد نیست . شما همان بیماری دوستتان را گرفته اید ... متوجه منظورم می شید ؟ متاسفانه بهبودی شما مدت بیشتری طول می کشد ، بیماری شما ویروسی است .

- ویروسی ؟ اما شما گفتین دوست من مسموم شده بود .

تارا نگاهی به لئون کرد و متوجه اخمی در ابروان لئون که داشت با علاقه خاصی به سخنان آنان گوش می کرد ، شد .

- من در آن زمان این طور فکر می کردم ... متوجه منظورم که می شید ؟ اما حالا ...

او دستانش را از هم گشود و ادامه داد :

- افراد زیادی در پروس و هایدرا این ویروس را گرفته اند . فکر می کنم این بیماری را توریست ها به این جا آورده اند . برای این که ما قبلا"هرگز چنین بیماری هایی این جا نداشتیم . متوجه منظورم که ...

لئون با ملایمت وسط حرف او پرید و گفت :

- ما متوجه منظور شما هستیم . با این حساب همسر من باید مدتی تو رختخواب بمونه . به نظر شما بیماری اون خطرناکه ؟

- خطرناکه است ؟ نه خطرناک نیست ، فقط کمی دردناک است . پنج یا شش روز دیگر بهبود می یابد . معمولا" در مردها سه روزه بیماری برطرف می شود ، چون مردها از زن ها قوی تر هستند . متوجه منظورم که ...

علی رغم دردی که تارا احساس می کرد فورا" به لئون نگاه کرد و از خودش پرسید که آیا فقط تصور کرده یا واقعا" کمی نگرانی در صدای لئون وجود داشت .

- بله دکتر کاملا" متوجه ام . ممکنه دارویی براش تجویز کنید ؟

دکتر با لبخند خوشرویانه ای به تارا روز بخیر گفت و اضافه کرد:

- بله البته ، من نسخه او را در طبقه پایین خواهم نوشت .

و این جمله را در حالی گفت که داشتند با لئون اتاق را ترک می کردند . [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER] 29

لئون بعد از این که به اتاق بازگشت پرسید:

- چرا درباره ی این ریکی چیزی به من نگفتی ؟ تو عمدا" گذاشتی در موردت بد قضاوت کنم !

لئون حرفش را قطع کرد و به کنار تخت آمد .

- فعلا" این موضوع را فراموشش کن . تو باید استراحت کنی .

صورت تارا مثل گچ سفید شده بود و رنگ به چهره نداشت . او سعی کرد بنشیند اما تا خواست حرکت کند درد بیشتر شد و مجبور شد دوباره دراز بکشد .

- من ... من نمی تونم .

لئون دستش را زیر شانه های او برد و کمکش کرد بنشیند .

- تو نباید از تختت بیرون بیای .

لئون این جمله را با لحن جدی گفت ، ولی مهربانی خاصی در آهنگ صدایش مشهود بود که فقط بعدا" با یادآوری آن ، تارا توانست قدردانی کند .

- خودت می تونی لباستو دربیاری ؟

تارا با گیجی سرش را تکان داد و بعد به او نگاه کرد .

- اگه ... اگه تو بری من خودم لباسمو در میارم.

- الان این کارو بکن .

او سرش را یکوری کرد و زیر چشمی به تارا نگاه کرد . این عمل او مشکوکانه بود .

- فکر کنم به کمک احتیاج پیدا کنی .

- اوه نه ، اصلا" لازم نیست...

لئون بعد از این که حرف او را قطع کرد ادامه داد :

- ممکنه از این کار خوشت نیاد ولی الان وقت نگرانی در مورد حجب و حیا نیست . در هر حال عزیزم نگرانی در این مورد یه کم دیره .

هیچ اثری از تمسخر و طنز در کار نبود ، جمله ی بی غرضانه ای بود که او وقتی داشت به تارا کمک می کرد با صدای آهسته ای به زبان آورده بود . تارا چنان احساس خستگی و ضعف می کرد که هیچ اعتراضی به این عمل او نکرد . و وقتی عاقبت لئون ملافه را روی او کشید ، تارا لبش را به سختی گزید ، به طوری که مزه ی خون را در دهانش حس کرد . تارا به چهره ی برنزه ی او نگاه کرد و لبخند خفیفی بر لبانش نقش بست .

- متشکرم لئون . حق با تو بود ، من تنهایی از عهدش بر نمی یومدم .

لب های لئون از آن حالت جدی درآمدند .

- همین الان دارو تو برات میارن ، ساواس رفته اونا رو بخره . احتمالا" بعد از خوردنش دردت آروم می شه و می تونی بخوابی .

تارا سرش را تکان داد و بعد به چسب روی شقیقه ی لئون چشم دوخت .

- متاسفم که برسو بهت پرت کردم .

لئون با خشونت جواب داد :

- فراموشش کن ، کاریه که شده و الان ام گذشته . راحتی ... غیر از دردت مشکل دیگه ای نداری ؟ بالشت راحته ؟

تارا سرش را به آرامی تکان داد ، بعد لئون چراغ اتاق را خاموش کرد و فقط چراغ خواب دیواری را روشن گذاشت و از اتاق بیرون رفت.

تارا با وجود دردی که داشت در قلبش شادی خاصی حس می کرد .

لئون طی پنج روز بعد از آن ، اغلب طبقه ی بالا به اتاق او می آمد و وقتی در ششمین روز تارا توانست بلند شود ، لئون او را به طبقه ی پایین برد و به آرامی روی کاناپه ی اتاق نشیمن قرار داد . رفتار لئون در طول بیماری تارا بارقه ای از امید در دل او به وجود آورد ، او با خودش فکر کرد که لئون هرگز به آن اندازه که تارا دوستش دارد ، او را دوست نخواهد داشت ، ولی حداقل می توانست به جایی برسد که کمی دلبستگی به او پیدا کند . تارا اخیرا" چیزهای زیادی در مورد لئون فهمیده بود . تنها اگر او می توانست اندک علاقه ای در دل لئون نسبت به خودش ایجاد کند ، به احتمال داشتن زندگی خوشبختی در آینده امیدوار می شد .

تارا فهمیده بود که لئون علاوه بر خصایص بی رحمانه ی شیطانی که وجود تارا را به وحشت می انداخت ، دارای حس دلسوزی و مهربانی نیز هست . او در مورد بیماری تارا بسیار نگران شده بود ، به خصوص در روز سوم وقتی بیماری تارا به حدی شدت یافت که تقریبا" از هوش رفت . او در این مدت هیچ گاه کلمه ای که موجب نارضایتی تارا شود ، نگفت و موضوع ریکی را هم اصلا" پیش نکشید.

لئون نگاهی حاکی از رضایت به تارا انداخت و در حالی که در نشاندن او روی کاناپه کمک می کرد ، گفت :

- خوبه ، امروز حالت خیلی بهتره .

- آره ، حالم خیلی خوبه .

لئون بدون این که تبسمی کند ، گفت :

- نه نمی تونم بگم کاملا" خوب شدی ، علتش اینه که وزنت خیلی کم شده و مثل پر کاه سبک شدی .

تارا وقتی لئون او را با دقت از پله ها پایین می آورد ، خودش را مثل یک بچه حس می کرد و مانند بچه ها احساس درماندگی و بی پناهی می کرد ... و این احساس را بسیار دوست داشت .

 

 

***[/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]30

اواخر سپتامبر بود و تارا اغلب به این فکر می کرد که آیا اختیار ارثیه ی پل به دست خودش داده شده یا نه . اما دیگر حتی اگر پل هم به ارثیه اش می رسید ، تارا قصد ترک کردن شوهرش را نداشت ، ولی دوست داشت بداند پل چطور زندگی اش را می گذراند . یک روز بعد از این که او و لئون در ساحل حمام آفتاب گرفتند و لئون او را برای ناهار به هتل سیرنا برد ، در آن جا تارا به اندازه کافی جرات پیدا کرد سوالش را مطرح کند .

- در مورد پل ... بالاخره تصمیم گرفتی اختیار ارثیه شو به خودش واگذار کنی ؟

تارا بلافاصله از این که این حرف را زده بود ، پشیمان شد . برای اولین بار در طول چهارده روز اخیر اخمی در پیشانی لئون ظاهر شد . طی هفته گذشته ، لئون تمام توجهش را به او معطوف کرده بود ، وادارش کرده بود غذا بخورد ، خودش او را به ساحل برده بود ، او را با قایق به گالاتایا تروزون برده بود ، خلاصه همیشه همراهش بود و حتی وقتی صبح ها تارا به باغ می رفت با او بود . او دیگر برای شام خوردن با دوستانش ، تارا را ترک نمی کرد . در واقع به نظر می رسید از بودن با تارا لذت می برد و خوشبختی که تارا از این مورد احساس می کرد به خوبی در حالاتش نمایان بود ، در این مواقع او متوجه برقی در چشمان لئون می شد که نشان می داد از این حالت تارا گیج و سردرگم شده است . تارا وسوسه می شد که دهان بگشاید و بی اختیار تمام حقایق را بازگو کند ، ولی با فکر ضرری که گفتن این مسئله به پل می رساند ، خاموش می ماند .

- چرا پل و ثروتش باید برای تو جالب باشه ؟

لئون این سوال را با ملایمت از او پرسید و تارا لبش را گزید .

- من نباید این سوالو از تو می کردم لئون ، لطفا" فراموشش کن .

لئون لب هایش را کمی جمع کرد و گفت:

- این جواب سوال من نیست ، تارا .

رنگ تارا پرید . چطور تغییر حالت لئون به این آسانی می توانست در تارا تاثیر بگذارد . ناگهان یاس و ناامیدی شدیدی بر تارا مستولی شد .

- پل ... پل تو مضیقه ی مالیه ...

تارا با مشاهده ی بالا رفتن ابروان لئون حرفش را قطع کرد و سپس در حالی که شانه هایش را با بی اعتنایی بالا می انداخت ، ادامه داد :

- اون خودش این موضوع رو به من گفت و گفت که امیدواره وقتی بیست و یک ساله شده ، ارثیه شو بگیره . اگه یادت باشه من از همون اولم این موضوع را بهت گفته بودم ؟

لئون داشت با کنسومه اش بازی می کرد و تارا بیشتر مشغول این بود که خودش رو از شر فشاری که بر اثر یاس و ناامیدی در گلویش ایجاد شده بود ، برهاند .

عاقبت لئون با ملایمت گفت :

- یادم نمی یاد تو چیزی در مورد این که اون تو مضیقه ی مالیه گفته باشی . پل خودش اینو بهت گفته؟

تارا خشم لئون را موقعی که گفته بود ، ماهیانه ی پل بیش از حد لازم است را به خاطر آورد و بعد از کمی تردید مجبور شد اعتراف کند که پل خودش این موضوع را گفته بود . البته او از ذکر این واقعیت که چطور می دانست پل در مضیقه ی مالی است خودداری نمود و البته او از خیلی قبل می دانست پل در مضیقه ی مالی به سر می برد ، چون در غیر این صورت برای دریافت آن مبلغ ناچیز به آگهی او پاسخ نمی داد .

لئون بعد از مدتی با لحن خشکی گفت :

- من معتقدم ماهیانه ی پل خیلی بیشتر از چیزیه که اون نیاز داره و در مورد واگذاری ارثیه پل ، هنوز دربارش تصمیمی نگرفتم .

تارا موضوع را دنبال نکرد و به خاطر این که شوهرش را دوباره به حالت دوستانه سابقش برگرداند ، بحث را عوض کرد . تارا موفق شد بحث را عوض کند اما به نوعی فهمید که به دلیل تصمیم شتاب زده اش در مورد به میان کشیدن موضوع ارثیه پل از موضع قبلی خود عقب نشینی کرده است . تارا احساس کسالت می کرد و با این که ناهار خرچنگ عالی ترمایدر و پنیر گرایر بود و همراهش نوشیدنی گوارای یونانی هم سرو می شد ، اشتهایش را از دست داده بود .

آن شب لئون به اتاق او آمد و این اولین بار بعد از بیماری اش و دومین بار بعد از ازدواجشان بود که شب را با او می گذراند . او این بار مانند دفعه پیش ربدوشامبر مشکی به تن داشت ، اما این بار تارا می دانست که ترسی در کار نیست و تنها چیزی که احساس می کرد هیجانی لذت بخش بود و با لبخندی به لئون خوش آمد گفت . رفتار او به طور لذت بخشی سلطه گرایانه ولی در عین حال به حالت هیجان انگیزی خوشایند بود . او این بار فاقد خشونت قبلی بود و سخاوتمندی تارا شاهدی بر رضایتش بود .

 

***

 

یک هفته بعد لئون مجبور شد به آتن برود و تارا که دید لئون از او نخواسته همراهش به آتن برود ناامید و مایوس شد . او گفت که یک هفته آن جا می ماند . وقتی تارا برای بدرقه او روی پله ها ایستاد ، لئون بوسه سریعی از گونه او گرفت و بعد با کمی تحکم گفت :

- مواظب خودت باش . نمی خوام وقتی برگشتم ببینم دوباره مریض شدی .

با وجود یاس و ناامیدی از این که شوهرش او را با خود نبرده بود ، تارا بیش از اندازه خوشحال بود و اغلب اوقات خودش را در حالی می یافت که در رویای زمانی است که حالت نسبتا" خوشایندی از تفاهم بین او و لئون به وجود بیاید .

این که مردان یونانی اکثرا" برای خودشان یک معشوقه دارند هرگز به ذهن تارا خطور نکرده بود . او خوش بینانه تصور می کرد که تنها زن زندگی لئون است ، حداقل در حال حاضر . او فکر کرد که زنان زیادی در زندگی لئون بوده اند و بعد از اولین شبی که با او گذراند دیگر هیچ شکی در این مورد نداشت ، زیرا از برخورد و حالات او مشخص بود که مرد باتجربه ای است .

 

 

 

*** [/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] 31

دخترک ، یک یونانی بود . یک دختر یونانی بسیار زیبا با ظاهری آن چنانی که انگار تازه از یکی از گران قیمت ترین و منحصر به فردترین سالن های زیبایی پاریس یا لندن بیرون آمده است . وقتی تارا از پیاده روی کنار ساحل برگشت او را دید که در سالن نشسته بود . ساواس در حالی که ظاهری نگران به خود گرفته بود او را در نیمه راه ملاقات کرده و گفته بود مهمان دارید و یک نفر منتظر شما است و با این که تارا از او پرسید که این مهمان چه کسی است نتوانست بیش از آن حرفی از ساواس درآورد . او تنها آن چه را که گفته بود تکرار کرد و با سرعت به طرف در پشتی ویلا رفت .

دخترک به راحتی روی کاناپه نشسته بود و ساق پای ظریفش را بر روی پای دیگرش انداخته بود و سیگار بلندی را بین انگشتانش نگه داشته بود و با چشمان گستاخش از سر تا پای تارا برانداز کرد و نگاهش را به موهای پریشان و لباس کتان ساده تارا و صندل هایش که به علت آسفالت نبودن جاده ای که به ساحل منتهی می شد گرد و خاکی شده بود ، انداخت . ساواس گفته بود که دختره با تاکسی آمده است.

تارا با مشاهده نگاه گستاخ دختر سرش را بالا گرفت و سکوت را شکست و پرسید:

- ببخشید شما ؟ با شوهرم کار دارید ؟

- شوهرت!

دختر دندان هایش را به هم فشرد ، کاملا" مشخص بود که تلاش می کند از بروز خشم درونش جلوگیری کند .

- نه در حال حاضر نه ، به هر حال اون که این جا نیست ، ساواس گفت الان تو آتنه .

تارا دوباره پرسید:

- ممکنه بگین کی هستین؟

و بعد فهمید که نام دختر هلنا کامیناس است و در جزیره ایجینا زندگی می کند .

- لئون دو سه هفته پیش پهلوی من بود و هیچ کلمه ای راجع به این که ازدواج کرده ، نگفت . ببینم چند وقته ازدواج کرده ؟

رنگ از چهره ی تارا پرید.

- اون با تو ... تو ، تو ایجینا بود ؟

او هرگز نمی گفت کجا می رود ... تا این بار که تارا از میان حرف هایش فهمید که برای یک کنفرانس تجاری به آتن می رود . تارا به خاطر آورد که لئون دفعه قبل پنج روز در آن جا مانده بود ، بنابراین او احتمالا" تنها دو سه روز در آتن بوده است .

- آره ، اون اغلب تو ایجینا با منه .

- اغلب ؟ چرا باید ... باید با تو باشه ؟

هلنا ابروان راست مداد کشیده اش را بالا انداخت و پرخاش کنان گفت:

- خوب حالا نمی خواد خودتو به کوچه ی علی چپ بزنی ، فکر می کنی من باورم می شه که تو یه دختره انگلیسیه بی گناه و معصومی که با لئون ازدواج کرده ، امکان نداره ، چون من اونو خوب می شناسم . اون از زنای انگلیسی متنفره . مثه این که پرسیدم چند وقته ازدواج کردینا ؟

تارا با حالت بهت زده سرش را تکان داد و گفت :

- حدود دو ماه . متوجه نمی شم شما سعی دارید چه چیزی به من بگین ؟

لبان تارا می لرزید و در چشمانش هیچ بارقه ای از امید به چشم نمی خورد ، کاخ آمال و آرزوهای او بر پایه های ضعیفش فرو ریخت .

برای مدتی تنها جوابی که تارا از او دریافت کرد صدای نوچ نوچ بی صبرانه اش بود و با وقاحت تمام بی هیچ نزاکتی گفت :

- من معشوقش ام ، الان سه سال بیشتره که معشوقشم.

تارا با وجود این که چند دقیقه پیش حدس زده بود که او باید رابطه ای با لئون داشته باشد ، از اقرار وقیحانه ی او شوکه شد و بدون آن که اعتراضی کند به دختری که حالا این همه از غم و اندوه او حالت پیروزی و ظفر به خود گرفته بود ، خیره نگاه کرد . کاملا" واضح بود که او با شنیدن خبر ازدواج لئون عمدا" به آن جا آمده تا زندگی آن ها را از هم بپاشد .

سرانجام تارا با حالت ملال انگیزی تکرار کرد :

- معشوقه ی اون ؟ اون سه هفته پیش با تو بود ؟

این دیگر هیچ فکری نمی خواست تا آدم پی ببرد که لئون از پهلوی دختره یکراست پیش تارا آمده بود ، بله پیش تارا ، او از این فکر احساس ضعف شدیدی کرد . البته مشخص بود که لئون قصد آن که با تارا باشد را نداشت و این کار را تنها به این خاطر انجام داده بود که با شنیدن این که زنش در غیبتش با مردی بوده از عصبانیت دیوانه و کور شده بود ، او اصلا" قصد این که با تارا باشد را نداشته ، اما این حقیقت از بار گناه او نمی کاست.

هلنا گفت :

- اون با من بود .

و بعد پوزخند زنان افزود :

- مسلما" اون منو به تو ... که فقط چند وقته از ازدواجش باهات می گذره ترجیح می ده ! اما از حالا به بعد مجبوره با تو بسازه یا معشوقه ی دیگه ای پیدا کنه ، چون من دیگه نیستم .

لب های تارا مثل گچ سفید شد و بعد با صدای لرزانی گفت :

- به نظرم هر چی می خواستی بگی گفتی ، بهتره ساواسو صدا کنم که راه خروجو نشونت بده .

چشمان تیره ی هلنا به طور محسوسی جمع شدند و ناگهان پاکت سیگار را بین انگشتانش مچاله کرد .

- چطور جرات می کنی ! من همیشه این جا بودم ، تو چطور جرات می کنی منو بیرون کنی ؟

تارا قبلا" زنگ را فشار داده بود و با صدایی که خودش هم از محکمی آن در شگفت بود به ساواس گفت که راه خروج را به او نشان دهد .

ساواس گفت :

- اما ایشان تاکسی می خوان .

واضح بود که ساواس قبل از آمدن تارا از این موضوع با اطلاع شده است .

- خانم فکر می کنم خانم هلنا بتونن تا رسیدن تاکسی این جا منتظر بمونن ؟

چشمان تارا از خشم درخشیدند و با عصبانیت دستور داد و گفت :

- هر کاری گفتم بکن ، راه خروجو نشون بده .

- بله خانم .

ساواس دوباره به تارا نگاه کرد ، نگاهی که حالت چاپلوسانه ای به خود گرفته بود و بعد به هلنا که چاره ای جز خروج از آن جا نداشت اشاره کرد و گفت :

- لطفا" از این طرف بیایید.

تارا در حالی که کنار پنجره ایستاده بود و قلبش به شدت می زد و اعصابش خرد شده بود ، داشت راه رفتن پر ناز و غمزه ی زن یونانی را تماشا می کرد که به حالت ناراحتی در امتداد مسیر خاکی که سطحش را تخته سنگ های کوچک ولی خطرناک پوشانده بود راه می رفت . هیکل او بسیار هوس انگیز بود و پیراهنش تنگ و چسبان بود . تارا فکر کرد که او عجب موجود انزجارآوری است ! اما در مورد این گونه زنان قبلا" چیزهایی شنیده بود و می دانست که او بعد از پایان روابطش با لئون به آتن خواهد رفت و مرد دیگری برای خودش پیدا خواهد کرد .

پایان روابط با لئون ... شاید لئون نخواهد روابطش را با هلنا قطع کند و شاید به محض این که تارا جزیره را ترک کند ، او و هلنا روابطشان را از سر بگیرند . به دلیل آن که تارا حالا دیگر تصمیم قاطع گرفته بود لئون را ترک کند . او دیگر بعد از فهمیدن این موضوع که لئون بعد از ازدواجشان با هلنا بوده ، نمی توانست زندگی با لئون را تحمل کند.

شاید لئون فکر می کرد به خاطر این که ازدواجشان مثل دیگر ازدواج ها طبیعی نبوده ، کاملا" حق دارد با زنان دیگر رابطه داشته باشد . ولی تارا به این دید به مسائل نمی نگریست . به دلیل این که برای او ازدواجش بدون در نظر گرفتن این که تحت چه شرایطی پیش آمده ، مقدس و محترم بود . لئون دیگر از چشم او افتاده بود و تارا احساس می کرد که تا زنده است دیگر نمی تواند برای او احترامی قائل شود . در مورد آن چه قبل از ازدواجش انجام داده بود خوب ، تارا می پذیرفت که به او ارتباطی ندارد ، ولی این که بعد از ازدواجش با هلنا باشد ...

هر چه تارا در این مورد بیشتر فکر می کرد ، باور آن برایش دشوارتر می شد ، اما از طرف دیگر هم نمی توانست به گفته های دختر یونانی شک کند. اگر لئون سه هفته ی پیش با او نبود ، پس چطور هلنا از نبودن او در خانه اطلاع داشت ؟ این ثابت می کرد که لئون با هلنا بوده است و دلایل مستندی برای آن وجود داشت .

با ناپدید شدن هیکل هلنا در پیچ جاده ، تارا از جلوی پنجره کنار رفت . ساواس در زد و تارا با لحن خشکی به او گفت داخل شود .

- مادام متاسفم . من قصد جسارت نداشتم ، دوشیزه هلنا به من گفته بود که هر وقت گفت براش تاکسی صدا کنم .

- مهم نیست .

تارا در حالی که در برابر ساواس که از این موضوع مطلع شده بود ، احساس حقارت می کرد ، او را مرخص کرد و گفت :

- می تونی بری .

- چشم خانم .

و بعد از مکثی ادامه داد :

- من وقتی دوشیزه هلنا تلفن زد گفتم آقای لئون خونه نیستن ، ولی با این حال اون اومد ، من اصلا" فکر نمی کردم چنین کاری بکنه .

تارا از تعجب چشمانش گرد شد .

- اون کی تلفن کرد ؟ کی ؟

- دیروز خانم . به محض این که صداشو شنفتم بهش گفتم که آقا خونه نیستن .

- بعد اون چی گفت ؟

- خانم ، چیز عجیبی گفت . اون گفت می دونه آقا خونه نیستن ، اون می خواست بدونه شما خونه هستین یا نه .

تارا اخم کرد .

- اون می دونست آقای لئون خونه نیست ، تو مطمئنی ؟

- بله کاملا" مطمئنم . اون می خواست فقط شما رو ببینه .

- ممنونم ساواس .

- مادام می خواید چایتون رو الان براتون بیارم ؟

تارا سرش رو به علامت تصدیق تکان داد .

- چایمو تو ایوون می خورم .

پس هلنا می دونست لئون خانه نیست . او تنها می خواست همسر لئون را ملاقات کند . این موضوع بیشتر مشخص می کرد که تنها هدف هلنا از آمدن به آن جا ، به هم زدن ازدواج آن ها بود . او آمده بود تا به تارا اطلاع دهد لئون سه هفته قبل در ایجینا با او بوده است . تارا از خودش پرسید هلنا از کجا می دونست لئون خانه نیست ؟ و بعد با این نتیجه رسید که این موضوع اهمیتی ندارد . هیچ چیز تغییری نکرده بود ، ازدواج آن ها تا آنجا که به تارا مربوط می شد پایان یافته بود .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


32

 

 

 

فصل 7

 

 

 

اگرچه تارا مصمم بود که شوهرش رو ترک کند ، خیلی زود متوجه شد قبل از آن مجبور است مدتی صبر کند ، او صرفا" به پدر و مادرش فکر می کرد که روز قبل نامه ی آن ها به دستش رسیده بود . آن ها از ازدواج او خرسند بودند . اگر چه مادرش نامه را نوشته بود ، پدر و مادرش هر دو نامه را امضاء کرده بودند . او نوشته بود که چقدر از این که تارا به خوبی سروسامان گرفته خوشحال است ، به دلیل این که به هم خوردن نامزدی او نگرانی بزرگی برای آن ها بوده است ، زیرا احساس می کردند تارا باید خیلی دل شکسته و غمگین باشد . آشنایی با لئون ثابت کرد که بالاخره همه چیز به بهترین وجهی روبراه شده است . مادرش در ادامه نوشته بود ، به دلیل این که کاملا" واضح است که او همان کسی است که برای تارا ساخته شده است نه ریکی که همان طور که به همه ی ما ثابت شد آدم سطحی و کم مایه ای بود .

تارا تصمیم گرفت که فعلا" شوهرش را ترک نکند ، او باید باز هم صبر می کرد چون در این زمان اصلا" نمی خواست پدر و مادرش را ناراحت کند . البته این ضربه بالاخره به آن ها وارد می شد ولی الان هنوز زود بود .

این بار ، دیگر هیچ انتظار بی قرارانه ای راجع به بازگشت لئون وجود نداشت . در واقع تارا ترجیح می داد که او مدت بیشتری دور از خانه بماند و با این که تنها زندگی کردن در ویلا بسیار کسالت آور بود او فکر می کرد تحمل نگاه کردن به چشمان لئون را ندارد ، چه برسد به این که با او صحبت کند و رفتار دوستانه ای هم از خودش نشان بدهد . تارا با خودش فکر کرد که مجبور نیست حتما" برخورد صمیمانه ای داشته باشد ، چون به محض این که به لئون می گفت با هلنا ملاقات کرده است مطمئنا" او دیگر از تارا انتظار رفتار دوستانه نداشت .

تارا می خواست موضوع هلنا را به لئون اطلاع دهد که دوباره تصمیم دیگری گرفت ؛ او نامه ای از پل دریافت کرد که در آن پل به او التماس کرده بود از نفوذش بر لئون استفاده کند ، به دلیل این که در حال حاضر لئون از ترتیب اثر دادن راجع به واگذاری ارثیه او امتناع می کرد و حرف آخرش این بود که او باید تا بیست و پنج سالگی صبر کند .

 

پل نوشته بود :

« من دیگر نمی توانم به این وضع تنگدستی تا پنج سال دیگر ادامه بدهم . من الان از یک نزول خور به نزول خور دیگر پناه می برم و هیچ کس نیست که ازش قرض نگرفته باشم ، ولی از حالا به بعد اصلا" نمی تونم این طوری زندگی کنم . خواهش می کنم تارا ، یک کاری برای من بکن ، تو قول دادی که یک کاری می کنی . من مطمئنم تو سعی خودت رو می کنی ، ولی لطفا" باز هم تلاش کن تا لئون دلش به رحم بیاد ، هر چه باشد این پول مال خود من است و باید بتوانم به آن دست یابم . »

 

با خواندن این نامه تارا احساس کسالت و ناراحتی بسیاری کرد . او باید چه می کرد ؟ این مسئله تنها یک راه حل داشت ، پس اصلا" چرا از خودش می پرسید ، او که جز آن چاره ی دیگری نداشت . بله ، حتی با وجود آن که تصمیم گرفته بود بیش از این خودش را در این مخمصه گرفتار نکند ، می دانست که باید هر آن چه در توان دارد برای کمک به پل انجام دهد . برای تارا قابل درک نبود که چرا باید لئون این رفتار مستبدانه را داشته باشد ، او باید این مسئله را می فهمید که ماهیانه ی قرار داده شده برای پل کم است . کل ماجرا خیلی گیج کننده بود . از طرفی پل دائما" اظهار می کرد ، برادرش تنها پول بخور و نمیری به او می دهد و از طرف دیگر لئون عقیده داشت ماهیانه ی او کاملا" متناسب است . این مسئله هم خیلی گیج کننده بود که لئون از واگذار کردن اختیار ارثیه پل به خودش امتناع می ورزید و چیزی که حق او بود را به خودش نمی داد . تارا به این نتیجه رسید که این مسئله باید از حس برتری جویی و سلطه جویی درونی لئون نشات گرفته باشد ، تنها دلیل قابل قبول این بود که او می خواست موقعیت برترش را تا جایی که امکان دارد حفظ کند .

اگر تارا می خواست در کمک کردن به پل موفق شود ، باید از خصوصیات مثبت شوهرش در جهت رسیدن به اهدافش استفاده می کرد . برای رسیدن به این منظور او باید از رو کردن مسئله هلنا اجتناب می کرد و اگر این روش را در پیش می گرفت ، آن وقت باید سعی می کرد همسری شایسته برای لئون باشد . چون این همان انتظاری بود که لئون در حال حاضر از او داشت . بله این تنها راه بود و به محض این که لئون این اختیار را به پل واگذار می کرد ، آن وقت تارا پرده از اسرار زیادی برمی داشت .

با وجود تصمیمات جدیدی که تارا گرفته بود ، تنها چیزی که انتظار نمی رفت این بود که با شوهرش سرد باشد ، ولی تصویر هلنا که همیشه جلوی چشمش بود ، مانع از اجرای برنامه اش شده بود . وقتی با هم غذا می خوردند ، تارا در حالی که صمیمانه با معشوقه ی یونانیش غذا می خورد ، مجسم می کرد ، وقتی لئون در قدم زدن دست او را می گرفت ، باز تارا او را مجسم می کرد که همین کار را با هلنا می کند و حتی وقتی لئون جمله محبت آمیزی به او می گفت تارا با تجسم هلنا عذاب می کشید و در نتیجه کم کم این تصور را در لئون به وجود آورد که ابراز علاقه اش با نوعی اکراه همراه است .

یک روز صبح وقتی تارا جواب او را به تندی و بی حوصلگی داد ، لئون که دیگر نمی توانست این لحن کلام او را تحمل کند ، پرسید :

- تو چت شده ؟ حالت خوب نیست یا این که چیز دیگه ای پیش اومده ؟

تارا با یادآوری قولش به پل برای کمک به او سرش را به علامت نفی تکان داد ، زیرا این قولی بود که او دوباره هم در جواب نامه ی پل به او داده بود .

او تبسمی کرد و گفت :

- نه ، البته که نه ، متاسفم .

لئون سرش را به حالت تعجب تکان داد و با لحن ملایمی گفت :

- تا حالا نشده یه زن منو این طور سردرگم و گیج کنه . تو تنها زنی هستی که من نمی تونم بفهممش .

آن ها در باغ بودند ، لئون لباس کار پوشیده بود و دستکش هایی بر دست کرده بود که باغچه ی بزرگ رز که در امتداد یک طرفه بهار خواب بود را هرس کند . تارا داشت او را تماشا می کرد و گاهی یکی از شاخه ها را به آرامی می چید و در چرخ دستی کنارش می گذاشت .

- تو یه طوری حرف می زنی انگار زنای زیادی می شناختی ؟

این حرف ناخودآگاه از دهان تارا خارج شد و او نتوانست از گفتن آن خودداری کند ، افکارش به سوی هلنا حرکت کرد ، هلنا کسی که در جزیره ی ایجینا که خیلی هم از آن جا دور نبود ، زندگی می کرد . [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


32

فصل 7

 

 

 

اگرچه تارا مصمم بود که شوهرش رو ترک کند ، خیلی زود متوجه شد قبل از آن مجبور است مدتی صبر کند ، او صرفا" به پدر و مادرش فکر می کرد که روز قبل نامه ی آن ها به دستش رسیده بود . آن ها از ازدواج او خرسند بودند . اگر چه مادرش نامه را نوشته بود ، پدر و مادرش هر دو نامه را امضاء کرده بودند . او نوشته بود که چقدر از این که تارا به خوبی سروسامان گرفته خوشحال است ، به دلیل این که به هم خوردن نامزدی او نگرانی بزرگی برای آن ها بوده است ، زیرا احساس می کردند تارا باید خیلی دل شکسته و غمگین باشد . آشنایی با لئون ثابت کرد که بالاخره همه چیز به بهترین وجهی روبراه شده است . مادرش در ادامه نوشته بود ، به دلیل این که کاملا" واضح است که او همان کسی است که برای تارا ساخته شده است نه ریکی که همان طور که به همه ی ما ثابت شد آدم سطحی و کم مایه ای بود .

تارا تصمیم گرفت که فعلا" شوهرش را ترک نکند ، او باید باز هم صبر می کرد چون در این زمان اصلا" نمی خواست پدر و مادرش را ناراحت کند . البته این ضربه بالاخره به آن ها وارد می شد ولی الان هنوز زود بود .

این بار ، دیگر هیچ انتظار بی قرارانه ای راجع به بازگشت لئون وجود نداشت . در واقع تارا ترجیح می داد که او مدت بیشتری دور از خانه بماند و با این که تنها زندگی کردن در ویلا بسیار کسالت آور بود او فکر می کرد تحمل نگاه کردن به چشمان لئون را ندارد ، چه برسد به این که با او صحبت کند و رفتار دوستانه ای هم از خودش نشان بدهد . تارا با خودش فکر کرد که مجبور نیست حتما" برخورد صمیمانه ای داشته باشد ، چون به محض این که به لئون می گفت با هلنا ملاقات کرده است مطمئنا" او دیگر از تارا انتظار رفتار دوستانه نداشت .

تارا می خواست موضوع هلنا را به لئون اطلاع دهد که دوباره تصمیم دیگری گرفت ؛ او نامه ای از پل دریافت کرد که در آن پل به او التماس کرده بود از نفوذش بر لئون استفاده کند ، به دلیل این که در حال حاضر لئون از ترتیب اثر دادن راجع به واگذاری ارثیه او امتناع می کرد و حرف آخرش این بود که او باید تا بیست و پنج سالگی صبر کند .

 

پل نوشته بود :

« من دیگر نمی توانم به این وضع تنگدستی تا پنج سال دیگر ادامه بدهم . من الان از یک نزول خور به نزول خور دیگر پناه می برم و هیچ کس نیست که ازش قرض نگرفته باشم ، ولی از حالا به بعد اصلا" نمی تونم این طوری زندگی کنم . خواهش می کنم تارا ، یک کاری برای من بکن ، تو قول دادی که یک کاری می کنی . من مطمئنم تو سعی خودت رو می کنی ، ولی لطفا" باز هم تلاش کن تا لئون دلش به رحم بیاد ، هر چه باشد این پول مال خود من است و باید بتوانم به آن دست یابم . »

 

با خواندن این نامه تارا احساس کسالت و ناراحتی بسیاری کرد . او باید چه می کرد ؟ این مسئله تنها یک راه حل داشت ، پس اصلا" چرا از خودش می پرسید ، او که جز آن چاره ی دیگری نداشت . بله ، حتی با وجود آن که تصمیم گرفته بود بیش از این خودش را در این مخمصه گرفتار نکند ، می دانست که باید هر آن چه در توان دارد برای کمک به پل انجام دهد . برای تارا قابل درک نبود که چرا باید لئون این رفتار مستبدانه را داشته باشد ، او باید این مسئله را می فهمید که ماهیانه ی قرار داده شده برای پل کم است . کل ماجرا خیلی گیج کننده بود . از طرفی پل دائما" اظهار می کرد ، برادرش تنها پول بخور و نمیری به او می دهد و از طرف دیگر لئون عقیده داشت ماهیانه ی او کاملا" متناسب است . این مسئله هم خیلی گیج کننده بود که لئون از واگذار کردن اختیار ارثیه پل به خودش امتناع می ورزید و چیزی که حق او بود را به خودش نمی داد . تارا به این نتیجه رسید که این مسئله باید از حس برتری جویی و سلطه جویی درونی لئون نشات گرفته باشد ، تنها دلیل قابل قبول این بود که او می خواست موقعیت برترش را تا جایی که امکان دارد حفظ کند .

اگر تارا می خواست در کمک کردن به پل موفق شود ، باید از خصوصیات مثبت شوهرش در جهت رسیدن به اهدافش استفاده می کرد . برای رسیدن به این منظور او باید از رو کردن مسئله هلنا اجتناب می کرد و اگر این روش را در پیش می گرفت ، آن وقت باید سعی می کرد همسری شایسته برای لئون باشد . چون این همان انتظاری بود که لئون در حال حاضر از او داشت . بله این تنها راه بود و به محض این که لئون این اختیار را به پل واگذار می کرد ، آن وقت تارا پرده از اسرار زیادی برمی داشت .

با وجود تصمیمات جدیدی که تارا گرفته بود ، تنها چیزی که انتظار نمی رفت این بود که با شوهرش سرد باشد ، ولی تصویر هلنا که همیشه جلوی چشمش بود ، مانع از اجرای برنامه اش شده بود . وقتی با هم غذا می خوردند ، تارا در حالی که صمیمانه با معشوقه ی یونانیش غذا می خورد ، مجسم می کرد ، وقتی لئون در قدم زدن دست او را می گرفت ، باز تارا او را مجسم می کرد که همین کار را با هلنا می کند و حتی وقتی لئون جمله محبت آمیزی به او می گفت تارا با تجسم هلنا عذاب می کشید و در نتیجه کم کم این تصور را در لئون به وجود آورد که ابراز علاقه اش با نوعی اکراه همراه است .

یک روز صبح وقتی تارا جواب او را به تندی و بی حوصلگی داد ، لئون که دیگر نمی توانست این لحن کلام او را تحمل کند ، پرسید :

- تو چت شده ؟ حالت خوب نیست یا این که چیز دیگه ای پیش اومده ؟

تارا با یادآوری قولش به پل برای کمک به او سرش را به علامت نفی تکان داد ، زیرا این قولی بود که او دوباره هم در جواب نامه ی پل به او داده بود .

او تبسمی کرد و گفت :

- نه ، البته که نه ، متاسفم .

لئون سرش را به حالت تعجب تکان داد و با لحن ملایمی گفت :

- تا حالا نشده یه زن منو این طور سردرگم و گیج کنه . تو تنها زنی هستی که من نمی تونم بفهممش .

آن ها در باغ بودند ، لئون لباس کار پوشیده بود و دستکش هایی بر دست کرده بود که باغچه ی بزرگ رز که در امتداد یک طرفه بهار خواب بود را هرس کند . تارا داشت او را تماشا می کرد و گاهی یکی از شاخه ها را به آرامی می چید و در چرخ دستی کنارش می گذاشت .

- تو یه طوری حرف می زنی انگار زنای زیادی می شناختی ؟

این حرف ناخودآگاه از دهان تارا خارج شد و او نتوانست از گفتن آن خودداری کند ، افکارش به سوی هلنا حرکت کرد ، هلنا کسی که در جزیره ی ایجینا که خیلی هم از آن جا دور نبود ، زندگی می کرد . [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر