رفتن به مطلب
Negarita

°• شکلات تلخ (پروین دروگر ) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]فصل 8

 

همگی بی قرار چشم به در اتاق عمل دوخته بودند. صدای قدم های بیژن که طول راهرو را می پیمود با صدای ذکر گفتن طاهره خانم آن سکوت سهمگین را می شکست. مهشید آرام و ساکت روی نیمکتی که رو به روی در اتاق عمل قرار داشت کنار مهرداد نشسته بود .

لحظه ای بعد خانم و آقای رستمی به آن جمع منتظر اضافه شدند . هیچ کس حرف نمی زد . بیژن هر چند دقیقه یک بار به ساعتش نگاه می کرد از گذر کند زمان دچار کلافگی شده بود. دو ساعت از شروع عمل می گذشت اما درهای اتاق هم چنان بسته بود . خانم رستمی زیر چشمی مهشید را می پایید . از آرامش غیرطبیعی او متحیر بود. چندین بار سعی کرد سر صحبت را با او باز کند تا متوجه حالتهای درونی او شود. اما از ترس این که مبادا در آن موقعیت اوضاع را بدتر کند منصرف می شد .

همگی مهشید را به سان مجسمه ای سرد و بی روح می دیدند . نمی دانستند که آن زن آسیب دیده در آن لحظه در باغ خاطرات کودکی نیما و سارا پرسه میزند و یادآور آن روز های خوش است که او را برای لختی از آن لحظه های کشنده انتظار دور ساخته است. به درازا کشیدن زمان عمل باعث نگرانی همه شده بود . نگاهایی که بین آن ها رد و بدل میشد نشانگر حدسهای منفی بود که در ذهنشان شکل گرفته بود . در اوج فشار و نگرانی بودند که در اتاق عمل باز شد و پرستاری مضطرب با شتاب خارج شد و بی توجه به حال و روز منتظران که مقابل در تجمع کرده بودند بابدخلقی آن ها را به کناری زد و بدون این که پاسخی به آن ها دهد به سمت اتاق دیگری رفت .

با دیدن چهره ی گرفته پرستار ناخود آگاه خاطراتی که در ذهن مهشید در حرکت بود ، محو شد و با آشفتگی از جایش برخاست و همراه بیژن متعاقب پرستار راه افتاد . رفتار پرستارنشان می داد عمل با مشکل مواجه شده. بدن هیچ گونه پاسخی وارد اتاق دیگری شد و در را محکم بست و لحظه ای بعد دوباره از مقابل دیدگان هراسناک آنان گذشت و وارد اتاق عمل شد . همگی یقین کرده بودند نتیجه ی مطلوبی انتظار آنان را نمی کشد . دهان مهشید مانند چوب خشک شده بود. دوباره روی نیمکت نشست و این بار پرنده ی اندیشه اش را به سوی دهلیز های تنگ و تاریک ذهنش به پرواز درآمد .

آقای رستمی متوجه نگرانی بیش از حد بیژن شده بود و با سخنان امید بخش سعی در آرام کردن او داشت . طاهره خانم به آرامی اشک می ریخت و دعا میکرد. خانم رستمی هم چنان متوجه رفتار عجیب و غریب مهشید بود ، مهردار هم مانند نگهبانی کنار در اتاق عمل ایستاده بود تا به محض باز شدن در از حال و روز خواهرزاده اش کسب اطلاع کند. با سپری شدن لحظه ها به سختی نفس می کشیدند تا این که در گشوده شد و برانکار حامل سارا همراه گروه خسته پزشکان از اتاق خارج شد. این بار هیچ کس برای شنیدن پاسخ حاضر نبود پا پیش گذارد. همگی با حالتی حیران چشم به پزشک معالج سارا دوخته بودند. در نگاه یک یک آنها التماس موج میزد ، التماس برای گفتن خبری خوش. دیری نپایید که در چهره ی دکتر آثار لبخند نمایان شد. همان نشانه کافی بود که بیژن داوطلبانه نزدیک شود . مهشید که بیش از آن توان دوری از دخترش را نداشت با شور و شعف خودش را به او رساند.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بیژن دست دکتر رافشرد وگفت:( خسته نباشید دکتر جان ، ان شاءالله گل کاشتید؟)

دکتر با تبسمی سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت:(عمل مشکل بود اما خوشبختانه با موفقیت به اتمام رسید . به امید خدا تا چند ساعت دیگه بهوش میاد و می تونید با اون صحبت کنید)

بیژن با شادمانی گفت:(خدا رو شکر، شما به دخترم وما زندگی دوباره دادید. نمی دونم به چه شکلی باید پاسخگوی لطف شما باشم) دکتر با خرسندی گفت:(ما به جز وظیفه کار دیگه ای نکردیم ، این لطف الهی بود که شامل حال شما و دختر گلمون شد . همه ی ما امیدواریم هیچ وقت چنین مشکلاتی برای شما و هم وطنان دیگرمون پیش نیاد. خوب حالا اگه اجازه بدید از حضورتون مرخص بشم.)

بیژن دوباره تشکر کرد و به اتاقی رفت که سارا را به اونجا انتقال داده بودند. دیدن شور وشوق مهشید او را به وجد آورد. جعبه ای شیرینی در دست داشت و به همه کسانی که در آنجا حضور داشتند تعارف می کرد. طاهره خانم گوشه ای نماز شکر میخواند . بقیه دور تخت سارا جمع شده بودند و با امیدواری منتظر به هوش آمدناو بودند.

خانم رستمی مهشید را در آغوش کشید و گفت:(بهتون تبریک میگم. خداوند دوباره این بچه رو به شما هدیه کرد. ان شاءالله که مشکلاتتون یکی پس از دیگری حل می شه. ما رو در شادی خودتون سهیم بدونید.)

مهشید صورت او را بوسید و گفت:(نمی دونم چطوری از زحمتهای این چند روز شما تشکر کنم. بیژن بهم گفت اون روزهایی که من توی حال خودم نبودم به شما خیلی زحمت دادیم . از صمیم قلب به خاطر حسن توجه و همیاریتون سپاسگزارم. امیدوارم روزی بتونم پاسخگوی محبت شما باشم)

خانم رستمی با عطوفت گفت:(ما کاری نکردیم عزیزم ، همین اندازه که می بینیم روحی تون رو دوباره به دست آوردید خدا رو شاکریم)

مهشید آهی کشید و در حالی که سعی داشت بخاطر سارا غم هجران نیما را دردلش کم رنگ کند با تاُثر گفت:(حقیقتش با همین نیم ساعت پیش به ادامه ی زندگیم امیدوار نبودم....یعنی تو ذهنم می گفتم اگه سارا ازبین بره ، من به شب نرسیده از فشار درد و غصه دق خواهم کرد....اما حالا که به لطف خداوند عملش با موفقیت صودت گرفت ، مجبورم به خاطر او در مقابل مرگ نیمای عزیزم صبوری پیشه کنم....سارا هنوز خیلی کوچیکه، احتیاج به محیطی امن و آرام داره.نمی تونم اون رو قربانی عواطف و احساساتم کنم و با رفتاری نسنجیده ام از مرگ نیما برای اون یک تراژدی تلخ و وحشتناک بسازم)

حرفهای منطقی مهشید که به گوش حاضران رسید، همه را دچار حیرت کرد . هیچ کس باور نمی کرد که آن سخنان سازنده از دهان او درآمده باشد ، زنی که تا ساعتی پیش حالت انسانهای مالیخولیایی را داشت اینک باشنیدن یک خبر خوش این چنین تغییر رفتار و روحیه داده باشد. آن گونه که او نطق می کرد گویا این بود که تارا به زودی دردل او جا باز خواهد کرد و او خود دیدانه وار به استقبالش خواهد رفت.تنها کسی که در آن جمع توانست به آن تغییر ایمان داشته باشد بیژن بود. کسی که با رفتار همسرش آشنایی داشت و می دانست لحظه به لحظه اخلاقش در حال تغییر است و نمی شود به آسمان دل او که هم چون چهار فصل بهار متغیر است ایمان آورد لحظه ای طوفانی و لحظه ای دیگر آرام ، لحظه ای سرکش ولحظه ای دیگر سربه زیر و مطیع. همیشه این رفتاریس ثبات مهشید باعث سر در گمی بیژن بود.

پرستاری جوان وارد اتاق شد و با لبخندی مهربان گفت:(وقت ملاقات تمام شده لطف کنید اتاق رو ترک کنید)

طاهره خانم چادرش را زیر بغلش جمع کرد و با لحن معترضانه ای گفت:(چی خانم جان وقت ملاقات تمام شده ، تا نوه ام بهوش نیاد من یکی محاله از این جا برم)

پرستار گفت:(مادر عزیز، شما نمی تونید تو اتاق بیمار بمونید،اینجا یک محیط خاص است که جز کارکنان بیمارستان حضور دیگران در عیر وقت ملاقات ممنوعه. این یک قانونه که هیچ کس نمیتونه از اون سرپیچی کنه،فردا می تونید برای ملاقات تشریف بیارید.ان شاءالله تا فردا بهوش می آد و می تونید باهاش صحبت کنید) [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]طاهره خانم دهان باز کرد که دوباره اعتراض کند، اما مهرداد مانع شد و از او خواست طبق قانون رفتار کند. در آن میان تنها یک نفر می توانست به عنوان همراه بیمار در آنجا بماند که آن یک نفر کسی نبود جز مهشید، او اولویت را به خود داد و عاقبت موفق شد نظر دیگران را برای ماندن جلب کند.

پس از خلوت شدن اتاق او مجال یافت تا با جسم بیهوش سارا درددل کند. سرش را به آرامی بر روی قلب کوچک او نهاد که ملودی زندگی می تواخت. با خود زمزمه کرد:« فدای تپش قلبت بشم مادر، دلم برای شنیدن این صدا شرحه شرحه شد، اما هیچ کس نبود متوجه سرگشتگی من بشه، اونها مدام منو به صبر دعوت می کردند، تو بگو، آدمی که تشنه است مگه صبر حالیشه. نبودی، رفتم خونه برادرت، آخ بمیرم برات، لابد از اینکه در ضیافت تنها برادرت نبودی دلت گرفته، ولی خوب ناراحت نباش، یک روز می برمت تا خونه ابدیش رو ببینی... اما الان بهت بگم او در خونه اش رو به روی ما باز نمی کنه. اگه دیدی ما رو تحویل نگرفت غصه دار نشی عزیزم. آخه این رسم همه کسانیست که پرواز رو آموختند. نباید از برادرت خرده بگیری. ما هر شب جمعه می ریم به خونه اش و براش شمع روشن می کنیم. ساعتها گرد اون خونه می چرخیم... من و تو نباید بذاریم چراغ خونه اش خاموش بمونه. مگه فراموش کردی نیما از تاریکی می ترسه.»

لحظه ای سکوت کرد و دستانش را در مقابل چهره آرام او گرفت و با بغض گفت: به این دستها خوب نگاه کن... می بینی چطور زخمی و مجروحه. هیچ کس نفهمید چرا من این بلا رو سر دستهام آوردم... برای تو یم گم، اما بین خودمون بمونه. روز حادثه که یادته؟ همون روز که من از درد خودم می پیچیدم و ناخواسته سیلی محکمی به صورت زیبایش زدم... او در برابر شقاوت من به گردنم آویخت و در حالی که حاقه ای اشک در چشمانش نقش بسته بود، صورت منو غرقبوسه کرد... وای، وای که یادآوریش منو داغون می کنه. چطور می تونم این خاطرات تلخ رو از ضمیرم محو کنم، چطور می تونم با این دستان گنهکار دست بر سنگ خونه او بکشم و طلب بخشش کنم. وای خدای من... این کابوس مثل بختکی بدچهره همیشه بر قلبم فشار خواهد آرد، آخه این رسم خداحافظی با این مهمون عزیز نبود، مگه نه دخترم؟! تو رو خدا یک چیزی بگو، دست کم بخاطر این دیوانگی توبیخم کن.»

بدن سارا تکانی آرام خورد. مهشید سرش را از روی قلب او برداشت. نفس در سینه اش محبوس گشت، حتی از فرط ناباوری پلک بر هم نمی گذاشت. می ترسید کوچکترین واکنش او باعث تاخیر در بهوش آمدن فرزندش شود. کم کم تکانهای بدنش جاندارتر می شد تا حدی که بر روی عضلات صورتش تاثیر گذاشت و منجر به تکانهای خفیفی در پلکها و دهان او شد. مهشید در انتظار گشودن لکهای او به صورتش خیره ماند، اما انگار خسته تر از آن بود که بتواند به آن زودی به روی مادرش چشم باز مند تا با قدرت نگاهش آتش نیاز او را اطفاء سازد. مهشید منتظر بود و دخترک خسته بازگشته از سفری پر رنج و مخاطره، اما این دلیل نمی شد مهشید او را به حال خود بگذارد، به خصوص که می دید او هیچ گونه عجله ای برای باز کردن چشمانش ندارد و ممکن است دوباره آن خواب سنگین فکر و جسم او را برباید. به همین سبب سرش را به طرف گوش او برد و آهسته زمزمه کرد:« دخترکم، عروسکم، چشمهای قشنگت رو باز کن، چقدر می خوابی... بیدار شو ببین مامان چقدر دلتنگ توست. نمی خوای چشمهایت رو به روی مامان مهشید بار کنی. با من قهری؟ گوش به حرفم نمی دی باشه، اشکالی نداره، اون قدر نازت رو می کشم که خسته بشی و چشمهایت رو باز کنی. آخ الهی فدای اون لبهای سرخ و کوجیکت بشم که داره تکون می خوره... بگو، بگو چی می خوای عزیز دلم. تشنه هستی؟»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]سارا با صدایی که گویی از قعر چاه بر می خاست به زحمت گفت:« آب.. آب.»

مهشید چند قطره آب در دهن او چکاند و در انتظار بهوش آمدن کامل او به صورتش خیره ماند.

انتظارش چندان طول نکشید. او پلکهای متورمش را از هم گشود. مهشید ناخودآگاه جیغ کوتاهی کشید و صورت او را بین دستانش گرفت. اشکهایش بی اختیار روی گونه اش روان شده بود. با چنان شیفتگی بی پایانی به او خیره شده بود که انگار نظاره گر زیباترین مخلوق آفرینش بود. آن حالت سیری ناپذیر و توام با حرص و عصیان بود. دلش می خواست در آن لحظه می توانست او را با همه وجود در آغوش کشد و غرق بوسه کند، اما افسوس در وضعیتی نبود که بتوان او را تکان داد. مجبور بود تنها به نگاه کردن بسنده کند و تمایلان مادرانه اش را در درون سرکوب کند. هنوز از آن چشمه جوشان جرعه ای ننوشیده بود که دوباره سارا به خواب عمیقی فرو رفت و تا صبح پلک از هم نگشود.

بیست و چهار ساعت پس از عمل دوباره به هوش آمد. مهشید مشغول آب دادن به گلدان گلی بود که روی میز قرار داشت که ناگهان از دیدن سارا با چشمانی گشوده یکه خورد. او وحشت زده به محیط اطرافش می نگریست. با لبی خندان به اون نزدیک شد که نگاهش در جهت دیگری می چرخید. گفت:« سارا جان، عزیز دلم، بیدار شدی؟ الهی قربون اون چشمهای قشنگت بشم... چرا وحشت کردی؟»

سارا به محض اینکه دستان مادرش را لمس کرد خود را به او آویخت و در حالی که می لرزید با ترس گفت:« مامان جون، اینجا کجاست؟ چرا این قدر تاریکه؟ چرا چراغ رو روشن نمی کنی؟»

خنده بر روی لبهای مهشید ماسید و با تردید گفت:« چی؟ اینجا تاریکه؟ نه دخترم اشتباه می کنی. هوا روشنه، لابد چشمهات سیاهی رفته. آخه تو این مدت یه خرده ضعیف شدی و احتیاج به تقویت داری. به محض اینکه به خونه رفتیم باید هر چیز مقوی که برات خوبه بخوری... فهمیدی عزیز دلم؟»

سارا دستش را به سمت صورت مهشید برد و گفت:« اما مامان جون، من حتی شما رو هم نمی بینم... من هیچ جا رو نمی بینم. تو رو خدا برو چراغ رو روشن کن... اینجا خیلی تاریکه، من از اینجا می ترسم.»

مهشید با شنیدن این حرف گر گرفت. احساس کرد زیر پایش خالی شد و به اعماق زمین سقوط کرد، جایی که تاریکی مطلق بود، همان چیزی که دخترش توصیفش را کرد. چانه اش از شدت وحشت می لرزید.« سارا جان، چشمهات رو ببند و باز کن. چند بار این کار رو بکن تا پرده ای که جلوی چشمت رو گرفته کنار بره، اون وقت می تونی همه جا رو روشن ببینی. بهتره امتحان کنی.»

سارا مثل همیشه که از راهنماییهای مادرش نتیجه مطلوب می گرفت، فوری به حرف او گوش کرد، اما هیچ تغییری در ان سیاهی ایجاد نشد. با فریادی کودکانه نالید:« مامان مهشید دارم خفه می شم. چرا چراغها رو روشن نمی کنی، تاریکی اذیتم می کنه.»

مهشید چون انسان مجرمی که قصد فرار از محل ارتکاب جرم را دارد در حالی که عقب عقب به سمت در می رفت با لحن ترسناکی گفت:« حق با توست... برقها رفته... اینجا خیلی تاریکه. منم مثل تو جایی رو نمی بینم... به این زودی هم برق نمی آد.... باید این تاریکی رو تحمل کنبیم. از هیچی نترس عزیزم، از هیچی، چشمهات کم کم به تاریکی عادت می کنه، مثل من... ببین دارم تو تاریکی راه می رم.»

مهشید این را کفت و از اتاق بیرون زد. خواست با تمام نیرو از آن واقعیت بگریزد. با حالتی نامتعادل به سمت انتهای راهرو می دوید که ناگهان سکندری خورد و در آغوش بیژن افتاد. بیژن از دیدن حالت آشفته و پریشان او در جا خشکش زد. مهشید در حالی که چشمانش از حدقه بیرون زده بود یقه بیژن را چسبی و با نفسهایی که به شماره افتاده بود گفت:« سارا... سارا کور شده. او هیچ جا رو نمی بینه. بچه ام بینایی اش رو از دست داده.. از این پس باید عصا دستش بگیره... می فهمی... دخترت کور شده، کور شده....»

صدایش در راهروی بیمارستان پیچید. بیژن با شنیدن این خبر تکان دهنده دسته گل سرخی که گل مورد علاقه سارا بود را رها کرد و در جا مات ماند. طاهره خانم پاهایش سست شد و با ناتوانی روی زمین نشست. مهرداد هم از روی فشار این درد چنان مشتی به دیوار زد که آثار انگشتانش بر دیوار گچی به یادگار ماند. آقا و خانم رستمی با نگاهی متاثر به بداقبالی آنان چشم دوخته بودند.

چند پرستار با شنیدن سر و صدای مهشید با گامهایی پرشتاب خودشان را به جمع مصیبت زده رساندند و از اقای رستمی که چهره اش آرام تر از بقیه بود علت این سر صدا را پرسیدند. آقای رستمس که چهره اش آرام تر از بقیه بود علت این سر و صدا را پرسیدند. آقای رستمی در حالی که سرش را با تاسف تکان می داد به سرپرستار گفت:« ما همین الان آمدیم... از موضوع بی خبریم، ولی طبق حرفهای این خانم گویا دخترشون نابینا شدند... فاجعه است خانم پرستار، نباید بعد از چندین عمل این اتفاق می افتاد. از دیروز امیدوار بودیم که این دختر دیگه مشکلی نخواهد داشت، اما با این خبر ضربه شدید به این خونواده بیچاره وارد شد. نمی دونم دکتر چه جوابی برای این پیشامد داره» [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]سرپرستار که متوجه پریشان حالی آنان شده بود رو به مهشید کرد و گفت:«خانم عزیز ،چرا اینقدر خودتون رو باختید....آروم باشید تا ببینیم چه کاری می تونیم بکنیم.»

مهشید با چهره ای غضبناک فریاد زد:«شما اگه عرضه داشتید برای او کاری بکنید که این طور نمی شد.حالا کدوم یکی از شما جرات می کنه بره بهش بگه که او قربانی بی تجربگی شما شده.من به خاطر این نقصی که پیدا کرده از همه شما شکایت می کنم.بابت یک جفت چشمی که از او گرفتید باید تمام زندگیتون رو بدید... نمی ذارم آب خوش از گلوتون پایین بره.می فهمید یا نه؟ برید به دکتر عزیزتون هم بگید که این بار تیغ سلاخی اش گلوی بد کسی رو بریده.»

پرستار با چهره ای درهم گفت:«بس کنید،شما بدون هیچ گونه اطلاعات پزشکی حق ندارید ندانسته قضاوت کنید.از کجا معلوم که دختر شما نابینا شده.بهتره به جای این خط و نشان کشیدن ها بذارید ما کارمون رو انجام بدیم.او باید معاینه بشه.امکان داره دچار تاری دید موقتی شده باشه که علتش عملی است که روی مغزش صورت گرفته... شما نباید این طور ناامیدانه صحبت کنید و چنین جو ناآرامی به وجود آورید.» این را گفت و فوری به سمت اتاق سارا رفت.

دخترک همچنان در تعجب به سر می برد.پرستار مقابل او قرار گرفت و با حرکت دست سعی داشت دید او را آزمایش کند اما او هیچ واکنشی به حرکت دست او نمی داد.

پرستار از او پرسید:«دخترم حالت چطوره؟»

سارا با حالتی غریبانه گفت:«شما کی هستید؟»

پرستار با مهربانی گفت:« من پرستار هستم.. اومدم ببینم اگه حالت خوب شده مرخصت کنم.»

سارا لب ورچید و با ناراحتی گفت:« چرا منو تو این اتاق آوردید؟ مامان مهشید راست میگه برق ها رفته؟»

پرستار از ناراحتی لبش را به دندان گرفت و گرفت:«آره دختر گلم، اما خیلی زود برق ها می آد.باید تحمل کنی.»

سارا فوری گفت:« خب چرا شمع روشن نمی کنید؟»

پرستار که متوجه هوش سرشار سارا شده بود گفت:«آخه اینجا خیلی بزرگه با نور شمع روشن نمی شه.بهتره درباره تاریکی دیگه حرف نزنیم.بگو ببینم حالت چطوره؟ جاییت درد نمی کنه؟»

سارا که اخم هایش را درهم کشیده بود گفت:«من از اینجا خوشم نمی یاد.چرا مامان و بابام نمی آن منو ببرن خونه دلم واسه همهشون تنگ شده.دوست ندارم اینجا بمونم.»

پرستار درحالی که دستان او را نوازش می کرد گفت:«به زودی برمی گردی خونه تون،اما باید مدتی اینجا بمونی تا حالت خب بشه.باشه عزیزم.؟»

«من از تاریکی بدم میاد.شما خسیس هستید،برید صدتا شمع بگیرید و روشن کنید اون وقت می فهمید که نور شمع همه جا رو روشن می کنه.»

پرستار که دلش از آن حرف ها به درد آمده بود،باخود گفت:طفل معصوم نمی دونه که اگه تمام شمع های عالم رو روشن کنند هیچ تاثیریدر دید او نداره.خدا به دادش برس.این کودک خردسال چه گناهی کرده که باید از این سن تو تاریکی زندگی کنه.

با ورود دکتر پرستار فوری صورتش را از اشک پاک کرد و گفت:«تشریف آورید دکتر؟»

دکتر با چهره ای مضطرب بالا سر او حاضر شد و بدون هیچ حرفی فوری به معاینه چشم سارا پرداخت.با نتیجه نا مطلوبی که به دست آورد،همان امید اندک که او را به آنجا کشانده بود در دلش خاموش شد.سارا به طور کامل بینایی اش را از دست داده بود.با این وجود دکتر چند آزمایش از او به عمل آورد و با دکترهای مجرب و کارآزموده دیگری به مشاوره پرداخت که متاسفانه همگی متفق القول گفتند که هیچ امیدی برای بازگرداندن بینایی اش نیست.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بیژن و مهشید در وضعیت روحی نابسامانی به سر می بردند.هردو به خاطر فشار غمهایی که در آن مدت متحمل شده بودند دچار افسردگی شدید بودند و فقط با روی آوردن به داروهای مسکن و خواب آور بود که می توانستند خود را از نابودی کامل برهانند.

روزی که سارا را از بیمارستان ترخیص کردند،دخترک در پوست خود نمی گنجید.امیدوار بود با خلاص شدن از آن تاریکخانه قدم در سرزمین نور و روشنایی بگذارد.او کوچک بود و زندگی را در روشنایی جست و جو می کرد.اما نمی دانست از آن پس می بایست در سیاهچال ذهنش آمال کودکانه اش را جست وجو کند.وقتی قدم به بیرون بیمارستان گذاشتند از سوز سردی که بر صورتش خورد فهمید از آن محیط تاریک خارج شده؛اما برایش عجیب بود که بیرون هم ظلمات بود.او محکم خود را به مهشید چسباند و در حالی که مثل بچه کبوتری می لرزید گفت:« مامان جون،پس چرا بیرون هم تاریکه.چرا خورشید رو نمی بینم؟ چرا آسمن معلوم نیست؟»

مهشید با اندوه گفت:« آخه عزیزدلم، الان شبه، بخاطر همین همه جارو تاریک می بینی.»

سارا نمی توانست حرف های مادرش را باور کند.محکم پا برزمین کوبید و با گریه گفت:« شما دارید دروغ میگید.اگه شبه پس چرا صدای گنجشک ها می آد؟ چرا ماه و ستاره های معلوم نیستند؟ به من بگید چه اتفاقی افتاده؟ چرا من هیچ جا رو نمی بینم؟هان؟»

مهشید از سر استیصال به بیژن متوسل شد.او به آرامی در گوش مهشید گفت:«کم کم باید .اقعیت رو بهش گفت.تا کی می خوای براش فیلم بازی کنی؟ او زرنگ تر این حرف هاست که بشه بازیش داد.آخرش چی؟ حرفی رو که قراره چند روزه دیگه بهش بگی بهتره همین حالا بفهمه.»

مهشید به تندی گفت:« نه، حالا نه.»

همان موقع سارا دستش را از دستان او بیرون کشید و شروع به دویدن کرد.هنوز چندقدمی از آنان فاصله نگرفته بود که سر خورد و با صورت نقش زمین شد.مهشید جیغ بلندی گشید و خودش را به او رساند.همین که او را به طرف خود چرخاند از دیدن خونی که صورتش را قرمز کرد،چشمانش سیاهی رفت.بیژن فوراً دستمالی درآورد و بینی اش را که در اثر ضربه خون آلود شده بود،تمیز کرد.سارا به شدت دست او را کنار زد و در حالی که با خشم مشت بر سینه پدرش می زد با گریه گفت:«ولم کنید... می خوام بدوم... می خوام برم جایی که روشن باشه.شما و مامان بدجنس هستید.ازتون خوشم نمی آد...می خوام برم پشی نیما،او روشنی رو بهم نشون میده... او به من میگه چرا همه جا تاریک شده ... او مثل شما و مامان دروغگو نیست.»

بیژن سر او را بر سینه اش فشرد و با بغض گفت:«تحمل کن دحترم، به زودی مامان برات قصه شهر تاریکی رو می گه،شهری که خورشید داره...ماه و ستاره هم نداره...اون وقت می فهمی چرا همه چیز سیاهه.»

سارا خودش را از بیژن جدا کرد و با تشویش گفت:«یعنی ما رفتیم تو شهر قصه ها،پس چرا نیما با ما نیست.شما او را جا گذاشتید؟»

بیژن که فهمید از هر راهی وارد می شوند سارا آنان را به گونه ای زیر سوال می برد از جا برخاست و با درماندگی گفت:«دخترم داره برف میاد.باید زودتر بریم خونه وگرنه ممکنه سرما بخوری.»

سارا دستش را از میان دستان بیژن بیرون کشید و با حالت قهر گفت:«خودم می تونم بیام.لازم نکرده شما دست منو بگیرید.»

بیژن به ناچار گفت:« دخترگلم،می خوای دوباره زمین بخوری؟ بذار کمکت کنم.»

سارا با لحن خاصی گفت:« مگه شما نگفتید اینجا شهر تاریکی است.پس شما و مامان چطور می تویند جلوتون رو ببینید؟ نکنه... نکنه ...» و دستش را به طرف صروتش برد و با هیجان گفت:« مامان مهشید، شما چشم منو با یک دستمال نامرئی بستید؟ مگه نه؟ می خواین با من قایم موشک بازی کنید؟ درست می گم؟»

مهشید که بیشتر از آن تاب و تحمل شنیدن آن حرف های تلخ و گزنده را نداشت او را در آغوش کشید و با شوریدگی گفت:«دخترکم، قصه شهر تاریکی قصه زندگی ماست.قصه قلب مه گرفته مادرته.می فهمی؟ بذار بریم خونه تا همه چیز رو برای بگم.یه خورده دیگه تحمل کنی متوجه واقعیت میشی.»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]سارا سرش را به علامت تسلیم تکان داد و دیگر هیچ چیز درباره آن سیاهی مخوف نپرسید.برای بیژن و مهشید هم هیچ چیز از آن سخت تر نبود که خود از روشنایی بهره بجویند اما کودک خردسالشان در ابتدای راه زندگی برای ابد نور را گم کرده باشد و در جست و جوی روشنایی با بی قراری سرش را به این طرف و آن طرف بچرخاند.در آن چشمانی که روزی پر از عشق و زندگی بود، چنان غبار سردی نشسته بود که انگار می خواست همه چیز را به آتش کشد.نگاه او که برخاسته از دل تاریکی بود با چنان ظلمت ستیزی همراه بود که هیچ کس نمی توانست باور کند آن برق از چشمان دختربچه ای هفت ساله ساطع می شود.

وقتی وارد منزل شدند به امید آنکه چراغ های خانه با ورودش روشن شود فوری از اتومبیل پایین پرید.رایحه آشنایی که به مشامش خورد در یک لحظه باعث شد او شپیدی را حس کند و خود را از آن خوا سیاهی که چند روز جانفرسا با آن دست به گریبان بود خلاص ببیند.خنده شیرینی بر گوشه لبش نشست و با نشاطی کودکانه گفت:« مامان بابا من دارم به شمت روشنایی می رم.آخ جون... تا چند لحظه دیگه می تونم همه جا رو ببینم.» و با گام هایی آهسته شروع به راه رفتن کرد.

مهشید و بیژن با شنیدن این حرف نگاه ناباورانه ای به هم انداختند و در یک لحظه امید به معجزه سبب اشتیاق در آنان شد به گونه ای که نفهمیدند چگونه آن فاصله چند قدمی را طی کردند و مقابل او که با احتیاط تاریکی را در می نوردید قرار گرفتند.با دیدن چشمان مورب او که از روشنایی دلش نور گرفته بود کنار رفتند تا دخترک مسیری را که روزی با جست و خیز طی می کرد با چشمانی بسته تجربه کند.رایحه دل انگیز گل های باغ او را به سمت خود کشاند.او رد حالی که برای رسیدن به آنها سر از پا نمی شناخت با صدای بلندی که در باغ می پیچید گفت:« نیما ،داداشی، کجا هستی ؟من برگشتم خونه.دارم می آم پیش تو... اما اول می خوام برم تو باغچه چند شاخه گل یخ برات بچینم.صبرکن الان می آم.»

حرف هایش همچون خنجر قلب مهشید و بیژن را درید.

وقتی به قصد چیدن گل وارد باغچه شد پایش به سنگی اصابت کرد و با سر روی رمین خیس و گل آلود سقوط کرد.مهشید و ببژن با قلبی دردمند به سمت او دویدند. وقتی او را از زمین بلند کردند متوجه شاخه گل یخ زردرنگی شدند که با پیروزی در دستان او می درخشید.در حالیکه چشمان سارا به طور ناهماهنگی در حال رقصیدن بود با خرسندی گفت:« این گل رو برای نیما چیدم.از دیدنش خوشحال می شه،مگه نه؟»

مهشید با حالتی نزار رو به بیژن کرد و به تندی گفت:«بغلش کن ببرش تو خونه.مگه نمی بینی لباس هاش خیس شده و داره از سرما می لرزه.»

بیژن بدون معطلی او را درآغوش گرفت و با شتاب به طرف ساختمان رفت.طاهره خانم با چهره ای خسته و فرسوده به استقبالشان آمد.او که برای رویارویی با آن صحنه خودش را آماده کرده بود،گریه اش را در سینه خفه کرد و با بی تابی نوه اش را در آغوش کشید.سارا با استشمام بوی خوش مادربزرگش انگار جان تازه ای گرفته بود.سرش را روی شانه او گذاشت و در حالی که با دست صورت پیرزن را لمس می کرد گفت:«مادربزرگ،دلم براتون تنگ شده اما نمی تونم صورتتون رو ببینم.شما می تونی کاری بکنی همه جا روشن بشه.»

طاهره خانم با شنیدن این حرف ها چنان منقلب شد که بغضش اجازه پاسخ دادن به او را نداد.مهشید فوری دست او را گرفت و گرفت:«بیا دختر گلم،بیا بریم لباس هات رو عوض کن وگرنه سرما می خوری.»

او بی توجه به حرف مهشید با بی طاقتی گفت:« پس نیما کجاست؟ چرا نی آد پیش من؟ لابد رفته تو اتاق قایم شده آره مادربزرگ؟»

طاهره خانم با درماندگی نگاهی به مهشید و بیژن انداخت و با اشاره پرسید چه بگوید.مهشید از شدت ناراحتی روی مبل نشست و سرش را بین دستانش گرفت.طاهره خانم با دستپاچگی کاپشن او را درآورد و گفت:« ساراجان؟ چرا خودتو گلی کردی مادر؟ زود لباس هات رو عوض کن وگرنه سینه پهلو می کنی.»

سارا بدون هیچ حرفی به کمک مادربزرگش لباس هایش را تعوض کرد.بعد با خشمی پنهان گفت:« خیالتون راحت شد لباس هام رو درآوردم.حالا زودتر منو ببرید تو اتاقم پیش نیماودلم برای داداشیم تنگ شده.او به من می گه چرا همه جا تاریکه.»

مهشید سرش را بلند کرد و در حالی که صورتش خیس اشک شده بود با خشم گفت:(عزیز دلم بس کن ، نیما رفته مسافرت و به این زودی هم بر نمی گرده، تو باید دوریش رو تحمل کنی، می فهمی؟)

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]شاخه گل از دستان سارا رها شد و بر زمین افتاد. در نگاهش هیچ چیز دیده نمی شد.لحظه ای را بدون هیچ گونه واکنشی پشت سر گذاشت.پس با حالت قهر روی زمین نشست و صورتش را بین پاهایش مخفی کرد. مهشید و بیژن دو نفری به سمتش رفتند . بیژن به آرامی دستش را روی شانه ی او گذاشت وگفت :(چیه سارا جان؟ چرا با ما قهرکردی؟ نمی خوای حرف بزنی؟)

مهشید موهای نرم و زیبای او را نوازش کرد وبا عطوفت گفت:(عزیزم خسته ای؟ خوابت میاد؟ می خوای بریم تو اتاقت برات قصه بگم تا خوابت ببره؟)

سارا با شنیدن این حرف سرش را بلند کرد و در حالی که در چهره اش غمی ناشناخته به چشممی خورد با اشتیاق گفت:(آره،می خوام برام قصه ی شهر تاریکی رو بگی. باشه؟)

مهشید سرشرا تکان دادوبا بغض گفت:(باشه عزیزم، هر قصه ای که تو بخوای همون رو میگم.)

او خودش را در آغوش مهشید انداخت و گفت:(نیما کی برمی گرده مامان جون؟ مگه مدرسه نداره که رفته مسافرت؟ )

بعد انگار چیزی به ذهنش خطور کرده باشد گفت:(حالا فهمیدم....پیش دایی مهرداد مونده تا بهش اسب سواری یاد بده. مگه قرار نبود من و او با همدیگه سوارکاری یاد بگیریم بعد به تارا و دانا یاد بدیم؟)

با گفتن این حرف لبخندی در صورتش شکفت و دستی به شکم مهشید کشید و با خوشحالی گفت:(مامان جون تارا و دانا دنیا اومدند؟ اونها کجا هستند؟ چرا صداشون نمی یاد؟ یالا منو ببر پیششون ، می خوام ببینمشون؟ زود باش دیگه طاقت ندارم)

مهشید از شدت اندوه لبهایش را به دندان می گزید با ناتوانی گفت:(تو قصه شهر تاریکی به همه ی جوابات می رسی، اگه یه خورده حوصله کنی همه چیز رو می فهمی)

سارا با بی طاقتی گفت:(زود باش بریم تو اتاق، می خوام به قصه ات گوش بدم)

طاهره خانم که رنگ به چهره نداشت با احتیاط گفت:(سارا جان اول باید یه چیزی بخوری بعد بخوابی. برات کباب درست کردم . از همون کبابای زغالی که خیلی دوست داری)

سارا گفت:(باشه ،اما اول باید برم به قصه ی مامان مهشید گوش بدم. بعد که گرسنه ام شد می آم کباب خوشمزه شمارو می خورم. باشه مامان بزرگ جون)

طاهره خانم با محبت صورت او را بوسید و گفت:( باشه گلم ، اما باید قول بدی بعد ازقصه با اشتهای زیاد غذات رو بخوری)

سارا سرش را تکان داد وگفت:(قول میدم.... خوب مامان، پس چرا نمی آی بریم...)

مهشید که قصد داشت بزرگ ترین باردنیا را لابلای قصه ای تلخ بر زمین بگذارد احساس عجز وناتوانی می کرد، اما چاره ای نداشت.

او خود عهده دار آن مسئولیت خطیر شده بود و می بایست هم چون معلمی کارآزموده الفبای درد و رنج را به او می آموخت. وقتی آن دو قدم به اتاق گذاشتند سارا شروع به جست وجوی متعلقاتش کرد.

ابتدا به سمت تخت خالی نیما رفت و برای لحظه ای سرش را روی ـن گذاشت و گفت:(ای داداش ناقولا ، منوفراموش کردی ،آره؟ خیلی خوب، اشکالی نداره،هر وقت برگشتی میدونم می دونم چطوری تلافی کنم. چند روز باهات قهر می کنم و حرف نمی زنم. می رم تو اتاق تارا و دانا و پیش اونها میمونم. توتنها این جا بمون تا تنبیه بشی.....فکر کردی به راحتی می بخشمت.)

بعد ازاینکه عقده اش را برتخت نیما خالی کرد به اسباب بازی هایش سری زد و پس از اینکه با هر کدام ازآنها خوش وبش کرد به همه وعده داد پس از پایان قصه سراغشان خواهد رفت . امیدوار بود بعد از شنیدن قصه ی شهر تاریکی که مانند تمامی قصه ها فرجامی خوش خواهد داشت . او نیز غول سیاهی را شکست خواهد داد و بر بام روشنایی خواهد ایستاد. روی تختش دراز کشید . مهشید با چهره ای در هم روی صندلی نشست و شروع به نوازش صورت و موهای دخترش کرد. سارا برای شنیدن بی تاب بود و او برای نقل کردن سراپا ترس و دلهوره. در یک لحظه احساس کرد زبانش بند آمده و قادر به تعریف آن واقعیات تکان دهنده نیست اما فشاری که دستان کوچک سارا بر انگشتانش وارد می کرد او را وادار ساخت لب به اعتراف گشاید.

او چشمانش را بر هم نهاد تا با هم سفر کوچک خود به آن قصه ی بپردازد.

(( یکی بود ، یکی نبود....

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]فصل 9

 

با باز شدن در فولادی ومحکم زندان ، دختری سبزه رو وقد بلند ولاغر اندام با چشمانی درشت و نافذ قدم به بیرون نهاد.در چهره اش هیچ گونه احساس خوشحالی از آزادی نمودارنبود. رفتارش چنان با بی تفاوتی همراه بود که انگار بین آزادی واسارت هیچ فرقی قائل نبود.

کوله پشتی اش را روی شانه اش انداخت و روسری اش را تا نزدیک ابروانش پایین کشید، لحظه ای مردد به این طرف و آن طرف خیره شد، سپس زیر آفتاب ملایم اردیبهشت ماه شروع به قدم زدن کرد.

هیچ پولی در بساط نداشت تا بتواند خودش را به خانه برساند . هنوز چند قدمی از در زندان دور نشده بود متوجه مردی شد که کیف پولش از جیب پشت شلوارش مشخص بود و به طور وسوسه انگیزی به روی او چشمک می زد.

او که شکار خود را شناسایی کرده بود ، مترصد فرصتی بود تا آن کیف را ازآن خویش سازد. قدم هایش راتند کرد وبا شتاب از کنار آن مرد گذشت به گونه ای که تنه اش محکم به او خورد.مرد که چند کتاب زیر بغل داشت ، تعادلش را از دست داد وکتابهایش روی زمین افتاد . دختر پس از معذرت خواهی به بهانه کمک کردن به او خم شد شد و مشغول جمع اوری کتبها شد مرد جوان در حالی که با حالت تعرض بالای سرش ایستاده بود با ترشرویی گفت :حواست کجاست ؟ چرا جلوت رو نگاه نمی کنی ؟

دختر با شرمندگی کتابها را به دست او داد در حالی که چهره ای معصومانه به خود گرفت گفت معذرت می خوام ، حقیقتش قرار مهمی دارم می بایست سر موقع خودم رو برسونم بخاطر عجله این طور شد

مرد بدون اینکه چیز دیگری بگوید ،سری به علامت سرزنش تکان داد غافل ازاینکه کیف پولش ربوده شد دختر فوری مقدار اندکی را که داخل کیف بود ،برداشت وبعد دور از چشم دیگران کیف را به گوشه ای پرتاب کرد هنوز چند قدمی از نقطه دور نشده بود که متوجه چند بوق پی در پی شد که از پشت سر به گوش رسید . بی توجه به صدای بوق به راهش ادامه داد ناگهان با شنیدن صدای اشنایی که او را به نام خواند ، با خشم به عقب برگشت . مرد با صدای بلند و ارمانه ای گفت :

تارا با تو هستم ، چرا سوار نمی شی ؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]تارا دندانهایش را روی هم فشرد و با غضب گفت :دیگه چی از جونم می خوای چرا دست از سرم بر نمی داری من دیگه با تو کاری ندارم همه چی بین من و تو تموم شده بهتره راحت رو بگیری و بری .

مرد قهقهه چندش اوری سر داد در را برای او باز کرد وگفت : این تبلوبازیها چیه از خودت در می اری ،اگه حرف حساب داری مثل بچه ادم بیا بشین تو ماشین ومشکلت رو بگو من برای شنیدن درد دلهات از اینجا تا قله قاف در خدمتت هستم. فقط فراموش نکن که ادم وقتی نمک کسی رو می خوره نمکدونش رو نمی شکنه تارا برای فرار از نگاههای معنا داری که از گوشه و کنار به او دوخته شده بود ناچار داخل اتومبیل نشست ودر حالی که روی صندلی جا به جا می شد با طعنه گفت : نمک گندیده که نمکدون نداره ، اگه هم داشته باشه اسمش نمکدون نیست یک چیز دیگر است . توفکر می کنی می تونی یک بار دیگر سر منو با خزعیلاتت شیرهبمالی ناصر خان تو به من خیانت کردی یک سال بخاطر تو حبس کشیدم ، بس نیست ، ناصر پاهیش روی پدال گاز فشرد و نچ نچ کنان گفت : به خاطر من؟ تو عرضه نداشتی نقشه سرقت از جواهر فروشی رو درست حسابی پیاده کنی تقصیر من چیه؟

تارا به تندی گفت: تقصیر تو اینه که تا دیدی هوا پسه منو قال گذاشتی و رفتی هیچ وقت فکر نمی کردم این طور به من نارو بزنی تو ادم بزدلی هستی ومن دیگه حاضر نیستم با تو کار کنم .

ناصر با خونسردی گفت : تنها به قاضی نرو... بهتره خودت رو جای من بذاری . تو اگه جای من بودی چه کار می کردی؟ وقتی من بیرون جواهر فروشی کشیک می دادم متوجه شدم جریان لو رفته به جای دستبند طلایی که قرار بود از جواهر فروشی خارج کنی، پلیس دستبند اهنی رو دستهات انداخته مجبور شدم فرار به قرار ترجیح بدم چون تو گیر افتاده بودی وهیچ کاری از دست من ساخته نبود پس موندن من هیچ سودی نداشت جز اینکه با دستگیری من جرمی که مرتکب شده بودیم سنگین تر می شد این طوری سرقت تک نفره محسوب شد و قانون یک محکومیت یک ساله برات برید حالا هم که طی شد ورفت پی کارش ، اما اگه من گرفتار می شدم حالا حالا ها باید تو زندون هر دو اب خنک میخوردیم اون وقت می دونی چه لطمه ای به کارمون می خورد تمام زحمتهای این چند ساله به باد فنا می رفت من تو این یک سال کلی تشکیلات رو جلو بردم ، حالا تو استفادهاش رو می بری به نظرت خیلی ضرر کردی ؟

تارا با غیظ گفت باز هم باید همه رو مدیون من باشی چون با وجود تمام شکنجه هایی که به من دادند حاضر نشدم تو و گروه رو لو بدم سه ماه تو سلول انفرادی پوست انداختم اما لب باز نکردم .

بابا دمت گرم ، اخر با معرفتها هستی من در انتخاب تو به عنوان معاونم اشتباه نکردم مطمن باش این از خود گذشتگی رو منظور دارم من هرچی روی تو سرمایه گذاری کنم ضرر نکردم نمیدونی چه موتور توپی برات ردیف کردم می خوام به عنوان کادو ازادیت بهت بدم صد در صد از دینش کف می کنی تارا با شرویی گفت تو دلت به حال من نسوخته ناصر خان این کیسه گشادی که برای من دوختی می ترسم سرم رو به باد بده ... ببین رفیق یک کلام به صد کلام من به هیچ وجه حاضر نیستم نه با تو نه با هیچ مرد دیگه ای همکاری کنم اصلا نمی دونم چرا تو طالع من مرد نیفتاده خودت می دونی که چقدر از این جنس لاکردار نفرت دارم و اگه از دستم بر بیاد ریشه هر چی مرد تو دنیاست رو می خشکونم به همین خاطر از عاقبت همکاری با تو می ترسم از این به بعد می خوام خودم برای خودم کار کنم تصمیم دارم با زنی به نام هلن ، که تو زندون باهاش اشنا شدم یک گروه تشکیل بدم که فقط زنها عضوش باشن، ناصر با کنجکاوی پرسید: گفتی هلن او کی هست، با تو چطور اشنا شد ؟ تارا با اشک نگاهی به ناصر انداخت گفت : چیه باز اسم زن شنیدی گوشهات تیز شد نکنه خیال کردی از این زنهای خیابونی بی سر پاست که بشه رامش کرد نه جونم این یکی دم به تله تو یکی نمی ده . ما دو نفر با همدیگه به توافق رسیدیم که که گروهی درست کنیم از محالاته بذاریم پای مرد به گروهمون باز باشه هلن تا یکی دو ماه دیگه حبسش تمام مشه ما کارمون رو شروع می کنیم دیگه هم دوست ندارم بیشتر از این پاپیچم بشی عیسی به دین خود موسی هم به دین خود من که به تو تعهد نداده بودم تا اخر عمر کنارت باشم [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ناصر با عصابش متشنج شده بود با مشت به فرمان کوبید گفت: تو خیلی غلط می کنی تکروی کنی ، خودت می دونی تو این سه سال چقدر خرجت کردم تا یک سارق حرفه ای بشی مثل اینکه فراموش کردی یک دله دزد بیشتر نبودی و من تو رو به این درجه رسوندم حالا وقتش شده نتیجه زحماتم رو به دست بیارم ساز مخالف کوک می کنی فکر کردی به همین اسونی دست از سرت بر می دارم تارا نگاه غضبناکش به ناصر دوخت و با صدای بلند گفت میخوای چه کار کنی ؟ سر از تنم جدا می کنی... بالا تر از این چیز دیگه امهست... یالا نگه دار می خوام پیاده بشم حالم از تو اون گروه کثیفت بهم خورده میخوام از این به بعد اون طوری زندکی کنم که دوست دارم دیگه از بندگی این و اون خسته شدم می خوام فقط بنده خودم باشم می فهمی یعنی چی؟

ناصر با ترمزی پر سرو صدا اتومبیل را متوقف کرد در حالی که نگاهش کینه توزانه بود با لحن تلخی گفت: هری برو گورت رو گم کن فقط بدون با بد کسی در افتادی منتظر نیش زهر اگین نا صر باش

تارا خنده نیشداری بر لب اورد و فوری از اتومبیل پیاده شد او در برابر چشمان به خون نشسته ناصر در اتومبیل را بر هم کوبید بدون معطلی تاکسی گرفت وسوار شد

راننده جوان از اینه نگاه موشکافانه ای به او انداخت و پرسید : از زندون ازاد شدی

تارا با خم گفت : تورا صننم ، رانندگیت رو بکن کرایه ات رو بگیر چه کار به کار دیگران داری

راننده پوز خندی زد وگفت : مشخصه توپت خیلی پر لابد اذیتت کردند حسابی اب خنک خوردی .

تارا به تندی گفت اقا مگه تو وکیل وصی مردم هستی ، نگه دار می خوام پیاده بشم

مرد ابرویش را بالا انداخت و گفت: چه بد اخلاق یک جواب دادن که قهر کردن نداره خب ما راننده های بیچاره که از صبح تا شب کارمون مسافر کشیه ، اگر قرار باشه نه چیزی بگبم ونه چیزی بشنویم که تو این شلوغی خوابمون می بره حقیقتش علت اصلی که باعث شد تو این خط کار کنم بخاطر برخورد با ادمهایی مثل شماست پای صحبت هر کدوم می شنی می بینی که داستان زندگیش مثنوی هفتاده من کاغذه .خب این طوری هم کارت می کنی هم اینکه از تجربیات کسانی که به سمت خلاف کشیده شدن سر مشق می گیری ابجی حالا فهمیدی چرا می خواستم بدنم زندون بودی یا نه؟

تارا نگاهش را به بیرون انداخت و گفت بهت توصیه می کنم خیلی هم پای درد ودل این طور ادما نشینی امکان داره یک وقتی ببینی از شهر خارج شدی و سر از کویر در اوردی .اونجاست که می بینی خودت وماشینت و یک ادم مجرم که تازه از زنذون در امده ودستش حسابی خالیه وبه دنبال پول وپله ایست که به جیب بزنه اون وقت مجبور میشی سرمایه زندگیت که یک ابوغراضه است را تقدیم اقای مجرم کنی و بعد در قبال یک تجربه بزرگ دست از پا درازتر برگردی البته اگه اون اقا عزیز مجال زنده بودن بده ودر اون صورت باید یک عمر یه لقمه نون بخوری و صد تومن صدقه بدی

مرد خنده بلندی سر داد و گفت : اینه ... دیدی چطور ناخواسته تجروبیات رو در اختیار من قرار دادی

تارا با بی حوصلگی گفت حالا با این همه تجربه ای که تا امروز کسب کردی به چه نتیجه ای رسیدی ؟ نمی بینم برای خودت کاره ای شده باشی . یک مسافر کش بیشتر نیستی .

مرد با لحن غرورامیزی گفت بزرگ ترین تجربه ای که از زندگی ادمای خلافکار به دست اوردم این بود که هیچ وقت اراده وجدانم رو به دست هوای نفس نسپارم ومانع به وجود اومدن حرص واز در زندگی ام بشم چه درسی از این بالاتر که متکی به بازوی خود هستم با خاطری اسوده نون حلال سر سفره می ارم

تارا با تمسخر نگاهی به مرد انداخت که حرفهایش به نظر او پوچ وبی اساس می امد بعد به سکوت به او فهماند که حوصله ادامه بحث را ندارد مرد که به پر گویی عادت داشت شروع به خواندن اشعار کوچه بازاری کرد

تاکسی در محله قدیمی که در جنوبی ترین قسمت شهر قرار داشت متوقف شد تارا کرایه تاکسی را به او پرداخت و در مقابل دیدگان متحیر او به سمت کوچه ای باریک حرکت کرد . مرد که از پشت سر او محو تماشای اوشده بود با تاثر گفت حیف این دختر نیست که تو این محله امد و رفت داشته باشه .بی خود نیست سالم نمونده چنین تیکه هایی در این جاها زود الوده می شن دختر با این قد و هیکل و زیبایی لیاقتش خیلی بهتر از اینهاست .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مرد هم چنان به تارا چشم دوخته بود متوجه دو جوان شد که به طرف او رفتند و چیزی گفتند که باعث عصبانیت دختر شد او کوله پشتی اش را محکم به سینه ان دو زد بعد با قدمهایی تند از ان دو فاصله گرفت و به داخل کوچه دیگری پیچید رااننده بار ها شاهد این صحنه زننده بود سری از روی تاسف تکان داد و ماشین را به سمت خیابان اصلی هدایت کرد تارا لحظه ای پشت در چوبی زهوار در رفته ای که فقر پوسته سیاهی روی ان کشانده بود مردد ایستاد سر ظهر بود و کوچه خلوت بود مستاصل بود که ان در را به صدا در اورد یا نه عاقبت از روی نا چاری مجبور شد گلون در را بکوبد پس از چند بار در زدن عاقبت صدای لخ لخ کفش هایی به گوشش رسید که بی تردید پدرش بود با شنیدن صدای سرفه های اوکه همراه با خاط سینه اش بود فهمید پدرش حال و روز خوشی ندارد دیدن او همیشه برایش نفرت انگیز بود اما مجبور بود بخاطر مادرش هرز گاهی به ان خانه که از کودکی محل شکنجه و عذابش بود سر بزند او هیچ وقت نتوانست ان موجود رذل و کثیف را به عنوان پدر بپذرید . کسی که که فقط او را برای منافع شخصی خود میخواست از او سود ببرد تارا به خوبی می دانست اگر حمایت های مادرش نبود ان مرد بارها او رافروخته بود تا خرج اعتیدش را در در اورد با باز شدن در هیبت موجود سیه چرده نمودار گشت چنان در اعتیاد غوطه می خورد که در صورتش هیچ شکل وشمایل انسانی به چشم نمی خورد کمرش در سن شصت و سه سالگی خمیده شده بود چرمی سیاه بر پوست بدنش نشسته بود هاله ای زرد رنگ اطراف مردمک چشمش نقش بسته بود و بوی مشتز کننده دود عرق از لباسهای چرگین و پاره اش متصاعد می شد دیدن او همیشه زنده کننده کابوس های شبانه تارا بود نگاهش را از او گرفت و با لحنی سرد سلام کرد و گفت امدم مادرم رو ببینم برو کنار بذار بیام تو

مرد که غلام رضا نام داشت با پشت استینش ریش سیبلش را که اغشته به غذا بود پاک کرد زهر خنده ای بر چهرش نمودار شد با صدایی ناصاف گفت خبر مرگت بیاد...تا حالا کدوم گوری بودی اجنه خیال کردم از شرت راحت شدم

تارا با دست او را به کناری هل داد و بی توجه به دشنام ونا سزا های رکیکی که برسر زبان می اورد وارد حیاط شد حیاطی مخروبه با ساختمانی قدیمی که خشت ان ازبا فقر و تهی دستی بنا نهاده بودند.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]محلی که مسکن دافراد مطرود جامعه بود. آسیب خوردگانی که به خاطر جهالت خویش آن محله متروک را به عنوان خطپایان زندگی خویش برگزیده بودد و هیچ تلاشی برای زدودن آن پیله عنکبوتی نداشتند که بر تار و پود آنان تنیده بود. برای تارا که از کودکی آن خرابه ها آشیانه رنج و بدبختی اش بود ، هیچ گوشه ای نمی توانست پس از ماه ها دوری برایش مهیج و خاطره انگیز باشد. در واقع حالش از تمای آن تشکیلات بهم می خورد. با این وجود خود را میراث دار آن اقلیم معدوم می دانست. با نگاهی گذرا به محیط اطرافش به سمت زیززمینی رفت که کنج حیاط قرار داشت. برای او دیدن پنجره های زنگ زده ای که با پلاستیک پوشیده شده بود و پشت بام های حلبی و حوض جلبک زد که دور تا دورش در اثر شستشوی لباس و ظروف ، سیاه و متعفن شده بود هیچ گوه هیجانی در بر نداشت. او خود برخاسته از همان آب و خاک بود و روزی تمام انگاره های کودکی اش از آن نقطه الهام می گرفت. او با عجله وارد زیرزمین شد.

کوکب مشغول جمع کردن سفره بود. با دین تارا هاج و واج به او خیره شد. او از پنجره زیرزمین به حیاط نگاهی انداخت تا موقعیت غلام رضا را شناسایی کند. با دیدن او که در اثر نئشگی از این سو به آن سو تلو تلو می خورد ، خاطرش جمع شد که تا رسیدن او فرصت کافی برای خوش و بش کردن با مادرش دارد. کوکب که در آن فضای نیه تاریک به آنچه مقابل دیدگان کم سویش شکل گرفته بود شک داشت با لکنت گفت: « تا...تارا خودت هستی؟ یعنی تو برگشتی.»

تا خودش را به او رساند و با خنده گفت: « چیه ، نکنه تو هم فکر می کنی من اجنه هستم؟ اگه شک داری بگو سم الله.»

کوکب محکم پشت دستش زد و بعد آغوشش را به روی تارا گشود و با اشتیاق گفت: « کجا بودی دختر جان ، منو دق مرگ کردی. می دونی الان چند وقته ازت بی خبریم.»

تارا با حالتی سرد صورت کوکب را بوسید و گفت « رفته بودم باغ دلگشا صفا ، نمی دونی چه حالی داد.»

کوکب سری با تاسف تکان داد و با صدایی آرام گفت: « باز هم زندون ، ایین بار به خاطر چی؟ »

تارا با کلافگی گفت: « ای ننه ... چه سوالها می پرسی ، تو نمی دونی هر بار چرا می فرستنم زندون. نکنه فراموش کردی حرفه دختر دست گلت چیه.حالا بگذریم از این حرفها ...زیاد فرصت ندارم. فقط اومدم یک سری به تو بزنم و برم. از خودت بگو... این مرتیکه هنوزم اذیتت می کنه.»

کوکب آه سنگینی کشید و گفت: « ای دختر جان ، دست رو دلم نذار که مثل همیشه خونه. مگه فقط مرگ منو از دست این از خدا بی خبر نجات بده. مگه نمی بینی حال و روزش رو. تا موقعی که نشئه است کاری به کارم نداره ، یسکره تو عالم چرت به سر می بره.اما وای به روزی که مواد بهش نرسه. از سگ بتر می شه ، خودت که می شناسیش.»

تارا خنده تلخی بر لب آورد و گفت : « بله ، ارادت دیرینه دارم. حیف اسم آدم که روی چنین موجود کثیفی باشه. هر وقت چشمم بهش می افته حالم دگرگون می شه. نمی دونم تو چطور تونستی یک عمر با این حیوون زیر سقف به این کوتاهی زندگی کنی.»

کوکب به آرامی می گریست با ناله گفت : « می خواستی چه کارش کنم ، ولش می کردم و می رفتم ، کجا؟ برای یک زن تنها و بی کس همین زیرزمین تاریک و نمناک هم زیادیه. همین اندازه که اسم ننگش به نوان شوهرروی سرم بوده ، خدا رو شکر می کنم. هر چی بوده گذشته ، این چند صباح باقیمونده عمرمون هم هرطور باشه ، سپری می شه. خب دتر جان تو از خودت بگو. چه کار می کنی. برای اینده ات چه تصمیمی داری.»

تارا با تامل گفت: « یم فکرهای بکری تو سرم دارم که به زودی عملی اش می کنم. مطمئن باش به محض اینکه وضعم خوب شد و تونستم پول و پله ای جمع کنممی آم تو رو از این جهنم نجات می دم. سختی تو تا یک سال دیگره. بعد خواهی دید چه زندگی اشرافی برات درست کنم دیگه نمی ذارم این غلامرضا ی خرخاکی مثل زالو خونت رو بمکه.»

کوکب آهی کشید و گفت: « من که می دونم همین که از این در بری دیگه معلوم نیست کی دوبارهسراغی از ما بگیری. الان چند ساله که سیر نمی بینمت.» [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]تارا با عجله گفت: " آخه نمي تونم موندن من در اينجا صلاح نيست از يك طرف ميدوني كه چه كينه اي از اين پير كفتار به دل دارم آخرش ميترسم يا من خون او رو بريزم يا او خون من رو. از يه طرف ديگه ترس از عطا خان رو دارم. مي ترسم بياد سراغم رو بگيره و گيرم بياره. مي دوني كه او چه آدم خطرناكيه .اگه دستش بهم برسه زنده نمي ذارم. آخه او منو مسبب بهم ريختن تشكيلاتش مي دونه به همين خاطر تا زهرش رو نريزه دست از سرم بر نمي داره."

كوكب با نگراني گفت: " اما چهار پنج ساله كه از اين جريان مي گذره از او هيچ خبري نشده. مطمئن باش اگه مي خواست بلايي سرت بياره تا حالا اين طرفها آفتابي شده بود. از كجا معلوم او تا حالا دستگير نشده باشه و يا نمرده باشه."

تارا گفت : به هر حال نمي تونم بي گدار به آب بزنم. تو فقط دعا كن كار و بار من بگيره. اون وقت براي هميشه تو رو مي برم پيش خودم. اين لاشخور ِ مردهخوار رو هم بذار آخر عمري تو گند و كثافت خودش دست و پا بزنه.

كوكب با دست محكم به پايش كوبيد و بعد با دستپاچگي شروع به پهن كردن سفره پارچه اي كرد كه در آن نان پيچيده بود. گفت:واي خدا منو مرگ بده. پاك يادم رفت ناهار برات بيارم.

كوكب با عجله ته قابلمه را كه در آن مقداري نخود و سيب زميني باقي مانده بود زير و رو كرد و بعد با حالت تاسف گفت: ببخش دخترم كه غذايي از اين بهتر نداريم كاش زودتر اومده بودي تا كمي گوشت هم بهت ميدادم.

تارا گفت: ننه جلوي من اين حرف رو نزن. من بهتر از هر كسي ميدونم تو اين خونه آبگوشت تنها غذاي شاهانه ايست كه هر چند ماه يك بار درست ميشه....

اين رو هم ميدونم كه براي تهيه اين غذا چقدر خودت رو به آب و آتيش زدي. به خدا دلم به حالت مي سوزه. تو صبح تا شب تن به هر كار خفت باري مي دي و اين مرتيكه بي غيرت دستمزدت رو دود مي كنه ميفرسته هوا.

تارا از جا برخواست و نگاهي به بيرون انداخت. غلامرضا از شدت تشنگي كنار حوض افتاده بود و صورت پشمالويش در انحصار مگسها در آمده بود. با بيزاري نگاهش را از او گرفت و در حالي كه سر سفره مي نشست گفت: هميشه از اينكه از تخم و تار چنين موجودي به عمل اومدم از خودم بدم مياد. از روزي كه چشم باز كردم سايه اش مثل ديو بالاي سرم بود. اوايل فكر ميكردم پدر يعني همين زندگي رو به همون شكل پذيرفته بودم به خصوص كه مي ديدم تو چنان از او حساب مي بري و ازش ميترسي كه انگار جز اين نبايد طور ديگه اي مي بود. خب من هم از تو ياد مي گرفتم به همين خاطر بود در برابر شكنجه و آزارش جرات كوچكتريت واكنشي نداشتم.

تارا روسري اش را برداشت تا راحت تر غذا بخورد. كوكب با ديدن سر تراشيده تارا چنگي به صورتش انداخت و گفت : پس موهاي نازنينت كو؟ اين چه شكل و شمايليه كه براي خودت درست كردي.

تارا با خونسردي گفت: جوش چي رو ميزني جوونيم دود شد و رفت مي خوام صد سال سياه اين دولاخ موي شپشو رو سرم نباشه.

كوكب با ناراحتي گفت: تو نبايد سرت رو مي تراشيدي كدوم دختر عاقلي اين كار رو ميكنه كه تو كردي؟

تارا با اخم گفت : طوري حرف مي زني كه انگار خواستگارها الان پشت در صف كشيدند. اگه مي بيني سرم رو تراشيدم فقط بخاطر اين بود كه موهام پر از شپش شده بود. چاره اي جز اين كار نداشتم. از بس پوست سرم رو خارونده بودم زخم شده بود. ترسيدم گري بگيرم بترشم رو دستت بمونم به همين خاطر از ته موهام رو زدم. [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]كوكب با تاسف گفت: دختر جان تو هنوز جووني خوشگل و خوش قد و بالايي. اگه هيچي نداري فقير و بي كس و كاري به همين صورت زيبايي كه خدا بهت داده قناعت كن وقدرش رو بدون. خدا رو چه ديدي شايد يه روزي يه مرد خوب سر راهت سبز شد و ازت خواستگاري كرد.

تارا پوزخندي زد و گفت: مرد خوب دنبال زن خوب مي ره نه من كه سر تا پام پر از عار و ننگه. تازه اگه همچين اتفاقي بيفته و يك خدا زده به خواستگاريم بياد من كسي نيستم كه بخوام شوهر بكنم. تو بايد بهتر از هر كسي بدوني كه چقدر از جنس مرد نفرت دارم. كلمه مرد براي من فقط يه معنا داره و اونهم معناش خيانته. براي هر دختري پدرش سمبل مردانگي است. حالا فكر كن كه وقتي پدري نامرد از كار در بياد چطور اون دختر مي تونه به مرد ديگه اي اطمينان كنه. ننه شوهر تو به اندازه يك حيوون هم نيست چون خيانتي كه او به من كرد هيچ حيووني به فرزندش نمي كنه . اين پست فطرت همه چيز منو ازم گرفت حتي.....

سايه سهمگيني كه داخل زير زمين افتاد باعث شد حرف در دهان تارا بخشكد كوكب كه وحشت در صورتش نمايان بود. با دستپاچگي كاسه مسي را كه در آن مقداري نخود و سيب زميني بود مقابل تارا گذاشت و گفت: غذات رو بخور از دهن مي افته.

غلامرضا در حالي كه زنجيري را دور دستانش حلقه كرده بود تلو تلو خوران از پله ها پايين آمد. تارا كه متوجه خشم توفنده او شده بود فوري روسري اش را سر كرد و از جايش بلند شد. غلامرضا با هيبتي ترسناك به سويش خيز برداشت. كوكب بين آن دو را گرفت و مانند هميشه سپر بلاي تارا شد. اما غلامرضا وحشيانه چنان بر سينه او كوفت كه زن بيچاره با جثه ضعيف و نحيفش مثل پر كاهي به گوشه اي پرتاب شد. تارا كه برخلاف مادرش بلند قد و درشت اندام بود. بدون كوچكترين ترديدي پيش از اينكه موفق به عمل ديگري شود با يك دستش بازوي او را گرفت و با دست ديگرش زنجير تاب داده شده را از دور دستان او باز كرد و بعد با خشم مقابل او ايستاد و با لحني تهديد آميزگفت: اگه يك قدم ديگه برداري با همين زنجير خفه ات ميكنم. پس كاري نكن كه به درك واصل بشي. فهميدي غلامرضا خرخاكي؟

غلامرضا كه خود را خلع سلاح ديد حسابي خودش را باخت. با صدايي لرزان گفت: دختر جان من كه با تو كاري ندارم. مثل اينكه من پدرت هستم يه ارزن احترام برام قائل باش اين چه طرز رفتاره كه تو با من داري.

تارا چشمان نافذش كه در زمان خشم به طرز عجيبي قرمز مي شد را به او دوخت و در حالي كه زنجير را با تبحر خاصي به حركت در آورده بود با تندي گفت: تو پدر من هستي؟ تو چطور مي توني چنين ادعايي بكني. تو اسم هر چي پدر تو دنيا بود رو به ننگ آلوده كردي. لابد خودت مي دوني كه اگه بخواي يك بار ديگه ادعاي پدري بكني خيلي راحت قانون سرت رو بالاي طناب دار مي بره. اگه مي بيني هر از گاهي سري به اين جهنم مي زنم مطمئن باش دلم براي ديدن قيافه كريه تو تنگ نشده .... بخاطر اين پيرزن بخت برگشته است كه نمي تونم فراموشش كنم. پس خوب گوش كن اگه از اين لحظه به بعد يك تار مو از سر اين زن كم بشه چنان بلايي سرت ميارم كه اگه از درد مثل سگ زوزه بكشي كسي به دادت نرسه. حواست خيلي جمع باشه اين تارايي كه مقابلت قد علم كرده تاراي ده سال پيش نيست كه هر سازي بزني او برقصه. از اين به بعد جواب هاي رو با هوي خواهي شنيد. اين عقده هايي كه از تو سر دلم تلمبار شده تبديل به غده هاي بدخيمي شده كه هر لحظه ممكنه سر باز كنه خيلي مراقب رفتارت باش. دوباره بر ميگيردم. و اين را گفت و با خشم از آن پستو خارج شد.

غلامرضا از شدت خشم مقداري ناس را كه از قبل زير زبانش گذاشته بود پشت سر او تف كرد و بعد با غضب گفت: دختره پدر سگ براي من قداره كش هم شده اخلاق آدميزاد نداره همه اش مي خواد براي من اداي نرينه ها رو در بياره بذار يكبار ديگه پاش به اين خونه برسه مي دونم چه كارش كنم. آخرش گذر پوست به دباغخونه مي افته.

كوكب نگاهش را به ظرف غذاي تارا دوخت و بعد با حرص گفت : لااقل مي ذاشتي يك لقمه از غذاش رو مي خورد بعد مثل عزراييل بالاي سرش پيدا مي شدي.

غلامرضا با چهره اي درهم گفت: خفه شو زنيكه سليطه هر چي ميكشم از دست توست همين پشتيبانيهاي تو اين دختره هرزه رو اين طور دريده كرده از بس دست به سرش كشيدي ديگه ما رو آدم حساب نمي كنه.

كوكب سري با تاسف تكان داد گفت: هي! هي! امان از تو كه نفهميدي با اين دختر چه رفتاري داشته باشي از روز اول از گرده اش كار كشيدي هر طور كه دلت خواست با او همون كار رو كردي حالا توقع داري تو رو آدم حساب كنه.

غلامرضا لنگه كفش پاره اش را به سمت كوكب پرتاب كرد و با غضب گفت:آخه خبر مرگت بياد از لحظه اي كه اين دختره بيغوش رو آوردي تو اين خونه چنان شیرت برایش در آمده بود که انگار تو اون رو زاییده بودی ، اگه تمام اختیارت رو به دست من میدادی چنانش می کردم که حالا حالاها زیر سلطه ی خودم باشه. الان نزدیک ده ساله که او هیچ سودی برای ما نداره. هر چی دله دزدی می کنه میره تو جیب خودش.پس به چه حقی این طوری زبون درازی می کنه؟)

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]کوکب آهی کشید و گفت:(به تمام حق هایی که می تونست داشته باشه اما تو با نامردی ازش گرفتی. دیگه چی از جونش می خوای.تا جایی که ممکن بود ازش سود بردی،همین خرابه ای که توش داریم زندگی می کنیم از صدقه سر اوست وگرنه باید یک عمر آوارگی می کشیدیم.)

غلامرضا غرید . گفت:(ما خیلی بیشتر از این ها به گردنشحق داریم.تا روزی که زنده است باید زنده بودنش رو مدیون ما باشه.مگه فراموش کردی که خونوادش با او چی کار کردند،او نمی دونه ....تو که خبر داری او دختر واقعی ما نیست .پس چرا این قدر سنگش رو به سینه میزنی؟)

کوکب که زنی واقع بین بود گفت:(تو به خاطر منافع مالی خودت او رو قبول کردی....او می تونست منبع درآمد خوبی برات باشه،پس هیچ جای منتی نیست.مگه غیر از اینه که ما از یه طفل معصوم ،یک بچه گدا، دزد و قاچاقچی درست کردیم،او تو دامن من وتو خراب شد،فقط خداعاقبت این دختر رو به خیر کنه، )

غلامرضا مقداری ناس را زیر زبانش گذاشت و بعد با دهانی نیمه بسته گفت:(گور باباش، تو احمقی که جوش تخم و ترکه کس دیگه رو می زنی ، حالا که او نخش رو از ما کنده، می گم بره و برنگرده، والا....دیگی که برای من نجوشه، می خوام سر سگ توش بجوشه)

کوکب که از حرف های غلامرضا احساس خفقان می کرد به بهانه شستن ظرفها از زیرزمین خارج شد.

 

 

تارا پس از طی مسیری پر ازدحام وارد کوچه ای بن بست و باریک شد.جولوی هر خانه تعدادی زن تجمع کرده بودند و هر گروه مشغول به انجام کاری بودند.

تعدادی درحالی که تند تند تخمه می شکستند زیر گوش یکدیگر اراجیف می گفتند.و هر از گاهی با خنده های بلند و وقیح توجه دیگر زنان را به سمت خود جلب می کردند.تعدادی مشغول پاک کردن سبزی بودند و گروهی دیگر هم سرگرم کشیدن قلیان. بچه ها هم از بی توجهی مادران خود فیض می بردند و با دست و پای برهنه در جوی کنار کوچه فرو رفته بودند و مشغول کاوش در میان لجنهای متعفن بودند و هر چیزی را که نظرشان می گرفت با کثافتش داخل جیب خود مخفی می کردند. بافت محله بااین ترکیب آدمها نمایی از فقر و تخلف را به نمایش می گذاشت.همگی از یک قشر خاص بودند و زندگی مسالمت آمیزی با یکدیگر داشتند. از هیچ ضابطه و قانون معونی پیروی نمی کردند.آنجایکی از مناطق عمده ی خرید و فروش مواد مخدر بود. پلیس با وجود نظارت و توجهی که به این منطقه مبذول می داشت اما ساکنان انجا به شکلی کار خود را از پیش می بردند و با دادن ظاهری نازیبا به آن منطقه مدنیت و فرهنگ شهری را خدشه دار ساخته بودند . برای آنان که شکل واقعی زندگی را وارانه می دیدند، هیچ آینه ی حقیقت گویی نبود که با ترسیم خطوط مستقیم شفافیت را در وجود آنان نهادینه کند.

با ورود تارا به داخل کوچه پسر بچه ای شیطان با دیدن او خودش را به جمع زنان رساند که مشغول چرند گویی بودند.

چیزی در گوش دختر جوانی که بین آن عده شنونده بود رساند. دختر که نامش آرزو بود با شنیدن این خبر مانند برق گرفته ها از جایش پرید و با حالتی هراسناک از جا برخاست و به استقبال او رفت.

زنهای دیگر که چندان آشنایی با تارا نداشتند با نگاه هایی مشکوک او را زیر ذره بین بردند. تارا از دیدن آرزو در جمع آنان اخمهایش را در هم کشید و با سنگینی جواب سلام او را داد.تارا بی اعتنا به نگاه های پرسشگری که سر تا پایشرا برانداز می کردند در مقابل در آهنی کوچکی ایستاده بود . او با اشاره به آن دختر فهماند که فوری آن در را باز کند. آرزو کلید هایی را که با نخ به گردنش آویزان کرده بود از داخل پیراهنش در آورد. آن را با دست هایی که میلرزید باز کرد. تارا پس از طی چند قدم وارد ساختمان شد که از نظر ظاهری چندان قرفی با خانه غلامرضا نداشت. همان بو ، همان فقر با خشت خشت آن خانه در آمیخته بود. انگار ریسه ای مشترک بر بام تمامی آن خانه ها کشیده بودند که تنها با لامپهای سیاه خاموش و روشن می شد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]تارا با ضربه پا در چوبی کوتاهی را از هم گشود و وارد اتاقی نمور و تاریک شد.آرزو که سعی داشت خودش را از تیرس نگاه تارا دور سازد به بهانه ی درست کردن چای پرده چروک گرفته ای را کنار زد و وارد آشپزخانه شلوغ و درهم شد که هیچ گونه نورگیری نداشت . ظرف و ظروف بر روی یکدیگر تلمبار شده بود و هیچ کمد یا قفسه ای برای جا دادن آن ها وجود نداشت.کتری دود گرفته ای را روی گاز گذاشت و به آرامی مشغول جمع و جور کردن اطرافش شد.

تارا با خستگی روی تشکچه ای نشست و به دیوار تکیه داد . پس از لحظه ای با صدایی که در آن عصبانیت موج میزد با لحن تندی گفت:(آرزو خانم خوابت برده؟ زودتر یک استکان چای بیار، مردم از تشنگی)

آروز چادر را دور کمر خود پیچیده بود تا تارا متوجه واقعیتی ننگین نشود. سر به زیر از پستو خارج شد و مقابل او نشست. تارا که فوق العاده تیز بود با نگاهی که در آن خشم موج میزد به سمت اوخیز برداشت و چادر را از دور او باز کرد. لگدی به پهلوی او زد و با خشم گفت:( چی رو می خوای از من پنهون کنی لاشی....این ننگ از فرسنگ ها مشخصه، چادر دورت می پیچی؟ خودت رو از من قایم می کنی؟ فکر کردی به همین راحتی می شه روی کثافت کاریت رو بپوشونی؟ بگو ببینم کدوم بی وجدانی عقلت رو دزدید؟ چطور حاضر شدی تن به این ذلت بدی؟ مگه عهد و پیمانی که با هم بستیم رو فراموش کردی؟مگه قرار نبود پای هیچ مردی توی زندگی ما باز نشه ،چرا؟ آخه چرا خودت رو در اختیار یک نامرد قرار دادی؟ حرف بزن چرا خفه خون گرفتی؟)

ارزو در حالی کهپهلوی خود را گرفته بود با هق هق گفت:(تارا جان غلط کردم منو ببخش خواهش میکنم)

تارا با چشمانی از حدقه در آمده یقه آرزورا گرفت و با زور او را از زمین بلند کرد و گفت:(به همین راحتی ، فکر کردی باخواهش والتماس از خطایت چشم پوشی میکنم. کور خوندی من کسی نیستم که بویی از احساس و عاطفه برده باشم. وقتی سگ بشم بد طوری پاچه می گیرم. البته پاچه کسی رو می گیرم که استخونش بوی خیانت بده. روز اول هم بهت گفتم من شیر سگ خوردم و رحم ومروت تو کارم نیست. پس چطوری جرات کردی تو خونه ی من رگ غیرتت رو ببری؟)

آرزو در حالی که چانه اش می لرزید با التماس گفت:( تارا جان مهلت بده همه چیز رو برات می گم باور کن ناخواسته تن به این کار دادم. نمی خواستم ایت طور بشه...اما،اما....) تارا او را گوشه ای هول داد و در حالی که دندانهایش را بر هم می سایید گفت:(همیشه همین طور بوده ، ناخواسته...عذری که برای پوشاندن خطا به کار برده می شه. اما من هیچ دلیلی رو قبول ندارم. هیچ انسانی تا تمایل کامل برای انجام کاری نداشته باشه محاله که به دیگری اجازه ی انجام اون رو بده.تو به خاطر سر سپردگی در برابر هوای نفسانی یه بی وجدان ، پشت به موجودیتتکردی. متاسفم من دیگه نمی تونم تو رو به عنوان یک دوست ،همراه و شریک توی خونم نگه دارم.بهتره جور و پلاست رو جمع کنی و بری پیش همون کسی که چنین دست گل قشنگی رو به آب داده. یاالله بجنب. موندنت این جا درد سرسازه.

تا خونی ریخته نشده هری.)

آرزو سرش را بین دو تا دستش فشرد و درحالی که می گریست با شماتت گفت:(تو می گی سگ هستی اما در نظرمن تو حتی سگ هم نیستی. سگ مظهر وفاست. اما تو حتی فهم اینو نداری که توی این یک سال مثل نگهبان از خونت محافظت کردم...اون هم به خاطر این که هر وقت از زندان آزاد شدی یک سرپناهی داشته باشی)

تارا ابروهایش را در هم کشید و گفت:(عجب منتی ! می شه بگی موندنت تو این خونه چه ربطی به بالا اومدن شکمت داره؟)

آرزو با بغض گفت:(ربطش اینه که اغفال شدم....برای یک دختر فراری و بی کس و کار تو شهر غریب چه کاری وجود داره جز این که خودفروشی کنه تا از گشنگی نمیره. تارا خوبه خودت از سرنوشت این جور آدما اطلاع داری به نظر من کار خلاف خلافه هیچ فرقی در بین نیست وقتی آدم دست به دزدی زد پاش که بیفته نه از قتل روی بر میگردونه و نه از هزار جرم دیگه . تو به گمان خودت دزدی قاچاق و اعتیاد شرافتش به مراتب بالا تر از قتل و فحشاست. تو با این طبقه بندی می خوای شخصیت بهتری به خودت بدی.....در صورتی که متوجه نیستی رو پیشونی یک یک ما مهر ننگین مجرم خورده و به عنوان یک دختر فراری تو این جامعه طرد شده هستیم«

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]تارا که اعصابش متشنج شده بود با غضب گفت: «لازم نکرده برای من قصه کلثوم ننه تعریف کنی.چرا روز اولی که به من پناه اوردی نگفتی همه کاره هستی؟یک سال پیش که قیافه ننه مرده ها رو داشتی و هرچه که من میگفتم رو تائید میکردی اما تو این مدت خیلی تغییر کردی راسته که میگن وقتی دختری عفتش رو از دست داد دیگه از هیچ ننگی رو برگردون نیست خیلی خب تو مختاری از این به بعد هر طور که میخوای زندگی کنی،اما نه اینجا ،فهمیدی؟»

آرزو در حالی که میگریست گفت؟« خیلی خب میرم اما بزار قبل از رفتنم برات تعریف کنم چطوری تن به این کار دادم»

تارا با بی تفاوتی گفت:«دوست ندارم پای درد و دل یک زن فاحشه بشینم دست خودم نیست از شخصیت اینگونه زنها خوشم نمیاد»

آرزو از جا برخاست و مقابل تارا ایستاد که یک سروگردن از او بلندتربود.بالحن دردمندی گفت: «ولی فکرکنم اکر بهت بگم این بلا روناصر سرم اورده رضایت میدی به حرفام گوش بدی

تارا با شنیدن نام ناصر چهره اش تغییر کرد . لحظه ای مات و مبهوت به صورت مهتابی رنگ آرزو خیره ماند ، سپس با صدای ضعیفی گفت:«ناصر،خدایا چطور دست به این کار زد؟»

آرزو قیافه حق به جانبی به خود گرفت و گفت:«درست شنیدی او یک حیوون به تمام معنی است از هیچ کاری ابایی نداره به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمیکنه. دنیا برای او،توشهرت و مادیات خلاصه شده . چطور تا الان او را نشناختی؟»

تاراکه تعادل ایستادن نداشت به ارامی روی زمین نشست. آرزو متوجه خشکی دهان او شده بود فوری به اشپزخانه رفت و لحظه ای بعد با قوری چای و استکان برگشت فضای حاکم نسبت به قبل تغییر کرده بود. آرزو با دست گذاشتن روی نقطه ضعف تارا ماندنش را در ان خانه که تنها سرپناهش بودبه ثبت رسانید . امیدوار شده بود که تارا به خاطر مسائل شخصی خود بر ان موضوع سرپوش گذارد . درحالی که سعی میکرد چهره اش را غم زده جلوه دهد استکان چای را جلوی تارا گذاشت و منتظر ماند تا از او بخواهد ماجرا را برایش تعریف کند. مدتی سکوت حاکم شد تا اینکه عاقبت تارا از حالت بهت در امد و با تامل پرسید:«چیه؟داری با دمت گردو میشکنی لابد منتظری التماس کنم تعریف کنی چطوری چنین اتفاقی افتاد؟»

آرزو خودش را جمع و جور کرد و من من کنان گفت:«تو چه قدر دراین مدت عوض شدی،یادمه تا این اندازه خودخواه نبودی اولین بار که تو ترمینال جنوب تورو دیدم احساس کردم فرشته نجاتم رو پیدا کردم.باورم نمیشد به اون زودی بتونم توی تهران یه حامی پیدا کنم. اما تو با چنان اطمینانی نظر منو جلب کردی که همون شب دعوتت رو به خونت قبول کردم. تو نگاهت و گرمی دستات صمیمیتی اشکار به چشم میخورد. انگار با تمام زیر و بم زندگی گذشته ام اشنا بودی همین که گفتم یک دختر فراری شهرستانی ام دیگر نخواستی ازم بپرسی چرا فرار کردم فقط گفتی اگه فکر میکنی روزنه ای برای برگشتن به کانون خونوادت وجود داره برگرد،اما من که برگشتن برام به منزله مرگ بود تصمیمم رو عوض نکردم و موندم. اخه مطمئن بودم پدر و برادرهام منو خواهند کشت. در وقع من به خاطر وجود اونها و تعصبات بی موردشون از همه چی گذشتم تا به ازادی برسم. ازادی که حق مسلم هر انسانیست. اونها زندگی رو برام تبدیل به جهنم کرده بودند. حتی اجازه اینکه بدون بزرگتر پام رو از خونه بیرون بزارم نداشتم. تو خونه باید علاوه بر روسری مرتب چادرسرم بود، اون هم پیش کی ، پدر و برادرهام که محارم من بودن اگه بیرون یه تار موم معلوم میشد چنان منو زیر مشت و لگد میگرفتند که تا هفته ها بدنم کبود بود باورت نمیشه حمام رفتن و توالت رفتنم باید دور از چشم اونها صورت میگرفت در نظر اونها معنی نداشت وقتی چند مرد ولو پدر و برادرات خونه هستند دختره بره حمام شرشر اب راه بندازه. همون جا دخلم رو میاوردند . تازه اینها نمونه های خیلی کوچیکی از شکنجه های خونوادم هست. فکرش رو بکن ادم تو عصر تمدن زندگی کنه اما هنوز درگیر یک سری سنت های غلط و پوچ باشه. اونها با این تنگناهایی که تو زندگی برای دخترشون به وجود اوردن به فرار من دامن زدند . مگه من چقدر توان اذیت و ازار اونها رو داشتم. یک حیوون هم وقتی توی قفس زندانی است به محض اینکه در قفس باز میمونه فرار میکنه. منم دیگه نتونستم بیشتراز اون خودم رو در زندگی اسیر ببینم که پدرم و سه برادرم برام درست کرده بودند . شاید برات سوال باشه که من که اینقدر محدود و چشم و گوش بسته بودم چطور تونستم فرار کنم و سر ازتهران در بیارم. خب میشه گفت که یه کوره سوادی دارم. [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]یه روز برادر کوچکم مجله ای رو به خونه اورد و بعد از اینکه نگاهی به اون انداخت فراموش کرد مثل همیشه اون رو داخل کمدش قایم کنه آخه اونها عقیده داشتند دختر نباید سراغ کتابهای داستان و مجلات بره. جالب اینجا بود که خود برادرهام همه کار میکردند و اهل هرجور خلافکاری ریز و درشت بودند تمام این کارها رو توی خونه ای انجام میدادند که محل تعلیم تربیت دختر خونواده بود به نظرم یک یک اونها بیمار بودند آخه ادم کسی رو امر به معروف و نهی از منکر میکنه که خودش از هر الودگی پرهیز کنه. خلاصه من اون مجله رو به هر شکلی که بود به دست اوردم و دزدکی و با حرص و ولع شروع به خوندنش کردم بین سرگذشت ها یی که تو اون مجله بود نظرم به داستان یک دختر فراری جلب شد و شروع به خوندن کردم. اون زندگینامه گرچه پایان تلخی داشت اما برای من اغازی بود که میتوانست باعث ازادی من از اون نکبت و جهنمی بشه که به قول معروف بالاتر از سیاهی رنگی نبود. تا کی میتونستم با اون زجر تو اون خونه نفس بکشم. بیست و سه سال زنده در گور دست و پا زدن بس بود. باید خودم رو به هر شکلی از چنگال بیرحم اونها بیرون میکشیدم. به همین خاطر یک روز که کسی خونه نبود از موقعیت استفاده کردم و فرار روبه اون قرار نکبت بار ترجیح دادم . به هر حال من تو اتیشی می سوختم که اونها با زورگویی و سختگیری هاشون به پا کرده بودند . پس برام چه فرقی داشت طور دیگه ای تباه بشم. دست کم اینطوری احساس آزادی و رهایی میکردم و دیگه اون سایه های هولناک بالای سر من نبودند . خودم میتونستم هر طور که دلم میخواد برای ایندم تصمیم بگیرم به خصوص تو این یک سال یاد گرفتم چطور روی پای خودم بایستم و خودم باشم. حالا که تو جوابم کردی میرم تا بختم رو جای دیگه ای امتحان کنم. دیگه چیزی ندارم که به خاطر از دست دادنش بترسم. ناصر از بی تجربگی من نهایت استفاده رو برد روزی که تورو گرفتن سراسیمه نزد من اومد گفت هرچه زود تر باید از این خونه برم وگرنه امکان داره مامورا بریزند اینجا و منو دستگیر کنن . با شنیدن این حرف بدطوری لرزه به وجودم افتاد ترس از دستگیری و تحویل به خونوادم وادارم ساخت به حرف ناصر گوش بدم وقتی به اون گفتم تو این شهر غریب هستم و کسی رو ندارم از خدا خواسته البته طوری که من هیچ شکی به نیت پلیدش نبرم از من خواست به باغی که تو جاده قزوین داره برم . منم بدون هیچ فکری در خونه رو قفل کردم و دنبال اون راه افتادم از برخورد هایی که با اون داشتم احساس کردم که ادم خیر خواهی است. به خصوص که میدیدم تو با اون همکاری میکنی خاطرم اسوده بود که نباید ادم بدی باشه اون تنها مردی بود که تو با اطمینان باهاش مراوده داشتی وقتی منو به باغ برد اول زیبایی چشمگیر باغ منو از خود بی خود کرد. وقتی وارد ساختمان شدم چنان خودم رو باختم که ناصر به خوبی به کم ظرفیتی من پی برد. حق داشتم من تا اون روز پا به خونه ای که تا اون حد لوکس و پر زرق و برق باشه نگذاشته بودم حتی تصور چنین خونه ای تو خیالم نمیگنجید هاج و واج در و دیوار و نگاه میکردم و نمیدونستم چه کار کنم احساس میکردم قدم به قصر شاهانه گذاشته ام و به واقع اون کاخ هیچ چیز کم نداشت لابد اون باغ رویایی رو دیدی و میدونی که چی دارم میگم؟»

 

تارا با نگاهی متعجب چشم به دهان اون دوخته بود و به ارامی سرش را به نشانه مثبت تکان داد آرزو مکثی کرد و بعد نفس بلندی کشید و با افسوس گفت :« اما حیف که همیشه زشتی ها خودش رو پشت دیوار زیبایی ها مخفی میکنه و زمانی خودش رو نشون میده که قشنگی ها رنگ باختند . مثل یک حباب معلق خودم رو در اون بهشت دروغی رها کرده بودم تا هر انچه میدیدم به عنوان سنبل زیبایی های عالم در خاطرم جا بدم ناصر که شکار خوبی به چنگ اورده بود منو با خیالی اسوده آزاد گذاشت تا به تحقیق و تفحصم برسم از ساختمان خارج شد و زمانی که برگشت من

همچنان غرق تماشا و لذت بودم.وقتی به خود امدم که دستهایش را روی شونه ام احساس کردم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]چنان تکانی از این تماس به من وارد شد که او از حرکت تند من یک قدم به عقب برداشت.با دیدن سر و وضع او درجا خشکم زد.زیرپوش رکابی به تن داشت و شلوارک پوشیده بود.ظاهرش جلف و سبک بود.به خصوص نگاهش رنگ دیگه ای به خود گرفته بود.تازه اون زمان بود که فهمیدم من همراه مردی جوان در باغی دور افتاده تنها هستم .خواستم فرار کنم،اما خیلی دیر شده بود.وقتی به حالت رعب به سمت در خروجی گریختم متوجه قفل بودن ان شدم.به دست و پاش افتادم و با التماس خواستم به من کاری نداشته باشه،اما او که حالت طبیعی نداشت فقط قهقهه میزد.او که با یک نقشه از قبل تنظیم شده منو به اونجا کشونده بود گوشش به ناله ها و التماس های من بدهکار نبود.در یک لحظه چنان حالتش منو منزجر کرد که به سمتش حمله کردم،اما او که جثه تنومندی داشت،منو به گوشه ای پرتاب کرد و بعد از اون ماجرا چیزی نفهمیدم.وقتی چشمهام روباز کردم خودم رو با سر و وضع ناجوری تواتاق خواب دیدم.اون زمان بود که به یاد سرگذشت اون دختر فراری افتادم که تو مجله خونده بودم.در اون لحظه جز گریه کردن هیچ کاری از دست من ساخته نبود،به قول معروف خود کرده را تدبیر نیست.

من با اندیشه ازادی از خونه فرار کرده بودم و این قسمتی از ازادی بی قید وبند بود!پس می بایست این واقعیت رو می پذیرم که از این به بعد حکم یک دستمال رو بیشتر ندارم،دستمالی که اونقدر دست به دست خواهد شد تا زمانی که چرکین ومچاله بشه م عاقبت در سطل زباله معدوم بشه.کاری که اول تا اون حد برام زشت و زننده بود در روزهای بعد تبدیل به ک وظیفه شد.ناصر چهار ماه منو در اختیار خود گرفته بود تا زمانی که متوجه شد از او باردارم.تصمیم گرفت یک طوری منو از سرش باز کنه.البته او خیال نابود کردن بچه رونداشت.در ازای پول هنگفتی که به من حق سکوت داد خواست بچه رو نگه دارم.برای من جای تعجب داشت که هدف او از دنیا اومدن بچه ای نا مشروع چیه.هر کار کردم علت این خواسته او رو بفهمم بی فایده بود.اومی گفت این بچه هر طوری شده باید زنده بمونه.هر چی سعی کردم اورو متوجه خطراتش کنم بی فایده بود.ا. مصمم بود بچه رو نگه دارم.منم در برابر پولی که گرفته بودم،مجبور شدم بپذیرم.او منو دوباره به خونه ای برگردوند که در رهن توبود.در این مدت هم هرازگاهی سراغی ازم میگیره.این بود کل ماجرایی که تو این یک سال رخ داد.تارا،چیزی که تو این مدت دستگیرم شده اینه که ناصر مرد خطرناک و مرموزیه،ادم اگه ده سال باهاش زیر یک سقف زندگی کنه باز هم نمی فهمه که او چکارس.حواست رو جمع کن.اویک هیولاست در جلد ادم.گول ظاهر فریبنده اش رو نخور،من اگه جای تو بودم دیگه هیچ همکاری باهاش نمی کردم امکان داره همین بلایی که سر من اورده یک روز سر تو بیاره.باور کن از او هیچ کاری بعید نیست.

تارا با تردید نگاهی به شکم برامده ارزو انداخت و با تعجب گفت:یعنی هدف ناصر از دنیا اومدن بچه ای که میتونه براش دردسر ساز باشه،چیه؟تا جایی که من میدونم او بی نهایت محافظه کاره...چطور حاضر شده این جرم رو اشکارا به نمایش بذاره.باید نقشه ای تو کله اش باشه وگرنه چنین بی ملاحظگی نمی کرد.

ارزو که در نگاهش تمنا به چشم میخورد،از جا برخاست وبه سمت چوب لباسی رفت که به دیوار نصب شده بود.مانتو اش را برداشت و پوشید،تارا نگاهی به او انداخت وبا لحن امرانه ای گفت:کجا؟نکنه به سرت زده بری پیش اون مرتیکه رذل و کثیف.با این بلایی که سرت ا اورده باز میخوای بری اونجا؟نکنه خاطر خواهش شدی و ما خبری نداریم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ارزو در حالی که سرش را زیر افکنده بود به ارامی گفت:یک دختر فراری جاش کجاس،پیش ناصر نشد،کس دیگه.می دونم در نظرت وقیح و پست جلوه می کنم،اما تو بگو چاره ای جز این دارم؟بلاخره باید یه طوری شکمم رو سیر کنم.

تارا دندانهایش را بر هم فشرد و با غضب گفت:کارد بخوره تو اون شکمت که به خاطرش خود فروشی نکنی!این همه راه وجود داره که از گرسنگی نمیری اون وقت رفتی پست ترین راه رو انتخاب کردی؟بابا منم مثل تو یک اواره بی کس و کار بیشتر نیستم.از زمانی که چشم باز کردم خودم رو تو لجن و تعفن دیدم.من تو زندگی به این نتیجه رسیدم که ادم بره گدایی کنه یا دزدی بهتر است تا تن به خواسته یک مرد بده.تو با این ضربه ای مه از پدر و برادرهات خوردی،چطور خواسته یک مرد روقبول کردی.می دونی چیه،تو غیرت نداری،ضعیف و ترسو هستی،توان مبارزه نداری،به محض احساس خطر مرد رو پناهگاه خودت قرار میدی،درست مثل موشی که موقع فرار از دست دشمن هر سوراخی که ببینه به قصد پنهان شدن داخلش میشه،اما نمی دونه که این سوراخ امکان داره لانه یک مار خطرناک باشه.او برای گریز از مرگمستقیم به کام مرگ میره.اصلا نمی فهمم اگه قرار بود که تو سر سپرده مرد ها باشی پس دیوونه بودی خونه زندگیت رو رها کردی.همان جا می موندی ویک عمر کنیز حلقه به گوش خانواده ات می موندی.می دونی منظورم چیه؟من میخوام به تو اینو بگم که اگه قول میدی برای ابد درواین جنس خبیث رو خط بکشی حاضرم تا پایان عمر تو رو نگه دارم.قول میدی؟

ارزو با شنیدن این پیشنهاد صورتش از هم شکفت و بعد با خرسندی گفت:قول میدم،اما دلم میخواد بدونم تو چرا تا این حد از مردها نفرت داری؟

تارا با شنیدن این سوال ناخود اگاه چنان چهره اش گرفته شد که ارزو در دل خود را به خاطر طرح این سوال ملامت کرد.در نگاه تارا انزجار وکینه بود که زبانه می کشید،حالتی که بیانگر نفرت عمیق او به مردها بود،چیزی که تارا در حرکات ورفتارش نمی توانست ان را پنهان سازد.

ارزو برای عوض کردن حرف نگاهی به اطراف انداخت و بعد با لبخند گفت:خدا مرگم بده،اگه میدونستم امروز ازاد میشی یه خورده به دور و ور می رسیدمهیچی هم تو خونه نداریم که ازت پذیرایی کنم.

تارا نگاه عمیقی به او انداخت و گفت:چرا قاطی زنهای کوچه شدی.لابد سیر تا پیاز زندگی خودت ومنو براشون تعریف کردی،اره؟

ازرئ با دستپاچگی گفت:نه به خدا،من راجع به هیچی باهاشون حرف نزدم،فقط به دروغ گفتم شوهرم زندانه و مجبورم تنها زندگی کنم.اخه اینطور مسائل اینجا خیلی طبیعیه.همه شون یک مشت خلافکارن که کاری هم به کار همدیگه ندارن.خیلی زنهای مهربون و خونگرمی هستند.نگاه به چهره های خشن وصداهای دورگه شون نکن،ادمهای غریبه نوازی هستند.از وقتی فهمیدند زن تنها و بی کس و کار تو این شهر غریب هستم،هوام رو دارند.

تارا پوزخندی زد و گفت:بنده خدا،طوری تعریف میکنی که انگار من از این قشر جدا هستم.خودم بهتر از تو میشناسمشون،اینها تا زمانی با ادم خوب هستند که کاری به کارشون نداشته باشی،اما وای به روزی که بفهمن نسبت به زندگیشون کنجکاو شدی،یک شبه سرت رو زیر اب می کنن.به همین خاطر بهت توصیه میکنم که رابطه هات رو باهاشون قطع کن.اگه خدا بخواد در اینده نزدیک از اینجا به یک جای بهتری نقل مکان می کنیم.فقط کافیه چند تا شکار درست و حسابی بزنیم.

ارزو مقابل او نشست و پرسید:منظورت چیه؟چه شکارهایی؟

تارا از جا برخاست و گفت:به زودی می فهمی،حالا پاشو یه چیزی برای شام ردیف کن که روده کوچیکه داره روده بزرگه رو میخوره.

تارا مانتوو روسری اش را در اورد و ان را به چوب لباسی اویزان کرد.ارزو با دیدن سر تراشیده تارا با تعجب پرسید:وای...پس موهات کو؟

تارا دستی به سرش کشید وبه شوخی گفت:یادگاری دادمشون به رئیس زندان،خوشگل شدم؟

ارزو خنده ای کرد و گفت:یه پارچه اقا شدی،خیلی بها میاد.

تارا سر تکان داد و در حالی که به ایینه شکسته روی دیوار می نگریست گفت:تازه راهش رو پیدا کردم.اینده ی خوبی انتظارمون رو میکشه ارزو خانم.به همه ثابت می کنم که یک زن هیچ چیز از مردها کم نداره.فقط کافیه یکگروه تشکیل بدیم که همه دختر باشند.دختر های فراری و سرگردانی که از هیچ چزی باکی نداشته باشند وبه قصد مطرح شدن دست به هر کاری بزنند.به تو هم پیشنهاد میکنم اگه میخوای پا به پای ما حرکت کنی،این تخم حرومرو نابودش کن.وجود او مانع پیشرفتت میشه.

ارزو با اندوه گفت:دیگه خیلی دیره.الان سه ماهه باردار هستم.همین چند روز پیش به فکر ان کار افتادم.رفتم پیش دکتر.گفت که چنین کاری غیر قانونیه...هم گناه داره و هم جرم محسوب میشه.به همین خاطر هیچ کسی حاضر به انجام سقط جنین نمی شه.

تارا با طعته گفت:ا...نکنه از گناهش ترسیدی که نگهش داشتی.لابد دو روز

ديگه حس مادريت گل مي كنه و مي خواي بزرگش كني، از الان بهت بگم كه فاتحت خوندس، با وجود بچه هيچ كاري نمي توني از پيش ببري."

آرزو كه شرمساري در چهره اش به چشم مي خوردگفت:" نه من به ناصر گفته ام كه به محض اينكه بچه به دنيا اومد، او رو تحويل خودش مي دم. ناصر هم قبول كرده، مطمئن باش همين كار و مي كنم."[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]تارا شانه هايش را بالا انداخت و گفت:" براي من فرقي نمي كنه، هر طور خودت صلاح مي دوني همون كار و بكن.حالا بگذريم... سوالي برلام پيش اومده، تو از مادرت چيزي نگفتي، او زندس؟"

آرزو با شنيدن اين سوال غير منتظره يكه خورد و بعد از سكوت طولاني با لحن غمگيني گفت:" سال پنجم دبستان كه بودم پدرم مادرم را طلاق داد، او زن دوم پدرم بود زن اولش اون طور كه شنيدم با وجود سه پسر كه برادرهاي ناتني من بودند با يك مرد غريبه روابط نامشروع داشته و قصدش اين بوده كه از پدرم جدا شده و با اون ازدواج كنه. به همين خاطر سر ناسازگاري با پدرم ميزاره و اون قدر عرصه را به او تنگئ مي كنه كه با وجود سه پسر دوازده، ده و نه ساله اونو طلاق مي ده. زماني كه پدرم متوجه علت طلاق زنش مي شه تبديل به يك آدم رواني و بد خلق مي شه. بعد از يك سال كه از آن ماجرا مي گذره با مادر من ازدواج مي كنه و تمام عقده هايي را كه از زن اولش داشته سر مادر بيچاره من خالي مي كنه و همين اخلاق و رفتارش رو به پسرهاش كه اونها هم از موضوع خبردار بودند به ارث ميزاره. ده سال مادر نگون بختم تحت شكنجه و آزار او بود و دم بر نياورد عاقبت در اثر افسردگي روانه تيمارستان شد . بعد از رفتن اون بود كه پدرم و سه برادر ناتني ام كه همگي بالاي ده سال از من بزرگتر بودند انگشت روي من گذاشتند و تمام حساسيتها و بد دليهايشان را روي من پياده كردند و اين هم نتيجه عملكردشون... اگر من فرار نمي كردم مثل مادرم سر از ديوونه خونه در مي آوردم."

تارا كه متوجه دگرگوني حال آرزو شده بود، دستي به شانه اش زد و بعد به حالت شوخي گفت:" جونت سلامت، بقيه رو بي خيال، آزادي و عشقه. حالا پاشو يه فكري به حال اين شكم وامونده من بكن كه بد طوري ناله اش در اومده."

آرزو رطوبت چشمهايش را پاك كرد و از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. تارا وسط اتاق دراز كشيد و نگاهش را به گوشه اي از سقف دوخت كه در اثر رطوبت ريخته بود. غرق در افكاري شد كه مدتها بود ذهنش را درگير ساخته بود آهسته با خودش زمزمه كرد" همين كه هلن از زندان آزاد بشه شروع مي كنيم. او با سابقه اي كه داره مي تونه راهنماي خوبي براي گروه ما بشه. اما تا وقتي كه او بيايد بايد از فرصت استفاده كنم و گروهي تشكيل بدم تا به محض آزادي او دست به كار بشيم. طبق قرار يك گروه هفت هشت نفره كافيه تا شهر رو قبضه خودمون كنيم... واي خداي من يعني ميشه روزي رو ببينم كه از اين فقر و فلاكت نجات پيدا كردم و صاحب پول و ثروت شدم؟"

تارا با ترسيم روياهايي كه بر خاسته از عقده ها و كمبودهاي دوران زندگي اش بود رفت كه با سياهي يكي شود.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

فصل 10

به محض خارج شدن هلن تارا كه انتظارش را مي كشيد سوار بر موتور سيكلت سوزوكي مقابلش ايستاد. هلن با ديدن او پشت فرمان موتور جا خورد، اما واكنشي كه باعث شك اطرافيان بشود بروز نداد. با اشاره به او فهماند كه جلوتر منتظرش بايستد. تارا با يك حركت دور از ذهن چنان گازي به موتور داد كه در يك لحظه موتور به حالت نيمه خوابيده چند دور چرخيد و بعد با سر و صدا از محل دور شد. هلن متعجب با خود گفت: عجب اعجوبه اي تا حالا دختر مثل اين نديدم، چه مسلط، چقدر پر دل و جرات... و با اشتياق خودش را به تارا رساند كه منتظر او بود. دست او را محكم در دست خود فشرد با لحن گرمي گفت:" بابا دمت گرم...باور نكردنيه، تو يك پديده اي، يه موجود خارق العاده كه فقط به درد هنر هفتم مي خوري، كارگردانان هاليوود كجايند تو را كشف كنند. يك دختر پسر نما... خوشحالم كه دوباره مي بينمت جناب آرسن لوپن.

تارا با رضايت به او لبخند زد و گفت:" براي اين روز لحظه شماري مي كردم، بهتره زودتر سوار شي بريم بچه ها منتظرت هستند."

هلن با تعجب پرسيد:" بچه ها؟ منظورت كدام بچه ها هستند؟"

تارا نگاهي به اطراف انداخت و گفت:" به زودي مي فهمي، اينجا كه نمي تونم همه چيز و تعريف كنم"

هلن ترك موتور جابه جا شد و تارا با يك حركت راه افتاد. كمي بعد او همچون موتور سواري حرفه اي از لابه لاي اتومبيل هايي كه در حال تردد بودند مي گذشت. او كه خود را به شكل يك مرد در آورده بود نظر هيچكس را به خود جلب نمي كرد و همين باعث مي شد جسارت بيشتري از خود نشان دهد. رفتارش نزد هلن بسيار تحسين برانگيز بود . با وجودي كه او با هر نوع آدم خلافكاري سر و كله زده بود اما تا آن لحظه دختري به بي باكي تارا نديده بود. انگار از جنس ديگري بود. جنسي كه با هر ضربه اي مستحكم تر مي شد.

با متوقف شدن موتور مقابل در آهني بزرگ هلن با تعجب پرسيد:" تارا اين خونه متعلق به توست؟"

تارا كه انگار براي رفتن به داخل حياط عجله داشت گفت:" به زودي همه چي رو مي فهمي، تا موتور لو نرفته ببرمش داخل...مي ترسم الان گشت سر برسه."

هلن با سرزنش گفت:" چي؟ تو با موتور دزدي اومدي جلو در زندون و آرتيست بازي در آوردي؟ با چه جراتي اين كار و كردي؟"

تارا در حالي كه با كليد در حياط را باز مي كرد گفت:" يك آدم خلافكار هيچ وقت جرمي را مقابل در دادگاه و زندان و جلوي ماموران قانون مرتكب نمي شه، به همين خاطر چشم پليس به نقطه هاي دور عادت كرده. پليس جايي كمين مي كنه كه تخم خلاف كاشته شده باشه. پس اگه شخصي يك تريلي مواد قاچاق بزنه و مقابل در زندان پارك كنه هيچ كس به او مظنون نمي شه."

دلايل تارا هلن را مجاب نكرد. داخل حياط شد و گفت:" به هر حال ريسكه، تو بايد بيشتر از اينها حواست رو جمع كني."

تارا موتور را گوشه اي پارك كرد و دستي به آن كشيد در حالي كه چشمانش می درخشید گفت:لا مصب عجب تیزه،یک گاز بهش میدی میخواد پرواز کنه باید ابش کنم و به جاش یکی دگه عین همین بخرم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]هلن گفت:چرا بفروشیش،پلاکش رو عوض کن.مگه تو این فازها نیستی.

تارا سرتکان داد و گفت:منظورت کدوم فازهاست؟

منظورم تو کار جعل پلاک و اسناد و مدارکه دولتی و غیر دولتی است.

تارا با غرور گفت:یک دزد حرفه ای اول از همه باید ک جاعل زیر دست باشه،که البته من دوره اش رو دیدم،اما به خاطر نداتن امکانات وبنیه مالی ضعیف،خریدن دستگاههای چاپ برام امکان پذیر نیست،اما به زودی تصمیم دارم یک چاپخونه راه اندازی کنم که فقط پول تقلبی روانه بازار کنه.

هلن دستش رو روی شانه تارا گذاشت که مقابل او ایستاده بود.گفت:کارهای بزرگ احتیاج به دست های متعددی داره،بهقول معروف یک دست صدا نداره،پس نگو من،بگو ما.

تارا خنده ای کرد و گفت:منو ببخش،اشتباه لپی بود.

هلن نگاهی به اطراف انداخت و گفت:ول کن این حرف هارو،بگو ببینم این خونه مال کیه؟

تارا با خوشحالی گفت:مال ما،یعنی من و تو شش دختر دیگه ای که الان دارند از اون بالا ما رو دید می زنند.

هلن با دیدن سایه هایی که از پشت پنجره مشخص بود گفت:خیلی خوبه...از این بهتر نمیشه.یک گروه زنانه که سرپرستش من و تو هستیم.

تارا فوری گفت:نه هلن جان،اینجارو اشتباه کردی.بهتره بگی یک گروه به سرپرستی تارا و معاونت هلن که بزودی دست به کار خواهد شد.

هلنبا شنیدن این حرف چهره اش در هم شد و گفت:تارا فراموش نکن من ده سال از تو بزرگتر هستم و به همین خاطر سرپرستی گروه باید به من واگذار بشه.

تارا دستش را به کمرش زد و با ژست خاصی گفت:قرار ما این نبود،ان لقمه ی اماده ای که میبینی حاصل یک ماه متوالی پرسه زدن توان شهر بی در و پیکره.

فکر کردی برای پیدا کردن این دختر ها اعلامیه پخش کردم یا تو روزنامه اگه دادم که برای تشکیل یک باند جنایتکار به چند دختر فراری که از هر جهت قابل اعتماد باشند نیاز داریم.نه جونم،اون طورام نیست که فکرش رو می کردیم.برای پیدا کردن یک یکشون چند روز وقت گذاشتم که بعد سر فرصت برات تعریف میکنم.

هلن بدون اینکه حرف دیگری بزند به سمت ساختمان دو طبقه نما سیمانی حرکت کرد.با ورود او و تارا به ساختمان،دختر ها استقبال گرمی از انان به عمل اوردند.فضای حاکم گرم و صمیمی بود تا حدی که هلن فوری کدورتی که از تارا به دل گرفته بود را فراموش کرد و مشغول خوش و بش با دختران جوان شد.

دخترانی که هر یک بنا به دلایلی از کانون خانواده خود گرختهبودند تا در این چالش برنده میدان شوند.تارا از همگی خواست بنینن،سپس رو به دختر ها کرد وگفت:خب دوستان اخرین نفر به جمع هفت نفره ما پیوست...به زودی کارمون رو شروع میکنیم.حالا از یک یک شما میخوام که خودتون رو معرفی کنید تا هلن باهاتون اشنا بشه.

اول از همه ارزو از جا برخاست وبا لبخند گفت:ارزو هستم،بیست و سه ساله از قزویت.مدت یک سال وخرده ایه از خونه فرار کردم،میزان تحصیلاتم سوم راهنمایی و علت فرارم...[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]تارا حرف او را قطع کرد و گفت:بهتره علت فرارت ودر حقیقت داستان زندگیت رو بعد برامون تعریف کنی.اینجا کسی مجبور نیست درباره گذشته اش حرفی بزنه.

ارزو سر جایش نشست .نفر بعدی دختری سفید رو با چشمانی عسلی و قدی متوسط بود،از جایش بلندشد و ارام گفت:سیمین هستم،بیست و چنج ساله از کرج.مدت سه ماهه از خونه فرار کردم،دیپلم تجرب دارم.

سومین نفر دختری بودبسیار ریز اندام که چهره اش زرد واستخوانی اش سن واقعی او را بسیار پایین نشان می داد.از جا برخاست وبا صدای ظریفی گفت:عاطفه هستم از گرگان،بیست و سه سال دارم.میزان تحصیلات دوم دبیرستان...م ماهه که به تهران اومدم.

نفر بعدی که در ان جمع از همه زیبا تر و جذاب تر بود با نوعی تفاخر که در سیمایش موج میزد با سنگینی از جا بلند شد و گفت:پرند هستم از تهران،بیست و دو سال سن دارم،میزان تحصیلاتم دیپلم وبه مدت دو هفته است خونه ام رو ترک کردم.

هلن که محو زیبایی پرند شده بودبا خود اندیشید که ان دختر با چنین زیبایی تحسین بر انگیز چطور جرات فرار پیدا کرده، ان هم در اجتماعی که مملو از انسانهای سود جوست.با برخاستن نفر بعدی هلن به خود امد وبه او خیره شد. دختر بعدی که چهره ای خشن داشت با لحنی سرد گفت:رانک هستم،بیست و چهار ساله از تهران...سواد مواد یخ.سه چهار روزه از خونه جیم شدم.اعصاب مصاب درست و حسابی هم ندارم،یکدفعه بدطوری قاط میزنم.فقط خواهشی که از شما دارم اینه که مراعات حال منو بکنید.

هلن پوز خندی زد و گفت:اما خانم قاط زن اینجا که اسایشگاه روانی نیست.اگه فکر میکنی احتیاج به محیط اروم و امنی داری بهتره از این دایره خارج بشی،تو کار ما تسلط داشتن بر اعمال ورفتار حرف اول رو میزنه.کوچک ترین تشنج ممکنه که گروه رو کن فیکون کنه.پس بهتره پیش از اینکه پای قرار داد روامضا کنی فکرت رو بکن و ببین می تونی بر رفتارت مسلط باشی یا نه.

فرانک با لحن نا خوشایندی گفت:من که نگفتم دیوانه ام،فقط خوش ندارم کسی سر به سرم بذاره.علت فرار من از خونه فقط بخاطر این بودکه از دست غرغر های خانواده ام خلاص بشم.اونها همه اش به من گیر سه پیچ می دادند،اینو بخور،اینو نخور،اینجا برو،اونجا نرو و هزار بکن نکن دیگه...

تارا حرف او را قطع کرد وگفت:خیلی خب،بهتره ادامه ندی،متوجه منظورت دم.ونگاهش را به نفر ششم دوخت که دختری سبزه رو و لاغر اندام بود و چهره ای متفاوت با بقیه داشت او گفت:نوبت توست،خودت رو معرفی کن.

دختر نگاه غریبانه اش را به زمین دوخت و و به ارامی گفت:لیلا هستم،بیست و یک ساله از اهواز،چهار ماهه از خونه فرار کردم و میزان تحصیلاتم دیپلمه.

با بلندشدن صدای قهقه عاطفه همه نگاهها به او خیره شد.او در حالی که از خنده ریسه می رفت گفت:عجب بابا!ک دپلمه به بالا تو این جمع حضور نداره همه ا سیکل ردی هستند یا دیپلم ردی.ماروباش،فکر میکردیم با یک تیم پزشکی،مهندسی ویا فرهنگی می خوام قرداد ببندیم.

هلن گفت:اه...نه بابا!از کی تا حالا دکتر و مهندسها از خونه فرار می کنند.اگه جایی سراغ داری بگو تا اونها رو هم به گروهمون دعوت کنم.

پرند با ناز و عشوه ای که عادتش بود گفت:دکتر مهندسها اگه فرار کنند میرن خارج مگه درباره فرار مغزها چزی نشنیدند.

هلنخواست جواب پرند را بدهد که تارا برای فیصله دادن به ان بحث گفت:خب هلنجان،به جای ان حرفها بهتره خودت روبه بچه ها معرف کن تا برم سر اصل مطلب.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×