رفتن به مطلب
Negarita

°• باور آفتاب ( فهیمه رحیمی) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]آسیه گفت:

- خب ، آدم فکر هایی می کند و تصوراتی دارد که وقتی عملی نمی شود توی ذوقش می خورد. من فکر می کردم که علاقه جان علی به من موجب می شود که زندگی ام با همه فرق داشته باشد و شکلی متفاوت از زندگی مادرم و یا اطرافیانم داشته باشم، اما در عمل این طور نیست و او مثل داداش ذبیح یا مثل بابای خدابیامرزم است . یعنی وقتی وارد می شود همان رفتاری را دارد که از نزدیکانم دیده و می بینم .

ملیکا گفت:

- زبان ابراز نداشتن مفهومش این نیست که عشق و علاقه ندارد .

آمنه خندید و به دنبال کلام ملیکا اضافه کرد:

- جان علی مرد خیلی خوبی است به شرطی که دست از حسادت بردارد.

آسیه که از نظر آمنه در مورد جان علی خوشش نیامده و گره در ابرو انداخت و ناخرسند اعتراض کرد:

- جان علی حسود نیست اما وقتی می بیند غریبه را به او ترجیح داده اند، معلوم است که ناراحت می شود.

بعد رو به ملیکا کرد و گفت:

- وقتی تالار ساخته شد زکریا قول دو باب مغازه زیر تالار را به جان علی داد اما بعد پشیمان شد.

ملیکا گفت: سه تا مغازه دیگر مانده!

آسیه گفت:

- جان علی برای توسعه کار این دو مغازه سر نبش کوچه را انتخاب کرده بود . اما داداش ذبیح رای زکریا را زد و به پدر بزرگت فروخت.

ملیکا گفت:

- من یقین دارم که اگر پدر بزرگم موضوع را می دانست اقدام به خرید نمی کرد .

آسیه دست ملیکا را در دست گرفت و گفت:

- پدر بزرگ تو یا مشتری دیگری فرق نمی کرد. اصل این بود که داداش ذبیح رای زکریا را زد، حالا به چه علت کسی نمی داند! خب این هم شانس من است که از اول زندگیم تخم بدبینی در دل جان علی کاشته شود.

صدای زنگ در خانه آمد و آمنه برای گشودن در رفت و دقایقی بعد با کیسه ای نایلونی حاوی غذا که در ظروف یکبار مصرف بود وارد اتاق شد و گفت:غذا رسید!

ملیکا و آسیه بلند شدند تا سفره پهن کنند و ملیکا برای ان که موضوع صحبت را تغییر دهد پرسید:

- عروسی آمنه چه زمان است؟

آسیه غذاها را درآورد و درون سفره گذاشت و گفت:

- من نمی پرسم و خبر ندارم .

آمنه گفت:

- گویا قرار است تابستان که شد برای مهربرون بیایند!

آسیه از ملیکا پرسید : تو چی ؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ملیکا با صدا خندید و گفت:

- من؟ من فکر می کنم که تا آخر عمرم مجرد باقی بمانم بهتر است. من نه حوصله ناز کشیدن دارم و نه تحمل اخم و زخم و زبان شنیدن!

آسیه زیر لب گفت: بهترین فکر!

هنگام خوردن غذا بار دیگر موضوع جعفر آقا به میان آمد و این بار آسیه بود که از زبان جان علی در مورد نقشه جعفر و خاله اختر حرف زد و ملیکا فهمید که همه یک نظر را دنبال می کنند و به یک موضوع فکر می کنند. شام به اتمام رسیده بود و آنها در حال نوشیدن چای بودند که بار دیگر صدای زنگ خانه بگوش رسید و این بار آسیه ی=با گمان این که جان علی به دنبالش آمده برای گشودن در رفت .اشتباه نکرده بود اما جان علی تنها نبود و پدر بزرگ هم با او بود و به دنبال ملیکا آمده بود .ملیکا با دیدن جان علی گفت:

- می خواهم رازی را به شما بگویم که تا به حال به کسی نگفته ام .

جان علی که از لحن قاطع ملیکا و این که چه پیش آمده که مورد اعتماد خاص قرار گرفته متعجب شده بود ، با گفتن شما لطف دارید، به ملیکا فرصت سخن داد و ملیکا گفت:

- آن وقتها وقتی از حلیمه خانم می شنیدم که شما چقدر به آسیه علاقه دارید و حاضرید بخاطر او از همه چیز حتی جانتان دست بشویید به خودم می گفتم آیا ممکن است که مردی از مال و دارایی بگذرد و فقط محبت و عشق به محبوب را انتخاب کند؟ این سوالم را شما پاسخ دادید و رضایت آسیه از زندگی اش در کنار شما مرا به این جواب رساند که بله می شود در راه رسیدن به محبوب از خیلی چیزها گذشت . شما مرد نمونه ای هستید و من خوشحالم بهترین دوستم همسر مرد نمونه ای شده.

چهره گلگون شده جان علی حتی در نور کمرنگ لامپ حیاط قابل رویت بود و او با گفتن ممنونم، خدا از خواهری کمتان نکند، از ملیکا تشکر کرد. وقتی چهار نفری از خانه بیرون آمدند، پدر بزرگ گفت:

- هیچ چیز در زندگی به اندازه عشق و محبت به یکدیگر ارزش ندارد . قدر این صفا و گرمی را بدانید و از زندگیتان لذت ببرید.

مقابل در خانه پدر بزرگ، دو دوست یکدیگر را در آغوش کشیدند و بعد از یکدیگر جدا شدند. وارد خانه که شدند، پدر بزرگ گفت:

- خوشحالم که نوه زیرکی دارم . در تمام ساعت ختم جان علی گوشم را با صفحه گذاری پشت سر این خانواده آزار داد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل 5.1

 

 

 

با پايان گرفتن دكور فروشگاه در يك صبح زيباي پاييزي وانت لوازم خانه از شهر وارد ده شد و بدنبال وانت اتومبيل بيژن هم از راه رسيد.ان چه مادربزرگ از لوازم خانه بار كرده و اورده بود بيشتر به مليكا اختصاص داشت كه ژاله برگزيده بو.بيژن با انتقال انها به درون خانه ديگر صبر نكرد و براي ديدن فروشگاه عازم شد.س زن خود كارتن ها را بالا بردند و به جاي دادن انها مشغول شدند.اخبار از شهر رسيده در يك جمله كوتاه خلاصه شد خبر خاصي نيست!مادربزرگ پرسيد اينجا چه خبر؟كه مليكا گزارش كامل از تزئينات فروشگاه و ديدارش با اسيه داد و در اخر افزد مهندس رحمتي شاهكار كرده.تعريف مليكا از مهندس رحمتي نگاه مادربزرگ و ژاله را در هم دوخت و لبخند معناداري بر لب هردو نشست و اين بار ژاله بود كه گفت:

-بيشتر از مهندس برايمان بگو .بايد مرد جالبي باشد!

مليكا از روي خلوص نيت ان چه در مورد مهندس مي دانست بيان كرد و به ازدواج ناموفق او اشاره كرد و افزود حيف كه ديگر خيال ازدواج مجدد ندارد وگرنه...مليكا كه احساس كرد نگاه مادربزرگ و ژاله با كنجكاوي به او خيره شده خنديد و گفت:

-براي من مناسب نيست خيالتان راحت باشد!

ژاله كه قانع نشده بود گفت:

-اگر موضوع متاركه روشن شود و حق با او باشد چرا كه نه!

مليكا بهت زده نگاهش كرد و پرسيد:

-منظورتان اين است كه من زن مردي شوم كه قبلا ازدواج كرده؟

مادربزرگ كه اثار خشم را در صورت مليكا ديد مداخله كرد و گفت:

-منظور ما تو نيستي بلكه همان كسي است كه تو براي مهندس در نظر گفتي.خودت گفتي!نگفتي؟

مليا بي حوصله در كمد لباسش را بست و با گفتن حق با شماست از اتاق خارج شد.ژاله رو به مادبزرگ گفت:

-خودخواهانه صحبت مي كنه.

مادر بزرگ گفت:

-تقصير نداره.چون هيچ وقت سخن مثبتي در مورد ادمي كه از همسرش جدا شده باشه نشنيده و ما خودمان هم با ترديد و شك به اينطور ادما نگاه مي كنيم.

ژاله رنجيده خاطر بود و حرفهاي مادربزرگ هم نتوانسته بود قانعش كند و هنگاميكه سه نفري در اشپزخانه جمع شدند تا براي غذا فكر كنند.ژاله با گفتن وقتي بيژن برگرده ما حركت مي كنيم و ناهار نمي مانيم ازردگي خود را نشان داد.مادربزرگ با ايماء و اشاره به مليكا فهماند كه موجب رنجش ژاله شده.اما او بي اعتنا و از روي سبكسري شانه بالا انداخت و براي ان كه مجبور نباشد عذرخواهي كند به بهانه فروشگاه از خانه خارج شد و بطرف فروشگاه براه افتاد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]در راه ان چه ناسزا مي دانست در دل نثار ژاله كرد و با خود انديشيد كه اگر سرپرستي ام به عهده ژاله بود تا حالا صدباره مرا به خانه بخت فرستاده بود و برايش مهم نبود كه خواستگار چند بار ازدواج كرده.فقط كافي بود در خانه را بكوبد و بعنوان خواستگار وارد خانه شود.فكرهاي ازاردهنده ان چنان فكر او را مشغول كرده بود كه متوجه نشد چه زمان كوچه ها را طي كرده و به ميدانگاهي رسيده.پدر و پدربزرگ فارغ نشسته و باهم گفتگو مي كردند كه مليكا غضبناك وارد شد و گويي حريف مبارزه مي طلبد روبروي ميز كه پدربزرگ پشت ان نشسته بود ايستاد.چهره برافروخته مليكا ان دو را مضطرب كرد و پدر كه گمان داشت كسي مزاحم او شده بپا خاست و پرسيد:

-كسي مزاحمت شده؟

پدريزرگ هم بلند شد و ناباور از اين اتفاق گفت:

-امكان نداره كسي مزاح مليكا شده باشد.همه در اينجا...

مليكا صحبت پدربزرگ را قطع كرد و گفت:

-كسي مزاحم نشده.

پدر دستش را گرفت و پرسيد پس چي شده چرا حالت هجوم به خود گرفته اي؟

مليكا سرتكان داد و پدربزرگ پرسيد:

-توي خونه اتفاقي رخ داده كه ناراحتت كرده؟

مليكا سرتكان داد و براي گريز از سوالات بيشتر گفت:

-من عصباني نيستم.امدم ببينم اگر كاري نداريد بگويم بياييد خونه غذا بخوريم.

حرف مليكا موجب خنده انها شد و پدر با نگريستن به ساعت دستش گفت:

-از كي تا حالا ساعت يازده صبح ما ناهار خورديم كه اين بار باشد.

پدربزرگ كه فهميد بايد اتفاقي رخ داده باشد كه مليكا نمي خواهد عنوان كند از پشت ميز بلند شد و او را به جاي خود نشاند و گفت:

-از اين موضوع بگذريم.خوب شد امدي.پيش از امدنت داشتم با پدرت در مورد مهندس صحبت مي كردم.

چهره مليكا از شنيدن اسم مهندس بي اختيار گلگون شد كه پدربزرگ ديد و دانست كه هر چه پيش امده ربط به مهندس پيدا مي كند اما به روي خود نياورد و ادامه داد:

-به بيژن گفم كه بهتر است نمايشگاه را تغيير دكور بدهد.سالهاست كه چهره نمايشگاه تغيير نكرده و يكنواخت شده.

سكوت مليكا باعث ش پدر بپرسد:

-حواست كجاست مليكا؟

مليكا سربلند كرد و گفت:

-فكر خوبي است.البته اگر ژاله خانم موافق باشد.

اداي واژه ژاله كه غيردوستانه بود هر دو مرد را مضطرب كرد و پدر پرسيد:

-با ژاله دعوا كردي؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پدربزرگ از شنيدن كلمه دعوا چين بر پيشاني انداخت و با لحن معترض گفت:

-اين چه حرفي است بيژن.چه كسي به ياد دارد كه مليكا به كسي توهين و يا دعوا كرده باشد.

بيژن گفت:

-معذرت مي خوام بابا اما لحن مليكا تمسخراميز بود خودتان كه شنيديد!

پدربزرگ گفت:

-با اين حال دوست ندارم چنين تعبير شود كه مليكا به ژاله خانم كه حكم مادرش را دارد توهين كرده است.چون نه ژاله خانم زن بي نزاكتي است و نه مليكا دختر بي ادب و گستاخ.

چشم غره پدربزرگ را بيژن ديد و لب فروبست.سكوتي كه حاكم شد خوشايند هيچكدام نبود.وقتي بيژن بلند شد پدربزرگ هم نشان داد كه قصد رفتن دارد اما مليكا نشسته بود و گويي ان جا را به خانه رفتن ترجيح مي دهد.پدربزرگ با گفتن ما مي رويم جايي كار داريم و از ان جا هم مي رويم خانه.وقتي خواستي بياي فراموش نكن كه كركره مغازه را بكشي از فروشگاه بيرون رفتند.با رفتن انها مليكا نفس اسوده اي كشيد و با خود گفت پدربزرگ مرا هم بي ادب خطاب كرد و هم گستاخ و همه به خاطر دخالت و فضولي اوست.خشم پنهان شده ساليان دور بيكباره در وجود مليكا فوران اغاز كرد و مقام ژاله را تا حد يك دشمن تنزل داد.هر چه بگذشته فكر كرد تا انگيزه و دستاويزي براي نفرت خود پيدا كند چيزي نيافت جز ان كه او را غصب كننده جايگاه مادر ببيند.مليكا غرق در افكار خود بود و سيني كوچك ورشو را كه پدربزرگ به گل و گياه قلم مي زد را برداشته و بي انكه بخواهد دنبال كار پدربزرگ را گرفته بود.وقتي صداي پايين كشيدن كركره گلفروشي به گوش مليكا رسيد فهميد كه وقت رفتن به خانه است و با نگاه به ساعت روي ستون مغازه از جا بلند شد و همان طور كه پدربزرگ گفته بود اول در را قفل كرد و مي خواست كركره را پايين بكشد كه صدايي گفت من اينكار را مي كنم.صداي زكريا را شناخت و بدون ان كه به او نگاه كند تشكر كرد.زكريا كركره را قفل كرد و خود را همپاي مليكا رار داد و پرسيد:

-نظر پدرت چه بود خوشش امد؟

مليكا به جاي حرف سرفرود اورد.

زكريا گفت:

-مي دانستم كه خوشش خواهد امد كار مهندس حرف ندارد!

مليكا به تمسخر گفت:

-شما مبلغ خوبي براي او هستيد.بهتر نيست كه به جاي توجه نشان دادن به ديگران بدنبال كار خود باشيد.

لحن توبيخ اميز مليكا زكريا را از راه رفتن بازداشت و همان طور كه ايستاده بود شاهد رفتن و دور شدن مليكا شد و از خود پرسيد:مهندس هم رقيب ديگري است؟

مليكا وقتي وارد خانه شد همه چيز را عادي و معمولي يافت.همه در اشپزخانه دور ميز غذاخوري نشسته بودند و ژاله ضمن درست كردن سالاد داشت از نامه اي كه برايش رسيده بود صحبت مي كرد.مليكا سلام كرد و به اتاق خود رفت اما در را نبست و شنيد كه ژاله مي گفت:

-مهرداد نوشته:متاسفم كه مجبور به بازگشت شدم و سفرمان ناتمام ماند ولي خوشحالم كه با انسانهايي خوب و مهربان اشنا شدم واميدوارم اين اشنايي پايدار باقي بماند.به مليكا خانم سلام برسانيد و بگوييد از خوردن و خوابيدن لذت ببريد.من بنا بر ميل و خواسته خانواده ام امده بودم كه ماندگار شوم.اما در ميان جمعيت بازار صورتي را ديدم كه به يادم اورد قولي به دختري داده ام كه نمي توانم ناديده بگيرم.هر چند پدر و مادرم اصرار دارند كه فراموش كنم.

ژاله نفس عميق كشيد و مادربزرگ گفت:

-جوان خوبي بود.حيف شد او مي توانست همسر خوبي براي مليكا باشد.

پدربزرگ با بانگ بلند صدا زد :مليكا كجايي بابا؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مليكا از اتاق خار شد و با ورودش به اشپزخانه بار ديگر سلام كرد كه همگي بگرمي جواب دادند و ژاله با گفتن مليكا جون شيشه ابليمو را بده!به او فهماند كه قهري در ميان نيست.مليكا احساس ارامش كرد چه نياموخته بود كه با كينه و عداوت زندگي كند.وقتي ژاله برايش غذا كشيد لبخندي از تشكر بر لب اورد كه همه ديدند و دريافتند كه درياي مواج به ارامش رسيده و خطر طغيان از بين رفته.هنگام عصر مليكا بدون ان كه به كسي بگويد كه كجا مي رود از خانه خارج شد و شتابان كوچه ها را طي كرد و خود را به ميدانگاهي رساند و بدون توجه به فروشگاه به سوي ديگر ميدان رفت و پشت ويترين مغازه جان علي ايستاد و نگاه كرد به دنبال جنس خاصي نبود و بيشتر به دنبال چيزي بود كه توجهش را جلب كند.وقتي وارد شد جان علي از ديدن او سراپا ايستاد و به گرمي حالش را جويا شد و از ديگر اعضا خانواده احوالپرسي كرد و بعد پرسيد:چي لازم دارين؟

مليكا گفت :عطر كوچكي كه پشت ويترين است!

جان علي از قفسه پشت سر خود مانند همان عطر را اورد و پيش روي مليكا گذاشت و پرسيد:اين عطر منظورتان بود؟

مليكا سرفرود ا.رد و بعد از بوييدن ان انتخابش را كرده بود و هنگاميكه قيمت ان را پرسيد جان علي با گفتن مغازه متعلق به خود شماست از گفتن مبلغ سرباز زد كه مليكا اصرار كرد و در نهايت با پرداخت پول از فروشگاه خارج شد.وقتي بطرف ان سوي ميدان حركت كرد زكريا او را ديد و روي اولين پله كوچه ايستاد تا مليكا به طرف فروشگاه بيايد و تعجب كرد وقتي ديد مليكا مستقيم به سوي او مي ايد و خيال باز كردن فروشگاه را ندارد.نمي دانست چه بايد بكند.بايستد يا حركت كند.هنوز تصميم نگرفته بود كه مليكا به او رسيد و به سلام زكريا اين بار بدون خشونت و تمسخر پاسخ گفت و از پله ها بالا رفت.زكريا يكبار ديگر شاهد رفتن و دور شدن مليكا شد با اين تفاوت كه اين بار مليكا به او گفته بود عصر بخير!

مليكا در خانه را كه گشود همه را اماده خارج شدن ديد و پرسيد كجا؟

پدربزرگ گفت:ديدن فروشگاه!مگر تو فروشگاه نرفتي؟

مليكا خود را ميان پدر و ژاله انداخت و همان طور كه با دو دستش زيربازوان انها را گرفته بود گفت:

-براي انجام ماموريتي رفته بودم و حالا همگي با هم مي رويم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل 5.2

 

 

از خانه كه خارج شدند فاصله ميان پدر و ژاله افتاد و مليكا بسته عطر را ارام در جيب پالتوي ژاله جاي داد و او كه گمان داشت مليكا دستش يخ كرده و در جيب او فرو برده گفت:

-اگه سردت شده برگردم لباس گرم برايت بياورم؟

مليكا با صدا خنديد و گفت:

-من بچه كوهستانم و اين هوا برايم لذت بخش است.

مادربزرگ و ژاله با ديده تحسين فروشگاه را تماشا كردند و مادربزرگ نگراني خود را با پرسيدن ايا اعتبار هست كه اينهمه جنس چيده ايد؟بروز داد و پدربزرگ گفت علاوه بر قفلهاي ايمني كاركنان تالار هم حواسشان جمع است خيال مادربزرگ را اسوده ساخت.مادربزرگ نشست اما ژاله به تمااي اجناس مشغول شد و با عنوان كردن اين كه خوب مي شد اگر اتيكت قيمت روي اجناس مي زديد به انها ياداوري كرد كه كار هنوز تمام نشده.

پدربزرگ گفت:حق با توست و ما فراموش كرديم.

بيژن گفت:حالا كه همه هستيم مي توانيم اين كار را شروع و تمام كنيم.

پدربزرگ نشسته بود و بيژن و ژاله و مليكا قيمت گذاري را شروع كردند و گاهي با اعتراض پدربزرگ بر سر قيمت روبرو مي شدند و پدربزرگ در مقابل راي ديگران كوتاه امد شب از راه رسيده بود و انها بدون توقف به كار مشغول بودند كه صداي واي گفتن پدربزرگ همه را از ادامه كار بازداشت و نگران به او نگريستند.در دست پدربزرگ سيني كوچك ورشويي بود كه با خود از كارگاه اورده بود فروشگاه تا در انجا تمام كند.و با ديدن كار تمام شده تعجب اش را با گفتن واي بروز داده بود.

بيژن پرسيد:چي شده بابا زهره ام را اب كردي!

پدربزرگ به مليكا نگاه كرد و گفت:از اين بهتر نمي شود.

و بعد سيني را به سوي بيژن گرفت و گفت:نگاه كن تا بفهمي كه چرا تعجب كردم.

بيژن ان را گرفت و بادقت نگاه كرد و گفت:خيلي ظريف كار شده.

پدربزرگ گفت:اين كار عاليست خوب دقت كن!

ژاله پرسيد:كار كيست؟

پدربزرگ بلند خنديد و گفت:كار ست استاد جوان ما.

همه به مليا نگاه كردند و بيژن ناباور پرسيد:پدر راست مي گه؟

مليكا گفت:جز من چه كسي به خود جرات مي ده كه فضولي كنه.

پدر مليكا را بغل نمود و گفت:حق با پدرم بود و تو از من كه پدرت باشم هنرمندتري.

ژاله سيني را گرفت و نگاه كرد و بدون ان كه از هر قلمزني اگاه باشد بديده تحسين به ان نگريست و سپس بدست مادربزرگ داد و گفت:

-كار مليكاست مادربزرگ زيبا نيست؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-كار مليكاست مادربزرگ زيبا نيست؟

مادربزرگ سيني را گرفت و او هم ان را برانداز كرد و گفت:حال كه كار عاليست بهتر است بگذاريم براي خودش.

صداي خنده همه بلند شد و پدربزرگ گفت:

-خانم بزرگ با اين حساب هر چه مليكا بسازد بايد ذخيره و انبار شود.نگران نباشيد خودم زيباترين سرويس چايخوري را برايش كنار گذاشته ام از سماور و سيني زير سماور و ...تا الي اخر.

كار مجددا شروع شد كه در فروشگاه باز شد و زكريا سر درون ان كرد و پرسيد:كمك نمي خواهيد؟

بيژن گفت:

-اگر قصد كمكمان داري بهتر است يك قوري چاي برايمان بياوري كه خستگي مان گرفته شود.

زكريا براي انجام دستور رفت و مادربزرگ گفت:

-وقتي به زكريا نكاه مي كنم اثار خستگي در چهره اش مي بينم انگاري كه هنوز زير سنگيني بار است.

پدربزرگ گفت:

-همينطر است كه گفتيد.مي دانيد چرا كه من دوستش دارم؟چون يه هزارم غرور و نخوت جوانان ديگر را ندارد.انگار نه انگار كه اينهمه دارايي و مكنت مال اوست.هنوز همان زكرياي قديمي است كه بود.كدام جواني را مي شناسيد كه پس از رسيدن به مال و مكنت غره نشده باشد و به ديگران تفاخر نكرده باشد؟

مادربزرگ گفت:

-كاش به مال و مكنت مي رسيدند و بعد فخرفروشي مي كردند بعضي ها با خريد قسطي موتور چنان روي زين مي نشينند و گاز مي دهند انگاري كه تمام كوچه و خيابان را به همراه موتور خريده اند.حال بماند كه توقع سلام و كرنش دارند.

ژاله گفت:

-بعضي ها براي به رخ كشيدن اتومبيل خود شبها وقتي به خانه برمي گردند با زدن بوق پياپي امدنشان را به همه اعلان مي كنند.جواناني از قبيل زكريا انگشت شمارند.

با ورود زكريا به فروشگاه كه درون يك سيني دو قوري چاي و فنجان قرار داشت صحبتهاي انان ناتمام ماند و مادربزرگ با گفتن به زحمت افتاديد از او تشكر كرد.زكريا خود ميزبان شد و براي همه چاي ريخت و در همان حال گفت:

-مهندس امده بود فروشگاه كه شما هنوز باز نكرده بوديد.امد تالار و از من خواست كه به شما بگم با او تماس بگيريد.

بيژن پرسيد:

-مگر طلبش را نداده ايد؟

پدربزرگ گفت:

-تا قران اخرش را داده ام بايد كار ديگري داشته باشد.اين فروشگاه تا تلفن ندارد فروشگاه نيست!

زكريا گفت:مي توانيد از بالا تلفن كنيد!

پدربزرگ گفت:

-نه ديگر دير است.باشد فردا تماس مي گريم.اي كاش به تو گفته بود كه با من چكار دارد!

انها پس از نوشيدن چاي و پايان گرفتن كار از فروشگاه خارج شدند كه در همان زمان اتومبيلي ايستاد و زكريا شتاب زده گفت:

-مهندس امد!

بيش از همه مادربزرگ و ژاله كنجكاو شدند تا او را ببينند وقتي از اومبيل پياده شد و پدربزرگ را در جمع خانواده ديد خنديد و با گفتن پيش بيايم يا فرار كنم از پدربزرگ اجازه نزديك شدن گرفت.پدربزرگ دستش را به سوي او دراز كرد و گفت:

-بيا جلو و نترس.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بيژن گفت:

-دوست من اگر يادت باشد وقتي امدي نمايشگاه بهت گفتم كه اگر قرار است از كسي حساب ببري و بترسي من نيستم و بايد از پدر سختگريم بترسي.

رحمتي بيژن را دوستانه در اغوش گرفت و گفت:

-خوشحالم كه توانستم رضايت همه را جلب كنم.امده ايد يا قصد رفتن داريد؟

پدربزرگ به سيني كه دست زكريا بود اشاره كرد و گفت:

-بدون ان كه شام به ما بدهد چاي به معده هايمان سرازير كرد و دارد بدرقه مان مي كند.

زكريا شرمنده سربزير انداخت و گفت:

-من فرمايش بيژن خان را انجام دادم و گرنه...

پدربزرگ دست روي شانه زكريا گذاشت و گفت:

-شوخي كردم زكي جان.تو محبتت به همه ما ثابت شده.

بيژن گفت:

-من بايد به مناسبت افتتاح فروشگاه سور بدهم كه حالا بهترين زمان است.مي رويم تالار شام مهمان من.

مليكا كه به وجد امده بود بي اختيار گفت:باغ!

پدربزرگ پرسيد:توي سرما بنشينيم؟

ژاله گفت:ان هم براي خودش لدت بخش است.

همه پذيرفتند كه شام را در صحن باغ بخورند.وقتي پشت ميز نشستند گارسون فواره را باز كرد و چراغهاي اطراف استخر را هم روشن كرد.جز انها مشتري ديگري نبود.زكريا براي انجام كار رفت و پدربزرگ از مهندس پرسيد:

-گويا شما امروز عصر امده بوديد فروشگاه؟

مهندس گفت:

-بله عرض كوچكي داشتم كه در فرصتي ديگر اگر اجازه بدهيد مزاحم مي شوم.

كلام او نگاه مادبزرگ و ژاله را در هم گره زد و لبخند محوي بر لبهاي انها نشاند.

مليكا كه محو تماشاي زيبايي درختان و نور لامپها در لابلاي شاخ و برگ انها بود متوجه سخن رحمتي نشد و تا زماني كه ميز از غذا پر نشد به خود نيامد.احساس سرما وجودش را لرزاند اما دلش راضي نشد از ان محيط زيبا چشم بپوشد.تنها كسي كه متوجه سرماي مليكا شد زكريا بود كه بدون ان كه سخني بگويد بلند شد و داخل ساختمان رفت و وقتي برگشت ژاكت زنانه اي دستش بود ان را به طرف مليكا گرفت و گفت:

-بپوشيد تا يخ نكنيد.از جشن عروسي جامانده و هنوز كسي به دنبالش نيامده.

مليكا تشكر كرد و گرفت و پوشيد و با گفتن اخيش گرم شدم از او قدرداني نمود و دل زكريا را از شوق لرزاند.

همان شب وقت برگشتن به خانه ژاله گفت:

-ايا كسي را مي شناسي كه عاشق باشد؟

سوال مليكا چنان غافلگير كننده بود كه ژاله لحظه اي سكوت كرد و بعد ارام زمزمه كرد چطور مگر؟

-مي خواهم او را ببينم و سوال كنم كه عشق يعني چه؟

-اين سوالي كه همه مي توانند جواب دهند.

مليكا پرسيد حتي شما؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-بله من هم!

-پس بگوييد عشق چيست.

-دوست داشتن و مهر ورزيدن اگر عرفاني باشد معبود خدا و اگر غيرالهي باشد دوست داشتن و مهر ورزيدن به موجودي كه احساس مي كني با او كامل و بدون او ناقصي.عشق مثل بهار است وعاشق گل وگياه كه رويش اغاز مي كند و سرسبز مي شود عاشق راستين هرگز از معشوق دل نمي برد و سردي رفتار كه معمولا از ناز او سرچشمه مي گيرد عاشق را دلسرد و پشيمان نمي كند.گرچه معشوق نيز ناز و خرام را تا انجا پيش مي برد كه دل عاشق نشكند و غبار اندوه بر چهره او نمي نشاند.عشق با پيمان وفاداري نسبت بهم مستحكم مي گردد.

مليكا پرسيد:

-حالا اگر يكي عاشق راستين باشد و ديگري در وجودش مهري نسبت به او احساس نكند؟

ژاله زير لب زمزمه كرد:بيچاره عاشق دلباخته!

*******************

-پدربزرگ امروز كه روز جمعه است بياييد با مادربزرگ برويم در اطراف ده گردش كنيم .پاييز رو به اتمام است و ما فقط كار كرده ايم.

سخن مليكا كه با گلايه هم همراه بود پدربزرگ را وادار ساخت تا بگويد:

-مي رويم ولي هنوز افتاب نرفته برمي گرديم چون من طاقت سرما ندارم.

مليكا كودكانه به وجد امد و شتابزده بلند شد تا لباس بپوشد.

مادربزرگ متحير پرسيد:

-همينطوري برويم پيك نيك؟غذا.چاي...

پدربزرگ گفت:

-گردش مي كنيم و براي ناهار برمي گرديم!

مادربزرگ منطق پدربزرگ را دور از عقل ديد و با خود گفت:به محض ان كه جاي مناسبي بنشينند احساس گرسنگي مي كنند.او بي اعتنا به خواسته انها به اشپزخانه رفت و مقداري از غذاي شب گذشته را به همراه نان و سبزي در سبد پيك نيك گذاشت و هنگامي كه به اتفاق از خانه خارج شدند كمي خيالش اسوده بود.به ميدانگاهي كه رسيدند با زكريا روبرو شدند و پدربزرگ با گفتن ما داريم مي رويم پيك نيك و غروب برمي گرديم از مقصدشان زكريا را اگاه نمود و مادربزرگ وقتي بر حسب تعارف دعوتش نمود تشكر كرد و گفت:مراسم دارم ممنون.دعوت انها را رد كرد.پدربزرگ راه بالاي ميدان را در پيش گرفت و قصد داشت كه مسيري مستقيم را انتخاب كند كه مليكا اعتراض كنان گفت:

- پدر بزرگ از كوچه باغهايي برويد كه هنوز پر از برگ باشد.

پدربزرگ پرسيد:

-خزان شادت مي كند؟

مليكا گفت:

-از عبور روي برگها و صداي خش خش انها خوشم مي ايد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]قدمهاي پدربزرگ كج شد و راه كوچه باغ را در پيش گرفت.او با كمك عصا عصا تندتر از مادربزرگ حركت مي كرد و مليكا براي ان كه او جا نماند قدمهايش را با مادربزرگ همگام كرده بود.مليكا شور و شعفش را تنها با لگدكوب كردن برگها نشان نداد بلكه انها را مشت كرده و به اسمان پرواز مي داد و با صدا مي خنديد.كوچه خلوت ده راه را براي شيطنت او باز كرده بود و تا انتهاي كوچه باغ پرواز مليكا و برگهاي زرد و ارغواني ادامه پيدا كردند.پدربزرگ پشت ديوار اسياب قديمي ده كه ديگر متروك شده و نه اسيابي بر جاي مانده بود و نه اسياباني ايستاد و باگفتن همين جا استراحت مي كنيم

به تك درخت افرا كه شاخه هايش از روي بام اسياب گذشته و به فلك قد كشيده بود تكيه داد و نشست و مادربزرگ و مليكا هم روي برگهاي خشك كه زمين را مفروش كرده بود نشستند.پدربزرگ با نگاهي سطحي به اطراف خود گفت:

-اين نهر روزي پر اب بود و سنگ اسياب را مي گرداند اما حالا به جويي تبديل شده كه فقط براي سيراب كردن درختها كافي است.لحن اندوهناك پدربزرگ از درجه حظ مليكا كم نكرد و با خوشحالي گفت:

-مي شود ساعتها نشست و بي خستگي تماشا كرد.عجب تابلوي بديعي است اين طبيعت.

مادربزرگ كه در اثر راه پاهايش خسته شده بود هر دو را دراز كرد و با لحني خسته گفت:

-زير انداز در سبد است پهن كنيم؟

مليكا از روي تكذيب سر تكان داد و خود را روي برگها انداخت و دو دست را زير سر نهاد و به اسمان كه نمي دانست بخندد يا گريه كند نگريست و گفت:اگر من مرد بودم!

پدربزرگ خنديد:خوب چه مي كردي؟

مليكا زير لب زمزمه كرد:از صبح تا شام در كوچه هاي باغ پرسه مي زدم و از طبيعت لذت مي بردم.

مادربزرگ متعجب پرسيد:از صبح تا شب؟ان وقت زمستانها چه مي كردي؟

مليكا گفت:همين اسياب را انتخاب مي كردم و براي خودم در زمستان سرپناه مي كردم.شايد هم اسياب را براه مي انداختم.

پدربزرگ كه انديشه كودكانه مليكا را شنيد گفت:و من به تو قول مي دادم كه زود خسته شده و به خانه بر مي گشتي.مرد بيكار زود عرصه بر او تنگ شده و خسته مي شود.

مليكا گفت:اسياباني مي كردم.

مادربزرگ با تمسخر گفت:تو كي فرصت پيدا مي كردي گندم اهالي را ارد كني؟تو از صبح تا شب در حال پرسه زدن بودي؟

مليكا زمزمه كرد:شايد بعد از ارد كردن گندم به گردش مي رفتم![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادربزرگ گفت:

-تو هم ارزوهايت مثل مادرت بچگانه است.او هم دوست داشت توي قنادي كار كند تا هر وقت كه دلش شيريني مي خواست در دسترس باشد.

پدربزرگ گفت:

-خدا رحمتش كند.الحق و الانصاف شيريني هاي خوبي هم مي پخت.مخصوصا سوهان عسلي هايش حرف نداشت!

دقايقي سكوت حاكم شد و مادربزرگ كه سايه اندوه را در چهره نوه ديد با گفتن مقداري خوراكي اورده ام مي خوريد؟صورت مليكا را به اني از اندوه زايل و به جاي ان شادي نشاند و در حاليكه مي نشست گفت:

-مي دانستم كه مادربزرگ بدون توشه راه حركت نمي كند.

انها مشغول خوردن بودند كه مردي با موتور از كنار انها گذشت و به تعارف بفرماي پدربزرگ با گفتن نوش جان پاسخ داد.انها غذا را خورده و چاي را نوشيده بودند و هر دو انتظار ان را مي كشيدند كه مليكا بخواهد برگردد.اما او با جمع كردن برگها روي هم قصد اتش سوزي داشت كه نه پدربزرگ و نه مادربزرگ كبريت بهمراه نداشتند و او برگها را روانه نهر كرد تا اب انها را با خود ببرد.وقتي بار ديگر صداي موتور به گوش رسيد مليكا ايستاد تا شاهد نزديك شدن ان باشد.اين بار موتورسوار با ديدن انها از سرعت خود كم كرد و زماني كه به انها رسيد ايستاد و رو به پدربزرگ پرسيد:

-كوچه اسياب همين است؟

پدربزرگ گفت:بله.

مرد پرسيد:شما مي دانيد منزل اقاي وكيلي كدام است؟

پدربزرگ سرتكان داد و گفت اسمشان را شنيده ام اا ادرس منزلشان را نمي دانم.

مرد به مليكا نگاه كرد.نگاهي كه مليكا را لرزاند و از سر حجب سربزير انداخت.مرد كه گويي تصميم بر ماندن گرفته بود گفت:

-منظور من اقاي وكيلي است كه در شهر طلافروشي دارد!

پدربزرگ گفت:

-همان طور كه خدمتتان عرض كردم نام اقاي وكيلي را شنيده ام ولي متاسفانه درب باغشان را نمي دانم.توي اين كوچه بيش از چند باغ نيست مي توانيد زنگ بزنيد و سوال كنيد.

مرد تشكر و عذرخواهي كرد و از انها دور شد.مليكا كنجكاو شده بود كه بداند ان كوچه انتهايش به كجا ختم مي شود و ايا ان مرد توانسته باغ اقاي وكيلي را پيدا كند يا نه.گفت:

-بياييد اين كوچه را تا اخرش برويم و برگرديم.

ان دو به هم نگاه كردند شكم سير خواب الوده شان كرده بود و هيچكدام ميل به بيداري و تحرك نداشتند.پدربزرگ با گفتن خودت برو نگاه كن و زود برگرد اجازه رفتن داد و مادربزرگ پرسيد:

-ايا كوچه دررو دارد؟

پدربزرگ سر فرود اورد و مادربزرگ گفت:

-كوچه خلوت است و موتوري...

پدربزرگ گفت:

-او تا حالا يا باغ را پيدا كرده يا رفته است.نگران نباشيد![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مليكا خم كوچه را براي عبور از كوچه باغ پيمود و همان طور كه ارام ارام راه مي رفت با خود فكر كرد ايا ان مرد توانسته باغ وكيلي را پيدا كند؟در نيمه هاي راه وقتي موتور پارك شده اي را ديد تنش لرزيد و به خود گفت:موتور اوست پس خودش كو؟

هنگامي كه به موتور رسيد لحظه اي ايستاد و نگاه كرد موتور بود اما از موتور سوار هيچ اثري نبود.از موتور چند گام دور شده بود كه صدايي از پشت سر شنيد و چون بي اختيار روي برگرداند موتورسوار را ديد كه از ديوار گلي باغ پايين پريده و هنگامي كه ديد مليكا متوجه حركت او شده بانوعي شتاب كه حاكي از غافلگير شدنش بود گفت:

-نبودند و مجبور شدم از ديوار بالا بروم.

مليكا از حركت او شك سارق و دزد بودن به اني در ذهنش نشسته بود پا به دويدن گذاشت و با سرعت از او دور شد.براي رسيدن به پدربزرگ و مادربزرگ راه به نظرش بعيد امد و صداي روشن شدن موتور بر وحشت و نگراني اش افزود و با سرعتي بيشتر پا به فرار گذاشت و در همان حال با فرياد پدربزرگ ,پدربزرگ اميد اين كه انها صدايش را بشنوند و به كمك ايند قلبش را گرمي بخشيد.خم كوچه را كه پيچيد موترسوار هم به او رسيد و همزمان با انها پدربزرگ و مادربزرگ هم متوجه ان دو شدند و از نوع دويدن مليكا هراسان بلند شدند تا او را پناه دهند.مليكا خود را به اغوش پدربزرگ انداخت و پيرمرد به گمان اين كه او مزاحم مليكا شده است از سر خشم فرياد كشيد:

-اي بي ابرو با نوه ام چكار داري؟

موتورسوار موتور را نگهداشت و ان را خاموش كرد و زماني كه پياده شد با گفتن پدرجان سوءتفاهمي پيش امده برخشم پدربزرگ افزود و او مليكا را رها كرد و يقه لباس موتورسوار را چسبيد و با غضب پرسيد:

-سوءتفاهم پيش امده؟تو چه غلطي كردي كه...

موتورسوار با لحن التماس اميز گفت:

-باور كنيد پدر جان داريد اشتباه مي كنيد من هيچ كار خلافي نكردم باور كنيد.مي توانيد از نوه تان سوال كنيد.

پدربزرگ همان طور كه يقه موتورسوار در دستش بود رو به مليكا پرسيد:

-مليكا بگو كه چه عمل ناشايستي انجام داده تا همين جا حسابش را برسم!

مليكا كه در اثر تند دويدن نفس نفس مي زد گفت:

-اون دزده و از ديوار رفته بود توي باغ.

پدربزرگ يقه مرد را رها كرد و دست او را گرفت و پرسيد:

-چي دزديدي؟ادرس گرفتي كه بري دزدي؟

موتورسوار گفت:

-باور كنيد من دزد نيستم.اگر كمي تامل كنيد موضوع را برايتان شرح مي دهم.

مادربزرگ رو به پدربزرگ گفت:

-ولش كنيد تا توضيح بدهد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فشار دست پدربزرگ بيشتر شد و جوان گفت:

-من برادرزاده اقاي وكيلي هستم و اسمم ميلاده.

پدربزرك كه قانع نشده بود گفت:

-تو چطور باغ عمويت را نمي شناسي و از ديگران سراغ مي گيري؟برفرض هم كه راست بگي از كجا فهميدي كه ان باغ به عمويت تعلق دارد درحاليكه كسي در باغ نبود؟

موتورسوار گفت:

-روي زنگ در باغ نام فاميل عمويم نوشته شده مي توانيد برويد نگاه كنيد.

مادربزرگ گفت:

-اين دليل نمي شود كه چون باغ عموي شماست از ديوار بالا برويد.

ميلاد گفت:

-حق با شماست اما چاره نداشتم.صبح زود عمو با من تماس گرفت از لجن صدايش حدس زدم كه بيمار است وقتي پرسيدم انكار كرد اما من دلم به شور افتاده بود تصميم گرفتم بيايم و از نزديك جوياي حالش شوم كه متاسفانه نبود.نگران شدم كه نكند خداي نكرده قادر نيست در را باز كند كه مجبور شدم براي اطمينان از ديوار بالا بروم و با ديدن درهاي بسته خيالم اسوده شد.خواستم به سراغ پسرعمه ام بروم شايد كه به باغ او رفته باشد كه دخترخانم شما مرا ديد و به گمان اينكه دزد هستم ترسيد و فرار كرد.

پدربزرگ گفت:پسرعمه شما كجا سكونت دارد.

ميلاد سربزير انداخت و گفت:

-اسم كوچه باغ را نمي دانم اما انجا را مي شناسم شايد او را بشناسيد.نامش مهندس رحمتي است.

نگاه هر سه انها بهم دوخته شد و پدربزرگ گفت:

-بله مهندس را مي شناسيم .اما اجازه بدهيد كار را با منطق و عقل پيش ببريم ايا شما كارت شناسايي بهمراه داريد؟

ميلاد گواهينامه خود را به دست پدربزرگ داد و او با خواندن اسم و فايل وكيلي اسوده شد اما كارت را نگهداشت و گفت:

-من با اجازه تان اين كارت را بعنوان امانت نگه مي دارم تا خود اقاي وكيلي بيايد و ان را پس بگيرد از نظر شما كه ايراد ندارد؟

ميلاد مستاصل مانده بود و بناچار قبول كرد و پرسيد:عمويم باغ شما را بلد است؟

پدربزرگ خنديد و گفت:

-هم عمويتان و هم پسرعمه تان مرا خوب مي شناسند و خانه ام را هم بلدند بگوييد ورشوچي مي شناسند.

موتورسوار با گفتن بسيار خوب سوار موتور شد و هنگام حركت رو به مليكا و مادربزرگ گفت:

-مادرجان من ادم بي شخصيتي نيستم از اينكه باعث ترس و نگراني شما شدم پوزش مي خواهم.

ميلاد اين را گفت و حركت كرد.وقتي دور شد مادربزرگ گفت:

-حرفش را باور كردم چون نه حرف زدنش به بيسوادها مي مانست و نه قيافه و رفتارش مثل خلافكارها بودو

پدربزرگ سبد را برداشت و خود را عازم رفتن نشان داد و با لحني ناخشنود گفت:

-من نمي بايست كارت شناسايي اش را نگه مي داشتم.بيچاره فاميلش هم وكيلي بود و دروغ نمي گفت!

مادربزرگ گفت:

-اينهم از پيك نيك امروز ما.بهتر بود كه توي خانه مي مانديم و هوس گردش نمي كرديم.

وقتي انها وارد ميدانگاهي روستا شدند تمام مغازه ها بسته بود و نه از موتور اثري بود و نه از موتورسوار.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


6-1

فصل ششم

شب از راه رسیده بود که صدای زنگ در خانه برخاست و هر سه را متعجب کرد.پدربزرگ پنجره رو به کوچه را باز کرد و با پرسیدن کیه؟منتظر جواب ایستاد.

صدای مردی آمد که پرسید:ببخشید منزل ورشوچی؟

پدربزرگ گفت:بله همین جاست.

همان صدا گفت:من وکیلی هستم اگر امکان دارد چند دقیقه تشریف بیاورید دم در.

پدربزرگ گفت:صبر کنید آمدم.

پدربزرگ وقتی پنجره را بست رو به مادربزرگ گفت:مهمان داریم.وکیلی است با همون دزده!

اسم دزد مادربزرگ را متوحش کرد و گفت:تعارف نکنید بیایند تو.همان جلوی در با آنها حرف بزنید.

پدربزرگ که برای باز کردن در رفت ملیکا گفت:

-مادربزرگ آقاهه اگر دزد بود که با صاحب باغ نمی آمد؟

حرف ملیکا مادربزرگ را کمی آرام کرد و با گفتن راست می گی ها!به انتظار حرکتی از سوی حیاط نشست و لحظه ای بعد مانند برق گرفته ها بلند شد و گفت:

-از کجا معلوم که آن یکی صاحب باغ باشد؟وای خدا،ملیکا بدو برو ببین نکند بلایی سر پدربزرگت بیاورند؟!

این بار ملیکا بود که متوحش بلند شد و با شتاب به سوی در دویدن و با گفتن پدربزرگ،پدربزرگ،خود را به او رساند و از دیدن پدربزرگش که در آغوش پیرمردی چون خودش بود،وحشتش از بین رفت و به تماشا ایستاد.مرد موتور سوار کنار پیرمرد ایستاده بود و هنگامیکه چشمش به ملیکا خورد لبخند زد و گفت:

-نترسید برای دزدیدن پدربزرگتان نیامده ایم.

با تعارف پدربزرگ آنها قدم به خانه گذاشتند و ملیکا در روشنایی توانست پیرمرد را ببیند و به خود بگوید این قیافه که آشناست!به پیرمرد سلام کرد و او با گرمی و خوشرویی پاسخ داد و همگی به درون اتاق را افتادند.مادربزرگ که انتظار رویارویی با آنها را نداشت شتابزده سلام کرد و به آشپزخانه رفت و ملیکا هم به دنبالش روان شد تا او را از ترس و خیال باطل نجات دهد.وقتی آن دو با سینی چای برگشتند رفتار مادربزرگ توام با احترام و مهربانی بود.آقای وکیلی گفت:

-حاج خانم برادرزاده ام شما را امروز ترساند که من متاسفم و عذر خواه.در ضمن به خاطر دلسوزیتان ممنونم که نگذاشتید دزد از چنگتان فرار کند.

مادربزرگ رو به میلاد کرد و گفت:

-ما از شما عذرخواهی می کنیم.

میلاد گفت:

-من یکبار دیگر از شما و نوه عزیزتان که باعث ترسشان شدم عذرخواهی می کنم.

پدربزرگ با لحنی شوخ گفت:

-حالا که از هم عذرخواهی کردیم چایمان را بنوشیم تا یخ نکرده.

چای که نوشیدند آقای وکیلی گفت:

-برادرزاده ام میلاد از وقتی که خانواده هایمان مهاجرت کرده اند و به خارج از ایران رفته اند،مسئولیت مرا عهده دار شده و چند ماه من در خانه او بیتوته می کنم و بعد برمی گردم به ده.یکی،دو هفته است که برگشته ام به باغ.میلاد طراح گوهر است و زیباترین جواهر،اگر حمل بر فخرفروشی نشود باید بگویم که طراحی اش کار اوست و همه او را می شناسند.

تعریف آقای وکیلی دید و نظر همه را نسبت به میلاد تغییر داد و از جایگاه یک دزد تا آدمی مشهور و متشخص ارتقا مقام پیدا کرد.آقای وکیلی گفت:

-من همیشه هنر شما را ستوده ام و چند کار ارزنده شما هم زینت بخش منزل من است.

سپس رو به میلاد کرد و گفت:

-سرویس نقره توی ویترین کار دست آقای ورشوچی است.

میلاد متعجب گفت:

-پس این روستا استراحتگاه هنرمندان است.

مادربزرگ گفت:همینطور است.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آقای وکیلی گفت:

-مهندس رحمتی خواهرزاده من نیز جز هنرمندان این روستاست،کار او در هنر گچ بری و آیینه کاری بی نظیر است.

مادربزرگ با گفتن همین طور است،سکوت کرد و آقای وکیلی گفت:

-اگر اجازه بدهید رفع زحمت کنیم هرچند که هم صحبتی با هنرمندی چون شما سعادت بزرگی است.

پدربزرگ تشکر کرد و با گفتن اجازه بفرمایید امانتی آقا میلاد را بیاورم،بلند شد و از اتاق خارج شد.آقای وکیلی رو به ملیکا پرسید:

-شما چه می کنید دخترم؟اینجا زندگی می کنید؟

به جای ملیکا مادربزرگ توضیح داد که ملیکا هم چون پدربزرگش هنرمند قابلی ست و تصمیم دارد در کنار پدربزرگش بماند و از تجربیات او استفاده کند.

آقای وکیلی گفت:

-خوشحالم،خوشحالم که برگشتم و این آشنایی را به فال نیک می گیرم.

میلاد گفت:

-برای من هم این آشنایی موجب افتخار است.شما نام زیبایی دارید!

ملیکا تشکر کرد و آقای وکیلی گفت:

-آن قدر زیبا که تالار زیبای روستایمان هم به ایم نام نامگذاری شده.

با ورود پدربزرگ به اتاق آنها سرپا ایستادند و پدربزرگ کارت شناسایی میلاد را به خودش برگرداندو بار دیگر عذرخواهی کرد.وقتی از یکدیگر جدا می شدند هر دو پیرمرد به مراوده با یکدیگر تمایل نشان دادند و میلاد در مقابل حیاط نگاهی عمیق به ملیکا کرد و زمزمه کرد به امید دیدار.

با رفتن آنها و دور هم نشستن آن سه نفر،مادربزرگ گفت:

-آن قدر اجتماع ناسالم است است که نمی شود سره را از ناسره شناخت.امیدوارم فراموش کند که ما او را دزد خطاب کردیم.

پدریزرگ گفت:

-فراموش می کند.ما کاری را کردیم که هر کس دیگری هم به جای ما بود همین کار را می کرد.شنیدید که خودش اقرار کرد عملش درست نبوده و نمی بایست از دیوار بالا می رفته.

هنگام خواب ملیکا از خود پرسید آیا فراموش می کند؟میلاد را جوانی زیباتر از زکریا و مهرداد و رحمتی یافت و به هنگام نمره دادن به آنها اول میلاد و سپس رحمتی و بعد مهرداد و در آخر زکریا بود که از همه کمتر امتیاز آورد.ملیکا وقتی چشم روی هم می گذاشت به خود گفت او خداحافظی نکرد و گفت به امید دیدار.پس میلاد را باز هم خواهم دید و با این اندیشه خوابید.

قلب ملیکا با دیدن میلاد ضرب آهنگی تند آغاز کرده بود و این احساس را که دلش می خواهد یکبار دیگر او را ببیند برایش تازگی داشت و به یاد آورد که آمنه در جشن عروسی آسیه چگونه از هر فرصتی برای دیدن مجید استفاده می کرد و به او حق داد که دلش برای نامزدش تنگ شود و از خود پرسیده بود آیا من دارم به میلاد علاقمند می شوم؟

در هفته ای که آمد و گذشت همه چیز به نظر آرام و بی اشکال گذشت.اما تنها تغییری که حاصل شده بود و به نظر نمی آمد تحولی بود که در وجود ملیکا بوجود آمده و او را نگران و چشم انتظار کرده بود.در ایام هفته با هر باز شدن در مغازه دلش فرو ریخته و به امید آمدن میلاد و دیدن او روز را به شب رسانده بود.سرکوب نمودن احساس را در رابطه با چند خواستگار خود تجربه کرده بود و به قلبش اجازه ساکن شدن مهر کسی را نداده بود.اما در مورد میلاد مهار از دست داده و بدون اختیار کلید قلبش را به روی کسی گشوده بود که نمی دانست آیا او هم احساس شیرین چون او را دارد یا نه؟چون هفته ای گذشت و او نیامد بی قراری اش با کج خلقی و بی حوصلی بهم آمیخت و ساکنان خانه را مضطرب کرد.پدربزرگ پرسید:

-ملیکا رفتارت خوشایند نیست و حرفهایت باعث رنجش است.زکریا محترمانه می خواست بداند که ایام سوگواری ماه محرم در روستا می مانی یا به شهر می روی؟این پرسش جوابش توهین نبود و من به جای تو شرمنده شدم.

ملیکا گفت:

-شما آنقدر به این مرد فضول علاقمندید که سوال او را دخالت و فضولی نمی دانید.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادربزرگ هم به دفاع از پدربزرگ گفت:

-اما زکریا برای ما جوان غریبه ای نیست که سوال او را حمل بر دخالت و فضولی کنیم.

ملیکا بی حوصله از سوال و پاسخ وقتی ازروی صندلی بلند شد تا به اتاقش برود گفت:

-شما او را غریبه ندانید اما برای من هنوز غریبه است.

با رفتن ملیکا مادربزرگ آه کشید و پدربزرگ گفت:

-باید می دانستم که محیط روستا زود خسته اش می کند و حوصله اش را سر می برد.این خانواده همان خانواده ای هستند که ملیکا برای دیدن و در کنارشان بودن یکسال انتظار را تحمل می کرد حالا چه شده که آنها غریبه شده اند و دیگر تمایل به دیدن آنها ندارد؟

مادربزرگ گفت:

-من به شما عرض کردم که ملیکا نمی تواند این محیط را برای مدت طولانی تحمل کند و شما باور نداشتبد.نظر من این است که تا بیش از این افسرده و کج خلق نشده ما به شهر برگردیم و ملیکا برود پیش پدرش!

پدربزرگ گفت:

-بله حق با شماست و من اشتباه کردم.لطفا با ملیکا صحبت کنید و نظرش را بپرسید اگر دوست داشت برگردد من مخالفتی ندارم و خودم مسئولیت فروشگاه را عهده دار می شوم.

مادربزرگ وقتی وارد اتاق ملیکا شد او را غرق در فکر دید و با گمان اینکه او دارد به شهر و خانه شان فکر می کند لبخند بر لب آورد و پرسید:

-ملیکا دلت برای خانه تنگ شده است؟

ملیکا به خود آمد و در بستر نشست و پرسید:

-چه گفتید مادربزرگ؟

مادربزرگ دستش را در دست گرفت و سوال خود را تکرار کرد.ملیکا سر تکان داد و مادربزرگ بار دیگر گفت:

-می خواهی برگردیم شهر؟

(وای نه)ای که ملیکا متوحش بر زبان آورد،مادربزرگ را متعجب کرد و با ناباوری پرسید؟

-می خواهی همین جا بمانی؟

ملیکا سر فرود آورد و زیر لب زمزمه کرد:

-بله من اینجا را دوست دارم.

مادربزرگ گفت:

-اگر واقعیت را می گی پس چرا رفتارت تغییر کرده و بی حوصله و عصبی هستی؟پدربزرگت خواست تا به تو بگویم اگر مایلی برگردی او حرفی ندارد و ما می توانیم به خانه مان ...

ملیکا حرف مادربزرگ را قطع کرد.

-من برنمی گردم.اگر می بینید عصبی هستم به خاطر رفتار زکریاست که خود را موظف کرده نگهبان من باشد.هرمشتری که وارد فروشگاه می شود او از مقابل فروشگاه رژه می رود تا مشتری از در خارج شود.وای به وقتی که مشتری در فروشگاه کمی بیشتر از حد معمول بماند آن وقت به بهانه های گوناگون وارد می شود تا از قصد و نیت مشتری باخبر شود.

مادربزرگ گفت:

-این که مشکلی نبود.می توانستی به او بگویی که از رفتارش ناراحتی.

ملیکا گفت:

-من تذکر داده ام ام کو گوش شنوا!با پررویی می گوید شما نمی دانید بعضی مشتری نیستند و فقط قصد مزاحمت دارند.اما باور کن مادربزرگ من در این مدت با مشتری مزاحمی که مدنظر زکریاست روبرو نشده ام.رفتار زکریا نفسم را بند می آورد و دلم می خواهد هرچه ناسزا برزبانم می آید نثارش کنم.به پدربزرگ هم نمی توانم شکایت زکریا را بکنم چون خود شما شاهد هستید که پدربزرگ او را منجی و نعوذوبالله پیغمبر می بینید.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادربزرگ گفت:

-من خودم با زکریا صحبت می کنم تا تو را به حال خودت بگذارد و از دخالت دست بردارد.شاید بعد از ایام محرم دیگر لزومی نبیند که در کار تو دخالت کند!

مادربزرگ به چشمان کنجکاو ملیکا لبخند زد و پیش از آن که او سوالی بپرسد گفت:

-آقای وکیلی در مورد تو با پدربزرگت صحبت کرده و پدربزرگ به احترام ایام سوگواری قرار خواستگاری را گذاشته بعد از مراسم.اگر نخندی باید بگم که آقا دزده این بار راستی راستی می خواد تو رو از ما بدزده.

قلب ملیکا شرع به طپش کرد و گونه هایش داغ شدند و مادربزرگ به رازی آگاه شد که ملیکا سعی در نهان کردنش داشت.وقتی مادربزرگ بلند شد با خنده گفت:

-به گمانم بعد از محرم به جای خواستگاری مراسم نامزدی داریم!بارفتن مادربزرگ اشک از چشم ملیکا فروریخت و زیر لب زمزمه کرد:خدایا خیلی دوستت دارم!

با فرا رسیدن ایام سوگواری چهره روستا تغییر کرد و سیاهپوش شد.مسجد ده که در روزهای سال خموش و ساکت بود و تنها به وقت اذان چهره تازه می نمود در دو ماه رمضان و محرم پذیرایی گروه کثیری از مردم می شد و روستاهای اطراف خود را ملزم می دیدند که با گروه عزادار خود بدیدن مسجد آمده و شبی را در آنجا به نوحه خوانی و سینه زنی بپردازند.با ورود هیئت های مختلف به روستا که جملگی خالصانه در سوک سالار شهیدان به عزاداری مشغول بودند.صحنه کربلا و حادثه جانسوز آن پیش چشم مجسم می کردند و قلب هر انسان آزرده و موحد را به درد می آوردند.تالار پذیرایی ملیکا فعال بود و در تمام مراسم دهه محرم پذیرای عزاداران دور و نزدیک روستا بود.آقای ورشوچی مقابل در فروشگاهش ایستگاه صلواتی چای برقرار کرده بود و خود و جان علی عهده دار چایخانه بودند.مادربزرگ به حلیمه خانم اقرار کرده بود که همیشه دلش می خواست مثل سایر زنان خدمتگزار باشد و قدمی هرچند ناچیز در این راه بردارد.مادربزرگ به همراه دیگر زنان ده مقدمات غذای جمعیت عزادار را فراهم می کرد و ملیکا متعجب که مادربزرگ زبان به خستگی و ناله از درد پا و کمر نمی کرد.در شب عاشورا وقتی به تماشا ایستاده بود و به شام غریبان و سوختن شمعها نگاه می کرد و آرام آرام می گریست.صدایی در کنارش شنید که پرسید:

-برای عزت گریه می کنید یا ذلت؟

ملیکا سر برگرداند و از دیدن میلاد تکان سختی خورد و بدون پاسخ قامت خود را راست کرد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


میلاد بار دیگر سوالش را تکرار کرد و ملیکا گفت:

-ذلتی وجود ندارد و هرچه هسا عشق است و زیبایی.

میلاد گفت:من گمانم این است که گریه و شیون و آه و فغان باید بر قومی کرد که دنیا را برگزید و بهشت را به اندکی مال فروختند.وگرنه انجام رسالت و پایداری بر قول و قرار و ادای وفا فخر و مباهات دارد.

ملیکا گفت:من گمانم این است که ما عزاداری می کنیم به این دلیل که چگونه آن قوم توانستند به خاندان نبوی اهانت و جسارت کنند و کسی نبود در آن میان که از آنها حمایت کند.من اطلاعات مذهبی ام صعیف است و تنها به احساسم و به قلبم گوش می کنم که قادر نیستم ببینم عدالت در زیر سم ستم لگدکوب شود.من یقین دارم که همین جمعیت اگر در آن زمان بودند امام را تنها نمی گذاشتند و یاری اش می کردند.

میلاد گفت:من خوشبینی شما را ندارم.چه در حال حاضر با وقایعی نظیر کربلا روبرو هستیم و به خونخواهی مردم مظلومی که هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه زیر ستم جباران قرار دارند و فریاد مظلومیتشان گوش فلک را کر می کند،قیام نمی کنیم!

آقای ورشوچی استکان چای به سوی میلاد گرفت و او تشکر کرد.پدربزرگ رو به جمعیت عزادار کرد و به لبخندی تلخ گفت:

-من حرفهایتان را شنیدم و بگانم همین جمیعت برای نابودی غاصبان کافی است!

وقتی هیئت ها برای خوردن شام به سوی مسجد و تالار به راه افتادند،پدربزرگ از میلاد پرسید:

-پس آقای وکیلی کجاست؟

میلاد به مسجد اشاره کرد و گفت:

-مشغول است!

پدربزرگ از ملیکا پرسید:

-چه می کنی به تالار می آیی یا شام برایت بیاورم؟

به جای ملیکا میلاد گفت:

-منهم می آیم تالار.

و با این سخن به ملیکا فهماند که همراه آنان است.در مقابل یالنها میلاد گفت:

-من همین جا منتظر می مانم که برگردید!

حلیمه خانم،ملیکا را برای رساندن غذا به مهمانان بکار گرفت و او با ذهنی مشوش غذاها را بین مهمانها توزیع کرد و در آخر سهم غذای خودش را نیز بخشید و گرسته راهی خانه می شد که آسیه او را از رفتن باز داشت و گفت:

-صبر کن سالن خلوت شود ما با هم برمی گردیم.

ملیکا در میان زنان چشم گرداند و مادربزرگ را دید و با قبول دعوت آسیه خسته روی صندلی نشست و به میلاد که در انتظارش ایستاده بود اندیشید.وقتی سالن تهی از مهمان شد.حلیمه خانم دست روی شانه ملیکا گذاشت و گفت:

-خسته نباشی،اجرت با امام حسین.

سخن حلیمه خانم آرامشی ژرف و عمیق به ملیکا بخشید و فکر کرد هیچ قدمی هرچند کوچک بی اجر و مزد نمی ماند.از پله های تالار که پایین آمدند،میلاد را روی صندلی کنار پدربزرگ در چادر چایخانه دید.جان علی آنها را به نوشیدن چای دعوت کرد و همگی ایستاده چای نوشیدند.سپس پدربزرگ چایخانه را به جان علی سپرد و آهنگ رفتن کرد.میلاد هم به پا خاست و آسیه از دیدن میلاد حس کنجکاویش برانگیخته شد و آهسته از ملیکا پرسید:

-این کیه.

ملیکا نیز آرام پاسخ داد:

-دوست پدربزرگ.

و به لبخند معنی دار آسیه اخم کرد تا مقابل هر پرسش دیگر را بگیرد.وقتی آنها براه افتادند،آسیه که قانع نشده بود از جان علی پرسید:

-این مرد کی بود؟

جان علی با نگاه آنها را بدرقه کرد و گفت:

-به گمانم برادرزاده آقای وکیلی است و گویا قصد خواستگاری از ملیکا را دارد.اگر زکریا این دست و آن دست کند دیر می شود و مرغ از قفس می پرد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آسیه چنان دلش بر احوال برادر سوخت که اشک بدیده آورد و آه کشید.او بهتر از هرکس می دانست که عشق زکریا به ملیکا تا چه اندازه عمیق و خالصانه است و از این که برادر مجبور شود تنها امید زندگی اش را به رقیب واگذار کند،دل به حال او سوزاند و با قلبی شکسته راهی خانه اش شد.آن شب را آسیه تا صبح بیدار بود و نمی توانست بخوابد.خود را ملزم می دید که برای برادر کاری بکند و نگذارد که تمام هستی او نیست و نابود شود.او که می دانست زکریا فقط به خاطر عشق و علاقهبه ملیکا تلاش کرده و بسیار شبها تا به صبح کار کرده تا زودتر تالار را آماده کند و نام ملیکا را بر آن بگذارد.نمی توانست بی تفاوت چشم بر هم بگذارد و بخوابد.صبح به هنگام خوردن صبحانه با لحنی غمگین رو به جان علی گفت:

-دلم برای زکریا می سوزه.تو که می دونی اون چقدر زحمت کشید تا بتونه با دست پر به خواستگاری ملیکا بره.اما حالا که همه چی روبراهه ما نباید بگذاریم که ملیکا به مرد دیگه ای شوهر کنه.این انصاف نیست!

جان علی به تکه نانش کره مالید و گفت:

-تقصیره خودشه با برنامه هاش.چقدر مادرت گفت حالا برم خواستگاری؟و زکریا گفت یه کار دیگه مونده.دلم می خواد وقتی برم خواستگاری که تمام برنامه هام اجرا شده باشد و چیزی کم و کسر نباشد.برادرت طوری حرف می زنه که گویی خیالش تخت،تخته که حاجی هیچ داماد دیگه ای برای نوه اش جز او انتخاب نمی کنه.اما خوش باوری هاش داره کار دستش می ده!

آسیه گفت:

-تا بیشتر از این دیر نشده باید کاری کرد.تو با زکریا صحبت کن من هم با مادر و همین امشب قرار بگذاریم بریم خواستگاری.

جان علی متعجب به صورت آسیه زل زد و پرسید:

-خواستگاری؟آنهم تو محرم؟من که نمیام!

آسیه گفت:

-چه اشکالی داره برای عمل خیر محرم و غیر محرم نداره.خدا هم راضیه.

جان علی استکان چایش را در نعلبکی کوبید و گفت:

-زبانت را گاز بگیر زن.همه وقت را گذاشتید حالا به فکر خواستگاری افتادید.من نه می آیم و نه آن را مطرح می کنم.از همین حالا بگویم که بعد پشت سرم صفحه نگذارید که جان علی حسود است و چه و چه و چه!

آسیه که از جانب جان علی مایوس شده بود غمگین سکوت اختیار کرد و هیچ نگفت.به وقت خروج جان علی از او پرسید:

-من می توانم به خانه مادرم بروم؟

جان علی چشم بر او گرداند و با لحنی خشمگین گفت:

-برو اما حرفهایم را هم به آنها بگو!

آسیه هنگام رفتن به خانه مادر راه نمی رفت بلکه راه رفتن او به دویدن شباهت داشت.وقتی وارد کوچه شد نفسش بند آمده بود و ناچار شد کمی بایستد و نفس تازه کند.پشت در خانه مادر باز هم لحظه ای درنگ کرد و سپس زنگ را فشرد.خود مادر در را بروی او گشود و از دیدن آسیه در آن وقت صبح متعجب و نگران شد و پرسید:

-چی شده آسیه دعوایتان شده؟

آسیه سر تکان داد و با همان شتاب به سوی اتاق براه افتاد و مادر را بدنبال خود کشید.او روی بی حوصلگی چادرش را گوشه اتاق پرت کرد و با لحنی گله مند گفت:

-آن قدر این دست و آن دست کردید که دارد دیر می شود.

حلیمه خانم که از حرفهای آسیه سر در نیاورده بود پرسید:

-منظورت چیه؟چی دیر می شود؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آسیه آه کشید و گفت:

-آقای ورشوچی دارد ملیکا را شوهر می دهد و ...

صدای آه حلیمه خانم که به ناله شبیه بود او را از ادامه سخن بازداشت و ناباور گفت:

-چی میگی آسیه آیا یقین داری>

آسیه سر فرود آورد و با لحنی مغموم گفت:

-همین دیشب داماد را دیدم.

حلیمه خانم دو زانو در مقابل آسیه نشست و پرسید:

-تو چی دیدی؟

آسیه گفت:

-بعد از مراسم شام غریبان وقتی داشتیم به خانه می رفتیم من خودم آن مرد را دیدم و جان علی گفت که داماد آینده ورشوچی است.آه مادر باید کاری کرد وگرنه زکریا...

آسیه با دیدن قامت زکریا در میان در اتاق به او زل زد و از ادامه حرف منصرف شد.زکریا غمگین و افسرده با صدای به بغض نشسته پرسید:

-منظورت خواهرزاده آقای وکیلی است؟

آسیه سر فرود آورد و زکریا ادامه داد:

-من هم همین گمان را دارم.دیشب همگی با هم به خانه برگشتند!

مادر از جا بلند شد و گفت:

-اما من نمی گذارم این وصلت صورت بگیرد.تو از هر خواستگاری پیشقدم تری.من همین حالا بدیدن خانم بزرگ می روم و ملیکا را خواستگاری می کنم.

آسیه هم بلند شد و گفت:

-من هم با شما می آیم.ملیکا را من بیشتر می توانم قانع کنم.

وقتی دو زن از خانه خارج شدند،قلب زکریا همانند کتیبه هایی که دور تا دور حیاط به دیوار کوبیده شده بود سیاه و ماتم زا بود و به چشمانش اجازه داد که بی پروا از رسوا شدن بارانی شود.

دیدار حلیمه خانم و آسیه در آن وقت صبح برای پدربزرگ و مادربزرگ سوال برانگیز بود و بیش از مادربزرگ،پدربزرگ را نگران کرد و از حلیمه خانم پرسید:

-اتفاقی رخ داده؟

حلیمه خانم سربزیر انداخت و با آوایی محزون گفت:

-زندگی و آینده پسرم دست شماست لطفا او را ناامید نکنید!

پدربزرگ متعجب تر پرسید:

-موضوع چیه حاج خانم کمی روشن تر صحبت کنید.

حلیمه خانم گفت:

-منظورم زکریاست که به امید این که روزی به غلامی قبولش کنید زحمت کشید و هرچیز که گمان داشت برای خوشبخت کردن ملیکا لازم است انجام داد و خود شما بارها گفتید که از توانش بیشتر مایه گذاشته،نگفتید؟

پدربزرگ سر فرود آورد و گفت:

-حالا هم می گویم ولی...[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل 6-2

حلیمه خانم شتابان وارد صحبت پدربزرگ شد و پرسید:

-پس چرا دارید کاری می کنید که پسرم سرخورده و مایوس شود.

قطرات اشکی که از چشم حلیمه خانم فروچکید،پدربزرگ را متاثر کرد و مادربزرگ هم با لحنی بغض آلود گفت:

- خواهش می کنم گریه نکن حلیمه خانم . ما هنوز نمی دانیم اصل موضوع چیه؟

آسیه رو به آنها گفت:

- ما شنیدیم که شما قصد دارید ملیکا را به عقد برادرزاده آقای وکیلی در آورید، این درست است؟

پدربزرگ بخ زور لبخندی زد و گفت:

-هر دختری خواستگار داردو اما هنوز در این مورد تصمیمی نگرفته ایم و شما خودتان ملیکا را می شناسید و به خلق و خویش واقفید و می دانید اوست که باید انتخاب کند و در این میان ما هیچکدام دخااتی نداریم.

آسیه گفت:

-اجازه بدهید من با ملیکا صحبت کنم . اگر او بداند که زکریا به خاطر علاقه به او چه سختیها را تحمل کرده یقینا دلش راضی نمی شود دل برادرم را بشکند و به دیگری بله بگوید.

مادربزرک که به احساس ملیکا نسبت به زکریا آگاه بود و هنوز گفته او را که زکریا را فضول خطاب کرده بود را بیاد داشت و از اینکه نکند ملیکا در مقابل آسیه بار دیگر به زکریا توهین کند با نگرانی گفت:

-من با ملیکا صحبت خواهم کرد.شما خودتان را ناراحت نکنید!

اما آسیه قبول نکرد و بار دیگر اصرار کرد که خودش با ملیکا صحبت کند.پدربزرگ با گفتن حرفی نیست این اجازه را به آسیه داد و افزود:

-او رفته فروشگاه من توصیه می کنم صبر کنید تا هنگام ظهر که برگردد خانه.فروشگاه مکان مناسبی برای مطرح کردن حرفهای خصوصی نیست!

حلیمه خانم که کمی آرام شده بود گفت:

-حق با شماست ما صبر می کنیم اما خدا گواه است که دیگر دست و دلم برای کار پیش نمی رود و نگران هستم.

مادربزرگ گفت:

-اگر ما به شما بگوییم که طرف شما و آقا زکریا هستبم آرام می شوید؟

حلیمه خانم خم شد و صورت مادربزرگ را بوسید و بار دیگر در میان گریه گفت:

-من تمام امیدم بعد از خدا به شماست.می دانم که اگر شما بخواهید می توانید ملیکا را راضی کنید.

پدربزرگ گفت:

-ما سعی مان را می کنیم اما همان طور که گفتم ملیکاست که باید انتخاب کند.

آسیه نفس آسوده ای کشید و با گفتن من می توانم راضی اش کنم از جای بلند شد و در مقابل در خانه رو به مادربزرگ که بدرقه اشان می کرد گفت:

-ملیکا می داند که زکریا حاضره به خاطرش جانش را هم فدا کند و هرچه کرده فقط و فقط به خاطر او بوده.

مادربزرگ در سکوت آنها را بدرقه کرد پس ار رفتن آنها از خود پرسید:

-آیا ملیکا جفا پیشه کرده است؟

مادربزرگ وقتی به اتاق برگشت پدربزرگ را غرق در فکر دید و با گفتن ملیکا اگر قولی داده باید سر قولش بماند.پدربزرگ را به خود آورد و او گفت:

-گمان نکنم که قول و قراری در میان باشد و آن چه زکریا کرده تابع احساس خودش به ملیکا بوده.او جوان خوبی است اما شایسته همسری ملیکا نیست.زکریا باید بداند که ملیکا با خلق و خویشهری نمی تواند نظام روستایی را بپذیرد و اینجا ماندگار شود.با همه علاقه ای که به زکریا دارم اما به میلاد رغبت بیشتری دارم.

مادربزرگ آه کشید و گفت:

-اما من بر این عقیده ام که باید دید او به چه کسی علاقمند است.علاقه می تواند فاصله ها را بردارد و در نظام دگرگونی بوجود آورد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پدربزرگ گفت:

-حتم دارم که ملیکا به آسیه جواب رد خواهد داد!اما برای آینده زکریا نگران شده ام.

مادربزرگ گفت:

-من هم تصورم این است که بهتر است ملیکا را از اینجا دور کنیم و اگر قرار است خواستگاری صورت بگیرد در اینجا نباشد.

پدربزرگ گفت:

-با وکیلی صحبت می کنم و همه قرار و مدارها را به شهر و خانه بیژن موکول می کنیم.

با باز شدن در فروشگا ملیکا سر از روی هفته نامه که مشغول خواندن آن بود برداشت و با دیدن زکریا خواست اخم نموده و با او به تندی رفتار کند اما مشاهده چشمان قرمز و گریه کرده زکریا بی اختیار بلند شد و نگران به سوی او رفت و پرسید:

-زکریا چی شده؟اتفاقی رخ داده؟حلیمه خانم...حلیمه خانم سالمه؟

زکریا به صورت ملیکا نگریست و پرسید:

-از من می پرسی چی شده؟آیا حرفهای آسیه حقیقت داره؟

ملیکا پرسید:چی حقیقت داره؟

زکریا سر بلند نمود تا از فروریختن اشکش جلوگیری کند و در همان حال گفت:

-این که تو می خواهی همسر وکیلی شوی!

ملیکا آه بلندی از سر تعجب کشید و پرسید:

-آسیه به تو گفت که من چنین قصدی دارم؟

زکریا سر فرود آورد و ادامه داد:

-جان علی از پدرت شنیده و او هم برای آسیه نقل قول کرده.به من بگو که این حرفها شایعه ای بیش نیست و مرا از پرت شدن به پرتگاه نجات بده.

ملیکا که توان بازگویی حقیقت را نداشت سر به زیر انداخت و آرام گفت:هنوز هیچی معلوم نیست!

زکریا با گفتن پی حقیقت دارد،به پیشخوان فروشگاه تکیه داد و زمزمه کرد:

-چطور توانستی با من چنین کنی.تو که خوب می دانی من چندین سال است انتظار کشیده ام،تلاش کرده ام و ساده تر جان کنده ام تا شرایطی بوجود آورم که در خور تو و خانواده ات باشد.هر صبح که چشم باز می کردم به امید اینکه ...آه ملیکا خواهش می کنم عجله نکن و زود تصمیم نگیر.ای کاش که می فهمیدی زکریا بدون ملیکا روح سرگردانی خواهد شد که دیگر هیچ چیز و هیچ کس خوشحالش نخواهد کرد.من از تو مهر و عاطفه گدایی می کنم و باک ندارم که بگویند زکریا ذلیل و خوار ملیکا شده اما اگر مرا یخواری برانی و وکیلی را انتخاب کنی ترا نفرین خواهم کرد که هرگز،هرگز در زندگیت روی سعادت نبینی و هر روز از زندگی ات با زجری توام باشد!ملیکا؟!به من نگاه کن!من در این دنیا فقط یک امید دارم و آن هم تویی،دلم خوش بود که در کنار تو رنج و خستگی را فراموش می کنم و حضور تو در خانه ام چراغی روشن و اجاقی گرم و پر حرارت خواهد بود.ملیکا!من شاعر نیستم تا برایت شعر و قصیده ای بسرایم و با شعر قلبت را نرم و مهربان کنم.اما خدا را گواه می گیرم که تو اولین و آخرین هستی و به غیر تو نام هیچ کس دیگر بر زبانم جاری نخواهد شد.ملیکا!وقتی خواستی انتخاب کنی این را که داری برای زندگی من تصمیم می گیری فکر کن!

وقتی زکریا با قدمهایی نا استوار از فروشگاه خارج شد.ملیکا دلش به حال او سوخت و زیر لب زمزمه کرد پس زندگی من چی؟

با آمدن پدربزرگ به فروشگاه ملیکا احساس امنیت کرد و بی اختیار دست او را در دست گرفت.پدربزگ با نگاهی دقیق به صورا ملیکا و دیدن رنگ پریده او پرسید:

-زکریا اینجا بود؟

ملیکا سر فرود آورد و زیر لب گفت:

-من نمی دانم چه باید بکنم؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]پدربزرگ گفت:

-حلیمه خانم و آسیه هم آمده بودند خانه و با من و مادربزرگت صحبت کردند.آیا تو زکریا را امیدوار کرده بودی؟

ملیکا سر تکان داد و پدربزرگ گفت:

-یعنی تو در این مورد که تنها او را به همسری انتخاب می کنی حرفی نزده بودی؟

ملیکا نگاه متعجب خود را به پدربزرگ دوخت و گفت:

-هرگز!من هیچ وقت،یعنی ما هیچ وقت در اینگونه حرفها وارد نشده و هیچ قول و قراری بینمان رد و بدل نشده.زکریا با ذهنیت خود هر چه کرده کرده و من هیچ دخالتی نداشته ام .

پدربزرگ پرسید:

-آیا به او علاقمندی؟

ملیکا سربزیر انداخت و گفت:

-جوان خوب و صادقی است اما من...

پدربزرگ گفت:

-فهمیدم!حال که به او علاقه نداری بهتر است چند ماهی برگردی شهر تا آبها از آسیاب بیفتد.من با پدرت تماس گرفته ام و او جریان را می داند و فکرم را پسندیده است.بلند شو برو خانه و اگر حلیمه خانم یا آسیه را هم دیدی به آنها بگو که احتیاج به فکر کردن داری و بعد نظرت را می گویی.وقتی مدتی بگذر و از تو جوابی نرسد می فهمند که جواب تو منفی بوده و همه چیز تمام می شود.بلند شو برو و خودت را برای رفتن آماده کن.

آن روز تا به شب رسید بیژن از شهر برای بردن ملیکا آمد.هیچ کس از در خانه به درون نیامد و ملیکا فهمید که زکریا از آمدن مادر و خواهرش جلوگیری کرده.به هنگام بازگشت مادر با لحن گله مند گفت:

-شده ایم کولی سرگردان.چند ماه اینجا،چند ماه شهر.بیژن با صدا خندید و گفت نوه خوشگل داشتن این دردسرها را هم دارد.اما گمان دارم که بزودی از دردسر ملیکا راحت می شوید.

ملیکا معترض گفت:

-هرگز هم اینطور نیست و من ده را رها نمی کنم.حالا هرچه پیش بیاد مهم نیست!

مادربزرگ گفت:

-اگر این عقیده توست پس چرا داریم شبانه فرار می کنیم.می ماندیم و ...

ملیکا صحبت او را قطع کرد.ما برمی گردیم چون دلم هوای شهر را کرده و شاید چند روز دیگه...

این بار مادربزرگ بو که حرف او را قطع کرد و پرسید:

-پس چرا لوازمت را بار کردی و داری با خودت می بری؟

بیژن مداخله کرد و گفت:

-نظر من این است که ملیکا به ده بر میگدد اما نه حالا،شاید چند ماه دیگر و نه به تنهایی و یا با شما و من بلکه با همسرش!

مادربزرگ پرسید:قول و قرارها گذاشته شده؟

بیژن گفت:شما که باید بهتر از من در جریان باشید!پدرم گفت که با وکیلی صحبت کرده و قرار شده که آنها در شهر خواستگاری کنند و اگر همه چیز موافق بود مراسم هم برگزار می شود و پدربزرگ به شهر بیاید.

مادربزرگ پرسید:یعنی برای خواستگاری نمی آیند؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بیژن گفت:پدر رضایت شفاهی اش را اعلان کرده و بهتر می بیند که برای اینکه همه چیز بی جنجال برگزار شود در ده باشد و فقط به هنگام مراسم عقدکنان به شهر بیاید.من هم با ایده پدر موافقم.

بقیه راه در سکوت طی شد و ملیکا با این فکر که میلاد را بزودی خواهد دید چشم به سیاهی جاده دوخت.

شب از نیمه گذشته بود و همه در خواب بودند تنها دو چشم مضطرب و نگران در تنهایی جانکاه با درون خود ندبه آغاز کرده بود و آرام،آرام می گریست.با خود گفت:

-یعنی بعد از این که راز درونم را شنید و اشک چشم را دید باز هم می تواند بیوفایی کند و به من و به مهرم بخندد؟وای که اگر چنین کند و قلبم را بشکند می فهمم که در سینه قلبی نداره و روحش مثل زمستان سرد و یخ زده است!آه خداوندا دلش را بر من نرم گردان و کاری کن که مرا بر خواستگارش ترجیح دهد و انتخابم کند.آه ملیکا،ملیکا،ملیکا،آیا ساده اندیش بودم که گمان می کردم عشق آتشی استکه وقتی به جان افتد همه وجود ار می سوزاند و خاکستر می کند . اگر چنین است پس چرا اثری از سوختن در جان تو نیست ؟ آی ملیکا هیچ می دانی وقتی در برجک دیه بانی از سرما به خود می لرزیدم تنها یاد طره زرین موهای تو چون خورشید گرمم می کرد؟ و هیچ می دانی که می توانی شبم را روز و زورم را شب کنی؟ نمی خواهم باور کنم که تو هر روز می توانی رنگی بپذیری و جلوه ای تازه ارائه کنی. برای من تو هنوز هم همان دخترک شاد و شلوغی هستی که وقتی از پله کوچه هشت پله پایین می دویدمی گفت من کفترم دارم پرواز می کنم و دستهایت را چون بال کبوتران تکان می دادی و از ته دل می خندیدی.تو برای من هنوز همان ملیکای شیطانی هستی که دور از چشم بابام با آسیه تمرهندی می دزدیدید و به روی من می گفت هیس و می خندید . ملیکا تو در باور من فرشته ای از باغ بهشت هستی که فقط سه ماه در سال اجازه داشتی به زمین سفر کنی و دل زمینیان را خوش کنی . به رحمتی گفته بودم گچ بری اتاق عقد مان را فرشته هایی شاد درست کند که در بالای سرت درست در مکانی که مینشینی و عاقد خطبه عقد می خواند در پرواز باشند. تو انها را دیدی و در برق نگاهت آثار رضایت دیدم.شوق تو چنان شادی و شعف به من بخشید که از ته دل خندیدم و همه خستگی هافراموشم شد. حال امروز که صبحش تاریکتر از شب و شبش از ظلمت گور وحشتناکتر است خود را بین دو جهان سرگردان می بینم و تنها تو هستی که می توانی مرا از ظامت رهانیده و به زندگی بازم گردانی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×