رفتن به مطلب
Negarita

°• باور آفتاب ( فهیمه رحیمی) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]فصل 9 (2)

 

از صدای دانیال کوچک که او را می طلبید سر از مُهر برداشت و بسوی کودکش رفت. صبح از راه رسیده بود و عمو و میلاد خوشحال و سرحال مشغول خوردن صبحانه بودند و برای اینده نقشه می کشیدند. آقای وکیلی گفت:

- وقتی همکارانت بفهمند که برگشته ای یقینا! تنهایت نمی گذارند و باز هم مشتریها به تو روی می کنند. نا امید نباش!

و میلاد گفت:

- نا امید نیستم چون فکر می کنم چیزی تغییر نکرده. آن چه مرا نگران کرده رفتار ملیکاست که تغییر کرده و دیگر راضی نیست همپایم باشد.

آقای وکیلی متعجب پرسید:

- ملیکا قصدا دارد بماند؟

میلاد گفت:

- نه بر می گردد اما حاضر به زندگی کردن در روستا نیست و ترجیح می دهد در شهر و در کنار مادربزرگش باشد. من نمی دانم هدفش از این کار چیست. چون تا آنجایی که از خود او شنیده ام هیچ کجای دنیا را مانند روستا دوست ندارد. اما حالا چرا تغییر عقیده داده را نمی دانم.

آقا وکیلی خندید و گفت:

- این مهم نیست من یقین دارم که ماهی نگذشته خودش پشیمان می شود و رغبت به روستا می کند . او پدربزرگش را هم مثل مادربزرگش دوست دارد.

میلاد گفت:

- اما من خوشبینی شما را ندارم و می دانم که وقتی تصمیم به انجام کاری بگیرد منصرف کردنش آسان نیست.

آقای وکیلی باز هم خندید و گفت:

- به او فرصت بده خودش تصمیم بگیرد. وقتی ببیند اجباری در کار نیست و آزاد است یا در شهر زندگی کند یا در روستا آن وقت عاقلانه تصمیم می گیرد. به عقیده منهم بهتر است چندماهی در شهر زندگی کند. هر چه باشد دو سال در اروپا زندگی کرده است و درست نیست به یکباره او را از اینجا رهسپار ده کنیم.

میلاد پرسید:

- مگر پردیس به ده و پیش شما نیامد و زندگی نکرد؟

عمو گفت:

- چرا چنین کرد اما او کسی را در شهر نداشت و بناچار در ده ماندگار شد. اما ملیکا همه اقوامش به جز پدربزرگش در شهر هستند و او طالب معاشرت و مراوده با آنهاست . زندگی را بر خودتان سخت نگیرید . من که به سن پدربزرگش هستم ، وقتی برای اولین بار به اینجا آمدم احساس غربگی و دلتنگی کردم و همان طو رکه دیدی نتوانستم دوام بیاورم و برگشتم . اما زمانی که دانستم اجباری برای ماندن نیست ، آزاد بودم و هر وقت دلتنگ می شدم می آمد بچه ها را می دیدم و بر می گشتم. تو هم اگر کلمه اجبار را از روی ماندگاری برداری ، همه چیز درست می شود. ملیکا همسر توست اما من به خلق و خویش واقفم و روحیه اش را درک می کنم. چه ایرادی دارد که بگذاری امتحان کند!

میلاد پرسید:

- و اگر از زندگی کردن در شهر خسته نشد؟

آقا وکیلی گفت:

- می شود ، می شود! چون تنها خودش نیست و مسدولیت دانیال را هم دارد . بخاطر کودکتان هم که شده راهش را با تو یکی می کند فقط زمان می خواهد. همه کارها درست می شود اما نباید در هیچ مورد شتاب کرد و عجولانه تصمیم گرفت.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بازگشت آنها به وطن همانقدر که باعث شادی و مسرت شد. به همان اندازه نیز تشویش و نگرانی بهمراه داشت. مخصوصا ملیکا که نسبت به آینده بدبین و گردش روزگار را برخلاف کام می دید. نصایح مزدیکان مخصوصاً مادربزرگ که سعی داشت او را به زندگی خوشبین سازد و از بار نگرانی بکاهد ، هیچ تاثیر گذار نبود و ملیکا روز به روز اندوهگین تر و پژمرده تر می شد. میلاد به روستا رفته و در باغ عمویش سکنا گرفته بود و ملیکا و دانیال در خانه مادربزرگ ماندگار شده بودند. با آغاز فصل سرما آمدن شبانه میلاد به شهر متوقف شد و حادثه رانندگی که برای پدر و مادر میلاد رخ داده بود عامل آن شد که همه را نوعی دلشوره فرا گیرد و رفت و آمد شبانه متوقف شود. مادربزرگ که با گذشت دو سال براستی توان خود را از دست داده و بیشتر به یک پرستار نیازمند بود تا اینکه خود یاور ملیکا باشد ، بر مسئولیت او افزوده و ملیکا حال وظیفه خود می دانست که از مادربزرگ پرستاری کند. کوشش های ملیکا در فراهم آوردن وسایل آسایش مادربزرگ به جای آن که او را خشنود کند، اندوهگینش می کرد و بارها زا ملیکا خواسته بود که اگر تصمیم دارد در کنار همسرش زندگی کند به او نیندیشد و به روستا برگردد. اما ملیکا بی توجه به درخواست مادربزرگ همچنان به مراقبت خود ادامه می داد تا شبی که ملیکا از صدای ناله از خواب پرید و مادربزرگ را با رنگ پریده در بستر دید. با نگرانی کنار تلفن نشست و با خانه پدرش تماس گرفت. وقتی صدای خواب آلود پدر را شنید گفت:

- لطفاً خودتان را برستانید. حال مادربزرگ خوب نیست.

پدر گفت:

- تا من برسم به اورژانس زنگ می زنم منتظر باش!

در همان زمان هم دانیال از خواب پرید و با شروع گریه ، عرصه را بر ملیکا تنگ کرد. او نمی دانست که در مورد مادربزرگ چه باید بکند و تا رسیدن اورژانس کاری که می تواند انجام دهد چیست. دانیال را در آغوش کشیده و از شدت ترس و نگرانی فقط دور اتاق می چرخید . وقتی اورژانس از راه رسید، ملیکا نیرو یافت و به اقدامات آنها چشم دوخت. دقایقی بعد وقتی پدر و ژاله از راه رسیدند ملیکا به اشکهایش اجازه فرو ریختن داد. ژاله دانیال را از او گرفت و با خود به طبقه بالا برد. از مادربزرگ معاینه به عمل آمد و با تشخیص سکته او را به بیمارستان هدایت کردند. ملیکا می خواست همرا آمبولانس برود کهدر مانع شد و خود رفت. ژاله که توانسته بود دانیال را بخواباند وقتی پایین آمد گفت این سومین سکته است و خدا کند به خیر بگذرد. وقتی ملیکا متعجب پرسید : سکته سوم؟ ژاله گفت:

- در مدت یکسال دوبار سکته کرد و این سومی است.

ملیکا پرسید:

- پس چرا به من خبر ندادید؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ژاله گفت:

- خواست مادربزرگ بود که تو چیزی ندانی. او زن یکدنده و لجبازی است که حتی حاضر نشد ما کمکش کنیم . بار اول سکته خفیف بود و عوارضی نداشت. برای بار دوم مادربزرگ نیروی دست و پایش ضعیف شد. اما آن قدر کوشید تا توانست بر ضعف فائق اید و هنگامی که شنید تو قصد داری برگردی از همه ما خواست تا بیماری او را کتمان کنیم و به تو بگوییم فقط دست و پایش کمی درد می کند. اما حقیقت این است که تو روزهای بهبودی مادربزرگ برگشتی و دوران ناتوانی اش را ندیدی.

ملیکا دلشکسته تر از پیش اشک از دیده بارید و زمزم کرد:

- مادربزرگ مرا ببخش که نتوانستم در هنگام نیاز کمکت کنم.

بعد گویی که جریان برق از وجودش گذرانده باشند بپا ایستاد و گفت:

- من می روم بیمارستا. مادربزرگ باید بداند من در کنارش هستم و تنها نیست.

ژاله در کنار دانیال ماند و ملیکا با اتومبیل پدر به سوی بیمارستان حرکت کرد. وقتی آنجا رسید پدر را در کریدور بیمارستان دید. بیژن گفت:

-مادر را بردند بخش مراقبت های ویژه.

ملیکا گفت:

- خواهش می کنم پدر، مادربزرگ باید بفهمد که من در کنارش هستم. او همیشه می گفت تنها آرزویش این است که در هنگام جان دادن من در کنارش باشم!

بیژن گفت:

- من درک می کنم اما در این بخش کسی اجازه داخل شدن ندارد.

ملیکا بدون توجه به گفته پدر به راه افتاد و هنگامی که پشت در بسته مراقبت های ویژه رسید قدم سست کرد و آرام زمزمه کرد:

- مادربزرگ من اینجام . به خاطر من هم که شده زنده بمان!

صبح از راه رسید که دکتر از بخش خارج شد و با گفتن متاسفم دنیا را بر سر ملیکل خراب کرد. صدای شیون و ناله ملیکا که مادربزرگ ، مادربزرگ می کرد آرامش بخش را برهم ریخته و بیژن او را بغل نمود تا توانست از بخش خارجش کند.

در مراسم تدفین ملیکا از خود بی قرار شده و خاک گور را بر سر می ریخت و فریاد می زد:

- مامان ، مادربزرگ را بغل کن تا یخ نکند. او طاقت سرما را ندارد.

از صدای شیون ملیکا دانیال ترسیده و گریه او به جیغ منتهی شده بود. وقتی ملیکا با کمک پدر و میلاد از سرقبر بلند کرده شد، قادر به راه رفتن نبود و این بار او بود که در آغوش پردیس قرار گرفت و سر بر شانه او گذاشته بود. در آخرین شب اقامت وقتی ملیکا از شدت نگرانی باز هم دچار بی خوابی شده بود با توقف اتومبیل بلند شده و از پنجره به بیرون نگریسته بود . او شاهد صحنه ای شده بود که با تمام وجودش نسبت به پردیس احساس انزجار و تنفر کرده و او را زن هرزه نامیده بود اما حال آغوش او پذیرایش شده بود تا خاک گور را که با موهای طلایی اش آمیخته و به رنگ خاکستری در آمده بود بزداید و دست مهربانی بر سرش بکشد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ملیکا به چشمان پردیس نگاه کرد و گفت:

- به من بگو که دارم خواب می بینم و یک کابوس بیش نیست؟

به من بگو که مادربزرگم مرا رها نکرده و پی دل خود نرفته؟ او به خواسته اش رسید و خوشبخت شد. اما چطور توانست مرا در دریای غم و اندوه و بی کسی تنها بگذارد و برود.

پردیس بغض خود را فرو خورد و گفت:

- یادت میاد که به من گفتی گریه موجب ناراحتی روح می شود؟ حالا این منم که به تو می گویم خوددار باش و روح مادربزرگ را آزرده نکن.

ملیکا خواست به سوی قبر که گورکن ها با بیل پُرش می کردند نگاه کند و از آنها بخواهد که اینکار را انجام ندهند که سیاهی شب مقابل چشمانش ظاهر شد و دیگر چیزی نفهمید. آوای دوری به گوشش می رسید که می گفت:

- زودتر جرکت کن و قانون را ندیده بگیر!

پس از آن صدای ژاله را شناخت و قطرات آبی که بر صورتش ریخته می شد و نجوایی که می گفت:

- ملیکا ، ملیکا ، خواهش می کنم چشمانت را باز کن!

اما خواب آن داروی موثر فراموشی بار دیگر او را در خود گرفت و از حال رفت.

وقتی روی تخت بیمارستان چشم گشود حضور ژاله و زکریا این باور را به او داد که در دنیایی دیگر چشم باز کرده. پس به آوایی ضعیف پرسید:

- کجا هستم؟

ژاله رویش خم شد و موهای روی پیشانی اش را عقب زد و گفت:

- اینجا بیمارستان است عزیزم. خوشحالم که بهوش آمدی.

ملیکا به آنچه بر زبان جاری می کرد آگاه نبود و در آن شرایط تنها یک رویای شیرین وجودش را فر گرفته بود و بی اختیار رو به زکریا گفت:

- من آدامس و شوکولات خودم ر می خوام. تو خیلی بدی . بدتر از عزرائیل!

زکریا گفت:

- آنقدر بد که شیطان هم از من فرار می کند.

ژاله که گمان داشت زکریا از سخن ملیکا رنجیده است ، لب به پوزش باز کرد و گفت:

- او را ببخشید تحت تاثیر داروست و به کلماتی که می گوید آگاه نیست.

زکریا لبخندی زد و گفت:

- می دانم . می دانم !

ژاله گفت :

- من می روم به دکتر بگویم که بهوش امده است.

وقتی ژاله از اتاق خارج شد، زکریا به صورت رنگ باخته ملیکا نگریست و گفت:

- تصورم از انتقام این بود که اگر تو را در زجر و محنت ببینم قلبا خوشحال خواهم شد. اما گمانم غلط بود و حال دانستم که نمی توانم تو را افسرده و غمگین ببینم چه رسد به اینکه زجرت موجب خشنودی ام شود. حال که نمی توانی آنچه را که اقرار می کنم به حافظه بسپاری ، می گویم که ملیکا تو هنوز هم از جان برایم عزیزتری و ایکاش می فهمیدی که تنها اشاره ای از جانب تو کافی است را جانم را در راهت قربان کنم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اقرار زکریا همان طوری که گفته بود هرگز در ذهن ملیکا جای نگرفت چه او به خوابی شیرین رفته بود و در خواب کوچه هشت پله را می دید که روی آخرین آن یک شوکولات بود و یک شاخه گل.

ملیکا وقتی به خانه آورده شد ، همه می دانستند که دیگر آن خانه ماوای مناسبی برای او نیست . بیژن به میلاد گفته بود بعد از مراسم هفت ، خانواده ات را با خود همراه می کنی و بهتر است که ملیکا مدتی دور از شهر باشد. سکونت میان خانه وکیلی و پدربزرک خود موضوعی قابل بحث بود که در نهایت به ساکن شدن در خانه پدربزرگ منتهی شد. حضور پدربزرگ و از سرگرفتن فعالیت گذشته می توانست ملیکا را سرگرم کند و از درجه اندوهش بکاهد.

برگزاری ختم در مسجد روستا که به یاد تمام عزیزات از دست رفته انجام می شد، تمام اقوام نزدیک را به روستا رهسپار کرد. ملیکا میدان ده را با پرده نویسی به خانواده های ورشوچی و وکیلی تسلیت گفته بودند عزادار دید و تقریباً تمام مغازه ها از این نوع پرده بر سرمغازه های خود نصب کرده بودند. مهمانها به خانه پدربزرگ وارد شدند و ملیکا با دیدن حلیمه خانم و آمنه که با مهربانی به رویش آغوش گشوده بودند سخت آنها را به خود فشرد و از دیده اشک بارید. حلیمه خانم همچون گذشته بدون هیچ کدورتی او را دخترک نازنینم خطاب کرده بود و آمنه به او خواهر خوبم به تو تسلیت می گم ، گفته بود. ملیکا وقتی خود را با آن همه مهر و صا روبرو دید نگرانی اش از ماندن در روستا برطرف شد و احساس آرامش کرد. پدربزرگ تمام تعلقات ملیکا را از صندوق در آورده و در ویترین اتاق به نمایش گذاشته بود تا نوه عزیزش با دیدن آنها خشنود شود و غم را فراموش کند.

به هنگام ظهر مهمانها رهسپار تالار شدند تا پس از صرف غذا و رفع خستگی برای برگزاری ختم راهی مسجد شوند. ملیکا هنگامی که به در تالار نزدیک شد لحظه ای ایستاد و به پله ها نگاه کرد آن چه موچب شور و شوق کودکانه اش کردید دیدن شوکولاتی بود که روی چهارپایه نزدیک به در تالار چشمش به ان خورده بود. شوکولاتی که دور از چشم دیگران مانده و حتی کودکان نسبت به برداشتن آن یا ندیده و یا آن که بی تفاوت از کنارش گذشته بودند اما برای ملیکا داری مفهومی عظیم بود. در انتخاب برداشتن و یا از آن گذشتن با خود به ستیزه پرداخت و هنگامی که خود را بی اعتنا نشان داد و از پله بالا رفت گمان داشت که کار عاقلانه ای انجام داده ،اما در آنی با شتاب برگشت و از ترس آن که نکند چشم کودکی بر آن افتد و بردارد ، شوکولات را از روی چهارپایه قاپید و بار دیگر از پله ها بالا رفت . در حالیکه قلبش آرامش گرفته بود و هدیه اش را از دستبرد احتمالی حفظ کرده بود.

ملیکا اطمینان داشت که زکریا عمل او را ندیده چه در آن هنگام خانمها بودند که از پله های تالار بالا می رفتند و اگر مسی او را می دید که شوکولات روی چهارپایه را برداشته می توانست توضیح دهد . اما خوشبختانه عمل او از چشم همه دور مانده بود.

وقتی همه دور میز نشستند ملیکا دزدانه به شوکولات نگاه انداخت تا مطمئن شود که این شوکولات هم مانند هدیه های گذشته از یک مارک است . این فکر که نکند شوکولات اتفاقی روی چهارپایه وجود داشت و این خیال اوست که دارد آن را به گذشته مرتبط می کند وادارش ساخت تا به مارک آن توجه نشان دهد. در آنی آرزو کرد که چنین باشد و او به خطا فکر کرده باشد. اما هم چنان که در این آرزو بود فکری خارج از منطق به او می گفت که نه ، حتما ً هدیه است از طرف کسی که هنوز کودکی را فراموش نکرده و گذشته را بدست فراموشی نسپرده . با این اندیشه و دیدن مارک شوکولات نفس آسوده ای کشید و آن را چون شیئی با ارزش در کیف نهان کرد . دیگر مهم نبود که با چشم چه رفتاری از زکریا و پردیس می دید. محبت بی شائبه زکریا نسبت به پردیس دیگر حسادتش را بر نمی انگیخت و آن را به رفتار ذاتی زکریا مرتبط می کرد.

حلیمه خانم و دخترها در رفتار ملیکا دقیق شده و بدنبال حسی با واکنشی از جانب او بودند. اما وقتی او را بی تفاوت و شاید هم خوشحال یافتند یقین کردند که ملیکا به تنها چیزی که نمی اندیشد و واکنش از خود نشان نمی دهد رفتار زکریا و پردیس است. حتی زمانی که پردیس احساس سرما نمود و زکریا پالتو خز گرانقیمت او را آورد و روی شانه ی پردیس انداخت ، او هیچ حرکت و واکنسی از خود نشان نداده بود.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]به هنگام صرف غذا پردیس او را از جایی که نشسته بود بلند کرد و کنار خود نشاند . حلیمه خانم که احساس می کرد ملیکا از جایگاه خود ناراحت است ، بلند شد و به دختران خود نیز اشاره کرد تا بلند شوند و به پردیس و ملیکا ملحق شوند. ملیکا با زدن تبسمی از حلیمه خانم تشکر کرد و هنگامیکه پردیش لب به تعریف از بنای تالار گشود، ملیکا در کمال خونسری فقط شنید اما حلیمه خانم با گفتن عروسکم ، ملیکا قبلاً این تالار را دیده است ، به عروس خود فهماند که لب از تمجدید ببندد و به ملیکا فرصت تنفس بدهد. اما او آن قدر در به رخ کشیدن تمول همسرش غوطه ور بود که میان صحبت حلیمه خانم آمد و گفت اما من یقین دارم که ملیکا سالن خصوصی را ندیده است. چه من اولین فردی بودم که قدم به آن گذاشتم. میدانی ملیکا زکریا این سالن را فقط برای خود و همسر آینده اش ساخته بود و در آن همیشه قفل بود حتی به پسر عمه ام مهندس رحمتی اجازه نداد که برای مراسم عقد خود و مهدخت از آن استفاده کند. دوست دارم تا تو هم آن را ببینی و از سلیقه زکریا دیدن کنی. پردیس دست ملیکا را گرفت و او را بلند کرد و در مقابل چشمان حیرت زده حلیمه خانم و دخترها او را به سوی سالن خصوصی هدایت کرد. با دور شدن آنها حلیمه خانم آه کشید و رو به دخترها گفت:

- ملیکا ان قدر بزرگوار است که اجازه می دهد پردیس همه چیز را به خود نسبت دهد.

آمنه گفت:

او حتی به پردیس نگفت که پیش از او از سالت دیدن کرده و حتی در آن استراحت کرده.

آسیه گفت:

- ملیکا از گذشته خیلی فاصله گرفته و دیگر هیچ ارزشی برای گذشته قائل نیست.

حلیمه خانم گفت:

- اما من می گویم که او محتاط شده و نمی خواهد با بیاد آوردن گذشته اساس زندگی خود و زکریا را نابود کند و من کارش را قبول دارم و از شما هم می خواهم که در حضور آن دو به گذشته هیچ اشاره ای نکنید.

آسیه گفت:

- اما من در رفتار زکریا افراط می بینم و گمانم این است که دارد راه اشتباه می رود.

آمنه زمزمه کرد:

- او دارد خود را خالی می کند. نمی بینید که روی همه میزها گل مریم گذاشته در صورتیکه تا پیش از آمدن ملیکا هیچ گلی روی میزها نبود.

حلیمه خانم برای جلوگیری از کنجکاوی بیشتر دخترها گفت:

- اما در عروسی ها که بود!

آمنه گفت :

- بله بود اما نه گل مریم و نه در مراسم عزا!

حلیمه خانم نفس بلندی کشید و گفت:

- خدا عاقبت ما را بخیر کند! این پله ها زانوانم را به ذوق دوق انداخته و اگر خواهرم از من گله کند حق دارد. نمیدانم چرا وقتی چشمم به ملیکا افتاد پادرد فراموشم شد و اینهمه پله را بالا آمدم. بیچاره دخترکم خیلی مصیبت دیده و در چشمش ، دریا ، دریا غم موج می زند.

آسیه گفت:

- منهم وقتی او را دیدم تمام رنجشم از او فراموشم شد و به خودم گفتم تو هیچ وقت نمی توانی از ملیکا کدورت به دل بگیری. دانیال خیلی شبیه ملیکاست و اگر کسی نداند او پسر است گمان می برد که دختر می باشد.

حلیمه خانم گفت:

- بخاطر بلندی موی اوست که شبیه دخترها شده ، وقتی بچه را دیدم یکهو کودکی ملیکا پیش چشمم زنده شد و به یاد آن روزها پسرش را محکم بوسیدم.

با آورده شدن غذا و چیده شدن روی میز نگاه حلیمه خانم به در سالن خیره شد و زمزمه کرد:

- پس چرا نیامدند . خوب است بروید صدایشان کنید.

آمنه گفت :

- من دیدم که داداش زکریا بطرف سالن رفت و حتمی رفته تا صدایشان کند.

پردیس ملیکا را در سالن گردانده و برای او توضیح کافی و وافی داده بود. وقتی زکریا در سالن را باز کرد پردیس با دیدن او به سویش رفت و زیر بازوی او را گرفت و گفت داشتم شرح این سالن را به ملیکا می دادم. کاش بودی و می دیدی که وقتی چشمش به سالن افتاد چطور از تعجب دهانش باز مانده بود.

ملیکا به زکریا نگریست و گفت:

- سالن زیبایی است و حسن سلیقه شما را می رساند.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]زکریا تشکر کرد و رو به پردیس گفت:

- غذا روی میز دارد سر می شود.

وقتی سه نفری به سالن وارد شدند مهمانها سرگرم خوردن غذا بودند. آنها به میز حلیمه خانم نزدیک شدند و زکریا با پرسیدن چیزی کم و کسر نیست ؟ و اطمینان مادر از کامل بودن همه چیز آنها را ترک و از سالن خارج شد . به هنگام صرف غذا پردیس گفت:

- آیا مادر و پدرم فیلم عروسی ام را دیدند؟

ملیکا گفت:

- به جای یکبار ، چندبار.

- تو چی، تو هم دیدی؟

با این پرسش نگاه حلیمه خانم و دخترها به او دوخته شد و ملیکا گفت:

- بله من هم دیدم و راستش بیشتر آن قسمت را دیدم که حلیمه خانم و آمنه آسیه بودند. چون براستی دلم برایشان تنگ شده بود.

حلیمه خانم دستش را روی دست ملیکا گذاشت و گفت:

- خوشحالیم که برگشتی پیش خودمان![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


فصل1-10

پس از صرف غذا بیشتر مهمانها ترجیح دادند به جای استراحت راهی مسجد شوند تا ضمن خواندن نماز در همان جا بیتوته کنند تا زمان برگزاری ختم شروع شود. ساعت مجلس دو بعد ازظهر آغاز می شد و تا ساعت چهار ادامه پیدا می کرد. به علت کوتاهی روز و همچنین راه دور مهمانها مجلس زود برپا می شد.

وقتی سالن زنانه خالی شد، حلیمه خانم گفت:

- تو بهتر است استراحت کنی و بعد سر ساعت به مسجد بیایی، از صورتت آثار خستگی می بارد!

ملیکا هم همین قصد را داشت و وقتی به اتفاق هم از پله ها پایین آمدند میلاد را در میان جمعیت ایستاده مردان ندید و بناچار عموی او را بنام خطاب کرد و آقای وکیلی به او نزدیک شد و ملیکا پرسید:

- شما میلاد را ندیدید؟

وکیلی گفت:

- رفت باغ تا استراحت کند.

ملیکا مضطربانه پرسید:

- پس دانیال؟

آقای وکیلی گفت:

- نگران نباش آقا زکریا دارد به او سوپ می دهد و هنوز بالا هستند.

آقای وکیلی به تالار اشاره کرد و موجب شد تا ملیکا هراسان پله ها را به سمت بالا بدود و صدا کند دانیال؟ دانیال!

بناچار سر در سالن مردانه کرد و زکریا را دید که دانیال را روی صندلی مخصوص کودکان نشانده و کاسه سوپی در دست دارد .پشت دانیال به ملیکا بود و او صورت فرزندش را نمی دید .پس به سوی او دوید و هنگامیکه دهان و صورت او را سوپی دید خواست او را از صندلی بلند کند که زکریا با لحن نسبتا خشن گفت:

- هنوز سیر نشده بنشینید تا غذایش تمام شود.

ملیکا از لحن زکریا یکه خورد ولی زود بر خود مسلط شد و گفت:

- نه دیگر بس اس!

زکریا بدون توجه به او قاشق دیگری سوپ به دهان دانیال گذاشت و او بدون امتناع آن را بلعید. زکریا در حالی که به روی دانیال لبخند می زد گفت:

- نترسید کودکتان را مسموم نمی کنم .

ملیکا گفت:

- هرگز چنین فکری به ذهنم راه پیدا نکرده بود.

زکریا پرسید:

- پس چرا هراسان وارد شدید؟

ملیکا گفت:

- از بی توجهی میلاد و این که بچه را رها کرده و به باغ رفته عصبی هستم .

زکریا گفت:

- شاید باور ندارید که من نسبت فامیلی با کودکتان دارم و شوهر عمه او هستم! من از میلاد خواستم تا بچه را بیدار نکند و هنگامی که بیدار شد خودم او را به شما تحویل می دهم.

ملیکا گفت:

- کسی به من چیزی نگفت وگرنه.....

زکریا گفت:

- دروغ نگویید هنگام وارد شدن و دیدن این که من و پسرتان با هم تنها هستیم شما را بیشتر نگران کرد و حتی حاضر بودید او را گرسنه از اینجا خارج کنید![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]زکریا آخرین قاشق سوپ را نیز به دانیال داد و بعد دست و دهان او را پاک کرد و نگاهی عمیق به ملیکا انداخت و پرسید:

- راست گفتم؟

ملیکا سر به زیر انداخت و گفت:

- بله حق با شماست .متاسفم.

زکریا گفت:

- اینطور که معلوم است دیدارهای ما اجتناب ناپذیر است .خواستم این را بدانید و به خود بقبولانید که آنچه مربوط به گذشته می شد مرده و فراموش شده و من زکریای گذشته نیستم . من همسرم را دوست دارم و هرگز به او خیانت نمی کنم . پس خاطرتان از جانب من آسوده باشد و راحت زندگی کنید!

زکریا دانیال را بلند کرد و به دست ملیکا سپرد و گفت:

- این هم فرزند شما صحیح و سالم !

ملیکا گفت:

- متشکرم که خاطرم را آسوده کردید. چون هرگز از شما دروغی نشنیده ام حرفتان را باور می کنم . از اینکه به دانیال هم محبت دارید ممنونم!

ملیکا از در سالن بیرون می رفت که زکریا گفت:

- آیا در مورد حرفی که زدید صادق بودید؟

ملیکا به سویش برگشت و گفت:

- هیچ کس را صادقتر از شما ندیده ام!

وقتی ملیکا سالن را ترک کرد و از پله ها پایین رفت، زکریا مشت محکمی برمیز کوبید بطوریکه گلدان گل واژگون شد . او زیر لب گفت:

- دیوانه، دیوانه!

کارگرانی که برای نظافت سالن داخل شده بودند، دیدند زکریا پشت پنجره ایستاده و مشغول دود کردن سیگار است او که حضور کسی را حس کرده بود روی برگرداند و با دیدن کارگران گفت:

- کارتان را انجام دهید!

بعد سیگار نیمه کشیده خود را زیر پا له کرد و او هم سالن را ترک کرد.

مجلس ختم شلوغ بود و می شد گفت که تمام مردان و زنان ده شرکت کرده بودند. دانیال که از شلوغی و صدای گریه به وحشت افتاده بود می خواست از ان جا بیرون برود. آسیه که در کنار ملیکا نشسته بود بلند شد و کودک را در آغوش کشید و از در بیرون رفت. دقایقی بعد وقتی برگشت ملیکا پرسید:

- دانیال را به دست کی سپردی؟

جواب داد:

- دادم دست زکریا تا به آقا میلاد بدهد.

ملیکا قلبش فروریخت و ترسی مبهم وجودش را فراگرفت . با اطمینان به حرفهایی که ساعتی پیش بینشان زده شده بود اما هنوز می ترسید و گمان داشت که از جانب زکریا به آنها صدمه ای وارد خواهد شد. از سخنان واعظ چیزی نمی فهمید و هنگامیکه مجلس به پایان رسید و شرکت کنندگان یک به یک برایش صبر و شکیبایی آرزو کردند، با جملاتی کوتاه متشکرم، از کنار محبت آنها گذشت.ژاله با دیدن چهره ملیکا آرام زمزمه کرد:

- چی شده ملیکا چرا هراسانی؟

ملیکا گفت:

- دلم شور می زند و علتش را نمی دانم .

ژاله گفت:

- اما من می دانم. تو فقط خسته ای و نیاز به استراحت داری؟

ملیکا پرسید:

- از اینجا کجا می رویم؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ژاله گفت:

- به باغ آقای وکیلی . همه می آیند آنجا تا پذیرایی شوند.خودت را کنترل کن هر چه باشد تو صاحب عزایی!

حلیمه خانم کنار ملیکا آمد و گفت:

- دخترم حرکت کن تا بقیه هم بدنبال تو حرکت کنند.

ملیکا وقتی از صحن مسجد خارج می شد چشم گرداند تا دانیال را ببیند و هنگامیکه او را در آغوش پدر دید نفس آسوده ای کشید. باغ وکیلی بعلت سردی هوا و لخت بودن درختان نازیبا بود و ملیکا را به یاد گورستان انداخت و در دل گفت چه بی روح است! دو اتاق آقایان و دو اتاق دیگر به خانمها اختصاص داده شده بود و در سالن نیز جمعیت موج می زد. مهمانها ساعتی نشستند و سپس خداحافظی کردند و رفتند. با خلوت شدن اتاقها،میلاد خود را به ملیکا رساند و با دیدن آثار خستگی در چهره او پرسید:

- تو نخوابیدی؟

ملیکا گفت:

- از این که به فکر من هستی ممنونم !

میلاد خندید و گفت:

- اما من و پردیس خواب خوبی کردیم. من خیال می کردم تو در باغ پدربزرگت استراحت می کنی وگرنه....

ملیکا میان حرف او آمد و گفت:

- بچه را بدست دیگران می دهی و خودت استراحت می کنی؟!

میلاد پیشانی پر اخم کرد و گفت:

- دیگران نه! من دانیال را بدست زکریا داده بودم. آیا چیزی شده؟

ملیکا گفت:

- نه اما به جای من و تو آقا زکریا بچه مان را سیر کرد!

میلاد خندید و گفت:

- باور کن دانیال لجوج ما تنها با زکریا اخت شده و او را قبول دارد. باور نداری نگاه کن.

میلاد به انتهای سالن اشاره کرد، جایی که پردیس دو دستش را برای گرفتن دانیال از آغوش زکریا باز کرده بود و دانیال از رفتن به آغوش او امتناع می کرد.

ملیکا پرسید:

- تا کی باید اینجا بمانیم؟چیزی نمانده از خستگی قالب تهی کنم.

میلاد گفت:

- کمی صبر کن تا برگردم.

او ملیکا را گذاشت و به سوی پردیس و زکریا رفت و پس از گفتگوی کوتاهی بهمراه پردیس برگشت و سپس به ملیکا گفت:

- همراه پردیس برو به باغ آنها و خوب استراحت کن. خیالت هم از جانب دانیال آسوده باشد!

ملیکا گفت:

- چرا به پردیس زحمت بدهم می روم به باغ پدر بزرگ!

پردیس دستش را گرفت و گفت:

- اینجا و آنجا ندارد. هم به اینجا نزدیکی که اگر دانیال بهانه ات را گرفت به تو برسانیم و هم اینکه دوست دارم خانه ام را بتو نشان بدهم .

او تقریبا ملیکا را به دنبال خود کشید و هنگام خروج از در باغ با آقای رحمتی روبرو شدند و بناچار ایستادند. مهندس رحمتی ضمن گفتن تسلیت گفت:

- ملیکا خانم چقدر تغییر کرده اید، گمان می کنم آب و هوای اروپا به شما سازگار نبوده!

ملیکا تنها به گفتن بله همین طور بود که شما فرمودین، عذر خواهی کرد و از در باغ خارج شد. وقتی پردیس در باغ را گشود و داخل شد، ملیکا بی اختیار به تماشا ایستاد و به خود گفت:

- نظیر ویلا و باغ رحمتی است!

فکر خود را بر زبان جاری کرد و پردیس متعجب پرسید:

- آنجا را دیده ای ؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ملیکا سر فرود آورد و پردیس با گفتن زکریا از روی نقشه رضا اینجا را ساخته است، او را با خود همراه کرد. پیاده روی نسبتا طولانی به ملیکا مجال فکر کردن داد و به یاد آورد روزی که به اتفاق زکریا از باغ رحمتی دیدن کرده بود. به هنگام بازگشت گفته بود آن قدر زیبا بنا شده که آدم دلش نمی آید از آن بیرون بیاید. کنجکاو شده بود که در ویلای پردیس با چه اشیایی روبرو می شود و آیا آنها هم از حسن سلیقه رحمتی برخوردارند یا نه! وقتی پردیس در سالن را باز کرد ملیکا با دکور داخلی بسیار زیبایی، زیباتر از سالن رحمتی روبرو شد و با گفتن چه زیباست، لب به تحسین گشود و دل پردیس را شاد کرد. پردیس آن چه اطلاعات از مهندس رحمتی کسب کرده بود را به عنوان ایده و معلومات شخصی به رخ ملیکا کشید و در آخر یا گفتن زکریا عاشق ایده های من است و هر چه من بگویم مخالفت نمی کند، دل ملیکا را سوزاند. وقتی آنها از پله های مرمرین راه طبقه بالا را در پیش گرفتند، پردیس گفت:

- ما سه اتاق خواب مخصوص مهمان داریم. یکی به رنگ صورتی، یکی برنگ بنفش و یکی سفید. اتاقها را ببین و در هر کدام که دوست داری استراحت کن.

پردیس با باز کردن در اتاقها منتظر اظهار عقیده ملیکا شد و او با تحسین هر سه اتاق را که با لوازمی به رنگ اتاق مفروش و تزئین شده بود گفت هر سه زیباست.

پردیس گفت:

- گچ بریهای این دو اتاق به سلیقه من است اما اتاق سفید به سلیقه زکریاست که عاشق گل مریم است . ببین باورت می شود که این گچ بریها دو بار خراب شده باشند تا اینکه آنطور که زکریا می خواست شکل گرفته باشد؟

ملیکا گفت:

- همه زیبا هستند! هر دوی شما بسیار خوب و باسلیقه کار کرده اید.

پردیس تشکر کرد و گفت:

- این اتاق نامش اتاق مخصوص است و برای مهمان مخصوص در نظر گرفته شده، حال چه کسی مخصوص تر از تو.

ملیکا گفت:

- نه متشکرم اگر به اختیار خودم گذاشته ای ترجیح می هم در اتاق بنفش استراحت کنم .

پردیس در اتاق مخصوص را بست و در دیگر را گشود و گفت:

- هر طور میل توست. تا تو استراحت می کنی منهم به ساختمان دیگر سر می زنم . راستی ملیکا اگر خواستی دوش بگیری همه چیز در حمام هست!

ملیکا تشکر کرد و با رفتن پردیس فکر او را برای دوش گرفتن پسندید. وقتی وان را پر از آب گرم کرد و در آن دراز کشید احساس آرامشی ژرف کرد و دیده بر هم نهاد. وقتی از سردی آب چشم باز کرد تازه متوجه شد که خوابش برده . بلند شد دوش گرفت و پس از لباس پوشیدن وقتی قدم به اتاق گذاشت هوا را تاریک دید. چراغ روشن نمود و با نگریستن به ساعت متوجه شد که یکساعت بدون حرکت در وان آب خوابیده است. سکوت و سکون خانه و چشم انداز بسترش وادارش کرد به بستر پناه ببرد و تا بیدارش نکرده اند بخوابد.

هوای اتاق گرم و مطبوع بود و در دل اقرار کرد که میلاد جای مناسبی را برای استراحت او پیشنهاد کرده است . مجددا خوابش برد و هنگامیکه با صدای تقه ای که به در اتاق خورد دیده باز کرد، پردیس وارد شد و گفت:

- متاسفم که بیدارت کردم . دانیال بهانه ترا می گیرد.

ملیکا بلند شد و ظاهر خود را آراسته کرد و گفت:

- آنقدر خسته بودم که بچه ام فراموشم شد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پردیس گفت:

- من و زکریا خوب سرش را گرم کردیم اما گویا دیگر خسته شده و تو را می خواهد.

وقتی آن دو از پله ها پایین آمدند، دانیال با دیدن مادر بر شدت گریه اش افزود و دستهای خود را به سوی ملیکا دراز کرد . ملیکا دانیال را از زکریا گرفت و با لحنی عذر خواه گفت:

- شما حسابی به زحمت افتادید، ممنونم.

زکریا با لحنی آمرانه گفت:

- شما دانیال را برگردانید به اتاق تا استراحت کند. من شاممان را می آورم . دانیال هم سیر است و گرسنه نمی خوابد!

لحن او بار دیگر موجب شد تا ملیکا در گرفتن تصمیم تعلل کند.براستی دانیال خسته بود و بهترین راه را زکریا پیشنهاد کرده بود . وقتی گفت:

- ساک دانیال؟

زکریا گفت:

- اینجا است.

پردیس ساک را برداشت و او بناچار راه طبقه بالا را در پیش گرفت. با حمام کردن دانیال، او بدون زدن نق به خواب رفت. وقتی ملیکا آرام در اتاق را بست و پایین آمد، پردیس را در آشپزخانه مشغول چیدن میز دید . رو به او گفت:

- اگر اجازه بدهی به پدرم تلفن کنم . امروز بکلی من از آنها غافل شده ام .

پردیس گفت:

- ایرادی ندارد. اما همه می دانند تو اینجایی و داری استراحت می کنی. خود ژاله خانم از من خواست تا به تو بگویم که خوب استراحت کن و فردا بروی باغ.

ملیکا گفت:

- نه این طور که درست نیست من با بیدار شدن دانیال بر می گردم پیش آنها.

پردیس گفت:

- میلاد هم می آید اینجا. فقط منتظر است بقیه مهمانها بروند!

اسم میلاد موجب شد تا ملیکا آرام بگیرد و هنگامی که غذا توسط میلاد آورده شد، او پرسید:

- خوب استراحت کردی؟

ملیکا خندید و گفت:

- چه جور هم . چندین روز بود که خوابی به این راحتی نکرده بودم.

میلاد گفت:

- خوشحالم که قبراق و سرحال می بینمت. حالا تا شامتان یخ نکرده بخورید که من باید برگردم پیش مهمانها.

ملیکا پرسید:

چند نفرند؟

میلاد گفت:

- همه آنهایی که در ختم بودند شام دعوت شده اند به باغ.

ملیکا متعجب پرسید:

- همه؟

میلاد گفت:

- نه همه نیامده اند. برای عده ای غذا به در خانه شان فرستاده شد و بعضی ها هم آمده اند.

پردیس گفت:

- هر چه به عمو گفتیم که شام را هم در تالار برگزار کند قبول نکرد!

ملیکا پرسید:

- پدرم، ژاله؟

میلاد گفت:[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- آنها رفته اند و بچه های تالار برایشان غذا بردند به باغ نگران نباش.

با رفتن میلاد پردیس و ملیکا دو نفری پشت میز غذا خوری نشستند و به خوردن مشغول شدند. پردیس پرسید:

- شب آخر اقامتمان را به یاد داری؟

ملیکا گفت:

- این که نیمه های شب بود که برگشتی!

پردیس سر فرود آورد و اضافه کرد:

- آن شب دیر وقت بود که از خانه دوستم خارج شدم و شوهر او مرا به خانه رساند. می دانم که تو مرا و او را دیدی، اما آنچه تو دیدی نباید خیال باطل کنی. منظورم این است که بین من و شوهر دوستم هیچ رابطه ای نیست. او مرا بوسید چون خودت آنجه شاهد بودی که معمول ترین برخورد بوسیدن یکدیگر است مخصوصا وقتی برای وداع باشد.

ملیکا گفت:

- قبول دارم. اما اینکار را در شان تو نمی دانستم و تعجبم از این بود که تو چرا گذاشتی آن مرد....

پردیس حرف ملیکا را قطع کرد و گفت:

- برای آن که به تو ثابت کنم من به زکریا خیانت نکرده ام، وقتی آمد در مقابل خودت این موضوع را مطرح می کنم تا بدنی که من هیچ موضوعی یرا از همسرم پنهان نمی کنم .

ملیکا گفت:

- مسائل شما به من ربطی پیدا نمی کند. همانطور که گفتم من از این حرکت که تو به عنوان یک زن ایرانی اجازه دادی مردی بیگانه آنطور بغلت کند و تو را ببوسد تعجب کردم. حال اگر می پنداری که کارت درست و صحیح بوده، دیگر خود دانی و به من مربوط نمی شود.

پردیس گفت:

- من برادرهای زکریا را هم می بوسم و هیچ وقت احساس گناه نکرده ام .

ملیکا گفت:

- اگر این موضوع تا این حد پیش افتاده است پس چرا عنوان کدی؟

پردیس ظرفهای روی میز را داخل ماشین ظرفشویی نهاد و همان طور که پشت به ملیکا داشت گفت:

- چون رفتار تو پس از آن شب نسبت به من تغییر کرده و می فهمم که سعی داری از من بگریزی.

ملیکا با صدا خندید و گفت:[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل 2-10

 

- من؟ من همیشه در حال گریزم و راستش را اگر بخواهی در درجه اول از خودم می گریزم چون هنوز یاد نگرفته ام که چگونه می توان آدمها را شناخت. می دانم که در وهله اول باید خودم را بشناسم و بعد نسبت به دیگران شناخت پیدا کنم . اما متاسفانه من هنوز خودم را نشناخته ام چه رسد به دیگران . پس در این مورد که من چه قضاوتی در مورد تو کرده ام نگران نباش .

مادر بزرگ همیشه می گفت به همه آدمها خوب نگاه کن مگر زمانیکه عکس آن ثابت شود و پدرم می گوید به آدمها اعتماد مکن مگر زمانیکه عکس آن ثابت شود و من بالاخره نفهمیدم اعتماد کنم یا نکنم !

پردیس سر جایش نشست و گفت:

- اما من خوب آدمها را می شناسم و در یک نگاه می فهمم که به چه کسی می توانم اعتماد بکنم و به چه کسی نباید اعتماد کنم . برای مثال همین رضا! خوب می دانم که آدم معتمدی نیست و نباید به او اعتماد کرد. چرا؟ حالا برایت می گویم. روزی که قرار بود بنای این ویلا ساخته شود و زکریا از او خواست تا نقشه بنایش را در اختیار ما قرار دهد به طعنه گفت برای دلت نقشه را می خواهی یا برای پردیس؟ و زکریا آن قدر از حرف او رنجید که نقشه را گذاشت و به من گفت بیا برویم . من از زکریا پرسیدم منظور رضا از این حرف چی بود؟ زکریا گفت پیش هر نامحرمی نباید راز دل گفت! از آن روز به بعد گرچه رضا نقشه را آورد و خیلی هم به ما کمک کرد اما من و زکریا با آنها معاشرت نمی کنیم و تو هم اگر قرار شد در اینجا ماندگار شوی بدان که نه رضا و نه مهدخت قابل اطمینان نیستند!

ملیکا پرسید: مهدخت چرا؟

پردیس گفت:

- من به حرف و گوشه و کنایه زیاد اهمیت نمی دهم مخصوصا از طرف این آدمها که دورتر از نوک دماغشان را ندیده اند . روزی مهدخت آمد اینجا تا بفهمد که ما چه کرده ایم و چگونه خانه را دکور کرده ایم . وقتی اینجا را دید به کنایه گفت چه خوب بود اگر زکریا برای دل تو اینجا را درست می کرد! من منظورش را فهمیدم و می دانم از گفتن این کنایه چه منظوری داشت.

سخن پردیس موجب شد تا قلب ملیکا با ضرب آهنگی تند شروع به طپش کند و نتواند در چشم پردیس نگاه کند. پردیس که مشغول پوست کندن پرتقال بود حرفش را ادامه داد و گفت:

- همه می دانند که مهدخت پیش از آن که همسر رضا شود نشان کرده زکریا بوده ولی او به خواستگاریش نرفت و مرا انتخاب کرد. در جشن عروسی اش وقتی زکریا کنار من و عمویم نشست خودم شاهد بودم که خاله اختر چه پشت چشمی برایم نازک کرد و در همان شب مثل بمب در میان مهمانها ترکید که زکریا در سالن خصوصی را باز کرده و نشان من داده است. من از همه جا بی خبر بودم تا اینکه آسیه برایم همه چیز را نقل کرد و از رفتار غیر دوستانه مهدخت باخبر کرد.

ملیکا نجوا کرد:

- آسیه دیگر چه گفت؟

پردیس گفت:

- من می دانم که تو برای حلیمه خانم چقدر عزیزی و دخترها چقدر دوستت دارند. اگر به من نخندی آنقدر از تو تعریف شنیده ام که بی اختیار تو را هوی خود می دیدم . اما رفتار مهربان زکریا و خانواده اش به من ثابت کرد که آدمهای خوب همه را خوب می بینند و در این اظهار محبت ها غل و غشی نیست. می دانی آقا ذبیح وقتی فهمید تو زن برادر من هستی چه گفت:

ملیکا به صورت پردیس نگریست و او گفت:

- آقا ذبیح به تو لقب روح ده داد و گفت پس روح ده ما زن برادر شماست! وقتی تایید کردم گفت پس لطفا کاری کنید که روح به ده برگردد و روستا از دلمردگی خارج شود. باور کن روزی نیست که اسم تو در میان خانواده برده نشود. آمنه از دوران کودکیشان برایم حکایتها نقل کرده و از پدر زکریا که ترا بیش از دخترانش دوست می داشته برایم گفته است. جالب اینکه زکریا از شنیدن تکرار مکررات خسته نمی شود و در هر بار شنیدن مثل بچه ها ذوق زده می شود و یکی از خاطرات فراموش شده را به یاد می آورد . من با این که عروس این خانواده هستم اما خوب می دانم که تو بیشتر از من برای آنها خاطره انگیزی.

ملیکا زمزمه کرد:

- هر چه بود مربوط به گذشته ایست که گذشته!

وقتی صدای باز شدن در سالن به گوش رسید پردیس خوشحال بلند شد و گفت:

- آمدند!

او در مقابل ملیکا و برادر صورت همسرش را بوسید و به او خسته نباشی گفت. این حرکت از چشم میلاد دور نماند و با زدن چشمکی پنهانی به ملیکا به آنها اشاره کرد و آرام در کنار گوش ملیکا زمزمه کرد :

- یاد بگیر![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با آمدن دو مرد آنها در سالن جمع شدند و پردیس به پذیرایی مشغول شد. وقتی چای برای همه روی میز گذاشت رو به زکریا کرد و گفت:

- پیش از آمدن شما داشتم به ملیکا می گفتم که من هنوز عادت گذشته را فراموش نکرده ام و برادرهای تو را از روی عادت می بوسم .

به جای زکریا، میلاد گفت:

- فرق تو و ملیکا در این است که تو اروپایی هستی و ملیکا ایرانی و ایکاش که فقط ایرانی بود چه ملیکا بیشتر به فرهنگ عرب گرایش دارد تا فرهنگ اصیل خودش.

ملیکا گفت:

- من باورهای خودم را دارم!

میلاد معترض گفت:

- باورهای تو متعلق به قرون گذشته است و تو سعی نداری با این زمان همگام شوی.

و سپس رو به خواهر کرد و گفت:

- پردیس! باور کن اگر ملیکا قاضی بود و می خواست برای این عمل تو حکم صادر کند، حتما حکم تیر برایت صادر می کرد.

صدای قهقه میلاد رعشه بر اندام ملیکا انداخت و از این که مورد تمسخر قرار گرفته بود رنجیده خاطر و عصبی شده بود . صدای آرام و موزون زکریا گفت:

- خوبی ازدواج در این است که زن و شوهر نقاط ضعف یکدیگر را برطرف کنند و عیب یکدیگر را بگویند، وگرنه حسن که حسن است.

ملیکا برای آن که بیشتر خوار نشود بلند شد و با گفتن مرا ببخشید سرم درد می کند، خواست آنها را گذاشته و راهی بالا شود که میلاد دستش را گرفت و او را سر جایش نشاند و گفت:

- عزیزم باید بنشینی و گوش کنی . مسلما تنها من و تو نیستیم که نقاط ضعفی داریم، پردیس و زکریا و بهتر است بگویم همه مردم دارای نقاط ضعف هستند.

بعد رو به زکریا کرد و از او تایید حرفش را خواست که زکریا گفت:

- مسلما همین طور است . اما من ترجیح می دهم پردیس در خلوت و نه در حضور دیگران ضعف و عیبم را مطرح کند!

پردیس گفت:

- من هم با زکریا هم عقیده ام و بهتر است این گفتگو را تمام کنیم .

ملیکا احساس کرد دیگران عیوبات زیادی را در وی می بینند و خواست از خود دفاع کرده باشد، گفت:

- بسیار خوب بدم نمی آید که بدانم دیگر چه معایبی دارم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]میلاد با گفتن اگر ضعفت را می گویم قوتت را هم بگویم که تو زن شجاعی هستی و از روبرو شدن با واقعیت و انتقاد نمی ترسی!

ملیکا فقط نگاهش کرد و لحظاتی سکوت حاکم شد و باز هم ملیکا بود که پرسید:

- خوب چرا شروع نمی کنی؟

میلاد خندید و گفت:

- دارم فکر می کنم که آیا شب را می توانم در باغ بخوابم یا بهتر است که خاموشی گزینم و بستر گرم را فدا نکنم !

صدای خنده پردیس و زکریا ملیکا را بیش از بیش عصبی کرد و گفت:

- فراموش کردی در خانه خواهرت هستی و اگر کسی باید برود این من هستم نه تو!

میلاد به تمسخر گفت:

- تا همین ساعت که مانده ای جای تعجب دارد و می دانم که دنبال بهانه ای هستی که از اینجا بروی!باغ پدر بزرگت و ان صندوق قدیمی درب داغون برایت از هر چیز گرانبهاتر است.

بعد رو به زکریا گفت:

- همسرم دوران کودکیش را بر دوران نوجوانی و زندگی زناشویی ترجیح می دهد!

زکریا گفت:

- همه ما دوران کودکی مان را دوست داریم و خاطراتش برایمان عزیز است.

میلاد از سر تاسف سر تکان داد و گفت:

- عزیز بودن تا برای آن اشک ریختن تفاوت می کند.

ملیکا که می ترسید میلاد نفهمیده و نسنجیده حرفهایی بر زبان آورد که رسوایش سازد، بار دیگر بلند شد و گفت:

- دیگر نمی توانم بنشینم و این لاطائلات را گوش کنم .

بعد رو به پردیس کرد و پرسید می توانم از همان اتاق استفاده کنم؟

پردیس بلند شد و با گفتن البته! پیش افتاد و ملیکا بدون آن که به چهره مردان نگاه کند، شب بخیر گفت و بدنیال پردیس راهی شد . در مقابل در اتاق، پردیس دست بر شانه ملیکا گذاشت و گفت:

- حرفهای میلاد را به دل نگیر . من می دانم که او آدم رک گو و بی ملاحظه ای است. شب خوب بخوابی .

ملیکا تشکر کرد و هنگامی که تنها شد به بغض که راه گلویش را سخت گرفته بود، مجال داد تا با باریدن اشک سبک شود. او برای آنکه صدای گریه اش از اتاق خارج نشود و به گوش کسی نرسد سر در بالش فرو برده بود و برای رفتار میلاد دلیلی پیدا نمی کرد . در طول سه سال زندگی مشترک او را همیشه مردی آرام و نرمخو یافته بود و از صفاتی که پردیس از آنها نام برده بود در میلاد ندیده بود اما امشب او مانند کسی که از بند رها شده باشد حرفهای فرو خورده را بیرون ریخته بود.

وقتی میلاد آرام در اتاق را گشود و داخل شد. ملیکا خود را به خواب زد. میلاد به دنبال حمام کردن در بستر خزید و دقایقی بعد صدای آرام خر و پفش را ملیکا شنید. اما او تا طلوع سپیده بیدار بود و وقایع چند روز اخیر را چند بار مرور کرده بود تا بتواند انگیزه ای برای تغییر اخلاق میلاد پیدا کند که ناموفق مانده بود.

با بیدار شدن دانیال ملیکا هم بلند شد و آرام و بیصدا از اتاق خارج شد تا دیگران را بیدار نکند. وقتی از پله ها پایین آمد قصد داشت که بی خبر باغ را ترک کند و به باغ عمویش برود. امیدوار بود که پدر و ژاله را در آنجا بیابد و با آنها راهی شهر شود. دانیال را به دستشویی برد و هنگام خارج شدن زکریا را دید که در آشپزخانه مقدمات صبحانه را آماده می کرد. به سلام و صبح بخیر او که چون گذشته شاد و سرشار از امید بود با آوایی ضعیف پاسخ داد. دانیال به سوی او دویده و خود را در آغوش زکریا جای داده بود. ظاهر ملیکا نشان می داد که قصد خروج از باغ را دارد و در جواب زکریا که پرسید جایی می روید؟ سر فرود آورد.

زکریا پرسید: بدون خوردن صبحانه؟

ملیکا گفت: من صبحانه نمی خورم!

پرسید: دانیال چی؟ او را هم گرسنه می برید؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ملیکا برای گرفتن دانیال به او نزدیک شد و گفت: می تواند تا رسیدن به باغ پدر بزرگ صبر کند.

زکریا دستش را قوس داد و از دادن دانیال امتناع کرد و گفت:

بچگی را کنار بگذار، بچه گرسنه است و باید....

ملیکا با لحنی خشمگین گفت: من خودم بهتر از شما می دانم .

زکریا گفت: بسیار خوب آیا اجازه می دی لقمه ای نان و پنیر درست کنم و .....

ملیکا با همان لحن گفت: نه متشکرم . تا به باغ برسیم بساط صبحانه پدر بزرگ هنوز پهن است و ....

زکریا زودتر از ملیکا و دانیال سالن را ترک کرد و هنگامی که آن دو از در بیرون رفتند زکریا اتومبیل را روشن کرده بود. هوا با آن که برفی نبود اما سوز سرد و وجشتناکی در حال وزیدن بود. زکریا در اتومبیل را باز کرد و گفت:

- سوار شوید شما را می رسانم .

ملیکا قبول کرد و هنگامی که آنها از در باغ بیرون رفتند، زکریا اتومبیل را به حرکت در آورد و گفت:

- متعجبم که چرا تاکنون میلاد را نشناختی؟

ملیکا گفت:

- چون هنوز خودم را نشناخته ام !

زکریا گفت:

- من افکارم را بعد از آشنا شدن با پردیس پشت در تالار خصوصی جا گذاشتم و بعد وارد شدم. تو هم می بایست باورهایت را رها کنی و به آنچه که میلاد دوست دارد عمل کنی .

ملیکا گفت:

تا دیشب فکر می کردم که باورهایمان یکی است و با هم تفاهم داریم اما اشتباه می کردم!

زکریا سر فرود آورد و گفت:

- غاصبان ما آدمهای تهی مغزی هستند . هر دوی آنها دیشب راحت تا صبح خوابیدند ولی یقین دارم که تنها من و شما بودیم که چشم بر هم نگذاشتیم و به ..... ملیکا! فرار نکن! چاره کار نیست!برگرد و در پی چاره کار باش.

ملیکا گفت:

- فرار نمی کنم به دنبال مکانی هستم که بتوانم راحت فکر کنم .

زکریا گفت:

- من ترا می شناسم . می دانم تا نگاهت به پدر و پدر بزرگت بیفتد عنان از دست می دهی و گریه می کنی! می شود ماجرای دیشب را فراموش کنی و به کسی چیزی نگفت. اما اگر این موضوع مطرح شود نظر خانواده ات نسبت به میلاد بر می گردد و چه بسا کار به جاهای باریکتر بکشد.

ملیکا گفت:

- یک نفر باید بفهمد که چرا چنین سریع دگرگون شده.

زکریا اتومبیل را خاموش کرده و به سمت ملیکا چرخید و گفت:

- من اینکار را می کنم آیا به من اعتماد می کنی؟

ملیکا گفت:

- همیشه اعتماد داشته ام ولی .....

زکریا گفت:

- قول می دهم که بفهمم در درون او چه می گذرد فقط برگرد و با ما باش. اگر احساس راحتی نمی کنی بگو که....

ملیکا گفت:

- هر دوی شما به قدر کافی به ما محبت دارید اما من نمی خواهم مخل آسایش شما و پردیس باشم .

زکریا گفت:

- حضور شما روح زندگی را به سرای ماتم زده ما می آورد . خواهش می کنم اجازه بده مدتی ما میزبان شما باشیم .

ملیکا خندید و گفت:

- روح زندگی آن قدر گرسنه است که نهایت ندارد!

زکریا خندید و راه آمده را بازگشت وقتی وارد باغ شدند هنوز خواهر و برادر در خواب بودند. دانیال با گفتن من نون می خوام ، ان ها را به سوی آشپزخانه راند و زکریا با گفتن تا شما تغییر لباس بدهید من چای ریخته ام، ملیکا را با روحیه ای تازه روانه کرد .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]میلاد وقتی از خواب بیدار شد و همسر و فرزندش را شاد و سرحال در کنار پردیس و زکریا دید،او هم روحیه ای زنده پیدا نمود و به گرمی سلام و صبح بخیر گفت و پشت میز صبحانه نشست.ملیکا می خواست جواب او را به سردی بدهد که با نگاه خیره زکریا روبرو شد و بناچار لبخند بر لب آورد و پاسخ داد.میلاد دست بر شانه ملیکا نهاد و گفت:

-حال همسر مهربان و کم طاقتم چطور است؟دیشب نشان دادی که اهل نقد نیستی!

پردیس ناخشنود گفت:

-طور خدا داداش شروع نکن!میلاد دست به حالت تسلیم بالا برد و گفت:

-چشم!تسلیم،تسلیم!خب بگویید برنامه امروز چیست تا خود را آماده کنم!

روی سخنش با ملیکا بود.ملیکا گفت:

-شما برنامه خود را دنبال کن من و پردیس می رویم باغ پدربزرگ و با هم برمی گردیم.

میلاد متعجب پرسید؟

-برمی گردی اینجا؟

ملیکا به خنده گفت:

-اگر ناراحتی برنمی گردیم!

میلاد که هنوز تحیرتش تمام نشده بود گفت:

-درست شنیدم یعنی تو حاضری اینجا و در کنار پردیس بمانی؟

ملیکا گفت:

-مگر او غریبه است.ما هر دو نقطه نظریهای مشترکی داریم که از مصاحبت هم خسته نمی شویم.

پردیس گفت:

-قرار است از امروز من و ملیکا برنامه های خود را دنبال کنیم و به شما آقایان کاری نداشته باشیم.اما چون زکریا از برنامه ما با خبر است بد نیست که تو هم بدانی.ما می رویم شهر خرید می کنیم و ناهار را در یک رستوران شیک می خوریم و عصر هم برمی گردیم.می رویم باغ تا اگر آقای ورشوچی و ژاله خانم نرفته اند با آنها راهی شویم در غیر اینصورت خودمان می رویم.حالا برنامه شما چیست؟

زکریا گفت:

-من که برنامه ام مشخص است و جز در تالار و باغ جایی ندارم که بروم.

میلاد گفت:

-منهم قرار است یکی از دوستانم تماس بگیرد و اگر بشود در بازار کارم را شروع کنم.یکروز استاد بودم و حالا شاگرد می شوم.

ملیکا گفت:

-پس اگر قرار است در بازار کار کنی نا هم بر می گردیم شهر و ...

میلاد گفت:

-نه!همین جا باشید خاطرم جمع تر است.کرایه ای را که باید برای خانه بدهم اندوخته می کنم تا همان مغازه ای را که مفت فروختم مجدد بگیرم.

ملیکا گفت:

-اگر برویم خانه مادربزرگ دیگر احتیاج نیست کرایه بدهیم.

میلاد در چشم ملیکا نگریست و گفت:

-این فتیله را که من بروم آنجا از گوش ات بیرون کن،وکیلی زیردست ورشوچی نمی شود!

ملیکا متعجب پرسید:

-منظورت چیست؟

میلاد گفت:

-همان که گفتم.من مال باخته هستم اما آبروباخته نسیتم،نمی خواهم پدرت بنشیند و بگوید که دامادم پس از سه سال دربدری با دست خالی برگشت و مستاجر خودم شده است.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ملیکا گفت:

-اما آن خانه را مادربزرگ به نام من کرده و هیچکس منتی بر سرما ندارد!

میلاد گفت:

-اگر چنین حرفی درست است،پس آن جا را بفروش تا من سرمایه لازم برای شروع کار در اختیار داشته باشم!من طرحهایی دارم که وقتی پیاده کنم در اندک مدتی سرمایه گذشته را یدست می آورم.شما هم اگر همسر دلسوزی هستید و دلتان برای آینده مان می سوزد بهتر است که به جای تلف کردن وقت،فعالیت گذشته را شروع کنید و کمکم کنید!

زکریا گفت:

-من که پیشنهاد داده بودم مغازه ای در اختیارت قرار می دهم و هنوز هم بر سر پیشنهاد خود هستم.

میلاد گفت:

-می دانم اما من باید برگردم بازار تا همه ببینند که برگشته ام.حتم دارم که مشتریهای سابقم باز هم به من رجوع می کنند.اما ملیکا می تواند در همین جا و در فروشگاه پدربزرگش مشغول شود.این برنامه ما بود که با هم توافق کردیم درست می گم؟

ملیکا سر فرود آورد و گفت:

-بله و منهم مخالف نیستم.

میلاد بلند شد و گفت:

-پس از همین امروز شروع می کنیم تو با این هدف که به پدربزرگت بگویی که می خواهی مشغول کار شوی و با پدرت هم برای فروش خانه صحبت کنی به باغ می روی!

پردیس ناراضی پرسید:پس برنامه ما؟

میلاد گفت:

-اگر دوستم تماس گرفت من باید به شهر بروم و دوتایی می رویم.تو بازار را ندیده ای و این برنامه می تواند سرگرمت کند.

زکریا گفت:

-فکر خوبی است.

وقتی زکریا هم بلند شد روبه میلاد گفت:

-من آنها را می رسانم باغ تو هم پای تلفن بنشین.

ملیکا و دانیال بار دیگر سوار اتومبیل زکریا شدند و این بار پردیس آنها را بدرقه کرد.وقتی حرکت کردند ملیکا گفت:

-چه نقشه ای در سر دارد خدا می داند!

زکریا گفت:

-او جوان فعال و کوشایی است و منهم در حرفهایش رندی و زرنگی ندیدم.باید به او فرصت داد تا خود را برساند به آن درجه ای که بود که ملیکا با لحنی ناخشنود گفت:

-اگر والدینش وسوسه اش نکرده بودند که او برود ما حالا همه چیز داشتیم و نمی خواستیم از صفر شروع کنیم.

زکریا گفت:

-وقتی امید به فردا باشد تمام رنجها و سختیها شیرین می شود.ملیکا متوجه آهی که زکریا کشید نشد و ادامه داد:

-منتهی اگر به ناکامی منجر نشود!

زکریا وقتی ملیکا را در مقابل در باغ پیاده کرد و همزمان با آنها در باغ باز شد و پدر و ژاله از آن خارج شدند.بیژن با سلامی گرم از آنها استقبال کرد و دانیال را به آغوش کشید و با لحنی رنجیده گفت:

-خوب ما را فراموش کردی دختر جان.انگار نه انگار که من و مادرت اینجاییم!

تا ملیکا خواست لب بازکند ژاله گفت:

-من خودم از پردیس خواهش کردم ملیکا را نگهدار و مواظب او باشد.پس جای گله و گله گزاری نیست.

بیژن گفت:

-شوخی کردم ما داریم می رویم![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ملیکا گفت:

-من با شما حرف دارم اگر ممکن است ساعتی صبر کنید و بعد بروید.

پدر با گفتن دو ساعت صبر می کنیم در را کامل باز کرد و آنها را بداخل شدن وعوت کرد.زکریا عذر خواست و بعد از رفتن او همگی وارد شدند.پدربزرگ که داخل کارگاه به بازگشت مهمانها نگاه می کرد با دیدن ملیکا لبش به تبسم نشست و از همانجا گفت:

-بیایید پایین بچه ها!

بیژن خواست لب به اعتراض کند که ملیکا گفت:

-بهتر است قبول کنیم چون به نظر پدربزرگ هم احتیاج دارم.

ژاله که حدس زد گفتگوی خصوصی در میان است با گفتن اینکه پس تا شما حرفهایتان را بزنید من چایی درست کنم آنها را گذاشت و از پله های ساختمان بالا رفت.ملیکا وقتی روبروی پدر و پدربزرگ نشست برای دقایقی نتوانست صحبت کند.دو مرد به صورت او نگاه کردند و هر دو با این اندیشه که ملیکا چقدر تکیده و رنجور شده است.پدر گفت:

-حرفت را بزن دخترم مشکلی پیش آمده؟

ملیکا جویده،جویده حرفهای میلاد و برنامه اش را برای آینده بازگو کرد و در آخر افزود من باید کمکش کنم تا بتواند شرایط گذشته را بدست آورد.

پدربزرگ گفت:

-این کاری اسن که هر همسری باید برای شوهرش انجام دهد.

ملیکا گفت:

-من خواستم نظر شما را در مورد فروش خانه مادربزرگ بدانم.می دانم خیلی زود است و خودم قلبا به اینکار راضی نیستم اما میلاد نیاز به سرمایه دارد و حاضر نیست که از زکریا و یا خواهرش قرض بگیرد و ...

بیژن با لحنی ناخشنود گفت:

-اما حاضر است تو یادگاری مادربزرگت را بفروشی و به او سرمایه بدهی!

ملیکا که نمی خواست نظر پدر و پدربزرگ نسبت به میلاد تغییر کند،گفت:

-او چیزی نمی داند و من خودم تصمیم گرفته ام که اگر شما و پدربزرگ با این فکر موافق باشید انجامش دهم.

بیژن گفت:

-اگر براستی این فکر توست و نه تصمیم میلاد من حرفی ندارم فقط با یک شرط و آن هم این که خانه فروش می رود و مغازه چه خریده شود و چه رهن شود به نام تو ثبت شود!

ملیکا گفت:

-چه فرقی می کند پدر چه من و چه میلاد.

پدربزرگ هم که دید ملیکا در مخمصه ایست که بدنبال راه فرار می گردد گفت:

-با این که حرف بیژن منطقی است اما منهم معتقدم که میان زن و شوهر تفاوتی نیست.شاید خود میلاد بفهمد که ملیکا چه کرده خودش پیشنهاد مالکیت را بدهد.باید ببینیم او چه می کند!

بیژن گفت:

-من صبر می کنم اما اگر احساس کنم که در اینکار رندی و فریبکاری وجود دارد مانع اینکار می شوم.بگمانم که این مرد بهتر از من و شما حساب مال ملیکا را کرده.امروز خانه مادربزرگ و فردا این باغ و مغازه دور میدان و پس فردا هم فروشگاه و خانه من!

ملیکا سربزیر انداخته بود و بار دیگر احساس کرد که غرورش لگدکوب می شود بدون آن که قادر باشد از له شدن آن جلوگیری کند.

پدربزرگ که شاهد فروپاشی ملیکا بود بلند شد و با لحنی نسبتا تند گفت:

-این داوری تو در مورد میلاد درست نیست.هرچه باشد او عضوی از خانواده ماست و ما به او اطمینان کردیم و دخترمان را بدستش سپردیم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بیژن گفت:

-ما به وکیلی اطمینان کردیم و تحت تاثیر حرفهای او ملیکا را به میلاد دادیم اما...

پدربزرگ حرفش را قطع کرد و گفت:

-هنوز هم که چیزی نشده و اتفاقی رخ نداده.این پیشنهاد ملیکاست.اگر ناراضی هستی به ملیکا بگو نه و داستان را کوتاه کن!

بیژن به چهره غمبار ملیکا نگاه کرد و گفت:

-چطور می توانم به دخترم،به تنها یادگار زندگی ام،بگویم نه.باشه قبول می کنم و خودم برای آن خانه مشتری پیدا می کنم و برای رفتن به محضر خبرت می کنم.اما عزیز پدر خوب حواست را جمع کن تا بیگدار به آب نزده باشی.من هرچه دارم مال توست و تو هرچه داری به دانیال می رسد.فقط کاری نکن که این بچه روزی به تو بگوید مامان چرا فکر و تعمق نکردی!

بیژن بلند شد و کارگاه را ترک کرد و با صدای بلند ژاله را صدا کرد و گفت:

-دیرمان شد زودتر بیا برویم!

وقتی ژاله از پله ها پایین آمد ظاهرش نشان می داد که از ساعتی قبل آماده نشسته بوده.او هنگام خروج صورت ملیکا را بوسید و گفت:

-اگر حس کردی که دوست داری با کسی حرف بزنی من در اختیارت هستم.

ملیکا گفت:

-ممنونم من جز تو محرم دیگری ندارم.

با رفتن آنها ملیکا احساس کرد که بوسه پدرش گرمی گذشته را نداشت و به خود گفت:

-پدر هم دارد از من دور می شود.

ملیکا که بر جای خود ایستاده بود و به دور شدن اتومبیل نگاه می کرد،با آوای پدربزرگ که گفت:برویم ببینیم چای در چه حال است،به خود آمد و در باغ را بست و بدنبال او حرکت کرد.

پدربزرگ دو استکان چای ریخت و یکی را در مقابل ملیکا گذاشت و دیگری را در مقابل خود و آنگاه گفت:

-حالا که تنها هستیم برایم حرف بزن و حقیقت ماجرا را بگو؟

ملیکا به دانیال که در گوشه اتاق با ماشین اسباب بازیش مشغول بود نگاه کرد و گفت:

-پدربزرگ من کمبود تجربه دارم.شاید ازدواجم از پایه اشتباه بود و نمی بایست ازدواج می کردم.من هیچی از رموز شوهرداری نمی دانم.من هرگز با چشم ندیدم که زن و شوهر چگونه با هم در زیر یک سقف مسالمت آمیز زندگی می کنند و نحوه تربیت فرزندانشان چگونه است.گاهی فکر می کنم که من مرد بودم و مادربزرگ زن.چه او تمام سعی اش را می کرد تا من راحت و آسوده باشم.گاهی هم برعکس فکر می کردم من زن بودم و مادربزرگ مرد چه او حساب و کتاب درآمدمان را داشت و مقابل ولخرجیها را می گرفت.هرگز از مادربزرگ نشنیدم که در مورد رفتار پدرم با مادرم صحبت کرده باشد.آن از او شنیدم با نام دخترک جوانمرگم شروع و با گفتن خدا رحمتش کند تمام شده بود.او از پدرم اسطوره ای ساخته بود با جمیع صفات نیک و پسندیده و از مادرم تندیسی قابل پرستش.اما مگر می شود که آنها در زندگی کوتاه خود حتی یکبار هم با یکدیگر برخودر نداشته باشند؟و مگر می شود که مادرم حتی یکبار هم شده از دست پدرم رنجیده خاطر نشده باشد و از این که با او ازدواج کرده پشیمان نشده باشد؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پدربزرگ با صدا خندید و گفت:

-چرا آنها هم مثل همه گاهی قربان و صدقه یکدیگر می رفتند و زمانی می شد که با یکدیگر کارد و پنیر بودند.اما همه می دانستیم که آنها عاشق یکدیگرند و قهرشان پایدار نیست.مخصوصا پدرت که حاضر بود بخاطر مادرت جان هم بدهد و حالا برعکس این ژاله است که خود را به آب و آتش می زند تا پدرت را راضی و خشنود نگهدارد.

ملیکا گفت:

-ما هم خوشبخت بودیم اگر آن حادثه اتفاق نمی افتاد.ما در حمایت پدر و مادر میلاد داشتیم کم کم به آنجا عادت می کردیم و قرار بود که از آنها جدا شویم و برای خودمان زندگی کنیم.اما ب از دست رفتن آنها ما بی پشت و پناه شدیم و مجبور شدیم که برگردیم.چون نه اقامت داشتیم و نه سرمایه ای که به آن متکی باشیم.هرچه در اینجا بود فروخته شده بود و خرج دلال و وکیل شده بود آنهم بی نتیجه.حال که برگشتیم ایم برای میلاد سخت است مه از صفر شروع کند.او که خود روزی استاد و طراح گوهر بود حالا نمی تواند بپذیرد که زیر دست شاگرد خود کار کند.او به من و دانیال علاقه دارد اما فشارهای روحی،روانی،بدخلق و عصبی اش کرده و در پناه رک گویی بی ملاحظه شده و خود را تخلیه می کند.من هم تحت فشارم و نمی خواهم که زکریا و پردیس حمایتم کنند.من از وقتی که شنیدم زکریا و پردیس ازدواج کرده و او چقدر خوشبخت و سعادتمند است به سعادت او که می توانست مال من باشد حسادت می کنم و غبطه می خورم.من دستهای ترک خورده زکریا را دیدم و نفهمیدم که این ترک ها بر اثر تماس با خاک و سیمان بوجود آمده.من صورت آفتاب سوخته او را دیدم و نفهمیدم که او همپای کارگران کار کرده تا زودتر بنا آماده شود.من همه اینها را به حساب روستایی بودن او گذاشتم و از ظاهر میلاد که نه صورتش آفتاب سوخته بود و نه دستهایش ترک خوده هوشم آمد.اگر کسی می بود که عشق را برایم درست تعبیر می کرد.اگر محرمی داشتم که برایم از محبت بی شائبه و از عشق خالصانه صحبت می کرد شاید چشمم به جای دیدن ظاهر،درون را می دید.شاید تنها چیزی که در زندگی آموختم این باشد که رفیق نیمه راه نباشم و آنچه در توان دارم برای یاری دیگری بکار گیرم.به همین خاطرمی خواهم از شما خواهش می کنم که کمکم کنید و اجازه دهید در فروشگاه را باز کنم و آن را اداره کنم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پدربزرگ دست ملیکا را گرفت و گفت:

-آن فروشگاه مال توست و کلیدش همان جایی است که خودت می گذاشتی برو بردار و بازش کن.من هر روز یکی دوساعت آن را باز می کنم و بعد می بندم.کارهای هم که بتازگی به اتمام رسیده بردار و به فروشگاه ببر!اما در مورد زکریا و فعالیت او،من خوب بیاد دارم همه چیز را به تو گفتم البته نمی دانستم که او این کارها را برای توست که دارد انجام می دهد.که در موردش صحبت کرده بودم.شاید تو در آن روزها غر به زیبایی ات بودی و یا این اطمینان را داشتی می توانی به سهولت هر دلی را به دام خود گرفتار کنی و طالب مردی به مراتب بهتر از زکریا بودی و با آمدن میلاد او را بر زکریا ترجیح دادی.در این میان نه تو گناهکاری نه ما،باید به حساب تقدیر و سرنوشت گذاشت و بیهوده افسوس نخورد.به امروز نگاه کن و به این فکر کن که چطور می توانی کانونی گرم برای شوهرت و پسرت درست کنی.حالا بلند شو تا سه نفری برویم و در فروشگاه را باز کنیم!از در باغ که بیرون رفتند باران ریزی شروع به بارش کرده بود.ملیکا دانیال را به آغوش داشت و پدربزرگ چتر سیاه قدیمی خود را بر سر آنها گرفته بود.وارد کوچه هشت پله شدند.زکریا از در باغ تالار خارج شده و با دیدن آنها بسویشان دوید چتر را از پدربزرگ گرفت و گفت:

-پدربزرگ شما هم حس می کنید روستا بوی بهار گرفته است؟

پدربزرگ لبخند معنی داری بر لب آورد و گفت:

-اگر در شروع زمستان درختها بخواهند شکوفه بدهند من که تعجب نمب کنم!

زکریا گفت:

-باید برای این شیب کاری کنم.فردا می دهم خرابش کنند و پله بگذارند.پله باشد امکان سر خوردن مکی رود.پدربزرگ خندید و گفت پس معلوم که خبرهایی است اینطور است؟

زکریا هم با صدا خندید و گفت:

-نه هیچ خبری نیست فقط نگرانی ام کمتر می شود.برف که ببادر این شیب خطرناک می شود.

همه مقابل فروشگاه ایستادند و ملیکا خواست قفل در فروشگاه را باز کند پس دانیال را بر زمین گذاشت و زکریا با یکدست او را بغل گرفت و هنگامیکه در فروشگاه باز شد رو به آنها گفت:

-می دهم برایتان چای بیاورند تا گرم شوید.بخاری نفت دارد؟

پدربزرگ تایید کرد و زکریا برای آوردن چای رفت.ملیکا با نگاهی دقیق همه اشیا را کاوید و پس از آن گفت:

-نباید تنها به امید مشتری بنشینم،می خواهم رو ورشو کار کنم و بدهم پدر تا صادر کند.

پدربزرگ بخاری را روشن کرد و دانیال پشت میز نشست و با گفتن مامان منم کار می کنم،پدربزرگ را شگفت زده کرد و گفت:

-اگر همه با هم باشیم همه مشکلات را از پیش پا برمی داریم!

هنگام ظهر ناهار از تالار برایشان آورده شد و پدربزرگ وقتی برای استراحت راهی خانه می شد گفت:

-دانیال طاقت تو را ندارد.خسته اش نکن!بیا فروشگاه را ببند و با من برگرد باغ تا بچه هم استراحت کند.

ملیکا سرگرم بررسی کار نیمه تمام پدربزرگ بود گفت:

-شما بروید هر وقت خوابش گرفت فروشگاه را می بندم و می آیم.

با رفتن پدربزرگ یکی از کارگران تالار آمد تا ظرفهای غذا را بالا ببرد و در همان حال گفت:

-آقا می فرمایند که اگر ممکن است آقازاده را بدهید من ببرم تالار خدمتشان.

ملیکا که دلش می خواست در تنهایی کار کند،دانیال را بدست او سپرد و خود مشغول کار شد.ساعتی بعد وقتی دست از کار کشید ناگهان به فکر دانیال افتاد و با عجله در فروشگاه را بست و از پله ها بالا دوید.هوای آنجا را گرم و مطبوع یافت.کسی در سالن نبود.آرام صدا زد دانیال،دانیال.زکریا از سالن دیگر بیرون آمد و با گفتن هیس خواب است.به سمت سالن خصوصی براه افتاد و ملیکا هم بدنبالش.زکریا آرام و آهسته در را گشود و ملیکا پسرش را دید که در جایگاه عروس و داماد در حالیکه در پتویی پیچیده شده به خواب رفته است.زکریا گفت:

-داشتم قصه برایش می گفتم که خوابش برد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ملیکا تشکر کرد و گفت:

-از فردا دیگر اینطور نمی شود و با پدربزرگ برمی گردم باغ تا دانیال هم استراحت کند و هنگام عصر با هم برمی گردیم فروشگاه.

زکریا گفت:

-بهتر نیست که دانیال را به دست پردیس بسپاری او می تواند از دانیال نگهداری کند.

ملیکا گفت:

-حتما همینطور است اما من ترجیح می دهم در کنار خودم باشد.

زکریا لحن صدایش تغییر کرد و گفت:

-اما این بچه سرما می خورد و بیمار می شود مگر اینکه بگذاری در همین جا برایش وسایل خوب تدارک ببینم!

ملیکا هم چون او با لحنی متغیر گفت:

-نه!او با خودم می رود و برمی گردد!

زکریا در حالیکه سالن را به قصد رنجش ترک می کرد گفت:

-هنوز هم یکدنده و لجبازی!

با شروع اولین بارش برف پیش بینی زکریا درست از آب در آمد و دانیال سخت بیمار و بستری شد و ملیکا نتوانست چند روز فروشگاه حاضر شود.میلاد که از پیشنهاد زکریا توسط پردیس باخبر شده بود ملیکا را وادار کرد تا دانیال را بدست پردیس بسپارد و به تنهایی راهی شود.

روز اول در نگرانی کامل گذشت اما وقتی ملیکا زودتر از ساعت موعود خود را به باغ رساند و دانیال و پردیس را سرگرم بازی دید خیالش آسوده شد.زکریا همان طور که گفته بود شیب کوچه هشت پله را برداشته و با افزودن پله های دیگر رفت و آمد ساکنان را آسان نموده بود.حال کوچه پانزدهم پله داشت و در اطراف پله ها فضایی همچون باغچه ساخته بود که به فصل بهار گلکاری شود.روزی که ملیکا برای اولین بار از پانزده پله پایین رفت در دل اقرار کرد که دیگر از شیب کوچه نمی ترسد و با اطمینان پایین رفت.

زکریا پرسیده بود:

-خوب چطور است؟

و او در جواب گفته بود:

-خوب است به شرطی که نخواهید به مقدار پله ها انسان زیاد کنید.

و او به خنده گفته بود:

-ما فرزند داریم و دیگر به فکر بعدی نیستیم.

گرچه ملیکا در آن هنگام صحبت زکریارا شوخی تلقی کرده بود اما مدتی بعد با دیدن اسباب بازیهای گرانبها و تخت خواب کودک کم کم نگران شد اما می دانست که نگرانی اش را با هرکس که در میان بگذارد آن را بیهوده و به او خواهد خندید.آنها گرچه بر حسب ظاهر در باغ آقای وکیلی ماوا گرفته و آنجا زندگی می کردند،اما با بودن دانیال در نزد پردیس و هنگام شب که او را خوابیده می یافتند در خانه پردیس می ماندند.ملیکا احساس می کرد که دارد از فرزندش دور می شود و دانیال آن قدر که به پردیس وابسته شده کمتر به او توجه دارد.پردیس فرصت کافی داشت تا وسایل سرگرمی و تفنن دانیال را فراهم کند و به شیوه خود او تربیت کند.

میلاد که تصمیم گرفته بود فقط اواخر هفته را به روستا بیاید و سرما و لغزندگی جاده را بهانه کرده بود به زکریا نیز فرصت داد تا جای او را در قلب فرزندش بگیرد.دانیال به هنگام خارج شدن زکریا از خانه اشک می ریخت و او را می طلبید.ملیکا به پدربزرگ گفت:

-دانیال با من غریبه شده و حرفم را گوش نمی کند.می دانم اگر همینطور پیش برود من و میلاد را دیگر به عنوان پدر و مادر قبول ندارد.نمی دانم چه باید بکنم.

پدربزرگ گفت:

-راه حلش این است،صبح تا ظهر تو فروشگاه را بگردان و بعدازظهر را هم من.نصف روز را فرصت داری تا در کنار پسرت باشی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ملیکا این فکر را پسندید و از فردای آن روز چنین کرد اما این کار هم چاره ساز نبود چه پردیس به باغ آقای وکیلی می آمد و باز هم دانیال را در کنار داشت.با به پایان رسیدن ماه اول زمستان و بارش شدید برف ملیکا مجبور بود که فاصله باغ آقای وکیلی تا میدان روستا را در میان انبوه برفها طی کند و غالبا پس از چند بار به زمین افتادن این مسیر طی می شد.او برای آن که مجبور نباشد سوار اتومبیل زکریا شود مخصوصا ساعتهای خروج خود را بگونه ای تنظیم کرده بود که پس از رفتن زکریا حرکت کند.صبح بود و برف شدید که از شب هنگام شروع ببارش کرده بود،همچنان می بارید.ملیکا با گمان اینکه زکریا رفته است از در باغ خارج شد.رد چرخ اتومبیل را روی برفها ندید به خود قبولاند که بارش اثر چرخها را از بین برده است.باد تعادل چتر را بر هم می زد و برف فراوان پای او را که تا نزدیک زانو در آن فرو می رفت عبور را مشکل و سخت کرده بود.ملیکا تصمیم گرفت از رفتن منصرف شود و به باغ برگردد.اما از این اندیشه که پدربزرگ فروشگاه را باز خواهد کرد،از تصمیم خود منصرف شد و به خود گفت:

-من جوانم و می توانم تحمل کنم اما پدربزرگ حتما بلایی بر سرش خواهد آمد.با این فکر قوت بیشتری گرفت و پا را از داخل برف بیرون کشید هنوز تا مکانی که روزی باتفاق پدربزرگ و مادربزرگ برای تفریح بیرون آمده بود فاصله داشت.می دانست پس از پیچ آسیاب می تواند سرازیری را سر خورده و پایین رود.اینکار او را به یاد بازی دوران کودکی می انداخت و از آن لذت می برد.وقتی به آسیاب رسید لحظه ای درنگ کرد و شال خود را محکم کرد و با قصد لیز خوردن بر زمین نشست.این قسمت از کوچه به علت نتابیدن نور خورشید برف زود یخ می بست و پیست یخ طبیعی بوجود می آورد.ملیکا در حال سرخوردن بود که رهگذری داخل کوچه شد و با دیدن او بگمان اینکه زمین خورده فریاد کشید.ملیکا قادر به کنترل خود نبود و هنگامیکه شیب به پایان رسید و او توانست خود را کنترل کند.رهگذر به سویش دوید و با گفتن دخترم آسیب دیدی؟می خواست به ملیکا در بلند شدن کمک کند.ملیکا به چهره پیرمرد نگریست و گفت:

-نه پدرجان چیزی نشده!

اما پیرمرد که قانع نشده بود خود را همپای ملیکا کرد تا مطمئن شود.او کیف و ظرف غذای ملیکا را بدست داشت و هنگامیکه ملیکا دید راه را می داند و دارد به طرف میدان می رود پرسید:

-شما مرا می شناسید؟

پیرمرد خندید و گفت:

-خیلی خوب.اما تو مرا نمی شناسی!

ملیکا پرسید:

-در همین روستا زندگی می کنید؟

پیرمرد گفت:

-می کردم اما چند سالی است رفته ام روستای پایین.من دایی زکریا و برادر حلیمه هستم!

ملیکا آه کشید و گفت:

-مرا ببخشید پدرجان!

پیرمرد خندید و گفت:

-من علاوه بر دایی بودن شاید تنها دوست و رفیق زکریا باشم.به سن و سالم نمی آید که با زکریا دوست باشم!اما من بودم که تمام قصه های دل او پیش من است!

ملیکا گفت:

-خوش بحال آقا زکریا که چون شمایی را دارد![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×