رفتن به مطلب
Negarita

°• باور آفتاب ( فهیمه رحیمی) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]فصل 1(1)

 

از خانه کلاه فرنگی تا کوچه 8 پله چهار باغ فاصله بود.این کوچه درست روبروی میدان ده و آغازش از نبش دکان خواربار فروشی مش نقی شروع میشد و تا کمر کش ادامه پیدا میکرد.اولین خانه کاه گلی با سر در فرریخته متعلق به او و خانواده 8 نفره اش بود.در روستا شایعه بود که مش تقی با بدنیا آمدن هر فرزندی پله ای سیمانی کار گذاشته و به این وسیله از شیب تند کوچه کم کرده و رفت و آمد ساکنان را اسان نموده.همسایگان ارزو میکردند که خدا به مش نقی فرزندان دیگری نیز بدهد تا این کوچه خاکی که بارش اولین باران گل زار میشد شکل و قیافه بگیرد و اگر چنین میشد از همه کوچه های روستا زیباتر میشد.حلیمه خانم همسر او به زنان و دختران ده درس قالیبافی و نقشه خوانی یاد میداد و از این راه درآمد خوبی برای خود کسب میکرد.سال گذشته که به سفر حج رفته بود همه میدانستند که از دست رنج خود توانسته راهی خانه خدا شود و از مکنت و مال مش نقی قرانی کم نشده.گرچه مش نقی مورد احترام تمام اهالی و به نکونامی و خیرخواهی شهرت داشت اما سعی و تلاش حلیمه خانم نیز مورد توجه مردم بود.مخصوصا تدریس قرآن که اکثر زنان روستا عم جزء را از او یاد گرفته و سواد قرآنی پیدا کرده بودند.چهار پسر و چهار دختر ثمره ازدواج حلیمه خانم با مش تقی بود که از تعداد پسران تنها یکی در ده سکونت داشت و سه پسر دیگر بعد از ازدواج راهی تهران شده و آنجا سکونت اختیار کرده بودند از میان دختران دو دختر به خانه بخت رفته که یکی در ده پایین زندگی میکرد و یکی راهی تبریز شده و دو دختر دیگر در خانه و به انتظار اقبال و یار و یاور مارد.ملیکا دختری شهری که هر سال تابستان و به وقت تعطیلی مدارس راهی خانه و باغ پدربزرگ میشد با اسیه دختر کوچک مش نقی دوستی داشت و فاصله چهار باغ را هر روز به شوق دیدن آسیه طی میکرد و چون به او میرسید خستگی راه فراموشش میشد.اهالی ده حضور ملیکا را از کودکی او بیاد داشتند و چون او را میدیدند مانند عضوی از خانواده ورودش را خوشامد میگفتند همه به علاقه و محبت حلیمه خانم نسبت به ملیکا با خبر بودند و اگر کسی از او میپرسید حلیمه خانم چند فرزند داری؟بیدرنگ میگفت:9 تا.

و سپس با خنده می افزود:یکی از دخترانم شهری است و فقط سه ماه در ده و پیش ما زندگی میکند.

ملیکا وقتی کودکی خردسال بود و تابستانها بهمراه مادر و پدر که از گرمای طاقت فرسای تهران گریزان شده به روستا می آمدند مورد توجه گرفته بود.پدر بزرگ او استاد هنرمندی است که روی مس و نقره و ورشو قلمزنی میکند و خانه اش موزه کوچکی است که هر مسافر وقتی به روستا می آمد دوست داشت از نزدیک کارگاه او را ببیند شیئی خریداری کند.شهرت آقای ورشوچی تنها به هنرش بسنده نبود بلکه رفتار متواظعانه و فروتنانه اش با مردم روستا موجب شده بود دوستش بدارند و برای خود و خانواده اش احترام قائل شوند.مادر ملیکا ناهید وقتی وارد ده میشد لباس شهری را کنار مینهاد و چون زنان روستایی جامه میپوشید و برای فراگیری بافت قالی راهی خانه حلیمه خانم میشد و ملیکای کوچک را هم همراه خود میبرد.دختران حلیمه خانم ملیکا را که از زیبایی به عروسکی شبیه بود در حلقه خود گرفته و برای نگهداری از او با هم رقابت میکردند .وقتی آن حادثه شوم و ناگوار برای مادر ملیکا رخ داد و او در شورش خیابانی مورد هدف قرار گرفت و کشته شد آفتاب سعادت هم از خانواده ورشوچی غروب و چادر غم و ماتم بر آسمان آنها کشیده شد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادر بزرگ ملیکا اجازه گرفت تا از یادگار یگانه فرزند خود نگهداری کند و پدر ملیکا این خواسته را اجابت کرد.هنگامیکه خبر کشته شدن عروس آقای ورشوچی در ده پیچید اهالی ناباور آن را شایعه پنداشتند.اما وقتی در مسجد ده ختمی منعقد گردید همه باور کردند و با صاحبان عزا به سوگ نشستند.ملیکا دو تابستان به ده نیامد و اهالی را چشم براه باقی گذاشت اما در سومین تابستان وقتی بهمراه مادر بزرگ وارد ده شد همه با دیدن او بیاد مادرش اشک به دیده آوردند و حلیمه خانم مهری عمیقتر از گذشته نسبت به ملیکا در قلب خود احساس کرد.کم کم همه عادت کردند که ملیکا هر تابستان بهمراه مادربزرگش ببینند.هم سن و سال بودن ملیکا و اسیه و مهربانی خانواده مش نقی مادربزرگ را مجاب کرده بود که این دوستی در بافت تربیتی که او برای نوه اش بکار میبرد نه تنها تاثیر منفی ندارد بلکه بسیار مثبت است و بسیاری از رفتارهای نیک را که مستلزم آموزش عملی است از همنشینی با این خانواده می آموزد.حس همکاری و تعاون دوست داشتن و احترام گذاشتن به دیگران پذیرفتن مسئولیت و مشارکت در کارها از جمله نکاتی بود که ملیکا از همنشینی با این خانواده می آموخت مادربزرگ به اقای ورشوچی گفته بود:آنچه من در طول 9 ماه به ملیکا می آموزم کمتر از سه ماهی است که او در اینجا می آموزد.حلیمه خانم خوب از عهده تربیت فرزندان بر آمده و مدیر خوبی است در اداره کردن خانه ضمن آنکه زن هنرمندی است و اوقاتش بیهوده هدر نمیرود .خدا رحمت کند دخترم را با اینکه شهری و تحصیلکرده بود و بافت و نقشه خوانی قالی را هم بخوبی حلیمه خانم میدانست اما اقرار میکرد که نسبت به او هنوز خام و مبتدی است.

آقای ورشوچی آه کشید و او هم زیر لب زمزمه کرد:خدا رحمتش کند ناهید حرفش از سر فروتنی اش بوده اما واقعا اگر هر کسی جایگاه خود را بشناسد و در هر حرفه ای که است بکوشد و چشم به حرفه دیگری ندوزد و بقول معروف سرش بکار خودش مشغول باشد کشور پیشرفت میکند اما متاسفانه در جامعه شهری هیچکس بکار تخصصی خود مشغول نیست و اینست که میبینیم اوضاع روزبروز بدتر میشود که بهتر نمیشود.

از میان پسران مش نقی تنها پسر کوچکش زکریا بود که در سال آخر تحصیل از رفتن به دبیرستان و کلاس درس سرباز زده و تصمیم گرفته بود به شغل ازاد روی کند و بعد مصمم شده بود مغازه خواربار فروشی پدر را بگرداند.نصایح پدر و مادر و برادران برای اتمام تحصیل سودی نبخشیده و به اجبار همه به خواسته او گردن نهاندند.زکریا کوشید تا با سلیقه خود تغییراتی در شکل ظاهر خواربار فروشی بوجود آورد که موفق شد خواربار فروشی سنتی را شکل شهری کند و با چند ویترین و یخچال و جابجایی اجناس آن را نو و زیبا سازد.

آنسال تابستان گرما زودتر آغاز شده بود و امتحانات نهایی در اوایل خردادماه به پایان رسیده بود و ملیکا برای رفتن به ده بیقراری میکرد.مادربزرگ علت بیقراری ملیکا را رسیدن به آسیه میدانست و خود ملیکا برای فرونشاندن کنجکاوی و دانستن اینکه آیا امسال هم زکریا پنهانی بر سر راهش خوراکی قرار میدهد یا نه؟در تابستان گذشته بود وقای از خانه مش نقی بطرف خانه پدربزرگ حرکت کرده بود هنگامیکه از پل کوچه پایین آمده و قدم به سطح زمین گذاشته بود چشمش به چهارپایه کنار مغازه افتاده بود که شوکولاتی بر جای مانده بود.به گمان اینکه یکی از مشتریها و یا رهگذری آن را بر جای گذشته برداشت و خواست وارد مغازه شود که زکریا جلوی رویش سبز شده بود.شوکولات را به زکریا نشان داده و گفته بود روی چهارپایه بود و به گمانم مال بچه ایست که...زکریا با شتاب گفته بود مال هیچکس نیست مال توست!به انتظار کلامی دیگر نایستاده و داخل مغازه شده بود.ملیکا از حرکت زکریا متعجب شده بود شوکولات را با خود همراه کرده و از خود پرسیده بود چرا زکریا به او شوکولات هدیه کرده است و اینکار چه معنی میدهد؟او از فکری که چون برق از مخیله اش گذشت بر خود لرزید و حس کرد قادر به راه رفتن نیست.تنها یک کوچه با خانه پدربزرگ فاصله داشت اما ترجیح داد به درخت تکیه دهد و اندیسه کند دقایقی ایستاد و به شوکولات نگاه کرد و احساس خود را سنجید از خود پرسید:آیا خوشحالی که زکریا به تو توجه دارد؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بعد بخود پاسخ داده بود :آخه زکریا که غریبه نیست.ما دو تا یعنی همگی مان با هم مثل یک خانواده ایم.اینکار شاید از این جهت بوده که نمیخواسته آسیه و آمنه هم شوکولات داشته باشند.

بعد بخود گفت:احمقانه است آنها هر قدر که دلشان بخواهد میتوانند خوراکی داشته باشند پس اینکار یعنی چی؟

هیبت زکریا را گویی برای اولین بار است که میخواهد در نظر مجسم کند پیش چشم ظاهر کرد.قد نسبتا بلند و اندام باریک استخوانی.چشمان ابی یا ابرو و موهای مشکی بینی و دهان کوچک با خود اندیشید:ای کاش رنگ چشمانش هم مشکی بود.

وقتی براه افتاده بود هنوز نفهمیده بود که چه اسمی روی کار زکریا بگذارد.با آنکه زکریا با او بیش از یک کلام سخن نگفته بود اما چیزی در وجودش مانع از ابراز برای دیگران میشد.وارد خانه که شد پیش از آنکه به کارگاه پدربزرگ وارد شود به اتاق خود رفت و هدیه زکریا را در کشوی میز تحریش پنهان کرد.مادربزرگ او را هنگام داخل شدن بخانه دیده بود.از اینکه میدید ملیکا بدون آنکه از پدربزرگ دیدن کند با شتاب وارد اتاق خودش شده متعجب گشت و با باز نمودن در اتاق چشمش به ملیکا افتاد که پشت میز تحریر بع فکر فرو رفته است.نگران شد و پرسید:ملیکا اتفاقی رخ داده؟

ملیکا بخود آمد و با گفتن نه نه مادربزرگ را بیشتر نگران کرد و او اینبار داخل اتاق شد و روبروی او روی صندلی نشست و پرسید:با اسیه حرفت شده؟

وقتی ملیکا سرتکان میدهد به نشانه نه سوال کرد:برای حلیمه خانم و خانواده اتفاقی افتاده؟

ملیکا که از این سوالها بی حوصله شده بود با لحن ناراحتی گفت:نه مادربزرگ همه خوب بودند و به شما و پدربزرگ سلام رساندند.

مادربزرگ که قانع نشده بود با آوایی مهربانتر پرسید:پس تو چرا گرفته و غمگینی؟وقتی به دیدن اسیه میرفتی خوشحال و سرحال بودی اما وقتی برگشتی یکسر به اتاقت آمدی و به دیدن پدربزرگت نرفتی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] فصل 1(2)

ملیکا بصورت مادربزرگ نگریست و موج نگرانی را در چشمان او دید و با یک نهیب بر خود و کتمان کردن پریشانی روحش بلند شد و روبروی مادربزرگ ایستاد و گفت:این ده آنقدر زیباست که مناظرش مرا از خود بیخود میکند هر سال زیباتر از سال پیش میشود اینطور نیست؟

جواب ملیکا لبخند بر لب مادربزرگ آورد و با فرود آوردن سر حرف او را تایید کرد و با خود گفت اشتباه نکنم دیگ احساس نوه ام در 16 سالگی به جوش آمده.

مادربزرگ هم بلند شد و پیش از ملیکا به حرکت در آمد و با صدای بلند خندید و همانطور که از اتاق خارج میشد گفت:فردا هم من با تو می آیم تا از دریچه چشم تو به مناظر ده نگاه کنم.

همانشب وقتی مادربزرگ مطمئن شد که ملیکا بخواب رفته و گفتگویش با ورشوچی را نمیشنود وارد حیاط شد تا به کارگاه ورشوچی برود.صدای ضربات کوتاهی که بر جسمی فلزی میخورد مادربزرگ را مطمئن کرد که ورشوچی بیدار و مشغول کار است.او ورشوچی را جز هنگام صرف غذا نمیدید و او ترجیح میداد در زمان اقامت سه ماهه آنها در ده از اتاق مجاور کارگاه استفاده کند و مزاحم مهمانها نباشد .پدر ملیکا در طول 3 ماه تابستان سه بار به دیدن آنها می آمد و در دو سال گذشته بود که همسر جوانش نیزاو را همراهی میکرد.مادربزرگ که خود داماد جوانش را وادار به ازدواج مجدد کرده بود هنگام برخورد با آنها بی اختیار وجود را لرزه فرامیگرفت اما تلاش میکرد سنگینی غمی که قلبش را میفشرد با کشیدن آهی و بر لب آوردن لبخندی پنهان کند و خود را خوشحال نشان دهد.پدر ملیکا این احساس را خوب درک کرده بود برای آن که مادر داغدیده را متاثر نکند به روزی ماندن قناعت میکرد و در آن یکروز هم وقت خود را بیشتر در کارگاه پدر و در کنار او سپری میکرد.حضور عروس جوان را مادر بزرگ بیش از دیگر اعضا فامیل و آشنایان پذیرفته بود و دیگران هنوز او را بعنوان عروس خانواده و جانشین ناهید نپذیرفته بودند.رفتار عادی از محبت به اهالی به نیز سرایت کرده و رفتاری سرد و غریبانه با وی در پیش گرفته بودند.هیچکس از زبان مادربزرگ گله و شکایتی نشنیده بود حتی حلیمه خانم که همه اهالی میدانستند بعد از دختر مادر دوستی نزدیکی با وی دارد و هم حلیمه خانم بود که برای اهالی نقل کرده بود که خود خانم بزرگ دامادش را برای گرفتن همسر تشویق کرده است.کار مادربزرگ قابل احترام ولی عمل داماد با جملاتی چون چطور دلش آمد روی آن زن نازنین زن دیگری بگیرد تقبیح شد و فراموش کردند که مرد جوان 10 سال بیاد و خاطره همسر زیست و تنهایی اش را با نقش گل و بلبل تقسیم کرد.

مادربزرگ تقه ای بر در کارگاه کوبید و به انتظار ایستاد و چون جوابی نشنید یکبار دیگر با ضربه ای بلندتر بر در نواخت و اینبار صدای چکش قطع و صدای خسته ای آمد که گفت:بله.

مادربزرگ باز هم ایستاد تا صدای در با ناله ای از هم گشوده شد و اندام ورشوچی در میان آن ظاهر شد.ورشوچی با دیدن مادربزرگ که تنها به دیدارش آمده بود مشوش شد و پرسید:اتفاقی رخ داده؟

مادربزرگ لبخند بر لب آورد و گفت:نه نگران نشوید آمدم ببینم اگر فرصت دارید با شما صحبت کنم.

ورشوچی خود را از میان در کنار کشید و با دست به مادربزرگ تعارف کرد که داخل شود و در همان حال پرسید:ملیکا کجاست او نمی آید؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادربزرگ با نگاه سطحی به کارگاه در جواب گفت:صبر کردم تا بخوابد و بعد به حضور شما بیایم نمیخواستم ملیکا در جریان حرفهایمان قرار بگیرد.

پدربزرگ در اتاقش را باز کرد و گفت:بفرمایید بنشینید باید اتفاقی رخ داده باشد که شما را نگران کرده است.

مادربزرگ روی صندلی نشست و تا زمانیکه ورشوچی مقالبش ننشست لب به سخن باز نکرد وقتی او را آماده شنیدن دید گفت:ما هردو سالهای جوانی داشته ایم و با احساسهای زودگذر جوانی بیگانه نیستیم.گاهی که به آن زمان فکر میکنم خدا را شکر میکنم که به سلامت این دوران را گذرانده و در دام گرفتار نشده ام.من با دخترم همیشه رفیق بودم و خوشبختانه این فرصت را داشتم که پای حرفهایش بنشینم و او را از سهو و خطا بر حذر کنم و یقین دارم که اگر عمرش بر دنیا میبود او نیز همین کار را میکرد و اجازه نمیداد فاصله ای میان خود و ملیکا بوجود اید.اما دست تقدیر چنین نخواست و این وظیفه را من عهده دار شدم.اما اینابر دیگر مطمئن نیستم که توانسته باشم این فاصله را پر کرده باشم.منظورم اینست که اختلاف سنی موجود میان من و ملیکا آنقدر هست که حجابی بوجود آورد و نتواند آزادانه با من از احساس درونش صحبت کند گمانم اینست که بهتر است ملیکا زین پس با پدر و ژاله زندگی کند.آن دو...

بغض راه گلوی مادربزرگ را گرفته بود و به او مجال ادامه صحبت نداد.ورشوچی بلند شد و لیوانی آب ریخت و بدست مادربزرگ داد و هنگامیکه نشست لبخند زد و گفت:شما طوری از سن و سال صحبت میکنید که گویی واقعا پیر هستید در صورتیکه گمان نکنم حتی به مرز 50 رسیده باشید.

مادربزرگ میان بغض خندید و گفت:از تعارفتان متشکرم اما من 52 سالمه.

ورشوچی با لحن شوخی گفت:اما باور کنید که به 40 ساله ها میمانید.وقتی داشتید فرمایش میکردید با خودم فکر کردم که وقتی شما خود را پیر میدانید پس من از چه واژه ای میبایست استفاده کنم.من منظور شما را درک کردم و از اینکه تا این حد نگران روحیه ملیکا هستید متشکرم.اما اجازه بدهید من هم نگرانی ام را بدون پرده پوشی ابراز کنم فکر شما و اینکه صلاح ملیکا را در نزدیکی با بیژن و ژاله میبینید منهم تایید میکنم اما د راین میان نکته ای هست که باید به آن توجه کنیم و آن اینکه آیا ملیکا راضی به این اقدام هست یا خیر.شاید آنچه من و شما صلاح دانسته ایم ضربه ای باشد بر روح و روان او.ملیکا به این نوع زندگی خو گرفته و به آن عادت کرده است.برنامه 16 ساله را نمیتوان به یکباره تغییر داد و از او خواست به نوعی که ما تصمیم گرفته ایم عمل کند.او عادت کرده که پدرش را در آخر هر هفته ببیند و روزهای پنجشنبه و جمعه را با او بگذارند.ظرف دو سال گذشته که بیژن ازدواج کرده هیچ تمایلی برای بیشتر دیدن و بیشتر با آنها بودن از خود نشان نداده و میتوانم بگویم که از جانب آنها هم حرکتی مبتنی بر اینکه ملیکا را مدت زمان بیشتری در کنار خود داشته باشند مشاهده نشده.نظر من اینست که این برنامه با روحیه دو طرف سازگاری دارد و تا این ساعت شکوه و شکایتی شنیده نشده.اما میماند بحث خود شما در اینکه ایا هنوز هم به ادامه این راه رغبت دارید یا اینکه فکر میکنید زمان آن رسیده که امانت را به اماندارش بسپارید و برای خود زندگی کنید؟

مادربزرگ آه کشید گفت:زندگی من در وجود ملیکا خلاصه شده و تنها ارزویم خوشبختی و سعادت اوست.

ورشوچی گفت:همه ما رازهایی داشته ایم که برای خود نگه داشته ایم اما چون ملیکا را میشناسم میدانم که او چیزی از شما پنهان نخواهد کرد و شما را رازدارتر از هر کسی میداند مطمئن باشید.

وقتی مادربزرگ بلند شد تا کارگاه را ترک کند دیگر اضطراب نداشت و با این امید که ملیکا چنین خواهد کرد به ورشوچی شب بخیر گفت و او را ترک کرد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]چند روز گذشت و ملیکا بدون آنکه اشاره ای به موضوع خاصی کند هم چنان به کار خود مشغول بود و مادربزرگ را در کنجکاوی باقی گذاشت او که به رفتار ملیکا دقیقتر شده بود وقتی او را ارام و بی هیجان دید بخود باوراند که موضوع خاصی وجود نداشته و رفتار آنروز واقعا تاثیر گرفته از زیبایی طبیعت بوده است.اما برای ملیکا چنین نبود و او انگیزه دیگری غیر از معاشرت با آسیه یافته بود.او کنجکاو شده بود که بداند آیا هدیه ها ادامه خواهند داشت و اگر چنین شود چه پیامی را بهمراه خواهند داشت.روز بعد هنگامیکه از خانه آسیه به قصد خانه از پله ها پایین آمد روی آخرین پله کمی مکث کرد و چشم به چهارپایه دوخت که اینبار بیسکویتی روی آن قرار داشت.تصمیم گرفت آنرا نادیده بگیرد و از آن بگذرد اما هنوز قدمی برنداشته بود که صدای زکریا او را بر جای میخکوب کرد و چون روی برگرداند او را دید که بیسکویت را بطرف او گرفته.ملیکا با گفتن نه ممنونم خواست حرکت کند که زکریا خود را به او رساند و شتابزده گفت:خواهش میکنم.

ملیکا گفت:تا بمن نگویید که منظورتان از اینکار چیست قبول نخواهم کرد.

زکریا سر بزیر انداخت و گفت:هیچ هیچ منظوری نیست فقط...

ملیکا نگذاشت او حرفش را تمام کند پس گفت:اگر اینطور است قبول میکنم.

بیسکویت را از دست زکریا قاپید و بطرف خانه براه افتاد.وارد کوچه که شد از حرکت خود بخنده افتاد و گفت احمق مرا کودن تصور کرده حال که چنین تصوری دارد میگذارم در حماقت خود باقی بماند.

روز دیگر با دیدن هدیه بدون آنکه منتظر شود تا زکریا تقدیمش کند آنرا برداشت و حرکت کرد.هدایای زکریا تا روزیکه تعطیلات به پایان رسید و بهمراه مادربزرگ راهی شهر شد ادامه داشت و اینک که برای گذراندن تعطیلات بار دیگر به ده بازمیگشت کنجکاو شده بود که ببیند دادن هدیه تکرار خواهد شد یا نه!

پدربزرگ را در بستر بیماری یافت و این استقبال خوبی نبود.وقتی از پدربزرگ پرسید چرا اطلاع ندادید که کسالت دارید از سوال خود پشیمان شد چون هیچکس بیاد نداشت که پدربزرگ از کسی کمک خواسته باشد.او مادربزرگ پدری اش را از روی قاب عکس میشناخت چه پیش از تولد مادربزرگ او از دنیا رفته و پدربزرگ نیز از شهر کوچ کرده و ساکن شده شده بود زیستن در سکوت و آرامش ده آرزوی پدربزرگ بود که بعد از فوت همسر جامه حقیقت بخود پوشیده بود.مادربزرگ به پرستاری مشغول شد و ملیکا اجازه یافت برای دیدن اسیه راهی خانه مش نقی شود ده را همچنان پرصفا دید اما وقتی وارد میدانگاهی شد متعجب بر جای ایستاد.دیدن چند ساختمان آپارتمانی که به سبک شهری با نمای سنگ مرمر و آجرهای سه سانتی ساخته شده بودند جلب نظر بیننده را میکردند.دکانهای زیر آپارتمانها و ویرترینهای الوان آنها موجب شد تا ملیکا پیش از دیدن دوست بسوی مغازه ها جلب شود و از اجناس پشت ویترین دیدن کند.تنوع اجناس باعث شادی اش شده بود و او را از پشت ویترین بداخل مغازه کشاند.وقتی از آنجا بیرون آمد خرید کرده بود عطر شانه سر چند سنجاق کوچک جوراب تل...خرید او ضروری نبود اما احساسی داشت گمان میبرد اگر خرید نکند آنها را از دست خواهد داد.وقتی از پله ها بالا میرفت دکان مش نقی و چهارپایه را فراموش کرده بود.هنگامیکه در زد و آمنه در را به رویش گشود از دیدن او همانقدر خوشحال شد که از دیدن آسیه خوشحال میشد.یکدیگر را سخت در آغوش کشیدند و جویای حال هم شدند با همه شوقی که از دیدن آمنه یافته بود اما وقتی قدم به درون حیاط گذاشت ناخودآگاه دلش گرفت.با نگاه به اطراف دنبال علت گشت و چون نیافت از آمنه پرسید:اینجا چیزی تغییر کرده؟

آمنه متعجب از سوال ملیکا او هم نگاهی به اطراف حیاط انداخت و با بیاد آوردن دو درخت خشکیده کنده شده از باغچه خندید و گفت:نه فقط جای دو درخت خالیست.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آنها با هم وارد اتاق شدند و روبروی هم نشستند ملیکا گفت:حالا برایم تعریف کن اخبار یکساله چیست.

این پرسش سایه غم و اندوه را بر چهره آمنه نشاند به طوریکه ملیکا را مضطرب کرد و پرسید:آیا اتفاق بدی رخ داده؟

آمنه سربزیر انداخت و پرسید:پدربزرگ بتو نگفت که پدرم فوت کرده؟

ملیکا آه بلندی از سر ناباوری کشید و پرسید:راست میگی؟

آمنه سر فرود آورد و گفت:شش ماه پیش اول سرما بود که پدر بیمار شد و هر چه کردیم برای معالجه به شهر برود قبول نکرد.فقط یکهفته در بستر خوابید و بعد فوت کرد.ملیکا در بهت و ناباوری اشک ریخت و در همان حال گفت:هیچکس بما خبر نداد حتی مادربزرگ هم نمیداند وگرنه...

آمنه سخن او را قطع کرد و گفت:شاید پدربزرگت صلاح ندید بشما خبر بدهد.اما خود او در تمام مراسم شرکت داشت و به همه ما خیلی کمک کرد.

دقایقی هر دو در سکوت گریستند و آمنه گفت:گریه نکن روح پدرم معذب میشود اگر ترا ناراحت ببیند.

ملیکا گفت:من او را چون پدر خودم دوست داشتم و او با من خیلی مهربان بود وای اگر مادربزرگ بفهمد.

آمنه دستش را گرفت و گفت:حتمی پدربزرگت به او خواهد گفت.

ملیکا پرسید:حالا حلیمه خانم کجاست.

آمنه خانم گفت:با آسیه مغازه را میگردانند.

ملیکا پرسید:مگر زکریا نیست؟

آمنه آه کشید و سر تکان داد:بعد از فوت پدر نتوانست دوام بیاورد ورفت سربازی.توی این 6ماه هنوز مرخصی نیامده و فقط نامه داده.

با شنیده شدن صدای در هر دو به حیاط نگریستند و با وارد شدن حلیمه خانم و اسیه ملیکا بلند شد و دوان دوان خود را به آنها رساند حلیمه خانم ملیکا را سخت در آغوش گرفت و در حالیکه موهای ملیکای گریان را نوازش میکرد سر او را بوسید و گفت:ارام بگیر دخترجان با خواست خدا نمیشود در افتاد مصلحت چنین بود.

ملیکا گفت:اما باورش مشکل است من پدربزرگم را نمیبخشم که این خبر را بما نداد.

حلیمه خانم همانطور که او را بطرف اتاق میبرد گفت:من از او خواستم بتو چیزی نگوید.نمیخواستم درس و مشقت لطمه ببیند.حالا بیا بنشین و برایم از خودت بگو.ماشالله چقدر بزرگ و خانم شدی نشان نشدی؟

شرمی حیاگونه گونه های ملیکا را سرخ کرد و سربزیر انداخت و گفت:نه حالا خیلی زود است.

حلیمه خانم برای آنکه دختر جوان را از اندوه خارج کند خندید و گفت:زیاد هم زود نیست من به سن و سال تو و آسیه بودم دو سه تا بچه داشتم.از مادربزرگ بگو حالش خوب است؟چرا با تو نیامد؟

ملیکا شرح داد که پدربزرگ بیمار است و مادربزرگ از راه نرسیده به پرستاری افتاده است.حلیمه رو به آمنه کرد و همانطور که از زمین بلند میشد گفت:بلند شو سفره بندازیم که دخترم گرسنه است.نمیخواهم فکر کند که تنها مش نقی خدا بیامرز بود که به فکر او بود.

ملیکا با لحنی شیطنت آمیز گفت:قبول کنید که هیچکس مش نقی نمیشود.اگر او بود تا حالا من چند تا چای نوشیده بودم.

حرف ملیکا موجب شد پیشانی حلیمه خانم پر چین شود و از امنه بپرسد تو به ملیکا چای ندادی؟آمنه ضمن خارج شدن از اتاق به مادر شرح داد که داشته ماجرا فوت پدر را تعریف میکرده.وقتی دو دوست تنها شدند ملیکا خم شد و بوسه ای بر گونه آسیه زد و د رهمان حال گفت:باورت میشود وقتی وارد خانه شدم فشار غمی را روی سینه ام احساس کردم و بنظرم رسید که این خانه دیگر روح ندارد.

آسیه گفت:همه ما احساس ترا داریم و مخصوصا داداشهام که وقتی از شهر می آیند نمیتوانند جای خالی بابا را تحمل کنند و زود میروند.

ملیکا پرسید:با درس و مدرسه چه کردی از آمنه شنیدم که مغازه را میگردانی پس چه وقت به مدرسه میروی؟

آسیه بلند شد و از پستو که با پرده ای گلدار از نظر پنهان مانده بود سفره آورد و ضمن پهن کردن گفت:رها کردم هم بخاطر مغازه و هم بخاطر جان علی که مخالف درس خواندن بود.

ملیکا متعجب پرسید:جان علی؟جان علی دیگه کیه؟

آسیه لبخند بر لب اورد و گفت:چطور او را نمیشناسی جان علی پسر کدخدا او حالا توی دایره مغازه لباس فروشی باز کرده و ساختمون روش هم مال خودشه.

ملیکا پرسید:همون مغازه که پشت ویترینش عطر و شونه و لوازم آرایش داره؟

و اسیه سر فرود اورد و ملیکا با خنده گفت:نه تنها اون رو دیدم بلکه به گمونم از نامزد جنابعالی خرید هم کردم.ولی باورم نمیشه اون آقا جان علی باشه.فروشنده ای که من از او خرید کردم مردی چهار شانه بود با سبیلهای مشکی و پرپشت.

آسیه خندید و گفت:خودشه.

ملیکا پرسید:پس او پسری که صورتش آبله چکون بود اون کیه؟

اون پسر کوچک ارباب و برادر جان علی یه.اسمش مجیده و مغازه چسبیده به جان علی مال اونه.مجید از آمنه خواستگاری کرده مادر موافقت نکرده میگه دو تا خواهر خوب نیست که با هم جاری بشن چون یکی خوشبخت میشه و یکی بدبخت.

ملیکا گفت:ده داره تغییر میکنه و رنگ شهر بخودش میگیره به گمونم سال دیگه که بیام نتونم خونه شما رو پیدا کنم.

با وارد شدن حلیمه خانم و آمنه به اتاق حرفهای آنها قطع شد و ملیکا به این فکر کرد که ایا نظر و عقیده حلیمه خانم حقیقت یا نظری خرافی است.ملیکا وقت برگشت به خانه لحظه ای در کنار مغازه ایستاد و بیاد زکریا یکی از تعدا شکلاتی که حلیمه خانم توشه راهش کرده بود روی چهار پایه گذاشت و بسوی کوچه باغ حرکت کرد.مادربزرگ را مشغول آشپزی یافت و چهره او نشان میداد که غمگین و گرفته است.او نیز با افسردگی روی صندلی نشست مادربزرگ آرام زمزمه کرد:حلیمه خانم حالش چطور بود؟منکه روی رفتن و به او سرسلامتی گفتن را ندارم.

ملیکه آنچه در آنجا شنیده و دیده بود برای مادربزرگ نقل کرد و در آخر افزود:مادر بزرگ باورتان میشود که من نه به آنها بخاطر فوت مش نقی تسلیت گفتم و نه بخاطر نامزد شدن آسیه تبریک!اصلا همه چیز فراموشم شده بود و ...

مادربزرگ گفت:حق داری منهم وقتی از پدربزرگت شنیدم آنچنان متعجب شدم که کاسه سوپ از دستم رها شد توی سینی.خدا به پدربزرگت رحم کرد وگرنه روی سرماخوردگی سوختگی هم اضافه میشد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل دوم قسمت اول

آن شب مليكا بي خواب شده بود و به خانواده مش تقي مي انديشيد و بيش از همه به زكريا كه تاب از دست دادن پدر را نياورده و راهي سرباز خانه شده.حس مي كرد دلش براي ان چشمهاي ابي نگران،تنگ شده و دوست دارد او را ببيند و شايد هم هوس شكلاتي را كرده كه او پنهاني و دور از چشم ديگران در سرراهش قرار مي داد.اين فكر كه او را در تعطيلات نخواهد ديد موجب كسالتش شد و به خود گفت:

- اي كاش نمي امدم.

از آن سوي حياط صداي ضرب آهنگ چكش و ميخ هوشيارش كرد كه پدر بزرگ بستر را ترك كرده و مشغول كارش شده است.براي ديدن او به راه افتاد.آسمان شب صاف و پرستاره و نسيم خنكي مي وزيد.مليكا سينه را از هواي پاك پر كرد وچون از سينه خارج نمود به صداي آهي مي مانستكه در راه كمين كرده بود پدربزرگ عينك ذره بيني اش را از ري بيني برداشت و به صورت مليكا نگاه كرد و پرسيد:

- چرا نخوابيدي؟

مليكا چون دختران شلخته شانه بالا انداخت و بيصدا روي صندلي نشست.لحظاتي هر دو در سكوت فقط گوش كردند.هيچ صدايي نبود هيچ.پدربزرگ پشت راست كرد و صداي چوب صندلي را درآورد و اين صدا آغازي بود كه بپرسد به چه فكر مي كني؟وقفل دهان مليكا را باز كند.

- به اين كه وقتي چمدان مي بستم تصورات شيريني داشتم اما وقتي آمدم.ديدم كه تصوراتم پوچ از آب در آمده .شما بيماريد و مش تقي مرده،آسيه نامزد شده.ده تغيير ركده و ديگر هيچ چيز مثل گذشته نيست.فكر مي كنم كه ديگر ده را دوست نخواهم داشت شايد سال ديگر با بابا و ژاله رفتم كنار دريا.

پدربزرگ پرسيد:

- مي خواهي به پدرت زنگ بزنم بيايد دنبالت .گمان مي كنم كه آنها هنوز در تهران باشند.

برقي كه از چشمان مليكا درخشيد از نگاه پدربزرگ دور نماند.اما مليكا سعي كرد شادي خود را پنهان كند و با لحني دلسوز پرسيد:

- پس شما؟

پدربزرگ بلند شد و دستش را روي شانه مليكا گذاشت و گفت:

- فكر مرا نكن.من كارهاي ناتمامي دارم كه بايد تمامكنم.برو آسوده بخواب تا صبح.شب بخير!

مليكا شب آسوده اي را صبح كرد و هنگام صرف صبحانه وقتي با نظر موافق مادربزرگ هم رو به رو شد شادمانه بلند شد و گفت:

- مي روم از آسيه خداحافظي كنم و بعد بر ميگردم چمدانم را مي بندم.

از فكر برگشتن به شهر بيش از سفر كردن خوشحال بود و با همين خوشحالي كوچه ها را پيمود تا به ميدانگاهي رسيد.مي دانست حليمه خانم و آسيه را در مغازه پيدا خواهد كرد.وقتي وارد شد پشت پيشخوان سه نفر دور همنشسته و باهم گفتگو مي كردند.از صداي شاد و پر طنين سلام مليكا هر سه متوجه او شدند و مليكا با دهاني نيمه باز چشم به نفر سوم دوخت كه نگاهش مي كرد.حليمه خانم و آسه بلند شدند و از او استقبال كردند و آنها نيز با آوايي شاد به او گفتند:

- ببين مليكا چه كسي به ده برگشته و حليمه خانم اضافه كرد تو چقدر خوش قدمي دختر جان.

صورت زكريا از گلگوني به دانه هاي انار مانند بود و چون ايستاد براي ان كه سقوط نكند دست بر پيشخوان گرفت و سلام كرد.در قلب مليكا چيزي فرو ريخت و به زحمت توانست جواب سلام را بدهد.حليمه خانم دستش را گرفت حليمه خانم دستش را گرفت و روي چهار پايه نشاندو گفت:[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- ديشب واب ديدم كه زكريا آمده و مش تقي به من مي گه اينم زكريا كه آنقدر دلواژس بودي.وقتي بيدار شدم دلم روشن بود.نماز صبح را خواندم ،نخوابيدم و آمدم در دكان را باز كردم و نشستم چشم به راه جاده تا ببينم كي ميني بوس از راه مي رسد.وقتي ميني بوس رسيد رفتم جلو و و منتظر شدم تا ذكريا از آن پياده شود.پسركم وقتي چشمش به من افتاد چشمها و دهانش ديدني بود.پرسيد مادر جان مگر شما خبر داشتيد من مي آيم؟گفتم پدرت به من خبر داد.ما هيچوقت به هم دروغ نگفته ايم كه او بخواهد در خواب به من دروغ بگويد.تو اين وقت صبحي كجا بودي براي خريد آمدي؟

ذهن مليكا آنقدر به هم ريخته بود كه نمي دانست چه بايد بگويد با دستپاچگي گفت:

- نه!

و بعد حرف خود را اصلاح كرد و گفت :

- يعني اره آمده ام چاي بگيرم.

حليمه خانم با تعجب پرسيد:

- چاي بگيري؟مطمئني؟

- بله چطورمگر.مگر ايرادي دارد؟

حليمه خانم خنديد و گفت:

- ايرادي درش نيست اما قبل از آمدن شما به ده پدربزرگت قند و شكر و چاي و خلاصه همه چيز را يكجا خريد و به باغ برد.ظف دو روز كه انهمه چاي تمام نمي شود.مگر اينكه خانم بزرگ اشتباه كرده باشد.

مليكا اب دهانش را قورت داد و گفت:

بله حتما مادربزرگ اشتباه كرده .پس من برميگردم تا مادربزرگ منتظر چاي نباشد.

مليكا با اين حرف بدون اينكه خداحافظي كند با شتاب از درمغازه خارج شد و تا رسيدن به اولين كوچه به جاي راه رفتن مي دويد.وقتي به درختان نارون رسيد ايستاد و به آن تكيه داد.صداي ضربان قلبش در گوشش طنين داشت .با خود گفت:

- خداي من او برگشت و من بايد بروم حالا چه بايد بكنم؟

وارد خانه كه شد ديد مادربزرگ چمدانها را بسته با ديدن مليكا گفت:

- تو مواظب پدربزرگت باش تا من به ديدن حليمه خانم بروم.سلام و خداحافظي را بايد يك جا بگويم.غذا روي گاز است مواظب باش نسوزد.پدرت بعد از ظهر پيدايش مي شود.حواست را جمع كن تا چيزي جا نماند.اينطور كه پدربزرگت مي گفت مثل اين كه ما ديگر هيچ وقت به ده نمي اييم پس خوب نگاه كن و هرچه مال خود توست بردار .در ضمن پدربزرگت در كارگاه منتظر توست.من رفتم فراموش نكني به غذا سر بزني!

با رفتن مادربزرگ مليكا دقايقي روي تخت نشست تا بتواند فكر كند اما به جاي فكر كردن هيبت ذكريا مقابل چشمانش نمايان شد.به نظرش رسيد كه چهره اش از سال گذشته مردانه تر شده و با انكه مهايش را تراشيده بود اما زشت و نازيبا نبود.از خود پرسيد:

- آيا او به خاطر من به ده برگشته؟يا به تعبير حليمه خانم اين روح مش تقي بوده كه پسر را وادار كرده براي ديدن خانواده به ده برگردد.

انديشه او را صداي پدربزرگ پاره كرد كه گفت:

- مادربزرگ به تو نگفت كه من كارت دارم؟

مليكا از شرمندگي سر به زير انداخت و گفت:

چرا پدربزرگ همين حالا مي خواستم بيايم.

پدربزرگ گفت:

چند نفري براي دين جنسها مي آيند.خواستم تو هم باشي و به من كمك كني.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اسم كمك كه به گوش مليكارسيد از جاي بلند شد و ناباور از شنيده آمادگي خود را نشان داد و با پدربزرگ به طرف كارگاه به راه افتاد.ملك پدربزرگ زماني باغ بزرگي بود كه توسط صاحبان پيشين قطعه،قطعه شده و به فروش رفته بود باغچه اي بود به متراژ سيصد متر كه تنها يك باغچه سه در چهار در وسط حياط داشت و ساختمان مسكوني توسط همين باغچه از كارگاه كه توسط ورشوچي بنا شده بود جدا مي شد.اما در اذهان اهالي هنوز اين ملك به باغ كلاه فرنگي شهرت داشت.وقتي ملكا وارد كارگاه شد ديد كه پدربزرگ در خانه را باز گذاشت و هر دولنگه در كارگاه را هم باز نمود.او به ديدار مشتري عادت داشت اما هرگزنديده بود كه پدربزرگ در روز آفتابي و نزديك ظهر حياط را صفا دهد.با خود فكر كرد كه اين مشتري ها براي پدربزرگ عزيز و از آنها رودربايتس دارد.ظرف ميوه و بشقاب و چنگال ميوه خوري حدس او را به يقين تبديل كرد و از پدربزرگ پرسيد:

- از شهر مي آيند؟

پدربزرگ كه در افكار خود غوطه ور بودپرسيد:

- كي؟

مليكا به ظرف ميوه اشاره كرد و گفت:

- مشتريها.

پدربزرگ با صدا خنديد و زير لب چيزي گفت كه مليكا نفهميد اما سوال خود را تكرار نكرد و به دستورات پدربزرگكه مي خواست اجناس جديد را در ويترين كارگاه بچيند عمل كرد.اين كار ساعتي وقت برو و چون فارغ شد به ياد غذا افتاد و با گفتن واي غذا سوخت به طرف ساختمان دويد.خوشبختانه به موقع رسيد و از سوخته شدن غذا جلوگيري كرد.در همان زمان مادرببزرگ هم از در وارد شد و با دين در باز خانه و كارگاه فهميد كه مشتري براي دين اجناس ورشوچي خواهد آمد.وقتي مليكا در كنار چراغ خوراك پزي ديد نگران پرسيد:

- سوخت؟

مليكا به رويش لبخند زد و گفت:

-نزديك بود اما به موقع رسيدم.

مادربزرگ خود به وارسي غذا پرداخت و گفت:

-حليمه خانم با دين پسرش باغم از دست دادن شوهررا فراموش كرده و با دمش گردو مي شكند.

بعد اضافه كرد:

-دل مادر به اولاد خوشه و دل اولاد به سنگ!

مليكا محزون شد و پرسيد:

-مادرم بي وفا بود؟

مادربزگ آه كشيد و گفت:

-اگه بي وفا نبود مرا تنها نمي گذاشت و با خود مي برد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مشتريهاي پدربزرگ دو مرد و يك خانم بودندكه رفتار پدربزرگ با آنها بيانگر اين بود كه با انها آشنا و آنها غريبه نيستند.هر دو مرد از پدربرگ خيلي جوانتر و يكي از آنها هم سن و سال پدر خودش بود و آن خانم نيز از مادربزرگ جوانتر بود.پدربزرگ مرد مسن تر را حميد و بدون به كار بردن آقا در اول اسم خطاب مي كرد و مرد جوانتر با چنان اشتياقي ويترين را مي كاويد گويي به دين جنس عتيقه آمده و براستي دارد از موزه ديدن مي كند.او بدون گرفتن اجازه در ويترين را باز كرد و سرويس نقره كه شامل چند گيره ليوان و سيني و يك پارچ كوچك تزئيني بود از ويترين خارج و مشغول به وارسي آن شد و بدون آنكه در ويترين قرار دهد روي ميز كار پدربزرگ گذاشت و بار ديگر به تماشا مشغول شد.هر دو خانم ساكت نشسته و فقط گوش مي كردند.در وقفه اي كه ميان صحبت پيش آمد خانم مشتري رو به ورشوچي كرد و گفت:

- بايد اقرار كنم مليكاي شما زباتر از آن چيزي است كه برايم توصيف كرده اند.شايد ژاله مي ترسيد توصيفش مبالغه جلوه كند و به همين خاطر محمل توصيف كرد.پدربزرگ تشكر كرد و سپس افزود اگر گفتوگوي ما حوصله شما را سر مي برد،مي توانيد با مليكا تشريف ببريد به ساختمان،خانم بزرگ هم حضور دارند و تا چاي يا شربتي بنوشيد ما هم مي آييم خدمتتان.زن از اين دعوت خوشحال شد و گفت بهتر از اين نمي شود،سالهاست كه خانم بزرگ را نديده ام بلند شد و مليكا از او تبعيت كرد و گفت من شما را وقتي دختر كوچكي بوديد ديده بودم و متاسفانه سالها دور از وطن بودم و چند ماهي است كه برگشته ام.من با پدرت آشنايي داشتم اما با ژاله در مهماني يكي از اقوام اشنا شدم و در آن جا بود كه فهميدم براي ناهيد جون چه اتفاقي افتاده و متاثر شدم.به گمانم رسيد كهژاله زن خوبي است چه وقتي از شما تعريف مي كرد كلامش به دل مي نشست.درست حدس زدم يا اينكه اشتباه كرده ام؟

مليكا گفت:

- او خوب است و ما به هم احترام مي گذاريم.

مليكا پيش افتاد تا مادربزرگ را از وجود مهمان باخبر كند.مادربزرگ زود او را به خاطر آورد و با صميميت او را در آغوش فشرد و گفت:

- شما كجا اينجا كجا؟شنيده بودم كه در خارج از ايران زندگي مي كنيد.

زن سر فرود آورد و پيش از آنكه لب باز كند مادربزرگ رو به مليكا كرد و گفت:

- «ارغوان» و مادرت زماني دستهاي خوبي براي هم بودند و همين خانم براي برگزاري مراسم عروسي مادرت خيلي زحمت كشيد.

بعد رو به ارغوان كرد و پرسيد:

- چند فرزند داري؟آن موقع كه با ناهيد دوست بودي پسركي شلوغ و بازيگوش داشتي اسمش چي بود؟

ارغوان لخند زد و گفت:

- مهرداد!هنوز همان يكي را دارم.

به اخمي كه در پيشاني مادربزرگ ظاهر شد خنديد و گفت:

- مگر نه اينكه خدا يكي،شوهر يكيةمن فرزند را هم بهش اضافه كردم.

مادر بزرگ گفتك

-خدا برايت حفظش كند.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ارغوان با گفتن سلامت باشيد ادامه داد:

-او هم اينجاست و دارد از موزه اقاي ورشوچي ديدن مي كند.چند روز پيش رفته بوديم نمايشگاه آقا بيژن و مهرداد چند كار بود كه پسنديد و آقا بيژن گفت كه كار آقاي ورشوچي است و آدرس دادند تا بياييم.شما خوب مي دانيد حميد عاشق اقاي ورشوچي است اين بود كه آمديم هم هنر را ببينيم و هنرمند را.

مادربزرگ با گفتن خوش آمديد.رو به مليكا كرد و گفت:

-ميز غذا را بچين و برو پدربزرگت را صدا كن.

كلام مادربزگ موجب شد ارغوان از جاي بلند شود كه مادربزرگ دستش را گرفت و با اصرار آنها را به صرف غذا دعوت كرد.غذاي مادربزرگ كه تدارك داماد و همسر او را نيز ديده بود نصيب مهمانان ناخوانده شد و آبروي آقاي ورشوچي برگزار شد.آقا مهرداد سعي داشت كه فارسي صحبت كند اما در خلال صحبت واژه اي غير فارسي ادا مي كرد كه بعد خود آن را اصلاح مي كرد.

مليكا از پرسش و پاسخي كه يمان مادربزرگ و ارغوان خانم صورت گرفت فهميد كه آقا مهرداد باستان شناس است و سرگرمي مورد علاقه اش جمع آوري سنگهاي تزئيني است و آقا حميد در خارج از ايران نمايشگاهي از صنايع دستي ايران دارد كه با پدرش داد و ستد مي كند.هنگام صرف چاي مهرداد رو به مليكا كرد و پرسيد:

-شما به چه چيز علاقه داريد؟

و مليكا بدون تفكر گفت:

-شوكولات.

كه سخنش موجب شد همه بخندند و پدر بزرگ درصدد رفع خرابي برآيد و بگويد:

-مليكا مزاح مي كند.او دختر هنرمندي است كه هر گاه حوصله داشته باشد مرا همراهي مي كند.اما چون د حال تحصيل است كمتر مجال پيدا مي كند كه به هنر بپردازد.

ارغوان گفت:

-از پدربزرگ هنرمند و پدر هنرمند مي بايست كه دختر هنرمندي هم پرورانده شود.

پدربزرگ گفت:

-هنر بذري است كه در وجود نهان است .اين بذر بايد پرورش يابد تا خود را ظاهر كند.و زحمت اين باغباني را سالهاست كه خانم بزرگ عهده دار شده و من و بيژن در آن سهمي نداريم.

مادربزرگ از تمجيد ورشوچي احساساتي شده بود و با لحني لرزان گفت:

-آنچه من كرده ام فقط ايفاي وظيفه بود.من جسم مليكا را پرورش داده ام و شما روح او را يقينا دومي با ارزشتر از اولي است.

مهرداد رو به مادر بزرگ گفت:

- شما داراي فكر زيبا و انديشه بلند هستيد و باعث خوشبختي اطرافيان خواهد بود.

مادربزرگ تشكر كرد و آقا حميد از پدربزرگ پرسيد:

- يادتان مي ايد آن وقتها چقدر باهم مشاعره مي كرديم و من از شما مي بردم؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل 2(2)

به نگاه متعجب پدربزرگ خنديد و گفت:

-در مقابل پسر و همسرم آبروداري كنيد و نگوييد كه دروغ مي گويم.

پدربزرگ هم خنديد و رو به مرداد كرد و گفت :

-آن وقتها من و پدر حميد،كه خدا روحش را قرين آرامش كند.با هم مشاعره مي كرديم و پدر جنابعالي كه جوانكي بود هر كجا كه پدرش كم آورد خود را داخل مي كرد و جور او را مي كشيد.آن وقت من مي ماندم و دو حريف كه از حق نگذريم حميد در حفظ كردن رباعي تواناتر از من و پدرش بود.حالا چي آيا هنوز هم از آن رباعيات چيزي به خاطر داري؟

آقا حميد سر تكان داد به نشانه نه و گفت :

در كشتي زندگي،خوابيم،خراب گاهي به درون ساحل و گاه در آب

هشيار شو اي مست از اين جام غرور بگذر ز قمار هستي و عالم خواب

پدر بزرگ رو به مهرداد گفت:

-نه بابا هنوز هم حافظه خوبي دارد و جاي اميدواري هست.

به كلام پدربزرگ همه خنيدند و حميد اجازه رفتن خواست كه ورشوچي گفت:

-اگر صبر كنيد بيژن مي آيد تا مليكا و خانم بزرگ را با خود ببرد.همه با هم راهي شويد.

حميد به همسرش نگريست و او با گفتن فكر خوبي است موافقتش را اعلان كرد.مليكا كه فكر بازگشت را فراموش كرده بود با كلام پدربزرگ از جا بلند شد و گفت:

-با اجازه تون من مي روم تا از دوستانم خداحافظي كنم.

مادر بزرگ متعجب پرسيد:

-مگر صبح خداحافظي نكردي؟

مليكا بي حوصله جواب داد:

-آمنه را نديدم مي خواهم از او هم خداحافظي كنم.

-مهرداد هم ده را نديده و ما يكسر آمديم خدمت شما اگر اجازه بدهيد مهرداد همراه مليكا شود و ده را ببيند.

موافقت پدربزرگ خواسته قلبي مليكا نبود اما نمي توانست مخالفت كند و به اجبار راهي ميدانگاهي شد.از خانه كه بيرون امدند مهرداد گفت:

-من بر حسب شغلم اكثر كشورهاي جهان را ديده ام و با اينكه كودكي بيش نبودم كه از وطن دور شدم اما باورم اين است كه هيچ كجاي دنيا وطن خودم نمي شود.شما ارك بم را ديده ايد؟

مليكا با همان بي حوصلگي پاسخ داد:

-من هيچ كجا را مثل اين ده دوست ندارم و ترجيح مي دهم كه تعطيلاتم را فقط در اينجا بگذرانم.

مهرداد متعجب پرسيد:

-يعني شمما هيچ مسافرت نكرديد؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مليكا گفت:

-چرا،شيراز،اصفهان،و مشهد را ديده ام اما به كرمان و ساير شهرها نرفته ام.

مهرداد گفت:

-حيف باشد كه انسان در سرزميني چنين پربار زندگي كند و از آن ديدن نكند.من آمده ام كه اگر مسولين بپذيرند همين جا بمانم و مفيد واقع شوم.

مليكا زمزمه كرد فكر خوبي است .وارد ميدانگاهي كه شدند مليكا گفت:

-تا شما در اطراف گردش كنيد من هم از دوستانم خداحافظي مي كنم.

مهرداد گفت:

- موافقم.هر كدام كه كارمان زودتر تمام شد همين جا متظر ديگري مي ماند اكي؟

مليكا گفت:

- نه بهتر است كه منتظر نمانيم و هر يك به تنهايي به خانه برگرديم.اينجا محيط كوچك است و همه مرا مي شناسند و ممكن است برايمان شايعاتي بسازند كه نه براي من خوب است و نه براي شهرت پدربزرگ.

مهرداد در تائيد عقيده مليكا سر فرود آورد و با گفتن اكي موافقم،از مليكا جدا شد.او هم گمان اين كه با آسيه و حليمه خانم رو به رو مي شود با صداي بلند گفت:

-سلام من اومدم!

سر زكريا كم كم از پشت پيشخوان بالا آمد و در جواب مليكا آرام گفت:

-سلام.

مليكا از دين او خود را جمع كرد و با شرمندگي گفت:

-آسيه مغازه نيست؟

نه،با مادر رفته اند باغ!

مليكا با گفتن آه پشت به زكريا كرد و خواست از مغازه خارج شود كه زكريا صدا زد:

-لطفا صبر كن.

مليكا بر جاي ايستاد و زكريا از پشت پيشخوان بيرون امد و دفتري به سوي مليكا گرفت و پرسيد:

-اين را مي خواني؟

مليكا پرسيد؟

- اين چيست:

زكريا گفت:

-حرفهاي من است به تو .اما باور كن عاشقانه نيست.من از خودم نوشته ام و اينكه در اينده پس از گذراندن سربازي چه خواهم كرد و چه برنامه اي براي خودمان ريخته ام.حرف زده ام.بعد از اينكه خواندي فقط يك جمله در دفتر بنويس و هر كجاي برنامه اگر اشكال داشت ياداداشت كن.

مليكا پرسيد:

-چرا باد اين كار را بكنم؟

زكريا سر به زير انداخت و گفت:

-چون احساسم به من مي گويد كه تو نسبت به سرنوشت من بي تفاوت نيستي!هستي؟

مليكا در جواب تعلل كرد وبعد گفت:

-من آمده ام براي خداحافظي و دارم بر مي گردم شهر.

زكريا پريشان شد و پرسيد:

-بر مي گردي به شهر آخه چرا؟من...من اصلا مرخصي نيامدم تا بتوانم اين موقع در ده باشم كه تو هم باشي.

مليكا گفت:

-شايد اين كار را كردم هنوز هيچي معلوم نيست![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]وقتي سوزن را به زمين گذاشت و بلند شد انها نيز بلند شدند واو را گرم در آغوش كشيدند و با او خداحافظي كردند و باميد اينكه او را بزودي ملاقات خواهند كردبدرقه اش كردند.مليكا از پله كه سرازير زكريا را در مقابل در مغازه منتظر ديد.او هنوز گامي برداشته بود كه مهرداد نمايان شدو با خنده خود را به مليكا رساند و گفت:

-منتظر مانديد متا سفم.واقعا حيف است اين شهر رنگ و لعاب شهر را به خود بگيرد.

يك لحظه نگاه مليكا در نگاه ذكريا گره خوردو او سر به زير انداخت و وارد مغازه شد و آن دو راه بازگشت به خانه را در ژيش گرفتند.

*****************

آنها وقتي وارد خانه شدند پدر و ژاله هم رسيده بودند و همه بگونه اي به انها نگاه مي كردند كه گويي ان دو را جفت و مناسب يكديگر ديده اند.مادربزرگ آه كشيد و پدر محكم در آغوشش كشيد و زير گوشش گفت:

-هر روز كه مي گذرد بيشتر شبيه مادرت مي شوي.

ژاله گونه اش را بوسيد و با مهرداد بگونه اي احوالپرسي كرد مانند آن كه او را سالهاست مي شناسد و برايش حكم غريبه را ندارد.مادربزرگ بلند شد تا براي مليكا و مهرداد چايي بياورد و هنگام برخاستن با اشاره چشم به مليكا فهماند كه با او كار دارد.مليكا به دنبال مادربزرگ وارد آشپزخانه شد و همانطور كه گمان برده بود

مادربزرگ تند و تند شروع به صحبت كرد و گفت:

-قرار است كه همگي با هم به مال برويد .قرار شده نه تو بداني و نه مهرداد.آقاي صالحي از تو براي مهرداد خواستگاري كرده است و قرار است بعد از سفر صالحي در مورد تو با پسرش صحبت كند و منهم با تو كه اگر هر دو راضي بوديد مراسم نامزدي برگزار شود.من عهد شكني كردم و اين راز را به تو گفتم تا حواست به رفتارت جمع باشد و مخصوصا به آقا مهرداد.خوب چشم و گوشت را باز كن و او را بسنج.توقع دارم كه خيلي سنگين و با وقار باشي و رفتاري شيطنت آميز و سبكسرانه نداشته باشي.حالا تا همه كنجكاو نشده برگرد به اتاق.

صداي مليكا در گلويش شكسته بود و بيرون نمي آمد.وقتي نااستوار به اتاق برگشت و نشست از نگاه همه كه رمز و رازي در ان بود بيزار شد و از آنها روي گرداند و چشمش به مهرداد افتاد كه دور از اين رمز و راز ها در حال باز كردن لفافي بود كه روي پايش گذاشته بود و داشت براي پدربزرگ توضيح مي داد كه از مغازه اي خطاطي روي چوب خريده است و بيش از خراطي چوب از رباعي خطاطي شده خوشش آمده است.وقتي كه لفاف باز شده همانطور كه گفته بود چوب خراطي شده را بيرون آورد و رو به همه كرد و چنين خواند.

آن سلسله موي تو را هست خريدار آن مردمك چشم تو را هست گرفتار

در شهر نديـــــــدم به مانند تو ،ياري از عشق،تو امروز سرافكنده بر اين دار

خواندن شعر كه به پايان رسيد همه خنديدند كه موجب حيرت مهرداد شد و پدرش گفت:

-گمان نكنم به سفر احتياجي باشد!

همه معني كنايه او را فهميدند حتي مليكا كه بي اختيار گونه اش سرخ شد. و براي اينكه رسوا نشود فنجان خالي چايش را برداشت و با خود به آشپزخانه برد.مهرداد پرسيد:

-موضوع چيست پدر جان؟

كه به جاي پدر،ورشوچي گفت:

-چيزي نيست اشاره اي است ميان من و پدرت.

پدربزرگ رو به بيژن كرد و گفت:

-اگر قصد ماندن داريد كه بمانيد در غير اينصورت بهتر است تا شب نشده حركت كنيد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با سخن آقاي ورشوچي همه به يكباره بلند شدند و هنگام خداحافظي وقتي پدربزرگ صورت مليكا را مي بوسيد گفت:

-از چرخ كه ترا از من جدا مي كند بايد معلول باشم كه نيستم چون مي دانم مهر تو در قلبم آتشي است كه هرگز خاموش نمي شود.بار ديگر كه به ده آمدي براي خاطر من بيا!

و در همان حال چشمكي پنهاني به مليكا زد كه تنها خود او ديد و از نگاه ديگران مخفي ماند.

در راه بازگشت بود كه ژاله به همسفران اشاره كرد و مليكا با اينكه ازاين خانواده رفتاري نامناسب نديده بود اما ترجيح مي داد بدون انها راهي شوند.وقتي نارضايتي خودش را با گفتن كاش تنها خودمان مي رفتيم ابراز كرد،پدر نگاه ناخرسند خود را به او دوخت و گفت:

-اما آنها آدمهاي خوبي هستند كه مي تواني از همنشيني يشان چيز بياموزي !

سكوت مليكا يعني پذيرفتن و تسليم شدن.مليكا گرچه در ظاهر تسليم شده بود اما در افكارش به دنبال راهي بود كه نقشه آنها را نقش بر آب كند و به عقيده او اين شيوه فريب،بچگانه و احمقانه بود.

ژاله راه حلي به نظرش رسيد و پيشنهاد كرد:

-ما روز ي با آنها خواهيم بود و اگر از مصاحبتشان خسته شدي از آنها جدا مي شويم.

بيژن گفت:

-يا نبايد قبول مي كرديم حالا كه قبول كرده ايم درست نيست كه راهمان را جدا كنيم.ممكن است بپرسم چه چيزي باعث شده است كه نمي خواهي با آنها همسفر شويم؟من كه از كار تو سر در نمي آورم اول با خوشحالي قبول مي كني و بعد پشيمان مي شوي.

مليكا گفت:

-اما من خوشحال نيستم.دوست دارم اولين تعطيلاتي را كه با شما و ژاله جون مي گذرانم خوش باشم.با آنها بودن يعني دست به عصا راه رفتن و مواظب هر حركتي بودن.اين كه گذراندن تعطيلات نيست!لطفا پدر اگر مي شود اين سفر رالغو كنيد.!

مادربزرگ نگاه خشمگين خود را به او دوخت و او را خاموش كرد.بيژن بي حوصله پا را بر پدال گاز فشرد و گفت:

-قرار براي فرداست و هيچ بهانه اي نمي توانم بياورم مگر اينكه راه حل ژاله را عملي كنيم.برخلاف شما كه از بهم خوردن سفر خوشحال مي شويد من ناراحت هستم.چون نمي دانيد مصاحبت با چه آدمهاي نازنيني را از دست مي دهيد.اگر يكروز تحمل كنيد به تجربه گفته ام به شما ثابت خواهد شد.

مليكا با خود فكر كرد يك روز را هر چه قدر هم سخت باشد مي تواندتحمل كند و از روي حق شناسي به روي ژاله لبخند زد.

براي بستن ساك هر سه زن به طبقه بالا رفتند و به غرولند بيژن كه از رانندگي خسته شده بود و مي خواست هر چه زودتر به خانه برگردد و استراحت كند اعتنا نكردند.در فرصتي كه مادربزگ مليكا را تنها يافت.با لحني ناراضي گفت:

-اگر مي دانستم تاب شنيدن حقيقت را نداري ازت پنهان مي كردم و حالا هم پشيمانم كه ترا در جريان قرار دادم تا به اعمال و رفتارت توجه داشته باشي نه آن كه بخواهي كار را خراب كني.اگر عقيده مرا بخواهي خواستگاري بهتر ازمهرداد پيدا نخواهي كرد و بايد دعا كني او تو را انتخاب كند.

مليكا با نگاهي متعجب به مادربزرگ نگريست و پرسيد:

-راست مي گي مامان بزرگ واقعا نظر شما اينه؟

مادر با دو دستش شانه مليكا را گرفت و در چشم او نگريست و پرسيد:آيا تا به حال شده كه من حرفي گفته و يا عملي كرده باشم كه صلاح تو در آن لطمه خورده باشد؟

مليكا سر تكان داد به نشانه نه و مادربزرگ ادامه داد:

-من اين جوان را پسري خوب و باشخصيت ديدم كه مي تواند خوشبختت كند.حالا ديگر خود داني!

مليكا هرگز مادربزرگ را اينقدر قاطع در برابر عقيده اش نديده بود و صراحت لهجه او وادارش كرد كه اندشه ديگر را از ذهن دور و در گفته هاي مادربزرگ بيشتر انديشه كند.وقتي عازم رفتن به خانه پدر شد.هنگامي كه بغلش كرد در گوش او زمزمه كرد:

-خوشبختي و سعادت يكبار در خانه آدم را مي زند به آنچه گفتم فكر كن![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل2(3)

مليكا ان شب در بستر ساعتها بيدار بود و با خود فكر مي كرد.زماني افكارش سير در ده مي كرد و ملاقاتش با را ذكريا را به ياد مي اورد و زماني به انچه كه مادربزرگ به عنوان درس در گوشش زمزمه كرده بود فكر مي كرد و هنگاميكه به خواب مي رفت به خود گفت:

-اي كاش دفتر را گرفته بودم و مي فهميدم كه چه خيالي در سر دارد.

صبح زود ژاله از خواب بيدارش كرد تا ضمن خوردن صبحانه آماده حركت شود.خواب آلود بود و صداي ژاله را طنين صداي مادربزرگ دانست و گفت:

-خواهش مي كنم مادربزرگ هنوز خوابم مي ايد.

ژاله تكانش داد تا بيدار شود و در همان حال گفت.

-بيدار شو مليكا وقت رفتن است.

مليكا با خميازه اي بلند چشم گشود و با ديدن ژاله پي به موقعيت خود برد.و در بستر نشست.ژاله دست روي شانه عريان مليكا گذاشت و گفت:

-بلند شو صبحانه حاضر است.بخور تا خانواده صالحي نرسيده اند آماده شويم.

مليكا بلند شد و خواست تخت خواب خود را مرتب كند كه ژاله او را به سوي در هل داد و گفت:

عجله كن من مرتب مي كنم.

صبحانه هل هلكي اصلا به مذاقش خوش نيامد و هنگاميكه لباس مي پوشيد چشمش به ساعت روي ديوار افتاد كه دقايقي به ساعت 6 بامداد باقي بود.بيژن كاپوت را بالا زده تا از آب و روغن آن مطمئن شود و ژاله ساكها را در صندوق عقب جاي مي داد.با هويدا شدن اتومبيل اقاي صالحي بيژن دست از اتومبيل كشيدو ساك باقي مانده را در صندوق گذاشت و به اتومبيل كه در كنار پايش توقف كرد نگريست.سلام و صبح بخير كوتاهي رد و بدل شد و در جواب آقاي صالحي كه پرسيد:

-حاضري؟

بله بلندي گفت و به دستش اشاره كرد و گفت:

-الان برمي گردم.

دقايقي بعد وقتي مسافران در جاي خود قرار گرفتند و حركت كردند هنوز چند خيابان را طي نكرده مليكا ديده بر هم گذاشت و خوابيد.ژاله با صداي آهسته پرسيد:

-تو فكر مي كني نتيجه اين سفر چه بشود؟

بيژن از آينه به دختر خواب رفته اش نگاه كرد و گفت:

-او به خواب بيشتر از داشتن شوهر نياز دارد.من حميد را خيلي دوست دارم اما تصميم ندارم به خاطر دل خودم جواني مليكا را بر او حرام كنم.ببين چقدر معصوم خوابيده!

ژاله گفت:

-جالب است بداني داماد هم در آن اتومبيل خواب رفتهو شايد اقا حميد هم نظر تو را دارد به ارغوان ديكته مي كند ما همه به آقا بزرگ قول داديم كه فقط ناظر و مراقب باشيم و بگذاريم تا خودشان انتخاب كنند.منظور من اين بود كه اگر نظر هر دو موافق بود ان وقت چه كار بايد بكنيم؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بيژن اتومبيل را كنار كشيد تا به صالحي اجازه سبقت گرفتن بدهد و هنگاميكه انها از كنار اتومبيل گذشتند صحت گفته ژاله بر بيژن معلوم شد و به جاي پاسخ سوال ژاله پرسيد:

اختلاف سن ميانشان زياد نيست؟هفده و بيست و هفت.درست ده سال!

-ژاله گفت:

-جوانتر به نظر مي رسد.برعكس تو كه بيشتر از سنت مي نمايي.

بيژن با لحن شوخ گفت:

-اين از فوايد همسر خوب داشتن است.

ژاله ازرده خاطر گفت:

-من فقط دو سال است كه وارد زندگي جنابعالي شده ام و همه اقرار دارند كه در ظرف اين دو سال به اندازه چند سال جوان شده اي.شكستگي سيماي شما از بابت سالهايي است كه بدون همسر گذرانده ايد!

بژن سكوت كرد كلام ژاله كه بدون انديشيدن بر زبان جاري شده بود،ذهن او را به گذشته كشاند و خاطرات نوجواني را به يادش آورد.خاطرات شيرين به همراه ناهيد.از خود پرسيد چند بار به شمال سفر كرديم؟شايد پنج يا شش و شايد هم بيشتر گاهي صبحهاي خيلي زود روز جمعه تا اواسط جاده چالوس رفته و بعد برگشته بوديم كه خودش سفري كوتاه بود و جالب اينكه اين جاده هرگز براي او يكنواخت نشد و هر بار با گفتن قشنگ است.نگاه كن!

مثل كودكان ذوق زدگي اش را نشان مي داد.كنجكاو و شيطان!خصيصه اي كه مرا مثل آهن ربا به خود جذب مي كرد و مشتاق مي شدم تا همپايه كنجكاوي با شطنت هايش دمسازي كنم.صداي ژاله او را به خود آورد.

-ناراحت شدي؟

بيژن پرسيد

-از چي؟

-از اينكه گفتم پيرتر از سنت به نظر مي رسي!

بيژن سر تكان داد:

-نه!چون مي دانم حقيقت است.

صداي گله آميز مليكا بلند شد.

-پدر چرا بيدارم نكرديد واي زيبايي جاده را از دست دادم!

ژاله گفت:

هنوز راه مانده چيزي از دست نداده اي.

اما مليكا با همان آزردگي افزود:

مي خواستم از اول جاده نگاه كنم.پدر از ابشار گذشه ايم؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بيژن با فرود آوردن سر تائيد كرد و مليكا با گفتن حيف شد.سكوت كرد و به تماشا نشست.

دو روز از آمدن به شمال گذشته بود و هر دو خانواده نتوانسته بودند در يابند كه جوانانشان يكديگر را شايسته ديده اند يا نه.هر يك از ان دو برنامه خود را دنبال مي كردند و در پي به دست آوردن دل ديگري نبود.مليكا و پدرش صبح سحر با يكديگر در ساحل قدم مي زدند و با نشستن روي تخته سنگي در سكوت چشم به طلوع

خورشيد مي دوختند.و سپس با شادي كودكانه اي يكديگر را در خط ساحل دنبال مي كردند و به جمع آوري گوش ماهي هايي مي پرداختند كه امواج با خود به ساحل آورده بودبعد از خوردن صبحانه مهرداد با كتابي در دست روي ايوان مشرف به دريا مي نشست و مطالعه مي كرد و مليكا هم ترجيح مي داد به اتفاق پدرش و آقاي صالحي براي خريد روزانه به بازار برود و از آنجا ديدن كند.دو زن در حاليكه رو به روي هم نشسته بودند با نوعي احساس شكست كه در كلامشان مشهود بود اين سفر را بي حاصل ديدند.ارغوان با گفتن دو روز بيهوده گذشت به ژاله فهماند كه عاقبت شيريني را تصور نمي كند.او هم با گفتن من هم چشمم آب نمي خورد بر كلام او صحه گذاشت.

ارغوان با لحني گله آميز گفت:

-آقا بيژن مجالي باقي نمي گذارد و تمام مدت خودش مليكا را سرگرم مي كند.

ژاله گفت:

اين اولين سفر دختر و پدر با هم است و بيژن هيچوقت نخواسته بود با مليكا سفر كند.

ارغوان ناباور پرسيد:

-يعني در طول هفده سال يكبار هم انها با هم سفر نكردند؟

ژاله گفت:

-همينطور است.مليكا تنها با خانم بزرگ سفر كرده و اين اولين سفر است!

ارغوان نفس بلندي كشيد و گفت:

-پس آقا بيژن حق دارد كه چنين رفتاري داشته باشد.در حقيقت مي خواهد دخترش با خاطره اي خوش از سفر برگردد.اما قصد ما هم از آمدن به شمال چيز ديگري بود و ما برنامه سفر به كرمان را به خاطر نزديك ساختن اين دو جوان به هم تغيير داديم.

ژاله گفت :

-من با بيژن صحبت مي كنم.

وقتي آنها از بازار برگشتند ژاله گفت:

شام امشب را بايد جوانها درست كنند.ژس با صداي بلند بانگ زد:آقا مهرداد،مليكا،نوبتي هم باشد نوبت شماست.

مهرداد كتاب را بست و از جاي بلند شد و پرسيد:

-من چه بايد بكنم؟

مادر گفت:

قرار است شام را تو مليكا آماده كنيد و بعد ما را خبر كنيد.

سپس با اشاره چشم به حميد و بيژن فهماند كه اولين قدم را برداشته است.انها براي قدم زدن راهي ساحل شدند و آن دو را براي آماده كردن غذا تنها گذاشتند.مهرداد سر نايلونهاي خريداري شده را يك به يك باز كرد و گفت:

-من كه سر در نمي آورم چه بايد بكنم.شما بگوييد من انجام دهم.

مليكا گفت:

-از پدرم شنيدم كه براي شام تصميم داشتند ميرزا قاسمي درست كنند.اما متاسفانه من طرز پخت را نمي دانم.

مهرداد گفت:

پس با هم برابريم.حال بياييد خود تصميم بگيريم چه بايد بكنيم.قدر مسلم اين است كه بايد سيب پياز و بادمجان و سير پوست گرفته و سرخ شوند.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مليكا گفت:

-به گمانم همين طور است.

مهرداد كاد اشپزخانه را برداشت و گفت:

-من آماده مي كنم شما سرخ كنيد.بعد همه را با هم همه را با هم مخلوط مي كنيم دست آخر چيزي درست مي شود كه اگر باب طبع ديگران نبود خودمان مي خوريم.

همان طور كه مشغول درست كردن غذا بودند مهرداد گفت:

-وقتي پسر بچه اي كوچك بودم هر نوع غذايي را نمي خوردم .اما ر غربت آنچنان بود كه حسرت همان غذاها را مي كشيدم و كم كم خاوبشان را مي ديدم.

مليكا گفت:من در طول سال به علت تحصيل از درست كردن غذا معاف هستم اما در طول تابستان وقتي به ده مي رويم پدربزگ وست ارد كه من برايش آشپزي كنم كه اقار مي كنم كه اگ مادربزرگ نباشد غذايم يا شور مي شود و يا بي نمك.

مهرداد پرسيد:چند سالي است كه آقاي ورشوچي تنها زندگي مي كند؟

مليكا گفت:از وقتي خود را شناختم پدربرگ را ساكن ده ديدم و تنها.او بع از مرگ مادربزرگ ترجيح داد از همه دور شود و تنها زندگي كند.

مهردا گفت:او مرد هنرمندي است و من كارهايش را ستايش مي كنم.اگر ناراحت نشويد بايد بگويم هنر پدرتان به پاي پدربزرگتان نمي رسد قبول داريد؟

مليكا سر فرود اورد و در حاليكه بادمجان هاي پوست گرفته را در ماهيتابه قرار مي داد گفت:

-پدرم اين را به خوبي مي داند و به همين جهت كارهاي دست خودش را با كار پدربزرگ جور مي كند و به بازار عرضه مي كند.در اتاق خواب پدربزرگ قاب عكسي است از جنس نقره كه حاضر نيست به هيچ قيمتي آنر ا بفروشد.

مهرداد پرسيد:شما چي آيا شما هم به اين حرفه علاقه داريد؟

مليكا خنديد:علاقه كه دارم اما آنقدر كارم بي ارزش است كه فقط مادربزرگ خريدار ان است و بس.

مهرداد هنگام پوست كندن پياز چشمانش سوخت و در حاليكه اشك چشم خود را پشت دست مي زدود و پرسيد:

-شما به چه حرفه اي علاقه داريد؟

مليكا باز هم خنديد و گفت:

-خورد و خواب.

از نگاه متعجب مهرداد خنده بلندي سر داد و گفت:

-باور كنيد اين شيرين ترين حرفه اي است كه از كودكي آموخته و گمان نكنم هرگز از آن دلسرد شوم.

مهرداد كه از طرز بيان و عقيده مليكا به شوخ طبعي او پي برده بود با لحن شوخ گفت:

من توصيعه مي كنم كه بر سر همين شغل باقي بمانيد.هرچن بازار رقبا زيا است اما دلسرد نشويد.

مليكا قيافه اي متعجب به خود گرفت و گفت:

-من و دلسردي؟به شما اطمينان مي دهم تا لحظه مرگ و اخرين نفس در حفظ ان بكوشم.شما فكرنمي كنيد كه اينهمه غذا براي شش نفر زياد باشد.

مهرداد به درون سبدي كه پيش روي داشت نگاه كرد و پس از آن به درون قابلمه كه بادمجانهاي سرخ شده چيده شده بود نظر كرد و گفت:

-گمان نكنم زياد باشد.ممكن است كم بياوريم و گرسنه بمانند.

مليكا گفت:چقدر شما مطمئن هستيدكه غذا روي دستمان بد نمي كند.

مهرداد گفت:چون شاهدم و مي بينم كه با نظم و سليقه كارمي كنيد.پس غذايي مطلوب خواهيم پخت.

مليكا احساس خوشي از تعريف مهرداد در خود احساس كرد و آرام زير لب گفت:متشكرم.

مواد سرخ شده به ترتيب روي هم چيده شد و شعله اجاق كاز كم گرديد تا آرام آرام پخته شود و سپس به نظافت اشپزخانه مشغول شدند و چون از كار فارغ شدندخورشي هم غروب كرده بود.مليكا روي بالكن رفت و نشست و هواي مطبوع را كه بوي دريا را به همراه داشت با نفسي بلند استنشاق كرد.مهرداد قوطي نوشابه را مقابلش گذاشت و گفت:

-خنك خنك است بنوشيد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مليكا تشكر كرد و او صندلي رو به دريا را انتخاب كرد و نشست و در همان حال گفت:

-هوا تاريك شده و كسي معلوم نيست.

مليكا گفت:خاطرشان جمع است كه آشپزها هستند و برايشان تدارك مي بينند.شايد رفته باشند شهر.

مهردا گفت:امكان ندارد پدر شما بدون شما به راه دوري برود.

من ار رفتار پدر شما با شما اينطور استنباط كردم كه پدرتان مادر شما را عاشقانه دوست مي داشته و ازدواج دوم هم نه عاشقانه بلكه به حسب داشتن نياز به يك هم صحبت صورت گرفته است.

مليكا آه كشيد و گفت:پدرم ده سال تنها با خاطرات كوتاهي كه از مادرم داشت زندگي كرد و مادربزرگ به اجبار وادارش كرد همسر اختيار كند.ژاله جون همسر خوبي است به ما محبت دارد اما من هم بر اين باورم كه پدرم هنوز مادرم را فراموش نكرده و در گذشته بيشتر سير مي كند تا حال.گرچه اين كار درست نيست اما گويي اين ژني است موروثي ور در خون ما.اگر به گفته ام نخنديد بايد بگويم ما طايفه اي هستيم،احساساتي و علشق پيشه.زندگي پدربزرگ،پدرم،مادربزرگ را وقتي خوب دقت كنيد متوجه مي شويد كه سخن گزاف نمي گويم.

مهرداد گفت:قبول دارم چنين است كه شما مي فرمائيد اما فكر مي كنم كنار آمدن با چنين افرادي بايد مشكل باشد.

مليكا احساس كرد از خودش و خانواده اش تصوير ناخوشايندي را ارائه داده است و چون خواست آنرا اصلاح كند صداي همهمه اي برخاست كه نشان مي داد آنها بازگشته اند.مهرداد بلند شد و با گفتن وقت چيدن ميز است مليكا را هم از جا بلن كر.هر چهار نفر با شاي از راه رسيدن و به خوبي مشخص بود كه ساعات دلپذيري را با يكيديگر گذرانده اند.پدر با نفس عميق بو كشيد و با گفتن بويش كه عاليست بايد ببينيم طعم و مزه اش چطئر است از دستپخت تعريف نمود و آقاي صالحي با گفتن غذايي كه مليكا جان بپزد بي عيب و نقص است محبت خود را در دل دختر جوان جاي داد.مادرها ترجيح دادند سكوت كنند و بعد از خوردن لب باز كنند.مهرداد گفت:

-فكر نمي كنم غذايي كه ما طبخ كرديم را تا به حال خورده باشيد.شام امشب ماحصل دست دو آشپز ناشي است.

ژاله خواست به دفاع از مليكا لب باز كند و بگويد او آشپز قابلي است اما لب فروبست چه خود نيز همانند مهمانها از قابليت او بي خبر بود.وقتي آندو غذار را كشيده روي ميز گذاشتند هر دو جرات نكردند تا خود ميل كنند و با كنجكاوي چشم به دست ديگران دوختند.اول آقاي صالحي بود كه پس از فرو دان غذا گفت:

بهبه عالي است و بعد از او پدر مليكا و سپس دو خانم لب به تعريف و تمجيد گوشدند.مهرداد خوشحال شد و براي مليكا غذا كشيد و مقابلش گذاشت و هنگام خوردن رو به او كرد و گفت:

-حقيقتا خوشمزه شده است و به خودمان اميدوار شدم روزي كه من بازنشسته شدم و شما هم از خواب سير شديد مي توانيم سالن غذا خوري باز كنيم.

همه از خنده مليكا خنديدنددر صورتي كه نمي دانستند موضوع خواي چيست.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل 3

صبح آغاز شده را ملیکا تنها در ساحل قدم زد و ژاله بیژن را از همراهی کردن ملیکا برحذر کرد.ملیکا که روی سنگی روبه دریا نشسته بود با صدای بلند صبح بخیر گفتن مهرداد برگشت و او را در حال دویدن دید.مهرداد قدم اهسته کرد وگفت:

به جای نشستن بیایید بدویم و ورزش کنیم.

لحن پر نشاط او ملیکا را به جنبش در آورد واو هم بلند شد و هر دو با هم دویدند.ملیکا وقتی خسته شد روی نیکت نشست و مهرداد که او او پیش افتاده بود راه رفته رابرگشت وکنار او روی نیمکت نشست و پرسید :

با شنا موافقید؟

ملیکا سر تکان داد وگفت من از داخل شده به دریا وحشت دارم و ترجیح می دهم کنارش بنشینم وفقط تماشا کنم.

مهرداد خندید و گفت:

مشخص شد که شنا نمی دانید وگرنه از دریا رفتن نمی ترسیدید.

ملیکا تایید کرد و مهرداد گفت :

بسیار خوب می نشینیم و تماشا می کنیم.

آنها روی صخره ای کوتاه نشستندو پیش آمدن موج را به ساحل تماشا کردند و برای گریز از خیس شدن با فریاد آمد ...آمد مواظب باش .تفریح کردند وهنگامی که صدای ورشوچی بلند شد که بچه ها بیایید صبحانه بخورید،هردو از بازی با اب لذت برده بودند.در آن لحظه ملیکا دیگر از همسفران خود ناراضی وناخشنود نبودبلکه برعکس احساس می کرد که اگر به تنهایی امده بودندسفر بی روح وبی هیجانی را می گذرانده است.بعد از خوردن صبحانه مردها به شنا پرداختند و ملیکا ترجیح داد در بالکن بنشیند و کتاب بخواند اما کتاب گشوده شد .خوانده نشد و تمام توجه او به شناگرانی بود که سینه آب را می شکافتند وپیش می رفتند.دردل ازاینکه شنا بلد نبود ومجبور بود فقط تماشاچی باشد افسوس خورد وبه خود گفت:

ای کاشدر این تعطیلات و به جای رفتن و پرسه زدن میان دو باغ سعی می کرده شنا بیاموزد تا حالا همپای آنها شنا کند.

ژاله کنارش نشست و او هم چشم به دریا دوخت و پرسید:

دلت نمی خواهد شنا کنی ؟

ملیکا نگاهش کرد و اهسته زمزمه کرد:

بلد نیستم!

ژاله آه کوتاهی کشید واز سخن خود پشیمان شد وبرای رفع ان گفت:

من هم شناگر خوبی نیستم وفقط آب بازی می کنم .وقتیبرگشتیم هر دو می رویم استخر ثبت نام می کنیم و یاد می گیریم موافقی؟

لبخند ملیکا بیانگر موافقتش بود و ژاله در حالیکه از جای برمی خاست گفت:

حوله ومایوات را بر دار می رویم جایگاه زنانه و با هم آب بازی می کنیم .

آن چه ژاله از بی تجربگی خود گفته بود تعارفی بیش نبود چه ملیکا شاهد مهارت او درفن شنا بود و هنگامی که دو زن تصمیم گرفتند با او شنا بیاموزند،بدون ترس پذیرفت.اما زمانی که خسته خود را به ماسه های داغساحل سپرد آنقدر آب شورو تلخ را نوشیده بود که دچار حالت تهوع شد و از فراگیریپشینان شد.از بیان راضی بودن دو مربی و این که در اولین جلسه توانسته بیاموزد که بدن خودرا روی سطح آب نگه دارد،قبلا خوشحال بود امادیگر میل ورغبتی به ادامه این کار نداشت .چشمانش می سوخت ومعده اش به درد افتاده بود.هنگامی که برگشتند او حمام کرد هیچ میلی به غذا در خود احساس نکردو به بستر رفت وخوابید.آن چه از مفرحی شنا دیگران به او گفته واوباور کرده بود اینکه تمام استخوانهایش درد می کرد نسبت به حقیقت گفته دیگران دچار شک و تردید شده بود .غروب از راه میرسید که پدر با نوازش دست خود برمویش بیدارش کرد و گفت :

خورشید دارد غروب می کند اگر نمی خواهی این منظره بدیع را ازدست بدهی بلند شو و نگاه کن. [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ملیکا موهای آشفته خود را در پشت سر جمع کردو به دنبال پدر قدم در بالکن گذاشت و ایستاد تا شاهد افول خورشید باشد و در همان حال گفت:

قبل از رفتن به دریا باید شنا کردن را آموخت و بعد به کمک راهنما به دریا رفت آنهم با احتیاط.امواج هزاران پیچ وخم دارد که ناگهان تو رادر خود فرو می برد.

پدر گفت : راه ورسم زندگی نیز چنین است!

ملیکا نگاه از آسمان گرفت و به پدر نگریست و پرسید شما خوشبختید؟

پدر متعجب از سوال او پرسید : تو چه فکر می کنی؟

ملیکا گفت : من فکر می کنم شما تظاهر به خوشبختی می کنید و قلب شما هنوز عزادار است.

پدر خندید : من اموختم که صدای زنده ها را با گوش ظاهر بشنوم و صدای عزیز از دست رفته را با گوش باطنی ومعنوی .

کشف علاج هر دردی در موقع دیدن و شیوع ان صورت می گیرد و من پیش از فوت مادرت این موضوع را کشف نکرده بودم و از ارزش درون وجودم بی خبر بودم .پدرم تکه کلام زیبایی دارد که نمی دانم از خود اوست یا دیگری.او می گوید عاشق فاعل است وعشق فعل و درد رابط میان عاشق و معشوق است !

ملیکا نفهمید که پدرش بالاخره خوشبخت است یا نه؟!

مهرداد از سوی ساحل فریاد زد :

بیایید پایین می خواهیم برویم خرید.

پدر ملیکا با بانگ بلند گفت:

داشتیم می امدیم صبرکن الان میاییم .

بعد رو به ملیکا کرد وگفت :

زود لباس بپوش تا برویم !ملیکا وقتی از ویلا خارج شد ،آنها سوار اتومبیل شدند ونشان دادند که عرم رفتن دارند . ملیکا پرسی:کجا؟

ژاله گفت:

می رویم بازار روسها. می گویند کریستالهای زیبا دارد!

پدر وقتی پشت فرمان نشست با لحن ناراضی گفت:

شما خانمها از خرید خسته نمی شوید؟

ژاله با صدا خندید و گفت:

من برای خود چیزی نمی خواهم ،اما ارغوان خیال دارد برای عروس آینده اش خرید کند.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]لحن او موجب شد تا پدر از آیینه به چهردخترش نگاه کند و لب فروببدد.

ساعتی بعد وقتی به ویلا بازگشتند ،مهرداد دیگر ان آدم شاد و سر حال گذشته نبود .غمگین و افسرده در خود فرو رفته بود بطوریکه همه متوجه تغییر حال او شدند و پدر پرسید :

چیه مهرداد چرا غمگینی؟ایا موردی پیش آمده ؟مهرداد آه کشید و گفت:

متاسفم .گمان دارم که همسفر خوبی نبوده ام .باید مرا ببخشید.

این را گفت و به اتاقش رفت وبعد از دقایقی ارغوان به دنبال او حرکت کرد و چون امدنش بع انتظار گذشت همه را دچار خستگی کرد و این بار آقای صالحی به دنبال آنها رفتو دقایقی بعد خود به تنهایی باز آمد و با گفتن ما را ببخشید ،مهرداد سر درد داردو خوابیده وعذر خواهی کرد و بعد شب بخیر گفت و او هم رفت.ژاله متعجب پرسید :

این کار چه معنی می دهد؟

ورشوچی خمیازه کشید واز سر بی تفاوتی شانه بالا انداخت و گفت:

هیچ . مگر نشنیدی سر درد داشت و رفت خوابید.

ژاله همانطور که از جایش بلند می شد گفت :

اما من می گویم این سر درد ساختگی بود و علت چیز دیگری است.

صبح آن شب مسئله ای تازه بر سر میز صبحانه مطرح شد اقای صالحی روبه ورشوچی کرد و گفت:ما دیشب سه نفری شور کردیم وتصمیم گرفتیم که برگردیم .

به نگاه متعجب ژاله ارغوان خندید و گفت:

مهرداد خیال بازگشت دارد و می گوید برمی گرددو شاید سال آینده برگردد او هنوز معتقد است که کارهای ناتمام بسیاری داردکه باید انجام دهد.

سکوت حاکم شده را ورشوچی با گفتن صلاح کار خویش خسروان دانند بر هم زد و با گفتن این سخن به ژاله فهماند که دیگر در این مورد گفتگو نکند.صالحی که از پشت میز بلند می شد گفت:

اگر اجازه بدهید ما برگردیم تهران تا مقدمات سفر را اماده کنیم .از این که رفیق نیمه راهی بودیم ما را ببخشید.

ورشوچی گفت:

ما هم به خاطر شما تمایل به ماندن داشتیم حال که شما بر می گردید ما هم بر می گردیم .

ساکها چنان پر شتاب بسته شد که حیرت ملیکا را برانگیخت و هنگامی که سوار شده وبه سوی تهران حرکت کردند با خود گفت:

این همه شتاب برای چیست؟

وزیر لب زمزمه کرد :تازه داشتم شنا یاد می گرفتم .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مادربزرگ با تعجب به مسافران از شمال برگشته خوش آمد گفت و درهمان حال از زاله پرسید:چیز خاصی پیش آمد که برگشتید؟

ژاله که خسته راه بود گفت :از طرف ما نه ،اما آنها ناگهانی تصمیمگرفتند برگردند تهران وبعد هم برگردند جایی که بودند.

حرفهای ژاله بیشتر مادر بزرگ را کنجکاو کرد و ژآله با دیدن این کنجکاوی در چشم خانم بزرگ گفت:

ملیکا همه چیز را برای شما تعریف خواهد کرد.

بعد با لحن افسردده گفت:همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت اما حیف که نشد !

ملیکا هم می دانست با رفتن ژاله و پدرش مجبور است توضیحات کافی و وافی به مادربزرگ بدهد.پیش از انکه آنها از خانه خارج شوند به بهانه باز کردن ساک از انها خداحافظی کرد و به طبقه بالا رفت . با گشودن ساک تازه متوجه شد لباسهای پوشیده شده و پاک را با هم قرار داده و می بایست همه را که بوی دریا گرفته اند تمیز کند . با ورود مادربزرگ به اتاق پیش از آنکه مجال سوال به او بدهد خود لب به صحبت باز کرد و با گفتن همه باید شسته شوند ، بغل نمود و از پله ها پایین آمد.فرار از دست مادربزرگ امکان نداشت و ملیکا را در آشپزخانه که مشغول خوردن نیمه غذایی بود که از ظهر مادر بزرگ باقی مانده بود به دام انداخت و ملیکا مجبور شد به سوالات او پاسخ دهد .آخرین سوال مادربزرگ که پرسید ایا صحبتی از خواستگاری پیش امد ؟را ملیکا با تکان سر رد کردو مادربزرک با لحنی رنجیده گفت:

قسمت نود که ما با هم فامیل شویم . همه چیز را به گردن قسمت انداخت و خود را آسوده کرد.

آن تابستان بدون هیچ هیجان دیگری به پایان می رسید و هیچ کدام دیکرزشوقی برای رفتن به ده نداشتند و ترجیح دادند بقیه اوقات باقی مانده رادر خانه سپری کنند .ژاله برای برگزاری مجلس ختم عمویش به اتفاق بیزن به شهرستان رفته و ملیکا ومادربزرگ تنها مانده بودند.با اعلان نتایج و قبولی ملیکا در دبیرستان و شرکت نکردن در کنکور دانشگاه بحث جدی اغاز شد و عدم علاقه او به ادامه تحصیل موجب شد تا زمزمه کار از سوی ملیکا به گوش پدر بزرگ و پدر برسد و سر انجام تصمیم بر این گرفته شدکه ملیکا در گرداندن نمایشگاه به پدر کمک وحقوق دریافت کند . این فرصت خوبی بود تادختر جوان که به عقیده پدربزرگ استعداد خوبی در زمینه نقش و نگار انداختن روی ورشو دارد ،بتواند استعداد خود را بروز داده و آن را تکمیل کند.با رفتن خانواده صالحی از ایران هیچ کس در مورد آنها دیگر صحبت نکرد و حتی پدربزرگ در تماس تلفنی که با ملیکا برقرار کرده بود اشاره کوتاهی هم نکرد و تنها او را تشویق کرده بود که در کارگاه پدرش مشغول بکار شود.ملیکا جرات نکرده بود از پدربزرگ سراغی از خانواده مش تقی بگیرد چه گمان داشت که پدر بزرگ همه چیز را می داند و نمی خواست پدربزرگ او را دختری جلف و سبک سر بشمار آورد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×