رفتن به مطلب
Negarita

°• باور آفتاب ( فهیمه رحیمی) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER] فصل هفتم

حلیمه خانم اشکش را با گوشه چادر پاک کرد و اه کشید و رو به پسر بزرگش گفت:

- سه روز تمام است که لب به غذا نزده است و جز چای و آب ننوشیده. نه با کسی حرف می زند ونه جواب کسی را می دهد . فقط زانوی غم بغل گرفته و فکر می کند.

آقا ذبیح سر در لاک فرو برده اش را بالا گرفت و اه کشید و زیر لب پرسید:

- از ورشوچی چه خبر؟

حلیمه خانم سر تکان داد و او هم با آوایی آهسته گفت:

-او فروشگاه می رود و بر می گردد و وقتی می پرسم چه خبر فقط سر تکان می دهد ، بگمانم این بنده ی خدا هم مثل ما گبر افتاده و نمی داند چه کند. هم نگران زکریاست و هم منتظر جواب ملیکا!

آقا ذبیح گفت:

- هیچ کس مقصر نیست الا برادر نادان خودمم که به هوای دلش رفت و خود را اسیر کرد . من ملیکا را مانند آسیه و آمنه دوست دارم اما این را هم می دانم که او از هر حیث با این دو تفاوت دارد . آمدن ملیکا به ده و اقامت سه ماهه او دلیل آن نیست که او هم مثل ما فکر می کند و خواسته هایش هم مثل ما باشد .

- ما با اینکه سالهاست در روستا زندگی می کنیم اما خوب درک کرده ایم که ما اینور جوی هستیم و شهری ها آن ور جوی.

زکریا به دنبال فکر باطل خودش را گرفتار کرد و حالا هم دارد غصه زودباوریهایش را می خورد.من به نوبه ی خودم هرگز رفتاری از ملیکا ندیدم که نشانگر علاقه ی او به ذکریا باشد.

هر چه دیدیم و هر چه شنیدیم اعمال و رفتار زکریا بود نه ملیکا !

زکریا خودش اطمینان را به همه ما انتقال داد و این ما بودیم که پذیرفتیم این علاقه دو جانبه است و او هم به ذکریا علاقه دارد .

مگر غیر از این است؟

حلیمه خانم آه کشید و گفت:

نمی دانم ، خودم هم مانده ام حیران . از سویی نمی توانم از ملیکا به دل بگیرم و نفرینش کنم از سوی دیگر وقتی چشمم به زکریا و صورت ماتمزده اش می افتد جگرم پر خون می شود .

تو خونه آقا بیژن را در شهر بلدی برو دیدن آنها و بفهم که حرفشان چیست ؟ اگر دختر به روستا شوهر نمی دهند ندهند زکریا به شهر می آید و آنجا کاسبی راه می اندازد .

- به آنها بگو نگران هیچ چیز نباشند و هر چه بگویند ما همان کار را می کنیم

پیشانی آقا ذبیح پر چین شد و با لحنی ناراضی گفت:

- یعنی چی ، من برم التماس کنم. این کار از من بر نمی آید.

حلیمه خانم گفت:

باشه باشه . من می روم تو فقط مرا با خودت ببر و خانه شان را نشانم بده بقیه اش را من خودم انجام می دم .

آقا ذبیح گفت:

برای شما هم این کار سبک است . چرا نمی خواهید قبول کنید که اگر ملیکا به این وصلت راضی بود تا بحال جوابش را به ما رسیده بود. تماس نگرفتنش معنایش یعنی نه پس نه خودتان را کوچک کنید و نه مرا . چند وقتی که بگذرد زکریا هم وقتی امیدش نا امیدشود به خود بر می گردد و کار را از سر می گیرد.

فقط آزادش بگذارید و هر دقیقه و هر ساعت دور هم ننشینید و اجتماع نکنید . از فردا هم وقتی ورشوچی را دیدید به روی خودتان نیاورید و بیش از این پیرمرد را آزار ندهید.

* * * *[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ملیکا سرش را روی بالش گذاشت و دیدگانش را بست شاید که خواب با خودش فراموشی بیاورد. سعی روزانه اش در کمرنگ کردن خاطرات گذشته سودی نبخشیده بود و صندوقچه مادربزرگ همان گونه که خاطرات او را در ود حفظ کرده بود . گذشت ایام و یادگاری های کودکی تا نوجوانی او را نیز در خود جای داده بود و ملیکا با نگریستن به لباس ها و اسباب بازی های کودکی و آنچه بعنوان اشیاء گرانبها در آن جای داده بود به این اندیشید که چه زود و سریع از دوران کودکی فاصله گرفته است. بیش از همه یادگاری ها وجود تنقلاتی که شیره حیات را هنوز از دست نداده و قابل مصرف بودند او را از حسرت خوردن بر گذشته بازداشت و شکلاتی را از زرورق خارج و بر دهان گذاشت .

طعم خوش شکلات را چشید و سفتی و سختی آن را تحمل کرد و لبخند زد . هر دانه آنها خاطراتی را در ذهنش زنده کردند که وشایند بود و او را باشیطنت های گذشته ربط می داد .

در آنی از اینکه یکی از یادگاری ها را جویده و بلعیده پشیمان شد و با خود گفت یک روز خوب را نابود کردم .

در میان جعبه بدلیجات وقتی سنجاق سینه اش را بیرون کرد فکر دیگری ذهنش را مشغول کرد و روز دیگر و اتفاق تازه ای که بوقوع می پیوست را بیاد آورد و صدای میلاد در گوشش نشست که گفته بود فردا می بینمت و او پاسخ داده بود منتظر می مانم.

در صندوق را که بست زمزمه کرد فردا همه چیز آغازی تازه خواهد داشت و گذشته بزودی فراموشم می شود اما عطر شکلات هنوز با اوو بود و شستن دهان و دندان هم نتوانسته بود تأثیر آن را از بین ببرد.

فکرش میان گذشته و آینده در نوسان بود و آینده به خاطر غیبتش عرصه را بر یاد آوری گذشته باز گذاشته بود چهره ی زکریا با دیدگانی اشک باریده و صدای به بغض نشسته دیگ احساسش را به جوش آورد و او هم گریست اما در همان میان به خود نهیب زد فردا فردا وقتب او بیاید با همان پیراهن آبی رنگش و لبخندی که گویی هیچ غمی محوشان نخواهد کرد و آوای صدایی که صبح بخیرش گویای هزاران امید روشن و تابناک است همه خاطرات گذشته بی رنگ می شود . لحظه ای چون مردگان بی حرکت شد و ناگهان چون جن زده گان بلند شد و در بستر نشست آنچه او را به وحشت انداخته بود اندیشه اش بود که در ذهنش به میلاد خصوصیات زکریا را بخشیده بود. چه این زکریا بود که صبح شادمانه در فروشگاه را باز کرده بود و به و صبح بخیر گفته بود .

وقتی بار دیگر سر را روی بالش گذاشته و به خود گفت احمق داری خودت را گول می زنی و گذشته هیچ وقت از تو جدا نمی شود.

روز آغاز شده برگی تازه در اوراق زندگیش ورق خورده بود که هنوز سفید بود و منقوش نشده بود .

مادربزرگ و ژاله بیش از هر وقت دیگر به کارهای او نظارت داشتند و او را برای هر چه زیبا جلوه کردن در مقابل خواستگار آماده می کردند مادر میلاد که سالها در خارج از کشور اقامت داشت یگانه پسرش را به دست برادر شوهرش شپرده بود .

زمانی که آگاه شد وکیلی برای میلاد دختری خوب و از خانواده با شخصیت خواستگاری خواهد کرد دلش بی تاب شده و هرروز تماس می گرفت تا آخرین اخبار را بشنود و اقداناتی که اگر خودش بود انجام می داد از برادر شوهرش می خواست تا انجام دهد.

هنگام عصر وقتی خواستگاران از در خانه وارد شدند ملیکا میلاد را چنان آراسته و برازنده دید که به آنی از این که زکریا را به او ترجیح داده بود پشیمان شد و برویش لبخند زد .

بیژن که روزهای سختی رابرای انتخاب یکی از دو خواستگار دخترش گذرانده بود با مشاهده لبخند ملیکا تصمیم نهایی خود را گرفت و او هم چون دخترش زکریا را در پشت گذشته به جای نهاد و به میلاد خوشامد گفت. در میان صحبت ها آقای وکیلی گفت:

- زمانه را بنگرید که چگونه یک اتفاق ناخوشایند حادثه ای شیرین بوجود آورد و دو جوانی که همدیگر را نمی شناختند رودرروی هم قرار داد و به یکدیگر نزدیک کرد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادربزرگ زمزمه کرد:

همین طور است و سرنوشت و تقدیر از ما قوی تر است.

آقای وکیلی چشم بدیده ملیکا دوخت و گفت:

آینده ملیکا اینطور مشخص شده که زین پس در خارج از ایران زندگی کند و اگر دوست داشته باشد در آنجا ادامه تحصیل بدهد و برای خود شخصیتی تازه بوجود آورد.

این حرف دل مادربزرگ را لرزاند و قلبش مالامال از اندوه شد.اما غم خود را در سینه پنهان کرد و به همراه لبخند آهی کوتاه کشید .

آن چه در آن شب گفته شد و به توافق ختم شد را مادربزرگ بدون آن که پی به مفهوم آن ببرد فقط شنید و مهر سکوتش را همه دلیل بر موافقتش دانستند و هیچ کس نفهمید که او هنوز از ضربه دوری و فراق گیج است و از امور اطراف خود بی خبر است.

وقتی مهمان ها بپا خاستند او نیز بلند شد و همچون

مرده ی متحرک آنها را بدرقه کرد و با بر لب آوردن خسته ام می روم بخوابم ، خود را بدست تاریکی اتاقش سپرد . او که از نزدیک ، نفس به نفس ملیکا داده و بزرگش کرده بود هرگز گمان نداشت که روزی مجبور گردد از تنها امید زندگی اش دور شود و بدون او ادامه حیات دهد .

در گمان او ملیکا هرگز از او جدا شدنی نبود و پس ازازدواج نیز می تواست فاصله میانشان را با طی مسافتی نه چندان دور پر کند و هر روز او را ببیند .

اما هجرت از یک سرزمین به سرزمین دیگر و بسنده کردن به نامه یاتماس تلفنی کوتاه را نمی توانست تحمل کند و بپذیرد و پذیرفتن یعنی قطع تمام امیدها ، در سر میز شام بیژن گفت:

- مادربزرگ امشب چقدر ساکت بود!

ژاله گفت:

- بخاطر خستگی ست از صبح زود تلاش کرد تا همه چیز خوب و مرتب باشد.

بیژن گفت:

اما من با این بیگانه نیستم. باید دریای غمی در پشت صخره سکوتش باشد ملیکا! آیا خانم بزرگ از این وصلت راضی است؟

ملیکا سربه زیر انداخت و گفت:

مادربزرگ خودش مرا ترغیب کرد که ازدواج کنم.

بیژن پرسید :

نظرش در مورد میلاد و خانواده ی او چیست؟

به جای ملیکا ژاله گفت:

خانم بزرگ نظرش مثبت است و شنیدم که در تماس تلفنی با آقابزرگ گفت:

خوشحالم که ملیکا وارد خانواده ای می شود که همه افراد تحصیل کرده و فهمیده جامعه هستند . نگرانی تو بیهوده است و همان طور که گفتم خانم بزرگ خسته بود و بس .

بیژن نفس عمیقی کشید و سکوت کرد . گفته ها و اطمینان دادن های همسرش نتوانسته بود روی شناخت روحیه ای که او با آن آشنا بود پرده اطمینان بکشد و هنگامی که برای استراحت به سوی اتاق خواب می رفت . پشت در اتاق مادربزرگ لحظه ای ایستاد و با خود گفت":

حتم دارم که دو چشم نگران و مضطرب هوز بیدار است و در تاریکی اتاق به سقف خیره شده است.

و چه خوب بیژن به خصوصیات مادربزرگ واقف بود.

چه براستی مادربزرگ بیدار بود و به زندگی سراسر غم خود فکر می کرد . به همسرش و به دختر جوان از دست رفته اش به حسرت هایی که یک عمر زیر پا له شده بود و دم برنیاورده بود به نوه ای که جوانی اش را خاک بذر او نمود تا رشد کند و شکوفا شود حال آنکه دمی در زیر سایه اش بنشیند و نفسی آسوده کند . او را ارز ریشه بیرون آورده تا در خاک دیگری بکارند.

اشک هایش را که آرام و بی صدا فرو می ریختند با پشت دست پاک نمود و آه کشید شاید که بغض را از سینه اش بیرون کند و آرام بگیرد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اما این بغض آن قدر بزرگ و سنگین بو که با باریدن هم سبک نمی شد و فریاد طلب می کرد .

فریاد بلندی که پژواکش کوه را بلرزاند و ابر را با خود هم آواز کند . احساس درد می کرد تمام جانش ، استخوان هایش ، بند بند انگشتانش به آنی مجروح گشته و آزارش می دادند. خواست که بلند شود و شبانه بگریزد . دلش هوای زمین تیره کرده بود و برای بالشی از سنگ سرد گور می خواست .

زیر لب نالید:

ناهید دخترکم مرا دریاب که دیگر امیدی به زنده بودن و نفس کشیدن ندارم .

من با بپایان رساندن وظیفه ام می خواهم که بدیدارت بیایم و در کنارت آرام بگیرم . می خواهم در آغوشت بگیرم و گیسوانت را نوازش کنم . دلم پر از تلخی و ناکامی است و روحم پیر و زخم خورده است بگانم وقت آن شده که بار سفر را ببندم و رهسپار شوم می شود که با طلوع خورشید و بامدادی تازه من نیز حیاتی تازه شروع کنم ؟

که اگر چنین شود خوشبختی را نصیب خود ساخته ام دلداریم ده که امشب شب آخر محنت و رمج است وهمه چیز برای من به پایان می رسدبگو بگو که سخت دل شکسته و نومیدم.

صبح از راه رسید و بیژن و همسر و دخترشدور میز غذاخوری به انتظار مادربزرگ نشسته بودند ملیکا به یاد نداشت که مادربزرگ تا هنگام طلوع کامل خورشید در خواب باشد با لحن متعجبی گفت:

مادربزرگ هنوز خواب است و در اتاقش را هم از پشت بسته است نگرانم پدر آیا بروم و بیدارش کنم.

بیژن گفت: شما بروید و به کارهایتان برسید من منتظر می مانم تا بیدار شود من حرف هایی برای گفتن دارم و از او راهنمایی می خواهم.

لحن بیژن به آن ها فهماند که باید خانه را ترک کنند وقتی آنها از در خانه بیرون آمدند ملیکا به پشت سر نگریست تا شاید مادربزرگ از پشت پنجره ببیند ، ژاله بازویش را کشید و از درخارج کرد و با گفتن نگران نباش حالش خوب است او را با خود همگام کرد . بیژن پشت در اتاق مادربزرگ رفت و تقه ای به در زد و با آوایی شوخ گفت:

خانم جان خانم بزرگ شما هنوز خوابید؟

بیژن لحظه ای به انتظار جواب ایستاد و چون صدایی نیامد گفت:

خانم جان می دانم بر من و ملیکاخشم گرفته اید و از ما رنجیده اید من خود را مقصر می دانم و از شما عذر خواهی می کنم دلم می خواهد باور کنید که دیشب برای منهم شب اندوه باری بود شبی که می بایست شیرین ترین شب زندگی ام باشد و نبود من همچون شمااندوهم را نهان کردم تا مهمان ها نفهمند که جایگاه خالی ناهید برایم چقدر سخت و دشوار است .

هیچکس جز ما دو نفر این خلأ را حس نکرد و همان طور که دیدید همه چز به خوبی به اتمام رسید . چقدر دیشب دلم میخواست که هر دو روبروی هم بنشینیم و در مورد کسی که برایمان عزیز است صحبت کنیم . حال به شما می گویم که هیچ کس درخانه نیست و هر دو می توانیم ماسک از چهره مان برداریم و خودمان باشیم .

اگر من هنوز همان بیژن گذشته ام که به ناهید می گفتیدیدتو را نمی بخشم اگر بر همسرت خشم بگیری در را برویم باز کنید تا با م به مزار ناهید برویم و به ائ بگوییم داریم دخترش را به خانه مردی می فرستیم که گمان داریم دوستش دارد و در کنارش احساس راحتی دارد و در کنارش خوشبخت است.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با پایان یافتن این حرف ها در اتاق به آرامی باز شد و اندام ادربزرگ در آستانه در ظاهر شد که گفت:

به جای من می بایست دیشب دخترم می نشست و من در گور خفته باشم . نمی دانی که چقدر زجر کشیدم و در خود فرو بردم.

بیژن دست او را دست گرفت و بر گونه گذاشت و بغض آلود گفت:

می فهمم مادر می فهمم ! تا شما صبحانه بخورید منهم به آب و روغن ماشین نگاه می کنم و بعد با هم می رویم.

بر سر ناهد بیش از مادر بیژن اشک ریخت و از به خانه بخت رفتن دخترشان گفت و در آخر افزود مراببخش اگر کوتاهی کردم و برای مادر که تمام تلاشش را برای به ثمر رساندن حاصل عشقمان به کار گرفت دعا کن .

مادربزرگ زمزمه کرد :

دعا کن که زودتر دیدارمان نزدیک شود و ن بار دیگر درد فراق نچشم.

صبح روز عقد کنان ملیکا و میلاد پدر بزرگ وقت خود را به شهر رساند که اهل خانه همه در خواب بودند .

او به مادربزرگ گفته بود زکریا هر روز به دیدنم می آید تا شاید خبری کسب کند مطمئن نبودم که بتوانم دلیلی برای آمدنم به شهر بتراشم این بود که نیمه های شب براه افتادم و آمدم .

من در مراسم عقد هستم ولی برای جشن نمی مانم و بر می گردم .

بهانه زکریا به کنار عجیب در خود احساس ضعف و رخوت می کنم و تحمل هیاهو ی جشن را ندارم.

مادربزرگ بی اختیار گفت:

خوش به حال شما که مکانی برای فرار دارید من هم جون شما تب تحل شلوغی و سر و صدا را ندارم .

اگر چاره داشتم من هم پس ازمراسم عقد می رفتم جایی که آرامش بر قرار باشد.

پدر بزرگ گفت:

حال شما را درک می کنم و بگانم بتوانم بیژن را قانع کنم تا ما را بحال خود بگذارند شما صبر کنید تا من با او صحبت کنم.

مادربزرگ در دل دعا می کرد تا پدر بزرگ بتواند موفق شود و با او راهی شود می دانست که تحملش به انتها رسیده است و بیش از این نمی تواند نقش بازی کند اندوهی که با آن گریبانگیر بود بیش از شادمانی کردن بخاطر عروس ملیکا بود .

او با دیدن ملیکا که شباهت بسیاری به دخترش داشت و بخصوص به هنگامی که در لباس عروس از درخانه بدرون آمد و او بی اختیار آه کشید و اشک بدیده آورده بود می دید که کم مانده که مجلس عروسی را به مجلس عزا تبدیل کند و تنها چاره را در فرار دیده بود . ملیکا وقتی روبروی مادربزرگ ایستاد و با لحن شوخی پرسید:

مادربزرگ من خوشگلم یا داماد؟

مادربزرگ عنان را از دست داد و او را محکم در آغوش کشید و زمزمه کرد :

تو آنقدر زیبایی که فرشته های آسمان به زیبایی ات غبطه می خورند . اما فراموش نکن که میلاد ه جوان برازنده ای است.

ملیکا پرسید: پدر چه می گوید آیا درست است که شما و پدر بزرگ پس از مراسم عقد راهی می شوید و در جشن شرکت نمی کنید؟

مادربزرگ گفت:

درست شنیدی چون من و پدربزرگت تاب سر و صدا را نداریم و از طرف دیگر تو میاد فردا عازم سفر هستید من تنها می مام و برای رفع خستگی بهتر است تا شما در سفر هستید من هم بروم.

ملیکا گفت: چون می دانم بسیار خسته اید قبول می کنم اما به محض اینکه آمدم با شما تماس می گیرم که برگردید من تاب دوری شما را ندارم .

مادربزرگ خندید و گفت: کم کم باید عادت کنی که از من دور باشی .

ملیکا سر از روی شانه ی مادر بزرگ برداشت و گفت:

این فکر را که با شوهر کردنم از شر من خلاص می شوید فراموش کنید چون من به میلاد گفته ام که یکسال دوری و دو سال را می توانم تحمل کنم که وقتی کارها روبراه شد ومن خواستم راهی شوم مادربزرگ هم همراه من باشد و او هم قبول کرده ....

مادر بزرگ با تعجب گفت: یکی دوسال

ملیکا متعجب تر از اوپرسید:

مگر شما حرف های آقای وکیلی را نشنیدید همان شب خواستگاری .

مادربزرگ گفت: آن شب آن قدر خسته بودم که متوجه نشدم .

ملیکا گفت:کار میلاد با ازدواج درست شد و سفارت با دانستن اینکه او متأهل است به او ویزای ورود می دهد مادر میلاد در آنجا با گرفتن وکیل کار اقامت را درست می کند و بعد از او ما هم می توانیم برویم یکسال و یا اندکی بیشتر صبر می کنیم و بعد از آن هر دو راهی می شویم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آینده ای که ملیکا به تصویر می کشید برای همه روشن بود اما مادربزرگ خوشبینی دیگران را نداشت و با تردید پرسید:

و اگر قبول نکردند ؟

چی را قبول نکردند؟

مادر بزرگ گفت: اقامت را آن وقت تکلیف چیست؟

ملیکا خندید و گفت: گمانم شما تمام وقت را درخواب بودید وهیچ یک از گفتگو ها را نشنیدید چون این موضوع را پدر مطرح کرد و میلاد گفت اگر قبول نکنند بر می گردم و کارم را از سر می گیرم.

مادربزرگ نفس آسوده ای کشید و با این اندیشه که بیژن بیفکر و بی تعمق برنامه ای را قبول نمی کند خیالش آسوده گشت.

وقتی مهمان ها پس از مراسم عقد عازم باشگاه شدند پدر بزرگ و مادر بزرگ لحظاتی ایستادند و به پیرامون خود نگاه کردند و بی اراده مشغول جمع آوری خانه شدند و زمانی که کارشان به انتها کشید هر دو خسته خود را روی مبل رها کردند پدر بزرگ به شوخی گفت:

آیا بهتر نبود که هر دو به باشگاه می رفتیم و خوش می گذرانیدیم

مادربزرگ گفتک شما را نمی دانم اما خودم خوب می دانم که اگر به باشگاه می رفتم نگران و دلشوره ریخت و پاش خانه را داشتم و از جشن چیزی نمی فهمیدم.

پدر بزرگ بلند شد و گفت:

و حالا منم که از حالشما بی خبرم چرا که گرسنگی مرا آزار می دهد و تا رستوران های شهر تعطیل نکرده اند حرکت کنیم و بین راه غذا بخوریم.

وقتی برای افتادند پدر بزرگ گفت : چیزی نمانده بود که مراسم عقد بهم بخورد و عزا خانه شود .

مادر بزرگ گفت:

شما به موقع تدبیر زدید و حالت جو را بیرون ریختید .

پدر بزرگ گفت:

بیژن همه بغض های سال های گذشته را در موقع عقد ملیکا بیرون ریخت.

مادر بزرگ گفت:

کاری که ملیکا کرد همه را متعجب کرد چون هیچ کدام ما نمی دانستیم که ملیکا قاب عکس مادرش را در زیر سجاده پنهان کرده و به هنگام بله گفتن بود که خم شد و قاب را بیرون آورد و روبرویش گذاشت و بعد با اجازه شما و من و پدرش و ناهید بله را گفت .

من که احساسم این است که ناهید شاهد و ناظر مراسم عقد بود و این احساس زمانی بیشتر قوت گرفت که بیژن کنارم آرام ایستاد و گفت:

شما هم حس می کنید که ناهید کنار ماست و ناظر مراسم است وقتی گفتم من هم همین احساس را دارم منقلب شد و با کاری که ملیکا کرد مراسم عقد چهره ی دیگری به خود گرفت.

پدر بزرگ گفت:

بیژن وقتیکه ملیکا را در لباس عروس دید دگرگون شد و اگر من بر او نهیب نزده بودم از اول جشن را تبدیل به عزا می کرد او هنوز غم نهفته ای دارد که فقط کافی است تا تلنگری به شیشه احساسش شود که آن را بروز دهد من در حیرتم که چگونه راضی شد که ملیکا را از خود دور کند و او را روانه غربت کند؟

مادربزرگ گفت:

شاید خودشان هم خیال رفتن دارند و گذاشته اند تا ملیکا برود و بعد خود راهی بشوند.

پدر برگ با گفتن شاید سکوت کرد و به این اندیشید که اگر هم بیژن از او دور شود چه روز های غمباری را در پیش روی خواهد داشت ریر لب زمزمه کرد چه تنها می شوم!

مادربزرگ گفت : درست مثل من!

[align=CENTER][align=CENTER]* * *[/align][/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]هر روز که از زندگی مشترک ملیکا و میلاد می گذشت آنها به هم دیگر بیش از پیش علاقه مند شده و احساس وابستگی شدید بهم چنان دربن جانشان پای گرفت که تحمل دوری از یکدیگر را نداشتند و بر آن شدند تا تدبیری بیاندیشند تا مجبور نباشند از یکدیگر دور شوند .

ملیکا اعتقاد داشت که میلاد چشم از سفر بپوشد و به همین شیوه زندگی کنند و خود میلاد در اندیشه اینکه شاگردانش را زیاد کند و کار طراحی را تئسعه دهد .

اما تلفن های مادر و گاهاً گزارش های زن عمو از فعالیت هایشان و آنها را امیدوار می کردند نیز از سوی دیگر باعث شده بود که آنها نتوانند به طور قاطع تصمیم بگیرند و روزی نقشه ی رفتن و روز دیگر نقشه ی ماندن در سر بپرورانند در پایان ماه چهارم بلاتکلیفی وقتیکه سرانجام میلاد موفق شد که عازم شود به جای شادی کردن افسرده بود و هر دو می گریستند و دیگران را هم مغموم می کردند بطوریکه بیژن در آخرین دقایق پرواز میلاد را به کناری کشید و گفت:

هنوز هم دیر نشده است و می توانی از سفر چشم بپوشی .

میلاد گفت:

من نگران میلکا هستم یعنی نگران همه چی هستم . راستش می ترسم.

بیژن که دست روی شانه میلاد گذاشته بود گفت:

ترس تو طبیعی است اما جای نگرانی وجود ندارد این کار را به پای یک آزمایش بگذار چه موفق شوی و چه ناموفق چون هیچ پلی را خراب نکرده ای می توانی دوباره شروع کنی . از بابت ملیکا هم نگران نباش تا خانم بزرگ با اوست من که پدرش هستم ترس به خود راه نداده ام پس تو هم نگرانی ات را کنار بگذار و با اطمینان راهی شو.

میلاد سر بزیر انداخت و گفت:

می خواهم بدانید که من قلبم را در اینجا جا می گذارم و بدون قلبم راهی می شوم.

میلاد دست ملیکا را چنان به گرمی و محکمی فشرد که ملیکا احساس درد کرد که توأم با شیرینی خاصی بود .

آخرین اخطار ها برای سوار شدن نقطه پایان وصل بود و بعد از ن همه چی تهی شد صفر رسید و ثبت پرواز کرد . رها شدن به دریای ظلمت بود.

پدربزرگ گفت:

چند روزی بیاریدش ده حال و هوایی تازه کند.

بیژن گفت :

با اتفاقاتی که در آنجا رخ داده صلاح نیست.

پدر بزرگ گفت :

حق با توست زکریا هنوز هم به امید جواب ملیکاست و هر روز صبح وقتی با هم روبرو می شویم از چشمانش می خونم که می پرسد خبری هست یا نه ؟ من که سر تکون می دم او هم غمگین سر شو پایین می اندازد و از پله های تالار بالا می ره همه یک چیز هایی بو برده اند اما زکریا یا فهمیده و نمی خئاد قبول کنه یا اینکه براستی نمی دونه و هنوز منتظر جواب ملیکاست . اگه پای ملیکا به ده برسه این فکر که ملیکا موافقت کرده قوت می گیره نه نه اصلاً ملیکا نباید پا به ده بگذاره.

با رفتن میلاد بین ملیکا و ساعت دیواری مؤانستی بوجود آمد مخصوصاً ساعت دوازده شب که تلفن زنگ زد و میلاد از آن طرف سیم می گفت:

سلام محبوبم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]شنیدن صدای میلاد یعنی عبور از ظلمت و روبرو شدن با نور گویی شب و تاریکی از تابش خورشید خجل شده و خود را پنهان می کردند .

الفاظ عاشقانه که گاه به هنگام عبور مادر بزرگ از آن اتاق بگوشش می رسید دل او را هم شاد و هم اندوهگین می کرد و از اینکه دوری موجب شده بود که این دو دلداده مهرخود را با به کار گیری کلمات از راه دور بهگوش یکدیگر برسانند و از سر تحسر آه می کشید و زیر لب دعا می کرد خداوندا درد فراق را من چشیده ام به حال این دو جوان رحم کن و چاره کارشان را بساز.

با گذشت ماهی ملیکا جسارت و شجاعت خود را ازدست داده بود و خود را تنها و بی پناه می دید . دکتر به او گفت :

به شما تبریک می گویم شما باردار هستید .

هم ژاله و هم ملیکا پریشان شدند که موجب حیرت دکتر شد و او با ناباوری پرسید:

خوشحال نشیدید مشکل چیست؟

ژاله زودتر از ملیکا به حرف آمد و گفت:

نه دکتر مشکلی وجود نداره فقط غافلگیر کننده بود چون...

ملیکا غمگین زمزمه کرد همسرم در کننارم نیست و ما تصمیم نداشتیم که تا در کنار هم نیستیم ...

دکتر خندید و گفت: شاید همینکودک موجب شود که همسرتان هر کجا که هست برگردد و...

ژاله با نگرانی گفت :

نه او نمی تواند برگردد منظورم این است که قصد بود ملیکا برود پیش او

دکتر خنده ای کرد و گفت:

فرقی نمی کند بگمان من همین بادداری زود رس می تواند چرخ های کند را سرعت بخشد هشت ماه فرصت داری تا برنامه ات را اجرا کنی.

آن شب ملیکا به هنگان نواختن زنگ تلفن مثل شب های دیگر شادمانه گوشی را بر نداشت بلکه برای برداشتن آن دچار تردید هم بود و آرزومی کرد که مخاطب کسی به عیر از میلاد باشد.

وقتی با نهیب مادر بزرگ که پرسید چرا گوشی را بر نمی داری ؟ مجبور شد گوشی را بردارد در آوای صدایش دیگر شادی موج نمی زد و با لحنی مردد و نگران گفت:

بله بفرمایید.

صدای شاد میلاد از آن سوی سیم به گوشش می رسید که گفت:

سلام عزیزم نگران شدم چرا گوشی را بر نمی داری ؟

زمزمه کرد در اتاق نبودم.

میلاد رنجیده خاطرگفت:

پس فقط این منم که چشم به عقربه ساعت دارم که هر چه زودتر صدایت را بشنوم.

ملیکا گفت:

منم مشتاقم اما.........

سکوت ملیکا میلاد را نگران کرد و پرسید:

چیزی شده ملیکا ؟ خواهش می کنم بگو چه اتفاقی افتاده ؟

ملیکا سعی کرد لحن خود را شاد کند و بگوید نه اتفاقی نیافتاده است همه چیز همان که بوده هست میلاد که متقاعد نشده بود پرسید:

همه سلامتید پدر بزرگ و مادر بزرگ و پدر ت و ژاله خانم.

ملیکا خندید و گفت: همه خوبند و سلام می رسانند اگر حرفم را باور نداری می توانی با مادر بزرگ صحبت کنی .

میلاد نفس آسوده ای کشید و گفت:

تنها دلخوشی ام این است که وقتی با تو صحبت می کنم لحن شاد و خوشحالت دل گرم و امیدوار باشد.

کارها در اینجا به کندی صورت می گیرد و ضوابط و قوانین با سختگیری اجرا می شود.

ملیکا گفت:

هر دو این را می دانستیم و با آگاهی قبول کردیم اما میلاد بگانم باید فکر دیگری بکنیم.

میلاد متعجب پرسید:

فکر دیگری چه فکری ؟ ملیکا خواهش می کنم اگر مسئله ای هست بگو.

ملیکا گفت: موضوع این است که ....

ملیکا احساس کرد با بیان حقیقت میلاد را از خود رنجانیده و موجب پریشان حالی او بشود پس در آنی از گفتن حقیقت پشیمان شد و به جای آن گفت:

دلم برات تنگ شده است و دیگر طاقت دوری ندارم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]صدای خنده ی ملاد از گوشی بلند شد و پس از آن آوایش شنید که گفت:

عزیزم آن قدر به بکباره نگران شدم که فکر کردم مسئله ی حادی پیش آمده که گفتی فکر دیگری بکنیم . خدا می داند که مه هم دلم برایت تنگ شده است .

از روزی که آمده ام خانه هر شب خانه ای مهمانم و پدر و مادرم سعی دارند مرا سرگرم کنند اما باور کن من مثل مجنون یک گوشه ای نشسته ام و فقط به تو و آیندهمان فکر می نم .

مادر و زن عمو هر روزبه فکر تدارک هستند تا برای ما لوازم زندگی تهیه کنند آنها به گرفتن اقامت خوشبین هستند اما من امید واری آنها راندارم و در چند روز آینده مصاحبه دارم و از حالا دلم شور می زند و نگران هستم .ملیکا پرسید: اگر قبول نشدی بر می گردی؟

میلاد گفت: نمی دانم بستگی دارد به اینکه وکیلم چه بگوید.

ملیکا پرسید: اگر قرار باشد تو بمانی و من در اینجادچار مشکل شوم .

میلاد پرسید:مشکل چه مشکلی؟

ملیکا فرض کن من باردار باشم آن وقت چه باید بکنیم؟

میلاد خندید و گفت : این که مشکلی نیست خوشبختانه تو تنها نیستی و همه در کنارت هستند و من هم سعی می کنم تو و بچه مان راپبش خودم بیاورم.

ملیکا بی اختیار گفت:

پی این کار را بکن.

به ناگه سکوت حاکم شد و صدای میلاد آمد که شوخی می کنی این کلیکا سکوت کرد و صدای میلاد آمد که پرسید: ملیکا شوخی می کنی؟

ملیکا با آوایی ضعیف گفت:

شوخی نیست و من براستی باردارم .

صدای وای میلاد که نه از خوشحالی بلکه از شنیدن و مطلع شدن از یک فاجعه باشد به گوش ملیکا رسید و او را گریان کرد در میان گریه گفت:

می دانم که هر دو آمادگی پذیرفتن این خبر را ندارم من هر هم مثل تو شوکه و ناباورم اما دکتر اطمینان حاصل داد و حالا من نمی دانم چه باید بکنم.

میلاد گفت: من باید فکر کنم و به تو زنگمی زنم.

اولین بر بود که بدون خداحافظی قطع کردند .

مادر بزرگ پرسید :

خوشحال شد ملیکا به تمسخر گفت: آن قدر خوشحال شد که نزدیک بود قال تهی کند .

ساعتی بعد تلفن زنگ زد و ملیکا با خوشحالی از اینکه میلاد است و راه حلی پیدا کرده گوشی را برادشت اما صدای زنانه ای در گوشی پیچید ، لحظه ای تعجب کرد و بعد از آن صدای مادر میلاد را به جا آورد پس گفت:

سلام مادر جان . فائزه مادر میلاد با لحن آرام و دوستانه حال او و تک تک اعضای خانواده اش را پرسید پس از آن با نگرانی گفتآیا حرف میلاد صحت دارد یا اینکه شوخی است؟

ملیکا گفت:متأسفانه مادر جان جدی است باور کنید من متأسفم.

خانم وکیلی صحبت او راقطع کرد و گفت تأسف خوردن راه علاج نیست و بهتر است هر چه زودتر بچه را سقط کنی تا به موقع اش بچه دار شوی می دانی که میلاد در شرایطی نیست که بتواند خوب فکر کند و چاره بیاندیشد و تو اگر براستی میلاد را دوست داری و به آینده خودت و او اهمیت می دهی بچه را سقط کن!

اما من می ترسم خانم وکیلی گفت:

ترس ندارد من دکتر حاذقی را می شناسم که این کار را برایت انجام می دهد فقط عجله کن تا دیر نشده است.

ملیکا پرسید:

نظر میلاد چیست؟

خانم وکیلی گفت:

نظر همه ما یکی است اما برای اینکه خیالت آسوده شود با خود او صحبت کن .

میلاد گفت:

در شرایط کنونی بهترین تصمیم است

ملیکا گفت: بهتر نیست صبر کنیم شاید تو ماندگار نشدی و برگشتی ولی میلاد گفت:

به هر قیمتی که شده می ماند و او باید تنها بیاید.

ملیکا گفت : ولی او ثمره ی عشق مان است و من نمی خواهم او را نابود کنم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]میلاد گفت:

من احساس تو را درک می کنم و برای من هم انجام این کار سخت است اما باید عاقلانه فکر کنیم.

ملیکا گفت: اگر ن آنقدر صبر کنم تاتو هم برای من و فرزندم دعوت نامه بفرستی باز هم مخالفی ؟

میلاد گفت: باید فکر کنم و با پدرم مشورت کنم فردا شب در این باره صحبت خواهم کرد.

بعد از تماس تلفن ملیکا از زنی شاد و خوشحال تبدیل به زن نغموم و افسرده شد گویی چیزی درونش شکسته بود

ولی پدر میلاد در تماس تلفنی با بیژن گفت که با نظر همسر و پسرش موافق نیست و طی این چند ماه باقیماندهمقدمات سفر ملیکا و فرزندش را فرهم می کند تماس ها شبانه روز ادامه داشت و ملیکا با اکراهو رنجیده خاطری پاسخ می داد پدر میلاد همه را متقاعد کرد که وجود نوزاد برایشان چاره ساز است و ملیکا با بدنیا آوردن بچه در آن کشور از حق اقامت می تواند استفاده کند.

اخباری که بدست ملیکا می رسید باعث می شد که در خوف و رجاء باشد و نتواند درست تصمیم بگیرد .

سه ماه بعد میلاد با او تماس رفت و اطلاع داد که خود را برای سفر آماده کند ملیکا بهجای خوشحالی گریست و احساس کرد زن بدبخت و بی فرداست.

خانم وکیلی به ملیکا بیش از آنکه با ملیکا در تماس باشد با بیژن و ژاله در تماس بود و به آنها توصیه های لازم را می کرد .

اینکه ملیکا بارداری اش را باید از همه پنهان کند و سعی کند با ورزش و رژیم جنین را متعادل نگه دارد تا پرواز موفق داشته باشد .

روزی که مقدمات سفر آماده شد و چمدان هایش را می بست مادربزرگ که شاهد اندوه و غم ملیکا از نزدیک بود کنارش نشست و با لحنی مهربان گفت:

ملیکا تمام حرف ها و گوشه کایه ها را در این چند ماه اخیر پاک کن و حالاکه به خواست الهی پیش میلاد می روی همان که عاشقانه دوستش داری و عاشقانه با او حرف می زدی اگر در این مدت حرفی زده که باعث رنجش تو شده از ذهنت پاک کن و با رفتار نیک و پسدیده به آنها بفهمان که در موردت اشتباه قضاوت کرده اند.

تو ملیکا ورشوچی هستی و رفتار و کردار نشانگر رفتار تمام ورشوچی هاست که خانواده تو هستند . برای پسرت نام نیک بگذار و مطابق کیش و آئین ما تربیتش کن.

ملیکا گفت:

مادربزرگ آرزویم این است که شما با من باشید.

او به آرامی ملیکا را در آغوش کشید و گفت : هر وقت خواستی دعوتم کن تا من هم به تو ملحق شوم.

خداحافظی این دو همه را متأثر کرد ؛ مادر بزرگ قرآن کوچکی را در دست ملیکا گذاشت و او را با دعای خیر بدرقه کرد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل8(1)

 

زکریا از پشت شیشه تالار به جمع مهمانانی که در صحن باغ میزها را اشغال کرده بودند.مینگریست.آنشب شب جشن عروسی دو جوان بود که زکریا با آنها بیگانه نبود .عروس دختر خاله اش مهدخت بود و داماد مهندس رحمتی.زکریا میدانست که سبب این آشنایی گچ بری ساختمان جدید خاله اختر زیر نظر مهندس رحمتی بوده و از همانجا ریشه محبت بین آندو بوجود آمده و پیوندشان محکم شده بود.سعی زکریا در خوشحال نشان دادن خود بی ثمر بود و همه با چره غمزده او خو گرفته و به آن عادت کرده بودند.درخواست مهندس رحمتی برای برگزاری مراسم عقد در سالن خصوصی تالار رد شده و مهندس علی رغم میل خود جشن را در تالار برگزار میکرد چه مهدخت نمیخواست از دخترخاله های خود آسیه و آمنه عقب بماند.هر چند باغ مهندس از نظر زیبایی و فراخی وسعت از تالار ملیکا بیشتر بود اما رقابت زنانه چشمگیرتر از زیبایی ها بود.زکریا میدانست که با رد درخواست مهندس و خاله اختر آنها را از خود رنجانده اما هنوز بر این باور بود که سالن خصوصی زمانی در آن باز میشود که مراسم عقد او وملیکا در آن برگزار شود حلیمه خانم که به علت پادرد شدید قادر به بالا رفتن از پله ها نبود از جشن چشم پوشیده و به تنهایی بر روی تخت کنار باغچه نشسته بود و به ریزش اب فواره نگاه میکرد و د رهمان حال در فکر آینده زکریا بود که میدانست بیهوده و عبث انتظار میکشد.با خود گفت:یعنی میشود هم امشب چشم زکریا به دختری بیفتد و مهر او را بدل بگیرد و ملیکا را فراموش کند؟

سر به اسمان بلند کرد و نالید

خداوندا خودت به پسرم کمک کن تا آتش این محبت خاموش شود و او هم مثل دیگران برای خود سر و سامانی بگیرد.خودت خوب میدانی که زکریای من دلش مانند کودکان صاف و بی غش است.خودت خوب میدانی که او چقدر مهربان و بهمه دستگیر است.او تا توانسته بهمه خوبی کرده و گره مشکلات مردم را باز کرده.پس خودت به او رحم کن و گره مشکلش را خودت باز کن.خدایا خودت میدانی که من جز تو و رحم و شفقت تو به هیچکس دیگر چشم امید ندارم.به این وقت شب قسم ات میدهم استغاثه ام را بشنو و دلم را خوش کن.

جعفر کنار زکریا ایستاد و کنار گوشش گفت:پسر خاله نمیخواهی در جشن شرکت کنی؟

زکریا به او نگاه کرد و با گفتن از همینجا نگاه میکنم مخالفت خود را نشان داد اما جعفر دست بردار نبود و با گرفتن دست او گفت:اوسا شاگردی به کنار حرف پسرخاله را زمین نیندازید و با من برویم به باغ.بخدا خوبیت نداره همه فکر میکنن که میان شما و مهندس کدروتی هست که شما خودتان را آفتابی نمیکنید برای بستن دهان دیگران بیایید حتی اگر شده برای چند دقیقه خواهش میکنم!

زکریا یکبار دیگر به صورت جعفر نگاه کرد و گفت:بسیار خوب اما فقط برای چند دقیقه.

جعفر خوشحال در سالن را که به پله ها منتهی میشد باز کرد و با صدای بلند گفت:به افتخار اقا زکریا یک کف مرتب بزنید.

نگاه همه مدعوین به بالای پله ها معطوف شد و صدای کف زدن به هوا برخاست خانم جوانی که کنار عمویش نشسته بود پرسید:عموجان این جوان کیست؟

عمو گفت:صاحب این تالار است و از لحاظ مال و مکنت من و پسر عمه ات را میگذارد توی جیبش.جواب بسیار خوب و مهربانی است و با رضا دوست صمیمی ست.

خانم جوان همانطور که به پایین آمدن زکریا از پله ها نگاه میکرد پیش خود اقرار کرد که براستی جوان برازنده ایست.زکریا و جعفر دوشادوش هم به مهمانها خوشامد گفتند و هنگامیکه مقابل میز آقای وکیلی رسیدند زکریا سعی داشت زودتر از میز او رد شود که صدای خانم جوان به گوشش رسید که گفت:شما تالار بسیار زیبایی دارید که با بهترین تالارهای شهر برابری میکند.

کلام خانم موجب شد زکریا سربلند کند و بصورت او نگاه کند و از وی تشکر کند.در دو چشم سیاه و درشت او برقی میدرخشید که زکریا را وادار کرد بایستد و پاسخگو باشد.وکیلی دعوتش کرد کنار آنها بنشیند و با گفتن پردیس برادرزاده ام خیلی از سبک و بنای تالار شما خوشش آمده اگر ممکن است به سوالات او جواب بدهید زکریا گفت:باعث افتخار است اما اجازه بدهید به مهمانها خوشامد بگویم و بعد در خدمت باشم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]زکریا و جعفر وقتی به آلاچیق که جایگاه عروس و داماد بود رسیدند رضا بلند شد و سخت او را در آغوش کشید و گفت:من را بخاطر درخواستهای نابجایم ببخش من باید درک میکردم که سالن خصوصی فقط بخودت و همسر آینده ات تعلق دارد.

زکریا گفت:گذشته را فراموش کن.امیدوارم از من کینه بدل نگرفته باشی؟

رحمتی یکبار دیگر صورت زکریا را بوسید و گفت:تو آنقدر مهربانی که هیچکس نمیتواند از تو کینه ای بدل بگیرد.

وقتی زکریا خوشامد گویی اش به پایان رسید نزدیک میز وکیلی شد و پرسید:اجازه میدهید بنشینم؟

وکیلی بلند شد و صندلی کنار خود را عقب کشید و گفت:شما بما منت میگذارید که کنارمان مینشینید.میدانم که امشب جای مطرح کردن سوال نیست.اما پردیس ذاتا دختری کنجکاو است که دوست دارد زود به سوالاتش برسد.

زکریا گفت:و منهم آماده پاسخگویی هستم.

پردیس لبخندی ملیح و زیبا بر لب آورد و گفت:اولین سوال من هنگام عقد چشمم به گچبریهای زیبایی افتاد که برایم آشنا بود و نمونه اش را در خانه رضا پسرعمه ام دیده بودم آیا اینکار هم کار اوست؟

زکریا خندید و گفت:هرچه گچبری و آیینه کاری چه د راین تالار و مناطق دیگر روستا میبینید کار رضاست البته طراحی گچ بریها!

پردیس خندید و گفت:فکر نکردم که خودش کرده باشد منظور منهم طراحی گچ بریهاست.سوال دوم چرا اجازه ندادید که عروس و داماد از ان یکی سالن استفاده کنند آیا سالنها با یکدیگر تفاوت دارند؟

زکریا گفت:فرق چندانی نیست شاید فقط جایگاه عروس و داماد باشد که کمی استثنایی است.

پردیس پرسید:اگر خواهش کنم آنرا بمن نشان بدهید قبول میکنید یا اینکه دیدنش مجاز نیست.

زکریا گفت:برای اینکه حس کنجکاویتان اغنا شود به شما نشان خواهم داد.

پردیس بلند شد و با خوشحالی گفت:همین حالا نشانم بدهید چون میترسم بعد از جشن پشیمان بشوید.

زکریا هم بلند شد و با گفتن هرطور میل شماست براه افتاد و پردیس را هم بدنبال خود راهی کرد.رضا که آندو را در کنار هم دید رو به مهدخت گفت:پسرخاله جنابعالی چندان هم بی دست و پا و خجول نیست نگاه کن!

نگاه مهدخت وقتی بر آن دو افتاد زمزمه کرد:تلاش دختر دایی تو بی ثمر است و زکریا دل به کسی نمیبازد.

آندو در مقال چشم متعجب دیگران از پله ها بالا رفتند و زکریا در سالن را باز کرد تا پردیس داخل شود.خاله اختر در میان اسیه و آمنه نشسته بود آرام نجوا کرد:زکریا با این کارش به همه ما اهانت کرد.مگر او قسم نخورده بود که هیچکس را به آن سالن راه نمیدهد پس چطور شد که این دختر اجازه وارد شدن گرفت.

آسیه و آمنه که از حرکت زکریا به وجد آمده و این حرکت را نوعی اشتی کردن با زندگی تلقی میکردند.شادمانه گفتند:شاید او خیالاتی دارد و میخواهد اتاق عقد را نشان عروس آینده اش بدهد![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]خاله پیشانی پر از چین کرد و پرسید:نو که آمد به بازار کهنه شد دل آزار؟این دختره تازه رسیده مهمتر از دختر خاله اش شده؟

آمنه که نمیخواست با حرفهای خاله شادی اش ضایع شود با لحنی شیطنت امیز گفت:شاید!

کلام او موجب رنجش خاله اختر شد و او را از روی صندلی بلند کرد تا د رجمع دیگری بنشیند.با رفتن او دو خواهر کنار هم نشستند و از فرط شادی دستهای یکدیگر را در دست گرفتند و بروی هم خندیدند.آسیه گفت:باید دعا کنیم که این دختر بتواند جای ملیکا را در قلب زکریا بگیرد.

آمنه به یکباره آه کشید و رنگش پرید و با چشمانی حیرت زده به آسیه زل زد.آسیه که متوحش شده بود پرسید:چی شده آمنه چرا رنگت پرید.

آمنه با آوایی ضعیف زمزمه کرد:او برادرزاده وکیلی است!

آسیه گفت:اینرا که میدانستم کجایش تعجب دارد؟

آمنه گفت:پردیس خواهر شوهر ملیکاست!

صدای وای گفتن آسیه هم بلند شد و پس از آن هر دو نگران چشم به پله ها دوختند و از خود پرسیدند آیا زکریا این موضوع را میداند؟

پردس وقتی قدم به سالن گذاشت مات و مبهوت به دیوار اطراف سالن نگاه کرد.زبانش از دیدن آنهمه زیبایی بند آمده بود و فقط نگاه میکرد.آنچه پیش روی داشت بیشباهت به کلیسا نبود و در جایگاهی که مخصوص عروس و داماد ساخته شده بود و چهار فرشته بر فراز جایگاه پارچه ای بدست گرفته که نشانگر و سمبول ساییدن قند بر سر عروس و داماد بود زبان باز کرد و گفت:آنقدر زیبا و با شکوه است که بشما حق میدهم نگذارید از این سالن استفاده شود.اینجا نمایی از کلیسا و بهشت را با هم دارد و فرشته ها آنقدر طبیعی بنظر میرسند که گویی هم در حال پرواز بدور سالن هستند.شادی از صورتشان بخوبی هویداست.آقای...

زکریا!

بله ببخشید که اسمتان فراموشم شد.آقا زکریا شما روحیه ای بسیار رمانتیک دارید و کارتان بی عیب و نقص است.

اما خانم عزیز هنر این سالن کار هنرمندانه اقا رضا و همکاران اوست.ایده اینکار فقط از من است.

بهر حال شما باید هنر شناس باشید تا بتوانید چنین ایده ای را خواسته باشید.باور کنید من به همسر آینده شما غبطه میخورم و خجالت نمیکشم که بگویم به او حسادت میکنم.میتوانم لحظه ای جایگاه عروس خانم را اشغال کنم؟

پردیس به انتظار جواب زکریا نایستاد و خود را به جایگاه رساند و نشست بعد به زکریا اشاره کرد و گفت:شما هم بنشینید و بعد تصور کنیم که فرشته ها دارند بر سرمان قند میسایند.

زکریا کنار او نشست و ناخودآگاه گفت:سالها پیش نقشه چنین محیطی را در ذهنم کشیده بودم و به محض آنکه توان مالی یافتم از مهندس خواستم تا آنرا عملی کند.بگمانم شما برای اولین بار است که به روستا آمده اید همینطور است؟

پردیس سر فرود آورد و گفت:من به مدت 7 سال است که از ایران دور هستم و به اتفاق خانواده ام در اروپا زندگی میکنم.من در آنجا با پسری دوست شدم که گمان داشتم با یکدیگر ازدواج میکنیم اما او علاقه مند به روابط آزاد بود و من اشتباه کرده بودم.برای اینکه خودم را پیدا کنم به وطن برگشتم و آمدم پیش عمویم.اما برادرم عاشق روستاست و همیشه از زیبایی و طراوت هوا و مردمان خوب و صادقش برایمان حیکات کرده و من چندان هم با روستای شما یا بهتر است بگویم با شهر شما بیگانه نیستم.

زکریا گفت:بخاطر شکستی که تحمل کردید متاسفم و امیدوارم که...

پردیس با صدا خندید و گفت:من متاسف نیستم چون زندگی من به یک فاجعه شبیه بود تا زندگی عشقهای زودگذر جوانی را نباید زیاد جدی گرفت.من علیرغم میل خانواده ام با او دوست شدم و نصایح پدر و مادرم را نشنیده گرفتم.ریچارد فرهنگ خود را داشت و حرفم را در مورد ازدواج نمیفهمید.باور کنید اگر ریچارد بجای شما بود و من با همین احساسم که این سالن را توصیف کردم برای او گفته بودم با صدای بلند میخندید همانطور که در مقابل دلایلم برای ازدواج میخندید.او جوان بی احساسی نیست اما فرهنگ ما را قبول ندارد و ما هیچوقت حرف یکدیگر را نفهمیدیم.

زکریا پرسید:خیال ماندن دارید یا اینکه برمیگردید؟

پردیس گفت:نمیدانم وقتی برمیگشتم با این نیت آمدم که برای همیشه بمانم و دیگر برنگردم امادارم کم کم بی حوصله میشوم.چون تنها من و عمو مانده ایم و دیگر کسی نیست.خانواده عمویم همه سرانجام گرفته و از زندگی خود راضی هستند.وقتی می آمدم تنها یکنفر بود که بمن گفت خوش بحالت که داری برمیگردی ایران و آنهم ملیکا زن برادرم بود.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]زکریا با شنیدن نام ملیکا آنچنان از کنار پردیس بلند شد که او را متوحش کرد و پرسید چی شد؟زکریا بخود آمد و با گفتن هیچی هیچی مرا ببخشید که شما را ترساندم.بهتر است تا مهمانها بیش از این کنجکاوی نکرده اند برگردیم.بعد به ساعت دستش نگریست و گفت:وقت صرف شام است لطفا بفرمایید!

وقتی آندو از پله ها سرازیر شدند نه آمنه و نه آسیه جرات نکردند به چهره زکریا نگاه کنند و هنگامیکه زکریا با صدای بلند مهمانها را برای صرف شام به سالن غذاخوری دعوت کرد.آندو گویی به صندلیهای خود چسبیده بودند و نمیتوانستند حرکت کنند با خلوت شدن صحن باغ آسیه رو به آمنه گفت:همه رفتند تنها من و تو مانده ایم.

آمنه گفت:بهتر است ما هم برویم و بروی خودمان نیاوریم که آن دو را با هم دیده ایم.شاید زکریا هنوز بی اطلاع باشد.

آسیه گفت:ساعتی پیش در دل دعا میکردم که زکریا از این دختر خوشش بیاید اما حالا باید دعا کنم که چنین نشود.میدانی وقتی فکر میکنم که اگر ملیکا و زکریا با هم روبرو شوند چه اتفاقی رخ میدهد تیره پشتم میلرزد.

با نزدیک شدن جعفر به آنها و گفتن اینکه پس چرا نمی آیید غذا تمام شد.آندو بلند شدند و بدنبال او حرکت کردند.بهنگام صرف شام آسیه که کنجکاوی آزار دهنده ای پیدا کرده بود از زیر چشم بسوی زکریا که به فاصله نه چندان دور نشسته بود نگاه کرد و متوجه شد که او در فکر است و با غذایش بازی بازی میکند.از دیدن این صحنه دلش فرو ریخت و با خود گفت زکریا پردیس را شناخته و خاطره ملیکا برایش زنده شده.

دوخواهر دیگر از شور و شادی جشن نصیبی نبردند و هر دو بی اختیار در غم برادر شریک شدند.بهنگان بریدن کیک وقتی ارابه آرام آرام بسوی جایگاه عروس و داماد به حرکت در آمد و شمعها در تاریکی سالن با نور لرزان خود به محیط زیبایی بخشیدند آسیه پرسید:تو هم داری به همان چیزی فکر میکنی که من میکنم.

آمنه گفت:یادت می آید که زکریا چقدر سفارش کرده بود که رقص کارد را اول ملیکا انجام دهد؟من دیگر طاقت نشستن و دیدن ندارم.

آمنه بلند شد و بدنبال او اسیه هم بلند شد و در مقابل اعتراض خاله مادر و تنها بودن او را بهانه کردند و مجلس را ترک کردند.در مقابل سالن مردانه با زکریا روبرو شدند که سیگار میکشید و دودش را به اسمان میفرستاد.آسیه با دیدن این صحنه بغض کرد و روبروی برادر ایستاد و گفت:خوب مچت را گرفتم سیگار میکشی؟

زکریا به دو خواهر نگریست و گفت:این دود دل من است که به اسمان میرود.خدا مرا از خودش رانده و رهایم کرده.

آسیه گفت:حرفهای کفر آمیز میزنی.خدا فقط شیطان را از خود رانده ولی بندگانش را هیچوقت رها نمیکند زبانت را گاز بگیر داداش و استغفار کن.

زکریا از سر بی حوصلگی سر تکان داد و پرسید:چرا سالن را ترک کردید مگر نمیمانید کیک بخورید؟

آمنه گفت:مادر تنهاست و تا آخر مجلس برسد فرصت نمیکنیم که به او سر بزنیم.به جان علی و مجید بگو که برای بردنمان بیایند به باغ.

آنها با گفتن این حرف از پله ها سرازیر شدند تا شاهد فرو ریختن بیشتر برادرشان نباشند.هر دو از تاریکی و سکوت کوچه باغ سود جسته و بحال زکریا گریستند.بگمان آنها زکریا ضربه دیگری را تحمل کرده بود و حال که داشت ملیکا را فراموش میکرد چرا باید با دختری روبرو شود که برادرش عشق او را از کفش ربوده بود.آمنه میان گریه گفت:بدبختی و بدشانسی از این بیشتر نمیشود.چه میشد اگر پردیس وکیلی نبود و با آنها نسبتی نداشت و زکریا هم با او ازدواج میکرد و سر و سامان میگرفت؟

آسیه پرسید:به مادر بگوییم یا اینکه نداند بهتر است؟

آمنه گفت:باید بگوییم تا در جریان باشد و آنطور که صلاح است زکریا را آرام کند.

حلیمه خانم در خواب بود که دو دخترش کنار بسترش نشستند و او را بیدار کردند.حلیمه خانم از دیدن آندو نگران شد و پریشان حال در بستر نشست و پرسید:چی شده تو عروسی دعوا شده؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آسیه خندید و گفت:نه مادر نگران نشو ما از فرصت استفاده کردیم و به دیدنت آمدیم فقط همین.

حلیمه خانم خمیازه ای بلند کشید و با لحنی ناراضی گفت:صبح خدا را از شما گرفته بودند که این وقت شبی بدیدنم آمدید؟

آمنه گفت:اگر نمیخواهی ما را ببینی میرویم.

کلام او مادر را تکان داد و با شناختی که نسبت به فرزندان خود داشت گفت:غلط نکنم بیاد چیز فوق العاده ای اتفاق افتاده باشد که شما را شبانه و از مجلس عروسی به اینجا کشانده حالا برایم تعریف کنید.

آمنه به آسیه نگاه کرد و او هر آنچه را که دیده بود برای مادر بازگو کرد.حلیمه خانم دست بر پا کوبید و گفت:پناه بر خدا دیدید که بچه ام بار دیگر برگشت سرجای اولش او تازه داشت بخود می آمد و سرش را به کار و کاسبی گرم میکرد.این دیگر چه بلایی بود که بر سرمان نازل شد.حالا بگید زکریا کجاست؟نکند تالار را ول کند و برود خود را گم و گور کند؟چرا او را تنها گذاشتید و آمدید اینجا؟آیا به ذبیح...گفتید که مراقبش باشد؟

آسیه گفت:هیچکس چیزی نمیداند.من و آمنه هم فکر میکنیم که زکریا از پردیس خوشش آمده باشد شاید خیال ما اشتباه باشد.

حلیمه خانم سر تکان داد و گفت:اشتباه نیست من زکریا را میشناسم.قسم خورده که در آن سالن را فقط برای همسرش باز کند و حالا که شما میگید او سالن را به آن دختر نشان داده معنی اش اینست که او را انتخاب کرده.وای بدبخت جوانکم که یکبار دیگر هوار روی سرش خراب شد.چرا نشسته اید بلند شین برین رد برادرتان!به ذبیح الله برسان که مراقبش باشد و با او بخانه برگردد.زودتر بروید تا دیر نشده!

وقتی اسیه و آمنه از در بیرون آمدند هر دو میدویدند تا زودتر به تالار برسند.هر دو به تنگی نفس دچار شده بودند و برای اینکه بتوانند تنفس کنند از دویدن دست برداشتند و بر جای ایستادند.از دور نزدیک پله ها چشمشان به مهمانهایی خورد که از در باغ خارج شده و برای سوار شدن ایستاده بودند.آندو به قدمهای خود نظم دادند و هنگامیکه به دیگران رسیدند متوجه شدند که زکریا آقای وکیلی و پردیس را در اتومبیل خود سوار کرده تا به باغشان برسانند.هر دو متحیر از کار زکریا به یکدیگر نگریستند و اسیه گفت:اینکار چه معنا میدهد؟

آمنه هم با سوءظن گفت:شاید نمیداند و هنوز نفهمیده پردیس کیست؟

آسیه حرف او را پذیرفت و با گفتن بهتر است داداش ذبیح را با خبر کنیم برای یافتن او حرکت کردند.آن چه دو خواهر با دستپاچگی برای آقا ذیبح شرح دادند .بیش از آنکه او را آگاه و مطلع کند بر ناآگاهی اش افزود و در آخر با لحنی خشمگین پرسید:معلوم هست چه میگویید؟من بالاخره نفهمیدم زکریا میداند آن دختر کیست یا نمیداند؟

بار دیگر دو خواهر شروع کردند به تعریف آنچه دیده و آنچه از مادر شنیده بودند و در آخر افزودند مادر پیغام داده که مواظب زکریا باشید و او را تنها نگذارید.آقا ذبیح با صدای بلند خندید و گفت:حالا که مرغ از قفس پریده من کجا دنبالش بگردم.دیدید که با وکیلی رفت.

آمنه معترض گفت:شب که آنجا نمیماند برمیگردد داداش.بهتر است شما صبر کنید تا او برگردد و با هم راهی خانه شوید.بیچاره مادر داشت مثل جوجه میلرزید.

آقا ذبیح از شنیدن این خبر چین بر ابرو انداخت و گفت:شما دو نفر هم تا مادر یا زکریا را توی گور نکنید راحت نمیشوید.این چه خبری بود که نتوانستید پیش خودتان نگه دارید و به گوش او رساندید؟من هر چه سعی میکنم کمتر پایم به این خراب شده برسد کمتر موفق میشوم نشد که بیایم و خبری نشود![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با نزدیک شدن جان علی و مجید آقا ذبیح از دوخواهر فاصله گرفت و خود را به آنها رساند و با آن دو مشغول صحبت شد.بعد از تمام شدن گفتگو آقا ذبیح به دو خواهر اشاره کرد که نزدیک شوند و پس از آن گفت:من باید برگردم شهر اما ایندو مراقب زکریا هستند.به مادر هم بگو نگران نباشد.زکریا زکریای دو سال پیش نیست.

آقا ذبیح با گفتن این حرف بسوی همسرش که فرزند خردسالش را در آغوش داشت براه افتاد و رفت.حلیمه خانم که بی خواب وبیتاب شده بود درد پا را فراموش کرده و آرام آرام راه افتاده و با طی کردن کوچه باغها خود را زمانی به هشت پله رساند که تنها یک اتومبیل در مقابل تالار به چشم میخورد و آنهم اتومبیل زکریا بود.با دیدن اتومبیل نفس اسوده ای کشید و روی پله نشست و با بانگ بلند گاهی اسم زکریا و گای اسم جعفر را صدا میزد.وقتی یکی از کارکنان تالار از در باغ خرج شد حلیمه خانم او را مخاطب قرار داد و گفت:آی منصور به زکریا بگو مادرت رو پله نشسته و با تو کار دارد.

منصور با شناختن حلیمه خانم بلافاصله وارد باغ شد تا زکریا را خبر کند.دقایقی بعد وقتی زکریا از در خارج شد.حلیمه خانم گریست و در همان حال قربان صدقه پسرش رفت.زکریا از دیدن مادر و چهره هراسان او کنارش نشست و گفت:حالت خوب است مادر؟چرا اینجا نشسته ای؟اگر کارم داشتی چرا تلفن نکردی؟

مادر که تا آن لحظه به تنها چیزی که فکر نکرده بود تلفن بود.خود را جمع کرد و گفت:آرام آرام آمدم تا مگر عروس و داماد را ببینم که دیر رسیدم و همه رفته اند.خیال نداری برگردی خانه؟

زکریا گفت:شما برو داخل ماشین بشین تا منهم بیایم.

زکریا در اتومبیل را باز کرد و حلیمه خانم نشست.وقتی زکریا بسوی در باغ حرکت کرد او تتمه گریه اش را بدرقه راه پسرش کرد و زیر لب گفت خدا هیچ کافری را هم مادر نکند که حتی او هم طاقت دیدن ناراحتی فرزندانش را ندارد.

وقتی پس از دقایقی زکریا بازگشت و پشت فرمان نشست مادر به چهره او دقیق نگاه کرد و پیش خود گفت:گمان کنم که دخترها اشتباه کرده اند.این قیافه هر شب اوست و تغییری نکرده![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل8 (2)

 

اما آنشب زکریا را رویایی غیر از رویاهای دیگر شبها بخود مشغول کرده بود و اینبار بجای تصویر ملیکا با دو چشم ابی مانند دریا دو چشم سیاه درشت برنگ شب پردیس نشسته بود و با او خلوت کرده بود.

میدانی پردیس هیچ انسانی ظالم و ستمگر و دزد و جانی بدنیا نمی آمد.همه پاک و معصوم متولد میشوند اما این زمانه است که از بره گرگ میسازد و از انسان معصوم جانی و جنایتکار !من خودم زمانی فقط خوبی و خوب بودن را باور داشتم و طرفدار عدالت و دشمن بیعدالتی بودم.باور داشتم راه راست تنها راهی است که انسان را به منزل مقصود میرساند و به بیراهه رفتن جز فساد و تباهی حاصلی دیگر ندارد.آنچه در کتابها خوانده بودم و آنچه در دامن مادر آموختم علنا بکار گرفتم چون مشق شب و از روی هر کدام بجای ده بار بیست بار نوشتم تا فراموشم نشود.اما در مقال چه نتیجه ای دیدم؟مجنون نام گرفتم چون در عشق صادق بودم.خل و چل خطاب شدم چون مهرم را فقط و فقط نثار او کرده بودم.و راستی درستی ام در عشق به هالو بودن و خر بودن تعبیر شد چون هرگز بخود اجازه نداده بودم که او را بفریبم و پای در زنجیرش کنم.آخر مگر میشد آفتاب را گفت که نتاب.مگر میشد به دریا گفت که چنین آبی و پاک مباش.اما حالا میفهمم که میشد گفت و من هالو باور نداشتم.میدانی میتوانستم بدزدمش و ته باغ کربلایی صفر پنهانش کنم عقل هیچکس هم نمیرسید که میتواند آنجا او را پیدا کند.موهایش را از ته میتراشیدم که دیگر چون آفتاب ندرخشد و او را تصاحب میکردم که در اثر گریه رنگ ابی چشماش خونین شود و چون دیگر پاک نبود و آلوده دامن شده بود از قله غرور تا ته دره ذلت و خواری سقوط کرده و با من از سر عجز و درماندگی سخن میگفت حال دیگر این من بودم که به او میخندیدم.مسخره اش میکردم و گاهی از سر غیظ زبانم را در آورده به او دهن کجی میکردم.بگمانم که شیطان دارد کمکم میکند تا به دیگران ثابت کنم که زکریا مجنون و خل و چل نیست و اگر اراده کند میتواند از هر گرگی گرگتر و از هر ظالمی ستمگرترباشد.اما اقرار میکنم که دلم برایت میسوزد.نه بخاطر جسمت که فقط بخاطر اعتمادت که هنوز بر خوشباوری تکیه داری میسوزد.شاید هم کمی برای آن دو چشم سیاهت که همیشه شب است اما روز را باور دارد.میدانی وقتی که گفتی تو خواهر آن نامرد هستی که ملیکا را با سحر و افسون کلماتش از من دزدید چه حالی شدم؟بگمانم که رسید که در آنی همه فرشته ها بالهایشان را کنار گوشم بر هم میزنند و من ا ز صدای برخورد باها کر شده ام.در آنی شب عروسی ملیکا پیش چشمم مجسم شد.وقتیکه من در زیر ظاقی خانه همسایه شان نشسته بودم و بدر خانه چشم دوخته بودم تا ملیکا از آن خارج شود.سردم بود و دندانهایم بهم میخورد.تب داشتم و بسختی از بر رفتن چشمانم جلوگیری کرده بودم.وقتی او شاد و خوشحال به اتفاق برادرت از درخانه خارج شد و سوار اتومبیل شد بجای چند شاخه گلی که از اتوموبیل دزدیده بودم در مشتم فشردم و خواستم دور بیندازم که پشیمان شدم و هنوز هم گلهای له شده را نگهداشتم.به چه منظور؟به اینکه وقتی دیدمش به صورتش پرتاب کنم و بگویم که دیگر برایم هیچ ارزشی ندارد حرفم را باور نمیکنی؟حق داری چون خودم هم تا ترا ندیده بودم گمان نداشتم که بتوانم شیطان شوم.اما سر میز شام تصمیم خود را گرفتم و دیدی که چه خوب نقش بازی کردم و اولین قدم را برداشتم.از فردا وقتی با هم روبرو شویم جملاتی را از من خواهی شنید که ترا تا عرش بالا ببرد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بتو آنقدر محبت خواهم کرد که ملیکا از شدت حسد زانوی غم بغل بگیرد و از دو چشم اشک ببارد.من او را زجر کش خواهم کرد تا هر لحظه از زندگیش چون سم هلاهل گردد.بتو هر آنچه برای او روزی میخواستم خواهم بخشید تا بداند که چه میتوانست داشته باشد و آسان از دست داد.اما پردیس تنها قلبم را بتو نمیبخشم.چون دیگر قلبی ندارم که بتو تسلیم کنم.باید بنشینم و چند بیت شعر عاشقانه از بر کنم تا وقتی دیدمت برایت بخوانم.پس تا شب دیگر خداحافظ.

زکریا رویایش را رها کرد و بدنبال دیوان شعر گشت اما آنرا نیافت و با گمان اینکه یکی از خواهرانش برداشته چند ناسزا نثار آنها کرد.صبح حلیمه خانم از رایحه ادوکلنی که اتاق را پر کرده بود سر درون آشپزخانه کرد و زکریا را مشغول خوردن صبحانه دید.

او شیک و برازنده خود را آراسته بود و در مقابل سوال مادر که پرسید شهر میروی؟با دهان پر گفت:بله.

مادر پرسید:تنها میروی؟

زکریا سر تکان داد به نشانه نه و گفت:با آقای وکیلی و فامیلش.

مادر دقیق به صورت زکریا نگاه کرد و با لحنی آرام و شمرده گفت:حتما میدانی که فامیل وکیلی کیست؟

زکریا سر فرود آورد و دانستن اینکه مادر همه چیز را میداند گفت:او هر که میخواهد باشد خیال دارم در چند روز آینده شما را بفرستم خواستگاری.

مادر آنچنان وای بلندی گفت که زکریا متعجب به او نگریست و پرسید:چرا وای؟

حلیمه خانم گفت:خودت اصلا میدانی داری چکار میکنی ؟این دختر...

زکریا حرف مادر را قطع کرد و گفت:این دختر آمده ایران که برای همیشه بماند و خیال برگشتن ندارد.اگر منظور شما از گفتن وای همان چیزی است که من فکر میکنم باید بدانید که ملیکا و شوهرش هرگز نمیتوانند وارد ایران شوند و ما یکدیگر را هیچوقت نخواهیم دید.

حلیمه خانم که قانع نشده بود گفت:تو حرفهای نامعقول میزنی!من باور ندارم که تو یک شبه عاشق و شیدای این دختر شده باشی!قصد تو چیز دیگریست که هم خودت میدانی و هم من!من بتو میگویم که داری خبط بزرگی مرتکب میشوی.من فکر میکنم که تو میخواهی بجای برادر از خواهر انتقام بگیری و حالا که دستت به شوهر ملیکا نمیرسد خواهر او را وسیله قرار داده ای!

زکریا با صدای بلند خندید و گفت:اشتباه شما همینجاست مادر باور کنید هیچ انتقام و انتقام کشی در میان نیست.من قصد دارم این دختر را خوشبخت کنم و امکاناتی که ملیکا میتوانست داشته باشد و از دست داد به پای این دختر نثار کنم.خواهید دید آنچنان زندگی شاهانه ای برایش فراهم کنم که همه بزندگی ما غبطه بخورند.این دختر لیاقت همه چیز داشتن را دارد.ملیکا اینجا را گذاشت و رفت تا در غربت خوشبختی را پیدا کند و این دختر آزادی و امکانات اروپا را گذاشته و برگشته تا در اینجا خوشبختی را پیدا کند.من میخواهم این خوشبختی را تقدیمش کنم تا به خیلی ها ثابت کنم که میشود در همینجا هم خوشبخت شد و سعادتمند زیست.

مادر به چهره برافروخته پسرش نگریست و پرسید:با دلت چکار میکنی؟آیا...[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]زکریا خندید و رو به مادر گفت:دو سال پیش از سینه بیرون اوردم و شبانه انداختم جلوی سگهای ده.به شما به ذبیح و بهمه ثابت خواهم کرد که بدون قلب هم میشود زندگی کرد.فقط بنشینید و تماشا کنید.

وقتی زکریا از در خانه بیرون رفت حلیمه خانم دست به اسمان بلند کرد و گفت:خداوندا پسرم را بدست او میسپارم او را از شر شیطان حفظ کن!

هیچکس بدرستی نمیدانشت که چرا حلیمه خانم سفره نذری انداخته است.حتی دخترانش.او هم د رمقابل سوال اسیه و آمنه گفته بود:خیلی وقت پیش نذر کرده بودم و فراموشم شده بود حالا که بیاد آوردم ادای دین کردم.

همه اعضا فامیل و دوست و همسایه بگرد سفره نشسته بودند و خود حلیمه خانم با خواندن دعای توسل که با ریختن اشم قرائت شد دل همه را بدرد آورد و از یکدیگر پرسیدند چه پیش آمده که حلیمه خانم اینطور استغاثه و ناله سر میدهد؟چند تن از همسایگان که آقای وکیلی و پردیس را در اتوموبیل زکریا دیده بودند چنین استنباطی داشتند که حلیمه خانم از عروسی که قرار است آقا زکریا بخانه بیاورد راضی نیست و سفره برای برهم خوردن این وصلت است.اما افراد نزدیک که خود شاهد به خواستگاری رفتن حلیمه خانم بوده و دیده بودند که او با چه شور و شوقی راهی خانه اقای وکیلی شده و هنگام بازگشت همه را به صرف شیرینی مهمان کرده این نظر را رد میکردند.آسیه و آمنه که در ابتدای ماجرا خوشبینانه به این وصلت نگاه نمیکردند.وقتی تلاش زکریا را برای ساختن ویلایی بزرگ در همجواری باغ وکیلی دیدند یاس را کنار نهاده و امیدوار شدند.همزمان با ساختن ویلا آندور در سالن خصوصی تالار به عقد یکدیگر در آمدند و پیش از مراسم نام تالار را تغییر داده و پردیس جایگزین ملیکا شد.هیچیک از اهالی روستا چنان مجلس جشن شاهانه ای ندیده و هیچکس نبود که برای جشن دعوت نشده باشد.فیلمبردار و عکاس از این مراسم فیلم تهیه کردند و به هنگام غروب آسمان ده یکپارچه غرق نور شد و فشفشه های رنگین اسمان را نورباران کرد.لباس عروس و جواهرات گرانبهای او چشم بیننده را خیره میکرد شش دختر خردسال ادامه پیراهن عروس را گرفته و دو خواهر داماد در سبدهای کوچک تزیین شده به زیر پای عروس و داماد گلبرگهای گل رز میریختند.صدای موزیک که از همه بلند گوهای دور میدان به گوش میرسید و خوشتر از همه آقای وکیلی که توانسته بود دو برادرزاده خود را به سعادت برساند.او در تماسی که با بردار داشت آنقدر از صفات نیک زکریا سخن داده بود که وی را راضی به این وصلت کرده بود.ضمن آنکه میلاد نیز با بخاطر آوردن زکریا بر کلام عمو صحه گذاشته و داماد را تایید کرده بود.پردیس در نامه ای طولانی که برای مادر نوشته بود تمام وقایع را مو به مو شرح داده و از نحو آشنایی تا مراسم خواستگاری را توصیف کرده بود.او حتی از شیطنتهای زکریا که بعنوان شوخی و غافلگیری از سرکوچه تا نزدیک خانه عمو شکلات و آدامس میچیده حکایت کرده و دل مادر را با این تصور که پسری عاشق پیشه و شوخ طبع دامادشان شده شاد کرد.دو حلقه فیلم از مراسم گرفته شده برای مادر و پدر پردیس فرستاده شد تا در جریان لحظه به لحظه مراسم قرار بگیرند.سرویس جواهری که زکریا به عروس هدیه داده بود کار دست یکی از شاگردان میلاد بود که او بهنگام دیدن فیلم فوری آن را شناخت و با تحسین گفت الحق که مرد خوش سلیقه ای است.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اما در آن جمع که قلب همه از شوق خوشبختی پردیس در سینه میطپید.تنها یک نفر بود که بهنگام دیدن فراموش کرده بود که عروس دختر دیگری است و او فقط تماشاچی است.هیچ صحنه ای برای او دلخراشتر از صحنه ای نبود که فیلمبردار از تابلوی نئون سردر تالار که نام پردیس را نشان میداد فیلم گرفته بود.ملیکا احساس کرد که قلبش فشرده شده و دیگر تاب و تحمل دیدن ندارد.پس بلند شد و به بهانه سرکشی به کودکش اتاق را ترک کرد.در خلوت اتاق بغض فروخورده اش را با گفتن نه نه نه احمق چطور تونستی با من چنین کاری بکنی فرونشاند.از صدای فریاد گونه او طفل از خواب پرید و شروع به گریستن کرد.ملیکا او را از روی تخت بلند کرد و در آغوش کشید و بخود فشرد.گرمی و حرارت کودم قلبش را آرامش بخشید و زیر لب چند بار تکرار کرد من زن خوشبختی هستم.با خوابیدن مجدد کودک او را در بستر گذاشت.اما از اتاق خارج نشد.آنجا تنها مکان امنی بود که میتوانست راحت و آزاد بنشیند و فکر کند از خود پرسید:آیا براستی زکریا گذشته را فراموش کرده و دل به پردیس سپرده؟

با اینکه ساعتی بیشتر از فیلم را ندیده بود اما همان مقدار هم کافی بود تا بفهمد که زکریا فراموشش کرده و تغییر نام تالار این فکر را قوت بخشید.کنجکاو شده بود که بقیه فیلم را ببیند.حتم داشت که همه اعضای خانواده زکریا را خواهد دید.حلیمه خانم آسیه آمنه خاله اختر و مهدخت که میدانست با او نسبت فامیلی پیدا کرده و هر دو عروس یک طایفه شده اند وکیلی و رحمتی!

بخود گفت مهدخت در باغ بزرگ رحمتی با آنهمه اشیا لوکس و عتیقه چگونه زندگی خواهد کرد آیا او از ارزش هنر چیزی میداند؟خودش را بیاد اورد و روزیکه با پدربزرگ و زکریا به باغ رحمتی رفته بود و آنجا را موزه ای یافته بود و از خود پرسید آیا من از مهدخت کمتر بودم که بجای من او حالا دارد در ان سالن بزرگ و با شکوه جولان میدهد.خواهر یک ماست بند حالا در کاخی زندگی میکند و کلفت و نوکر دارد.

از آینه ذهن پس از مهدخت به پردیس نظر انداخت و او را هم با خود قیاس کرد و زمزمه کرد من میتوانستم همه چی داشته باشم هر چیز که حالا به پردیس تعلق دارد میتوانست مال من باشد!

نگاهش اتاق کوچک زیر شیروانی را کاوید و از خود پرسید:سهم من از زندگی این اتاق زیر شیروانی است؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل 9 (1)

 

 

به خود نهیب زد و خواست افکار مسموم را از خود دور کند و به داشته هایش که موجب تسلی خاطر و امیدواریش به زندگی باشد بیندیشد ، اما باز هم قیاس در اندیشه اش نشست. قیاس مابین مش تقی که آنهمه مهربان و رئوف بود و پدرشوهرش که مردی نظامی با خوی و خصلت سپاهیگری. او را نیز مهربان یافت اما نه در حد مش تقی . حلیمه خانم هم تفاوت فاحسی با مادر شوهرش داشت. این زن عادت کرده بود که فرمانده خانه باشد و در غیاب همسر ، او فرمانده باشد. اعضاء خانواده سربازان پادگان کوچک بودند که حق اظهار عقیده نداشتند و می بایست فقط اوامر را اجرا کنند . ملیکا از اینکه آن دو را مستبد و خودکامه سنجیده پشیمان شد و برای آن که خود را نالایف و ناشایست نپندارد با این اندیشه که اگر این دو ما را به حال خود وا می گذاشتند هرگز نمی توانستیم در کنار هم زندگی کنیم و هرچه کرده اند از روی مصلحت و دوراندیشی بود. به آنها امتیاز مهربانی بخشید و با نگریستن به چهره معصوم فرزندش گفت:

- خوبشبختی مرا همین بس که دانیال بدون پدر ، بزرگ نیم شود!

بلند شد و با گامهایی استوار از پله ها پایین آمد . یقین داشت که فیلم دیگر نمی تواند روح و روانش را آزار دهد . وقتی کنار میلاد نشست بی اختیار دست او را گرفت که موجب تعجب او شد. اما لبخند ملیکا که از روی مهر به روی او زده شد ف لبهای میلاد را هم به تبسم وا داشت. نمایش فیلم پیش از آن که ملیکا خود را محک بزند به اتمام رسیده بود و میلاد با خستگی بلند شد و با گفتن شاهنامه آخرش خوش است ، لب به انتقاد گشود و در مقابل پرسش مادر که متعجبانه پرسید:

-منظورت چیست؟

گفت: با اینهمه ولخرجی یقین دارم تا خرخره در قرض فرو رفته و پردیس مجبور است سالها تاوان اینهمه افراط و تبذیر را بپردازد!

ملیکا وقتی مادر شوهر را گرفته و رنجیده خاطر یافت ، صورت او را بوسید و گفت:

- از حرف میلاد نرنجید او هم طالب خوشبختی پردیس است!

خانم وکیلی با لحنی که هنوز رنجیده بود گفت:

- اگر مادرش نبودم و به خصوصیت اخلاقی اش وارد نبودم ، یقین می کردم که دارد به زکریا حسادت می کند! تو هم که تمام وقت در اتاقت بودی و فیلم را ندید. گمان می کنم که بین شما و زکریا اختلافی وجود دارد همین طور است؟

ملیکا بی اختیار تکان خورد و با نگاهی متعجب به خانم وکیلی نگریست و پرسید:

- اختلاف؟ چه اختلافی؟ میلاد تنها یکی دو بار زکریا را دیده و آنهم به مدت چند دقیقه. نه ! حتم دارم که بین انها هیچ کدورتی وجود ندارد. منهم دلم می خواهد فیلم را از اول تا آخر ببینم و لذت ببرم. تکه تکه دیدن یعنی هیچ ندیدن. باید در یک فرصت مناسب دو حلقه را با هم ببینم!

خانم وکیلی که مجاب شده بود ، بلند شد و با گفتن راست می گی فیلمها آن قدر قشنگ است که حیف است نصفه نیمه دیده شود ، به شک و ظن پایان داد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فرصتی که ملیکا برای دیدن فیلم طالب بود یکماه بعد و به هنگام تعطیلات که خانم و آقای وکیلی باتفاق خانواده برادر به سفر چند روزه رفتند بدست آمد و او برای دیدن فیلمها و پرهیز از نشستن و برخاستم همه چیز را فراهم آورد و با خیال آسوده به تماشا نشست اما هنوز ساعتی نگذشته بود تمام فیلم ها به پایان رسیده بود چه ملیکا تاب و قرار دیدن نیاورده و تمام صحنه ها جز صحنه های کوتاهی که از اقوام گرفته شده بود ، سانسور کرد اما همان مقدار از فیلم هم توانسته بود بار دیگر غلیان احساس را در وجودش برانگیزد و او را از پردیس که جایگاه وی را در تمام فیلم اشغال کرده بود متنفر گرداند. آن روز روحیه و اخلاق ملیکا تغییر کرده و به زنی تندخو و عصبی تبدیل شده بود . در وجودش احساس دلشوره می کرد و عامل آن را دیدن فیلم می دانست و از این که نتوانسته بود بر کنجکاوی فائق آید و به تماشا نشسته بود خود را سرزنش می کرد. هنگام غروب وقتی میلاد به اپارتمان بازگشت و با چهره ی افسرده و خسته ملیکا روبرو شد ، پیش خود تصور کرد که تنهایی و تنها مراقبت کردن از طفل همسرش را خسته و افسرده کرده است.پس پیشنهاد کرد که برای قدم زدن و هواخوری از منزل خارج شوند. دانیال کوچک در خواب بود و آن دو با اطمینان آماده خروج شدند . اما هنوز اپارتمان را ترک نکرده بودند که صدای زنگ تلفن وادارشان کرد تامل کنند. میلاد گوشی را برداشت و پس از مکالمه ای کوتاه وقتی تماس را قطع کرد بهت زده به ملیکا نگریست. او که از چهره رنگ پریده میلاد دلش گواهی خبری ناخوش را می داد نگران پرسید:

- میلاد چه اتفاقی افتاده؟

میلاد از صدای ملیکا از بهت خارج شد و با تموج گفت:

- بیمارستان ، مادر، بابا!

ملیکا بازوی میلاد را گرفت و تکان داد و با صدایی فریاد گونه گفت:

- درست حرف بزن ببینم چی شده.

میلاد خود را روی مبل انداخت و گفت:

- اتومبیل تصادفه کرده و آنها بیمارستان هستند.

ملیکا گفت:

- پس چرا نشسته ای بلند شو زودتر حرکت کنیم.

ملیکا به طرف اتاق دوید تا دانیال را بردارد و هنگامی که از پله ها پایین آمد میلاد هنوز روی مبل نشسته بود. این بار صدای ملیکا به آوایی خشمگین تبدیل شد و زمانی که از آپارتمان خارج شدند ، خود پشت فرمان نشست و آگاه بود که دارد نقض قانون می کند. فاصله خانه تا بیمارستا را هر دو در حالتی پرتنش طی کردند و هنگامیکه اتومبیل را در مقابل بیمارستان پارک کردند ، دانیال هم از خواب بیدار شد و شروع به گریستن کرد. ملیکا از میلاد خواست تا به تنهایی وارد بیمارستان شود تا او بتواند دانیال را آرام کند.

زمانی که میلاد پیاده شد و داخل بیمارستان شد تا زمانی که از در بیرون امد و به سوی اتومبیل حرکت کرد، ساعتی در انتظار طولانی سپری شده بود. چهره آشفته میلاد بر شدت ضربان قلب ملیکا افزود و او وقتی در اتومبیل نشست در مقابل سوال ملیکا که پرسید چی شده ؟ زمزمه کرد:

- تمام شد![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ملیکا که پی به مفهموم حرف نبرده بود ، پرسید:

- چی تمام شد!

و میلاد با کوبیدن سر به فرمان گفت:

-مادرم ، پدرم ، زن عمو!

ملیکا آه بلندی از سر ناباوری کشید و با صدایی بلند فریاد کشید:

- یعنی آنها مرده اند؟

میلاد سر فرود آورد و تائید کرد . هر دو دقایقی طولانی نشسته و به فکر فرو رفته بودند. افکارشان مغشوش بود و نمی توانستند فکر کنند که چه باید بکنند . ملیکا به یاد جوانها افتاد و پرسید:

- بقیه چی؟ آنها کجا هستند؟

میلاد گفت:

آنها سلامتند و گویا فقط مامان و بابا و زن عمو برگشته اند.

ملیکا که خود را باز یافته بود گفت:

- از این جا نشستن که کاری از پیش نمی رود. بهتر است برگردیم و از حال دیگران جویا شویم.

آن شب ، شب سختی بود و انتظار بیش از حد جانکاه بود، ملیکا توانسته بود با تماس گرفتن به هتل محل اقمت آنها موفق شود با پسرها و دخترعموهای میلاد تماس بگیرد و آنها را از فاجعه باخبر کند. ظهر فردا ، آپارتمان شلوغ و هریک بگونه ای در غم از دست دادن عزیزانش گریه و مویه می کردند. در آن جمع ملیکا بود که به تسلی و دلجویی آنها مشغول بود.

آقای وکیلی از خبر حادثه باخبر شده بود و از فرزندان خود خواسته بود تا مراسم دفن را به تعویق انداخته تا با پردیس خود را برسانند. اجساد به سردخانه سپرده شد و با آگاه شدن دوستان و آشنایان خانه چند روز پذیرای مهمانان شد.

یک هفته از وقوع حادثه گذشته بود که وکیلی و پردیس از راه رسیدند و بار دیگر آتش دلها زبانه کشید. در مراسم دفن وقتی پردیس از شدت اندون خود را در آغوش ملیکا جای داد و سربرشانه او گذاشت ، ملیکا نفرت و انزجار را از سینه بیرون کرد و او را چون خواهری دلسوز در آغوش فشرد و به تسلایش همت گماشت. هر سه عزیز در کنار هم به خواب ابدیت فرو رفتند. در هنگام بازگشت آقای وکیلی دست ملیکا را در دست گرفت و گفت:

- از این که برای همه غم خواری کردی و زحمت کشیدی ممنونم. تو زن مدیری هستی و با اینکه خیلی جوانی ولی بخوبی توانستی از عهده مراسم برآیی و آبروی خانواده را حفظ کنی. من زا طرف همه از زحماتی که کشیدی ممنونم.

ملیکا گفت:

آنها برای منهم عزیز بودند و هرچه کردم فقط ادای وظیفه بود. وکیلی پرسید:

- باید در فرصتی مناسب بنشینیم و با هم گفتگو کنیم . من از بابت فرزندانم نگران نیستم چه آنها سالهاست با این محیط ساخته و به آن خو کرده اند اما نگران آینده میلاد هستم و باید بدانم که او چه تصمیمی خواهد گرفن. می ماند یا اینکه برمی گردد؟

ملیکا بی اختیار گفت:

-وادارش کنید برگردد. ما دیگر در اینجا کاری نداریم. اما اگر برگردیم میلاد می تواند مجدداً فعالیت را شروع کند. خواهش می کنم نصیحتش کنید که برگردد.

وکیلی گفت:

- خوشحالم که هر دو بر یک عقیده ایم . حال که دانستم نظر تو هم بر برگشتن است اینکار را خواهم کرد.

تماس های مکرر زکریا ، ملیکا را به یاد تماس های میلاد می انداخت و نگاهش وقتی به پردیس می افتاد می فهمید که این تماسها چقدر می تواند باعث گرمی دل و امیدواری شود. به هنگام غروب وقتی تلفن زنگ خورد ملیکا نزدیک تلفن بود گوشی را برداشت و گفت:

- بفرمایید.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]لحظه ای سکوت برقرار شد و ملیکا با این فکر که تماس از راه دور است، گفت:

- الو ... الو ، بفرمائید!

صدای مردانه ای در گوشی پیچید که گفت:

- سلام زکریا هستم . ملیکا خانم شمایید؟

این بار ملیکا بود که سکوت کرد تا بتواند ضربان قلبش را آرام کند و بگوید:

- بله.

زکریا نفس عمیقی کشید و پس از آن گفت:

- سلام ، تسلیت میگم.

ملیکا تشکر کرد و زکریا ادامه داد:

- در مورد همه انجام وظیفه کرده و تسلیت گفته بودم اما سعادت یاری نکرده بود که با شما صحبت کنم و حال که بخت یارم شد ، شاید بهتر بود که اول ازدواجتان را تبریک می گفتم و پس از آن تسلیت می گفتم که خب دهاتی بودن و ندانستن آداب معاشرت موجب شد که اول تسلیت بگویم. بهرحال امیدوارم که مرا ببخشید.آیا می توانم با پردیس صحبت کنم؟

ملیکا به سختی توانست بگوید:

- بله ، البته گوشی!

وقتی به پردیس اشاره کرد که تلفن با اوست . در هنگام دادن گوشی بدست پردیس دستش می لرزید. صدای زکریا را نشناخته بود و هنوز باور نداشت آوایی که شنیده متعلق به زکریا باشد و در دل اقرار کرد که تن صدای زکریا زیباتر از چهره اوست. گفتگوی زکریا و پردیس بیش از تماس های دیگر طولانی شد. بطوریکه همه لب به اعتراض گشودند و میلاد گفت:

- از قول من به زکریا بگو برای پرداخت قبض تلفن مجبوری که تالار را بفروشی!

وقتی سرانجام تماس پایان گرفت پردیس با لحنی ناخشنود گفت:

-فکر پرداخت قبض تلفن ما را نکن. به این فکر کن که با نبود حمیات پدر و مادر چگونه می خوای برگردی!

این سخن دقایقی همه را به سکوت واداشت و اولین جرقه اختلاف زده شد. آقای وکیلی برای جلوگیری از مشاجره لفظی میان برادر و خواهر مداخله کرد و گفت:

- بچه ها ، بچه ها فراموش نکنید که عزیزانمان بر حسب ظاهر فوت کرده اند و می توانم به شما اطمینان بدهم که همین حال در این جمع حضور دارند و شاهد اعمال ما هستند. کاری نکنید که روحشان پریشان شود.

میلاد رنجیده خاطر بلند شد و از پله ها بالا رفت. پسرعموی پردیس(داریوش) رو به پردیس کرد و گفت:

- دختر عمو حرف شما اهانت آمیز بود.

پردیس گوشه چشم نازک کرد و گفت:

- نه ، اگر برادرم به جای متلک گفتن صبر می کرد و می فهمید که چرا آنقدر تماس طولانی شد، دیگر این حرف را نمی زد. زکریا داشت برای ما دلسوزی می کرد و از من می خواست تا میلاد را مطمئن کنم که کوچکترین نگرانی برای بازگشت نداشته باشد و می تواند روی حمایت او حساب کند. دلم سوخت که او چطور به غکر برادرم و خانواده اوست و برداشت برادرم و دیدش نسبت به او چگونه بود.

صحبت های پردیس موجب شد تا جو به نفع او رای دهد و دختر عمو (دالیدا) از روی تاسف سر تکان دهد و بگوید:

- (اسکیوزمی ) آقا زکریا هست مردی بسیار خوب و مهربان.

آقای وکیلی حرف دخترش را تائید کرد و پس از آن رو به پردیس گفت:

- به خاطر رضای دل عمو برو بالا و از میلاد هرطور که می توانی دلجویی کن.

پردیس ناراضی بلند شد و هنگامی که از پله ها بالا می رفت رو به جمع کرد و گفت:

- فقط به خاطر شما.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با رفتن او عمو کنار ملیکا نشست و گفت:

- متشکرم که تو سکوت کردی و به این آتش دامن نزدی . هر دو در شرایط روحی نامناسبی هستند!

ملیکا گفت:

- خواهر و برادر خود دانند اما من به سهم خود راضی نیستم که از حمایت آقا زکریا برخوردار شوم و اگر تصمیم میلاد براستی به بازگشت است ، می توانم از پدرم کمک بگیرم.

آقا وکیلی گفت:

- می دانم دخترم. هم پدرت و هم پدربزرگت مرا وکیل ساخته اند که برایتان اقدامات لازم را انجام بدهم و جای نگرانی وجود ندارد، مطمئن باش.

ساعتی بعد وقتی پردیس و میلاد دست در دست هم از پله ها پایین آمدند در چهره هیچکدام دیگر آثار رنجیدگی وجود نداشت بلکه برعکس هردو شاد و خندان بودند و میلاد گفت:

-غذا در خانه داریم یا زنگ بزنم برایمان پیتزا بیاورند؟

ملیکا به سوی آشپزخانه رفت و با گفتن بوی غذا همه جا پیچیده و تو مشامت بیمار شده ، به چیدن میز مشغول شد.

همان شب وقتی آپارتمان خلوت شد و پردیس برای خواباندن دانیال بالا رفت عمو ، میلاد و ملیکا را کنار خود نشاند و گفت:

- بهترین فرصت امشب است. حرف دلتان را به من بگویید . می مانید یا برمی گردید؟

میلاد گفت:

- با حرفهایی که پردیس زد گمان کنم که برگردیم حال و روزگارمان بهتر از این باشد که بدون برنامه و با دلهره زندگی کنیم.

عمو خوشحال دست میلاد را در دست گرفت و گفت:

- پس همگی با هم برمی گردیم!

به هنگام خواب ملیکا که کنجکاو شده بود بداند پردیس به او چه گفته از میلاد پرسید:

- برنامه چیست؟

میلاد گفت :

- ما اگر برگردیم ، یکراست می رویم روستا و آنجا شروع بکار می کنم. تو که می دانی من دیگر مغازه ای ندارم و هرچه داشتم فروختم و آمدم. اما زکریا گفته حاضر است یک باب مغازه به من واگذار کند تا کارم را شروع کنم. برای آغاز باید از جایی شروع کرد و چه جایی بهتر از آنجا. تو هم نزدیک به پدربزرگت هستی و دانیال هم از هوای پاک و سالم کوهستان استفاده می کند.

ملیکا بی اختیار گفت:

نه !انجا نه!

میلاد متعجب نگاهش کرد و پرسید:

- نه؟ چرا نه؟ پس کجا؟

ملیکا گفت:

- همان بازار ، یا جایی دیگر. همه جا الا روستا!

میلاد ناراضی گفت:

- معلوم هست چه می گویی؟ من سرمایه ای ندارم که بتوانم در شهر مغازه ای کرایه کنم. یکی ، دو سالی مجبورم که دور از شهر کار کنم تا بتوانم سرمایه به قدر کرایه کردن مغازه جمع کنم. لطفاً دوراندیش باش!

ملیکا گفت:

- همان که گفتم من از اینجا یکسر می روم پیش مادربزرگم و قدم به روستا نمی گذارم.

میلاد که خواب چشمانش را سنگین کرد بود زیر لب گفت:

- یا اینجا ، یا روستا!

میلاد خوابید و نفهمید ملیکا چگونه آواره و سرگردان دور خود می چرخد و اشک می بارد. او برای آن که از دست افکار پریشان خود را برهاند قرص خواب آور خورد و روی کاناپه به انتظار خواب نشست. اما گویی خواب هم به او لج کرده و او را فراموش کرده بود. آن چه در هنگام ناامیدی قلبش را روشنی بخشید توسل به خدایش بود که می دانست او را رها و بی پناه نمی گذارد. پس دست به دعا بلند نمو و خود و زندگی اش را به او سپرد و از خدا طلب راه چاره کرد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×